نبرد برای آزادی
از : دکتر ن. واحدی
امروز، با گذشتن از دوران مدرن، که اساسی ترین خصوصیت آن تقسیم بندیهای جدید و با آن اشتقاق آزمونها و تخصصهای متفاوت است، دیگر نمی توان این جهان را با حکایت پیلی درتاریکی تشریح نمود . بلکه چنین قیاسی نیازمند به فیلهای متعدد و مختلف و ناظرین متفاوت میباشد. مطلبی که در باره ی ایمان، آنهم با توجه به حدود 9900 دین متفاوت و روبفزونی جهان کنونی (تعداد آنها درسال 1900میلادی تنها 1800 بوده است)، نیز صادق است. بعلاوه چون معلوم شده است که هر ناظری بهنگام هر مشاهده ای لکه ی کور خود را دارد و با آن آنچه مشاهده میکند کسری غیرقابل جبران دارد.
. ازاین رو آدمی هرگز نمیتواند به یقین از چیزی مطلع بشود و وجودی را مطمئن بشناسد(که تأئید نظر کانت است). مطلبی که بیان رد اونتولوژی در شکل قدیم خودش میباشد. پس از این دید تئوری شناخت ، با همه ی توانمندی خود، دیگراعتباری ندارد. به این شکل واضح است که مدرنیته باورهای دینی آدمی را نیز به شدت متزلزل ساخته و مسئله ی کردگار و کردگاری را در گرو تولید نگرشی نو قرار داده است. اما این حقایق و تفسیر پدیده ها، بدون دگرگونی معنی و مضمون عقل نیز نمیتوانست بدست آید (که پیش از آن در تمیز هستی ها و رسیدن به حقایق عالم ضروری و ریشه ی آن متافیزیکی پنداشته میشد) که در یونان به آن راسیو، و در ایران از عهد زرتشت آن را خرد می نامیدند. دگرگونی ایکه عقل را با خرد فرق میگذارد و با اینکار نه تنها تمیز درست از نادرست را به سازوکار(مکانیسم) دیگری میسپارد، بلکه آدمی را نیز مجبور میکند تا ماهیتها را کناربگذارد و روابط و کارمایه ها و مقصودها را اساس ساختارهای طبیعت و زندگانی خود بشمارد. ازاین رو علم تنها دین را به چالش نمی کشد، بلکه دستآوردها و طرز زندگی روزمره ی انسان را نیز شدیدأ مورد پرسش قرار میدهد.
دربرابر چنین وضعیتی جامعه ی ایران، به ویژه دراین چهاردهه ی اخیر، به سرگردانی گرفتار آمده است. این سرگردانی دارای سه بُعد اساسی است.
- دشواری با کلام دینی (دخالت دین درهمه ی امور زندگانی)
- دشواری با کلام ایده ئولوژیک و بیگانه با فرهنگ ملّی(ایسم های مختلفی که سبب کشمکشهای بی ثمردوقرن اخیر درایران بوده اند)
- دشواری برآمده از بیسوادی عمومی(درک نادرست از مفاهیم و کاربرد آنها)
بسیاری براین باورند که دشواری با کلام دینی را میتوان با فرآیندی عاریتی بنام سکولارسازی ازمیان برداشت. این باور نادرست، ناشی از مشاهدات کم عمق از یک سو و آرزوهای برباد رفته ی غالب میهن دوستان ایرانی در این چهار ده قرن اخیر ازسوی دیگر است. کم عمق، زیرا نه تنها به وضعیت غرب پس از عهد مدرنیته توجه ندارد ، بلکه افزون براین، قیاسی عقلانی دراین زمینه از متفکرین ایرانی مشاهده نمیشود.
در غرب ابتدا تصور میرفت فرآیند مدرنیته خود بخود جامعه ای سکولار، یعنی جامعه ای دنیائی و نه اوخرائی، بوجود میآورد(بعضی ها از جامعه ی عرفی سخن بمیان میآورند که مورد توجه من نیست. زیرا بخشی از آن متافیزیکی است)؛ همان جامعه ایکه الگوهای اخلاقی خود را، درکاراین دنیا، بعهده ی خرد و نه بردوش متافیزیک واگذار می کند. این پیش بینی، گرچه در اروپا تا اندازه ای واقعیت یافت(دربخش سیاست و اقتصاد) ولی غالبأ در سایر نقاط جهان درست ازآب درنیآمده است. به ویژه در امریکا مشاهده میشود که هرچه مدرنیته بیشتر توسعه می یابد، بهمان میزان نیز مردم، به ظاهر، مذهبی تر میگردند. از اینرو و با توجه به این مثال خلف، دشواری کلام مذهبی در ایران نمیتواند تنها با سکولار شدن جامعه که غالبأ زیر عنوان "جدائی دین از حکومت" آورده میشود، برطرف گردد. برای رفع این مشکل باید نه تنها ساختار جامعه را مطالعه نمود بلکه افزون براین لازم است جنبه های متفاوت مسئله را جمع و در قالب یک کلّیت ارائه داد. کاریکه به نظر میآید ازعهده ی جامعه ای تقلیدی برنمیآید. واژه تقلید، به رأی دهخدا، به معنی – "بدون نظر و تأمل پیروی کردن" - است. اما کلمهء تقلید قرنهاست که بهمین مضمون درادبیات ایران مورد استفاده (معنای کلمه از دید ویتگن اشتین) قرار دارد.
تقلید نپذیرفتم و حجت ننهفتم زیرا که نشد حق بتقلید مشهر (ناصرخسرو)
توچون موری و این راه است همچون موی تو تاری
مرو زنهار بر تقلید و بر تخمین و بر عمیا (سنائی)
به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم درمقالات زند (بوستان سعدی)
مر مرا تقلیدشان برباد داد که دو صد لعنت براین تقلید باد (مولوی)
از اینرو، ضمن نزدیکی کلام تقلید به دین و تعلیمات آن(اقتدای بی چون چرا به دستاربندان)، برخورد بزرگان فرهنگ ایران با این مضمون بیانی تاریخی از مبارزات ملت ایران در مقابله با پیروی کورکورانه از اعمال و رفتارهاست. لذا این نظر مجتهدین که " تقلید در صورتی مفید است كه خود شخص متخصص نباشد" نادرست و گمراه کننده است. به ویژه اگرتقلید با تربیت نسلهای پشت اندر پشت ناخودآگاه به سرشت آدمی درآید و راه را بر مسیر عقل بربندد. درست همین تقلید سرشتی است که در تمام دوران پس از شهریور 20 روحانیت را به میدان سیاست کشید تا برایشان جوّ اقتدار بسازد؛ آنچه که زمینهء انقلاب اسلامی شد. اکنون نیز مسئله ی تقلید که با ذهنیت اسلامی و تربیت دینی گره خورده است با همه ی فریاد های "جدائی دین از حکومت" در لایه های زیرین ذهنیت فرد فرد ایرانی زنده و فعال است(سفره های نذری در امریکا). پدیده ایکه در جناح حاکم و طرف مقابل آن، اوپوزیسیون، نیز بخوبی دیده میشود.
چه هنگامیکه احمدی نژاد دشواریهای جامعه و راه حل آنها را موکول به ظهور امام دوازدهم، روز قیامت، میکند، ملاحظه میشود که طرف مقابلش نیز بیش از سی سال است فرصتهای طلائی را لمس نمی کند و تنها در انتظار ظهور حضرت نشسته است تا رستاخیزی را نه برای مردم ایران، بلکه برای منافع سیاستهای دنیامند(گلبال)، جشن بگیرد.
جالب اینکه، نه تنها شکل کنونی رژیم اسلامی ایران، تقلیدی ازحکومت الهی آورلیوس آگوستینوس درقرن چهارم میلادی است بلکه اعلام ظهور امام دوازدهم از جانب احمدی نژاد نیز تقلیدی از نظرات آگنس هلر میباشد.
از طرف دیگر روشنفکران ایران به همه چیز از زاویه ی سیاسی می نگرند و آن را تفسیر و تشریح میکنند. این عمل همیشه با شکست روبرو میشود. چه کار سیاسی بُرد زمانی کوتاه دارد و تابع ملاحظات ائتلافی و توافق است. در حالیکه موضوع "دشواری کلام دینی" مسئله ای فرهنگی است و باید برایش راه حلی دراز مدت جستجو نمود.
بعضی ها رفع دشواری "کلام دینی" را واجب میدانند و به آن اولویت سیاسی میدهند. زیرا به تجربه با دخالت دستاربندان ایرانی در کار دولت، آنهم به سبب حفظ منافع خاصی، زیانهای بسیاری عاید ملک و ملت شده است. این نکته که شواهد تاریخی بیشماری دارد، نباید به دشمنی با باورهای دینی بیانجامد؛ حتی اگر این باورها نادرست باشند.
روشن است که توجه به ساختارهای جامعه که مطلبی عام(آبستره) است یک سوی سکه ی روشنگری و روی دیگر آن فهم عمومی است. اما شرح و بحث درباره ی ساختارهای جامعه با عقل رابطه دارد که علاوه بر اصول کاری خویش نیاز به تأمل دارد، با رفلکسیون فعاّل میشود. آنچه که در گنجایش ذهن تقلیدی نیست. درحالیکه مقوله ی فهم عملأ وابسته به گفتمانی استدلالی، دیسکورزیو، است. به این جهت کار روشنگری و با آن رهبری و هدایت جامعه نیاز به خبرگان و ماهران جامعه دارد. نکته ایکه در خود تمام دشواریهای جامعه ی ایران را نهفته دارد. زیرا این جامعه از یک سو مهارت و خبرگی را در دستاربندان می بیند و از سوی دیگر کثرت گرائی را با دخالت در همه ی امورزندگی عوضی گرفته است( آنچه که یک بیماری اجتماعی است). غافل از اینکه تعداد بزرگان و دانشمندان جامعه در هر سده انگشت شمارند. لذا جامعه ایکه قدرآنها را نداند و افرادش حاضر به پیروی از دیدگاههای تخصصی آنان نباشد همیشه گرفتار استبداد اراذل و اوباش و دستاربندان خواهد بود. در دوران ملّی کردن صنعت نفت این بیماری اجتماعی به کشمکشهائی کشیده شد که درجمع به نفع ملت و دولت نبود. شعار "ملی کردن صنعت نفت" بهمان اندازه برای مردم نامفهوم بود که امروز "اتمی شدن حق ماست" شعاری غلط انداز است. اگر دیروز دستاربندانی چون آیت الله کاشانی و حزب توده با ایده ئولوژی خود محور دانائی به صنعت نفت شدند و مردم را به غلط به گمراهی کشیدند، امروز عده ای ماجراجو در لباس دین و پاسداری ازآن همین نقش را دربارهء مسائل اتمی بازی میکنند بدون اینکه به ژرفای کاریکه میکنند واقف باشند. نوشته ها و مصاحبه های حسین مکی نشان میدهند که در آن روزگار، تاچه اندازه بیماری مهارت و خبرگی همراه با دخالتهای نامعقول و بیجا و نامسئولانه در تمام شئون مملکت، گسترش داشته است. صرفنظر از شکاف عظیمی که این نابسامانیها در جامعه بوجود آوردند، هنوز که هنوز است کسی نمیداند ایران هرگز نمیتواند صنعت نفت خویش را ملی بکند. زیرا مردم به عظمت این صنعت و سرمایه های لازم برای اینکار دانا نیستند. وگرنه دولت ایران ادعا نمی کرد که حاضر به کمک به امریکا در مسدود ساختن چاه سرکش نفت در خلیج مکزیک است. همینطور تعجب آور نیست اگر اوپوزیسیون کلامی را نیافت تا دولت را در این مورد به چالش بکشد.
به هرحال جامعه ی دینی ایران، به شهادت تاریخ، عقلا را همیشه خاموش کرده است. نظری که مخالف با نظر فوکو و دریدا میباشد که میگویند قدرت همیشه تولید علم میکند. چنین ادعائی شامل کشورهای اسلامی نمیشود که درآنجا دین همیشه فعالیت علوم طبیعی و ریاضی و حتی پزشکی را در زیر سایه ی علوم الهی مجاز دانسته است. نمونهء این ادعا، محمد ذکریای رازی(قرن نهم میلادی) در شهر ری است که او را به کفر متهم کردند و زندگی را بروی تنگ نمودند تا جائی که در پیری به ذلت و خواری افتاد. حتی گورش را نیز مخفی نگاه داشتند. هم اوست که چون بسیاری دیگر از بزرگان دانش و ادب پارسی، ازجمله حکیم ابن سینا، ملقب به شیخ الرئیس، پیامبری و وحی الهی را مردود میداند. حکیم ابن سینا نیز از جانب دستاربندان مورد شماتت و تهمت قرار گرفت. او دراین باره میگوید:
کفرچومنی گزاف و آسان نبود محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آنهم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود
امروز مقام و مرتبهء انسان از دید مغزشناسی , سخت دگرگون شده است و با آنچه از دید جهان بینی دینی ارائه میشود، که متافیزیکی است ، که در رابطه با بازگشت به غیرخود است، فرق دارد. این انسان در مراجعه ی بخود انسان میشود و دنیا را میسازد و جهان بین میشود. موجودی که میتواند به مرتبهء "انا الحق"، مرتبه ی عرفای بزرگی چون منصورحلاج و بایزید بسطامی و فرید الدین عطار برسد. عرفائی که مورد دشمنی دستاربندان قرار گرفتند. هیچکس زیباتر و به روایت علم امروزی به حقیقت نزدیک تر از شهاب سهروردی، شیخ اشراق، جهان را ترسیم نمیکند که امروز به نام تئوری بیگ بنگ معروف است. کسیکه درجوانی با شقاوت به قتل رسید. اما هیچ دینی نمی تواند جلوی پیشرفت و ترقی علم را بگیرد. در دوران کنونی کلام "ان الحق" را میتوان از زبان دانشمندان رشته ی بیولوژی و میکرو بیولوژی غربی شنید. ریچارد دوآکینگ درسال 1976 ژنها را خصوصیت خودخواهی میدهد و باین شکل آنها را کلید تطور بطور عام و اخلاق بطور خاص مینماید. نتیجه اینکه اخلاق از برج متافیزیک پائین و به دامن تطور ژنتیک می افتد. دوآکینگ در کتاب "نمایش بزرگ در روی زمین" بسال 2009 به شدت به دستاربندان نصرانی و اسلامی می تازد که با جنجال و هیاهو با علم و به ویژه تئوری تطور، که یک واقعیت است، مخالفت می ورزند و با منفی بازی به پیشرفت زندگی و دگرگونی در کار تطور لطمه می زنند. تطوری که میرود تا از دست طبیعت خارج و به ارادهء انسان درآید. این اراده را در 20 ماه مه میلادی "کرگ ونتر" با کار بیولوژیک خود نشان میدهد. آنهم هنگامیکه ژن ساخته شده در لوله ی آزمایش خود را (بخشی ازDNA) به سلول مرده ای تزریق می نماید و آن سلول را دوباره زنده میکند. اینها همه مردان جدیدی هستند که چون عرفای ایرانی فریاد - " انا الحق" - می زنند. آنهم در دورانیکه زنان و مردان وطن خودمختاری خویش را به دین سالاران سپرده اند.
هرکه از وی نزد انا الحق او بود از جماعت کفار(عطار)
درغرب تحوّلات چند دهه ی اخیر در مورد دین تعبیرهای متفاوتی داشته است. اما اکثرأ سخن از "ظهور مجدد خدایان" به میان آورده میشود که گفته ی هایدگر در اواسط قرن بیستم است. درحالیکه ابدا اینطور نیست. ادیان و فرقه های جهان که تعدادشان مدام رو بفزونی است، به دلیل ضعف درونی اکنون در لباس اجتماعی دیگری جلوه میکنند. لباسی که با دشواریهای فردیت گره خورده و با نخ بحرانهای اجتماعی دوخته شده و با ملیله های اخلاق و عشق مسیحیت آراسته گردیده تا صورت توسعه ی مدرن دین را متبلور سازد. اینکار ولی یک وصله پینه بیش نیست. زیرا نه از دید علم الهی اعتبار دارد که برداشت دیگری از جامعه ی مذهبی و تظاهر دین در عرصه ی عمومی دارد و نه قادر است این پیوند جدید با زندگی مدرن را ساختاری کند تا برای همه قابل فهم بشود. دشواری ایکه امروز همه جا قابل رؤیت است. خواه در اروپا هنگامیکه خانمی با پیچه به خیابان میآید و خواه هنگامیکه درایران زنی را به دلیل گناهی سنگسار می نمایند. در هر دوصورت چنین پدیده ای سبب بحث درباره ی ادیان در عرصه ی عمومی و رابطه ی آن با اجتماع و علم و سیاست میشود. بحثی که به هرحال به معنی بازگشت خدایان نیست. بلکه موضوع حقوق فردی و مذهب مدنی را که همان جامعه ی دمکراتیک است زیر علامت سئوال می برد و ضعف آن را در برابر بحرانهای سیاسی – اقتصادی و فساد و انحطاط اخلاقی اجتماع نمودار میسازد.
امروز درغرب (یعنی درواقع بخش شمالی زمین) مشاهده میشود که فرآیند مدرنیته نصرانیت را به خلوت زندگی خصوصی نکشانیده، بلکه تنها برخورد دین را با اجتماع دگرگون ساخته است که پیش از آن بصورت یک رسانه عمل میکرد. بدین معنی که کلیسا سعی داشت تا همه چیزرا در پرتوی دیانت شکل بدهد. چنین عملی با توجه به خردگرائی روز افزون جامعه ی پس از مدرنیته، که استدلال طلب است، ناممکن میباشد. ازاین رو حضور دین در جوامع غربی ریخت دیگری بخود گرفته است. مثلأ در کلیساهای امریکا و اروپا مشاهده میشود از میان مؤمنین هم کسانی، پیش از گفتارعبادی کشیش منطقه، به موعظه می پردازند. افزون تر، کلیسا ضمن مشارکت در کارهای اجتماعی متفاوت، عبادتگاههای خویش را نیز برای سخنرانیهای علمی، برگزاری نمایشها، کتابخوانیها، کنسرت ووووو بطور مجانی در اختیار عموم قرار میدهد. اما مهمترین کار کلیسا پشتیبانی کردن از جنبشهای مدنی ایست که انسانیت و رفاه عمومی را میجویند. فعالیت جدیدی که به هر حال داغ دیانت را بر پیشانی جنبش های اجتماعی نیز میکوبد. مانند راه پیمائی عید پاک بخاطر حفظ صلح. این حضور مدرن کلیسا در عرصه ی عمومی را پاپ بندیکت شانزدهم در سخنان عبادی خویش در رگنسبورگ بسال 2006 همانا عارضه ی گره خوردن فلسفه ی یونان با دانش و عشق مسیحیت دانست.
از طرف دیگر در کشورهای درحال رشد (تقریبأ در بخش جنوبی زمین)، هرچه فردیت ضعیف باشد، یعنی حقوق مردم پایمال بشود، دین نیز بیشتر از صحنه ی خصوصی به عرصه ی عمومی کشیده خواهد شد. زیرا سیستم دینی با کشش خاص خود این فرصت را مییابد تا در عرصه ی عمومی به نمایندگی از مردم حضور و به نام پشتیبانی از مستضعفان بر قدرت سیاسی خود بیافزاید. آنچه که در دوران انقلاب اسلامی در ایران اتفاق افتاد و مدلی برای تمامی جوامع درحال تحوّل نیز گردید. همین اتفاق را نیز میتوان بهنگام تصّرف مملکتی بدست بیگانگان و یا نفوذ قدرتهای استعماری و استثماری در کشوری مشاهده کرد. دوران پس از شهریور 20 ایران، یعنی دوران اشغال مملکت بدست متفقین، دوران افزایش نفوذ روحانیت است که بعهد رضاشاه به شدّت کاهش یافته بود. همینطور نفوذ شرکت نفت انگلیس و مناسبات صاحب منشانه ی دولت فخیمه ی بریتانیا با ایران در برهه ی زمانی ملّی شدن صنعت نفت، دخالت روحانیت را در کار مملکت زیاد نمود تا جائیکه احزاب آن دوران، که چون قارچ در زمین هرزه درآی سیاسی کشور می روئیدند(حتی حزب توده) به آیت الله ها رو آوردند و با ژوکر آنها بازی کردند. کاریکه زمینه ی ترورهای مذهبی و تشکیلات بعدی آن گردید. از این رو به شهادت تاریخ این گونه حوادث تنها در نبود فرهنگ ملی میتواند صورت بگیرد که بزرگان وطن آن را در آدمیت بازشمرده اند.
هر آنکو گذشت از ره آدمی ز دیوان شمر مشمرش زآدمی (فردوسی)
سگ بدان آدمی شرف دارد که دل مردمان بیآزارد (سعدی)
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت (سعدی)
جنبش های اجتماعی در ایران، لبنان، عراق، افغانستان، پاکستان، کشمیر، هند و یا در بخشهای مختلف چین و روسیه همه نمایشی از همین نقش دین در کشورهائی میباشند که درآنجا نه تنها فردیت خوار شمرده میشود بلکه فزون تر مردم توسری خور مشتی تشنه ی زور و مقام و ثروت هستند. مثلأ بحران سال 88 شمسی ایران درجوّ "نارضایتی و خفقان" با عنصر "رأی من کو"، که عنصرموّلد جنبش شد، شکل اعتراض به انتخابات کذائی را بخود گرفت و با رنگ سبز نیز خود را نمادین ساخت. اما پایه ی این زمینه ی سبز، قبل از انتخابات بدست جمعی از روحانیون مخالف دولت و هم پالکی هایشان ریخته شده بود. به ویژه آئینه ی این تضاد و شکاف، همان اعتراض های چند صد هزار نفری مردم در نماز های جمعه بود که با آن روحانیت به بهانه ی پشتیبانی از حقوق از دست رفته ی شهروندان کشور نفوذ و قدرت خود را به نمایش گذاشت. بعلاوه ملاحظه شد به محض اینکه جنبش مردم از شکل اعتراضی بیرون آمد(که به معنی هردگرگونی فقط در داخل خود رژیم مجاز است)، خواه بافشار دولت و یا خواه بدون آن، روحانیت به اصطلاح آزادیخواه از پشتیبانی جنبش دست کشید و آن را رها نمود.
شایان تذکر است که شعار " رأی من کو" نشانه ی روشنی از "دشواری برآمده از بیسوادی عمومی" میباشد. چه هنگامیکه در بیرون از کشور روشنفکران و متجددین با چنین شعاری به حوادث درون مملکت پاسخ میگویند، به واقع قانون اساسی جمهوری اسلامی و با آن قانون انتخاباتش را به رسمیت می شناسند و تنها بر کار شمارش آرا معترض هستند. مطلبی که با خواست تعویض رژیم متفاوت است. همین جهت گیریها باعث گردید که اکنون "احمدی نژاد" در امریکا بگوید 40 میلیون نفر در انتخابات شرکت کرده اند و به هرحال او با رآی اکثریت مردم رئیس جمهورشده است.
اما حوادث درون کشور و برخوردهای مردم در عرصه ی عمومی، با تمام این حرف های توخالی و شعارگونه، شکاف عظیم میان دولت و ملّت را بخوبی هویدا ساخت. متاسفأنه ولی نبود ساختارهای سیاسی لازم، چه درکشور و چه در بیرون از کشور، همراه با رسانه ی پول و زور حکومتی مانع از پیروزی متجددین روشنگر، آزاداندیشان و متعهدین به مردمسالاری گردید. شکستی که باید یک آموزه برایمان بشود. آموزه ایکه میگوید اگر در کشوری سازمانهای سیاسی واقعی وجود نداشته باشد تنها ساختاری که میتواند مردم را به حرکت درآورد ساختارهای دینی هستند. همینطور هنگامیکه خردمندان کشور قادر نیستند ساختارهای دمکراتیک برپا کنند، دولت وقت با حرّافی و لفاظی بزرگترین، بهترین، نیرومندترین، پیشروترین و عادل ترین حکومت روی زمین میگردد. بعلاوه این تجربه می آموزد که مردم نباید به دنبال نمادها، سمبلها بروند. چه استبداد و استعمارنو با این ابزار ملتها را شکار میکنند. زیرا آنچه بعنوان یک نماد اسم گذاری بشود، با آن نیز بطور صوری برخورد میگردد. برخوردی که جنبه ی ضرر و زیان بخود میگیرد(دین رفت؛ ملک بخطرافتاد) و به این شکل بطور ابزاری قابل استفاده میشود. ابزاری برای تلقین افکار عمومی و گمراه کردن آنان، آنهم در جهت منافع گروهکهای معینی، که به هرحال به زیان ملت می باشد.
نمادین کردن هرجنبشی آن را قابل محاسبه میکند. محاسبه ای دلبخواه، محاسبه ای که میتواند بسود یک تأویل و تفسیر معینّی از این دنیا کشیده بشود. تعبیر وتفسیری که دنیا را به دوگروه تقسیم میکند. بیخردان، آنها که این تعبیر را نمی پسندند و خردمندان یعنی طرفداران این تعبیر(مانند آنها که گفتند بروید رآی به موسوی بدهید). معمولأ تعبیرهائی که بر یک نماد استوارند، بیشترین طرفدار را نیز دارند. مطلبی که دلیل دارد و حائز اهمیت در مسائل اجتماعی است. این دلیل، بطور کوتاه، ابزاری شدن فکر است. مولوی به این مطلب عقل حسابگر میگوید(عقلی که فهم و قلب را بهم وصل نمی کند). عقلی که بازجویانه نیست.
نمونه ی تفکر ابزاری، فیلم "نام گل سرخ" است که جنایات پرهیزکاران را نشان میدهد و با گل سرخ هیچ ارتباطی ندارد. همینطور "خردجال" نشانه ای قدیمی و دینی از یک تفکر ابزاری است که برداشت صوری ازآن هنگامه ی آخرت را پدید میآورد.
پس بنابر آنچه رفت نخست باید دانست : نظر هیچ اکثریتی نمیتواند ملاک خردی ویا حقیقتی باشد و دومّ : رابطه ی دین و جامعه ی مدنی(که نتیجه ی مدرنیته است) رابطه ای دیالکتیک است. رابطه ای که یک طرف آن تجربه ای گرفته شده از گفتار(دین) و آن سوی دیگرش تجارب جمعی متفاوت و سازمان یافته ای(جامعه ی مدنی) قراردارد. این دیالکتیک، این منطق میگوید بهمان اندازه که باور دینی نمیتواند برتصمیمات سیستمهای مختلف اجتماعی، چون سیاست، اقتصاد، هنر، علم ووووووو تأثیر بگذارد(چون درتخصص دین نیست)، بهمان میزان نیز تصمیمات این سیستمها بر باور دینی بی اثر است. زیرا این گونه تصمیمات بر قدرت خرد استوار است. درحالیکه دیانت بر قوّه ی باور تکیه دارد. با این حال به نظر میآید دستگاه دین و جامعه ی مدنی دو روی یک سکه می باشند. به تعبیری دیگر حذف یک طرف اسباب رنجوری طرف دیگررا فراهم میآورد.
ملاحظه میشود که در این دیالکتیک مسئله ی وجود آفریدگار مطرح نمیشود. بلکه در این مهّم تنها رابطه ی دیانت و جامعه ی مدنی پرسشی شایان توجه است که باید در دوران کنونی پس از مدرنیته بازنگری گردد. به ویژه برای مردم ایران که از یک سو با وجود حاکمیتی دین سالار به واقع دیانت را که تجربه ی درون است نمیشناسند(وگرنه آزارهمنوع را نمی پذیرفتند) و از سوی دیگر به جامعه ی مدنی که تجربه ای بیرونی است اخت ندارند، رسیدن به چنین رابطه ی دیالکتیکی بس دشوار است. به نظر میرسد تهیه ی برنامه ای برای برقراری رابطه معقولی میان دین و جامعه با پاسخ گوئی به پرسشهای زیر گره خورده است :
(1) چگونه باید حاکمیت مردم برخود ایجاد شود
(2) چه هدفی را دین دنبال میکند و قدرت چه کاری را دارد
(3) آیا دین و دانش مکمل هم اند و یا یکی بر دیگری ارجح است
(4) رابطه ی دین با تاریخ و تمدن کشور چه باید باشد
برگهائی جداگانه ی پسین پردازه ی بررسی و توجیح این چهار فصل می باشد.
مونیخ: 20 مه 2010
دکتر ن. واحدی
مولانا جلال الدین رومی مثنوی دفتر سوّم
Encyclopedias, Swatos 1998; Wuthnow 1998; Barrett et al. 2001
Aurilius Augustinus
Prof. Dr. Agnes Heller: Requiem für ein Jahrhundert, Institut für Sozialforschung Hamburg , 23.4.95
Gerhard Roth : Fühlen, Denken, Handeln, Suhrkamp 2001
John C. Eccles : Das Gehirn des Menschen, Piper 1990
انسان در قرآن: آیت الله مرتضی مطهری، انتشارات صدرا، قم
Richard Dawkins : The Greatest Show on Earth, London 2009
Craig Venter : . Craig Venter Institut, Ph.D. Founder, Chairman, and President
سحنان پاپ بندیکت شانزدهم در رگنسبورگ بسال 2006
روسو Jean-Jacques Rousseau لایب نیتس، Gottfried Wilhelm Leibniz
]
|