چطور «موهومات و اساطير وعادات وخرافات وحشيانه به قلوب مردم راه يافت...»
بعد از آنکه یک دسته پنجاه نفری از طلاب مطول خوان، نصف حاجی ها و کربلایی های شهر، و تقریباً تمام شاگردان حوزه درس شیخ ابوالقاسم، حکم قتل ما رو دادند و چند دفعه (همانطور که عثمانی ها به سرحد ارومیه حمله می کنند، همانطور که قونسول های ایرانی به حاجی ها حمله می کنند، همانطور که شاهزاده نصرت الدوله به نان ذرت خورهای کرمان حمله می کند، همانطور که سید عباس خان ینگی امامی به رعیت های خالصه حمله می کند و بالاخره همانطور که بعضی از آقایان به قاب پلو و سینه ی مرغ حمله می کنند) به اداره صوراسرافیل حمله کردند .
من دست و پام رو گم کردم خود را باختم و عاقبت به اصرار رفقا و از ترس جان رفتم توی خانه، ومثل وقتی که مثلاً بلاتشبیه بلاتشبیه بعضی از آقایان حشمت الملک را برای گرفتن بیست وپنج هزارتومان و کارچاقی روسها در قاینات به خانه می پذیرند و می سپارند که هرکس آمد بگویید آقا خلوت دارند، من هم سپردم که بگویید دخو خلوت رفته، آن وقت یک سره به اتاق رفتم و همانطور که پاره ای از مکتب دارها مثلاً بلاتشبیه پاره ای از طلبه های مدرسه نظامیه ی بغداد که می خواهند شاگردهای مزلف خویش را درس بدهند یا می خواهند مثلاً زبانم لال زنهایی را که هنوز به حد یاس نرسیده اند را صیغیه بکنند کاغذ لوق حجره را پیش می کنند، من هم در اتاق را پیش کردم، برای اینکه لازم بود پیش بکنم برای اینکه مرا به شش لول و تفنگ تهدید کرده بودند، برای اینکه ننه ی من در بچگی مرا از تفنگ و شش لول می ترساند، برای اینکه من وقتی تفنگ فتیله ای خالی یادگار جد مرحومم را دست می گرفتم ننم می گفت ننه از من به تو امانت هیچ وقت به تفنگ دست نزن، می گفتم ننه آخر تفنگ خالی است، می گفت ننه شیطان پرش می کند.
بله من می ترسیدم، ترس که عیب و عار نیست، من می ترسیدم، همانطور که اولیای دولت از مجلس شورا می ترسند، همانطور که حاجی ملک التجار از آبروش می ترسید، همانطور که نایب هادی خان و جلال السلطنه از انجمن بلدی می ترسند، همانطور که دزدهای تهران از پلیس های اجلال السلطنه می ترسند، همانطور که وزرای ما از استقراض خارجه می ترسند، همانطور که انگلیسی ها به عکس روسها از حکومت حشمت الملک در قاینات می ترسند، همانطور که بلاتشبیه بلاتشبیه بعضی از علمای ما از تصرف در اموال وقف و صغیر می ترسند، بله من می ترسیدم، برای اینکه حق داشتم بترسم، برای اینکه من کتک زدن های طلبه های تبریز را دیده بودم، برای اینکه من دیده بودم وقتی یک آخوند کسی را می زد همه ی آخوندها سر آن یک نفر می ریختند و غالباً بعد از اینکه در زیر چماق، بیچاره می مرد، آن وقت تازه از یکدیگر می پرسیدند این ملعون چه کرده بود، بله می ترسیدم برای اینکه می دانستم اگر روزنامه من کهنه پرستی را دنبال کند آن وقت باید دویست و نود و نه هزار و ششصد وچهل و یک نفر گلو دردی نوبه ای جنی، که بعضی با نخ دکان عطاری گلو مچ دستشان را می بندند، همه از ناخوشی بمیرند، بله می ترسیدم برای اینکه حرف های من کم کم همچو درمی آمد که باید دویست بیست و هفت هزار نفر دعا نویس و پانصد و چهل وشش هزار نفر فالگیر، صد وپنجاه و یک هزار نفر رمال چهارصد وشصت و دو هزار نفر متولی سقاخانه، چله نشین، مارگیر، افسونگر، جام زن، حسابگر، طالع بین از روز بیفتند، بله من از اینها می ترسیدم .
اما از دو مطلب عمده که خیلی باید بترسم هیچ نمی ترسیدم، بله از آن دومطلب نمی ترسیدم برای اینکه هیچ به عقلم نمی رسید، برای اینکه عوام بودم، برای اینکه آدم عوام کور است، اما وقتی توی اتاق رفتم عقلم را به سرم جمع کردم و درها را مثل وقتی که بعضی از آقایان در کتابخانه برای شمردن لیره های فشنگ کرده می بندند بستم، آن وقت آن دو مطلب هم یادم آمد .
بله من بی عقل فراموش کرده بودم که عدد سیزده نحس است، من بی شعور فراموش کرده بودم که نمره ی دوازدهم صوراسرافیل چاپ شده و به نمره سیزدهم مشغول شده ایم و لابد این نحسی به میان خواهد آمد.
بله آدم که لوح محفوظ نیست، آدم که نمی تواند همه چیز را یادش نگهدارد، بله این مطلب را فراموش کرده بودم . اما مطلب دومی را که فراموش کرده بودم خیلی اهمیت داشت و آن را خیلی لازم بود که فراموش نکنم و آن این بود که من یک وقت درتاریخ مصری ها خوانده بودم که اهالی مصر دو مذهب داشتند یکی مذهب کاهن ها وسلاطین بود، یکی هم مذهب عوام الناس، فرعون و کاهن ها خدا را می پرستیدند و عوام الناس هم فرعون را می پرستیدند.
ببینم چه می خواستم بگویم، بله می خواستم بگویم که یکی از علمای بزرگ بعد از اینکه مقاله اول نمره ی دوازدهم صوراسرافیل را برایش خواندم و همه را درست گوش داد وفهمید، گفت، اینها کفر نیست، اینها مخالف با اسلام نیست، همه ی اینها صحیح است اما نباید این مطالب را برای عوام نوشت. زیاده چه دردسر بدهم، خدا این شب جمعه ای کاهن ها را رحمت کند برای اینکه آنها هم خداپرست بوده اند و آنها هم می دانستند که فرعون خدا نیست.
زیاده جسارت است. دخو
از نوشته ها ی زنده یاد علی اکبر دهخداست که صد سال پيش در روزنامه صور اسرافیل تحت عنوان چرند و پرند چاپ شده است.
دخو يا دهخدا فرزند خانبابا خان، از مالکين متوسط قزوين در حدود سال 1297 هـ. ق (1259 = 2359 = 1880 ) در تهران زاده شد و ده ساله بود که پدرش درگذشت. زبان پارسی و تازی و علدم ادبی ودينی را نزد آموزگاران وقت از جمله شيخ غلامحسين بروجردی آموخت و از محضر آقا شيخ هادی نجم آبادی استفاده کرد و چون مدرسه علوم سياسی در تهران گشايش يافت چندی در آن مدرسه به آموختن پرداخت بعد در سال 1321 هـ ق (1282 = 2382 = 1903) همراه معاون الدوله غفارث وزير مختار ايران در کشور های بالکان به اروپا رفت و پس از دو سال و نيم به ايران بازگشت و در انقلاب مشروطه شرکت کرد و چون مشروطه ريشه گرفت روزنامه آزاد پديد آمد به همکاران روزنامه صور اسرافيل پيوست.
اشکال ايرانی در آن است که نخواست و نمی خواهد معايب حادثه امور خويش را از ديگران بشنود. اگر هم بشنود به آن عمل نمی کند. نه از دوست می شنود ونه از دشمن حاضر است بشنود. به هطچگونه انتقاد گوش نمی کند. اينکار را برای خودش ذلت می پندارد. انتقاد و دلسوزی را با توهين اشتباه می کند. تا يک کلمه حرف برخلاف رای خودش می شنود بدون آنکه آن مطلب را بصورت اجماع در نظر بگيرد دهن به تکفير و توهين می گشايد و دلسوز را لعن و نفرين می کند و اگر خيلی وقيح باشد مادر و خواهرش را يکی می کند.
دهخدا در روزنامه صور اسرافيل نوشته بود:
«ما از راه دلسوزی به دين و تعصب اسلام وغيرت مذهب در نمرات اولی اين روزنامه در چندين جا به قول لين و موعظه حسنه بعضی از علمای خود را که ميديدم از راه هوی و هوس پرستی در صددتخريب بيضه اسلام در آمده اند، متنبه ساخته و چند کلمه حرف حق به اعتقاد خودمان در تنبيه غافل زديم، غافل از آنکه مدعيان در کينند و حسودان نکته چين نصف کلمه توحيد را ازوسط بدون پس و پيش ميگيرند (مقصوئ لا الله است بدون مصرف الاالله – ح-ک) و غفلتا چماق تکفير بلند و امر را که بر اغلب برادران دينی که سهل است بر ورثه انبيا و آيات الهيه حاميان بيضه اسلام هم مشبته می کنند...»
اضافه میکنم جناب دهخدا کجایی که ببينی اين جماعت هنوز پس از 100 سال باز هم همان روحيه را حفظ کرده است يک ذره تغيير نکرده است. ما هم در اين اينترنت فحش ها میخوريم ولی باز هم اين روزنامه و اين سفارش هارا منتشر میکنيم. بر اين اعتقاديم که روزی همانند نوشته «صوراسرافيل» شما اين نوشته های مارا هم در 100 سال آينده خواهند خواند اگر امروز نخواندند
از:
Javidiran
|