"هوشنگ امير احمدي يکي از نابغه هاي قرن بيست و يکم ولايت فقيه است"
با درود
البته کمي براي تفريح و طنز متني را برايتان ارسال مي کنم البته اين متن نوشته هادي خرسندي نيست نترسيد نوشته سيد ابراهيم نبوي هم نيست بله نوشته هوشنگ امير احمدي يکي از نابغه هاي قرن بيست و يکم ولايت فقيه است و همچنين طنز نوشته خانم زهره بختيار که ظاهرا ايشان مي خواهند اولين بانوي ايراني طنز پرداز شوند ولي من به او مي گويم اجراي چنين طنزي در آمفي تئاتر ها فقط باعث نثار گوجه فرنگي ها و تخم مرغ هاي گنديده به ايشان ميشود البته ارزش آن را ندارد که در تارنما منتشر شود بيشتر جنبه يک ظنز تلخ باضافه وقاحت و بي شرمي است .
اين متن در نشريه شهروند چاپ کانادا چاپ مي شود
گزينه هاي گذار به يک ايران دموکراتيک و رابطه ايران و آمريکا
سخنراني دکتر هوشنگ اميراحمدي در "انجمن ايرانيان دانشگاه تورنتو"
گزارش: بهرنگ فروغي
جنبش دانشجويي ميتواند شروع حرکت باشد ولي به نيروي ديگري براي هدايت ، سازماندهي و رهبرسازي احتياج است
جامعه ما بايد از جريان انتقام سياسي خارج شود. هدف نبايد انتقام و به دار آويختن حاکمان قبلی باشد. ما همه ایرانی هستیم. مثلا طبقه مذهبی خشنی که بر ایران حاکم است که از خارج نيامده، اين گروه نيز ايراني است و محصول آقاي پهلوي است. در دهه 1970 تنها مکان ارائه بحث و اظهار عقيده مسجد بود و مهمترين آن نيز حسينيه ارشاد. شاه تمام نيروهاي ديگر اعم از ملی، چپ و روشنفکران غيرمذهبي را از بين برده بود
همانطور که نظام شاهنشاهي برچيده شد نظام جمهوري اسلامي نيز روزی خواهد رفت ولي اينکه به چه صورت و توسط چه عواملي و چه زمانی ميرود مسئله مهم ما است.
اميرکبير، رضاشاه، محمدرضاشاه و رفسنجاني از طيفي هستند که ادعا دارند جامعه بايد در ابتدا اقتصادي پويا داشته باشد سپس به دموکراسي و توسعه سياسي برسد. اين ادعا فرموله کردن نيازهاي دولت و طبقه سرمايه دار ايراني است
فراموش نکنيم که رضاشاه و محمدرضا شاه در پي ايجاد يک جامعه سکولار غربي بودند که جمهوري اسلامي محصول آن شد و جمهوري اسلامي در پي ايجاد يک جامعه اسلامي بود که جامعه اي عرفي به وجود آورده است
سلطنت و اسلاميت در تاريخ ايران که جريان شيخ و شاه است هر دو امتحان شده اند. چيزي که ما هنوز در تاريخمان امتحان نکرده ايم، جمهوريت است. تاکيد ميکنم که جمهوري اسلامي، اسلاميت است نه جمهوريت
به اعتقاد من تمامي نخبه گان اقتصادي و سياسي بايد در اين گذار حضور داشته باشند وانتقام سياسي نباید جایئ دراین روند داشته باشد . در سفر اول آقاي خاتمي به نيويورک به ايشان پيشنهاد دادم که لايحه ممنوعيت "انتقام سياسي" را در مجلس مطرح کنند به دليل اينکه گردش قدرت در ايران با وجود سابقه انتقام سياسي صورت نميگيرد. قدرتمندان وقت، قدرت را رها نميکنند چون ترس از دست دادن ثروت، جان و حتي جان فرزندان خود را دارند. انتقام سياسي پس از تحويل قدرت جدی است.
درست است که مردم ايران عصبي هستند و بسيار ناراضي ولي هيچ حکومتي بدون داشتن یک گزینه قدرتمند ريزش نخواهد کرد. بايد يک سيستم و رهبري سياسي وجود داشته باشد. جنبش دانشجويي هر چند از دانشجويان قهرمان شکل گرفته ولي جنبش دانشجويي است. در زمان شاه هم ۸ تن از همدوره ای هاي خود من در دانشگاه تبریزاعدام شدند ولی سالها بعد جنبش سیاسی را نیروهای دیگری شکل دادند و موفق گردیدند.
روز شنبه 12 آگوست به دعوت انجمن ايرانيان دانشگاه تورنتو دکتر هوشنگ اميراحمدي ميهمان دانشجويان و افراد علاقمندي بود که براي شنيدن سخنراني ايشان با عنوان "گزينه هاي گذار به يک ايران دموکراتيکو رابطه با امریکا" در سالن جمع شده بودند. دکتر اميراحمدي استاد دانشگاه راتگرز آمريکا، يکي از بنيانگذاران "سيرا" و رئيس شوراي آمريکاييان ـ ايرانيان (AIC) است.
در ابتدا دکترامیر احمدي به احترام زهرا کاظمي ـ خبرنگار ايراني ـ کانادايي که در زندان جمهوري اسلامي به قتل رسيد ـ يک دقيقه سکوت اعلام کرد و سپس سخنان خود را اينگونه آغاز کرد:
بحث جلسه امروز در ارتباط با گزينه هاي گذار به يک ايران دموکراتيک و رابطه ايران و آمريکاست که شايد فقط چکيده اي از آن را بتوان در مدت زمان اين جلسه عنوان کرد. واقعيت جامعه امروز ايران دو معضل اساسي است که هر دو بهم وابسته اند. اولي معضل ارتباط با آمريکا ودومی معضل فرآيند دموکراتيزاسيون جامعه ايران است. براي ادامه بحث پيش فرض هايي دارم که پايه اصلي استدلال من خواهند بود. اول، اعتقا دم بر اين است که تغيير وضع موجود در ايران اجتناب ناپذير است و دليل آن مشکل مشروعيت، مشارکت و کارآيي نظام جمهوري اسلامي است. پس بحث اصلي بحث تغيير روال حال نيست بلکه نحوه تغيير، زمان و عوامل آن است. به طور اخص در اين تغيير چه نيروهايي درگير خواهند بود و اينکه اين تغيير در پي چه جرياني و مسيري و در چه چهارچوب زماني ای پيش خواهد آمد؟ همانطور که نظام شاهنشاهي برچيده شد نظام جمهوري اسلامي نيز خواهد رفت ولي اينکه به چه صورت و از طریق چه عواملي و کی ميرود مسئله مهم ما است.
پيش فرض دوم اين است که اين تغيير دست اندازهاي زيادي خواهد داشت و متاسفانه صلح آميز نخواهد بود و مسيري خطرناک است، اما عليرغم وجود موانع متعدد اعتقادم بر اين است که اين تغيير و اين مسير در جهت دموکراتيک به جلو خواهد رفت و جامعه ايران ديگر به بستر ديکتاتوري برنخواهد گشت، چه مذهبي و چه غيرمذهبي، و دليل اين ادعا خواست مردم ايران است. براي اولين بار است که طبقه متوسط ایران که همواره بدنبال توسعه سياسي بوده اند از نظر کمی و کیفی قدرتمند هستند و ديگر از صحنه بيرون نخواهند رفت و بايد نيازهاي سياسي اش برآورده شود. اما نگراني اصلي من اين است که ايران که کشور سورپريزهاست قبل از رسيدن به مقصد دچار انفجار شود. شايد براي همين است که گام اول ما در حال بايد در جهت مديريت و اداره کردن آينده ايران باشد.
پیش فرض سوم من این است که ما در حال حاضر نميدانيم اين گذار چگونگه اتفاق خواهد افتاد. آيا ايران عراقيزه ميشود یا مسیر اروپای شرقی را خواهد پیمود؟ در اين جا من درباره مسير ممکن بحث خواهم کرد که لزوما مسير مطلوب نيست. اعتقاد ندارم که در آينده ما از مسير مطلوب وارد جريان تغييرات خواهيم شد بلکه از مسير ممکن. پیش فرض چهارم اين است که برای گذار د مکراتیک احتياج به يک درايت نظر و تجزيه و تحليل درست از شرايط کشور در چهارچوب منطقه و اصولا نظم نوين جهاني داریم. یعنی باید بتوانیم نقا ط ضعف وقوت خود و سیستم را بشناسیم.
فرض پنجم من این است که در مسير اين گذار نميتوان رابطه ي ايران و آمريکا را ناديده گرفت. شايد بهتر است تاکيد کنم که طبيعت رابطه ايران و آمريکا بر اين مسير تاثير خواهد گذاشت زيرا فرآيند دموکراتيزاسيون در ايران بسيار تحت تاثير ارتباط ايران و آمريکا خواهد بود. من به شخصه اعتقاد دارم که رابطه ايران و آمريکا بايد درست شود و اگر قصد ما گذار از اين حکومت است نيز بايد رابطه ايران و آمريکا با همين حکومت فعلي نيز درست شود. این تنها شانس ما برای دمکراتیزه کردن ایران بطور صلح امیز است. هر چند دوستان بسياري معتقدند اين ادعاي من بي جا است، ولي من ميخواهم به جاي رگ گردنم با مغزم فکر کنم .
مشکل آمريکا با ايران مشکل قدرت است نه نوع رژيم، و در تحليل نهايي مشکل قدرت، سلاحهاي کشتار جمعي فرضی جمهوری اسلامی است. آمريکاييان معتقدند که تا چند سال ديگر اين حکومت خود بخود واژگون خواهد شد، اما میگویند که ما يک سال هم تا بمب ایران وقت نداريم. این است که انها اين مسير را ميان بر خواهند زد. آمريکاييها امکان ندارد به ما، به فرض، 5 سال وقت بدهند که طي يک جريان معقول و آرام اين حکومت را دمکراتیزه بکنيم. مسئله قدرت در ايران بسيار حساس به زمان است و فرآيند آرام دموکراتيزاسيون از حوصله آمريکا خارج است. به همين خاطر است که من اعتقاد دارم ايجاد رابطه ايران و آمريکا به ما فرصت بيشتري خواهد داد براي طي فرآيند دموکراتيزاسيون.
همچنين من معتقدم که هيچ تفاوتي ندارد که آمريکا با کدام جناح داخل حکومت ارتباط برقرار کند. متاسفانه در خارج از کشور بسياري معتقدند که اگر آمريکا با جناح راست ارتباط برقرار کند، جناح راست با کمک آمريکا جريان دموکراسي خواه را سرکوب ميکند و ديگر اين فرآيند متوقف خواهد شد. اما من اصلا اين فرض را درست نميدانم، زيرا اولا مردم ایران این اجازه را به کسی نمیدهند و ثانیا آمريکايي که ديکتاتور پرورش ميداد ديگر وجود ندارد. همچنين آمريکايي که دموکراسي خواه باشد نيز وجود ندارد. اين آمريکاي جديد در بين اين دو حد در نوسان است و اتفاقا براي ما مفيد است زيرا ما نميخواهيم آمريکا براي ما دموکراسي یا دیکتاتوری بسازد. يک آمريکاي خنثي نيز نميخواهيم که در مقابل حکومت تهران هيچ کاري نکند. ما باید رابطه را بخواهیم ولی در عین حال باید برای ان پیش شرط رعایت حقوق بشر وقانون را مطرح بکنیم.
فرض آخرم اين است که بحث آينده بحث دموکراسي ايران به تنهايي نيست که همان توسعه سياسي است. شايد يکي از مشکلات آقاي خاتمي هم همين بود که به جاي بحث دموکراتيزاسيون فقط بحث دموکراسي را مطرح کرد. بحث دموکراتيزاسيون بحث گسترده تري از دموکراسي است که نطفه آن در بحث اقتصاد سياسي است. دموکراتيزاسيون نه فقط توسعه سياسي بلکه توسعه اقتصادي، عدالت اجتماعي، توسعه فرهنگي و استقلال و اقتدار ملي را شامل میشود که بايد همزمان با هم به پيش بروند. همه ميدانيم که جامعه ايران يک جامعه طبقاتي و گوناگونی است. در حال حاض60% جامعه ايران زير خط فقر یا نزدیک به ان به سر ميبرند و معضل اين طبقه تنها راي دادن نيست بلکه کار، آموزش، بهداشت، مسکن و برآوردن نيازهاي اوليه دیگر زندگي است.
بخش ديگر طبقه متوسط جامعه ايران است که در حال حاضر اصلاح طلبان داخل کشور انها را نمايندگي ميکنند. این طبقه در صد و پنجاه سال گذشته دایما بد نبا ل توسعه سیاسی بوده و هست. مشکل امروز این نیرو این است که طبقه کارگر و کشاورز را از یاد برده است وشعار عدالت اجتماعی را دیگر نمیدهد. نيروي ديگر طبقه سرمايه دار ايراني و دولت است که در اين بين ساکت نمينشنيند. انها بدنبال رشد وتجدد اقتصادی بشیوه خودشان هستند. حدود صد و پنجاه سال است که ما دعواي اولويت اقتصاد و دموکراسي سياسي را داريم. اميرکبير، رضاشاه، محمدرضاشاه و رفسنجاني از طيفي هستند که ادعا دارند جامعه بايد در ابتدا اقتصادي پويا داشته باشد سپس به دموکراسي و توسعه سياسي برسيد. اين ادعا فرموله کردن نيازهاي طبقه دولت و سرمايه دار ايراني است که بطور سنتی قدرتهای خارجی را هم با خود بهمراه داشته اند. در حالي که طبقه متوسط ايران با جنبش بابي ها، جنبش مشروطه، جنبش مصدق، انقلاب 79 و جنبش اخير اصلاحات مدعي اولويت توسعه سياسي است. اين تضاد آرا در تاريخ معاصر کشورمان باعث چرخش سیاسی مبتذلی شده است که امیدوار هستم این بار بنفع همه طبقات قطع بشود.ا
واقعيت اين است که اين نیازهای طبقاطی بايد به طور موازي با هم حل بشوند زيرا اينها نياز بخش های اجتماعي متفاوت کشور اند. مخصوصا نه طبقه سرمايه دار در مقابل توسعه سياسي طبقه متوسط سکوت خواهد کرد و نه برعکس. طبقه 60 درصدي گاهي به دنبال اين جريان است و گاهي آن ولي مشکلش هيچکدام از اين دو نيست بلکه برآوردن اصلي ترين نيازهاي زندگي مشکلش است. براي اين نيرو مهم تر از توسعه اقتصادي و توسعه سياسي عدالت اجتماعي است. به نظر من اين دعوا بر سر اولويت توسعه اقتصادي يا توسعه سياسي مشکل فرهنگي جامعه ماست که بايد درارتباط با تضاد بين سنت و مدرنيته حل شود. سنت و مدرنيته بايد به طور فرهنگي مشکل خود را حل کنند که به نظر من معناي آن سکولار کردن دين است و اين فرآيند سکولار کردن دين ميتواند بدون روحانيت يا با روحانيت باشد. بنده فکر ميکنم اگر ما بتوانيم اين مسير را با روحانيت انجام دهيم موفق ميشويم و فکر می کنم بدون روحانيت فرآيندي پايدار نخواهد بود. فراموش نکنيم که رضاشاه و محمدرضا شاه در پي ايجاد يک جامعه سکولار غربي بودند که جمهوري اسلامي محصول آن شد و جمهوري اسلامي در پي ايجاد يک جامعه اسلامي بود که جامعه اي عرفي به وجود آورده است. يکي از اتفاقات جامعه فعلي ايران تقدس زدايي است که طي اين دو دهه انجام شده است. اسلام ديگر به آن معناي قديمش در جامعه ايران معني ندارد. اسلام ديني زميني و اين دنيايي شده است.
جامعه ايران در زمان گذار احتياج به يک ستون دارد، احتياج به يک اقتدار ملي دارد . اين گذار با هرج و مرج امکان پذير نيست، مگر اينکه هدف انقلاب باشد، هدف عراقيزه کردن ايران باشد. خوشبختانه مردم ايران حول مسئله اقتدار ملي و استقلال با هم مشکلي ندارند و در اين زمينه ملت ايران با هم متحد هستند.
ولي در بناي توسعه دعواي بين نيروهاي توسعه سياسي و توسعه اقتصادي در قرن گذشته همواره وجود داشته است. همواره بعدي از توسعه، بعد ديگر را کنار زده، و در نتیجه متاسفانه تا به حال توسعه سياسي و توسعه اقتصادي به عنوان يک مجموعه مکمل در نظر گرفته نشده است. در اين بين بحث عدالت اجتماعي بسيار مهم است و ميتواند مبناي يک توسعه همه جانبه باشد. متاسفانه نيروهاي سرمايه دار ايراني بحث عدالت اجتماعي را همواره برابر با افکار کمونيستي و سوسياليستي گرفته و با آن برخورد منفی کرده اند و نیروهای مترقی ما هم شرمنده از شکست سوسیالیم استالینی امروز دم بر نمیاورند . همچنين سرمايه دار با نيروهاي مدعي توسعه سياسي به عنوان آشوب گر برخورد داشته است و روند توسعه سياسي را تخطئه کرده است. من معتقدم جامعه ايران داراي منابع و مراجع کافي براي پيشبرد همزماني تمامي ابعاد توسعه است.
پيشبرد همزماني ابعاد مختلف توسعه به معني فرض دولت ائتلاف است. دولتي که اين نيروها را با هم جمع کرده و موازي به پيش ببرد. اعتقاد دارم در ايران هيچ نيرويي دور انداختني نيست چه سلطنت طلب، مجاهد، چپ ماوراء، روحاني و غيره همگي ميتوانند و بايد طي يک ائتلاف اجتماعی حضور داشته باشند.
من خودم را به عنوان يک سوسيال دموکرات ملي ميشناسم و معرفي ميکنم. اعتقادم بر اين است که سوسيال دموکراسی ملي از نظر مضمون جمهوري خواه است، البته در قالب سلطنت هم ميگنجد مثل حکومت سوئد. اما به نظر من بهترين نوع سوسيال دموکراسي برای ایران در قالب جمهوريت است و در چهارچوب پيشبرد عدالت اجتماعي، و توسعه اقتصادي، سياسي و فرهنگي با لحاظ استقلال و اقتدار ملي. تاکيد بکنم که سوسيال دموکراسي ملي نه تنها بحث سوسياليسم نيست بلکه حقانيت سرمايه داري را به عنوان تنها راه توسعه اقتصادي ميپذيرد. نميتوان تصور کرد که توسعه اقتصادي را طبقه متوسط جامعه رهبري کند، بلکه بورژوازي ايراني بايد توسعه اقتصادي را رهبري کند اما نبايد طبقه اي قيم طبقه ديگر باشد. متاسفانه در جامعه ايران طبقه سرمايه دار بورژوازي هم رهبري توسعه اقتصادي را ميخواسته و هم مدعي برقراري عدالت اجتماعي و توسعه سياسي بوده است در صورتي که کار يک کارخانه دار فقط تجدد اقتصادي است نه بيشتر و همچنين طبقه متوسط نيز نبايد مدعي توسعه و تجدد اقتصادي شود. اين تداخل امور باعث کاهش بازدهي سيستم توسعه شده است.
ما در ايران سلطنت را با استبداد، با دين، با مشروطه و با د یکتاتوری تجربه کرده ايم. ما اسلاميت را هم با مشروعه خواهي، ديکتاتوري و اصلاح طلبي تجربه کرده ايم. هر دو نوع اين تجربه ها در کنار سرمايه داري مدرن و سنتي و در چهارچوب فئوداليسم بوده اند. سلطنت و اسلاميت در تاريخ ايران که جريان شيخ و شاه است هر دو امتحان شده است. چيزي که ما هنوز در تاريخمان امتحان نکرده ايم، جمهوريت است. تاکيد ميکنم که جمهوري اسلامي، اسلاميت است نه جمهوريت. ما جمهوري تمام عيار دموکراتيک را تجربه نکرده ايم و مردم ايران حق دارند جمهوري بدون اسلام را نيز تجربه کنند، جمهوري اي که مضموني سوسيال دمکراتیک داشته باشد. از نظر ذهني مردم ايران آمادگي اين تجربه را دارند. اکثريت مردم نه انقلاب ميخواهند نه جنگ با آمريکا را. مردم ايران ذاتا به اصلاح امور معتقدند و اسلام را درون دولت رد کرده اند. تاکيد ميکنم که اسلام درون دولت با اسلام درون سياست فرق دارد. امکان ندارد اسلام را بتوان از سياست جدا کرد ولي ميتوان آن را از حيطه دولت خارج کرد. همچنين معتقدم مردم ايران حکومت وراثتي را از هر نوع سلطنتی یا غیر ان را رد کرده اند. از نظر ذهني مردم آمادگي پذيرش يک جريان جلوبر موثر با ائتلاف جريانهاي مختلف را دارند. در اين راستا بحث گذار به چنين سيستمي مطرح ميشود.
نکته اصلي این است که گذار به یک جامعه دمکراتیک باید با روحانيت انجا م بگیرد یا بدون روحانيت. بايد در اين زمينه تعمق کرد. به اعتقاد من باید ورای انتقام سياسي معمول فکر کرد، یعنی بايد تمامي نخبه گان اقتصادي و سياسي در اين گذار حضور داشته باشند، منجمله روحانیت. در سفر اول آقاي خاتمي به نيويورک به ايشان پيشنهاد دادم که لايحه ممنوعيت "انتقام سياسي" را در مجلس به رای بگذارد و گفتم دلیلش هم این است که با وجود فرهنگ انتقام گردش قدرت در ايران صورت نميگيرد. قدرتمندان وقت، قدرت را رها نميکنند به دليل ترس از دست دادن ثروت، جان و حتي جان فرزندان خود طي انتقام سياسي پس از تحويل قدرت. جامعه ما بايد از جريان انتقام سياسي خارج شود. هدف نبايد انتقام و به دار آويختن حاکمان قبلی باشد. ما همه ایرانی هستیم. مثلا طبقه مذهبی خشنی که بر ایران حاکم است که از خارج نيامده، اين گروه نيز ايراني است و محصول آقاي پهلوي است. در دهه 1970 تنها مکان ارائه بحث و اظهار عقيده مسجد بود و مهمترين آن نيز حسينيه ارشاد. شاه تمام نيروهاي ديگر اعم از ملی، چپ و روشنفکران غيرمذهبي را از بين برده بود. در دهه 1970 و در زمان حکومت پهلوي آمار چاپ کتب مذهبي بسيار بيشتر از کتب غيرمذهبي بود. هر از چند گاهي نيز شاه فقيد ابوالفضل را در خواب ميديد يا به حرم امام رضا ميرفت و متوصل میشد. اين واقعيت جامعه آن روز ايران بود.
|
مسئله ديگر حوصله به خرج دادن در جريان اصلاح امور است . نبايد به فکر سزارين اين عمل بود همانطوري که در دوران مشروطه رضاخان فقید در پي سزارين جامعه ايران برای زاییدن تجدد بود و ایت الله خميني فقید هم پس از انقلاب به زور ميخواست جامعه را اسلامي بکند. بنابراين، ما بايد به صورت پخته عمل کنيم، به صورتي فرهنگي ـ آموزشي. باید بینش و نطریه بین مردم برد. باید ارزش سازی و هویت سازی کرد. باید با هدف و برنامه قابل درک و قبول برای ملت پیش رفت. باید با توجه به واقعیت ها و تواناییهای جامعه حرکت کرد. نباید گذاشت که احساس و عصبییت بر روند تصمیمات و حرکت ها تاثیر بگذارد. از همه مهمتر، باید سعه صدر داشت. نباید حسادت بر رقابت فایق اید. بدون سازمان دهی و نهادسازی کار پیش نخواهد رفت. و بالاخره، باید تحلیل مشخص از وضعیت مشخص داشت. با ایده ال ها جلو رفتن خطاست! مثلا باید ارزشهای ایران قبل و بعد از اسلام را در ارتباط با ارزشهای دنیای جدید ارزیابی نمود. و باید ایران اینده را در چهارجوب منطقه اش دید. منطقه ای که تماما اسلامی است.
براي بررسي بيشتر بحث گذار بايد ديد حکومت ايران از چه نيروهايي تشکيل شده است. به نظر من حکومت ايران از چهار نيروي مشخص درست شده است: نيروي اول موتلفه اسلامی است که نيرویي بنیاد گرای مذهبي داراي مکانيسم سنتي بازار است. این نیرو بازار سنتی، سازمان اقتصاد اسلامي، صندوقهاي قرض الحسنه و کميته امداد امام را در دست دارد. به طور کلي نيروي موتلفه بخش عظيمي از اقتصاد غيردولتي کشور را تحت کنترل دارد و بد لیل همبستگیهای دولتی، از مزایای بیشمار اقتصادی برخوردار است. کميته امداد و صندوقهاي قرض الحسنه ميليونها ايراني را با مبالغ ناچيزي به خود مشغول کرده اند. سازمان اقتصاد اسلامي تا سقف يک ميليارد تومان به تجار بازار براي جلوگيري از ورشکستگي و غیره وام اعطا ميکند. من اعتقاد دارم که لباس شخصي ها و دولت سايه عموما از طريق موتلفه شکل گرفته و هدايت ميشوند. اینها قوه قضاییه و حقانیون این قوه را هم تحت کنترل دارند.
دومین نيرودر حول و حوش رهبري (ولي فقيه) شکل گرفته اند. میگویند حدود سه ميليارد دلار در سال مجموع هزينه نهاد رهبري است که بخش وسيعي از فعاليتش در خارج از کشور است. در لبنان، فلسطين و حتي لندن. سازمان ایمه جمعه، آستان قدس رضوي و بنياد مستضعفان و جانبازان از عمده سازمانهاي تحت پوشش نهاد رهبري هستند. اعتقاد من بر اين است که نيروي موتلفه بسيار منفي تر و خطرناک تر از نهاد رهبري عمل ميکند. اگر ايران قرار باشد تحت جمهوري اسلامي بماند، بهتر است که ولي فقيه هم داشته باشد که در مقابل نيروهايي چون موتلفه قرار بگيرد! موتلفه هرگز به ولايت فقيه معتقد نبوده و نيست. به ياد دارم که آيت الله صافي و حلبي از مخالفان سرسخت ولايت فقيه بودند زيرا معني ولايت فقيه را عمده کردن احکام ثانويه بنفع احکام اوليه و عمده تر کردن مصلحت نظام بر علیه اسلام ميدانستند. به همین دلیل مخالف اقای خمینی هم بودند. وهمانطور که ميدانيم در بازنگري قانون اساسي در سال 1989 مرجعيت از ولايت فقيه گرفته شد. ولي فقيه تبديل شد به يک رهبر مطلق سياسي با اختيارات فراقانوني. اختیاراتی چون انحلال مجلس، کنترل نيروهاي نظامي و غيره از ولي فقيه، شاهي عمامه دار ساخت! میگویند روزي رهبر عدم انحلال مجلس را از الطاف خود برشمرده زيرا از نظر قانوني اين امکان را دارد. بد لیل این قدرت بی انتهای ولی فقیه است که موتلفه اینچنین طرفدار رهبر شده است!
نيروي سوم راست ٌتعقل گراٌ است که راست بوروکرات و سرمايه دار است با رهبري آقای رفسنجاني. اين نيرو مکانيزم هاي اقتصادي خود را هم در بخش خصوصي و هم در بخش دولتي در اختيار دارد که از عمده آنها به بخش نفت ميتوان اشاره کرد. درصورت شکست جنبش دموکراسي خواهانه در ايران قول ميدهم که نيروهاي مؤتلفه و رفسنجاني و سلطنت طلبان با هم متحد ميشوند زيرا منافع اقتصادي آنها يکي است. آقاي رفسنجاني در اولين دوره رياست جمهوري خود حدود ۴۰۰ نفر از سرمايه داران ايراني زمان شاه را در نيويورک گرد هم آورد تا انان را به ایران بر گرداند. و بالاخره، نيروي چهارم را اصلاح طلبان برهبري آقاي خاتمي تشکیل میدهد که بخش دولت را در اختيار دارند و کمترين قدرت سياسي را دارند؛ در بخش اقتصادي نيز به علت دولتي بودن بايد تمام و کمال حساب پس بدهند و البته که همه این کار را نمیکنند. اين نيرو از بين نيروهاي چهارگانه تنها بخشي است که قدرت اقتصادی محدود دارد . رهبري بين موتلفه و رفسنجاني قرار دارد و رفسنجاني بين خاتمي و رهبري. در داخل و خارج از حاکميت هم نيروهاي مختلف اجتماعي وجود دارند.
در حال حاضر سه نيرو براي آينده ايران مطرح است: اول، نیروی اسلامي طلب ، دوم نیزوی جمهوري طلب، و سوم نیروی سلطنت طلب. در حال حاضر نيروهاي جمهوري طلب و سلطنت طلب، نیروی اسلامي طلب را تحت فشار دارند و اين به معني هم جهت بودنشان نيست بلکه سمت وسوی اعمال فشار سياسي شان يکي است. در بحث گذار هم سه گزينه مطرح است. اول عراقيزه کردن ايران با کمک نيروي نظامي آمريکا، يا از طريق انفجار داخلي که عقيده اسرائيلي ها و حزب محافظه کار نو آمريکاست. اين گزينه به معني گذار بدون روحانيت است. صورت دوم اين گزينه بحث رفراندوم است که ظاهري دموکراتيک دارد ولي پيش فرض آن سرنگوني و انقلاب است وگرنه رفراندومي بدون انقلاب ممکن نيست. اين گزينه نيز گذار بدون روحانيت است که بنده بدان اعتقادي ندارم. من به جنگ آمريکا عليه ايران و عراقيزه شدن ايران اعتقادي ندارم. اين اتفاق ايران را دهها مرتبه بيشتر در معرض آسيب قرار خواهد داد. سلطنت طلبان، مجاهدين و نيروهاي چپ ماوراء از طرفداران اين گزينه هستند.
گزينه دوم حفظ رژيم در حال حاضر و گذار با روحانيت را میطلبد. مهمترین نماینده این گزینه اصلاح طلبان هستند. متاسفانه آقاي خاتمي در جريان اصلاحات نتوانست به خوبي هدايت امر را به عهده داشته باشد و بحث را محدود به خواست طبقه متوسط جامعه در راستاي توسعه سياسي کرد که به مانع سنگين نيروي موتلفه و نيروي رفسنجاني برخورد نمود. اين دو نيرو با تلنگر اصلاحات سرنگون نميشوند. نيرويي که قرار است با از دست دادن قدرت، جان و مالش را هم از دست دهد به هر قيمتي خواهد ايستاد و با هر نيروي اصلاح طلبي مقابله خواهد کرد. خارج از حيطه ي اصلاحات، نيروي رفسنجاني معتقد است که اگر ما سر کار باشيم سازندگي ميکنيم، کار ايجاد ميکنيم و فشارهاي اجتماعي را کاهش ميدهيم و با آمريکا صلح ميکنيم و مشکلات را حل ميکنيم و بلاخره به دمکراسی میرسیم. تمامي اين ادعاها بي پايه است چون باز هم نيازهاي مردم را فقط با حربه اقتصادي ميخواهد پاسخ دهد که فقط به نیاز طبقه خاصي از وابستگان موتلفه و رفسنجاني بر میگردد. در اين حين طبقه متوسط جامعه به پا خاسته و تا جامعه در جهت برقراري دموکراسي در حرکت نباشد، ساکت نخواهد شد که بسيار مايه اميدواري است. اين دو نيروي وابسته به اصلاحات و اقتصاد، گذار به توسعه را در هر شکلي با روحانيت ميخواهد ولي اصلا دغدغه اسلام مطرح نيست. من معتقد ام که روزي دين را از دولت زودترجدا خواهیم کرد تا روحانيت را از دولت.
و اما گزينه سوم گزينه موثر و ممکني است بر پايه سوسيال دموکراسي ملي. اين گزينه به معني گذار در ميان مدت با روحانيت و در درازمدت از روحانيت است. این گزینه بدنبال یک راه حل کوتاه مدت نیست. در مسیر گذار به یک ایران دمکراتیک، کنار گذاشتن نیروهای اصلاخ طلب مذهبی و نسل دوم و سوم خانوادهای روحانیون ثواب نیست اگر غیر ممکن نباشد. جمهوري خواهان دموکرات باید اين گزينه را مطرح و انتخاب بکنند و برای ان حد اکثر تلاش خود را بخرج بدهند. اولين شرط اين گزینه به اعتقاد من عادي کردن رابطه ايران و آمريکا است. گزينه اول قطعا رابطه ايران و آمريکا را نميخواهد بلکه صد در صد خواستار دعوا و جنگ اين دو است. گزينه دوم رابطه آمريکا را براي حمايت از خود ميخواهد که معتقد است ميتواند با آمريکا کنار بيايد بدون لزوما حل مسائل دو کشور. در گزينه دوم از يک سو خاتمي رابطه را به صورت نه جنگ و نه صلح پيش برد و به اشتباه از در فرهنگ وارد شد که من خود به ايشان گفتم که آمريکايي ها به دنبال فرهنگ نيستند و اصولا اين ديد غلط است. از سوي ديگر آقاي رفسنجاني در ارتباط با آمريکا راه اقتصاد را تبليغ ميکرد و ادعا ميکرد که آمريکاييها يک ملت ماترياليست هستند که به خاطر پول هر کاري ميکنند و فراموش ميکرد که جامعه آمريکا يک جامعه دموکراتيک است با نيروهاي ترقی خواه عظيم. هر چند انها ماترياليست هستند اما از خود ايشان ماترياليست تر نيستند. رفسنجاني ماترياليسم خود را با ماترياليسم آمريکا در يک سو ديد ولي اين دو نوع سيستم سرمايه داري تفاوت ماهوي دارند.
در گزینه سوم، ايجاد رابطه با آمريکا به معني رها کردن اين رابطه برای بهره برداري منفعت طلبانه دو رژيم نيست. باید برای رابطه حقوق بشر و رعایت قانون را بعنوان حد اقل پیش شرط ها گذاشت وباید در صحنه ماند و نگذاشت که این شروط فراموش شوند. در بيست و پنج سال گذشته حدود ۳۵ کشور در دنيا از ديکتاتوري به دموکراسي گذار کردند، منجمله شيلي، آفريقاي جنوبي، کره جنوبي، تایوان و اروپاي شرقي. تمامي اين کشورها با آمريکا رابطه عادي ديپلماتيک داشتند. خيلي از اين کشورها دوستان آمريکا بودند. ٪۴۰ بازار صادرات کره جنوبي را سالها آمريکا تامين ميکرد. در همين مدت ۲۵ سال چند کشور با آمريکا مشکل داشتند و آمريکا عليه آنها تحريم و سیاست های دیگر زور و تنبیه را اعمال کرد ولی هيچکدام آنها به سوي دموکراسي نرفتند. مثل عراق، ليبي، چين، کوبا، ايران، سوريه و کره شمالي. نتيجه اين بحث اين است که آمريکا اگر بخواهد کشوري را دموکرات کند راه آن را بلد است و راهش اين نيست که ارتش را در مقابل تجارت يا ديپلماسي قرار بدهد. چند روز قبل در مصاحبه با بلومبرگ تاکيد کردم که آمريکا در عراق بايد ارتش و ژنرال ها را بيرون بکشد و تجار را به جاي آن به داخل بفرستد همان کاري که در ديگر کشورها نظير شيلي و کره جنوبي انجام شد. چرا آمريکا در مورد خاورميانه ابتدا به ارتش و نيروهاي نظامي رو مي آورد؟
واقعيت اين است که آمريکا در خاورميانه شبيه کشورهاي ديگر آمريکاي لاتين و آسياي شرقي عمل نميکند، ولي من معتقدم که آمريکايي که مصر و عربستان را ايجاد و حمايت کرد ديگر وجود نخواهد داشت. اين سياست جدید چه حکومت آمريکا در دست نئومحافظه کاران باشد چه در اختيار ليبرال های کهنه ديگر تغيير نخواهد کرد. ديگر آمريکا حامي صرف ديکتاتورها نخواهد بود و آمريکا مترصد ايجاد حکومت هايي است که توانايي کار با آمريکا را داشته باشند شايد در حد فاصل بين دموکراسي و ديکتاتوري یعنی حکومتهای نئولیبرال اتوکراسی. البته آمريکا به اين نتيجه رسيده است که دولتهاي به بن بست رسيده نميتوانند منافع آمريکا را تامين کنند وگر نه لزوما آمريکا در پي دموکراسي خواهي نيست. و بدانيم که رابطه ديپلماتيک رابطه دوستانه نيست و رابطه عادي حق تمامي ملت هاست که با هم داشته باشند. و همچون مثال کره جنوبي و آفريقاي جنوبي آمريکا ميتواند از فشارهاي سياسي نظير حقوق بشر بر علیه ایران بعد از ایجاد رابطه استفاده کند.
گزینه سوم از لحاظ اجتماعي بايد تلاش کند مردم را فعال در صحنه نگه دارد. نبايد مشکل آقاي خاتمي را تکرار کرد که بيست ميليون رأي را بي فايده از دست داد. در اين گزينه استفاده از فشارهاي سياسي بسيار ضروري است. براي طي کردن دوره گذار بايد برنامه داشت، بايد جرياني دموکراتيک ساخت که قانون اساسي آينده ايران از آن استخراج شود. نيروي گذار بايد رهبرسازي کند البته به عنوان يک نهاد نه فردگرايي. بايد جريان گذار نيرو تربيت کند براي وزارت و رياست جمهوري، اين جريان بايد مثلا پنج نفردر امر کشاورزی داشته باشد که يکي وزير کشاورزي بشود. خارج از تخليه احساسات و خالي کردن دق دل بايد به فکر مديريت و ساماندهي امور بود. من از فعاليت هاي سياسي که مبنايش برهم زدن و قاپيدن قدرت است حمایت نخواهم کرد. الان بیشتر نيروهاي سياسي خواستار سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي هستند ولي تدبيري براي مديريت آينده مملکت ندارند. در این رابطه، شايد اصلي ترين وظيفه نیروی طرفدار اين گزینه آموزش در جهت منطقي کردن جامعه است
سلطنت و اسلام سمبل خود را دارند. بايد طيف جمهوري خواه در کشور هم سمبل سازي کند. بايد سنت جمهوريت را در فکر مردم وارد کرد که معتقدم فلسفه فرهنگي ما اين سنت را دارد . بايد براي جمهوريت هويت سازي کرد. جمهوريت نبايد و نميتواند اسلاميت و سلطنت را نفي کند. از همه مهمتر اين نيرو بايد جريان عرف گرايي در ايران را بشناسد و با آن کار کند. در عین حال نیروهای جمهوریخواه باید با شجاعت و شهامت وبدون هیچگونه رودروایستی ای از اصول جمهوریت، یعنی برقراری از طریق عدم خشونت یک جمهوری مقتدر دمکراتیک ملی و عرفی (سکیولار) که در ان عدالت اجتماعی بمعنی وسیع مفهوم، توسعه سیاسی بر مبنای رد حق مورثی برای همه مقامهای دولتی، رشد اقتصادی بر مبنای بازار، شکوفایی فرهنگی و فلسفی بر اساس اسلام، و برابری منطقه ای بنفع همه نیروهای اجتماعی و ملییت ها، ئفاع کرده و در اعمال و اجرای انها بکوشند.
نکته قابل ذکر ديگر در مورد خود گذار است. هر وقت صحبت از گذار ميشود بحث محدود به گذار سياسي ميشود در صورتي که گذار ميتواند ترکيبي از گذار اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و ملي باشد. اگر فقط به گذار سياسي فکر ميکنيد در حقيقت فقط به زور فکر ميکنيد. آيا مسير گذار در ايران فقط سياسي است؟. همانطور که به ياد داريد در دوران انقلاب افراد قصد خراب کردن تمام ساخته هاي دوران پهلوي را داشتند. در سال ۵۸ در سازمان برنامه يکي از آقايان انقلابي ميگفت که بايد تمام کارخانجاتي که شاه ساخته با بولدوزر خراب شوند. ايشان وابستگي اين کارخانجات را با منطقي ساده دليل وابستگي ملت ايران ميدانست و قصد تخريب آنها را داشت! بسياري از سياسيون در حال حاضر نيز نافي کل رژيم جمهوري اسلامي هستند ولي به نظر من بايد اگر نقاط مثبتي هست، شناخت و تقويت کرد. عرفي کردن دين يکي از محصولات جمهوري اسلامي است که ميتوان آن را تقويت کرد. بياييد بينش تخريبي را کنار بزنيم. دوستان، دانش هم با فلسفه تجمعي و هم با انباشت دستاوردها پيشرفت ميکند.
در رابطه ايران و آمريکا دو دسته مسئله وجود دارند: مسایلی که امریکا با ایران دارد و مسایلی که ایران با امریکا دارد. در حال حاضر مسائلي که آمريکا با ايران دارد تعيين کننده است و مسائلي که ايران با آمريکا دارد متاسفانه جايي براي گفتگو ندارد. آمريکا امروز چهار نوع مسئله با ايران دارد: (۱) سلاح کشتار جمعيی مخصوصا تکنولوزی هسته ای، (2) تروريسم، (۳) صلح بين فلسطین و اسرائيل، و (4) مسئله حقوق بشر و دمکراسی. مسئله دموکراسي اخيرا از طرف آمريکا مطرح شده و آن هم به خاطر ارائه یک برگ برنده است و برای روابط عمومی با مردم ایران. آمريکا ميداند که با مسئله دموکراسي به راحتي ميتواند ايران را تحت فشار قراربدهد و امتیاز بگیرد. بشکلی این مسا یل بر میگردند به نقش جهانی امرکا، وضعیت منطقه، و جریانات سیاسی داخل کشور. متاسفانه فرصت باز کردن بحث نیروهای در گیر در این رابطه نیست. برای این منظوراز شما دعوت میکنم که به سخنرانی مونترال من در ماه می که متعاقبا در" شهروند" چاپ شد رجوع کنید.
مشکل آمريکا با ايران از ۱۹۵۳ با کودتا عليه دکتر مصدق شروع شد، کودتايي که بسيار بر ايران، منطقه و آمريکا تاثير گذاشته است. اگر کودتاي ۱۹۵۳ نبود، انقلاب اسلامي ۱۹۷۹ نبود و جنگ ايران و عراق نبود و ايران حامي تروريسم نبود، جنگ عراق عليه کويت نبود، جنگ امریکا بر علیه افغانستان نبود، و دو جنگ امریکا بر علیه عراق نبود. من اعتقاد دارم که نطفه اصلي این مشکلات از کودتاي ۱۹۵۳ مي آيد و متاسفانه در حال حاضر سلطنت طلبان، مجاهدان و ماوراء چپ در پي يک کودتاي ديگر هستند که قطعا نه به نفع منافع ملي آمريکاست و نه به نفع منافع ملي ايران. در اين راستا، حکومت جمهوري اسلامي يک فرصت تاريخي را از دست داد: زماني که خانم آلبرايت در جلسه شوراي آمريکاييان و ايرانيان از مردم ايران به خاطر کودتاي۱۹۵۳ ، دیکتاتوری شاه، و حمايت از عراق عذرخواهي کرد و متاسفانه ايران نکته را نگرفت. مشکل اساسي در طرف جمهوري اسلامي است، اين حکومت اصولا گرانفروش است و متکي بر فرهنگ بازار. در آن دوران رهبران جمهوری اسلامی ميگفتند که کافي نيست، امریکا بايد بيش از اين به ما بدهند. واقعيت اين است که الان يکصدم آن گفته خانم آلبرايت را نيز نخواهند شنيد و شايد دوراني به فکر رابطه با آمريکا بيفتند که همه چيز را باخته باشند.
نکته بعدي تحليل جمهوري اسلامي است مبني بر درگيري حتمي با آمريکا. این تحلیل از همان اول انقلاب دامنگیر حکومت تهران شد. ايران انتخاب کرد که اين درگيري خارج از مرزهاي ايران بماند: در لبنان و فلسطين و در حال حاضر در عراق. برای جمهوری اسلامی متاسفانه امریکا خیلی نزدیک شده است. این وضعیت محاسبات تهران را عوض کرده است. تا این اواخر، اولويت هاي سياست خارجي ايران اول با کشورهاي اسلامي، دوم با کشورهاي منطقه و سوم با کشورهاي خارج از منطقه بود. با این حساب امریکا در ته خط قرار داشت. در حال حاضر آمريکا با اشغال افغانستان و عراق هم مسلمان است و هم همسايه! پس آمريکا الان در اولويت است. در حال حاضر رهبري جمهوري اسلامي به اين اجماع رسيده که بايد روابط با آمريکا عادي شود. ولي به چه نحو و با چه هزینه ای؟
نکته مهم بعدي اين است که ايرانيها صادقانه موافق صلح اعراب و اسرائيل نبوده اند زيرا صلح بين اعراب و اسرائيل لزوما مدافع منافع ملي ايران نيست. حتي در دوران جنگ اعراب و اسرائيل نيز اعراب ايران را دشمن ميخواندند و عراق به ایران حمله کرد. حالا تصور کنيد اعراب و اسرائيل با هم در صلح باشند و در مقابل ايران. ايران هم در طول اين مدت تمام توان خود را براي جلوگيري از اين صلح به کار برده است. وزارت امور خارجه در اين ميان برخورد ديپلماتيک نداشته است. مثلا به جاي صحبت از مظلوميت مردم فلسطين، باید میگفت صلح اعراب و اسرائيل به نفع منافع ملي ما نيست مگر آن که ما در آن نقش داشته باشيم. اعلان این موضع درست اما شهامت زیادی میخواست .
مشکل آخر بحث اقتدار ملي است. آقاي خامنه اي خطاب به آمريکا ميگويد شما از باب غلط وارد ميشويد. آقاي خامنه اي خود را باب اصلي ورود به ايران ميداند. در قانون اساسي به درست يا به غلط بالاترين مرجع قانوني آقاي خامنه اي است و دروازه رابطه ايران و آمريکا آقاي خامنه اي است نه خاتمي و نه رفسنجاني و تا روزي که اين قانون اساسي است آمريکا بايد از همان دروازه وارد شود. آمريکا ميگويد انتخابي ها را ميخواهيم نه انتصابي ها را ولي اين موضع بر طبق قانون اساسي فعلي و حاکم بر کشور نيست. من بارها به مقامات آمريکايي تاکيد کرده ام که اگر قصد سرنگوني رژيم ايران را داريد به آقاي خامنه اي حمله کنيد و اگر قصد صلح با رژيم اسلامي را داريد بايد با او دست بدهيد. لطفا اين گفته را حمايت از ولايت فقيه برداشت نکنيد. من اعتقادم بر رفتن ولايت فقيه و جدايي مذهب از دولت است. اما بحث اینجای من، بحثي ديپلماتيک است. در عالم ديپلماسي برخورد بايد واقع گرا باشد.
آمريکا و بسياري از ما در اين مدت بي جا به آقاي خاتمي متکي بوده ايم. من از همان اوايل انتخاب شدن ايشان بعنوان رییسس جمهوری و مخصوصا وقتی شنیدم که بحث جامعه مد نی من را به بحث مد ینته النبی تغییر میدهد متوجه شدم که ایشان نمیتواند رهبر موثری برای اصلاحات باشد. شايد اگر آقاي خاتمي در انتخابات سال ۷۶ پيروز نميشد حزب ايشان در اپوزيسيون ميتوانست نقش موثرتري داشته باشد. دو ماه قبل از انتخابات من به آقاي ناطق نوري گفتم که انتخابات را ميبازي زيرا اکثرحاميان تو افرادي هستند که سخنراني به هم ميزنند و مردم ايران از آنها خسته شده اند. ايشان در جواب گفت "من ساق پاي اينها را ميشکنم"! اشتباه نکنيم! آقاي خاتمي همچون آقاي مصدق که نيامده بود سلطنت را از بين ببرد، نیامده است که جمهوری اسلامی را بردارد. مصدق آمده بود درون سلطنت فضا ايجاد کند. آقاي خاتمي هم در
جمهوري اسلامي همين وظيفه را داشته است.
آمريکاييها درک غلطي از خاتمي داشتند و فکر ميکردند خاتمي با بيست ميليون رأي ولايت فقيه را از بين ميبرد و رابطه با آمريکا را آغاز ميکند. آمريکا از پيچيدگي جامعه ايران با خبر نبود. از حضور پرقدرت مؤتلفه آگاه نبود. اشتباه ديگر آمريکا اين است که در مرحله گذار، هم خدا را ميخواهد و هم خرما را. آنها در عين حالي که ميخواهند مردم به خيابانها بريزند و با شلوغي دموکراسي بياورند ولي حاضر نيستند در کنار مردم باشندد و اوضاع را درست کنندد. برای دمکراسی در ایران زمان لازم است ولی امریکا بعلت مشکل اصلی خود با جمهوری اسلامی، یعنی بمب احتمالی جمهوری اسلامی، این فرصت را به ایران نخواهد داد. بنابر این، امریکا در حمایت از جنبش دمکراسی در ایران صداقت ندارد. در واقع بین حواست امریکا و مردم ایران تضاد وجود دارد. آمریکا هدف اول وفوری اش در ایران نابود کردن قدرت بالفعل یا بالقوه جمهوری اسلامی است وبرای این منظور حاضر خواهد بود که فرصتی را که مردم ایران برای دمکراتیزه کردن کشورشان لازم دارند را از انها بگیرد. و البته اگر مشکل ایران و امریکا حل نشود، امریکا این کار را متاسفانه خواهد کرد.
آمريکا در اين مدت نقش آشوبگري داشته که تحت تاثير لابي اسرائيل است. اسرائيل تا اين اواخر از آمريکا دو چيز ميخواسته يکي پول و ديگري اسلحه. ولي اسرائيل يک دفعه از حزب الله لبنان شکست خورد و تحت تاثير ناآرامي هاي خياباني امنيت ملي خود را در تهديد ديد هر چند ارتش هاي رسمي اعراب خاموش هستند ولي نيروهاي مردمي در صحنه حاضر هستند. اسرائيل در اين مرحله آمريکا را در صحنه خاورميانه حاضر ميخواست تا به "ام الفساد تروريست ها"، ايران، حمله کند. اسرائيليزه کردن آمريکا از طرف اسرائيل تعقيب شد که در عراق و افقانستان فعلا اتفاق افتاده است. ولي اسرایل عراق و افغانستان را کافي نميبيند و بسيار مشتاق درگير کردن آمريکا و ايران هست. يکي از زيبايي هاي کار لابي اسرائيل در آمريکا اين بوده است که منافع ملي اسرائيل را در چهارچوب منافع ملي آمريکا پيش برده است. شايد منافع ملي ايران نيز تنها از طريق چهارچوب منافع آمريکا قابل پيگيري است. اگر دقت کنيد يک ايراني در جريانات تروريستي اخير آمريکا نبود. بنابر اين مسئله آمريکا با تروريسم ايران، حزب الله لبنان و حماس است که دقيقا مشکلات اسرائيل است!
ايران و آمريکا طي دو دهه گذشته در برخورد با هم محتاط بودند. امروز بحث ثبات جمهوري اسلامي يکي از مسائل اصلي رابطه با آمريکاست. در سال ۲۰۰۲ آقاي يوري لبرانی که در زمان شاه سفير اسرائيل در ايران بود در جلسه اي با همکاري نئومحافظه کاران برنامه ريختند که پيش بيني ميشد ايران در سال ۲۰۰۲ به انفجار ميرسد و اينها در پي شخصي بودند که زمان انفجار بتواند رهبري را به عهده بگيرد. که آقاي رضا پهلوي به عنوان سمبل اين عمل انتخاب شدو متعا قبا تلويزيون ها و راديوهای اسراییلی و امریکایی شروع به کار کردند. ۲۰۰۲ تمام شد و اتفاقي نيفتاد. ادعا کردند که شايد تند رفتيم، خلاصه ۱۸ تير ماه امسال (2003) روزي بود که اطمينان داشتند انفجار به وقوع خواهد پيوست. تمام تلويزيونها و راديوها ۱۸ تير را روز اساسي تغيير ميناميد ند . من در مصاحبه هفته قبل از ۱۸ تير با تلویزیون آپادانا گفتم هنوز بر ايجاد برقراري رابطه ايران و آمريکا اعتقاد دارم که مصاحبه کننده با تعجب آمیخته با عصبانییت گفت آقاجان يک هفته ديگر اين رژيم رفتني است! ببينيد که چقدر تجزيه و تحليل احساسي و ناپخته بود.
در حال حاضر نيز وعده سال ۲۰۰۴ را ميدهند. همانطور که عرض کردم در صورتي که جريان اصلاحات پيش نرود انفجار بلاخره یک روزی به وقوع خواهد پيوست. رهبري اگر جواب نيازهاي مردم را به صورتي حد اقل خارج از جريان اصلاحات ندهد انفجار اجتناب ناپذير است. ولي تا دو سال ديگر احتمال آن وجود ندارد. درست است که مردم ايران عصبي هستند و بسيار ناراضي ولي هيچ حکومتي بدون داشتن یک گزینه قدرتمند ريزش نخواهد کرد. بايد يک سيستم و رهبري سياسي وجود داشته باشد. جنبش دانشجويي هر چند از دانشجويان قهرمان شکل گرفته ولي جنبش دانشجويي است. در زمان شاه هم ۸ تن از همدوره ای هاي خود من در دانشگاه تبریزاعدام شدند ولی سالها بعد جنبش سیاسی را نیروهای دیگری شکل دادند و موفق گردیدند. جنبش دانشجويي زماني موفق است که نيروهاي سياسي در خارج ازدانشگاه به پيشروي اين جنبش کمک کنند. جنبش دانشجويي يکي از بي ثبات ترين جنبش هاست زيرا دانشجو فقط چند سالي مهمان دانشگاه است و بعد از آن کارمند دولت یا بخش خصوصی میشود. جنبش دانشجويي ميتواند شروع حرکت باشد ولي به نيروي ديگري براي هدايت، سازماندهي و رهبر احتياج دارد. برای گوش دادن ب عرایضم از شما متشکر ام. امیدوازم که بحث من با اظهار و نظرها و سوالهای شما تکمیل بشود که مطمنا خواهد شد.
توضیح: دو یاداشت زیر بعد از سخنرانی و قبل از چاپ متن بالا در شهروند چاپ شدند.
دنا رباطي
پيش بيني يک سوسيال دمکرات ملي گرا
سلام
شنبه هفته پيش دکتر هوشنگ اميراحمدي به دعوت کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو در شماره ۱۰ کينگز کالج سخنراني داشت.
اين سخنراني که تحت عنوان «فرآيند گذار به يک ايران دموکراتيک و رابطه با آمريکا» ايراد شد، عمدتا و کم و بيش به موضوعاتي اشاره داشت که پيشتر ايشان در سخنراني خود در مونتريال، ايراد کرده بود و طي دو شماره در شهروند به چاپ رسيد.
و اما آنچه که سخنراني تورنتو را از مونتريال براي حضار متفاوت ميکرد، همانا اجراي زنده خود سخنراني بود که در طي طريق به گفته هايي کشيده ميشد که بعضا يا براي اثبات و پشتيباني مسائل مطرح در سخنراني و يا صرفا به عنوان يک تکه تاريخي و اطلاعاتي با ارزش، گوش گير و قابل مداقه بود.
دکتر هوشنگ اميراحمدي خود را به عنوان«سوسيال دمکرات» و دقيقتر يک سوسيال دمکرات ملي گرا معرفي کرد. من براي نخستين بار عبارت «سوسيال دمکرات» را سالها پيش از زبان يک سياستمدار ايراني، زنده ياد دکتر شاپور بختيار، شنيده بودم که بعد از قبول نخست وزيري در آخرين کوششهاي شاه براي به سامان آوردن شرايط، او را که سابقه زندان و مبارزه با بي عدالتي هاي رژيم شاهنشاهي را در کارنامه خود داشت به ميدان فرستاد. دکتر شاپور بختيار که تا پيش از قبول نخست وزيري از اعتبار سياسي بالايي نزد مردم برخوردار بود با قبول نخست وزيري شاه عملا خود را بين انقلاب مردم و شاه قرار داد و نتيجه کار را همه ميدانيم.
اميراحمدي در بخشي از نگرش سياسي اش به دولتمردان ايراني به پايه هاي قدرت اقتصادي آنان که بازار و عمدتا بازار سنتي ست اشاره کرد و بنا به همين پيشينه رواني در بازار آنها را«گرانفروش» خطاب کرد.
اميراحمدي ـ که در جريان عادي سازي روابط ايران و آمريکا کوشش هاي فراواني کرده و ميکند ـ به عنوان نمونه از عذرخواهي خانم آلبرايت وزير امور خارجه وقت کابينه کلينتون در رابطه با کودتاي ۲۸ امرداد ۳۲ نام برد و عنوان کرد که در آن زمان بهترين فرصت براي ديالوگ بين ايران و آمريکا بود، آقاي کمال خرازي گرانفروشي اش گل کرد و به آن چه که آن موقع ميتوانست شروع مسالمت آميز و منطقي باشد تن نداد، بگذريم که همين الان حاضر است به چيزي بسيار کمتر از آن زمان رضايت دهد، اما ميسر نميشود.
ائتلاف شاه و شيخ و مؤتلفه
دکتر اميراحمدي که معتقد است فرآيند به سوي دمکراسي بايد بدون دخالت خارجي و درون زا باشد، ميگفت که اين حرکت با روحانيون پيش ميرود و از روحانيون در آينده جدا ميشود و اين در گرو هر چه پايه اي تر شدن اصلاحات و نضج گرفتن زير ساخت هاي دمکراسي ست. وي پيش بيني کرد که اگر فرآيند به سوي دمکراسي نتواند به هر دليلي ادامه پيدا کند، آنگاه نزديکي و ائتلاف رفسنجاني با سلطنت طلبان و جناح مؤتلفه قابل پيش بيني ست.
وي البته در جاي ديگري از سخنراني اش و در حاشيه گفته بود که آقاي رفسنجاني چقدر دوست دارد که شاه باشد.
همه ما کم و بيش اين ترکيب «اکبرشاه» را شنيده و يا خوانده ايم. حال به طور فرضي تجسم کنيد که آقاي رفسنجاني و جناح سلطنت و در رأس آن شاهزاده رضا پهلوي و مؤتلفه يک جورايي دور ميز اقتصاد نشسته اند، و همانطور که اميراحمدي در سخنراني اش اشاره داشت گويا بدبختي اين است که سرمايه داران ما که بايد فکر و ذکرشان رتق و فتق امور اقتصادي باشد در امور سياست گذاري و قانون گذاري هم دخالت ميکنند و از همين رهگذر است که ميبينيم متفکران و روشنفکران ما دائم يا کشته ميشوند و يا زنداني. بگذريم.
دور آن ميز به لحاظ رواني چه پيش خواهد آمد؟ آيا آن ميز گرد خواهد بود يا مستطيل؟
و اگر مستطيل چه کسي از آقايان شاهزاده، شيخ و يا فرد تاجر (مثلا عسگراولادي مسلمان) صندلي پيشاني ميز را اشغال ميکند و عنوان مرد اول را به خود اختصاص ميدهد.
و يا اين که نه، دور ميز گرد نشسته اند و آقاي رفسنجاني که ميخواهد شاه بشود و البته صدايش را در نمي آورد روبروي شاهزاده که از آسمانها شاهي را به ارث برده، اما ميداند که هر سلسله جديدي سر کار آمده در ابتدا شاه سلسله قبلي را يا گوش تا گوش سر بريده و يا از کشور بيرون کرده و از طرف ديگر مثلا آقاي اولادي با زيرکي که در امور بازار و رتق و فتق امور و کم فروشي و گرانفروشي دارد، آن طرف تر نشسته است و... که خود اين صحنه ها و صحنه هايي شبيه به اين به «کمدي هاي موقعيت» تلويزيوني ميماند ولي اگر به وقوع بپيوندند به فاجعه هاي تاريخي مي انجامند.
دکتر اميراحمدي به باور من به يکي از اين موارد زنده و در حال جريان اشاره اي داشت بسيار ساده اما عميق.
وي گفت ملت ايران انقلاب کرد که رژيم سلطنتي را در روند تاريخ سياسي اش از قدرت بيندازد که البته قدر قدرت اين رژيم و فرد اول آن شاه بود که قدرت فراقانوني داشت، به اين معني که هيچگاه هيچ قدرتي نميتوانست او را مورد بازخواست قرار دهد. وي سپس افزود که خب! مگر بعد از ميانه هاي دهه هشتاد تا الان چه داريم؟
ولايت مطلقه با اختيارات فراقانوني يعني الان هم دقيقا شاه داريم.
فرض کنيم در صبح روز پيروزي انقلاب اگر کسي بود که جرأت ميکرد بگويد من پيش بيني ميکنم که جانشين آقاي خميني تبديل به شاه ميشود، عکس العمل ها چه ميبود؟
بگذريم که به باور من دنياي سياست آن قدر عجيب و غريب نيست که سياست مردان ايراني؛ اگر نه چگونه است شخصي مانند شاپور بختيار با آن همه سال مبارزه و زندان، ظرف کمتر از دو هفته با زندانبان خود بيعت ميکند؟
اين اتحاد و دوستي بر چه مبنا و اصولي ميتواند باشد و از چه دنياي خوشبينانه اي ميتواند سرچشمه گيرد که اين توده هاي ميليوني به جان آمده در خيابانها را آنقدر سهل پنداشت که مقابل آنها قرار گرفت؟ گيرم با يک پلاتفرم سياسي عادلانه و منطقي، اما بعد از عدم قبول مردم، به جاي آن که به صفوف آنها برگردد و يا در بهترين حالت کناره گيري کند و بگذارد جريان تاريخ قضاوت خود را در آينده صادر بکند، او همه اين گزينه ها را نبيند و در عوض در يکي از خطابه هايش به مردم بگويد: جان متاعي ست که هر بي سر و پايي دارد؟
نلسون ماندلا هم زندانبان خود را بخشيد و با هم دارند سياست ميگذارند، اما مدل ايراني اش چه کم دارد که هيچگاه درست از آب در نيامده؟
دکتر هوشنگ اميراحمدي در سخنراني اش به موضوعاتي اشاره داشت که خيلي از آنها جدا از اين که شنونده آنها را بپذيرد يا نه، اوريجينال و گويا از يک اشراق دروني تغذيه ميشدند؛ اگر اشتباه نکنم شايد به اين خاطر است که او در سالهاي دور شاعر و قصه نويس بوده، شايد هم اشتباه ميکنم.
زهره بختيار
موضع دکتر هوشنگ اميراحمدي هوشمندانه و به نفع ملت ايران است.
با سلام خواهشمندم در پاسخ به مقاله آقاي دنا رباطي در شهروند مورخ سه شنبه 5 آگوست در مورد سخنراني آقاي دکتر هوشنگ اميراحمدي نظرياتم را درج نماييد.
آقاي دنا رباطي سلام
همانطور که خود نيز اشاره کرده ايد سخنراني دکتر اميراحمدي بيانگر واقعيات و داراي اطلاعاتي با ارزش، گوشگير و قابل مداقه بود.
در حالي که جنبش داخل ايران توسط رژيم فاشيستي ـ اسلامي سرکوب ميشود و در حالي که گروهي از ايرانيان مقيم خارج از کشور منتظر و مشوق آمريکا در کوبيدن ايران هستند، به طور قطع ايده هاي دکتر هوشنگ اميراحمدي در نظر برخي متفاوت به نظر ميرسند. موضع ايشان بسيار هوشمندانه و به نفع ملت ايران است: "گذار دموکراسي ميتواند بدون جنگ و دخالت خارجي و حرکتي از کانال روحانيون ميانه رو و در آينده جدا و وراي آن باشد." اين نگرشي متفاوت از راديو و تلويزيونهاي به راه انداخته توسط جناحي از دولت آمريکاست.
برخلاف نظر شما که اين ايده ها از يک اشراق دروني و افکار شاعرانه و قصه نويسي تغذيه ميشوند کاملا برعکس معتقدم از هوش و ذکاوت ايراني، وطن پرستي و درک و توجه به نياز توده هاي مردم ايران، شناخت سياستهاي خارجي ابرقدرتها در خاورميانه ، و شناخت پروسه دموکراتيزه شدن حکومتهاي فاشيستي و ارتجاعي در جهان سرچشمه ميگيرند. بر اين باورم که دکتر اميراحمدي سوسيال دموکراتي است که راه زنده ياد دکتر شاپور بختيار را در اذهان زنده ميکند.
همچنين در مورد قضاوت شما در مورد گزينه زنده ياد دکتر شاپور بختيار و بيعت با زندانبان خود (شاه) بايد اضافه کنم که آخرين تلاش يک وطن پرست سوسيال دموکرات با شهامتي باورنکردني براي نجات ملت از فرورفتن به منجلاب ارتجاع و فاشيسم بود.
اسرار خرابات بجز از مست نداند
هشيار چه داند که در اين کوي چه رازست؟
بيايد روزي که ايران با برقراري جمهوري سوسيال دموکرات به آرزوهاي ديرينه خود که همانا برقراري عدالت اجتماعي، توسعه سياسي ـ اقتصادي و استقلال و سربلندي در جامعه جهاني ست دست يابد.
10 آگوست 2003
www.shahrvand.com
|
| برگشت
|
letzte Änderungen: 7.5.2012 5:31
|
| |
|
|
|
|
|