Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

اندرحکايت،اعطای جایزه موسسه کیتو به اکبر گنجی!


[h2 -زبان مادری و سياسی بازی
-دربارۀ قاضی محمد
از :امیر فرنودی
حافظ ميگويد:
ابلهان را همه شربت ز گلاب و قند است
قوت دانا همه از خون جگر می بینم

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان

طوق "زرین" همه بر گردن "خر" می بینم

موسسه تحقیقاتی کیتو یکی از مراکز تحقیقاتی کشور آمريکا در زمینه سیاست گذاری عمومی است که بدون وابستگی حزبی، مدافع توسعۀ اقتصاد آزاد درجهان و محدود نمودن دخالت های بيشمار حکومتهای ديکتاتوری است، که درشهر واشنگتن استقراريافته است، مرکز اين موسسه روز دوشنبه با اعلام خبر تعجب برانگيزاعطای جایزه 500 هزار دلاری اين سازمان به آقای اکبر گنجی علل اعطای آن را حمایت وی از "دمکراسی سکولار و افشای دخالت حکومت جمهوری اسلامی در قتل مخالفین رژیم مذهبی ایران" ذکر کرده است. آقای ادوارد اچ کرین رئیس اين موسسه در بیانیه ای که بر روی تارنمای این موسسه نيز منتشر گرديده، گفته است: "اکبر گنجی در مبارزه برای آزادی در ایران رنج های عظیمی را تحمل کرده است." لازم به يادآوريست که جایزه میلتون فریدمن يعنی جايزه مذکور برای پیشبرد آزادی از سال 2002 رايج شده و هر دو سال يکبار به یک چهره سرشناس و منتخب اين موسسه تعلق می گیرد.
نوشته‏ی شهربراز



ميگويند وقتی انسان ماسك به چهره مي‌زند و با نقاب صورت اصلي خود را مي‌پوشاند، پس از مدت زمانی اين نقاب مردم فريبی و اين ماسك دروغين به صورتش مي‌چسبد واو هنگام درآوردنش ای بسا كه پوست صورت خود را با آن بكند و چهره ای ناموزون بيابد. نگاهی بيغرضانه به کارنامۀ مبارزاتی آقای اکبر گنجی نشانگر آنست که ايشان درابتدای ورودشان به صحنۀ سياسی تلاش فهميده شده ای برای پيروزی مشتی اسلامگرای فاشيست ومتحجربرای بدست گرفتن حکومت يک کشورکه به گواه دوست و دشمن مسيرپيشرفت بسوی يک جامعۀ مدرن و امروزی راطی مينمود و برابر اسناد تاريخی موجود دارای شاخص های قابل قبول بعنوان يک جامعۀ سکولاربود، وجايگزينی آن با يک حکومت قرون وسطائی و افراطی براساس مذهب دگماتيستی شيعه بوده است، داشته اند. تامل کافی درمطالب فوق مارا به اين نتيجۀ غيرقابل انکار ميرساند، که ايشان عامداً و با آگاهی برضد اساس يک دولت سکولارومدرن بپاخاسته اند. پس اگرامروزايشان کوشش ميکند که عناوين فريبندۀ همانند پشتيبانی از سکولاريسم وتلاش برای استقراريک حکومت عرفی درايران را بعنوان هدفهای سياسی خود مطرح وتبليغ نمايند ، اين امرصرفاً، همانند بکارگيری يک نقاب فريبنده برای پوشش چهرۀ واقعی خود ايشان است.درادامۀ شرح سوابق باصطلاح مبارزاتی او بايد از تلاشهایش برای استقرار وتاسيس يک نهاد مخوف،سرکوبگرو ضد مردمی بنام «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» که امروزهمانند سازمانهای گانگستری و مافيائی حيات ايرانيان را دردرون و برون کشورتهديدوکليۀ تلاشهای آزاديخواهی درکشوررا درنطفه خفه مينمايد، نام برد.
به قول چالشگر سياسی آقای ایرج مصداقی "در همان روزهایی که بسیاری از نیروهای اپوزیسیون و پناهجویان ایرانی با دربدری، بدبختی و سیه روزی در ترکیه روز را به شب می‌رساندند، او وابسته فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی در ترکیه بوده است. این درست در زمانی است که این سفارتخانۀ رژيم سخیف‌ترین توطئه‌ها را بر علیه هموطنان ما که از بند رژیم رسته بودند درکشور ترکیه اجرا می‌‌کرده. در دوران مذکور سفارت جمهوری اسلامی در ترکیه با مدیریت منوچهر متکی وزیرخارجه‌ فعلی رژیم نقش فعالی درگسترش تروریسم بین‌المللی درمنطقه داشته است." سايرکوششهای پنهان او درقالب عامل مورد اعتماد دستاربسران حاکم درتحکيم يک حکومت ديکتاتوری و خونخوارمواردی است که بايد با دسترسی به اسناد و مدارک مربوطه به افشای آنان پرداخت. پس ازوقوع فاجعه بار قتلهای زنجيره ای و کشتار پنج تن از مبارزان درزمان رياست جمهوری آخوند خاتمی و رويدادهای مرتبط با آن اين تعدادی از پرسنل اطلاعاتی وفاداربه حکومت بوده اند که باشارۀ رژيم اطلاعات ويژه و هدايت کنندۀ ای دراختيار او قرارميداده اند تا اکبرگنجی با افشای آن و ايجاد اسکاندال و هو و جنجال موازی ازشدت و حدت انعکاس مطالب مربوط به جنايتهای رژيم کاسته و همزمان اعتبارحکومت خاتمی راکه درآنزمان مجبورشده بود تا برای کاهش بحران حاد حادث شده درکشور، وزارت اطلاعات مجری اصلی قتلها را نشانه بگيرد، به تضعيف بکشاند. آنچه که وی درکتاب «عاليجناب سرخ پوش» درخصوص روباه مکار يعنی آخوند رفسنجانی نگاشته است نيزبه سفارش قبلی ملای جنايتکار خامنه ای وبرای کوتاه کردن آستين شيخ رفسنجان بوده که درهربحران ملی تلاش دارد همانند پدربزرگ خانواده بوسط گود معرکه بپرد واين امر را به ملت ايران القا نمايد، که اودرکشورهمواره محول الاحوال است و بدين طريق «مقام رهبری» را درسايه محبوبيت خود قراردهد. اقدامات مشابه رفسنجانی دروقايع بعد از انتخابات خرداد1388 تا امروز که بالاخره به پاچه خواری و دست بوسی خامنه ای مکار توسط هاشمی انجاميده، مويدی بر اين ادعاست.اکبر گنجی اين مدعي «سكولاريسم خواهی»٬ درنشريۀ نيوزويك بين المللي بتاريخ نوزدهم ماه نوامبر 2007ادعا مينمايد كه" ترجمه غلط از ولايت فقيه امام خمينی منجر به ظهور فاشيسم شد۔ اما با ترجمه دمكراتيك از ولايت فقيه خميني ميتوان ازبروز فاشيسم درکشور جلوگيری كرد!! بنظر ميرسد تعمق در اين سخنان و گفتارنيات واقعی او را برملا سازد. اکنون اگر به نحوۀ و چگونگی پرتاب شدن آقايان، اکبرگنجی،محسن کديور،مهاجرانی ،سروش، محسن سازگارا وديگرهمکارانشان به کشورهای غربی بدقت توجه نمائيد ، به وجوه اشتراکاتی قابل توجه در بين آنان بسهولت پی خواهيد برد!

1 ـ سابقه ای ديرپای همكاری صميمانه و تنگاتنگ آنها با ارگانهای فاشيستی و جنايتكار جمهوري اسلامی.

2 ـ سوابق ننگين گذشتۀ همكاري بيشرمانۀ خود با رژيم ضد انسانی جمهوری اسلامی را نه تنها انكار نمينمايند بلکه در صورت اعتراض مخالفين، ازانجام آن اعمال و کردار اقدام به دفاع هم مينمايند۔

3 ـ همواره و در هنگام لزوم در جهت اجرای ماموريت اصلی خود از نقش پوششی خارج و به چهرۀ واقعی درميآيند و با عنوان " فعال سياسي مدافع اسلام اصيل" به پروپاکاند وتلاش مذبوحانه برای جلب توجه رسانه های جهانی و دولتهاي غربی ميپردازند.کوششهای شناخته شدۀ نامبردگان در بالا و ديگرهمپالکی هايشان، نه تنها اقداماتی شناخته شده برای پابرجائی و تداوم حکومت جبار اسلامی است، بلکه تواماً پيشبرد پروژۀ ننگين ديگر«نوانديشان دينی» است که قصد دارند با بزک و دوزک کردن باورهای کهنه و نخ نما و بترتيبی نوسازی«متجددانه» تفکرات قرون وسطائی اسلامی دوران خوفناک وآزمايش خونبار ديگری برای مردم ايران تدارک بينند. اما آنها غافل از هوشياری و آگاهی کافی ايرانيان اند. اين جماعت که اينک درغرب ظهورنموده وکوشش دارند با استفاده از وسائل و حيل گوناگون موج سواری نموده و با ادای شعارهای راديکال وفريبندۀ سياسی اجتماعی جلب توجه نهادهای فعال اجتماعی درکشورهای آزاد را بنمايند و باصطلاح به مهارجنبش مردمی بپردازند، غافل از آنند که مردم مبارز آنها رابخوبی شناخته وبسهولت ايشان رااز بين خود طرد کرده اند. شايسته است اينک که کشورهای غربی طرفدار آزادی و دمکراسی و نهادهائی بين المللی حامی آزادی چون موسسه تحقیقاتی کیتو ويا موسسۀ"حقوق و دمکراسی " برای تشويق و حمايت مبارزان با اعطای اينگونه جوائزدر آينده کوشش دارند به روند آزادی خواهی و دمکراسی طلبی مردم ايران کمک نمايند، ابتدا عميقاً ومحققانه درخصوص ً نيات ، تفکرات و تلاشهای اصلی سياسی اجتماعی کانديداهای مورد نظر خودشان همانند آقای اکبرگنجی بررسی کافی نموده و آنگاه اقدام به اعطای جوائزخود بنمايند. انجام اين روال مطلوب درآينده ميتواند اعتبار از دست رفته اين موسسات بجهت انتخاب کانديداهای نامناسب درگذشته را جبران نمايد. 24 فروردين ماه 2569 ـ www.rudaruish@sarbazan.org

]





ا عدام قاضی در آن بامداد



پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان

رخصت خبث نداد ارنه حکایتها بود!! «حافظ »

پاسخی کوتاه به مقالۀ دکترعرفان قانعی فرد

آريوبرزن داريوش

دکترعرفان قانعی فرد هم ولايتی تاريخ پژوه و آگاه ام اخيراً در تارنمای وزين کردستان امروز مقاله ای با عنوان «اعدام قاضی در آن بامداد بهاری درروز دهم فروردين 1326» اينجا بخوانيد و در آستانه آغاز شصت وچهارمين سالگرد آن واقعه"مطالبی نگاشته اند وبا بيان مشروح بخشی از آن رويدادها،به نتايجی رسيده اند، که بطور يقين با واقعيات اتفاق افتاده در آنروزگاران بسيار درتباين است. درابتدا ی نگارش ايشان اجرای احکام دادگاههای نظامی دربارۀ قاضی محمد،صدروسيف قاضی رااينگونه با احساسات بيان و توصيف ميکنند و مينويسند:" تو گويی می خواستند که کاسه هرچه نامرادی و استبداد و تباهی کشور را بر سراين ۳ زبان بسته بشکنند." نکته ای که او فراموش ميکندو يا ازبيانش امتناع ورزد،قضاوت بيطرفانه در بارۀ آن رويداد و دراينجا ارتباط اين واقعه با نامرادی، «استبداد و تباهی» درکشور است. امروزکمترکسی را ميتوان يافت که ازجريانات شوم سالهای 1321 تا 1326 ايران در مناطق آذربايجان و کردستان و دخالت نيروهای تجاوزگرروس درايجاد ناامنی و بی ثباتی درکشورمان به قصد جدائی اين دو استان در آنزمان بی خبر باشد. انتظارميرود مورخ جوان، دکتر قانعی فرد نه مانند تاريخ سازان يا جاعلان تاريخی دست پروردۀ اخير جمهوری اسلامی مانند خسرو معتضد وعبدالله شهبازی و وامثالهم، يعنی پس ماندگان مغرض حزب منحلۀ توده که اکنون بارکش غول بيابان شده اند. با فتوت و جوانمردی به بيان آنچه واقع شده است بپردازند ، نه تحريف واقعيتهای تاريخی. روانشادعباس اقبال آشتيانی مورخ شهيرومعاصر ايران درمبحثی دربارۀ علم تاريخ و صداقت مورخين، مواردی را نگاشته است، که بسيار آموزنده وپربهاء است. او درخصوص، قصدازبيان، ثبت و نگارش تاريخ ميگويدکه:" اولین منظورازثبت تاریخ آنست که نگذارد رويدادهای گذشته،در دریای فراموشی زمانه و بی خبری غرق گردد بلکه کوشش کند، آنچه را که از این وقایع ممکن است محفوظ داشت و از دستبرد اتلاف و نسیان نجات بخشيد. " و در اينباره همچنين ميافزايد اگر شرح حال مردانی مانند قیصر، لوئی یازدهم ، کرامول و ناپلئون یا بیان وقايع تاريخی، نظیر برده‌فروشی در قرون گذشته یا رسم مالک و مملوکی در قرون وسطی یا جنگهای مذهبی یا انقلاب کبیر فرانسه را عیناً همانطور که در عصر خود اتفاق افتاده و با همان طرز فکر آن ایام تحت مطالعۀ آيندگان نیاوریم این نوع تاریخ به کلی بی‌معنی و نامفهوم خواهد بود، به همین نظر شخص مورخ ملزم است که در این قبیل بررسيها، زمانۀ خود و بیشتر از آن محیطی را که در آن زیست می‌کند را به کلی فراموش نماید. به این معنی که دیگر خود را نبیند و از عقاید شخصی و توهمات و طرز احساس خویش یکباره برکنار شود تا بتواند خود و خوانندگان يادداشتهای خود را مستقیماً با حوادث ایام گذشته روبه‌رو کند. بايد توجه داشت، که تاریخ حقیقی و علمی به دست کسی نوشته می‌شود که بنا بر توضيح بالا بکلی از خویشتن و تفکرات ايدئولوژيک و غرض ورزيهای خود رها شده و به عبارت ديگر بنا به مقتضای مقام جنبۀ دیگری به خود بدهد و صاف و ساده روحیه همان مردم معاصر پریکلس یا شارلمانی یا لوئی چهاردهم را پیدا کند. حصول بدين کیفیت خشت اساسی بنای تاریخ علمی است و اگر راهی غیر از این راه، موردنظر مورخ باشد تاریخ به حدود و وظایف خود عمل نکرده و جنبه علمی آن بهيچوجه ملحوظ نگرديده است. دکترقانعی فرد دربارۀ قاضی محمد با احساسات فراوان دربارۀ آن واقعه احساسات خود را اينگونه بيان ميکند:" در اين نفس های تازه بهاری ميخواهد فريادی بلند بکشد و هوارش را سر دهد که با به تنگ آمدن از تحريف و سکوت و شايد مصلحت پنداری ، ممنوعه ها را بشکند و بازگفت حقيقت يک روحانی ساده دل اما با اخلاق رابيان کند." هرکس که نداند بدين باور خواهد رسيد که قاضی محمد فرشته ای بيگناه وبی پيرايه بوده است، که به اتهام واهی توطئه برای جداسری کردستان به کيفررسيده است. مورخ جوان بدرستی توضيح نميدهد که قصد جداساختن آذربايجان و کردستان پروسه ای تاريخی است که قبل از قاضی محمد نيز با حمايت و تحريک نيروهای انگليسی مستقر در عراق وبدست محمد رشيد بانه ای «همه رشی خان» وانجام جنگ خانمانسوزبزرگ اورامانات شروع گرديد که بالاخره با رشادت و شجاعت فوج سوار منصور جمعی لشگرغرب به غائله و کشت و کشتار خاتمه داده شد. روحانی ساده دل و با اخلاق مورد اشارۀ ايشان!! لباس افسران روس رادربخشی ازقلمرو کشورشاهنشاهی ايران برتن ميکرد و با افسران خود که ملبس به يونيفورم نظامی کشور روسيۀ بودند از نيروهای نظامی اش برای جنگ با ارتش ايران سان و رژه ميديد. آقای قانعی فرد بدرستی توضيح نميدهندکه با توجه به وعده و تعهد ملای ساده دل به پادشاه،که آرامش را به شهرهای کردستان بازخواهد گردانيد. يکباره وتحت چه اجباری از قول و قرارهای خود عدول و راه تعامل با روسهای تجاوزگر را برميگزيند؟ دراين ميان چه منفعتی بيشتر ازحمايت رهبری مملکت از سوی اشغالگران بوی وعده داده ميشود که بيکباره عشق به آب و خاک وهمه چيز را فراموش کرده وعامل سرسپردۀ بيگانگان برای اجرای مطامع آنان ميشود؟ او چه رسالت ، ماموريت و سمتی درآن منطقه داشته است، که به بهانۀ نجات اروميه و مهاباد و مياندوآب از ارتجاع و سيه روزی با دشمنان متجاوز به سازش ميپردازد و پيمان خود با پادشاه را به زير پای مينهد؟ با وجود تمام واقعيات ملموس قانعی فرد باز هم درخلوص نيت قاضی محمد شک و شبهه ای ندارد و مينويسد: "روس ها قاضی محمد را به باکو فراخواندند. و به آن طلبه جوان ساده دل که شايد حمايت روس ها را باور کرده بود وعده تشکيل حکومت خودمختار کردستان را می دهند." ملاحظه بفرمائيد تحريف تاريخی را، يک کشوربيگانه که به ايران حمله کرده و با نيروهای نظامی خود حاکميت ملی آنرا نقض نموده است. فردی از اتباع ايران را به کشورش فراميخواند ( مرداد ماه 1324 ) و بوی وعده تشکيل حکومت خودمختار کردستان را می دهد. البته اين بمعنی تجزيه طلبی وخواستاری جداسری از ايران نيست!! و البته قاضی محمد روحش از همۀ اين قضايا اصلاً خبری ندارد.!!! اما توطئۀ باقراف و همپالکی هايش در اينخصوص بعداً نه توسط ملای ساده دل ميهن دوست، آقای قانعی فرد بلکه از سوی نيروهای اطلاعاتی کشورترکيه افشا ميشود. ژنراليسم باقراف با افشای ناگهانی اين خبر که نشانگردخالت رسمی يک کشور در امور داخلی کشوری مستقل تلقی ميگردد و درتبيين و توجيه آن اظهار داشته است: " تجزيه طلبی کردها در ايران هميشه اسباب بازی سياسی نيروهای خارجی بوده است." بدين معنی که آنچه سازمان امنيت آران بدستورکرملين دراين باره انجام داده است امری عادی و معمولی است که تاکنون نيروهای خارجی ديگر هم انجام داده اند. زهی بيشرمی .قانعی فرد متاسفانه همانند ديگرتاريخ سازان کوچک و بزرگ سرسپردۀ، مقيم درداخل کشور، ومتوحش ازترس فراگيرحکومتی و داغ و درفش مربوطه، طبق روش جاری وبمنظورخوش آيند حاکمان وتامين انتشار بی دردسر نوشته هايش گريزی به صحرای کربلا ميزند ودرطول مقاله هر جا که مقدورشده است و برای توجيه اقدامات تجزيه طلبانه قاضی محمد واعوان و انصارش بکمک شورويها درکردستان، بدون ارتباط با موضوع اصلی پادشاهان ايرانساز پهلوی را «ديکتاتور و دست نشاندۀ بيگانگان» مينامد. اواشاره ای به خلق نظريۀ کردستان بزرگ و پرچم تهيه شده برای اين سرزمين را نه ساختۀ بيگانگان بلکه انرا منتصب به کومله ژ.ک ( جمعيت احيای کرد) که در شانزدهم سپتامبر ۱۹۴۲ و درشهر مهاباد تشکيل شد، ميداند. عدم تشريح کافی علل ورود ملامصطفی بارزانی و شيخ احمد برادرش رهبر صوری طايفه، باتفاق نيروهای مسلح آنهااز داخل خاک عراق و از طريق نقطۀ مرزی سيلوانا به سمت مهاباد برای تقويت باصطلاح« قيام» قاضی محمد و توطئه گران ديگروپس از آن اعزام افسران توده ای خائن و فراری ارتش ايران1 به منطقۀ آذربايجان توسط فرماندهان متجاوز شوروی با ادوات کامل توپخانه برای تقويت نيروی بارزانيها در مقابله با ارتش ايران درمنطقۀ اشنويه وارتفاعات مرزی زاگرس، که درنتيجه جنگ واقع شده بين آنها وارتش که باکمکهای تقويتی مبارزان و چريکهای کرد و وفادار عشايری ايلهای ايرانی نژاد هرکی وشکاک درمنطقۀ نالوس انجام پذيرفت ، بتلاشی واسيرشدن کامل گردان اعزامی صوفيان گرديد وفرمانده شجاع و دلاورآن گردان يعنی جانبازدليرو انوشه روان سرگرد کلاشی درآخر برای آنکه بدست دشمنان نيآفتد اقدام به خودکشی نمود. عدم طرح اين موارد واقع شده که در اينجا بطور مختصربيان شد ، دلائل بسيار متقنی است که عليرغم ميل يا توان بيان حقايق بوسيلۀ آقای قانعی فرد در اين نوشتارو دراثبات نيات ضد ايرانی ، يعنی جداسازی و تجزيه بخشی از کشور عزيزمان با همکاری بيگانگان و توسط پيشه وری و قاضی محمد، کافی باشد. تا به کيفررسيدن آن ملای ساده دل با اخلاق غرض ورزی از سوی حکومت ديکتاتوری تلقی نگردد. باقراف که درهمان ديدار به قاضی محمد پيشنهاد تشکيل حزب دموکرات کردستان را داد، بدرستی مفهوم حزب را ميدانست و يقين داشت که حزب درمعنای سياسی تشکلی است،که بايد نيات وخواسته های مردم را به حکومت انتقال داده و بالعکس برنامه های دولتی را برای اعضای حزب تشريح و تبيين کند تا درصورت قبول به حمايت ازدولت بپردازند. تشکيل اين مجموعه که برابر تعريف فوق هيچ تناسبی با فلسفۀ تشکيل حزب دموکرات کردستان ندارد صرفاً برای سازماندهی ومديريت وطن فروشان توسط خارجيان بوده است. قانعی فرد بسيار تلاش ميکند تا به ترتيبی نيت تجزيه طلبی و جداسری از ايران در نزد قاضی محمد را محو وبيرنگ کند او ميگويد: " در رسانه های جهان هميشه خبر استقلال خواهی آذربايجان در صدر اخبار قرار داشت و حتی در رسانه های داخلی ايران صرفا به موضوع آذربايجان پرداخته شد و از کردستان تنها به عنوان نوعی عصيان و ناآرامی محلی ياد می شد." اما ايشان عنوان نمیکنند که اگر فقط مسئله صرفاً مربوط به آذربايجان بوده پس چرا درآن ايام دردرون و تحت حاکميت کشورشاهنشاهی ايران دوجمهوری اعلام موجوديت نموده بودند. مورخ جوان ذره ای به جدايی طلبی و خودمختاری و ضديت با ايران و ايرانی و جنگ افروزی، قاضی محمد باوری ندارد. او گفتۀ خود قاضی محمد را که:" ديگر از اسارت فارس ها درآمديم و اکنون برادران ترک و کرد می توانند برادر وار زندگی کنند" را دسيسه و توطئۀ خوانين و فئودالهای کردستان برعليه او ميداند. قاضی محمد خود شخصاً يک فئودال بود و حتی پيام دوستان خودش را که توسط صدر قاضی بدين مضمون برايش آورده شده بود که "وضع بحرانی مملکت را درک کند و از اين تلاش بی ثمر، دوری جويد که بسيار فتنه انگيز است و کردستان را به آشوب می کشاند." اعتنائی نکرد . اگرچه بخش های اساسی کردستان سقز، بانه، مريوان، اورامان، کرمانشاه، جوانرود، روانسر و .... اساساً حمايتی از قاضی محمد و برنامه وی نکردند و فرستاده اش به اين مناطق با پذيرايی سرد روبرو شد واز سوی رهبران عشاير ديگر روی خوشی به وی نشان ندادند، او کماکان به کار خود ادامه ميداد. يکی ازاشتباهات قاضی محمد اين بود که با اغراق به روس ها قول داده بود که توانايی برانگيزاندن و جذب کردها به سود روس ها وسياستهای آنها را دارد و به همين دليل پيشه وری بعداز اطلاع ازاين ادعا، آنرا " بلف سياسی وی خواند." اقای قانعی فرد بدرستی نوشته است که "حکم جمهوری قاضی محمد فقط تا ۵۰ کيلومتر اطراف مهاباد اعتبار داشت زيرا ديگر شهرهای کردستان مانند سنندج و سقز و اروميه و کرمانشاه و .... و قبايل سنتی اطراف مهاباد ايل بزرگ مامش و دهکردی و شکاک و منگور و ... هم وقعی به اين جمهوری خودخوانده وساختۀ خارجيان در داخل نظام پادشاهی ننهادند. حتی شکاک ها قاضی رااصلاً نماينده کردها نمی دانستند و هر جا وی می رفت او را تحريم می کردند. شعار مرده باد و زنده باد مردمان در ميدان شهر و تيراندازی هوايی افراد بارزانی و مارش نظامی آنان، صحنه تاريخی عمرننگين يازده ماهه جمهوری قلابی کردستان را رقم زد. او گاه ناکامی قاضی محمد را اختلافش با پيشه وری و تنها دررقابت با اين مسئله ميداند که نمی خواست برابرخواستۀ ميريحيی ،مهاباد تحت سلطه تبريز باشد. ودر جای ديگراعمال ننگين وی را از يک باسواد و باتجربه ای چون او بعيد ميداند و آنرا توطئۀ خان های کردستان که نماينده حکومت بوده و ميخواستند خون مردمان را در شيشه بکنند و با بازشدن مدارس هم هميشه مخالفت ميکرده ووقايع را با هزار حواشی به تهران گزارش می کردند، ميداند. بالاخره غروب 24 آذرماه 1325، که ارتش سه روز قبل وارد تبريز شده بود قاضی محمد احساس خطرشديد کرده بود، لذا نزد کنسول امريکا به پناهجوئی رفت؛ کنسول آمريکا به تقاضای پناهندگی اونمی تواند کمکی بکند.کنسول قاضی محمد را تنها می گذارد که وی در بالکن کنسولگری با عمامه ای به سر و رنگی مات و قيافه ای معصوم به غروب غم انگيز خورشيد می نگرد. او تصميم داشت که کنار مردمانش بماند و با شجاعت تاوان اشتباه تاکتيکی و سياسی اش را بدهد . فردای آنروز قاضی محمد ، شايد برای جبران مافات و برگشتن از اقدامات توطئه گرانه اش به استقبال مقامات نظامی ايرانی تا شهرمياندوآب به پيشباز می رود تا به سرلشگر همايونی فرمانده ستون اعزامی ارتش خير مقدم بگويد. در روز 27 آذر1325 ، ارتش شاهنشاهی بدون هيچ خونريزی وارد شهر مهاباد شد و حکومت جمهوری مهاباد پس از ۱۱ ماه اقدامات غيرقانونی سقوط کرده و پايان اين جمهوری پوشالی در پرونده دولت شاهنشاهی ايران برای هميشه بايگانی می شود، قانعی فرد معتقد است که او قيام مسلحانه ای عليه نيروهای دولتی نکرده بود و حتی يک تير هم شليک نکرده بود واين ملا مصطفی بارزانی بود که سربازان و افسران ايرانی را به گلوله بست و کردستان را به نا آرامی کشانيد و سبب دستگيری قاضی محمد شده و باعث شد که «تند روهای ارتش»، به طور عجولانه و بنا به تحريک انگلستان!!! به دور از چشم پادشاه!!!، در 10 فروردين 1326 حکم اعدام قاضی محمد و صدر قاضی و سيف قاضی اجرا نمايند . از آقای يحيی صادق وزيری نماينده حکومت و دادستان سنندج در آن ايام نقل مينمايند : " که قوام سفارش قاضی محمدرا نزد پادشاه نموده بود وپاد شاه هم تمايلی به کيفر اعدام نداشت اما رزم آرا می خواست که قبل از اذان صبح برای پرهيز از هر جنبشی اعتراضی در مهاباد اعدام وی صورت گيرد. جهت آگاهی خوانندگان اين سطور لازمست گفته شود که، سپهبد فقيد حاجيعلی رزم آرا يکی از برجسته ترين سربازان وطن پرست ايران بوده اند و دردردوران سرهنگ دومی فرماندهی فوج سوارمنصورجمعی لشگرغرب را عهده دار بوده است.او درطول دوران خدمتی خود درخطۀ عشايری کردستان منشا خدمات بزرگ به ميهن خود گرديده است. درآندوران وی بعلت هوش سرشار و قدرت بالای ارزش فرماندهی تجربيات بسيار گرانبهائی از آن منطقه کسب نموده است. اورا ميتوان بجرات يکی از کارشناسان برجسته وتحليل گران تاريخ سياسی مناطق غرب و شمال غرب ايران دانست. واما نکته ای که بنظرميرسد ازنگاه جستجوگرآقای قانعی فردبازهم بدورمانده،تا به قضاوت واقعی تاريخی بپردازد خاطره ای از يکی از افسران فراری ارتش ايران که در آندوران با کمک به بارزانيها برعليه دولت شاهنشاهی ميجنگيده است، ميباشد . اومينويسد درروز 26 آذر1324 مردم مهاباد، پرچم دولتی را ازفرازادارۀ دادگستری پائين کشيدندوبجای آن پرچم طراحی شدۀ خارجيان برای کردستان را برافراشتند. قاضی محمد درتظاهرات وسيعی در دوم بهمن ماه همان سال تشکيل حکومت مستقل کردستان را رسماًاعلام نمود.سپس مجلس کردستان منعقد و قاضی محمد را بسمت صدرحکومت کردستان منصوب نمود. قاضی محمدسپس حسين سيف قاضی را به سمت وزير جنگ انتخاب کرد. تماماين وقايع بعداً مورد پشتيبانی کردهای عراق و ترکيه نيز قرارگرفت و ايل بارزانی که درشمال کرکوک (عراق) ساکن بودندبا فرصت طلبی و ادعای حملات نيروی هوائی ارتش عراق و برای نجات خود از بمباران هواپيما ها به جانب ايران کوج مينمايندواز طريق اشنويه وارد کشورمان ميشوند. با رسيدن ملامصطفی به ايران قاضی محمد او را بمقام ژنرالی و فرماندهی ارتش جمهوری مهاباد منصوب مينمايد. با ملامصطفی سه هزار مرد جنگی مسلح ودوهزارنفر خانواده های آنان بهمراه بودند که عموماً در اطراف شهر مهاباد و منطقۀ تکاب اسکان يافتند.اگرآنچه بطور خلاصه دربالا ذکرشد دلائلی قانونی کافی برای محکوميت قاضی محمد و دو يار ديگرش نبوده است. چگونه ميتوان اينهمه توطئه و اقدامات غيرقانونی وضد ايرانی برعليه تماميت ارضی کشورو دولت را توجيه وتبيين نمود؟آيا با بيان اين توضيحات بسيارمختصر بازهم قاضی محمد را بايد يک ملای ساده دل و بيگناه ناميدکه آلت دست بيگانگان قرارگرفته بود؟ حقيقتاً اگر امروزواقعۀ مشابهی دريک کشوردمکراتيک اتفاق بيفتد، آن حکومت و دادگاههای قانونی اش با مسببين اين عمل تجزيه طلبانه ، غيراز اين رفتار خواهند نمود.؟ اگرچه من شخصاً و بطورقاطع مخالف مجازات اعدام بوده و آنرا صريحاً يک مجازات غير انسانی ميدانم ، اما مطمئن هستم که سرنوشت همۀ وطن فروشان وتوطئه گران در آينده برای تجزيۀ وطن همان سرنوشت محتوم قاضی محمد و يارانش خواهد بود. من البته محظورات آقای دکترقانعی فرد درنگارش اين مقاله را درک ميکنم، از سوئی وابستگی ايشان به قوم کرد و از جانب ديگر تاريخ نگاری و زندگی در حکومت ديکتاتوری و ضدخاندان پهلوی دستاربسران، راه تنفسی برای ابراز واقعيت در او باقی نگداشته است. ايشان اگر بخواهند وارد عرصۀ تاريخ نگاری شده ودرحيطۀ تاريخ ايران فعاليت نمايند، بايد کوشش کنند تا ديگران را به اشتباه وخطا نکشانند و شجاعانه اصالت وقايع و رويدادهای تاريخی را بدرستی بيان و عرضه کنند. جوانان امروز ايران که تشنۀ آگاهی ازرويدادهای تاريخ گذشتۀ کشورشان هستند تاکنون فقط به منابع ساخته وپرداخته شده تاريخی که توسط مراکز جعل ودروغ پردازی تاريخی رژيم همانند، موسسۀ مطالعات وپژوهشهای سياسی و يا مرکزپژوهشهای روزنامۀ کيهان شريعتمداری وغيره انتشارمييابد دسترسی داشته وازامکان آگاهی از واقعيات بی بهره اند. يکی ازخطراتی که جمهوری اسلامی از آن بشدت وحشت داشته و برای خنثی سازی آن بسرمايه گذاری کلان و تلاش بی وقفه پرداخته است. جلوگيری از آگاهی يافتن، نسل پويا و چالشگرجوانان امروز ايران ازعظمت تاريخ پرشکوه گذشتۀ کشورشان وبه تبع آن ممانعت ازتوسعۀ ادبيات حماسی و خلق انسانهائی وابسته به ميهن ، ملت و جغرافيائی بنام «ايران زمين» ميباشد. رشدسريع اينگونه انسانهای حماسی يعنی پايبندان به خرد وخردمندی که عقل را ارزشمندترين نعمات ايزدی ميداند، عليرغم وجود انسانهای مذهبی، شريعتمدار وعارف مسلک ميتواند درآينده طومارننگين اين حکومت جابر وضد ايرانی را از ريشه بکند.بدينجهت بايسته است آنان که عشق ميهن درسرميپرورانند، درحوزۀ حساس و اثرگذار تاريخ نگاری از تحريف ودگرگونه نشان دادن رويدادهای گذشته اجتناب نمايند.

دوشنبه شانزدهم فروردين ماه 2569 ـ rudaruish@sarbazan.org

پانويس:

1 ـ افسران فراری از ارتش و پيوسته به حزب پوشالی دموکرات آذربايجان که به دستور روسها ماموريت تقويت نيروهای قاضی محمد و بارزانی را داشتند، عبارتند از: تفرشيان ـ احسانی ـ ارتشيار ـ تيوای ـ رئيس دانا ـ زربخت ـ علی اصغری ـ توکلی ـ مارکاريان و دباغ زاده که با دوقبضه توپ 75 ميليمتری کوهستانی به اشنويه اعزام شده بودند. آنها پس ازرفع غائله کردستان و آذربايجان به کشورعراق رفته و پناهنده شدندوبزندانهای بغداد وسامره انتقال يافتند، که بعداً درفروردين 1329 درمنطقۀ مرزی خسروی به ايران تحويل گرديدند وسپس درکشورشاهنشاهی هيچيک از آنها نه بعلت خيانت بکشور اعدام شدند، بلکه به زندانهای کوتاه مدت محکوم گرديدند. درتمام طول زندان حقوق ماهيانۀ آنها يعنی درجه داران و افسران زندانی به نسبت درجه و تعداد عائله از 50 الی 400 تومان توسط ارتش به خانواده آنان و بدستور حکومت « ديکتاتوری پهلوی!!!» پرداخت ميشده است."

پس از دوران زندان اگرچه آنها از ارتش منفصل شده بودند اما با کمک نظام پادشاهی عموماً به مشاغل گوناگون گمارده شده و بسيار در زندگی موفق بودنند. کتاب گذر از طوفان خاطرات سروان اسبق هوائی مرتضی زربخت«توده ای» صفحۀ 241

زبان مادری و سياسی بازی





در سال ۱۹۹۹ میلادی برابر ۱۳۷۸ خورشیدی یونسکو - بخش فرهنگی سازمان ملل - روز ۲۱ فوریه برابر دوم اسفند هر سال را روز «بزرگداشت زبان مادری» نامید. اما چند سالی است که این روز بهانه‌ای شده است برای مشتی تجزیه‌طلب و اتوپيست که در قالب این روز ادعاهای بی‌پایه بکنند و برنامه‌های تجزیه‌طلبانه‌ی خود را توجیه نمايند.

اگرچه احترام و بزرگداشت زبان مادری لازم است اما باید توجه داشت که همه‌ی زبان‌ها توانایی و قابلیت کاربرد در زمینه‌ی آموزش همگانی در مدرسه و دانشگاه را ندارند. اگر زبانی بخواهد برای آموزش در مرحله‌های گوناگون به کار رود باید به میزان کافی تجربه و منبع و سابقه‌ی کاربرد داشته باشد. زبانی که هنوز در مرحله‌ی گفتار روزمره قرار دارد و هیچ اثر ادبی یا تاریخی یا علمی بدان پدید نیامده است نیاز دارد که دهه‌ها و سده‌ها بر آن بگذرد تا بتواند برای آموزش به کار رود. برای نمونه سده‌ها طول کشید تا زبان‌های اروپایی مانند انگلیسی و فرانسوی و آلمانی توانستند از حالت گفتاری و روزمره خارج شوند و برای کارهای آموزشی و عمومی به کار روند. و تنها پس از نوزایش (رنسانس) و پروتستانيسم بود که این زبان‌ها شروع به شکل‌گیری کردند. پیشینه و قدمت زبان‌هایی مانند «انگلیسی کهن» (Old English) به سده‌ی دوازدهم میلادی می‌رسد حال آن که «پارسی کهن» (Old Persian) دست کم سده‌ی ششم پیش از میلاد است. یعنی زمانی که در سده‌ی دوازدهم م/ششم هجری زبان پارسی نو یا پارسی دری زبانی پخته شده بود و آثار فراوان و بزرگی چون دانشنامه‌ی علایی ابن‌سینا و شاهنامه‌ی فردوسی و «ذخیره‌ی خوارزمشاهی» را پدید آورده بود زبان انگلیسی تازه دوران نوپایی خود را طی می‌کرد. بسیاری از فیلسوفان و ریاضیدانان اروپایی (نیوتن، لایبنیتز و اسپینوزا و ...) تا سده‌های شانزدهم و هفدهم میلادی هم چنان به زبان لاتین می‌نوشتند. برای نمونه اسحاق نیوتن (سده‌ی هفده و هژدهم م/یازدهم و دوازدهم هجری) کتاب‌های خود را به زبان لاتین می‌نوشت و سده‌ها طول کشید تا زبان انگلیسی را به مرحله‌ای برسانند که توانایی کاربرد در زمینه‌های آموزشی و علمی را پیدا کند.چندی پیش رادیو زمانه گزارشی منتشر کرد درباره‌ی نشستی در شهر تورنتوی کانادا که به مناسبت بزرگداشت روز زبان مادری برگزار شده بود. در این گزارش آمده است: اجرای این حق سال‏ها است که به یکی از اعتراض‏های ایرانیان متعلق به اقوام و فرهنگ‏های گوناگون ایران - که مایل‏اند به زبان مادری خود نیز آموزش ببینند و صحبت کنند - تبدیل شده است. در همین رابطه، روز ۲۱ فوریه «بنیاد ایرانی- کانادایی زبان و فرهنگ آذربایجان» - که شش سال پیش توسط چند تن از ایرانیان ترک زبان در کانادا تأسیس شد - یک جلسه‏ی سخنرانی در باره‏ی اهمیت زبان مادری، در سالن اجتماعات یکی از کتابخانه‏های شهر تورنتو برگزار کرد.

در این برنامه که با حضور بیش از ۱۰۰ تن از ایرانیان و به زبان فارسی برگزار شد، دکتر رضا براهنی نویسنده و شاعر، دکتر رضا مریدی نماینده‏ی ایرانی‏تبار پارلمان اونتاریو، دکتر فریدون رحمانی رییس «خانه‏ی کرد» در اونتاریو و دکتر عباس آزادیان روان‏درمان‏گر شناخته شده‏ی جامعه‏ی ایرانیان کانادا سخنرانی کردند. پرسش من این است که مشخصا کدام قوم در ایران است که به زبان مادری خود صحبت نمی‌کند که این گزارش از خواسته‌ی آنها نام برده است؟ آیا رادیو زمانه نیز بلندگویی شده است برای دروغهای پان‌ترکان مبنی بر ممنوع بودن سخن گفتن به زبان ترکی آذری در ایران؟ آیا هرگز در خیابان‌های تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان قدم زده‌اند؟ آیا سخن گفتن به زبان ترکی ممنوع بوده وهست؟ آیا در کردستان سخن گفتن به زبان کردی ممنوع بوده و هست؟ آیا در گیلان سخن گفتن به زبان گیلکی ممنوع بوده و هست؟ آیا در لرستان سخن گفتن به زبان لری ممنوع بوده و هست؟

چرا این بنیاد «ایرانی-کانادایی» نامش «زبان و فرهنگ آذربایجان» است؟ مگر آذربایجان جدای از ایران است؟ آیا شما دیده‌اید گروهی از استان باواریای آلمان به امریکا بروند و خانه‌ی «فرهنگ باواریا» درست کنند؟ دیگر این که برگزاری سخنرانی به زبان پارسی نشان می‌دهد که وجود زبان مشترک لازم است وگرنه این گروه چه گونه می‌توانستند با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنند؟

یکی از سخنرانان دکتر رضا مریدی بوده است:

رضا مریدی:در تمام دنیا، کم‏تر از ۲۰۰ کشور عضو سازمان ملل متحد هستند. یعنی ما دردنیا ۲۰۰ کشور هستیم، در حالی که تقریبا ۶۰۰۰ زبان داریم. این نشان می‏دهد که هیچ کشوری در دنیا نیست که در آن فقط یک زبان صحبت بشود. اگر مساله‏ی زبان بین ملت‏ها و ملیت‏ها حل نشود و ملیت‏ها زبان‏های هم‏دیگر را نپذیرند، این مساله تبدیل به یک تنش سیاسی در کشورهای مختلف می‏شود و صلح جهانی را به خطر می‏اندازد. در تاریخ دنیا جنگ‏های بسیاری بر مبنای همین اختلافات قومی و فرهنگی اتفاق افتاده است».امیدوارم در وطن عزیز ما ایران هم موضوع و معضل زبان هرچه زودتر حل شود. همه‏ی زبان‏ها آزاد شوند تا مردم ما با راحتی و آسایش بتوانند با هم راحت باشند و همه بتوانند زبان‏های دیگر را یاد بگیرند. واقعا استدلال جالبی کرده‌اند. «هیچ کشوری در دنیا نیست که در آن فقط یک زبان صحبت شود». در کشور عربستان و اردن و آلمان و فرانسه و ایتالیا و پرتغال چند زبان هست؟ شما که به قول معروف در «جهان اول» زندگی می‌کنید و «دکترا هم داريد!» چرا آگاهی‌تان از جهان در این سطح است؟



چه استدلالی می‌گوید اگر مسئله‌ی زبان بین ملت‌ها حل نشود این مسئله تبدیل به یک تنش سیاسی در کشورهای مختلف می‌شود؟ من منظور ایشان را از این جمله نمی‌فهمم. در کجای تاریخ دنیا، جنگ بر سر زبان بوده است؟ می‌شود یکی دو نمونه را بفرمایید. در وطن عزیز ما - که آقای مریدی احتمالا سال‌های فراوانی از آن دور بوده‌اند - کدام زبان آزاد نیست؟ اگر کسانی که از کشور ایران آگاهی ندارند درباره‌ی ایران اظهار نظر نابجا نفرمایند و خدای ناکرده قصد دروغگویی نداشته باشند مردم ایران سده‌های فراوانی است که «با راحتی و آسایش با هم راحت هستند».

البته همان طور که همواره گفته‌ام من با آموزش زبان‌های محلی ایران هیچ مشکلی ندارم و خودم خیلی علاقه دارم که این زبان‌ها را بیاموزم. اما آنچه این افراد به دنبال آن هستند تنها آموزش زبان‌های محلی در کنار زبان پارسی نیست. بلکه داستان طولانی‌تر است و بیشتر دشمنی با زبان پارسی و ايران است است.

سخنران بعدی آقای فریدون رحمانی بوده که چند جمله‌ی ایشان نیز تامل‌برانگیز است:

فریدون رحمانی:اکثر حقوق‏دانان، جامعه‏شناسان و محققین معتقدند برای بالا بردن سطح دموکراسی باید سطح مشارکت سیاسی اجتماعی سیاسی را به طور آزاد و آگاهانه بالا ببریم، بنابراین این‏جا است که رابطه‏ی دموکراسی و زبان مادری مشخص می‏شود... یعنی برای این که بتوانیم در جامعه‏ای مانند ایران، تمام آحاد ملی را در تعیین سرنوشت خودشان، در تصمیم‏‏گیری‏های سیاسی و آگاهی بخشی در مسائل سیاسی‏شان امکان‏پذیر کنیم، تنها راهش این است که امکان بحث‏های سیاسی اجتماعی مردم را به زبان اصلی و اولیه‏ای که راحت‏تر می‏توانند به آن تکلم کنند، فراهم کنیم».از جمله‌ی نخست ایشان درباره‌ی رابطه‌ی زبان مادری و دموکراسی من چیزی نفهمیدم. ایشان معتقدند اگر بخواهیم اشتراک مردم را در سرنوشت سیاسی‌شان بالا ببریم باید همه به زبان اصلی و اولیه‌ای که راحت‌تر هستند صحبت کنند. خب اگر هر کسی به زبانی صحبت کند که خودش راحت‌تر است و لابد دیگران کمتر می‌فهمند به گفته‌ی سخنران دیگر - یعنی آقای دکتر رضا مریدی - امکان دارد که زبان همدیگر را نفهمند و نپذیرند و خدای ناکرده باعث اختلاف و تنش شود. آن وقت چه طور می‌شود به تفاهم رسید؟ مگر نه آن است که نیاز به زبان مشترک است؟

سخنران بعدی نیز سخنان جالبی فرمودند:

عباس آزادیان: وقتی تاثیر زبان‏ها را بر هم‏دیگر بررسی کردند، زبان انگلیسی به عنوان جانی و مقصر اصلی در نظر گرفته شد. ۹۰درصد زبان‏هایی که زبان انگلیسی در ارتباط با آن‏ها قرار می‏گیرد، در نهایت از بین می‏روند. زبان فرانسه زبان بسیار بهتر و ملایم‏تری از این لحاظ است. حدود ۵۰درصد زبان‏هایی که در ارتباط با زبان فرانسه قرار می‏گیرند، از بین می‏روند. در مورد زبان فارسی، آماری نداریم.ایشان زبان انگلیسی را به عنوان جانی اصلی در نظر گرفته و بعد زبان فرانسه را نشانده. ناگهان در این میان پای زبان پارسی را هم به وسط می‌کشد و می‌گوید در باره‌ی این زبان آماری نداریم. بفرمایید زبان پارسی کدام زبان را از بین برده است و چه ربطی بین زبان پارسی و زبان انگلیسی است؟

و اما می‌رسیم به آقای رضا براهنی: دکتر براهنی در ادامه‏ی بحث خود، با اشاره به داستان رستم و سهراب شاهنامه‏ی فردوسی، نبرد میان ایرانیان و تورانیان، زبان‏های متفاوت مردمان این دو کشور، رابطه‏ی رستم و تهمینه، به وجود آمدن سهراب و انتقال هویت و شخصیت رستم به فرزند او توسط مادرش با زبانی غیر از زبان فارسی، به اهمیت زبان مادری قهرمانان داستان رستم و سهراب اشاره کرد:قصه به رغم غم‏انگیز بودن‏اش بسیار لذت‏بخش است. یک چیز بزرگ‏تر، یک روایت به‏مراتب مهم‏تر از خود رستم و سهراب بر آن حاکم است. ما از آن زبان، صرف زبان – تورانی و ایرانی‏اش فرقی نمی‌کند − لذت می‏بریم. در پشت سر این زبان و قصه‏ای که در این زبان روایت می‏شود، جدا از این که زبان متعلق به کدام قوم است، یک نفر دیگر هم ایستاده و او عبارت از آن کسی است که هم مادر رستم است و هم مادر سهراب. ایشان از کجا و بر پایه‌ی کدام مدرک تاریخی یا باستان‌شناختی به این نتیجه رسیده که زبان سهراب و مادرش «غیر از زبان فارسی» بوده است؟ نکند کشته شدن سهراب به دست رستم به همین خاطر بوده است که سهراب به زبانی «غیر از فارسی» صحبت می‌کرده؟ حتما به قول ایشان تورانی و منظورش هم لابد ترکی است! پس از ترک شدن شخصیت‌های واقعی فرهنگ ایران مانند فارابی و ابوریحان چشم‌مان به ترک شدن پهلوانان حماسی ایران هم روشن شد. (راستی چه کسی است که هم مادر رستم است و هم مادر سهراب؟ تا آنجا که من می‌دانم و در شاهنامه آمده مادر سهراب تهمینه بود و مادر رستم رودابه.)

دکتر براهنی در باره ابداع دو واژه‏ی «زبانیت» و «اُمییت» توسط خود او و مفاهیمی که این دو کلمه در شناخت ادبی و اهمیت زبان ایفا می‏کنند بحث کرد.

درباره‌ی «ابداع» واژه‌ی چندش‌آور «زبانیّت» هم پیشتر نوشته‌ام.آقای براهنی، پس از سهراب به سراغ مولانا می‌رود: تصور کنید که پدر مولانای بزرگ او را از بلخ با عبور از سراسر ایران آن زمان و بخش اعظم کشورهای عربی و ترکیه‏ی آن زمان عبور نمی‏داد و نهایتاً مولوی در قونیه رحل اقامت نمی‏افکند و در محلی که همه ترک‏نشین و ترک بودند، زبان فارسی قدغن می‏شد.یا در فارس که مدت‏ها ترکان بر آن حکومت کردند، زبان فارسی را قدغن می‏کردند، آیا سعدی و حافظی در کار می‏بود؟ و اگر سلطان محمود می‏خواست زبان مادری خود را در سراسر خطه‏ی ایران حاکم کند، شما شعر خراسانی داشتید؟ ایشان به جای این که بگوید «ترکیه‌ی امروزی» می‌گوید «ترکیه‌ی آن زمان». آن زمان نام این منطقه روم و آناتولی بوده است. نام ترکیه نام جدیدی است. قونیه در زمان مولانا ساکنان ایرانی داشته مانند صلاح‌الدین زرکوب و حسام چلبی (کُرد اورمیه) و بیشتر ساکنان آن زبان پارسی را می‌فهمیدند. شاهدش هم تمام کتاب «فیه مافیه» مولانا که سخنرانی‌های او پای منبر است و نشان می‌دهد که عوام و پامنبری‌های مولانا هم پارسی را به راحتی می‌فهمیدند. اگر هم مدرک باید گفته‌ی یک فرنگی باشد که باورتان شود به مقاله‌ی آقای «اسپیروس وریونیس» نگاه کنید با مشخصات زیر:





The Economic and Social Worlds of Anatolia in the Writings of the Mawlawi Dervish Eflaki, by Speros Vryonis, Jr.

Cultural Horizons, A Festschrift in Honor of Talat S. Halman, edited by Jayne L. Warner, Syracuse University Press, 2001

در صفحه‌ی ۱۹۲ این مقاله آمده که زبان گفتاری و نوشتاری قونیه و بیشتر شهرهای آناتولی در این زمان پارسی بوده است. و زبان مادری سلطان العلما (پدر مولانا) و شخص مولانا و سلطان ولد (پسر مولانا) و امیرعارف (نوه‌ی مولانا) پارسی بوده و از راه آموزش عربی نیز می‌دانستند. شما که این همه دم از حکومت هزاران ساله‌ی ترکان بر ایران می‌زنید چرا در این دوران ترکان زبان خودشان را در ایران رسمی نکردند و تمام تاریخ‌ها و آثار به زبان پارسی بود؟ آیا آن موقع هم «پان‌فارس»ها و «فارس‌های شوونیست» مانع این کار بودند؟ آیا آن موقع هم رضا شاه زبان پارسی را رسمی کرده بود؟ اگر ترکان زبان پارسی را قدغن می‌کردند چه طور می‌خواستند بر این سرزمین فرمان برانند؟ ترکان تنها فاتحان بودند و فرمانروایی آنان بدون کمک ایرانیان و زبان و فرهنگ ایرانی یک سال هم دوام نمی‌آورد. همان طور که می‌بینیم سلجوقیان روم بر خود نام‌های ایرانی هم چون «سلطان کی‌قباد» و مانند آن گذاشتند. اینها چه طور می‌توانستند زبان پارسی را قدغن کنند؟ شاید مشاورانی هوشمندی چون شما و دکتر ضیا صدرالاشرافی نداشتند! در دوران سلطان محمود غزنوی زبان ترکی در سطحی نبود که بتواند برای کارهای اداری و کشورداری به کار رود. زبان ترکی نه تنها در سراسر خطه‌ی ایران که حتا در همان دربار و گروه اندک درباریان نیز کاربرد نداشت و دور و بر محمود پر بود از پارسی‌زبانان. چرا تاریخ تخیلی می‌سازید؟

اگر سلطان محمود نبود ابن سینا مجبور نمی‌شد از شهر و دیار خود بگریزد و به جرم قرمطی بودن آواره‌ی کوه و بیابان نمی‌شد. اگر سلطان محمود نبود ابوریحان در دربار مامونیان خوارزم به پژوهش و زندگی آرام می‌پرداخت. اگر سلطان محمود نبود کتابخانه‌ی بزرگ ری و نیشاپور در آتش نمی‌سوخت. همان سلطان محمودی که «از بهر قدر عباسیان انگشت در­کرده در همه‌ی جهان و قرمطی می‌جست».

در اینجا دو نمونه از نظرهای خوانندگان رادیو زمانه و پرسش‌های بجایشان از رضا براهنی را هم می‌آورم:

رضا براهنی گمان نکنم از این که فرزند یا فرزندانش در کانادا و در تاروپود زبان انگلیسی یا فرانسوی پرورش می‌یابند ناخرسند باشد، که هیچ، بسیار هم خرسند است که آنها با زبانهایی جهانی با جهان رویارو می‌شوند. به ادبیات و هنر علم و دانش جهان سرراست دسترسی دارند و البته در خانه هم برای خالی نبودن عریضه شاید با پدرومادر گپی هم به ترکی می‌زنند. چرا ایرانیانی که در جهان به اصطلاح آزاد و دموکراتیک زنده‌گی می‌کنند از حکومت‌های این کشورها نمی‌خواهند فرزندان‌شان به زبان ترکی، کردی، بلوچی، ترکمنی، لری، گیلکی، طبری، طالشی، و از این هم پیش تر برویم، گنبدی، بیرجندی، یزدی، کرمانی، جهرمی،وووووو درس بخوانند؟! و چرایش را لابد نمی‌دانیم که می‌گوییم «شما زبان زن را تعطیل کرده‌اید یعنی دو سوم زنان کشور میزبان مادری‌شان فارسی نیست و شما مجبور می‌کنید که فرزندانتان پس از درس خواندن با آن بیگانه شوند». چرا که این نکته در مورد مادرانی که در کانادا و آمریکا ووووو زنده‌گی می‌کنند هم صادق است!! پس چرا برای زبان این مادران دل نمی‌سوزانید و با آغوش باز فرزندان خود را دو دستی تقدیم فرهنگ و زبان این کشورها می‌کنید تا هر جور می‌خواهند پرورششان بدهند؟!

تازه نمی‌دانم چرا رضا براهنی در این سالها به ترکی چیز ننوشته و نمی‌نویسد؟ مگر در کانادا هم فارسی زبانان مجبورش می کنند به فارسی بنویسد؟ اگر زبان پارسی نبود رضا براهنی چه می‌کرد؟ آیا رضا براهنی شاعری و نویسندگی خود را به زبان پارسی مدیون است یا زبان ترکی آذری؟ چند اثر به زبان ترکی آذری آفریده است؟ این پرسشی است که خواننده‌ی دیگری از براهنی کرده است: هیچکس هم نیست بپرسد: سید! تو خودت در این چند دهه «شوپنیدن» چقدر به ترکی آذری نوشتی؟ هیچ از ادبیات غنی آذربایجان ترجمه کردی؟

درباره‌ی سینه چاک دادن‌های برخی که دلبستگی‌های سیاسی به ترکیه و باکو دارند نیز چند پرسش آمده است:

در این جمهوری جعلی و در اين سرزمين دزديده شده که در آن قومیتهای مختلف یعنی تاتی - تالشی- ارمنی - گرجی و روسی زندگی می‌کنند امکان تحصیل به زبان مادری خویش را دارند؟

لابد می‌دانید در قیام مردم تالش برای ایفای حقوق قومی که در دهه نود رخ داد هزاران تن کشتهو بسیاری توسط همانانی که ایشان به حالشان قبطه می‌خورد به دریای مازندران افکنده شدند. برای نمونهء دیگر شما را ارجاع می‌دهم به وضعیت کردها در ترکیه (ترک‌های کوهستانی!!!)چرا این قدر اینان مغلطه می‌کنند؟ آیا مرگ تنها برای همسایه خوب است؟

در همین زمینه اما چند ماه پیشتر، ایرانی میهن‌دوستی به نام علی تیزقدم در اعتراض به گفته‌های رضا براهنی نامه‌ای به مجله‌ی شهروند در همان شهر تورنتو در کانادا نوشت. اما شخصی به نام آقای علی قره‌چه‌لو با پرخاش به او پاسخ داد و از رضا براهنی و دیگر پان‌ترکان تجزیه‌طلب چنین دفاع کرد. بدون این که بخواهم وارد بحث‌های سیاسی بشوم این بخش را از سخنان آقای علی قره‌چه‌لو نقل می‌کنم:

میرحسین موسوی اهل تبریز، یعنی ترک تبریزاند. صحبت کردن ایشان به ترکی، به زبان مادری خود، و با مردم خود و در شهر خود، طبیعی‌ترین انتظاری است که می‌شد از ایشان در جریان فعالیت‌های «انتخاباتی»شان داشت. مسلماً اگر ایشان گیلک و یا کُرد بودند و قرار می‌شد در شهر رشت و یا سنندج سخنرانی انتخاباتی کنند، طبیعی‌ترین انتظار این می‌بود که ایشان به گیلکی و یا کردی صحبت می‌کردند. البته سخنرانی ایشان نیز می‌توانست به فارسی ترجمه و از طریق رسانه‌ها در اختیار فارسی زبانان قرار بگیرد.ایشان می‌گوید میرحسین موسوی با «مردم خود» باید به زبان مادری خود صحبت کند. آیا مردم ایران «مردم» آقای موسوی نیستند؟ حق باقی ایرانیان چه می‌شود؟ آیا قرار بود آقای موسوی تنها رییس جمهور استان آذربایجان یا شهر تبریز شود؟ یعنی زبان پارسی را - که همه‌ی مردم ایران متوجه می‌شوند - کنار بگذارند و به زبان ترکی آذری صحبت کنند آن وقت این گفته را به زبان پارسی ترجمه کنند که دیگران هم بفهمند. ایشان نظرات مشعشع دیگری نیز ابراز کرده‌اند:آیا می‌دانید که رسمی بودن زبان پارسی (فارسی) در ایران (که زبان رسمی است) و نیز رسمی بودن مذهب شیعه، به معنای غیررسمی بودن و بیشتر از آن ممنوع بودن زبان‌های غیرفارسی و مذاهب غیرشیعی در ایران است؟آیا می‌دانید زبان ترکی در ایران در نزد دولت‌های ایران زبانی بیگانه تلقی شده و می‌شود؟ آیا می‌دانید که صدا و سیمای استان‌های آذربایجان و ترک‌نشین ایران را با بخشنامه وادار می‌کنند که ۵۰% لغات مورد استفاده خود را از فارسی انتخاب کنند؟ آیا می‌دانید در سراسر آذربایجان و دیگر مناطق ترک نشین ایران (از جمله تهران) حتی یک مهد کودک به زبان ترکی آذربایجانی نیست؟

درباره‌ی اجبار به پارسی بودن ۵۰٪ واژه‌های به کار رفته در صداوسیما مدرک معتبری نیاورده‌اند. اما پرسش من از ایشان این است که آیا در زمان حکومت ترکان سلجوقی و دیگر ترکان نیز بخشنامه باعث می‌شده که شعر «حسن اوغلو» - که نخستین شعر ثبت شده‌ی ترکی است - این گونه باشد:

من اؤلسم سن بت-ى شنگول، صوراحى ائیله مه غولغول!

نه غولغول!؟ غولغول-ى باده. نه باده!؟ باده-یى احمر

باشیمدان گئچمه دى هرگیز، سنینله ایچدیییم باده

نه باده!؟ باده-یى مستی. نه مستی!؟ مستی-یى ساغر!

شها! شیرین سؤزون قیلیر، میصیرده هر زامان کاسید

نه کاسید!؟ کاسید-ى قیمت. نه قیمت!؟ قیمت-ى شکر!

(برای متن کامل این شعر به پایگاه ارزشمند آذرگشنسپ اينجا نگاه کنید.)

ایشان تهران را جزو «مناطق ترک‌نشین ایران» می‌داند و طبق آماری - که احتمالا خاله‌ی همسایه‌شان در تورنتو از «سراسر ایران» گرفته است - اعلام کرده است که حتا یک مهد کودک نیز به زبان ترکی آذری وجود ندارد.اگر این اظهار نظر را بتوان به حساب دوری ایشان از وطن و دلتنگی و دسترس نداشتن به آمار گذاشت نظر بعدی ایشان درباره‌ی کانادا را - که محل زندگی‌شان است - باید به چه حسابی گذاشت؟ لابد می‌دانید زبان کوچکترین قبائل بومی کانادا که تعدادشان به چند صد نفر هم نمی‌رسد، زبان رسمی تلقی شده و تحت حمایت قانونی و مالی دولت فدرال کاناداست. و مسلماً می‌دانید که اگر شما یک دوجین خانواده را از هر ملیتی دور هم جمع کنید، می‌توانید از دولت ایالتی بخواهید که وسایل تحصیل به زبان مادری‌تان را برای فرزندان‌تان فراهم کند.من هر چه جست وجو کردم که ببینم این زبان‌های قبیله‌های بومی که زبان رسمی کانادا هم هستند کدامند چیزی پیدا نکردم. تا آنجا که من فهمیدم زبان‌های «رسمی» در کانادا - که به گفته‌ی ایشان به معنای غیررسمی بودن دیگر زبان‌ها است - تنها زبان‌های انگلیسی و فرانسوی است و این دو هم زبان قبیله‌های بومی کانادا نیستند. گویا ایشان هنوز معنای «زبان رسمی» را نمی‌فهمد. در ضمن به قول همان خواننده‌ی رادیو زمانه، چند نفر از شما از همین امکان دولت کانادا استفاده کرده‌اید و برای فرزندان خود با پول دولت فدرال کانادا مدرسه به زبان ترکی آذری ایجاد کرده‌اید؟ ایشان نه تنها در درک اصطلاح «زبان رسمی» دچار مشکل هستند بلکه مفهوم‌های دیگر را نیز غلط فهمیده‌اند. برای نمونه این بند را بخوانید:

مگر نه این است که ما طرفدار آزادی بیان، آزادی اندیشه و وجدان، آزادی تجمع و آزادی تشکل هستیم؟ پس فکر و اندیشهء تجزیه نیز به عنوان یک باور سیاسی مشمول آزادی‌های دموکراتیک و آزادی‌های بنیادین است

ربط دادن تجزیه‌طلبی به آزادی بیان و آزادی تجمع و تشکل تنها به ذهن‌های پریشان و آشفته‌ای مانند ایشان می‌رسد. انگار بگوییم مگر نه این که آزادی تجمع داریم پس جمع بشویم و برویم چند نفر را دار بزنیم یا شیشه‌ی مغازه‌ها را بشکنیم. شما چرا از این آزادی تشکل بنیادین خودتان در همان کانادا استفاده نمی‌کنید و شهر تورنتو را تجزیه نمی‌کنید و یک دولت ترک‌زبان تشکیل نمی‌دهید؟ بالاخره هر چه باشد کشور کانادا کشوری است دموکراتیک و پیشرفته و جهان اولی و با ایران استبدادزده‌ی عقب مانده و جهان سومی خیلی فرق دارد؟

راستی اصلا شما و دوستان عزیزتان به این کشور غیردموکراتیک ایران چه کار دارید؟ در همان کانادای دموکراتیک با کمک‌های دولت فدرال زندگی خوشتان را بکنید و بگذارید ما هم در ایران با نداشتن «آزادی تجزیه‌طلبی» در کنار دیگر هم‌وطنانمان - مانند سده‌های گذشته - در آرامش و دوستی زندگی‌مان را بکنیم. مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!

اسفند ماه 2568
]

برگشت

letzte Änderungen: 17.5.2012 14:27