Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

راهگشای مشکل اقوام پلورالیسم است،

نه "تجزیه طلبی"
یادداشتی از:
حسین شاه اویسی
تهران، بهمن ماه 93 خورشیدی
اسکندر از ارسطو برای اداره
ایران کمک خواست.
ارسطو گفت: کاری کن آرا انها متفرق باشد
و بخود مشغول شوند.... .
)اخلاق ناصری(
اين نوشتار مجمل، برآنست در حد امکان از ديدگاه ناسیونالیسم پلورالیستی به مساله ملیت و قومیت در ايران بپردازد تا از اين رهگذر
ضمن راهگشايی مشکل اقوام كشورمان، زمزمه های شوم و سازهای ناساز "تجزیه طلبی"، بیگانه، كوک كرده را كه در اطرافش شنیده
می شود واكاوی كرده به علل بروز آن پرداخته و در انتها به راهکاری شايسته و اصولی برای كشورهايی، كه سرزمینشان چون ايران از
ديرباز سکونتگاه اقوام، تیره ها، اديان و مذاهب متنوع بوده و همچنان خواستار زيستی شرافتمندانه و قانونمند بدور از هر گونه تبعیض و
جداسری هستند، دست يابیم.
يکی از بن پايه های پلورالیسم همانا دموكراسی )مردم سالاری( است و از آنجا كه دموكراسی نیز در اثر برخورد آرای موافق و مخالف, در
جوامع نهادينه می شود، در راه رسیدن به اين مهم، نخستین گام شنیدن سخن مخالف در فضايی بدور از اتهام و توهین و عصبیت و
هرگونه پیشداوری تنگ نظرانه و يا يکسونگری، با ارائهی پاسخ های منطقی و گفتگوی صمیمانه و صادقانه برای رفع دوگانگیها است ،
يعنی باورمندی به سروده ی جناب سعدی شیرازی اين نماد انديشه و ادب ايران كه می فرمايد:
دلایل قوی باید و منطقی نه رگهای گردن به حجت شقی
شوربختانه از ديرباز تصورات تهی از بن پايه های خردمندانه ی نابرابری نژادها يا برتری جويی يکی بر ديگری و تبعیض قائل شدن ها و
ندانم كاريهای سلطه ورزانه،از يک سوی و شیوه های نادرست برخوردهای پیشین از دو سو، بی اعتمادی و بدبینی را بدنبال داشته به ايجاد
فاصله و تصمیمات غیر منطقی – احساسی و عجولانه كه ناخواسته در صورت ادامه دادن به گام نهادن به وادی خیانت می انجامد و پی
آمدهای سیاسی مهم وكشمکش های پرشمار به همراه آورده و خواهد آورد، در چنین كشورهايی سركوب های سیاسی، و يا اعمال
محدوديت های غیرقانونی فرهنگی بر قوم ها و انديشه های اقلیت،زمینه ی رودررويیهای نژادی و قومی و سست شدن همبستگی ملی را
فزونی می بخشد، دریابیم که هرگز با زور نمی توان در درازمدت به مصاف اندیشه رفت و پیروز شد، تنها به پیچیده تر شدن
مشکل کمک می کنیم نه حل آن که در نتیجه منجر به نفاق بیشتر و یا مرکزگریزی اقوام اقلیت و فرار مغزها از کشور خواهد
كثرت گرايی
شد. )شاید بتوان پزشک و دارو، مهندس و هواپیما از کره و روسیه یا چین و.... وارد کرد( ولی آیا می توان رجال سیاسی
میهن دوست را هم بدین ترتیب وارد کرد؟ بیانديشیم كه زنان و مردان سیاسی مستقل مجرب و آزاد منش و میهن دوست از طريق
فرآيند دموكراسی پرورش می يابند نه در سايه خشونت و تبعیض و نابرابری.(درست از اينروست كه با اينگونه رفتار, ديگر قومها و يا
دگرانديشان را با دست خودمان يا می گريزانیم يا گروه ، گروه و فرقه فرقه و دل زده از يگانگی خواهیم كرد و ناخودآگاه خوراک لذيذی
برای سفره جهانخواران آماده می كنیم و بزرگترين ضربه را به جامعه و به همبستگی ملی می زنیم، البته استعمار و امپريالیزم نیز در اين
كشاكش بی تفاوت نمی نشینند بلکه نقش تشديد كننده داشته و دارند. ولی بدانیم زمینه ساز چنین وضعی نادانسته خودمان بوده ايم.
در بررسی اين رويدادها، عده ای، فراوانی ويژگی های قومها و زياده خواهی های فرا قانونی پاره ای اشخاص هر چند اندک كه خود را مدافع
حقوق اقوام معرفی می كنند با اظهار نظرهايشان و همچنین دقیق نبودن بسیاری از آثارشان را سبب مخدوش شدن خواسته های بحق و
مفهوم عام قومیت می دانند، بطوريکه هارولد رابرت می گويد : “در فرهنگی که لبریز از بی دقتی است واژه قومی نیز بیش از هر
چیز نادقیق است.” افزون بر آن از ديگر علل بروز چنین مشکلات در اين جوامع می توان به عقب ماندگی های اجتماعی _ سیاسی از
سیر تحولات انديشه در جهان پیشرفته اشاره كرد و برای درک علل اين عقب ماندگی كه بهتر است خوانده شود "عقب نگهداشتگی"،
از تاريخ ايران و جهان بیاموزيم و بیانديشیم كه هگل فیلسوف بزرگ آلمان گفت : “آنچه معقول است، حق حیات می یابد”
بايد بپذيريم كه تلقی انسان جديد از جهان و رفتار و واكنشهای او از هر جهت تغییر كرده است ، ديگر انسان امروز خود را منفعل
نمی داند و بر هر آنچه هست معترض است و بر اين باور است تا آنجا كه ممکن است می تواند منشأ تغییر و تحول باشد. تنها دو گروه
نمی توانند افکار خود را عوض کنند، دیوانگان تیمارستان و مردگان گورستان ” ، انسان امروز پر تلاش است، جويای
زندگی است نه ياد مرگ، خواستار حقوق است نه وظیفه،دوستدار دنیاست نه تارک دنیا، به راستی می توان گفت: اگرانسان گذشته مجبور
و مکلف بود، انسان امروز، آزاد و مختار است . چنین انسانهایی نخستین نیازهایشان دموکراسی است .
“ویل دورانت” در تاريخ فلسفه درباره سیر تحول فکری اروپا می نويسد : “سرپوشی كه بر فکر اروپای جوان سايه انداخته بود پس از هزار
سال كنار رفت، علم پیشرفت كرد. فیلسوف انگلیسی “بیکن” اعلام می كند: اروپا به سن بلوغ رسیده است و با اين جمله اذهان را
آماده کار و تولید می كند" . از این تاریخ باید آموخت در چنین فضايی است كه بزرگانی چون “ لوتر” بپا می خیزند تا انديشه های
جديد را تئوريزه كنند، تا به قرائت های نو حتی از كتاب مقدس دست يازند و ديگر به طبیعت به سان شیی بی ارزش و ناپايدار ننگرند، در
پی اين بیداری يا اينگونه دينداری و تجديد حیات از جبر و بی خردی بود كه کار وتلاش و فراگیری و دریافت رموز طبیعت، نزدیکی
به خدا محسوب شد و جسورانه و پرافتخار پای بر افلاک نهادند و اكنون هم،جهان پیشرفته در میادين علمی باز هم با سرعتی تحسین
برانگیز بی باكتر از همه زمانها به پیش می تازد با اينهمه باز هم ورود هر كه را كه مهارتی ويژه دارد به كشورهای خود، خوش آمد می
گويند, )با اندوه ما پرورش داده، فراريشان می دهیم آنها بهره برداری می كنند(. درچنین زیر ساخت حاصلخیزی است که نوابغ
می آیند تا در میدان علمی جهان پیشرفته به مثابه قابله هایی عمل کنند تا آنچه را که روح زمان باردار آن است بیافرینند.
در چنین فضايی است كه فرزند زمان خويش “ دکارت ” زاده می شود و خرد را به تخت می نشاند، “ ولتر” ارزش کار و کار کردن
و مدارا را تبیین می كند .
هگل، کانت، مارکس، شوپنهاور، نیچه، اگوست کنت و روسو … . وارد اين فضای فکری ساخته و پرداخته می شوند و بر اين بستر
فراهم آمده، خردگرايی، دانش، كار و آفرينش به هم می آمیزند و سنفونی رشد و توسعه آغاز می شود.
به موازات اين سیر پیشرفت در جهان، سرزمین ما ايران در دوران انحطاط به سر می برد و همچنان ما فرورفته در منقولات و سرگرم
بخود، فقر، گرسنگی، قتل وغارت ملت را تهديد میکرد . در سینه تاريخ است، روزی ناپلئون به فتحعلیشاه تذکر می دهد که با اندیشه
قبیلگی نخواهد توانست زندگی در جهان امروز را ادامه دهد . ولی گوشی نبود بدهکار . اين دوران كه مصادف است با سده
نوزدهم، ايران در خواب ژرف بی خبری به سر می برد و رجال شايسته و كاردان، مستقل و میهن پرست خانه نشین. از ضعف و بی خبری و
بی لیاقتی حاكمان مستبد و فاسد و بريده از مردم، دولتهای متجاوز روس و انگلیس با اعمال سیاست های استعماری قراردادهای خفت بار
نظامی، سیاسی و اقتصادی به ملت ايران تحمیل كردند، استانهای شمالی فراسوی ارس )آران و شروان( از ايران جدا می شوند، در غرب
پراكندگی در سرزمین های كردنشین و در شرق تکه تکه كردن خراسان بزرگ و در جنوب خلیج فارس اشغال و دچار تشتت می شود اين
است نتیجه مناسبات و حاكمیت استبداد بريده از مردم.
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
در هنگامه ای اين چنین، بزرگمرد فراهانی “قائم مقام ” به صدارت می رسد، مردی كه بر آنست ايران و ايرانی را نجات دهد، ولی روابط و
مناسبات حاكم بر جامعه فاسدتر از آن بود كه برنامه های قائم مقام مقبول افتد . از میانش برداشتند . تا اينکه سالها بعد “ امیرکبیر” بر
مسند می نشیند اين دومین ستاره شب چند صد ساله ایران درخشیدن گرفت . امیر كبیر شجاع و آگاه در پاسداری از هويت ملی،
انسجام اقوام ايرانی و استقلال سیاسی ايران و مبارزه با فساد و تلاش دراصلاحات سیاسی و فرهنگی منشأ خدمت شد، او را هم, چون
استادش قائم مقام با توطئه سفلگان بیگانه پرست و شاه سست عنصر خاموش كردند .
این زخم ها باید چیزی را بما بیآموزاند، تا چه اندازه درست است اينکه: “جایی در زمان، ما ایستادیم و فاجعه رخ داد ” . و
امیركبیر را خاموش كردند، آيا جز فقر فرهنگی كه ارثیه ی شوم استبدادزدگی است می توان عاملی بر اينهمه عقب ماندگی هايمان يافت؟
اروپا رفت و ما ایستادیم ! جامعه استبداد زده ی توسعه نیافته: بسیاری از فضائل پلورالیسم) كثرت گرايی( را بر نمی تابد و كسانی چون
قائم مقام و امیرکبیر كه حاكمیت ملی، قانونمندی و تفکیک قوا را از اركان دموكراسی می دانستند و به استقلال واقعی در انديشه و عمل
باور داشتند حذف میشوند . نگاهی به تاريخ استبداد در جهان گواهیست بر اين مدعا . اگر قدرت در یک طبقه یا قوم حتا اگر اکثریت
عددی هم داشته باشند جمع شود، فساد انگیز است و پیش درآمدی خواهد بود بر پراکندگی ملی. از اين ديدگاه است كه بايد
ملتها و دولتها و دينها و فرهنگها، بتوانند جسارت دركهای متنوع و متکثر داشته باشند چون مقتضای ذاتی و طبیعی انسان،
اندیشیدن است، بگذاریم صد گل بشکفد، خوش بوترین آنرا انتخاب کنیم يا همانگونه كه قرآن می فرمايد: "سخنان مختلف را
بشنویم به بهترین آن عمل کنیم." و در اين صورت است كه با طرح ديدگاهها و نقطه نظرهای اصولی نه در لفظ و شعارهای بی درون
مايه بلکه با درک نیاز و ضرورت برای رسیدن به جمع بندی صادقانهی مورد تائید همگان به وحدت واقعی برسیم كه اين امر، شدنی است
چون اختلاف ها چنان نیست كه غیر قابل حل باشند، جناب مولانا می فرمايد :
“ از نظر گاه است ای مغز وجود
اختلاف مومن و گبر و جهود”
می فرمايد : )اختلاف سه دین بزرگ اختلاف حق و باطل نیست بلکه اختلاف دیدگاه است( .
اين سخن را نه از سر احساس كه از روی خرد ، منطق و عشق به يگانگی قومها, عشق به پايندگی ايران می گويم. بايد خط پايان كشید بر
اينگونه تبعیض ها و خود برتربینی ها،اتهام زنی ها و محکوم كردن ها، خط پايانی از سر درک تازه از ماهیت اين تبعیض ها. بايد
پذيرفت كه تفاوت مذاهب مثلاً شیعه و سنی، لازمه بسط تاريخی اسلامند و قابل احترام، نه محصول توطئه اين و آن، بیش از اين برسر اين
گونه تبعیض ها نزاع كردن و اصرار كردن، هست و نیست مان بر بادست و نا رواست، بويژه اكنون كه ايجاد اختلاف بین شیعیان و پیروان
سنت در دستور كار اكید استعمار قرار گرفته است به هوش باشیم که انتخاب روش های یک سونگر که مبتنی بر درکی کثرت گرا
نباشد، از توانایی برون رفت از این دسیسه ها برخوردار نخواهد بود، زرتشت می فرماید: آفتاب باش تا نتوانی برکسی نتابی
بايد با همبستگی ملی و تکیه بر فرهنگ مدارا و خردجمعی، به دادگستری و توسعه پايدار و سازندگی متوازن مناطق میهن روی آورد.
مطمئناً با تکیه بر فرهنگ مدارا و گفتگو، ملت ايران بیش از پیش از مذهبی و غیر مذهبی از آذری، کرد، ترکمن، بلوچ، عرب زبانان
خوزستان و فارسی زبانان خراسانی و شیرازی و اصفهانی و... منسجم و متحد و بالنده در تنگناها، قادرند بیش از گذشته در برابر هر
متجاوزی يکدله برای نجات ايران در دفاع از حقوق ملت بصورت واحد قد علم كنند كه فرزندان سرافراز میهن این امر را در حماسهی
دفاع مقدس هشت ساله به اثبات رسانده اند.
پلورالیسم و فرهنگ مدارا و انسان ساز ايران، می تواند بیش از پیش پرورنده زنان و مردانی میهن پرست و مقاومی چون امیركبیر باشد كه
از شمال تا جنوب از شرق تا غرب در دفاع از جای جای میهن، سر بر می آورند كه نه تنها، به گاه نیاز میهن به رسالت خود كه دفاع از
استقلال و شرف ايرانیان و خانهی آبا اجدادی شان است پاسداری میكنند و خواب دشمنان متجاوز را آشفته كرده و خواهند كرد. بلکه در
شکوفايی علم و دانش، فرهنگ و سیاست در جهان نیز نقش آفرين بوده و خواهند بود. در جايی شنیده يا خوانده بودم در ژاپن و به هنگام
انقلاب "میجی" از تئوری يا فکری پیروی كردند كه گويا از امیر كبیر بوده است باين مضمون :
"اگر میوه یکساله می خواهید ، گندم بکارید
اگر میوه ده ساله می خواهید ، درخت بکارید
اگر میوه صد ساله می خواهید ، انسان تربیت کنید"
آنها از امیر ما آموختند و عمل كردند و ما نه تنها از او نیاموختیم، رگش را نیز زديم . جهل و فقر فرهنگی در جامعه ای كه از حاكمیت
مردم خبری نیست، بجای تربیت مردانی چون امیركبیرها به سفله پروری می انجامد و چنین فجايعی را باعث می شود. اواخر عمر قاجار در
ايران تحولات بزرگی رخ می دهد ، جامعه ايرانی آرام آرام از خواب غفلت بالاخره چشم می گشايد و واكنش خود را در قالب خیزش
مشروطه خواهی بروز می دهد . روشنفکران از هر گروه و هر عقیده به نقد حاكمیت و استبداد می پردازند كه از سوی حاكمیت قابل تحمل
نیست، غرب زدگی مطرح می شود، ماركسیسم بروز می كند، افکار میهنی و آزادی خواهی، استقلال طلبی و عدالتخواهی كه از دوره
خیزش مشروطیت مطرح شده بود، پای می گیرد و زندانها آرام آرام خانه دوم روشنفکران و آزاديخواهان و اربابان انديشه و قلم از همه
گروهها می شود و دموکراسی که چیزی جز نقد پذیری قدرت نیست و اگر دقیقتر بگوییم توزیع متوازن ثروت، قدرت , معرفت
و امکانات است، ممنوع می شود. دوره بعد و پايان جنگ جهانی دوم با پیدايش فرصتی كوتاه برای ملت ايران همزمان می شود ، در
ايندوره نهضت ملی ايران كه نمونه بارز و چشمگیر آن هرگز در تاريخ ايران با اين شکوه و درخشندگی ديده نشده بود به ويژه با مفاهیم
جديد به رهبری دکتر محمد مصدق، بزرگ مردی از تبار امیركبیر و قائم مقام، شرايط و زمینه مساعدی را ايجاد می كند تا يک بار ديگر
عنوان "ملت" را به مردم محروم و اقوام ستمديده باز گرداند و بواقع حاكمیت ملی مستقر گرديد و سیاست موازنه منفی كه گوهر
استمرار حیات تاريخی و فرهنگی همه ايرانیان است اجرا شد. او نیز در اين سرزمین استبداد زده، شوربختانه با تبانی قدرتهای بزرگ و
استبداد داخلی وابسته به زير كشیده شد به اين ترتیب حاكمیت استبدادی و امپريالیستها سومین ستاره درخشان شب چند صد ساله
ايران را بر نتافتند، پس جهل ، نفاق ، تبعیض و جداخواهی ارثیه خونین استبداد است و از بن پایه های از رشد ماندگی ما، از اين
رو است كه گفته می شود برای ملت آگاه آنقدر که آزادی ضروری است درد نان عمده نیست .
“ ارنست رنان ” سخن قابل تاملی دارد ، او“ شرط عمده تکوین هویت ملی را در پیدایش اراده با هم زیستن می داند” و چه وقت
اين اراده در میان اقوام يک ملت متجلی می شود , آنگاه که تبعیض و نا برابری در میان اجزا آن ملت از بین رفته باشد نیروی
واگرايی اگر هم موجود باشد به جاذبه همگرايی بدل شده و ملت همبسته گردد . در اين صورت ملت را می توان، همچون موزاییکی که
از اجزاء متشکله گوناگونان تشکیل شده که در رابطه اکمال متقابل با یکدیگر هستند و هویت همبسته و یگانه یی را ارائه
میدهند،دانست، بطوریکه _________رابطه این اجزا و نیازهای آنها از سوی سایر اجزاء بر اساس ضرورت و نیاز هر یک برآورده میشود،
در اينصورت گذشت زمان و سابقه تاريخی مشترک آنها نیز بیشتر در همگرايی ملت اثر داشته و درصد ادغام پذيری عناصر تشکیل دهنده
ملت )اقوام و اقلیت ها و احاد مردم( را بالا می برد و چنین مجموعه ای تا مرز جدا ناشدن از يکديگر به رغم “ تبر تقسیم های استعماری
استالینی” و علی رغم میل جهانخواران ، به عنوان يک ملت يکپارچه، يگانه، پويا ، زنده و زايا در عین گونه گونی عناصرش تجلی می يابد.
"باید میزان رای ملت باشد" كه اين امر در دموكراسی های راستین جهان نهادينه شده و جزيی از ناخودآگاه نظام سیاسی آنها است.
پس موضعگیری های تند يا خام و نه سنجیده كه، سبب شکاف در يگانگی ملت شود از هر طرف كه مطرح شود محکوم است و ما را به
ناكجا آباد می برد. بايد با تلاش همگانی به اين نکته برسیم كه عدالت زمانی محقق می شود که توزیع عادلانه ثروت و قدرت و
امکانات در بین کلیه ایرانیان از زن و مرد بر مبنای نیازها صورت پذیرد و در تصمیم سازی های کلان کشور، براساس
شایستگی نه رابطه، نقش و سهم داشته باشند.
آیا تاکنون ثابت شده است، برای مثال کردان غیور، این پاسداران راستین مرز و بوم ایران، این شکل دهندگان نخستین
ایران، این مروجان زبان پارسی یا هم میهنان آذری این بنیان گذاران مشروطه خواهی این پرورش دهندگان شیخ محمد
خیابانی و ستارخان ها یا هم میهنان بلوچ و خراسانیان دلیر که سپر دفاعی ایران در برابر بیگانگان بوده اند یا ایرانیان دیگر
یا هم وطنان پیرو ادیان و مذاهب مختلف کمتر از دیگر قومها در راه پاسداری از مام میهن بزرگ خود جانفشانی کرده اند؟
از زمزمه های شوم بیگانه و تحریکات آنها بگذریم که به تبلیغ افکار پوسیده و تحریک جدایی خواهانه می پردازند که
ژاژخایی آنها تاریخی 11 - 51 ساله دارد که گوش ایرانیان راستین از این زمزمه ها پر است. بدبینی ها و بدگمانی ها نسبت
به یکدیگر را بدور اندازیم.
از اينرو برای برطرف كردن اينگونه كاستی ها در برنامه كار دولتها بايد از اصل ضرورت و نیاز پیروی شود و در رفع منطقی آن بدور از
تهديد و خشونت بکوشیم و زمینه رشد و شکوفايی آنها را فراهم آورد تا هر چه بیشتر يگانه شويم, یک عمر آدرس اشتباه رفته ایم،
دريابیم چه كسانی و با چه نیتی اين ظلم ها را با شدت و ضعف اعمال كرده اند و اين اختلاف از كدامین سوی دامن زده می شود و چه
دست آوردی برای آنها و چه هزينه ها و لطمههايی برای ملت و همبستگی میهن داشته است؟ آيا نبايد در صداقت يا ندانم كاری چنین
افرادی شک كرد؟ و یا از دیگر سوی راه رفع مشکل اقوام اين نیست كه از ترفندها و نقشه های استعمار الگو بگیريم و به غلط بکوشیم با
ساختن ملتی جعلی به نام "ملت فارس" و تايید محافل استعماری آنرا بعنوان سركوبگر مقابل ساير اقوام قرار دهیم و حکم به ستمگری
"ملت فارس" علیه بقیه اقوام بدهیم و علت العلل را به فراموشی بسپاریم. اينگونه تحلیل های غیر واقع و بی پايه و اتهام ها به هم
میهنان بهانه ای غیرعلمی بیش نیست و آبی است كه به آسیاب سوءاستفاده كنندگان و بهره برداران از تفرقه ی قومها ريخته میشود؟
براساس متون تاريخی در ايران اقوام پارسی گو داريم منطقه ای هم به نام "استان فارس" داريم همچون استان اصفهان و تهران و... ولی هرگز قومی
به نام "قوم فارس" نداشته ايم، اصطلاح "فارس" كه به مسامحه يا به عمد به جای "فارسی زبان" به كار می رود مورد توجه خاص برخی نظريه
پردازان و ستون فقرات نظريه ايست كه می كوشد تا همه كسانی را كه به فارسی سخن می گويند زير پرچم قوم ويژه ای گردآورد و آنان را
"قوم فارس" يا "ملت فارس" بنامد. واژه فارس در مفهوم سیاسی اش پديده ای است كه در صد ساله اخیر آنهم از سوی دستگاههای تئوری سازی و
دفاتر ايدئولوژيک حزب كمونیست شوروی به منظور ايجاد تفرقه در میان ملت ايران ايجاد شده است. تا پروژه "ملت سازی" يا "ملت تراشی" های
خود را به سرانجام برسانند، برای اين كار به طرف اول معادله يعنی وجود يک ملت غالب و زورگو نیازمندند تا او را در مقابل ساير اقوام قرار دهند حال
آنکه در سرتاسر ايران هیچ قوم و ملتی به نام قوم يا "ملت فارس" وجود خارجی ندارد اين كافی نیست كه شما به فارسی سخن بگوئید تا جزء به
اصطلاح "ملت فارس" محسوب شويد كما اينکه دست كم در سه كشور ديگر جهان به جز ايران زبان فارسی رايج است اما كسی آنان را
"ملت فارس" يا "ملت ایران" نمی نامد. زبان فارسی زبان فرهنگ ، ادب ، عرفان و شعر پادشاهان گورکانی ترک ها و مغول ها و هندیان و
سلاطین عثمانی روم )ترک( وبیزانس بود . اما کسی آنها را "ملت فارس" نمی نامید و ایرانی هم نمیدانست. غرض از اطلاق واژه فارس به
مردم فارسی زبان آن است كه اين كلمه را در برابر واژه "ترک" یا "عرب" یا "بلوچ" یا "کرد" قرار دهند و زبان سراسری در ايران را تا حد زبان
يکی از اقوام ساكن ايران كاهش دهند پس آنچه در ايران واقعیت دارد يک زبان ملی مشترک سراسری است كه "فارسی" است كه به هیچ قوم- تیره-
ملت و نژاد خاصی در اين سرزمین تعلق ندارد.
هم میهنان "چشمها را باید شست" تا چه وقت باید بر گوری گریست که مرده ای در آن نیست؟ تا کی باید بازیچه دست
استعمار شد؟ بکوشیم با هم حاکمیت راستین ملی، بر اساس خواست و اراده ملت به صورت پلورالیستی بدور از خشونت اجرا
شود و تحت نظارت ملت باشد, آنگاه دیگر حقوق قومها ، زنان ، کارگران، جوانان ، کودکان و در یک کلام حاکمیت ملت و
دموکراسی آرزوی دست نایافتنی و دغدغه همه گاه دلسوزان و ملت گرایان نخواهد بود.
بدانیم ملتی كه به بازشناسی هويت خود علاقه نشان دهد, ماندگاری و تمدن سازی تاريخی خود را تداوم می بخشد و در مناسبات بین
المللی نیز به پشتیبانی آرا ملت منسجم خود، قادر به اتخاذ راهبردهای سنجیده ملی در راستای حفظ منافع ملی خود در
جهان ملت ها خواهد بود. برای نیل به چنین شرايطی دو نکته قابل تامل و تفکر است .
الف : چه نباید کرد ؟ ب : چه باید کرد ؟
آنچه نباید کرد و از اهمیت ويژه برخوردار است , اینکه نباید، قومیت به مثابه ابزاری در دست نخبگان و یا گروهها و یا
روشنفکران در راستای مصلحت شخصی-سیاسی خود به کار گرفته شود , از اينرو بايد در آرامش كامل بدور از خشونت به بررسی
كامل و عالمانه و در نتیجه رسیدن به رهیافت دقیقی در جهت برطرف كردن هرگونه تبعیض جنسیتی و قومی اقدام شود. آنگاه خواهید
ديد كه چگونه معجزه همبستگی ملی رخ می نمايد.
چه باید کرد ؟ در سرزمینی چون ايران با تاريخ سیاسی پرسابقه و پیوند چندين هزار ساله با وجود تفاوتهای فرهنگی و مذهبی بعلت
وجود عواملی نظیر تاريخ مشترک، درد مشترک و احساس همبستگی ملی، انديشه ی پلورالی قانونمند، راه حل منطقی توسعهی فرهنگی
سیاسی، اقتصادی و زمینه ساز عدالت اجتماعی و برآورنده نیازها و ضرورتها و انسجام روز افزون ملی در كمال يگانگی است.
آنچه بسیار مهم است اینکه پیش داوری نکنیم بلکه باور کنیم، اقوام ایرانی در کل خود را از هر ایرانی ، ایرانی تر می دانند و
تمایل به جدایی از کشور نیز ندارند، بلکه میزان وفاداری اقوام و اقلیتها به دولت های مرکزی ، بسته به میزان سلطه جویی و
عدم توجه دولت مرکزی به این اقوام شکل گرفته و می گیرد . در جوامعی چون كشور ما باید به نقش نخبگان منتخب اقوام و
گروههای اقلیت در حاکمیت بها داده شود و از مشورت آنان بهره گرفت، تا در عرصه حکومت و نظارت اثر گذار باشند تا این
احساس در آنها بوجود نیاید که حکومت مرکزی آنها را جدا از بقیه میهن می داند.
متاسفانه امروزه دراين برخورد دو تلقی از سوی دو گروه وجود دارد كه با نگاههای متفاوت به اين امر می نگرند .
دسته یکم با شعار حفظ یکپارچگی ملی، بی توجهی به حقوق اقلیتها را در دستور دارند از آنجمله حتا از نخبگان آنها
بدلایل غیر منطقی در مشاغل کلیدی و مسئولیت های سراسری کشور استفاده نمی شود، در گزینش های ادارات و
دانشگاهها با برخورد دوگانه روبرو می شوند و...... این رفتارهای سوء ظن برانگیز، منجر به این فکر می شود که حکومت مارا
ازخود نمی داند، این گونه "مجریان" از پی آمدهای این برخوردها بی خبرندکه این گرایش های ضد ملی باعث شکاف در
میان ملت و بروز مفاهیم "خودی" و "غیر خودی" شده که در ذات خود تاسف برانگیز، خطرناک و دلسرد کننده که منجر به
بروز روحیه بی فردایی در بخش هایی از میهن مان می شود.
دسته دوم، که خودرا طرفدار حقوق اقوام و اقلیتها معرفی می کنند بدون توجه به وضعیت تاریخی سیاسی ایران و ضرورت
وجود حکومت منطقی و قانونمدارمرکزی بجای اینکه خواستار حقوق برابر با دیگر هموطنان باشند بر مسائل خودزیر
مفاهیمی چون فدرالیسم، کنفدرالیسم یا هویت خواهی و ... که هیچگونه همگونی با فرهنگ و تاریخ کشورمان ایران ندارد.
)چون شیوه حکومتی فدرال در کشورهایی که چند تکه هستند و قصد اتحاد دارند قابل پیاده شدن است ، نه کشوری مثل
ایران که بیش از هزاران سال از یگانگی و انسجام برخوردار بوده است.( پافشاری می کنند که البته و سرانجام در درازمدت
ناآگاهانه یا آگاهانه بدون اینکه بخواهندپس از مدتی به امر بر استعمار تبدیل خواهند شد. )كنفدرالیسم و هويت خواهی هم
تعبیر و تفسیر خود را دارد كه شرح آنها در اين نوشته نمی گنجد امید در آينده به آن نیز پرداخته شود(.
اينها در حالیست كه شفاف ترین راه برای سربلندی اقوام، آسایش اقلیتها، ماندگاری ایران و تداوم حیات ملی، آزادی و
استقلال همراه با توسعه متوازن و عدالت در منطقه ها و امنیت اقوام, راهبردهای پلورالیستی )کثرت گرا( است که در آن همه
ساکنان ایران در سرنوشت ایران سهیمند. اينکه پس از سالها، مصدق همچنان در وجدان جمعی ايرانیان حضور دارد، نشانهی
مقبولیت راهبردهای میهنی او بوده كه سیاستی پلورال، قانون مدار و مبتنی بر حقوق بشر را به پیش برده است. بی جهت نیست يک
آذری یک کرد یک بلوچ یک ترکمن، یک خوزستانی عرب زبان یا پارسی گوی سیستانی و تهرانی و شیرازی و اصفهانی و
خراسانی و... همه از مصدق به نیکی ياد می كنند.
به اين ترتیب مشکل تاريخی قومهای ايرانی را در فقدان حکومت های كثرت گرا بايد جستجو كرد. از اینرو قوم گرایی افراطی اقلیتها
و حتا قوم گرایی افراطی اکثریتهای عددی ، نتیجه ای جز دمیدن بر آتش جنگ هویتها، ندارد و این بزرگترین مانعی است که
جریان حرکت جامعه را از قوم مداری به سوی انسان مداری و حاکمیت ملی که لازمه تحقق جامعهی دمکرات و قانونی است ،
مختل کرده و در نهایت همبستگی ملی را مورد تردید جدی قرار میدهد و سرانجام انديشه ی مدارا ، تحمل و گذشت را كه از
ويژگیهای انديشه و عرفان ايرانی است، تبديل به خشونت و بحران زايی می كند.
حاصل سخن: راه حل مسائل قومی و ملی ايران، نه "تجزیه طلبی" بلکه كثرت گرايی يعنی در عین کثرت و در اوج قدرت به وحدت
رسیدن بديگر سخن، وجود آرا گروهها و قومها به نسبت موجوديتشان در حاكمیت و بهره برداری از امکانات طبیعی و سیاسی و اقتصادی
و فرهنگی جامعه بصورت عادلانه است، بطوريکه احتمال دست به دست شدن قدرت سیاسی میان آنها وجود نداشته باشد.چرا كه :
آزادی حقیقی آن نیست که هر چه میل داریم بکنیم
بلکه آنست که آنچه را که حق داریم آنجام دهیم
پایان__

برگشت

letzte Änderungen: 4.11.2016 12:17