Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

پاسخ به نظرات آقای گنجی



چندی پیش مقاله ای در مورد زبان فارسی نوشتم که روزنامه های کیهان لندن و نیمروز نخواستند و یا نتوانستند آن را منتشر کنند. امروز همان نکات انتقادی را می توان در نوشته آقای گنجی دوباره ملاحظه نمود.
آقای گنجی موضوع "برساختن دمکراسی" را بمیان میکشد و اشاره دارد که : " اگر جنبشی در ایران وجود دارد، رهبر و رهبری و مدیریت آن در درون جنبش است وهیچ فرد و یا گروهی نمی تواند از خارج مدعی رهبری آن باشد... چنین امری به طنز شباهت دارد"



آقای گنجی، گرفتاری ما ایرانیان دراین است که نمی توانیم پدیده ها، حرکات و اتفاقات درون جامعه خود را به مفهوم درآوریم. این ضعف اتفاقأ در این سی سال گذشته نیز تشدید شده است. درمیان ایرانیها بعضی ها به فارسی نگاری توجه بیشتری دارند و در این راه گاهی هم منظور را قربانی میکنند؛ مانند کسانی چون آقای آبرامیان. اما بعضی دیگر از جمله اصلاح طلبانی چون شما که خود را نو اندیش هم میشمارند، واژه آفرینی میکنند. لکن هنگامیکه همینان به شرح مسئله ای می نشینند آنوقت در پس این نو اندیشی یک تاریک بینی ترسناکی هویدا می گردد.

من بر سرهمین لفظ نواندیشی، به ویژه نواندیشی دینی شما، کلّی در مغز خودم اشکال تداعی، آسوسیاسیون، دارم. نه بر مبنای نگاه ارسطوئی و نه بنابر نظرات روان شناسانه بلکه برپایه پژوهشهای مغزی روز نواندیشی دینی شما، مانند "مربع گرد"، در فهم من نمی گنجد. بعلاوه نواندیشی شما و "طرح نو در اندختن" حافظ که از بادهء می صادر می گردد دوتاست. اوّلی سر در آب حیات(خرد) دارد و دومی متصل به بند ناف افکار ارتجاعی است.

آقای گنجی، شما اسم وقایع اخیر ایران را هرچه می خواهید بگذارید؛ جنبش، خیزش، شورش .....، ولی آنچه دنیا در خیابانهای ایران دید (آن را خواند) جمعیت عظیمی بود که به خیابانها آمد تا معترض به وضعیت مملکت خود باشد. مردمی که به روش انتخابات اعتراض داشتند. چنین جریانی را جنبش اعتراضی گویند. جنبش اعتراضی ولی رهبر و رهبری لازم ندارد و مدیریت نمی خواهد. بلکه جنبش اعتراضی یک سیستم است. سیستم خودساز، سیستمی چون موجود زنده می باشد. چندی پیش کسی در جائی بسیار خرسند و مغرور نوشته بود : " بالاخره مردم حرکتی را بوجود آوردند که دیگر رهبر لازم ندارد". این برداشت برداشتی بسیار ابلهانه است. زیرا نه حق معنی حرکت و نه حق معنی رهبر را ادا میکند. آخر اگرجنبشهای اجتماعی بخواهند به یک حرکت تبدیل بشوند(یعنی قوه محرکه داشته باشند) آنوقت به رهبری نیاز دارند. امروز ولی باید از رهبری فردی پرهیز کرد. زیرا صدمه ای که این رهبران به جامعه ایران زده اند دیگر از خاطره جمعی ایرانیان نمی تواند زدوده شود. لذا ملت ایران نه به رهبری فردی بلکه به رهبری فکری نیاز دارد. کجا این فکر متبلور شود و در چه موقعی بکار افتد هیچگاه مورد پرسش قرار نمی گیرد. ازاین رو به راستی سخنان شما در باره جنبش و رهبری و مدیریت حتی به طنزهم نمی تواند در آید. چون مصداقی ندارد.

سالها جستم ندیدم زو نشان جز که طنز و تسخر این سرخوشان(مولوی)

آقای گنجی، بسته بندی شما در مورد معرفت آدمی به ویژه به معرفت نظری و عملی بسیار ابتدائی و بی مایه است.

هیزنبرگ میگوید : "طبیعت همیشه خودش را آنطور که از او پرسیده شود می نمایاند". به این دلیل اگر قرار باشد راجع به معاریف انسان صحبت کنیم، شرط این است که بگوئیم با چه روشی می خواهیم به این میدان قدم بگذاریم. تقسیم بندی علم برحسب اینکه روش تحلیلی، هرمنویتیک و یا روش امروزی "اینتگراتیو" را بکار ببریم متفاوت است.

آقای گنجی، شما با واژه " برساختن" به تمیز معرفت نظری از معرفت عملی برخاسته اید و می نویسید : " آدمیان برای زندگی جمعی خود نظریه هائی را برساخته اند. این برساخته ها متمایز از برساخته های نوع اوّل(معرفت نظری) است" و در چند صفحه از نوشته های خود مثالهائی چون پول، مالکیت، ریاست، رهبری و دمکراسی را بعنوان بر ساخته های انسان آورده اید و آنها را نتیجه یک "قرارداد" میدانید.

صرفنظر از اینکه امروز خود "معرفت" نیز زیر علامت سئوال رفته است. توجه به "قراردادها" معرّف کهنه نگری ها و دید اونتولوژیک شما در مورد مسئله اجتماع و متضاد با نواندیشی ادعائی خودتان است. نخست اینکه شرط عقد هر قراردادی وجود جامعه ای منظم است. اینکه جامعه و نظم آن چگونه می تواند بوجود آید پرسش فلسفی و پراهمیت است. زیرا برحسب پاسخی که بآن داده شود جهت گیریهای مختلفی در زندگی صورت میگیرد. اما شما خیلی ساده از کنار این مطلب می گذرید. چون بدان آگاهی ندارید. در غرب این پاسخ به سه گونه بیان شده است که شما با نامهائی که آورده اید خود را در جرگه کمونیتاریستها Communotarism قرار داده اید.

پایه گذاران این مکتب عبارتند از : Amitai Etyioni, Michal Dandel, Charles Taylor. اینان معتقدند که جامعه اولیه جماعتی بهشتی بوده و نظم آن در لوای سیستم اخلاقی ای متعالی شکل گرفته است. اما این جامعه در اثر ظهور فردیت و حقوق روز افزونش به تباهی کشیده شده و سیستم اخلاقیش که در عین حال حافظ وحدت جامعه نیز بوده به انحطاط گرائیده است. لذا باید برای نجات جامعه همان سیستم اخلاقی را دوباره احیا کرد.

کمونیتاریستها براین باورند که بازگشت به جامعه بهشتی نخستین (لابد صدر اسلام) تنها با احیای سیستم اخلاقی از دست رفته گذشته (نظرات میرحسین موسوی) ممکن میشود. چنین برداشتی نقطه نظر آیت الله خمینی و اصلاح طلبان نیز هست. لذا اگر فهم شما بتواند میان نو و کهنه تفاوت بگذارد آنوقت این نه نواندیشی بلکه کهنه اندیشی است. قاعدتأ شما می بایستی وقتی موضوع "قراردادها" و "اعتبارها" را (که بیان دیگری از ارزشها و سنتهاست) مطرح میکردید از کسانی چون هابرماس و کتابش "واقعیت و اعتبار" "Faktizität und Geltung" یاد مینمودید نه اینکه نام وی را همراه با کمونیتاریستها در امر سکولاریسم، آنهم بدون نتیجه گیری، می آوردید که تنها جنبه خود نمائی دارد. دید هابرماس در مورد دین با دید مثلأ چارلز تایلور فرق اساسی دارد. تازه جدائی دین از حکومت در لفظ حاکمیت لائیک آورده میشود که خیلی جلوتر از لفظ جامعه سکولار در غرب بکار برده شده است. در ایران اتفاقأ این رضاشاه فقید است که هم به امر سکولاریتی و هم به مسئله لائیسته توجه نمود و به عمومی ساختن آنها همت گماشت.

اگر کسی بی توجه به مسئله مقصود porpose و بی توجه به وجود یک جامعه منظم به امر "قراردادها" به پردازد و آن را مولّد و معیار "به اصطلاح" معرفت عملی کند آنوقت می خواهد جامعه انسانی را به جامعه امتی تبدیل کند. دکارت هم می خواست دنیا را مکانیکی کند، خرد جهانی را برباید و منکر تطور و ترقی و توسعه گردد.

درست است که جامعه بدست انسان شکل گرفته و توسعه یافته است. اما این شکل و توسعه برخلاف نظر آقای گنجی جدا از آنچه در طبیعت وجود دارد نیست. کسی که میخواهد این دو دنیا را از هم فرق بگذارد توانائی تفکر عام را (آبستره) ندارد و در او استعداد کلاسه کردن امور رشد نکرده است. دردی که ما همه ایرانیان بدان گرفتاریم. این آقایانی که پوپر را سرمشق کارخودشان میدانند و در نوشته هایشان او را چون پیغمبر می ستایند و برای بزرگ داشتش در ایران تعزیه خوانی میکنند و میدانند که کتاب او " جامعه باز و دشمنانش" بیش از هر کتاب دیگری در ایران بفروش رفته است، عاجز از درک دنیای سه بنی وی هستند. وگرنه چنین رجز خوانی در باره تفاوت میان این دو دنیا نمی کردند. اسلام گرایان با این رجز خوانی آشنائی تاریخی دارند. زیرا آن را در مورد کسانی چون ابن سینا، مولوی و ملاصدرا و .... زیر عنوان "دانشمندان اسلامی" بکار برده اند باوجودی که این ستارگان تاریخ ایران وحی الهی و امر پیامبری را رد کرده اند.

لفظ "برساختن" اگر به معنی اختراع باشد در علم، چه نظری و چه عملی کاربردی ندارد. لذا بنابر نظر ویتگن اشتین هرزه و بیهوده است. زیرا انسان نه اختراع بلکه کشف میکند، بازیابی می نماید، حقایق عالم را لباس واقع می پوشاند. افق ممکنها را توسعه میدهد. مسئله همسری در میان حیوانات هم هست. در طبیعت ما با حیوانات چند زنه، تک زنه و یا حتی هم جنس باز هم روبرو می شویم. پول در سطح عام یک رسانه است؛ رسانه قدرت. وقتی آهن ربا براده آهن را بخود میکشد ولی خاک ارّه را نمی تواند بجنباند، این یعنی اسکناس وی همه جا اعتبار ندارد.

کلمه "قرارداد" به معنی اتصال حقیقتی سمانتیکی است ولی ما آن را از طبیعت قرض کرده ایم. دنیا دنیای اشیاء نیست دنیا دنیای واقعیات است. همه چیز در رابطه با چیزهای دیگر قرار گرفته است و در این رابطه نیز خود را متظاهر میسازد. طبیعت با فراگرد تطور، اولوسیون، تکامل و گسترش می یابد و با آن نیز روابط تغییر پیدا می کند. در اجتماع هم همینطور است. همه چیز در حال تغییر است. لذا انسان مجبور است در این رابطه ها نیز تجدید نظر کند. نگاه کنیم، رابطه میان سیاست و حقوق مردم، بوسیله قانون اساسی منظم میشود. لذا اگر حقوق مردم بنابر شرایط روزگار دگرگون شد، (وضع امروز با روزگار صدر اسلام یکی نیست که بتوان گفت زن عقلش نصف عقل مرد است) و سیاست دیگر برازنده و پاسخگوی دشواریهای اجتماع نبود، آنچه در ایران با آن روبرو هستیم، تنها چاره این درد تغییر قانون اساسی کشور است.

آقای گنجی مردم قبل از آمدن آیت الله خمینی سرزمینی را به نام ایران داشتند. در برابر آخوند ها هم صاحب کتابی دینی بودند. آخوندها آمدند سرزمین ما را گرفتند و در عوض بما کتاب دادند. امروز ولی بعد از سی سال ما نه سرزمین داریم و نه کتابی. (اقتباس از گفته یکی از پیامبران قوم سولو). ملاحظه میفرمائید که رابطه میان سیاست و حقوق مردم در ایران سخت بهم خورده است و قانون اساسی موجود دیگر قابل ترمیم نیست که همین سبزپوشان دنباله رو موسوی سنگ آن را به سینه می زنند. لذا این نه طرح نو اندیشی حافظ گونه بلکه ارتجاعیت بیمارگونه است. استدلال من در باره تغییر قانون اساسی با نقدی که شما از قول آیت الله خمینی می آورید و نقطه نظر شما هم هست، فرقی اساسی دارد. ایشان و سرکار هنوز که هنوز است بعد از گذشت سه دهه به عمق مطالبی که میگوئید واقف نیستید. اگر سخن خمینی در بهشت زهرا و نظر شما در همین مورد درست باشد آنوقت می توان به این نتیجه رسید که : "اگر پدران ما دیروز دین اسلام را پذیرفتند دلیلی ندارد که امروز ما هم آن را به پذیریم. اگر سیستم اخلاقی آنها دیروز با شریعت دینی مطابقت داشت دلیلی ندارد که امروز مورد قبول ما هم باشد. اگر دیروز پدران ما به زنان اجحاف میکردند، با چه جهت باید ما هم چنین بکنیم.

اما جالب توجه سخنان گنجی در باره دمکراسی است. این شخص اصلأ نمی داند دمکراسی یعنی چه؟ مگر مردم دیوانه هستند که بیآیند رأی بدهند چه کسی رئیس بشود و چه کسی رئیس نشود. این جملاتی را که او در این مورد میآورد از" تالکت پارسنس Talcot Parsons بعاریت گرفته شده آنهم بدون ذکر نام طرف که بی احترامی است. پارسنس وقتی در مورد رسانه قدرت در دمکراسی صحبت می کند بر این باور است که برای آسان شدن کار اداری و جلو گیری از خود رأیی و مطلق العنانی، تعیین نقشهای مهّم اجتماعی - سیاسی و انتصاب افراد برای این مقامها، به روش انتخابات "آزاد و مخفی" ضروری است. اما گنجی خصوصیات " آزاد و مخفی" را از این گفتار حذف نموده است.

آقای گنجی دمکراسی این نیست که شما میگوئید. دمکراسی شیوه اداره صلح آمیز هم نیست؟ دمکراسی از دید معنا یک پارادوکسی است. چه در عین حاکمیت در تضاد با حاکمیت است. از دید علمی دمکراسی یک سیستم است. سیستمی است که از تضاد دولت و اوپوزیسیون جان میگیرد. دمکراسی بدون اوپوزیسیون واقعی، که در ایران آن را حذف کرده اند و شما هم با نوشته های خود مایل به حذف آن هستید ، بی معنی است. دمکراسی شکل ویژه ای از مشارکت است و به دلیل قبول ارزشهائی چون عدالت و حقوق بشر با فلسفه مربوط می باشد و برخلاف نظر شما نرماتیو است؛ یعنی در بطن آن قرار دارد.

بدتر از همه جهت گیری گنجی در مورد پرچم ملی است. حرفهائی که او می زند نامعقول و نشانه ناواردی وی است. او نه تنها معنی کلمه ملی را نمی داند و با مضمون پرچم ملی بیگانه است، اساسأ معنی انتخابات را هم نگرفته است. ایشان شایسته است بما بگویند چرا باید به رأی مردم رو آورد؟ از همه مهمتر در چه موردی باید به این رأی مراجعه و در چه موردی بآن نیازی نیست؟ کجا رأی اکثریت لازم و کجا نیست؟

آقای گنجی خواهش دارم تزویر نکنید و نگوئید ما "هنوز در حال مبارزه ی با رژیم خودکامه ی سلطانی هستیم" . خیر این رژیم نه سلطانی بلکه اسلامی است. پادشاهی ایران هم هیچگاه سلطانی نبوده است. به دلیل همین بیگانگی با تاریخ است که ما شما را در زمره ایرانیان نمی شماریم.

خودی و غیرخودی یکی دیگر از موارد ناتوانی شما در مفهومی کردن مسائل اجتماعی است. غیرخودی به معنی به حاشیه راندن است نه به معنی تعلق نداشتن. شما وقتی دادگاههای ویژه روحانیت را بوجود آوردید بسیاری از روحانیون را به حاشیه راندید. شما وقتی کسانی را به دلخواه مفسد فی الارض نامیدید آنها را به حاشیه پرتاب کردید. در حاشیه بودن یعنی محروم از حقوق اجتماعی شدن.

دیروز جمهوری اسلامی حدود یک ملیون نفر را در جنگ به کشتن و مصدومیت کشید برای اینکه وضع خود را تثبیت کند. دیروز بیش از سیصد هزار نفر را نظام اسلامی ایران به نام انقلاب کشت و ده ها هزار نفر را به زندان انداخت و شکنجه داد. دیروز بیش از چهار میلیون ایرانی را این رژیم از مملکت فراری داد. در آن زمان شما آقای گنجی ولی لب تر نکردید و از "جنایت علیه بشریت " سخن نگفتید. امروز ولی وقتی دوستان اصلاح طلبتان را، درست یا نادرست، راست و یا دروغ به زندان انداخته اند فریاد وانفسا سرداده اید. این زبان دوشقه چطور در دهان شما می تواند به چرخد؟

جنبش سبز نمای ایران، جنبش بچه های همین رژیم است که اکنون هر فرصتی را که پیدا کنند، برای رهائی خود از شر آن غنیمت می شمارند. اما در این میان جریانهائی هم هستند که میل دارند از این آب گل آلود ماهی بگیرند. شما و امثال شما، که فراوانند، عمله کارگزاران یکی از این جریانها هستند. نسخه این جریان کار ویکتور ترنر Victot Turner است. این جریان میخواهد یا موسوی را بر سرکار نشاند و یا اگر نشد رژیم را به راه بیآورد. برای رسیدن به این منظور سه مرحله را باید پشت سر گذاشت. مرحله نخست نمادین ساختن یک جنبش است که در اینجا پرچم سبز می باشد. مرحله دوّم مرحله رسیدن به یک جامعه بی ساختار است. جامعه بی نام و نشان. جامعه بدون هیچ جهت گیری سیاسی. جامعه ای که کمونیتاس نام دارد، چیزی که شما هم می خواستید در نیویورک به آن برسید. جامعه کمونیتاس با نمادی که دارد میگوید هرکه این نماد را پذیرفته خوب است و آنکه نپذیرفته پلید است. لذا بخاطر همین مرز بندی است که شما به جز پرچم سبز پرچم دیگری را مجاز نمی دانید. خوشبختانه مردم چه در درون و چه در بیرون مرحله دوّم این بازی را بهم زده اند.

امکانات وسیعی که در اختیار شما آقای گنجی گذاشته شده چه مالی و چه رسانه ای اگر در اختیار ما ملیون قرار داشت تا بحال ده ها بار این رژیم را به زیر کشیده بودیم. لذا اگر شخصیتهای بین المللی از جنبش سبز پشتیبانی می کنند مطمئن باشید ما همه میدانیم که توان شما کوچکتر از این کار است. سر نخها را باید در جای دیگری جست.

در پایان، ملت ایران و جوانان مبارزش باید بدانند ملی بودن به معنی آزادی خواهی و تجدد جوئی است. در تجدد ما می توانیم به جامعه مدنی یعنی جامعه فونکسیونال برسیم که در بطن خود نه تنها دمکراسی و عدالت وحقوق بشر را دارد بلکه تطور را موتور دگرگونی و توسعه به حساب میآورد و از فرهنگ ایران و همه اقوامش پاسداری می کند. این است آنچه ترقی خواهی نام دارد. لذا بیآموزیم که ملی گرائی به معنی مترقی بودن است. در برابر ما ولی شما ارتجاعیون وامانده ایستاده اید. پیام من به دین داران نیز بسیار ساده می باشد. " دین فقط موقعی می تواند زنده بماند که در فضای اجتماعی سکولار با قواعد دمکراتی و پیشرفتهای علمی روز خود را وفق دهد.

اوت 2009 مونیخ : دکتر نصرت واحدی


برگشت

letzte Änderungen: 16.5.2012 3:49