Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

بازداشت و زندان،"هستی" و"وجودشان"را انکارنمی کند
این بار راوی مرد است: برای خدیجه و محبوبه،برای عالیه و زینب و برای روناک و هانا
بازداشت و زندان،"هستی" و"وجودشان"را انکارنمی کند



تغییر برای برابری- معمولاً هستی و زندگی را مترادف هم بکار میبرند.اگر گفته شود،من هستم، و یا آن موجود و یا جسم هست، مفهومی را که هستی در این جملات ارائه میدهد عین زندگیست. در حالیکه هدف گوینده در یک مورد "زندگی" و در مورد دیگر "موجودیت " است. این تداخل مفهوم تاحدیست که در اکثر زبانهای رسمی چون انگلیسی و فرانسوی که از زبانهای تکنولوژیک و فلسفی معاصر نیز به شمار میروند، در هردو مورد، کلمه" وی" در فرانسوی و"لایف" در انگلیسی را استفاده می کنند. کلمه"اگزیستانس" که در هردو زبان، با تلفظ متفاوت ازهم، بکار برده میشود، به مفهوم وجود است و" وجود" نمیتواند به تنهائی مفهوم" زندگی" را ارائه نماید.

زمانیکه می گوئیم تابلو وجود دارد، این جمله مفهوم وجود مادی ـ فیزیکی تابلو را بیان میکند، نه مفهوم زنده بودن تابلو را. به همین دلیل، در زبان فارسی، مفهوم وجود تابلو به دوگونه بیان میشود. یا می گوئیم تابلو وجود دارد یا اینکه تابلو است. اگر این است را، هست بنویسیم،به لحاظ مفهومی خطا خواهد بود.

این مطالب رابه جهت مقدمه یک نوشتار"زبان ساختاری" مطرح نکردم،بلکه مرادم موضوعی است که در ادامه به آن خواهم پرداخت.

من نیز به مانند خیل بیشمار هم میهنانم،افرادی چون خدیجه مقدم،محبوبه کرمی،عالیه اقدام دوست،زینب بایزیدی و روناک صفارزاده و هانا عبدی و بیش از هزاران فرد دیگر از دختران و زنان میهنم را نمی شناختم.بعدها که مفهوم" زایش" برایم روشن شد و فهمیدم که برای حضور در"هستی"،می بایست" دهلیز" تنگ و تاریک مادرم را با رنجهایش می کاویدم تا چشم به این دنیا بگشایم، مادر را شناختم. و زمانی که او را شناختم سختی این بار برایم تحمل ناپذیرترگردید.تا مدتها فکر میکردم"زن" یعنی"مادر" و فقط مادران هستند که با تمام سختی ها،سنگ صبور می شوند و برای حفظ زندگی همه چیز را متحمل می شوند.بعد ها که پای صحبت مادر بزرگم نشستم،او نیز از ستمی میگفت که از جامعه دوران خودش و در حوزه خانوادگی به او رواشده بود.مادر بزرگم را در 12 سالگی ازدواج دادند و اختلاف سنی او با فرزند بزرگش 13- 14 سال بود.

زمانی که خواهر بزرگم با تمامی استعداد وآمادگی که برای ورود به دانشگاه داشت،صرفنظر کرد و مشغول کار گردید، تا "ما"(دیگر خواهران و برادران)،از امکان ادامه تحصیل برخوردار شویم،بر تجربیاتم افزوده شد و پی بردم، نیازی نیست تا مادر شوی که بخواهی نگران دیگران شوی.متاسفانه خواهرم به دلیل سوابق سیاسی یگانه پسر-مادربزرگ(دائی) از کار اخراج شد.

بعد از انقلاب نیزدائی را به دلیل سوابق سیاسی در رژیم گذشته اخراج کردند.

به همین دلیل است که در بالا، اشاره به اسامی نمودم که آنها را نمی شناختم. زمانه سپری شد و شاید من هم کمی "تغییر"نمودم.از آن روز که تغییرکردم،تمامی زنان میهنم را می شناسم.و برای همین است که، زنان، برای من یادآورچهار نسل از زنان و دخترانی هستند که با آنها زندگی مشترک داشته ام، و امروز، نسل سوم و چهارم این زنان(هم نسل خواهران وفرزندان ما) با اقدامات و حرکت های خود ، ضمن نو آوری های دوران خود ، "هستی" خود را فریاد می زنند تا بگویند"وجود"دارند.

سمبل نسل اول برای من، گیلان خانم(مادر بزرگ من) است. او از رنج وستمی که در دوران نوجوانی و جوانی از سوی حکومت رضا شاهی بر او رفته بود، برای ما تعریف می کرد.

نسل دوم ،مادرم هست که ضمن بارداری کودکی در جسم خود ، در راهروهای زندان قصر که برای دیدار برادر و همفکران او می رفت، تحقیر و ناملایمت ها را به درون می ریخت و درون ریخته های خود را به صورت شیر به فرزندان خود می داد.

نسل سوم همسر و خواهرانم هستند، خواهر بزرگ، با تمام استعدادی که داشت و با قبولی دانشگاه، از تحصیل خود داری نمود و مشغول کار گردید. پس از شش ماه به دلیل سوابق سیاسی و زندانی بودن دائیم، از کار اخراج گردید، و بعد از انقلاب ، تفکرات زن ستیز حاکم ، حقوق انسانی این نسل را ، به هیچ انگاشت و جامعه را به " خودی" و " نخودی" تبدیل نمود، که در میان "خودیها"، زنان باز هم "نخودی" به حساب آمدند.

نسل چهارم ، دخترانم هستند.این نسل از اولین سالهای شروع مدرسه، بدون اینکه کوچکترین درکی از حجاب داشته باشند، برای تحریک ناپذیری مردان، در ججاب فرو برده شدند.

این چهار نسل برای من، سمبل پایمال شدگان ابتدائی ترین حقوق انسانی یعنی " حق انتخاب" بوده و هستند . به عبارت دیگر از عوامل شکل گیری این حرکت در میهن ما، همین "درد مشترک" بود، که تلاش زنان برای دسترسی به حقوق پایمال شده اشان را به " جنبش زنان برای تغییر و برابری" تبدیل نمود.

خدیجه مقدم را نیز اینگونه شناختم.محبومه کرمی را نیز.عالیه اقدام دوست را نیز به مانند دیگر زنان میهنم شناختم.

در فروردین 1387 بود که خبر بازداشت خدیجه مقدم را برای اولین بار در خبرها خواندم.بعد ها او در ارتباط با بازداشت خود چنین گفته بود:

"ساعت ۱۱ صبح در آپارتمان مان را زدند. من در خانه تنها و مشغول صحبت تلفنی با خواهرم بودم؛ در حالی که هنوز لباس خواب بر تن داشتم. از چشمی در، زنی را دیدم. در را نیمه باز کردم. در پاسخ به من اعلام کرد که مأمور هستند.

از ایشان کارت شناسایی و حکم خواستم؛ اما دو مرد و یک زن با هل دادن در به زور وارد خانه شدند و چنان حمله کردند که نتوانستم هیچ مقاومتی بکنم. حتی برای ورود به ساختمان هم از در پارکینگ آمده بودند!

خواهرم هم که از طریق تلفن صدای مرا شنیده بود به سرعت خودش را رساند. رفتار بد و زننده‌ای داشتند بعد از اعتراض های من و حدود بیست دقیقه جر و بحث، بالاخره حکم را نشان دادند. به من گفتند تا حالا پنج بار آمده‌ایم و نبوده‌ای؛ در حالی که من تمام مدت به دلیل بیماری همسرم در خانه بودم. به آن‌ها گفتم تا من با خود بازپرس که این حکم را امضا کرده، حرف نمی‌زنم با شما نمی‌آیم و داد هم زدم تا همسایه ها شاهد باشند که مرا می‌برند تا این که راضی شدند که تلفن کنم."

او همچنین درباره دلیل بازداشت خود گفته بود:"اعتراض‌شان به برگزاری برخی از مهمانی‌ها و نشست‌ها با اعضای کمپین در منزل من بود که گفتم حق دارم در خانه خودم عروسی وعزاداری و مهمانی و ... داشته باشم.

بازپرس پرونده همچین خواست که اسامی ۷ یا ۸ نفر از اعضای کمپین را که به خانه‌ام رفت و آمد دارند، به آنان بدهم. در جواب گفتم که اسم کسی را نمی‌برم؛ چون این کار را اخلاقی نمی‌دانم. بعد هم، کار مخفی که نمی‌کنیم؛ همه را خودتان می‌شناسید."

وی در مورد اتهامش گفته بود:" اتهامم را تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی و اقدام علیه امنیت ملی اعلام کردند و برایم وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی صادر کردند. گفتم این میزان وثیقه را ندارم. پاسخ دادند یک هفته می‌روی زندان و بعد هم اسم افراد را می‌دهی و هم وثیقه را.

در آخر در مورد آخرین دفاع نوشتم که نحوه زندگی من دفاعیه من است و به آن‌ها گفتم این شمایید که با برخوردهایتان علیه امنیت ملی عمل می‌کنید."

دیگر خدیجه و محبوبه و عالیه و هانا و روناک و مریم و.......... را می شناختم و از چرائی "وجود" آنها اطلاع داشتم.مطلبی را با عنوان "مادر صلح" نگاشتم و به خدیجه تقدیم کردم:

"تقدیم به خدیجه مقدم و تمامی مادران صلح"

در عمق نا کجای تاریخ

شبحی کوتاه قامت، با زبانی دراز

بسوی خلوت تو هجوم آورد،

و با طنین اعلام جنگی نا برابر،

با فریادش،

سکوت را در خلوت تو، بشکست.

تو نیز سکوت را شکستی.

نه برای "خشونت"، که برای"صلح"

قلب مهربان تو برای سپیده و سحر می تپد.

فرزندان "جنگ"،

دروازه های "صلح" رابر تو می بندند،

و حتی، پنجره ای برای تو نمی گذارند،

تا طلوع صبح را بنگری.

می دانم،

دیوارها محکم و پنجره ها بسته اند.

می دانم،

روشنائی به سلول تو راه ندارد.

می دانم،

حتی ، روزنه ها را نیز بر تو بسته اند.

اما، خوبتر می دانم،

هوای مسموم تو را به خواری نخواهد کشت.

تو می مانی و فرزند درونت با تو رشد خواهد کرد،

و "صلح" از تو زائیده خواهد شد.

چه زیباست،دمیدن سپیده وسحر بر بام خانه "مادر صلح". شنبه 24 فروردين 1387

خدیجه در سالی که یک "نیمه ماه" از آن می گذرد، برای حضور در کنفرانس سازمان ملل متحد در آمریکا،سفری به آلمان داشت.با او تلفنی صحبت نمودم و شادمانی خود را برای حضوراو ودیگر زنان و دختران میهنم را نمی توانستم کتمان کنم.چند روزی نگذشته بود که، خبر درگذشت همسر خواهر خود را از ایران دریافت کرد.با او که دوباره صحبت کردم،فقط به این فکر بود که زنی و خواهری دیگر در این شرایط به حضور او نیاز دارد.به ایران بازگشت و در کنار دیگر عزیزانش به سوگ نشستند.از ایران به آمریکا پرواز کرد که حضور خود را برای نیازمندان"هستی" واقعأ "موجود" در ایران نشان دهد،و اینگونه بود که" سالی نو " با امیدها و آرزوهای "نو" آغاز شد.

این بار "اتهامشان" این بود که "عشق و دوستی" را هویدا کردند.در خبرها آمد که دوازده نفر از فعالین"کمپین" که قرار بود برای دید و بازدید نوروزی به دیدار خانواده های زندانیان و جانباختگان قتل های "مشکوک" در سال گذشته بروند و آرامشی را با حضور خود برای این خانواده ها به ارمغان ببرند،"بازداشت" و به "بازداشتگاه" منتقل شدند.با تلاشهای صورت گرفته، ده نفر از این عزیزان با کفالت آزاد شدند(زمانه ما طوری شده که آزادی با کفالت نیز ما را شاد می کند.)

خدیجه مقدم و محبوبه کرمی هنوز در بازداشت بسر می برند،و تلاشهای صورت گرفته تا این زمان موثر واقع نگردیده است.نمی دانم این بار نیز در سلول های انفرادی بسر می برند؟ و یا توانسته اند آغاز بهار و نوروز را با دیگر عزیزان، در بندهای عمومی تقسیم کنند؟خدیجه ها و محبوبه ها و عالیه ها و زینب ها و......، فقط چند"وجود" از این "هستی" بیشمار می باشند.که "بازداشت" و زندان"،"وجود" و "هستی" آنها را انکار نمی کند."نیمه پنهان ماه " را درفضای "مه گرفته" نیز می توان مشاهده کرد.چشمانتان ر

ا ببندید،خورشید در حال طلوع می باشد.
16 فروردین 1388 - حمید حمیدی -05.04.2009

برگشت

letzte Änderungen: 8.5.2017 6:34