Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

جنایت علیه بشریت



اول:به متن زیر خوب توجه بفرمایید.من در نوشته هایم همواره سعی دارم از پوسته و حواشی گذشته و مغز مطلب را دیده و بیان نمایم. البته برای این کار نیاز به ویژگی هایی هست.مثلا این که نویسنده به دنبال حقیقت باشد.اگر چه می دانیم که حقیقت یک امر نسبی است. یعنی هیچ کس نمی تواند ادعا کند که مثلا حقیقت برای او اشکار است.

برای این که هرکس از ظن خودش حقیقت را اشکار می بیند. اما در عین حال می توان ادعا کرد که در زمینه ی معین و برای افرادی خاص، یک برداشت نسبتا روشن از حق وجود دارد.برای مثال اگر یک پلیس یا بازپرس جنایی بخواهد دلایل یک قتل را روشن کند باید از زوایای گوناگونی ان را ببیند. هیچ تردیدی وجود ندارد که یک جسد روی دست ایشا ن است و معلوم است که کسی او را کشته. ولی درک دلایل واقعی قتل یا انگیزه ی قاتل و حتا فرد قاتل کار اسانی نیست. پیچیدگی های زیادی دارد. ولی در کنار ان عواملی که به ناتوانی فهم ما از درک علل یا دلایل قتل مرجوع است،برخی علل دیگری هست که به درک یا فهم و یا شواهد مربوط نمی شود.برای مثال ادم باید بی طرف باشد یا گرفتار ترس و طمع و جانبداری خاصی نباشد و چیز هایی از این دست.اگر هرکدام از این علل در فرایند کشف حقیقت دخالت کند و به ناتوانی ما در فهم علل اصلی کمک نماید در ان صورت، کشف واقعیت یا اشکاری حقیقت برای همیشه به یک افسانه بدل خواهد شد. اگر من گاهی در نوشته ها از مقوله ای به نام افسانه ی حقیقت یا اسطوره ی حقیقت نام می برم، دقیقا به این امر توجه دارم.تلاش من این است که با اگاهی از ناتوانی یا ضعف در مرحله ی درک درست از یک واقعیت، اما در مرحله ی اول که به خودم مربوط می شود،به گونه ای عمل کنم که ان ناتوانی را دامن نزنم. یعنی حد اقل سعی نکنم با جانبداری غیر منطقی یا ترس و طمع و یا عوامل دیگری که از افات یک شناخت درست از مسئله ای است،از اشکارگی ان حق نسبی جلوگیری نمایم.

دوم:اگر از هر انسان نرمال یا کسی که تا حدودی با علم سیاست اشنا است و تا حدودی به عرفیات اهمیت می دهد و مثلا ادمی اخلاقی است، پرسیده شود که ایا قدرت منشائ حق است،پاسخ او منفی خواهد بود.اجازه دهید تا مقدمه ی دوم را شفاف تر بیان کنم. همان گونه که در مقدمه ی اول بیان شد،حق یک امر نسبی و در عین حال یک مشترک لفظی هم هست. در هر زمینه که وارد شویم یک برداشت نسبی از واقعیتی داریم که نام ان را حق می گذاریم. در حقوق یک معنا می دهد در فلسفه معنای دیگر و در علوم طبیعی نیز معنای خاص خودش را دارد. حال فرض کنید در حوزه ی حقوق یا علوم انسانی حرف می زنیم.در این حوزه یک سری اصول نظری یا اصولی که انسان ها وضع کرده و به مرور بر روی ان توافق کرده اند و گفته اند که این ها حق است ،وجود دارد. برای مثال گفته اند که ادامه ی حیات،حق هر کسی است. توسط هر فرد یا در هر فلسفه یا مکتب و مرام این حق حیات به نوعی تعریف و توجیه شده است.برخی گفته اند که این حق را خدا به ادم ها داه و به همین دلیل هیچ کس نمی تواند او را از دیگری سلب کند. در این جا "نمی تواند" به مفهوم عقلانی و حقوقی ان است و نه امکان عملی اش. چون در عمل ملیون ها انسان توسط ملیون ها انسان دیگر کشته شده اند. پس توانسته اند این کار را انجام بدهند. ولی عقلانیت بشری و مبانی حقوقی ای که انسان ها بر روی ان توافق کرده اند،چنین کاری را منع و بلکه تقبیح می کند.

پرسش اصولی من این است که ایا قدرت می تواند چنین حقوقی را سلب کند؟ ایا اگر فرد یا گروه یا حزب و جناح و بلکه ملتی از قدرتی برخوردار شد، این حق را دارد که به دلیل توانایی،چنین حقوقی را ندیده بگیرد و بلکه برای سلب چنین حقوقی قانون و برنامه ارایه بدهد؟فرض را بر این قرار بدهید که اکثریت یک ملت به دلیل عقاید یا منافع مشترک با هم توافق کردند که قدرتی را شکل بدهند و نام ان را حکومت بگذارند. حتا این قدرت یا حکومت به صورت دوره ای و دموکراتیک در بین این اکثریت دست به دست شد. ایا این حکومت دموکراتیک می تواند قوانینی وضع کند یا روشی را دنبال نماید که از طریق ان سلب حقوقی مثل حق حیات یا حق ازادی یا حق کار و یا حق مشارکت در سرنوشت،انکار یا محدود یا نفی شود؟ می دانید که هر کدام از کلمات مورد استفاده در متن، معنای خاص خودش را دارد. نفی،نهی،انکار و سلب ،به یک مفهوم نیست. بشر برای بیان واقعیات یا انگیزه و اراده، این کلمات را وضع می کند و بعد خودش را زندانی ان ها می کند یا می بیند. خوب این همان مفهومی است که از ان به احاطه ی انسان توسط زبان از ان یاد می کنند.

ایا عدد یا اکثریت و اقلیت این حق را دارند که اگر قدرت را به هر دلیل و تحت هرشرایط اعم از دموکراتیک یا غیر دموکراتیک در دست گرفتند ،قوانینی را وضع کنند یا روشی را دنبال نمایند که نتیجه ی نظری و عملی اش این باشد که نوعی سلب حق از ان مستفاد شود؟تمام عقلا و خردمندان و ادم ها ی نرمال پاسخ خواهند داد که برخی حقوق به عنوان اصول موضوعه یا اصل الاصول هستند و اگر همه ی مردم دنیا با هم جمع شوندو حتا یک مخالف نیز نداشته باشند،نخواهند توانست ان اصول را درعمل یا در مرحله ی قانون و تئوری سلب یا نهی یا نفی و انکار کنند.اگر کسی بپرسد که دلیل این ناتوانی منطقی یا عملی چیست؟ پاسخ این است که با تناقض رو برو می شوند. اگر عملا بخواهند چنین کار ی انجام بدهند در ان صورت به انارشی و هرج و مرج کشانده می شوند. چون قانون هرکس هرکسی بر جامعه حاکم خواهد شد. اگر در نظرورزی و یا قانون گذاری مرتکب این کار شوند،در ان صورت چنین حقی را برای خود قائل شده اند که تیشه به ریشه ی خود بزنند. چون قانون ادامه ی حیات یا قوانین دیگر را منطقا توسط خود نفی کرده اند.

این است که به هر حال ،بشر بنا به مصلحت و منفعت یا هر دلیل دیگر،برخی اصول را به عنوان اصول موضوعه می پذیرد و بعد تلاش می کند برای تئوریزه کردن ان اصول،مکاتبی را وضع کند یا ان اصول را تقدس ببخشد.حال اگر از هرکس پرسیده شود که ایا توانایی یا قدرت یا زور این توجیه عقلانی را دارد که حقوق اساسی مثل حق حیات یا حق زندگی شرافتمندانه یا حق ازادی را عملا یا نظرا نفی یا سلب کند ،حتما به شما پاسخ خواهد داد:هرگز! برای این که توانایی یا قدرت یا زور، به خودی خود فاقد مشروعیت برای نفی حقوق موضوعه یا حقوق اساسی است. حقوق اساسی از جمله حق حیات بر گرفته از عقلانیت بشری یا برداشت عمومی و یا عقلانیت جمعی است. نه این که سلب شدنی نباشد. یا نه این که قابل انکار نباشد.چون همان گونه که اشاره کردم، ملیون ها انسان توسط ملیون ها نسان دیگر کشته شده و می شوند و این یعنی سلب حق حیات. پس در عمل شدنی است.در روش و قانون بسیاری از قدرت ها نیز این گونه حقوق، به راحتی نفی شده و می شود. پس سلب یا نفی ان ها مثل قانون ریاضی نیست که منطقا امکان نقض ان ها نباشد.ولی اهمیت موضوع در این است که وجدان اگاه بشری یا عقلانیت بشری یا توافق تاریخمند و جمعی بشری این گونه سلب و نفی ها را نمی پذیرد و محکوم می کند.نه تنها سلب و انکار مفهومی و کلی را محکوم می کند،بلکه به لحاظ مصداقی نیز چنین امری را جایز نمی داند.برای سلب یا انکار حق یک فرد برای خودش بهانه ای ولو به ظاهر قانونی یا عقلانی می تراشد. نه این که بدون هیچ توجیه عقلانی یا قانونی دست به سلب حق بزند. سلب حق از قانون زور و جنگل بر می خیزد و بس.

سوم:اگر پذیرفته باشیم که اگر چه حق یک امر نسبی است و اگر پذیرفته باشیم در حوزه ی حقوق انسانی و اجتماعی برخی حقوق سلب شدنی و انکار شدنی نیست و سالب و منکر ،از دیدگاه بشری و خردمندانه محکوم است و اگر پذیرفته باشیم که هیچ نوع قدرت یا زور یا نیرو و یا حکومتی ،تحت هیچ شرایطی و با هیچ نوع دلیل و بهانه ای ،منطقا و قانونا حق وضع قوانین یا در پیش گرفتن روشی که عملا سلب کننده ی حقوق اساسی دیگران ولو یک نفر باشد ،را ندارد ان گاه بک پرسش اساسی سر بر می اورد. ان پرسش منطقی و تاریخی این است که چگونه است که برخی حکومت ها به اعتبار زور یا قدرت یا توانمندی خود، دست به تجاوز علیه دیگران زده یا حقوق اساسی از جمله حق حیات را سلب و نفی کرده و یا دست به شکنجه می زنند و حتا به شهروندان تجاوز جنسی می کنند؟ممکن است پاسخ شما به من این باشد که طرح چنین پرسشی و پاسخ به ان که نیازمند به این همه مقدمه چینی و صغرا کبرا اوردن ندارد. خوب معلوم است،حکومت های متکی به زور ،هر کاری از دستشان بر اید انجام می دهند. چون زور غیر از توانایی یا قدرت است.

من اما چنین نمی اندیشم. یا تا این اندازه مسئله را ساده نمی بینم. ساده سازی مسائل، افتی است برای این که دنبال راه حل های اصولی نرویم.پاسخ من این است که باید به دنبال ریشه ها بود. باید از خود پرسید که چگونه می شود یک مرجع دینی که در مرام خود مایه های زیادی از عرفانی گری را هم دارد و حتا از خوردن یک دانه ی گندم که به شبهه ناک بودن ان اگاه است، پرهیز می نماید، در یک حکم و فقط یک حکم ،دستور معدوم سازی چند هزار انسان را صادر می کند؟ همان کاری که ایه اله العظمی امام خمینی در تابستان سال 1367 انجام داد. یا فردی که خودش پیش تر زندانی بوده و از شکنجه دادن دیگران متنفر است اما پس از مدتی به شکنجه گری نمونه یا قهار تبدیل شده و از کشته شدن یا مردن انسان ها نه تنها واهمه ندارد، بلکه با شکنجه دادن و کشتن ان ها احساس خوشی به او دست می دهد. شبیه کاری که لاجوردی می کرد. همین لاجوردی در همان حال که از اعدام یک زندانی استقبال می کرد ،در همان حال تلاش می کرد مشکل یک زندانبان فقیر را حل کرده یا با زیر دست خود در یک جا غذا بخورد تا او گمان نکند که رییسش بر او بر تری دارد.بار ها و بار ها از زندانبانان قدیمی زندان اوین شنیده ایم که لاجوردی ادم ساده زیستی بود و با زیردستان خود به گونه ای رفتار می کرد که مبادا احساس کوچک بودن به ان ها دست بدهد. اما همین فرد ان گاه که می خواست، از یک زندانی اعتراف بگیرد، انگار از انسانیت خالی شده و به یک انسان نما تبدیل شده است. چرا؟ عامل این تغییر هویت و این تناقض اشکار چیست؟

در خبر ها به کرات شنیده ایم که دختر های باکره را پیش از اعدام به عقد بازجو ها در می اوردند تا به ان ها تجاوز کنند.بازجویی که شاید در مقابل یک نامحرم چشم خود را می بست تا مثلا به گناه نیفتد اما با ولع خاص و با وجدانی راحت و شاید با نوعی احساس رضایت معنوی به یک اسیر تجاوز می کرد.ایا فقط به این دلیل که زور داشت یا حاکم بود ،دست به چنین کاری می زد؟ ایا این قدرت بود که برای حفظ خودش چنین جوازی را صادر می کرد؟درست است که زور قانون خودش را دارد و به خودی خود هیچ قانونی را به رسمیت نمی شناسد اما هر توانایی یا حکومت و قدرتی از مقوله ی زور نیست.بازجو ها زور این را داشتند که خیلی کار های دیگری را نیز انجام بدهند اما می دانیم که چنین نکردند.پس این زور تنها نیست که سلب حقوق و تجاوز به دیگری راموجب شده است.

در خبر های اخیر نیز به کرات شنیدیم که ادم هایی را کشتند،به کسانی تجاوز کردند و گروهی را نیز شکنجه و زندانی کردند.ایا به راستی عامل اصلی این جنایات چه بوده است؟

چهارم:در مقدمه ی دوم گفته شد که اگر همه ی مردم دنیا جمع شوند و قانونی را وضع کنند که اصول موضوعه ی حقوق ،مثل حق حیات و حق ازادی و حق کار و حق مالکیت انسان برخود یا دارایی خود را نفی کند،این قانون نه معتبر است و نه عملی. حال این مورد را در نظر بگیرید که همه ی ادم ها یا همه ی حکومت ها یا یک حکومت بخواهد از راه زور به یک نفر تجاوز کند.حکومتی از قدرت یا زور یا توانایی خود استفاده یا سو استفاده کرده و به یک دختر یا یک پسر تجاوز نماید یا ادمی را شکنجه کند و یا او را بکشد یا ازادی او را سلب نماید.ایا این اقدام حکومت به هر دلیل که صورت گرفته باشد ،جنایت علیه بشریت به حساب می اید یا نه؟به نظر من اری. برای این که اگر حکومتی با استفاده از قوه ی قهریه به کسی تجاوز کرد یا فردی را شکنجه و اعدام کرد،به ابن دلیل که حقوق اساسی بشری را ندیده گرفته و امکان سو استفاده از قدرت را فراهم کرده،عملا علیه بشریت جنایت کرده است. توجه داشته باشید که در این جا سخن از امور جنایی نیست.چه تفاوتی دارد که یک نفر مورد تجاوز قرار بگیرد یا یک نفر شکنجه و اعدام شود یا هزاران تن به این سرنوشت دچار شوند. اگر حکومتی اگاهانه دست به این گونه تجاوزات زد، حتما علیه بشریت جنایت ورزیده است.البته فراموش نکنید که حکومت ها هیچ گاه رد پایی در محل جنایت و تجاوز از خود باقی نمی گذارند. بسیار خنده دار و در عین حال دردناک است که حکومت گران جمهوری اسلامی از کروبی می خواهند که دلایل خود در مورد تجاوز و شکنجه را ارایه دهد.این یک توهین اشکار به شعور بشریت و بلکه جنایتی بزرگتر از جنایت و تجاوز اولی است. برای این که از او می خواهند تا قربانی تجاوز را یک بار دیگر به قربان گاه ببرد.پس از دیدگاه حقوقی و عقلانی تجاوز،شکنجه،اعدام و سلب حقوق اساسی یک فرد حتا،جنایت علیه بشریت است تا چه رسد به این که حکومتی مثل جمهوری اسلامی در 30 سال گذشته هزاران شهروند را به این روزگار سیاه کشانده است.

پنجم:جمهوری اسلامی تحت نام تعزیر و از 30 سال گذشته هزاران انسان بیگناه را شکنجه کرده است. به گفته ی شخص منتظری به عنوان قایم مقام رهبری دست به نسل کشی زده و هزاران مجاهد و چپی را به جرم عقیده و به منظور پاک کردن زمین از وجود ان ها اعدام دسته جمعی کرده و در گور های دسته جمعی خاک کرده است و به دختران و پسران زیادی در زندان ها تجاوز کرده است. بدون تردید این ها از مصادیق جنایت علیه بشریت است.اما نکته ی مهمی که در مقدمه ی چهارم مطرح شد را اینک بیان خواهم کرد. در واقع پاسخ ان پرسش اصولی را در این جا بیان می کنم.ولی اینک صورت پرسش را واضح تر بیان خواهم کرد:چه چپز موجب این شد که شکنجه،تجاوز و اعدام که از مصادیق روشن سلب و بلکه تجاوز به حقوق انسانی است و از مصادیق اشکار جنایت علیه بشریت به حساب می اید، از سوی حکومتی اعمال شد که رهبران ان از مراجع دینی و کارگزاران ان از ادم های متدین بودند؟ایا این کدام عامل توجیه کننده بود که از حکومتی که قرار بود بهشت را بر زمین بنا کند و الگویی باشد برای بشریت تا از ان درس اموخته و به سمت معنویت و اخلاق بیاید اما اینک از ان حکومتی ساخته که با بدترین حکومت های تاریخ مثل حکومت استالین یا کره ی شمالی و امثال ان مقایسه می شود و برای مردم ایران جهنمی ساخته که حتا رهبران حکومت نیز فریاد بر اورده و علیه خشونت و تجاوز و اعدام و شکنجه شکوه می کنند؟این کدام نیروی توجیه گر قدرتمندی است که از یک زندانبان یا بازجوی متدین،زاهد و متقی یک جنایتکار متجاوز می سازد؟ ایا فقط قدرت است که از چنین توانایی بر خوردار است؟

به گمان من قدرت غیر پاسخگو در درون خود از چنین قدرت تخریبی برخوردار است. مگر هیتلر و استالین و صدام چنین نکردند؟این قدرت بود که به ان ها چنین امکانی را عطا کرد. قدرت غیر پاسخگو و مطلقه و بدون ضابطه. اما ان نیرویی که از انسان های منزه،شکنجه گر ساخت و از ادم های معتقد،جانیان متجاوز پرورش داد و یک مرجع دینی را در موضعی قرار داد که حکم اعدام چند هزار نفر را در چند دقیقه امضا کند،نیروی بسیار قدرتمند دیگری بود که قدرت حکومت را در اختیار خود قرار داده بود. ان نیرویی جز ایدولوژی نبود. ایدولوژی مذهبی این قدرت را دارد تا معتقدین را به هر کاری وا بدارد.زیرا ان ها چنین باور کرده اند که عمل ان ها در جهت رضایت خدا و عمل مخالفین حکومت در جهت رضایت شیطان است.ان ها بر این باور هستند که نیروی شیطان را باید مورد تجاوز و شکنجه قرار داد و می توان او را مثل سگ کشت.اگر قدرت خدا به خطر بیفتد می شود به دختران تجاوز کرد،جسد ان ها را سوزاند و پس از افشا شدن و برای این که ابروی نظام خدایی از بین نرود باید سناریو سازی کرد و دروغ گفت. چون برای حفظ قدرت خدا بر روی زمین می توان هر کاری

ششم:در این مبارزات اخیر و پس از شعار معروف:استقلال-ازادی-جمهوری ایرانی به جای اسلامی اقای مهندس موسوی بر اشفته شد و اعلام کرد:جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد. اما بار دیگر و در مقابل روزنامه ی اعتماد ملی همان مردم شعار استقلال-ازادی-جمهوری ایرانی را تکرار کردند. برای این که مردم ایران با همه ی وجود دریافته اند تا وقتی حکومت دینی بر قرار باشد هر نوع شکنجه،تجاوز و اعدام توجیه خواهد شد. پس باید دین را از حکومت جدا کرد تا شکنجه با عنوان تعزیر و اعدام با عنوان محاربه و تجاوز با عنوان عملی برای رفتن به بهشت یا بازداشتن فردی از رفتن به بهشت توجیه نشود.

امروز حکومت گران دریافته اند که افشاگری های کروبی همان بلایی را بر سر حکومت خامنه ای اورد که افشاگری منتظری علیه حکومت خمینی اورد. پس به سرعت با هم متحد می شوند تا از افشاگری بیشتر جلوگیری نمایند اما مگر ننگ با رنگ بر طرف خواهد شد؟ مگر خون این انسان های بیگناه را می شود فراموش کرد؟اقای رفسنجانی که خواهان این است که گرو ه ها تحت امر کسی عمل کنند که خود دستور سرکوب را صادر کرد برای این جنایات چه پاسخی دارد. هر گاه این حکومت از ناحیه ی مردم احساس خطر کند،دست به جنایاتی بدتر از این خواهد زد. این را فراموش نکنید.

--------

رنگ سبزِ جنبش متعلق به چه کسانی است؟-بهزاد مهرانی

رنگ سبزِ جنبش متعلق به چه کسانی است؟


رنگ سبز در میان مسلمانان از قداستی خاص برخوردار است. سادات و علویان در طول تاریخ دارای نمادها و شعارهایی بوده‌اند که با آن شناخته می‌شدند. رنگ سبز یکی از این نمادها است. در کشور ما نیز سادات (سیدها) از این رنگ بسیار استفاده می‌کنند. آن‌ها بر این باورند که سلاله ایشان به پیامبر اسلام می‌رسد و از این رو برای خود و به تبع آن برای رنگ سبز تقدسی را به رسمیت می‌شناسند. کتاب مقدس مسلمانان - قرآن - رنگ سبز را رنگ لباس بهشتیان می‌داند. (1)، (2)، (3)در کتاب کامل "ابن اثیر" نیز می‌‌خوانیم که "مامون عباسی هنگامی که امام رضا را به ولایت عهدی خود منصوب کرد، بر حضرت لباس سبز پوشانید و دستور داد همه‌ی علویان لباس سبر بپوشند"(4) که این ماجرا در کتاب بحارالانوار نیز نقل شده است؛ "مامون به مردم دستور داد که لباس سبز بپوشند و لباس سیاه را کنار بگذارند".(5) سادات و علویان همچنین دارای "گیسوان بافته" نیز بوده‌اند. سعدی در حکایتی در گلستان به این امر اشاره می‌کند: "شیادی گیسوان بافت. یعنی علوی ست و با قافله‌ی مجاز به شهر درآمد...".(6)

آیا رنگ سبز جنبش، نشانی مذهبی است؟

چنان‌چه گفته شد رنگ سبز در میان سادات احترام و اعتباری خاص دارد. جدایی از سیدها، مردمی نیز که به این گروه تعلق ندارند در کشور ما از این رنگ به عنوان علامتی مذهبی استفاده می‌کنند. اگر سری به بیمارستان‌های کشور و به بخش‌های بیماری‌های صعب‌العلاج بزنیم خواهیم دید بیمارانی که امید چندانی به بهبود سلامتی‌شان نیست، از این رنگ به عنوان گونه‌ای نذر و توسل جهت بهبودی معجزه‌آسای‌شان استفاده می‌کنند.تا پیش از جنبش سبزِ پس از 22 خرداد 1388 این رنگ همان بار مذهبی و معنوی را در میان معتقدین بر دوش می‌کشید. آقای موسوی یکی از کاندیداهای انتخابات، به دلیل سیادت خود رنگ سبز را رنگ تبلیغاتی خویش برگزید. پس از اعلام نتایج انتخابات، که بسیاری از مردم ایران نتیجه‌ی آن را ملکوک و تقلب‌آمیز می‌دانستند، رنگ سبز به عنوان سمبل و نماد جنبش اعتراضی مردم ایران درآمد و این رنگ از صبغه و معنای مذهبی خود خارج شد. بسیاری از کسانی که علقه‌ها و وابستگی‌های مذهبی ندارند و هم‌چنین کسانی که خواهان عدم مداخله‌ی دین در نهاد دولت هستند نیز از این رنگ به عنوان" نشان" اعتراضات خود استفاده می‌کنند.تغییر یک نماد از معنای ابتداییِ خود امری بدیهی است. این کارکرد در زبان نیز مشهود است. بسیاری از لغات که در گذشته حامل معنایی خاص بوده‌اند با گذشت زمان معنای سابق خود را از دست داده‌اند و یا معنایی جدید نیز به آن افزوده شده است. برای نمونه کلمه‌ی "شوخ" که با رجوع به فرهنگ دهخدا می‌توان معانی مختلف و تغییرات آن در طول قرون را دریافت. این کلمه که در ابتدا به معنای "چرک"(7) بوده است در زمان حال بیش‌تر به معنای شادمان و خوش‌حال به کار می‌رود.رنگ سبزِ جنبش مسالمت‌آمیز و مدنی ملت ایران نمادی است که نشان‌گر هیچ عقیده‌ی دینی و ایدئولوژیک خاص نیست. و فروکاستن آن به یک باور مذهبی، عقیدتی و یا سیاسی دورکردن جنبش از مسیر اصلی خویش است. این جنبشِ فراگیرِ مسالمت‌آمیز، خواهان آزادی، حقوق بشر و جدایی نهاد دین از دولت است و رنگ سبز آن معنایی فرامذهبی- فراایدئولوژیک دارد. این جنبش، خواهان قانونی عادلانه و منطبق بر منشور جهانی حقوق بشر است. و داعیه‌داران این جنبش، خواه آقایان موسوی، کروبی، خاتمی و هاشمی باشند و یا هر شخص و گروه و دسته‌ای دیگر، لازم است این مهم را دریابند که جنبش کنونی، متعلق به مردم ایران است و مردم ایران فارغ از دین و قومیت و زبان و ایدئولوژی، متولیان اصلی این جنبش هستند. مردمی که از سی سال دخالت بی‌حد و حصر دولت دینی - حتا در خصوصی‌ترین امور زندگی‌شان - ناراضی‌اند و راهی به رهایی می‌جویند.

پی‌نوشت

1: و یلبسون ثیابا خضرا من سندس و استبرق / قرآن، سوره‌ی کهف، آیه 31

2: علیهم ثیاب سندس خضر و استبرق / قرآن، سوره‌ی دهر، آیه 21

3: متکئین علی رفرف خضر و عبقری حسان / قرآن، سوره‌ی الرحمن، آیه 76

4: کامل فی التاریخ، ابن اثیر، جلد 4، صفحه 182

5: بحارالانوار، علامه مجلسی، جلد 49، صفحه 132، باب 13

6: گلستان سعدی، باب 1، حکایت 32

7: بدان جامه‌ی شوخ در پیش تخت / بیافتاد و گفت ای شه نیک‌بخت - حکیم ابوالقاسم فردوسی

-حشمت اله طبرزدی




برگشت

letzte Änderungen: 16.5.2012 3:49