حزب سوسيال دمکرات ايران
Home حزب    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان    زنان    گارگری    مسائل جهانی    گزارش    فرهنگ و    اقتصاد    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   
زنان ایران در روند تاریخ پيرامون فحشاء اسلامي صيقه سرکوب و.ارعاب زنان در حکومت اسلامی تعرض وتجاوز،سنکسار وقتل زنان درحکومت اسلامی تجاوز، تعرض،قتل و احکام زن ستیز در کشورهای اسلامی مبارزات زنان زنان در دانشگاه و پژوهش anmelden Suche
fa en de fr es

ایمیل ما :
info@spiran.com
webmaster@spiran.com
www.spiran.com

آدرس پستی ما :
Spiran
P.O.BOX 420 450
50937 KÖLN
Germany
Fax: 0049221 42 42 27


یک سال پس از مرگ زهرا بنی یعقوب؛ «پرونده خيلی ابهام دارد»


با گذشت يک سال از مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی يعقوب، در مرکز ستاد امر به معروف و نهی از منکر همدان، هنوز علت دقيق مرگ وی مشخص نشده است.

زهرا بنی يعقوب، پزشک جوان ۲۷ ساله دو روز قبل از عيد فطر سال گذشته در يکی از پارک های همدان به اتهام «ارتکاب جرم مشهود» توسط نيروهای بسيجی ضابطان امر به معروف و نهی از منکر بازداشت شد و دو روز بعد مسئولان بازداشتگاه اعلام کردند که وی با استفاده از پارچه پلاکارد تبليغاتی خودکشی کرده است.

پزشک قانونی، مرگ زهرا بنی يعقوب را «‎فشار بر عناصر حياتی گردن توسط جسم رشته‏‎‎ مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن» دانست و زمان مرگ را حدود ساعت ۹ شنبه شب (بيست و يکم مهر) اعلام کرد.

اما خانواده زهرا بنی يعقوب با رد اين ادعا و با استناد به کبودی موجود بر جسد، مرگ فرزند خود را مشکوک دانسته و خواستار تعيين مجدد علت مرگ شدند.

آنها همچنين خواستار انتقال پرونده به تهران و رسيدگی آن در دادستانی پايتخت شدند.

عبدالفتاح سلطانی، وکيل پرونده، با اعلام اين که پرونده پس از انتقال به تهران، به يکی ازشعب کارکنان دولت ارجاع شده است به راديو فردا می گويد: در کميسيون پزشکی، همه پذيرفتند که پزشکی قانونی همدان، قصوری مرتکب شده است.

به گفته آقای سلطانی، پزشکی قانونی دو عمل مهم کالبد شکافی و شکافتن جمجمه را انجام نداده است.

* « آنها فقط وارد شدن ضربه به سر دخترم را نفی نکردند، اما من گفتم که اين ها همه اش تصنعی است. شما چرا فيلمی از دخترم که به در آويزان است نداريد؟ آنها می گويند، پرونده خيلی ابهام دارد، اما حتی جرات نمی کنند اسمشان را به ما بگويند.»

ابواقاسم بنی يعقوب، پدر زهرا

آقای سلطانی می گويد: در صورتی جمجمه شکافته می شد، مشخص می شد که دليل خونريزی از گوش و بينی متوفی در زمان شست و شوی بدنش چه بوده و اگر کالبد شکافی صورت می گرفت، می توانستيم با اطمينان بيشتری احتمال ضرب و شتم و مرگ در اثر خونريزی داخلی را رد کنيم.

آقای سلطانی تنها شواهد موجود را مشاهده آثار خون مردگی در اطراف گلو می داند که نشان می دهد زهرا بنی يعقوب در اثر فشار بر عروق حياتی جان باخته است.

ابواقاسم بنی يعقوب، پدر زهرا پيش از اين در مورد وضعيت جسد دخترش در هنگام دفن گفته بود. «با چشمان خودم ديدم که جلوی ساق پا و بالای ران بدن دخترک کبود بود. بينی و گوش هايش نيز پر از خون بود.»

او در مورد آخرين جلسه کميسيون پزشکی که با حضور پنج پزشک، اوليای دم و کيل پرونده برگزار شده به راديو فردا می گويد:« کمسيون پزشکی اعلام کرده است که مرگ دخترم خودکشی بوده و ما حتما به اين اعلام نظر اعتراض می کنيم. »

پيش از اين نيز شيرين عبادی، يکی از وکلای پرونده از تناقضات بسياری در پرونده خبر داده بود، «از جمله ساعت دقيق مرگ و ارتفاع ميله ای که ادعا می شود شادروان زهرا بنی يعقوب خود را با آن به دار آويخته بود زيرا ارتفاع اين ميله با اندازه و قد زهرا تناسبی ندارد. همچنين تناقض در گزارشات مأمورين در مورد شيوه دستگيری و نگهداری از زهرا.»

ابوالقاسم بنی يعقوب پدر زهرا می گويد:« آنها فقط وارد شدن ضربه به سر دخترم را نفی نکردند، اما من گفتم که اين ها همه اش تصنعی است. شما چرا فيلمی از دخترم که به در آويزان است نداريد؟ آنها می گويند، پرونده خيلی ابهام دارد، اما حتی جرات نمی کنند اسمشان را به ما بگويند.»

وی معتقد است که شواهد اداره امر به معروف و نهی از منکر برای اثبات خودکشی دخترش کافی نيست. به گفته او در نظريه کميسيون پزشکی آمده است:« علت مرگ می تواند خودکشی باشد.»

اما او اين توضيح ها را قانع کننده نمی داند. او می گويد:« من در جسد دخترم هيچ کبودی و خون مردگی در اطراف گردن نديدم. اما از گوش و بينی اش خون می آمد.»

به گفته آقای سلطانی، وکلای پرونده دکتر زهرا بنی يعقوب درخواست تشکيل مجدد کميسيون پزشکی با حضور هفت پزشک را ازائه خواهند داد.

بررسی دلايل مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی يعقوب، در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان در حالی ادامه دارد که با گذشت بيش از پنج سال از مرگ زهرا کاظمی، خبرنگار عکاس ايرانی- کانادايی در زندان اوين، هنوز عامل يا عاملان مرگ او شناسايی نشده اند.

در آخرين اقدام، وکلای پرونده زهرا کاظمی نيز خواستار بررسی مجدد پرونده او شده اند. از.رها بختیاری04.10.2008

مرگ مغزي يک زن در اثر همسر آزاري


روزگذشته مورخه 17/5/87 ، زني به نام "جميله مختاري فر" 33 ساله و ساکن شهر مهاباد توسط همسر خود مورد ضرب و شتم قرار گرفت ، نامبرده در پي ضرب و شتم و ضربه وارده به ناحيه سر دچار مرگ مغزي گرديد .
وي هم اکنون در بيمارستان مرکزي شهر مذکور به سر مي برد، شايان ذکر است عليرغم اينکه خانواده نامبرده بر پايه مستندات و شواهد از ضارب اعلام شکايت نموده اند اما با توجه به ضعفهاي قانوني ، نامبرده مورد پيگرد مراجع انتظامي و قضائي قرار نگرفته است.فعالان حقوق بشر در ایران

08.08.02008

پرونده شكايت اولياي دم زهرا بني‌يعقوب در تهران رسيدگي مي‌شود


سخنگوي قوه‌ي قضاييه، از بررسي پرونده فوت زهرا بني‌يعقوب در دادسراي كاركنان دولت در تهران خبر داد.
به گزارش ايسنا، دكتر عليرضا جمشيدي افزود: با توجه به احاله‌ي پرونده به تهران در پي تقاضاي رياست قوه‌ي قضاييه و تاييد آن توسط ديوان‌عالي كشور، مراحل رسيدگي به اين پرونده در تهران صورت خواهد گرفت.
سخنگوي قوه‌ي قضاييه تاكيد كرد: اين پرونده اوايل هفته جاري به دادسراي كاركنان واصل شده و در شعبه‌ي اول بازپرسي مورد رسيدگي قرار مي‌گيرد.06.08.2008

كالا شدگي زن در نظام هاي ارتجاعي


ديشب صداي گريه هاي معصومه از طبقه پايين به گوش ميرسيد ، معصومه دختري مطلقه و در عين حال زيبا بود كه از فرط استيصال و فقر زن صيغه اي حاج احمد ، يكي از دلال هاي كلفت و ميلياردر بازار اصفهان شده بود .مردي چاق و به غايت كريه المنظر ، با شكمي كه سگك كمربند را در پشت خود مخفي كرده بود با ريشي نا مرتب و تسبيحي دانه درشت كه هميشه در دست خود مي گرداند .مردي كه گوي سبقت را از چندش آورترين حيوانات كره ارض ربوده بود . مردي كه دو سه بار سفر حج در هر سال رادر كارنامه پر افتخار خود يدك ميكشيد . حاج احمد به غير از همسر دائمي و دو زن صيغه اي ديگر از معصومه نيز استفاده مي كرد و در هفته چند ساعتي از وقت با ارزشش را به همخوابگي با او اختصاص مي داد .ظاهرا ديشب نيز معصومه نتوانسته بود اميال جنسي اين حيوان عجيب الخلقه را به خوبي برآورده نمايد.

پس از اينكه صداي گريه و زاري و ضرب و شتم ارام تر شد ، قهقهه هاي وحشتناك حاج احمد بهتر به گوش ميرسيد . گويي مغزم را خالكوبي مكردند ، يا با ريتمي وحشتناك درون آن دهل مي نواختند ،خشم و نفرت تمام وجودم را فرا گرفته بود.

تو گويي حاج احمد از اينكه زني زيبا و جوان زير دست و پاي او گريه و زاري كند لذت مي برد، يا شايد هم از طرفداران سكس خشن البته با تفسيري جديد بود. خنده هاي او تمام شب ذهنم را به خود مشغول كرده بود خنده هايي كه از اعماق سرمايه داري بر مي خواست . آن سرمايه داري كه صورتك مذهب را نيز به چهره داشت و بابا كلماتي مانند "ان شائ الله ، "الحمد لله ، و "التماس دعا" سخن مي گفت . خنده هايي كه همه ي ارزش هايمان را به تمسخر گرفته بود ، خنده هايي بر خواسته از عمق سرمايه داري ، خنده هايي كه خلق را به مبارزه مي طلبيد .

كالا شدگي زن در نظام هاي ارتجاعي

آنچه مسلم است پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ، شاهد ادعاهاي بيشتر اردوگاه امپرياليسم به مركزيت ايالات متحده امريكا بوده ايم ، تا اين فروپاشي را نشانه حقانيت خود و ناكارآمدي نظام سوسياليستي بداند ،اقتصاد باز را بهترين مدل اقتصادي و ليبراليسم و شكل اقتصادي آن يعني كاپيتاليسم را دواي درد هر جامعه اي معرفي نمايد .

در اين ميان وضعيت زنان هنوز هم ناراحت كننده است ، در اين سوي جهان ( خاور ميانه ) ، در كشور هاي زير سيطره عقايد سنتي و مذهبي زنان جنس دوم محسوب شده يا بهتر بگوييم به صورت نوعي كالا به آنها نگريسته مي شود . آن سو تر در غرب هم اگر چه زنان از بسياري از اين محدوديت ها آزاد و رها هستند ، ولي با توجه به اينكه چارچوب اقتصاد مبتني بر برابري نيست ، راه پيشرفت در برابر ايشان مسدود گرديده است .

نگاه كالايي به زنان در هر دو گروه مرتجع مشترك است ، با اين تفاوت كه يكي زنان يعني اين كالاهاي زينتي ( به زعم ايشان ) را در پستوي خانه نهان كرده و در انحصار خود قرار مي دهد و ارتجاع دوم ( سرمايه داري غرب ) ، آنان را در معرض ديد همگاني قرار داده و چون قائل به اقتصاد باز است معتقد به عرضه انسان هايي كه اكنون كالا شده اند در بازار آزاد ميباشد يعني عرضه زنان و كودكان در اين بازار . آري تنها از اين راه است كه اين كالا هاي سود آور تبديل به بهترين منبع درآمد براي بنگاه هاي سرمايه ميشوند . تازه به اين نوع استثمار كه شامل استثمار جنسي و تبليغاتي از آنهاست ، بايد بهره كشي ديگري را افزوده كرد كه مبتني بر استفاده از آنان به عنوان نيروهاي كار ارزان در در جريان توليد سرمايه است زنان با توجه به وظايف بارداري و شيردهي و با توجه به اين كه طبيعتا از لحاظ جسمي ضعيف تر از مردان هستند نياز به حمايت هاي ويژه دولتي در بازار كار و كليه شئون جامعه دارند . آري با افتخار ميگوييم اين عقيده يك عقيده سوسياليستي است. ، سوسياليسمي كه نه بر اساس منفعت هاي فردي ، بلكه بر اساس نفع همگاني جامعه و برابري انسان ها استوار است .

بر همگان پوشيده نيست كه يك كارفرما چون به سود خود مي انيشد هيچ علاقه اي به استخدام زنان ندارد ، مگر اينكه آنان حاضر شوند حقوق بسيار كمتري را نسبت به مردان دريافت كنند . در چنين شرايطي دخالت دولت براي بازگرداندن حقوق زنان به آنها ضروري به نظر مي رسد . دولتي دموكراتيك و برآمده از متن جامعه مدني ، دولتي سوسياليستي كه مانع از مالكيت خصوصي بر ابزار هاي توليد حد اقل در سطح كلان خواهد بود .

و البته مراد از چنين دولتي نه يك دولت سرمايه دار و فرسوده مانند دولت شوروي، بلكه دولتي صرفا ناظر بر فعاليت هاي اقتصادي است ، به طوريكه ابزار هاي توليد را به شدت تحت نظر درآورد ، دولتي كه مردم در قالب شوراها هرگاه تصميم بگيرند مي توانند آن را به زير كشيده و دولتي غير سوسياليستي را حاكم نمايند . به نظر مي رسد بحث در باره اينگونه مسائل اقتتصادي مجال ديگري مي طلبد و از عنوان اصلي مقاله كمي فاصله گرفتيم . به هر حال آنچه محكوم است ديد ارتجاعي به زنان و نگاه كالايي به زنان مي باشد . حال چه اين ارتجاع از نوع سنتي و مذهبي ، طالباني و ارتجاع سياه شرق باشد ، و چه از نوع ارتجاع رنگارنگ و مزين سرمايه داري غرب .
چپ دموکرات
الف.الف(گندم زار)

http://chapedemocrat.blogfa.com/page/kalaz.aspx

19 سال دختری در پشت میله های زندان حکومت اسلامی محبوس است . کارزار (کَمپین) برای نجات خانم صغرا مولایی از کیفر مرگ



خانم ها و آقایان ارجمند،

با این نوشته میخواهم رویکرد شما را به این فراپرسش اندرکشم که در ایران کودکان و نونَهالان همانند آدم های بُرنا و گُولیده (بالغ) کیفرداه میشوند، با وجودیکه دولتِ ایران پیمان نامه هایِ جهانی برای پاسداری از هوده های آدم، کودکان و نونَهالان را دَستینیده است (امضا کرده است ).

یکی از نمونه هایِ هولناکِ زیرپاگذاشتن ِهوده هایِ آدم در این کشور که میخواهم آنرا به شما بِنمایانم، رویدادی است که برایِ خانم ِصغرا مولایی پیش آمده است. خانم صغرا مولایی در زمانیکه سیزده ساله بوده است به کیفر مرگ ایراخته (محکوم) میشود. امروز او 32 سال از زندگیِ خود را پشتِ سر دارد ولی 19 سال از آنرا پشت میله هایِ زندان سپری کرده است.

به شَوَندَ (علت) تنگدستی و برایِ دریافتِ کمکِ پولی، خانوادۀ خانم صغرا مولایی او را که تنها 9 سال داشته است در جایگاهِ پایزن (خدمتکار) به خانۀِ یک خانوادۀ توانمند برایِ انجام ِکارهایِ خانه داری میفرستد. در این زمان او بارها کُرپانی (قربانی) دستاندازی گُنی (تجاوز جنسی) از سویِ کسی که آشنایِ کارفرمایِ او بوده است میشود. در خاستگاه یک بچۀِ بی پناه و از بیم ِ ازدست دادن ِکارش و همچنین از رویِ شَرم، خانم صغرا مولایی یارایِ آنرا نداشته است که با اَپَستام (اعتماد) به کسی این پیشآمد را بازگو کند. روزی پسر ِهشت سالۀِ کارفرما گواه دستاندازی گُنی از سویِ همان آشنایِ خانوادۀِ توانمند به خانم صغرا مولایی میشود، در این زمان او 13 ساله بوده است. زمانیکه مردِ تبهکار پسر بچه را میبیند، او را ترس فرامیگیرد، ناخواسته آن مرد، پسربچه را با چنان نیرویی به سویِ دیوار پرت میکند، که او به شَونَدِ آسیب وارد آمده به سرش جان میدهد.

از آنجا که بر پایۀِ هنجارهایِ سامان ِاسلامی در این کشور، کسی که کُرپانی بد ابزارگشتگی (سواستفاده) و دستاندازیِ گُنی (تجاوز ِجنسی) قرار گرفته است، نتواند از خود پدافندی کند، خودِ کُرپانی در جایگاه بزه ور کیفر نیز داده میشود. خانم صغرا مولایی در بازجویی های نخستین از رویِ شرم و ترس از بیان ِراستینگی (حقیقت) خود داری میکند. از اینرو او ناگزیر بود که مرگ پسربچه را در بازجویی نخستین، برآیند یک درگیریِ کودکانه و ناخواسته بین خودش و پسربچۀِ کافرمایش نشان دهد. و دربارۀ آن مردی که به او دست اندازی گُنی کرده و شَوِه (باعث) و مایۀِ کشته شدن ِ و پِسَرَک گشته بود خاموش بماند.

زمانیکه خانم صغرا مولایی اندریافت که بازگویی او از آن پیشآمد ناگوار بجایِ خُستویی (اعتراف) به کشتن ِ پسربچۀِ کافرمایش ارزیابی شده است، بازگویی نخستین خودش را پس گرفت و اینبار راستینگی را بازگفت.

تنها برپایۀِ گفتۀِ کارفرمایش، که خانم صغرا مولایی به پسرش رَشک میبرده و از او میرَمیده است، دادگاه رشت تنها نخستین بازگوییِ خانم صغرا مولایی از پیشآمد را بجایِ راستینگی میپذیرد. از اینرو به خانم صغرا مولایی زمانیکه تنها 13 ساله بوده است کیفر مرگ داده میشود. با وجودیکه بازگویی دوم خانم صغرا مولایی در پیوند با کُرپانیِ دستاندازی گُنی بودن (قربانی تجاوز جنسی شدن)، از سویِ دادگاه پذیرفته نشد، ولی بر پایۀِ هنجارهایِ اسلامی جاری در کشور، کیفر شلاق بر او جاری شد. خانم صغرا مولایی تا کنون دو بار برایِ اجرایِ دستور ِ به دارآویخته شدنش به سلول مرگ فرستاده شده است؛ بار نخست زمانیکه 17 ساله بوده است و بار دوم زمانیکه 21 ساله بوده ا ست.

بر پایۀِ هنجارهایِ اسلامی اجرایِ فرمان ِقصاص تنها با پروانۀِ وابستگان ِ نزدیک به آن کسی که کشته شده است، اجراپذیر است. در هر دو بار خانوادۀِ پسرکِ کشته شده از دادن ِپروانۀِ اجرایِ فرمان ِبه دارآویختن او خودداری کردند.

به تازگی خانم نسرین ِ سُتوده دادفَر ِ (وکیل) دادگستری، خویشکاریِ پدافندی از خانم صغرا مولایی را پذیرفت و خواستار ِ آزادی او گردید. دادگاه ولی کیفر ِمرگِ خانم صغرا مولایی را پابرجا دانست، زیرا خانوادۀِ پسرک ِ کشته شده این بار بر اجرایِ کیفر مرگ پافشاری میکند. با وجودیکه همکنون پرونده کیفری خانم صغرا مولایی بوسیله دادفر ِ او بررسی میشود، هر آن شوایی (احتمال) اجرایِ فرمان کُشتنش وجود دارد.

با این نوشته میخواهم که از شما خواهش کنم که برایِ جلوگیری از اجرایِ فرمان ِقصاص ِخانم صغرا مولایی و آزادیِ او همۀِ توان ِخود را در راستایِ فشار بر حکومتِ اسلامی در تهران بکار بگیرید.

با درودهای مهرورزانه

برای دَستینیدنِ (امضا کردن) درخواست نجات خانم صغرا مولایی از زیر کیفر مرگ، مهروزانه بر پیوند پایین کلید کنید


http://www.PetitionOnline.com/borsu133/petition-sign.html


خَشایار رُخسانی


ایران نوین

27.07.2008


واقعیت «ختنه زنان» در کردستان و قربانیان آن



در هفته های اخير انجمن زنان آذر مهر کردستان در بيانيه ای ضمن حمايت از خواست های عمومی جنبش زنان در زمينه تغيير قوانين تبعيض آميز عليه زنان در ايران، بر ويژگی های مسائل زنان در کردستان اشاره کرده است. از جمله اين ويژگی ها، ختنه دختران در نقاطی از استان کردستان ایران است.

بر پايه آخرين گزارش های سازمان ملل، سالانه حدود سه ميليون دختر در آفريقا در خطر ختنه قرار دارند.

گزارش يونيسف در سال ۲۰۰۳ ميلادی حاکی از آن است که اين عمل بر روی ۹۷ درصد زنان مصری انجام گرفته است. کشورهای ديگری که آمار بالايی از ختنه زنان در آنها اعلام شده سودان، يمن، مراکش و سومالی است.

در ايران نيز بر اساس گزارش های غير رسمی و مستقل که در سال های اخير تهيه و ارائه شده است، ختنه دختران در نقاطی از خوزستان و کردستان به عنوان يک سنت قديمی انجام می شود.

اخيراً نگين شيخ الاسلامی، روزنامه نگار و فعال حقوق زنان و همچنين مسئول انجمن فرهنگی و اجتماعی زنان کردستان به نام « آذرمهر»، در بيانيه ای با قيد اين نکته که ختنه زنان در نقاطی از کردستان وجود دارد و يکی از موارد خشونت پنهان است، اعلام کرد که «زنان قربانيان اين فاجعه دوران بربريت، هستند.»

نگين شيخ الاسلامی که خود کرد و از اهالی سنندج است، به راديو فردا می گويد که به صورت تصادفی با مسئله ختنه دختران مواجه شده است.
در ايران بر اساس گزارش های غير رسمی و مستقل که در سال های اخير تهيه و ارائه شده است، ختنه دختران در نقاطی از خوزستان و کردستان به عنوان يک سنت قديمی انجام می شود.

شيخ الاسلامی در اين مورد می گويد: «همان طور که در مصاحبه ها و مقالات خود مطرح کردم، اين مسئله متأسفانه صحت دارد. البته من با اين مسئله بيگانه بودم و نمی دانستم چنين چيزی در کردستان وجود دارد، ولی وقتی برای تحقيق جامعه شناسی زنان کرد به مناطق مختلف کردستان رفتم با اين مسئله مواجه شدم.»

این خبرنگار کرد می گوید: «مسئله ختنه را در منطقه اورامان که مردمان آن و همچنين قدمت فرهنگی و تاريخی آن با ديگر مناطق کردستان بسيار متفاوت است، ديدم.»

وی می افزايد: «اورامان يک منطقه مذهبی است و مردم می گفتند، ختنه سنت عايشه و فاطمه است و هر دختری بايد تيغ زير دامنش بخورد در حالی که زنان نمی دانستند ختنه چه عوارضی دارد.»

عمل ختنه که با بريدن قسمتی از لبه های بيرونی آلت تناسلی زن انجام می گيرد، در اکثر موارد با روش های کاملاً غير بهداشتی و توسط قابله های محلی انجام می شود.

نگين شيخ الاسلامی می گويد: « زنانی که اين عمل را انجام می دهند و از سوی مردان حمايت می شوند، هنوز به عواقب بيماری زای آن آگاه نيستند.»

شيخ الاسلامی می افزايد:« من از اين موضوع فيلم گرفتم و مصاحبه کردم. اين تحقيق در شهريور ماه انجام شده و قديمی نيست. من به زنان آن جا قول دادم که فيلمشان را پخش نکنم و فقط اگر مسئله ای پيش آمد، بتوانم آن را به عنوان مدرک ارائه دهم. »

«ختنه موجب می شود دخترها پر رو نشوند!»

اين فعال حقوق زنان می گويد : «شايد جالب باشد که برايتان بگويم چند تن از مردانی که امروزی تر بودند، خودشان آمدند و گفتند ما دخترانمان را ختنه نکرديم به همين دليل مادران همسرمان ديگر حاضر نيستند به خانه ما بيايند و می گويند خانه شما ديگر پاک نيست. »

وی می افزايد: «همچنين با خانمی که ختنه می کرد صحبت کردم، او می گفت، اين عوارضی که شما می گوييد ما نمی دانيم و معتقد بود که اين کار برای دختران لازم و خوب است. اين خانم تعريف می کرد که چند تا از مردان پيش او آمده و مدعی بودند، ختنه، دخترانشان را مانند مرد بار می آورد و موجب می شود دختران پر رو نشوند.»

* «با خانمی که ختنه می کرد صحبت کردم ، او می گفت که اين کار برای دختران لازم و خوب است. اين خانم تعريف می کرد که چند تا از مردان پيش او آمده و مدعی بودند، ختنه دخترانشان را مانند مرد بار می آورد و موجب می شود دختران پررو نشوند.

نگین شیخ الاسلامی، فعال حقوق زنان

به نظر می رسد به رغم نا آگاهی کسانی که هنوز به عمل ختنه زنان دست می زنند، دختران نوجوان و تعدادی از زنانی که اين عمل روی آنها انجام شده است به اين حد از آگاهی رسيده اند که در مواردی، خود برای تهيه گزارش و اسناد از اين موضوع همکاری می کنند.

نگين شيخ الاسلامی در اين باره می گويد: «من با دخترانی که ختنه شده و درد اين عمل را حس کرده بودند، صحبت کردم. سن ازدواج در اورامان خيلی پايين است و وقتی يک دختر ۱۷ ساله ازدواج می کند، ختنه پنج یا شش سال پيش را به ياد می آورد. اين عمل مربوط به ۴۰ يا ۵۰ سال پيش نيست و من همان جا از دخترانی که ختنه شدند عکس گرفتم.»

به گزارش بنياد جمعيت سازمان ملل متحد، ختنه دختران علاوه بر اين که در مواردی با درد شديد و جانکاه همراه است عواقبی همچون خونريزی، عفونت و حتی ناباروری و مرگ در پی دارد.

سازمان بهداشت جهانی، در ژوئن سال ۲۰۰۶ در گزارشی اعلام کرد: زنانی که ناقص سازی جنسی يا ختنه شده اند در درازمدت دچار مشکل شده و احتمال دارد هنگام زايمان، خود و يا نوزادشان بميرد و نيز ميل جنسی آنها برای هميشه از بين برود.

نگين شيخ الاسلامی، نقش دولت و حکومت را در جلوگيری از ختنه زنان بسيار مهم ارزيابی می کند و می گويد: «با فراهم کردن شرايطی که حقوق اجتماعی مردم در جامعه رعايت شود و ايجاد يک فضای آزاد به اين معنی که هر چيزی در جامعه اتفاق می افتد حتماً سياسی نيست، می توانيم با مناسبات اجتماعی خاص و فراهم کردن بسترهای فرهنگی و آموزش دادن، مسائل را حل کنيم. اين مسئله ربطی به سيستم ندارد بلکه مربوط به حقوق انسان ها درجامعه است.»

وی می افزاید: «متأسفانه اين مسئله درايران به ويژه درکردستان رعايت نمی شود. اين جاست که ما تأثير سيستم ها را حس می کنيم که حتی در مسائل مدنی جامعه نيز چقدر می توانند مخرب باشد.»

از آن جا که ختنه زنان به گفته کارشناسان و پژوهشگران، ريشه در اعتقادات مذهبی و سنتی دارد، برای جلوگيری و محو هميشه آن نياز به فعاليت های فرهنگی و بهداشتی درازمدت است.

بر طبق آمار سازمان بهداشت جهانی و بنياد جمعيت سازمان ملل، در کشورهايی که اين عمل تا حدودی آشکارتر انجام می شود مانند سودان و يمن، کمتر از سه درصد ختنه ها توسط پزشکان و در بيمارستان صورت می گيرد و در بيشتر موارد توسط قابله يا آرايشگر انجام می شود.

گروه های مدافع حقوق بشر و حقوق زنان، ختنه را از موارد جدی خشونت عليه زنان ناميده اند. جوامع غربی در اين زمينه مواضع خود را بارها اعلام کرده و اين عمل را غير انسانی و قرون وسطايی خوانده اند.

بنياد جمعيت سازمان ملل، روز ششم فوريه (۱۷ بهمن ماه) را روز بين المللی عليه ناقص سازی جنسی زنان يا ختنه اعلام کرده است.


شیرین فامیلی16.06.2008


تلاش و اقدام برای رهایی اکرم مهدوی از اعدام




از وبلاگ تلاش برای رها کردن اکرم مهدوی از اعدام :
فعالان اين کمپين می گويند اکرم مهدوی دوبار ازدواج کرده که هردو ازدواج در سنين پائين و ناخواسته انجام گرفته است واقدام او به ارتکاب قتل ناشی از رشد خشم و خشونت در خانواده در پی يک ازدواج اجباری است.

کمپين کمک به اکرم مهدوی از سوی جمعی از فعالان حقوق شر و مدافعان حقوق زنان به راه افتاد و قصد دارد با جمع اوری کمک مالی و پرداخت آن به شاکيان پروند از اعدام وی جلوگير کند.

اکرم مهدوی در سال ۸۲ به اتهام قتل شوهر ۷۴ ساله اش بازداشت و چهار سال است که در زندان به سر می برد.دادگاه برای اورا حکم اعدام صادر کرده و ديوانعالی کشو ر اين حکم را تائيد کرده است.

مينا جعفری وکيل مدافع اکرم مهدوی می گويد : «الان پروند در اجرای احکام دادسرای جنائی است وبايد برود پيش رئيس قوه قضائيه تا بتوانند حکم را اجرا کنند ما تمام سعی خودمان را می کنيم که خانواده مقتول رابرای پرداخت ۶۰ ميليون ديه راضی کنيم و اين امر فقط با همکاری مردم ميسر می شود.خانواده اکرم وضع ماليش اصلا خوب نبوده ونيست وبه همين دليل هم نمی توانند کمک کنند».

اکرم مهدوی را خانوداه اش در آغاز سنين بلوغ به مرد ی که چهل سال از او بزرگتر است شوهردادند و حاصل اين ازدواج يک دختر هفده ساله است .

اکرم که خود زن جوانی است، چهار سال پيش به دنبال آشنایی با مرد جوانی و آنگونه که وکيل او می گويد: «به تحريک اين مرد جوان»، شوهر ۷۴ ساله اش را که از نظر سنی جای پدرش بوده به قتل می رساند.

مينا جعفری وکيل او می گويد:« اين واقعه را می توان از پيامد های ناگوار ازدواج های اجباری دانست».

او می افزايد: «اولين ازدواج اکرم مهدوی در سن سيزده سالگی بود. او در سن هیجده سالگی از شوهرش، که پسر دایی او نیز بود، طلاق می گیرد. بعد درسن بيست سالگی با فرد مقتول ازدواج می کند.او از همسر اولش يک دختر شانزده ساله دارد ولی از همسر دومش چون سن بالايی داشته بچه دار نشده است».

وکيل اکرم مهدوی اضافه می کند:«آن گونه که خودش می گويد و ما از گوشه وکنار و آشناهای او شنيديم با توجه به اينکه شرايط خانوادگی خودش آن قدر خوب نيست مجبور می شود برای رهايی از آن شرايط با اين آقا يعنی مقتول ازدواج کند و خوب وقتی ظرف يک هفته با بک مرد جوانی اشنا می شود طبق ان گفته هايی که از او در پروند ه هست و اين مرد به او را تحريک به قتل شوهرش می کند و قول می دهد که بعد با او ازدواج کند اين مسئله و مسئله تفاوت سنی او با شوهر مقتولش بر تصميم او به قتل تاثير گذار می شود».

ازدواج های اجباری و همسر کشی

نگاهی به صفحات حوادث نشريات داخلی ايران نشان می دهد که تعداد قتل هايی که به گفته کارشناسان که در پی ازدواج های اجباری صورت گرفته در گوشه وکنار ايران کم نيست. ازجمله در ارديبهشت ماه سال ۸۵ دختر جوانی در کرمانشاه برای فرار از ازدواجی که به آن تمايل نداشت، مادر خودرا به قتل رساند و پدرش را به شدت مجروح کرد.

گرچه قتل يکی از هولناک ترين اشکال خشونت است اما به عقيده کارشناسان مجازات اعدام عامل بازدارنده ای در کاهش جرائم نيست و افزون بر آن مجازات اعدام خشونت را در جامعه افزايش می دهد.

به عقيده آنها يک از راه های جلوگيری از قتل و جنايت در جامعه بررسی علل و ريشه های مسئله ای است که موجب بروز جرائمی همچون قتل می شود. در مورد اخير يعنی قتل مرد۷۴ ساله ای به دست همسر جوانش، اکرم مهدوی،به عقيده جامعه شناسان بايد نوع ازدواج، که شواهد نشان می دهد ازدواجی ناخواسته و از سر اجبار بوده، مورد توجه قرار گيرد .

شهلا اعزازی، جامعه شناس و عضو هيئت علمی دانشگاه علامه طبا طبايی، در اين باره می گويد: «در مورد ازدواج های اجباری من بيشتر به دختر بچه ها فکر می کنم تا زنان بزرگتر. ولی در هر دومورد مشکل تامين معيشت و اقتصاد مطرح است .يعنی اينکه خانواده دختر خودشان را ديگر نمی توانند از لحاظ اقتصادی سرپرستی شان را عهده دار شوند ويا يک زن جوان است و يا طلاق گرفته و بيوه است و اين ها را شوهر می دهند برای اينکه يک سايه بالای سر داشته باشند».

اين صاحب نظر مسايل اجتماعی می افزايد:«اين افراد احتمالا از ميان خواستگاران متعددی که وجود دارد آن کسی که سن بالاتری دارد و از شرايط مالی بهتری برخوردار است وعده و عيد هايی می دهد را قبول می کنند، و اين ازدواج به اين صورت در واقع اجباری انجام مي شود؛ يعنی اين دختر يا اين زن اين شوهر را خودش انتخاب نکرده است».

ازدواج دخترها وپسرهای جوان در سنين پائين در نقاط مختلف ايران در ميان برخی از اقشار جامعه مرسوم است که در هر دو مورد غالبا اين ازدواج ها اجباری است . اما براساس دسته بندی هايی که در جامعه شناسی انجام می گيرد ازدواج نوجوانان دختر در سنين زير چهارده سال بيشتر است که اين خود عوارضی در پی دارد.

خانم اعزازی دراين باره می گويد:«ما در آمار يک رده سنی ده تا چهارده ساله داريم که وضعيت تاهل آنها را مشخص می کند و اين جالب است که اين تاهل هم برای دختر ها و هم برای پسر هاست.طبيعتا تعداد پسرها کمتر از دختر هاست ولی فکر می کنم حتی چند مورد هم اگر داشته باشيم مابايد بگوييم که اين نوع ازدواج ها برای دختر ده تا چهارده سال مناسب نيست».

شهلا اعزازی می افزايد:«در رده بعدی که نگاه می کنيم تعدادی از اين جوانان حتی بيوه هستند يعنی دختر چهارده ساله با کسی ازدواج کرده حالا يا به علت سن بالاويا به هر علت ديگر شوهرش فوت کرده و اين در رده بيوه ها قرار گرفته است».
بر اساس آمار های رسمی در سال ۸۶، آمارزنان زندانی متهم به همسرکشی ۲۱ درصد در برابر ۱۸ درصد مردان همسرکش بوده است. روزنامه دولتی قدس در مردادماه گذشته درگزارشی در همين زمينه نوشت بخش بزرگی از همسر کشی های زنان به دليل ازدواج های اجباری آنها درسنين زير دوازده سال با مردان مسن است.07.04.2008

http://saveakram.blogspot.com/2008/04/blog-post.htmlتلاشي براي نجات يك مادر از اعدام
6 آوریل 2008
اکرم مهدوی، زنی که در سال 82 به کمک یک مرد دیگر شوهر 74 ساله خود را که نزدیک به 50 سال از وی بزرگتر بوده به قتل رسانده با تأیید حکم صادره در دیوان عالی کشور و ارسال آن جهت استیذان رئیس قوه قضاییه در معرض اعدام قرار دارد.
کمپين کمک به اکرم مهدوی از سوی جمعی از فعالان حقوق بشر و مدافعان حقوق زنان به راه افتاده و قصد دارد با جمع اوری کمک مالی و پرداخت آن به شاکيان پرونده از اعدام وی جلوگيري کند.
اکرم مهدوی دوبار ازدواج کرده که هردو ازدواج در سنين پائين و ناخواسته انجام گرفته است واقدام او به ارتکاب قتل ناشی از رشد خشم و خشونت در خانواده در پی يک ازدواج اجباری است.
مينا جعفری، وکيل مدافع اکرم مهدوی می گويد: «الان پروند در اجرای احکام دادسرای جنائی است وبايد برود پيش رئيس قوه قضائيه تا بتوانند حکم را اجرا کنند ما تمام سعی خودمان را می کنيم که خانواده مقتول رابرای پرداخت ۶۰ ميليون ديه راضی کنيم و اين امر فقط با همکاری مردم ميسر می شود. خانواده اکرم وضع ماليش اصلا خوب نبوده ونيست و به همين دليل هم نمی توانند کمک کنند».
اکرم مهدوی تحت فشار خانواده در آغاز سنين بلوغ با پيوند زناشويي بست كه چهل سال از او بزرگتر بود و حاصل اين ازدواج يک دختر هفده ساله است.
اکرم که خود زن جوانی است، چهار سال پيش به دنبال آشنایی با مرد جوانی و آنگونه که وکيل او می گويد: «به تحريک اين مرد جوان»، شوهر ۷۴ ساله اش را که از نظر سنی جای پدرش بوده به قتل می رساند.
او می افزايد: «اولين ازدواج اکرم مهدوی در سن سيزده سالگی بود. او در سن هیجده سالگی از شوهرش، که پسر دایی او نیز بود، طلاق می گیرد. بعد درسن بيست سالگی با فرد مقتول ازدواج می کند.او از همسر اولش يک دختر شانزده ساله دارد ولی از همسر دومش چون سن بالايی داشته بچه دار نشده است».
مينا می‌گويد:« اين واقعه را می توان از پيامد های ناگوار ازدواج های اجباری دانست».
وی در نامه ای که اخیراً منتشر کرده جهت پرداخت دیه و رهایی از اعدام درخواست کمک نموده است. متن نامه به شرح زیر است:
باسلام و احترام
احتراماً بدین وسیله به استحضار می رسانم اینجانبه، زندانی، “الف.م”، 32 ساله به اتهام قتل شوهر 74 ساله ام مدت چهار سال و نیم در زندان اوین بسر می برم. آنچنانکه شنیده ام اوایل سال 87، اجرای حکم اعدام را در پیش رو دارم.
شاکیان پرونده ام شرط گذاشته اند که با دریافت مبلغ 60 میلیون تومان، رضایت خود را اعلام کنند. اما من و خانواده ام فاقد استطاعت مالی برای پرداخت این مبلغ به شاکیان هستیم و نمی توانیم این مبلغ را تهیه نماییم. دارای یک دختر 17 ساله هستم و همچنین دچار بیماری صرع می باشم . دخترم اکنون مشغول به تحصیل بوده و نیاز زیادی به حضور مادر دارد. اما متاسفانه در این مدت فقط یک بار توانسته ایم همدیگر را ببینیم. دخترم به کسی جز من نمی تواند اتکا کند و با مرگ من، تکیه گاهش را از دست خواهد داد.
لذا خواهشمندم چنانچه در توان و امکان مالی شما مردم عزیز باشد، برای زنده ماندن این حقیر کمک مالی نمایید.
با احترام
میم. الف
جهت جمع آوری کمک برای پرداخت دیه این زندانی و از آنجا که به شناسنامه وی دسترسی وجود ندارد، شماره حسابی توسط وکیل وی افتتاح شده است.
شماره 0302917750001 حساب سیبا نزد شعبه مبارزان بانک ملی، به نام وکیل پرونده، مینا جعفری آماده دریافت کمک های انسان دوستانه به منظور نجات جان این زن است.
از همه دوستاني كه اين مطلب را مي‌خوانند خواهش مي‌كنم در صورت تمايل به كمك جهت نجات جان اين زن از هيچ كمكي دريغ نكنند.
پيشنهادها:
1. به وبلاگي كه به همين منظور راه اندازي شده لينك بدهيد. لوگويي تهيه شده كه مي توانيد از طريق كد ارائه شده در وبلاگ آن را در وبلاگ و سايت خود قرار دهيد.
2. در اين مورد مطلب بنويسيد، در انتشار اين خبر همكاري كنيد.همگان را براي كمك فرابخوانيد.

07.04.2008

زنان و دختران کشورمان قربانی سیاست حکومتی زن ستیز و شونیسم اند . رژیمی که سنگسار را تبلیغ و آن را رواج میدهد مردانی متعصب و بیمار این جنایت را بر دختران و زنان ایران روا میدارند و خود دست به چنین جنایاتی میزنند.
سنگسار دختر 14 ساله توسط پدرش




اعتماد : پرونده پدرى که با انگيزه ناموسى دختر خود را با همدستى مردى ديگر سنگسار کرده است در دادسراى عمومى زاهدان به جريان افتاد.

به گزارش خبرنگار ما چند روز قبل زن جوانى در حالى که به سر و صورت خود مى کوبيد و به شدت گريه مى کرد نزد ماموران انتظامى زاهدان مراجعه کرد و از قتل دخترش خبر داد.

او گفت؛ شوهرم به نام شريف مردى بدبين و بداخلاق است که با من و دخترم بدرفتارى مى کرد و در اين ميان سميه - فرزند 14 ساله ام - بيش از همه از سوى شريف مورد آزار قرار مى گرفت تا اينکه بالاخره همسرم او را به بهانه يى از خانه خارج کرد و به محل نامعلومى برد و پس از آن ديگر نه او به منزل بازگشت و نه خبرى از سميه شد.

وى افزود؛ شريف به دخترم مشکوک بود و تصور مى کرد او با مردى رابطه دارد. او چندين بار سميه را تهديد به مرگ کرده بود و روز حادثه نيز به شدت خشمگين بود و تصور مى کنم بلايى سر فرزندم آورده باشد.

پس از اظهارات اين زن بلافاصله ماموران تحقيقات ويژه يى را براى يافتن شريف و افشاى سرنوشت دختر نوجوان آغاز کردند. آنان با رديابى هاى گسترده توانستند پس از گذشت 24 ساعت پدر سميه را شناسايى و دستگير کنند.

اين متهم که در بازجويى هاى اوليه سکوت اختيار کرده و حاضر به صحبت کردن درباره سرنوشت دخترش نبود، سرانجام در جريان بازجويى هاى فنى - پليسى لب به اعتراف گشود و طى اظهارات تکان دهنده، نحوه قتل سميه را تشريح کرد.

شريف گفت؛ من از چندى پيش متوجه شدم دختر 14 ساله ام رفتارهاى مشکوکى دارد. ابتدا سعى کردم با آرامش با موضوع برخورد کنم و با تحقيقاتى که انجام مى دهم بفهمم سميه چرا چنين کارهايى انجام مى دهد. او بى دليل از خانه بيرون مى رفت و وقتى ديرهنگام بازمى گشت توضيح قانع کننده يى نمى داد. بالاخره تاب نياوردم و با او دعوا کردم ولى اين کار نيز فايده نداشت چون فرزندم مرا متهم به بدبينى مى کرد و مى گفت هيچ کار خلافى انجام نداده است. پس از گذشت مدتى به تدريج به اين يقين رسيدم که سميه با مردى رابطه دارد. آبرويم را از دست رفته مى ديدم و تحمل چنين شرايطى و برگزيدن سکوت برايم مرگ آور بود. بنابراين تصميم گرفتم سميه را بکشم و خودم را از اين ننگ نجات دهم. در اين ميان بايد شيوه يى را براى کشتن دخترم انتخاب مى کردم که او به سزاى واقعى کارى که انجام داده بود برسد. بالاخره مصمم شدم وى را سنگسار کنم اما از آنجا که به تنهايى از عهده اين کار برنمى آمدم از يکى از دوستانم به نام غفور خواستم به من کمک کند و وقتى از مشکلم مطلع شد پذيرفت مرا در کشتن سميه که لکه ننگى در خانواده بود يارى دهد. غفور چند نفر ديگر را نيز با خبر کرد و محل و زمان اجراى نقشه تعيين شد.

متهم به قتل گفت؛ روز حادثه دخترم را به زور از خانه خارج کردم و به سمت ارتفاعات هلور کشاندم. او در تمام طول مسير وحشت زده بود و با اينکه مى دانست عاقبت خوشى در انتظارش نخواهد بود اما مطمئن نبود که چه مجازاتى را براى وى در نظر گرفته ام. پس از آنکه به محل مورد نظر رسيديم دخترم را روى زمين انداختم و سنگسار او را شروع کرديم. سميه مرتب جيغ مى کشيد و با خواهش و التماس تلاش مى کرد جانش را نجات دهد اما من براى دست يافتن دوباره به آبرويم و داشتن زندگى شرافتمندانه چاره يى جز کشتن او نداشتم و پس از قتل فرار کردم.

پس از اعترافات تکان دهنده متهم به قتل، ماموران تحقيقات خود را پى گرفتند و ضمن کشف جسد دختر 14 ساله موفق شدند غفور را نيز بازداشت کنند. با اعترافات دومين متهم، پرونده در اختيار مراجع قضايى قرار گرفت و هم اکنون با آغاز تحقيقات مقدماتى شريف و غفور در بازداشت به سر مى برند.

18.02.2008

دختران و زنان کشورمان در معرض تعرض مردان و جنایات آنها هستند.شرح دل خراش خودکشی یک دختر نمونه ای
است از خلوار .خودکشی دختران و زنان ایران نسبت به دیگر ملل جهان بالاترین رقم را دارد.


خودسوزي دختر جوان در پي تعرض پسر ناشناس
حوادث: تحقيقات پليس براي شناسايي مرد متجاوزي که مسبب خودسوزي دختري جوان شده است، آغاز شد.
به گزارش خبرنگار ما هشتمين روز ماه جاري پيکر نيمه جان دختري جوان از يکي از شهرستان هاي غربي کشور به بيمارستان شهيد مطهري تهران انتقال يافت و پزشکان تلاش خود را براي مداواي اين دختر 24 ساله که به شدت دچار سوختگي شده بود آغاز کردند. از سويي پليس نيز در جريان انتقال روح انگيز - دختر مصدوم - به تهران قرار گرفت و تحقيقات خود را درباره علت سوختگي وي آغاز کرد. دختر 24 ساله در حالي که روي تخت بيمارستان با مرگ دست و پنجه نرم مي کرد و به سختي صحبت مي کرد به ماموران گفت؛ چند روز پيش از وقوع حادثه پس از آنکه براي انجام کاري از خانه خارج شدم پسر جواني مرا ربود و به يک منزل مسکوني برد. آن پسر بدون توجه به التماس و خواهش هاي من، مرا مورد تعرض قرار داد و سپس رهايم کرد. از اين واقعه به شدت ناراحت بودم و احساس عذاب وجدان مي کردم. از سويي مي دانستم اگر خانواده ام از ماجرا مطلع شوند سرنوشت تلخي در انتظارم است چرا که آنها تصور مي کردند من باعث آبروريزي شده ام. در همين فکر بودم که در نهايت مرگ را تنها راه چاره براي خودم يافتم و تصميم گرفتم خودکشي کنم. روح انگيز افزود؛ «در نهايت با تهيه مقداري بنزين خودم را به آتش کشيدم تا از عذاب وجدان نجات پيدا کنم اما خانواده ام متوجه شدند و با خاموش کردن آتش مرا نجات دادند.» در حالي که تحقيقات پليس از دختر جوان ادامه داشت وي روز دوشنبه در بيمارستان جان باخت و پرونده مرگ وي به دادسراي امور جنايي تهران ارجاع شد. بنابراين گزارش اکنون پرونده به شهر محل سکونت روح انگيز فرستاده و دستور دستگيري جوان متجاوز نيز صادر شده است.
کد مطلب : 1997
چهارشنبه 21 آذر 1386 , ساعت 00:46

تارنمای حوادث

شرح ماجرای تجاوز بسیجیان به یک زن
از درون جامعه
3 مرد و 1 زن و آن شب سياه در سبزه‌زار!


نيلوفر رستمي

منتظر تاكسي بودم كه تاكسي از دور پيدايش شد، تاكسي سفيدرنگ با خط نارنجي. يك‌ربعي مي‌شد كه ايستاده بودم. دو تعميركار ماشين كه همان نزديكي كار مي‌كردند شاهدند كه چقدر ماشين از كنارم رد شدند و بوق زدند اما من سوار نشدم...
و من، همسر فريبا، كمي از ساعت هشت گذشته بود كه در شهر صومعه‌سرا، 35 كيلومتر مانده به لاهيجان، همان‌جا كه زنم را سوار كردند، داشتم كركرة مغازه‌ام را مي‌كشيدم پايين. من نبات‌فروش هستم...
و ما 5 قاضي و ديگر اعضاي محترم دادگاه و وكلاي پرونده، مستحضر هستيد كه بالاخره در آن ساعت شب مشغول به كاري بوديم و يقيناً نمي‌دانستيم تا چند روز ديگر با پروندة جديدي روبه‌رو خواهيم شد، حادثه خبر نمي‌كند...
و ما معلوم نيست در ساعت 8 شب 24 خرداد چه مي‌كرديم! اما به‌هرحال زندگي داشت يك روز ديگرش را تمام مي‌كرد و ما همگي در اين آگاهي شريك بوديم كه تاريكي رختخواب اتفاق‌هاي ناممكن است...
*
اين، گزارشي از يك تجاوز است به روايت آدم‌هاي مختلف و فقط تكه‌اي از يك حجم بزرگ. قضاوت كردن و تشخيص درست و نادرست حرف‌ها در چنين پرونده‌اي مي‌ماند به عهدة آنان كه قرار است قضاوت كنند. ريز ماجرا هم لابد مي‌ماند براي آسمان آبي و ستاره‌هايش و خدايي كه همان نزديكي‌ها بود، يقيناً.
يك ماه بعد از شب 24 خرداد، وكيلي به نام محمد افشين‌فر با مجلة زنان تماس گرفت و خبر داد: «سه مرد به زني متأهل در نزديكي‌هاي جنگل سياهكل تجاوز كرده‌اند. زن شكايت كرده است اما بدون اطلاع همسر... آخر مي‌دانيد كه مردها بالاخره متعصب‌اند، نمي‌توانند اين مسائل را بپذيرند...»
اما مگر مي‌شود بدون اطلاع همسر؟ يعني همسرش متوجه نمي‌شود؟
○ فكر نمي‌كنم. فوقش هم بفهمد نهايتاً طلاق مي‌گيرند. زن همة اينها را پذيرفته و مُصر به شكايت است. به همسرش گفته براي ماجراي سرقت شكايت كرده، آخر كيف و ساعت و حلقه‌اش را هم دزديده‌اند. مي‌آييد رشت؟
 مي‌آيم.
*
ساعت 20/8 صبح روز يكشنبه 31 تير، مقابل دادگاه تجديدنظر استان گيلان، افشين‌فر، وكيل پرونده، منتظر ايستاده. كمي آن‌طرف‌تر فريبا (شاكي)، زني 27 ساله، درشت‌اندام و چادر و مقنعه‌پوش، به همراه مادرش كه او هم چادر به سر دارد، ايستاده‌اند.
چهل دقيقة ديگر اولين جلسة دادگاه شروع مي‌شود. يك‌ماه از اتفاق با پشت سر گذاشتن دو جلسة بازپرسي و بارها رفت‌وآمد بين كلانتري رشت و لاهيجان گذشته است.
فريبا، مي‌تواني حرف بزني؟
○ بله.
زير نور آفتاب در جمع چهارنفري، همان‌طور كه عابران از كنارمان رد مي‌شوند، از تجاوز مي‌گوييم، همان‌جور كه مادربزرگم از سيب‌زميني‌هاي پوست‌كنده‌اش در آشپزخانه مي‌گويد. نه فرصتي براي وحشت است و نه همدردي، فقط خودكار است كه تندتند كلمات به زبان‌آمده را مي‌خورد و خش‌خش كاغذ و خياباني پر از آدم.
«ساعت نزديك هشت بود كه از خانة دوستم در لاهيجان آمدم بيرون، مي‌خواستم بروم رشت پيش مادرم. بالاخره بعد از يك ربع تاكسي پيدايش شد. جلو پيرمردي نشسته بود كه كمي بعد پياده شد. آن‌وقت بود كه به راننده گفتم دربست برسانَدَم ايستگاه رشت. ديرم شده بود. كاش آژانس گرفته بودم. خدا نصيب نكند.»
چرا نخواستي همسرت متوجه شكايت شود؟
○ خانم، زندگي‌ام در خطر است، من فقط دو سال است كه ازدواج كرده‌ام، بعد هم چرا ناراحتش كنم، خودم كم ناراحتم؟ ترس هم دارم، خيلي پرزور و قوي‌هيكل است، مي‌ترسم برود كس و كارشان را شل و پل كند.
كمي مكث مي‌كند و بعد مي‌گويد: «هر سؤالي داري بپرس. من شغل شما را درك مي‌كنم. مدتي در روزنامة ... در رشت نوار پياده مي‌كردم اما بعد ازدواج كردم و خانه‌دار شدم.» افشين‌فر كه تا آن لحظه كنار ما ايستاده بود و احتمالاً نگران بود كه موكلش حرفي نزند كه به ضررش تمام شود با گفتن اين جمله كه «راحت باشيد، خانم‌ها»، رضايت مي‌دهد كه برود و در گوشه‌اي از محوطة جلو ساختمان دادگاه بايستد...
حالا من مانده‌ام و او و حضور دلواپس مادرش كه در قدم‌زدن‌هاي پياپي در كنار ما معنا پيدا مي‌كند و خياباني كه در آن هيچ‌كس گمان نمي‌برد بدن اين زن كه حالا چادر سياه دورش را گرفته يك ماه پيش صحنة تاخت‌و‌تاز سه مرد جوان بوده است.
«خانم، نفسم درنمي‌آمد، گفتم: تو را به فاطمه، تو را به علي ولم كنيد، من زن شوهردارم. مي‌خواستند مرا بكشند، گفتند: چوب را بكنيم تو... چوب بزرگ بود، اين هوا...)با دست اندازة چوب را نشان مي‌دهد و مي‌زند زير گريه...( كجا بودم؟ آهان، گفتم دربست برسانَدَم رشت، كمي بعد نمي‌دانم اين به آن زنگ زد يا آن به اين... صداي زنگ تلفن را نشنيدم فقط يكهو فهميدم دارد با تلفن حرف مي‌زند. مي‌گفت: خوب مي‌آيم. صبر كن. كمي جلوتر پسر جواني را سوار كرد كه كنار من نشست. اعتراض كردم كه چرا مسافر زدي. اول گفت: دوستم است، شما ببخشيد. بعد كه اعتراضم بيشتر شد، راننده گفت: خفه‌شو. پسر كناري‌ام هم چاقو درآورد. گفتم: چي‌كار مي‌كنيد؟ ديوانه شديد؟ ولم كنيد بروم... راننده ‌گفت: خفه‌شو، صدايت را ببر. چنگ زدم به پشت گردن راننده، يك لگد هم زدم به پهلوي كناري‌ام اما انگار به ديوار خورده بود. خانم هيكل چاقم را نگاه نكن، هيچ زوري ندارم، اما نمي‌توانستم كه هيچ كاري هم نكنم. داشتند مرا با خودشان مي‌بردند. كناري‌ام سرم را گرفت لاي زانوهايش، چاقو را هم آورد جلو صورتم. گريه مي‌كردم، مي‌گفتم: بگذاريد من برم. راننده مي‌گفت: ما بسيجي هستيم، بايد به حرف‌هايمان گوش كني، بايد لال بشوي. بعد مدتي بالاخره گذاشتند بيايم بالا و راست بنشينم. حلقه و ساعتم را درآوردم. سي هزار تومان هم همراهم بود. آخر، خانم، من هميشه پول زياد برمي‌دارم، خوب شايد اتفاقي افتاد، لازم مي‌شود. گفتم: اينها را بگيريد، ولي بگذاريد بروم. كناري‌ام مي‌خنديد، مي‌گفت: من كرم، نمي‌شنوم. از يك خيابان گذشتيم كه اسمش سيدعلي‌اكبر بود، گفتم يا سيد... كمي جلوتر، تاكسي جلو يك سمند ايستاد. رانندة سمند آمد و سرش را آورد توي ماشين، مرا ديد و خنديد و گفت: امن است، خيالت راحت. گفتم: چه مي‌گوييد، ديوانه شديد؟ گفت: من بسيجي‌ام، نگران نباش، اينها را تنبيه مي‌كنم. نمي‌دانستم چه را باور كنم، مسخره‌ام مي‌كردند. هنوز هم نمي‌دانم راست مي‌گفتند بسيجي‌اند يا نه.
چرا داد نزدي؟
○ خانم، آنجا خلوت بود، شمال را كه ديدي، خيلي از خيابان‌هايش خلوت‌اند. يك بار كه سرم را بلند كردم، ديدم روي تابلو نوشته: 15 سياهكل. فقط فهميدم نزديك سياهكليم. توي كلانتري متوجه شدم جايي كه مرا بردند نزديك روستايي به نام سوخته‌كوه بوده و محل زندگي‌شان همان‌جاست. نزديك خانه‌شان اين كار را با من كردند، باورتان مي‌شود؟ )چند دقيقه مكث مي‌كند، انگار توي فكر است و با پشت دست اشك‌هايش را پاك مي‌كند.( خانم، حتي اگر داد هم مي‌زدم كسي شك نمي‌كرد. وقتي دو تا ماشين كنار هم پارك شدند و آدم‌هايش با هم حرف مي‌زنند جاي شك نمي‌ماند. شما بودي شك مي‌كردي؟ بعد كاري هم مي‌كردي؟ نه، به‌خدا مي‌ترسيدي و فلنگ را مي‌بستي. شب بود خانم، هيچ فريادرسي نبود. ماشين‌ها دوباره راه افتادند، كمي جلوتر به يك بيشه‌زار رسيديم، ماشين را نگه داشتند، كسي كه چاقو دستش بود هلم داد پايين، خودش هم با چاقو افتاد پشت سرم، مي‌گفت اگر داد بزنم چاقو را مي‌زند به پشتم. وسط بيشه‌زار را به اندازة دو تا ماشين صاف كرده بودند. از قبل حرامزاده‌ها آماده كرده بودند. يكي‌شان آمد سمتم. گفتم: «من زنِ شوهردارم، ايدز دارم، مريضم. ولم كنيد، مگر خودتان ناموس نداريد؟» دستش را كرد توي مانتوم، داشت دكمه‌هايم را باز مي‌كرد.
*
وكيل اشاره مي‌كند كه برويم داخل. ساعت 10 دقيقه به 9 است، 10 دقيقة ديگر دادگاه غيرعلني در شعبة 11 به رياست حجت‌الاسلام كاشاني برگزار مي‌شود.
در راهرو، سه متهم پرونده دستبندبه‌دست كنار هم نشسته‌اند. پسرهاي جوان با شلوارهاي راحتي يا ورزشي و بلوزهاي اسپرت‏ ظاهراً با لباس‌هاي زندانشان آمده‌اند تا در اولين جلسة دادگاه از خود دفاع كنند. صورت‌هايشان رنگ‌پريده است و چشم‌هاي يكي‌شان حتي بسته، انگار كه از رختخواب مستقيم آمده‌اند اينجا. وكيل متهمان سن آنها را اين‌طور عنوان مي‌كند: «24، 26، 28 ساله.» وكيل فريبا مي‌گويد: «دقيقاً نمي‌دانم، 23، 27 و 30» و پدر يكي از متهم‌ها مي‌گويد: «والله 23، 24، 25 به‌گمانم...»
اما آنها خودشان چيزي نمي‌گويند جز اين‌كه «ولمان كن بابا... ما كاري نكرديم، حرفي هم نداريم.» و يكي از آنها اضافه مي‌كند: «وكيل داريم، با وكيلمان حرف بزن.»
*
«داشت دكمه‌هايم را باز مي‌كرد. يكي از دكمه‌ها چند روز پيش افتاده بود، به‌جايش سنجاق زده بودم، نمي‌توانست بازش كند، ول كرد، از خيرش گذشت. راننده رفت از صندوق عقب ماشين چوب آورد. اولين ضربه را به قوزك پايم زدند، افتادم زمين. دوباره بلندم كردند. نمي‌دانم چقدر طول كشيد كه همين‌طور سرپا ايستاده بودم، خجالت مي‌كشيدم، درد داشتم، خوار شده بودم. مي‌گفتند: بنشيني، مي‌زنيمت. بعد يكي‌شان رفت از صندوق عقب ماشين زيرانداز آورد، انداخت روي زمين. خواباندنم، كيفم را خالي كرد روي زمين، كارت كتابخانه‌ام را ديد، اسمم را خواند، خنديد و گفت: پس تو فريبايي... فريبا! مسخره‌ام مي‌كردند، حرف‌هاي زشت مي‌زدند، با چوب مي‌زدند تا رضايت بدهم. در جوابية پزشكي قانوني، آثار زخم‌ها نوشته شده: قوزك پايم، كشالة ران‌هايم، باسن، دو تا دست‌ها و سينة سمت چپم همه كبود و زخم شده بود. بعد يكي‌شان چوب را گذاشت روي سينه‌ام كه تكان نخورم نمي‌دانم چقدر طول كشيد، ديگر نمي‌فهميدم، داشتم از درد و غصه مي‌تركيدم، هيچ كاري نمي‌توانستم بكنم. وقتي بلند شدند، رانندة سمند گفت: بكشيمش. چوب را بكنيم... چوب توي دستش بود و من پايين پاهايش خوابيده بودم، گفتم: يا فاطمة زهرا، بفرما كارم تمام است. چوب را مي‌چرخاند توي هوا و من پايين پاهايش خوابيده بودم و هر لحظه فكر مي‌كردم الان چوب فرود مي‌آيد.»
*
جيغ زني فضاي راهرو را پر مي‌كند، مادر يكي از متهم‌هاست، همان كه كنار مادر فريبا پشت درِ شعبة 11 نشسته بود، حالا افتاده روي زمين جلو پاهايش. مانند مادر فريبا چادر به سر دارد، دمپايي به پا و چهرة آفتاب‌سوخته و دست‌هاي ترك‌خورده.
«خانم ببخش، اينها جواني كردند، غلط كردند، احمق‌اند، شيطان گولشان زده.»
مادر فريبا سر تكان مي‌دهد و او كه زمين افتاده همچنان به خواهش‌هاي خود ادامه مي‌دهد: «ببخش، ببخش.» دختري دستش را مي‌كشد و با اشاره مي‌خواهد كه تمام كند. خانواده‌هاي متهمان همه آمده‌اند و حالا چند نفر ديگرشان هم به اين جمع اضافه شدند.
مادر فريبا: «چرا بايد ببخشم؟ اصلاً خود او)اشاره به فريبا( بايد رضايت بدهد، من چه بگويم؟ مگر با من اين كار را كردند؟»
مادر از زمين بلند مي‌شود و به‌آني مي‌رسد جلو فريبا: «خانم، اينها يك گهي خوردند، تو بزرگواري كن. كنيزت مي‌شوم. آب و جارو مي‌كنم خانه‌ات را. گه خوردند.»
فريبا مي‌گويد: «اگر با دختر و خواهرتم هم اين كار را مي‌كردند باز هم مي‌گفتي حالا يك گهي خوردند؟»
دختر كوچك دوباره مي‌آيد و اين بار با خشم مادرش را بلند مي‌كند. مادر مي‌گويد: «اين دختر كر و لال است. هر شب براي نجات برادرش دعا مي‌كند. به خاطر اين ببخش.»
فقط پنج قدم كافي است كه متهمان را به فريبا برساند. در فضاي كوچك راهرو همه در يك كانون جمع شده‌اند. يكي از متهم‌ها زير لب چيزي مي‌گويد و مردي كه احتمالاً پدرش است به او تشر مي‌زند.
اگر به رأي پنج قاضي، حكم اين پرونده تجاوز اعلام شود مجازات متهمان اعدام خواهد بود. حالا خانواده‌ها خوب اين را مي‌دانند و ترسيده‌اند. هرچند كه هنوز با اعلام حكم فاصلة زيادي‌ است.
فريبا درست روبه‌روي متهمان ايستاده و نگاهش به جلو است. اگر جهت نگاهش را دنبال كني، بي‌برو برگرد به جايي مي‌رسي كه متهمان نشسته‌اند. آنها تقريباً 20 روز بعد از آخرين جلسة بازپرسي در كلانتري با هم روبه‌رو شده‌اند. بعد دقايقي دو متهم سرشان را زير مي‌گيرند، مي‌ماند نگاه يكي از آنها و فريبا كه به‌هم قفل شده است. نمي‌داني فريبا مي‌خواهد تمرين مقاومت كند يا به متهمان نشان دهد كه سخت و محكم سر جايش ايستاده و خيال عقب‌نشيني ندارد. لحظه‌اي بعد دوباره نگاهش مي‌رود به كف زمين و يكراست مي‌رود به گوشة ديگر سالن، پنهان از آنها، و تا لحظة شروع دادگاه از جايش تكان نمي‌خورد.
*
«چوب را مي‌چرخاند توي هوا و من پايين پاهايش خوابيده بودم. آن دو نفر كه حالا ايستاده بودند جلوِ ماشين صدايش كردند، چوب را انداخت زمين و رفت كنار ماشين پيش آنها، لابد مي‌خواستند تصميم بگيرند كه با من چه كنند. مانتويم پاره شده بود، روسري‌ام از سرم افتاده بود، خانم خدا نصيب نكند. راه فراري نبود، من هم ديگر نمي‌توانستم بدوم، اصلاً مي‌ترسيدم دوباره كتك بخورم. بالاخره يكي‌شان آمد و گفت: بلندشو. دوباره چاقو را گذاشت پشتم. تا سوار ماشين نشدم باورم نمي‌شد كه گذاشتند زنده بمانم. اين بار سوار سمند شديم و رانندة تاكسي جلوتر رفت. دوباره سرم را زير گرفت و چاقو را جلو صورتم. بعد مدتي ‌جايي نگه داشتند، گفتند: پياده شو. فلكة جانبازان رشت بود، ديگر مي‌دانستم كجام. گريه كردم، گفتم: كمي پول كراية تاكسي به من بدهيد. آخر همة پول‌هايم را برداشته بودند. يكي‌شان 1000 تومان بهم داد.»
*
ساعت نزديك 10 است و هنوز از نمايندة دادستان خبري نيست. تا آمدن او، جلسة دادرسي به تعويق مي‌افتد.
قاضي كاشاني راضي نمي‌شود گفت‌وگو كند و فقط مي‌گويد: «خانم، براي چه اين‌همه راه آمديد اينجا؟ در تهران خودتان كه از اين پرونده‌ها زياد است!»
مادرهاي متهمان هم هيچ‌كدام حرف نمي‌زنند: «برو از مردها بپرس.» هر سه پدر كنار يكديگر ايستاده‌اند. يكي از پدرها داد مي‌زند: «برگرد تهران، من حرفي ندارم، بقيه هم حرفي ندارند.» و مي‌رود گوشة ديگر مي‌ايستد.
اما يكي از پدرها با لبخند مي‌گويد: «باباجان، بيا خودم بهت مي‌گويم. اينها جوان‌هايي هستند پاك، شسته‌ورفته، جزء اوباش نيستند. بچه‌هاي ناز لاهيجان‌اند. بچة من حتي از تاريكي هم مي‌ترسد، آن‌وقت چطور ممكن است چنين كاري بكند؟ سابقه؟ نه عزيزم، هيچ‌كدامشان تابه‌حال پرونده نداشتند. ما از شوراي محله‌مان براي تأييد اين پسرها امضا گرفتيم. كار؟ نه، هر سه بيكارند. ديپلم دارند. بسيجي؟ بله هستند .من خودم كشاورزم، 6 تا بچه دارم. تا حالا كه 47 سالم شده نيامدم اين‌جور جاها. من به پسرم مي‌گفتم: برو ازدواج كن، مي‌گفت: با خرج‌هاي زياد الان نمي‌خواهم دختري را بدبخت كنم. حرف بدي هم نمي‌زد، درست مي‌گفت. حالا مي‌شود كه او با يك زن اين‌طوري برخورد كند؟! شما بگوييد؟» و پدر ديگر مي‌گويد: «اصلاً خانم، اينها يك بار هم نمازشان قطع نشده، هيچ‌وقت دروغ نگفته‌اند. من تاكسي گرفتم كه پسرم باهاش كار كند، تا حالا شكايتي هم نداشتيم. اگر واقعيت داشت من خودم پسرم را مي‌كشتم. اما خانم، ما خودمان تحقيق كرديم از اين زن، جاي خواهرم هستيد، ببخشيد، ولي دروغ مي‌گويد كه شوهر دارد. همسايه‌ها گفتند 7 سال است طلاق گرفته! شوهري در كار نيست.»
پدر اولي، صاحب يكي از نازهاي لاهيجان كه همچنان لبخند بر لب دارد، مي‌گويد: «نمي‌دانم چه مي‌شود خانم عزيز، به‌هرحال مي‌دانيد كه در قانون حرف اول را زن مي‌زند، بله، زن! زن هر چه بگويد پسرِ من بي‌گناهم كه باشد محكوم مي‌شود. طفلي، بندة خدا... اينها نازهاي لاهيجان‌اند.»
*
«پياده كه شدم تازه فهميدم بايد شمارة ماشين را بردارم، اما فقط توانستم دو شمارة اول را بخوانم: 27 ج يا م، تاريك بود، درست نمي‌ديدم. ساعت 1، 5/1 نصف شب بود، هيچ‌كس نمي‌تواند تصور كند چه حالي داشتم! هرچي بگويم نمي‌فهمي! خدا را شكر، اينجا را شانس آوردم و زود يك پيكان قراضه پيدايش شد، سوار كه شدم راننده صورتم را ديد و گفت: دخترجان، چي شده؟ اول بايد مي‌رفتم داروخانه قرص ال‌دي و بتادين مي‌خريدم. پول آنها را رانندة تاكسي داد‏، با من گريه كرد، همدردي كرد و گفت زمانة بدي شده. ازش خواستم فردا بيايد جلو خانه و پولش را بگيرد، اما نيامد. وقتي رسيدم خانه، برادرم بيدار بود. حال و روزم را كه ديد مادر و خواهرم را صدا كرد. خواهرم جيغ مي‌زد كه چي شده. گفتم: هيچي، كيفم را دزديدند، كتك خوردم. آن شب نفهميدم چند تا قرص ال‌دي خوردم، همين يكي را كم داشتم تا سياه‌بخت شوم. اگه شكمم مي‌آمد بالا... آخر من و شوهرم هر دو تالاسمي داريم و نمي‌توانيم بچه‌دار شويم. اگر هم زماني تصميم بگيريم، بايد بيايم تهران پيش يه پروفسور... فردا صبح آن‌قدر خواهرم سين جيمم كرد كه گريه كردم و همه چيز را گفتم. گفت: بايد به خاطر خودت و بقية زن‌ها شكايت كني، وظيفه داري. خواهرم درست مي‌گفت. به مامانم گفتم: با من مي‌آيي برويم براي شكايت؟ گفت: مي‌آيم. صبح شنبه آرام‌آرام سر صبحانه همه‌چيز را برايش گفتم، طفلي مادرم، باز هم گفت: مي‌آيم، حتماً بايد شكايت كني.»
*
مادر فريبا با لهجة غليظ شمالي حرف مي‌زند بنابراين درك معني حرف‌هايش دشوار است. از ميان همة حرف‌هايش فقط همين چند سطر را توانستم كنار هم بگذارم: «صورتش كبود بود، جمعه صبح پيراهن بلندي پوشيده بود، هي دست‌هايش را قايم مي‌كرد، خواهرش آستينش را زد بالا، جاي كبودي‌ها را ديديم... واي خانم، هيچ‌كس نمي‌داند، شوهرش؟ واي، نه، خيلي تنومند است، مثل رستم است، اگر مي‌گفتيم همه را سر مي‌بريد. فقط من و دخترم مي‌دانيم، آبرو داريم. چه مي‌دانم والله... شما مي‌گوييد رضايت بدهيم بهتر است؟ مي‌ترسم كس و كارشان بلايي سرمان بياورند. چه بگويم والله.»
*
«در كلانتري نشاني‌هاي ظاهري آنها را پرسيدند و بعد با اطلاعات پليس لاهيجان تماس گرفتند. با مادر و چند تا مأمور رفتيم آنجا، دوباره تعريف كردم و به سؤال‌ها جواب دادم. از آنجا من و مادرم را بردند ايستگاه تاكسي‌هاي لاهيجان‌ـ‌رشت. گفتند: خوب نگان كن، ببين يكي از اين راننده‌ها نيست؟ نگاه كردم، نبود. گفتند مي‌خواهند محل اتفاق را ببينند. يك ساعت چرخ زديم، نشاني‌هايي كه مي‌دادم اشتباه بود. آن بيشه‌زار انگار رفته بود توي زمين. نااميد شده بودم، فكر مي‌كردم نمي‌توانم پيدا كنم و مسخرة بقيه مي‌شوم و اين‌همه اين‌ور آن‌ور زدن هيچ و پوچ مي‌شود، اما بالاخره خيابان سيدعلي‌اكبر را ديدم. خانم باور كنيد حضرت فاطمه و همين سيدعلي‌اكبر كمكم كردند، قربانشان بروم... كمي هم طول كشيد تا بيشه‌زار را پيدا كرديم هنوز دستمال كاغذي‌ها آنجا بودند. افسر گفت عجب جايي براي خودشان ساختند. خانم، خدا كمكم كرد. باورتان مي‌شود؟ وقتي داشتيم برمي‌گشتيم رانندة تاكسي را ديدم. كنار خيابان داشت مسافر مي‌زد كه رفتند و او را گرفتند. او هم نشاني دو دوست ديگرش را داد.»
*
جلسه ساعت 30/13 تمام مي‌شود. فريبا و وكلا حوصلة صحبت ندارند. ادامة جلسة دادرسي به فردا صبح موكول شده است.
وقتي از پله‌هاي ساختمان پايين مي‌آييم چند نفر از خانواده‌هاي متهمان مي‌خواهند به‌تنهايي با فريبا حرف بزنند، اما مادر و وكيلش هيچ‌كدام از سرجايشان تكان نمي‌خورند. آنها از فريبا مي‌خواهند كه ببخشد و مبلغي را براي اين بخشش پيشنهاد دهد. هر مبلغي كه او بگويد.
صحبت‌ها چند دقيقه‌اي بيشتر ادامه پيدا نمي‌كند، مبلغي گفته نمي‌شود به‌‌عنوان هدية گران‌قيمت براي حماقت شكايت. پول‌ها بالاي سرمان در گردش‌اند، درحالي‌كه احتمالاً هركداممان اين فكر را هم مي‌كنيم كه چقدر پول خوب است!
«همان شب من به تهران برگشتم چرا كه فردا نيز به علت غيرعلني بودن جلسة دادرسي مطلب اضافه‌تري دستگيرم نمي‌شد.»
زن چه‌ها كه نمي‌تواند بكند!
زماني كه با محمد ابراهيم‌نژاد، وكيل متهمان پرونده، تلفني گفت‌وگو كردم، سومين جلسة دادرسي هم تمام شده بود.
آقاي ابراهيم‌نژاد، نظرتان دربارة اين پرونده چيست؟
○ سه جوان مظلوم گير يك زن ديوسيرت و فاسد‌الاخلاق افتاده‌اند.
يعني به‌نظر شما تجاوزي صورت نگرفته است؟
○ خير. هرچه بوده با ميل و رضاي خانم بوده. متهمان در حد معقول اشتباه كرده‌اند كه حالا بايد مجازات شوند، اما در همان حد. خانم، من به‌عنوان وكيل اگر به زني اهانت شود معتقدم كه بايد به‌شدت با عواملش برخورد شود، اصلاً شايد وكالت اين پرونده را هم قبول نمي‌كردم. اما اين زن نمي‌تواند شاكي مظلوم باشد.
اشتباه در حد معقول يعني چه؟
○ خوشبختانه شما خودتان زن هستيد، مستحضريد كه زن چه‌ها مي‌تواند بكند. در همين تهران خودتان كمي كه روسري‌ها عقب‌تر برود، مانتوها تنگ‌تر شود، نابساماني‌هاي زيادي به‌وجود مي‌آيد و به همين خاطر نيروهاي انتظامي مجبور به مداخله و جمع‌آوري مي‌شوند. اين زن هم لوندي كرده، آنها بالاخره جوان‌اند، مستحضريد كه در سن بحراني ازدواج، با اين‌همه مشكلي كه در جامعة ما براي ازدواج وجود دارد و ميزان شهواني بودن جوان‌ها، خوب بالاخره وقتي زني خودش را تسليم مي‌كند سخت است كه پسرهاي جوان خودشان را كنترل كنند. حالا درست است كه زن خودش فاسده بوده، آنها نبايد دنبالش مي‌رفتند، بنابراين بايد مجازات شوند اما جزايشان اعدام نيست.
آقا چرا مي‌گوييد كه خانم فساد اخلاقي دارد و چطور مي‌دانيد كه خودش را تسليم كرده است؟
○ دلايل به اندازة كافي وجود دارد كه من آنها را در دادگاه عرض كردم. اما چون دادگاه در حال بررسي است من قانوناً اجازه ندارم بيشتر در اين باره صحبت كنم. اصلاً دربارة همان خانه‌اي در لاهيجان كه زن ادعا كرده آن شب از آن آمده بيرون و خانة دوستش بوده، من محرمانه تحقيق كردم. ببخشيد، جاي خواهر من هستيد، خانة ... بوده ديگر. زن فساد اخلاقي مطلق دارد.
يعني منظورتان اين است كه شاكي روسپي است؟ و آن خانه هم محلي براي روسپي‌ها بوده؟
○ بله، خواهر. حالا بايد شرعاً و عرفاً چنين زني در روزنامه‌ها حمايت شود؟
حمايتش را بگذاريد به عهدة ما. اما اگر همين الان حرف‌هاي شما را بپذيريم، اين سؤال پيش مي‌آيد كه چرا زن با شكايت‌كردن خواسته خودش را به دردسر بيندازد؟ از اين‌همه دردسر و آبروريزي چه چيزي عايدش مي‌شود؟
○ نمي‌دانم، شايد براي رد گم كردن.
رد گم كردن چه؟
○ نمي‌دانم. با خانواده‌اش مشكل دارد، با همسرش. كسي كه با او مي‌آمد دادگاه خاله‌اش بوده، پس مادر و كس و كارش كجا هستند؟
او مادرش بود. آقاي ابراهيم‌نژاد، درست است كه هر سه متهم از نيروهاي بسيج‌اند؟
○ بله.
من در اولين جلسة دادرسي تصادفاً شنيدم كه شما به آقاي افشين‌فر دربارة دو پروندة بندرانزلي فريبا مي‌گفتيد؛ اينكه فريبا دو پروندة رابطة نامشروع در بندرانزلي دارد و مي‌خواستيد كه او و موكلش به فيصله دادن شكايت رضايت بدهند كه افشين‌فر قبول نكرد و از شما خواست در دادگاه مطرحش كنيد. قضية اين دو پرونده چيست؟
○ بله، درست شنيديد. گفتم كه ما دستمان خالي نيست. اما من الان اجازه ندارم توضيح بيشتري بدهم. ولي به‌حمدالله خودتان زن هستيد، بگوييد مگر مي‌شود سه مرد، ببخشيد، فلان كار را كرده باشند با خانم، آن‌وقت دوباره كلي راه را با او برگردند و در فلكة جانبازان رشت پياده‌اش كنند؟ اصلاً وقتي خانم در شب پياده شد چطور و با چه جرئتي دوباره سوار ماشين يك مرد غريبه شد؟
آقاي ابراهيم‌نژاد، ساعت يك نصف شب بوده، وسط خيابان چه‌كار مي‌توانسته بكند؟ يا بايد آن‌موقع شب تمام مسير را پياده مي‌رفته يا ماشين مي‌گرفته!
○ خوب، چرا با اين حالش به داروخانه رفته است؟ احتمالاً بايد آن‌قدر مي‌ترسيده كه به خانه‌اش پناه مي‌برده!
هر رفتار عجيبي در چنين لحظاتي ممكن است، حتي حماقت‌بارترين رفتارها. اما اينها كه شما مي‌گوييد دلايل حقوقي نيستند.
○ دلايل حقوقي را در دادگاه عرض كرده‌ام.
متهمان اقرار هم كرده‌اند؟
○ من اقرارها را در بازجويي‌هاي اوليه قبول ندارم، چون با اكراه و اجبار بوده، ولي حالا از خودشان دفاع مي‌كنند و راستش را مي‌گويند كه با رضاي خانم عمل را انجام داده‌اند.
به‌نظرتان، روند دادگاه چگونه پيش خواهد رفت؟ آيا به‌ نفع شما خواهد بود؟
○ من اعضاي دادگاه را مي‌شناسم. خودم قاضي بازنشسته‌ام. اعتقادم به آقايان زياد است. حتماً حكمي مناسب صادر مي‌كنند.
شوهر فهميد
دو روز بعد از برگشتنم به تهران و گذشت دومين جلسة دادرسي، با شمارة همراهي كه فريبا داده بود تماس مي‌گيرم، اما صداي مردي را مي‌شنوم كه بلافاصله قطع مي‌كند و بعد از آن خطش اشغال مي‌شود. با افشين‌فر تماس مي‌گيرم كه در دو روز گذشته حاضر به گفت‌وگو نشده بود و هر بار گفت‌وگو را به زماني در آينده موكول كرده بود. اين بار مي‌خواهم شمارة منزل فريبا را بگيرم. افشين‌فر مي‌گويد: «همسر فريبا موضوع را فهميده، بايد در سومين جلسة دادگاه حضور داشته باشد. اوضاع اصلاً خوب نيست. الان مرد با من تماس گرفت و گفت: خانمي از تهران به من زنگ زده، چه كنم؟ نگران و عصباني است. اين شمارة موبايل خود مرد است. نمي‌دانم چرا فريبا اين شماره را به شما داده. چند روز ديگر تماس بگير. من او را قانع مي‌كنم كه اجازه بدهد با فريبا صحبت كنيد.»
چند روز بعد دوباره با تلفن همراه جناب همسر تماس مي‌گيرم، صداي الويش را نمي‌شنوم، از ترس اينكه مبادا قطع كند تندتند خودم را معرفي مي‌كنم و مي‌خواهم اگر ممكن است شمارة منزل را بدهد. آرام و مهربان مي‌گويد: «يادداشت كن...» بدون هيچ حرف ديگري. اين مكالمه بيشتر از يك دقيقه طول نمي‌كشد. نه من جرئت مي‌كنم حرف ديگري بزنم و نه او چيزي مي‌گويد. اما يك نكته مشخص شده: اين مرد پذيرفته كه زنش در مورد اتفاقي كه برايش افتاده حرف بزند، حرف بزند تا براي ميليون‌ها آدم ديگر نقل شود. اين مرد خيلي وقت پيش، سه ماه پيش، ناموسش بر باد رفته و حالا لابد فكر مي‌كند بقية چيزها چه اهميتي دارد!
فريبا، مي‌تواني حرف بزني؟
○ بله.
در آن روز او اصلاً حال مساعدي نداشت، و به خاطر گريه‌هايش ارتباط چند بار قطع شد تا بتواند دوباره جان حرف زدن بگيرد.
همسرت چطور فهميد؟
○ خودم بهش گفتم، يعني مجبور شدم بگويم. در پزشكي قانوني وقتي معاينه‌ام كردند، نوشتند پرده از نوع حلقوي. در دادگاه گفتند: «تو باكره‌اي. متهم‌ها ارتباط ناقص داشته‌اند.» گفتم: من زن شوهردارم. نزديك دو سال است ازدواج كردم، مگر مي‌شود باكره باشم!» گفتند: «بايد همسرت به همراه سند ازدواج در جلسة بعدي حاضر شود.» قرار شد كه نمايندة دادستان صومعه‌سرا به همسرم ابلاغ كند. گفتم: «واي اگر غريبه بگويد كه سكته مي‌كند. گناه دارد.» همان شب آرام‌آرام بهش گفتم. گريه كردم. كتاب قرآن آوردم، گفتم هرچه كه مي‌گويم راست است.
عكس‌العملش چه بود؟
○ خوب خيلي ناراحت شد. با من گريه كرد. گفت: تو اين‌همه رنج كشيدي و چيزي به من نگفتي؟» گفت اين اتفاق ممكن است سر هر زني بيايد.
فريبا، مگر روزها و شب‌هاي قبل جاي كبودي‌ها را روي بدنت نديده بود؟
○ نه خانم، من نمي‌گذاشتم آن روزها نزديك شود. لباس بلند هم در خانه مي‌پوشيدم. جاي زخم صورت و دست‌هايم را هم گفته بودم به خاطر سرقت كيفم بوده كه با سارق‌ها درگير شدم. بعد هم گفتم كه عادت ماهانه شدم.
 الان اوضاع خانه چطور است؟
○ خوب خانم، مثل آن‌موقع‌ها با من حرف نمي‌زند. ساكت است ولي كاري نمي‌شود كرد.
فكر مي‌كني بخواهد جدا شود؟
○ نه، خانم، اصلاً. اين‌قدر ما همديگر را دوست داريم. داريم زندگي‌مان را مي‌كنيم.
همسرت در دادگاه چه گفت؟
○ گفت اگر اجتماع قبول مي‌كند من هم به‌عنوان انتقام بروم همين كار را با مادر و خواهرهايشان بكنم. اما آمده‌ام اينجا كه مسائل قانوني پيش برود.
 فريبا، موضوع پرونده‌هاي بندرانزلي چيست؟
○ دروغ است. وكيل آن‌طرفي‌ها مي‌خواهد به من مارك بچسباند. مي‌خواهد محكمه را يك‌جور به نفع خودش برگرداند. وكيل مرد است، قاضي مرد است، آن جلسات مردانه است. من هيچ اميدي ندارم. وقتي مي‌خواستم حرف بزنم، قاضي مي‌گفت: «تو نه، وكيلت بايد حرف بزند.» ولي من حرف داشتم. به‌خدا الان اين‌قدر ناراحتم. آخر من اگر زن بدي بودم چرا شكايت كردم. مگر مريضم!؟ من اگر لازم باشد تا پيش آقاي شاهرودي هم مي‌روم. بالاخره بايد يكي حق‌رسان باشد.
وكيل متهمان مي‌گويد خانه‌اي كه تو در لاهيجان بودي خانة فساد است.
○ مي‌دانم دارند دربارة من بررسي مي‌كنند. خوب هر كاري دلشان خواست انجام دهند. ببين، من دو سال پيش با دوستم و همسرش در زيارتگاه سيدجلال‌الدين اشرف در آستانه آشنا شدم. دوستم آن‌موقع شمارة مغازة همسرش را داد، گفتند خوشحال مي‌شوند رفت‌وآمد داشته باشيم. حالا من بعد از دو سال وقتي براي زيارت به آستانه رفتم، به ياد آنها افتادم، به مغازة همسرش زنگ زدم، او هم آدرس منزلشان را داد. رفتم لاهيجان، در آن خانه، من، دوستم و دو بچه‌اش و پدربزرگشان بوديم، چه كار خلافي مي‌شد انجام داد؟! حالا مي‌گويند آن خانه... من نمي‌دانم. آخر شما هم نمي‌توانيد دربارة يك نفر كه تازه با او آشنا شده‌ايد همه‌چيز را بدانيد. اگر هم بوده من نمي‌دانستم.
از آن شب تا حالا از دوستت خبر داري؟
○ نه، يك بار زنگ زدم كه كسي جواب نداد. به گمانم از آن خانه رفته‌اند.
فكر مي‌كني دادگاه به نفع تو رأي بدهد؟
○ نمي‌دانم، خانم. دعايم كنيد. شما چه مي‌گوييد؟ همه‌شان مردند، كي به حرف يك زن گوش مي‌كند. در دادگاه گفتند ما تحقيق كرديم شما آن روز خيلي آرايش داشتيد. اما به خدا من خودم مراقبم كه آرايش زياد نكنم، فقط مهماني‌ها آرايش زياد مي‌كنم. بعضي‌وقت‌ها چادر هم سر مي‌كنم. خودم مي‌دانم چاقم و ملاحظه مي‌كنم، روسري بلند سر مي‌كنم و مانتو گشاد و بلند مي‌پوشم. بگويند لباس‌هاي آن روزت را بردار بياور، مي‌برم نشان مي‌دهم. خانم، شب‌ها خوابم نمي‌برد. اگر مي‌دانستم اين‌قدر بايد بدبختي بكشم شكايت نمي‌كردم، ولي حالا تا آخرش هستم.
حتماً احتمال مي‌دادي كه بعد از شكايت شوهرت متوجه شود و به زندگي‌ات لطمه بخورد، چرا باز هم اصرار داشتي شكايت كني؟
○ چرا نمي‌كردم؟! يعني من انسان نيستم؟ من شب‌ها خوابم نمي‌برد. ديگر زندگي برايم تمام شده. نمي‌خواستم با دخترهاي ديگر اين كار را بكنند. نمي‌توانستم آنها را زنده و خوشحال ببينم. درحالي‌كه خودم ناراحتم. حالا همسرم هم با ادامة شكايت راضي است. تا حالا هم به خاطر قانون خودش را كنترل كرده.
مي‌توانم با همسرت حرف بزنم؟
○ آره، ولي اگر حرف نزني بهتر است. مي‌داني چرا، او تازه آرام شده. شايد دوباره ناراحت شود، آن‌وقت من بايد دوباره انرژي بگذارم و آرامش كنم. ولي اگر مي‌خواهي زنگ بزني، بزن، اشكالي ندارد.
صددرصد طلاق مي‌دهد
افشين‌فر بعد از چندين بار تماس و مدتي بعد از گذشت سومين جلسة دادگاه، بالاخره راضي مي‌شود كوتاه گفت‌وگو كند.
بعد از گذشت سه جلسة دادرسي، پرونده در چه وضعيتي است؟
○ فعلاً دادگاه دربارة اظهارات وكيل متهمان و دربارة سوابق شاكي تحقيق مي‌كند. چيز بيشتري نمي‌توانم بگويم.
من متوجه امتناع شما از صحبت نمي‌شوم، خودتان ما را در جريان اين پرونده گذاشتيد! به حرف‌هاي موكلتان شك كرده‌ايد؟
○ نه، اصلاً. من معتقدم كه تجاوز به عنف صورت گرفته. موكلم هم مُصر به ادامة شكايت است. من هم تا زماني كه چيز خلافي ثابت نشود، وكالت پرونده را به عهده دارم. اتفاقاً بعد از جلسة سوم به او گفتم: «اگر فكر مي‌كني بايد ولش كرد از همين جا ول كنيم.» ولي او گريه كرد و گفت: «به‌خدا راست مي‌گويم.»
نظرتان دربارة پرونده‌هاي بندرانزلي چيست؟
○ كذب محض است. اگر واقعيت داشته باشد بايد مدرك ارائه دهند، فعلاً كه ما فقط حرفش را شنيديم.
به‌نظر من، اين قضيه به تحقيق نيازي ندارد. آنها كه اين قضيه را علم كردند خودشان بايد ادله‌اش را بياورند.
متهمان در اين جلسات اقرار كرده‌اند؟
○ متهمان به تجاوز به زور اقرارنكرده‌اند و گفته‌اند با ميل و رضا بوده. در ضمن گفته‌اند كه كامل نبوده. اما از لحاظ قانوني تجاوز به عنف به هر شكلي كه باشد به شرط اثباتش در دادگاه جزاي اعدام خواهد داشت.
شما همسر فريبا را در جلسة سوم دادرسي ديديد، به‌نظرتان در چه حال و روزي بود؟
○ بسيار آشفته، در اوج بحران بود. آن روز قضات با كلي سلام و صلوات موضوع را جلو او مطرح كردند. به‌نظرم صددرصد فريبا را طلاق مي‌دهد.
چه مي‌شود كرد؟!
حالا مانده است آخرين نفر، همان كه رستم است، تنومند است، همان مرد ترسناك. همان كه اولين است، اما آخر از همه ماجرا به او مي‌رسد. همان كه از ابتدا نمي‌شود غيبتش را ناديده گرفت، همان شريك زندگي، آقاي همسر، مرد نبات‌فروش، 40 و اندي ساله كه يك بار در سال‌هاي پيش‌تر ازدواجي ناموفق داشته و حالا نزديك به 2 سال است كه با فريبا زندگي مي‌كند. بدون هيچ ورثه‌اي از دو ازدواجش به خاطر بيماري‌اي كه دارد و سوادي كه به ديپلم نمي‌رسد. او اين بار كم‌وبيش عصبي است و به سؤال‌ها كوتاه جواب مي‌دهد.
خيلي ببخشيد چطور متوجه شديد؟
○ پاهاي فريبا درب و داغان بود، مي‌لنگيد تو خونه. مي‌گفت به خاطر كتك‌هايي كه به خاطر دزدي وسايلش خورده. چند روز پيش راستش را گفت. دادستان اينجا از دوستانم است با من تماس گرفت گفت براي شواهدي بايد به دادگاه بروم همان شب فريبا گفت.
توانسته‌ايد با موضوع كنار بياييد؟
○ نه، زندگي اين‌جوري مشكله. فعلاً گذاشتم به عهدة قانون، اگر تبرئه شوند من همان بلا را سر خانواده‌هايشان مي‌آورم. حتماً اين كار را مي‌كنم. خانمم آدرسشان را يادداشت كرده، فعلاً دست نگه داشتم ببينم دادگاه چه مي‌كند. تو دادگاه گفتم من از جوانان اوايل انقلابم، از همان‌ها كه گفت استقلال، آزادي. حالا بايد چنين بلايي سرم بيايد! رسمش است؟!
اين اتفاق روي احساسات شما نسبت به فريبا تأثير گذاشته است؟
○ خوب، فعلاً چه مي‌شود كرد؟
در فكر طلاق كه نيستيد؟
○ چه مي‌شود كرد؟ فعلاً تحمل مي‌كنيم.
فريبا براي چه به لاهيجان رفته بود؟
○ اول رفت رشت، براي مادرش كمي آب‌نبات برده بود. بعد زنگ زد و گفت مي‌خواهد برود زيارت و خانة دوستش. روز جمعه هم زنگ زد و گفت بايد چند روزي رشت بماند. چون كيف و طلا و ساعتش را دزديده‌اند، بايد شكايت كند.
دوستش را مي‌شناختيد؟
○ نه.
وكيل متهم‌ها مي‌گويد كه تجاوز نبوده و با رضا بوده است؟
○ خوب اگر با رضا بوده، چرا ديگر طلا و پول‌هايش را دزديدند، چرا كتكش زدند. من چنين حرفي را نشنيدم، والا مي‌دانستم چطور جواب بدهم.
الان فريبا چه مي‌كند؟
○ خوب آزاد است، مي‌تواند برود خانة مادرش، مسجد و...
 اگر قانون متهمان را به جزاي خود برساند، باز هم طلاق مي‌گيريد؟
○ خوب، حالا ببينيم.
در جلسات بعدي، همراه فريبا به دادگاه مي‌رويد؟
○ اگر دادگاه بخواهد مي‌روم. يك بار رفتم.
اگر نخواهد شما همراهي‌اش نمي‌كنيد؟
○ اگر نخواهد، من براي چه بروم؟!
دوستش داريد؟
○ مي‌گويم چه‌كار كنم. بايد بسوزيم و بسازيم ديگر.
همگي منتظر حكم قاضي هستيم
پس از سومين جلسة دادرسي در تاريخ هفتم مرداد، دادگاه براي تحقيقات بيشتر جلسة بعدي را به زماني در آينده موكول مي‌كند. در نهايت، آخرين جلسات در روزهاي 24 و 25 مهر برگزار مي‌شود. حالا همگي منتظر حكم قاضي هستند، حكمي كه ممكن است به گفتة افشين‌‏فر همين فردا، يك هفتة ديگر يا تا آخر ماه، ابلاغ شود، بنابراين قرار شده تا آخرين لحظة چاپ مجله اگر حكم ابلاغ شد ما را هم در جريان بگذارند. و اما فريبا در آخرين تماس، و احتمالاً در آخرين گفت‌وگوي مقدرشده در زندگي هردويمان در آخرين روزهاي مهرماه، از به آخر رسيدن زندگي مشتركش مي‌گويد: «روزهاي اول رختخوابش را جدا كرد، حالا ديگر حتي دست‌پخت مرا هم نمي‌خورد، مي‌ترسد كه به ايدز و هپاتيت مبتلا شده باشم. جواب سلامم را هم به‌زور مي‌دهد. صبح زود از خانه مي‌رود و شب ديروقت برمي‌گردد. گفت كه بهتر است از هم جدا شويم. ديگر نمي‌تواند ادامه دهد! من هم نمي‌توانم به ادامة زندگي مجبورش كنم اگر مرد خوبي بود يك‌طور ديگر با موضوع كنار مي‌آمد، نه؟ اگر پدرم بود شايد به‌جاي همسرم پشتم مي‌ايستاد و از من حمايت مي‌كرد. خانم، فكرش را بكنيد اگر شوهر مرا با زن غريبه‌اي گرفته بودند احتمالاً اصلاً از من نمي‌خواستند كه در دادگاه حاضر شوم و هيچ‌وقت هم باخبر نمي‌شدم اما حالا شوهرم مي‌خواهد درخواست طلاق توافقي به همين قاضي پرونده بدهد. فكرش را بكنيد!»
و افشين‌فر در تماس تلفني دربارة تكليف پرونده‌هاي بندرانزلي فريبا و مشكوك بودن خانة دوستش در لاهيجان در جلسات اخير مي‌گويد: «دادگاه براي تحقيق دربارة خانة فرد مذكور (دوست فريبا) نامه‌اي خطاب به نيروي انتظامي لاهيجان نوشت اما نامه بدون پاسخ برگردانده شد، گويا خانوادة مورد بحث محل سكونتشان را تغيير داده‌اند. دربارة پرونده‌هاي بندرانزلي فريبا هم كه مربوط به سال 1381 مي‌شود، قاضي هر دو پرونده را در دادگاه به‌طور واضح خواند. تفهيم اتهام در دو پرونده به اين صورت بوده: "ارتباط نامشروع از طريق صحبت كردن با مرد بيگانه، كه در هر نوبت فريبا شلاق خورده است. در واقع مسئلة هر دو اين اتهام‌ها رفع شد. ضمناً، از دادگاه خواستم ‏فيلمي كه از بازجويي‌هاي سه متهم در بازپرسي‌ها گرفته شده در دادگاه پخش شود. در آن فيلم اگرچه متهمان صراحتاً به تجاوز اعتراف نكردند اما بارها از گريه‌هاي فريبا گفته بودند و اينكه با گريه گفته بوده كه ايدز دارد. اين گفته‌ها به‌زعم من معني‌اش اين است كه فريبا رضايتي نداشته و به‌طور قطع تجاوز صورت گرفته است. به‌هرحال ما دفاعياتمان را ارائه كرديم و حالا منتظر رأي دادگاه هستيم.» ■

سايت فيلتر شده زنان
http://www.zanan.co.ir

.


واکنش یک گروه سیاسی به مرگ پزشک زهرا بنی یعقوب در همدان


زهرا در یکی از روستاهای همدان دوران طرح خدمت پزشکان در مناطق محروم را می گذرانده است
گروهی از نمایندگان پیشین مجلس شورای اسلامی که در تشکلی موسوم به مجمع نمایندگان ادوار گردآمده اند طی نامه سرگشاده ‌ای به رئیس قوه قضائیه ایران، خواهان رسیدگی به پرونده زهرا بنی یعقوب، پزشک جوانی شدند که هنگام بازداشت در همدان به شکل سؤال برانگیزی جان خود را از دست داده است.

زهرا، که در یکی از روستاهای همدان دوران طرح خدمت پزشکان در مناطق محروم را می گذرانده، روز جمعه پیش از عیدفطر گذشته (بیستم مهر) هنگامی که در لوناپارک همدان همراه نامزد خود بود به دست نیروهای بسیجی که ضابطان امر به معروف و نهی از منکر خوانده می شوند دستگیر و به بازداشتگاه این نیروها انتقال داده شد.

دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق آویز کرده و جان باخته است.‏

پزشک قانونی نیز مرگ وی را "‎فشار بر عناصر حیاتی گردن توسط جسم رشته‏‎ ‎مانند و قابل انعطاف و عوارض ناشی از آن" دانست و زمان مرگ را حدود ساعت نه شنبه شب (بیست و یکم مهر) اعلام کرد.

زهرا هنگام مرگ در آستانه 27 سالگی قرار داشت.

وکیل و خانواده زهرا احتمال خودکشی او را رد می کنند و خانواده او از ستاد امر به معروف و نهی از منکر همدان به مراجع قضائی شکایت کرده اند.

از برادر زهرا نقل شده: "خواهرم به هیچ وجه مشکل خانوادگی نداشت و به لحاظ روحی نیز وضعیتش کاملاً عادی ‏بود، من چند ‏ساعت قبل از حادثه سه بار با او تلفنی صحبت کردم و حتی نیم ساعت قبل از حادثه با هم حرف زدیم و در آخرین تماس به ‏وی ‏گفتم پدرمان در راه همدان است و بزودی به آنجا می رسد و مشکل را حل می کند، زهرا هنگام صحبت با من کاملاً ‏طبیعی بود و به نظر ‏نمی رسید مشکل روحی خاصی داشته باشد و نمی دانم چطور دقایقی بعد جان باخت".

مجمع نمایندگان ادوار مجلس در نامه خود از رئیس قوه قضائیه پرسیده: "جرم متهم چه بوده که شدیدترین اقدام امنیتی با قید بازداشت در مورد او به اجرا درآمده و آیا اتهام انتسابی به وی با شخصیت تصویر شده از او منطبق بوده است؟"

ژیلا بنی یعقوب، خبرنگاری که ماجرای مرگ زهرا را دنبال کرده می گوید: "با وجودی که وقتی والدین زهرا به بازداشتگاه رسیده بودند این دختر در قید حیات نبوده، پدرش را به دنبال پیگیری مسائل اداری می فرستند و والدین زهرا فکر می کردند که مراحل آزادی فرزندشان را طی می کنند، مأموران بازداشتگاه نه تنها به آنها نمی گویند که فرزندشان فوت کرده بلکه به آنها می گویند که دخترشان شایستگی عضویت در جامعه پزشکی را ندارد، مأموران امر به معروف خبر مرگ زهرا را پس از طی مراحل اداری به پدرش می دهد و می گویند دخترت خودکشی کرده."

مجمع نمایندگان ادوار به رئیس قوه قضائیه نوشته: "براساس اطلاعاتی که از سوی خانواده و افراد مطلع به وکیل متوفی و مراجع ذ‌یربط گزارش شده، مشارالیها فردی مذهبی و مقید به رعایت پوشش اسلام