Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

ضرورت و چرائی برآمدن امواج رهائی در کشورهای سه قاره و نقش چالشگران ضد نظام جهانی

يونس پارسابناب
آبان ۱۳۹۰ - نوامبر ۲۰۱۱

بعد از پايان دوره "جنگ سرد" شرايط جهانی بويژه مسير حرکت سرمايه ( گلوباليزاسيون) و موقعيت نظام جهانی
سرمايه و به موازات آنها شکلگيری و برآمدن امواج بيداری و رهائی، بويژه در کشورهای پيرامونی دربند دستخوش
تغييرات و تحولاتی شدند . اين تحولات ناشی از سرانجام و سرنوشت چالش های ضد نظام بودند که در سال های بعد از
پايان جنگ جهانی دوم در سطح جهان ايجاد شده، سپس در نيمه دوم دهه ۱۹۷۰ با رسيدن به محدوديت های تاريخی به
– پايان عمر خود رسيده بودند . توضيح اين که، سه چالش بزرگی که مثل "سه ستون مقاومت" در سال های ۱۹۵۵
۱۹۷۵ در مقابل سرمايه (امپرياليسم جهانی تر شده) قد علم کرده بودند، يکی بعد از ديگری با انحطاط، فروپاشی و
تجزيه روبرو شده و به پايان عمر خود رسيدند. در اينجا منظور فقط "اخته شدن" جنبش های عظيم کارگری در اروپای
آتلانتيک، تبديل چين توده ای به يک کشور سرمايه داری و يا فروپاشی و تجزيه اتحاد شوروی نيست، بلکه اشاره به
ريزش و سقوط جنبش های عظيم رهائی بخش "عهد باندونگ" نيز هست که در آن دوره در کشورهای سه قاره، پرچم
گسست و رهائی از زير يوغ نظام جهانی را به اهتزار در آورده بودند.
بعد از افول و بالاخره نابودی اين سه چالش و پايان دوره جنگ سرد با وجود اينکه نظام و اجزاء سه گانه آن ( آمريکا ،
ژاپن و "اتحاديه" اروپ ا ) بع د از بهبودی و تجدي د قوا ، ب ه قصد يورش فراگيری در سراسر جهان دست زدند، ولی
مقاومت ها و مبارزات در جهان بويژه در کشورهای دربند پيرامونی عليه تهاجمات و سياست های هژمونی طلبانه آنها
قطع نگرديد . منتهی تاکنون اين مبارزات و مقاومت ها حتی در سطح کشوری و منطقه ای البته به استثنای بعضی از
کشورهای آمريکای لاتين، در پراکندگی و در موقعيت انشقاق، سکتاريسم، عدم ادغام و چند پارچه گی انديشيده و عمل
میکنند. واقعيت اين است که هيچوقت يک بديل ( آلترناتيو) جدی در مقابل نظام جهانی کنونی ( گلوباليزاسيون نئوليبرال
= گلوباليزاسيون امپرياليستی) بوجود نخواهد آمد مگر تمام جنبش ها و سازمان ها و احزاب ضد نظام دورهم گرد آمده
و طرح و نقشه يک آلترناتيو همگانی جهانی را پی ريزی کنند. مبارزه و جنگ در يک جبهه و يک کشور به تنهائی
مثمرثمر واقع نخواهد بود. حتی اگر در يک کشوری و منطقه ای پيروزی نصيب قربانيان نظام و چالشگران آن گردد،
پيروزی در نهايت آسيب پذير و شکننده است و در پايان با ناکامی روبرو خواهد شد. امروز چالشگران ضد نظام در
کشورهای آمريکای لاتين که به عضويت سازمان " آلبا " در آمده و به مبارزات خود عليه نظام و در جهت گسست از
محور آن، شدت بخشيده اند بخوبی متوجه اين امر شده و يکی بعد از ديگری با عضويت در سازمان شبه قاره ای " آلبا
" تلاش میکنند با همدلی و هم زبانی، خو د را به يک بديل متحد چپ، دست کم در سطح قاره ای، عليه نظام تبديل
سازند.
بدون ترديد اين نوع ادغام ها و همکاريهای نيمه قاره ای بايد دارای يک چشم انداز مشترک اقتصادی باشند ولی ابعاد
سياسی، اجتماعی و فرهنگی متفاوت کشورهای درون اين اتحاديه های ادغام شده نيز بايد مدنظر قرار گيرند. علاوه
براين، بروز و شيوع بحران عميق ساختاری نظام و در نتيجه، بالا گرفتن مقاومت ها و مبارزات مردم به چالشگران
ضد نظام فرصت ديگری میدهد که با استفاده از آن به آهنگ رشد ادغام ها و همکاری ها شدت بخشند. فوروم های
جهانی مثل فوروم اجتماعی جهانی (فوروم جهانی اجتماعی) سازمان هائی نيستند که دارای يک پلاتفرم مشترک سياسی
برای تعبيه و تنظيم استراتژی های مبارزاتی مشخص باشند، ولی در عين حال فوروم هايی نيستند که درهايشان به سوی
هر کسی باز باشد. هر يک از اين فورو م های جهانی و منطق ه ای دارای مرامنام ه ای است که تمام سازمان های
اجتماعی و سياسی که علاقه دارند به آن بپيوندند، بايد مفاد آن را بپذيرند. اين سازمان ها بايد حداقل مخالف نئوليبراليسم
" بازار آزاد " و سياست های منبعث از آن مثل پروسه های خصوصی سازی، کالاسازی و... باشند تا بتوانند به اين
فوروم ها بپيوندند. شرط ضروری ديگر اين است که، سازمان ها بايد هر نوع ميليتاريسم جهانی شدن سرمايه را نيز
محکوم و طرد کنند. به نظر نگارنده مارکسيست های جهان منجمله مارکسيست های ايرانی و ديگر نيروهای برابری
طلب ه ر کجای جها ن که هستند بايد به اين نوع فوروم ها( فوروم جهانی اجتماعی و فوروم جهان سوم و فوروم
اجتماعی آسيا و... ) بپيوندند.
ه ا عضويت دارن د ک ه فاس د و ي ا مور د استفاده ( NGO ) بدون ترديد ، د ر اي ن فورو م ه ا تعداد ی از ان.جی.او
کشورهای امپرياليستی قرار میگيرند، ولی استنباط من از اين سازمان ها چنين است که، اينگونه سازمان ها دارای
پايگاه توده ای نيستند و عموما در حرکت و پيشروی اين فوروم ها نقش مهم و يا قابل توجهی ايفاء نمیکنند. در اين
فوروم ها نيروهای بزرگ را سازمان های نسبت ا تًوده ای مثل اتحاديه های کارگری، سازمان های دهقانی، سازمان های
فمينيستی، جنبش های دانشجوئی، تشکل های محيط زيستی تشکيل میدهند. چالشگران ضد نظام جهانی سرمايه که به
خانواده بزرگ چپ مارکسيستی تعلق دارند باي د توج ه کنن د ک ه امروز انگاشت ه ا و درک های متنوعی در درون
چالشگران ضد نظام در سراسر جهان وجود دارد که ضرورتا مارکسيستی نيستند، اما بطور قابل ملاحظه ای عليه
نابرابری های مزمن، جنگ های ويرانگر و ديگر تلاشهای مشابه از سوی نظام سرمايه داری هستند. بايد توجه کرد که
سرماي ه داری واقعاً موجو د کنونی فقط يک شيو ه توليدی و صورت بندی اقتصادی – اجتماعی در بخشی از جهان
نيست، بلکه يک نظامی در جهان است که متجاوز از يک قرن به يک نظام امپرياليستی شناخته می شود. بر اين اساس
لازم است وجود نظرات و انگاشت های متنوع و متکثری را که بر عليه نظام جهانی به پا خاسته و آن را به هر دليلی
اعم از ملی و ملی گرائی، منطقعه ای و ايستادگی در برابر ستم و تجاوز اقتصادی . . . و غيره به چالش گرفته اند
غنيمت شمرد و با آنها به تعبيه و تنظيم استراتژی های مختلف مبارزاتی همت گمارد.
پيشينه و ضرورت بر آوردن يک جنبش عظيم
ضد نظام در کشورهای جنوب
چرا برآمدن يک جنبش متحد عظي م از سوی مردمان کشورهای جنوب محتمل و ضروری برای ايجا د دگرديسی در
اوضاع فعلی جهان است ؟ برای پاسخ به اين پرسش بگذاريد بعد از اشاره به موضع بخش بزرگی از مارکسيست ها
درباره نظام سرمايه به بررسی پيشينه برآمد جنبش رهائی در جنوب عليه نظام بپردازيم . مارکسيست ها به
انترناسيوناليسم اعتقاد داشته و جهان را به جهان های متفاوت تقسيم نمیکنند. جهان فعلی دارای يک نظام است ولی اين
نظام که جهانی است مطلقا جهانی نابرابر است رشد سرمايه داری از طريق ايجاد نابرابری مزمن بين ملل و در درون
ملل به جهان با اصطلاح مدر ن کنون ی شک ل داد ه است . در جريان پنج قرن گذشته جهان بر اساس نابرابری به
کشورهای مرکز مسلط و کشورهای دربند پيرامونی تقسيم شده است، د ر نتيج ه يک ی ا ز اجزا ء نظا م جهان ی ابعاد
امپرياليستی آن بوده است. امپرياليسم مترادف با پولاريزاسيون مزمن بين ملل است. اين پولاريزاسيون بر پايه منطق
حرکت سرمايه در سطح جهان ( گلوباليزاسيون ) قرار دارد. بنابراين آگاهی و برآمدن امواج رهائی توسط توده های
مردم در کشورهای جنوب که در بخش پيرامونی نظام قرار دارند، يک ضرورت اساسی برای هر تغيير اساسی در
جهان است.
مروریبه بيداری ملل و امواج رهايی از يوغ سرمايه در قرن بيستم بويژه در نيمه دوم آن قرن، نشان میدهد
کهاين ضرورت که امروزه به امری حياتی جلوه گر شده ، در آن دوره نيز حياتی بود، اما به اندازه امروز جلوه گر
نبود. بعد از پايان جنگ جهانی دوم يک رشته جنبش های عظيم رهائيبخش در کشورهای آسيا و آفريقا به وقوع پيوستند
که عمدتا خواهان استقلال و حق تعيين سرنوشت برای ملت های خود بودند . اين مطالبات به عنوان قدم های اوليه، نه
تنها قانونی و صحيح بودند، بلکه کليد رهائی ملت ها نيز در گرو آن بود. اما واقعيت اين بود که نيروهائی که دور اين
مطالبات متحد گشتند ، طبقات مختلفی را نمايندگی میکردند. در کشورهائی مثل چين، ويتنام، کوبا و... رهبری در تحت
هژمونی چپ راديکال قرار داشت. ام ا دّر کشورهائی مثل هندوستا ن در سا ل ۱۹۴۸ و ايران در ۱۹۵۱ ، مصر در
۱۹۵۶ رهبری مبارزات استقلال طلبانه در دست" طبقه متوسط " بود . در کشورهای آفريقا ( غنا ، گينه ، کنگو و... )
رهبری تحت هژمونی نمايندگی نيروهای مختلفی قرار داشت. ولی رهبران اين کشورها عليرغم تفاوت های مهمی که
باهم داشتند به اين امر واقف بودند که به حمايت يکديگر احتياج دارند و بايد يک جبهه مشترک پس از کسب استقلال و
حاکميت ملی بوجود آورند. براساس اين احتياج مشترک در تقابل با نظام جهانی، آنه ا موف ق شدن د که " کنفرانس
باندونگ " را در سال ۱۹۵۵ برگزار کرده و در سال های بعد اين جبهه مشترک را به سوی ايجاد سازمان " کشورهای
غير متعهد " در نيمه اول دهه ۱۹۶۰ سوق دهند.
در يک پرسپکتيو تاريخی، ايجاد و رشد اين جبهه مشترک در مقابل نظام جهانی سرمايه مثمرثمر واقع گشته و نتايج
مثبت و مناسبی را در دهه های ۶۰ و ۷۰ ميلادی ببار آورد. با اين که اين جبهه مشترک به عنوان يک چالش – ستون
مقاومت – به خاطر کمبودها ، نقصان ها و محدوديت های تاريخی خو د نتوانست در مقابل موج تهاجمی مجد د نظام
سرمايه ( اين دفعه تحت ايدئولوژی مسلط و فلاکت بار نئوليبراليسم ) در آغاز دهه ۸۰ تاب بياورد ولی در دهه های
۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ دستاوردهائی کسب نمود که در زير به بعضی از آنها اشاره می شود:
الف – در دهه های ۶۰ و ۷۰ ميلادی که به " عهد باندونگ " و دوره " سازمان کشورهای غير متعهد " معروف
شد، در خيلی از کشورهای متعلق ب ه اين کمپ و جبه ه که دارای دولت های پوپوليستی – ملی گرا بودن د شرايطی
بوجود آمد که در پرتو آن درصد رشد اقتصادی بطور نسبی افزايش يافت. پروسه صنعتی شدن و اجرای سياست های
دخالت گرائی دولتی تحولاتی بزرگ در گستره های اجتماعی بويژه در آموزش و پرورش، بوجود آوردند که فراگير و
چشمگير بود.
ب – در صحنه و ميدان کارزار سياسی، وجود اين جبهه مشترک مردمان و دولتمردان اين کشورها را قادر ساخت
که مافوق و فراسوی انديشه های اولتراناسيوناليستی – پانيستی و تفکرات دينی و مذهبی عمل کنند. اتحاد، همدلی و هم
زبانی بين اعضای اين جبهه مشترک براساس موضع مخالفت شان با پديده امپرياليسم بود. اين امر مهم سياسی نشان
میده د ک ه چگون ه در آن دور ه افرادی مثل جمال عبدل ناصر و احمد سوکارن و ( که هر دو از رهبران کشورهای
مسلمان نشين بودند ) با افرادی مثل جواهر لعل نهرو از هندوستان ، قوام نکرومه از غنا و يا تيتو از يوگسلاوی ( که
دولتمردان متعلق به کشورهای غير مسلمان بودند ) اتحاد ، همدلی، و هم زبانی ايجاد کنند و نتوانند اين همکاری و
همراهی را با محمد رضا شاه پهلوی و يا ايوب خان از پاکستان که هر دو نيز از دولتمردان کشورهای عمدتا مسلمان
نشين بودند بوجود بياورند!. به عبارت ديگر معياری که در اين اتحادها و همدلی ها مطرح بود نه دين و مذهب و نه
زبان و مليت بلکه موضع رهبران آن کشورها در مقابل نظام جهانی سرمايه ( امپرياليسم ) بود. بر اين اساس بشريت در
" عهد باندونگ " شاهد اتحاد ملل در بند پيرامونی از کامبوج و سريلانکا در آسيا گرفته تا تانزانيا، مصر، غنا و گينه
در آفريقا گرديد که در تاريخ مبارزه برای رهائی از يوغ نظام حاکم بسی موثر و بی نظير بود.
ج – آنچه که در اين بررسی شايان توجه است اين است که رهبران جنبش های رهائيبخش ملی در آسيا و آفريقا در
عهد باندونگ اتحاد و همکاری خود را محدود به کشورهای درون اين جبهه مشترک نکرده و از موقعيت، قدرقدرتی و
همکاری چالشگران ديگر ضد نظام ( شوروی و جنبش های کارگری اروپای غربی ) نيز نهايت بهره و حمايت را
کسب کردند. در دوره عهد باندونگ کشورهای در بند پيرامونی با اتخاذ کمک های مالی، سياسی و بويژه نظامی از
طرف شوروی موفق گشتند از تهاجم کشورهای امپرياليستی تا اندازه ای در امان باشند. با حضور شوروی به عنوان
يک ابرقدرت نظامی در سطح جهانی، برای راس نظام ( آمريکا ) مقدور و ميسر نبود که همانند گانگستر در روز
روشن به هر کشوری در جهان حمله کرده و آن را بمباران کند، عملی که آمريکا از بعد از فروپاشی و تجزيه شوروی
تاکنون هر وقت خواسته انجام داده است.
بعد از نزديک به بيست سال رهبران کشورهای متعلق به باندونگ و غير متعهد ها يکی بعد از ديگری پايگاههای
اجتماعی خود را بنا به عللی که شرح داده خواهد شد از دست دادند. بی اعتباری روزافزون اين رهبران باعث شد که
در اين کشوره ا يک خلاء وسي ع سياسی بوجو د آيد. همبستگی ها و همدلی هائی که کنفرانس باندونگ و کنفرانس
کشورهای غير متعهد بوجود آورده بود بجای آنکه به همبستگی های سه قاره و عمومی ملت های دربند پيرامونی در
جنوب پيش روند و تکامل يابند با ريزش و سقوط روبرو شده و جای خود را به همبستگی های کاذب تباری – اتنيکی (
خاک پرستی ، الحاق جوئی ، جدائی طلبی پان ايستی و شووينيستی ) و يا به شبه همدلی های امت گرائی مذهبی و
بنيادگرائی دينی دادند. بگذاريد در اينجا به صورت مجادل ه و پليميک اين نکته را صريحا مطرح کنم که اگر اکثريت
مردم هندوستان در دام هندوتوا ( بنيادگرائی هندويسم ) و يا اکثريت مردم کشورهای مسلمان نشين در دام بنيادگرائی
اسلامی اسير شده و در زندان های " توهمات پوچ " و ارتجاعی محبوس گردند اميدی برای دگرديسی در سطح جهانی
نخواهد ماند، مگر اينکه چالشگران ضد نظام که در حال حاضر در فوروم های جهانی نمايندگی احزاب و سازمان های
مترقی را دارند موفق گردند که با تعبيه و تنظيم يک چشم انداز سوسياليستی همبستگی انسانی و جهانی را جانشين
همبستگی های کاذب اتنيکی و دينی و مذهبی ساخته و توده های قابل ملاحظه ائی از مردم کشورهای آسيا و آفريقا را
از زندان های " توهمات دينی و سنتی " رها سازند.
چرائی شکست جنبش های
رهائيبخش ملی در جنوب
در عصر استعمار کهن که بعد از پايان جنگ جهانی دوم به پايان عمر خود رسيد، تعدادی از کشورهای در بند موفق
شدند که تا حدی رشد يافته و موفق به صنعتی کردن نسبی جوامع خود گردند. ولی اکثر کشورهای دربند مستعمره بعد
۱۹۵۵ توانستند قدم های موثری در جهت صنعتی شدن بردارند. در دوره " پر از – از استعمارزدائی در دهه ۱۹۶۴
اميد " عهد باندونگ در اکثر کشورهای آفريقا و آسيا شرايط برای تحصيل و آموزش و پرورش در سطح عالی بقدری
توسعه يافت که اقشار مختلف توده های فرودست فرصت پيدا کردند که فرزندان خود را با سواد و صاحب حرفه و کار
سازند. تا زمانی که توده های زحمتکش که اکثريت جمعيت اين کشورها را تشکيل ميدادند از اين نوع خدمات تحصيلی
و بهداشتی و مسکن برخوردار بودند ، دولت های برآمده از جنبش های رهائيبخش نيز از مشروعيت و حمايت قابل
توجه مردم برخوردار بودند. حتی در کشورهائی که اين دولت های رهائيبخش دموکراتيک نبودند مردم از اين که اين
دولت ها تا اندازه ائی " تعديل طبقاتی " بوجود آورده و ميزان نابرابری اقتصادی را کاهش داده بودند از آنها حمايت
میکردند.
بعضی از اين کشورها " دموکراتيک " مثل هندوستان بعضی " نيمه دموکراتيک " مثل اندونزی و سيريلانکا و
بعضی ديگر " غير دموکراتيک " مثل مصر بودند. ولی اين کشورها جملگی به خاطر سياست هايشان در جهت تقليل
فقر و بيکاری و توسعه خدمات اجتماعی بويژه در گستره مسکن دارای اعتبار و مشروعيت بودند. به محض اين که اين
دولت های برآمده از جنبش های رهائيبخش به محدوديت های تاريخی خود رسيده و ديگر قادر به پيشرفت نگشتند
بتدريج محبوبيت و سپس مشروعيت موجودی خود را بين توده های مردم از دست دادند. يکی از عواملی که باعث شد
اين دولت های برآمده از جنبش های رهائيبخش ملی محبوبيت و بعداً مشروعيت خود را بين توده های مردم از دست
بدهند تمايل و آرزوی دولتمردان اين کشورها در “رسيدن به آنها” (کشورهای پيشرفته مرکز) بويژه در گستره صنعتی
کردن جامعه بود. اين آرزو که توهمی بيش نبود بتدريج اين دولت های پوپوليستی ملی گرا را به دامن پذيرش منطق
حرکت سرمايه انداخته و آنها را ترغيب و تطميع به قبول مقررات حاکم بر بانک جهانی و ديگر نهادهای بين المللی
تابع نظام جهانی ساخت. پذيرش اين منطق و مقررات منبعث از آن همان و در دام پروسه های فلاکت بار کمپرادوريزه
و اخته شدن همان.
البته بودند رهبران پوپوليست ملی گرا که در دام توهم " رسيدن به آنها " نيافتاده و در مسير روند گسست از محور
نظام به راه خود در حق تعيين سرنوشت ملی و رهائی از يوغ سرمايه ادامه دادند ولی اين رهبران مثل مصدق در ايران
۱۹۵۳ ، آربنز در گواتمالا ۱۹۵۴ ، کونگ له در لائوس ۱۹۵۸ ، پاتريس لومومبا در کنگو ۱۹۶۰ ، هون بوش در
جمهوری دومينيکن ۱۹۶۲ ، سوکارنو در اندونزی ، نکرومه در غنا ۱۹۶۵ ، سيهانوک در کامبوج ۱۹۷۰ و آلنده در
شيلی ۱۹۷۳ مورد يورش و تجاوز راس نظام ( آمريکا ) قرار گرفته و يکی بعد از ديگری سرنگون و يا کشته شدند .
اين شرايط ( پروسه های کمپرادور سازی و تعبي ه و تنظي م کودتاهای نظامی ) منجر ب ه ايجا د يک خلاء سياسی در
کشورهای دربند پيرامونی گشت که اوضاع را به شکلگيری وعروج جنبش های شووينيستی – ناسيوناليستی از يک سو
و رواج و شيوع انديشه های بنيادگرائی دينی و امت گرائی مذهبی از سوی ديگر آماده ساخت . اين نيروها و جنبش
های ارتجاعی با اشاعه همبستگی های کاذب و با رواج تضادهای قلابی براساس دين و مذهب ( و يا تبار و اتنيک )
۱۹۹۰ ) به متحدين و حاميان مستقيم و غير مستقيم معماران تئوری های " تلاقی – بويژه در بيست سال گذشته ( ۲۰۱۰
تمدن ها " و " پايان تاريخ " و لاجرم نظامی جهانی تبديل شدند.
عموما امپرياليسم و بنيادگرائی فرهنگی چه دينی و مذهبی و چه تباری و اتنيکی بويژه در کشورهای اسلامی آفريقا و
آسيا دست در دست يکديگر عمل میکنند. شايان توجه است که بنيادگرائی بازاری هميشه برای تسخير بازارهای بين
المللی و انسجام کردار خود برای بوجود آوردن يک بازار بزرگ به وسعت اين جهان محتاج تقويت و اشاعه بنيادگرائی
دينی مثل اخوان المسلمين در خاورميانه و هندوتوا در شبه قاره هند است. چرا ؟ علت اصلی اين است که هم بنيادگرائی
بازار آزا د و ه م بينادگرائی دينی و مذهبی بر آن هستن د ک ه انسان ه ا هر کجا هستن د برای رسيدن ب ه رستگاری در
زندگی، بايد خود را تسليم محض مقررات بازار و دست نامرئی حاکم بر آن ( تم اصلی بنيادگرائی بازاری نظام جهانی
سرمايه ) و يا رضايت و خواسته خدا ( تم اصلی بنيادگرائی دينی و مذهبی ) سازند. هم بنيادگرائی بازار آزاد و هم
بنيادگرائی دينی و مذهبی تأکيد ميورزند که توده های مردم بايد سرنوشت خوبی داشته باشند ولی اين توده ها نمیتوانند
با دخالتگری خود به تعيين سرنوشت خويش نايل آيند. آنها زمانی به اين سرنوشت خوب ( رستگاری و زندگی بهتر )
نايل می آيند که لجام زندگی خود را در اختيار قوانين حاکم بر بازار آزاد و يا در دست خدای بزرگ قرار دهند. در يک
کلام، توده های مردم حق تعيين سرنوشت خود را نداشته و سازندگان تاريخ نيستند آن چه که مردم را به حق و حقوق
خود ميرساند يا مقررات حاکم بر بازار آزاد است و يا خواست خدا. مروری بر تاريخ معاصر جهان بويژه در صد و
بيست و پنج سال گذشته نشان میدهد که شکل گيری ، عرو ج و روا ج انواع و اقسام بنيادگرائی های فرهنگی(
صهيونيسم، اخوان المسلمين، امت گرائی ولايت فقيه، لامائيسم، هندوتوا و....) ا ز ي ک س و و انديش ه های
اولتراناسيوناليستی – شووينيستی{ تباری، اتنيکی، پان ايستی) از سوی ديگر همراه و به موازات بنيادگرائی بازاری
نئوليبراليسم از تبعات فاز جديد جهانی گرائی سرمايه بوده و يکی از ويژگی های شاخص آن محسوب میشود.
ويژه گی های ديگر فاز جديد گلوباليزاسيون
فاز جديد جهانی شدن که بعد از افول جنبش های رهائيبخش ملی در کشورهای آفريقا و آسيا، تجزيه شوروی و سقوط
بلوک شرق و سپس تبديل چين توده ای و ويتنام دموکراتيک به کشورهای سرمايه داری تشديد پيدا کرده دارای ويژگی
های ديگری است که بحث و تفحص درباره آنها میتوانند استراتژی های مبارزاتی چالشگران ضد نظام را موثرتر و
برّ اتر سازند . پژوهش ها و بحث ها و تبادل نظرها در درون فوروم های جهانی و منطقه ای خدمات قابل توجهی در
اين زمينه انجام داده اند که در اين جا به طور اجمالی به بخشی از اين يافته ها و جمع بندی ها درباره اين ويژگی ها می
پردازيم:
۱ – برخلاف ادعاهای حاميان نظام ، گلوباليزاسيون ( جهانی شدن = جهانی گرائی ) پديده ای جديد در تاريخ بشر
نيست. قرن ها پيش از شکلگيری و رشد سرمايه داری، خواست انسان ها و جوامع در جهت جهانی گرائی وجود داشته
است. احداث " راه ابريشم " در اعصار گوناگون تاريخ، لزوم و خواست انسان برای مهاجرت های بزرگ( مثل
مهاجرت آفريقائی ها به قاره اقيانوسيه و يا مهاجرت عظيم مردمان آسيای مرکزی و سيبری به قاره آمريکا) دال بر اين
امر است که پيشينه گلوباليزاسيون تاريخی طولانی دارد. ولی آن چه که باز بر خلاف ادعای حاميان نظام سرمايه
گلوباليزاسيون عصر حاضر را با جهانی گرائی عصر قديم و در دوره پيشاسرمايه داری متمايز می سازد اين است که
گلوباليزاسيون فعلی فقط در وجو د جهانی سرماي ه خلاصه گشته و مختص و محدود به حرکت آن ميباشد. به عبارت
ديگر، اين فقط سرمايه است که مرز و بوم و سرحد نمی شناسد و در مقابل حرکت هار آن کوچکترين مانعی وجود
ندارد وگرنه در مقابل حرکت کار و زحمت، ديوارهای بلندتر و صعب العبورتر از ديوار چين در اکناف جهان بنا شده
ان د ک ه توسط اوليگارشی های دولتی ( تابع اوليگوپولی های سرمايه ) دائما محافظت میگردند که مانع مهاجرت و
جهانی گرائی اجتماعی و فرهنگی انسان ها باشند.
۲ – تاريخ پانصد ساله سرمايه داری تاريخ گسترش سرمايه در سطح جهانی بوده است. اين اعتقاد که گلوباليزاسيون
يک پديد ه جدي د در زندگی بشر بوده و در برگيرند ه جنب ه های مختلف و هم ه جانبه ای زندگی منجمل ه تکنولوژی و
فرهنگ بشری است، خيلی مسخره است. استعمار قاره آفريقا و هندوستان اگر جهانی گرائی نبوده پس چه بوده است؟
تسخير قاره آمريکا در قرن شانزدهم چيزی غير از جهانی گرائی سرمايه نبوده است. ساختمان پايگاههای استعماری در
قاره آمريکا با کمک تعيين کننده تجارت برده چه چيزی غير از گلوباليزاسيون سرمايه میتوانست باشد؟ جهانی گرائی
از همان اوان شکلگيری و تکامل خودش پايه های امپرياليستی سرمايه را بنا نهاد. مروری به تاريخ نشان میدهد که
جهانی گرائی هيچوقت از طريق مذاکرات و مناسبات مسالمت آميز و برابر بين مردم جهان بوقوع نپيوسته است. اين
تاريخ جهانی گرائی است ولی اشتباه بزرگی خواهد بود که اگر تصور کنيم که شيوه ها و ويژگی های جهانی گرائی در
اين مدت زمان تغيير نکرده است. چالشگران ضد نظام و نيروهای ضد گلوباليزاسيون سرمايه نمی توانند به اتخاذ و
ايجاد يک استراتژی مبارزاتی مناسب و موثر عليه نظام موفق گردند اگر نتوانند بر ويژگی ها و شيوه های جديد حرکت
سرمايه در فاز فعلی جهانی گرائی تأکيد نورزند.
۳ – گفتمان مسلط که توسط حاميان نظام سرمايه بويژه رسانه های گروهی بين اقشار مختلف مردم ترويج میشود بر
آن است که: تغيير هميشه بهتر بوده و به خودی خود بوقوع می پيوندد . تغيير با اين که هميشه درد آور است ولی در
عوض گذرا است. بازار که همان سرمايه داری است بخودی خود تمام مسائل را در درازمدت حل خواهد کرد. جامعه و
دولت نبايد در امور و مقررات بازار دخالت کنند و دست نامرئی حاکم بر بازار “مقدس “ بالاخره تمام مسائل منجمله
بيکاری را حل خواهد کرد. اين نوع سفسطه ها نه تنها حتی يک ايدئولوژی نيست بلکه صرفا خرافات سکولاريستی
بوده و در نهايت چيزی غير از تبليغات تجارتی نيست. ولی واقعيت اين است که اين خرافات روز و شب در رسانه های
گروهی ترويج و تبليغ شده و توسط سياستمداران و دولتمردان مکررا بيان میشود تا جائی که اين اواخر پيش از برملا
آلترناتيوی ) (There is no alternative)" شدن و رسانه ای تر گشتن بحران عميق ساختاری نظام به عنوان " تينا
۲۰۰۷ ) دستخوش – ديگری وجود ندارد ! ) زبان زد خاص و عام بود. اوضاع جهان در سال های اخير ( ۲۰۱۰
تحول قرار گرفته و بروز و ادامه بحران عميق ساختاری سيستم به طور قابل توجهی اين گفتمان خنده دار و درد آور را
حتی در بين مردم عادی زير سئوال برده است.
۴ – مردم در اکناف جهان همراه با چالشگران ضد نظام تلاش میکنند که با تعبيه و تنظيم استراتژی های مبارزاتی
در مقابل خطرات و خسارت هائی که بازار آزاد نئوليبرالی در فاز فعلی گلوباليزاسيون در سراسر جهان بوجود آورده
ايستادگی کرده و با ايجاد فوروم های جهانی و منطقه ای بر عليه " تينا " برخاسته و آلترناتيو خود را بر اوضاع مسلط
سازند. توده های مردم و چالشگران ضد نظام چگونه میتوانند استراتژی مبارزاتی خود را به پيش سوق داده و شرايط
را برای استقرار آلترناتيو خود آماده سازند؟ به نظر نگارنده اين آلترناتيو که جهان بهتری را در بر خواهد گرفت چيزی
۱۸۷۳ نيز – غيراز سوسياليسم نيست. در دوره بروز و شيوع بحران عميق ساختاری اول در سال های ۱۹۱۴
آلترناتيوی که مردم در نتيجه مبارزاتشان تعبيه و تنظيم ساختند همان سوسياليسم بود. آلترناتيوی که مردم جهان در پرتو
ظهور بحران عميق کنونی در فکر ايجادش هستند نيز سوسياليسم خواهد بود. ولی سوسياليزمی که اجداد ما به عنوان
يک آلترناتيو در آغاز قرن بيستم تعبيه و تنظيم ساختند با سوسياليسمی که چالشگران ضد نظام تلاش میکنند که در طول
قرن بيست و يکم بنا سازند تفاوت های آشکار و مهمی خواهد داشت. بايد شکل و شمايل پديده امپرياليسم در عصر فاز
جديد گلوباليزاسيون مورد بررسی و بحث قرار گيرد تا با اين تفاوت های آشکار آشنا شويم.
تفاوت هادرترکيب بندی امپرياليسم
يکی از ويژگی های امپرياليسم در صد و پنجاه سال گذشته خصلت رقابت بين نيروهای امپرياليستی در سطح جهان بوده
است و پيشينه اين رقابت که عموما پی آمدهای نکبت بار و خانمانسوز برای خلق های جهان بويژه در کشورهای سه
قاره داشته است به قرون شانزده و هفده میرسد. رقابت های خونين امپراطوری های استعمارگر اسپانيا و پرتقال عليه
هلند در قرن هفدهم، رقابت های امپراطوری انگلستان و فرانسه عليه همديگر در قرون هيجدهم و نوزدهم و رقابت های
آلمان و ژاپن عليه ديگر امپرياليست ها در نيمه اول قرن بيستم نمونه های تاريخی مهمی از اين خصلت رقابت در وجود
پديده امپرياليسم است. اين رقابت در ربع آخر قرن نوزدهم به خصلت اصلی در روابط کشورهای امپرياليستی تبديل
گشت. بر اين اساس بود که لنين در آغاز قرن بيستم به درستی اعلام کرد که اين رقابت ها نظام سرمايه را به سوی
جنگ سوق خواهد داد و کارگران و ديگر زحمتکشان که قربانيان اصلی اين جنگ هستند چاره ای جز توسل به انقلاب
و” برداشتن قدم هائی در راه سوسياليسم” نخواهند داشت. تاريخ صحت موضع لنين را ثابت کرد . بحران نظام به شيوع
گفتمان " عهد زيبا " و سپس به دوره " صلح مسلح " و متعاقبا به جنگ جهانی و بالاخره به انقلاب منجر گشت. بررسی
آن چه که بعدها اتفاق افتاد از حوصله اين نوشتار خارج است ولی آن چه که در اکتبر ۱۹۱۷ اتفاق افتاد به تمام معنی
يک انقلاب بود که توده های مردم و چالشگران ضد نظام در مقابله با بحران سرمايه داری و جنگ به آن متوسل شدند.
در سال های بين دو جنگ ترکيب بندی امپرياليسم تغيير کرد. به عوض اين که پديده امپرياليسم مرکب از ده ها کشور
امپرياليستی باشد به ترکيبی شامل چند نيروی انگشت شمار تبديل گشت. بعد از پايان جنگ جهانی دوم آمريکا و ژاپن
، که در دوران جنگ رقبای اصلی بودند به متحدين همديگر تبديل شدند. بعد از تاسيس سازمان ناتو در سال ۱۹۴۹
کشورهای امپرياليستی از رقابت عليه همديگر دست برداشته و با قبول سرکردگی آمريکا به عنوان راس نظام در مقابل
دشمن مشتر ک خود شوروری، صف آرائی کردند. به عبارت ديگر، در دوره جنگ سرد کشورهای امپرياليستی به
منافع مشترک خود بيشتر از رقابت بين همديگر توجه کرده و پيوسته تلاش کردند که با کمک همديگر منافع خود را در
کشورهای پيرامونی سه قاره که عمدتا پروسه استعمارزدائی را طی میکردند، حفظ کرده و يا آنها را گسترش دهند.
بعد از پايان دوره جنگ سرد ترکيب بندی امپرياليسم با گسترش بيشتر گلوباليزاسيون سرمايه در تحت بازار آزاد
نئوليبراليسم شکل نوينی را کسب کرد که به اسم امپرياليسم دسته جمعی سه گانه ( آمريکا، ژاپن، “اتحاديه” اروپا )
معروف گشت. اين ترکيب بندی جديد امپرياليستی که هسته اصلی کشورهای مسلط مرکز را در بر میگيرد دارای چند
ويژگی چشم گير است که حائز اهميت ميباشند. يکم اين که اين کشورها که عمدتا اعضای کشورهای جی ۷ را تشکيل
میدهند وقبلا از بيم شوروی و کمونيسم زير بال قدرت امريکا بودند، امروزه باز هم با اينکه اتحاد جماهير شوروی
سوسياليستی ناپديد شده و خطری از سوی کمونيسم آنها را تهديد نمیکند همچنان مثل گذشته به رقبای يکديگر تبديل
نشده و زير چطر امريکا به فعاليت های امپرياليستی ادامه می دهند. دوم اين که اختلافات مهمی بين اين کشورها در
درون نهادهای بين المللی مثل بانک جهانی، صندوق بين المللی پول، سازمان تجارت جهانی و غيره ديده نمیشوند. به
عبارت ديگر در مديريت اقتصادی نظام جهانی بين اين کشورها رقابتی ديده نمیشود و اين نهادها در واقع سازمان های
جهانی نبوده بلکه به عنوان محمل های جهانی کشورهای مسلط مرکز انديشيده و عمل میکنند. در پرتو اين ترکيب بندی
جديد چند پرسش مطرح است که بررسی آنها مهم هستند : يکی اينکه چرا جهان فعلی به اين شکل درآمده و چرا ما در
اين موقعيت قرار داريم ؟ آيا وضع و شکل جهان فعلی و ترکيب بندی کنونی امپرياليسم بدين معنی است که هيچ تضادی
بين کشورهای مسلط مرکز وجود ندارد؟ اگر تضادهائی وجود دارد آن تضادها با تضادهای دوره های پيشين که در
آنها کشورهای امپرياليستی در رقابت با همديگر بودند چه تفاوت هائی دارند؟ و بالاخره اين تضادها اگر وجود داشته
باشند چه تاثيری در روابط شمال و جنوب ( کشورهای مسلط مرکز و کشورهای پيرامونی ) خواهند داشت.
استنباطات چالشگران ضد نظام که به فوروم های جهانی تعلق دارند اين است که نظام جهانی سرمايه وارد فاز جديدی
شده که بحران عميق ساختاری کنونی انعکاسی از آن است. در اين فاز جديد که بويژه بعد از پايان دوره جنگ سرد بيش
از پيش برملا شده است، سرمايه داری خواهان يک سطح بالاتری از تمرکز سرمايه است. از پيش از جنگ جهانی اول
تا قريب چهل سال پيش ( نيمه اول دهه ۱۹۷۰ ) سرمايه انحصاری، به بازارهای بزرگی نيازمند بود که درهايشان دائم
به سوی آن باز باشد. در نتيجه جهان به مناطق مستعمره و نيمه مستعمره و حوزه های نفوذ بين امپرياليست ها تقسيم
گشته بود. اين وضع که بعد از برگزاری" کنگره برلين " در ۱۸۸۴ و تقسيم آفريقا بين کشورهای امپرياليستی رسمی تر
شد و استحکام يافت نزديک به هشتاد سال دوام آورد. بر اساس اين تقسيم بندی ها و وجود حوزه های نفوذ کشورهای
امپرياليستی به رقابت های خود عليه يکديگر می پرداختند.
ام ا دّر فاز فعلی گلوباليزاسيون، نظام جهانی سرمايه اوليگوپولی های مالی انحصاری برای اين که به رشد خود ادامه
دهند بايد به کليت بازار بدون توجه به حوزه های نفوذ دسترسی داشته باشند. آنها در اين فاز خواهان ايجاد " يک بازار
آزاد " به وسعت کره خاکی هستند. به عبارت ديگر اين اوليگوپولی ها ميدان کارزار رقابت ها را ديگر به مناطق و
حوزه های نفوذ محدود نساخته بلکه آنها را در سطح جهانی به پيش می برند. اما اين اوليگوپولی ها در ضمن به يک
سيستم جهانی نيز احتياج دارند که پروژه خود را به پيش ببرند. اين دگرديسی در ساختمان و شکل امپرياليسم باعث شده
که کنترل کامل اوليگوپولی های انحصاری مالی بر روی دولت های کشورهای مرکز و کشورهای پيرامونی بوجود آيد.
در محاسبات چالشگران ضد نظام در گستره تعبيه و تنظيم استراتژی های مبارزاتی نبايد به اين نکته کم بهاء داده شود.
به عبارت ديگر برای اين که مقاومت و مبارزه هر چه بيشتر موثر و برُّ ا به پيش رود، بايد به اين فاکت کليدی توجه
کرد که امپرياليسم دوره بعد از جنگ سرد بصورت پيکان سه سره ( آمريکا ، ژاپن ، اتحاديه اروپا ) عمل میکند و در
اين ترکيب بندی آمريکا در راس اين هرم و کشورهای" ناتو "، " جی ۷ به اضافه يک " و کشورهای جی ۲۰ به ترتيب
شرکاء ، متحدين، و دوستان اين نظام جهانی تر شده محسوب میشوند. آيا اين ترکيب بندی جديد در شکل امپرياليسم به
اين معنی است که بين اين قدرت های بزرگ تضادی وجود ندارد؟
تعداد قابل توجهی از مارکسيست ها بر آن هستند که تضادهای بسياری بين اين قدرت ها که هسته های اصلی و فرعی
اين نظام سه سره را تشکيل می دهند وجود دارد. حتی ناظرين و تحليلگران بر رشد و افزايش آنها تأکيد هم می ورزند.
ولی اکثر اين ناظرين و تحليلگران بويژه مارکسيست ها، موافق هستند که ماهيت اين تضادها در مقام مقايسه با ماهيت
تضادهای موجود در بين امپرياليست ها در ادوار گذشته تفاوت دارد. بايد به اين نکته مهم توجه کرد که اساس ا آًن چه که
جهانی شده سرمايه است. يعنی ما امروز در جهان " اقتصاد جهانی " داريم ولی از وجود " دولت جهانی" خبرینيست.
تاريخ پانصد ساله سرمايه داری نشان میدهد که سرمايه داری بدون دولت نمی تواند به موجوديت خود ادامه دهد. وجود
دولت و رژيم سرمايه لازم و ملزوم و مکمل هم هستند. يکی عامل، و ديگری معلول نيست بلکه باهم دو روی يک سکه
را تشکيل میدهند. ب ا افو ل و نابودی يکی عم ر ديگری ني ز ب ه پايا ن میرسد. ادعای بی اساس بويژه نئوکان ها و
نئوليبرال ها که سرمايه داری میتواند با ايجاد بازاری به پهنای اين جهان به زندگی زالووار خود ادامه دهد در بهترين
شکلش يک تبليغات وارونه است. نتيجه اينکه، چالشگران ضد نظام که اکثرا در درون فوروم های جهانی فعاليت
میکنند، بايد به اين پرسش کليدی جواب بدهند که اين امپرياليسم سه سره که هرم نظام جهانی را تشکيل میدهد بدون
يک دولت جهانی چگونه میتواند بويژه در فاز بحران عميق کنونی، بقای خود را تضمين کند؟. اين تضادها يعنی وجود
اقتصا د جهانی سرماي ه و فقدان يک دولت جهانی از يک سو و در بستر مرگ افتادن نظا م ب ه خاطر تعميق بحران
ساختاری از سوی ديگر به چالشگران ضد نظام فرصت داده که با گسترش فوروم های جهانی و منطقه ای به موازات
خيزش ميليونی بيکاران به عروج امواج رهائی در جنوب بويژه در کشورهای آمريکای لاتين، دامن بزند.
منابع و مأخذ
۱ – سميرامين، "جهانی که آرزو می کنيم: اهداف انقلابی در قرن بيست و يکم"، نيويورک، مانثلی ريويو پرس،
.۱۷- ۲۰۰۸ ، صفحات ۲٤
۲ – کارل مارکس، "هجدهم برومرلوئی بناپارت،" ترجمه باقر پرهام، نشر مرکز، ۱۳٦۸٫
۳ – جان بلامی فاستر، "سرمايه آفرينی مالی در سرمايه داری" در مجله "مانثلی ريويو"، آوريل ۲۰۰۷٫
٤ – ويليام تب، "چهار بحران نظام سرمايه داری جهانی"در مجله "مانثلی ريويو"، ۲۰۰۸٫
٥ – مارک انگلر، "بانکهای آمريکای لاتين و استقلال"، در نشريه "اين دوران"، شماره فوريه ۲۰۰۸٫
٦ – جان بلامی فاستر و فرد مگداف، "بحران بزرگ مالی"، نيويورک، ۲۰۰۹٫
۷ – پال باران و پال سوئيزی، "سرمايه داری انحصاری"، نيويورک، ۱۹٥٥٫
۸ – امانوئل والرستين، "سقوط قدرت آمريکا"، نيويورک، ۲۰۰۳٫
۹ – ايوو مورالس، "سياره زمين را از سرمايه داری نجات دهيد"، ۲۸ نوامبر ۲۰۰۸٫
۱۰ – سمير امين، "گسست"، چاپ لندن، ۱۹۹۰٫
۱۱ – مين کی لی، "عصر گذار: آمريکا، چين و سقوط ليبراليسم"، در مجله "مانثلی ريويو"، سال ٥۹ ، شماره ۱۱
.( (آوريل ۲۰۰۸
۱۲ – حوزه مارتی، "در شکم هيولا"، ترجمه فيليپ فونر، نيويورک، ۱۹۷٥٫
۱۳ – غمزه پوکان و علی مراد اوزدمير، "عدالت در سرمايه داری" آنکارا، ۲۰۰۸٫
۱٤ – استيون کينز، "براندازی"، نيويورک، ۲۰۰۷٫
۱٥ – امانوئل والرستين، "افغانستان – پاکستان: جنگ اوباما"، اول آوريل ۲۰۰۹ درسايت:
www.binghamton.edu
۱٦ – محمد تقی آيت اللهی "ولايت فقيه زير بنای فکری مشروطه و مشروعه: سيری در افکار و مبارزات سيد
عبدالحسين لاری"، تهران، ۱۳٦۳٫
۱۷ – سمير امين، "وسوسه های تئوکراتيک: يهوديت، مسيحيت و اسلام" در نشريه "ديالکتيک، جهان هستی و
.(۱۹۹۹) جامعه"، شماره ۱۲
۱۸– سمير امين، "وسوسه های تئوکراتيک: يهوديت، مسيحيت و اسلام" در نشريه "ديالکتيک، جهان هستی و
.(۱۹۹۹) جامعه"، شماره ۱۲
۱۸ – سمير امين، "يورو سنتريسم"، نيويورک ۱۹۸۸٫
۱۹ – هاله افشار، "آموزشهای خمينی در باره زنان ايران و پی آمد های آنها"، در کتاب "زير سايه اسلام: جنبش زنان
ايران"، گرد آورندگان، آذر طبری و ناهيد يگانه، لندن، ۱۹۸۲٫
. ۱۹۹۱ "، چاپ آمازون دات کام، ۲۰۱۰ –
۲۰ – يونس پارسابناب، "جهان در عصر تشديد جهانی شدن سرمايه ۲۰۰

برگشت

letzte Änderungen: 24.5.2012 3:12