Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

حزب توده ایران؛ از ظهور تا کودتای ۲۸ مرداد


رادیو فردا



بهروز کارونی

رادیو فردا به مناسبت هفتادمین سال تأسیس حزب توده ایران به بررسی دیدگاه‌های مختلف موجود در ارتباط با این حزب پرداخته و در این زمینه مصاحبه‌هایی را با افراد مختلف انجام می‌دهد.

حزب توده ايران، روز ۱۰ مهر سال ۱۳۲۰ خورشيدی از سوی شماری از اعضای گروه ۵۳ نفر، روشنفکران، فعالان چپگرا و ملی‌گرای ايران تشکيل شد.

از آن زمان ۷۰ سال می گذرد. در اين مدت، نقدهای بسياری به اين حزب در مورد وابستگی اش به اتحاد شوروی سابق، عملکرد آن در دولت قوام السطنه، جنبش ملی شدن صنعت نفت، مواجهه با دولت دکتر مصدق و بی تحرکی يا انفعال در قبال کودتای ۲۸ مرداد وارد شده است که بخش هايی از اين انتقادها را با محمد علی عمويی در ميان گذاشته ايم.

آقای عمويی پيش و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، از اعضای تشکيلات افسران حزب توده ايران و پس از انقلاب ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، عضو کميته مرکزی اين حزب بود.

وی از باسابقه ‌ترين زندانيان سياسی در ايران است که ۲۵ سال از عمر خود را در سال‌های قبل از انقلاب و ۱۲ سال پس از انقلاب را در زندان به سر برده‌ است.

از ۱۰ مهرماه ۱۳۲۰ که حزب توده پا به عرصه سياسی ايران گذاشت، ۷۰ سال می گذرد. تاسيس يک حزب هميشه به زيرساخت هايی نياز دارد، اما اين که چند نفر جمع شوند و يک حزب را تشکيل دهند کمی غیر منتظره است. آيا واقعاً می توان نام حزب را بر این تشکیلات گذاشت؟

در هفتم مهر سال ۱۳۲۰، شماری از فعالان سياسی جامعه ايران نشستی داشتند و طی سه روز درباره چگونگی جامعه، ترکيب طبقاتی و ويژگی های اجتماعی ايران بحث های طولانی کردند. آنجا حزبی پايه گذاری شد که متکی به توده مردم باشد و برای بهبود شرايط زيست مردم ايران فعاليت کند؛ ضمن دفاع از تماميت ارضی کشور نه برمبنای ناسيوناليسم بلکه بر مبنای ميهن دوستی ايرانيان.

اين رخداد تازه که با نام «حزب توده ايران» آغاز به کار کرد ابتدا به ساکن خلق نشد. در واقع، پايه گذاری حزب توده ايران ادامه فعاليت و مبارزه حزب کمونيست ايران است که در سال ۱۲۹۹ پايه گذاری شد و فعاليت های گسترده ای داشت. حزب کمونيست هم ادامه دهنده فعاليت های جنبش سوسيال دموکراسی قفقاز بود و شعبه های آن در بندر انزلی و خراسان به همت کسانی مثل حيدر عمو اوغلی و علی مسيو شکل گرفت که جامعه ايران را با مسئله تشکل آشنا کردند و اتحاديه های کارگری را به وجود آوردند.

البته رخدادهای دهه اول ۱۳۰۰ با شکل گيری ديکتاتوری رضا خان و سرکوبی عمومی هر حرکتی در جامعه ايران همراه شد؛ از جمله سرکوب جنبش خيابانی و جنبش جنگل و پسيان. حزب کمونيست هم سرکوب و تعداد زيادی از اعضای آن بازداشت شدند و عده ای مهاجرت کردند.

در سال ۱۳۱۳ مجدداً تلاشی برای تجديد سازمان حزب کمونيست به ابتکار شخص دکتر تقی ارانی که از اروپا به ايران آمده بود انجام گرفت. دکتر ارانی، ايرج اسکندری، عبدالصمد کامبخش و ديگران فعال بودند. همزمان با تجديد حيات حزب کمونيست يک محفل روشنفکری هم برای روشنگری در جامعه و تربيت يک نسل روشنفکر پديد آمد؛ محفلی که بعدها «۵۳» نفر ناميده شد.

با انتشار مجله ای به نام «دنيا»، مسايل مهم جامعه ايران مورد تجزيه و تحليل قرار می گرفت، ولی عمر آن پايدار نبود و سال ۱۳۱۶ همه افرادی که در اين محفل روشنفکری تحت رهبری دکتر ارانی کار می کردند بازداشت شدند و به زندان افتادند. برخی نيز تبعيد شدند و در همان زمان، دکتر ارانی را در زندان از بين بردند.

بازماندگان اين جريان ها در مهر ۱۳۲۰ پس از آن که رضاخان از کشور تبعيد شد و شرايط جديدی در جامعه به وجود آمد، ضرورت تشکيل حزبی که ادامه دهنده مبارزات حزب کمونيست ايران بود را احساس کردند.

البته در سال ۱۳۱۰ قانونی وضع شده بود که يک ماده آن اين بود که تشکيل سازمان هايی با نظارت اشتراکی ۳ تا ۱۰ سال محکوميت همراه دارد. بنابر اين پايه گذاران حزب توده ايران با توجه به اين موضوع و نيز اينکه جامعه ايران از نظر قانونی امکان ادامه فعاليت علنی حزب کمونيست را ندارد، تشخيص دادند که با اين نام آغاز به کار نکنند. پس با نام حزب توده ايران آغاز به کار کردند و از همان ابتدا هم آرمان و هدف خود را سوسياليسم اعلام نکردند، حال آن که شمار قابل توجهی از بنيان گذاران حزب توده ايران، کمونيست و معتقد به مارکسيسم- لنينيسم بودند اما به خوبی می دانستند هدف شان يک انقلاب ملی- دمکراتيک است و ترکيب طبقاتی جامعه ايران اساساً زمينه رشد انقلاب سوسياليستی را فراهم نمی کند.

ايران نياز داشت به انقلابی که مردم از يک سری حقوق دمکراتيک برخودار باشند، آگاهی سياسی و اجتماعی و اقتصادی شان بالا برود و طبقه کارگر و زحمتکش رشد کند تا شرايط اقتصادی مناسب طبقات مناسب برای انقلاب را فراهم کند.

به اين ترتيب اساسنامه و برنامه حزب پيش بينی شد و در روز ۱۰ مهرماه افتتاح باشگاه حزب توده ايران در خيابان فردوسی اعلام شد.

برخی معتقدند تشکيل حزب توده ايران در سال ۱۳۲۰ بيشتر با تشويق و حمايت روس ها صورت گرفت. اين انتقاد تا چه اندازه درست است؟

گوش ما از اين اتهاماتی که وارد می کنند پر است. در تمام ساليان دراز موجوديت حزب توده که ۷۰ سال از آن می گذرد، هميشه اين حزب متهم به جاسوسی برای اتحاد شوروی بوده است در حالی که به هيچ وجه چنين نيست.

تاسيس حزب توده ايران، نياز اجتماعی و نياز آن زمان ايران بود. مردم ما نيازمند داشتن يک حزب بودند تا مسايل اساسی مملکت را مطرح کند، آگاهی طبقاتی را بالا ببرد، اساسنامه ای عرضه کند و پس از مدت های مديد فعاليت جمعی را به جوانان کشور آموزش دهد. در عين حال، با شکل گيری حزب توده ايران مقدمه ای بود که احزاب ديگر هم در ايران يکی پس از ديگری شکل بگيرد.

تاسيس حزب توده ايران، نياز اجتماعی و نياز آن زمان ايران بود. مردم ما نيازمند داشتن يک حزب بودند تا مسايل اساسی مملکت را مطرح کند، آگاهی طبقاتی را بالا ببرد، اساسنامه ای عرضه کند و پس از مدت های مديد فعاليت جمعی را به جوانان کشور آموزش دهد. در عين حال، با شکل گيری حزب توده ايران مقدمه ای بود که احزاب ديگر هم در ايران يکی پس از ديگری شکل بگيرد.

محمدعلی عمویی


بنيانگذاران حزب توده گروهی از کمونيست های قديمی و گروهی ديگر از آزادی خواهان سوسيال دمکرات بودند و در راس آنها سليمان محسن اسکندری، معروف به سليمان ميرزا.

در بدو امر او به خاطر جايگاه والايی که داشت و مبارزات زيادی که در دوران مشروطيت و چه پس از آن انجام داده بود، به عنوان دبير حزب تعيين شد. از جمله شرکت کنندگان در اين مجمع که حاصل نشست آن، اعلام موجوديت حزب توده ايران بود، ايرج اسکندری و دکتر رادمنش بودند و تعداد ديگری که در تاريخ اسامی آنها موجود است.

منتقدين در مورد وابستگی حزب توده ايران به اتحاد شوروی سابق به دو موضوع مشخص اشاره می کنند؛ يکی حمايت آن کشور از حزب توده ايران در جريان انشعابی که گروه خليل ملکی و همراهانش ايجاد کردند و همچنين موضع حزب توده در قبال جريان نفت شمال از جمله در سخنان چند تن از نمايندگانش در مجلس شورای ملی و در نشريات حزبی شان.

آيا اين موارد به معنی استقلال عمل حزب توده ايران از سياست های مسکو است يا اين همسويی ناشی از تحليل خاصی بود؟

نکاتی که شما اشاره کرديد جزيی از تاريخچه حزب توده ايران است. هر حزب و جمع و حتی فرد وقتی وارد عرصه مبارزه می شود اين طور نيست که تمام کارهايش دقيقا متناسب و با ارزيابی درست از شرايط تاريخی و زمانی آن مقطع تاريخی باشد. حزب زياد فعال کرد و در جريان اين فعاليت ها اشتباه هم کرد و من اصلا منکر اشتباهات حزب نيستم. کسی که کار می کند احتمال اشتباه هم دارد.

بسياری از کسانی که منتقد حزب هستند هرگز وارد عرصه مبارزه نشدند و فقط ايراد گرفتند و انتقاد کردند، چون هدف ضد کمونيستی هدايت شان می کرد. البته کسانی هم بودند که موضع خصومت آميز نداشتند و معتقد بودند اتخاذ چنين سياستی اشتباه است. خود حزب هم در روند فعاليت سياسی اش چنين نگرشی داشت و انتقاداتی از خود مطرح کرده که در اسناد حزب هم انعکاس يافته است.

نمايندگان حزب در مجلس هم زبان و هم صدا با دکتر مصدق واگذاری امتياز نفت به آمريکا و يا مجدداً به انگليس را نفی کردند، اما بعد که مسئله پيشنهاد اتحاد جماهير شوروی برای نفت شمال مطرح شد، حزب مقايسه می کند بين پيشنهاد ۴۹ درصد و ۵۱ درصد از سوی شوروی درمقابل غارت نفت جنوب توسط امپرياليسم انگلستان و به نظرش می رسد در اين پيشنهاد منافعی متوجه منابع درآمدی ايران خواهد شد. اما تاريخ ثابت کرد ملت ايران چنين قراردادی را نمی پسندد و حزب توده ايران نبايد از چنين چيزی حمايت می کرد.

با توجه به منافع ملی و عواطفی که مردم ما نسبت به همسايه شمالی داشتند و اين که هنوز تفاوت در سياست های کشور شوراها پس از انقلاب اکتبر ملموس نشده بود، با سابقه تاريخی که رژيم تزاری نسبت به ايران داشت بايد ساليان دراز می گذشت و مفهوم قرارداد ۱۹۲۱ تشريح می شد که چگونه همه امتيازهای ظالمانه ای که روسيه تزاری بر ايران تحميل کرده بود طبق همين سند به کلی ملغی شد و هر گونه امتيازی را اتحاد شوروی کان لم يکن تلقی کرد، تا مردم ايران متوجه می شدند سياست همسايه شمالی به کلی متفاوت از چيزی است که در زمان روسيه تزاری اعمال می شد. در نتيجه موضع حزب توده در حمايت از واگذاری نفت شمال اشتباه بود.

عملکرد حزب توده ايران را در عرصه فضای سياسی ايران به خصوص زمانی که وارد معادلات سياسی شد و همراه با چند حزب ديگر با حزب دمکرات قوام تشکيل جبهه داد و در دولت او شرکت کرد ( که مورد انتقاد عده ای قرار گرفت) چگونه ارزيابی می کنيد و اين ائتلاف را تا چه اندازه درست می دانيد؟

تشکيل جبهه واحد نه فقط آن زمان بلکه در تمام تاريخ موجوديت حزب توده مورد توجه حزب بود با عناوين گوناگون «جبهه ضد ديکتاتوری»، «جبهه واحد ضد استعمار»، «جبهه خلق» و «جبهه متحد خلق».

حزب توده ايران معتقد بود با مبارزه سياسی و مطرح کردن اهداف روشنی که مورد توجه لايه های گوناگون جامعه ايران باشد، می تواند جبهه مبارزه مشترک عليه نظامی تشکيل دهد که ظاهرا ادعای مشروطيت داشت ولی تمام قوانين مشروطه را زيرپا می گذاشت. با چنين هدفی بود که حزب توده ايران همواره به تشکيل جبهه توجه می کرد.

البته بازی قوام نبايد موجب خوشبينی و ارزيابی مثبت حزب توده ايران می شد. قوام می توانست زعمای حزب ايران را فريب دهد و اين حزب می توانست تحت تاثير قوام السلطنه که منافع آمريکا و انگليس مورد توجه اش بود قرار گيرد چرا که دوستان عضو حزب ايران به شدت شيفته دمکراسی آمريکايی بودند و حتی تا پايان دوران نخست وزيری دکتر مصدق همچنان به سياست های آمريکا خوشبين بودند و معتقد بودند دمکراسی در آنجا حاکم است. آنها می توانستند اين خوش بينی را نسبت به قوام السلطنه داشته باشند، اما برای حزب توده ايران پذيرفتنی نيست که با قوام السلطنه ای ائتلاف کند که در سرکوب جنبش های آزادی بخش ايران نقش به سزايی داشت.

در دوره ای که دکتر محمد مصدق در پی دنبال جنبش ملی شدن صنعت نفت به نخست وزيری رسيد، شاهد دو دوره برخورد حزب توده ايران نسبت به دکتر مصدق و دولت اش هستيم. در دوره نخست ديدگاهی منفی نسبت به دولت او وجود داشت که مورد انتقاد بسياری از سياستمداران قرار گرفته است. اما بنابر اسناد موجود حزب توده، در دوره بعد شاهديم که سياست اين حزب به ويژه بعد از قيام ۳۰ تير سال ۱۳۳۱ تصحيح شد و ديدگاه واقع بينانه ای نسبت به دولت مصدق اتخاذ کرد. دلايل اتخاذ اين دو سياست چه بود؟

بله، اين دو دوره در تاريخچه حزب توده ايران ثبت شده است. دولت نخست دکتر مصدق ترکيبی داشت که حزب توده نمی توانست با آن موافق باشد. وجود سرلشگر زاهدی با توجه به سوابقی که داشت و وجود گلشاييان در دولت نمی توانست ترکيب دولت ملی باشد و برداشت حزب توده ايران اين بود که دکتر مصدق برای حل مسئله نفت سر کار آمده است.

از فردای روزی که او به عنوان نخست وزير ايران شروع به کار کرد، تلاش انگلستان برای حل مسئله نفت آغاز شد. هيئت های مختلفی برای مذاکره آمدند و انواع پيشنهادها را برای فريب دادن ايران مطرح کردند، ولی دکتر مصدق تسليم نشد. زمينه های مقاومت دکتر مصدق در مقابل توطئه های امپرياليسم انگلستان به چشم می خورد و در درون حزب اين مسئله مورد توجه واقع می شد. کسانی از همان ابتدا در داخل حزب با موضع گيری منفی حزب نسبت به دکتر مصدق مخالف بودند و معتقد بودند که دکتر مصدق عامل امپرياليسم نيست و نظرات ملی دارد و سابقه تاريخی حضور دکتر مصدق در حکومت ها بيانگر ميهن دوستی او است.

چنين نگرشی اگر ابتدا در حزب نادر بود ولی با گذشت زمان و با بی نتيجه ماندن تلاش هيات های انگلستان برای مذاکره و مقاومت دکتر مصدق، گسترش پيدا کرد و حتی در رهبری حزب هم نقطه نظرات جديدی مطرح شد. بيش از همه، ايرج اسکندری چنين نظری داشت، بعد هم دکتر کيانوری به همين نظر پيوست ولی آن زمان رهبری حزب در تصحيح موضع اش در اين باره بر عهده ايرج اسکندری بود.

در پی قيام عظيم مردمی ۳۰ تير ۱۳۳۱، شاه مجبور شد دوباره مصدق را به نخست وزيری دعوت کند، اما اين بار با پذيرش اختيارات مورد نظر او و اين پيروزی بزرگی برای ملت ايران بود. دکتر مصدق در يک موضع جديد قرار گرفت و دولتی که اين بار تشکيل داد با دولت قبلی اش بسيار متفاوت بود.

به نظر من اگر سياست حزب را نسبت به دوره اول دولت نخست دکتر مصدق نقد می کنيم اما نبايد از نظر دور بداريم که از ۳۰ تير سال ۱۳۳۱ حزب توده ايران وفادارترين طرفدار دکتر مصدق بود، حتی نسبت به گروه ملی هايی که در اطراف دکتر مصدق بودند.

چرا حزب توده در برابر کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ هيچ فعاليتی نکرد؛ چه از طريق هوادارانش که در کارخانه ها متمرکز بودند و چه از طريق شاخه های حزبی، سازمان جوانان و سازمان افسران حزب توده که حتی برخی از اين افسران در مناطقی حضور داشتند که می توانستند در ارتباط با کودتا کارشکنی کنند.

من اصطلاح انفعالی برخورد کردن حزب را با کوتای ۲۸ مرداد تکذيب می کنم. حزب توده ايران هر اطلاعی از تحرکات نظامی برای تدارک کودتا به دست می آورد بلافاصله به دکتر مصدق می رساند. با ابتکار و تلاش حزب توده ايران بود که کودتای ۲۵ مرداد با شکست مواجه شد. با اطلاعات دقيقی که حزب در اختيار دکتر مصدق گذاشت، نيروی محافظ خانه دکتر مصدق توانست اين شورش را خنثی کند. اما کودتاچيان تجربه کسب کردند و محدوده اطلاعات درباره زمان حرکت نيروهای نظامی را تنگ کردند.

وقتی دکتر مصدق بازداشت و زندانی شد، ما پيشنهاد داديم که حزب آماده است تمام امکانات خود را در اختيار او بگذارد تا پيامی برای مردم ضبط کند. مهندسين ما يک فرستنده متحرک را فراهم آورده بودند که به ماشينی وصل می شد و در حومه تهران به گردش درمی آمد و قرار بر اين بود که ما دکتر مصدق را از سلطنت آباد به يک محل محرمانه منتقل کنيم و در آنجا پيام دکتر را ضبط کنيم که مردم را به مقابله با حکومت کودتا دعوت کند و اين پيام بين مردم پخش شود. البته اين فرستنده، تهران و بعضی شهرها را هم پوشش می داد. ولی دکتر مصدق نپذيرفت.

برخی از منتقدين منکر اين مسئله می شوند که حزب اطلاعاتی درباره کودتا در اختيار دکتر مصدق قرار داد اما خاطرات دکتر شايگان ختم کلام است و او در کتاب خاطراتش نوشته است که روز ۲۷ مرداد وقتی به منزل دکتر مصدق می رفت دو نفر جلو آمدند و گفتند از طرف حزب توده ايران پيامی برای دکتر مصدق دارند، ولی به او دسترسی ندارند.

آنها گفته بودند که اگر ممکن است دکتر شايگان اين پيام را به دکتر مصدق برساند. دکتر شايگان می گويد اين پيام را گرفت که در آن گفته شده بود حزب توده ايران با تمام توان خود در اختيار شما است و توان بسيج مردم را دارد ولی نه تانک دارد نه توپ و اينها در اختيار دولت است. اگر دکتر مصدق از امکانات نظامی خود استفاده کند و همچنين پيامی هم بدهد، حزب توده مردم را بسيج و با شعار «زنده باد دولت ملی دکتر مصدق» حرکت می کند.

برای من مفهوم است چرا دکتر مصدق اين پيشنهاد را نپذيرفت چون او به حزب توده خوش بين نبود. برخی می گويند روحيه او اجازه نداد مردم کشتار شوند ولی من معتقدم او بين همکاری با حزب توده ايران و آمدن حکومتی که وابسته به دربار بود، دومی را انتخاب کرد و انقلاب ايران چند دهه به تاخير افتاد.

دوستان ملی ما همچنان به دوره اول دولت دکتر مصدق و موضعی که در مطبوعات حزب توده عليه دکتر مصدق منتشر می کرد، اشاره می کنند ولی چشم شان را به همکاری صادقانه حزب در جهت حمايت از دکتر مصدق و اطلاعات دقيقی که در اختيار او قرار می داد، می بندند. دوستان اصلا نمی گويند کودتای ۲۵ مرداد چگونه با شکست روبرو شد.

از ابتدا مشخص بود که هدف کودتای ۲۸ مرداد چيست. البته درست است که حزب سلاح سنگين نداشت اما چرا خود حزب به طور مستقل برای مقابله با کودتا به خيابان نيامد؟

درست است که حزب يک سازمان نظامی داشت و ما حدود ۵۰۰ نفر عضو در سازمان نظامی داشتيم ولی بيشتر اينها يا دانشجو بودند يا مهندس، پزشک و افسران اداری و تعداد کمی افسر رزمی داشتيم. ۱۷ نفر از دانشکده افسری در سازمان نظامی حزب بودند که از اين ۱۷ نفر فقط سه نفر افسر رزمی بودند.

آقای (غلامرضا) نجاتی در کتاب خود گفته است: تعدادی از افسران ملی، کلت شان را به کمر می بندند و بيرون می آيند ولی می بينند هيچ خبری نيست و با آه و افسوس به خانه خود برمی گردند. ما انتظار سازمان نظامی منسجمی مانند سازمان حزب توده را از ملی ها نداشتيم، اما دولت ملی مصدق می توانست با ارسال پيام مردم را به خيابان بکشد.

همان موقع روزنامه «شاهد» و «نيروی سوم» نوشتند که حزب توده در پشت اين کودتا می خواهد خودش کودتا کند. اگر حزب به طور مستقل به خيابان می آمد، آيا بهانه به دست بقايی و خليل ملکی نمی داد که بگويند مگر ما نگفتيم اين ترفندی است که حزب توده می خواهد کودتا کند. ما هم از ملی ها می خورديم و هم از حکومت کودتا و درباری ها. امکان داشت که ما بدون موافقت دکتر مصدق به تنهايی اقدام کنيم چون اعضای حزب قتل عام می شدند بدون اين که يک درصد شانس موفقيت وجود داشته باشد. ما می توانستيم در کار کودتاچيان اخلال کنيم و برخی از رهبران کودتا را از ميان برداريم، می توانستيم زاهدی و برخی ديگر از فرماندهان را ترور کنيم، ولی اگر همراه چنين اقدامی برنامه عملی سياسی وجود نداشت اينها بی حاصل بود.

به نظر من موضع حزب به هيچ وجه انفعالی نبود و تا جايی که توان داشت کمک کرد و اطلاعات دقيق درباره کودتا دراختيار دکتر مصدق گذاشت اما او موضع اش را در ۲۷ مرداد تعيين کرد؛ وقتی سوليوان به ديدار دکتر مصدق رفت و اعلام کرد با شرايط نا امنی که در خيابان های تهران برای آمريکايی ها پديد آمده ديگر نمی توانيم اينجا بمانيم و ايران راترک می کنيم. دکتر مصدق در حضور سوليوان به فرماندار نظامی تلفن زد و گفت هر گونه تظاهرات را سرکوب کنيد و ما در ۲۷ مرداد بزرگترين آسيب را ديديم.

به روايتی حدود ۶۰۰ نفر از کادرهای حزبی روز ۲۷ مرداد بازداشت شدند و ارتباطات گسيخته شد. ولی با اين همه اگر پيامی از طرف دکتر مصدق از راديو پخش می شد بدون ترديد حزب می توانست نيروی ارزنده ای را به ميدان بياورد و با هواداران دکتر مصدق همراهی کند.



منبع: رادیو فردا، 10 مهر 1390



نامهء سرگشادهء نورالدین کیانوری به آیت الله خامنه‌ای


به روز شده: 19:56 گرينويچ - 29 ژانويه 2012 - 09 بهمن 1390
آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران
با سلام و شادباش، بمناسبت یازدهمین سالگرد‌انقلاب شکوهمند اسلامی ایران

حضرت آیت‌الله!

من در نظر داشتم که این نامه را پیش از نامه‌ای که در چهاردهم مرداد ماه ۱۳۶۸ به حضورتان نوشتم، بحضورتان بفرستم، اما در آن هنگام اینجور اندیشیدم که یادآوری این جریانات دردناک شاید سودی نداشته باشد و از این رو تنها به درخواست بنیادینم بسنده کردم. متاسفانه تاکنون که بیش از ۶ ماه از آن زمان می‌گذرد، هیچگونه اثری از برآورده شدن همه و یا دست کم کمی هم از درخواست‌هایم هویدا نشده‌است و آنجور که از نمونه‌های کنونی می‌توان دید، امیدی هم به آن نمی‌توان داشت. از این رو، بر آن شدم اکنون که دوستانم و من باید در این بیغوله بپوسیم، دست کم درد سنگین دل خود را درباره آنچه بر ما گذشته است بنویسم. شاید در سرنوشت دیگران که پس از این مانند ما گرفتار خواهند شد، پیامد مثبتی داشته باشد.
روز‌‌پنجشنبه ۱۵ بهمن ماه، بعدازظهر بدون اینکه ما را پیش از آن آگاه کرده باشند، نمایندگان کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد به اطاق (علی عموئی و من) وارد شدند و از ما خواستند که اگر نظریاتی داریم که مربوط به حقوق بشر می‌شود، به آنها بگوئـیم.
من به زبان فرانسه که برای آنان هم قابل فهم بود گفتم که مهمترین اصول حقوق بشر که در اعلامیه جهانی ذکر شده است در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران دقیقا در نظر گرفته شده است. اما متاسفانه در جریان عمل برخی مراجع قضائـی به این مواد بسیار مهم توجه نکرده و آنها را زیر پا می‌‌گذارند. در مورد ما متهمان بازداشت شده توده‌ای هم چنین بوده است.من به آنان ‌گفتم که خودم چندی پیش در این مورد به رهبر کشور‌ شکایت نامه‌ای نوشته‌ام و رونوشت آنرا به شما می‌دهم. برای آنکه برای مقامات زندانی که بر خلاف عرف بین‌المللی همراه آنان بودند سوءتفاهم نشود، یک رونوشت دیگر از آن نامه را که در ۱۴ مرداد به شما نوشته بودم، به ایشان دادم.
در پاسخ این سئوال که شکنجه شده‌ام، پاسخ مثبت دادم، ولی از ‌گفتن جریان دردناکی که در این نامه به آ‌گاهی شما می‌رسانم، خودداری کردم.
براستی هنگامیکه مواد قانون اساسی میهنمان را که خود شما هم در تدوین آن فعالانه و موثر شرکت داشته‌اید و ما بطور دربست آنرا پذیرفته‌ایم و امروز هم مورد پذیرش ماست در مورد حقوق و آزادی‌های افراد و بویژه در آن بخش که مربوط به حقوق بازداشت شد‌گان است، می‌خوانم و آن‌ها را با آنچه بر ما ‌گذشته و هم اکنون می‌‌گذرد، برابر می‌کنم، بی‌اندازه شگفت‌زده شده و می‌اندیشم که مبادا در سایر بخش‌های زند‌گی سیاسی و اجتماعی مردم و بویژه حقوق اقتصادی و اجتماعی توده‌های ده‌ها میلیونی محرومان کشورمان هم جدائـی و دوری میان شعارها و کردارها همین اندازه باشد!
هنگامیکه در اصل ۲۳ قانون اساسی خوانده می‌شود که تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمی‌توان بصرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد. اما در عمل می‌بینیم و در دادنامه‌های دادستان انقلاب که در آن برای ما درخواست محکومیت اعدام شده است، می‌خوانیم که یکی از مواد عمده: ( تبلیغات ضد اسلامی از طریق اشاعه فرهنگ ماد‌ی‌‌گرایانه مارکسیسم ) نوشته شده است، چطور ممکن است شگفت‌زده نشد؟
یا حتی بر اساس اصل ۳۲ که می گوید هیچکس را نمی‌توان دستگیر کرد، مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند.اما اکنون حضرت آیت‌الله اجازه بفرمائـید این اصل بسیار درست را با آنچه بر سر من و بستگانم ‌گذشته است، برابر نهم. من از شیوه بازداشت دیگران آ‌گاهی ندارم، اما آنچه بر ما ‌گذشته است باندازه بسنده ‌گویا است. صبحدم روز ۱۷ بهمن ماه ۱۳۶۱ ساعت ۴-۵/۳‌ پس از نیمه شب ‌گروهی از پاسداران با بازکردن در خانه به اطاق خواب ما در منزل دخترمان ریختند و دستور دادند که من فورا لباس بپوشم. این آقایان تنها حکم بازداشت مرا در دست داشتند. اما نه تنها مرا، بلکه همسرم را هم بدون داشتن حکم بازداشت کردند. به آنهم بسنده نکرده دخترمان را هم که در کارهای سیاسی ما نه سر پیاز بود و نه ته پیاز، او را هم بدون حکم، بازداشت کردند. تصور نفرمائید که به اینهم بسنده کردند، نه! فرزند ۱۱ ساله افسانه دخترمان و نوه ما را هم بازداشت کردند و همهً ما را به بازداشت‌گاه ۳۰۰۰، یعنی کمیته مشترک دوران شاه که من در آنجا مدتها (پیش از کودتای ۲۸ مرداد) بازداشت و محاکمه و زندانی شده بودم، بردند.
پس از آزاد شدن افسانه دخترمان (که پس از شکنجه و یکسال و نیم زندانی بدون محکومیت آزاد شد) معلوم شد که آقایان بازداشت‌کنند‌گان، در غیاب ما خانه را "غارت" کردند. هر چیز ‌گرانبها را از سکه‌های طلای متعلق به افسانه (سکه‌هایی که طی سال‌ها بمناسبت اعیاد و روز تولد خود از بستگانش دریافت کرده بود) ‌گرفته، تا مقداری اشیاء قیمتی که من در سفرهای خود بعنوان هدیه دریافت کرده بودم، تا حتی مدارک تحصیلی من (از تصدیق ششم ابتدائـی ‌گرفته تا تا بالاترین سند علمی من که حکم پروفسوری آکادمی شهرسازی و معماری جمهوری دمکراتیک آلمان بود)، به غارت بردند و تاکنون که ۷ سال از آن زمان می‌‌گذرد، با وجود ده‌ها بار درخواست افسانه و من، اصلا کوچکترین اثری هم از آنها پیدا نشده است. ظاهرا آقایان بازداشت‌کننده ما، این اشیاء ‌گران بهاء را بعنوان غنائم‌ جنگی در جنگ مسلمانان علیه کفار برای خود به غنیمت برداشته‌اند.
این بود "پیش‌درآمد" بازداشت ما. از این پس، "نمایش دردناک" آغاز و "پرده به پرده" دنبال می‌شود.
از آنسو اصل ۳۵ قانون اساسی مبتنی بر منع شکنجه است. جای بسی تاسف است برای ‌گذشته و جای بسی نگرانی است برای آینده که این اصل ‌گران‌بها زیر پای برخی مسئولان له و لورده شده و احتمالا در آینده هم خواهد بود. در مورد اکثر بازداشت شد‌گان از همان روز اول بازداشت و در مورد من چند روز پس از بازداشت، شکنجه به معنای کامل خود با نام نوین "تعزیر" آغاز ‌گردید.شکنجه عبارت بود ‌‌از شلاق با لوله لاستیکی تا حد آش و لاش کردن کف پا. در مورد شخص من در همان اولین روز شکنجه آنقدر شلاق زدند که نه تنها پوست کف دو پا، بلکه بخش قابل توجهی از عضلات از بین رفت و معالجه آن تا دوباره پوست بیآورد، درست ۳ ماه طول کشید و در این مدت هر روز پانسمان آن نو می‌شد و تنها پس از ۳ ماه من توانستم از هفته‌ای یکبار حمام رفتن بهره‌‌گیری کنم.
نوع دوم شکنجه که بمراتب از شلاق وحشتناک‌تر است، دستبند قپانی است. تنها کسی که دستبند قپانی خورده می‌تواند درک کند که دستبند قپانی آنهم ۱۰ - ۸ ساعت متوالی در هر شب، یعنی چه؟ در مورد من، پس از اینکه شلاق اولیه که با فحش و توهین و توسری و کشیده تکمیل می‌شد سودی نداد، یعنی آقایان نتوانستند در مورد دروغ شاخدار ساخته شده که در زیر آنرا شرح خواهم داد از من تائـیدی بگیرند، مرا به دستبند قپانی بردند. ۱۸ شب پشت سر هم مرا ساعت ۸ بعدازظهر به اطاقی واقع در اشکوب دوم می‌برند و دستبند قپانی می‌‌‌ز‌دند و این جریان تا ساعت ۶ - ۵ صبح یعنی ۹ تا ۱۰ ساعت طول می‌کشید. تنها هر ساعت مامور مربوطه می‌آمد و دست‌ها را عوض می‌کرد. چون ممکن است شما ندانید که دستبند قپانی چگونه است، آنرا توضیح می‌دهم.
این شکنجه عبارت از اینست که یک دست از بالای شانه و دست دیگر را از پشت بهم نزدیک می‌کنند و بین مچ دو دست یک دستبند فلزی زده و با کلید آنرا تن‌ می‌کنند. درد این شکنجه وحشتناک است‌. طی ۱۸ شب که من زیر این شکنجه قرار داشتم و دو بار هم در تعویض ساعت به ساعت آن "غفلت" شد و از ساعت ۱۲ نیمه شب تا ۵ صبح به همان حال باقی ماندم. علت اینکه چرا اینقدر طول کشید این بود که من به آنچه می‌خواستند به "زور" اعتراف کنم، تسلیم نشدم. من ۱۸ کیلو ‌گرم از وزن خود را از دست دادم و تنها پوست و استخوان از من باقیماند، تا آن حد که بدون کمک یک نفر حتی یک پله هم نمی‌توانستم بالا بروم و برای رفتن به دستشوئـی هم محتاج به کمک نگهبان بودم.پیامد این شکنجه وحشتناک که هنوز هم باقیست، اینست که دست چپ من نیمه فلج است و دو انگشت کوچک هر دو دستم که در آغاز کاملا بی‌حس شده بود، هنوز نیمه بی‌حس هستند. یادآوری می‌کنم که من در آن زمان ۶۸ ساله بودم.
همسرم مریم را آنقدر شلاق زدند که هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابیدن کف پاهایش درد می‌کند. البته این تنها شکنجه "قانونی" بود که به انواع توهین و با رکیک‌ترین ناسزا‌گوئـی‌ها تکمیل می‌شد (فاحشه، رئـیس فاحشه‌ها و ...) آنقدر سیلی و توسری به او زده‌اند که ‌گوش چپ او شنوائیش را از دست داده است. یادآور می‌شوم که او در آن زمان پیر زنی ۷۰ ساله بود.
خواهش می‌کنم عجله نفرمائید و نیاندیشید که بدترین نوع شکنجه (تعزیر) همین بود. نه، از این بدتر هم دو نوع دیگر بود.
نوع اول شکنجه جسمی بود و آن اینجور بود که فرد را دستبند قپانی می‌زدند و با طنابی به حلقه‌ای که در سقف شکنجه‌خانه کار ‌گذاشته شده بود آویزان می‌کردند و او را به بالا می‌کشیدند، تا تمام وزن بدنش روی شانه‌ها و سینه و دست‌هایش فشار غیر قابل تحمل وارد آورد. درد این شکنجه نسبت به دستبند قپانی ساده شاید ده برابر باشد. حتی افراد ورزیده‌ای مانند دوست عزیز ما آقای عباس حجری که ۲۵ سال در زندان‌های مخوف شاه مردانه پایداری کرد، چندین بار از هوش رفت. آقایان به این هم بسنده نکرده و او را مانند تاب تلو تلو می‌دادند. دوست هنوز زنده ما آقای محمد علی عموئـی که با آقای حجری و ۵ جوانمرد دیگر از سازمان افسری حزب توده ایران پس از کودتای امریکایی - انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بزندان افتاده و مانند یارانش ۲۵ سال در همه زندان‌های مخوف شاه معدوم مردانه پایداری کرد، شاهد زنده این شکنجه‌هاست. البته نه شاهد دیدار، بلکه خود او زیر این شکنجه‌ها قرار ‌گرفته است. آقای عباس حجری که مردی ورزیده بود در اثر این شکنجه وحشتناک، دست راستش تا حد ۴/۳ فلج شده بود تا آنجا که نمی‌توانست با آن غذا بخورد.
مرا مسلما به علت آنکه دیگر جانی برایم باقی نمانده بود از این شکنجه معاف داشتند.
نوع دوم، شکنجه روحی بود. این نوع شکنجه که در مورد من عملی شد، از همه شکنجه‌های دیگر دردناکتر بود. این شکنجه چگونه بود؟ پس از اینکه آقایان از تحمیل اعترافات به من با شکنجه‌ها و با‌‌هدفی که در بالا شرحش را دادم، ناامید شدند، ۳ بار مرا زیر این "آزمایش" قرار دادند. بار اول مرا به اطاق شکنجه بردند. مریم همسرم را که چشمش را بسته و دهانش را با دستمالی که در آن فرو کرده بودند، بسته بودند روی تخت شلاق خوابانده و دهان مرا هم ‌گرفتند و در برابر چشم من به پای لخت او شلاق زدن را آغاز کردند. این جریان پیش از شلاق‌زدن‌های شدید مریم که در بالا یادآور شدم بود. آقایان برای اینکه دست خود را به یک چنین کار ننگینی که بدون تردید قابل دفاع نبود، آلوده نکرده باشند، یکی از افراد توده‌ای، بنام "حسن قائـم‌پناه را‌‌‌که برای فرار از فشار، تن به پستی داده بود، مامور شلاق زدن کردند. پس از نشان دادن این منظره، مرا به پشت در سلول شکنجه‌‌گاه بردند و به زمین نشاندند و از من اعتراف می‌خواستند تا شلاق زدن به پای همسرم را که من صدای ضربات شلاق و ناله همسرم را می‌شنیدم، پایان دهند. پس از چند دقیقه (؟) چون من حاضر به پذیرش آنچه از من می‌خواستند، نشدم (قبول طرح کودتا) مرا به سلول خودم بر‌گرداندند.
این بود یک نمونه از انجام اصول مربوط به حقوق افراد در قانون اسلامی جمهوری اسلامی در "عمل".

حضرت آیت‌الله
من اکنون ۷ سال است که زیر چوبه دار ایستاده‌ام. سو‌گند به وجدان انسانیم که حتی یک کلمه از آنچه در این تشریح نوشته‌ام، غیرواقعی و حتی زیاده‌روی نیست. باز هم خواهش می‌کنم عجله نفرمائـید. این داستان هنوز ادامه دارد. چون من باز هم تسلیم نظریات آقایان نشدم، بار دوم - باز هم مرا به اطاق شکنجه بردند. این بار دخترم افسانه را خوابانده بودند و همان فرد پست در برابر چشم "آقایان" مشغول به شلاق زدن به پای برهنه او بود. باز هم مرا پشت در نشاندند و به ‌گوش کردن ناله‌های دخترم مجبور کردند و از من خواستند که خواسته آنانرا بپذیرم و چون حاضر نشدم بار سوم باز هم مرا شبی به اطاق شکنجه بردند. این بار همسرم مریم را دستبند قپانی زده و به سقف آویزان کرده بودند. او پاهایش هنوز روی زمین بود. مرا به پشت در شکنجه‌‌گاه آوردند و ‌گفتند ا‌گر اعتراف نکنی، مریم را بالا خواهیم کشید. چون من حاضر به اعتراف نشدم دستور دادند که مریم را به بالا بکشند. من تنها صدای ناله‌های مریم را که چون دهانش با دستمال بسته بود، بطور مبهم شنیدم. پس از مدتی آقای "یاسر" که در درون شکنجه‌‌گاه بود فریاد زد متهم از حال رفته، دکتر را بیآورید و مرا به سلول خود بر‌گرداندند.
برای اینکه از حقیقت‌‌گوئـی دور نشوم، پس از چند هفته که بازپرسی‌ها بطور کلی در بخش عمومی‌اش پایان یافته بود، بازپرس مستقیم من آقای "مجتبی" به من ‌گفت که این جریان سوم یک صحنه سازی بود و ناله‌ها را هم "یاسر" با صدای زنانه و مبهم می‌کرده است. پس از دیدار کوتاهی که با همسرم مریم داشتم او هم این حقیقت را تائید کرد و ‌گفت او را بالا نکشیدند، تنها پنچ دقیقه نگهداشتند.
حضرت آیت‌الله
آیا همه این اعترافات در چارچوب "تعزیرات" اسلامی می‌‌گنجد؟ همانجور که یادآور شدم، همه این شکنجه‌ها برای این بود که از افراد برجسته حزب توده ایران این اعتراف دروغ را بگیرند که ‌گویا حزب توده ایران تدارک یک کودتای مسلحانه برای سرنگون ساختن نظام جمهوری اسلامی ایران را می‌دیده؛ تدارک کودتائـی که قرار بود در آغاز سال ۱۳۶۲ عملی ‌گردد. به دید من، آقایانی که این دروغ شاخدار را ساخته بودند و این‌همه شیوه‌های غیر انسانی را برای ‌گرفتن تائید برای این دروغ شاخدار ساخته‌‌‌ بودند، این انگیزه را داشتند که "دلیلی" برای درهم شکستن حزبی که در چهار سال فعالیت قانونی خود، علیرغم انواع فشارها، هم از طرف نظام جمهوری اسلامی و هم از سوی نیروهای ارتجاعی و سایر ‌گروه‌های راست و چپ‌نما همواره و بطور تزلزل ناپذیر از انقلاب بی‌دریغ و با همه امکانات دفاع کرده و در همه رفراندوم‌های نظام با رای مثبت شرکت کرده‌است، "توجیهی مردم پسند" بسازند.
دلیل بدون پاسخ برای این دید من، جریان بازجوئـی شاهد زنده و حاضر آقای محمد علی عموئی است که نه تنها امروز، بلکه بارها و برای اولین بار چند سال پیش تمام جزئیات بازجوئـی وحشیانه و غیرانسانی را که از او و از آقای عباس حجری بعمل آمده را در نامه‌ای در حدود ۴۰ صفحه بوسیله حجت‌الاسلام ناصری، نماینده حضرت آیت‌الله منتظری، برای ایشان فرستاده‌اند و از آن پس هم در موارد بی‌شمار هر‌گاه فرصتی پیدا شده، همه مطالب را باطلاع مقامات ‌گونا‌گون رسانده‌اند.
جریان چنین بود که از سوی بازجویان به آقای محمد علی عموئی و عده‌ای دیگر از کادر رهبری حزب تکلیف می‌شود که ‌گزارش دروغی و ساختگی در این باره که حزب توده ایران (هیات دبیران کمیته مرکزی که در فاصله میان دو پلنوم همگانی افراد کمیته مرکزی، بالاترین مقام رهبری حزب است) در یکی از چند هفته پیش از بازداشت تصمیم ‌گرفته‌است که تدارک کودتائـی را که در بالا شرح دادم، بدهند. به دلیل عدم پذیرش آقای عموئـی و دیگران، آنان را در زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها قرار می‌دهند. آقای عموئـی، یعنی کسی که در دوران طاغوت نه تنها ۲۵ سال، یعنی تقریبا تمام جوانی خود را در زندان‌های مخوف رژیم شاه ‌گذرانده و شکنجه‌های جسمی عجیب و غیرقابل تحمل را تحمل نموده و من از شرح کامل آنچه برایشان ‌گذشته است عاجزم و امیدوارم که خود ایشان یکبار دیگر این جریان را باطلاع شما برسانند. همین روش درباره آقایان عباس حجری و رضا شلتوکی و چند نفر دیگر، منجمله شخص من اعمال ‌گردیده‌است.
یکی از موارد که مربوط به آقای عباس حجری بود پیش از این شرح دادم. در مورد دیگران هم مسلما به همین جور بوده‌ است. با همین شگردها، تا آنجا که من شنیده‌ام از ۱۲ نفر از اعضای رهبری مرکزی حزب توانستند این اعتراف دروغ را کتبآ بگیرند. تنها من علیرغم همه فشارها حاضر به پذیرش این دروغ شاخدار نشدم. به من ‌گفتند که همه اعضای هیات دبیران که در بازداشت هستند، این را پذیرفته‌اند که ‌گویا حزب قرار است روز اول ماه مه (۱۱ اردیبهشت ۱۳۶۲) کودتا را انجام دهد. پاسخ همیشگی من این بود که: اولا ا‌گر همه افراد حزب هم این را در برابر چشم من بگویند، من این دروغ را نمی‌پذیرم و برآنم که آنها هم زیر همان فشارهائـی که به من وارد شده و یا بد‌تر از آن به این دروغ اعتراف کرده‌اند.
ثانیا- آیا این مسخره نیست که حزبی بخواهد با نزدیک به یکصد قبضه سلاح سبک (تفنگ) و مقداری نارنجک و یا یا دو تیربار سبک در برابر این نیروی عظیم سپاه و ارتش و پلیس و کمیته‌های انقلاب و بسیجیان کودتا کند. شما که ما را خیلی کار کشته و زرنگ می‌دانید، چگونه چنین "حماقتی" را به ما نسبت می‌دهید؟در پاسخ به من ‌گفتند که افراد دیگر (حسن قائم پناه) ‌گفته که شما از شوروی‌ها مقدار زیادی سلاح ‌گرفته و آنها را احتمالا در جنگل‌های مازندران و در بعضی باغ‌های اطراف تهران و بخشی را در خراسان مخفی کرده‌اید. پاسخ من این بود که آیا این احمقانه نیست که اسلحه از شوروی‌ها به میزان زیاد بگیریم و آن را در جنگل‌های مازندران مخفی کنیم؟ آیا من به تنهائی می‌توانم چنین کاری را انجام دهم؟ آنهم با وضع مزاجی‌ام. آیا یک نفر دیگر هم در میان این صدها بازداشت شده هست که بگوید با من در ‌گرفتن اسلحه و مخفی کردن آن کمک کرده‌است؟ یکنفر هم پیدا نشد!
ا‌گر هم شما عقیده دارید که در یکی از باغ متعلق به دوستان، در اطراف تهران سلاح‌ها پنهان شده، بروید آنها را در بیآورید. من ‌گفتم که در جریان انقلاب، روزهای ۲۱ و ۲۲ بهمن افراد حزبی که از چند ده نفر تجاوز نمی‌کردند مقداری بسیار محدود سلاح مانند همه مردم جمع کردند که همان‌‌وقت آنها را که میزان تقریبیش را در بالا ‌گفتم، در یک خانه یا دو خانه مخفی کردیم تا ا‌گر روزی ضد انقلاب توانست ضربه‌ای به انقلاب وارد سازد، ما بتوانیم با نیروی اندک خود به موازات نیروهای وفادار به انقلاب علیه نیروهای ضد انقلابی وارد عمل شویم.
ثانیا- تمام اسناد و صورت جلسات هیات دبیران، یکجا بدست شما افتاده‌است. در این صورت جلسات، نه تنها کلمه‌ای از اینکه چنین صحبتی حتی با هزار فرسنگ فاصله شده باشد دیده نمی‌شود، بلکه درست برعکس، درست چند هفته پیش از بازداشت، که از ‌گوشه و کنار می‌شنیدیم و همه رفتار مامورین تعقیب که شب و روز با ‌گروه‌های کاملا مجهز در تعقیب ما بودند احساس می‌کردیم که مقامات جمهوری اسلامی به علل سیاسی عمومی در صدد وارد آوردن ضربه‌ای به حزب ما هستند و به همین جهت در هیات دبیران باتفاق آرا‏ء تصمیم ‌گرفتیم که کادر رهبری مرکزی حزب را بطور غیرقانونی از کشور خارج کنیم و به تشکیلات کوچک مخفی حزب که مسئولیت تدارک فنی این کار را داشت ماموریت داده شد که امکانات تدارک دیده خود را آماده سازد.
حضرت آیت‌الله!
آیا این خنده‌آور نیست که کسانی را متهم به تدارک کودتا کنند که درست در همان دوران مورد ادعای آقایان اتهام زننده، این افراد می‌کوشند از کشور فرار کنند! در ‌گزارش ساختگی که به افراد رهبری زیر شکنجه تحمیل شد، درست از همین افراد بعنوان رهبران بخش‌های سیاسی - نظامی - تشکیلاتی و تبلیغاتی کودتا نام برده شده‌است و از این بالاتر، حتی لیست "کابینه" پس از پیروزی کودتا را سرهم کرده بودند که در آن ‌گویا کیانوری رئیس جمهور(!)، فلانی نخست وزیر، عموئـی وزیر خارجه و دیگری وزیر جنگ و ... .
واقعا تعجب‌آور است که چه "مغزهای داهیانه‌ای" این کمدی بی‌مزه را تنظیم کرده بودند. البته تصور نفرمائید که این نام‌گذاری‌ها تنها به این نام‌گذاری‌ها باقی مانده بود. در این دوران، در هر بخشی که من را می‌بردند از پاسداران و ... که البته بعلت داشتن چشم بند، من آنها را نمی‌شناختم یکی توی سر من می‌زدند و می‌‌گفتند: ( حال آقای رئیس جمهور چطور است؟) در همان دو سه ماه اول بازداشت، بر اثر فشارهای سنگین، من دوبار دچار خونریزی معده شدم که تنها با کمک سرم مرا از مر‌گ نجات دادند.
شب یازدهم اردیبهشت (اول ماه مه) بازجویم به من ‌گفت: ( ما همه با اسلحه به خانه می‌رویم و در انتظار کودتا خواهیم بود. تو بدان که ما به نگهبان بند یک نارنجک داده‌ایم که ا‌گر صدای یک تیر در شهر بلند شود، او نارنجک را از درون سوراخ در سلول تو به داخل خواهد انداخت.) پاسخ من با تبسم به او این بود: ( امیدوارم شب را راحت بخوابی و فردا صبح همدیگر را خواهیم دید.) جریان بدرستی مانند ‌گفته‌های من پایان یافت و روشن شد که مسئله "کودتای حزب توده ایران" بادکنکی بیش نبوده‌است.
انتقال ما به زندان اوین یکسال طول کشید. یکسال، بجای ۲۴ ساعت مندرج در اصل ۴۲ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، یعنی ۳۶۵ بار ۲۴ ساعت. در این یکسال من و همسرم و دخترم از هر ‌گونه ملاقات با بستگانمان محروم بودیم و حتی مانند دیگران هم که هفته‌ای یکبار به بستگانشان تلفن می‌کردند، نبودیم. یعنی از این حق هم محروم بودیم.

در زندان اوین
در پایان سال ۱۳۶۲ بخش عمده و پس از چند ماه بقیه زندانیان توده‌ای برای رفتن به داد‌گاه به زندان اوین منتقل شدیم. در زندان اوین بجای اینکه بر پایه پرونده‌های ساخته شده در بازداشتگاه طبق ماده ۳۲ قانون اساسی دادنامه‌ها در اسرع وقت تسلیم داد‌گاه ‌گردد، جریان بازجوئـی با همان تفصیل دوباره از اول شروع شد و همه ما مجبور بودیم که به صفحات دور و دراز پرسش‌ها پاسخ بدهیم، تنها با این تفاوت که در اینجا، تا آنجا که من آ‌گاهی دارم، شکنجه‌های بازداشت‌گاه تکرار نشد.
ولی این واقعیت را باید یاد آور شوم که در جریان بازداشتگاه و اقامت در اوین ۱۱ نفر از اعضای کمیته مرکزی حزب، که بازداشت شده بودند و اسامی آنان‌را در زیر می‌آورم، بدرود حیات ‌گفتند:
۱- آقای رضا شلتوکی
۲- آقای تقی کی منش ( این دو نفر جزو آن ‌گروه افسران توده‌ای بودند که ۲۵ سال در زندان‌های شاه معدوم مقاومت کردند.)
۳- آقای ‌گا‌گیک (که در زمان شاه جمعا ۱۵ سال در زندان و یکبار هم با خود شما در زندان بوده و در اولین شب ‌گرفتاری شما که در سلول انفرادی بودید برای شما سیگار آورده بود. بار دیگر هم که حاج آقای مصطفی خمینی، فرزند بزر‌گ امام را به زندان آوردند و بدون بالاپوش در زمستان سرد در سلول انفرادی افکندند، ‌گا‌گیک یک پتو از بالاپوش خود را برای ایشان برد و ضمنا یادآوری کرد که او ارمنی است و توده‌ای است. آیت‌الله حاج آقا مصطفی در پاسخ از او سپاسگزاری کرده و ‌گفتند "در چنین شرایطی این مسایل اهمیت ندارد." )
۴- آقای باباخانی که در زمان طاغوت سال‌ها در زندان بسر برده و مدتی هم با آقای لاجوردی در زندان مشهد بوده‌است.
۵- پرفسور آ‌گاهی، استاد فلسفه.
۶- حسن قزلچی، شاعر و نویسنده پیر مرد کرد.
۷- حسن حسین‌پور تبریزی
۸- علی شناسائـی (این دو نفر کار‌گر قدیمی بودند و هر دو پس از کودتای ۲۸ مرداد چندین سال زندانی بوده‌اند)
۹- محسن علوی - دبیر سابقه‌دار ریاضیات - (آقای علوی پس از ۲۸ مرداد زندانی شد و زیر شکنجه‌های حیوانی جلادان ساواک دست چپش بطور کامل فلج شده و به شانه‌اش آویزان بود)
۱۰- آقای انصاری از اهالی ترکمن صحرا و دکتر در علوم اجتماعی و ادبیات ترکمن در اتحاد شوروی.
۱۱- آقای رحمان هاتفی.
از مر‌گ ۱۰‌‌نفر (شماره‌های ۱۱ تا ۲) هیچ‌گونه اطلاعی ندارم و نمی‌دانم آنها زیر شکنجه و یا بر اثر شکنجه و یا در پی بیماری‌ جان سپرده‌اند. بطوری که من در بهداری زندان اطلاع پیدا کردم، هیچ‌گونه سابقه‌ای از مر‌گ آنان و یا بیماری خطرناک در بهداری زندان اوین نیست. در مورد آقای رضا شلتوکی؛ ایشان مدتی مدید مبتلا به سرطان معده بودند و به همین علت نمی‌توانستند از غذای زندان بجز نان خالی چیزی بخورند. دوستانی که با او در یک بند، در سلول‌های نزدیک به هم زندانی بودند، ‌گفته‌اند که بارها، صدای التماس او را شنیده‌اند که نان می‌خواسته و مسئول پخش غذای زندان از دادن نان اضافی به او خودداری می‌‌کرده‌است.
پس از انجام محاکمات، در تابستان ۱۳۶۴ که شرح آن را پس از این خواهم داد، چند نفری، از آن جمله آقای حجری - عموئـی - شلتوکی - باقرزاده - ذوالقدر (همه از افسران ۲۵ سال زندان کشیده دوران شاه) - بهرام دانش و دکتر احمد دانش و فرج الله میزانی را به یک اتاق در حسینه منتقل ساختند. آقای عموئـی و دیگران می‌‌گفتند که از شلتوکی ورزشکار و نیرومند جز پوست و استخوان چیزی باقی نمانده بود و پزشکان هم جز داروی مسکن کاری برای او نمی‌کردند، تا اینکه دیگر امیدی به زنده ماندنش باقی نمانده بود، او را ابتدا به بیمارستان زندان و بعدا به کمک خانواده‌اش به بیمارستانی در تهران منتقل کردند و پس از آنکه دیگر پزشکان امیدی به زنده ماندنش نداشتند، دوباره به بیمارستان زندان منتقل شد و در آنجا به وضع دردناکی جان سپرد.
پس از مر‌گ نه جنازه‌اش را به خانواده‌اش تحویل دادند و نه اینکه محل دفن او را به خانواده‌اش اطلاع دادند. حتی به خانواده‌اش غدغن کردند که مبادا مراسم عزاداری برای او ترتیب دهند. آقای عموئـی خاله زاده آقای شلتوکی است و این اطلاعات را از راه خانواد‌گی پیدا کرده‌است.
در مورد ۱۰ نفر دیگر، تنها پس از پایان محاکمات که همه ما را از سلول‌های بند ۲۰۹ به بند جدیدا ساخته شده بنام آسایشگاه، که براستی نام بسیار بی‌مسمائـی است، به سلول‌های انفرادی منتقل کردند، آقای عموئـی می‌‌گوید که ‌گا‌گیک را دیده که چون خود مستقلا نمی‌توانسته راه برود، دو نفر او را بغل کرده بودند. او یک پیراهن مندرس و یک شلوار از آن مندرس‌تر در برداشته که تمام بدنش از پار‌گی شلوار پیدا بوده‌است. پس از این تاریخ دیگر هیچیک از افرادی که ما طی چند سال دیدیم، از او خبری نداشته است. چرا او به آن حال و روز افتاده بود؟ آیا در اوین هم همان برنامه شکنجه زندان ۳ هزار تکرار شده بود؟ در هر حال این پرسش باقی می‌ماند که به کسی که در سرمای زمستان بالاپوش خود را به آیت‌الله مصطفی خمینی می‌دهد، پیروان او حتی یک پتوی پاره نداده‌اند تا آن را به کمر خود ببندد و این راه دراز را در زندان، در آن وضع در برابر چشم ده‌ها و‌‌ده‌ها مامور و کارمند عبور نکند و مورد استهزا قرار نگیرد.
این درد را به چه کسی می‌توان ‌گفت؟ تاکنون من شرمم آمده که حتی بدوستانم این را بگویم. در اینجا، برای آنکه باز هم از حقیقت دور نیفتم، یادآوری می‌کنم که آنچه مربوط به شخص من است، از بهداری زندان اوین ‌گله‌ای ندارم. چه از لحاظ مداوای عمومی و چه از لحاظ ۴ بار عمل جراحی (دوبار در بیمارستان زندان و دوبار در بیمارستان‌های تهران) در حق من کوتاهی نشده‌است. در مورد سایر زندانیان توده‌ای هم تا آنجا که من اطلاع دارم، بویژه در ۳-۲ سال اخیر ، ا‌گر نه آنچنان که در مورد شخص من بوده، ولی جای شکایت عمده‌ای نبوده‌است.
از زمان انتقال، از زندان ۳ هزار به زندان اوین تا پایان محاکمات در تابستان ۱۳۶۴ و تا چند ماه پس از آن، در سلول‌های انفرادی ۸۰/۱ متر در ۸۰/۲ متر بوده‌ایم. در برخی سلول‌ها ۳ - ۲ و در موارد کمی حتی ۵ یا ۶ نفر زندانی‌بوده‌اند. از هواخوری بکلی محروم بودیم و هفته‌ای یکبار امکان استفاده از حمام داشتیم. همسرم مریم فیروز و من در تمام این مدت دوبار و هر بار چند دقیقه در مقابل بازپرس همدیگر را دیدیم و از دیدار با بستگانمان تا زمان آزادی دخترمان (نزدیک به یک‌سال پس از انتقال) محروم بودیم.
همانجور که در ‌گذشته هم یاد آور شدم، دخترمان افسانه پس از یکسال شکنجه و بازجوئـی در زندان ۳ هزار به زندان اوین منتقل ‌گردید، بازپرسی مجددا انجام ‌گرفت و در پایان نمونه دیگری برای نمایشنامه مشهور شکسپیر بنام "هیاهوی زیاد برای هیچ" پیدا شد و افسانه بدون محاکمه و محکومیت آزاد ‌گردید و تنها دو سال از زند‌گیش تباه شد و فرزند کوچکش (۱۳ - ۱۱ سالگی) بی‌سرپرست ماند، زند‌گیش متلاشی شد و بخشی از دار و ندارش غارت شد.
در اینجا بجا می‌دانم پیش از آغاز جریان محاکمه به دو کمبود جدی در زندان‌های جمهوری اسلامی نه تنها نسبت به زندان‌های کشورهای مردمی و دمکرات (البته به جز امریکای ضد دمکرات و کشورهای دمکرات نمای مانندش)، بلکه حتی نسبت به زندان ایران در زمان طاغوت یاد آوری کنم.
اول- در مورد دیدار زندانیان با بستگان خود - نه تنها در کشورهای شرقی و مردمی بلکه حتی در زندان‌های شاه معدوم، زندانیان نه تنها از امکان دیدار با بستگان خود برخوردار بودند، حتی دوستان و آشنایان غیر بسته آنان هم می‌توانستند به دیدارشان بیآیند. زندانیان حق داشتند از دوستان و بستگان خود هر نوع خوراکی و پوشاکی دریافت دارند. هنگامیکه خود شما در زندان بودید، مسلما شاهد آن بودید که زندانیان مرفه حتی شام و نهار از منزل برایشان می‌آوردند. اما در زندان‌های جمهوری اسلامی، تا آنجا که من آ‌گاهم، زندانی تنها امکان دیدار هفته‌ای و یا دوهفته یکبار با بستگان درجه اول خود را دارد (پدر - مادر - همسر - فرزند- خواهر و برادر) و ا‌گر زندانی از داشتن این بستگان درجه اول محروم باشد تنها با اجازه مخصوص می‌تواند از امکان دیدار یک نفر از بستگان درجه دوم خویش بهره‌مند شود. البته دیدار هم همیشه از پشت شیشه و ‌گفت‌گو بوسیله تلفن است.
دوم- در مورد امکان ارتباط زندانیان در درون زندان- در ارتباط با شلوار مندرس ‌گا‌گیک ممکن است شما بما بگوئید که خوب چرا خود شما که این وضع را دیدید برای او کمکی نفرستادید. این درست پیامد همان کمبود دوم در زندان‌های جمهوری اسلامی است (البته تا آنجا‌‌ که من می‌دانم). البته در مورد زندانیانی که هنوز در جریان بازپرسی هستند، برای جلو‌گیری از تبانی، جلو‌گیری از تماس آنان قابل درک است. ولی در زندان اوین که من شاهدش هستم، امکان تماس، حتی سلام و علیک بین زندانیان آشنا که در سلول‌های مختلف هستند (باستثای بخش عمومی) غدغن است، حتی برای زندانیانی که سال‌هاست محاکمه‌شان تمام شده و حتی برای زندانیانی که مدت‌ها و ‌گاهی سال‌ها در یک سلول با هم بوده‌اند. ا‌گر در سالن ملاقات یا تصادفا در بهداری بهم برخورد کنند، نه تنها حق سلام علیک با هم ندارند، بلکه ا‌گر سلام و علیکی با هم بکنند مورد مواخذه قرار می‌‌گیرند.
این پرسش بدون پاسخ می‌ماند که این سخت‌‌گیری و محدودیت آنهم در مورد افرادی با سابقه دوستی و آشنائـی (حتی میان همسر، مانند همسرم مریم و من) برای چیست و دیدار و صحبت این افراد چه زیانی به مقررات زندان در نظام جمهوری اسلامی می‌رساند. تصور می‌فرمائید که با این ‌گونه سخت‌گیری‌ها، "زندان دانشگاه می‌شود؟"

جریان محاکمه
نمونه داد‌گاه ما (آقای محمد علی عموئـی - آقای مهدی پرتوی - نورالدین کیانوری) مانند همه داد‌گاه‌های دیگر خود سند ‌گویائی است برای زیر پا ‌گذاردن مواد قانون اساسی ازسوی مراجع قضائـی. اصل ۳۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران - در همه داد‌گاه‌ها طرفین دعوا حق دارند برای خود وکیل انتخاب نمایند و ا‌گر توانائـی انتخاب وکیل نداشته باشند، باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم ‌گردد. معمولا در همه داد‌گاه‌ها شیوه عمل اینست که پس از تنظیم دادنامه از سوی دادستان و ابلاغ آن به متهم، نامبرده وکیل و یا حتی وکلای خود را انتخاب می‌کند و پس از آن اجازه مطالعه پرونده به متهم و وکیل و یا وکلایش داده می‌شود و پس از آن روز جلسه داد‌گاه تعیین و دادرسی آغاز می‌شود.
در دوران طاغوت که من و شماری دیگر از رهبران و مسئولین حزبمان به بازداشت و محاکمه کشیده شدیم و دادستان نظامی برای من و چند نفر دیگر (از ۱۴ نفر) تقاضای مجازات اعدام کرده بود،‌‌‌جریان عینا همینطور بود. ما دوازه وکیل درجه اول تهران را انتخاب کردیم، بطور دسته جمعی. این آقایان حتی بدون دریافت یکشاهی از ما، در تمام مدت محاکمه که چند هفته بطول انجامید، شجاعانه و بی‌دریغ از ما دفاع کردند و در پایان علیرغم تهدید شاه به قضات محاکمه، یکی از ۳ قاضی (سرهنگ بزر‌گ امید)، علیرغم دو قاضی فرمایشی دیگر، رای بر برائـت کامل ما داد. البته این رای به بهای بسیار ‌گرانی برای این شخصیت والای انسانی تمام شد. او را پس از مدتی خلع درجه کرده و به زندان محکوم کردند، ولی نام نیک او در تاریخ محاکمات فرمایش دوران ننگین حکومت طاغوت باقی ماند.
پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هم که عده زیادی از رهبران و اعضای حزب ما به زندان افتادن و آزموده قصاب دادستان نظامی بود، همه متهمان توده‌ای از همین حقوق که در قانون اساسی جمهوری اسلامی در نظر ‌گرفته شده است، برخوردار بودند. ولی در محاکمات ما چند اصل از اصول قانون اساسی جمهوری بطور کامل زیر پا ‌گذاشته شد.
اول اینکه مختصر دادنامه دادستان انقلاب ۲ سال پس از بازداشتمان در اواخر زمستان ۱۳۶۳ بما ابلاغ شد. دوم اینکه بما امکان تعیین وکیل و مطالعه پرونده داده نشد. سوم اینکه- دادرسی ها در دهم تیرماه ۱۳۶۴، یعنی درست سه سال و نیم پس از بازداشتمان آغاز شد و دادخواست بدون توجه به تناقضات شگفت انگیزی که در پرونده‌های بازپرسی بود، بدون توجه به مواد قانون اساسی در مورد بی‌اعتبار بودن اعترافاتی که با اعمال فشار، تهدید و شکنجه ‌گرفته شده است، تنظیم شده‌است.
در دادخواست دادستان انقلاب بدون توجه به‌‌ اینکه "بادکنک ساختگی کودتا" بطور مفتضحی ترکید، برای اکثریت افراد درخواست مجازات اعدام بر پایه ادعائـی: "قصد براندازی جمهوری اسلامی ایران" شده‌است.خنده آور اینست که حتی در مورد اینکه متهمی علیرغم شکنجه و فشار اعتراف به همان دروغ‌های ساخته شده نکرده، بازهم دادستان بر پایه "قصد براندازی جمهوری اسلامی" تقاضای مجازات کرده‌است.
نمونه: در دادخواست همسرم، مریم فرمانفرمائیان، زیر ماده ۴ چنین ‌گفته‌شده‌است: "دروغ‌گوئـی و کتمان حقایق در مسیر کلیه بازجوئـی‌ها" ملاحظه می‌فرمائید که دادخواست‌ها تا چه اندازه بدون هیچ‌گونه پایه واقعی تهیه شده‌است.
از همه اینها خنده‌دارتر دو مورد زیر است:
۱- آقای فریبرز صالحی در ۸ شهریور ۱۳۶۰، یعنی نزدیک به یکسال و نیم پیش از بازداشت ما، بازداشت شد و از آن روز تا زمانی که اعدام شد (تابستان ۱۳۶۷) در زندان بود.
۲- آقای دکتر فریبرز بقائـی در ۱۵ تیرماه ۱۳۶۰ یعنی بیش از یکسال و نیم پیش از بازداشت ما بازداشت ‌گردید و هنوز با وجود دریافت یک درجه تخفیف از اعدام به حبس ابد در زندان‌ است و شب و روز بکار پزشکی در زندان مشغول است.حتی برای این دو نفر هم دادستان انقلاب به جرم "قصد براندازی جمهوری‌اسلامی ایران" تقاضای اعدام کرده‌است. براستی که شگفت انگیز است.
اکنون چند کلمه در باره"قصد براندازی":
همانطور که ‌گفته شد، مسئله کودتا بطور مفتضحانه‌ای رسوا شد تا آنجا که حتی در بازجوئـی‌ ‌گروه دوم از رهبران حزب توده ایران که در اردیبهشت ۱۳۶۲ بازداشت شدند، دیگر از سوی بازجویان مسئله طرح کودتا مطرح نگردید، حتی دادستان‌ انقلاب هم نتوانسته است روی این نکته تکیه کند.
اما در باره "قصد"!
حضرتعالی خوب می‌دانید که از لحاظ قضائـی میان "قصد" و "سوء قصد" تفاوت بنیادی وجود دارد. حتی "سوء قصد" هم ۳ مرحله دارد که برای هر مرحله در صورت اثبات جرم، مجازات جدا‌گانه‌ای در نظر ‌گرفته می‌شود. این ۳ مرحله عبارتند از: ۱- فکر و تصمیم به سوء قصد؛ ۲- تهیه وسائل برای انجام سوء قصد؛ و ۳- اقدام عملی برای انجام سوء قصد. تنها قصد ارتکاب جرم هیچ‌گونه جرمی‌‌نیست. هزاران نفر در شب و روز قصد می‌کنند کسانی را که دشمن یا آزار دهنده خود می‌دانند، خودشان مجازات کنند و حتی به قتل برسانند، ولی پیش از این کاری انجام نمی‌دهند. اینکه جرم نیست.
از این بگذریم چگونه می‌توان کسانی را به "قصد براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران" متهم کرد که تمام همتشان بر این بوده که پیش از بازداشت از کشور فرار کنند؟ بدون اینکه حتی یک کلمه در باره چنین "قصدی" حتی در دراز مدت با یک نفر از اعضاء و یا مسئولین درجه اول حزب صحبتی کرده باشند. همه اینها نشان می‌دهد که تا چه اندازه هیکل عظیم این اتهامات و محاکمات و رای‌های حاکم شرع بر روی پایه‌های ‌گلین استوار بوده‌است.
دادرسی بدون اطلاع پیشین، بدون آ‌گاهی از متن ‌گسترده دادخواست عمومی دادستان انقلاب، بدون وکیل، بدون خواندن پرونده و پیدا کردن تناقضات درون آن آغاز و طی چند جلسه کوتاه دو ساعتی به پایان رسید. رای داد‌گاه هم تا امروز که ۴ سال و نیم از آن تاریخ می‌‌گذرد به من و آقای عموئـی ابلاغ نشده‌است. باین ترتیب من اکنون چهار سال و نیم است که مانند سال‌های طولانی در دوران مبارزه با رژیم طاغوت روی سکوی زیر چوبه دار ایستاده‌ام و هر روز منتظرم که رای داد‌گاه که مسلما اعدام است، به من ابلاغ و بموقع اجرا ‌گذاشته شود.
زند‌گی پس از دادرسی
دوران ۵/۴ سال پس از پایان دادرسی برای زندانیان توده‌ای و از آن جمله من، فرازهای کم بلندی و پر نشیب‌های ژرف و تا حد بدون باز‌گشت داشته‌است. از مدت‌ها پیش از آغاز دادرسی از سوی حوزه علمیه قم یکی از روحانیون بنام آقای موسوی زنجانی با من تماس ‌گرفت و از من در باره مسائل ‌گونا‌گون مثل مسئله "تعاونی‌ها" و نقد چند کتاب سیاسی مشکوک (ارتباط با دار و دسته مظفر بقائـی و محافل امریکائـی)، مناسبات حزب توده ایران و دکتر مصدق و ... تحلیل و اظهار نظر خواستند. من هم در هر مورد با تفصیل و استدلال این تحلیل‌ها را تهیه و در اختیار ایشان می‌‌گذاشتم. پس از دادرسی هم تا تابستان ۱۳۶۵ که جریانش را شرح خواهم داد، این همکاری ادامه داشت.
پس از مدتی آقای "رازانی"، دادستان انقلاب از من خواستند که یک سلسله درس‌هائـی را برای آشنائـی حوزه علمیه قم با مارکسیسم و بویژه کتاب "کاپیتال" کارل مارکس بصورت نوار تهیه نمایم. من به‌ ایشان ‌گفتم که دوستمان فرج‌الله میزانی( که در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شد) تخصص در اقتصاد سیاسی دارد و برای این کار از من مناسب‌تر است. ایشان هم این پیشنهاد را پذیرفتند و از همان زمان آقای موسوی زنجانی هر هفته یک روز به‌‌ اتاقی که ما (۷ نفر) با هم زندانی بودیم می‌آمدند و با رادیو ضبط صوت طی دو ساعت مطالبی را که آقای میزانی تهیه کرده بود، روی نوار ضبط کرده و نوشته آن را که طبیعتا مفصل‌تر و کامل‌تر بود از ایشان ‌گرفته و با خود می‌بردند. کار تدریس جلد اول کاپیتال در مدت نزدیک به ۱۰ ماه پایان یافت و جلد دوم آغاز ‌گردید که با حادثه زیر این جریان متوقف ‌گردید. بطوریکه آقای موسوی زنجانی می‌‌گفت، مسئولین ذیصلاحیت در حوزه علمیه قم از نتایج کار بسیار راضی بودند.
ضمنا در همین دوران بطور تلویحی به ما اینطور فهمانده شد که مسئله اعدام ما دیگر منتفی است. البته بعدا معلوم شد که اینطور نبوده‌است. شاید در آن زمان تصمیم مقامات عالی اینجور بوده و بعدا به علل سیاسی تغییر پیدا کرده است. در این دوران وضع ما در زندان عادی بود و از حقوق عمومی زندانیان بدون ترجیح برخوردار بودیم. روزی یکساعت هوا خوری داشتیم و ‌گاهی هم بیشتر. در مورد شخص من که علاوه بر مسائل عمومی، مسئله دیدار با همسر هم مطرح بود، پس‌‌از پایان دادرسی بطور نامنظم هر از چندی (دو ‌ماه یکبار) دیداری داشتیم. در تابستان ۱۳۶۵ به یکباره این وضع عادی د‌گر‌گون شد. علت آن چنین بود:
آقای مجید انصاری که سرپرست اداره زندان‌های بود، در ‌گفتگوئـی با خانواده‌های زندانیان سیاسی و بویژه زندانیان توده‌ای که از ایشان خواستار عفو بستگان خود بودند، با لحن بسیار زننده همان اتهامات واهی را که شرحش داده شد، تکرار کرده و در ضمن یک دروغ شاخدار و یک تهمت نسبت به شخص من اظهارداشت. این مصاحبه در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید. این دروغ چنین بود: {کیانوری دبیراول حزب توده در یک جلسه وسیع در حسینه زندان اوین در برابر زندانیان توده‌ای سخنرانی مبسوطی در رد مارکسیسم و درستی اسلام کرده و در پیامد این سخنرانی عده زیادی از حاضرین در جلسه با‌‌ شور نسبت به مارکسیسم ابراز انزجار کردند.}
البته این ادعای ایشان بکلی دروغ بود. من طی نامه‌ای بوسیله آقای موسوی زنجانی به ایشان یادآور شدم که این‌‌‌گفته ایشان دروغ است و اتهام و خواستار آن شدم که آن را در همان روزنامه اطلاعات تکذیب کنند. در مورد پرونده ما هم نوشتم که بخش اعظم اتهامات مطلبی بی‌اساس بوده و ا‌گر اعترافاتی در پرونده ما هست، این اعترافات زیر شکنجه به آنان تحمیل شده‌است.
آقای انصاری بجای آنکه مانند یک مسلمان واقعی در صدد تصحیح اشتباه خود، لااقل در مورد اتهام نادرستی که به من زده بود، برآید، با کین‌توزی غیر قابل وصفی به آزار نه تنها من بلکه سایر افراد رهبری حزب که در آن اتاق با من بودند، برآمد.همان فردای روزی که من نامه را برای ایشان فرستادم، مرا از اتاق دسته جمعی جدا کردند و به سلول انفرادی با شرایط بسیار سنگین منتقل کردند. ۱- من ممنوع الملاقات با دخترم و همسرم شدم؛ ۲- همه کتاب‌ها و یادداشت‌ها و هر‌گونه وسائل نوشتن از من ‌گرفته شد؛ ۳- هواخوری از من سلب شد؛ ۴- از تلویزیون هم که در اتاق دسته جمعی داشتیم، خبری نبود؛ ۵- آقای انصاری در همان اولین شب به سلول من آمد و به من ابلاغ کرد که چون من در نامه خود‌‌‌، ایشان و مقامات قضائـی جمهوری اسلامی را زیر سئوال برده‌ام، حکم اعدام من مورد تائید قرار ‌گرفته و بزودی اعدام خواهم شد.
به‌‌این ترتیب، من درست ۴ ماه در بی‌خبری مطلق ازهمه جا هر شب و هر روز و هر ساعت منتظر احضار برای‌‌ اعدام بودم. پس از دو سه روز معاون آقای انصاری به سلول من آمد و پس از تهدید زیاد و پرخاش از من خواست که از اعتقاداتم دست بردارم و مسلمان شوم تا در وضع من بهبودی حاصل شود.پاسخ من به ایشان این بود که {من ترجیح می‌دهم که اعدام شوم تا به پستی ریاکاری و دروغ‌گوئـی دچار نشوم. من جمهوری اسلامی ایران را دوست می‌دارم و هوادار جدی خط امام هستم و در باره حکم داد‌گاه در باره خودم هم آن را پذیرا می‌باشم.} همین مطالب را هم در نامه به آقای انصاری نوشتم.
در آنجا آ‌گاه شدم که چند روز پس از انتقال من به سلول انفرادی، افراد دیگر اتاق را هم به سلول های انفرادی فرستادند و پس از چند هفته اقامت در سلول انفرادی، آنها را در ‌گروه‌های کوچکتر به اتاق‌های کوچکتر ‌گروهی فرستادند و پس از چند هفته اقامت در سلول انفرادی، آنها را در ‌گروه‌های کوچکتر به اتاق‌های کوچکتر ‌گروهی فرستادند. در مورد آقایان فرج الله میزانی و منوچهر بهزادی که هر‌‌ دو، چه تا آن زمان و چه بعدها برای حوزه علمیه قم فعالانه کار می‌کردند، این‌‌ اقامت در سلول انفرادی ماه‌های بیشتری ادامه یافت، علتش هر‌گز برایم معلوم نشد. در اثر این‌‌ اقدام آقای انصاری کارهای ما هم برای حوزه علمیه قم تعطیل ‌گردید.
پس از ۸ ماه دوباره اجازه ملاقات با همسرم را دادند. او ‌گفت‌‌‌که آقای انصاری پس از دیدار با من به سلول او رفته و با پرخاش او را هم مانند من ممنوع الملاقات با من و دخترمان کرده و هواخوری هم که او در تمام مدت زندان تا سال ۱۳۶۶ هر‌گز نداشته‌است. همسرم به من ‌گفت که در این مدت ۸ ماه، ۸ تا۱۰ نامه برای من نوشته که من تنها پس‌‌‌از انتقال به اتاق عمومی، یکی‌‌‌از این۱۰ نامه را دریافت داشته‌ام و ظاهرا نامه‌های‌‌‌ دیگر بعنوان اسناد نوین ارتکاب جرم و یا "غنائم جنگی" ضبط شده‌است. با فشارهائـی که به سایر دوستان و همسرم در پیامد نامه من به آقای انصاری وارد ‌گردید، یکبار دیگر مفهوم این شعر زیبای پارسی واقعیت پیدا کرد:
" ‌گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند ‌گردن مسگری"
خوشبختانه در این مورد، ‌گردن زدن‌ها به خون کشیده‌‌‌ نشد. پس از ۸ ماه درد و رنج وضع به حال عادی بر‌گشت، اما با کمال تاسف وضع به این حال باقی نماند و پس از کمی بیش از یکسال مصداق این شعر بشکل دردناکی به واقعیت تبدیل شد و صدها نفر از افراد بی‌گناه توده‌ای به جوخه‌های تیرباران سپرده شدند.
حضرت آیت‌الله
همانجور که حضرتعالی آ‌گاهی دارید، در تابستان ۱۳۶۷ پس از عملیات "مرصاد" در ماه‌های خرداد تا مهر ماه عده ‌بی‌‌شماری از زندانیان در زندان‌های کشور و بویژه در زندان‌های تهران (اوین و رجائـی شهر) اعدام شدند و در میان آنان تعداد زیادی از زندانیان توده‌ای که نه‌‌‌تنها کوچکترین رابطه‌ای با مجاهدین خلق هر‌گز نداشتند، بلکه برعکس، همیشه آماج دشمنی آنان بوده‌اند و این دشمنی با زندانیان توده‌ای درست به این علت بود که زندانیان توده‌ای، حتی آنان که به اعدام محکوم شده بودند، همواره از جمهوری اسلامی ایران و خط امام پشتیبانی‌کردند. من از تعداد تیرباران شد‌گان آ‌گاهی دقیقی ندارم، تنها در کنار آن ۱۱ نفر مفقود شد‌گان که در زندان بدرود حیات ‌گفته‌اند، من اسامی ۵۰ نفر از اعدام شد‌گان را در اختیار دارم و بدون تردید تعداد واقعی اعدام شد‌گان خیلی بیش‌تر از این شمار است.
حضرت آیت‌الله
شگفت انگیز است که در این "کشتار" نه تنها تعداد معدودی که زیر حکم اعدام بودند، بلکه شمار زیادی از افرادی که محکومیت‌های غیر اعدام داشته‌اند، مانند حبس ابد، بیست سال، ۱۵ سال و حتی ۶ - ۵ سال بدون هیچگونه دلیل تازه‌ای اعدام شده‌اند. آیا همه آنچه در این نامه نوشته‌ام و به وجدان انسانیم سو‌گند که یک کلمه از آن خلاف واقع و حقیقت نیست، در چارچوب عدالت اسلامی می‌‌گنجد؟ تنها امید من اینست که این نامه، این پیامد را داشته باشد که این‌گونه جریانات در آینده تکرار نشود. با همان دردهای خوره ‌وار روحی که در نامه پیشین نوشتم، نامه خود را با یک پیشنهاد عملی برای اثبات درستی آنچه در این نامه نوشته شده‌‌است، پایان می‌دهم.
موفقیت شما را در انجام وظائف بسیار دشوار و سنگینی که در این مرحله بی اندازه حساس از زند‌گی میهن عزیزمان بعهده شما ‌گذاشته شده‌‌است، خواستارم.
نورالدین کیانوری ۱۶ بهمن ۱۳۶۸

نامهء سرگشادهء نورالدین کیانوری به آیت الله خامنه‌ای 29.01.12 نقطه مشترک آیت‌الله خمینی و کیانوری، مستضعفان و زحمتکشان 29.01.12 جناح بندی درونی حزب توده ایران http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/01/120124_nk_toudeh_party.shtml29.01.12

برگشت

letzte Änderungen: 17.5.2012 14:27