Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

کوشش آن‌حق گذران ياد باد
علی دروازه غاری


"احمد آقا" روکه گويا زمان شاه هم تو زندان بود حالا دوباره به جرم هواداری يا عضويت تو سازمان مجاهدين گرفته بودندش. اونهم تو اطاق ما بود. از متهمان انفرادی ی ۲۰۹ بود. انقدر زده بودندش که يکي‌از ناخن‌های پاش توی گوشت رشد کرده و بد جوری عفونت کرده بود. هيچوقت چيزی نميخورد جز آنتی بيوتيک. انگار هميشه روزه بود.‌آنتی بيوتيک بود که پشت سر هم ميخورد. اونروز قرار بود که بره شيخ السلام رو ببينه تا ناخن پاش رو بکشند. از چهرهٔ ش معلوم بود که همش درد مي‌کشيد. حدود ۲۴- ۲۳ سالي‌داشت اما همه " احمد آقا" صداش ميکرديم. اسم اصليش اما " احمد علي‌جعفرزاده" بود. زياد با کسی حرف نميزد و اصلا اهل بحث نبود. از همه کناره گيری ميکرد مگر با چند تا خودی. اما توی همون برخورد کوتاهش آدمخوش بر خوردی بود. از همه مهمتر اين بود که آدم خيلي‌با کلاسی بود. بعد‌ها يکي‌بهم گفت که سپاه به خونه شون حمله کرده بود و گويا چند نفر از خانواده اش هم تو حمله کشته شده بودند. سپاه فکر کرده بود که اين خونهٔ تيمی بوده اما خانواده احمد آقا مثل خيلي‌‌ها تو ايران با هم زندگی ميکردند. برای تصرف و دستگيري، سپاه محله رو محاصره ميکنه. بدون اخطار توی حملهٔ، سپاه از ار پي‌جی استفاده کرده بود. زن احمد آقا و يکي‌از خواهرهاش تو حمله کشته شده بودند (کسی نميدونه که اين امر صحت داره يا نه، من از خود احمد آقا نشنيدم ولي‌تو اطاق شايعه بود.احمد آقا در اين مورد با کسی حرف نميزد).
توی اطاقي‌ به مساحت سي‌متر( شيش متر در پنج متر) حدود ۷۲ نفر بوديم.احمد آقا پاهاش درد ميکرد و به همين خاطرروی تخت ميخوابيد. توی يک گوشه اطاق، يک تخت سربازئ سه طبقه بود که توی هر کدامشون ۳ نفر ميخوابيدند، جمعا ۹ نفر مي‌شدند. تخت برای آنهايی بود که مريض بودند يا اينکه تازگی از بازجويی اومده بودند و شکنجه شده بودند. اين روزها کمر من شديدا درد ميکرد ولي‌من مستحق تخت نبودم. بعد از ۱۱ روز بازجويی با چشم بسته توی اطاق موقت بالا ، خوابيدن روی يک پتو سربازی و روی زمين سيمانياين اطاق، اون هم تو ماه بهمن و تو اين سرما ی زمستون پدر کمرم رو در اورده بود.
اونروز ۱۹ بهمن سال ۱۳۶۰ بود. ساعت ۳ بعد از ظهر "شاه محمدی" پاسدار بند که ريشی حنا بسته و دندانهای طلايی داشت دررو باز کرد. به اطراف نگاهي‌کرد، سمت راستش " ايرج مصداقی" روديد، صداش کرد که بياد بيرون. فکر مي‌کنم ايرج رو همينجوری انتخاب کرد. همه هاج و واج به همديگه نگاه کرديم. اين وقت ظهربرای چي‌ايرج رو بردند بيرون. ايرج هوادار مجاهدين بود، خوب يادم نمياد که چي‌شد اونو بردند. خيلي‌جوون بود و بشاش. وقتي‌لبخند ميزد دهانش کاملا باز ميشد و ميتونستی همهٔ دندوناش رو ببيني‌. چهرهٔ زيبا و مظلومی داشت ولي‌خنده هميشه تو صورتش فوران ميزد. انگار سر تيميش يا يکي‌که ازش زياد ميدونست لوش داده بود. گويا همشونو گرفته بودند و اورده بودند هلفدونی. بيچاره ميگفت ما که کاری نکرديم اما اين بابا همه رو با خودش اورده بود تو اوين.
ايرج رو آخر شب آوردند. رنگش پريده بود، گويا لبخند از لبهاش پر کشيده بود. صورت کشيده و باريکش کمي‌استخوانی تر نشون ميداد. چند تا از بچه‌های مجاهدين دورش رو گرفتند. من هم گوشم رو تيز کردم ولي‌از اونجا يی که گوشهام دوباره چرک کرده بودند هيچي‌نشنيدم. همهٔ اونايی که طرفش رفته بودند اما ناراحت و غمگين به گوشه يی کز کردند. بعضي‌‌ها زانوی غم به بغل گرفتند و سرهاشون رو بين زانوهاشون قايم کردند. به خودم گفتم کي‌ميگه مرد گريه نميکنه. صدای هق و هق جمعی از عدالت خواهان مرد رو به خون دل شنيدم. صدای ناله و ضجهٔ خيلي‌‌ها رو قبلا اون بالا تو اطاق بازجويی يا راهروی شکنجه شنيده بودم که از درد کابل فرياد ميزدند. پا‌های ورم کرده وخونی بعضي‌هارواز زير چشم بند ديده بودم ولي‌اين گريه يک نوع گريه ی ديگری بود. نالهٔ از دست رفتن عزيزی بود که هيچگاه باور نمي‌کردند به اين زودی از دست بره.
خبر تو اطاق پيچيد. جنازهٔ موسی خيابانی ، اشرف ربيعی و بقيه اعضا مجاهدين رو به ايرج نشون داده بودند و از روز بعد هم جسدهاشون رو توی تلويزيون به نمايش گذاشتند. لاجوردی در حالي‌که پسر رجوی رو بغل کرده بود واز بغل جنازه‌ها رد ميشد، با پوزخند کريهی که خباثت چهره ش رو چند برابرمي‌‌کرد از فتح الفتوح خودش سان مي‌‌ديد. نميدونم چند روز از دستگيری من گذشته بود که اولين بار لاجوردی رو ديدم. تو دستشويي‌بالا تو بازجويی بودم . فکر مي‌کنم ۱۱ روز تو راهروی باز جويی با چشم بند بودم. زمان از دست آدم در ميرفت. همش کتک، همش داد و فرياد،همش صدای ضجه و ناله و صدای کابل رو هوا چرخيدن و به جايي‌بر خورد کردن. گاهی به کرات صدای فرياد رو ميشنفتی(حتا خداش هم تو آسمون هفتم ميتونست بشنفتش). ولي‌يوهو صدای ناله قطع ميشد اما صدای تو هوا رفتن کابل ادامه پيدا ميکرد. تو همين هير و وير صدای پای چند تا آدم رو ميشنفتی يا از زير چشم بند ميديدی که سريع اينورواونورميدوند يا دنبال يک سطل ميگردند.همه جور صدايی بود. فحش هم هر رقمي‌که ميخواستی ميشنفتی.
من هميشه، شب و روز چشم بند رو چشمم بود حتا تو بازجويی و فقط زماني‌که ميرفتم دستشويي‌مي‌تونستم از رو چشمم ورش دارم، توی مستراح و موقع شستن صورت. تو مستراح هم حتا حق نداشتيم که بغليمونو نگاه کنيم، چه برسه به حرف زدن با بغل دستی مون‌. من داشتم صورتم رو آب ميزدم که نميدونم چي‌شد که نا خود آگاه به بغل دستيم ديدی زدم، نگاهی کنجکاوانه. نگاه ساده من اما به يک نگاه عميق و متعجب تبديل شد. به خودم گفتم: "آای ددم واي، زهرم گتی (ای داد بيداد، زهرم ترکيد) اين کيه ؟ عجب صورت کريه و زشتی داره". جدّاً قيافه ش ترسناک بود. از اونجايی که عينکی بودم و سر دستشويی داشتم صورتم رو ميشستم عينکم رو چشمم نبود، به همين دليل نتونستم خوب ببينمش ولي‌طولی نکشيد که زهره ام رفت. دلم هری ريخت و وحشت کردم. اين لاجوردی بود. حالا ميد يدم که اين همون لاجوردی بود که توی دستشويی ديده بودم. با خودم گفتم اين جونور تنها سيرتش نيست که کريهه بلکه صورتش هم کريهه. حالا که تو تلويزيون نشونش ميدادند بيشتر نفرت آدم رو بر مي‌‌انگيخت. اين بار حتا لبخندش هم تاثيری رو صورتش نگذاشته بود. همچنان کريه باقي‌مانده بود. نشون دادن جنازه ی موسی خيابانی ، اشرف ربيعی و بقيه اعضای مجاهدين که توی حمله به خونه تيمی کشته شده بودند کلي‌‌ها رو پکر کرده بود.
همه اخم کرده بودند و رفته بودند تو فکر. کلي‌از بچه‌ها پکر بودند بخصوص مجاهدها. چند تا اکثريتی هم تو اطاق بودند که ميديدی گلئ تو گلشون نشسته بود. يکيشون ميگفت که همکلاس "مستوره احمد زاده" تو تبريز بود. بابا دارو ساز بود و بچه های "اکثريت" دکتر صداش ميکردن.آدم خوبي‌بود و خوش مشرب اما بحث سياسی نميکرد. طرف "کشتگری" شده بود و گويا توی اين هيرو‌بير يک هستهٔ کتاب خوانی راه انداخته بودند که همشون رو گرفته بودند و اورده بودند هلفدونی. چند نفری بودند و دور هم جمع شده بودند و با هم مشارکت ميکردند.زياد با کسی کاری نداشتند. به قول معروف با خودشون حال ميکردند.
"قاسم ابيانه" اونروز اما همچنان با پيچ و مهره هاش ور ميرفت. گويا ناراحتيش رو يک جوری ديگه نشون ميداد. چند روزی بود که آنتن تلويزيون اطاق شکسته بود و سرآخر قاسم با چند تا زرورق کره که سر هم کرده بود يک جوری انتن شکستهٔ تلويزيون قراضه رووصل کرده بود و ما فردا تونسته بوديم به لطف اختراع او اين صحنه دردناک رو ببينيم. قاسم مخترع اطاق بود. هر کي‌هر چي‌مي‌خواست ميرفت سراغش. بعد‌ها شنيدم گويا قبل از دستگيری دانشجو بوده و رانندهٔ تريلی. اصلا به قيافه ش نميخورد که هيچکدومشون باشه. باريک بود و استوخونی. ساده بود و بي‌شيله پيله. به قول يکي‌ازبچه ها نه عينکی بود، نه افاده ای. همه چي‌ اما تو بساطش پيدا ميشد : سوزن، نخ، دريل (همون درفش خودمون که با ميخ درست کرده بود) ، چکش، سوهان (اين دوتا رو نميدونم چطوری تونسته بود گير بياره) . آخرين اختراع و تفريح قاسم تور گذاشتن بالای پنجره ،بغل کولر بود برای گرفتن يک پرنده. بعد از ۲ روز يادم نيست که کفتر بود يا کفتر چاهی که تور کرده بود. بعد از يک نوازش اما آزادش کرد. اونروز چاخانکی ابزارش رو جا به جا ميکرد. گاهی هم به يکيشون ذل ميزد و دوباره با يکي‌ديگه عوضش ميکرد. شده بود درست مثل بساطي‌های کنار خيابون اما انگار دنبال مشتری نبود. خيلي‌رفته بود تو نخ خودش. بساطش رو وسط اطاق پهن کرده بود و مثل بازار سيد اسماعيل و ساعت سازان بازار با خودش و ابزارش ور ميرفت. کسی اما دورش نبود. همه پراکنده بودند. فقط اکثريتی ها دورهم جمع بودند و نيق و نيق ميکردند، اونا هم فهميده بودند که اونروزجای خنديدن نيست.
آقای جمشيدی هم زياد سر حال نبود. قدش کوتاه بود و سرش هم از وسط طاس. موهای فرق سرش رو از دست داده بود و وسط کلش طاس طاس بود. ريزه ميزه بود اما از بازوانش ميتونستی حدس بزني‌که اهل کار بود و زحمتکش. ميگفت سال ۱۳۳۲ به خاطر توده‌ای بودن دستگير شده بود و تو زندان توی يک سلول تاريک و نمدارانفرادی روی يک صندلی به زمين چسبيده بسته بودنش و از اون بالا قطره قطره آب ريخته بودند سرش. توی تاريکی سلول و سکوت انفرادی قطره‌های آب مثل پتک رو سرش اصابت مي‌‌کرده و کله ش تير مي‌کشيده و انگار آب هم تميز نبوده که باعث شده بود يک چشمش عفونت پيدا بکنه و بعد‌ها هم اون چشمش بيناييش رو از دست داده بود. با خنده هم ادامه ميداد که کله ش هم به همين خاطر کچل شده. دست ميزد به بغل سرش ميگفت: " ببين بابا جون اينجاش اصلا دست نخورده، فقط وسطه که خاليه. اين هم ازعوارض همون آبيه که رو کلّه م ريختند." و قاه قاه ميخنديد. سپاه دنبال پسرش بود. ازهواداران مجاهدين بود. پسرش بعد از سي‌خرداد از خونه زده بود بيرون و اما نميدونم چرا ديگه جايي‌برای خواب و موندن نداشت. خونه ی همه رفته بود و تازگي‌ها پيغام داده بود که تو خيابون‌ها ميخوابه. به گمانم يا تيمش لؤ رفته بود يا اينکه ارتباطش قطع شده بود ولي‌هر چي‌بود جايي‌برای موندن نداشت. مهم تر اينکه سپاه دنبالش بود و چند روزی بود که هر روزميومدند خونه شون، کمين ميکردند تا اينکه بگيرندش. يکي‌از اون روزها پسرش با موتور مياد خونه. سپاه همه رو ميکنه کنج اطاق و به همه مي‌گن بايد ساکت بمونند و الا کتک ميخورند.
آقای جمشيدی طاقت نمياره و سر بزنگاه از بالای پنجره داد ميزنه که "پاسدارا اينجاند" اما دير شده بود. "قرمساقا همه جا کمين کرده بودند. يکيشون با کونهٔ مسلسل همچي‌زد تو صورتم که خون مس فواره از دماغم زد بيرون". ميگفت کلي‌خودش رو جلو پسرش زدند و پسرش رو جلوی خودش. خيلي‌غليظ ضد آخوند بود و ميگفت: "خب تصميم پسرم هم با خودش بود. اما دمش گرم که با اينا نبود. انسانيت خيلي‌خوبه. چيزی که اين آخوندا بويی ازش نبرده اند" . ديگه زياد در مورد و بازجويی خودش يا پسرش حرف نميزد. با توده يي‌ها هم اصلا دمخور نبود. تو گويی که سياست رو ول کرده بود اما انسانيت رو اصلا. اونروز يک کنجی نشسته بود و با تسبيهش که يکي‌از بچه‌های مجاهد با خرما براش درست کرده بود بازی ميکرد. آقای جمشيدی بعضي‌اوقات کتش رو مينداخت رو شونه ش و تو اطاق راه ميرفت اما اونروز با پيراهن آستين کوتاهش کنج اطاق کز کرده بود. تو خودش بود. غم تمام صورتش رو گرفته بود.
اوايل شب "احمد آقا" رو با چند نفر ديگه اوردند تو اطاق. يادم نيست اون چند نفر کيا بودند ولي‌گويا برای باز جوئی رفته بودند. پای "احمد آقا" پانسمان شده بود. هر کي‌يک گوشه يی نشسته بود. هيشکی بهشون محل نذاشت. کاملا معلوم بود که جو اطاق خرابه. اکثربچه‌های اطاق مجاهد بودند.احمد آقا رفت به طرف تخت که دراز بکشه. من برای رفع عاريه بهش گفتم "چي‌شداحمد آقا، پات درست شد؟" به آرومی جواب داد که "ناخن پام رو کشيدند". جمله رو همچی گفت که انگار ناخن پاش رو قطع کرده بودند. چند نفر از بچه مجاهد‌ها انگار تازه دوزاری شون افتاده بود، يههو به طرف احمد آقا خيز برداشتند و رفتند طرفش. قرار بود احمد آقا رو ببرند پهلوی شيخ الاسلام و اون هم پاهاش رو جراحی کنه اما ناخن پا کشيدن يعني‌چي‌؟ بعضي‌‌ها حدس زدند که احمد آقا رو دوباره شکنجه داده بودند. امااحمد آقا بطور خلاصه توضيح داد که وقتی که رفته بود کلينيک، بهش گفته بودند که شيخ الاسلام امروزسرش شلوغه واحمد آقا بايد يک نوبت ديگه بگيره. بيچاره احمد آقا التماس کرده بود که تا هر وقت بشه اونجا ميشينه تا شيخ بياد. اونا هم ميخواستند دکش کنند که احمد آقا سوال کرده بود که آيا گاز انبر يا چيزی مثل اون تو دستگاهشون پيدا ميشه يا نه و وقتي‌پاسداران کلينيک فهميده بودند که منظوراحمد آقا چيه زده بودند زيرش که الا بلا ما اين کار از دستمون بر نمياد و کلي‌ليچه بارش کرده بودند که اين کار غير ممکن است و اينکار رو نمي‌کنيم. توضيح داده بودند که اين کار ممکنه براشون مساله به بار بياره و درد سر درست کنه.احمد آقا ميگفت اينا خودشون اين بلا رو سر من درآورده اند حالا ميگند مساله ساز ميشه براشون؟!! و پکی زد زير خنده.
احمد آقا بالاخره با سماجت فراوان متقأعدشون کرده بود که اين عفونت ممکنه بزنه به خونش و بعد‌ها باعث مرگش بشه. الان حاضره که يکي‌سر ناخن رو بگيره و بکشتش بيرون. همين و السلام. خلاصه بعد از کلي‌التماس، خواهش و تمنا اونا هم قبول کرده بودند و با يک ”ولي‌“‌از تو مدد گفتن ناخن احمد آقارو کشيده بودند بيرون، تازه بدون هيچ دارويی. يکي‌از بچه‌ها ازش پرسيد، دردش زياد نبود؟ احمد آقا يک آهی کشيد و گفت: " ماه‌ها است که دارم از درد ذله ميشم. ميدوني‌درد ناخن توی گوشت رفتن اونم هر لحظه يعني‌چي‌؟ من هر لحظه درد داشتم. هر تکونی که ميخوردم، هر نفسی که مي‌کشيدم درد آور بود. تازه، چرک کردن هم روش. اين درد از همهٔ اون دردهای که تا بحال کشيدم خيلی کمتر بود. خيلي‌کمتر." نگاهش رو به زمين دوخت و دوباره آهی کشيد.
احمد آقا پرسيد چرا همه پکرند؟ يکي‌از بچه‌های مجاهد شروع کرد به صحبت کردن. همه متفرق شديم. احمد آقا که گويا دردی نميکشيد، درد در چشمانش پيچيد. شنيده بودم که ميگفت با مجاهدين کار نميکنه اما درد از دست رفتن سران مجاهدين رو توی اشکهای چشماش ميشد مشاهده کرد.
حميد هم کمي‌تو خودش بود. دقيقا نميدونست چي‌شده اما گويا فهميده بود که امشب جای شوخي‌نيست. تو خودش بود و گاه گاه به جمع اين و اون مي‌‌خزيد. حميد رو اوايل مرداد گرفته بودند. از اون آدمهايی بود که تو نظر اول ميفهميدی که خيلي‌ساده هست. به قول ما خيلي‌پپه بود. وقتي‌ماجرای دستگيريش رو تعريف مي‌کرد همه از خنده روده برمي‌شدند. ماجرای دستگيريش رو اينجوری تعريف ميکرد:
گويا يک روز سر کوچه واستاده بود به قول خودش مشغول ديد زدن دخترها بوده که يک خانم ميانسالي‌، در حالي‌که لبه ی چادرش رو به د ند ون گرفته بود و به يک عکس نگاه ميکرد، سرکوچه شون پيداش ميشه. خانمه داشت پلاک‌های خونه‌ها رو نگاه ميکرد. ظاهرأ دنبال کسی مي‌گشت. حميد از رو فوضولی ازش ميپرسه: "آبجي‌کمک ميخواي؟" خانمه هم با چهرهٔ ملتمسانه به حميد ميگه که "آره پسرم، دختر من از ترس باباش از خونه فرار کرده، حالا هم شنيدم اومده خونه يکي‌از آشنايان يا دوستاش. اين هم عکسشه. شما ميشناسيدش؟"


حميد يادش افتاد که همين چند روز پيش که نفتچی محله اومده بود نفتهای کپنی محلشون رو بده، موقع نفت گرفتن (خونهٔ خودشون و مادر بزرگشون که روبروشون ميشست) يک دختر رو پشت سر خودش ميبينه. دختره بچه مدرسه‌ای به نظر ميومد. حميد هم که همش دنبال دختر بازی بود تلاش ميکنه با او سر صحبت رو باز کنه و شروع ميکنه از کوپن و‌موپن گفتن. سر آخر ميرسه به هرچي‌ که برازندهٔ اخوند ها ست. دختره هم فقط يک لبخند ميزنه و هيچي‌نميگه. حالا اين عکس چهرهٔ همون دختره بود. حميد هم نه ميذاره، نه ور ميداره، از روی دلسوزی يا خود شيريني‌به خانمه ميگه اره، دختره تو فلان خونه هست و با دست خونه رو به خانمه نشون ميده. خانمههم ميگه واستا من برم کلانتری و تورو خدا نگذار که در بره. من با باباش صحبت کردم و اميدوارم که بياد خونه. کلي‌هم حميد رو دعا ميکنه. حميد هم وا ميسته تا اينکه خانمه با يک مشت پاسدار يا کميته چي‌ مياد دم خونه و همه ميرند تو و دختره رو ميارند بيرون. همين که از جلوی حميد رد ميشند طوری که دختره مي‌شنفت، مادره دوباره از حميد به خاطره همکاريش تشکر ميکنه و ميگه که انشاالله امام رضا عوضش بده. به حق حسن و حسين هم سلامت باشه و جوونيش تلف نشه. خلاصه کلي‌دعا و سلامت که حميد هم خجالت زده ميگه: "وظيفمون بود آبجي‌، ما که کاری نکرد يم اميدوارم همه چي‌به خوبي‌بگذره. ما هر کاری کرديم به خاطر رضای خدا بود". قضيه همينجا تموم ميشه اما فرداش کميته چی های محل مياند سراغ حميد و ميبرندش کميته ی محل.
حميد رو چشم بند زده توی راهرو نگه ميدارند. جالبيش اين بود که هر کس از بغلش رد ميشد با کفّ دست يا هر چي‌ که تو دستش بود ميزد تو سر حميد و هر چي‌فحش بلد بود نثار حميد ميکرد با يک پسوند "ميليشيا". حميد نميدونست چرا کتک ميخوره تنها چيزی که فکر ميکرد اين بود که گويا اينا حميد رو به جای يکي‌به اسم ميليشيا اشتباهي‌گرفته بودند. نميدونست ميليشيا کيه. يکي‌دوبار اعتراض کرده بود که چرا ميزنند. عوض جواب دادن چند تا محکم تر تو کله اش وارد کرده بود و گفته بودند که بهتره خفه بشه. همش هم ميگفتند: "خفه شدی ميليشيای قهرمان؟ لال مونی گرفتی ميليشيا ‌؟ يک بلايی سرت بياريم که خودت هم نفهمی ميليشيای کثيف ". بيچاره حميد نميفهميد که بايد خفه بشه يااينکه خفه شده.
خلاصه بعد از حدود ۱۰-۱۲ ساعت حميد رو ميبرند تو يک اطاق روی يک صندلی مينشوننش و ميگند "اين طرفت دره هست و اونورت آتيش ،.... اگر خوابت ببره ميوفتی تو يکي‌از اينجاها. بپا که خوابت نبره". حميد هم هر چي‌سعي‌ميکنه نخوابه نميتونه. خلاصه خوابش ميگيره و يه هو ازصندلی ‌ميوفته رو زمين. به گمان اينکه داره ميوفته تو دره يک داد بلند ميزنه که صدا به عرشه آسمان هم ميرسه. حميد ميگفت "همچی داد زدم که يه هو انگار تمام کميته چي‌‌ها اومدند تو اطاق، اما وقتي‌ديدند که فقط از صندلي‌افتادم پايين، ريختند رو سرم و کلي‌کتکم زدند. من بيچاره چه ميدونستم که صندلی روی زمين بود خب. بهشون گفتم من چه ميدونستم که حرفهای شما کلک بوده و صندلی رو زمين بوده. اما اونا عوض اينکه معذرت بخواند که چاخان گفته بودند دوباره ريختند سرم و کلي‌چک و لگد نثارم کردند."
بعد از اينکه حميد رو مفصل کتک ميزنند ميبرنش تو يک سلول. حميد ميگفت که:" بعد از حدود يک روز که چشم بند از چشمم باز شد به چند تا آدميزاد نظر کردم. سلول پر از آدم بود. اکثرشون اما بچه سال بودند. تا وارد شدم همه به طرف من خيز برداشتند و انگار همه فقط يک سوال داشتند:" واسه چي‌گرفتنت؟" من هم گلوم رو صاف کردم و گفتم: "منو با يک بابايی اشتباه گرفتند." همه دوباره با هم پرسيدن:"با کي‌؟". انگار همه ی اين ادمها فقط يک صدا داشتند و يک نظر. کنجکاويشون هم يکسان بود. گلوم رو صاف کردم و ادامه دادم: "يارو انگار آدم خيلي‌معروفيه ومن هم خيلي‌بهش شباهت دارم. همه اين بابا رو ميشناسندغير از خودم." يکيشون گفت : " خوب اين يارو معروفه کيه؟". من هم بادی به غبغب گلوم انداختم که: "انگاری اسم اين يارو ميليشياست." "هنوز جمله‌ام به آخر نرسيده بود که همه با هم زدند زير خنده، همچه خنده يی عينهو مثل داد زدن من روی صندلی . من هم نامردی نکردم از اونجايی که خيلي‌شاکي‌بودم و کلي‌هم کتک خورده بودم و خستهٔ خسته بودم، شروع کردم هرچي‌فحش آبدار بلد بودم از دهانم دادم بيرون که يکيشون دست منو گرفت که کوتاه بيام و برام توضيح داد که ميليشيا يعني‌چي‌".
تنها آنزمان بود که حميد وارد فاز سياسی شده بود. گويا دختره گفته بود که حميد ضد رژيم هست و خيلي‌به آخوند‌ها فحش ميده. خود حميد نميدونست که دختره کسی رو لو داده بود يا نه ولي‌حدس ميزد که مي‌خواست از حميد انتقام بگيره برای لو دادنش. حميد فکر ميکرد که تشکر کردن ننهٔ دختره آتيش به جون دختره انداخته بود. حالا به هر دليل که بود حميد رو اورده بودند تو کميته. توی تحقيقات محل هم يک بچه بسيجي‌(که حالا پاسدار شده بود) گفته بود که اوايل انقلاب زماني‌که سوار مينی بوس حميد شده بود به آهنگهای طاغوتی حميد که خيلي‌هم بلند بوده اعتراض کرده بود. حميد گفته بود کون لق انقلاب و هر چي‌آخونده. کلي‌هم به بسيجيه فحش داده بود و گفته بود اگه از آهنگ‌های طاغوتی خوشش نمياد بهتره بره پايين و از قضا اين بسيجي‌رو از ماشينش انداخته بود پايين.
کميته تحقيق محل هم گويا از شوهر خالهٔ خود حميد هم شنيده بود که حميد ضد انقلابه و با کسی رودرواسی نداره. جلوی همه به هر چي‌آخونده هم فحش ميده، حتا به خود خمينی. از کلمات جا کش و مادر قحبه و گردن کلفت و دزد و هر چي‌بخوای هم استفاده ميکنه. از فحش دادن به اسلام و تمامی عظام اسلام هم اصلا ابايی نداره. اصلا متانت کلام هم نداره. جلوی زن و بچه ها هم از کلمات‌کريه و زشت استفاده ميکنه. عفت کلام که هيچ، قباحت هم اصلا سرش نميشه. حتما ضد انقلابه. بعيد نيست که با اين نيروهای برانداز نظام هم همکاری کنه. حميد ميگفت "خود اين شوهر خاله ی جاکشم قبل از انقلاب يک مادر قحبه يی بود که نپرس. حالا عرق خوريش رو نميدونم کي‌ميکنه اما هميشه دهانش رو آب ميکشه و يک من پشکل زده رو صورتش و اسمش رو گذا شته ريش. فقط خودش ازخودش جاکش تره". به دليل اين که حميد همه چيز رو کتمان کرده بود و کلي‌هم براش راپورت بد داده شده بود، حميدرو اورده بودند اوين. گويا ننه مرده روبد جوری زده بودند. خودش ميگفت :`کبودم کردند. آش و لاشم کردند. به جون مادرم نميدونم اين مادر قحبه‌ها رحم سرشون ميشه يا نه ولي‌هي‌ميزدند من هم نعره مي‌کشيدم. اولش به زمين و زمان فحش ميدادم بعدش به هر چي‌امام که ميشناختم التماس کردم. به اينجا که رسيدم گويا بازجو‌ها جری تر مي‌شدند. انگار اسم امام‌ها رو بردن قدغن بود. مثل اينکه دهان من نجس بود و اسم امام‌ها رو بردن باعث ميشد که اينا بيشتر جری بشند و خشن تر. يک دستمال کثيف چپوندند تو دهانم و شروع کردند به زدن. حالا بزن کي‌بزن. انگاری تمومی نداشت. اونا ميزدند من هم نعره مي‌کشيدم. اونجا بود که من شاکي‌شدم وشروع کردم به هر چي‌آخوند و امام بود فحش دادن. چون دهانم بسته بود اونا فقط نعرهی منو ميشنفتند".
از اونا کتک زدن و از حميد کتمان کردن. يک روز ميبرنش پهلوی آيت‌الله گيلانی. گيلانی کلي‌نصيحتش ميکنه که "پسرم، از خر شيطون بيا پايين همه چي‌رو بگو و خودت رو خلاص کن من هم سعي‌مي‌کنم آزاد بشي‌بری پهلوی پدر و مادرت" و يک همچه چيزايی که روی دل حميد ميشينه. حميد هم شروع ميکنه که :"حاجی به خدا، به جون مادرم، به تمامی مقدسات عالم حالا همه چي‌رو ميگم." گيلانی خوشحال، گوشهاش چهار تا ميشه و چشمهاشم هم گرد و قری. از اينکه خودش تونسته اين ببر رو‌که هيچکدوم از بازجو‌ها نتونسته بودند به حرف در بيارنش ولی خودش با يک جمله حميد رو به حرف در اورده به خودش مي‌‌باليد . خوب گوش ميکنه و حميد هم شروع ميکنه يک داستان طولاني‌رو برای گيلانی تعريف کردن که گويا يک روز از جلوی دادسرای تهران با ماشين بنز صد و نودش مسافر کشي‌ميکرده که يک خانوم رو سوار ميکنه. توی صحبتهاش با اين خانوم ميفهمه که اين خانم رفته دادگاه تا از شوهرش طلاق بگيره. گيلانی که کلي‌صبر کرده بود که آخرداستان و ربط داستان حميد رو به نيروهای سرنگونی طلب بفهمه ميپرسه:"خوب آخرش چي‌شد؟" حميد گريه ميکنه که :"حاج آقا من از خدا طلب استغفار مي‌کنم چرا که آتيش شهوتم شعله ور شده بود و به اون خانومه نظر بد داشتم. آخه اون زن هنوز شوهر داشت. شما هم منو ببخشيد." حميد ساکت ميشه و فکر ميکنه که مغفرتش رو الان ميگيره. از اون طرف گيلانی فکر ميکنه که حميد دستش اندخته. با داد و فرياد بازجوی حميد رو مي‌خواد که : "اين مرتيکه منو دست انداخته آقا. آقا ببريدش اين محارب با خدا رو. بزنيدش تا نتونه به اسلام و اوليأ اسلام توهين کنه. تعزيرش کنيد تا به حرف بياد." و کلي‌هم فحش نثار حميد کرده بود.
بعد از کلي‌کتک زدن و شکنجه ،چند ماه بعد حميد رو دوباره فرستاده بودند سراغ گيلانی. اين بار گيلانی کلي‌نصيحتش کرده بود و مي‌خواست که حميد توبه کنه و هي‌"پسرم، پسرم" کرده بود بهش. حميد هم کلي‌گريه که به خدا همه چي‌رو ميگم و رفته بود سر اينکه به راديو‌های بيگانه گوش ميکرده به اميد اينکه رژيم سرنگون بشه ولي‌از آهنگ‌هاشون بيشتر خوشش ميومده تا صحبت ها و تحليل‌های سياسی شون. حميد مدعی شده بود که دلش پاک بوده و خب از آواز هم خوشش ميومده ولي‌حالا با ضجه‌ی آهنگران بيشتر حال ميکنه و سعي‌ميکنه گاه گاه نماز هم بخونه. صحبتهاش هم همش با لهجهٔ لاتي‌بوده و قسم هاش هم همش حضرت عباسی. "به ابولفضل عباس قسم ميخورم که ديگه چش چرونی نکنم و به ولای علي‌ هم قسم ميخورم که آدم بشم." گيلانی که اين دفعه هم نتونسته بود حميد رو بفهمه با داد و هوار انداخته بودتش بيرون. حالا بعد از چند ماه حميد مونده بود که اخرتش چي‌ميشه. نه باز جويی داشت نه ملاقاتی. تازگي‌ها به اطاق و جو اطاق خو گرفته بود و مثل "جمال کرده" که سياسی شده بود، حميد هم داشت سياست رو از سياسيون زندانی ياد ميگرفت. خلاصه اين که حالا حميد شده بود جمال کردهٔ اطاق.
من وقتي‌اومده بودم تو اطاق، جمال تو اطاق نبود. گويا جمال رو همون روز يا چند روز قبل از اطاق ما برده بودند جای ديگه ولي‌همه اون‌هايي‌که بودند ازش مي‌‌گفتند. چند نفر هم در خاطرات زندان ازش اسم برده و شرح حالش رو داده اند. جمال گويا تو چهار راه شاه يا ولي‌عصر باج بگير بود. به قولی چاقو کش و لات ميدان ولي‌عصر به حساب ميومد. همهٔ بساطي‌ها بايد بهش باج ميدادند. خر کلّه بود. تو درگيريهای ۳۰ خرداد اقدام به نجات يک دختر هوادار مجاهدين از چنگ حزب الهي‌ها ميکنه. با دو تا از دوستاش دختر مجاهد رو از چنگ اونا فراری ميده اما چند روز بعد حوالی ميدون ولي‌عصر شناسايی و دستگير ميشه. در طول ۲۷ سال عمرش اکثر زندانهای معروف ،مثل قصر و قزل حصار رو چندين بار ديده بود و اثر چاقو رو بدن و حتا صورتش موجود بود.. جمال اولش پر رويی ميکنه و کلي‌کتک ميخوره. بعد از چند ماه که تو اطاق بود سياست رو ياد ميگيره و مثل سياسي‌ها ميشه. يک روز به حساب اينکه اعتصاب غذا کنه دهانش رو ميدوزه و پيغام ميفرسته که تا تکليف منو روشن نکنيد من غذا نميخورم وقتي‌حامد ترکه وارد اطاق شد يکي‌از بچه‌ها به حامد ترکه که اون موقع مسول بند دو بود و بعد‌ها بازجوی شعبه شيش (شعبه اقليتی ها) شد گفت که "اين منظورش از دوختن لبهاش، خواستن غذای بيشتر و رسيدگی به پرونده ش است و در صورت محکوميت، انتقال به زندان قصر يا قزل حصار". حامد هم خودکاری به جمال داده بود و گفته بود هر چي‌ميخواهي‌بنويس. جمال هم همه رو نوشته بود. به محض تمام شدن نوشتن جمال، حميد (همون حامد) چنان سيلی محکمی به جمال زد که با وجودی که جمال فرد ورزيده يی بود، يک دور دور خودش چرخيده بود و به کناری پرتاب شده بود. نيم ساعت بعد جمال رو برده بودند بيرون و هر از گاه با لگد تو صورتش ميزدند که نخها باز بشه. سه روز بعد با قيچی نخ‌ها رو باز کردند. هشت سال حکم گرفت ولي‌يکي‌از بچه‌ها ميگفت که سال ۶۵ دوباره جمال روتو خيابون ولي‌عصر ديده بودتش. جمال اما کيف کرده بود که سياسی شده بود. حميد اما همچه جراتی نداشت که خودش رو سياسی ببينه. امشب هم فهميده بود که بايد سکوت کنه ولی کمي‌ميجنبيد. حال سکوت رو نداشت.
بعد از يازده روز بازجويی تو اطاق بالا و هميشه چشم بندن داشتن ( به جز مستراح رفتن) منو فرستادند تو بند. وقتی که وارد بند شديم يکي‌تشر زد: " هر چي‌تو جيبتون داريد خالي‌کنيد." نميدونم چند نفر بوديم. دستها مون رو شونهٔ جلويی بود و گويا همه هم تو يک صف بوديم.مثل همين که الان تو عکسها ميبينيم. من شروع کردم به خالي‌کردم جيبم. يادم نمياد که چي‌داشتم. اما يادمه يک نخ سيگار بود که بهش دادم. ا زم گرفت. بردنمون يک جايي‌. دوباره غر زد که سرجاتون واستيد. هر کسی رو يک جا نگاه ميداشت و به اون يکي‌هم ميگفت که همون جا واستا. نه کسی جلوی من بود نه عقب سرم. صدای يارو خيلي‌عوضي‌بود. مثل لاتها بود و اصلا گويا ادب هم نداشت. بزغاله، انگار داشت به بچه مدرسه اي‌ها ارت ميداد. کره خر لمپن لمپن بود. بغل گوش من که رسيد. گفت: "وقتي‌گفتم، چشم بندت و وا می کني‌ و فقط جلوتو نگاه می کني‌ها. ميشنفی چي‌ميگم؟ اره ؟ شير فهم شد؟". من اما چيزی نگفتم. گويا رو به در واستاده بودم. چشم بند رو از چشام وا کرد و منو هل داد تو اطاق.


کوشش آن‌حق گذران ياد باد
ياد آن‌ياران ياد باد، ياد باد




اسمش حميد بود، نماز نميخوند. اما گه گاه رگه ی مسلمانيش ميزد بيرون و ميرفت سر صف نماز جماعت. پيشنمازاين جمع مسول نشريه انقلاب اسلامی بود که گمان کنم همون "آقای جعفری" باشه که الان خارجه و ۲ تا کتاب هم در مورد خاطراتش نوشته (البته مطمئن نيستم که اين همون بابا باشه ). حميد صورتش کمي‌گرد بود،به همين دليل کمي‌مدور نشون ميداد و گردنش هم کوتاه. خلاف کار نبود اما لاتي‌ حرف ميزد، يه جوری که انگاری مجبور بود خودش رو لات نشون بده. صورتش کمي‌تيره بود و توی زندان ريش گذاشته بود ، اما عينهو بچه خوش تيپ‌های بسيجي‌نشون ميداد. وقتي‌حموم ميکرد صورتش گل مينداخت و ريشهای کم مو اما سياهش برق ميزد. هميشه لبخندی به چهرهٔ داشت و گويا با سياسي‌ها اخت گرفته بود اما به کسی اطمينان نميکرد. همش حرف ميزد انگاری که مي‌خواست از تنهايي‌در بياد. چيزی برای گفتن نداشت اما شوخي‌بود که پشت سر هم با همه ميکرد. اونروز اما بعضي‌‌ها تو لاک خودشون بودند.



وقتي‌وارد اطاق شدم محمود رو ديدم. نه گذاشتم و نه برداشتم يک تف کردم تو صورتش و گفتم: " اگه از من چيزی ميدونستی مساله‌ای نبود ولي‌تو که چيزی نميدونستی غلط کردی اسم منو آوردی". در همين حال چشمم به امين، بچه محل و همکلاسی ی سابقم افتاد. خيلي‌وقت بود از محل زده بودند بيرون و رفته بودند بالا شهر و سالهای بعد بود که دوباره اما اين دفعه تو دانشگاه با هم همکلاسی شده بوديم. امين تا منو ديد لبخندش باز شد ولي‌محمود و چند نفر ديگه جلو تر بودند. همين که من اين حرف رو به محمود زدم چهرهٔ امين به هم خورد و برگشت. چنين وانمود کرد که گويا اصلا منو نميشناسه. محمود دست من رو گرفت و به گوشه‌ای کشيد. آرام و آهسته به من گفت: " من کسی رو لو ندادم، "ولی"‌همه چيز رو گفته بود. "ولی"‌تو رو لو داده. لامروت تو آبروی منو بردی." نميدونستم راست ميگه يا نه ولی ازش عذر خواهي‌کردم. نه "ولی"‌از من چيزی ميدونست نه محمود. من با اينا فقط بچه محل بودم. اتهام من اين بود که من رابط اقليت با شاخه مرکزي‌ يکي‌از استانهای کشوربود که ميدونستم خالي‌بنديه. بعدا فهميدم ”ولي‌“‌ داشت از روی يک کاغذی که بهش داده بودند مي‌خوند: "را بط کميته مرکزی اقليت با شاخهٔ ..... ". من نميتونستم بفهمم اين الاغ‌ها خودشون رو به خری زده بودند يا اينکه توی چالهٔ اوفتا ده بودند.هرگز نفهميدم چرا يک همچه خالي‌بندی بزرگي‌کرده بودند.
"ولی"‌تو بازجويي، وقتي‌که چشمم بسته بود به من گفته بود: "کسی اينجا نيست. خوب گوش کن، اينا چيزی ازت نميدونند، حتا فکر ميکنند که اکثريتی هستي‌. همه چيز رو حاشا کن. آزاد ميشي‌مگر اينکه چيز ديگه‌ای ازت گير بيارند".
من هم حاشا کنا ن همونجا بهش گفتم " من نه اکثريتی هستم و نه با شما همکاری کرده ام" .
”ولي‌“‌گفت: " اينا فقط آدرس فلانی رو ميخواند".
من هم گفتم: " نه تنها نميدونم که اکبرکجاست، تازه ازش هم هيچوقت خوشم نيومده بود. من اصلا با بچه‌های محل کار نميکنم. من کاری به کار کسی ندارم".
"ولی"‌دوباره تکرار کرده بود که:" اينا خوب ميدونند که تو با ما نبودی اما همه چيز رو حاشا کن. بابا جون اينا فکرميکنند تو اکثريتی هستي‌. ميری بيرون".
حالا نميدونستم که محمودچطور ميگه که "ولی"‌منو لو داده بود. يک نوع احساس محبت در "ولي‌"‌ديده بودم. اصرار ميکرد که منو لو نداده. يک نوع خواهش و تمنا تو صحبت هاش بود. اصرار عجيبي‌که داشت که باورش کنم. گويا وجدانش عذاب مي‌کشيد به اينکه متهم بشه که کسی رو لؤ داده.
نميدونم چرا نميخواستم حرفهای محمود رو باور کنم. گويا محمود تو بازجويی من هم بود ولي‌من فقط صدای "ولي‌رو مي‌شنيدم. محمود منو تو آبان ماه ۱۳۶۰ تو شمال ديده بود. من با چند تا از بچه‌های اشنا زده بودم به شمال.محمود ما رو ديده بود ولي‌از اين موضوع چيزی به بازجو نگفته بود. اگه محمود منو لو داده بود بايست ميگفت که ما ۵-۴ نفر رو هم تو شمال ديده بود اما صحبتي‌از اين به ميان نبود جز آدرس اکبر رو خواستن که من هم واقعا آدرسش رو نميدونستم. از گوشهٔ چشم يک نگاهي‌ ‌به امين کردم. منو از دور ميپاييد و با خودش کمی غر غر ميکرد.
اخرهای شب بود که رفتم سراغ امين. کمي‌چاق سلامتي‌کرديم . ازم خواست که جريان محمود رو براش تعريف کنم. گويا وقتي‌که امين فهميده بود محمودهم بچه محل سابق بوده دهانش رو باز کرده و بخشی از خاطرات خودش رو به محمود گفته بود. اون "فلانی" هم که آدرسش رو از من ميخواستند اتفاقا خونهٔ امين اينارو خريده بودند. البته امين اينا قبل از ۱۳۵۷ خونشون رو فروخته بودند و از محل زده بودند بيرون. محمودهم ۳- ۲ سالي‌از ماها کوچيک تر بود و زياد هم همد ورهای ‌های مارو نميشناخت. امين ميدونست که من پيشگامی بودم. خودش اما با پيکاري‌ها بود. ما تو دانشگاه با هم زياد دمخور نبوديم. امين بچه ی صاف وساده و بي‌شيله و پيله ايبود‌ به قول معروف آ دم خوبي‌بود ولی اما خرخون خرخون بود. از اونايي‌که سريع صورتش سرخ ميشد از شرم و خجالت. رياضي‌رو خيلي‌خوب ميدونست و اگه ازش سوال ميکردی با مهربونی جوابت رو ميداد و هيچوقت اين احساس رو بهت نميداد که ازت بيشتر ميدونه. مهربان مهربان بود. توی دبيرستان زياد با کسی کار نداشت. فقط فوتبال بازی ميکرد و چه زيبا هم بازی ميکرد. هنوز استيل بازيش تو ذهنمه. کمي‌دلداريش دادم. گفت که زنش رو جلو چشماش زده بودند و خودش رو هم در جلو چشمای زنش. دلش برای زنش خيلي‌ميسوخت. گفتم سيگار ميکشي؟ گفت د لم بد جوری هواشو کرده. حاضرم کلي‌واسش کتک بخورم. تنها نخ سيگاری رو که قا يم کرده بودم از جيبم در آوردم. خوب يادمه که ۲ تا نخ سيگار تو جيبم بود. يکيش رو داده بودم به اون اشغال کله ی پاسدار بند و اين يکي‌رو هم برای روز مبادا قا يم کرده بودم. ولي‌وقتي‌امين گفت حاضره براش کتک بخوره و جوری که از کتک خوردن خودش و زنش صحبت کرده بود، کلي‌دلم سوخت. گفتم گور بابای سيگار. يک نخ سيگاررو از جيبم در آوردم دادم بهش. يادم نمياد که تعارف کرد يا نه ولي‌انگار بي‌تعارف از دستم قاپيد.
حميد اما اصلا به روی خودش نياورده بود ولي‌امين ميگفت با حميد و يکي‌ديگه نصف شب وقتي‌که همه خوابيده بودند رفته بودند زير پتو و با اون يک نخ سيگار کلي‌حال کرده بودند. اما نميدونم توی اون نصف شبی از کجا کبريت گير اورده بودند. اونروزامين يک گوشه يی کز کرده بود. حميد هنوز دورو براطاق ميچرخيد. امين از اين ور اطاق به طرف ديگه نقل مکان کرده بود. از پيش محمود رفته بود و من جاشو گرفته بودم.محمودهم همش سعي‌ميکرد که به همه بگه من باهاش رفيقم. من هم عين خيالم نبود.
محمود بعضي‌وقتها بعد از ظهر‌ها ميرفت بيرون و آخر‌های شب ميومد تو اطاق. يک روز دلمو زدم به دريا و ازش پرسيدم که اين همه وقتا کجا ميری. در جوابم گفت: "بازجوم منو خيلي‌دوست داره. آدم خوبيه. مادرم کارش به خاطر من گير کرده و نميتونه حقوقش رو بگيره منو صدا ميکنه که با اداره تماس بگيرم شايد حقوقش رو قطع نکنند." خودش هم اما فهميده بود که ديگه کسی دور و برش نميپره جز من. تا اينکه غلامرضا رو آوردند تو اطاق که يک مدتي‌هم دمخور محمود شد. محمودهم فهميده بود که خالي‌بندی هاش تو کت و کول من نميرفت به روی خودش نياورده بود اما از من کاملا جدا نشده بود.
غلامرضا هيکل‌مشدی ی داشت. چهار شونه و سفت بود. يک روزمحمود بهم گفت که غلامرضا چه جوری دستگير شده. زياد يادم نيست. باباش طرفهای راه آهن کبابی داشت و گويا يک دختره خونهٔ بالايی شون رو اجاره کرده بود و بعد‌ها برای اين بابا اعلاميه مياورده. غلامرضا يک چيز‌ها يي‌ميگفت که به هم نميخورد. پشتش رو شلاق زده بودند. انگاری که لواط کرده بود. محمود ميگفت که به خاطر دختره شلاقش زده بودند. بعد ازآزادی يک روز رفتم سراغ کبابی باباش. اتفاقا خودش اونجا بود. داشت کباب ميزد. منو که ديد سريع شناخت اما با قيافهٔ خيلي‌جدی گفت: "چي‌مي‌خواهيد برادر؟" لغت برادر رو همچی سفت گفت که من احساس کردم ميگه گم شو مرتيکه. چند تا کوبيده ازش خريدم و زدم به چاک. اونروزداشت بامحمود حرف ميزد. محمودهم به روی خودش نميآورد که اونروز چه خبر شده. يادم نيست که اون روز هم رفته بود بيرون يا نه اما خيلي‌غرق صحبت با غلامرضا بود. محمود تکواندو کار ميکرد و گويا غلامرضا هم تو تيم ملي‌بود تو يکي‌از اين ورزشيها. کاراته بود يا تکواندو يادم نمياد. توی اطاق اما جای نمايش نبود. گاه گاه واسهٔ خودش تو خلوت نرمشی ميکرد اما کمرش جای شلاق رو با خودش داشت. کبود کبود بود و دقيقا خط شلاق. به گمان مثل کمر بند بود تا کابل. کلفت بود به اندازهٔ ۲-۳ سانت پهنا. خودش ميگفت ۶۰ تا شلاق خرده. به کسی هم نشون نميداد به جزمحمود و يک بار هم من.
اسمش يادم نيست اما اين بابا هم اونروز مثل حميد هي‌اينور و انور ميرفت. باهمه گپ ميزد. انگار حاليش نبود امروز چي‌شده. گويا ماتحت نشستن نداشت. خودش ميگفت که يک روز تو يکي‌از اين خيابونهای بالا شهر راه ميرفته که گرفته بودنش و آورده بودندش هتل اوين. گويا کلي‌ازش پذيراييهم کرده بودند. بدنش آش و لاش شده بود. ميگفت ننم رو در آورده بودند. فکر مي‌کنم شمالی بود. خوب يادم نمياد. وقتي‌ازش می پرسيدی آخه بابا توی دهاتی رو چه به بالا شهر رفتن. ميگفت: "زده بود تو کله‌ام خوب". طرف تازه داشته شماره ماشين‌ها روهم ياد داشت ميکرده. از سربازی مرخصی گرفته بود و اومده بود تهران توی خيابون‌های بالا شهر شماره پلاک‌های ماشين‌ها رو مينوشت. از اين خل تر کسی پيدا نمي‌شد. اصلا معلوم نبود چه جوری خالي‌ميبست. اما اگه باهاش مينشستی ۱۰ دقيقه هم طول نميکشيد که ميفهميدی طرف کمي‌قاطي‌داره. چه ساده بود اما. واقعا که خيلي‌ساده بود. خوش قلب و مهربون بود. همش ميرفت پيش احمد آقا و بهش ميگفت: "خوبيد احمد آقا؟ کاری نداريد؟ خدا شفاتون بده ايشالله." اونروز هم همش اينورو اونور ميرفت و با همه گپ ميزد. انگار که هيچ خبری نيست. روحش هم خبر نداشت که بعضي‌از اين بچه‌ها ماتم گرفته‌اند. تشخيص نميداد که بعضي‌‌ها هنوز باور نمي‌کردند که موسی و رهبری مجاهدين داخل کشته شده‌اند.
از صميم قلب اما ميدونستم که بي‌توجهي‌ی جعفر به خاطر بي‌اطلاعيش نبود. خوب ميدونستم که اين بابا خودش رو زده به خری. اصلا انگار نه انگار که طرف سياسيه. اوايل ورود من با محمود گپ ميزد اما بعد از آمدن من به اطاق اون هم ازمحمود فاصله گرفت. با من زياد حرف نميزد اما توجه من بهش جلب شده بود. اون هم زمانی بود که همه رفته بوديم حسينيه به چرنديات لاجوردی گوش کنيم. لاجوردی افشين رو آورده بود و داشت لگز ميخوند که اين بچه نيم قدی رو ببين که چه پر رويه. الان با صحبتهام آدمش مي‌کنم . شروع کرد به چرت و پرت گفتن و چنين و چنان کردن که زياد يادم نمونده. افشين با اون قد کوچيک و سني‌که لاجوردی ميگفت ۱۲ ساله هست ميگفت: "اره، اگه الان اسلحه به دست من بد يد همتون رو ميکشم." کلي‌هم حرف زد که يادم نيست. من اما خيلي‌جوش آورده بود م چون لاجوردی همش شرّ و ور ميگفت و اين بچهٔ کوچولو هم شديدا کم آورده بود و همش ميگفت: "همهٔ شما رو بايد اعدام کرد." من دستم رو بردم بالا که جواب لاجوردی رو بدم که هنوز کاملا بالا نرفته بود جعفر با اون مچ قويش، سريع اوردش پايين که دست من شديدا درد گرفت. خيلي‌آروم ولي‌محکم گفت: "عمو، اينجا اوينه خونهٔ عمه ات نيست. سم انبکم اينجا بايد لال مونی بگيری. اگه ميخواهي‌از اينجا بری بيرون بايد خفه خون بگيری." اونجا بود که فهميدم کمي‌از پروندهٔ من ميدونه و جدا حواسش خيلي‌جمعه.
توی حسينيه بود که "ولی"‌رو جلوی خودم ديدم. تو صف جلويی ما بود. سمت راست من صف جلو. چند نفر جدا تراما. فکر مي‌کنم همون روزی که "حسين روحانی" رو آوردند و "منيژه هدايی" هم رفت بالا. مکالمهٔ من و "ولی"‌حدود ۲ ساعت طول کشيد. اون به يکي‌از هم اطاقي‌هاش ميگفت و چند تاشون به هم ميگفتند تا به من برسه. همه صحبت‌های ما رو رد و بدل ميکردند. انگار "ولي‌"‌اينهارو ميشناخت. "ولي‌"‌کارت گواهينامه رانند گيش رو داد. من پس فرستادمش. پيغام داد که محافظ "سيامک اسديان" بوده و حتما هم اعدام ميشه. ولی هيچکی رو لو نداده. قسم به جون مادرش خورد. يک نشونی داد که من خوب ميدونستم چيه. گفت بگو من کسی رو لو ندادم. اگر رفته از جای ديگه رفته. من نبودم. يادت باشه که تو اکثريتی بودی.
حالا جعفر دوباره تسبيهش تو دستش بود و تسبيح مينداخت و با يکي‌داشت حرف ميزد. اون هم طوری رفتار ميکرد که انگار چيزی حاليش نيست. اما به گمان من خوب هم ميدونست کجاست و تو اطاق چي‌مي‌گذره. غم تو صورتش نمايان بود. تسبيهش رو از هسته خرما درست کرده بود و خيلي‌هم بهش ميومد که تو بيرون هم تسبيح انداز بوده ولي‌نه برای صلوات يا شکر خدا.
"مهشيد رزاقی" اما مثل چاقو خرده‌ها شده بود. تلق تلق ميزد. چهره اش خيلي‌زيبا بود. قاه قاه ميخند يد ولي‌خنده هاش به لبخند بيشتر شباهت داشت تا خنده. من نميدونستم کيه ولي‌روزی که من وارد اطاق شده بودم ازم سوالی کرد که من هم جوابش رو دادم. فقط يک صحبت کوتاهی بود که بعدش با من زياد دمخور نشد. از من سوال کرد بچه کجام. من هم گفتم. سوال کرد که "وفا" رو ميشناسم . من هم نه گذاشتم و نه برداشتم سريع گفتم: "نه." بيچاره دوزاريش نيفتاد که من چه سريع گفتم. انکار من خيلي‌سريع بود. گفت: " چطور ميشه که آدم بچه محل "وفا" باشه و وفا رو نشناسه؟" من هم دوباره سريع گفتم: " خوب من نميشناسم." شونه اش رو انداخت بالا و داشت ميرفت که گفتم: "خوب تو از کجا ميشناسيش؟" گفت: "يک هفته بيشتر اينجا نموند . آ ش و لاشش کردن. اما هيچي‌نگفت. تيکه پاره ش کردن." انگار فکر ميکرد برای من فرقي‌نميکنه از کي‌ميگه. انگار من حاليم نبود. نميدونست که من "وفا" رو خوب ميشناختم، "اصغر" رو هم ميشناختم. تا همين چند وقت پيش اصغر رو ميديدم تا اينکه اون هم رفت. اصغر رو هم گرفتند و اون هم مثل "وفا" جاودانه شد. خوب ميدونستم که هر دوتاشون هيچي‌نگفتند چون خيلي‌از بچه‌هايي‌که باهاشون بودند دستگير نشد ند.
نميدونستم گريه کنم يا خفه خون بگيرم: "سمن بکم." ياد سفارشات جعفر افتادم. توی دلم گريستم. وفا ۱۸- ۱۷ ساله بود ولي‌عجب ابهتی داشت. به تما م انسان بود. اصليتش عراقی بود ولي‌فارسي‌رو مثل بلبل و بدون لهجه حرف ميزد. تو دبيرستان بزرگ تهران درس ميخوند. وفا، اصغر و يکي‌ديگه از بچه ميرند طرفهای شاهپورتوخونهٔ يک حزب الهی يک کوکتل مولوتوف بندازند که کوکتل شون کار نميکنه. يارو حزب الهی يه صدای افتادن کوکتل مولوتوف رو ميشنوه و مياد بيرون. شروع ميکنه به داد زدن و دنبال اينا. هر سه در ميرند ولي‌از اونجايي‌که موتور رو خيلي‌بالا پارک کرده بودند بايد کلي‌ميدويدند. بيچاره "وفا" آسم داشت و نميدونم چرا اينهلرش (Inhalor) رو با خودش نداشت. "وفا" چند ماهي‌بود که از خونه و محل زده بود بيرون شايد نميتونست تهيه کنه. به هر جهت "وفا" ميشينه زمين و ميگه من نميتونم بيام. شما بريد. بچه ها مي‌گند نميشه تو هم بايد بيايي‌. حالا اين حزب الهی يه با چند نفر دارند ميدوند طرفشون. "وفا" ازشون مي‌خواد که در برند واگر نه همه دستگير ميشند. ميگه قول هم ميدم که هيچي‌نگم. اصغر وقتي‌اينجا رسيده بود اشک تو چشماش جمع شده بود. "وفا" رو اعدام کرده بودند. هيچي‌هم نگفته بود. اصغر رو هم چند ماه ديگه گرفته بودند. ميگفت مي‌خواد خاطره يه خودش "وفا" رو بنويسه ولي‌اين امر هيچگاه امکان پذير نشد چون اصغر خودش هم جاودانه شد. حالا من تو دلم به مهشيد مي‌گفتم: گور بابات. من خوب هم ميشناختمش. از تو بهتر هم ميشناختمش. ايکاش مي‌تونستم داد بزنم که: "هي‌ياردان قلي‌. من وفا رو خيلي‌خوب ميشناسم. هنوز هم ميشناسم. شاشيدم به اين دنيا که نميتونم داد بزنم." به جعفر نگاهي‌کردم و خواستم فحشش بدم که به من گفته بود لال مونی بگيرم ولي‌چهرهٔ زيبا و تسبيهش منو ياد يکي‌از عزيزانم مينداخت که جرات نميکردم شکی بهش کنم." در خلوت خود گريستم . آرام آرام درخود نهيبی بر داشتم: "ننگ تان باد، جاهلان کهن پذير. ننگتان باد، اهريمنان انسان کش. شرمتان باد، جلادان انسان کش ."
خودم رو زير پتو قا يم کردم و گريستم. اون روز فهميدم که مرد‌ها هم گريه ميکنند. گريه‌اما چه زيباست. چه دلنشين است. سبک بال ميشي‌و احساس ظريفت ميزنه بيرون. چه زيباست گريستن و چه دردناک است ياد عزيزان کردن. اين روزها خيلي‌ساده گريه مي‌کنم. اون روز اما گريه ی من خشم من بود.
مهشيد از پهلوی من رفت. با من ديگه زياد دمخور نبود. حالا اونروز داشت تلو تلو ميخورد. گويا بد جوری حالش گرفته بود. درست مثل من که خبر "وفا" رو ازش شنيدم مهشيد هم اونروز خبر موسی رو شنيده بود. دلم مي‌ خواست بغلش کنم بگم: "تو هم وفای خودت رو از دست دادي؟ حالا ميفهمی ‌که خبر مرگ عزيزان چه سخته؟ ميدوني‌که تو دلم به خاطر اخباری که دادی چقدر بهت فحش دادم؟ شرمنده ام که نميتونم حرف دلم رو بزنم. آخه اينجا "اوينه". بايد خفه خون گرفت. به من گفتند که من احتمالا آزاد ميشم. آخ دنيا، لعنت بهت"، تو د لم داد زدم. تازگي‌ها همش ميگم کاشکي‌بغلش کرده بودم. شنيدم که جاودانه شد و اون موقع نميدونستم کي‌بود و عجب چهرهٔ زيبايی داشت، معصومانه و صادق.
شب به سختی مي‌گذشت. خيلي‌‌ها پکر بودند. بعضي‌‌ها هم بي‌خيال. چند تا از بچه‌ های مجاهد دم تخت احمد آقا جمع شده بودند. همه جوون بودند. سن‌ها از ۲۰ بالاتر نبود. اکثرا چهره‌هاشون دبستانی نشون ميداد. احمد آقا وسيلهٔ خوبي‌بود برای جمع شدنشان. پاهاش بند پيچي‌شده بود. تازه هم از کلينيک اومده بود. نميدونم شام کی خورديم ولي‌آخر‌های شب صدای داروگ از بالای تخت ميومد:
خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسايه.
گرچه مي‌گويند : "می گريند در ساحل نزديک
سوگواران در ميان سوگواران."
قاصد روزان ابري، داروگ! کي‌مي‌رسد باران؟
کي‌مي‌رسد باران؟
در بساطی که بساطی نيست.
در درون کومهٔ‌ی تاريک من
که ذره يی با آن نشاطی نيست
و جدار دنده‌های نی به ديوار اطاقم
دارد از خشکيش ميترکد
- چون دل ياران که در هجران ياران-
قاصد روزان ابري، داروگ
کي‌مي‌رسد باارااااااااااااااااااااااان؟
اين صدای زيبای اسماعيل جمشيدی بود که داشت دل‌ها رو به درد می اورد. همه ساکت بودند. حميد، غلامرضا، همه و همه. احتياجی نبود که رفيق سپيد دانه، مسول اطاق، حرفي‌بزنه يا اعتراضی بکنه ( اگه پاسدار‌ها ميومدند همه رو ميکشيدند بيرون و کلي‌کتک ميخورديم، همانگونه که بعد‌ها تو اطاق بعدی که منتقل شدم، بعضي‌هارو کشيدند بيرون و کلي‌کتک زدند). گويا اسماعيل همينجوری شروع کرده بود برای دل خودش خوندن. اما صداش به دل همه ی ما نشست. ياد ياران را گرامي‌با د.
بعد از ۳۰ سال هنوز صدای زيباش تو گوشم مونده. به قول بچه محل ها: "در مقابل صدای اسماعيل همه بايد ميرفتند جلو". بچه مجاهد‌ها دور تخت‌های سربازی دوره زده بودند و اسماعيل اون بالا تنها نشسته بود:

کي‌مي‌رسد بارااااااااااااااااااااااان؟
نشونی "ولی"‌رو زدم. طفلک راست ميگفت. هيچکی رو لو نداده بود. همه خوشحال بودند ولي‌غمگين که جاودانه خواهد شد. بهش ميگفتيم ”ولي‌‌کاراته". کاراته باز بود و کلي‌از بچه‌ها رو محافظت ميکرد .گويا تو اوين به ”ولي‌ظريف" معروف بود. سرباز بود ولي‌فراری. چهرش تکيده شده بود و اون شور جونيش رو هم ازدست داده بود. يادش گرامي‌باد.
حميد رواما تو سال ۶۳ تو دم چراغ برق طرفهای توپخونه ديدمش. من اونجا کار مي‌کردم. تا منو ديد سريع ازم دور شد. داد زدم: "حميد خوبي‌؟" نگاهي‌به پشت سرش کرد منو ديد اما سريع غيبش زد. شريکم عباس گفت اين کي‌بود؟ چرا تحويلت نگرفت؟." با صدای سوزناکی گفتم: " باباش رو در آوردند. بيچاره حق داره پشت سرش رو هم نگاه نکنه. با ما تو اوين بود." عباس غصه ش گرفت، گفت: : بريم خونه، اونروز حال کار کردن ندارم." ياد پسر داييش افتاد. اعدامش کرده بودند. من فقط شنيدم گفت: "مادر....... ها."
Ali Darvazehghari, December 2009 (alidarvazehghari@yahoo.com)

1) به دليل حفظ مسائل شخصي‌و امنيتی اکثر اسامی بچه‌های اطاق مستعاراست به جز حميد ياوري،احمد علي‌جعفرزاده، اسماعيل جمشيدی ، سپيد دانه ، مهشيد رزاقی ، قاسم ابيانه ، جمال کرده و ايرج مصداقی ،،،،
2) تمامی خاطره در يک روز اتفاق نيفتاده بود اما به خاطر اين نوشتار در يک روز نوشته شد.
3) اين بيان يک واقعيت است نه يک خاطره ی دور از ذهن. آنچه که اينجا ذکر شده اتفاقاتی است که بنا به ذهن من و کمک آنها که زنده اند در بازيابي‌تاريخ انسانهای عدالت خواهيست که خيلي‌هاشان اکنون در ميان ما نيستند. يادشان گرامي‌باد.

10 دی 1388 19:59

برگشت

letzte Änderungen: 16.5.2012 3:49