Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان    زنان    گارگری    مسائل جهانی    گزارش    فرهنگ و    اقتصاد    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

www.bazr1384.com
www.bazr1384.blogfa.com
Email: bazr1384@gmail.com نشریه دانشجویی بذر
شماره چهل و چهارم - ويژه تاسوعا و عاشورا - دی 1388
همکاران این شماره:
افشین کوشا، برناک جوان، مزدک روشن بین، باربد کیوان، ساحل نيکنام، مارال هشيار، سايه روان
يادداشتی بر تاسوعا و عاشورا

افشين کوشا
(1)
زمانی که در دانشگاه، مهد علم و دانش شعارهای مذهبی سر داده می شود؛ زمانی که در يکی از مظاهر مهم سکولاريسم در جهان امروز شعارهايی چون «الله اکبر و نصر من الله ...» شنيده می شود؛ زمانی که پيشتازان مبارزات آزادی خواهانه شعار «يا حسين، مير حسين» سر می دهند، لابد يک جای کار ايراد دارد.
زمانی که در ميان پيام آوران آزادی کسانی به دنيای وهم و خيال رو می آورند و برای نجات خويش به مذهب متوسل می شوند؛ زمانی که در دانشگاه از امام حسين مدد طلب می شود، حتماً يک جای کار ايراد دارد.
می توان بخش دوم شعار «يا حسين، مير حسين» را به تبليغات گسترده سبزها و رسانه ها نسبت داد. می توان دنباله روی از موسوی را دليلی بر بی اطلاعی نسل جوان از کارنامه و عملکرد دوره هشت ساله نخست وزيری اش و اهداف واقعی کنونی اش نسبت داد. می توان و بايد در اين زمينه اطلاع رسانی کرد تا چشمها باز شوند. ولی نمی توان چشم بر تفکرات مذهبی رايج در ميان مردم بست. به همان اندازه لازمست به افشای بخش اول و مکمل اين شعار يعنی «يا حسين» هم پرداخت. بدون خلاصی ذهن مردم -بويژه دانشجويان- از مذهب و خرافه نمی توان انتظار داشت که جامعه به آزادی و رهايی دست يابد. تا زمانی که دانشگاه به محيط روشنگری و افشای خرافه و مذهب بدل نشود، رهايی از شر حکومت مذهبی ممکن نيست.
(2)
بی جهت نيست که رهبران موج سبز مدام در تلاشند تا بر بار مذهبی جنبش جاری بيافزايند و در اين ارتباط از هر فرصتی سود می جويند. انتخاب مناسبتهای مذهبی از سوی آنان برای اعلان نارضايتی از حکومت، بخشی از نقشه و برنامه آگاهانه شان برای مهار و کنترل خشم توفنده مردم بخصوص خشم جوانان و زنان است. از نظر آنان هر اندازه افيون دين به ذهن مردم تزريق شود، شانس آنان برای زد و بند با باند کودتاچی حاکم و حفظ نظام جمهوری اسلامی بيشتر خواهد شد. امروزه امثال سازگارا می خواهند تاسوعا و عاشورای سال 57 را تکرار کنند و اين دو روز را به رفراندومی عليه جناح حاکم بدل سازند و مانند سال 57 رهبری امثال خمینی و راه و رسم مذهبی را بر مردم تحميل و آنرا نهادينه و تثبيت کنند. اگر حاصل آن رفراندوم برای دانشگاه سرکوب جنبش دانشجويی و تصرف دانشگاه توسط حوزه از طريق برگزاری نمازجمعه و تصفيه و سرکوب افکار آزاديخواهانه و ترقی خواهانه و چپ بود حاصل اين رفراندوم پيشاپيش مشخص است: «جمهوری اسلامی؛ نه يک کلمه بيشتر نه يک کلمه کمتر»!
(3)
بدون رواج درک علمی و تاريخی از وقايع مذهبی نمی توان به افشای خرافات مذهبی پرداخت. حقايق مربوط به وقايع مذهبی را آنگونه که واقعاً بودند بايد در اختيار همگان قرار داد تا متد علمی در برخورد به زندگی، مذهب و تاريخ گسترش يابد. اما به همان اندازه بايد به نقش و کارکرد ايدئولوژيک اين وقايع در ميان مردم توجه کرد. بويژه زمانی که به هر دليلی به ابزار مبارزه آنان بدل می شود.
در طول تاريخ ايران پيام محرم برای اغلب محرومان جامعه اين بود که بايد «با ظلم بيعت نکرد، از مظلوم در مقابل ظالم دفاع کرد و سرانجام خون بر شمشير پيروز است.» سنتاً در طول تاريخ ايران در ميان بسياری از مبارزين رسم براين بوده که برداشتهای مبارزه جويانه به اين پيام نسبت داده شود. اما به جنبه بازدارنده و تخدير کننده اين پيام توجهی نشود. پيام ايدئولوژيکی که از دل رقابت و جنگ و ميان باندهای مذهبی حاکم برخاست و معنای واقعی ظلم و ظالم و مظلوم را پنهان ساخت. اين که ظلم چيست و مظلوم کيست در پس هاله ای از ابهام قدسی و آسمانی قرارگرفت. تحت عنوان «خون بر شمشير پيروز است» مظلوميت دائمی و مسالمت جويی رواج داده شد. تحت عنوان پيروزی معنوی، روحيه شکست طلبی دامن زده شد و پيروزی واقعی به جهانی که موجود نيست حواله داده شد. اين روحيه همواره منطبق بر ايدئولوژی بخشهايی از حاکمان بوده که هر بار در رقابت با باندهای رقيب نياز داشتند مردم را به صحنه آورند، آنان را قربانی اميال خود کنند و اجرشان را به آخرت حواله دهند.
تا زمانيکه چنين درکی از مبارزه و مقاومت در ميان مردم به چالش کشيده نشود و اين حلقه اتصال ايدئولوژيک ميان مردم با افکار و عقايد حاکم بر جامعه گسسته نشود همواره طبقات حاکمه می توانند از مبارزات توده ها استفاده ابزاری کنند. ستمديدگان و استثمارشدگان در مرحله ای از تاريخ قرار گرفته اند که می توانند از مدار تکرارشونده «مقاومت، شکست، مقاومت» پا بيرون نهند و «مقاومت شان را برپايه پيروزی» و به عبارتی برپايه دگرگونی واقعی و ساختار شکنانه نظم کهنه سازمان دهند.
(4)
در دو روزی که در پيش است، مسأله گِرِهی اين نيست که بدنه جنبش دانشجويی و بطور کلی مردم چه عکس العمل و چه رفتار مبارزاتی از خود نشان خواهند داد، مسأله اساسی اين است؛ در ميانه اين اوضاع آيا کسانی خواهند بود که بر مبنای «جنبش همه چيز هدف هيچ چيز» عمل نکنند، حقايق را در مورد تاريخ، مذهب، مبارزه طبقاتی و اهداف واقعی با مردم در ميان گذارند يا خير؟ تنها از اين طريق است که راه برای تحول واقعی جامعه گشوده خواهد شد. تنها با بيان حقايق است که شانسی برای کسب پيروزی بدست خواهد آمد.■
نقشها و درسها!
حقايقی در مورد تاسوعا و عاشورای 57

افشین کوشا
1 – تظاهرات تاسوعا و عاشورای 57 نشانگر اوج درماندگی و بی پايگی رژيم شاه بود. معروف است که شاه هنگام مشاهده تظاهرات ميليونی مردم از بالای هلی کوپتر به ازهاری رئيس دولت نظامی گفت: پس طرفداران من کجايند؟ و ازهاری پاسخ داد: اعليحضرت! طرفداران شما در خانه های خود هستند و شاه جواب داد پس فايده ماندن من در اين مملکت چيست.
گويا شاه در پاسخ به خبرنگار روزنامه لوموند که از او پرسيده بود: چرا مانند دوگل رئيس جمهوری فرانسه در مقابله با جنبش مه 68 هواداران خود را به خيابان نمی آوريد؟ پاسخ داد: علتش اين است که هواداران من اکنون در خيابان شانزليزه هستند.
شاه پيام مردم را دريافت که بايد برود. اما اينکه چگونه و کی بايد برود را بايد کسانی تصميم می گرفتند که او را در 28 مرداد 1332 بر سر کار آورده بودند. برای کابينه کارتر در آن مقطع ديگر تاج شاهی مهم نبود، حفظ تخت مهم بود و اينکه چه کسی و طی چه فرايندی بايد بر اين تخت تکيه زند.

2 – مذاکرات ميان اطرافيان خمينی و قدرتهای غربی قبل از روزهای تاسوعا و عاشورا آغاز شده بود. آنان ضمانت دادند که تخت –يعنی بوروکراسی و ارتش به عنوان قلب ماشين دولتی– را حفظ خواهند کرد و جريان يابی نفت به غرب را تضمين خواهند کرد. قدرتهای غربی هم قول دادند که راه را برای قدرت گيری آنان باز خواهند کرد. مسأله اصلی شان اين بود که آيا خمينی قادر به مهار و کنترل خيزش قهری مردم خواهد بود يا نه؟

3 – تاسوعا و عاشورا عرصه اين آزمون شد. بحران انقلابی در حال اوج گيری بود. ارتش رو در روی مردم قرار گرفت. دامنه برخوردهای خونين ميان مردم و ارتش گسترش يافت، کشتار مردم از حد فزونی گرفت و خطر فروپاشی، ارتش را تهديد می کرد. هنوز نيروهای مذهبی قادر به اعمال اُتوريته خويش بر حرکت مردم نبودند و اينجا و آنجا توسط نيروهای مترقی و چپ هرچند به شکل پراکنده ولی نسبتاً موثر، به مصاف طلبيده می شدند.
توافقی آشکار و آگاهانه بين ارتش و پيروان خمينی صورت گرفت. دولت نظامی عقب نشست و اجازه برگزاری تظاهرات در اين دو روز را صادر کرد. در مقابل، روحانيون قول دادند که مانع شعارهای تند و راديکال توسط مردم شوند و مردم با ارتش درگير نشوند. اهرمها به کار افتادند.

4 – مهمترين اهرم، ائتلاف طبقاتی بود که بدور خمينی در حال شکل گيری بود. خمينی چتر نجاتی برای گذر از اين بحران انقلابی به همه نشان داد. بيش از همه اقشار و طبقات مرفه تر جامعه در هراس از فروپاشی نظم به او روی آوردند. تاسوعا و عاشورا به روز رسمی عقد اين ائتلاف بدل شد. نيروهای سياسی وابسته به اين طبقات، ترديدها در مورد اهداف خمينی مبنی بر ايجاد حکومت مذهبی را کنار گذاشتند. جبهه ملی، نهضت آزادی و ديگر نيروهای ملی و مذهبی، رهبری بلامنازع خمينی را به رسميت شناختند. ستادهای مختلفی که از قبل توسط اين نيروها برای سازماندهی تظاهراتها شکل گرفته بودند بطور رسمی به هم پيوستند و مردم را زير چتر خمينی گرد آوردند. قرار شد در تاسوعا از شعار «مرگ بر شاه!» جلوگيری شود و در مقابل شعارهايی چون «رهبران ما را مسلح کنيد!» شعارهایی چون «خمینی رهبر ماست، ارتش برادر ماست»، «ارتش تو بیگناهی، آلت دست شاهی» و «این است شعار ملی، خدا! قرآن! خمینی!» سر داده شود.

5 – نيروهای مترقی و چپ و بطور کلی مردم در اين دو روز در حد توان و امکانات خود بر ديواره محدوديتهای اين تظاهرات فشار آوردند و آنرا راديکاليزه کردند. مرگ بر شاه در روز دوم تظاهرات تثبيت شد. در برخی شهرها برخوردهای خونين با ارتش صورت گرفت. عصر عاشورا در پادگان لويزان تعداد زيادی از افسران ارتش توسط یک سرباز و درجه دار به گلوله بسته شدند.

6 – اما تاسوعا و عاشورا پيروزی بزرگی برای روحانيت تحت رهبری خمينی بود. آنان توانستند در قطعنامه پايانی تظاهرات بر رهبری بلامنازع خمينی تأکيد کنند و مهر مذهبی را بر انقلاب بکوبند.
از آيت الله بهشتی نقل شده که در ارزيابی اش از آن دو روز گفته روحانيت توانست توانايی خود را در رهبری نشان دهد.
آيت الله خمينی در فردای عاشورا اعلان کرد که «مجلس‌ آمريكا بايد از كارتر مؤاخذه‌ و او را استيضاح‌ كند كه‌ چرا از يك‌ حكومتی پشتيبانی ‌می ‌كند كه‌ پايه ی ملی ندارد؛ اين‌ خلاف‌ مصالح‌ آمريكا است‌. اگر اين ‌پشتيبانی باشد نفت‌ برای آمريكا نخواهد بود. آنهايی كه‌ از شاه‌ حمايت‌ می كنند، چه‌ آمريكا، چه‌ انگلستان‌ و چه‌ شوروی و چه‌ ساير ممالك‌ كه ‌نيازمند به‌ نفت‌ ايران‌ هستند، بايد بدانند كه‌ ما حتی با فروش‌ عادلانه ی نفت‌ موافقت‌ نخواهيم‌ كرد.»
روزنامه نيوريک تايمز نوشت که «اپوزيسيون نشان داد که يک دولت جانشين است.» واشينگتن پست نيز نوشت «نظم و ترتيب و سازماندهی راهپيمايی فوق العاده بود و به ادعای اپوزيسيون مبنی بر اينکه يک دولت "جانشين" است اعتبار فراوانی بخشيد.»

7 – در تاسوعا و عاشورا خمينی و پيروانش صرفاً به پيروزی سياسی دست نيافتند بلکه توانستند اسلام را به عنوان يک ايدئولوژی رهائی بخش بر مردم غالب کنند. تا آن زمان آنان تلاش زيادی داشتند تا از طريق روشها و مناسبتهای مذهبی چون هفتم و چهلم و تکيه بر مساجد بر بار مذهبی انقلاب بيافزايند. اما در تاسوعا و عاشورا موفق شدند که رهبری و روشهای مذهبی را بطور کلی نهادينه و تثبيت کنند. تاسوعا و عاشورا برای آنان فرم و روش مناسبی بود تا محتوی انقلابی حرکت مردم را قلب ماهيت دهند. ظرفی مناسبی بود تا بتوانند مظروف را ببلعند.

8 – آن دو روز از لحظات تعيين کننده در انقلاب 57 بود. نه تنها بر شتاب وقايع بعدی افزود بلکه مسير رخدادهای بعدی را نيز مشخص کرد. کنفرانس گوادلوپ با شرکت سران هفت کشور صنعتی برگزار شد و رسماً راه برای قدرت گيری خمينی گشوده شد، شاه از کشور رفت، کابينه ی گذاری تحت رهبری بختيار تشکيل شد تا طی پروسه ای قدرت را به خمينی بدون کمترين هزينه برای ماشين دولتی واگذار کند. ماشينی که در حال عبور از جاده ای ناهموار و پر سنگلاخ و پر پیچ و خم بود و از همه سو زير ضربات مبارزات مردم قرار داشت. هم و غم تمام مدافعين نظم کهن - از قدرتهای امپرياليستی تا ارتجاع داخلی از نوع سلطنتی و مذهبی - اين بود که در حين عبور از گردنه های خطرناک می بايست راننده اين ماشين را عوض می کردند. تاسوعا و عاشورا اين فرصت را به دشمنان مردم داد تا کلید این فرایند زده شود.

9 – در عین حال در تاسوعا و عاشورا حمله شدیدتر به نيروهای چپ و راديکال در دستور کار ارتجاع مذهبی قرار گرفت. نیروهای چپ و رادیکالی که عليرغم جوانی، پراکندگی و سازمان نيافتگی در فکر ضربه زدن بيشتر به ماشين دولتی بودند. کم نبودند بچه های حاجی بازاری و باصطلاح روشنفکران مذهبی که وقيحانه در آن روز به صفوف نيروهای انقلابی و مترقی يورش می آوردند تا به قول خود مانع از سر دادن شعارهای بی ربط شوند و حضور چپ را محدود کنند. هم اينان بودند که بعدها به گردانندگان مخوف جمهوری اسلامی بدل شدند.
عليرغم اينکه از آن زمان به بعد اتوريته خمينی به شکل قدرتمند و سازمانيافته بر انقلاب تثبيت شد، مردم -بويژه نيروهای چپ- در آن دو روز و روزهای بعد فعاليتهای انقلابی زيادی سازمان دادند. حتی دو ماه بعد قيام 22 بهمن صورت گرفت. اما هيچکدام نتوانست چارچوبه ايدئولوژيک - سياسی ترسيم شده در روز تاسوعا عاشورا را در هم شکند و جهت مسير را تغيير دهد. به اين دليل عمده که در مجموع کسی نبود که بخواهد يا بتواند کل آن چارچوبه ترسيم شده را - به لحاظ استراتژيکی و تاکتيکی- تغيير دهد.
شايد تنها استثنا کردستان بود که به دليل شرايط تاريخی مشخص – مانند ستم ملی و مذهبی و سابقه مبارزاتی- و حضور نسبتاً متشکل نيروهای انقلابی توانست موج ديگری در مقابل موج عمومی راه بياندازد؛ انقلاب را در آن خطه عمق بخشد و پس از سرنگونی شاه تأثيرات مهمی در ضربه زدن به توهمات مردم نسبت به خمينی داشته باشد و بتواند سالهای طولانی تری در مقابل مرتجعين تازه به قدرت رسيده مقاومت کند.

10 – حال لحظه ای تصور کنيد که اگر با نگاه امروز در تظاهراتهای تاسوعا و عاشورا 57 بوديد چه قضاوتی در مورد آن می کرديد و چه پيامی به مردم می داديد. آيا انرژی تان را صرفاً حول تاکتيکها و چگونگی مقابله عملی با رژيم شاه متمرکز می کرديد يا اينکه حقايقی بزرگتر و جدی تری که پشت پرده می گذشت را به مردم می گفتيد و دنبال يافتن راه چاره ای برای آن بوديد تا فداکاری و خونفشانی مردم به هدر نرود. و مهمتر از آن با استفاده از درسهای فوق در تاسوعا و عاشورای امسال چه خواهید کرد؟ ■
عاشورای سال 57
برگرفته از کتاب ايران بين دو انقلاب اثر ایروند آبراهیمیان

تظاهرات بسيار خشونت آميزی در ايام محرم رخ داد. ازهاری در پيش بينی ايام عزاداری ده روزه ی ماه محرم اخطار کرد که دشمنان خارجی در فکر ايجاد بلوا هستند و اعلام داشت که مقامات حکومت نظامی بشدت مقررات منع عبور و مرور شبانه را اجرا خواهند کرد و اجازه ی برگزاری هيچ گونه مراسمی را نخواهند داد. شريعتمداری پاسخ داد که مردم برای تجليل از شهادت حسين و اهل بيت او نيازی به اجازه ی حکومت ندارند. طالقانی از مومنان خواست که شب به پشت بام ها بروند و فرياد الله اکبر سر دهند و جبهه ی ملی و نهضت آزادی خواستار اعتصاب عمومی در اولين و آخرين روزهای ايام عزاداری شد. خمينی هم مردم را تشويق کرد که آنقدر قربانی دهند تا خون بر شمشير و اسلام بر سلسله ی طاغوت پيروز شوند و ايشان همچنين از مردم خواستند که سربازان را با خود همراه کنند و به طلاب سفارش کردند به روستاها بروند و روستاييان را قانع سازند که اسلام مخالف اربابان و سرمايه داران بزرگ است.
ماه محرم در 11 آذر ماه با سه روز خشونت بار شروع شد. در تهران صدها هزار نفر شب را بر پشت بام خانه هايشان با فرياد الله اکبر گذراندند و در همان حال هزار نفر کفن پوش به نشانه ی آمادگی برای کشته شدن، مقررات منع عبور و مرور شبانه را شکستند و به خيابانها ريختند. حدود هفتصد تن کشته شدند. در قزوين تانک ها به سوی تظاهرات کنندگان راندند و 135 تن به قتل رسيدند. در مشهد حدود 200 نفر ـ غالباً دانش آموزـ با تخطی از ممنوع بودن تظاهرات و اجتماعات در بيرون و يکی از روحانيون محل، کشته شدند. حوادث مشابهی در اغلب شهرهای ديگر روی داد.
رژيم از ترس اينکه در ايام تاسوعا و عاشورا، دو روز آخر و اوج ايام عزاداری، حوادث وخيم تری رخ دهد، عقب نشست و کوشيد به توافقی مشابه توافق شب عيد فطر دست يابد.
سنجابی، فروهر و 470 زندانی سياسی را آزاد کرد. اجازه داد دسته های عزاداری در همه ی شهرها به راه افتد و موافقت کرد که ارتش و شهربانی را دور از خيابانهای اصلی مستقر کند. در عوض رهبران مخالفان قول دادند پيروان خود را به خويشتن داری وادارند، نظم راهپيمائيها را بعهده گيرند، در مسيرهای تعيين شده حرکت کنند، و از حمله مستقيم به شاه بپرهيزند.
اگرچه خشونت هايی در اصفهان، همدان، مشهد، اراک و تبريز رخ داد، اما تظاهرات عظيم در ديگر شهرها به آرامی برگزار شد. با اين فرق که برای نخستين بار تعداد زيادی از روستاييان روستاهای اطراف به اين راهپيمائيهای عظيم شهری پيوستند. در تهران، راهپيمائی تاسوعا به رهبری سنجابی و طالقانی انجام شد و بيش از نيم ميليون نفر در آن شرکت کردند.
راهپيمايی عاشورا، باز به رهبری طالقانی و سنجابی، عظيم تر بود، هشت ساعت تمام طول کشيد، و نزديک به دو ميليون نفر در آن شرکت داشتند. اگر چه رهبران مخالفان هفتاد شعار را تأييد کرده بودند که هيچ کدام به شاه حمله نمی کرد، مسئولان انتظامات راهپيمايی قادر به جلوگيری از پيوستن گروه های راديکال، بخصوص فداييان، مجاهدين، حزب توده و فداييان منشعب طرفدار حزب توده، به صف راهپيمايی با پلاکاردهايی چون «مرگ بر شاه» و «مردم را مسلح کنيد» و «مزدور آمريکايی اعدام بايد گردد» نبودند. در ميدان شهياد که راهپيمايی در آن پايان می يافت، جمعيت بيانيه ای را در تأييد رهبری خمينی و تقاضای براُفتادن سلطنت، برقراری حکومت اسلامی، بازگشت ايرانيان تبعيدی، حمايت از اقليتهای مذهبی، احيای کشاورزی، و تأمين «عدالت اجتماعی» برای توده های محروم با ابراز احساسات تصويب کرد.
واشينگتن پُست گزارش داد که «انضباط و سازماندهی خوب راهپيمايی به ادعای اپوزيسيون که خود را حکومت جانشين می داند، وزن و اعتبار زيادی دارد.» نيويورک تايمز نوشت که دو روز اخير يک چيز را ثابت کرد «حکومت قادر به برقراری نظم و قانون نيست. برای اينکار فقط بايد کناری بايستد و بگذارد که رهبران مذهبی خود کارها را روبراه کنند. از يک نظر مخالفان نشان داده اند که در حال حاضر يک حکومت جانشين وجود دارد» همين طور، کريسشن اينس مانيتور گزارش داد که «سيل عظيم جميعت، پايتخت را فرا گرفته بود و بلندتر از هر گلوله و بمبی اين پيام روشن را فرياد می کرد که شاه بايد برود.» ■

تاريخ واقعی جنگ کربلا
و دگرديسی آن به اسطوره

مارال هشیار
در طول تاريخ ايران جنگ هايی مانند جنگ کربلا بسيار اتفاق افتاده است. اما کربلا به دليل سياست های تبليغی حکومت های شيعه در ايران (بخصوص صفويه) از طريق اسطوره سازی و عزاداری های سالانه و يادآوری آن از طريق نظام آموزشی، تبديل به عادت بی چون و چرا شده است.
سی سال است ميليون ها تن از مردم با اين شعار بمباران می شوند که: «ما اهل کوفه نيستيم، امام تنها بماند!» اما کمتر کسی می پرسد اين اهل کوفه که بودند و چراعملکرد آن ها در بيش از 1300 سال پيش تا اين اندازه برای جمهوری اسلامی و مسلمانان شيعه مهم است؟ اصلاً دلايلشان برای «تنها گذاشتن» علی و حسين چه بود؟ شايد کار خوبی کردند! در هر حال اسطوره زدايی از کربلا از طريق ارائه واقعيت های تاريخی و اجتماعی زمان کربلا بسيار مهم است و کاری است که بسياری از تاريخ پژوهان مترقی در ايران و ديگر کشورهای اسلامی انجام داده اند و می دهند. در زير نگاهی گذرا به اين تاريخ می کنيم.
بعد از مرگ محمد، بنيانگذار امپراطوری اسلامی در خاورميانه، جدال سخت و درازدامنی بر سر جانشينی وی در ميان نخبگان حکومتی که از دو خانواده بنی هاشم و بنی اميه که هر دو از قوم قريش و عموزاده های يکديگر بودند (1) آغاز شد. ده تن از ياران نزديک محمد که به «عشره مبشره» معروفند (2) ابوبکر را که از زُعمای قوم قريش و پدرزن محمد بود به جانشينی وی برگزيدند. ابوبکر هم عمر را جانشين خود کرد. علی، امام اول شيعيان و داماد محمد با آنان بيعت کرد. اما پس از مرگ عمر، وقتی باری ديگر آقايان «عشره مبشره» علی را انتخاب نکردند و رأی به خلافت عثمان دادند، جدال بر سر خلافت حاد شد. عثمان پس از مدتی کشته شد. طرفدارانش انگشت اتهام را به سوی علی و طرفدارانش گرفتند. پس از مرگ عثمان نوبت به خلافت علی رسيد. اما رقابت بر سر قدرت ميان بنی هاشم و بنی اميه شدت بيشتری گرفت. معاويه به خونخواهی عثمان به جنگ با علی برخاست. اما جدال بر سر چيزی بيش از خونخواهی بود: دعوا بر سر حکمرانی بر فتوحات اسلام، دست انداختن بر سرزمين های حاصلخيز و در اختيار گرفتن کنيزان و بردگان بيشمار بود. دو مرکز قدرت يا دارالخليفه در رقابت با يکديگر شکل گرفته بود. اين دو مرکز قدرت، يکی در کوفه به رياست علی شکل گرفت و ديگری در دمشق به رياست معاويه! ميان آنها، دو جنگ مهم در گرفت. يکی از آنها به جنگ «جَمَل» يا شتر معروف است که عايشه زن محمد و طلحه و زُبير و سعد (از اعضای «عشره مبشره») در مقابل علی و يارانش صف آرايی کردند. در اين جنگ علی به احترام اينکه عايشه زن محمد بود، او را نکشت و فقط به قطع کردن پای شترش رضايت داد. به اين دليل نام اين جنگ، جنگ جمل است. جنگ ديگر جنگ صِفين بود. دست آخر، پس از اينکه هيچ يک از طرفين بطور قطع بر ديگری پيروز نشد، عقد حکميت گذاردند و هر دو خليفه به رسميت شناخته شدند.
پس از مرگ علی، حسن امام دوم شيعيان به جای جنگ و خونخواهی، با بنی اميه بيعت و صلح کرد. اما در زمان امام سوم يعنی حسين اوضاع به جايی رسيده بود که اگر وارد جنگ با يزيد نمی شد، خانواده بنی هاشم برای هميشه ادعای خود را برای سلطنت بر فتوحات اسلامی از کف می داد. بعدها نيز پيروان «امامت» بر فرزندان هر يک از اين امامان برای قيام عليه خلفای اسلام فشار می آوردند. اما از آن به بعد هيچ يک از امامان زير بار جنگ و قيام نرفتند. مثلا امام چهارم معروف به زين العابدينِ بيمار، تحت عنوان بيماری از اين کار شانه خالی کرد و امام ششم (صادق) بهانه آورد که اول بايد «کار تئوريک» کرد. در اين ميان، فرزندان شجاع تر اينان سر به طغيان بر می داشتند و هر يک که کشته می شدند، فرقه جديدی از شيعيه به نام آنان جدا می شد: زيديه، اسماعيليه و غيره. اين شعبه شعبه شدن ادامه يافت و تبديل به معضلی برای شيعه شد. تا اينکه سران يکی از خانواده های بازرگان و سياستمدار ايرانی به نام خانواده نوبخت فکر بکری کردند و گفتند: امام 12 برای مدت نامعلومی غيبت کرده است. در ابتدا خود را واسط مردم و امام غايب معرفی کردند که به غيبت صغرا معروف است که 70 سال طول کشيد. در اين مدت از بابت واسطه گری مقام و ثروت هنگفتی به هم زدند. اما ادامه اين وضع غيرممکن بود. در اين موقع بود که زمان غيبت کبری (غيبت بزرگ) را اختراع کردند. (3)

اهل کوفه
کوفه در اصل توسط خليفه دوم مسلمانان (عمر) در سال 17 هجری (قرن هفتم ميلادی) به صورت يک پادگان نظامی برای تحکيم و گسترش فتوحات اسلامی در داخل ايران، پی ريزی شد. علی خليفه چهارم، در سال 36 هجری دارالحکومه خود را به آنجا منتقل کرد که به دنبال آن بسياری از طرفدارانش نيز به کوفه مهاجرت کردند. اهالی کوفه از اعراب مهاجر (که با خانواده هايشان از شبه جزيره عربستان به اين ناحيه آمده بودند) و غيراعرابی تشکيل می شد که اسلام آورده بودند. به اينان «موالی» يا برده و بنده گفته می شد. اکثر موالی ها، ايرانی بودند و عده ای ديگر سريانی و تُرک. نرخ رشد جمعيت موالی بسيار بالاتر از جمعيت عرب بود. هرچند اسلام آورندگان از پرداخت جزيه (باج و خراجی که مغلوبين ايرانی و غيرايرانی بايد به لشگريان اسلام می دادند) معاف بودند اما از حقوق و مرتبت مساوی با اعراب برخوردار نبودند. هر دو دارالخليفه اسلامی (بنی اميه و بنی هاشم) حکومت خود را بر محور سيادت اعراب گذاشته بودند. موالی ها تا حد برده تنزل کرده بودند و اجازه درگير شدن در کارهايی که دارای امتياز اجتماعی بالا بود را نداشتند. آنها حتا اجازه ساختن سلاح و نشستن بر اسب را نداشتند. اگر يک موالی ايرانی الاصل با دختر عرب ازدواج می کرد، تازيانه می خورد. موالی ها در واقع مانند کاست نجس محسوب می شدند. در عهد معاويه بيش از بيست هزار تن موالی در کوفه می زيستند که بيشترشان ايرانی بودند.
در برابر اين ستم ها، ايرانی ها مرتباً سر به طغيان بر می داشتند و از هر شکاف ميان خلفای اسلام برای پيشبرد مبارزه خود سود می جستند. اهل کوفه که از ظلم و ستم های بنی اميه به ستوه آمده بودند به حسن و حسين پيام می دادند که برويد با اينها بجنگيد، مگر شما خود را جانشين به حق پيغمبر نمی دانيد و خود را صاحب علم غيب نمی دانيد؟ پس چرا کاری نمی کنيد؟ در همين راستا بود که در زمان علی و همچنين در زمان حسين، اهالی ناراضی کوفه به آنان پيام دادند که در صورت اعلام جنگ به بنی اميه، در کنارشان خواهند جنگيد. اما هر بار از «قول» خود عقب کشيدند. در سال 60 هجری بعد از مرگ معاويه، باز هم عده ای از اهالی کوفه نامه ای به امام حسين نوشتند و به او وعده دادند که در صورت قيام عليه بنی اميه صدهزار سپاهی به حمايت از او برمی خيزند. اما حسين که از وعده های سر خرمن کوفه ای ها خبر داشت، کسی را فرستاد که وضع را از نزديک مشاهده کند. اما در هر حال حسين دو راه بيشتر نداشت: با يزيد بيعت کند و برای هميشه ادعای قوم خويش مبنی بر داشتن حق سلطنت بر قلمرو اسلامی را بايگانی کند يا وارد جنگ با يزيد شود. مردم کوفه بی دليل به او فراخوان ورود به جنگ با يزيد را ندادند. مردم کوفه از ستم های خاندان سلطنتی بنی اميه به ستوه آمده بودند. اما در نهايت اين مردم فرق زيادی ميان دم و دستگاه يزيد و پيام حسين نديدند و پا را پس کشيدند.
زيرا در عين حال که از ستم های بنی اميه به ستوه آمده بودند، منافع خود را در حاکميت خانواده بنی هاشم نيز نمی ديدند. خانواده بنی هاشم، حتا يک بار به موالی کوفه قول رفع تبعيض و استقرار برابری ميان عرب و غيرعرب را ندادند. اينها صرفاً می خواستند با استفاده از نارضايتی اهالی کوفه حاکميت بنی اميه را سرنگون و حاکميت خاندان خود را برقرار کنند. تنها يک قرن بعد، خلفای عباسی که به کمک موالی و با فرماندهی نظامی آنان به حاکميت رسيده بودند، تبعيض ميان موالی و اعراب را لغو کردند. قيام های بعدی که ايرانی ها و قبايل ناراضی عرب عليه خلفای اسلامی به راه انداختند، با قيام های بردگان (مشخصاً بردگان سياه در 883- 869) و قيام های دهقانی درهم آميختند که خود موضوع تحقيق و پژوهش های تاريخی مهمی است. در هر حال، وقتی گفته می شود: «ما اهل کوفه نيستيم، امام تنها بماند» منظور عقب کشيدن موالی از کمک به علی و حسين است. با نگاهی به وضعيت موالی می توان گفت که اينها دلايل موجهی برای کنار کشيدن خود از نزاع ميان دو خاندان بنی اميه و بنی هاشم داشتند.

جنگ حسين با يزيد چگونه تبديل به اسطوره شد؟
پس از آن، قيام هايی از نوع کربلا از سوی نوادگان مختلف حسين به راه افتاد. اما هيچ يک از آنان، مقامی را که امروز کربلا در ايران دارد نيافت. دليل عمده آن، سياستی است که صفويان برای استقرار و تحکيم قدرت خود در زمينه "احيای شيعه گری" اتخاذ کردند.(4)
هنگامی که صفويه به قدرت رسيد، 900 سال از سقوط ساسانيان می گذشت و هر نقطه از ايران زير حکمرانی يک سلسله از سلاطين بود. در همين زمان سلطان محمد فاتح عثمانی قسطنطنيه (استانبول) پايتخت دولت بيزانس را فتح کرد و آخرين سنگرهای سپاه صليبی را درهم شکست. سپس قصد آن کرد که بر قفقاز و خاورميانه سلطه بيابد. تا اين موقع بيشترِ اهالی جغرافيايی که ايران خوانده می شود، مذهب شافعی و حنفی داشتند و پيروان مذهب شيعه بسيار کم بودند و مذهب شيعه به شکلی پنهانی ترويج می شد. ايران از سوی شرق نيز با حمله اُزبک ها مواجه بود. هم ازبکها و هم عثمانی ها دين سنی داشتند و اکثر مردم ايران نيز سنی بودند. صفويان برای ايستادگی در مقابل اين دو دشمن و يکپارچه کردن ايران، مذهب رسمی ايران را شيعه اعلام کردند و ارتشی از ائتلاف قبايل مختلف که به «قزلباش» معروف بودند و بيشترشان از شيعه های عَلَوی دياربکر (در ترکيه) بودند، تشکيل دادند. صفوی به ضرب شمشير قزلباش، شيعه را به مردم ايران که اکثراً سنی مذهب بودند تحميل کردند. به نام امامان دوازده گانه شيعه، سکه ضرب زدند؛ و به تعمير و توسعه آرامگاه امامان در شهرهای عراق و مشهد پرداختند و مقبره هايی نيز برای «امام زاده ها» در شهرهای مختلف ايران بر پا کردند. از آنجا که در ايران آخوندهای شيعه بسيار کم بودند از جبل عامل (لبنان کنونی) آخوند شيعه وارد کردند. شاه طهماسب اول، روحانی عربِ جبل عامل لبنان، محقق کرکی را به ايران آورد و او را نخستين شيخ الاسلام شيعی مذهب ايران کرد و پس از او نيز اين مقام به شيخ بهايی، که او نيز از جبل عامل لبنان به ايران آمده بود رسيد. صفويان که اصالتاً کُردهای مهاجر به آذربايجان بوده و در اصل سنی بودند، بدست اين آخوندهای شيعه تبار نامهء «سيدی» برای خود درست کردند. صفويان در واقع اولين دولت سراسری ايرانی را پس از 900 سال ايجاد کردند و اولين حکومت مرکزی در ايران پس از ساسانيان بودند. آنان مذهب شيعه را برای رسيدن به اين هدف سياسی، از نو اختراع کردند. نوشته های به جا مانده از آن دوران (مانند عالم آرای عباسی، عالم آرای صفوی و غيره) نشان می دهند که شاه اسماعيل صفوی مذهب شيعه دوازده امامی را با شقاوت و بيرحمی بی نظيری بر ساکنان سنـّی مذهب ايران تحميل کرد. مذهب شيعه در ساختار دولت جای گرفت و فقهای شيعه جایگاه مهمی را در دولت اشغال کردند. صفويان در ابتدا با توسل به شيعه برای سلطنت خود مشروعيت فراهم می کردند. در پايان دوره صفوی تبديل به توسّل به استخاره برای گذران امور مملکتی شد. آخوندهايی مانند ملا محمد باقر مجلسی (شيخ الاسلام اصفهان) از متشرعين بنام صفوی، در کنار شاه سلطان حسين صفوی می نشستند و برايش استخاره می کردند. روضه خوانی، تعزيه خوانی و مداحی و مرثيه و از همه مهمتر مراسم عاشورا و قَمه زنی را صفويان تبديل به آئين های ريشه دار در جامعه ايران کردند. تکيه ها و حسينيه ها نيز در همين دوران شکل گرفت.
حسن قاضی مرادی می نويسد: «اينان برای مشروعيت بخشيدن به حکومت صفويان عمدتاً به وجه دينی حکومت و يعنی حکومت فقهی – شرعی متکی بر امامت و نيابت امام در عصر غيبت توجه نشان» دادند ... با تدوين امور قضاوت در فقه تشيع، گام بس مؤثری در نهادینه شدن حکومت از طريق سامان دادن امور زندگی روزنه ی اجتماعی برداشته شد، امری که در اساس توسط فقها و مجتهدين انجام گرفت و به انحصار خودشان در آمد. انجام چنين وظايفی باعث شد که فقهای شيعه، ... از منزلت اجتماعی والا و گسترده ای برخوردارشوند...» (تأملی بر عقب ماندگی ما- حسن قاضی مرادی فصل اول)
تاريخ روضه خوانی به سبک امروزی نيزبه دوران سلطنت صفویه باز می گردد. در اين دوره بود که برگزاری مراسم سوگواری کربلا تبديل به يک مراسم رسمی دولتی شد. در قرن 16 ميلادی (برابر با 9 هجری شمسی) کمی قبل از استقرار دولت شيعه صفوی در ايران، اولين کتاب فارسی در مورد «مصائب» کربلا، به نگارش درآمد. نام اين کتاب روضۃ الشهداء يعنی چمنزار شهداست. در واقع کلمه «روضه» برگرفته از نام اين کتاب است. اين کتاب آنقدر موفق بود که راويانِ روايت های آن به «روضه خوان» معروف شدند (نقل از محمد باقر خوانساری زندگينامه نويس قرن 19 در کتاب «اسلام الزمانی و شيعه ايرانی» به قلم عباس امانت – 2009). موفقيت روضه خوان ها با مقدار اشکی که از مخاطبين خود می گرفتند اندازه گيری می شد و امروز نيز کماکان همينطور است. اشعار و مديحه سرايی های اين کتاب مخلوطی از راست و دروغ های شاخ دار است که به قصد اسطوره سازی از واقعه کربلا و نقش آفرينان آن نوشته شده اند. در چند دهه گذشته برخی آخوندهای شيعه (مانند مطهری) تلاش کردند با نقد دروغ های روضه ها و همچنين عوض کردن تمرکز آن از ذکر مصيبت و سوگواری به ذکر شجاعت و ايثار، روضه ها را به خدمت نيازهای سياسی روز در آوردند. اما اين کتاب کماکان معتبرترين منبع روضه خوان های رسمی و غير رسمی ايران است.
صفويان به واردات آخوند از جبل عامل اکتفا نکردند بلکه وزيری به نام وزير امور روضه خوانی و تعزيه را نيز به اروپا فرستادند که از مراسم مذهبی آنجا ياد گرفته و مراسم مشابهی را در ايران برای برانگيختن هر چه بيشتر مؤمنان شيعه عليه سنيان استفاده کنند. «بدين ترتيب بود که مراسمی از نوع دسته های عزاداری و عَلَم و کُتل و شبيه سازی و قفل بندی و زنجير زنی و قمه زنی و سنج زنی و مصيبت خوانی و شام غريبان که تا آنزمان هيچکدامِ آنها نه در نزد ايرانيان سابقه داشت، نه در جهان تشيع، و نه اصولاً در هيچ جای دنيای اسلام، به صورت تقليد صرف از مراسم عزاداری مسيحيان کاتوليک و ارتدکس، در ايران شيعه دوران صفويه به بعد معمول شد. شمايل سازی های امامان و تجسم حوادث کربلا که در آئين اسلام اصولاً ممنوع است، عيناً از پُرتره سازی های مسيحی اقتباس شد، حتی نوری که در نقاشی های مذهبی شيعه به صورت هاله ای بر گِرد صورت پيامبر و امامان و اهل بيت آنها کشيده می شود، بی کم و زياد از هاله ای که نقاشان مسيحی بر گِرد صورت عيسی و مريم می کشيدند سرمشق گرفته شد. صليب بزرگی نيز که در مراسم مذهبی کاتوليک ها پيشاپيش عزاداران حرکت داده می شد بصورتی ناشيانه تبديل به کُتلی شد که هنوز هم در مراسم تاسوعا و عاشورا پيشاپيش دسته های عزاداران حسين حرکت داده می شود و شکل صليبی آن کاملاً حفظ شده است.» (بازيابی فرهنگی و فرهنگنامه ايرانی- شجاع الدين شفا- دانشگاه سوربن پاريس. 1383)
پابرجايی مراسم عزاداری تاسوعا و عاشورا در فرهنگ مسلط در جامعه ايرانی، قبل از آنکه مربوط به ريشه دار بودن باورهای مذهبی مردم يا تبليغات دينی باشد، به جای گرفتن مذهب شيعه و آئين آن در ساختمان نظام دولتی در ايران از زمان صفويه به اين سو مربوط است. صفويان در واقع کشور واحد ایران، با یک حکومت سراسری را مجدداً به وجود آوردند و در ملاط ساختمان آن از مذهب شيعه بهره جستند. آنان برای اداره دولت، فقه شيعه را نهادينه کردند. همين ساختارها کمابيش تا زمان قاجار ادامه يافت، ساختاری که دارای دو ستون جدايی ناپذير سلطنت و روحانيت شيعه بود. مشروطه ضربه محکمی به آن نواخت اما سرنگون نشد. رشد و نفوذ نظام سرمايه داری امپرياليستی در ايران که در قدرت يابی دولت رضا شاهی متبلور شد، ضربه ديگری به آن نواخت. با به قدرت رسيدن اولين دولت تئوکراتيک در ايران (دولت دينی)، سران جمهوری اسلامی برای تبيين حکومت دينی خود به انبار ذخاير صفويه رجوع کردند و از آن با دست و دلبازی وام گرفتند. هر چند نيازی نداشتند مانند قزلباش به زور شمشير مردم را شيعه کنند، اما شريعت و فقه تدوين شده در چند قرن پيش را با به کار گرفتن قوه قهر و خشونت و اجبار دولتی در رأس جامعه قرار دادند. بدون سرنگونی اين دولت، و استقرار دولتی بر پايه اصل جدايی کامل دين از دولت، همه راه های پيشرفت فکری و اجتماعی به روی جامعه بسته است. در چنين دولتی، برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورای آزاد اما امری خصوصی افراد خواهد بود و به همان اندازه برگزاری مراسم ضددينی آزاد خواهد بود.■

توضيحات
1- جد بنی اميه و بنی هاشم، شخصی به نام عبد مناف بود که سقای مکه و رئيس کل قبيله قريش بود. او دو پسر داشت به نام های هاشم و عبدالشمس. اينها دوقلو به دنيا آمدند و هنگام تولد از پيشانی به هم وصل بودند که می گويند، با ضربه شمشيری جدايشان کردند و به اين دليل از آن موقع هيچ صلحی ميان نواده های هاشم و شمس ميسر نشد (کار خدا را ببين ها!). شمس پسری به نام اميه داشت. اسم های بنی هاشم و بنی اميه از اين دو پسر عمو شروع می شود. محمد و علی و فرزندانش از بنی هاشم بودند. عثمان و ابوسفيان و معاويه و يزيد از بنی اميه. اين دو طايفه از قبل از اسلام بر سر اداره مکه با يکديگر اختلاف داشتند.
2- عشره مبشره، يعنی ده نفری که به آنان مژده داده شده است که در بهشت همسايه محمد خواهند بود و به ياران بهشتی محمد معروفند. زيرا از ابتدای ادعای پيامبری محمد، به او ايمان آوردند. کتاب مشکاة المصابيح تبريزی (جلد دوم – فضائل اصحاب) از قول محمد می نويسد: ابوبکر فی الجنة و عمر فی الجنة و عثمان فی الجنة و علی فی الجنة و طلحه فی الجنة و زبير فی الجنة و عبدالرحمن بن عوف فی الجنة و سعد بن ابی وقاص فی الجنة و سعيد بن زيد فی الجنة و ابوعبيده بن الجراح فی الجنة» يعنی ابوبکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبير، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، سعيد بن زيد، ابوعبيده همه در بهشت خواهند بود. البته اينان در نتيجه جنگ های محمد از ثروت های عظيم، زمين و کنيز و برده و شتر (با بارش)، بهره مند شده بودند و «مژده بهشت» اضافه بر اينها بود.
3- «خاندان ايرانی نژاد نوبختی از جمله ايرانيان اصيل بودند كه با مسلمان شدن خود و خدمت كردن به خلفای وقت دارای اعتباری ويژه بودند و چند نفر از پيشوايان اين خاندان از جمله سران شيعه بوده اند. جد اعلای اين خاندان يعنی نوبخت و پسر او ابوسهل و چند تن از پسران اين ابوسهل از مترجمين و ستاره شناسان ايرانی عهد ساسانيان بوده اند... ابوسهل اسماعيل بن علی نوبختی مشهورترين فرد در خانواده نوبختی می باشد و زمان وی درست مقارن با غيبت صغری می باشد. وی در آنزمان از مشاهير متكلمين فرقه اماميه بوده است و در دوران خلافت، مقامی قريب به وزارت داشته است و در تأييد مذهب شيعه كتب بسياری نوشته است. ابوسهل كه در هنگام مرگ حسن عسگری 23 سال داشت، نمی توانست بنشيند و ببيند كه اين همه زحماتی كه در طول ساليان متمادی برای دفاع از مسأله امامت كشيده بودند بر باد رود.
در حاليكه در آنزمان هركسی در ارتباط با غيبت و امامت سخنی می گفت و اين تشتت آرا تا بدانجا رسيده بود كه حتی در تعداد امامان نيز اختلاف افتاده بود، ابوسهل دست به يك خدعه حساب شده می زند. در اين زمان ابوسهل در ارتباط با غيبت رأی خاصی را ابراز می دارد كه تا آنزمان هيچكس بدان نپرداخته بود. ابوسهل گفته بود كه: من به امامت فرزند غايب حسن عسگری معتقدم ولی آن حضرت در حال غيبت وفات نمودند و بجای ايشان پسرش امام غائب گرديده است.» - به نقل از «افسانه مهدويت» کار مشترک پارميس سعيد و بابی کوهی
parmisin@yahoo.co.uk
baabi_koohi@yahoo.com
4- ويکیپديا می نويسد: صفويان سلسله‌ای ايرانی و شيعه بودند که در سال‌های ۸۸۰ تا ۱۱۰۱ هجری خورشيدی (برابر ۱۱۳۵-۹۰۷ قمری و ۱۷۲۲-۱۵۰۱ ميلادی) بر ايران فرمانروايی کردند. بنيانگذار سلسله پادشاهی صفوی، شاه اسماعيل يکم است که در سال ۸۸۰ خورشيدی در تبريز تاجگذاری کرد و آخرين پادشاه حقيقی صفوی، شاه سلطان حسين است که در سال ۱۱۰۱ خورشيدی از افغانها شکست خورد.
دوره صفويه در تاريخ ايران بسيار مهم است زيرا پس از سقوط ساسانيان و فتح ايران توسط اسلام، در هر نقطه ايران سلسله های سلطنتی گوناگون به حکومت می رسيدند. صفويه برای اولين بار پس از 900 سال يک کشور واحد با يک حکومت سراسری را در ايران بوجود آوردند.

عاشورا در سه پرده!

مزدک روشن بین
ايام، ماه محرم و دهه، روزهای عاشورا و تاسوعای حسينی است. دينکاران جنايتکار بی مقدار، با نمايش و نيرنگی حرفه ای، و با تحت الحنک اندازی و کاه گل به سر مالی، فرصت را برای جا زدن خود، در جايگاه تنها وارث و جانشين حسين مظلوم، دوباره مغتنم خواهند شمارد. داستان تکراری ريا و تحميق، با جوش و خروشی شيطانی، در اُم القراء اسلام شبانی و حوزه های علوم و دروس خصايل حيوانی، بازتوليد خواهد شد. خيمه شب بازی تاريخی علماء اعلام، حجج الاسلام، مداحان اهل بيت، روضه خوانان رضوی، واعظان علوی و نوحه خوانان وجبی، تکرار خواهد شد. فقيه زعيم درمانده، در اجتماع مشتی فسيل الدوله پيچار به سر وامانده، با ولايت مستقيم از سوی خداوند جبار و قتال، و در هيبت يزيد ابن المعاويَة الحمال، به تهديد و تحقير مردمان فهيم، و تحميق و تحريک عوام و اوباش، خواهد پرداخت. آيت های الله، در مسقط الرأس اسلام ولايی، از خطر شقه شقه شدن و نافرمانی امت کبريايی، به خودی و غيرخودی و نخودی و بی خودی و سرخودی، روايت های "قالَ ابو فلان" مجلسی خواهند گفت. بحرالمذبله های حوزه ای در پناه لشکريان کفرستيز صدقه ای، وا مانده اند که چرا پس از سی سال حکومت اسلامی حماقی، و امر به معروف چماقی، و لعن ابولهب ها و عمروعاص ها در صدا و سيما و سی هزار منبر و مسجد و حسينيه و تکيه، امّت ملعون مليونی، به خيابانها ريخته و به سپاه ندا و سهراب گرويده و در مقابل دسته زنجير زنی سيد کلب علی، فرياد می زنند: "فبای ذنب قتلت ندای ما را."
ادامه سواری کِشی با تحميق و ارعاب و آدم کشی ديگر ممکن نيست. سپاه نداييان و سهرابيان، دسته زنجيرزنی سيد کلب علی را، با همان اطوار و زبان الکن حوزه ای و روضه ای، محاصره و به چالش کشيده است.
امسال، نمايش نامه کربلايی حسين، به کارگردانی سيد کلب علی خامنه ای، در پرده های ذيل اجرامی شود:

پرده اول:
پاره شدن شمايل مقدس امام بدست لشکر کفّار و گريه خونبار اهل بيت کلب علی.
باز سازی صحنه هايی ازهجمه بی امان دشمن قدّار، که باعث و بانی شکافته شدن فرق حسين مظلوم و بريده شدن دو دست برادر وفادارش، عباس علمدار، سقای تشنه کربلا شد.
حرکت لشکر طلّاب کفن پوش قم به سمت کوفه و توبه کردن اُسرا.
نقالی حال و روز اسفبار زين العابدين ناخوش، و گردنهای آويزان دو طفلان مسلم نامه بر.
تشريح داغ ابدی کشته شدن زيباترين جوان بنی هاشم، اکبر رعنا و جنايت بی شرمانه بر خورد تير پُرجفای دشمن به گلوی نحيف علی اصغر شش ماهه شير خوار، در گهواره.
(محل تمرين پرده اول، شهرهای مختلف ايران، مخصوصاً تهران.)

پرده دوم: نمايش شقاوت دد منشانه دشمن در لباس شمر ذلجوشن
بستن آب فرات با بتن مسلح در زمانی کوتاه (طبق احاديث متواتر وموثق، به نقل از ابوشق شق احمدی سمنانی، اين مهندسی در ده روز، معروف به "يوم القيامه"، صورت گرفته است.)
قطع دو دست عباس علمدار، از فاصله يک کيلومتری، با تيرهای زهرآگين با نشانه گيری دقيق المپيکی.
تشنه کام گذاشتن اهل بيت نبوت و امامت به مدت ده روز در شنزار کربلای مُعلا.
بريدن سر و دست هفتاد و دو تن بسيجی کربلا با قمه های ساخت دشمن و فرو کردن نيزه آمريکای جنايتکار بر اجساد شهدا.
فحاشی به بازماندگان جانبازان در مقابل زندان ابوغريب، و هتک حرمت از زينب کبرا.
توصيف دقيق و ميزان الحراره ای گرمای طاقت فرسای صحرای بی آب و علف کربلا با خيمه های واژگون شده.
تقبيح و افشاگری خيانت مردم بی خيال کوفه.
(محل تمرين، حول و حوش کهريزک)

پرده سوم:
بازسازی صحنه شام غريبان، با سرهای بريده بر پيکان. حضور شمر در دربار اُمويان واقع در دمشق و حلب و شام و اعتراف به دريافت هزينه لشکرکشی از آبراهام لينکلن.
شراب خواری يزيد بدنام با حضور زنان بی حجاب و نطق زينب سخنور در اهميت حجاب در اسلام و تشبيه آن به مرواريد درون صدف و ... وغيره.
پرده آخر: امت حاضرکن در صحنه، در نقش هواداران و پاسداران بيضه اسلام ورشکسته، در کوچه و مسجد و تکيه و حسينيه دربسته، با هدف مقدس تناول قيمه پلوی ربّانی و شُرب شربت های شيرين مجانی، عزاداری خواهند کرد. چند روزی اوباش اجير شده، با عربده کشی و خودزنی دسته ای، و حمل عَلَم و کُتل هسته ای، با ميدان داری سرداران ابوريش، و زعامت عبا پوشهای تلبيس کار خرکيش، در حال و هوای شهادت طلبی، خود را جزء اصحاب امام حسين نورانی جا زده و خيزش شکوهمند مردم ايران امروز را لشکر يزيد و معاويه قلمداد خواهند کرد.
ليکن، دسته شهر بيدار، در صفوفی فشرده، با شور عاشورای ندايی، به تکيه ملت رفته و سرود ذيل را فرياد خواهد زد.
زينب ما، ندای ماست.
اکبر ما، سهراب ماست.
کهريزک، کربلای ماست.
_______________________________
فردريش نيچه می گويد: "نگذار فريب بخوری! خردهای بزرگ شکاک بودند." واقعيت تاريخی داستان کربلا، عاشورا و حسين چيست؟
پيدايش اديان، اسطورها، توهمات و همچنين مقررات و دستورهای مذاهب، هيچگاه بی مقدمه نبوده بلکه هميشه ارتباط دقيق و ارگانيکی با شرايط، رشد و مقتضيات جامعه زاده خود دارند. برای بررسی و شناخت علمی و واقعی رويدادهای تاريخی، نمی توان به جهان بينی دينی و ايمانی تکيه کرد. مجموعه های دينی و ايمانی، باورها و داستانهای تخيلی و انسان ساخته آشفته ای هستند، که اگرچه به ظاهر روايت تاريخی بوده و ساختارمند و منطقی می نمايند، ليکن، گر نيک بنگريم، به مجموعه ی بی در و پيکری از روايت های متناقض و تخيلی می رسيم که دينکاران با تکيه برنيازهای ايمانی مردمان ساده انديش و احتياجات هيجانی عامه پسند، بر بستر فقر بينش و انديشه انسان درمانده، آنها را سرهم کرده و از آن نظام روايی به ظاهر منسجم و قابل اتکاء ايمانی بوجود آورده اند.
طبق شواهد مستند تاريخی، جنگ و کشتار و خونريزی و شهيد سازی و شهيد بازی يزيد و حسين، ادامه جنگ و دعوای معاويه وعلی برای بدست گرفتن خلافت و حکومت، به قصد تسلط بر مسلمانان، موالی، ملحدين و کافران و همچنين تملک اموال و غنائم و بردگان و کنيزان سرزمين های اوليه و فتح شده اسلامی است.
ريشه و پيشينه و ادامه اين اختلافات و جنگ ها هم، بر می گردد به کشمکش های درونی قبيله قريش در قبل و دوران پيدايش اسلام، و رقابت های جانشينان پيامبر در سالهای خلافت پنج خليفه اوليه. (ابوبکر، عمر، عثمان، علی و معاويه). اين کشمکش ها و رقابت های بی پايان، همه، در رأس قدرت جبار بوده، و اکثراً مابين دو تيره خويشاوند، و پسر عمو در قبيله قريش، يعنی بنی هاشم و بنی اميه، اتفاق افتاده است. شواهد تاريخی نشان می دهد که اين خونريزيها و کشتارهای وحشيانه، فقط جنگ قدرت برای سلطه گری و بدست گرفتن حکومت و خلافت است. انتصاب صفات، و مرامهايی، همچون عدالت خواهی و حق طلبی و انصاف و مروت و انسانيت، به يک طرف مخاصمه، يعنی بنی هاشم، جعل است و بی پايه.
عدالت خواهی و حق طلبی و خواهان انصاف و مروت و انسانيت بودن، آرزو و خواست هميشگی انسانها و مردمان ستم کشيده و محروم بوده و هست. در بزنگاههای تاريخ، انسان های ستم کشيده و خرد شده، در جستجوی روزن و فرصتی برای فرياد و اعتراض، از سر درماندگی هستند و اغلب فريب بخش معزول حکومت را، در لباس ناجی، می خورد. به هنگام رقابت درون قدرت، بخش معزول قدرت، مظلوم نمايی کرده و با استفاده از فراموشکاری تاريخی مردم، پرچم عدالت و انسانيت و انصاف را بدست می گيرد تا انسانهای ستم کشيده را فريب داده و مجانی سواری بگيرد.
با اين نگرش واقع بينانه، خصومت ها وکشتارهای چند ده ساله اوليه در صدر اسلام، در کليت موضوع، يک جنگ قدرت فاميلی و مابين پسرعمو های يک قبيله باديه نشين بود. سبعيت عريان تخاصم ها و قوانين و مقررات هم، بدليل تسلط جو فرهنگی بسيار متحجر، تبعيض آميز و عقب افتاده آن زمان عربستان بوده است.■
------------------------------------------
... ادامه از صفحه 12
يعنی نمی توانند ربط منطقی آن گذشته و اين حال را تشخيص دهند. نمی توانند اين واقعيت را به روشنی ببينند كه سرمايه داران دولتی و خصوصی بزرگ امروز همان فرماندهان و رزمندگان جنگ ايران و عراق هستند و البته اينها همان سركوبگران و بازجويانی هستند كه حبس و شكنجه و اعدام را نصيب نسل مبارز ديروز كردند و يك انقلاب توده ای را به مسلخ بردند. از نظر سياسی، اين تقسيم كردن های مصنوعی و اين ناروشنيها می تواند باز هم بخشی از مردم را در شرايط بروز يك جنگ خارجی ديگر، در برابر حاكميت و تبليغات فريبكارانه ”دفاع از ميهن و تماميت ارضی“اش منفعل و مردد كند. ■
باز هم زینب گونه مبارزه کنیم؟!

سایه روان
"عمه بابایم کجاست؟ عمه بابایم کجاست؟" بازهم صدای کویتی پور بلند شده است. با خود فکر می کنم، این روزها شاید غیر از مادربزرگ من کس دیگری این داستان های بی سروته و خرافی عاشورا را باور نمی کند. بیشتر جوان ها اگر مسخره نکنند، حداقل نسبت به آن بی تفاوت هستند. زنان که سنتاً در این ایام یا نیرویِ پایِ منبرِ گریه و زاری آخوندها و مدّاحان بودند، یا برگزارکننده و آشپز مراسمات نذری و یا یاری رسان دستجات "مردان"ِ عزادار، هم امروز این خیمه شب بازی را برنمی تابند. سابقاً هم زنان نه نقشی در قمه زنی های وحشیانه داشتند و نه در تعزیه خوانی های کمیک – تراژدیک عاشورا، این مراسم ها به قدری مردانه؟! بودند که تاریخ هیچگاه دستجات زنان و یا تکیه زنان را به خود ندیده است، زنان را حتی در ایفای نقش زنان و کودکان اندرونی امام حسین هم به تعزیه خوانی ها راه نمی دادند و نهایت لطف این بود که در این روزها به جای آنکه آنها را در حصار خانه نگه دارند، اجازه می دادند، سعادت تماشای حماسه مردانه عاشورا در پیاده روها، تکیه ها و یا از پشت بام و پنجره ها نصیب شان شود.
اما در این میان زنی هست که دایماً و با تأکید زیاد به نقش او اشاره می شود، "زینب" اسطوره ای که امروز در هیچکدام از دختران دور و برم نشانه ای از توجه و علاقه به او نمی بینم، اما در راستای مبارزات زنان و اثر ایدئولوژیک این رُل- مُدل ها نمی توان بی توجه از کنار این "یگانه" بانوی کربلا گذشت.

1- اصلاً سروکله این زینب از کجا پیدا شد؟
فِلَش بَک اما نه به 1400 سال پیش بلکه 100 سال پیش: به دوران مشروطیت که رهبران اسلام گرای "مشروطه طلب" توانستند در متن قانون اساسی خود به خواست های "مشروعه خواهان" جامه عمل پوشانند و سلطنت را به دین متعهد کنند و علیرغم شرکت زنان در آن انقلاب آنان را از هرگونه حقی منجمله حق رأی محروم کنند.
اما ایران و جهان پس از آن شاهد تغییرات عظیمی بود. همسایه شمالی -"شوروی" و بعدها چین شاهد انقلاب بزرگی شد و روابط اجتماعی در سطح جهانی دچار تغییرات مهمی شد. مدرنیته و تجددخواهی در ایران گسترش یافت. در اثر رشد سرمایه داری در ایران، مناسبات اجتماعی در ایران عوض شد. جنبش های اجتماعی و انقلابی در سالهای 32- 1320 چهره ایران را تغییر داد. "انقلاب سفید شاه و مردم" و اهدای حق رأی به زنان، رفتن زنان به مدرسه و دانشگاه و حتی تحصیل زنان در خارج از کشور به دین و سنت ضربه وارد آورد؛ عملاً نقش و حضور اجتماعی جدید زنان، آنان را در مقابل روحانیون و مذهب قرار داد.
در دهه چهل شمسی این نیاز به خوبی حس می شود که برای مهار این نیروی اجتماعی تازه به میدان آمده، تحول خواه، با انگیزه و بخشاً آگاه نیاز به رُل - مُدل های غیرساختارشکن و اسلامی هست؛ اسلام گرایانی مثل مطهری و شریعتی بیشترین خدمات را در این زمینه انجام دادند. بحثهای این دو تن در قبال مسأله زنان تفاوتی در محتوا نداشت، تفاوت صرفاً در نحوه بیان آنهاست. مطهری بخش سنتی را خطاب قرار می دهد و شریعتی زنان تحصیل کرده را. شریعتی اما در ایجاد رُل – مُدل های مذهبی و مقبول جوانان بیشترین خدمات را انجام می دهد؛ و با خلق آثار ادبی – تاریخی و سخنرانی های موثر - خصوصاً در حسینه ارشاد - به خوبی از پس این کار برمی آید. او هنرمندانه درجه دوم بودن زنان در چارچوب شرع را تأیید و آشکارا بر آن تأکید می کند. مثلاً در هبوط آنجا که خدا در کار آفرینش انسان است، می گوید:
«خداوند گِل سرشت زن را به مرد می دهد. در دستم گِلِ تَر و خداوند در برابرم، گرمای تن مرا داشتی، تو سخت می تپیدی، چنانکه نزدیک بود از دستم بیفتی و من دلهره ای داشتم و خدا می نگریست، ناگهان خدا با لحنی که از محبت لبریز بود و پیدا بود دلش بر من سوخته است گفت: پسر جان او را خودت بساز! و من قدری اشک ریختم که تو در دست های من خیس شدی!»
او مجدانه رُل – مُدل های زنانه ای چون خدیجه، فاطمه و زینب را می آفریند. درحالیکه زن آرمانی و دلخواه او، زن مبارز، دل شکسته، غمگین و رازآمیز باغ ابزرواتور است، او "فاطمه" را می سازد. شخصیتی که قایم به ذات است، اما مهجور و متین، مهمترین کار و خدمتش، دفاع و تثبیت حق حکومت علی است. "خدیجه" زن ثروتمند، مستقل و اجتماعی است که تمام ثروت و اعتبارش را در راه آرمان همسرش هزینه می کند. اما "زینب" بیشترین کاربرد را دارد و ملموس ترین آنهاست.
"زینب" خواهر امام حسین است. جسور، متهور، مستقل، آزاد، با اراده و مسئول است و قادر به انجام رساندن مسئولیت های تاریخی بزرگی است که از طرف مردان بر دوشش گذاشته می شود. او آزادتر، اهل عمل تر، اجتماعی تر و مؤثرتر از دو شخصیت قبلی است. او از خانواده و شوهرش می گذرد و در کنار برادر قرار می گیرد، به او وظیفه رساندن پیام انقلابیون؟!، مبارزین و حماسه سازان داده می شود. او در راه رساندن اين پیام، رشادت ها از خود نشان می دهد، بدون اینکه پیامی از خود داشته باشد، شریعتی می گوید: "خون حسین، جسم پیام زینب بود"، یعنی حسین پیام ساز است و زینب پیام رسان.
شریعتی با زبانی به شدت مردسالارانه می گوید: "رسالت پیام از امروز عصر، آغاز مى ‏شود. این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یك زن، «زینب» -زنى كه مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش ... اگر زینب پیام كربلا را به تاریخ باز نگوید، كربلا در تاریخ مى ‏ماند"2 (تأکیدها از ماست) بدین شکل زینب بهترین ابزار برای رساندن پیام خاندان بنی هاشم می شود، برای دفاع از حقوق از کف رفته برادرش و خاندان بنی هاشم. او جسورانه و تا پای مرگ از بازمانده حکومت موروثی در خاندان بنی هاشم دفاع می کند. او شهر به شهر می رود و کربلا و پیام عاشورا را از تاریخ بیرون می کشد. بدینسان پس از 1400 سال به صحنه زندگی و مبارزات زنان و مردان امروزی پرتاب می شود.

2- آیا زینب شجاع بود؟
با پذیرش این فرض (با توجه به اینکه اغلب روایتها و داستان های دینی انباشته از کوهی از دروغ و خرافات هستند) که چنین شخصیتی، در چنین حادثه ای، چنین اعمالی را انجام داده است. می توان گفت بله! مسلماً او زن شجاعی بوده است. البته تلاش عجیبی می شود، که این شجاعت به عنوان یک استثنا در برابر یک قاعده نشان داده شود. اما در همان عربستان و به استناد همان تاریخ اسلامی خدیجه، هند جگرخوار، عایشه و حتی قطام هم برای رسیدن به اهدافشان شجاعت زیادی از خود نشان دادند. اما فرق این تهور در چیست؟ آیا زینب استثنایی از تهور بر قاعده ضعف زنان است؟ مثلاً آیا در آن زمان زنان ایلیاتی در ایران برای انتقام خون اقوام و طایفه شان کمتر از او بودند که نه تنها شیون سر نمی کردند بلکه اسلحه به دست می گرفتند. یا زنانی که برای اهداف سیاسی و یا آزادی خواهی در انقلاب مشروطه یا انقلاب 57 دست به نبرد مسلحانه زدند، قاعده برای شجاعت به حساب نمی آمدند. راه دور نرویم، زنان و دخترانی که امروز در حالی که باتوم و گاز اشک آور می خورند و زندان، شکنجه و تجاوز جنسی را در مقابل دارند، بی باکانه در برابر بسجیان می ایستند، از شجاعت برخوردار نیستند. لابد شجاعت زینب جنس دیگری داشته که مورد توجه آقایان قرار می گیرد.

3- زینب پیام رسان چیست؟
زینب پیام رسان حسین است و پیام حسین حفظ حکومت اسلامی و ارزشهای آن در خاندان بنی هاشم است. بنابراین محتوای پیام زینب است که ارزش دارد. زینب پیام ساز نیست. او از خود پیامی ندارد و حامل پیامی است که بردگی خودش و سایر زنان در آن نهفته است. هیچکدام از زنان در خلق حماسه عاشورا نقشی ندارند، جز یاری رساندن به همسران یا برادران یا پسرانشان؛ و یا دادن تهور، شجاعت و اطمینان خاطر به آنها تا در کنار حسین و خواست او تا پای جان بایستند. این زنان هم وظیفه ادامه و حفظ ارزشهای مردسالارانه را به عهده خواهند گرفت. مثلاً آنها در برابر برداشتن روپوش وچادر هایشان مقاومت می کنند و اولین خواستشان از عمروعاص بازگرداندن چادر و روپوششان است.
یکی دیگر از این ارزش ها صبر است. این زنان در برابر جنایات، ضربات عاطفی، رفتار وقیحانه و آوارگی از خود صبر نشان می دهند و مسئولیت کودکان را نیز به دوش دارند. آنها مثل همیشه نماد حفظ ارزشهای اسلامی، سنتی و پاسداری از کیان خانواده اند.
زینب همچنین به بهترین شکل از ابزارهای زنانه (به زعم مردان) بهره می برد، در شهرها و منزلگاه ها شیون می کند، مردم جمع می شوند و او برایشان از واقعه کربلا می گوید و مردان را سرزنش می کند که «شرم نمی کنید به تماشای اهل بیت پیامبر آمده اید؟» آنهم در بارگاه یزید کسی که بنا به ادعای شیعیان با قساوت فرمان این قتل عام را صادر کرده است. زینب نه تنها پیام حسین را می رساند؟! بلکه یزید را سرزنش می کند: «آیا از طریق عدالت است که زنان و کنیزان خود را در پس پرده بداری و دختران رسول خدا را چون اسیران شهر به شهر بگردانی؟! همانا پرده حشمت و حرمت ایشان را هتک کردی.»؛ با این خطابه زینب به خوبی وظیفه حفظ ارزشهای مردسالارانه و پدرسالارانه را به انجام می رساند. درواقع تبلیغ الگوی زینب در محرم های هر سال تبلیغ جامعه ایست که در آن مرد صاحب فرزندان و زنان خود محسوب می شد. این تقسیم جنسیتی و مالکیت مرد بر «اهل بیت» یا واحد برده داری خانگی در آیه های مختلف قرآن به دقت کدبندی شده است و فقه شیعه منطبق بر ارزش ها و روابط اقتصادی و اجتماعی جامعه برده دار آن را در رابطه با همه زوایای زندگی انسان مدون کرده است. شریعت مداران از شریعتی گرفته تا مجاهدین و منتظری و خمینی، خواهان حفظ موقعیت برده وار زنان و فعال کردن آنها در خدمت اسلام بوده اند. «استفاده از نیروی زنان برای پیشبرد اسلام و حمایت از خط و پیشبرد کار رهبران اسلامی از ویژگی های عام بنیادگرایان اسلامی در دهه ها و سال های اخیر است. ... بنیادگرایان اسلامی در عمل اجتماعی یادگرفته اند که با پذیرش ضمنی و کنترل شده حضور زنان در جامعه و در عین حال در حاشیه نگه داشتن آنان خواهند توانست از زنان به صورت سربازان سیاسی و فرهنگی خود استفاده کنند.»3
اینگونه است که از جانب مردان مسلمان، "زینب" به عنوان الگوی زن مسلمان تأیید می شود. هرچند در تاریخ اسلام فقط یک زن را می توان نام برد که واقعا جرأت شکستن سنت های ارتجاعی را به خود داد و پیام آور آزادی زن از روابط اجتماعی ارتجاعی قبیلوی که در ادیان تقدیس شده بود. او زرین تاج برقانی (1814-1852) معروف به طاهره قرة العین است. زرین تاج، خود رهبر و پیام ساز بود و پیامش به نسبت زمان خود بسیار پیشرو و مترقی بود. او معترض به جایگاه فرودستی زنان بود و حرکت حجاب از چهره برگرفتن او شهره تاریخ است. او از علمای فرقه شیخیه، شاعر و سخنران پردازی توانا و پر شور بود. زرین تاج از رهبران شاخه بابیه بود که از شیعه منشعب شده بود. تنها زنی که بطور رادیکال در پی رفرم مذهب بود. او با تمام دفاعی که از مذهب می کند، حاضر نیست پیام رسان مردان، مردسالاری و پدرسالاری باشد. حجاب برداری او در میتینگی که برای جماعتی از مردان سخنرانی می کرد مهمترین، ساختارشکنانه ترین و متهورانه ترین حرکت اوست، آزادگی او را حتی مردانِ هم مسلکش نیز برنمی تابند: «... اصحاب كه 82 تن بودند چند روز قبل ميان باغ تخت آراستند و آنرا با قاليچه های رنگارنگ مزين نمودند. در اين هنگام طاهره با لباسی فاخر وارد باغ شد و بی حجاب بالای تخت رفت و چهارزانو نشست تا سخنرانی كند كه همهمه بين حاضران افتاد. چند تن بلند شده رفتند، عده ای اعتراض كنان سر به زير عباده بردند تا چشمانشان با ديدن روی و موی طاهره كه او را مقدس می دانستند به گناه آلوده نشود و يك تن به نام خالق از شدت تأثر گلوی خود را بريد ...»4
طاهره در این راه از هیچ قدرتی نمی هراسد، نه از خانواده مذهبی- سنتی و واپسگرایش، نه از روحانیون بنیادگرا و مردسالار، نه از حکومت مرکزی. او در دوره ای که زنان در حرمسرا محبوسند و کابوس "هوو" می بینند، از شوهرش جدا می شود و سه فرزندش را پیش خانواده می گذارد و به کربلا می رود تا بنیانگذار مکتب شیخیه را ببیند. به خواستگاری ناصرالدین شاه جواب منفی می دهد، چون حاضر نیست از آرمان هایش دست بکشد. در نهایت او را به فرمان شاه و وزارت امیرکبیر و با حکم و همدستی اکثریت روحانیون شیعه هم عصرش به روایتی در سن 38 سالگی با همان روسری که از سر برگرفته بود، خفه می کنند و به روایتی در حضور ناصرالدین شاه در چاهی انداخته و رویش را با سنگ پر کرده و زنده به گور می کنند. يكی از واپسين جملات او به كلانتر تهران كه در خانه اش زندانی بود، اين بود: «می توانيد بزودی، هر گاه كه اراده كرديد، مرا به قتل برسانيد. اما جلوی پيشرفت و مبارزه ی زنان برای آزادی را كه روزگارش بزودی خواهد رسيد، نمی توانيد بگيريد.»5

5- نقش زینب در تحکیم جمهوری اسلامی چه بود؟
همزمان با قدرت گرفتن جمهوری اسلامی، در دورانی که بسیاری از زنان در صحنه تحولات سیاسی- اجتماعی ایران در حال ایفای نقش بودند. زمانی که زنان نقش و تأثیر حضور خود را در سرنگونی حکومت سلطنتی پهلوی به وضوح می دیدند، استفاده از الگوی زن مهجور و مغموم و مطیعی مثل فاطمه کارآیی نداشت. دوره 8 ساله جنگ ایران و عراق هم به کمک جمهوری اسلامی آمد تا بدین وسیله علاوه بر کنترل و سلطه ایدئولوژیک اسلامی بر زنان، با جا انداختن سمبل زنی که همزمان خواهر، مادر، دختر و عمه شهید است سعی کند، میلیون ها زنی را که وابستگان خود را در جنگ بی حاصل 8 ساله از دست داده بودند را با خود همراه کند که زینب گونه نه تنها به این جنایت بی حاصل اعتراضی نکنند بلکه شکست را پیروزی نشان دهند و بر فاتح لعنت بفرستند و در افتخار حماسه آفرینی آنان شریک شوند و نقش های اجتماعی – اقتصادی به جا مانده از آنان را به انجام برسانند. زنانی که باید کودکان شهدا را با استاندارد ارزشهای اسلامی بزرگ کنند و خودشان و زندگیشان را فدای آنان کنند. مادرانی که اسوه صبرند و باید در نهایت به عقد اول، دوم یا ... مردانی وفادار به آرمانهای حکومت اسلامی دربیایند. خانواده هایی تشکیل دهند که زینب وار پاسدار ارزشهای پوسیده باشند و به آن مباهات کنند.
اما رفته رفته با تسلط هرچه بیشتر جمهوری اسلامی و پایان جنگ، الگوی فاطمه جای الگوی زینب را می گیرد. چرخشی که به هیچ عنوان با موقعیت زنان همخوانی نداشت و با روشن تر شدن هرچه بیشتر ماهیت ضدزن مذهب و کارکرد آن در بقای جمهوری اسلامی، با افزایش دلزدگی و مذهب گریزی حاکم بر جامعه، زنان و دختران هرچه بیشتر و بیشتر خود را از این الگوها دور می بینند و در تقابل با آنها قرار می گیرند.

6- آیا هنوز هم می توان زینب وار مبارزه کرد؟
امروزه نه به واسطه چندین قرن حکومت اسلامی و یا سلطه مذهب شیعه بلکه فقط با توجه به تجربه سی ساله جمهوری اسلامی که اتفاقاً بیشتر از همه زنان ایران آنرا لمس کرده اند و طعم تلخ کارکرد مذهب در زندگی روزمره را چشیده اند، لزوم مبارزه مستقیم با مردسالاری و پدرسالاری در مبارزات زنان در دستور کار قرار گرفته است. اما باز هم وقتی پای مبارزه، تهور، جسارت و شجاعت به میان می آید باز نیروهای اجتماعی پیدا می شوند که از زنان دعوت می کنند که "زینب وار مبارزه کنند." مانند رهبران موج سبز و بسیاری از فعالین محافظه کار "جنبش زنان" که همصدا فریاد می کنند که زینب وار مبارزه کنید. تمام شجاعت، تهور، فداکاری و ... شما برای این است که از حقوق از دست رفته مردان (آنهم مردان طبقه حاکمه) دفاع کنید. می توانید تا پای جان مبارزه کنید اما هدف مبارزه، پیام مبارزه و نحوه مبارزه را مردان تعیین می کنند. در این چارچوب زنان می توانند به خیابان بیایید و از تأیید رهبران و مراجع هم برخوردار باشند؛ اما صحبت از پیام های زنانه یعنی تفرقه در مبارزه، یعنی پشت کردن به حق رأی عمومی و ...
مردان پیام می سازند و زنان پیام رسان اند. این است مضمون واقعی رُل - مدل زینب. مهم نیست که چه شکلی به خود گیرد. ■
پانویس:
1- زن در گرداب شریعت، دکتر رضا آیراملو، زمستان 1380
2- سخنرانی دكتر علی شريعتی با عنوان «حسين (ع)، وارث آدم»
3- زن در گرداب شریعت، دکتر رضا آیراملو، همانجا 334، زمستان 1380
4- دكتر بقاء اله وثوق: طاهر قرة العين، شاعر بزرگ و مبارز در عصر قاجار، ‌اتريش، 2002
5- Martha Root, Tahirih the Pure: Iran’s Greatest Woman, 1938, Karachi
بخشی از مقاله
جوانان، سرمشق ها و قهرمانی ها
از نشریه بذر شماره 24 بهمن 1386

ساحل نيکنام
يکی از مجريان ”كانال جديد“، در آستانه ماه محرم شادمانه از تدارك جوانان برای برگزاری حسين پارتی ها خبر می داد. خبر خوشحال كننده ای بود. طی چند سال اخير، گروهی از دختران و پسران با پوشش و آرايش و موسيقی خاصی در مناطقی از تهران ظاهر می شدند و تاسوعا و عاشورا را آنگونه كه خود می خواستند و می پسنديدند برگزار می كردند. اين مقاومت و تقابل فرهنگی در برابر آيين های رسمی، هر سال گسترده تر و پر سر و صداتر می شد و می رفت كه بازتاب های سياسی منفی برای حكومت در پی داشته باشد. به همين خاطر، دو سالی است كه مأموران امنيتی و سركوبگر تلاش زيادی را برای پيشگيری از برگزاری حسين پارتی ها و سركوب و متفرق كردن جوانان معترض به كار می بندند. امسال نيز به شكل پراكنده و محدود شاهد حسين پارتی بوديم؛ هر چند كه رنگ و لعاب سابق را نداشت و بيشتر به يك ”قرار ملاقات عمومی“ دختران و پسران نافرمان در خيابان شبيه بود. بايد به اين نكته هم اشاره كنم كه از دير باز، ايام محرم با فضای تكيه ها و نمايش های عمومی خيابانی اش، فرصتی را برای ملاقات و گفت و گوی دزدانه دلدادگان و يا وارد شدن به بازی های جديد عاطفی در اختيار دختران و پسران جوان قرار داده است.
اما مسأله به اينجا ختم نمی شود و مناسبات بخش بزرگی از جوانان (عمدتاً پسران) با محرم، پيچيده تر و متناقض تر از آن است كه در حسين پارتی خلاصه شود. خوشی ما از مشاهده مقاومت جويی جوانان نبايد به دلخوشی يا ساده انگاری منجر شود. واقعيت اينست كه تعداد زيادی از پسران نوجوان و جوان معترض و شورشگر (به ويژه از محلات متوسط و پايينی شهرها) در تكيه ها حاضر می شوند؛ نوحه می خوانند، از خود بيخود می شوند؛ اشك می ريزند و سينه می زنند. اينها همان كسانی هستند كه در جريان مبارزات خودجوش خيابانی (نظير شورش بنزين) در صف اول می ايستند. اينها همان كسانی هستند كه از صبح تا شب به بالا و پايين حكومت فحش و ناسزا می گويند. نكته جالب اينست كه گروه های جوانان هم محله ای كه معمولاً به شكل خودبخودی در همه جا شكل می گيرد و يك فرم اوليه تشكل محسوب می شود، هم محمل حركت دستجمعی مبارزاتی آنان است و هم ابزار بسيج آنان در مراسم عزاداری محرم.
برای توضيح اين پديده نمی خواهم وارد بحث های روان كاوانه و يا به اصطلاح ”آسيب شناسانه“ بشوم. اينكه جوانان، بی آينده و تحت فشار روزمره اند و به نوحه خوانی و سينه زنی می روند تا ”خود را خالی كنند“، برای تحليل از مساله كفايت نمی كند. اينكه جوانان دنبال دور هم جمع شدن به هر بهانه هستند و درست همانطور كه با هم به سينما می روند، در تكيه و هيئت نيز با يكديگر همراه می شوند، ما را به حل قضيه نزديك نمی كند. پای مسأله جدی تر و عميق تری در ميان است. ما با يك نياز عينی و يك گرايش عمومی در قشر جوان جامعه روبرو هستيم كه پاسخ می طلبد و در اين راه، به اسطوره روی می آورد. جوانان ناراضی، نافرمان و معترض، از شور و شوق هيچ كم ندارند. چيزی كه نياز آنان است، تجربه مبارزاتی، آرمان مبارزاتی و الگو يا سرمشق مبارزاتی يعنی همان چيزی كه در زبان انگليسی به آن Role Model می گويند است. هر جوانی در عرصه های مختلف زندگی، به ناگزير و به درستی به دنبال سرمشق می گردد تا بتواند گام های راهگشا و جهش ها و گسست های ضروری را با نگاه و رجوع به تجربه و تاريخ او به انجام رساند. اين به معنی الگو برداری يا به صحنه بردن مجدد ”نمايشی“ كه آن سرمشق قبلاً بازی كرده بود نيست. اكثر جوانان معترض (از ميان همينها كه در محرم، حسين حسين می گويند) وقتی كه در طول سال به موسيقی رو می كنند، الگوی خود را دارند. اگر به سينما و بازيگری يا كارگردانی علاقمند باشند، از سرمشق يا سرمشق هايی پيروی می كنند. اگر درگير ادبيات و داستان نويسی هستند، نگاهشان به ”خدايان“ يا ”الهه گان“ خويش است. بخشی از همين سينه زنان طرفدار پر و پا قرص ”رپ“ و موسيقی زيرزمينی هستند؛ همين ها هستند ستايشگران Eminem. ابتكار عمل، پيشروی و جريان سازی نسل جوان با نگاه و رجوع به سرمشق ها شكوفا و عملی می شود. راهی جز اين وجود نداشته و ندارد.
نكته مهم اينست كه نسل شورشگر جوان در هر عرصه ای غير از آرمان و مبارزه انقلابی، راحت تر می تواند Role model هايش را جستجو و انتخاب كند. آرمان و مبارزه انقلابی، يك عرصه ممنوعه و تحت پيگرد و سركوب است. حاكمان به كمك دستگاه تبليغات ايدئولوژيك ـ سياسی و ”تاريخ سازی“ و اسطوره تراشی هايشان می كوشند نسل جوان را از سرمشق ها در حيطه ايدئولوژی و سياست انقلابی محروم كنند. اسطوره عاشورا و امام حسين يك مقوله ديرينه فرهنگی و دم دست است كه حول آن، بمباران تبليغی روزمره انجام می شود. اين اسطوره جايگزين سرمشق های مستند، واقعی و قابل پيروی می شود. كل اين اسطوره روی ايستادگی در برابر ظلم، مظلوميت، فداكاری، تنها و ضعيف بودن و خلاف جريان حركت كردن، نبردهای خارق العاده و بروز معجزه و اميد به ادامه راه بعد از شهادت بنا شده است. روشن است كه بحث بر سر چند و چون يك واقعه تاريخی در 1400 سال پيش، منافع و اهداف طرفين جنگ نيست. طی چند قرن، تغيير و تبديلی از آن واقعه تاريخی به اين اسطوره انجام گرفته است. اين دگرديسی، به ميزان زيادی نتيجه شرايط سياسی ايران بعد از سلطه اسلام و تلاشهايی است كه از سوی جامعه شكست خورده ايرانی برای حفظ آيين های گذشته (تحت پوشش مراسم مذهبی جديد) صورت گرفت. تناقضی كه امروز وجود دارد اينست كه نسل جوان تحت ستم برای چند روزی به همان الگويی چنگ می اندازد كه يك ركن و ابزار ايدئولوژيك مهم ستمگران است! فكر نكنيد كه اين تناقض، مشكل چندانی در راه حركت پيشرو و رهايبخش ايجاد نمی كند. فكر نكنيد كه محرم و اربعين می گذرد و دوباره طرفين در صف های واقعی در مقابل هم می ايستند. مشكل اين نيست كه نسل جوان، مقامات و چهره های رژيم مذهبی را معادل با آن اسطوره ها می گيرند و ساده انديشانه پيرو و ”شيعه“ استثمارگران حاكم می شوند. دست صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی كاملاً رو شده است و حتی پايه های متعصب و جيره خواران حكومت نيز به آنان چنين نگاه نمی كنند. مشكل بر سر ”مرز مشترك“ ايدئولوژيكی است كه در پيشبرد مبارزه، سستی و ترديد به وجود می آورد و به ويژه در تند پيچها می تواند برای بخشی از جوانان به ”مرز مشترك“ قلابی سياسی با حكومت تبديل شود.
حكومت اسلامی، آگاهانه از عاشورا استفاده سياسی می كند. كانون اين استفاده، مرتبط كردن عاشورا و امام حسين با جنگ هشت ساله ايران و عراق بوده و هست. جبهه، بسيجی، رزمنده، شهيد و جانباز در تبليغات شبانه روزی رژيم به كربلا و عاشورا می پيوندند و مرتباً اين فِلش بَك و رفت و آمد بين حال و گذشته تكرار می شود. تحت تأثير اين تبليغات، بسياری از مخالفان حكومت از نسلهای ديروز و امروز می گويند بايد حسابِ ”كسانی كه صادقانه در جبهه ها شركت كردند و زحمت كشيدند“ را از ”كسانی كه الان سر كارند و همه ثروت ها و امكانات را در دست خود قبضه كرده اند“ جدا كرد... ادامه در صفحه 9

”افيون توده ها“: خواب آور يا محرك؟

باربد کیوان
در پرونده سينمايی علی حاتمی، فيلمی وجود دارد به نام ”ستارخان“ كه عامه مردم آن را نديده اند. يكی از شخصيت های تاريخی اين فيلم كه عزت الله انتظامی نقشش را بازی می كند، حيدرعمواوغلی از بنيانگذاران حزب كمونيست ايران در دهه های اول قرن بيستم است. در فيلم می بينيم كه مردم آذربايجان به شدت مذهبی هستند و سوگواری كربلا برايشان اهميت زيادی دارد. حاتمی صحنه ای را تصوير می كند كه انقلابيان مشروطه طلب برای اين كه طرحی را عليه حكومت استبدادی به اجراء درآورند نياز به برانگيختن و بسيج فوری توده ها دارند. ناگهان ايده ای در ذهن حيدرعمواوغلی جرقه می زند. پارچه سياهی به سر می بندد و با خواندن روضه كربلا، مردم را تهييج می كند و با اين ترفند، طرح انقلابی را به اجراء در می آورد. حالا به اين مسأله كاری ندارم كه حاتمی تا چه اندازه قصه پردازی كرده و آيا مجاز بوده وسط يك سلسله ماجراهای ظاهراً مستند، چنين رفتار و رويكردی را به يك رهبر انقلابی بی خدا نسبت دهد يا نه؟ نكته اصلی اينست كه از نظر بينندگان فيلم، ترفند حيدرعمواوغلی به خاطر اينكه به يك نتيجه فوری و مطلوب می رسد، يك ”تاكتيك داهيانه“ و كاملاً موجه جلوه می كند. چيزی كه اين وسط پنهان می ماند، كمكی است كه اين ”تاكتيك“ به تحكيم باورهای دينی می كند. يعنی همان باورهای كهنه و خرافی طبقاتی و اجتماعی كه قرن هاست مثل غُل و زنجير بر انديشه و عمل مردم سنگينی می كند.
همانطور كه گفتم، حيدری كه در فيلم ”ستارخان“ می بينيم می تواند كاملاً ساخته ذهن حاتمی باشد و نمادی از شعار ”هدف، وسيله را توجيه می كند“. اما اين واقعيتی است كه در جنبش چپ در ايران و ساير كشورها، هميشه موضع و رويكرد و ”تاكتيك“ كمونيست ها در قبال دين، يك مسأله مورد مشاجره بوده است. در جنبش سياسی معاصر ايران، به خاطر نقش اپوزيسيون مذهبی در دوران رژيم سلطنتی به ويژه در انقلاب 57، با اين مسأله به شكلی حادتر و آشكارتر روبرو بوده ايم. كم نبودند و نيستند روشنفكران لائيكی كه از وجود شكاف ميان دستگاه روحانيت شيعه و دربار پهلوی، و نقش رهبری كننده نيروهای مذهبی در تظاهرات ميليونی به اين نتيجه رسيدند كه ”دين توده ها با دين حاكمان فرق می كند“ و دينی كه می تواند مردم را با شعار ”خون بر شمشير پيروز است“ برانگيزد و بی ترس از مرگ و با آرزوی شهادت به مقابل گلوله بفرستد، نمی تواند افيون توده ها باشد. بر مبنای اين نگرش، مبارزان كمونيست و روشنفكران لائيك و اهل علم و خرد، حتی اگر نمی خواهند به سبك ”حيدر“ پارچه سياه به سر ببندند و با نيات حسنه تعزيه گردان شوند، لااقل به ”دين توده ها“ احترام بگذارند. در مقابل خرافه و اسطوره سكوت كنند و بگذارند اين دين تا جايی كه ظرفيت دارد ”نقش تاريخی خودش را بازی كند.“
نتيجه اين موضع و رويكرد و ”تاكتيك“ را مردم طی سی و يك سال گذشته با پوست و گوشت خود احساس كرده اند، حتی اگر خيلی از آنان هنوز هم ندانند كه از كجا خورده اند! واقعيت اينست كه ”آش را با جاش می دهند“. اين دو تا را از هم نمی توان جدا كرد. مردم نمی توانند براساس ”بخش های خوب و مبارزه جويانه“ دين، يا بر مبنای ”برداشت های خودشان از دين“ برانگيخته و بسيج شوند اما از ”بخش های بد و خرافی و اسارت بار“ دين و منافع طبقاتی و اجتماعی نهفته در دين در امان بمانند. تجربه كردن حكومت مذهبی در ايران را با وجود همه مصائبش (و بهتر است بگويم به واسطه همه مصائبش) بايد يك بخت مهم تاريخی بدانيم. در اين تجربه كشورداری، دين ماهيت طبقاتی و نتايج مستقيم اجتماعی و سياسی و فرهنگی خود را به نمايش گذاشت. اين دين كه تحت اسامی ”اسلام خمينی“، ”اسلام ناب محمدی“، ”اسلام حسينی“ و ... عرضه شد، گريه ”بی آزار“ شب های محرم و عشق حسين و ابوالفضل را پشتوانه چماق زدن بر سر زنان بی حجاب، چاقو زدن به دانشجويان انقلابی و محكمتر كوبيدن كابل بر كف پای زندانيان سياسی كرد. روايت ها و احاديثی كه ساليان سال از منبر ده ها هزار مسجد در گوش مردم تكرار می شد، راه تجاوز به دختران زندانی محكوم به اعدام را در دهه 1360 گشود. اسطوره ها و قصه های سرگرم كننده دينی در مورد شهادت و بهشت، به نوای فريبنده و مرگباری تبديل شد كه هزاران هزار جوان را در جنگ ارتجاعی ايران و عراق به سوی ميدان های مين كشاند. فكر و نگرش اساسی دين، مبنی بر اينكه ”هر چه بوده و هست و خواهد بود، خواست خدا است“، پاسدار مالكيت خصوصی و استثمارگری و سود طبقه سرمايه دار شد و فقر و فلاكت كارگران و زحمتكشان تهيدست را تا قيام قيامت جاودانه اعلام كرد. دين به حكم خدای مردسالار ـ پدرسالار، ستم بر زن و تبعيض جنسيتی را رسميت و مشروعيت بخشيد و تحكيم كرد. می دانيم كه ذات دين بر وجود خدای اكبر و آگاه به همه امور استوار است و به حكمت و طرح از پيش تعيين شده اش برای خلقت و دنيا و آخرت باور دارد. بر همين پايه، جزم انديشی و انحصارگری توسط دين حاكم بيش از پيش در باورها و ارزش ها و قواعد اجتماعی و فرهنگی تنيده شد. اگر آدم كلاهش را قاضی كند و بتواند از پيشداوری مذهبی يا از سطحی نگری و احساسات دنباله روانه سياسی فاصله بگيرد، به روشنی می تواند ارتباط ”دين شخصی مردم“ با همه آداب و مناسك و عادت ها و روابطی كه به همراه دارد، و ”دين حاكم“ با همه فجايع و فريبكاری ها و ستم هايش را ببيند. بخت تاريخی نسل امروز در جامعه ما و حتی در جوامع ديگر اينست كه تجربه جمهوری اسلامی ايران، مصالح و فاكت های عينی و مستند زيادی را برای جمعبندی و سنتز كردن در اختيارشان قرار داده تا شناخت و درك عمومی نوع بشر از مقوله دين عميقتر شود.
اما اين مهم، با تلاش برای حك و اصلاح كردن دين موجود، كنار گذاشتن ”برداشت های بد و منفعت طلبانه“ از دين، و ارائه تصويری ”عاشقانه، شورانگيز و آرمانگرايانه“ از آن، عملی نخواهد شد. درست بر عكس. چنين تلاشی، سد راه آگاهی و علم و خرد خواهد شد. چنين تلاشی، انديشه و عمل و ابتكار توده ها را اسير جزم، خرافه و عبوديت و تسليم در برابر قدرت های زمينی خواهد كرد. ذهنيت بسياری از كسانی كه امروز خود را سبز می دانند، اسير همين چارچوب است. رهبران اصلاح طلب حكومتی و همراهان ملی ـ مذهبی و به اصطلاح سكولارشان نيز همين ذهنيت را رواج می دهد و جا می اندازد.
وضعيتی كه در جريان انتخابات دهم رياست جمهوری و به دنبال تقلب و كودتای جناح اصولگرای رژيم پيش آمده، زمينه تازه ای را برای رهانيدن گريبان تفكر دينی و به طوركلی مقوله دين از نقد اجتماعی، سياسی و فلسفی فراهم آورده است. چتر ”همه با همی“ كه جنبش عمومی بر سر بخش های مختلف مردم گسترده است، نشانه و نتيجه تسلط يك جريان طبقاتی معين بر اين جنبش است كه ائتلافی از جريان های مرتجع از درون همين نظام تا جريان های بورژوا ليبرال و سازشكار در حاشيه و يا خارج از حكومت را شامل می شود. در عين حال، اين مسأله نشانه (و نتيجه) خود به خودی بودن اعتراض و شورش توده ها و فقدان يك قطب موثر و قدرتمند ـ هر چند كوچك ـ انقلابی نيز هست. در اين شرايط اگر كمونيست ها و ساير مبارزان و انديشمندان آته ئيست و لائيك و طرفداران علم، به نقد پيگير و عميق دين در شكل ها و گرايش های گوناگونش نپردازند، نقاط ضعف و شكاف های به وجود آمده در افكار كهنه دوباره ترميم می شود و ايدئولوژی ارتجاعی مسلط در قالب های به اصطلاح ”نو“ و ”مردمی“ بازتوليد خواهد شد.
طی ماه هايی كه از به راه افتادن موج سبز می گذرد، سران و سياست ريزان رسمی و غير رسمی اين جريان، برای جهت دادن و مهار جنبش عمومی مردم دست به تدابير سياسی و ايدئولوژيكی معينی زده اند. از رنگ سبز سيدی گرفته تا تعيين شعارهای مذهبی نظير ”يا حسين، مير حسين“، از تأكيد بر مناسبت های مذهبی برای برگزاری تظاهرات گرفته تا ضد اسلامی وانمود كردن عملكرد كودتاگران، از دعوت مردم به سر دادن الله اكبر بر بام ها گرفته تا رجوع دادن توده ها به ”مراجع واقعی“. به موازات اين تدابير آگاهانه و موثر، برخی روشنفكران دگرانديش و معترض نيز به واسطه گرايش بورژوا رفرميستی و نگرش سياسی مسالمت جويانه خود، به فرموله كردن استدلال هايی پرداخته اند تا به اصطلاح ”دين مردم“ را توجيه كنند. اين استدلال ها از تئوری بافی های فلسفی و اجتماعی شروع و به كشاندن مردم معترض به زير پرچم سياسی امثال موسوی و كروبی ختم می شود. طنز اينجاست كه اين استدلال تراشی ها به تقويت ايدئولوژی ارتجاعی ای كمك می كند كه اصولگرايان جمهوری اسلامی نيز برای تحكيم نظام حاكم و موقعيت خود به آن متكی هستند. برای اينكه از نزديك با چنين استدلال هايی آشنا شويد، شما را به مطالعه نوشته كوتاهی كه توسط يك روشنفكر دگرانديش منتشر شده دعوت می كنم. اين نوشته كه عنوان ”دين عليه دين“ بر خود دارد از مهدی پارسا است كه با زبان فلسفی، ما را به زير پرچم يك دين ”متفاوت“ ـ و در واقع پرچم سياسی سبز ـ می كشاند. تاريخ نگارش مقاله به چند ماه پيش برمی گردد. با اين حساب‏، بايد تأكيد كنم كه شايد سير تحولات چند ماهه اخير تغييری در نظرات نويسنده به وجود آورده باشد. اما يك چيز روشن است: استدلال های مطرح شده در اين نوشته، در ميان بخش هايی از روشنفكران جامعه به قوت باقی است و بايد مورد نقد قرار بگيرد.

دين پرسشگر؟
در مقاله پارسا كه متن كاملش را می توانيد در سايت فلسفی”شوند“ پيدا كنيد، دو نوع الله اكبر، دو نوع رنگ سبز و دو نوع دين تصوير شده كه در تقابل با يكديگر قرار دارند. انگار كه هيچ ربطی به هم ندارند. انگار يك گذشته طولانی مشترك، يك نظام سياسی و ايدئولوژيك مشترك، يك منافع طبقاتی مشترك، اصولگرايان و اصلاح طلبان جمهوری اسلامی را به هم ربط نمی دهد. مقاله ”دين عليه دين“، از نظر فلسفی و ايدئولوژيك جايگاه نامعينی دارد. يك جا از نياز مردم به دين می گويد، و جايی ديگر خود را طرفدار دينی معرفی می كند كه دين نباشد. شايد اين نوع مبهم حرف زدن را بايد به حساب محافظه كاری و ترس از دستگاه تفتيش عقايد حاكم گذاشت. شايد هم واقعاً بازتاب التقاط فلسفی نويسنده باشد. به هر حال نتيجه يكی است: تبليغ و ترويج تفكر دينی، گيرم از نوع ”خوب و مردمی“اش. پارسا می گويد كه ”از دين به مثابه عشق در برابر دين به مثابه تضمين سعادت؛ از دين به مثابه پرسش در برابر دين به مثابه پاسخ“ دفاع می كند. به اينكه منظور وی از ”دين به مثابه عشق“ چيست بعداَ می پردازم، اما بگذاريد از ”دين به مثابه پرسش“ شروع كنيم. آيا دينی سراغ داريد كه فلسفه وجوديش، ارائه پاسخ های قطعی و كلی به پرسش های بيشمار بشر در مورد هستی و چند و چون و چراهايش نبوده باشد؟ آيا جز اينست كه اديان، كودكی و جهل و ضعف نوع بشر در مورد قانونمندی های طبيعت و ريشه های روابط حاكم بر جامعه انسانی را بازتاب می دهند؟ آيا دينی را سراغ داريد كه آيين ها و مناسك، دستورالعمل های فردی و اجتماعی، اصول اخلاقی و بايدها و نبايدهايش ريشه در سطح معينی از مناسبات توليدی، روبنای اجتماعی و منافع قشرها يا طبقات معينی در تاريخ نداشته باشد؟ حتی ”راديكال ترين“ اصلاحگران دينی هم ادعا نمی كنند كه می خواهند از دين، يك نظام و آيين پرسشگر بسازند. بگذريم از اينكه مشخص نيست پارسا چه فضيلتی در پرسشگری می بيند و در اين كار چه هدفی را دنبال می كند. فرد ديندار ممكن است هزار و يك سئوال در زمينه های مختلف داشته باشد اما در مورد وجود خدای ناموجود و مطلق ترين (غير علمی ترين و غير منطقی ترين) اركان دين، راه پرسش را می بندد. نمی شود صحبت از پرسشگری كرد اما وقتی به سئوال ”آيا ماوراء الطبيعه وجود دارد يا نه؟“ رسيد، به مغز فرمان توقف داد. يا چنين پاسخ داد كه ”هيچ وقت نمی توان فهميد كه وجود دارد يا نه.“ اين چه نظام پرسشگری است كه برای علم، محدوده تعيين می كند و استفاده از روش و محك علمی را در مورد بعضی قلمروهای اختصاصی، ممنوع اعلام می كند؟ شايد مهدی پارسا دوست داشته باشد دين را به جای يك مربع خاكستری به صورت يك نقش پر تحرك و چند وجهی و رنگين تصوير كند. اما توّهم و خيال را نمی توان به جای مفهوم واقعی هزاران ساله نشاند. بگذريم از اينكه به نظر نمی آيد شخص وی آنچنان هم در بند پرسشگری باشد. حداقل اينكار را در مواجهه با ادعاهای سران جريان سبز انجام نمی دهد و حرف هايشان را دربست می پذيرد. مثلاً در همين مقاله، همگان را دعوت می كند كه: ”از موسوی بياموزيم که می ‌گويد، قصد ما ايرانی آبادتر و آزادتر حتی برای مخالفمان است.“ پارسا از خود نمی پرسد، و اين پرسش را در برابر امثال موسوی نمی گذارد كه چگونه مرجع قرار دادن دوران اوليه جمهوری اسلامی، ستايش از آراء و احكام و اعمال خمينی، و تاكيد بر شعار ”جمهوری اسلامی نه يك كلمه زيادتر و نه يك كلمه كمتر“، نشان از خواست ايجاد ايرانی آبادتر و آزادتر حتی برای مخالفان دارد؟!

دين عاشقان؟
پارسا ”دين به مثابه پرسش“ را به قصد مرزبندی و نفی دين اصولگرايان سركوبگر فرموله كرده است. حالا به بحث اثباتی وی از دين می پردازيم كه در واقع بيان نقطه اشتراكش با مردم معترض ديندار است: ”دين به مثابه عشق“. اين تعريف قرار است نقطه قوت نويسنده برای بسيج افكار عمومی به سمت يك دين ”متفاوت“ باشد. او می كوشد يك برداشت متعالی و آرمانگرايانه از دين مورد نظر خود ارائه كند. يعنی برداشتی كه بتواند به خيابان آمدن و اعتراض كردن و فداكاری ”دينداران“ را توجيه و تصديق كند. او می نويسد:
”عشق به امر نامتناهی چيزی است که ما را به فراسوی خودمان می برد. کاری می ‌کند که از چارچوب استخوان‌های خود به در آئيم؛ شدن را پيشه می ‌کنيم، يا شدن را بی ‌پيشه کنيم، بطور نامتناهی، شدن نامتناهی.“
آيا چنين برداشتی از دين می تواند بازتاب يك آرمان حقيقتاً رهايی بخش، علمی و تحقق پذير برای نوع بشر در قرن بيست و يكم باشد؟ خير. جملاتی كه از پارسا نقل كرديم ربطی به آرمانگرايی ندارد و صرفاً نوعی برداشت عرفانی از دين را به نمايش می گذارد. اين برداشت عرفانی، هيچ ربطی به ريشه های اقتصادی و اجتماعی وضع موجود و ايجاد دگرگونی واقعی در زندگی مادی انسان ها ندارد. ”عشق به امر نامتناهی“، ”به فراسوی خود“ رفتن، ”از چارچوب استخوان های خود“ به در آمدن، ”شدن را پيشه“ كردن، تماماً حرف هايی ذهنی و مجرد از واقعيت مادی است. يك نوع عرفان ظاهراً جدا از زمان و مكان است و ربطی به شورش و اعتراض و انقلاب توده های مردم در دنيای واقعی ندارد. با اعتقاد به اين بحث ها نه می توان راه و روش و جهت گيری صحيحی برای تحول جامعه ترسيم كرد و نه می توان بر جاده پر پيچ و خم اعتراض و مبارزه، پايدار باقی ماند. پرسش بعدی اينست كه آيا اصولاً دين می تواند انسان ها را آرمانگرا كند؟ پاسخ منفی است. نهايت تصوری كه يك فرد مومن از آينده دارد، اعتقاد به آخرت، اميد به پاداش بهشت و ترس از جزای جهنم است. اسم اين را به هيچوجه آرمانگرايی نمی توان گذاشت. اين يك رفتار و باور محافظه كارانه است كه می خواهد به شكل واقعی يا ظاهری، عملكرد و حركاتش را طوری تنظيم كند كه در يك آخرت از پيش طراحی شده، پاداش بگيرد. وعده دين برای تهيدستان و استثمار شدگان نيز نهايتاً چيزی جز گرفتن انتقام الهی از ستمگران زمينی و رسيدن به ”نعماتی كه در اين دنيا از آنان دريغ شده“ نيست. تحقق چنين ”آرمانی“ هيچ نيازی به مقاومت و مبارزه جمعی محرومان برای تحول سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دنيای حاضر ندارد. بگذريم از اينكه در وعده های دينی هيچ چيز متعالی وجود ندارد. آن وعده ها كه بر اساس خواسته ها و آمال و آرزوی محدود و كهنه در چندين قرن پيش تنظيم شده، از دايره هوای خوب و معتدل، فضای سر سبز، خوراك مطبوع و همبستران جوان فراتر نمی رود. اگر می خواهيد با چارچوب خواب و خيال ها و مضمون آرزوهای دينی بهتر آشنا شويد، كافی است به ياوه های مبلغان مذهبی در مورد ”امتيازاتی“ كه مثلاً خداوند در همين دنيا به معصومين اختصاص داده گوش كنيد. يكی از شنيع ترين و ستمگرانه ترين اين امتيازات كه بر مبنای همين ياوه ها به حسين بن علی اختصاص داشته، باكره شدن مجدد همسرش بعد از هر هم آغوشی است. آيا اين افسانه معنايی جز تلقی خوشی و لذت و امتياز مردانه از درد و شكنجه دائمی زن دارد؟
مهدی پارسا می گويد طرفدار دينی است كه منفعت طلب نباشد و از ما سئوال می كند كه ”آيا کسانی که روی پشت‌ بام‌ها الله اکبر می گويند يا در خيابان‌ها با پرچم سبز اعتراض‌شان را نشان می ‌دهند، منفعتی می ‌طلبند؟“ بايد گفت كه بدون شك چنين است! مگر مردم از هر قشر و طبقه ای، ديوانه اند كه بدون خواسته يا فارغ از منفعت كوچك يا بزرگ، دور يا نزديك، فردی يا جمعی، درگير مبارزات سياسی و اجتماعی شوند؟ آيا مردم در مبارزه برای حقوق دمكراتيك، عليه فقر و فلاكت، عليه جوانب مختلف ستمگری و استثمار، هيچ منفعتی را دنبال نمی كنند؟ آيا مهدی پارسا گمان می كند كه مردم را پايبندی به يك رشته اصول اخلاقی يا ”عشق به امر نامتناهی“ به خيابان می كشد و مقابل گلوله می فرستد؟ اگر قرار به پرسش در زمينه های مورد نظر پارسا باشد، ترجيح می دهم سئوال را اين طور مطرح كنم كه: آيا منافع اساسی بسياری از كسانی كه روی پشت بام ها الله اكبر می گويند يا در خيابان ها با پرچم سبز اعتراض شان را نشان می دهند، با اين كارها تامين خواهد شد؟ يا اين سوال كه: الله اكبر گفتن مردم بر پشت بام ها و جمع شدنشان زير پرچم سبز، نهايتاً منافع كدام نيروهای طبقاتی و سياسی را تأمين خواهد كرد؟ اما پارسا به اين سئوالات كاری ندارد، او پيرو دينی است كه به ادعای او لباس دين به تن ندارد، ”دينی كه فرديت و انسانيت مرا محترم می شمارد“. شايد با شنيدن اين حرف ها فكر كنيم كه پارسا در پی كشف يا اختراع دينی جديد است كه چندان هم دين نيست. اما در جای جای مقاله ”دين عليه دين“ با نشانه هايی روبرو می شويم كه منظور واقعی نويسنده را روشن می كند: مهدی پارسا مبلغ همين اسلام است، منتها از نوع ”واقعی“ و ”سبزش“!
به عبارات زير كه تماماً از پارسا است دقت كنيد:
”آيا اين ‌که دختران و پسران جوان و پرانرژی و زيبا، به نماز جمعه می ‌روند و دست در دست هم نماز می ‌خوانند خبر خوبی برای دين است، يا خبر بدی برای آن؟ من می گويم اگر قرار است دين برای آيندگان نيز باشد، خبر خوبی برای آن است.“
”دين بايد سکولار شود تا باقی بماند. بايد از غبار کهنه‌ ی سياهی ‌ها و زشتی ‌ها پاک شود.“
”حتی دين بدون دين هم وجود دارد، دينی که تو چيزی از آن نمی ‌بينی. دينی در درون انسان‌ها.“
”به قولی، انسان‌ها فطرتاً دين دارند. اگر دين عشق به خدا باشد و ديندار عاشق خدا، نيازی نيست که نگران نفع نظام و تهديد دشمنان باشيم.“
”کسانی که اين کارها را می کنند نمي‌توانند عاشق خدا باشند، نمی ‌توانند عاشق باشند. شايد همت بود، شايد باکری بود، اما اين باتوم به‌دستان نه.“
”چه تفاوتی است ميان ما و آنها؟ فقط اينکه ما مسلمان‌ ايم و آنها مسيحی و يهودی؟ مگر قرار نيست اسلام خوبتر باشد؟“
”دين پيامبر، دين دوست داشتن بود.“
فكر می كنم به اندازه كافی روشن باشد. پارسا حتی به دنبال ساختن دينی كه چندان دين نباشد هم نيست. او فقط به دنبال نجات دين رسمی و ايدئولوژی مسلط بر جريان سبز به هر وسيله ممكن است. اين وسيله می تواند كشاندن دختران و پسران جوان و پر انرژی و زيبا، دست در دست هم به نماز جمعه باشد. يعنی همان كاری كه رفسنجانی ديندار كرد. می تواند تبليغ نظريه ضد علمی فطری بودن دين در مورد همه انسان ها باشد. می تواند از طريق تبليغ شهدای اسلام باشد و پوشاندن اين واقعيت كه ”عاشق بودن“ امثال همت ها در شركت فعالشان در سركوب خونين مردم كردستان در دهه 1360 جلوه گر می شد! حتی می تواند چنگ انداختن به عقب مانده ترين افكار برتری جويانه و تعصب آميز مذهبی باشد مبنی بر اينكه دين ما از ساير دين ها خوبتر است. و بالاخره می تواند ترويج اين دروغ آشكار باشد كه دين ما، دين دوست داشتن است. در مورد كم و كيف اين ”مهرورزی“ بهتر است از اقوام و مردم شكست خورده از ارتش اسلام و مخالفانی كه طی چندين قرن مورد تعقيب و سركوب و فتواهای قتل نيروهای اسلامی قرار گرفته اند، سئوال شود. پاسخی كه بايد به تلاش های امثال مهدی پارسا و همفكران سبزش داد اينست كه پروژه نجات دين يك پروژه ارتجاعی است كه در صورت موفقيت، موانع ذهنی بزرگی در راه رهايی مردم ايجاد خواهد كرد. اين راه شورشگران آگاه نيست. راه ما درست خلاف اين است. به قول مارکس، ”بگذار مردگان، خود مردگان را بردارند!“ ■

موسیقی اعتراض – (2)

شاهین نجفی
آنچه که ما از موسیقی اعتراض تصور می کنیم، یک سوءتفاهم توافق شده است. این سوءتفاهم ریشه در فضای مسموم سیاسی ایران دارد و از این روی، اعتراض تنها در حوزه ی سیاست معنی شده است. اما دقیقا به همین دلیل، در حالیکه اعتراض را تأویل می کنیم، باید برای کیفر این محدودیت معنایی، تساهل داشته باشیم. شرایط سیاسی- اجتماعی ایران به ندرت فرصتی برای تبلور فلسفه و هنر و تعمیق مفاهیم عالی انسانیِ جدای از خواست های روزمره ی سیاسی و اجتماعی، فراهم آورده است. پس طبیعی ست وقتی مردم سرزمینی، در خواست اولیه ی یک جامعه که همان برخورداری از سیستم حکومتی و دولتی با حداقل شرایط دموکراتیک است، محروم می شوند، دیگر توانی برای دیگرگونه اندیشیدن نخواهند داشت. متعاقباً هنرمند معترض در چنین جامعه ای نیز ناچار به تطبیق خود با جامعه است و هنر را تنها در معنای "هنر در خدمتِ ..." یا "هنر متعهد" و تعابیری اینچنینی می فهمد. پدران ما می دانند که در روزگاری نه چندان دور، پیش و پس از انقلاب، مدرن ترین چپ های ایرانی نیز هنوز هنر را با خط کش شولوخف" اندازه می گرفتند و چه بسیار از هنرمندانی که توسط جو غالب آن روزگار متهم به فرم گرایی و هنر ایندیویدوال و بی تعهد شدند. با اینحال آنچه که از هنر ایرانی جاودانه شد، عموماً دردی مشترک بود که از زمان حال، تا نا کجا زمانی تاریخی کشیده می شد. اما امروز شرایط متفاوت است. اگرازدوره ی قاجاریه و پس از جنبش مشروطه تصنیف هایی عموماً رقت آور با مایه های وطن پرستی و ضجه های ملی گرایی، معترض نامیده می شد، امروز مخاطب ایرانی باید با جهانی که لحظه به لحظه از جهت فن آوری وسیع تر و در نتیجه سریع تر و روشن تر می گردد، روبرو گردد. چگونه می توان خشم و خشونت جهان امروز را با کلی گویی ها و شعار های نفس مرده ی یک قرن پیش به تصویر کشید. این سوءاستفاده از احساسات رقیق جامعه است که هنرمند، اساسی ترین مسائل جامعه را با خاطره ی ذهن های راکد از آثاری "تاریخ مصرف گذشته" بیان کند. درموسیقی و ترانه ی گذشتگان ما چقدر به تبعیض نژادی، تبعیض جنسی و زن ستیزی، فقر، فحشا و دیگر مسائلی که همیشه به روز بوده اند و هستند اشاره شده است. باز هم دم کسانی چون فریدون فروغی گرم و سرش خوش که جسته گریخته و گاه بی پروا در آثارش اشاراتی به این مباحث داشته است. بدون شک حجم وسیعی از آنچه که به عنوان موسیقی و ترانه به خورد مخاطب ایرانی داده شده است، توهین به شعور و فهم او بوده است. اگر از همین جوانان راک و رپ به اندازه ی کافی پشتیبانی می شد، به جرأت می توان گفت که موسیقی اعتراضی، می توانست اهرمی قوی برای روشنگری در جامعه باشد. این ابلهانه است که تمام گناهان را بر گردن حکومت بیاندازیم. نصف بیشتر آنچه که ما از موسیقی پاپ در ایران می شنویم، با عنوان "زیرزمینی" منتشر شده اند و بعدها بسیاری از آنها جذب سیستم سانسورگر حکومت شدند و آنهایی که به آن سیستم سرنسپردند یا از هم پاشیده شدند و یا راه مهاجرت را در پیش گرفتند. آنها با امید به اینکه در خارج از ایران با مخاطبی فرهیخته، هنردوست و معترض روبرو می شوند، غربت را به وطنی که در آن راه بدست آوردن شهرت و پول، با دست کشیدن از دیگرگونه خواندن آسان تر بود، ترجیح دادند. اما در کمال ناباوری با فضایی روبرو می شوند که توصیف اش شرم آور است. امروز ما باید سه عامل تعیین کننده درموسیقی معترض را بشناسیم تا راه پیشرفت موسیقی نوین هموارتر شود.
1. هنرمندانی که با ترانه و موسیقی، جامعه را در کلیت اش به چالش می کشند: موسیقی معترض هیج سنخیتی با ناله و مرثیه خوانی ندارد. خواننده، ترانه سرا و موسیقیدان این طیف، چشمان باز جامعه هستند، اما انسان را برای آنچه از دست داده است و آنچه که در پی به دست آوردن اش است، تخدیر نمی کنند. آنها با کسی رودربایستی ندارند و تمامیت آنچه که به هستی انسان امروزی مربوط می شود، صحنه ی تاخت و تاز آنها باید باشد. به این ترتیب دشمنان و دوستان، برای متهم و خلاصه کردن آنها به سیاست و سیاسی خواندن، خلع سلاح می شوند. از این روی هنرمند معترض، مخالف و موافق نمی شناسد و هر آنچه را که در تضاد با انسان و بشر می بیند به چالش می کشد. او می رقصاند و می گریاند و به جوش می آورد و آرام می کند. موسیقی معترض، بدون حرکت و اتودینامیسم درونی به سختی می تواند مخاطب خود را حفظ کرده و نیز به گسترش آن کمک کند. با نگاهی به انواع سبک های اروپایی و آمریکایی متوجه می شویم که همه ی این سبک ها دارای شکل های مشخص رقص و به نوعی مشارکت میان مخاطب و هنرمند هستند. فرقی نمی کند این رقص ایرانی باشد یا نه. مهم این است که به یاری اصل اعتراض در موسیقی و ترانه بشتابد. یقیناً این چنین رقصی هیچ شباهتی به رقص های منحط قجری نخواهد داشت، اما اگر شرایط ایجاب کند مطمئنا می توان از رقص های اصیل ایرانی نیز در این زمینه استفاده کرد. در زمینه ی چگونگی استفاده از رقص شرقی، من تنها یک نفر را صالح و متخصص می دانم و آن "شاهرخ مشکین قلم" است. به هر ترتیب باید از تمام امکانات برای برای ایجاد حرکت و عصیان در کار استفاده کرد.
2. مخاطبانی که از تکرار مکررات و مرثیه خوانی و یا رقص های منفعل و بی بنیه ی قجری خسته شده اند: برخورد مخاطب ایرانی با اثر موسیقیایی عموماً اشتراکی نبوده است. یعنی اودر برابر اثر، نه در مقام فاعلی ادامه دهنده، که در مقام مفعولی دفع یا جذب کننده باقی مانده است. وقتی مخاطب در حد مخاطب بماند، عملاً اثر را می کشد و آنچه در او باقی مانده، لاشه ای بی جان و محموله ی ذهنی رقت آوری از اثر است که از اندازه ی یک خاطره ی به اصطلاح "به یاد ماندنی" تجاوز نمی کند. تنها ادامه ی زنده ی کار در ذهنی نقاد است که می تواند آن را با چالش هایی چند وجهی، پخته و در ناخوداگاه جمعی، هضم و به عنوان شیره ای جان دهنده برای ادامه ی حرکت هنری در ذهنی مولد، تکثیر کند. در غیر این صورت آثار موسیقیایی جز تکرار خویش و گذشته و در بهترین حالت، دست و پا زدنی هنری در حد شکل نخواهند بود .تأکید بر امر مشارکت نقادانه ی مخاطب، البته از پیشرو بودن مولف نخواهد کاست. اصحکاک این دو قطب است که موجب بر هم خوردن رسم تولید و مصرف کنندگی صرف می شود. این مصرف زدگی و انفعال در مخاطب، تنها به آن قسمت از موسیقی ایرانی که از دیدگاه فرهیختگان بی ارزش است ختم نمی شود. کافی ست نگاهی کوتاه به بسیاری از ترانه ها و آهنگ های گذشتگان بیاندازیم و ببینیم که چطور در ابهام و ایهام و استعاره غرق شده اند. چرا یک اثر با ریتم ¾ و با فضای هارمونیک مرثیه وارش اثری معترض نام می گیرد؟ چرا ترانه هایی ناامید و منفعل باید به عنوان آثاری معترض یاد شوند؟ مخاطب تیزهوش یقیناً تفاوت میان اعتراض و مرثیه را می فهمد. ما می توانیم موسیقی سوگ نیز داشته باشیم اما این دسته از کارها هیچ ربطی به موسیقی اعتراضی ندارد.
3. وجود تهیه کنندگان و سرمایه گذارانی که بتوانند با حداقل شناختی که از تجربه ی موسیقی معترض در غرب دارند و با اعتماد به شعور مردم، به تکثیر و ترویج موسیقی نوین ایران امروز بپردازند: اگر حساب آن عده از دست اندرکاران نابلد موسیقی پاپ خارج از کشور را از ابتدا جدا نگاه داریم، جامعه فرهنگی مقیم خارج از کشور یقیناً توانایی سرو سامان دادن به وضعیت موسیقی مهاجر اجباری و معترض را داراست. حال که در ایران هر امکانی برای رشد و گسترش موسیقی جدی و نوین سلب شده است، خوب است که دلسوختگان فرهنگی ایران اهمیت هنر معترض را درک کرده و به نشر و گسترش بیش از پیش آن یاری برسانند.
برای اینکه مشخص تر غنای مفهوم اعتراض در ترانه های غربی را نشان دهیم بهتر است نگاهی به ترانه ی "خدا" از جان لنون بیاندازیم. این ترانه تقریبا هم سن ترانه ی مشهور "جمعه" در موسیقی ایرانی می باشد .
خدا یه مفهومیه/ که با اون می تونیم/ اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ دوباره می گم/ خدا فقط یه تصوره/ که توش اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ من به جادو باور ندارم/ یی چینگ رو باور ندارم/ من انجیل رو باور ندارم/ پیش گویی های تاروت رو باور ندارم/ من به هیتلر باور ندارم /من به مسیح باور ندارم/ من کندی رو باور نمی کنم/ من بودا رو باور نمی کنم/ من به مانترا باور ندارم/ من گیتا رو باور ندارم/ من یوگا رو باور ندارم/ من پادشاهان رو باور ندارم/ من الویس رو باور ندارم/ من زیمرمن رو باور ندارم/ من بیتلز رو باور ندارم/ من فقط به خودم باور دارم/ خودم و یوکو / این یه واقعیته/ رویا تموم شده/ دیگه چی می تونم بگم؟/ رویا تموم شده/ دیروز/ تو خیال بودم/ اما حالا دوباره متولد شدم/ من یه ماهی ضعیفی بودم/ اما حالا من جان هستم/ و این طوری رفقای خوبم/ شما فقط ادامه بدید/ رویا تموم شده…
موسیقی در این کار تنها فضایی برای اجرای ترانه توسط خواننده نیست بلکه تمام اجزای آن (ریتم باس و پیانو) در ترکیبی هماهنگ و در عین حال با حرکتی مشخص کار را پیش می برند. علیرغم سرعت پایین ریتم با وجود سنکوپ های پیاپی و پاساژهای متعدد در میزان ها کار دچار یکنواختی نمی شود. نمی توان در این اثر آواز را بر موسیقی ترجیح داد زیرا صدای خواننده در موسیقی همچون صدای یک ساز جذب شده است. آکورد های پرقدرت پیانو با پشتیبانی و فضاسازی های تک ضربی باس به آهنگ قدرت بخشیده است. عدم پیچیدگی هارمونیک چیزی از ابهت کار نکاسته است و در عین حال اثر به یک خط ملودیک دم دست ختم نشده است.
جان لنون (و همسرش یوکو) در این ترانه تمام بت های دور و نزدیک را به سادگی اما مقتدرانه به چالش می کشد. او حتی به گروه خودش (بیتلز) هم رحم نمی کند. ترانه بی پروایی را به جایی می کشاند که اسامی به ظاهر متضاد از جهت بار عقیدتی را در کنار یکدیگر ردیف کرده و عامدانه به همگی با یک شیوه می تازد. او القاب و شخصیت ها و باور ها را به سخره می گیرد و تنها یک واقعیت را می پذیرد: خویشتن خویش و عشقی که می شناسد. او فتوا صادر نمی کند او انکار می کند. تفکر این ترانه تفکر یک روشنفکر تخدیر شده ی پنهان در پشت مفاهیم انتزاعی و بی رمق نیست. ابزوردیسم آن هیچ شباهتی به نهیلیسم عرفانی ندارد. او قرار است که از زندگی لذت ببرد و دقیقاً چون تکلیف خود را با مفاهیم روشن کرده و رها شده است دیگر خود را یک ماهی ضعیف (گیریم در خلاف جریان) در لجنزار هستی نمی بیند. او خود واقعی و لخت "جان" است. شاید این تصور ایجاد شود که در غرب اینگونه بی ملاحظه سخن گفتن آن قدر ها کار شاقی نبود. اما واقعیت این است که با شهرت زیادی که بیتلزها داشتند و با توجه به شرایط خاص آن زمان که مقارن با جنبش های سراسری چپ های انقلابی در سرتاسر جهان و جنگ ویتنام بود به گفته ی خود جان لنون فشاری غیر قابل تصور بر آنها حاکم بود. زمانیکه جان در یک مصاحبه بیتلز را معروف تر از مسیح دانست علاوه بر مافیای مسیحی کلیسا حتی افکار عمومی نیز از آنها رنجیده شد و پس از همین ترانه نیز جان را ضد مذهب خواندند. جان البته جلاد کلمات نبود و می دانست چگونه بدوی ترین مفاهیم را شاعرانه به کار گیرد. نام جان لنون اینگونه به عنوان هنرمندی معترض در صدر هنرمندان جهان ثبت شده است. کسانی که هیچگاه از اعتراض به نابرابری، ستم، فقر، جنگ و ... خسته و ناامید نشدند و از نسل های پیش از خود، چگونه راه رفتن را آموختند و دانسته های خویش را به نسل های پس از خود منتقل کردند. ■

در جدال با تاريكی و خاموشی!

”افيون توده ها“: خواب آور يا محرك؟

باربد کیوان
در پرونده سينمايی علی حاتمی، فيلمی وجود دارد به نام ”ستارخان“ كه عامه مردم آن را نديده اند. يكی از شخصيت های تاريخی اين فيلم كه عزت الله انتظامی نقشش را بازی می كند، حيدرعمواوغلی از بنيانگذاران حزب كمونيست ايران در دهه های اول قرن بيستم است. در فيلم می بينيم كه مردم آذربايجان به شدت مذهبی هستند و سوگواری كربلا برايشان اهميت زيادی دارد. حاتمی صحنه ای را تصوير می كند كه انقلابيان مشروطه طلب برای اين كه طرحی را عليه حكومت استبدادی به اجراء درآورند نياز به برانگيختن و بسيج فوری توده ها دارند. ناگهان ايده ای در ذهن حيدرعمواوغلی جرقه می زند. پارچه سياهی به سر می بندد و با خواندن روضه كربلا، مردم را تهييج می كند و با اين ترفند، طرح انقلابی را به اجراء در می آورد. حالا به اين مسأله كاری ندارم كه حاتمی تا چه اندازه قصه پردازی كرده و آيا مجاز بوده وسط يك سلسله ماجراهای ظاهراً مستند، چنين رفتار و رويكردی را به يك رهبر انقلابی بی خدا نسبت دهد يا نه؟ نكته اصلی اينست كه از نظر بينندگان فيلم، ترفند حيدرعمواوغلی به خاطر اينكه به يك نتيجه فوری و مطلوب می رسد، يك ”تاكتيك داهيانه“ و كاملاً موجه جلوه می كند. چيزی كه اين وسط پنهان می ماند، كمكی است كه اين ”تاكتيك“ به تحكيم باورهای دينی می كند. يعنی همان باورهای كهنه و خرافی طبقاتی و اجتماعی كه قرن هاست مثل غُل و زنجير بر انديشه و عمل مردم سنگينی می كند.
همانطور كه گفتم، حيدری كه در فيلم ”ستارخان“ می بينيم می تواند كاملاً ساخته ذهن حاتمی باشد و نمادی از شعار ”هدف، وسيله را توجيه می كند“. اما اين واقعيتی است كه در جنبش چپ در ايران و ساير كشورها، هميشه موضع و رويكرد و ”تاكتيك“ كمونيست ها در قبال دين، يك مسأله مورد مشاجره بوده است. در جنبش سياسی معاصر ايران، به خاطر نقش اپوزيسيون مذهبی در دوران رژيم سلطنتی به ويژه در انقلاب 57، با اين مسأله به شكلی حادتر و آشكارتر روبرو بوده ايم. كم نبودند و نيستند روشنفكران لائيكی كه از وجود شكاف ميان دستگاه روحانيت شيعه و دربار پهلوی، و نقش رهبری كننده نيروهای مذهبی در تظاهرات ميليونی به اين نتيجه رسيدند كه ”دين توده ها با دين حاكمان فرق می كند“ و دينی كه می تواند مردم را با شعار ”خون بر شمشير پيروز است“ برانگيزد و بی ترس از مرگ و با آرزوی شهادت به مقابل گلوله بفرستد، نمی تواند افيون توده ها باشد. بر مبنای اين نگرش، مبارزان كمونيست و روشنفكران لائيك و اهل علم و خرد، حتی اگر نمی خواهند به سبك ”حيدر“ پارچه سياه به سر ببندند و با نيات حسنه تعزيه گردان شوند، لااقل به ”دين توده ها“ احترام بگذارند. در مقابل خرافه و اسطوره سكوت كنند و بگذارند اين دين تا جايی كه ظرفيت دارد ”نقش تاريخی خودش را بازی كند.“
نتيجه اين موضع و رويكرد و ”تاكتيك“ را مردم طی سی و يك سال گذشته با پوست و گوشت خود احساس كرده اند، حتی اگر خيلی از آنان هنوز هم ندانند كه از كجا خورده اند! واقعيت اينست كه ”آش را با جاش می دهند“. اين دو تا را از هم نمی توان جدا كرد. مردم نمی توانند براساس ”بخش های خوب و مبارزه جويانه“ دين، يا بر مبنای ”برداشت های خودشان از دين“ برانگيخته و بسيج شوند اما از ”بخش های بد و خرافی و اسارت بار“ دين و منافع طبقاتی و اجتماعی نهفته در دين در امان بمانند. تجربه كردن حكومت مذهبی در ايران را با وجود همه مصائبش (و بهتر است بگويم به واسطه همه مصائبش) بايد يك بخت مهم تاريخی بدانيم. در اين تجربه كشورداری، دين ماهيت طبقاتی و نتايج مستقيم اجتماعی و سياسی و فرهنگی خود را به نمايش گذاشت. اين دين كه تحت اسامی ”اسلام خمينی“، ”اسلام ناب محمدی“، ”اسلام حسينی“ و ... عرضه شد، گريه ”بی آزار“ شب های محرم و عشق حسين و ابوالفضل را پشتوانه چماق زدن بر سر زنان بی حجاب، چاقو زدن به دانشجويان انقلابی و محكمتر كوبيدن كابل بر كف پای زندانيان سياسی كرد. روايت ها و احاديثی كه ساليان سال از منبر ده ها هزار مسجد در گوش مردم تكرار می شد، راه تجاوز به دختران زندانی محكوم به اعدام را در دهه 1360 گشود. اسطوره ها و قصه های سرگرم كننده دينی در مورد شهادت و بهشت، به نوای فريبنده و مرگباری تبديل شد كه هزاران هزار جوان را در جنگ ارتجاعی ايران و عراق به سوی ميدان های مين كشاند. فكر و نگرش اساسی دين، مبنی بر اينكه ”هر چه بوده و هست و خواهد بود، خواست خدا است“، پاسدار مالكيت خصوصی و استثمارگری و سود طبقه سرمايه دار شد و فقر و فلاكت كارگران و زحمتكشان تهيدست را تا قيام قيامت جاودانه اعلام كرد. دين به حكم خدای مردسالار ـ پدرسالار، ستم بر زن و تبعيض جنسيتی را رسميت و مشروعيت بخشيد و تحكيم كرد. می دانيم كه ذات دين بر وجود خدای اكبر و آگاه به همه امور استوار است و به حكمت و طرح از پيش تعيين شده اش برای خلقت و دنيا و آخرت باور دارد. بر همين پايه، جزم انديشی و انحصارگری توسط دين حاكم بيش از پيش در باورها و ارزش ها و قواعد اجتماعی و فرهنگی تنيده شد. اگر آدم كلاهش را قاضی كند و بتواند از پيشداوری مذهبی يا از سطحی نگری و احساسات دنباله روانه سياسی فاصله بگيرد، به روشنی می تواند ارتباط ”دين شخصی مردم“ با همه آداب و مناسك و عادت ها و روابطی كه به همراه دارد، و ”دين حاكم“ با همه فجايع و فريبكاری ها و ستم هايش را ببيند. بخت تاريخی نسل امروز در جامعه ما و حتی در جوامع ديگر اينست كه تجربه جمهوری اسلامی ايران، مصالح و فاكت های عينی و مستند زيادی را برای جمعبندی و سنتز كردن در اختيارشان قرار داده تا شناخت و درك عمومی نوع بشر از مقوله دين عميقتر شود.
اما اين مهم، با تلاش برای حك و اصلاح كردن دين موجود، كنار گذاشتن ”برداشت های بد و منفعت طلبانه“ از دين، و ارائه تصويری ”عاشقانه، شورانگيز و آرمانگرايانه“ از آن، عملی نخواهد شد. درست بر عكس. چنين تلاشی، سد راه آگاهی و علم و خرد خواهد شد. چنين تلاشی، انديشه و عمل و ابتكار توده ها را اسير جزم، خرافه و عبوديت و تسليم در برابر قدرت های زمينی خواهد كرد. ذهنيت بسياری از كسانی كه امروز خود را سبز می دانند، اسير همين چارچوب است. رهبران اصلاح طلب حكومتی و همراهان ملی ـ مذهبی و به اصطلاح سكولارشان نيز همين ذهنيت را رواج می دهد و جا می اندازد.
وضعيتی كه در جريان انتخابات دهم رياست جمهوری و به دنبال تقلب و كودتای جناح اصولگرای رژيم پيش آمده، زمينه تازه ای را برای رهانيدن گريبان تفكر دينی و به طوركلی مقوله دين از نقد اجتماعی، سياسی و فلسفی فراهم آورده است. چتر ”همه با همی“ كه جنبش عمومی بر سر بخش های مختلف مردم گسترده است، نشانه و نتيجه تسلط يك جريان طبقاتی معين بر اين جنبش است كه ائتلافی از جريان های مرتجع از درون همين نظام تا جريان های بورژوا ليبرال و سازشكار در حاشيه و يا خارج از حكومت را شامل می شود. در عين حال، اين مسأله نشانه (و نتيجه) خود به خودی بودن اعتراض و شورش توده ها و فقدان يك قطب موثر و قدرتمند ـ هر چند كوچك ـ انقلابی نيز هست. در اين شرايط اگر كمونيست ها و ساير مبارزان و انديشمندان آته ئيست و لائيك و طرفداران علم، به نقد پيگير و عميق دين در شكل ها و گرايش های گوناگونش نپردازند، نقاط ضعف و شكاف های به وجود آمده در افكار كهنه دوباره ترميم می شود و ايدئولوژی ارتجاعی مسلط در قالب های به اصطلاح ”نو“ و ”مردمی“ بازتوليد خواهد شد.
طی ماه هايی كه از به راه افتادن موج سبز می گذرد، سران و سياست ريزان رسمی و غير رسمی اين جريان، برای جهت دادن و مهار جنبش عمومی مردم دست به تدابير سياسی و ايدئولوژيكی معينی زده اند. از رنگ سبز سيدی گرفته تا تعيين شعارهای مذهبی نظير ”يا حسين، مير حسين“، از تأكيد بر مناسبت های مذهبی برای برگزاری تظاهرات گرفته تا ضد اسلامی وانمود كردن عملكرد كودتاگران، از دعوت مردم به سر دادن الله اكبر بر بام ها گرفته تا رجوع دادن توده ها به ”مراجع واقعی“. به موازات اين تدابير آگاهانه و موثر، برخی روشنفكران دگرانديش و معترض نيز به واسطه گرايش بورژوا رفرميستی و نگرش سياسی مسالمت جويانه خود، به فرموله كردن استدلال هايی پرداخته اند تا به اصطلاح ”دين مردم“ را توجيه كنند. اين استدلال ها از تئوری بافی های فلسفی و اجتماعی شروع و به كشاندن مردم معترض به زير پرچم سياسی امثال موسوی و كروبی ختم می شود. طنز اينجاست كه اين استدلال تراشی ها به تقويت ايدئولوژی ارتجاعی ای كمك می كند كه اصولگرايان جمهوری اسلامی نيز برای تحكيم نظام حاكم و موقعيت خود به آن متكی هستند. برای اينكه از نزديك با چنين استدلال هايی آشنا شويد، شما را به مطالعه نوشته كوتاهی كه توسط يك روشنفكر دگرانديش منتشر شده دعوت می كنم. اين نوشته كه عنوان ”دين عليه دين“ بر خود دارد از مهدی پارسا است كه با زبان فلسفی، ما را به زير پرچم يك دين ”متفاوت“ ـ و در واقع پرچم سياسی سبز ـ می كشاند. تاريخ نگارش مقاله به چند ماه پيش برمی گردد. با اين حساب‏، بايد تأكيد كنم كه شايد سير تحولات چند ماهه اخير تغييری در نظرات نويسنده به وجود آورده باشد. اما يك چيز روشن است: استدلال های مطرح شده در اين نوشته، در ميان بخش هايی از روشنفكران جامعه به قوت باقی است و بايد مورد نقد قرار بگيرد.

دين پرسشگر؟
در مقاله پارسا كه متن كاملش را می توانيد در سايت فلسفی”شوند“ پيدا كنيد، دو نوع الله اكبر، دو نوع رنگ سبز و دو نوع دين تصوير شده كه در تقابل با يكديگر قرار دارند. انگار كه هيچ ربطی به هم ندارند. انگار يك گذشته طولانی مشترك، يك نظام سياسی و ايدئولوژيك مشترك، يك منافع طبقاتی مشترك، اصولگرايان و اصلاح طلبان جمهوری اسلامی را به هم ربط نمی دهد. مقاله ”دين عليه دين“، از نظر فلسفی و ايدئولوژيك جايگاه نامعينی دارد. يك جا از نياز مردم به دين می گويد، و جايی ديگر خود را طرفدار دينی معرفی می كند كه دين نباشد. شايد اين نوع مبهم حرف زدن را بايد به حساب محافظه كاری و ترس از دستگاه تفتيش عقايد حاكم گذاشت. شايد هم واقعاً بازتاب التقاط فلسفی نويسنده باشد. به هر حال نتيجه يكی است: تبليغ و ترويج تفكر دينی، گيرم از نوع ”خوب و مردمی“اش. پارسا می گويد كه ”از دين به مثابه عشق در برابر دين به مثابه تضمين سعادت؛ از دين به مثابه پرسش در برابر دين به مثابه پاسخ“ دفاع می كند. به اينكه منظور وی از ”دين به مثابه عشق“ چيست بعداَ می پردازم، اما بگذاريد از ”دين به مثابه پرسش“ شروع كنيم. آيا دينی سراغ داريد كه فلسفه وجوديش، ارائه پاسخ های قطعی و كلی به پرسش های بيشمار بشر در مورد هستی و چند و چون و چراهايش نبوده باشد؟ آيا جز اينست كه اديان، كودكی و جهل و ضعف نوع بشر در مورد قانونمندی های طبيعت و ريشه های روابط حاكم بر جامعه انسانی را بازتاب می دهند؟ آيا دينی را سراغ داريد كه آيين ها و مناسك، دستورالعمل های فردی و اجتماعی، اصول اخلاقی و بايدها و نبايدهايش ريشه در سطح معينی از مناسبات توليدی، روبنای اجتماعی و منافع قشرها يا طبقات معينی در تاريخ نداشته باشد؟ حتی ”راديكال ترين“ اصلاحگران دينی هم ادعا نمی كنند كه می خواهند از دين، يك نظام و آيين پرسشگر بسازند. بگذريم از اينكه مشخص نيست پارسا چه فضيلتی در پرسشگری می بيند و در اين كار چه هدفی را دنبال می كند. فرد ديندار ممكن است هزار و يك سئوال در زمينه های مختلف داشته باشد اما در مورد وجود خدای ناموجود و مطلق ترين (غير علمی ترين و غير منطقی ترين) اركان دين، راه پرسش را می بندد. نمی شود صحبت از پرسشگری كرد اما وقتی به سئوال ”آيا ماوراء الطبيعه وجود دارد يا نه؟“ رسيد، به مغز فرمان توقف داد. يا چنين پاسخ داد كه ”هيچ وقت نمی توان فهميد كه وجود دارد يا نه.“ اين چه نظام پرسشگری است كه برای علم، محدوده تعيين می كند و استفاده از روش و محك علمی را در مورد بعضی قلمروهای اختصاصی، ممنوع اعلام می كند؟ شايد مهدی پارسا دوست داشته باشد دين را به جای يك مربع خاكستری به صورت يك نقش پر تحرك و چند وجهی و رنگين تصوير كند. اما توّهم و خيال را نمی توان به جای مفهوم واقعی هزاران ساله نشاند. بگذريم از اينكه به نظر نمی آيد شخص وی آنچنان هم در بند پرسشگری باشد. حداقل اينكار را در مواجهه با ادعاهای سران جريان سبز انجام نمی دهد و حرف هايشان را دربست می پذيرد. مثلاً در همين مقاله، همگان را دعوت می كند كه: ”از موسوی بياموزيم که می ‌گويد، قصد ما ايرانی آبادتر و آزادتر حتی برای مخالفمان است.“ پارسا از خود نمی پرسد، و اين پرسش را در برابر امثال موسوی نمی گذارد كه چگونه مرجع قرار دادن دوران اوليه جمهوری اسلامی، ستايش از آراء و احكام و اعمال خمينی، و تاكيد بر شعار ”جمهوری اسلامی نه يك كلمه زيادتر و نه يك كلمه كمتر“، نشان از خواست ايجاد ايرانی آبادتر و آزادتر حتی برای مخالفان دارد؟!

دين عاشقان؟
پارسا ”دين به مثابه پرسش“ را به قصد مرزبندی و نفی دين اصولگرايان سركوبگر فرموله كرده است. حالا به بحث اثباتی وی از دين می پردازيم كه در واقع بيان نقطه اشتراكش با مردم معترض ديندار است: ”دين به مثابه عشق“. اين تعريف قرار است نقطه قوت نويسنده برای بسيج افكار عمومی به سمت يك دين ”متفاوت“ باشد. او می كوشد يك برداشت متعالی و آرمانگرايانه از دين مورد نظر خود ارائه كند. يعنی برداشتی كه بتواند به خيابان آمدن و اعتراض كردن و فداكاری ”دينداران“ را توجيه و تصديق كند. او می نويسد:
”عشق به امر نامتناهی چيزی است که ما را به فراسوی خودمان می برد. کاری می ‌کند که از چارچوب استخوان‌های خود به در آئيم؛ شدن را پيشه می ‌کنيم، يا شدن را بی ‌پيشه کنيم، بطور نامتناهی، شدن نامتناهی.“
آيا چنين برداشتی از دين می تواند بازتاب يك آرمان حقيقتاً رهايی بخش، علمی و تحقق پذير برای نوع بشر در قرن بيست و يكم باشد؟ خير. جملاتی كه از پارسا نقل كرديم ربطی به آرمانگرايی ندارد و صرفاً نوعی برداشت عرفانی از دين را به نمايش می گذارد. اين برداشت عرفانی، هيچ ربطی به ريشه های اقتصادی و اجتماعی وضع موجود و ايجاد دگرگونی واقعی در زندگی مادی انسان ها ندارد. ”عشق به امر نامتناهی“، ”به فراسوی خود“ رفتن، ”از چارچوب استخوان های خود“ به در آمدن، ”شدن را پيشه“ كردن، تماماً حرف هايی ذهنی و مجرد از واقعيت مادی است. يك نوع عرفان ظاهراً جدا از زمان و مكان است و ربطی به شورش و اعتراض و انقلاب توده های مردم در دنيای واقعی ندارد. با اعتقاد به اين بحث ها نه می توان راه و روش و جهت گيری صحيحی برای تحول جامعه ترسيم كرد و نه می توان بر جاده پر پيچ و خم اعتراض و مبارزه، پايدار باقی ماند. پرسش بعدی اينست كه آيا اصولاً دين می تواند انسان ها را آرمانگرا كند؟ پاسخ منفی است. نهايت تصوری كه يك فرد مومن از آينده دارد، اعتقاد به آخرت، اميد به پاداش بهشت و ترس از جزای جهنم است. اسم اين را به هيچوجه آرمانگرايی نمی توان گذاشت. اين يك رفتار و باور محافظه كارانه است كه می خواهد به شكل واقعی يا ظاهری، عملكرد و حركاتش را طوری تنظيم كند كه در يك آخرت از پيش طراحی شده، پاداش بگيرد. وعده دين برای تهيدستان و استثمار شدگان نيز نهايتاً چيزی جز گرفتن انتقام الهی از ستمگران زمينی و رسيدن به ”نعماتی كه در اين دنيا از آنان دريغ شده“ نيست. تحقق چنين ”آرمانی“ هيچ نيازی به مقاومت و مبارزه جمعی محرومان برای تحول سياسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دنيای حاضر ندارد. بگذريم از اينكه در وعده های دينی هيچ چيز متعالی وجود ندارد. آن وعده ها كه بر اساس خواسته ها و آمال و آرزوی محدود و كهنه در چندين قرن پيش تنظيم شده، از دايره هوای خوب و معتدل، فضای سر سبز، خوراك مطبوع و همبستران جوان فراتر نمی رود. اگر می خواهيد با چارچوب خواب و خيال ها و مضمون آرزوهای دينی بهتر آشنا شويد، كافی است به ياوه های مبلغان مذهبی در مورد ”امتيازاتی“ كه مثلاً خداوند در همين دنيا به معصومين اختصاص داده گوش كنيد. يكی از شنيع ترين و ستمگرانه ترين اين امتيازات كه بر مبنای همين ياوه ها به حسين بن علی اختصاص داشته، باكره شدن مجدد همسرش بعد از هر هم آغوشی است. آيا اين افسانه معنايی جز تلقی خوشی و لذت و امتياز مردانه از درد و شكنجه دائمی زن دارد؟
مهدی پارسا می گويد طرفدار دينی است كه منفعت طلب نباشد و از ما سئوال می كند كه ”آيا کسانی که روی پشت‌ بام‌ها الله اکبر می گويند يا در خيابان‌ها با پرچم سبز اعتراض‌شان را نشان می ‌دهند، منفعتی می ‌طلبند؟“ بايد گفت كه بدون شك چنين است! مگر مردم از هر قشر و طبقه ای، ديوانه اند كه بدون خواسته يا فارغ از منفعت كوچك يا بزرگ، دور يا نزديك، فردی يا جمعی، درگير مبارزات سياسی و اجتماعی شوند؟ آيا مردم در مبارزه برای حقوق دمكراتيك، عليه فقر و فلاكت، عليه جوانب مختلف ستمگری و استثمار، هيچ منفعتی را دنبال نمی كنند؟ آيا مهدی پارسا گمان می كند كه مردم را پايبندی به يك رشته اصول اخلاقی يا ”عشق به امر نامتناهی“ به خيابان می كشد و مقابل گلوله می فرستد؟ اگر قرار به پرسش در زمينه های مورد نظر پارسا باشد، ترجيح می دهم سئوال را اين طور مطرح كنم كه: آيا منافع اساسی بسياری از كسانی كه روی پشت بام ها الله اكبر می گويند يا در خيابان ها با پرچم سبز اعتراض شان را نشان می دهند، با اين كارها تامين خواهد شد؟ يا اين سوال كه: الله اكبر گفتن مردم بر پشت بام ها و جمع شدنشان زير پرچم سبز، نهايتاً منافع كدام نيروهای طبقاتی و سياسی را تأمين خواهد كرد؟ اما پارسا به اين سئوالات كاری ندارد، او پيرو دينی است كه به ادعای او لباس دين به تن ندارد، ”دينی كه فرديت و انسانيت مرا محترم می شمارد“. شايد با شنيدن اين حرف ها فكر كنيم كه پارسا در پی كشف يا اختراع دينی جديد است كه چندان هم دين نيست. اما در جای جای مقاله ”دين عليه دين“ با نشانه هايی روبرو می شويم كه منظور واقعی نويسنده را روشن می كند: مهدی پارسا مبلغ همين اسلام است، منتها از نوع ”واقعی“ و ”سبزش“!
به عبارات زير كه تماماً از پارسا است دقت كنيد:
”آيا اين ‌که دختران و پسران جوان و پرانرژی و زيبا، به نماز جمعه می ‌روند و دست در دست هم نماز می ‌خوانند خبر خوبی برای دين است، يا خبر بدی برای آن؟ من می گويم اگر قرار است دين برای آيندگان نيز باشد، خبر خوبی برای آن است.“
”دين بايد سکولار شود تا باقی بماند. بايد از غبار کهنه‌ ی سياهی ‌ها و زشتی ‌ها پاک شود.“
”حتی دين بدون دين هم وجود دارد، دينی که تو چيزی از آن نمی ‌بينی. دينی در درون انسان‌ها.“
”به قولی، انسان‌ها فطرتاً دين دارند. اگر دين عشق به خدا باشد و ديندار عاشق خدا، نيازی نيست که نگران نفع نظام و تهديد دشمنان باشيم.“
”کسانی که اين کارها را می کنند نمي‌توانند عاشق خدا باشند، نمی ‌توانند عاشق باشند. شايد همت بود، شايد باکری بود، اما اين باتوم به‌دستان نه.“
”چه تفاوتی است ميان ما و آنها؟ فقط اينکه ما مسلمان‌ ايم و آنها مسيحی و يهودی؟ مگر قرار نيست اسلام خوبتر باشد؟“
”دين پيامبر، دين دوست داشتن بود.“
فكر می كنم به اندازه كافی روشن باشد. پارسا حتی به دنبال ساختن دينی كه چندان دين نباشد هم نيست. او فقط به دنبال نجات دين رسمی و ايدئولوژی مسلط بر جريان سبز به هر وسيله ممكن است. اين وسيله می تواند كشاندن دختران و پسران جوان و پر انرژی و زيبا، دست در دست هم به نماز جمعه باشد. يعنی همان كاری كه رفسنجانی ديندار كرد. می تواند تبليغ نظريه ضد علمی فطری بودن دين در مورد همه انسان ها باشد. می تواند از طريق تبليغ شهدای اسلام باشد و پوشاندن اين واقعيت كه ”عاشق بودن“ امثال همت ها در شركت فعالشان در سركوب خونين مردم كردستان در دهه 1360 جلوه گر می شد! حتی می تواند چنگ انداختن به عقب مانده ترين افكار برتری جويانه و تعصب آميز مذهبی باشد مبنی بر اينكه دين ما از ساير دين ها خوبتر است. و بالاخره می تواند ترويج اين دروغ آشكار باشد كه دين ما، دين دوست داشتن است. در مورد كم و كيف اين ”مهرورزی“ بهتر است از اقوام و مردم شكست خورده از ارتش اسلام و مخالفانی كه طی چندين قرن مورد تعقيب و سركوب و فتواهای قتل نيروهای اسلامی قرار گرفته اند، سئوال شود. پاسخی كه بايد به تلاش های امثال مهدی پارسا و همفكران سبزش داد اينست كه پروژه نجات دين يك پروژه ارتجاعی است كه در صورت موفقيت، موانع ذهنی بزرگی در راه رهايی مردم ايجاد خواهد كرد. اين راه شورشگران آگاه نيست. راه ما درست خلاف اين است. به قول مارکس، ”بگذار مردگان، خود مردگان را بردارند!“ ■

موسیقی اعتراض – (2)

شاهین نجفی
آنچه که ما از موسیقی اعتراض تصور می کنیم، یک سوءتفاهم توافق شده است. این سوءتفاهم ریشه در فضای مسموم سیاسی ایران دارد و از این روی، اعتراض تنها در حوزه ی سیاست معنی شده است. اما دقیقا به همین دلیل، در حالیکه اعتراض را تأویل می کنیم، باید برای کیفر این محدودیت معنایی، تساهل داشته باشیم. شرایط سیاسی- اجتماعی ایران به ندرت فرصتی برای تبلور فلسفه و هنر و تعمیق مفاهیم عالی انسانیِ جدای از خواست های روزمره ی سیاسی و اجتماعی، فراهم آورده است. پس طبیعی ست وقتی مردم سرزمینی، در خواست اولیه ی یک جامعه که همان برخورداری از سیستم حکومتی و دولتی با حداقل شرایط دموکراتیک است، محروم می شوند، دیگر توانی برای دیگرگونه اندیشیدن نخواهند داشت. متعاقباً هنرمند معترض در چنین جامعه ای نیز ناچار به تطبیق خود با جامعه است و هنر را تنها در معنای "هنر در خدمتِ ..." یا "هنر متعهد" و تعابیری اینچنینی می فهمد. پدران ما می دانند که در روزگاری نه چندان دور، پیش و پس از انقلاب، مدرن ترین چپ های ایرانی نیز هنوز هنر را با خط کش شولوخف" اندازه می گرفتند و چه بسیار از هنرمندانی که توسط جو غالب آن روزگار متهم به فرم گرایی و هنر ایندیویدوال و بی تعهد شدند. با اینحال آنچه که از هنر ایرانی جاودانه شد، عموماً دردی مشترک بود که از زمان حال، تا نا کجا زمانی تاریخی کشیده می شد. اما امروز شرایط متفاوت است. اگرازدوره ی قاجاریه و پس از جنبش مشروطه تصنیف هایی عموماً رقت آور با مایه های وطن پرستی و ضجه های ملی گرایی، معترض نامیده می شد، امروز مخاطب ایرانی باید با جهانی که لحظه به لحظه از جهت فن آوری وسیع تر و در نتیجه سریع تر و روشن تر می گردد، روبرو گردد. چگونه می توان خشم و خشونت جهان امروز را با کلی گویی ها و شعار های نفس مرده ی یک قرن پیش به تصویر کشید. این سوءاستفاده از احساسات رقیق جامعه است که هنرمند، اساسی ترین مسائل جامعه را با خاطره ی ذهن های راکد از آثاری "تاریخ مصرف گذشته" بیان کند. درموسیقی و ترانه ی گذشتگان ما چقدر به تبعیض نژادی، تبعیض جنسی و زن ستیزی، فقر، فحشا و دیگر مسائلی که همیشه به روز بوده اند و هستند اشاره شده است. باز هم دم کسانی چون فریدون فروغی گرم و سرش خوش که جسته گریخته و گاه بی پروا در آثارش اشاراتی به این مباحث داشته است. بدون شک حجم وسیعی از آنچه که به عنوان موسیقی و ترانه به خورد مخاطب ایرانی داده شده است، توهین به شعور و فهم او بوده است. اگر از همین جوانان راک و رپ به اندازه ی کافی پشتیبانی می شد، به جرأت می توان گفت که موسیقی اعتراضی، می توانست اهرمی قوی برای روشنگری در جامعه باشد. این ابلهانه است که تمام گناهان را بر گردن حکومت بیاندازیم. نصف بیشتر آنچه که ما از موسیقی پاپ در ایران می شنویم، با عنوان "زیرزمینی" منتشر شده اند و بعدها بسیاری از آنها جذب سیستم سانسورگر حکومت شدند و آنهایی که به آن سیستم سرنسپردند یا از هم پاشیده شدند و یا راه مهاجرت را در پیش گرفتند. آنها با امید به اینکه در خارج از ایران با مخاطبی فرهیخته، هنردوست و معترض روبرو می شوند، غربت را به وطنی که در آن راه بدست آوردن شهرت و پول، با دست کشیدن از دیگرگونه خواندن آسان تر بود، ترجیح دادند. اما در کمال ناباوری با فضایی روبرو می شوند که توصیف اش شرم آور است. امروز ما باید سه عامل تعیین کننده درموسیقی معترض را بشناسیم تا راه پیشرفت موسیقی نوین هموارتر شود.
1. هنرمندانی که با ترانه و موسیقی، جامعه را در کلیت اش به چالش می کشند: موسیقی معترض هیج سنخیتی با ناله و مرثیه خوانی ندارد. خواننده، ترانه سرا و موسیقیدان این طیف، چشمان باز جامعه هستند، اما انسان را برای آنچه از دست داده است و آنچه که در پی به دست آوردن اش است، تخدیر نمی کنند. آنها با کسی رودربایستی ندارند و تمامیت آنچه که به هستی انسان امروزی مربوط می شود، صحنه ی تاخت و تاز آنها باید باشد. به این ترتیب دشمنان و دوستان، برای متهم و خلاصه کردن آنها به سیاست و سیاسی خواندن، خلع سلاح می شوند. از این روی هنرمند معترض، مخالف و موافق نمی شناسد و هر آنچه را که در تضاد با انسان و بشر می بیند به چالش می کشد. او می رقصاند و می گریاند و به جوش می آورد و آرام می کند. موسیقی معترض، بدون حرکت و اتودینامیسم درونی به سختی می تواند مخاطب خود را حفظ کرده و نیز به گسترش آن کمک کند. با نگاهی به انواع سبک های اروپایی و آمریکایی متوجه می شویم که همه ی این سبک ها دارای شکل های مشخص رقص و به نوعی مشارکت میان مخاطب و هنرمند هستند. فرقی نمی کند این رقص ایرانی باشد یا نه. مهم این است که به یاری اصل اعتراض در موسیقی و ترانه بشتابد. یقیناً این چنین رقصی هیچ شباهتی به رقص های منحط قجری نخواهد داشت، اما اگر شرایط ایجاب کند مطمئنا می توان از رقص های اصیل ایرانی نیز در این زمینه استفاده کرد. در زمینه ی چگونگی استفاده از رقص شرقی، من تنها یک نفر را صالح و متخصص می دانم و آن "شاهرخ مشکین قلم" است. به هر ترتیب باید از تمام امکانات برای برای ایجاد حرکت و عصیان در کار استفاده کرد.
2. مخاطبانی که از تکرار مکررات و مرثیه خوانی و یا رقص های منفعل و بی بنیه ی قجری خسته شده اند: برخورد مخاطب ایرانی با اثر موسیقیایی عموماً اشتراکی نبوده است. یعنی اودر برابر اثر، نه در مقام فاعلی ادامه دهنده، که در مقام مفعولی دفع یا جذب کننده باقی مانده است. وقتی مخاطب در حد مخاطب بماند، عملاً اثر را می کشد و آنچه در او باقی مانده، لاشه ای بی جان و محموله ی ذهنی رقت آوری از اثر است که از اندازه ی یک خاطره ی به اصطلاح "به یاد ماندنی" تجاوز نمی کند. تنها ادامه ی زنده ی کار در ذهنی نقاد است که می تواند آن را با چالش هایی چند وجهی، پخته و در ناخوداگاه جمعی، هضم و به عنوان شیره ای جان دهنده برای ادامه ی حرکت هنری در ذهنی مولد، تکثیر کند. در غیر این صورت آثار موسیقیایی جز تکرار خویش و گذشته و در بهترین حالت، دست و پا زدنی هنری در حد شکل نخواهند بود .تأکید بر امر مشارکت نقادانه ی مخاطب، البته از پیشرو بودن مولف نخواهد کاست. اصحکاک این دو قطب است که موجب بر هم خوردن رسم تولید و مصرف کنندگی صرف می شود. این مصرف زدگی و انفعال در مخاطب، تنها به آن قسمت از موسیقی ایرانی که از دیدگاه فرهیختگان بی ارزش است ختم نمی شود. کافی ست نگاهی کوتاه به بسیاری از ترانه ها و آهنگ های گذشتگان بیاندازیم و ببینیم که چطور در ابهام و ایهام و استعاره غرق شده اند. چرا یک اثر با ریتم ¾ و با فضای هارمونیک مرثیه وارش اثری معترض نام می گیرد؟ چرا ترانه هایی ناامید و منفعل باید به عنوان آثاری معترض یاد شوند؟ مخاطب تیزهوش یقیناً تفاوت میان اعتراض و مرثیه را می فهمد. ما می توانیم موسیقی سوگ نیز داشته باشیم اما این دسته از کارها هیچ ربطی به موسیقی اعتراضی ندارد.
3. وجود تهیه کنندگان و سرمایه گذارانی که بتوانند با حداقل شناختی که از تجربه ی موسیقی معترض در غرب دارند و با اعتماد به شعور مردم، به تکثیر و ترویج موسیقی نوین ایران امروز بپردازند: اگر حساب آن عده از دست اندرکاران نابلد موسیقی پاپ خارج از کشور را از ابتدا جدا نگاه داریم، جامعه فرهنگی مقیم خارج از کشور یقیناً توانایی سرو سامان دادن به وضعیت موسیقی مهاجر اجباری و معترض را داراست. حال که در ایران هر امکانی برای رشد و گسترش موسیقی جدی و نوین سلب شده است، خوب است که دلسوختگان فرهنگی ایران اهمیت هنر معترض را درک کرده و به نشر و گسترش بیش از پیش آن یاری برسانند.
برای اینکه مشخص تر غنای مفهوم اعتراض در ترانه های غربی را نشان دهیم بهتر است نگاهی به ترانه ی "خدا" از جان لنون بیاندازیم. این ترانه تقریبا هم سن ترانه ی مشهور "جمعه" در موسیقی ایرانی می باشد .
خدا یه مفهومیه/ که با اون می تونیم/ اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ دوباره می گم/ خدا فقط یه تصوره/ که توش اندازه ی رنج هامون و بسنجیم/ من به جادو باور ندارم/ یی چینگ رو باور ندارم/ من انجیل رو باور ندارم/ پیش گویی های تاروت رو باور ندارم/ من به هیتلر باور ندارم /من به مسیح باور ندارم/ من کندی رو باور نمی کنم/ من بودا رو باور نمی کنم/ من به مانترا باور ندارم/ من گیتا رو باور ندارم/ من یوگا رو باور ندارم/ من پادشاهان رو باور ندارم/ من الویس رو باور ندارم/ من زیمرمن رو باور ندارم/ من بیتلز رو باور ندارم/ من فقط به خودم باور دارم/ خودم و یوکو / این یه واقعیته/ رویا تموم شده/ دیگه چی می تونم بگم؟/ رویا تموم شده/ دیروز/ تو خیال بودم/ اما حالا دوباره متولد شدم/ من یه ماهی ضعیفی بودم/ اما حالا من جان هستم/ و این طوری رفقای خوبم/ شما فقط ادامه بدید/ رویا تموم شده…
موسیقی در این کار تنها فضایی برای اجرای ترانه توسط خواننده نیست بلکه تمام اجزای آن (ریتم باس و پیانو) در ترکیبی هماهنگ و در عین حال با حرکتی مشخص کار را پیش می برند. علیرغم سرعت پایین ریتم با وجود سنکوپ های پیاپی و پاساژهای متعدد در میزان ها کار دچار یکنواختی نمی شود. نمی توان در این اثر آواز را بر موسیقی ترجیح داد زیرا صدای خواننده در موسیقی همچون صدای یک ساز جذب شده است. آکورد های پرقدرت پیانو با پشتیبانی و فضاسازی های تک ضربی باس به آهنگ قدرت بخشیده است. عدم پیچیدگی هارمونیک چیزی از ابهت

کار نکاسته است و در عین حال اثر به یک خط ملودیک دم دست ختم نشده است.
جان لنون (و همسرش یوکو) در این ترانه تمام بت های دور و نزدیک را به سادگی اما مقتدرانه به چالش می کشد. او حتی به گروه خودش (بیتلز) هم رحم نمی کند. ترانه بی پروایی را به جایی می کشاند که اسامی به ظاهر متضاد از جهت بار عقیدتی را در کنار یکدیگر ردیف کرده و عامدانه به همگی با یک شیوه می تازد. او القاب و شخصیت ها و باور ها را به سخره می گیرد و تنها یک واقعیت را می پذیرد: خویشتن خویش و عشقی که می شناسد. او فتوا صادر نمی کند او انکار می کند. تفکر این ترانه تفکر یک روشنفکر تخدیر شده ی پنهان در پشت مفاهیم انتزاعی و بی رمق نیست. ابزوردیسم آن هیچ شباهتی به نهیلیسم عرفانی ندارد. او قرار است که از زندگی لذت ببرد و دقیقاً چون تکلیف خود را با مفاهیم روشن کرده و رها شده است دیگر خود را یک ماهی ضعیف (گیریم در خلاف جریان) در لجنزار هستی نمی بیند. او خود واقعی و لخت "جان" است. شاید این تصور ایجاد شود که در غرب اینگونه بی ملاحظه سخن گفتن آن قدر ها کار شاقی نبود. اما واقعیت این است که با شهرت زیادی که بیتلزها داشتند و با توجه به شرایط خاص آن زمان که مقارن با جنبش های سراسری چپ های انقلابی در سرتاسر جهان و جنگ ویتنام بود به گفته ی خود جان لنون فشاری غیر قابل تصور بر آنها حاکم بود. زمانیکه جان در یک مصاحبه بیتلز را معروف تر از مسیح دانست علاوه بر مافیای مسیحی کلیسا حتی افکار عمومی نیز از آنها رنجیده شد و پس از همین ترانه نیز جان را ضد مذهب خواندند. جان البته جلاد کلمات نبود و می دانست چگونه بدوی ترین مفاهیم را شاعرانه به کار گیرد. نام جان لنون اینگونه به عنوان هنرمندی معترض در صدر هنرمندان جهان ثبت شده است. کسانی که هیچگاه از اعتراض به نابرابری، ستم، فقر، جنگ و ... خسته و ناامید نشدند و از نسل های پیش از خود، چگونه راه رفتن را آموختند و دانسته های خویش را به نسل های پس از خود منتقل کردند. ■

در جدال با تاريكی و خاموشی!

معرفی كتاب «پندار خدا»
اثر ريچارد داوكينز
ترجمه الف. فرزام*

باربد کیوان
معمولاً آدم، بخصوص وقتی كه جوان باشد، از بايد و نبايد خوشش نمی آيد. ولی بگذاريد از همين اول يك چيز را روشن كنم: پيدا كردن، خواندن و چند باره خواندن كتاب «پندار خدا» اثر ريچارد داوكينز، دانشمند زيست شناس انگليسی، يك بايد بزرگ است. طبيعی است كه مستبدان و متعصبان دينی، خواه در رأس يك رژيم باشند خواه در رياست يك خانواده، چنين كتابی را برنتابند. «پندار خدا»، علم را در برابر جهل و خرافه قرار می دهد، و هر شكلی از خداباوری را در هر دوره ای از تاريخ بشر زير سئوال می برد. داوكينز، دانشمندی داروينيست است كه در سراسر دنيا، به ويژه در اروپا و آمريكا، به يك مرجع علمی در جدال با خلقت گرايان و بنيادگرايان دينی تبديل شده است. ميانه بازانی كه به نام «احترام به عقايد دينی اشخاص» می خواهند راه مباحثه روشنگرانه علمی درباره دين را ببندند نيز از نقد بيرحمانه داوكينز در امان نيستند.
يكی از آثار ديگر داوكينز در اين زمينه، كه بايد به فكر يافتن و تكثير آن نيز بود، فيلم مستندی درباره دين است كه به سفارش شبكه «كانال 4» انگليس ساخته شده است. اين مستند، با الهام از ترانه «تصور كن» ساخته جان لنون، زير عنوان «تصور كن دنيايی بدون دين را» بر خود دارد.
مطالعه كتاب «پندار خدا»، فرصتی است برای آشنا شدن با نظرات و فاكت ها و پيشرفت های علمی در عرصه زيست شناسی و كيهان شناسی و ژن شناسی. فرصتی است برای عميق تر انديشيدن به پرسش های فلسفی و اخلاقی به مدد علم. «پندار خدا» خواننده اش را همزمان درگير سه فرايند (آموزش و شناخت ـ جدل های بيرونی ـ بازبينی افكار درونی) می كند. آنچه عبور از اين مسير پيچيده را برای خوانندگان كتاب، ساده می كند بدون شك، خود ِ علم است. انگار داوكينز با پارچه تميزی آغشته به يك مايع شفاف كننده (يعنی فاكت های بيشماری كه حاصل پيشرفت و تكامل دائمی علم است) در برابر ما ايستاده، مرتب شيشه عينك ما را برای نگاه روشنتر و عميقتر و دقيقتر به كائنات و حيات، پاك می كند.
هدف داوكينز از نگارش اين كتاب (و ساير آثار نوشتاری، تصويری، سخنرانی ها و درس هايی كه در اين زمينه عرضه می كند) اينست كه مخاطبانش به ويژه اگر مومن و ديندارند، در مورد باورهای غير علمی شان به طور جدی دچار شك شوند و به نفع جهان عينی، طبيعت و زندگی اين جهانی، از خودفريبی دينی دست بكشند. داوكينز خوب می داند كه اين كار ساده ای نيست. ولی او چاره را در داشتن اعتماد به نفس، و داشتن جرأت برای دفاع پيگيرانه و آشكار از حقيقت و افشای بيرحمانه كذب می داند.
بگذاريد بحث از كتاب داوكينز را موقتاً قطع كنيم و به صحنه كنونی نبرد ميان علم و دين در جامعه ايران گريزی بزنيم. رژيم مذهبی نه فقط با استفاده از هر نوع ابزار تبليغاتی سنتی و مدرن، افكار خرافی را در جامعه می پراكند، بلكه به موازات آن، آثار علمی و پيشرو و ماترياليستی و صاحبان چنين افكاری را سركوب می كند. اين سركوب ممكنست به شكل اخراج دانش آموز كنجكاو و نافرمانی كه معلم دينی اش را با پرسش های گزنده به دردسر انداخته و بازخواست از والدينش جلوه گر شود. اين سركوب می تواند شكل تهديد جانی و يا خانه نشين كردن معلمان و استادان روشن انديش را به خود بگيرد. اين سركوب گاه مانند روزهای اول بعد از انقلاب 57 به صورت جمع آوری و سوزاندن كتاب های علمی و فلسفی به اصطلاح «ضاله» به اجراء در می آيد و گاه در قالب ندادن مجوز چاپ از سوی وزارت ارشاد يا تعطيل كردن يك نشريه به جرم چاپ مطلبی كه «موهن و خلاف دين مبين» بوده است. شكل خشن تر اين سركوب را در صدور احكام ارتداد برای مبارزان كمونيست و چپ و روشنگران آته ئيست می بينيم كه می تواند به دستگيری و شكنجه و حتی ترور يا اعدام آنان بينجامد. در شرايط سياسی امروز ايران، رژيم اسلامی با تمام قوا عليه علم و آگاهی شمشير كشيده است. اين روزها حكومتيان لعن و نفرين فراوانی نثار علوم انسانی می كنند. اما فقط در پی بيرون راندن فلسفه های گوناگون غير دينی و سكولار از صحن دانشگاه نيستند. اينان همزمان در صدد تحريف و تخفيف علوم نظری نيز هستند. بی دليل نيست كه اين روزها ملايانی را به دانشكده های مختلف فرستاده اند تا در مقابل چشمان ناباور و پوزخند دانشجويان، تكامل داروينی و بيگ بنگ را ظرف 20 دقيقه رد كنند و بر دانشمندانی نظير اديسون بتازند! اينها رويشان نمی شود كه بگويند زمين گِرد نيست و به دور خورشيد نمی چرخد، و گرنه روی گاليله هم خط می كشيدند. پرسش اينست كه در مقابل اين هجوم خرافی چه بايد كرد؟ آيا كسانی كه خود را در اردوی علم و خرد می بينند، در اين زمينه مسئوليتی بر دوش خود احساس می كنند؟ آيا فقط زير لب ناسزا گفتن يا در جمع پوزخند زدن، برای مقابله با اين هجوم كفايت می كند؟ با طرح اين پرسش ها، دوباره به «پندار خدا» بر می گردم. كتاب داوكينز، روحيه لازم و استدلال ها و فاكت های مهم و مناسبی را برای ضد حمله ما فراهم می كند.
«پندار خدا» با اين سنگ بنا شروع می شود كه: ريشه ايمان به ماوراء الطبيعه، عدم آگاهی به توانايی است. در يك كفه ترازوی اين معادله، ايمان را می بينيم و در كفه ديگر، عدم آگاهی را. چقدر اين دو وزنه، همسنگ به چشم می آيند! البته تيغ داوكينز بُـرّاتر از آنست كه به نقد جهالت آشكار و ايمان و تعصب كور بسنده كند. داوكينز مستقيماً به سراغ نگرش و استدلال اگنوستيك (شك گرا) هم می رود كه از ميان وجود يا عدم وجود آفريدگار عالم (طراح هوشمند كائنات و حيات) نمی تواند يكی را انتخاب كند. داوكينز اين شك گرايی را نامعقول می خواند چرا كه اگنوستيك ها، اموری كه با علم تاكنونی و نيز با تكامل شناخت انسان، قابل شناسايی و پاسخگويی است را مسكوت می گذارند و با اينكار به ادامه سلطه يا قدرت جهل دينی (با همه عواقب و تأثيرات مخرب و مرگبارش برای نوع بشر) ياری می رسانند. داوكينز اين گفته دانشمند شهير «كارل ساگان» را تكرار می كند كه عدم قطعيت يا برخورد اگنوستيك، فقط در علم موجه است. يعنی ما چيزی به نام شك علمی داريم و بايد داشته باشيم. اما در جدال آشكار علم و ضد علم، برخورد اگنوستيك يعنی ضد علمی رفتار كردن.
داوكينز با دسته بندی انواع مختلف ايمان دينی (و افكاری التقاطی كه می خواهند علم و دين را دمساز كنند)، استدلال ها و پايه های اعتقادی هر گروه را يك به يك به نقد می كشد. در اين مسير، او به تعدادی از دانشمندان و خردگرايان به واقع بی خدا نظير آلبرت اينشتين و استيفن هاوكينگ اشاره می كند كه با ارائه تعريف «شخصی» از خدا، از يك طرف باعث سوء تفاهم در ميان هواداران و پيروان خود و سوء استفاده مبلغان مذهبی شده اند و از سوی ديگر، خود به عنوان «كافر» مورد حمله دستگاه روحانيت و سخت كيشان اديان ابراهيمی قرار گرفته اند. داوكينز اين گونه سر در گمی ها، توجيهات يا ملاحظه كاری ها را در جدال خطير علم با ضد علم، جايز نمی داند.
«شخصيت محوری» كتاب داوكينز، بدون شك چارلز داروين بزرگ است. داوكينز بر اين نظر است كه حيات را بدون نياز به دست و انگيزه ی يک قادر مطلق متافيزيكی به نام «خدا» و يا جمعی از خدايان به خوبی می توان با تئوری انتخاب طبيعی داروين توضيح داد. بر اين پايه علمی، داوكينز وجود خدا را اين چنين زير سؤال می كشد: «هر هوش آفريننده ای كه پيچيدگی كافی برای آفرينندگی داشته باشد‏‎، فقط می تواند محصول يك فرآيند پيوسته تكامل تدريجی باشد. چون هوش های آفريننده در جهان تكامل يافته اند، ناگزير وجودشان مقدم بر وجود خود جهان نيست، و لذا نمی توانند مسئول طراحی جهان قلمداد شوند. به اين معنا، خدا يك پندار است.»
«پندار خدا» يك تناقض پايه ای در تفكر خداباور را برای خوانندگانش به شكلی موجز ارائه می دهد: «اگر خدا همه چيز دان است، بايد از پيش بداند كه همه توانی اش در سير تاريخ چه نتيجه ای به بار خواهد آورد. با اين پيش شرط، حركت اوليه خدا و آفرينش ماديت، به كار عبثی تبديل خواهد شد.» حق با داوكينز است. نتيجه اين تناقض اينست كه ما را با يك كار بی انگيزه، يا يك خدای بی انگيزه و بوالهوس روبرو می كند. انگار زندگی صرفاً يك نمايش عروسكی عظيم قدسی است برای سرگرم كردن قادر متعال.
در «پندار خدا» با اين واقعيت روبرو می شويم كه بسياری از انديشمندان و صاحب نظران تأثير گذار در عرصه علم و سياست، اگر نگوييم آشكارا بی خدا، ديندار نبوده اند. در كتاب از قول «جان استوارت ميل» می خوانيم كه: «دنيا مبهوت خواهد شد اگر بداند كه برجسته ترين چهره هايی كه عقل و فضيلتشان شهره خاص و عام است كاملاً در قبال دين شكاك اند.» داوكينز می گويد طبق آمار، در ايالات متحده آمريكا كه يكی از مذهبی ترين كشورهای دنيا به حساب می آيد، شمار بی خدايان بيش از معتقدان به دين يهود است. او ادامه می دهد كه پس چرا تعداد اين خداگرايان نسبت به بی خدايان، اين چنين پُرعده به نظر می آيند؟ جواب اين است: گسترش بی خدايی با اعلام آشكار بی خدايی، ربط مستقيم دارد. تا زمانی كه بی خدايان به دلايل و توجيهات مختلف از ابراز آشكار نظرات نقادانه و علمی خود عليه جهل و خرافه دينی پرهيز كنند، گرايش های فكری واقعی در ميان مردم شكوفا و آشكار نخواهد شد و سمت گيری ها در پرده آمار و تبليغات رسمی باقی خواهد ماند. اين فراخوان ارزشمند داوكينز به جرأت كردن، روشن انديشان و خردگرايان را در جوامعی مانند ايران كه تحت استبداد سياسی و قوانين خشن مذهبی قرار دارد، با اين چالش فكری مهم روبرو می كند: در اينجا، چگونه می توان و می بايد فراخوان داوكينز را به اجراء در آورد؟ همين چند ماه، بخش فارسی «بی بی سی» موضوع برنامه «نوبت شما» را به داوری در مورد نظريه داروين اختصاص داده بود. در آن برنامه، حتی آنانی كه مدافع پر شور داروين و علم و خرد بودند، جرأت نداشتند آشكارا بی خدايی خود را اعلام كنند. اين در حالی است كه از ميان غير ايرانی های مصاحبه شده در لندن، اكثريتشان بی خدايی خود را علناً اعلام می كردند. سئوال اينست كه به طور عملی، چگونه می توان بر اين هراس غلبه كرد و راه های مناسب و كارآمد برای ابراز گسترده نظرات علمی و فلسفی صحيح را يافت؟
بخش مهمی از «پندار خدا» به مسأله اخلاق در پرتو خداباوری مربوط می شود. داوكينز با رجوع به انباشته های تكاملی در مغز انسان (منجمله مقوله ای تحت عنوان «ژن های فرهنگی» يا مـِم ها) می كوشد چارچوبی داروينی برای پايه های اخلاقی نوع بشر فراهم كند. او در برابر اين استدلال مومنان كه می گويند اگر خدايی در كار نباشد چه كسی خير و شر را مشخص خواهد كرد؟ و اگر خير و شر مشخص نباشد، جامعه بشری به كجا خواهد انجاميد؟ يك سلسله دلايل طبيعی كه در جريان انتخاب طبيعی و تكامل نوع بشر، در «انبان ممی» جای گرفته را بر می شمارد. داوكينز در سراسر كتاب، اصرار دارد كه همه مقولات مورد جدل را جدا از چارچوب سياست و ايدئولوژی و مناسبات حاكم و محكومی در جامعه بشری بررسی كند و استدلال های خود را به فاكت ها و نظريه های كلی تر و فراگيرتری بر چگونگی تكامل ِ گونه انسانی متكی كند. در اين بخش، او مقولاتی مانند همبستگی ميان نوع، پيوندهای خويشاوندی، تعاون و كمك متقابل، انتظار پاسخ يكسان به رفتار يكسان را «جهت گيری ضروری» نوع بشر در جريان انتخاب طبيعی برای تكامل و شكل گيری اش تشخيص می دهد. و انباشت همين ها در انبان «ژن های فرهنگی» ما تا به امروز را مبنای رفتار مشتركی می داند كه آن را اخلاق می نامند. داوكينز، مسأله خشونت و «ناهنجاری های ديگر» نسبت به اين هنجار طبيعی اخلاقی را به نوعی ضد گرايش ها، يا عوامل ناهمخوان در انبان ممی، مربوط می داند. يعنی چيزی شبيه به ناهمخوانی ها و ضد گرايش هايی كه در ساختار ژنتيكی انسان هم وجود دارد و گاه خودنمايی می كند. به نظر می رسد كه اصرار داوكينز به توضيح مسائل صرفاً در يك چارچوب داروينی، عملاً وی را از تبيين اخلاق به مثابه پديده ای متغير و متأثر از تحولات اجتماعی و دگرگونی های فرهنگی ـ سياسی در تاريخ بشر دور می كند. بر همين مبناست كه برای مثال، داوكينز نمی تواند انواع خشونت (و مرزبندی سياسی ميان خشونت غيرعادلانه و خشونت عادلانه) را تشخيص دهد. او به پيشرفت و بهبود فكری نوع بشر باور دارد و برای اثبات اين باور خود، شواهد روشنی از تغيير سنت ها و در هم شكستن رويه ها و مناسبات و معيارهای كهنه طی 300 سال گذشته ارائه می كند. اما كلامی از عامل انقلاب سياسی و اجتماعی (و خشونت ناگزيری كه به همراه دارد) به عنوان محرك و تثبيت كننده اين تغييرات به ميان نمی آورد.
يكی از الهام بخش ترين مباحث «پندار خدا» مربوط است به اين حكم مكرر كه «به ايمان دينی افراد بايد احترام گذاشت؟» داوكينز اين حكم را زير سوال می كشد و می پرسد: چرا احترام به ايمان دينی بايد با احترام به ساير عقايد و باورها فرق داشته باشد؟ و اين پرسش تكميلی را هم مطرح می كند كه: چرا ايمان ديني، مستعد رنجش است؟ داوكينز به صراحت می گويد كه هيچ احترامی برای جهل و تبعيض و سر در گم كردن مردم قائل نيست. و «حكم احترام» در واقع يك سيستم دفاعی است برای مصون نگاه داشتن پديده پر شكاف و چوبين پايی به نام دين. دليل اصلی اين كه دين تا به اين حد مستعد رنجيده خاطر شدن است، تناقض های درونی هر يك از اديان، و تناقضات موجود ميان اديان گوناگون، و رويارويی آشكار همه آنها با واقعيات عينی و بديهيات علمی است. در واقع، رنجش دين از ضعف اش ناشی می شود: «ضعف در ساختاری فرو ريزنده در مواجهه با سيل فاكت ها و نظرات علمی.»
اشاره شد كه داوكينز در تبيين و ارائه استدلال های خود آگاهانه از سياست و ايدئولوژی فاصله می گيرد اما نه به اين معنا كه «پندار خدا» از موضوعات مهم سياسی و اجتماعی يكسره تهی باشد. «پندار خدا» گهگاه بيانيه خشمناك آشكاری است عليه بنيادگرايان مذهبی اعم از اسلامی يا مسيحی، عليه جنگ های تجاوزكارانه امپرياليستی در دوره حاضر و جنگ های تسخيرگرانه قرون گذشته اروپاييان در سرزمين های دور. در اين كتاب، مسأله دفاع از حق سقط جنين به روشنی مطرح شده، فريبكاری دستگاه های مذهبی حول شعار به اصطلاح «دفاع از حق حيات» به خوبی افشاء شده است. برای مثال، انگشت گذاشتن روی اين نكته كه مخالفان حق سقط جنين در آمريكا، اغلب همان مدافعان مجازات اعدام هستند! داوكينز، موضوعاتی مانند تأثير جنبش فمينيستی در تغيير فرهنگی جوامع غربی، منجمله در عرصه زبان جنسيتی و استوار بر پدر سالاری – مرد سالاری، را از نظر دور نداشته است.
بخش هايی از كتاب «پندار خدا» به بررسی متون تورات و انجيل، و نيز نقش تفكر دينی در امر زبان (مشخصاً زبان انگليسی) اختصاص دارد كه متأسفانه مترجم فارسی از ترجمه اين بخش ها چشم پوشيده است. حال آن كه ارائه متن كامل كتاب، به نظر كاری صحيح تر و مفيدتر می آيد. بدون اين كه بخواهيم ذره ای از ارزش كار كسانی كه به ترجمه و توزيع «پندار خدا» همت گماشتند بكاهيم، بايد بگوييم كه شايد ترجمه آن دو بخش می توانست به روشن تر شدن ذهن گروهی از خوانندگان كتاب كمك كند و برای گروهی ديگر دست مايه تحقيق و بررسی بيشتری فراهم كند. به هر حال، حرف اول اين نوشته را فراموش نكنيد: خواندن و چند باره خواندن (و به بحث گذاشتن) «پندار خدا» يك بايد است.■

* این کتاب بزودی در وبلاگ نشریه دانشجویی بذر قابل دسترس خواهد بود.



عاشورا از نگاه کسروی

احمد کسروی تبریزی (8 مهر 1269 – 20 اسفند 1324) تاریخ‌نویس، زبانشناس و پژوهشگر برجسته ایرانی با دو کتاب معروفش به نام‌های "تاریخ مشروطه ایران و تاریخ هیجده ساله آذربایجان" برای همیشه در تاریخ ماندگار شد. دو کتاب منحصر به فردی که قهرمان آن توده ها هستند و از مهم‌ترین آثار مربوط به تاریخ جنبش مشروطه‌خواهی ایران است.
علاوه بر این کسروی با افشا و انتقادات تندی که به مذهب و خرافه کرد منشأ خدمات ارزنده ای شد. متأسفانه به این خدمات کم اهمیت داده شده است. هرچند که افشاگریهای وی کاملاً علمی نبود و دارای نقایص و کاستی های معینی بود و خود کسروی نیز در تقابل با این اعتقادات خرافی بدنبال خلق مذهب یا کیش دیگری بود ولی این مسائل نمی تواند ارزش کارهای وی را تقلیل دهد.
از مهمترین خدمات کسروی افشاگری اش از مذهب شیعه بود که موجب ترور وی توسط جریان ارتجاعی فداییان اسلام شد. نخستین بار خمینی در کتاب کشف الاسرار کسروی را مستحق مجازات دانست. جمعیت فدائیان اسلام توسط سید مجتبی نواب صفوی تشکیل شد. برنامه این جمعیت ایجاد حکومت اسلامی بود. این گروه اسلامی در دوران ملی شدن صنعت نفت همراه با کاشانی و خمینی در برابر جبهه ملی و مصدق قرار داشت. قتل کسروی توسط حکومت شاه مسکوت گذاشته شد.
آثار احمد کسروی هم پیش از انقلاب و هم پس از آن در ایران از جمله کتب ممنوعه بوده و هستند. برای یادآوری این خدمت ارزنده و موشکافانه کسروی و نیز پرداختن به خرافه زدایی، بخشهایی از کتاب "شیعیگری" وی را در اختیار خوانندگان بذر قرار می دهیم که مربوط به واقعه کربلا می باشد:
...............................................
... میبايد از داستان گريه و روضه خوانی نيز جداگانه سخن رانيم. اين نيز زيانهای بسياری را در پی دارد.
چنانكه گفتيم نخست از اين راه سودجويی سياسی می كرده اند، به كسی كه ستم رسيده مردم دلهاشان سوزد و خواهان و ناخواهان، هواداری ازو نمايند. از اينرو سران شيعه از ستمديدگی حسين بن علی به پيشرفت كار خود می افزوده اند.
ميبوده كه سالی يكبار و دوبار به آن «شعرهايی خواندن و گريستن» چيزی كه هست در آن زمانها، كار تنها می پرداخته اند. در زمان خود امامان بيش از اين سراغ نمی داريم .سپس در تاريخها می بينيم كه در زمان خاندان بويه در بغداد روزهای عاشورا تكانی هم در شيعيان پديد می آمده و نمايشی ميرفته.
پس از آن يادی در كتابها در اين باره نمی بينيم تا از زمان صفويا ن دوباره آغاز يافته است. ملا حسين كاشفی كتابی درباره داستان كربلا بنام «روضه الشهداء» نوشته بوده و كسانی در نشست ها از آن خوانده مردم را می گريانيده اند و همانا نام «روضه خوان» از همانجا پيدا شده است.
گويا نخست نشستهای ساده ای از سوی مردم برپا ميشده. ولی سپس شاه و پيرامونيان او بكار برخاسته اند و توان گفت كه در روزهای عاشورا برخی نمايشها از جمله شبيه سازی ميرفته است.
از آنزمان آگاهی كمتر است. ولی چون به زمان قاجاريان ميرسيم كه نوشته های جهانگردان اروپايی در دستست می بينيم دستگاه بزرگی در ميان می بوده و در ايران و هندوستان و قفقاز و ديگر جاها در دوازده روز محرم، روضه خوانی های بسيار ميشده و سينه زنی و قمه زنی و شاه حسينی از همان زمانها شناخته می بوده.
هرچه هست در زمان ما روضه خوانی و نمايشهای محرمی يك گرفتاری بزرگی برای ايرانيان گرديده و اين ميدان بی اندازه پهناور شده بود. در شهرهای بزرگ شماره روضه خوانها از دويست و سيصد گذشتی، و بسياری از آنان از آن راه، داراك اندوخته، توانگر بودندی .برخی نيز به دربار بستگی داشته لقبهايی از سلطان الذاكرين، ملك الذاكرين و مانند اينها يافتندی. در سراسر سال روضه خوانيها رفتی .اگر كسی درگذشتی و يا از سفر آمدی و يا عروسی كردی و يا خانه تازه خريدی و يا فرزندی پيدا كردی، در خانه خود روضه خوانانيدی. هر توانگری سالانه ده روز يا بيشتر نشست برپا كردی و درِ خانه اش را به روی مردم گشادی .كمتر نشست بودی كه روضه ای خوانده نشود.
شيعی بافهم و باور، كسی بودی كه اگر پدرش مرده به حسين گريد، اگر برادرش درگذشته ياد عباس برادر حسين كند، اگر پسر جوانی از دستش رفته علی اكبر را به ياد آورد، اگر عروسی كند روضه از عروسی قاسم خواناند. يك زن شيعی بايستی هميشه ياد از زينب و ام كلثوم کند و هر اندوهی كه رخ دهد آنرا به كنار گزارده به اندوه خواهران و زنان حسين گريد .اين دستوری می بود كه پيشوايانشان داده بودند و «علی الحسين فلبيك الباكون و ليندب النادبون».
از آنسوی چون محرم رسيدی بسياری از مردم رخت سياه پوشيدندی و از همان روز نخستين در تيمچه ها و كاروانسراها و در خانه های مجتهدان و بزرگان دستگاه سوگواری درچيده شدی. در همه جا روضه خوانيها آغاز يافتی. بازار روضه خوانان بسيار گرم شده هريكی سوار اسب يا خر از اينجا درآمده به آنجا شتافتی. در هرجايی روضه خوانان همينكه يكی از منبر پايين آمدی آن ديگری بالا رفتی.
در همان هنگام از هر كويی دسته ای راه افتادی. سينه زنها، عربها، زنجيرزنان، هر گروهی دنبال ديگری را گرفته، درفشهای بسيار جلو انداخته، با طبل و شيپور (و يا بی آنها) نالان و مويان به راه افتادندی. در بازارها گرديده و به تيمچه ها و خانه های مجتهدان و بزرگان رفته بدينسان روز را به پايان رسانيدندی.
هنگام شام در هر كويی و كوچه ای، دسته شاه حسينی راه افتادی. سپس نيز در هر مسجدی روضه خوانی رفتی.
از روزهای هشتم يا نهم « شبيه» نيز درآمدی. شمر و يزيد و حسين و عباس و علي اكبر و قاسم و زين العابدين بيمار و زينب و ام كلثوم و سكينه به روي اسبها در بازارها گرديدندی .در تبريز روز نهم شير آوردندی كه خود داستانی داشتی.
روز دهم يا عاشورا ديوانگی بالا گرفتی. از آغاز روز صد دسته شاه حسينی راه افتادی .از هر كوی و كويچه قمه زنان با سرهای شكافته و كفنهای سفيد خون آلود بيرون آمدندی دردم قره باغ در تبريز و تهران « قفل به تنان» آوردندی در اينروز ملايان و بازرگانان و توانگران نيز خودداری ننموده با پاهای برهنه و سرهای باز، گِل به رو ماليده به جلو دسته ها افتادندی، به سرهاشان خاكستر و كاه ريختندی، كساني چندان گريستندی و به سر كوفتندی كه از خود رفته افتادندی. بدينسان دسته های گوناگون از اينسو و از آنسو راه افتادندی و در بازارها بهم رسيدندی. انبوه زنان و مردان به تماشا ايستاده گريه كردندی .بسياری از قمه زنان به خودنمايی، چندان زدندی كه افتاده از خود رفتندی و سالانه چند كس با اين آسيب درگذشتندی .
در بسياری از شهرها روز عاشورا «نخل» گردانيدندی .يك چيز بسيار بزرگ و سنگينی از چوب ساخته «نخل» نامیدندی. هر كويی نخلی داشتی و در آن روز بيست و سی تن يا بيشتر به زيرش رفته آنرا برداشتندی و در کوچه ها گردانيدندی، و چون دو نخل بهم رسيدی به يكديگر راه نداده به پيكار برخاستندی و سر و روی همديگر را خستندی. گاهی نيز خون ريختندی.
در شهرهايی كه دو تيرگی حيدری و نعمتی از ميان نرفته بود هر ساله در روز عاشورا پيكار به ميان افتادی و سرها شكسته و تن ها كوفته شدی.
از اين نادانيها چندان بودی كه اگر كسی بشمارد و داستان همه را بنويسد يك كتاب بزرگی باشد. اين نادانيها در ايران رواج می داشت تا رضا شاه پهلوی جلو گرفت كه ده سال بيشتر، كم نشانی از اين نمايشها ديده شدی .ولی چنانكه می دانيم پس از رفتن او دولت به جلوگيری نمی كوشد و ملايان ميكوشند كه بار ديگر آنها را رواج دهند و چنانكه مي شنويم در بسياری از شهرها آغاز يافته و در محرم همان نمايشها به ميان می آيد.
چنانكه گفتيم اين كارها زيانهايی را در پی ميداشت و اينك آنها را فهرست وار به كوتاهی می شماريم:
١. داستاني كه هزار و سی صد سال پيش رخ داده به آن پرداختن و به گريه و سوگواری برخاستن از خرد رو گردانيدن و آن را لگدمال ساختنست. اينكه پنداشته اند كه خدا از اين گريه و زاری خشنود گردد و پاداشها دهد نادانی ديگری از آنان می باشد. خدا از كاری خشنود گردد كه بِخرُدانه باشد و سودی از آن برخيزد. گريه و مويه به يك داستان كهن هزار ساله چسودی تواند داد؟!... چرا خدا به آن پاداش دهد؟!...
شگفتست كه بازماندگان حسين خودشان پس از يكی دو سال، پيشآمد را فراموش ساختند و به زندگی پرداختند. چنانكه گفتيم علي بن الحسين با يزيد آشتی كرد و با او دوستي نمود. سكينه دختر حسين كه به گفته روضه خوانان در ويرانه شام مرده است و باشد كه شيعيان به اين مرگ او خروارها اشك ريخته اند، سالها پس از آن زيسته و زن مصعب بن زبير شده بود كه سپس نيز زن عبدالملك بن مروان گرديد و با خوشيها زندگی بسر داد.
ولی شيعيان پس از هزار و سيصد سال آن داستان را فراموش نمی كنند و آيا اين دليل روشنی به سبك مغزی و بی خردی يك مردمی شمرده نخواهد بود؟!...
٢. به سينه زدن، زنجير به تن كوفتن، گِل به رو ماليدن، خاك به سر ريختن، سر خود شكافتن، جُستن و افتادن، نعره ها كشيدن و اينگونه كارها جز نشان دْژخوی ی و بيابانيگری نيست .شيعيان اينها را هنری پنداشتندی و اگر در ميان تماشاچيان يك يا چند تن اروپايي بودی بنام خودنمايی، بيشتر كوفتندی و زدندی و بلندتر نعره ها كشيدندی .ولی راستی آنست كه همين نادانيها و مانندهای آن دستاويز به دست اروپاييان داده كه ايرانيان و ديگر شرقيان را «نيمه وحشی» شمارند و به زندگانی آزاد شاينده ندانند. ...

برگرفته از کتاب بهائیگری، شیعیگری، صوفیگری؛ احمد کسروی، انتشارات مهر، ژانویه 1996

حاجی آقا
بخشی از مقاله "حاجی آقا" ی هدایت در سفر و در حضر
اثر ناصر مهاجر*

... حاجی آقای هدایت یک طنز قوی اجتماعی- سیاسی است و در بستر پاره سنتی جامعه ایران جای دارد. خود هدایت در مورد حاجی آقا می گوید:
«حاجی ابوتراب در ماه ذیحجه، شب عید قربان، حاجی و حاجی زاده بدنیا آمده بود. گرچه 89 سال از عمرش می گذشت و یادگار زمان ناصر الدین شاه بود، اما نسبت به سنش هنوز شکسته نشده بود و خیلی جوانتر نمود می کرد. قیافه او باوقار و حق به جانب بود: کله مازونی، گونه های چاق و پرخون، فرق طاس و موهای تُنُک رنگ حنا بسته داشت و همیشه ته ریش سفید و زبری که مثل قالیچه خرسک به صورتش چسبیده بود... در تابستان لباس او منحصر به یک پیرهن یخه حسنی و یک زیرشلواری گشاد بود و در هشتی که جلوس می کرد همیشه یک جلذقه گشاد هم که جیب های فراخی داشت می پوشید و یک شبکلاه به سر می گذاشت و قبای نازکی هم به دوش می انداخت... در حال نشسته وقتیکه تسبیح نمی انداخت عادت داشت که با دو دست شکم گنده اش را نوازش بدهد...»74
«در زمستان سرداری برک قدیمی چرک که پشتش چین های ریز می خورد می پوشید... در کوچه هم کت بلند خاکستری و شلوار سیاه می پوشید و کلاه گشاد برسر می گذاشت...»75
«هرچند حاجی بیرونی و اندرونی و اتاق های چیده واچیده داشت، اما تمام پذیرایی او در هشتی خانه اش انجام می گرفت. صبح زود در آنجا شبیخون می زد و اگر در خارج کاری نداشت تا سرشب در همانجا مشغول دید و بازدید و کارچاق کنی و بقول خودش مشغول رتق و فتق امور بود...
حاجی با بی ریایی از اعیان و اشراف و رئیس الوزرا گرفته تا ملای محل و بقال سرگذر و ... در آنجا پذیرایی می کرد»76
«... در خست و چشم تنگی از پدرش کمی نداشت... با وجود درآمد هنگفتی که از املاک و مستقلات و دکان و حمام و خانه اجاره و معاملات بازار و کارخانه کشبافی و پارچه بافی اصفهان و کارچاق کنی های کلان داشت... هرروز جیره قند خانه اش را می شمرد. هیزم را می کشید، بار و بندیل صیغه هایش را وارسی می کرد... اما ظاهری فریبنده داشت و قیافه حق به جانب بخود می گرفت. بطوریکه همه پشت سرش می گفتند "چه آدم حلیم و سلیمی است!" همین ظاهر آراسته و اهن و تلپ باعث شهرت او شده بود و معروف بود که آدم کارراه انداز و خیرخواه و خلیفی است»77
«... بیلان زندگی زناشویی حاجی عبارت بود از شش زن طلاق گرفته و چهارزن که سرشان را خورده بود و هفت زن دیگر که در قید حیات بودند و اهل بیت او را تشکیل می دادند...»80
«اما از همه مهمتر وابستگی حاجی به پول بود. پول معشوق و درمان و مایه لذت و وحشت او بود و یگانه محصولش در زندگی بشمار می رفت... حتا در خواب هم تمام هوش و حواس حاجی متوجه جلب منفعت و رفع ضرر بود...»81
«ماه رمضان به بهانه کسالت روزه را می خورد. اما جلوی مردم تسبیح می انداخت و استغفار می فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی می کرد. هروقت خواب بود و یا با زنهایش کشمکش داشت و احیاناً کسی به دیدنش می آمد، مراد {نوکرش} عادت کرده بود بگوید: "آقا سر نمازه" یا "حاج آقا به مسجد رفته"82
«...حاجی سیاست را یک جور معامله تلقی می کرد و خودش را بزرگترین سیاستمدار دوران می دانست»83
«حاجی معتقد بود که زندگی یعنی تقلب، دروغ، تزویر، پشت هم اندازی و کلاهبرداری... می اندیشید که زبان یک تکه گوشت است که می شود به هرسو گردانید و از اینرو کارچاق کنی، پشت هم اندازی، جاسوسی، چاپلوسی و عوامفریبی جز غریزه او شده بود»84
پس از شهریور 1320 و رفتن رضاشاه "حاجی آقا" آشکار و مستقیم گام در کارزار سیاسی می گذارد:
«از صبح تا شام مشغول تبانی و دستور و ملاقات با روزنامه چی و کاسبکار و بازاری و آخوندهای قدیمی و آخوندهای نوظهور دموکراسی و گاب بندی شده بود.»85
محرم اسرارش و اهرم پیشبرد کارهایش، حجت الشریعه آخوند محل بود و به او امر می کرد که:
«تشکیل این احزاب و دسته هایی که راه افتاده و دم از آزادی و منافع کارگر می زنند و زمزمه هایی که شنیده می شه، خطرناکه، خطر مرگ داره، نباید گذاشت که پشت مردم باد بخوره و یوغ اسارت را از گردنشان بردارند و تکانی بخورند. باید دستگاه قدیم را تقویت کرد، حتی باید به مجسمه های شاه سابق احترام گذاشت.»86
«... تا موقعیکه مردم سر به گریبان وحشت آن دنیا و شکیات و سهویات نباشند، در این دنیا مطیع و منقاد نخواهن ماند. آنوقت ما ها نمی توانیم به زندگی خود برسیم... اگر مردم را از عقوبت آن دنیا می ترسانیم و در این دنیا از سرنیزه و مشت و توسری نترسانیم، فردا کلاه ما پس معرکه است...»87
«... صاف و پوست کنده به شما خاطرنشان می کنم که فقط به وسیله شیوع خرافات و تولید بلوا به اسم مذهب می توانیم جلوی این جنبش های تازه که از طرف همسایه شمالی به اینجا سرایت کرده بگیریم... در صورت لزوم ما با اجنه و شیاطین هم دست به یکی خواهیم شد تا نگذاریم وضعیت عوض بشه. عوض شدن جامعه یعنی مرگ ما و امثال ما... باید همیشه این ملت را به قهقرا برگردانید و متوجه عادات و رسوم دو سه هزار سال پیش کرد... اگر ناخوش می شند جن گیر و دعا نویس هست. چرا دوای فرنگی بخورن که جگرشان داغون بشه؟ چرا چراغ برق بسوزانند که اختراع شیطانی فرنگیست؟ پیه سوز روشن بکنند که پولشان توی جیب هم مذهب شان بره. مخصوصاً سعی بکنید در مجامع عمومی و قهوه خانه ها رسوخ بکنید و بخصوص فراموش نکنید که شهرت هایی برضد روس ها بدید. بعد هم سینما، تیاتر، قاشق چنگال، هواپیما، اتوموبیل، گرامافون را تکفیر بکنید. در این قسمت دیگر خودتان استادید. مثل دفعه قبل که شهرت دادید رادیو همان خر دجّاله که یک چشم به پیشانی داره و از هر تار سیمی هزاران صدا می ده و از اینجور چیزا. بی دینی زمان رضاشاه را تقبیح بکنید، چادر نماز، چادر سیاه و عمامه را در بین مردم تشویق و در صورت لزوم توزیع بکنید. از معجزه سقاخانه غافل نباشید.»88

چهره شناسی ی "حاجی آقا"
به گمان ما هدایت در این بلندترین داستانش، همه عناصر لازم برای چهره شناسی "حاجی آقا" به دست می دهد. "حاجی آقا"ی هدایت از پاره سنتی و پیش سرمایه داری ساختار اقتصادی-اجتماعی دو پایه و پیچیده جامعه ما برآمده، تا پاره "مدرن" و سرمایه دارانه آن. "حاجی آقا" چهره نمونه وار لایه بالایی ساختار اقتصادی-اجتماعی ست که با رشد سرمایه داری در ایران، جایگاه خود را در خطر دید و از موضعی واپسگرا در برابر این فرآیند تاریخی قرار گرفت. "حاجی آقا" آینه تمام نمای بازاری سنتی ایران است که –در یکی از لحظه های کامروائی اش و در سالهای نابسامان 20 تا 32- برای استوار ساختن پیوندش با دستگاه دولتی و پیشگیری از گسترش مناسبات سرمایه داری و مدرنیته، هیچ مجالی را از دست نداد. "حاجی آقا" ی هدایت، مثل و نمونه برین حاجی آقاهائی ست که هفت هشت سال پس از انتشار این کتاب، خشمناک از دکتر مصدق و هراسان از حزب توده، زیر رهبری آیت الله کاشانی گرد آمدند، زمینه کودتای 28 مرداد را ریختند و برای محمدرضا شاه پهلوی رکاب گرفتند. حاجی ابوتراب هدایت، کهن الگوی حاجی بازاری هایی است که با از کف رفتن اقتدار سیاسی شان، دست در دست زمینداراران رو به زوال و روحانیت گذاشتند. با بسیج توده بی شکل حاشیه تولید و بی جایگاه در گستره اجتماع و نیز اراذل و اوباش، شورش 15 خرداد 1341 را برپا کردند. همان حاجی بازاری هائی که با سست شدن موقعیت اقتصادی شان و از دست دادن اعتبار اجتماعی شان، گرد آیت الله خمینی آمدند، به او یاری رساندند که سرکردگی جنبش عمومی ضد دیکتاتوری شاه را به کف آورد و بنیاد "جمهوری اسلامی" را ی ریزد که به نهادها و هنجارهای سنتی جامعه جانی تازه دمید و «ملت را به قهقرا برگردانید و متوجه عادات و رسوم دو سه هزار سال پیش کرد».89
نکته سنجی ها و دل نگرانی های هدایت – که نشانه دیگری از تیزبینی و شناخت ژرف او از جامعه ایران است- اما به چشم نقدنویسان ایرانی "حاجی آقا" نیامده است. نه پیش و نه پس از برآمدن جهموری اسلامی. طرح ساده و ساختار نه چندان پیچیده کتاب از یک سو، و درون مایه سرتاسر سیاسی آن از سوی دگر، نگذاشت نسل گذشته نقد نویسان ما –که بیشترشان سیاست گریز بودند و کینه ای بیمارگونه به حزب توده داشتند- به اهمیت این اثر پی برند. این ها که پنداشتند هدایت زیر تأثیر توده ای ها "حاجی آقا" را نوشته است، حتا نتوانسته اند چهره راستین "حاجی آقا" را دریابند و پیام هدایت را درک کنند. از این نسل تنها کسی که چیزی درباره چهره "حاجی آقا" گفت –و به نادرستی- مجتبی مینوی ست.
«این کتاب را می توان به عینکی تشبیه کرد که هدایت به ایرانیان داده است تا اگر چشمشان خوب نمی بیند، مملکت و قوم خود را با این عینک ببینند. و عینک سیاهست و هرچه با آن ببینند، سیاه به نظر می آید».90
برخلاف برداشت این بزرگمرد دنیای ادب ایران که "حاجی آقا" را نماد "مملکت و قوم ایرانی" بطور عام دانسته است، ایدئولوگهای الگوبردار و جزم اندیش ما (توده ای ها و جز آن) "حاجی آقا" را نماینده بورژوازی ایران بطور عام و بورژوازی تجاری بطور خاص بازشناسانده اند.
«بزرگی "حاجی آقا" نه در کالبد آن است و نه در فضای خوشبینانه اش. این بزرگی درست جایی است که همواره ناشناخته و درک نشده مانده است؛ یعنی در تیپ قهرمان داستان "حاجی" –که الگوی یک سرمایه داری سنتی ست- اینجاست که هدایت هوشمندانه و با استادی عام و خاص را یکجا گرد آورده است.
«حاجی یک بازرگان، کارخانه دار، دلال، قاچاقچی و کلاهبردار است، به گونه ای تیپیک (الگووار) یک طبقه نوین و بنیاد آن و راههای گسترش و توجیهش را نشان می دهد...
"حاجی" تیپ آدم زنده و راستینی است که ویژگی های طبقه اش در وجود او بلورسته هستند...»91
«بزرگی این رمان در "بازنمایی" تیپیک بورژوازی بازرگان در "شخصیت" حاجی است. منش فرصت طلبانه، نرمش بی اندازه خوی و رنگارنگی چهره سیاسی این جناح از بورژوازی را که می تواند با شکل ها و موقعیت گوناگون اجتماعی خود را هماهنگ و یگانه کند. هدایت با هوشمندی باریک بینی نشان داده است. گرچه این "بازنمایی" تنها بخش کوچکی از همان داستان را دربر می گیرد. می توان آن را بدرستی محور کانونی پویائی هایی دانست که راستی زندگی آدم های داستان را تضمین می کند»92
چنین برداشتهائی که بیشتر از شناخت سطحی جامعه ایران و کلیشه هایی سطحی تر سرچشمه می گیرد: با تعصب ها و تنگ چشمی های ادبی و سیاسی، تا سالها نگذاشت که نسل های جوان تر به اهمیت ادبی و جامعه شناختی "حاجی آقا" پی برد.93 به ویژه آنکه سیاست گذاران دستگاه امنیتی شاه هم با "انقلاب سفید" و آغاز فرآیند شتابان فروپاشی ساختار اقتصادی-اجتماعی سنتی و به حاشیه راندن نیروهای این ساختار – که تبعید آیت الله خمینی شکل نمادین آن بود- دوباره جلوی انتشار "حاجی آقا" را گرفتند و آنرا در فهرست ممنوعه ها قرار دادند. ممنوعیتی که تا یک سال پیش از انقلاب بهمن گریبان "حاجی آقا" را گرفته بود.
زمین لرزه بزرگ، به رو آمدن جمهوری اسلامی و فرو ریختن آوار «عادات و رسوم دوهزرا سال پیش» بر جان جامعه، البته نمی توانست بر اندیشه نقدنویسان ما اثر نگذارد و بن مایه نقد این کتاب را ژرفش نبخشد.
«حاجی آقا، شخصیت اصلی و محوری داستان، فقط عضوی از اعضای جامعه ایرانی در آن روزگار نیست بلکه نمادیست از کل جامعه و به عبارتی کنایه ای است از روح حاکم بر جامعه. از یک سو یادگار زمان ناصرالدین شاه، یعنی مصداق سنت پوسیده اواخر دوران قاجار است، و از سوی دیگر آورده جامعه به اصطلاح مدرن ایرانی پس از مشروطیت. به سخن بهتر، برآیند سنت و تجدد است. سنتی که از فرط پوسیدگی نخ نما شده و تجددی که مانند وصله رنگین و زننده ای بر این سنت فرسوده ناشیانه دوخته شده است. حاجی آقا مظهر ناتوانی جامعه ایرانی در جذب و گوارش تجدد غربی ست».94
این برداشت که "حاجی آقا"ی هدایت نماد کل «مملکت و قوم» ایرانی ست و نه لایه ای از پاره سنتی این «مملکت و قوم»، چه بسا ناشی از کاربست یکی از فرضیه های انقلاب ایران باشد که در سالهای گذشته پیش کشیده شده؛ فرضیه ای که انقلاب بهمن را برآیند برخورد سنت و تجدد می داند اما بازخوانی موشکافانه "حاجی آقا"، دقت در زندگی، پندار و رفتار او، و درنگ بر ویژه گی های سایر شخصیت های کتاب، جای تردید نمی گذارد که "حاجی آقا" ی هدایت روح حاکم بر جامعه را بازنمی تاباند؛ که یک تیپ معین اجتماعی را بازمی نمایاند. سهل و ساده، «"حاجی آقا" بازاریهای پول پرست و حقه باز و دغل را به باد انتقاد می گیرد».95 اما اگر در نگاه نویسنده "صداق هدایت و تجدد در ایران"، واقعیت بازاری بودن "حاجی آقا" نفی نمی شود، این واقعیت بدیهی از سوی یکی دیگر از نقدنویسان ما به سادگی نفی شده است.
«... ممکن نیست "حاجی آقا" نماینده آن چیزی باشد که به اعتقاد عموم است، یعنی یک تاجر پیر و سنتی ایرانی در اوایل دهه 20. برعکس او تصویر مضحکی ست از یک زمین دار سیاستمدار کهنسال و محافظه کار دوره انقلاب مشروطه، با همان نگرش دوگانه خاص این افراد به رضاشاه، که ترکیبی بود از ستایش او به خاطر نظم و ثباتی که ایجاد کرد و انتقاد او از انحصار کامل قدرت در دست خود، حکومت استبدادی، تصرف اموال مردم، شبه اروپایی بودن، تکیه روزافزون بر "نورسیده ها" و حمله اش به مذهب». 96
با اینهمه برخلاف نقدنویسان ما که بیشترشان در تارهای پیش داوری گرفتار بوده اند و به این دلیل از فهم دنیای ساده و واقعی "حاجی آقا" بازمانده، نقدنویسان فرانسوی مشکل چندانی در درک "حاجی آقا" نداشتند. آنها از آنجا که بدون پیش داوری و ذهنی ساخته و پرداخته، کتاب را در دست گرفته اند، توانسته اند درون مایه کتاب را دریابند و کم و بیش به روح "حاجی آقا" نفوذ کنند. گیریم که میان "حاجی آقا" و چهره های شناخته شده ادبیات خودشان –یا ادبیات جهان- همانندهایی ببینند و "حاجی آقا" ی هدایت را با تارتوف مولیر و هارپاگون بالزاک یکی بگیرند. اما نه قیاسشان محل فارغ بوده است و نه برداشتشان به کلی بی پایه چه پیش و چه پس از انقلاب. هرچند که داوری های پس از انقلاب از دقت به مراتب بیشتری برخوردار بوده است. ژیلبر لازار نمونه پیش از انقلاب است که سی واندی سال پیش در نوشته ای بنام "صادق هدایت، پیشرو رئالیسم ایران" نوشت:
«هدایت با تمام قوا می کوشید که از روی پستی ها و رذالت ها پرده بردارد و آنها را نفرت انگیز و در عین حال مضحک جلوه دهد. کامل ترین اثر او در این زمینه بی شک "حاجی آقا" است. کسی نمی تواند چهره شوم و ابلهانه این پیرمرد را فراموش کند، کسی که سابقاً دکان دار حقیری بود و امروز آدمی ثروتمند و میلیونر و به معاملات عمده همه جور کالا منجمله استقلال میهنش مشغول است، مرتجع بی رحم و ریاکاری که مانند هارپاگون بسیار ممسک و خسیس است و ...». 97
آندره کلاول هم که پس از انقلاب و "حل معما" به سروقت "هدایت بزرگ" رفته، نوشته :
«حاجی آقا همین ... خشکه مقدس های ریشو، ریاکاران مساجد و دراویش دروغینی هستند که فضل فروشی شان را زیر چین های عمامه هاشان پنهان می کنند. و اینهمه در دوره ای که اسلام گرایی هنوز مذهب دولت نشده بود. اما او، صادق درخشان، همه چیز را حدس زده بود... و به این معنا در سرزمین خود به پیامبری رسیده بود»98.■ ...

* برگرفته از "کتاب نقطه"، پائیز 1376 شماره 2 سال سوم، نشر نقطه.

پانویس:
74. "حاجی آقا"، ص ص 36 و 37.
75. پیش گفته، ص 37.
76. پیش گفته، ص 37.
77. پیش گفته، ص 39.
78. پیش گفته، ص 41.
79. پیش گفته، ص 14.
80. پیش گفته، ص 41.
81. پیش گفته، ص 45.
82. پیش گفته، ص ص 46 و 47.
83. پیش گفته، ص 47.
84. پیش گفته، ص 48.
85. پیش گفته، ص 56.
86. پیش گفته، ص 95.
87. پیش گفته، ص 96.
88. پیش گفته، ص 99.
89. پیش گفته
90. "حاجی آقا"، "کتاب صادق هدایت"، گردآورنده محمد کتیرایی، سازمان انتشارات اشرفی، انتشارات فرزین، بهمن 1349، ص 361.
91. جمشید م. ایرانیان، "واقعیت اجتماعی و جهان داستان"، امیرکبیر، تهران، 1358، ص 130.
92. همانجا، ص 135.
93. تنها نقدنویس ایرانی که در این سالها به ستایش "حاجی آقا" پرداخت، حسن کامشاد است. او درباره این کتاب نوشت: (هدایت در این اثر) «از ژرف نگری، گیرایی و شکل های گوناگون (زبان) رازآمیز می گذرد و به درازگویی و پرخاشگری ژورنالیستی گرایش می یابد. اینها بن مایه های چیره در این شاهکار طنز و هجو اند». (ن ک به، حسن کامشاد، نشر دانشگاه کمبریج، انگلستان، 1966، ص 192).
94. "صادق هدایت و تجدد در ایران"، نگاهی به داستان حاجی آقا، علیرضا مناف زاده، اختر، دفتر دوم، پاییز 70، پاریس.
95. "چهارچهره"، خاطرات و تفکرات درباره نیما یوشیج، صادق هدایت، عبدالحسین نوشین و ذبیح بهروز انور خامه ای؛ کتابسرا؛ تهران، 1368، ص 163.
96. محمدعلی همایون کاتوزیان، "صادق هدایت از افسانه تا واقعیت"، مترجم فیروزه مهاجر، طرح نو، تابستان 72، ص ص 231، 232.
97. ژیلبرلازار، آثار صادق هدایت، نظریات نویسندگان بزرگ خارجی درباره صادق هدایت و زندگی و آثار او، مترجم حسن قائمیان، امیرکبیر، تهران 1343، چاپ سوم، ص 37.
98. "اکسپرس"، پیش گفته


zurück

letzte Änderungen: 13.2.2010 12:37