Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   


" آن چه می خوانید قصه یک زن نیست، داستان تعداد بی شماری از زنان نسل "انقلاب" بهمن است ..."




رازها و نیازها

من و امثال من به هر دلیل راه تبعید را خود انتخاب کردیم چرا که با آن شرایط جهنمی سر سازگاری نداشتیم. ما برای تغیر شرایط کنونی به سود آزادی انسانها و برای بهبود زندگی فرزندانمان برای صلح و دوستی و عشق تلاش می کنیم. پس باید در این مسیر خودمان را هم تغیر دهیم.من فهمیدم که این کاری سخت و دشوار است و این که گفته اند «سوزان ترین مبارزه، مبارزه با خود است» یک واقعیت انکار ناپذیر است. در چنین دورانی بر اعتقادم برای تغیر نظام ظالمانه پایدارتر شدم.

شعله پایدار
Sholeh_paydar@yahoo.com

آن چه می خوانید قصه یک زن نیست، داستان تعداد بی شماری از زنان نسل انقلاب بهمن است که در توفان مبارزات سیاسی و در مبارزه علیه استبداد، هریک به نوعی ازدواج کرده و با حاد شدن شرایط و در جریان بگیر و ببندها از ایران خارج شدند و با گذشت زمان و درک حق زندگی در آزادی، برابری و عشق، جدایی از همسر را انتخاب کردند. این گروه از زنان استبداد را در خانه از طریق پدر و یا همسر، در اجتماع از طریق حکومت و احزاب و باندهای سیاه حکومتی و در درون تشکلهای سیاسی از طریق مناسبات مردسالارانه با تمام گوشت و پوست خود حس کرده و می کنند. برای بسیاری از این زنان، جدایی از اولین همسر آغاز چالشهای جدید و گام گذاشتن در راهیست که می باید هر لحظه آن را ویران و بازسازی کنند. این نوشته در قالب چند نامه و یادداشت کوتاه بخشی از رازها، احساسها، نیازها، رنجها، دردها و درگیریهای این گروه از زنان در مورد مناسبات عاطفی و عشقی است. مسایلی که در این نوشته مطرح می شود، رازها و نیازهای پنهانی نیست، اما به ندرت می توان آن را بدون شنیدن سرزنش و زخم زبان، بیان کرد. برای زنانی که به عشق و محبت نیاز دارند اما نمی خواهند راه «تسلیم و ضعیفه» شدن را انتخاب کنند و برای زنانی که همراه با کار روزانه و مسئولیت پذیری برای تحقق یک زندگی برابر همراه با عشق و دوستی تلاش می کنند، بیان احساس ضرورتی است که از دشواریهای گام برداشتن در راه آزادی و حقوق برابر می کاهد.

1- درگیری با خود
چقدر با خودم بجنگم، سالهاست که با درونم می جنگم، درونی که مدام متلاطم است. چرا این قدر خام بودم، خام...! چه فکر می کردم که زندگی همین است و بس. در مورد ازدواج و انتخاب همسر من چه می دانستم که تن به ازدواج دادم؟ واقعا چرا بعضیها مخصوصا در جوامع ما بدون هیچ گونه تجربه تن به ازدواج می دهند، گاه به اجبار و گاه به میل خود؟ در شرایط کنونی که می توانم بگویم تا حدی از خامی در آمده ام و می دانم که واقعا چه می خواهم اما آن را نمی یابم چه باید بکنم؟ آیا می توانم به خاطر عشق به زندگی تصمیم بگیرم و طرحی نو دراندازم؟
از خودم بارها و بارها در این چند سال پرسیده ام چه باید بکنم؟ چقدر باید پا بر روی دلم بگذارم. این آن زندگی نیست که من می خواستم و می خواهم! نه!
فرهاد یک غریبه بیش نیست، غریبه! روزگارم را با یک غریبه سپری می کنم که با او حرف مشترکی ندارم و حتی یک لحظه او را در کنار خود حس نمی کنم.
روزهایم سپری می شوند، سالها از پی هم می گذرند. سال 2001 است و من 34 ساله هستم، زنی که در این چند سال طعم خوب و شیرین عشق را نچشیده ام و دارم خشگ می شوم. در کنار فرهاد همچون شمعی قطره قطره آب شدم و ......
اکنون همسرم خواب است و من تنها در آشپزحانه مشغول نوشتن هستم.تنهای تنهایم و افکارم درهم و برهم. سرم گیچ می رود، چه کنم؟ آیا کسی هست کمکم کند؟
یاد سالهای پس از انقلاب می افتم و قلبم به درد می آید. دردی که ذره ذره وجودم را می سوزاند. به گذشته فکر می کنم و برای از دست دادن بسیاری از موقعیتها افسوس می خورم. خیلی ساده و ناآگاه بودم. با همه ی وجود به عشق فرهاد اعتماد کردم و با تمام وجود عاشقش شدم. اما اکنون فقط افسوس می خورم و می خواهم همه چیز را فراموش کنم.
دلم برای قلب بیچاره ام می سوزد و شبها تا صبح برایش اشک می ریزم. برای آرزوهای بر باد رفته ام و برای این که کسی نیست که بر زخمهایم مرهمی بگذارد.
قلب من، قلب بیچاره من چقدر برای تو تا سپیده دم اشگ بریزم، سرم را بر شانه چه کسی بگذارم و با کدام همدم و یار و یاور از طراوت و تازگی بهار لذت ببرم، کدام عشق؟
نگاهم را در نگاه کی بیندازم و در آغوش چه کسی شب را به صبح برسانم. ای قلب بیچاره من تا کی...؟ هر صبح به چه کسی صبح بخیر بگویم و روزم را با چه کسی آغاز کنم؟
دیگر نمی خواهم این زندگی را و این خود اسیرکردن را ادامه دهم. باید تصمیم بگیرم و ریسک آن را هم بپذیرم. من کار می کنم و بنابرین برای یک زندگی بهتر باید تلاشی دوباره را آغاز کنم.
برای آن که آزادی را حس کنم، برای آن که در شوق دیدار کسی که دوستش دارم و دوستم دارد اشگ بریزم، باید تصمیم بگیرم.

2- نامه به یک دوست
سپیده جان سلام، سلام دوست خوبم
اکنون که این نامه را برایت می نویسم نزدیک 13 سال است که تو را ندیده ام. این سالها بی رحمانه سپری شدند و عمر من بی ثمر گذشت. سپیده جان چه روزهای خوبی داشتیم و تنها غصه ما نمره کم در امتحان فیزیک بود. بعد از آن که دیپلم گرفتیم تو دنبال مسئولیت بزرگی که داشتی رفتی. تو دختر شجاع، مسئول و کوشایی بودی و من در حالی که همه چیز برایم مهیا بود، پدری بزرگوار، مادری دلسوز، و خواهران و برادران مهربان یاران زندگی ام بودند، قدرشان را ندانستم. می دانم که این سرنوشت همه است که زندگی خود را مستقل از پدر و مادر خود شروع کنند. اما من انتخاب آگاهانه نکردم.
اکنون که این نامه را برایت می نویسم به ترانه علا الدین گوش می کنم. «پشتم کوه، پیشم کمر.» من در چنین وضعی هستم، در بن بستم.
بگذریم، داشتم از گذشته برایت می نوشتم، روزهای جوانی چه زود گذشت. به یادم هست که پدر و مادرم چقدر تلاش می کردند تا همه چیز در حد امکان برای ما فراهم باشد. ما به طور مرتب مسافرت می کردیم و چه خاطرات خوبی از آن سفرها دارم.
می دانی من از فرهاد دوری می کردم اما دیگران به من می گفتند که او تو را خیلی دوست دارد و عاشق تو هست. ولی به حرفهای دیگران گوش نمی کردم، به او احساسی نداشتم و چیزی در درونم به من هشدار می داد که از او دوری کنم. اما نمی دانم چی شد که من تصمیم گرفتم با او آشنا شوم، واقعا نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم که با او صحبت کنم.
سپیده جان واقعیت این بود که من تا آن زمان با هیچ پسری تنها در یک اطاق نبودم. اما این اتفاق برایم پیش آمد و من با فرهاد ساعتها تنهایی صحبت کردم و چون خام بودم تحت تاثیر حرفهایش قرار گرفتم و به او علاقمند شدم و کم کم شیفته اخلاق و متانتش شدم. من که از سنگ و آهن نبودم که محبتها و افتادگیهای او در من بی اثر باشد. ایکاش سنگ و آهن بودم. بله سپیده جان من دل به او سپردم و پس از آن به جز او هیچ چیز و هیچ کس را نمی دیدم. کور شده بودم و قلبم سرشار از عشق او شده بود.شب با یاد او می خوابیدم و صبح با یاد او بیدار می شدم. اما افسوس و هزاران افسوس که آن چشم اندازی که در عشقم تصور می کردم سرابی بیش نبود. فرهاد وقتی مرا به دست آورد تمام بال و پرم را کند و مرا پر پر کرد. به جای بوسیده شدن گزیده شدم. او به جز خودش کسی دیگر را دوست نداشت و ندارد و اکنون که چهارده سال و اندی از ازدواج من با او می گذرد باور کن که به اندازه 14 دقیقه همدیگر را نمی شناسیم و حتی دیگر تحمل دیدن همدیگر را هم نداریم. تمام عشق و محبت من سرکوب و نابود شده است. چهارده سال است که مورد توهین او قرار می گیرم و کسی که همسر من و پدر بچه هایم هست هیچ وقت در مقابل من و بچه هایش احساس مسئولیت نکرده و ما را به هیچ حساب کرده و بیشتر وقتها ما را تنها می گذارد.
سپیده جان مرا ببخش که دردهایم را برایت نوشتم. در تنهایی مداوم دلم می خواهد دستم را درون سینه ام کنم و قلبم را بیرون بیاورم و مرحمی بر زخمهایش بگذارم.

3- نامه به پدر، احساس بن بست
پدر جان، پدر خوبم، این نامه را برای تو می نویسم و دلم می خواهد روزی که مردم این نامه به دست تو برسد. پدر شریفم در این سالها که در غربت هستم و از تو دورم، هر روز پر پر شدم، چه خنجرها که به قلبم نخورد و چه نمکها که بر زخمهایم ریخته نشد. پدرم از زمانی که پایم را از خانه تو بیرون گذاشتم دوران خوش زندگی ام به پایان رسید و روزگارم تلخ شد. پدرم آیا فکر می کردی که فرزندت این گونه در بن بست قرار گیرد و راه فراری نداشته باشد. چهارده سال است که با یک آشنای غریبه روز و شبم را سپری می کنم که حتی حرفم را نمی فهمد چه رسد که دردم را درک کند. بعضی وقتها تمام بند بند تنم درد می گیرد و به خوبی می دانم که این درد به خاطر سردرگمی من و این که راه فراری از این جهنم نمی یابم است.
پدر جان غصه مخور و به خاطر من به خودت اندوه راه مده. تنها آرزویم این است که دختر خردسالم به سرنوشت من دچار نشود. گاهی حتی توان راه رفتن ندارم، خمیده شده ام، خمیده. اما وقتی به فرزندانم فکر می کنم و به صورتهای آنها نگاه می کنم، کمرم راست می شود. باید راست شود، راهی جز این نیست. اما آیا من می توانم از این بن بست راه فراری پیدا کنم؟
پدرم، من با نادانی به عشق بی بنیاد فرهاد اعتماد کردم، صمیمانه عاشقش شدم و وفادارانه 14 سال است که رنج می برم و حالا برای همه سالهایی که از دست داده ام افسوس می خورم.
سالهاست که از عشق محرومم، از نوازشی، از بوسه ای، از لبخندی، از کلامی خوشایند، از آغوشی گرم و مهربان و ...محرومم.
سالهاست که قلبم زخمی شده و من آن را پنهان کرده ام، سالهاست که قلبم پاره پاره شده و من به خاطر وفاداری و تعهد آن را وصله پینه کرده ام. سالهاست پدرم، تو به من بگو تا کجا تحمل کنم؟
پدرم، با وجودی این بن بست، اما هنوز سرشار از زندگیم، منتظرم، منتظر عشقم، کمکم کن پدر نازنینم.

4- باید بروم. می توانم، پس هستم
باید بنویسم و باید تصمیم بگیرم. صبح امروز با آشفتگی از خواب بیدار شدم. علتش را نمی دانم، صدای دستگاه سیگار پیچ فرهاد یا افکار پریشان خودم و شاید هم هر دو. بیدار که شدم به سالن رفتم ، فرهاد مشغول پیچیدن سیگار خودش بود.حس کردم که چیزی در درونم یخ می زند. این حذ از بی تفاوتی را باورم نمی شد. تمام تنم به رشه افتاد، فرهاد مثل یک کابوس می ماند، کابوسی بی پایان.
نگاهم را به اتاق بر می گردانم و فرزندان جگر گوشه ام را می بینم. سرم گیج می رود، انگار که پتکی به سرم فرود آمده است. صدایم را بلند کردم و می خواستم یک جوری حرفم را به او بفهمانم. اما فرهاد بی محلی می کرد و انگار نه انگار که من با او صحبت می کنم. نمی خواست صحبت را ادامه دهد. می دانستم که می خواهد بدون هیچ احساس گناهی از مسئولیت در رود.....بوی بدی هوای اطاق و کل خانه را فراگرفته بود. دیگر فهمیده بودم که فرهاد در گول زدن خود استاد است. تمام کارهای زشت و نادرستش را مثل یک کودک با حرفهای مسخره توجیه می کند. در چنین مواقعی می گوید می خواهد «رلکس» باشد، به چه قیمتی؟ چرا نمی خواهد بفهمد که من مجبور به تحمل چنین وضعی نیستم؟ خودم هم نمی دانم که چرا اصرار دارم که فرهاد دلیل پافشاری من بر طلاق و جدایی را درک کند؟ چرا فکر می کنم که بدهکار هستم؟ در حالی که من تمام تلاش خودم را برای ادامه این زندگی پر از درد و رنج کرده بودم و او در تمامی سالهای گذشته حتی یک قدم برای بهتر کردن روابطمان برنداشت.
هر روز بچه هایمان شاهد مشاجره و جر و بحث ما هستند. فرهاد بارها و بارها به من توهین کرده و حتی بعضی وقتها تهمت می زند و گاهی از حرفهایش چنین برداشت می شود که من.... ! لعنت بر من که تاکنون تن به این همه خفت دادم. لعنت بر من که هر توهینی را پذیرفتم. ولی این حرفهای زشتش برایم غیرقابل باور است. حرفهای رکیک او زنگ خطر بود، هشداری بود که به خود آیم
برای آخرین بار به او گفتم که به خودت بیا فرهاد، دیگر توانی برایم نمانده، من مثل باطری خودم را شارژ می کنم تو باز تمامی انرژی من را می مکی. و او بازهم جوابی نمی دهد و بی محلی می کند. او این کار را عمدا می کند. گویا مریض است و نمی خواهد من خوشحال شوم و خوشبختی مرا ببیند. هر کاری که می کنم حتی اگر با آن موافق باشد، اظهار رضایت نمی کند. شانه هایم دیگر نمی نواند این همه بار را تحمل کند. خسته ام و تنها این گلهای من هستند که به من نیرو می دهند.
از خودم می پرسم که این بچه ها چه گناهی کرده اند که شاهد چنین وضعی هستند؟ آنها خیلی بیشتر ار اینها حق و لیاقت دارند که در آرامش زندگی کنند.
گاهی تعجب می کنم و از خودم می پرسم که آیا او واقعا نمی فهمد که چه بلایی سر من و بچه هایمان آورده است؟ تمام خواست من از فرهاد در زندگی مشترکمان محبت، احساس مسئولیت، وقت مشترک، درک یکدیگر و تقسیم شادی و غم با هم بود. آیا این خواسته ها چیز عجیب و غربیست که او قادر به تحقق آن نیست.
خودم را لعنت می کنم اگر در تصمیم برای جدایی تجدید نظر کنم و با زندگی خودم و فرزندانم بازی کنم.
باید عمل کنم، زمان عمل فرا رسیده و من قدرت تصمیم گیری برای جدایی را پیدا کرده ام. دو سال و اندیست که با خودم درگیرم و اکنون دیگر به خوبی می دانم که امکان یک زندگی زیبا و سازنده با فرهاد وجود ندارد. تمام رنجی که در این سالها کشیدم در رویای رسیدن به یک زندگی آرام و زیبا بود، چه رویای باطلی.
اکنون در مقابل من راهی جز جدایی وجود ندارد. اگر بخواهم به امید بهتر شدن روابط بازهم این وضع را تحمل کنم، خود فریبی کرده ام، روح و جسم خودم را مسخره کرده ام. پس اگر نخواهم جدا شوم باید تسلیم کامل شوم و بسوزم و بسازم و دم برنیاورم که این هم دیگر برای من غیر ممکن است. زندگی در ابتذال برایم رنج آور است.
باید بروم، باید از زندگی او خارج شوم . این شکنجه روحی بیش از این نباید ادامه پیدا کند و ادامه زندگی در این شرایط چیزی جز ننگ نیست و من به خاطر خودم و بچه ها و خود فرهاد باید جدا شوم. ادامه این وضع آینده ای سیاهتر و زشت تر از اکنون در انتظار ماست. پس بهتر است خانه و همه وسایل را برای او بگذارم و خودم و بچه ها زندگی جدیدی را با همه مشگلاتش آغاز کنیم.

5- بعد از جدایی، در آرزوی عشق
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم، آخر ننمایی وطنم

همدم، همراه، همپا، همزبان، همیار، همنشین، همدرد و صدها واژه دیگر خصوصیات یک همسر است. همسر!
مساله همسر انتخاب کردن یک مساله خیلی مهم و در عین حال ظریف است. شاید تا اندازه ای هم شانس در آن دخالت داشته باشد.
دو نفر به اشکال مختلف با هم آشنا می شوند و پس از مدتی ازدواج می کنند. بعد از ازدواج تضادها و فاصله ها خودش را نشان می دهد. بعد از مدتی که به دوران زندگی مشترک نگاه می کنی، خودت را با کسی که زندگی ات را تقسیم کرده ای غریبه می بینی و تازه متوجه می شوی که همسرت را نمی شناسی، متوجه می شوی که این همان کسی نیست که به او بله گفتی و تصمیم داشتی همه عمرت را با او سپری کنی. این شکل رایج ترین نوع ازدواج بود و هنوز هم هست. من می دانم و به خوبی هم می دانم که حس غریبی و بیگانه بودن با همسر درد جانکاهی است. در کنار بیگانه به خواب می روی(اگر او شب به خانه آمده باشد) و با بیگانه از خواب بیدار می شوی و در کنارش روز و شب را سپری می کنی و با بیگانه تن به هم آغوشی می دهی چرا که راهی جز این نداری و هرچه باشد او همسر قانونی است.
همسری که از او جز عشق و شراکت چیز دیگری نمی خواهی و او این را از تو دریغ می کند، هر اشکالی که داشته باشد، حتی اگر از نظر احساسی عیبی دارد باید با روی گشاده مشگل را مطرح کرده و هر دو نفر برای آینده تصمیم بگیرند. به هر حال همسر سابق من نه حاضر بود حرف بزند و نه مشورت کند و یا خودش برای جدایی تصمیم بگیرد و تازه وقتی هم حرفی می زد فقط تحقیر و تحقیر بود.
در ازدواجهای موفق هر دو نفر سعی می کنند که آتش و شور اولیه آنان فرو ننشیند و برای این به ابتکارهای گوناگون دست می زنند و آتش عشق و دوستی را روشن نگه می دارند.
من در آغاز و تا سالها عاشق او بودم و او این عشق را در من خشک کرد. به جای بوسیدن مرا گزید و من راه جدایی را انتخاب کردم و اکنون که جدا شده ام، کار می کنم و با فرزندانم زندگی می کنم، یک چیز کم دارم و آن هم عشق است.
من تشنه عشقم، عشق. دلم می خواهد دوباره عاشق شوم، عاشق.
آخ که چقدر دلم برای عشق تنگ است و خنکای مرحمی بر شعله زخمی.
آی عشق، آی عشق رنگ آبی چهره ات پیدا نیست.
ای عشق مرا دریاب، مرا بخواه با تمامی وسواسها و عیبهایم. دوست دارم عاشق شوم و وقتی دلم برای معشوقم تنگ می شود به غروب آفتاب پناه ببرم و تنهایی خودم را با آن در میان بگذارم.
زندگی بدون عشق و دوستی برایم بی ارزش است اما تحمل عشق یک طرفه و بلهوسانه را هم نداردم.
ای عشق مرا بخواه با تمامی وجودت، بگذار که حس تو بودن را با تمامی سلولهای وجودم دریابم. بگذار بدانم کسی هست که مرا می خواهد و در تب عشق من می سوزد و بداند که من هم در تب عشق او می سوزم.
من یک زنم، با تمامی ذرات وجودم یک زنم. مرا باید بوئید، نوازش کرد و بوسید.
مرا جانم صدا کن،
مرا عمرم صدا کن
مرا با یک کلام عاشقانه
مرا با مهربانی آشنا کن

7- دوباره عاشق شدم، با هیجان و تردید، اما...
کار می کردم و با بچه هایم زندگی آرامی را می گذراندیم. اما یک کمبود مرا آزار می داد. من می خواستم کسی را دوست داشته یاشم و او هم مرا دوست داشته باشد. به عشق و محبت نیاز داشتم. در همین زمان بود که در یک تظاهرات علبه رژیم و از طریق یک دوست با بهرام آشنا شدم. بهرام در ابتدا مثل بسیاری دیگر اطلاعات درستی از خودش به من نداد. اما کم کم فهمیدم که او همسر و فرزند دارد و به عللی با همسرش در یک جا زندگی نمی کند و در صدد است که کاملا جدا شود. این برای من یک پرنسیب بوده و هست که با هیچ زنی در مورد یک مرد رقابت نکنم. من به این پرنسیب وفادار ماندم.
با بهرام که در یک کشور دیگر زندگی می کرد بیشتر آشنا شدم. یا تلفن با هم صحبت می کردم و احساس تنهایی نمی کردم. این آشنایی کم کم به پیوند عاطفی تبدیل می شد و من با وجود این که بهرام گفته بود زندگی مستقل خود را دارد و به زنی دیگر تعهد ندارد، سعی می کردم احساسات خود را کنترل کنم و بارها به او می گفتم که یک دوستی معمولی و بدون رابطه جنسی بهتر از رابطه غیر شفاف و با ابهام است. اما او سعی می کرد که این رابطه را عمیق تر کند و سرانجام پس از مدتی من عاشق او شدم. اما به این عشق همواره تردید داشتم، نه از جانب خودم بلکه از طرف بهرام. این نامه را پس از مدتی برای او نوشتم. نامه ای که هرگز فرستاده نشد.
سلام بهرام جان.
این نامه ایست به تو عزیز دلم، حالا که دارم این نامه را می نویسم چهره ات جلوی چشم من است.چشمهای مغمومت. بهرام جان من بعد از 16 سال دوباره حس کردم که می توانم با تو عاشق شوم. اما تو به اندازه کافی برای من عاشق نیستی. عاشق همه چیز را با معشوق از یاد می برد. اما من برای تو این گونه نیستم. شبی که تولد پسر گل تو بود تا صبح بیدار بودم و بهت زنگ می زدم تا شادت کنم. آن شب خواب به چشمم نرفت و همان شب تصمیمم را گرفتم. صبح روز بعد وقتی به تو زنگ و تو گفتی که تا ساعت 2 صبح پیش آنها بودی برایم عجیب بود. چون من تا صبح به خونه خودت زنگ می زدم و جواب نمی دادی. من عمدا به تلف دستی تو زنگ نمی زدم که اگر با بچه ها و مادرشان هستی مزاحم نباشم. ببین بهرام جان این چه عشق و علاقه ایست که تو نمی تونی ده دقیقه برای من وقت بذاری؟ حالا می فهمم، وقتی را که به من اختصاص می دهی، وقتی است که کار دیگری نداری. من یخشی از زندگی تو که جای خاص خود را داشته باشم نیستم. این برای من خیلی کم است. ببخشید.

8-قولها و قرارها
امروز 26 اکتبر سال 2004 و چهار ماه پس از آشنایی من با بهرام است. برایم این روز خیلی مهم است، چون در گفتگوی تلفنی با بهرام او به من قول داد که تا آخر با من باشد.
وقتی به من زنگ زد نمی دانم چرا صدا خوب نبود و تلفن چند بار قطع شد. بالاخره من به او زنگ زدم و بین ما جر و بحث شد و حرفهایمان به جاهای باریک کشیده شد. در صحبت تلفنی قبلی که با او داشتم هر دو کمی احساساتی شدیم. اما امروز پس از مقداری مجادله به او گفتم که با تمام وجود دوستش دارم، خیلی زیاد. در تمام وجودم احساس عشق و دوستی به او داشتم، فقط به او. به او گفتم که اگر به من دل دهد به او دل می دهم و بهرام به من قول داد که تا آخر با من باشد. کاش دلم را نشکند و دچار دغلبازبهای سبکسرانه نشده باشد. امیدوارم با آگاهی این قول را داده باشد و قبل از این که رابطه ما نزدیکتر شود او تصمیم واقعی و قاطعانه خودش را گرفته باشد.

9- احساسات متناقص، بازهم جنگ درونی
پیامی برای بهرام فرستادم، جواب داد، اما منظورش را نفهمیدم. دوباره پیام دادم و جوابی دریافت نکردم. نمی دانم چرا و به چه کسی حسادت می کنم؟ کم حوصله شده ام اما فقط این را می دانم که دوستش دارم. اما واقعا نمی دانم که او به دنبال چیست؟ این اواخر حرفهایمان خیلی خصوصی شده و بازهم نمی دانم که این پیش رفتن درست و یا غلط است. زمانی که با او صحبت می کنم به چیز دیگری فکر نمی کنم. اما پس از هر صحبت می خواهم با احساساتم بجنگم.
در یکی از صحبتهای تلفنی از گذشته ام برایش به طور کامل صحبت کردم. از زجری که کشیده بودم. به او گفتم که دوستش دارم و هرچند در این جا که زندگی می کنم و در این زمستانهای طولانی نمی توانم در آسمان ستاره ای ببینم، اما در رویاهایم با او شبگردی می کنم و با او به ستارگان نگاه می کنم. به او گفتم که روزی ما به ایران بر می گردیم و در یک شرایط آزاد با شادی مردم شاد می شویم و با غمهای آنان غمگین می شویم.
اکنون که یک ماه از روزی که او قول ماندگاری و پایداری به من داد می گذرد در احساساتم دچار تناقص شده ام. نمی دانم که آیا من در اعتماد به دیگران مشگل دارم و یا این حالت برای این رابطه طبیعی است. واقعیت این است که به مردها و قول و قرارهای آنان زیاد اعتماد ندارم و در عین حال به عشق یک مرد نیاز دارم. دو شب پیش بهرام به من گفت: فکر می کنی من کسی هستم که بخواهم با تو حال کنم و رهایت کنم؟ به او پاسخ دادم که اگر بخواهم صادقانه و شفاف پاسخ دهم باید بگویم آری، و ادامه دادم که تمام ترس و نگرانی من از همین است که مطرح می کنی.
به او گفتم که نمی خواهم در رابطه دوستی خود را احمق بدانم و بنابرین بهتر است که سنجیده تر پیش رویم و برای دیدن هم عجله نکینم. اما او با شدت بیشتری اظهار عشق و علاقه و وفاداری کرد.

10- دیدارهای کوتاه، عهد شکنی، سخت ترین ضربه
در اوایل دسامبر 2004 برای دیدن او مسافرت کردم و سه روز را با او و در خانه اش گذراندم. سال 2005 را نیز با او شروع کردم و این بار بهرام برای دیدنم به خانه ام آمد. این دیدار ها کوتاه اما برایم پر هیجان و لذتبخش بود. صبح روز دوم ژانویه او را به فرودگاه رساندم و با نگرانی به خانه برگشتم. همان شب تلفنی با او صحبت کردم و از طرز صحبت کردن او گیج شدم. روز بعد پیام فرستاد که شب در خانه نخواهد بود و نمی تواند با من صحبت کند.
من در آتش عشق او می سوختم و احساس می کردم که او نمی تواند این را درک کند. برای خودم زمزمه می کردم:
لحظه ها را با تو بودن، در نگاه تو شکفتن، حس عشق را در تو دیدن، مثل رویا در خیاله
یکشنبه شب 9 ژانویه 2005 دلم شور می زد. قرار بود بهرام ساعت 8 یا 9 شب تلفن کند که خبری نشد. یک ربع به نیمه شب متوجه شدم که پسرم تلفن را بسته است. خودم زنگ زدم و به یکباره بهرام خنجری در قلبم فرو کرد. او گفت: امشب با تو خدا حافظی می کنم و پیش همسرم بر می گردم. فکر کردم اشتباه می شنوم. مردی که 9 روز پیش به می گفت که از پیشم نمی رود، اکنون این گونه نا عادلانه مرا ترک می کند. تمامی وجودم لبریز از درد شد. برای لحظاتی قادر به حرف زدن نبودم. اشگ از چشمانم سرازیر شده بود. بالاخره بر خود مسلط شدم و از او پرسیدم: چرا مرا عاشق خودت کردی؟ چرا وقتی من تردیدها و نگرانیهایم را با تو مطرح می کردم و به تو می گفتم که به دنبال عشقی که سرانجامش شرمندگی باشد نباش، تو قاطعانه آن را رد می کردی؟ چرا وقتی ما ساعتها با هم صحبت می کردیم و من همیشه تاکید می کردم که من برای هوس نیستم و باید رابطه ما مشخص و شفاف باشد، تو خوب فکر نکردی؟ پس از دو ساعت صحبت و یاد آوری همه حرفهایش به او گفتم که باید از اول می دانستم که دروغ می گویی.
تمام شب گریه کردم. صبح روز بعد به محل کارم اطلاع دادم که به علت بیماری نمی توانم سر کار حاضر شوم.
به تمام اعتمادم و به هر آنچه باور کرده بودم ضربه ای سخت وارد شده بود. گریه می کردم و با خودم حرف می زدم و فرزند کوچکم با من و همراه من گریه می کرد. از این که به دروغهایش اعتماد کرده بودم ناراحت بودم. 7 ماه از عمرم را با او هدر داده بودم و با خود می گفتم که هرگز او را نمی بخشم و این عهد شکنی را فراموش نمی کنم. ساعت 12 شب بعد خوابیدم و تا 5 صبح 15 بار از خواب پریدم و هر بار خیس عرق و با افکار آشفته و سوالهای زیاد. از خود سوال می کردم که آیا بهرام تا این حد دروغگو بود، آیا همه حرفها و قولهایش دروغی بیش نبود؟ من به او نه فقط به خاطر این که دوستش داشتم، بلکه به این علت که او یک فرد سیاسی بود اعتماد کرده بودم و حالا از هر دو جهت ضربه خورده ام. با کینه ای که در گذشته حتی هنگام جدایی از همسر سابقم به آن دچار نشده بودم و آن را هرگز در شان خود نمی دیدم به این نتیجه رسیدم که او مرد بی وجدانی بیش نبوده و آرزو کردم که اگر وجدانی داشته باشد تا آخر عمر از رنجی که به من داد آسوده نشود.
از این لحظه در میان عشق و نفرت در نوسان بودم. می خواستم علت و هدف رفتار او را بفهمم
حرفهایش را مرور می کنم، گریه می کنم، خشمگین می شوم و به فکر فرو می روم. با یاد آوری خاطراتی که برایم گفته بود به این نتیجه رسیدم که تمامی دوستی های بهرام از دوران کودکی تا دوران فعالیت سیاسی بر محور منافع شخصی خودش بوده است. خودم را سرزنش می کردم که چرا با وجود شک و تردید هایم و با وجود آن که در ژرفای قلبم به پایبندی بهرام مطمئن نبودم، نتوانستم بر احساساتم غلبه کنم و او را باور کردم.
من در تو ای آدم
سایه روح خود را دیدم
وگرنه ای آینه کوچک
سزاوار سنگی هم نیستی

11- چالشهای پس از عهد شکنی، عشق ونفرت
به شدت غمگین و افسرده و دچار بحران روحی شده ام. دوستان و آشنایانم که از موضوع خبر داشند مرا تسکین می دهند و بارها به من می گویند که ما اصلا نمی دانیم چرا تو عاشق بهرام شدی و به چه چیز او دل بستی؟ خودم هم برای این سوالها جوابی ندارم و نمی دانم که آیا تاکنون هیچ عاشقی توانسته دلیل دل بستن به معشوقش را توضیح دهد؟ التهاب و آشوب درونی مرا در فاصله دو قطب عشق و نفرت، دوستی و کینه سرگردان کرده است. همیشه گریه می کنم و فرزندانم بدون این که چیزی بدانند با من همدردی می کنند. 15 روز پس از آن که در صحبت تلفنی با من خداحافظی کرد و دیگر سراغی از من نگرفت، به او زنگ زدم. خودم نمی دانم چرا این کار را کردم، اما به شدت نیاز دارم که با صراحت برایم توضیح دهد که چرا به من قول پایداری داد و چرا قولش را زیر پا گداشت. احساس می کنم مردی بی عرضه و بی مایه است. به او گفتم آیا معنی عشق را می دانی؟ آیا وقتی مرا عشق خود می دانی و این را به همسرت هم گفته ای، چه انتظاری از من و او داری؟ چرا سعی کردی مرا وابسته عاطفی به خود کنی و البته به او تاکید کردم که خودم هم نمی دانم که چرا به تو دل بستم. اما من باید از تو دل بکنم، باید این کار را بکنم.
بهرام حرفی برای گفتن نداشت و فقط گفت که مایل است دوستی ما ادامه داشته باشد. من آن شب لعنتی را به یاد او آوردم که بهرام به من گفت که از تو جدا شدن برایم راحت نیست. من به او گفتم باور کن که راحت بود و خودت هم می دانی که از عشق چیزی نمی دانی و فقط خودت را می بینی و چون این گونه هستی چنین ضربه سختی به من زدی.
پس از این گفتگو حس کردم که اصلا دوستش ندارم، به این عشق و به دروغ نیاز ندارم. باید باور کنم که هرچه بوده تمام شده است. او انسان کوچکی بود و من چقدر کوچکتر که دل به چنین مردی سپردم. با این حس خودم را آرام کردم و به خواب رفتم. اما روز بعد باز با یاد بهرام از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که دوباره به او تلفن بزنم و برایش در مورد حرفهای روز قبل توضیح دهم.
نمی دانم صدایم را نشنید و یا عمدا دو بار تلفن را قطع کرد. اما چرا او بازهم به من اظهار علاقه کرد؟ آیا می خواهد در صورت توافق من، بازهم رابطه برقرارکند و به همسرش وفادار نباشد؟ یک حس بد به درونم رخنه کرده بود. من هیچگاه فکر نمی کردم که چنین افکاری را در سر بپرورانم. دلم می خواست به سویم برگردد و با زجر گدایی عشقم را کند. این حس و این فکر برای چند ساعت مرا به خود مشغول کرده بود. اما با نگاهی به چشمان فرزند کوچکم از این حس و فکر خود ناراحت شدم. اما بهرام را به هیچ وجه نمی توانم ببخشم. هر روز صبح با افکار آشفته و سوالهای زیاد از خواب بیدار می شوم و از خود می پرسم که چرا او با من بازی کرد. و مهمتر برای من این بود که چرا اجازه دادم که این گونه با من بازی کند. زندگی ام به کلی دگرگون شده و آرزو می کنم که بتوانم این شرایط سخت را تحمل کنم. روزها پس از پایان کار خودم را تنها تر هر زمان دیگر حس می کنم. بی حوصله شده ام.
روز هفت ماه فوریه با یاد بهرام از خواب بیدار شدم. دلم می خواهد به او زنگ بزنم و به بگویم عزیزتر از جانم دلم برایت تنگ شده و می خواهم ببوسمت، ببویمت و بنوشمت. با این که در روزهای گذشته امکان آشنایی با مرد دیگری برایم پیش آمده بود، اما نمی توانم دل به کسی دیگر دهم. دلم پیش بهرام است.
چند روز بعد برایش پیام فرستادم، اما نمی دانم که چرا جواب نداد؟ خدای من، چرا نمی توانم آرام بگیرم؟ چه می کنم؟ چرا دارم جسم و روح خودم را نابود می کنم و پا بر روی همه باورهای خود می گذارم؟ آیا به جنون رسیده ام؟ دنبال چه هستم؟
این سوال ذهنم را به خود مشغول کرده که او به دنبال چه بود و چه هست؟ آیا منظور او از عشق فقط رابطه جنسی بوده و هست؟ اگر نیست پس چه منظوری داشته و دارد؟
بعضی از شبها چند دقیقه ای با او صحبت می کردم و هر صبح با یاد او از خواب بیدار می شدم. یک روز سر کارم صدای موزیکی توجه مرا به خود جلب کرد. صدای زیبای الویس پریسلی بود.
تا چند ماه به شدت با خودم در جدال بودم، گاهی در گریز و زمانی درگیر. انرژی ام در این میان به هدر می رفت و برای تصمیم گیری قدرت کافی نداشتم. در توفانی دست و پا می زدم و به دنبال ساحل تجات بودم. برخورد بهرام ضربه زیادی به من زده بود. سیستم زندگی ام در هم ریخته شده بود. بیش از همه از خودم رنج می بردم و از این که با وجود همه ی تردیدهایم دل به کسی که نمی تواند هزینه عشق و دوستی را بپردازد سپردم. در این دوران پر تلاطم و آشوب درونی و در حالی که به تنهایی باید به فرزندانم رسیدگی کنم، متوجه شدم که روز به روز در حال تغیر هستم. باز خود را بر سر دو راهی می دیدم. یا باید با گریز از واقعیت، خود را به گذشته مشغول کنم و در رنجی دائمی زندگی خود و فرزندانم را تباه کنم و یا با واقعیتی که پیش آمده بود درگیر شوم و از آن عبور کنم. این جنگ من با من بود. راه اول برایم جز ملال و بیهودگی چیزی نداشت و من به عنوان یک زن که برای حق بودن و نو شدن تلاش می کنم این سرنوشت رقت انگیز و این رخوت هزن انگیز را بر نمی تابم. پس باید شروع کنم و خودم را دوباره بازیابم.

12- دوران پوست انداختن، درگیر شدن و عبور از گذشته
بهار و تابسان سال 2005 برایم بسیار دردناک و طاقت فرسا بود. نوسان بین عشق و نفرت برایم کشنده بود و باید خودم را تغیر می دادم. سرگدشت آنت در رمان جان شیفته را به یاد می آوردم، آنجا که آنت در دوره های آشوب، پوست می انداخت و به انسانی نو تبدیل می شد. من می دانستم که فراموش کردن سخت و یا بهتر بگویم محال است. اما برایم سختترین لحظات هنگامی بود که در مقابل انتخاب و تصمیم قرار می گرفتم. باید چرکهای درون ذهنم را پاک می کردم و اجازه نمی دادم که سایه گذشته بر جان و روانم سنگینی کند. چه روزها و شبهای دشواری را از سر گذراندم. به خودم نهیب می زدم که مبادا به عمق فرومایگی سقوط کنم. در تمام طول زندگی ام هیچکس را ازرده نکرده بودم، به کسی ظلم نکرده بودم، با رنج آشنایانم رنج کشیده بودم و از شادی دیگران خوشحال می شدم و اکنون نباید اجازه دهم که سیلاب ابتذال مرا در خود غرق کند. هرچه بیشتر به ژرفنای جان انسان می اندیشیدم در خود نیروی بیشتری می یافتم. این بیدادگری که بر من روا شده نباید مثل یک زخم چرکین در درونم جا خوش کند. غرور اخلاقی و سودای استقلال به نیرویی برای حفظ امنیت روحی و جسمی ام تبدیل می شد.
من راه درگیر شدن و عبور از مردی که به من ضربه زده بود را انتخاب کردم و برای این انتخاب رنج زیادی کشیدم و اکنون نه عاشق او هستم و نه از او متنفرم، نه احساس نزدیکی و محبت به او دارم و نه کینه ای. فهمیدم که آن چه فاسد و کهنه شده است را باید ویران کرد و چیز جدیدی به جای آن ساخت. این شایسته کسانی است که به آزاد زیستن و زندگی انسانی ایمان دارند.
در نامه ای یکی از دوستانم برایم نوشته «هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد. و کسي که چنين ارزشي دارد باعث اشک ريختن تو نمي شود. اگر کسي تو را آن طور که مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند.» دوستم این جمله را در جایی خوانده بود و دریغ که نمی دانست در کجا.
در این دوران تمامی آن چه بر من گذشته بود را بارها و بارها مرور کردم و با شخم زدن افکارم، واقعیت خود را بیشتر دریافتم. فهمیدم که استبداد و مردسالاری که بیش از همه زنان را مورد تهاجم قرار می دهد، می تواند در درون هر زنی لم دهد و با نیروی عادت به ماندگاری دنیای جهل و ریا کمک کند.
من و امثال من به هر دلیل راه تبعید را خود انتخاب کردیم چرا که با آن شرایط جهنمی سر سازگاری نداشتیم. ما برای تغیر شرایط کنونی به سود آزادی انسانها و برای بهبود زندگی فرزندانمان برای صلح و دوستی و عشق تلاش می کنیم. پس باید در این مسیر خودمان را هم تغیر دهیم.من فهمیدم که این کاری سخت و دشوار است و این که گفته اند «سوزان ترین مبارزه، مبارزه با خود است» یک واقعیت انکار ناپذیر است. در چنین دورانی بر اعتقادم برای تغیر نظام ظالمانه پایدارتر شدم.

منبع دیدگاه

برگشت

letzte Änderungen: 13.6.2017 3:56