کوشش آنحق گذران ياد باد
ياد آنياران ياد باد، ياد باد
اسمش حميد بود، نماز نميخوند. اما گه گاه رگه ی مسلمانيش ميزد بيرون و ميرفت سر صف نماز جماعت. پيشنمازاين جمع مسول نشريه انقلاب اسلامی بود که گمان کنم همون "آقای جعفری" باشه که الان خارجه و ۲ تا کتاب هم در مورد خاطراتش نوشته (البته مطمئن نيستم که اين همون بابا باشه ). حميد صورتش کميگرد بود،به همين دليل کميمدور نشون ميداد و گردنش هم کوتاه. خلاف کار نبود اما لاتي حرف ميزد، يه جوری که انگاری مجبور بود خودش رو لات نشون بده. صورتش کميتيره بود و توی زندان ريش گذاشته بود ، اما عينهو بچه خوش تيپهای بسيجينشون ميداد. وقتيحموم ميکرد صورتش گل مينداخت و ريشهای کم مو اما سياهش برق ميزد. هميشه لبخندی به چهرهٔ داشت و گويا با سياسيها اخت گرفته بود اما به کسی اطمينان نميکرد. همش حرف ميزد انگاری که ميخواست از تنهاييدر بياد. چيزی برای گفتن نداشت اما شوخيبود که پشت سر هم با همه ميکرد. اونروز اما بعضيها تو لاک خودشون بودند.
وقتيوارد اطاق شدم محمود رو ديدم. نه گذاشتم و نه برداشتم يک تف کردم تو صورتش و گفتم: " اگه از من چيزی ميدونستی مسالهای نبود وليتو که چيزی نميدونستی غلط کردی اسم منو آوردی". در همين حال چشمم به امين، بچه محل و همکلاسی ی سابقم افتاد. خيليوقت بود از محل زده بودند بيرون و رفته بودند بالا شهر و سالهای بعد بود که دوباره اما اين دفعه تو دانشگاه با هم همکلاسی شده بوديم. امين تا منو ديد لبخندش باز شد وليمحمود و چند نفر ديگه جلو تر بودند. همين که من اين حرف رو به محمود زدم چهرهٔ امين به هم خورد و برگشت. چنين وانمود کرد که گويا اصلا منو نميشناسه. محمود دست من رو گرفت و به گوشهای کشيد. آرام و آهسته به من گفت: " من کسی رو لو ندادم، "ولی"همه چيز رو گفته بود. "ولی"تو رو لو داده. لامروت تو آبروی منو بردی." نميدونستم راست ميگه يا نه ولی ازش عذر خواهيکردم. نه "ولی"از من چيزی ميدونست نه محمود. من با اينا فقط بچه محل بودم. اتهام من اين بود که من رابط اقليت با شاخه مرکزي يکياز استانهای کشوربود که ميدونستم خاليبنديه. بعدا فهميدم ”ولي“ داشت از روی يک کاغذی که بهش داده بودند ميخوند: "را بط کميته مرکزی اقليت با شاخهٔ ..... ". من نميتونستم بفهمم اين الاغها خودشون رو به خری زده بودند يا اينکه توی چالهٔ اوفتا ده بودند.هرگز نفهميدم چرا يک همچه خاليبندی بزرگيکرده بودند.
"ولی"تو بازجويي، وقتيکه چشمم بسته بود به من گفته بود: "کسی اينجا نيست. خوب گوش کن، اينا چيزی ازت نميدونند، حتا فکر ميکنند که اکثريتی هستي. همه چيز رو حاشا کن. آزاد ميشيمگر اينکه چيز ديگهای ازت گير بيارند".
من هم حاشا کنا ن همونجا بهش گفتم " من نه اکثريتی هستم و نه با شما همکاری کرده ام" .
”ولي“گفت: " اينا فقط آدرس فلانی رو ميخواند".
من هم گفتم: " نه تنها نميدونم که اکبرکجاست، تازه ازش هم هيچوقت خوشم نيومده بود. من اصلا با بچههای محل کار نميکنم. من کاری به کار کسی ندارم".
"ولی"دوباره تکرار کرده بود که:" اينا خوب ميدونند که تو با ما نبودی اما همه چيز رو حاشا کن. بابا جون اينا فکرميکنند تو اکثريتی هستي. ميری بيرون".
حالا نميدونستم که محمودچطور ميگه که "ولی"منو لو داده بود. يک نوع احساس محبت در "ولي"ديده بودم. اصرار ميکرد که منو لو نداده. يک نوع خواهش و تمنا تو صحبت هاش بود. اصرار عجيبيکه داشت که باورش کنم. گويا وجدانش عذاب ميکشيد به اينکه متهم بشه که کسی رو لؤ داده.
نميدونم چرا نميخواستم حرفهای محمود رو باور کنم. گويا محمود تو بازجويی من هم بود وليمن فقط صدای "وليرو ميشنيدم. محمود منو تو آبان ماه ۱۳۶۰ تو شمال ديده بود. من با چند تا از بچههای اشنا زده بودم به شمال.محمود ما رو ديده بود ولياز اين موضوع چيزی به بازجو نگفته بود. اگه محمود منو لو داده بود بايست ميگفت که ما ۵-۴ نفر رو هم تو شمال ديده بود اما صحبتياز اين به ميان نبود جز آدرس اکبر رو خواستن که من هم واقعا آدرسش رو نميدونستم. از گوشهٔ چشم يک نگاهي به امين کردم. منو از دور ميپاييد و با خودش کمی غر غر ميکرد.
اخرهای شب بود که رفتم سراغ امين. کميچاق سلامتيکرديم . ازم خواست که جريان محمود رو براش تعريف کنم. گويا وقتيکه امين فهميده بود محمودهم بچه محل سابق بوده دهانش رو باز کرده و بخشی از خاطرات خودش رو به محمود گفته بود. اون "فلانی" هم که آدرسش رو از من ميخواستند اتفاقا خونهٔ امين اينارو خريده بودند. البته امين اينا قبل از ۱۳۵۷ خونشون رو فروخته بودند و از محل زده بودند بيرون. محمودهم ۳- ۲ سالياز ماها کوچيک تر بود و زياد هم همد ورهای های مارو نميشناخت. امين ميدونست که من پيشگامی بودم. خودش اما با پيکاريها بود. ما تو دانشگاه با هم زياد دمخور نبوديم. امين بچه ی صاف وساده و بيشيله و پيله ايبود به قول معروف آ دم خوبيبود ولی اما خرخون خرخون بود. از اوناييکه سريع صورتش سرخ ميشد از شرم و خجالت. رياضيرو خيليخوب ميدونست و اگه ازش سوال ميکردی با مهربونی جوابت رو ميداد و هيچوقت اين احساس رو بهت نميداد که ازت بيشتر ميدونه. مهربان مهربان بود. توی دبيرستان زياد با کسی کار نداشت. فقط فوتبال بازی ميکرد و چه زيبا هم بازی ميکرد. هنوز استيل بازيش تو ذهنمه. کميدلداريش دادم. گفت که زنش رو جلو چشماش زده بودند و خودش رو هم در جلو چشمای زنش. دلش برای زنش خيليميسوخت. گفتم سيگار ميکشي؟ گفت د لم بد جوری هواشو کرده. حاضرم کليواسش کتک بخورم. تنها نخ سيگاری رو که قا يم کرده بودم از جيبم در آوردم. خوب يادمه که ۲ تا نخ سيگار تو جيبم بود. يکيش رو داده بودم به اون اشغال کله ی پاسدار بند و اين يکيرو هم برای روز مبادا قا يم کرده بودم. وليوقتيامين گفت حاضره براش کتک بخوره و جوری که از کتک خوردن خودش و زنش صحبت کرده بود، کليدلم سوخت. گفتم گور بابای سيگار. يک نخ سيگاررو از جيبم در آوردم دادم بهش. يادم نمياد که تعارف کرد يا نه وليانگار بيتعارف از دستم قاپيد.
حميد اما اصلا به روی خودش نياورده بود وليامين ميگفت با حميد و يکيديگه نصف شب وقتيکه همه خوابيده بودند رفته بودند زير پتو و با اون يک نخ سيگار کليحال کرده بودند. اما نميدونم توی اون نصف شبی از کجا کبريت گير اورده بودند. اونروزامين يک گوشه يی کز کرده بود. حميد هنوز دورو براطاق ميچرخيد. امين از اين ور اطاق به طرف ديگه نقل مکان کرده بود. از پيش محمود رفته بود و من جاشو گرفته بودم.محمودهم همش سعيميکرد که به همه بگه من باهاش رفيقم. من هم عين خيالم نبود.
محمود بعضيوقتها بعد از ظهرها ميرفت بيرون و آخرهای شب ميومد تو اطاق. يک روز دلمو زدم به دريا و ازش پرسيدم که اين همه وقتا کجا ميری. در جوابم گفت: "بازجوم منو خيليدوست داره. آدم خوبيه. مادرم کارش به خاطر من گير کرده و نميتونه حقوقش رو بگيره منو صدا ميکنه که با اداره تماس بگيرم شايد حقوقش رو قطع نکنند." خودش هم اما فهميده بود که ديگه کسی دور و برش نميپره جز من. تا اينکه غلامرضا رو آوردند تو اطاق که يک مدتيهم دمخور محمود شد. محمودهم فهميده بود که خاليبندی هاش تو کت و کول من نميرفت به روی خودش نياورده بود اما از من کاملا جدا نشده بود.
غلامرضا هيکلمشدی ی داشت. چهار شونه و سفت بود. يک روزمحمود بهم گفت که غلامرضا چه جوری دستگير شده. زياد يادم نيست. باباش طرفهای راه آهن کبابی داشت و گويا يک دختره خونهٔ بالايی شون رو اجاره کرده بود و بعدها برای اين بابا اعلاميه مياورده. غلامرضا يک چيزها ييميگفت که به هم نميخورد. پشتش رو شلاق زده بودند. انگاری که لواط کرده بود. محمود ميگفت که به خاطر دختره شلاقش زده بودند. بعد ازآزادی يک روز رفتم سراغ کبابی باباش. اتفاقا خودش اونجا بود. داشت کباب ميزد. منو که ديد سريع شناخت اما با قيافهٔ خيليجدی گفت: "چيميخواهيد برادر؟" لغت برادر رو همچی سفت گفت که من احساس کردم ميگه گم شو مرتيکه. چند تا کوبيده ازش خريدم و زدم به چاک. اونروزداشت بامحمود حرف ميزد. محمودهم به روی خودش نميآورد که اونروز چه خبر شده. يادم نيست که اون روز هم رفته بود بيرون يا نه اما خيليغرق صحبت با غلامرضا بود. محمود تکواندو کار ميکرد و گويا غلامرضا هم تو تيم مليبود تو يکياز اين ورزشيها. کاراته بود يا تکواندو يادم نمياد. توی اطاق اما جای نمايش نبود. گاه گاه واسهٔ خودش تو خلوت نرمشی ميکرد اما کمرش جای شلاق رو با خودش داشت. کبود کبود بود و دقيقا خط شلاق. به گمان مثل کمر بند بود تا کابل. کلفت بود به اندازهٔ ۲-۳ سانت پهنا. خودش ميگفت ۶۰ تا شلاق خرده. به کسی هم نشون نميداد به جزمحمود و يک بار هم من.
اسمش يادم نيست اما اين بابا هم اونروز مثل حميد هياينور و انور ميرفت. باهمه گپ ميزد. انگار حاليش نبود امروز چيشده. گويا ماتحت نشستن نداشت. خودش ميگفت که يک روز تو يکياز اين خيابونهای بالا شهر راه ميرفته که گرفته بودنش و آورده بودندش هتل اوين. گويا کليازش پذيراييهم کرده بودند. بدنش آش و لاش شده بود. ميگفت ننم رو در آورده بودند. فکر ميکنم شمالی بود. خوب يادم نمياد. وقتيازش می پرسيدی آخه بابا توی دهاتی رو چه به بالا شهر رفتن. ميگفت: "زده بود تو کلهام خوب". طرف تازه داشته شماره ماشينها روهم ياد داشت ميکرده. از سربازی مرخصی گرفته بود و اومده بود تهران توی خيابونهای بالا شهر شماره پلاکهای ماشينها رو مينوشت. از اين خل تر کسی پيدا نميشد. اصلا معلوم نبود چه جوری خاليميبست. اما اگه باهاش مينشستی ۱۰ دقيقه هم طول نميکشيد که ميفهميدی طرف کميقاطيداره. چه ساده بود اما. واقعا که خيليساده بود. خوش قلب و مهربون بود. همش ميرفت پيش احمد آقا و بهش ميگفت: "خوبيد احمد آقا؟ کاری نداريد؟ خدا شفاتون بده ايشالله." اونروز هم همش اينورو اونور ميرفت و با همه گپ ميزد. انگار که هيچ خبری نيست. روحش هم خبر نداشت که بعضياز اين بچهها ماتم گرفتهاند. تشخيص نميداد که بعضيها هنوز باور نميکردند که موسی و رهبری مجاهدين داخل کشته شدهاند.
از صميم قلب اما ميدونستم که بيتوجهيی جعفر به خاطر بياطلاعيش نبود. خوب ميدونستم که اين بابا خودش رو زده به خری. اصلا انگار نه انگار که طرف سياسيه. اوايل ورود من با محمود گپ ميزد اما بعد از آمدن من به اطاق اون هم ازمحمود فاصله گرفت. با من زياد حرف نميزد اما توجه من بهش جلب شده بود. اون هم زمانی بود که همه رفته بوديم حسينيه به چرنديات لاجوردی گوش کنيم. لاجوردی افشين رو آورده بود و داشت لگز ميخوند که اين بچه نيم قدی رو ببين که چه پر رويه. الان با صحبتهام آدمش ميکنم . شروع کرد به چرت و پرت گفتن و چنين و چنان کردن که زياد يادم نمونده. افشين با اون قد کوچيک و سنيکه لاجوردی ميگفت ۱۲ ساله هست ميگفت: "اره، اگه الان اسلحه به دست من بد يد همتون رو ميکشم." کليهم حرف زد که يادم نيست. من اما خيليجوش آورده بود م چون لاجوردی همش شرّ و ور ميگفت و اين بچهٔ کوچولو هم شديدا کم آورده بود و همش ميگفت: "همهٔ شما رو بايد اعدام کرد." من دستم رو بردم بالا که جواب لاجوردی رو بدم که هنوز کاملا بالا نرفته بود جعفر با اون مچ قويش، سريع اوردش پايين که دست من شديدا درد گرفت. خيليآروم وليمحکم گفت: "عمو، اينجا اوينه خونهٔ عمه ات نيست. سم انبکم اينجا بايد لال مونی بگيری. اگه ميخواهياز اينجا بری بيرون بايد خفه خون بگيری." اونجا بود که فهميدم کمياز پروندهٔ من ميدونه و جدا حواسش خيليجمعه.
توی حسينيه بود که "ولی"رو جلوی خودم ديدم. تو صف جلويی ما بود. سمت راست من صف جلو. چند نفر جدا تراما. فکر ميکنم همون روزی که "حسين روحانی" رو آوردند و "منيژه هدايی" هم رفت بالا. مکالمهٔ من و "ولی"حدود ۲ ساعت طول کشيد. اون به يکياز هم اطاقيهاش ميگفت و چند تاشون به هم ميگفتند تا به من برسه. همه صحبتهای ما رو رد و بدل ميکردند. انگار "ولي"اينهارو ميشناخت. "ولي"کارت گواهينامه رانند گيش رو داد. من پس فرستادمش. پيغام داد که محافظ "سيامک اسديان" بوده و حتما هم اعدام ميشه. ولی هيچکی رو لو نداده. قسم به جون مادرش خورد. يک نشونی داد که من خوب ميدونستم چيه. گفت بگو من کسی رو لو ندادم. اگر رفته از جای ديگه رفته. من نبودم. يادت باشه که تو اکثريتی بودی.
حالا جعفر دوباره تسبيهش تو دستش بود و تسبيح مينداخت و با يکيداشت حرف ميزد. اون هم طوری رفتار ميکرد که انگار چيزی حاليش نيست. اما به گمان من خوب هم ميدونست کجاست و تو اطاق چيميگذره. غم تو صورتش نمايان بود. تسبيهش رو از هسته خرما درست کرده بود و خيليهم بهش ميومد که تو بيرون هم تسبيح انداز بوده ولينه برای صلوات يا شکر خدا.
"مهشيد رزاقی" اما مثل چاقو خردهها شده بود. تلق تلق ميزد. چهره اش خيليزيبا بود. قاه قاه ميخند يد وليخنده هاش به لبخند بيشتر شباهت داشت تا خنده. من نميدونستم کيه وليروزی که من وارد اطاق شده بودم ازم سوالی کرد که من هم جوابش رو دادم. فقط يک صحبت کوتاهی بود که بعدش با من زياد دمخور نشد. از من سوال کرد بچه کجام. من هم گفتم. سوال کرد که "وفا" رو ميشناسم . من هم نه گذاشتم و نه برداشتم سريع گفتم: "نه." بيچاره دوزاريش نيفتاد که من چه سريع گفتم. انکار من خيليسريع بود. گفت: " چطور ميشه که آدم بچه محل "وفا" باشه و وفا رو نشناسه؟" من هم دوباره سريع گفتم: " خوب من نميشناسم." شونه اش رو انداخت بالا و داشت ميرفت که گفتم: "خوب تو از کجا ميشناسيش؟" گفت: "يک هفته بيشتر اينجا نموند . آ ش و لاشش کردن. اما هيچينگفت. تيکه پاره ش کردن." انگار فکر ميکرد برای من فرقينميکنه از کيميگه. انگار من حاليم نبود. نميدونست که من "وفا" رو خوب ميشناختم، "اصغر" رو هم ميشناختم. تا همين چند وقت پيش اصغر رو ميديدم تا اينکه اون هم رفت. اصغر رو هم گرفتند و اون هم مثل "وفا" جاودانه شد. خوب ميدونستم که هر دوتاشون هيچينگفتند چون خيلياز بچههاييکه باهاشون بودند دستگير نشد ند.
نميدونستم گريه کنم يا خفه خون بگيرم: "سمن بکم." ياد سفارشات جعفر افتادم. توی دلم گريستم. وفا ۱۸- ۱۷ ساله بود وليعجب ابهتی داشت. به تما م انسان بود. اصليتش عراقی بود وليفارسيرو مثل بلبل و بدون لهجه حرف ميزد. تو دبيرستان بزرگ تهران درس ميخوند. وفا، اصغر و يکيديگه از بچه ميرند طرفهای شاهپورتوخونهٔ يک حزب الهی يک کوکتل مولوتوف بندازند که کوکتل شون کار نميکنه. يارو حزب الهی يه صدای افتادن کوکتل مولوتوف رو ميشنوه و مياد بيرون. شروع ميکنه به داد زدن و دنبال اينا. هر سه در ميرند ولياز اونجاييکه موتور رو خيليبالا پارک کرده بودند بايد کليميدويدند. بيچاره "وفا" آسم داشت و نميدونم چرا اينهلرش (Inhalor) رو با خودش نداشت. "وفا" چند ماهيبود که از خونه و محل زده بود بيرون شايد نميتونست تهيه کنه. به هر جهت "وفا" ميشينه زمين و ميگه من نميتونم بيام. شما بريد. بچه ها ميگند نميشه تو هم بايد بيايي. حالا اين حزب الهی يه با چند نفر دارند ميدوند طرفشون. "وفا" ازشون ميخواد که در برند واگر نه همه دستگير ميشند. ميگه قول هم ميدم که هيچينگم. اصغر وقتياينجا رسيده بود اشک تو چشماش جمع شده بود. "وفا" رو اعدام کرده بودند. هيچيهم نگفته بود. اصغر رو هم چند ماه ديگه گرفته بودند. ميگفت ميخواد خاطره يه خودش "وفا" رو بنويسه ولياين امر هيچگاه امکان پذير نشد چون اصغر خودش هم جاودانه شد. حالا من تو دلم به مهشيد ميگفتم: گور بابات. من خوب هم ميشناختمش. از تو بهتر هم ميشناختمش. ايکاش ميتونستم داد بزنم که: "هيياردان قلي. من وفا رو خيليخوب ميشناسم. هنوز هم ميشناسم. شاشيدم به اين دنيا که نميتونم داد بزنم." به جعفر نگاهيکردم و خواستم فحشش بدم که به من گفته بود لال مونی بگيرم وليچهرهٔ زيبا و تسبيهش منو ياد يکياز عزيزانم مينداخت که جرات نميکردم شکی بهش کنم." در خلوت خود گريستم . آرام آرام درخود نهيبی بر داشتم: "ننگ تان باد، جاهلان کهن پذير. ننگتان باد، اهريمنان انسان کش. شرمتان باد، جلادان انسان کش ."
خودم رو زير پتو قا يم کردم و گريستم. اون روز فهميدم که مردها هم گريه ميکنند. گريهاما چه زيباست. چه دلنشين است. سبک بال ميشيو احساس ظريفت ميزنه بيرون. چه زيباست گريستن و چه دردناک است ياد عزيزان کردن. اين روزها خيليساده گريه ميکنم. اون روز اما گريه ی من خشم من بود.
مهشيد از پهلوی من رفت. با من ديگه زياد دمخور نبود. حالا اونروز داشت تلو تلو ميخورد. گويا بد جوری حالش گرفته بود. درست مثل من که خبر "وفا" رو ازش شنيدم مهشيد هم اونروز خبر موسی رو شنيده بود. دلم مي خواست بغلش کنم بگم: "تو هم وفای خودت رو از دست دادي؟ حالا ميفهمی که خبر مرگ عزيزان چه سخته؟ ميدونيکه تو دلم به خاطر اخباری که دادی چقدر بهت فحش دادم؟ شرمنده ام که نميتونم حرف دلم رو بزنم. آخه اينجا "اوينه". بايد خفه خون گرفت. به من گفتند که من احتمالا آزاد ميشم. آخ دنيا، لعنت بهت"، تو د لم داد زدم. تازگيها همش ميگم کاشکيبغلش کرده بودم. شنيدم که جاودانه شد و اون موقع نميدونستم کيبود و عجب چهرهٔ زيبايی داشت، معصومانه و صادق.
شب به سختی ميگذشت. خيليها پکر بودند. بعضيها هم بيخيال. چند تا از بچه های مجاهد دم تخت احمد آقا جمع شده بودند. همه جوون بودند. سنها از ۲۰ بالاتر نبود. اکثرا چهرههاشون دبستانی نشون ميداد. احمد آقا وسيلهٔ خوبيبود برای جمع شدنشان. پاهاش بند پيچيشده بود. تازه هم از کلينيک اومده بود. نميدونم شام کی خورديم وليآخرهای شب صدای داروگ از بالای تخت ميومد:
خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسايه.
گرچه ميگويند : "می گريند در ساحل نزديک
سوگواران در ميان سوگواران."
قاصد روزان ابري، داروگ! کيميرسد باران؟
کيميرسد باران؟
در بساطی که بساطی نيست.
در درون کومهٔی تاريک من
که ذره يی با آن نشاطی نيست
و جدار دندههای نی به ديوار اطاقم
دارد از خشکيش ميترکد
- چون دل ياران که در هجران ياران-
قاصد روزان ابري، داروگ
کيميرسد باارااااااااااااااااااااااان؟
اين صدای زيبای اسماعيل جمشيدی بود که داشت دلها رو به درد می اورد. همه ساکت بودند. حميد، غلامرضا، همه و همه. احتياجی نبود که رفيق سپيد دانه، مسول اطاق، حرفيبزنه يا اعتراضی بکنه ( اگه پاسدارها ميومدند همه رو ميکشيدند بيرون و کليکتک ميخورديم، همانگونه که بعدها تو اطاق بعدی که منتقل شدم، بعضيهارو کشيدند بيرون و کليکتک زدند). گويا اسماعيل همينجوری شروع کرده بود برای دل خودش خوندن. اما صداش به دل همه ی ما نشست. ياد ياران را گراميبا د.
بعد از ۳۰ سال هنوز صدای زيباش تو گوشم مونده. به قول بچه محل ها: "در مقابل صدای اسماعيل همه بايد ميرفتند جلو". بچه مجاهدها دور تختهای سربازی دوره زده بودند و اسماعيل اون بالا تنها نشسته بود:
کيميرسد بارااااااااااااااااااااااان؟
نشونی "ولی"رو زدم. طفلک راست ميگفت. هيچکی رو لو نداده بود. همه خوشحال بودند وليغمگين که جاودانه خواهد شد. بهش ميگفتيم ”وليکاراته". کاراته باز بود و کلياز بچهها رو محافظت ميکرد .گويا تو اوين به ”وليظريف" معروف بود. سرباز بود وليفراری. چهرش تکيده شده بود و اون شور جونيش رو هم ازدست داده بود. يادش گراميباد.
حميد رواما تو سال ۶۳ تو دم چراغ برق طرفهای توپخونه ديدمش. من اونجا کار ميکردم. تا منو ديد سريع ازم دور شد. داد زدم: "حميد خوبي؟" نگاهيبه پشت سرش کرد منو ديد اما سريع غيبش زد. شريکم عباس گفت اين کيبود؟ چرا تحويلت نگرفت؟." با صدای سوزناکی گفتم: " باباش رو در آوردند. بيچاره حق داره پشت سرش رو هم نگاه نکنه. با ما تو اوين بود." عباس غصه ش گرفت، گفت: : بريم خونه، اونروز حال کار کردن ندارم." ياد پسر داييش افتاد. اعدامش کرده بودند. من فقط شنيدم گفت: "مادر....... ها."
Ali Darvazehghari, December 2009 (alidarvazehghari@yahoo.com)
1) به دليل حفظ مسائل شخصيو امنيتی اکثر اسامی بچههای اطاق مستعاراست به جز حميد ياوري،احمد عليجعفرزاده، اسماعيل جمشيدی ، سپيد دانه ، مهشيد رزاقی ، قاسم ابيانه ، جمال کرده و ايرج مصداقی ،،،،
2) تمامی خاطره در يک روز اتفاق نيفتاده بود اما به خاطر اين نوشتار در يک روز نوشته شد.
3) اين بيان يک واقعيت است نه يک خاطره ی دور از ذهن. آنچه که اينجا ذکر شده اتفاقاتی است که بنا به ذهن من و کمک آنها که زنده اند در بازيابيتاريخ انسانهای عدالت خواهيست که خيليهاشان اکنون در ميان ما نيستند. يادشان گراميباد.
10 دی 1388 19:59
|