Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

پاسخ به پرسشهای حائز اهمیت پیرامون نظام جهانی سرمایه و مضامین مربوط به آن

)قسمت اول(
یونس پارسابناب
درآمد

بررسی اوضاع متلاطم و پر از آشوب در جهان - بحران عمیق ساختاری در نظام سرمایه داری، ناکامی آمریکا در اعمال هژمونی بر
جهان، ظهور بازارهای نوظهور "بریکس" )برزیل، روسیه، چین، هندوستان و آفریقای جنوبی( و بالاخره اوجگیری امواج خروشان بیداری
و رهائی در کشورهای سه قاره ی جنوب - حاکی از آن است که سرمایه داری جهانی بعد از پانصدسال عمر بعنوان یک نظام غالب نه تنها
بدوره ی "فرتوتی" و "بی ربطی" خود رسیده، بلکه به اعتقاد خیلی از تحلیلگران منجمله بعضی از مارکسیستها حتی "در بستر مرگ" هم
افتاده است.
در این رابطه، پرسشهای بسیاری درباره آینده نظام توسط جنبشهائی که این نظام را به چالش میطلبند و آلترناتیوها )بدیل ها(ئی که چالشگران
برای جایگزینی نظام موجود پیشنهاد میدهند، مطرح میشوند. این پرسشها حائز اهمیت بسیار بوده و پاسخ به آنها در جهت پیشبرد مبارزه
- برای استقرار "جهانی بهتر" توسط نیروهای چپ ضد نظام ضروریست. این نوشتار به بخشی از این پرسشها که در دوسال اخیر ) 3122
3112 ( از سوی دانشجویان و فعالین سیاسی مطرح گشته اند، پاسخهائی در خور تؤمل و قابل بحث ارائه می شود.
پرسش اول: چارچوب مکتب "نظام جهانی سرمایه" و مضامین مربوط به آن – پروسه ی گلوبالیزاسیون و پولاریزاسیون منبعث از آن و ...
- چگونه و توسط چه کسانی در تاریخ فلسفه ی اقتصاد سیاسی مطرح و تنظیم گشته اند؟
- درک و انگاشت مارکس و دهه ها بعد لنین و پیروانش از سرمایه داری براساس بعد بین المللی و جهانی بوده و نمونه های زیادی از
انگاشت را میتوان در تجزیه و تحلیل آنها پیدا نمود. در نیمه دوم قرن بیستم مارکسیستهای معروفی چون پال باران و گونترفرانک جهانی
شدن نظام سرمایه داری را بطور مبسوط و مفصل تشریح کرده و پروسه پولاریزاسیون منبعث از جهانی شدن سرمایه را مورد بررسی
قراردادند. در سال 2292 رابرت وثنو انگاشت جهانی بودن نظام سرمایه را در مقاله ی "علم مدرن و نظام جهانی" در مجله ی "تئوری و
جامعه" بطور جامع تری تشریح و تفسیر نمود.
امروز بیشاز هرزمانی در گذشته و در پرتو بحران عمیق ساختاری فعلی آشکار گشته که سرماه داری تنها یک شیوه ی تولید اقتصادی نبوده
بلکه یک نظام جهانی حاکم در اقتصاد سرتاسری جهان است. بعبارت دیگر، بقول سمیرامین در کتاب "انباشت در سطح جهانی" در دنیای
کنونی "ما دارای دو بازار جهانی نیستیم که یکی سرمایه داری ودیگری سوسیالیستی باشد". بلکه فقط یک بازار وجود دارد و آنهم "بازار
جهانی سرمایه داری" است. پروسه ی انباشت در سطح جهانی )منطق حرکت سرمایه = گلوبالیزاسیون( در واقع روند تاریخی شکل گیری،
رشد و تکامل سرمایه داری واقعاً موجود را بر اساس تقسیم جهان بدو بخش مسلط مرکز و دربند پیرامونی )که یکی از اجزاء و موئلفه های
اصلی نظام جهانی را تشکیل میدهد( معین و مشخص میسازد.
پرسش دوم: اگر تقسیم جهان به دو بخش لازم و ملزوم مرکز و پیرامونی یکی از اجزاء اصلی نظام جهانی سرمایه است، اجزاء )و موئلفه
های( دیگر نظام کدامند؟
- بطور کلی، نظام جهانی سرمایه )سرمایه داری واقعاً موجود( از سه جزء اصلی تشکیل یافته است:
2 – بازار واحد حاکم منبعث از جهانی شدن سرمایه )گلوبالیزاسیون(،
3 – دولت - ملت ها در خدمت و محافظت بازار واحد و
4 – تقسیم جهان به دو بخش کشورهای مسلط مرکز )شمال( و کشورهای دربند پیرامونی )جنوب(.
این سه جزء اصلی و روابط تنگاتنگ بین آنها روند کسب ارزش اضافی و لاجرم تلاقی ها و مسیر مبارزات طبقاتی را در جوامع شکل داده
و تعیین می کنند.
صاحبان اصلی ثروت و قدرت )اولیگاپولی های عمدتاً مالی که عمدتؤ اولیگارشی های حاکم بر ملت – دولت ها را بطُرُق مختلف کنترل
میکنند( پیوسته تلاش می کنند که ادامه ی موجودیت این سه جزء )و ستون اصلی نظام( را تؤمین سازند تا اینکه به زندگی پر از رفاه و مجلل
خود ادامه دهند. فرودستان و رنجبران درون نظام )کارگران، برزگران و دیگر زحمتکشان که تحقیق اً 01 تا 08 درصد جمعیت شش میلیارد و
هفتصد میلیون نفری کره خاکی را تشکیل میدهند = قربانیان نظام( پیوسته تلاش میکنند که با انهدام کل نظام و یا حداقل یکی از اجزاء اصلی
آن خود را از فلاکت فقر و بی امنی و "بی آیندگی" رها سازند. جنگ و جدال بر سر جزء دوم )کنترل بر ملت – دولت ها و یا حداقل بخشی
از آنها( همیشه هم در گستره های سیاسی و هم در گستره های ایده ئولوژیکی ادامه می یابد. در فراز و فرود این تلاشها و مبارزات است که
طبقات و اقشار محتلف درون آنها شکل گرفته، رشد یافته، تحکیم یافته و بالاخره از بین میروند.
در تاریخ پانصد ساله گذشته جهان، اقتصاد جهانی سرمایه مرکز ثقل این مبارزات بی وقفه بوده است. به عبارت دیگر، اقتصاد جهانی سرمایه
داری در کلیتش بعنوان یک "واحد کل" )ساختار، تکامل تاریخی و تضادهایش( میدان کارزار بین صاحبان ثروت و قدرت از یک سو و
قربانیان نظام و چالشگران ضد نظام از سوی دیگر بوده است. این مبارزه طبقاتی در صحنه ی کارزار جهانی در دو شکل آگاهی روشن و
مرئی طبقاتی و آگاهی روشن و مرئی ملی – اتنیکی نمایان وً دستخوش تحویل و تحول قرار میگیرند.
با توجه به جزء اصلی سوم )تقسیم جهان به دو بخش لازم و ملزوم مرکز و پیرامونی( باید تؤکید کرد که گذار طولانی به سوسیالیسم بعد از
عبور از کلیت نظام جهانی سرمایه تنها با گسست کشورهای پیرامونی )و نیمه پیرامونی جهان( از جزء اول نظام حاکم )بازار واحد سرمایه
داری جهانی( جهت پیروزی بر مشکلات اساسی ناشی از توسعه نیافتگی میسر می شود. پس تا زمانیکه انتقال ارزشهای اضافی از
کشورهای دربند پیرامونی به کشورهای مسلط مرکز به قوت خود باقی است، مبارزات طبقاتی در نظام کنونی جهانی نه تنها در درون بلکه
بین ملت - دولت ها نیز رخ میدهند.
پرسش سوّم: حامیان نظام جهانی سرمایه و ایده ئولوگهای نظام با تؤکید بر فرضیه ها و تئوریهای "تلاقی تمدنها" و "پایان تاریخ" و ترویج
شعار "تینا" در اذهان عمومی این شبهه را بوجود آورده اند که نظام جهانی سرمایه داری واقعاً موجود یک نظام "فنا ناپزیر"، "ایدی" و
یک پدیده ای بدون آلترناتیو )بدیل( است. با دانش به این امر که هیچ پدیده ای فرا تاریخی نمی باشد نظر شما در مورد فرضیه های حامیان و
ایده ئولوگهای نظام جهانی کنونی چیست؟
- نظام جهانی سرمایه نیز مثل تمام سیستم ها )از نظام های نجومی عظیم گرفته تا کوچکترین پدیده های فیزیکی در طبیعت( تاریخ زندگی
خود را دارد. نظام ها در یک زمان معینی بدنیا می آیند زندگی "عادی" خود را طی کرده و بعد از عبور از دوره های مختلف زندگی –
نوجوانی، جوانی، بلوغ و شکوفائی، فراز و فرود و بالاخره کهولت و "بی ربطی" – از نفس افتاده و به پایان عمر خود میرسند. مروری
کوتاه به تاریخ نظام جهانی به روشنی نشان میدهد که این نظام بعد از طی دوره های شکل گیری، تحول و "بلوغ" به دوره ی "کهولت"،
"فرتوتی" و بی ربطی عمر خود رسیده و احتمالاً در "بستر مرگ " نیز افتاده است.
- نظام جهانی )سرمایه داری واقعاً موجود کنونی( در عنفوان نوجوانی و سپس جوانی )دوره ی طولانی مرکنتالیستی – تجاری: 2911
2011 ( عمدتاً یک شیوه ی تولیدی بوده که به تدریج و پس از حداقل سیصد و پنجاه سال به یک نظام جهانی تبدیل گشته و وارد دوره کوتاه
"بلوغ" و "شکوفائی" عمر خود شده است. این دوره "بلوغ" و پر از شکوه که نزدیک به صد و پنجاه سال )از 2981 تا ربع آخر قرن
نوزدهم( طول کشید به عصر سرمایه داری صنعتی )رقابتی = "بازار آزاد"( معروف است.
از ربع آخر قرن نوزدهم )از دهه های 2091 و 2001 میلادی تا کنون( سرمایه داری جهانی وارد فاز کهولت و فرتوتی خود گشته و عموماً
با بحران ساختاری عمیقی که گریبانش را گرفته در "بستر موت" افتاده است. مضمون اصلی خلل در پروسه ی "بی پایان" انباشت سرمایه از
طریق سود است.
پرسش چهارم: خیلی از مارکسیستها متفق القول هستند که محرکه اصلی و منطق سیر و حرکت سرمایه انباشت سرمایه از طریق سود است.
در نتیجه باید علت العلل بحران ساختاری کنونی نظام را در سکته و خللی که در روند انباشت بوجود آمده جستجو کرد. ما چگونه و به چه
شیوه ای روشن تری میتوانیم رابطه بین نقش اصلی خللی در پروسه ی انباشت و شکلگیری بحران عمیق ساختاری سرمایه را شرح دهیم:
- محرکه ی اصلی )فاکتور بقای نظام( و هدف سرمایه داران انباشت بی پایان سرمایه )به هر نهو و وسیله ای که امکان کسب آن وجود دارد(
در هرجا میباشد. چون لازمه این انباشت اخذ و کسب ارزش اضافی )سود( است در نتیجه این روند دائماً به مبارزات طبقاتی در سطوح
مختلف ملی، محلی، بین المللی و جهانی شدت می بخشد.
انباشت جدی سرمایه فقط زمانی امکان پذیر است که یک کمپانی و یا گروه کوچکی از کمپانی ها تولید اقتصاد جهانی را به صورت
مونوپولی بدست گیرند. داشتن آن چنان بنیاد مونوپولیتی بسته به حمایت فعال یک یا چند دولت است. در واقع رقابت شدید بین مونوپولی ها
چیزی بغیر از کسب حمایت این دولتها از یک سو و کسب سود بیشتر برای از دیاد انباشت سرمایه از سوی دیگر نیست. مونوپولیها که عمدتاً
صنایع سنگین و اصلی را در کنترل خود دارند درصد انباشت آنها بخاطر سود عظیم برای مدتی افزایش می یابد. ولی به مرور زمان بخاطر
ورود تولید کنندگان جدید )که بخاطر سطح عالی سود به آن بازار ها هجوم آورده اند( موقعیت و مقام بخشی از مونوپولی ها دستخوش تحویل
و تحول گشته و آنها مجبور به باز سازی خود میشوند. رقابت رو به ازدیاد بین مونوپولی های موجود و مونوپولی های نوظهور قیمت اجناس
و لاجرم سطح سود، امکان انباشت عظیم سرمایه را کاهش میدهد. این وضع )کاهش درصد انباشت( این مونوپولیها را که از حمایت دولتهای
قوی خودی برخوردار هستند به تشدید و تسریع حرکت سرمایه ماورای کشورهای خودی در جهت انباشت زیاد واداشته و شرایط را برای
ایجاد روابط مرکز و پیرامونی در درون نظام آماده میسازد.
تقسیم نظام جهانی به دوبخش مکمل و لازم و ملزوم هم، الزاماً منجر به پیدایش کشورهای مسلط مرکز و کشورهای دربند پیرامونی در سطح
جهانی میگردد. در جهانی منقسم به ملت – دولت های قوی و توسعه یافته در بخش مرکز و ملت – دولت های ضعیف، آسیب پذیر و توسعه
نیافته در بخش پیرامونی دوره های کم و بیش طولانی بوجود میآیند که در آنها یک ملت – دولت مشخص و معین در بخش مرکز برای مدتی
قادر میشود که موقعیت هژمونیکی کسب کند. برای کسب این موقعیت آن ملت – دولت مشخص باید صاحب یک قدرت انحصاری نیروی
نظامی باشد که توسط آن بتواند قوانین و مقررات نظام را در صحنه ی بین المللی اعمال سازد. از طریق اعمال این مقررات و قوانین بازار
سرمایه داریست که نیروهای سلطه گر درصد انباشت سرمایه را به نفع نهادهای انحصارگر کشور خودی به حد اکثر میرساند.
کسب موقعیت هژمونیکی چندان آسان نیست. فقط سه بار در تاریخ پانصد ساله ی سرمایه داری بشریت شاهد ظهور و عروج یک قدرت
هژمونیکی در سطح جهانی بوده است:
ایالت نشین های متحده در قرن هفدهم، بریتانیای کبیر در اواسط قرن نوزدهم و ممالک متحده ی آمریکا در اواسط قرن بیستم )از 2208 تا
.) 2291
هژمونیهای جدی و واقعی بطور متوسط فقط بیست و پنج سال عمرداشته اند. بسان مونوپولیهای اقتصادی، مونوپولیهای دولتی نیز دچار فرود
و سقوط شده و به مرور زمان از بین میروند. در حال حاضر قدرت هژمونیکی آمریکا در حال ریزش و سقوط است. بین قدرتهای نوظهور
جهان، دولت – ملت چین که موفق شده موقعیت اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی خود را در سطح جهان توسعه داده و به عنوان یک قدرت
جهانی مطرح گردد، بنا به عللی که چندان روشن نیست نمی خواهد در حال حاضر رهبری نظام را تقبل کند.
پرسش پنجم: چرا و چگونه آمریکا موقعیت هژمونیکی خود را بتدریج در دهه های آخر قرن بیستم و سالهای آغازین قرن بیست و یکم از
دست داد؟ چه عواملی در این فرود و سقوط نقشهای اصلی را ایفا میکنند؟
- بررسی تاریخ معاصر نظام جهانی سرمایه از پایان جنگ جهانی دوم )وعروج آمریکا به رأس نظام( تا کنون ) 3122 ( نشان میدهد که این
مدت زمان را میشود به دو دوره ی مشخص تقسیم کرد: از 2208 تا 2291 و از 2291 تا کنون.
دوره 2208 تا 2291 بزرگترین دوره ی رشد و گسترش اقتصاد و "عصر طلائی" تولید کالاهای صنعتی و تکنولوژی در تاریخ سرمایه
داری بود. در این دوره سرمایه داری شاهد شکوفائی تولید و اوجگیری نیروهای مولده گشت. در پایان این دوره وقتی که سرمایه داری
تاریخی وارد فاز اشباع انباشت سرمایه گشت بلافاصله در آغاز دهه ی 2291 طی چرخشی تؤکید و تمرکز خود را از حیطه های تولیدی
متوجه گستره های مالی کرد. این چرخش، نظام را وارد یک رشته ی مداوم در انفجار حباب های مالی کرد که در نوع خود در تاریخ
سرمایه داری بی نظیر بودند. در این دوره که تا کنون ادامه دارد سرمایه داران تمرکز و فعالیت خود را از حیطه تولید به گستره ی مالی
انتقال دادند.
در دوره ی اول تاریخ معاصر )از 2208 تا 2291 ( است که ما شاهد عروج آمریکا به عنوان رأس نظام و کسب موقعیت هژمونیکی از
سوی صاحبان ثروت و قدرت آمریکائی در سراسر جهان میشویم. طبق نظر اکثر مورخین نظام جهانی سرمایه قدرت هژمونیکی آمریکا در
اواخر جنگ جهانی دوم و بویژه در جریان برگزاری کنفرانس های "یالتا" و سپس "پوتسدام" شکل گرفته و سپس توسعه یافت.
قدرقدرتی هژمونیکی )سلطه گرانه ی( آمریکا برای مدتی )بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم تا اواسط دهه ی 2281 در سراسر جهان
بدون چالش جدی اعمال گردید. ولی از سالهای آغازین دهه 2291 قدرت هژمونیکی آمریکا بتدریج با یک ریزش آهسته روبرو گردیده، این
ریزش آهسته با آغاز بحران عمیق ساختاری در اوایل دهه ی 2291 تبدیل به ریزش شدید گشته و بعد از طی نزدیک به بیست و پنج سال در
دوره ی زمامداری جورج بوش )پسر( به ح د اعلای فرود خود رسید. هژمونی آمریکا در مقام مقایسه با قدرت های هژمونی گذشته در تاریخ
کامل تر، فراگیرتر و جهانی تر بوده و سقوط نهائی اش نیز سریعتر و فراگیرتر خواهد بود.
بغیر از فعل و انفعلات درون خود نظام )آغاز بحران ساختاری در دهه ی 2291 ( یک عامل دیگری نیز در شکل گیری و رشد انحطاط و
2288 نقش فوق العاده ایفا کرد. این عامل منبعث از عروج سه چالش – فرود قدرت هژمونیکی آمریکا در سطح جهان در سالهای 2291
بزرگی بود که به سان "سه ستون مقاومت" متجاوز از یک دهه بطور جدی در مقابل ماجراجوئی های سیاسی و فرهنگی و تجاوزات نظامی
آمریکا در سه منطقه ی ژئوپولیتیکی جهان قد علم کرده و در "انقلاب می 2290 " به اوج شکوفائی خود رسیدند. این سه ستون مقاومت در
سه منطقه ای مهم ژئوپولیتیکی عبارت بودند از: جنبشهای عظیم کارگری در اروپای اتلانتیک )در "غرب"(، حضور "بلوک سوسیالیستی"
سوویتیسم )در "شرق"( و جنبشهای رهائی بخش ملی در جهان سوم )در "جنوب"(.
با اینکه این "سه ستون مقاومت" بعد از مدتی در مقابل یورش بویژه رأی نظام )آمریکا( یکی بعد از دیگری با ریزش و سقوط روبرو گشته و
به پایان عمر خود رسیدند ولی قدرت هژمونیکی آمریکا از فرود و حرکت در جهت ریزش سریع باز نه ایستاد و آهنگ حرکت آن با آغاز و
توسعه ی بحران ساختاری دهه ی 2291 و بویژه یعد از فروپاشی و تجزیه شوروی و پایان دوره های "جنگ سرد" تشدید یافت.
پرسش ششم: بحران ساختاری کنونی که کلیت تار و پود سرمایه داری واقعاً موجود را در بر گرفته عمدتاً از آغاز دهه ی 2291 شروع
گشته و بعد از نزدیک به بیست و پنج سال در پائیز 3110 بر ملاتر و رسانه ای تر گشته است. این بحران که احتمالاً تا سال 3181 ادامه
خواهد یافت جهان ما را به کجا خواهد برد؟ و ما مردم چه نوع جهانی را بعد از این بحران خواهیم داشت؟
- در حال حاضر ویژه گی اصلی این بحران آشوب فراگیر و سرتاسری در سطح جهان است. این آشوب که به هیچ وجه مجموعه ا ی از
اتفاقات نا مربوط بهم نیست، یک پروسه ی فراز و فرود در تمامی پارامترهای جهانی است. این پارامتر ها صرفاً محدود به اقتصاد جهانی و
مضامین متعلق به آن نبوده بلکه پارامترهای متعلق به روابط دولت- ملت ها، جریانات فرهنگی و ایده ئولوژیکی و حتی منابع و مؤخذ زندگی
در کره خاکی منجمله شرایط اقلیمی را نیز در بر میگیرند.
گسترش جنگهای خانمانسوز مرئی و نامرئی در کشورهای سه قاره ی جنوب از یک سو و وقوع شرایط تراژیک زیستی در ژاپن "فلاکت
زده" و زلاند جدید "بلا دیده" همراه با شیوع جنگهای مافیائی در مکزیک و کلمبیا و عروج اندیشه های زینوفوبیائی در بخشی از ایالات
متحده آمریکا سیما و مإلفه های بخشی از "امپراطوری آشوب" حاکم بر جهان را ترسیم و بیان میکنند. علیرغم احساس نا امنی و بی آیندگی
ناشی از این جنگها و وقایع تراژیک که به سرعت در میان مردم جهان رواج می یابد، نظام جهانی سرمایه )با اینکه به دوره "گندیدگی" و
"بی ربطی" خود وارد گشته و بقول در "بستر مرگ" افتاده است( باز هم میخواهد بهر نحوی به زندگی "ضحاک منش" خود ادامه دهد. به
عبارت دیگر چون پروسه ی انباشت سرمایه از طریق سود به نقطه ی "اشباع" رسیده و نظام دیگر قادر نیست از طریق استثمار کارگران،
تبادل نابرابر و ایجاد عادات مصرف گرائی های های مصنوعی به پروسه ی "انباشت رضایت مند" خود ادامه دهد در نتیجه حامیان آن به
تاراج بیشتر کشورهای سه قاره به اضافه ی اقیانوسیه از طریق گسترش جنگهای مرئی و نامرئی و دیگر ماجراجوئیهای نظامی دست میزنند.
در تحت چنین شرایط، احتمال قوی میرود که اوضاع جهان در سالهای آینده بیش از زمان فعلی به سوی آشوب، هرج و مرج پیش رفته و
مردم جهان بیشتر از حالا با ناامنی، قحطی، نا امیدی و احساس بی آیندگی روبرو گردند. در تقابل با این وضع پر از آشوب و آشفتگی که اگر
ادامه یابد جهان ما را به سوی نوعی "آپارتاید جهانی" و یا حتی "بربریت" خواهد برد، مردم جهان )قربانیان نظام و چالشگران ضد نظام( چه
باید بکنند؟ آیا عروج امواج بیداری و رهائی در کشورهای جنوب نقداً به گشایش میدان کارزاری به بزرگی این جهان در جهت ایجاد "جهانی
دیگر" منتهی نشده است؟ بدون تردید پاسخ مناسب به این پرسش بحث انگیز منوط به بررسی بیشتر بحرانی است که امروز کلیت نظام را در
ورطه ی آشوب قرارداده و سیاستهای سلطه گرانه ی رأس نظام را توسط توده های بپا خاسته در بویژه کشورهای پیرامونی دربند )جنوب( به
چالش جدی طلبیده است.
پرسش هفتم:

بحرانهای جاری به ویژه در زمینه های اقتصادی و مالی و گسترش پی آمدهای فلاکت بار منبعث از این بحرانها، خیلی از
صاحب نظران درون حلقه های چپ منجمله بخشی از مارکسیستها را متقاعد ساخته که "قرن آمریکائی" به پایان عمر خود رسیده و چون
رهبری بلامنازع "کاخ سفید" بعد از سالها "شکوفائی" و قدر قدرتی در سراشیب سقوط قرار گرفته پس امکان شفا و باز سازی آن )در رأس
نظام جهانی( میسر نیست. ولی بعضی دیگر بر آن هستند که هنوز زود است که سقوط و فروپاشی آمریکا را از قله ی قدر قدرتی و تفوق به
ویژه در گستره ی نظامی کف بینی کنیم.[ در پرتو این دو دیدگاه، آیا بنظر شما بحرانهای جاری و گسترش جنگهای مرئی و نامرئی "ساخت
آمریکا" حکایت از یک چرخش کیفی در سرنوشت و آینده ی نظام و موقعیت هژمونیکی رأس آن )آمریکا( میکند؟
- امروز همه از بحران مالی، بعضی دیگر از بحران عمومی اقتصادی منجمله تولید، صحبت میکنند. تازه تعدادی نیز بحران را در بازار
نئولیبرالیستی، در هژمونی طلبی آمریکا و بعضی دیگر بحران را در کلیت نظام سرمایه داری می بینند. آنچه که مبرهن است این است که
بحرانی که ما امروز از آن صحبت میکنیم، یک بحران جدی و نادر است و با بحرانهای سابق که عموماً فصلی و سیکلی و موقتی بودند،
تفاوت اساسی دارد و عمدتاً یک بحران ساختاری در تاریخ تکامل سرمایه داریست. در عصری که بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال
2208 شروع گشت، آمریکا نزدیک به 38 سال قدرت هژمونیکی بلا منازع خود را بر نظام جهانی مستولی ساخت. در این دوره جهان شاهد
یک گسترش عظیم در حیطه ی اقتصاد گشت که در تاریخ اقتصاد جهانی بی نظیر بود. این دوره که تا اوایل دهه 2291 طول کشید، توسط
اقتصاد دانان غربی بنام "عصر طلائی" و یا "عهد سی ساله ی افتحار آمیز" معروف گشت. در این مدت سی سال، آمریکا هم در زمینه
نظامی و هم در زمینه اقتصادی بعنوان بک قدرت متفوق به قله ی بلا منازع نظام جهانی سرمایه عروج کرد. تفوق بلامنازع آمریکا بویژه
در حیطه ی اقتصاد در اوایل دهه 2291 شروع به ریزش کرد و این روند تاکنون ادامه دارد. بدون تردید عملکردها و سیاستهای سه چالشگر
بزرگ نظام جهانی – شوروی و چین، جنبشهای رهائی بخش کشورهای سه قاره و جنبش کارگری در اروپای اتلانتیک – در روند رو به
زوال موقعیت متفوق و هژمونیک آمریکا و در این دوره نقشهای نمایان و کلیدی داشتند.
ریزش و انحطاط در موقعیت هژمونیکی آمریکا با اینکه در اوایل دهه 2291 )به عقیده بعضی ها مشخص اً در سال 2294 ( آغاز گشت ولی
خیلی از اقتصاد دانان طرف دار نظام، این واقعیت را که نظام جهانی سرمایه و مشخصاً موقعیت هژمونیکی آمریکا با بحران ساختاری
روبرو گشته است را نپذیرفتند و سالها با اعمال سیاستهای "بازار آزاد" نئولیبرالی از طریق تشدید پروسه ی جهانی شدن سرمایه کوشیدند که
از پیشرفت روند ریزش و انحطاط نظام و موقعیت هژمونیکی آمریکا جلوگیری نمایند.
بعد از شکست آمریکا در ویتنام و ناکامی در اعمال موقعیت متفوق خود در کشورهای مختلف جهان سوم، کابینه ها و دولت مردان متعدد
آمریکا کوشیدند که از پیشرفت روند ریزش قدر قدرتی آمریکا جلوگیری کنند. بعضی از دولتهای آمریکائی با بلند کردن پرچم "حقوق بشر"
در سیاست خارجی و روابط دیپلماتیک )مثل کابینه جیمی کارتر در نیمه دوم دهه 2291 ( و بعضی دیگر با توسل به تکنولوژی نظامی گری
و ترفندهای "جنگ ستارگان" )مثل کابینه رونالد ریگان در دهه 2201 ( و بعضی دیگر با معرفی سیاستهای لیبرالی – سانتریستی )مثل
کابینه بیل کلینتون در دهه 2221 ( تلاش کردند که جلوی روند ریزش و انحطاط را بگیرند. تمامی این سیاست ها نتوانستند جلوی این روند
را بگیرند. با روی کار آمدن جورج بوش پسر و حاکمیت نومحافظه کاران بر کاخ سفید، هیئت حاکمه آمریکا تصور کرد که با اعمال
ماجراجوئیهای نظامی و سیاستهای یک جانبه گری در سیاست خارجی خواهد توانست جلوی این روند را بگیرد. ولی آنها جلوی این روند را
نه تنها نتوانستند بگیرند بلکه با صدور جنگهای ساخت آمریکا و گسترش اندیشه های شبه فاشیستی و بنیانگرائی مذهبی در کشورهای جهان
به روند ریزش و فرود موقعیت هژمونی آمریکا و بحران اقتصادی شدت بخشیدند. نتیجه اینکه گفتمان بحران جدی نظام که نزدیک به بیست
سال مورد پذیرش روشنفکران حتی چپ در سطح عام نبود، امروز به گفتمان رایج بین توده های مردم در کوچه و بازار اکثر کشورهای
جهان تبدیل شده است.
پرسش هشتم: آیا گسترش بحران کنونی که جدی و ساختاری است، نظام سرمایه و موقعیت ساطه جویانه آمریکا را برای همیشه به خطر
انداخته است؟ آیا صاحبان ثروت و قدرت برای نجات نظام میتوانند با تشدید گلوبالیزاسیون و گسترش "بازار آزاد" نئو لیبرالیستی بر مشکلات
خود فائق آمده و نظام را از بحران عبور داده و دوباره آنرا شفا دهند؟
- باید توجه کرد که مکانیسم ها و راهکارهای معمولی که در گذشته بویژه در مورد "بحران بزرگ" 2232 میلادی اتخاذ گشت و نظام
سرمایه دازی را از ریزش و انحطاط نجات داد این بار مإثر واقع نخواهند گشت. امکان اینکه نظام در یک فرصت "کوتاه مدت" موفق به
ادامه بقاء خود گردد، وجود دارد. ولی دوره این "کوتاه مدت" بیشتر از ده تا بیست سال آینده طول نخواهد کشید. امانوئل والرستین همراه با
سمیر امین و دیگر تئوریسین های دیدگاه "نظام جهانی سرمایه" بر آن هستند که نظام جهانی سرمایه داری بر سر دو راهی عمر خود رسیده
و بعد از طی یک دوره "پیری" و "فرتوتی" در سراشیب سقوط و فروپاشی قرار گرفته است. سردمداران نظام جهانی برای اینکه این نظام
را در "دراز مدت" و حتی "در میان مدت" از واژگونی نجات دهند باید به سه مسئله کلیدی که دامن نظام را گرفته با ارائه راه کار پاسخ داده
و بر آنها )بعنوان موانع بزرگ بر سر راه بقای نظام( فائق آیند. این سه مسئله کلیدی که در مرکز و قلب بحران کنونی سرمایه داری
قراردارند، عبارتند از : ) 2( افزایش مزمن مزدها، ) 3( افزایش مزمن هزینه تولیدات و ) 4( افزایش مزمن مالیاتها. یکی از علل مهم و اصلی
افزایش هزینه مزد که بطور سرسام آوری در سی سال گذشته شدت پیدا کرد، هزینه بیمه بهداشتی و دیگر هزینه های مربوط به امور رفاهی
کارگران در آمریکا بود. کمپانیهای فروشنده بیمه های بهداشتی با استفاده از پروسه های خصوصی سازی و لغو مقررات دولتی ناشی از
اعمال سیاستهای "بازارآزاد" نئولیبرالی بقدری هزینه های بیمه بهداشتی را افزایش دادند که امروز نزدیک به پنجاه میلیون کارگر و کارمند با
اینکه مشغول کار هستند، دارای بیمه بهداشتی نیستند. به کلامی دیگر، نئولیبرالیسم در تاریخ تکامل سرمایه داری به مرحله ای رسیده است
که خود "بازارآزاد" که تا این اواخر به عنوان یک فضای "مقدس" حلال مشکلات محسوب می شد، اکنون هم چون محمل و نهادی "هار" و
بی مهار خود نظام سرمایه داری را به مخاطره عظیم و بی سابقه انداخته است. در واقع "عهد زیبای" دوره ی "بازارآزاد" نئولیبرالی که در
اوایل دهه ی 2201 شروع گشت، امروز به پایان عمر خودرسیده است و دولتها عاجز از عبور از بحران گشته اند.
پرسش نهم: در شرایط بحرانی که نظام جهانی و در رأس آن آمریکا قرار گرفته است، آیا دولت باراک اوباما قادر خواهد گشت که مثل
2249 ، با چرخش بسوی "دولت گرائی"، پرهیز از تشدید پروسه های فلاکت بار – فرانکلین روزولت در دوره بحران بزرگ 2232
خصوصی سازی، احتراز از اعمال قوانین شکاف اندازانه ی حاکم بر "بازار آزاد" نئولیبرالیسم و مشخصاً با اعمال اصلاحات )دادن
امتیازات به کارگران و دیگر زحمتکشان در داخل آمریکا و اتخاذ عقب نشینی های مصلحتی در سیاست خارجی(، از افول و انحطاط این
نظام پیر و فرتوت جلو گیری کرده و موقعیت آمریکا را در رهبری نظام تضمین سازد؟
- به نظر من رشد اوضاع نشان میدهد که اوباما و همکارانش نمیتوانند مسائلی را که امروزه این بحرانها در سراسر جهان بوجود آورده اند،
حل کنند. آنها حتی اگر بطور جدی بخواهند که رفرم ها و سیاستهای "تعدیلی" خود را در سطح کشوری و در سطح جهانی پیاده سازند، بدو
علت اساسی قادر نخواهند گشت که موفق گردند. این دوعلت )و یا مانع بزرگ( عبارتند از: علت داخلی که عمدتاً در درون نظام رشد و
گسترش یافته است و علت خارجی که بطور نمایانی در صحنه کارزار جهانی پدید آمده است و عمدتاً هژمونی و قدر قدرتی "بلامنازع"
آمریکا را به چالش میطلبد، علت و مانع داخلی نقش کلیدی است که پدیده ملیتاریسم در زندگی "زالو وار" رأس نظام ایفا میکند. این پدیده که
در دهه های گذشته بویژه در دوره بعد از پایان "جنگ سرد"، در تار و پود نظام رخنه کرده و امروزه یکی از اجزاء سه گانه متابولیسم نظام
را تشکیل میدهد، در تاریخ تکامل پانصد ساله نظام سرمایه داری بی نظیر محسوب می شود.
سردمداران میلیتاریسم که یا به جناح نومحافظه کاران تعلق دارند و یا شدیداً تحت تؤثیر آموزشهای نو محافظه کارانه قرار دارند، با اینکه از
کاخ سفید به بیرون رانده شده اند ولی اوباما و یارانش را از طریق "مثلث نظام" تحت کنترل خود دارند. اینان گسترش مداخلات براندازانه،
شیوع ماجراجوئی های نظامی و صدور جنگهای ساخت آمریکا از عراق و افغانستان به کشورهای "درمانده" مثل پاکستان را بهترین راه
"رستگاری" برای قرن آمریکا و کلیه جهان می بینند. نگارنده در شماره های پیشین این نشریه در مقاله "جایگاه میلیتاریسم در نظام جهانی
سرمایه" بطور مشروح نقش و موقعیت نظامی گری را به عنوان یکی از اجزاء اصلی تار و پود نظام جهانی سرمایه داری مورد بررسی
قرار داد. در اینجا بطور اجمالی به چگونگی رشد و عروج بحران هژمونی آمریکا و اروج مرکزی های نوظهور و نوین )بعنوان مانع و یا
علت خارجی( می پردازیم. علت و یا مانع دومی، رشد وعروج نزدیک به پنج تا هشت نیروی منطقه ای و یا جهانی نوظهور هستند که
عموماً هژمونی بلامنازع رأس نظام را نمی پذیرند و گاهی سیاستهای خارجی و تجارتی آمریکارا به چالش می طلبند. آنچه که در حال
حاضر شکل صف بندی این نیروها را بطور مشخص با اهمیت می سازد، این امر است که برای اولین بار در تاریخ معاصر ما شاهد عروج
قطب های نو ظهوری در صحنه ی جهانی هستیم که بر خلاف گذشته در بخش "جنوب" جهان شکل میگیرد.
یکی از این قطب های نو ظهور و رشد سریع آن نیروی برگزار کننده "گروه ریو" در پایتخت برزیل بود که شامل کلیه کشورهای آمریکای
لاتین )مرکزی، جنوبی و کشورهای کارائیب( بود. این نشست برای اولین بار در دویست سال گذشته توسط کشورهای آمریکای لاتین بدون
شرکت "یانکی ها" ی شمالی )ممالک متحده آمریکا، کانادا و کشورهای اروپائی( برگزار گردید. در این اجلاس تمام رهبران کشورهای
آمریکای لاتین بغیر از رهبران دو کشور پرو و کلمبیا که دارای وابستگی های بی قید و شرط به آمریکا هستند، شرکت جستند. در این
کنفرانس که حضور رائول کاسترو در آن چشمگیر بود، شرکت کنندگان مواضع نمایان و قاطع علیه "بازار آزاد" نئولیبرالی، سیاستها و
مقررات صندوق بیت المللی پول، بانک جهانی سازمان تجارت جهانی اتخاذ کردند. شایان توجه است که اندیشه برگزاری این کنفرانس عمدتاً
در تقابل با "کنفرانس عالی" سران قاره آمریکا در آوریل 3112 در ترینیداد که به همت و رهبری اوباما برگزار شد، بوجود آمد. تصور
اینکه رهبران کشورهای آمریکای لاتین )از لولا در برزیل تا اورتگا در نیکاراگوئه( جرأت پیدا کرده و در مقابل برگزاری یک "کنفرانس
عالی" به مدیریت آمریکا در آمریکای لاتین )که تا این اواخر حیاط خلوت آمریکا محسوب می شد( به حق تعیین سرنوشت خویش حتی بطور
سمبولیک و نمادی جامه عمل بپوشانند، حتی تا پنج سال گذشته نیز به مغز کسی خطور نمیکرد. شکل گیری و رواج تجمعاتی مثل کنفرانس
"گروه ریو" در سراسر جهان بطور مرتب اتفاق می افتد.
در تحت این شرایط اوباما حتی اگر بخواهد چگونه امکان دارد که آب رفته را دوباره به جوی بازگرداند؟ آیا قادر است که موقعیت "بلا
منازع" رأس نظام را از فرتوتی و پیری نجات داده )و با غلبه بر بحرانهای جاری( نظام سرمایه داری را تحت رهبری آمریکا شفا بخشد و
بازسازی کند؟ اوباما میتواند از رهبری آمریکا در تمام نشستهای بیت المللی منجمله در سخنرانی دوم ژوئن 3112 خود در دانشگاه قاهره
صحبت کند ولی رهبران اکثر کشورهای جهان با اینکه "همکاری" آمریکا را میخواهند ولی رهبری او را پذیرا نیستند. مردم جهان با اینکه
بر خلاف گذشته بیشتر از هر زمانی از رهبری ومدیریت رهبران خود به سطوح آمده اند ولی از هژمونی طلبی ها ، ماجراجوئی های نظامی
و سیاست های شکاف اندازانه آمریکا بیشتر متنفرند. اوباما میتواند جذاب ترین و بهترین مقولات و نکته های مردم پسند را در سخنرانی های
بین المللی خود مطرح سازد، ولی او نمیتواند آب رفته را به جوی بازگردانده واز آمریکا دوباره یک رهبر بسازد.
خیلی از دولتمردان در آمریکا، چین، آفریقای جنوبی، اسپانیا، آلمان، ایران، مصر و ... ناراحت از این هستند که اگر بحرانهای کنونی ادامه
یابند )که بعید نیست که حد اقل تا سه سال آینده ادامه داشته باشد( ممکن است با نا آرامی ها و قیام های خودبخودی بویژه جوانان )دقیقاً مثل
یونان، مصر، تونس و...( روبرو گردند. دولتها دیگر صرفاً توسل به نیروی قهر در جهت سرکوب این نوع قیام ها را برخلاف گذشته، از
دست داده اند. وقتی که مردم بویژه کارگران و جوانان، از اوضاع بویژه بیکاری مزمن و تورم شدید، خشمگین هستند دولتها ممکن نیست که
حتی تاکتیکی و موقتی به اسلحه قهر و تحمیق در جهت آرام کردن توده های مردم توسل جویند. بنظر نگارنده اوضاع بقدری طاقت فرسا
گشته که نظام جهانی و حلقه های متوصل به محور آن به تقلا افتاده اند تا با دادن "امتیازات" و عقب نشینی های تاکتیکی مردم را آرام سازند.
شایان توجه می باشد که برای اولین بار در تاریخ معاصر جهان، خشم و عصبانیت توده های مردم نیز جهانی گشته و وقوع و انفجار ناآرامی
های قهرآمیز مردم هم در کشورهای پیرامونی مثل ایران، مصر، نیجریه و... و هم در کشورهای مرکز مثل انگلستان، اسپانیا و ... به
روال عادی تبدیل گشته اند.
اوباما و یارانش شاید بهترین و مناسب ترین هیئت حاکمه کشوری در جهان باشند که می خواهند از وقوع انفجار در آمریکا بطور مإثری
جلوگیری کنند. بسیار خوب، اوباما قادراست که با اتخاذ سیاستهای رفرمیستی در داخل آمریکا بویژه در میان سیاهان، لاتینوها )اقلیت دو رگه
آمریکای لاتینی تبار( و دیگر اقلیتها این آرامش موقتی را بوجود آورد. این برنامه های رفرمیستی هرقدرهم موفقیت آمیز باشند نهایتاً محلی،
داخلی و کشوری هستند. آیا اوباما که بر خلاف رهبران تقریباً تمام کشورهای جهان، در رهبریت رأس نظام جهانی قرار گرفته، می تواند بر
بحران ناشی از انحطاط و افول هژمونی آمریکا فایق آمده و دوباره موقعیت قدرقدرتی آمریکا را بعد از بهبودی باز سازی نماید؟ نگارنده در
مقاله های خود: "پاکستان: ویتنام اوباما" و سپس "آیا آمریکا قصد تجزیه احتمالی پاکستان را دارد؟" طی شرح مبسوطی تؤکید کرد که اوباما
راه "خروج" و "بازگشت" از جنگهای "ساخت آمریکا" را ندارد و همانطور که جنگ لیبی نیز نشان میدهد جنگ طلبان درون هیئت حاکمه ی
آمریکا زیرکانه )و مطلقاً جنایت کارانه( با استفاده از "محبوبیت" و "وجهه ی" مردم پسند اوباما بویژه میان جوانان سیاه پوست توانسته اند با
بسیج و سرباز گیری بخش عظیمی از این جوانان به لشکر کشی و شیوع جنگهای "ساخت آمریکا" ماورای جنگهای مرئی و آشنا در
کشورهای سه قاره دست بزنند.
زمانیکه اوباما سر کار آمد، آمریکا و متحدین نظامی آن نقداً در تعدادی از جنگها و ماجراجوئی های نظامی از افغانستان، عراق و سومالی
گرفته تا کنگو )کین شاسا( در گیر بودند. در ضمن در آستانه مراسم تحلیف اوباما، اسرائیل تهاجم خونینی را علیه مردم نوار غزه به پیش
برد. در دو سال ریاست جمهوری اوباما، آمریکا جنگهای مرئی و نا مرئی خود را از پاکستان و یمن به مرزهای برمه، کشورهای آسیای
مرکزی و سپس در شاخ آفریقا )سودان( و جزیره میندانائو و در فیلیپین گسترس داد. امروز آمریکا درگیر جنگ و تهاجم نظامی در 98
کشور در اکناف جهان است. شایان توجه است که در دوره هشت ساله رژیم بوش، تعداد کشورهای جهان که قربانی جنگها و ماجراجوئی ها
ی نظامی آمریکا شدند شامل 91 کشور می شد. آمریکا بعد از تسخیر نظامی کشورهای هائیتی ) به بهانه کمک به زلزله زدگان( درگیر
جنگهای ساخت آمریکا و گستره ماجراجوئی های نظامی در کشورهای مکزیک، کلمبیا، پرو و...در آمریکای لاتین نیز گشت.
پرسش دهم: آیا بحرانهای جاری و راه حل برون رفت از آنها مشمول تمامی بشریت است؟ یا اینکه این بحرانها نیز وابستگی کامل به
موقعیت طبقاتی "آنها" و "ما ها" دارد؟
- بدون تردید وقتی که "آنها" )سردمداران کشورهای جی 0 و انحصارات مالی فرا ملی ها، رسانه های گروهی گوش به فرمان نظام جهانی
سرمایه( از بحران و راه برون رفت از آن صحبت میکنند، منظورشان "بحران مالی" است که کشورهای ثروتمند مرکز را بطور نمایان از
اوایل سال 3110 تا کنون در بر گرفته است. در حالیکه دیگران یعنی "ما ها" )نیروهای چپ عام: چالشگران و قربانیان نظام جهانی(
به این نکته مهم « : تلاطمات موجود در جهان را بطور متفاوتی می بینیم. برای مثال، روزنامه "نیو نیشن"، چاپ بنگلادش گزارش میدهد که
باید توجه کرد که " آنها" تریلیون ها دلار را در طول بویژه دوسال گذشته، صرف نجات نهادهای مالی جهانی ساخته اند در حالیکه در
کنفرانس آنها در رُم در اوایل سال 3112 کشورهای ثروتمند جی 0 قول دادند که فقط 23 میلیارد برای برون رفت از بحران غذا خرج
خواهند کرد و تا کنون از آن مقدار فقط یک میلیارد دلار خرج شده است. حتی امید به اینکه اقلاً فقر مزمن و فرا گیر و مطلق در جهان را تا
سال 3128 تبق تصویب لایحه اخیر سازمان ملل متحد مورد "تعدیل" قرار داده و کاهش دهند نیز اکنون از بین رفته است. علت این امر که
گرسنگان میلیاردی در جهان به غذا دسترسی ندارند نه بخاطر این است که مواد غذائی کافی موجود نیست، بلکه به این خاطر است که "آنها"
)بویژه شرکتهای فراولی مواد کشاورزی( حاضر نیستند که مواد غذائی فراوانی که عموم اً از طریق احتکار ذخیره کرده اند را در دسترس
گرسنگان در حال مرگ و میر از گرسنگی و سوء تغذیه قرار دهند. فراموش نشود که گرسنگی نیز مثل پدیده های دیگر امروز به برکت
اعمال قوانین فلاکت بار "بازار آزاد" نئولیبرالی بیش از پیش بویژه در بیست سال گذشته، جهانی گشته است. اگر روزگاری گرسنگی مزمن
و مرگ و میر و سوء تغذیه عمدتاً از ویژه گیهای کشورهای پیرامونی )جهان سوم( محسوب میشود، امروز این ویژه گی در داخل کشورهای
ثروتمند مرکز )جهان اول( نیز به سرعت رو به رشد است. اکنون متجاوز از 01 میلیون انسان در کشورهای ثروتمند شمال )آمریکا، ژاپن و
کشور های اروپای اتلانتیک( از سوء تغذیه مزمن در خطر نابودی قرار گرفته اند و تعداد آنها رو به ازدیاد است. در بین کشورهای
پیرامونی شاید هائیتی و بنگلا دش بهترین نمونه های فلاکت بار گرسنگی و مرگ و میر منبعث از آن می باشند.
نیت نگارنده در اینجا به هیچ وجه تعبیه عزاداری تاریخی نیست، منظور اینست که مفهوم گردد که وقتیکه نزدیک به دو قرن پیش نیروهای
امپراطوری انگلستان در سواحل بنگلادش )آن زمان "بنگال غربی" یکی از ایالات هندوستان( لنگر انداختند از وجود ثروت و مواد غذائی
فراوان و در دسترس بودن آنها "شوک" شدند. هائیتی نیز که بحران کنونی غذا در اوایل سال 3110 در آن کشور آغاز گشت، مثل بنگلا دش
مظهر فلاکت نمایانی است. مثل بنگلادش، زمانیکه نیروهای اروپائی وارد این جزیره گشتند از وجود ثروت به ویژه وفور مواد غذائی و
کشاورزی "شوک" شدند. ثروتهای فراوان این دو کشور توسط متجاوزین به تاراج رفته و در توسعه یافتگی فرانسه و انگلستان در قرن
نوزدهم نقش مهمی ایفا کردند. در یک کلام، بحران غذا که یکی از بحرانهای جهانی "ماها" یعنی بشریت زحمتکش است منبعث از "خواست
خدا" و طبیعت و یا از ویژه گیهای "غیر متغیر فرهنگهای متفاوت" نیست. این بحران از تبعات فلاکت بار تقسیم جهان به دو بخش مرکز و
پیرامونی است که خود ناشی از گسترش جهانی حرکت سرمایه در تاریخ پانصد ساله سرمایه داریست. بغیر از بانکداران و شرکتهای فرا
ملی کشاورزی، شبکه نظامی – صنعتی در کشورهای پیشرفته سرمایه داری بویژه در آمریکا از دیگرعاملین اصلی بحران غذا و گرسنگی
در جهان هستند. آنها مرتباً بعد از تاراج و استثمار منابع طبیعی و نیروی انسانی )اخذ سود اضافی و انباشت سرمایه( و با تولید بیشتر سلاح
های نظامی و گسترش پایگاه های نظامی و جنگهای بی پایان خود، می خواهند بر سراسر کره خاکی تسلط بی منازع )هژمونی( کسب کنند.
در یک کلام میتوان گفت بحران غذا امروز در بخش بزرگی از جنوب بیش از همه جا، بیداد میکند و بحران مالی جاری در کشورهای شمال
دارای ریشه های مشترک هستند: یعنی پدیده های "دو قلو" و منبعث از تکامل سرمایه داری در فاز فعلی تاریخ سرمایه داری )چرخش
بسوی "بازار آزاد" نئولیبرالیسم در پرتو تشدید پروسه فلاکت بار جهانی شدن سرمایه در 41 سال گذشته(.]

پاسخ به پرسشهای حائز اهمیت پیرامون نظام جهانی سرمایه و مضامین مربوط به آن

)قسمت دوم(

یونس پارسابناب
درآمد
درقسمت اول این نوشتار به چند و چون ناریخ تکامل مکتب "نظام جهانی سرمایه" در فلسفه ی سیاسی، تقسیم
جهان به دو بخش مرکزی و پیرامونی در نظام جهانی، تئوریهای "تلاقی تمدن ها" و "پایان تاریخ" و اصل فنا
پذیری اجتناب ناپذیر سرمایه داری به عنوان یک نظام و ... پرداختیم.
در قسمت دوم این نوشتار نقش دولت اوباما در نظام جهانی، رابطه ی رأس نظام )آمریکا( با اندیشه ها و
جنبشهای بنیادگرائی دینی و مذهبی پانیستی و شوینیستی، تفاوتهای کیفی و اساسی بین جنبشهای دمکراتیک و
مترقی با جنبشهای ارتجاعی و ضد دمکراتیک، درک و انگاشت پست مدرنیت ها و دیگر فرهنگ گرایان از نقش
فرهنگ درمورد توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی جوامع و ... را مورد پرسش و پاسخ قرار می دهم.
پرسش یازدهم: آیا واقعاً دولت اوباما در عین حال که قصد دارد نیروهای نظامی آمریکا را حد اقل تا 3122
از عراق خارج سازد، برنامه دارد که جنگ را از افؽانستان به پاکستان و دیگر کشورها در سه قاره گسترش
دهد؟
- پیش از پاسخ به این سئوال، بگذارید به توضیح یک نکته اساسی بپردازیم. نیم نگاهی به تاریخ رشد پدیده
میلیتاریسم آمریکا نشان میدهد که هیئت حاکمه بعد از کسب موقعیت نظامی در کشورهای جهان هیچ وقت
داوطلبانه به حضور نظامی خود درآن کشورها خاتمه نداده است. بطور مثال، درسال 2492 )شهریور 2431
خورشیدی( نیروهای نظامی آمریکا همراه نیروهای دیگر متفقین )شوروی و انگلستان( ایران را اشؽال کردند. با
اینکه طبق موافقت نامه کنفرانس تهران قرار شد که کلیه نیروهای متفقین بعد از پایان جنگ جهانی دوم خاک
= ایران را ترک کنند، ولی حضور نظامی آمریکا درایران )برخلاؾ نیروهای نظامی شوروی که درسال 2491
2419 ( ادامه یافت. درست است که سربازان و ( 2431 خورشیدی ایران را ترک کردند( تا انقلاب 2494
دیگر اعضای پرسنل نظامی آمریکا ایران را تخلیه کردند ولی آمریکا با ایجاد پایگاه نظامی و استخدام مستشاران
نظامی خود در نیروهای دریائی، هوائی و زمینی بویژه ژاندارمری ایران، حضور نظامی خود را در ایران تا
انقلاب 2419 ماندگار ساخت. این امر فقط به کشورهای جهان سوم محدود نمیشود. آمریکا بعد از کسب حضور
نظامی در کشورهای آلمان، انگلستان، ایتالیا، ژاپن و ... در بحبوحه ی جنگ جهانی دوم هیچ وقت به حضور
نظامی و وجود پایگاه های خود در آن کشورها خاتمه نداد.
امروز نیز دولت اوباما با اینکه قرار است سربازان آمریکائی را تا آخر سال 3122 از خاک عراق بیرون بکشد
ولی عراق هم اکنون همانند عربستان سعودی، مصر، بحرین و ... به یکی از وسیعترین پایگاه های نظامی
آمریکا تبدیل شده است.
بهر رو در "اؾ – پاک" )افؽانستان و پاکستان( دولت اوباما در حال ساختن سفارتخانه های عظیم در داخل ناحیه
های "سبز" به الگوی "ناحیه سبز" بؽداد است که در مقام مقایسه با سفارتخانه های آمریکا در کشورهای جهان از
نظر وسعت و تعداد پرسنل ها بی سابقه و کم نظیرند. وجود سفارتخانه های به این بزرگی نشان "ماندگاری"
آمریکا دراین منطقه سوق الجیشسی )شمال ؼربی مرزهای چین( می باشد.
اوباما همزمان با اعلام این نکته که دولت او خواهان حضور وسیع و محکم آمریکا در آن بخش از آسیای جنوبی
است تلاش میکند با افزایش جنگ علیه القاعده بویژه طالبان ها در افؽانستان بخشی از آنها را مجبور به عقب
نشینی و فرار به داخل خاک پاکستان سازد. بررسی جؽرافیای انسانی مرزهای پاکستان و افؽانستان نشان میدهد
که عشایر پشتون زبان ساکن مرزهای آن دو کشور هیچ وقت مرزبندی مصنوعی توسط امپریالیسم انگلستان در
نیمه اول قرن بیستم را نپذیرفتند. دقیقاً در این بخش از مرزهای افؽانستان و پاکستان است که جنگ فعلی روزانه
مشتعل تر میگردد. سلیق هریسون )یکی از تحلیل گران معتبر در امور منطقه آسیای جنوبی( اخیراً گفت که پیآمد
سیاست های فعلی آمریکا و اوباما احتمالاً رشد و عروج "پشتونستان اسلامی" در آن بخش از مرزهای افؽانستان
و پاکستان و نتیجتاً آؼاز تضعیؾ پاکستان بعنوان یک کشور – ملت و تجزیه تدریجی آن به حداقل چهار کشور
درمانده و فرتوت درآینده خواهد بود.
با توجه به فعل و انفعالات نظامی در مرزهای افؽانستان و پاکستان )پشتونستان( یکی از خبرگان عالیرتبه ارتش
آمریکا که تجارب قابل ملاحظه ای از فعالیتهای ضد شورشی خود در عراق دارد، بطور ؼیر مترقبه اعلام
داشت که بنظر ایشان سیاست اوباما در اؾ – پاک بطور کلی بر پایه ی یک "اشتباه استراتژیک" اساسی بنا شده
که به احتمال زیاد به سقوط پاکستان بعنوان یک "ملت – دولت" واحد منجرمی گردد. او در صحبت خود تؤکید
کرد که با در نظر گرفتن وسعت، ویژه گی ترکیب جمعیت 91 میلیون نفری و هم چنین موقعیت استراتژیکی آن
کشور "سقوط پاکستان فاجعه ای" به بار خواهد آورد که مسائل و بحرانهای جاری را در جهان تحت الشعاع خود
قرار خواهد داد. این ژنرال آمریکائی که فرماندهی کلیه نیروهای نظامی آمریکا درافؽانستان در اوایل سال
3114 به او واگذار شده بود، بعد از بیان این نظرگاه به رابرت گیتس وزیر امور دفاعی آمریکا بلافاصله در
نیمه اول ماه اوت 3114 از مقام خود اخراج شده و بازنشسته اعلام گشت. عزل و اخراج این ژنرال که با عنایت
و حمایت باراک اوباما اتفاق افتاد، درتاریخ نظامی – سیاسی آمریکا کاملاً ؼیر مترقبه و بی نظیر میباشد )برای
جزئیات عزل و اخراج و نه استعفای داوطلبانه این ژنرال، رجوع کنید به: روزنامه "واشنکتن پست"، 23 و 24
.) اگوست 3114
اما واقعیت این است که سیاست های آمریکا در افؽانستان – پاکستان از بکار برد "یک اشتباه استراتژیک"
سرچشمه نمیگیرد. آمریکا خواهان دولتی قوی در پاکستان است با این شرط که سر نخ آن دولت در دست آمریکا
باشد. در این مورد آمریکا جز افسران عالیرتبه ارتش و سازمان امنیت پاکستان )آی اس آی( جایگزین دیگری
برای برپائی یک دولت قوی فرمانبردار ندارد. ارتش پاکستان بویژه افسران عالی رتبه ی آن، به دلیل اعمال
دیکتاتوری بر اقشار مختلؾ مردم دردوره های مختلؾ حکومت های ایوب خان، یحیی خان و سپس ضیاء الحق
و بعد هم پرویز مشرؾ هم نزد احزاب سیاسی و هم نزد مردم اعتبار و وجهه ای ندارند. در نتیجه به باور این
نگارنده، اگر دولت سکولار فعلی گیلانی – زرداری احیاناً بخواهد مستقل از سیاستهای آمریکا عمل کند و امکان
این امر بخاطر موقعیت استراتژیکی ارضی پاکستان )و رابطه دوستانه تاریخی آن کشور با چین( بعید به نظر
نمیرسد، در نتیجه آمریکا سیاستهای خود را در جهت ایجاد بی ثباتی در پاکستان به پیش برده و حتی دست به
تجزیه پاکستان براساس مدل یوگسلاوی خواهد زد.
پرسش دوازدهم: در پرتو وقایع تکان دهنده سالهای اخیر – حادثه مرموز یازده سپتامبر 3112 ، حمله
نظامی آمریکا به افؽانستان و سپس عراق، گسترش آشوب و گرسنگی درجهان بویژه در بخشی از آفریقا، حمله
نظامی اسرائیل به لبنان در سال 3111 و به نوار ؼزه در آؼاز سال 3114 ، شیوع اسلام سیاسی و دیگر
بنیادگرائی های دینی و مذهبی در عراق و افؽانستان و گسترش آنها در پاکستان و هندوستان و ؼرب چین )تبت و
ایالت شین جان(- روشنفکران و اید ئولوگهای طرفدار "پایان تاریخ" و "تلاقی تمدن ها" از یک سو و طرفداران
انواع و اقسام بنیادگرائی ها و التراناسیونالیست های شوونیست از سوی دیگر به اشاعه ی بیش از پیش این
گفتمان جاری پرداختند که بشریت وارد دوره ای از تاریخ خود گشته که در آن فرهنگ بویژه دین و مذهب و
هویت اتنیکی موقعیت متفق اتخاذ نموده و نقش فرا تاریخی در جوامع بشری ایفاء میکند. آیا به نظر شما تضاد
های موجود در بین مسلمانان جهان و کشورهای ؼربی و یا بین مسلمانان و هندوها در هندوستان و یا بین
مسیحیان و مسلمانان در نیجریه و پاکستان تضادهای واقعی عینی بر اساس تئوری "تلاقی تمدن ها" و گفتمان
های جاری در بین اسلام گرایان امت گرا هستند؟ و اگر نیستند پس تضاد های اصلی و واقعی عینی امروز در
جهان کدامین هستند؟
- اسلام سیاسی و دیگر بنیادگرائی های مذهبی و دینی جنبشهائی هستند که در دوران معاصر بویژه در دوره
"جنگ سرد"، توسط نهادهای گوناگون متعلق به نظام جهانی سرمایه بوجود آمدند که از گسترش و توسعه اندیشه
های رهائی بخش ملی و سوسیالیستی در سراسر جهان بویژه در کشورهای جنوب جلوگیری کنند. اسلام گرایان
امت پرست درایران، مصر و ... مثل بنیادگرایان لامائیست در چین، برمه و ... و بنیادگرایان هندوتوا در
هندوستان همگی در راستای خدمت به بقای وضع موجود )به نفع نظام سرمایه داری(، مشترکؤ تلاش میکنند که
از ادؼام، همبستگی و در نهایت همکاری بین زحمتکشان کشورهای "مرکز" و "پیرامونی" علیه نظام سرمایه
داری جلو گیری کنند. این بنیادگرایان هر کجا که هستند با قراردادن محل و قلمرو سیاسی عمل خود در درون
فرهنگ ها به ویژه ادیان و مذاهب میخواهند با حمله به ارزش های فرهنگی و اجتماعی مردمان کشورهای مرکز
و ترویج اندیشه ها و تضاد های کاذب مبنی بر تلاقی تمدن ها و فرهنگ ها، افکار عمومی جهان و اذهان
قربانیان نظام را از کسب آگاهی به این امر که تضاد عینی در جهان چیزی به ؼیر از واقعیت های سرمایه داری
واقعاً موجود و عروج و گسترش چشم اندازهای سوسیالیستی نیست، محروم سازند.
تئوریهای ارتجاعی و تاریک اندیش "ما مسلمان هستیم"، به "امت اسلامی تعلق داریم" و بحران ها در "ؼرب"
به "ما مربوط نیست" نه تنها نقش حاکم نظام جهانی را ندیده میگیرند بلکه در کشورهای مصر، ایران، هندوستان
و ... در دهه اخیر به نفع لؽو مقررات عمومی از یک سو و سیاست های خصوصی سازی در امور آموزش و
پرورش، بهداشت و تحمیل افزایش مالیات بر زمین از سوی دیگر موضع گرفته و در تعیق شکاؾ بین فقر و
ثروت، گسترش بی خانمانی، رشد چشمگیر درصد کودکان خیابانی و رواج فراگیر فحشا و اعتیاد به مواد مخدر
و ... دراین کشورها نقش کلیدی ایفاء می کنند.
حامیان اسلام گرائی دینی و مذهبی همراه با انواع و اقسام التراناسیونالیستهای شوونیست بدون آنکه با همدیگر
تبادل نظر کرده و یا حتی ارتباطی با همدیگر داشته باشند، مشترکؤ کوشش میکنند که با گسترش و ترویج
تضادهای کاذب )مثل تلاقی بین مسلمانان و مسیحیان، مسلمانان و هندوها، یا شیعه ها و سنی ها و ...( از ادؼام،
همکاری و همبستگی بین قربانیان نظام جهانی در کشورهای مرکز و کشورهای پیرامونی برعلیه نظام جهانی
جلوگیری کنند. ؼوطه خوردن زحمتکشان و کارگران این کشورها در "دریای توهمات" دینی، مذهبی، خاک
پرستی و ملت پرستی )که جملگی گفتمان ها و تضاد های کاذب هستند( این توده های زحمتکش را سالها از
رسیدن به این آگاهی که تضاد اصلی در جهان بین فقر و ثروت است، محروم میسازد. از سوی دیگر گسترش
اندیشه های بنیادگرایانه دینی – مذهبی و یا تبار پرستی و پانیستی امر برپائی یک جنبش جهانی و ایجاد
"انترناسیونال نوین" را که هدفش همبستگی و اتحاد کارگران کشورهای مرکز با خلقهای دربند کشورهای
پیرامونی است را میتواند مدتها به عقب اندازد. در یک کلام با اینکه جنبشهای بنیادگرایانه مذهبی و دینی مثل
جنبشهای پانیستی – شووینیستی پدیده های متعلق به "عصر جدید" بوده و معمولاً موفق به جلب توده های قابل
توجه ای از مردم میگردند ولی به هیچ وجه نباید جزو جنبشهای مترقی و دمکراتیک محسوب گردند.
پرسش سیزدهم: تفاوتهای کیفی و اساسی بین اندیشه ها و جنبشهای دمکراتیک و مترقی با جنبشهای ارتجاعی
و ضد دمکراتیک کدامین هستند؟
- صرؾ پذیرش این امر که جنبشهای بنیادگرائی دینی – مذهبی و یا پانیستی – شووینیستی پدیده های نوظهور
در "عصر جدید" هستند برای شناسائی و پذیرش مشروعیت آنها کافی نیست. ضروریست که ما بعد از بررسی
دیدگاه ها و عملکرد های این جنبشها، درک کنیم که کدام یک خواهان انتقال جامعه به پیش در جهت نقد و رد
"مدرنیته ی سرمایه داری" و شرکت در "تؽییر و تنظیم جهانی بهتر" براساس چشم اندازهای "مدرنیته
سوسیالیستی" هستند.
بخش قابل توجهی از جنبشهای متعلق به اردوگاه چپ و مشخصاً مارکسیستها بر آن هستند که بهترین وسیله برای
شناخت چالشهای جدی که بشریت زحمتکش بویژه کارگران و دیگر قربانیان نظام با آنها روبرو هستند، همانا
ابزار و آزمونهای ماتریالیسم تاریخی است. اما در مقابل این جنبشها، ما شاهد جنبشهائی هستیم که از وضع
موجود دفاع کرده و بقای آنرا خواهانند. این جنبشها فقط محدود به جنبشهای لیبرال و یا سوسیال دمکراسی
نیستند. مدافعین دیگر وضع واقعاً موجود که بصورت انواع و اقسام دینی – مذهبی و یا تبارگرائی شبه پانیستی و
التراناسیونالیستی در سراسر جهان بویژه در کشورهای پیرامونی در سی سال گذشته عروج و گسترش یافته اند،
نه تنها دردفاع از وضع موجود، مبارزات و استراتژی های متعلق به جنبشهای ملی گرائی پوپولیستی "عهد
2442 را رد می کنند، بلکه به انگاشت و پراتیک – باندونگ" و مبارزات جهانی طبقه کارگر دهه های 2429
"حق مالکیت" بر منابع طبیعی و انسانی به عنوان "قانون مقدس و ابدی" احترام گذاشته و از پروسه های فلاکت
بار"خصوصی سازی" و "کالا سازی" دفاع میکنند.
روشن است که این جنبشها مترقی نبوده و بطور نمایان ارتجاعی هستند. بصرؾ اینکه این جنبشها در زمان ها و
مکانهای گوناگونی موفق شده اند که توده های قابل توجهی از تهی دستان، دهقانان و حتی کارگران را بعد از
جلب بسوی شعارهای خود بسیج سازند، به هیچ وجه و نوعی ویژه گی های یوتوپیکی و ارتجاعی این جنبشها را
تؽییر نمیدهد. فاشیسم در ایتالیا، نازیسم در آلمان، صهیونیسم در اروپا و فلسطین در سالهای بین دو جنگ جهانی
بهترین نمونه های جدی این نوع جنبشها در نیمه اول قرن بیستم بودند.
از نیمه دوم قرن بیستم به این سو و بویژه در سی سال گذشته اسلام گرائی و امت گرائی، هندوگرائی )هندوتوا( و
بنیاد گرائی مسیحی نمونه های جدیدی از این نوع جنبشها هستند که موفق شده اند در کشورهای مختلؾ جهان )به
ؼیر از کشورهای آمریکای لاتین( بخشی از توده های مردم )فرودستان و تهی دستان و دیگر قربانیان نظام
جهانی سرمایه( رادر داخل "توهمات خانوادگی" و هم بستگی های قلابی محبوس و بسیج سازند.
این جنبشهای زود گذر از عدم توانائی و نا کامی چپ اصیل در مقابله با نظام سرمایه که ناشی از سقوط و
فروپاشی نیروهای چالشگر ضد نظام )شوروی، جنبشهای پوپولیستی و رهائی بخش سه قاره و جنبشهای کارگری
اروپای ؼربی( بود، حد اکثر استفاده را برای تهاجم جدید سرتاسری علیه سوسیالیسم و برابری طلبی در دهه های
بویژه پس از پایان "جنگ سرد" به پیش بردند.
پرسش چهاردهم: آیا شما با تجزیه و تحلیل پُست مدرنیست ها در باره ی علل بروز بنیادگرائی های دینی و
مذهبی در دوره ی بعد از پایان "جنگ سرد" موافق هستید یا خیر؟
- نگارنده با تجزیه و تحلیل بخش بزرگی از " پُست مدرنیست ها" که عروج و گسترش بنیادگرائی اسلامی را
"فرهنگی" می بینند، مخالؾ بوده و آنرا مانند دیگر بنیادگرائی ها از عوارض تعمیق شکاؾ عظیمی که جهانی
تر شدن سرمایه بویژه در کشورهای آسیا و آفریقا بوجود آورده محسوب می دارد. به اعتقاد من، انگاشت
"فرهنگ گرائی" تعداد زیادی از پُست مدرنیستها، بویژه در زمینه های سرچشمه و علل رشد اسلام گرائی
خصوصاً در خاور میانه و آسیای جنوبی، از دیدگاه فرا تاریخی "یوروسنتریسم" )اروپا محوری – اروپا مرکز
انگاری( آنها سرچشمه میگیرد. شایان توجه است که انگاشت فرهنگ گرائی و دیدگاه یوروسنتریسم محدود به
نخبگان و روشنفکران ساکن کشورهای مرکز نشده، بلکه بخش قابل توجهی از نخبگان و محققان "اسلامیست" در
کشورهای مسلمان نشین نیز بر آن هستند که عامل اصلی عقب افتادگی ها و وجود مسائل موجود اجتماعی در
جوامع مسلمان نشین را باید در ساختار و ناهنجاریهای فرهنگی آن جوامع جستجو کرد. "خالد اعظم" وجود این
انگاشت در بین روشنفکران "اسلامیست" را ناشی از گرایش فکری آنان بنوعی از اروپا محوری میداند.
فرهنگ گرایان پُست مدرنیست، چه از نوع سکولاریست و چه از نوع اسلامیست در نوشته های خود تؤکید
میورزند که عقب ماندگی جوامع پیرامونی آسیای جنوب ؼربی )خاورمیانه( و آسیای جنوبی، عمدتاً ناشی از
خصوصیات فرهنگی آن جوامع می باشد. این ویژه گی ها از نطر اینان نقش بزرگی در عدم رشد ریشه های
سرمایه داری و نبود علائم پروسه ی تاریخی تجدد طلبی )مدرنیته( در آن کشورها داشته اند. اگر این گفتمان تا
اواخر جنگ جهانی دوم و حتی حداقل تا دو دهه بعد از پایان جنگ یک گفتمان بلا منازع و ؼیر قابل چالش بود،
امروز پژوهش های جامع، مستند و تاریخی از طرؾ محققین و جامعه شناسان سیاسی چین، ژاپن، مصر و ...
نشان میدهند که ریشه ها و علائم هم سرمایه داری و هم تجدد طلبی همراه با روند سکولاریسم نه فقط در اروپا
بلکه در بخش بزرگی از جهان ؼیر اروپائی نیز در قرون پیش از عروج سرمایه داری بوجود آمده بودند.
پژوهش در باره ریشه های پیدایش علائم و اشکال "سرمایه داری ابتدائی"، تعداد قابل توجهی از مارکسیستها را
2491 به این جمع بندی رساند که وجود علائم اولیه ظهور تجدد طلبی در چین به قرون – در دهه های 2441
حداقل سیزدهم و چهاردهم و در کشورهای عربی و مسلمان نشین به قرون نهم و دهم میلادی میرسند. البته نا
گفته نماند که این نوع نگاه به تاریخ باعث گشت که این مارکسیستها شدید اً مورد حمله ی یوروسنتریستها، هم در
کشورهای مرکز و هم در کشورهای پیرامونی )منجمله حامیان اسلام گرائی مانند برهان قلیونی( قرار گیرند.
ولی پیروزی سرمایه داری تاریخی در اروپای آتلانتیک، بویژه بعد از قرن شانزدهم و آؼاز استعمار جهان ؼیر
اروپائی، نه تنها رشد ریشه های آؼازین سرمایه داری و پروسه ی تجدد طلبی را در آن کشور ها در نطفه خفه
کرد، بلکه با تقسیم جهان به خطه های پیرامونی و مرکز، نسخه مدرنیته ی خود را با توسل به زور اسلحه و
تاراج منابع، اعمال ساخته و امکان راه های دیگر رسیدن به تجدد طلبی را بروی بشریت مسدود ساخت.
پرسش پانزدهم: در مقالات و سخنرانی های خود به پدیده ی "اسلاموفوبیا" )ترس از اسلام( چه برخوردی
دارید؟
- من همیشه به پدیده اسلاموفوبیا در نوشته ها، در کنفرانس ها و جلسات پالتاکی توجه کرده و حساسیت نشان
داده ام. اما باید باز هم تؤکید کنم که "ترس از اسلام" تنها ترفند و لولو خرخره ای نیست که حاکمین مسلط در کاخ
سفید و دیگر کاخ ها به آنها در جهت تحمیق افکار عمومی بین المللی، بویژه در آمریکا، متوسل می شوند. آیا
توسل حاکمین نظام جهانی به ترفند ها و لولو خرخره هایی چون "خطر سرخ"، "خطر زرد"، "ترس از
کرملین"، , ترس از فساد بی طرفی" در دوره پنجاه و شش ساله جنگ سرد فراموش شده اند؟ امروز روز شعار
لولو خرخره ای "ساینوفوبیا" )ترس از چین( و نتیجتاً حمایت از تئوکراسی مذهبی – برده داری لامائیسم تحت
رهبری دالائی لاما را چگونه ارزیابی میکنید؟
در تهیه پاسخهای مناسب به این سئوالات من توضیح مارکسیستهای طرفدار تئوریهای "وابستگی" و "نظام جهانی
سرمایه" را بیشتر از توضیحات دیگران نزدیک به نظرگاه خود یافته ام: سرمایه داری/امپریالیسم "پیر" که به
مرحله "فرتوتی" و "بی ربطی" خود رسیده است، محتاج است که وجود امپریالیستی دسته جمعی خود را متعهد
به "جنگهای بی پایان" علیه کشورهای جنوب سازد. میلیتاریزه ساختن پروسه جهانی شدن تنها وسیله ایست که
توسط آن نظام میتواند دسترسی خود را به منابع سیاره زمین در خدمت منافع هیئت های حاکمه کشورهای شمال،
تؤمین سازد. در رسیدن به این هدؾ، این نظام فرتوت حاضر است که با توسل به تلاقی ها و جنگهای کاذب
"تمدن ها" و فرهنگ های "در دام مذاهب افتاده" اسلامی، مسیحی، یهودی، هندوی و ... به ایجاد آپارتایدی در
سطح جهانی" تحت قیمومت سرمایه دست بزند.
پرسش شانزدهم: آیا به نظر نگارنده تلاقی بین نظام جهانی سرمایه )امپریالیسم( و بنیاد گرائی دینی و مذهبی
کاذب و قلابی است یا اصیل و واقعی است؟
- حاکمین بر کاخ سفید ادعا میکنند که دشمن اصلی آمریکا، بویژه در خاور میانه و آسیای جنوبی بنیادگرائی
اسلامی است که در جنگ با آمریکا است. این حاکمان مجبور و محتاجند که این گفتمان را تبلیػ کنند تا در انظار
و افکار عمومی، بویژه در امریکا و کشورهای عضو "ناتو" فجایع ناشی از جنگهای ساخت آمریکا در پیشبرد
پروژه ی جهانی نظام، مبنی بر تسلط نظامی بر کره خاکی تحت نام "جنگ علیه تروریسم" را توجیه سازند.
نگاهی اجمالی به این جنگها دقیقاً نشان میدهد که تلاقی های آمریکا با نیروهای طالبان، القاعده و دیگر
"تروریستها" در کشورهای افؽانستان، عراق، پاکستان و ... تلاقی های کاذب و مرموز بوده و مؤموریتشان
انحراؾ اذهان عمومی از توجه به تلاقی های واقعی است.
با اینکه در افؽانستان، نیروهای طالبان و القاعده در فرصت هایی نیروهای اشؽالگر را مورد حمله قرار میدهند،
ولی در عین حال حاضرند که تحت عنایت و دوستی کامل آمریکا دو باره به حاکمیت در افؽانستان دست یایند
)البته مبنی بر این امر که آمریکا نیروهای نظامی خود را از خاک آن کشور بیرون بکشد(. اما آمریکا در باتلاقی
فرورفته که نمیتواند به تخلیه ی نیروهای نظامی دست بزند، زیرا در آن صورت هیئت حاکمه آمریکا قدرت
تبلیؽی "حرؾ نهائی" خود )"جنگ علیه تروریسم"( را با دست خود تضعیؾ خواهد کرد. در تحت چنین شرایطی
ادامه ی وجود طالبان و القاعده و دیگر "تروریستها" برای پیشبرد پروژه آمریکا در آن منطقه از جهان سودمند و
ضروری می باشد.
همانطور که دیده میشود در عراق تهاجمات و حمایت نیروهای بنیادگرایان صرفاً و فقط بر علیه نیروهای
اشؽالگر نیست. آیا نباید موفقیت "سیا" را در ایجاد جنگ داخلی بین شیعیان و سنی های بنیادگرا در ارتباط با این
امر جدی بگیریم؟ بدون تردید آمریکا از نظر سیاسی در عراق با ناکامی روبرو گردیده است. زیرا رژیم تحت
الحمایه آمریکا )دولت نوری المالکی( هیچ نوع اعتبار و مشروعیتی در عراق ندارد. ولی از سوی دیگر
جنبشهای مقاومت عراق نتوانسته اند ضربات جدی و مهمی را بر نیروهای نظامی اشؽالگر وارد سازند. در یک
چشم انداز تاریخی و در مقام مقایسه، چهل سال پیش، ویتنامی ها بدون توسل به مشروعیت های مذهبی و دینی
از یک سو و عملکردهای تروریستی از سوی دیگر موفق به اخراج کامل و جدی نیروهای اشؽالگر از میهن
خود گشتند. آیا ایده ئولوگ های بنیادگرائی مسئولیتی در مقابل عدم موفقیت مردم عراق ندارند؟
در لبنان حزب الله موفق شد که در جنگ تابستان 3111 ضربه ی نظامی شدیدی بر پیکره ی ارتش مهاجم
اسرائیل وارد سازد. بهمان اندازه پیش از حزب الله، کمونیستهای لبنان توانایی های خود را در مناطق جنوبی
لبنان در رویارویی با نیروهای اشؽالگر بنحو بارز و جدی نشان داده بودند.
واقعیت اینست که حزب الله با حمایت مشترک ایران، سوریه و قدرت های ؼربی )که علیرؼم اختلافاتشان از
عروج کمونیست ها در جنوب لبنان بیشتر از بنیادگرایان هراس دارند( ایجاد و تقویت شد. امروز از سوئی حزب
الله یک "بن بست سیاسی" برای لبنانی های ؼیر شیعه محسوب میشود، زیرا که پروژه های اجتماعی، فرهنگی و
سیاسی حزب الله مورد قبول آنها نیست. از سوی دیگر آنطور که مبلؽین جمهوری اسلامی ایران و حامیان کاخ
سفید می خواهند بما حقنه کرده و بقبولانند، حزب الله آنطور که باید و شاید، حتی مورد حمایت شیعه های
سکولار لبنان هم نیست.
در فلسطین، حماس نیز مانند "سکولاریست" های درون سازمان "ساؾ" موفق به ایجاد یک "مقاومت مإثرتر"
علیه اشؽال و تجاوز دولت اسرائیل نگشته است. در اینجا اشاره به دو نقطه تاریخی حائز اهمیت است. اول اینکه
"اخته شدن" و تضعیؾ سازمانها و گروه های متشکل درون "ساؾ" )سازمان آزادیبخش فلسطین( بویژه "الفتح"
بوسیله سیاستهای سیستماتیکی که توسط اسرائیل، آمریکا و اتحادیه اروپا در فلسطین پس از انعقاد قرار داد
"اسلو" بویژه در دوره بیماری طولانی و مرموز یاسر عرفات، تعبیه گشت، به پیش برده شد. دوم اینکه تجزیه
فلسطین بدو بخش ضعیؾ کرانه ؼربی و نوار ؼزه بخواست مردم فلسطین و براساس اصل حق تعیین سرنوشت
ملی بوقوع نپیوست. پیشبرد این تجزیه در پروژه نظام جهانی سرمایه ماه ها پیش از مرگ عرفات به عهده
اسرائیل گذاشته شده بود.
در تحلیل نهائی باید توجه کرد که بنیادگرائی اسلامی جنبشی در جهت یک نوع نوگرائی دینی نیست، بلکه مانند
دیگر بنیادگرائی ها و امت گرائی ها فقط یک جنبش سیاسی است که با توسل به عادات نکوهیده و اندیشه های
تاریک و ارتجاعی موفق شده است که در سی سال گذشته بویژه بعد از پایان دوره "جنگ سرد" توده های
وسیعی را زیر شعار رهائی از این گونه بسیج سازد.
پرسش هفدهم: اما صرؾ موفقیتهای این جنبشها در نبود چپ متحد و متشکل به هیچ وجه ویژه گیهای
ارتجاعی آنها منجمله اشتعال جنگهای محلی خانمانسوز میان شیعیان و سنی ها را نمیتواند از نظر نیروهای
مترقی پنهان نگاه دارد. پس دراین شرایط نیروهای چپ، دمکراتیک و برابری طلب همراه با نیروهای طرفدار
حاکمیت ملی که بطور نمایان بعنوان حلقه های متنوع و مترقی سکولار با نظام جهانی سرمایه خط کشی کرده
اند، چگونه میتوانند به تعبیه و تنظیم یک بدیل پیشرو و جدی در مقابل نظام جهانی از یک سو و بنیادگرائی دینی
– مذهبی از سوی دیگر نایل آیند؟ به کلامی دیگر وظیفه اصلی نیروهای متعلق به خانواده چپ و در رأس آنها
مارکسیستها در مقابل تلاقی های کاذبی که نظام جهانی با استفاده از بنیادگرائی بوجود آورده است، چیست؟
- در جهت پاسخی مناسب به این پرسش می بایستی ابتدا به بررسی ویژه گیها و چند و چون صؾ بندی نیروهای
اساسی در کشورهای خاورمیانه و آسیای جنوبی )افؽانستان، پاکستان و ...( بپردازیم و سپس چند و چون، وظیفه
و ابعاد "چه باید کرد" نیروهای چپ ضد نظام جهانی سرمایه را شرح دهیم.
در حال حاضر عملکرد آمریکا در پیاده کردن پروژه جهانی خود در منطقه خاورمیانه و آسیای جنوبی و بررسی
تلاقی های سیاسی و عکس العمل نیروهای سیاسی درون آن کشورها نسبت به تهاجم و سیاستهای عملکردی
آمریکا، نشان میدهد که در این کشورهای استراتژیک، چهار نیروی اساسی در مقابل هم و در رابطه با چالش
آمریکا صؾ آرائی کرده اند.
2 – نیروهائیکه به گذشته ناسیونالیستی خود میبالند. بخش بزرگی از این نیروها در واقع چیزیکه به ؼیر از
وارثین اخته شده و اخلاؾ دژنره و فاسد شده بوروکراسی و بطور عمده بقایای جنبشهای ضد استعماری و آزادی
بخش ملی )که زمانی در دهه های 2411 و 2411 میلادی به حق نظام جهانی سرمایه را به چالش جدی طلبیده
بودند( نیستند. آنها امروز در اسرع وقت و سر بزنگاه به "تعامل" و مماشات و کرنش در مقابل تجاوزگران و
اشؽالگران متوسل میشوند. مردمان این کشورها بویژه کارگران و زحمتکشان دیگر به این نیروها و برنامه
هایشان امیدوار نیستند.
3 – نیروهائیکه به جنبشهای بنیادگرائی، از جمله اسلامی تعلق دارند، این نیروها در تقویت شرایط پر از آشوب،
آشفتگی و بحرانهائیکه رأس نظام جهانی سرمایه )آمریکا( در منطقه بویژه کشورهای افؽانستان و پاکستان تعبیه
کرده است، نقش مهمی ایفا کرده و در پروسه "بالکانیزه" کردن بعضی از این کشورها نقش کلیدی بنفع پروژه
جهانی آمریکا دارند.
4 – نیروهائیکه دور محور "دمکراسی خواهی" و خواسته های "حقوق بشری" متشکل شده اند. این نیروها به
حمایت کشورهای مرکز، بخصوص آمریکا تکیه کرده و خواهان "تؽییر رژیم" در این کشورها از طریق
انقلابهای مخملی، نارنجی و ... هستند.
بدون تردید تسخیر قدرت توسط هر یک از این نیروهای سیاسی نمیتواند به رهائی کارگران و دیگر زحمتکشان
این کشورها از یوغ ستم ملی و استثمار طبقاتی نظام جهانی و همدستان بومی آن منجر شود.
واقعیت اینست که منافع طبقات کمپرادور بومی که طبیعتاً و ضرورتاً با منافع کنونی محورهای اصلی نظام
جهانی )آمریکا، اتحادیه اروپا و ژاپن( در منطقه معرفی و تعریؾ میشوند، از طریق سه نیروی فوق الذکر بیان
میگردند. شایان توجه است که دیپلماسی، فعالیتهای سیاسی و کمکهای نظامی دولت آمریکا پیوسته این سه نیرورا
به جان هم میاندازند تا از عواقب تلاقی ها و جنگهای آنها با یکدیگر بنفع پیشبرد پروژه خود درخاورمیانه
"بزرگ" استفاده شایان و ممتازی ببرند.
9 - و بالاخره نیروهای چپ مارکسیست و دیگر نیروهای برابری طلب و آزادیخواه که خواهان براندازی نظام
استثماری سرمایه داری و رهائی از یوغ امپریالیسم و ارتجاع هستند. وظیفه این نیروها چیست و چه باید بکنند؟
درگیری این نیروهای انقلابی در این تلاقی ها و جنگها بوسیله ایجاد ائتلاؾ و اتحاد با هر یک از سه نیروی فوق
)مثل انتخاب بد و بدتر، یعنی حمایت از رژیم برای جلوگیری از پیروزی بنیادگرایان در پاکستان، مصر و ؼیره
و یا برعکس حمایت از نیروهای "دمکراسی خواه" در مبارزه علیه جمهوری اسلامی حاکم در ایران، سودان
و ... ( محکوم به شکست است. کمونیستها و دیگر نیروهای مترقی و آزادیخواه باید در گستره های طبیعی خود
نظیر دفاع از منافع اقتصادی و اجتماعی طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان، دفاع از دمکراسی و حاکمیت ملی
مستقل از امپریالیسم – که هرسه از نظر تکامل تاریخی جدا ناپزیر بوده و درهم تنیده اند – به مبارزه خود ادامه
دهند.
امروز مناطق وسیع و ژئوپولتیکی خاورمیانه – اقیانوس هند به میدان اصلی تلاقی و مبارزه کلیدی بین رأس
نظام جهانی سرمایه )امپریالیسم آمریکا( و موتلفین و همدستان کمپرادور بومی اش از یک سو و ملتها و خلقهای
جهان از سوی دیگر تبدیل شده اند. شکست پروژه آمریکا در این مناطق شرطی لازم برای پیشبرد مبارزه و
ایجاد موفقیت و شرایط مناسب در جهت ترقی، رفاه و استقرار عدالت اجتماعی در هر منطقه از جهان ماست.
شکست نیروهای مقاومت در این مناطق و مشخصاً در عراق، پیروزیها و پیشرفت های مردمان دیگر مناطق
جهان )آسیا، آمریکای لاتین و ... ( را شکننده و آسیب پذیر میسازد. این نکته به هیچ وجه به این معنی نیست که
ما به اهمیت مبارزاتی که امروز مردم مناطق مختلؾ جهان )از نپال در آسیای جنوبی گرفته تا ونزوئلا و ... در
آمریکای لاتین( به جلو میبرند، کم بها بدهیم. بلکه به این معنی است که مردم جهان نباید اجازه بدهند که آمریکا
در رأس نظام جهانی سرمایه، در منطقه خاورمیانه و آسیای جنوبی که برای وارد کردن "ضربه اول" جنایت
بارش در قرن بیست و یکم انتخاب کرده، پیروز گردد.
پرسش هیجدهم: شما وظیفه نیروهای متعلق به خانواده چپ درمقابله با بنیادگرائی دینی و مذهبی بویژه در
کشورهای پیرامونی دربند )جنوب( را شرح دادید. حالا آیا ممکن است که از منظر چپ، آرایش و صؾ آرائی
نیروها در سطح جهان را نیز مورد برسی قرار دهید؟ در ضمن آیا ممکن است که اجزاء اصلی نیروهای چپ را
معرفی کنید؟
- جواب مناسب به این سئوال بر اساس تحلیل نیروهای چپ از اوضاع میباشد. باید به درستی به محیط زیست و
صؾ آرائی صحنه کارزار توجه کرد. تلاقی و کارزار واقعی امروز در سطح جهانی بین سرکردگان داووس و
جی 31 )کلان سرمایه داران بزرگ نظام که با اتحاد خود میخواهند" نظمی نوین" که برای بشریت زحمتکش
شکاؾ اندازانه تر و استثمارگرتر و از نظر استحکام طبقاتی هیرارشی تر خواهد بود، بنا نهند( و چالشگران ضد
نظام )نیروهای چپ( به پیش میرود. نیروهای چپ عموماً در درون فوروم های جهانی و کنفرانس های جهانی
به گسترش شعبه های خود در کشورهای مختلؾ از یک سو و ایجاد دگردیسی و تبدیل جنبشهای اعتراضی )علیه
نهادهای بین المللی( به جنبشهای ضد کلیت نظام جهانی سرمایه از سوی دیگر می پردازند.
تجمع نیروها و حلقه های چپ در کنفرانس های فوروم اجتماعی جهانی در پورتوالی گره ) 3113 (، در بامکو
3111 (، درکاراکاس ) 3112 ( و در داکار ) 3122 ( حائز اهمیت است زیرا احتمال دارد که شرایط را برای (
ظهور یک چپ جهانی که موفق به ایجاد یک چرخش در توازن قدرتها در صحنه کارزار )به ضرر حاکمیت
سرمایه و به نفع چالشگران( گردد، آماده سازد.
و اما واژه چپ و نیروهای اجتماعی و سیاسی متعلق به آن نیز مثل اکثر واژه های اجتماعی و سیاسی در سی
سال گذشته تحویل وتحول نموده و عمومؤ ویژه گی های دوره بعد از پایان جنگ سرد را کسب کرده اند. به نظر
نگارنده اجزاء اصلی درون نیروهای چپ جهانی، عمدتؤ عبارتند از سوسیالیست ها و در رأس آنها مارکسیت ها،
فمینیست های رادیکال، طرفداران محیط زیست سالم، حلقه ها و تجمعات دیگر برابری طلب و تحول خواه و
بالاخره تشکل ها و افراد شاخص ملی گرای طرفدار عدالت بین المللی )حق تعیین سرنوشت ملی=استقرار
حاکمیت ملی(. نیروهای چپ نه تنها مشترکاً ضد نظام جهانی هستند بلکه به درجات مختلؾ سکولار، دموکرات،
برابری طلب و تحول خواه بوده و ضد تجددطلبی، ضد زن و ضد کارگر نیستند. شایان توجه است که در دوره
2411 ، به خاطر پویائی و رونق سه چالشگر بزرگ ضد نظام )وجود - جنگ سرد بویژه در سالهای 2494
شوروی، اعتلای جنبش های رهائی بخش ملی در کشورهای جنوب و گسترش جنبشهای کارگری در اروپای
ؼربی( توازن نیروها در صحنه کارزار بین المللی بین سرمایه و کار )بین نظام جهانی سرمایه و نیروهای چپ(
از یک تعادل مناسب و در خور تؤمل بر خوردار بود. ولی بعد از افول و ریزش تدریجی جنبش های رهائی
بخش ملی، "اخته شدن" جنبشهای کارگری در اروپا، فروپاشی و تجزیه شوروی و تبدیل چین توده ای و
جمهوری دموکراتیک ویتنام به جوامع سرمایه داری )و عروج و گسترش "بازار آزاد" نئولیبرالیسم(، توازن
نیروها در صحنه بین المللی به نفع نظام جهانی مهاجم و به ضرر نیروهای چپ ضد نظام بهم خورد. هدؾ
فوروم اجتماعی جهانی حرکت به پیش در جهت ادؼام نیروهای متنوع چپ معترض و شورشگر ولی پراکنده و
ایجاد یک چپ جهانی مجهز با یک آلترناتیو جدی در مقابل جهانی شدن نئولیبرالی سرمایه می باشد.
ادؼام و تعبیه یک چپ جهانی می تواند به خاطر فرصت مناسبی که امروز روز گسترش بحران های گوناگون
در درون نظام بوجود آورده، پروسه فلاکت بار جهانی شدن نئولیبرالی سرمایه را به نفع طبقات کار و زحمت
مهار سازد. مضافؤ با آگاهی به این امر که نظامیگری جهانی رابطه ای تنگاتنگ با استراتژی نئولیبرالی فراملی
های حاکم بویژه در آمریکا، اتحادیه اروپا و ژاپن دارد، مبارزه علیه جنگ و تجاوز بخشی از مبارزه چپ جهانی
علیه نئولیبرالیسم نیز محسوب می شود.
پرسش نوزدهم: آیا منظور از "ادؼام تنوع" و ایجاد یک چپ متحد جهانی ضرورتؤ این است که تمام اجزای
درون نیروهای چپ باید به یک تفهیم و تفاهم مشترک از چند و چون سرمایه داری معاصر برسند؟
ادؼام وهم گرائی نیروهای چپ نباید ضرورتؤ به این معنی باشد که اجزاء مختلؾ درون چپ روی مسائل مختلفی
به وحدت نظر برسند. امروز نیروهای چپ که در گستره های گوناگونی در سطوح محلی، ملی، منطقه ای و ...
دست به مقاومت ها و مبارزات متنوع و متفاوتی میزنند، دارای چشم اندازهای متفاوت و گوناگونی در مورد
مسائل اجتماعی، سیاسی و ؼیره میباشند. هدؾ از بر پائی تجمعات و کنفرانسهای سالانه از طرؾ فوروم های
جهانی باید بر اساس تعدیل اختلافات و تفاوت ها و ترفیع ادؼام ها و همگرائی ها حداقل در سه زمینه باشد:
نقادی سرمایه داری، نقادی بعد امپریالیستی نظام سرمایه و مبارزه در راه تشدید پروسه رادیکال سازی
دموکراسی. تا آنجا که موضوع دموکراسی مطرح است، چپها میتوانند به تفاهم مشترک در مورد خطرات ناشی
از گسترش دموکراسی"ارزان" و "نا پیگیر" برسند.
در اینجا منظور از اشاعه دموکراسی ارزان و نا پیگیر یعنی جامعه ایکه در آن اقشار مختلؾ مردم مثلأ در موقع
انتخابات یا بین "بد" و "بدتر" به کاندید "بد" رأی میدهند و یا باور کرده اند که "واقعؤ مهم نیست که به کدام کاندید
رأی بدهند". به نظر نگارنده اکثریت وسیعی از اقشار مختلؾ توده های بینابینی در کشور های هم مرکز و هم
پیرامونی به شدت از وجود این نوع دموکراسی ارزان، ناپیگیر و فرمایشی تحمیلی به ستوه آمده و در جستجو و
خواهان آلترناتیو جدی دیگری هستند. وجود این خواست در بین مردمی که به درجاتی تحول خواه و یا حداقل
پیشرو هستند، به این معنی نیست که آنها همگی روی چند و چون آلترناتیو به موافقت رسیده اند. واقعیت این
است که حلقه ها، محفل ها و تشکل هائی از این نیروها بر اساس تحلیل های متفاوت از واقعیت های موجود در
درون نظام واقعؤ موجود سرمایه داری و تضادهای درون آن، به اتخاذ استراتژی های متفاوتی در صحنه کارزار
علیه نظام دست میزنند. به نظر نگارنده باید در جریان این کنفرانس های برگزار شده از طرؾ فوروم اجتماعی
جهانی و دیگر فوروم ها در کشورهای مختلؾ به این تفاوتها احترام گذاشت.
پرسش بیستم: در سالهای اخیر، بروز بحرانهای جدی متعددی که دامن نظام جهانی سرمایه را گرفته، باعث
گشته که کم و کیؾ آسیب پذیری و "فرتوتی" نظام سرمایه داری بیش از هر زمانی به "مادر بحث ها" در بین
نیروهای چپ ضد نظام )و حتی در بین بخشی از تحلیلگران راست محافظه کار( تبدیل گردد. در تحت شرایط
بحرانی امروز و در پرتو تحلیل هائی که خیلی از نیروهای چپ منجمله بخشی از مارکسیست ها، در باره آینده
سرمایه داری ارائه می دهند، آیا می توان سقوط و نابودی این نظام را در آینده نزدیک احتمال زده و " کؾ بینی
"کرد؟
- بدون تردید نظام سرمایه با بحران های عدیده و جدی روبرو است ولی وجود این بحران ها که حتی از
بعضی جهات در تاریخ پانصد ساله سرمایه داری )به علت تشدید پروسه گلوبالیزاسیون سرمایه در سی سال
اخیر(، بی سابقه بوده اند، صرفؤ به معنی اضمحلال و سقوط نزدیک این نظام نیست. باید به این امر توجه
کرد که چگونه در ساختار سرمایه، بحران ها خیلی مواقع به عنوان ابزارهای فونکسیونی در خدمت و
حمایت نظام عمل کرده و با استحکام و تثبیت قدرت کلان سرمایه داران "نظمی نوینی" )که شکاؾ اندازانه
تر و از نظر طبقاتی هیرارشی تر باشد( را مستقر می سازند. به نظر خیلی از تحلیلگران چپ این امر در
مورد جنگهای بزرگ به ویژه در قرن بیستم و قرن حاضر، نیز صدق میکند. اکثر جنگهای جهانی و یا
بزرگ نیز با اینکه از عوارض عروج و اشاعه بحران ها هستند، عملأ، وظیفه شان ایجاد و یا تامین "نظم
نوین" جهانی سرمایه می باشد. به عبارت دیگر، آن عامل و یا عواملی که بالاخره منجر به اضمحلال و
سقوط نظام سرمایه خواهند گشت، عروج بحرانها و گسترش جنگهای بزرگ منبعث از آن بحران ها نیستند.
بلکه آن عاملی که بالاخره شرایط را برای "گذار" از نظام جهانی "فرتوت"، "بی ربط " و "منسوخ" سرمایه
داری هار به جهانی بهتر آماده میسازد، همانا تعبیه و ساختمان یک آلترناتیو جدی از طرؾ نیروهای چپ
چالشگر و ضد نظام است.
این نظام صرفؤ به خاطر ضعؾ ها و محدودیت های خود و یا به خاطر وجود تضادهای درونی خود از این
جهان رخت بر نخواهد بست. خیلی از حلقه های درون چپ منجمله بخشی از مارکسیست ها، بر آن هستند
که در گذشته بعضی نظام ها )مثل شوروی( بعلت عروج و گسترش تضادهای داخلی خود با سرنوشت
اضمحلال و نابودی روبرو گشتند. نگارنده این نظر گاه را بر اساس دو علت نمی پذیرد، یکم اینکه تا کنون
دسترسی به یک متدولوژی تحلیلی که سقوط و فروپاشی یک نظام را بر اساس افزایش و رشد تضادهای
درون آن نظام تشریح کند، ارائه نشده است. دوم اینکه، با اینکه رهبران آؼازگر اتحاد جماهیر شوروی
بویژه لنین، سالها پس از پیروزی انقلاب اکتبر 2429 تلاش کردند که "کشور شوراها" را در نهایت به یک
نظام جهانی بدیل در مقابل نظام واقعؤ موجود سرمایه داری تبدیل سازند، ولی فعل و انفعالات بزرگ در
صحنه سیاسی جهان بویژه در دوره بین دو جنگ )که توصیؾ آنها در این مقال نمیگنجد(، نگذاشتند که
شوروی به یک بدیل جهانی تبدیل گردد. اما علیرؼم این ناکامی، شوروی توانست عمومؤ در بخش بزرگی از
عمر خود به عنوان یک "ستون مقاومت" جدی نظام جهانی سرمایه را به چالش طلبیده و سالها در مقابل
سبعیت و سیاست های شکاؾ انداز و سلطه جویانه آن مخصوصؤ در کشورهای توسعه نیافته جهان،
سودمندانه ایستاده گی کند. به هر رو، تردیدی در جدی بودن بحرانها و وجود تضادهای درون نظام سرمایه
و رشد آنها نیست ولی نظام عمومؤ موفق گشته و ظرفیت آنرا داشته که از وجود آنها استفاده کرده و با ایجاد
دگردیسی دو باره به بقای خود منجمله در صحنه اصلی کارزار ادامه دهد.
)بقیه دارد(

پاسخ به پرسشهای حائز اهمیت

پیرامون نظام جهانی سرمایه و مضامین مربوط به آن (قسمت سوم)



یونس پارسابناب

• در بخش سوم بعد از بررسی موقعیت ملت – دولت ها در نظام جهانی کنونی، رشد تضادهای درون نظام بین فقر و ثروت (و بین پیرامونی ها و مرکزها)، شرح تفاوت اساسی بین واژه ی امپریالیسم و واژه ی امپراطوری و ... کم و کیف بحران کنونی سرمایه داری، انگاشت "تجارت آزاد" و رابطه ی آن با جهانی کردن "دکترین مونرو" و نقش فوروم های جهانی، منطقه ایی در مبارزه علیه نظام و ... را مورد تشریح قرار گرفته است ...

چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱٣۹۰ - ٣ اوت ۲۰۱۱

درآمد
در بخش های پیشین این نوشتار بعد از بررسی مقولاتی چون سه جزء اصلی نظام جهانی سرمایه، پروسه های گلوبالیزاسیون و پولاریزاسیون، گفتمان های جاری مثل "تلاقی تمدن ها"، فنا ناپذیری نظام سرمایه داری و سیاست های میلیتاریستی راس نظام (آمریکا) به تجزیه و تحلیل پست - مدرنیست ها درباره علل بروز بنیادگرائی های دینی – مذهبی از یک سو و عروج پدیده ی اسلاموفوبیا، تلاقی های کاذب و همبستگی های قلابی از سوی دیگر پرداختیم.
در بخش سوم بعد از بررسی موقعیت ملت – دولت ها در نظام جهانی کنونی، رشد تضادهای درون نظام بین فقر و ثروت (و بین پیرامونی ها و مرکزها)، شرح تفاوت اساسی بین واژه ی امپریالیسم و واژه ی امپراطوری و ... کم و کیف بحران کنونی سرمایه داری، انگاشت "تجارت آزاد" و رابطه ی آن با جهانی کردن "دکترین مونرو" و نقش فوروم های جهانی، منطقه ایی در مبارزه علیه نظام و ... را مورد تشریح و تفصیل قرار می دهیم.
پرسش بیست و یکم: بعضی از چپ ها که به حلقه هائی از پست - مدرنیست ها تعلق دارند، معتقدند که در جهان ملت - دولت ها به خاطر تشدید پروسه جهانی شدن سرمایه اهمیت و قدرت خود را روز به روز از دست داده و در آینده نه چندان دور یکی بعد از دیگری رو به زوال رفته و بکلی محو خواهند گشت. در این شرایط، آیا لزوم و مناسبتی دارد که نیروهای چپ بویژه مارکسیست ها، مثل گذشته از اهمیت مقولات و انگاشت هائی چون ملی گرائی، هویت و حاکمیت ملی صحبت کنند؟
- بدون تردید، با تشدید پروسه جهانی شدن سرمایه در بیست سال گذشته موقعیت و قدرت ملت – دولت ها در جهان دستخوش تحول قرار گرفته و شرایط زیست سیاسی شان بکلی تغییر یافته است. با اینکه جهانی تر شدن سرمایه بویژه در دوره بعد از پایان جنگ سرد، قدرت ملت – دولت ها را کاهش داده است، ولی این حکم تاریخی که هیچ اقتصادی بدون سیاست و ساختارهای آن (و نظام سرمایه هم بدون شکل سازمانی قدرت دولتی) نمی تواند موجودیت داشته باشد، به قوت خود باقی است. اتفاقاً قدرت دولت – ملت ها در فاز تشدید جهانی تر شدن سرمایه نسبت به گذشته کاهش نیافته و تفاوت دولت ها و مرزها کم رنگ نگشته اند. آنچه که تغییر یافته شکل های سازمانی قدرت و سمت و سوی دگردیسی ها در ساختارهای دولت – ملت ها است. برای اکثر نیروهای درون چپ بویژه مارکسیست ها، که دارای دیدگاه انترناسیونالیستی هستند، مقوله و انگاشت ملی گرائی چیزی به غیر از دفاع از اندیشه های پان ایستی و شووینیستی در دفاع از بورژوازی و امپریالیسم نیست. این نکته یک نکته اساسی در مارکسیسم است. ولی آگاهی از بعد و هویت ملی که مولفه هائی کاملاً متفاوت از ناسیونالیسم است، شایان ذکر است. واقعیت این است که هنوز هم صحنه و حیطه ملی برای پیشبرد آگاهی های سیاسی و مبارزات طبقاتی خیلی اهمیت دارند. خیلی از چپ ها در آمریکا و اروپا به خاطر حمل یک گرایش ساده انگارانه بعد ملی مبارزات طبقاتی را یا بکلی نفی می کنند و یا به آن کم اهمیت می دهند. در صورتی که در شرایط فعلی، نظام جهانی حاکم در بعضی از نقاط جهان با تضعیف هویت و حاکمیت ملی، ملت – دولت های منسجم مثل یوگسلاوی را، بعد از اعمال ابزارهای شکاف اندازانه بکلی منهدم و سپس آنها را به محور خود متصل می سازد.
این روند در کشورهائی که کم و بیش چند فرهنگی و کثیرالمله (هیتروژنیک) هستند نیز اتفاق می افتد – بطور مثال در کشورهای ایران و مصر، نظام جهانی حاکم، بعد از تضعیف و سرکوب حامیان و طرفداران بعد و هویت ملی (ملی گرائی) شرایطی را آماده ساخت که در آن کشورها ما شاهد ظهور و عروج پدیده بدتر از حتی "ناسیونالیسم" یعنی اسلامیسم و امت گرائی، گشتیم. توده های مردم عموماً در اوضاع کنونی حاکمیت نظام جهانی سرمایه، احتیاج دارند که خود را به یک هویت فرهنگی ملی و طبقاتی نسبت دهند. هم مردم مصر و هم مردم ایران در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ دارای چنین دیدگاه و بعد ملی بودند و برای احراز و بقای حق حاکمیت ملی و حق تعیین سرنوشت ملی به مقاومت و مبارزه روی آوردند. علیرغم محدودیت ها و تضادهائی که این بعد هویت ملی در خود حمل می کرد در یک پرسپکتیو تاریخی چندین بار بهتر از اسلام گرائی و امت گرائی فلاکت بار که در دهه های بعد دامنگیر این جوامع گشت، عمل می کرد. گردانندگان نظام جهانی سرمایه و در راس آنها حاکمین کاخ سفید، دقیقاً به این امر پی برده بودند و بر این اساس بود که آنها نه تنها از مجاهدین اسلامی و سپس طالبان در افغانستان و پاکستان حمایت کردند بلکه نقش فعالی در ظهور و گسترش انواع و اقسام بنیادگرائی (از سلفیسم و وهابی گری در کشورهای خاورمیانه گرفته تا جنبش های هندوتوا و لامائیسم در چین، هندوستان و ...) ایفاء کردند. بر این اساس، نگارنده معتقد است که برای نیروهای چپ خیلی پرهزینه و حتی خطرناک خواهد بود که در تلاقی با دشمن خود در صحنه کارزار مطلقاً به بعد طبقاتی که بعد اصلی در صحنه کارزار را تشکیل می دهد، اهمیت داده و هویت و امر حق حاکمیت ملی در درون ملت – دولت ها را نفی و یا به اهمیت آنها کم بها دهند. بر اساس این تحلیل، نیروهای چپ در صحنه کارزار علیه سرمایه جهانی باید و ضروری است که نیروهای طرفدار حق تعیین سرنوشت ملی و حاکمیت ملی را تشویق به همکاری وهمسوئی در مسیر ساختمان "چپ جهانی" در مقابله با نظام جهانی سرمایه سازند.
پرسش بیست و دوم: عموماً در مکالمات و محاورات روزانه و همچنین در گفتمان های رایج، به وجود تضادهای دائماً در حال رشد درون نظام سرمایه اشاره می شود، ما چگونه می توانیم آینده سرمایه داری را نیز پیش بینی کنیم؟
- نمایان ترین نمونه های تضادهای رو به رشد درون نظام عبارتند از: رشد و افزایش بی سابقه شکاف بین فقر و ثروت در جهان و فاصله عظیمی که امروز بین کشورهای مرکز و کشورهای پیرامونی به وجود آمده است. در یک دوره نسبتا طولانی، سرمایه داری یک نیروی "پیشرو" در تاریخ بشر محسوب می شد. بدین معنی که پدیده بازار با گسترش خود در جامعه و بین جوامع باعث "انتگراسیون" گشته و از دخول افراد مختلف و متنوع به بازار جلوگیری نکرده و حوزه فعالیت را به یک عده ی مشخص منحصر نمی ساخت. ولی تغییر و تحولات در تاریخ سرمایه داری شرایط را در بازار به نفع انحصارگران آماده ساخت و امروز نقش بازار عمدتاً به ضد انتگراسیون و به نفع پروسه جلوگیری از دخول و محروم سازی تبدیل شده است. این جابجائی نه فقط از کاهش موقتی درصد رشد بلکه ناشی از علل ساختاری نیز است. سرمایه داری در مسیر رشد خود و بر اساس منطق حرکت سرمایه، بتدریج جهان را به دو بخش کشورهای مرکز و کشورهای پیرامونی تقسیم کرد. امروز تشدید پروسه شکاف اندازانه گلوبالیزاسیون سرمایه اکثریت عظیمی از مردم جهان را هم در کشورهای پیرامونی و هم در کشورهای مرکز از شرکت در فعالیت های تولیدی محروم ساخته و آنها را به انسان های بیکار و "بی ثمر" و "بی مصرف" تبدیل ساخته است. روی این اصل است که بعضی از مارکسیست ها بر آن هستند که سرمایه داری به دوران پیری و فرتوتی خود (به قول سمیر امین) و یا در سراشیب "سقوط" خود (به قول امانوئل والرستین) قرار گرفته: یعنی بعد "پیشرو" آن دائماً در حال انقباض و بعد تخریبی آن به سرعت در حال گسترش و انبساط است.
طبیعی است که در تحت این شرایط، تعبیه و ایجاد یک نظام و الگوی جدید که در آن انسان ها بتوانند از نعمات و وسایل زندگی (که دائماً در حال افزایش هستند) بهره مند گردند، به یک ضرورت در زندگی بشریت تبدیل شده است. ولی اگر حتی این نظرگاه ها درست باشند که سرمایه داری بعنوان یک نظام جهانی به مرحله پیری و فرتوتی خود رسیده و یا احتمالاً در سراشیب سقوط و فروپاشی قرار گرفته است، بدین معنی نیست که این نظام "فرتوت" و "بی ربط" خود به خود در یک مدت زمان معینی رخت سفر از این جهان برخواهد بست. اگر در این مدت زمان چپ های جهان و در راس آن مارکسیست ها، نتوانند آلترناتیو تحول خواه و آزادیبخش خود را تعبیه و تنظیم ساخته و آن را به جای نظام فرتوت و بی ربط و نابرابر سرمایه داری مستقر سازند، در آن صورت بطور ناگزیر آنچه که به جای این نظام بر کره خاکی تسلط پیدا خواهد کرد به احتمال قوی بدتر و هولناک تر از نظام نابرابر و مخوفی خواهد بود که جهانیان در پانصد سال گذشته در درون آن زندگی کرده اند.
پرسش بیست و سوم: تعدادی از افراد شاخص درون چپ جهانی که عموماً در کنفرانس ها و دیگر تجمعات و فوروم های اجتماعی و منطقه ای شرکت فعال دارند، به عوض واژه امپریالیسم از واژه معروف امپراطوری استفاده کرده و معتقدند که این واژه بطور کامل تری موقعیت و مقام سلطه جویانه آمریکا را در شرایط فعلی جهان بازگو و بیان می کند. آیا بین این دو واژه تفاوتی وجود دارد؟
- تعدادی از افراد شاخص چپ مثل مایکل هارت و آنتونیو نگری از واژه امپراطوری استفاده می کنند که سلطه گری و هژمونی طلبی دولت آمریکا را در بیست سال گذشته، مورد بررسی و تحلیل قرار دهند. از بعضی جهات بویژه روی این اصل که آمریکا در راس نظام جهانی می خواهد "بازار آزاد" به بزرگی این جهان تحت هژمونی "بلامنازع" نظامی خود بوجود آورد، به روشنی می شود با نظرگاه این افراد نکات مشترک پیدا کرد. ولی خیلی از مارکسیست ها در درون نیروهای چپ جهانی، این تحلیل را ناکافی می دانند. خصلت ها و دغدغه های سلطه جویانه امپراطوری سازی از همان اوان بروز و عروج سرمایه داری در مرکز و جوهر رژیم و در منطق حرکت سرمایه بوده است که بتدریج با رشد و نمو عناصر و محمل های انحصارگری در درون بازار بویژه در حیطه مالی، منجر به امپریالیسم در مسیر رشد و تحول نظام سرمایه داری گشته است. بدون تردید، امروز بشریت درمرحله ای از تاریخ تکامل سرمایه داری قرار گرفته که در آن تضادها و تلاقی های بویژه آشتی ناپذیر، در بین کشورهای مرکز خیلی کاهش یافته و طبعاً کشورهای هژمونی طلب و سلطه جو نیز به سه واحد سیاسی (که بعضی از مارکسیست ها آنها را "پیکان سه سره" امپریالیستی و بعضی دیگر امپریالیسم "دسته جمعی" – آمریکا، اتحادیه اروپا و ژاپن می نامند) تقلیل یافته است. صورت بندی پیکان سه سره و یا دسته جمعی در موقعیت امپریالیسم به این معنی نیست که هیرارشی از بین رفته و مثلاً آمریکا برای سلطه بر جهان پروژه امپریالیستی مشخص ندارد. دقیقاً باید توجه کرد که پروژه سلطه گرانه نظامی آمریکا از بعد از پایان "جنگ سرد" به این سو در صدر صورت جلسه پیکان سه سره و دسته جمعی امپریالیسم قرار گرفته و ادامه جنگ های "ساخت آمریکا" و گسترش آنها از افغانستان و عراق به پاکستان و لیبی دال بر این ادعا است.
در مورد جنگ های ساخت آمریکا باید به یک نکته مشخص و متفاوت بین آمریکا و اروپا اشاره کنیم. این نکته اصلی متفاوت و مشخص به هیچ وجه این نیست که شرکت های فراملی دارای منافع متفاوت از آن آمریکا هستند. ولی اروپا و آمریکا دارای تاریخ های متفاوت در رشد و تحول خود بوده اند. دقیقاً به خاطر این تاریخ های متفاوت، در جامعه آمریکا همیشه انگاشت "آزادی" بطور فاحشی بر انگاشت "برابری" تفوق نمایان داشته است تا در اروپا. به عبارت دیگر، در آمریکا بیشتر از اروپا تاکید بر روی آزادی گذاشته شده و در اکثر مواقع اصل برابری نادیده گرفته شده است. بر اساس این تحلیل است که بخش بزرگی از مارکسیست ها (هم در آمریکا و هم در اروپا) بر این باورند که به خاطر وجود این تفاوت تاریخی است که سوسیالیسم نه در آمریکا بلکه در اروپا متولد و رشد یافت. بر این اساس، بعید نیست که یک چپ جدی و اصیل از طریق همکاری با نیروهای چپ جنوب، اول در اروپا ایجاد گردد. در پرتو این تحلیل، بعضی از مارکسیست های درون فوروم اجتماعی جهانی بر این باورند که بیش از آمریکا و حتی بیشتر از ژاپن (به خاطر تاریخ های تکاملی مختلف)، اروپا شاید "حلقه ضعیف" در درون نظام امپریالیستی جهان باشد. هم اکنون فعالین بخش قابل توجهی از چپ اروپا در حال تبادل نظر با بخشی از چپ های جنوب (از جمله فعالین "فوروم جهان سوم" در آفریقا) هستند. در تحلیل نهائی، مسئله امپریالیسم یک اصل بنیادی است و بدون توجه کافی به آن امکان استقرار یک چپ جدی جهانی مشکل خواهد گشت.
پرسش بیست و چهارم: آیا بحران مالی کنونی صرفاً ناشی از تشدید جهانی شدن سرمایه در سال های پس از پایان دوره "جنگ سرد" است و یا نه علت ریشه ای دارد که در درون نظام سرمایه نهفته است؟
- واقعیت بحران فعلی نظام از جمله بحران مالی را باید در تمرکز شدید سرمایه در دست تعداد محدود اولیگوپولی (انحصارات چند سره) دید که قدرت را در سطوح کشوری، منطقه ای و جهانی تحت کنترل خود قرار داده اند. تصمیمات این انحصارات در اوضاع جهان و سرنوشت بشر نقش مهمی ایفاء می کنند. سطح تمرکز (سنترالیزاسیون) سرمایه در کنترل این انحصارات که تعدادشان نزدیک به ۵۰۰۰ عدد در جهان می رسند، بطور قابل ملاحظه ای قویتر و افزون تر از حتی پنجاه سال پیش است. این تمرکز شدید منجر به یک چرخش اساسی در منطق مدیریت نظام گشته است: به عوض سرمایه گذاری در گستره اقتصاد تولیدی برای اخذ ارزش اضافی از طریق استثمار کار و زحمت، قلمرو و محل اصلی رقابت در حیطه تقسیم مجدد سودهای بر آمده از ارزش اضافی بین انحصارات قرار داده شده است. تخصیص (و تقسیم) مجدد سودها بین "آنها" (انحصارات متعلق به کشورهای جی ٨، جی۷ و یا جی ٣) عمدتاً از طریق سرمایه گذاری های مالی به مورد اجرا گذاشته می شود. هر یک از آنها تلاش می کند که حوزه سرمایه گذاری مالی خود را گسترش و تعمیق دهد تا سودهای زیادی را به نفع خود کسب کند.
آنچه که برای "ماها" (نیروهای چپ: چالشگران ضد نظام سرمایه و متعلق به قربانیان نظام) مهم است این است که دریابیم بحران فعلی نظام اصلاً ناشی از اشتباهات در مقررات عمومی و دولتی نیست بلکه منبعث از منطقی است که جوهر اصلی رقابت بین انحصارات برای تقسیم مجدد سودها بین انحصارات را شکل می دهد. در نتیجه راهکار حل این مسئله یک دگردیسی رادیکالی را از "ماها" طلب می کند: این راهکار، مبارزه در راه ملی کردن این انحصارات با هدف سوسیالیزه کردن اقتصاد است. تا زمانی که چپ جهانی در مسیر این راهکار با سازماندهی قربانیان نظام حرکت نکند، بشریت دائماً با بحران های ممتد و جدی سرمایه داری (و امپریالیسم) روبرو خواهد گشت. بحران فعلی نظام نه اولین بحران و نه آخرین بحران این نظام است. سرمایه داری به خاطر پراگماتیسم و انعطاف پذیری اش می تواند دوباره با اتخاذ "عقب نشینی های مصلحتی"، "بررسی های مجدد تألم انگیز" و "اقدامات کاسمتیک"، برای چندین بار از دوره "نقاهت" خود عبور کرده و دوباره با استفاده از شیوه ها و محمل های جدید به سیطره جوئی های خود ادامه دهد. در تحت این شرایط، جهانیان پیوسته شاهد وقوع بحران های متعدد یکی پس از دیگری خواهند گشت مگر اینکه چالشگران ضد نظام با کمک و تشکل قربانیان نظام بتوانند با ایجاد یک "چپ جهانی متحد" نظام جهانی را به یک چالش جدی بطلبند.
پرسش بیست و پنجم: چرا نیروهای چپ که امروز تمایل دارند و تلاش می کنند که در جهت به چالش طلبیدن نظام جهانی به ایجاد یک "چپ متحد جهانی" اقدام کنند، با "تجارت آزاد" بین ملل مخالفت می کنند؟
- به نظر نگارنده، باید بین "تجارت" و "تجارت آزاد" تفاوت نمایان قائل شد. مخالفت با "تجارت آزاد" صرفاً مخالفت با هر نوع تجارت و داد و ستد بین ملل نیست. انگاشت گسست از محور نظام حاکم و پارادایم "تجارت آزاد" سرمایه داری به هیچ وجه به معنی عزلت طلبی و یا ایجاد اقتصاد "اوتارکی" (خودکفائی) نیست. اکثر اعضای کنگره کنونی آمریکا مخالف قوانین "تجارت آزاد" در مورد خود آمریکا هستند، ولی آنها می خواهند که آمریکا با استفاده از قوانین بازار و تجارت آزاد به تمام بازارهای کشورهای بویژه جنوب دسترسی داشته باشد. این برخورد یکی از آداب و ویژه گی های قدرت های هژمونی طلب است: "شما باید قوانین بین المللی را رعایت کنید ولی من آن قوانین را رعایت نخواهم کرد". بحران های کنونی بویژه بحران مالی، فرصت بسیار خوبی است که کشورهای دربند خود را از قوانین فلاکت بار "بازار و تجارت آزاد" رها ساخته و خود را برای برقراری تجارت مقرر بر پایه مذاکره بین طرفین آماده سازند.

در "عهد باندونگ" (۱۹۷۵- ۱۹۵۵)، تعداد کثیری از دولتمردان کشورهای سه قاره (اندونزی، غنا، گینه، مصر، کامبوج، هندوستان، جمهوری دومینیک، شیلی و ...) در جهت برقراری تجارت بین کشورهای خود و کشورهای جهان اول سرمایه داری قدم های موثری برداشتند. شایان ذکر است که سال ها پیش از برگزاری کنفرانس باندونگ در اندونزی (۱۹۵۵)، در کشور ایران دولت ملی مصدق با استفاده از فعل و انفعالات بحبوحه "جنگ سرد" از یک سو و اشتعال رقابت و تضاد بین آمریکا و انگلیس بر سر کنترل نفت ایران از سوی دیگر، با ملی کردن صنعت نفت، قدم های موثری در گسست از محور نظام جهانی برداشته و با تبلیغ و ترویج "اقتصاد بدون نفت" و "سیاست موازنه منفی" ایران را در راه تجارت با ملل دیگر (نه بر اساس اعطای امتیازات بلکه بر پایه داد و ستد متقارن و منبعث از مذاکرات دو طرفه و بر اساس احترام متقابل) قرار داد.
با اینکه دولت مصدق و در پی آن دولت های پوپولیستی و رهائی بخش عهد باندونگ یکی بعد از دیگری توسط نظام جهانی سرمایه (به سرکردگی آمریکا) سرنگون و یا "اخته" گشتند، ولی امروز ما دوباره با امواج فراگیر جنبش هائی در کشورهای جنوب روبرو هستیم که در راه گسست از مرکزهای "بازار آزاد" و نئولیبرالی قدم برداشته و خواهان داد و ستد و تجارت بین المللی متقابل و مکمل هم در جهت الغای اقتصادهای "تک محصولی و صدور مدار" (و برقراری اقتصادهای "درون محور و چند محصولی") در آن کشورها هستند. به نظر نگارنده، برنامه های سیاسی کشورهای عضو "آلبا" در آمریکای لاتین یکی از پیشرفته ترین و بهترین نوع گسست از محور نظام جهانی در حال حاضر است که در چهارده کشور آمریکای لاتین بتدریج (در نزدیک به ده سال گذشته) به مورد اجرا گذاشته شده اند. پژوهش و تبادل نظر درباره چند و چون آن می توانند کمک های حائز اهمیتی در پیشبرد امر سازماندهی و مبارزه علیه نظام جهانی در کشورهای دیگر جنوب بنمایند.
پرسش بیست و ششم: در کشورهای شمال، رسانه های گروهی فرمانبر و ایدئولوگ های نظام جهانی سرمایه بویژه در آمریکا، پیوسته مروج این نظرگاه هستند که دموکراسی و حقوق بشر تنها از طریق گسترش "بازار آزاد" می تواند در جوامع بشری حضور یافته و بسط یابد. این نظرگاه چقدر واقعیات تاریخی را در گفتمان و در روایت خود منعکس می کند؟
- این نظرگاه مسلط در نهادهای جهانی که مطلقاً دموکراسی و "بازار آزاد" را مکمل و لازم و ملزوم هم محسوب می دارد، یک گفتمان به تمام معنی تبلیغاتی است که با واقعیات تاریخی و با تجزیه و تحلیل های علمی هم خوانی ندارد. مضافاً، این گفتمان رایج تلاش می کند که پدیده دموکراسی را به میزان بعد سیاسی آن یعنی "دموکراسی نخبگان" تقلیل داده و بدین وسیله آن را به عنوان یک پروژه (و نه یک پروسه تاریخی) از ابعاد اجتماعی اش تهی کند. در صورتی که برای نیروهای چپ و چالشگران نظام جهانی، دموکراسی یک روند پروسه ایست که لاینقطع در حال دگردیسی و تحول است. به عبارت دیگر با تشدید دموکراتیزه شدن دموکراسی، بشریت زحمتکش موفق می شود که خود را با مسلح ساختن به چشم اندازها و آزمون های سوسیالیستی از یوغ استثمار طبقاتی (رهائی از فقر) و دیگر نابرابری ها نیز نجات دهد. گفتمان سوسیالیستی (برخلاف گفتمان و روایت مسلط جاری) بر آن است که دموکراسی و توسعه اجتماعی لازم و ملزوم هم هستند. به کلامی دیگر، دموکراسی اصیل و جدی نمی تواند بدون توسعه اجتماعی دوام آورده و به بقای خود ادامه دهد. گفتمان مسلط و جاری بویژه در آمریکا، دموکراسی و بازار آزاد را مکمل یکدیگر و به سان دو روی یک سکه می داند. ولی چالشگران ضد نظام و بخشی از رسانه های گروهی در اروپا (که عمدتاً به کمپ "رسانه های بدیل" ضد نظام تعلق دارند) بر آن هستند که دموکراسی و حرکت در جهت کسب برابری ها مکمل و لازم و ملزوم در تکامل جوامع بشری در تاریخ معاصر جهان هستند.
پرسش بیست و هفتم: روند جهانی شدن همیشه در تاریخ تکامل سرمایه داری وجود داشته است. ولی در دوره بعد از جنگ جهانی دوم بویژه در بیست سال گذشته (از سال ۱۹۹۱ به این سو)، جهان وارد فاز جدیدی از جهانی شدن سرمایه گشت. در این دوره استراتژی آمریکا بر اساس گسترش "دکترین مونرو" (تبدیل مناطق مختلف جهان به "حیاط های خلوت" آمریکا) در سراسر کره خاکی تعبیه و بنا گشت. ویژگی های این فاز جدید از جهانی شدن کدامین هستند؟
- در این دوره از تشدید جهانی شدن سرمایه، ما شاهد ویژگی ها و خصلت های جدیدی در ساختار پدیده امپریالیسم هستیم که در اینجا به طوراختصار به بررسی آنها می پردازم: امپریالیسم تا پایان جنگ جهانی دوم نیروهای متعدد کشورهای قدرتمندی را در برمی گرفت که عمدتاً در تلاقی و رقابت با همدیگر به زیست "زالو وار" خود ادامه می دادند. در سال های بعد از جنگ جهانی یک تغییر ساختاری در شکل و شمایل امپریالیسم به وقوع پیوست که بعدها بویژه در سال های بعد از پایان "جنگ سرد"، منجر به عروج امپریالیسم "دسته جمعی" سه سره (آمریکا، اروپای "متحد" و ژاپن) گشت. در این نظام که بخش مسلط سرمایه را در بر می گیرد، اعضای سه سره آن که دارای منافع مشترک هستند، آمریکا را به عنوان راس نظام پذیرفتند. در این فاز از زندگی امپریالیسم، جنگ به یک "ضرورت" دائمی و "تنها راه" تسلط و سیطره بر کشورهای جهان تبدیل گشت. برای سال ها و دهه ها، آمریکا به عنوان یک امپریالیسم نوخواسته می خواست و می توانست کشورهای متعددی در سه قاره آفریقا، آسیا، و آمریکای لاتین را از طریق ترفندهای "غیرجنگی" مثل کودتاهای نظامی و درباری و پروسه های گوناگون "اخته سازی" و "کمپرادورسازی" به حوزه نفوذ خود و محور نظام جهانی متصل سازد. ولی در فاز فعلی گلوبالیزاسیون و امپریالیسم، "تنها راه" و "راهکار" برای تسلط و اعمال هژمونی جنگ است و بس. به کلامی دیگر، اگر زمانی نیروهای نظامی به عنوان نهاد و محملی در خدمت بخش های سیاسی و بویژه اقتصادی نظام محسوب می گشتند، امروز میلیتاریسم و مولفه های مهم آن – مثل تاسیس و گسترش پایگاههای نظامی و جنگ های "بی پایان" - به جای مولفه های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی و علمی نظام عمل کرده و عمدتاً "فرتوتی" و انحطاط نظام را در آن حیطه ها از انظار و افکار عمومی مخفی می سازد.
در گذشته ای نه چندان دور، آمریکا از تفوق اقتصادی و هژمونی فرهنگی قابل توجهی در بخش بزرگی از جهان برخوردار بود. گفتمان مسلط و روایت جاری حاکم که توسط رسانه های فرمانبر نظام بطور دائم درسراسر جهان به مردم القاء می شود، ادعا می کند که هنوز هم ابرقدرتی و تفوق بی نظیر و بلامنازع آمریکا در قلمرو عرصه نظامی فقط گوشه کوچکی از عظمت "بازدهی اقتصادی" و "شکوفائی متوفق" فرهنگ آمریکا است. شوربختانه، بخش قابل توجهی از افکار عمومی جهانی حتی در اروپا هنوز هم جزء قربانیان این تبلیغات بوده و تحت تاثیر آن قرار دارند. ولی واقعیت این است که آمریکا از نظر اقتصادی در موقعیت وخیم و ضعیفی قرار دارد. این وضع در کسر بودجه تجارت و توازن پرداخت های آمریکا به روشنی هویدا است. ولی راهکارهیئت حاکمه آمریکا برای برون رفت از این آسیب پذیریها و ضعف ها تجاوزات نظامی و گسترش جنگ های ساخت آمریکا از کشورهای عراق، افغانستان، لیبی، فلسطین و ... . به پاکستان، کشورهای آسیای مرکزی و ماورای آن است.
طبق نظر الزبرگ، اسنادی در پنتاگون موجود است که حکایت از امکان توسل به جنگ های "تاکتیکی" هسته ای توسط دولتمردان آمریکائی دارد. در این جنگ ها که الزبرگ آنها را "صد هولوکاست" می نامد، احتمال دارد که نزدیک به ۶۰۰ میلیون نفر قربانی گردند. هدف نهائی استراتژی سلطه جویانه آمریکا جلوگیری از عروج هر قدرتی در جهان است که ممکن است قادر به مقاومت در مقابل حرکت آمریکا در جهت جهانی کردن "دکترین مونرو" باشد. گسترش شعله های جنگ از افغانستان به لیبی، ایجاد بی ثباتی و تلاطمات سیاسی در ایالات تبت و شین جان (اویغورستان) در شمال غربی چین و افزایش مداخلات سیاسی در کشور برمه نمونه هائی از انعکاس عملکرد استراتژی آمریکا در سالهای اخیر در آن بخش از جهان است. امروز برخلاف گذشته آمریکا دیگر قادر نیست که در مقابل چین از نظر اقتصادی، فرهنگی، دیپلماسی و سیاسی قد علم کرده و به عنوان یک ابر قدرت "بلامنازع" مطرح باشد. در نتیجه تنها قلمروی که در آن آمریکا با قرار دادن حوزه عمل خود می تواند چین را به چالش طلبیده و "تحدید" نماید همان میدان نظامی و نظامیگری است.
پرسش بیست و هشتم: در سال های آغازین قرن بیست و یکم ما شاهد شکلگیری و عروج فوروم های بزرگ قاره ایی و جهانی (مثل "فوروم اجتماعی جهانی"، فوروم اجتماعی آسیا، فوروم جهان سوم و ...) در اکناف جهان گشته ایم که بنحوی از انحاء ابرقدرتی آمریکا و جهانی شدن سرمایه را به چالش طلبیده اند. آیا این فوروم ها که در برگیرنده انواع و اقسام جنبش های سیاسی و اجتماعی هستند، می توانند نقش موثری در کارزار علیه نظام جهانی و تشدید گلوبالیزاسیون امپریالیستی سرمایه ایفاء کنند؟
- به نظر من این فوروم ها با اینکه دارای محدودیت ها و کمبودهای مشخص خود هستند ولی در این فاز از جهانی شدن امپریالیستی سرمایه می توانند نقش موثری در کارزار بشریت زحمتکش علیه نظام جهانی و هژمونی طلبی های آمریکا ایفاء کنند. در حال حاضر جنبش های بزرگی در اکناف جهان بوجود آمده اند که با هم تفاوت های اساسی دارند. بعضی از این جنبش ها صرفاً اجتماعی و در دفاع از حقوق زنان، کارگران، دانشجویان، معلمین، دهقانان و کشاورزان شکل گرفته و تاسیس یافته اند. بخشی دیگر از این جنبش ها در قلمرو و حوزه های سیاسی مثل جنبش فمینیستی و جنبش محیط زیست و ... هستند که عمدتاً محلی، ایالتی و کشوری بوده و عموماً نیز پراکنده هستند. اکثر این جنبش ها "تک بعدی" و "تک محوری" بوده و به تنهائی قادر نیستند که اهداف و استراتژی های سیاسی خود را منعکس سازند. این جنبش ها به دلیل اینکه قلمرو و محل سیاسی عمل (فونکسیون) خود را در گستره ی حل یک مسئله مشخص مثل مسئله اکولوژی، قرار می دهند عموماً قادر نیستند که به تنهائی خود را به یک آلترناتیو در مقابل نظام حاکم تبدیل سازند. به نظر من، احتمال ایجاد یک آلترناتیو جدی در مقابل نظام زمانی می تواند میسر گردد که این جنبش های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در درون فوروم های قاره ائی و جهانی ادغام شوند اگر حتی یکی از این جنبش ها بتواند در کشوری پیروز گردد آن پیروزی مدت زمان زیادی عمر نخواهد داشت. به کلامی دیگر چون این جنبش ها فراگیر و سراسری نیستند در نتیجه در مقابل حاکمیت که متمرکز و جهانی است با شکست روبرو خواهند گشت.
یکی از علل ریشه ای و اساسی شکست ها و فروپاشی های چالشگران دوره "جنگ سرد" در کشورهای جهان سوم این بود که بازیگران اصلی "کنفرانس باندونگ" و کشورهای "غیرمتعهد" بنا به دلایلی که بحث آنها در اینجا مقدور نیست، نتوانستند از طریق ادغام و اتحاد جنبش های رهائی بخش سه قاره به عنوان یک "جبهه واحد" جهانی در مقابل نظام حاکم قد علم کنند. باید از این واقعیت که در طول سال های دوره "جنگ سرد" جنبش های رهائی بخش ملی در کشورهای سه قاره، جنبش کارگری در اروپا، چین توده ای و ویتنام دموکراتیک با شکست روبرو گشتند، تجربه اندوخت. ما باید این را به خاطر بسپاریم که فوروم های جهانی و قاره ائی که هدفشان تعبیه و تنظیم یک "جبهه واحد" چپ جهانی است، برای تعیین تکلیف یک کشور و یا چند کشور و یا در خدمت یک قشر و یا طبقه ائی مشخصی از آحاد ملل و مردم بوجود نمی آیند. این فوروم ها (مثل فوروم اجتماعی آسیا، فوروم جهان سوم و یا فوروم اجتماعی جهانی) در برگیرنده نمایندگان، هیئت های اعزامی و فعالین جنبش ها، جبهه ها و احزاب و سازمان ها و کانون های فرهنگی، اجتماعی، صنفی، ملی و طبقاتی هستند که علیرغم استراتژی های مبارزاتی متفاوت و پلاتفرم های گوناگون سیاسی، متحداً روی سه اصل با هم متحد شده اند:
• مخالفت و مبارزه علیه "بازارآزاد" نئولیبرالیسم.
• مخالفت و مبارزه علیه گلوبالیزاسیون سرمایه و پروسه فراملی سازی.
• مخالفت و مبارزه علیه نظامیگری و مولفه های آن (جنگ، بودجه های نظامی و پایگاههای نظامی).

واقعیت این است که در داخل این فوروم ها تعدادی از سازمان ها و انجمن های متعلق به "ان جی او" ها هستند که چندان از اعتبار قابل توجهی بین مردم برخوردار نیستند ولی این سازمان ها به هیچ وجه نیروهای بزرگ و مهمی را در داخل این فوروم ها نمایندگی نمی کنند. نیروهای بزرگ و مهم درون این فوروم ها را عموماً و عمدتاً سازمان ها و کانون های چپ متعلق به سندیکاهای کارگری ضد امپریالیست، گروه ها و انجمن های دهقانی، سازمان های حرفه ای دموکراتیک و سکولار، سازمان های فمینیستی رادیکال و مارکسیست، نهادهای بهزیستی اکولوژی و ... . تشکیل می دهند. این نهادها و سازمان ها با اینکه دارای نظرگاههای متفاوت و متنوع هستند ولی کلأً ضرورت و لزوم اصل "ادغام تنوع ها" در جهت استقرار "جبهه واحد" چپ جهانی در مقابله جدی با نظام جهانی سرمایه را بطور موثری تائید می کنند.
پرسش بیست و نهم: بدون تردید، پروسه شکلگیری، رشد و گسترش و موفقیت جبهه واحد "چپ جهانی" در مبارزه علیه نظام حاکم توسط فوروم های قاره ایی و جهانی بدون همکاری و حمایت یک جنبش متحد در بین خلق های کشورهای جنوب، میسر نخواهد گشت. نقش چالشگران چپ ضد نظام در ایجاد این همکاری و همبستگی با مردم جنوب چیست؟
- برای پاسخ به این سئوال مهم بگذارید به چندین نکته اساسی اشاره کنم. امروز ما در یک جهان واحد زندگی می کنیم. ولی این جهان بطرز خطرناکی به دو بخش نابرابر تقسیم شده است. سرمایه داری تاریخ معاصر بشر را بر اساس ایجاد نابرابری های روز افزون بین ملل و در درون آنها ایجاد ساخته و رشد داده است. در تاریخ پانصد ساله سرمایه داری کشورهای جهان به تدریج به کشورهای توسعه یافته مرکز و کشورهای توسعه نیافته پیرامونی تبدیل یافته اند. در نتیجه یکی از اجزاء اصلی این نظام جهانی بعد امپریالیستی آن است. امپریالیسم پیوسته به تشدید پولاریزاسیون بین ملل دامن زده و بر اساس منطق سودآوری (انباشت سرمایه) به زندگی خود ادامه داده است. روشن است که آگاهی در بین طبقات فرودست کشورهای جنوب یکی از پیش شرط های اساسی در تغییر دگردیسی این جهان در آینده است. در دوره بعد از جنگ جهانی دوم جنبش عظیمی در کشورهای آسیا و آفریقا توسط خلق های دربند برای رهائی ملی آغاز گشت. هدف اصلی آنها کسب استقلال بود. این خواست یک هدف بسیار خوبی بود زیرا استقلال قدم اول در راه رسیدن به دموکراسی و عدالت اجتماعی در جوامع بشری محسوب می شود. ولی آن نیروهائی که دور این خواست و هدف متحد گشتند طبقات مختلفی را نمایندگی می کردند.
در کشورهائی مثل چین (۱۹۴۹)، کوبا (۱۹۵۹) و ویتنام (۱۹۶٨) رهبری این جنبش ها در دست چپ رادیکال بود. ولی در کشورهائی مثل هندوستان (۱۹۴٨)، اندونزی (۱۹۵۰)، ایران (۱۹۵۱) و مصر(۱۹۵٣) و ... رهبری جنبش ها در دست طبقات متوسط آن کشورها بود. رهبران این کشورها به این درک مشترک رسیده بودند که آنها نه تنها باید از یکدیگر حمایت کنند بلکه آنها باید یک جبهه مشترک بین خود بر اساس خواست مشترک آنها در مقابل نظام جهانی سرمایه بنا نهند. این امر به برگزاری کنفرانس باندونگ در اندونزی در سال ۱۹۵۵ و سال ها بعد به ایجاد "سازمان کشورهای غیرمتعهد" در نیمه اول دهه ۱۹۶۰ منجر گشت. ترویج و گسترش همبستگی ها و ایجاد جبهه های مشترک همکاری بین ملل جنوب در آن دوران دستآوردهای قابل توجه و مهمی برای این کشورها داشت. خیلی از این کشورها قدم های چشمگیری در گستره های صنعتی سازی، توسعه آموزش و پرورش و غیره برداشتند. مضافاً در این کشورها، مردم بطور عمومی بر اندیشه های محلی گرائی، خاک پرستی و دیگر عادات شووینیستی و پان ایستی فایق آمده و به هویت های ملت – دولتی خود دست یافتند. در این دوران اتحادها بین ملل در کشورهان جهان سوم نه بر اساس دین، مذهب، زبان، رنگ پوست و ... بلکه بر اساس معیارها و مواضع سیاسی ضد امپریالیستی این دولت – ملت های تازه استقلال یافته بوجود آمدند. به این علت بود که در آن دوران، مصر (عهد ناصر) و اندونزی (عهد سوکارنو) و ... که عمدتاً کشورهای مسلمان نشین بودند به متحدین کنگو (پاتریس لومومبا)، هندوستان (نهرو) و ... که عمدتاً کشورهای غیر مسلمان بودند، تبدیل گشتند. ولی در سی سال گذشته و بویژه بعد از فروپاشی شوروی و تبدیل چین توده ای به یک کشور سرمایه داری، اکثر کشورهای جهان سوم که به کمپ باندونگ و سازمان "غیرمتعهدها" تعلق داشتند، یکی بعد از دیگری در زیر اعمال فشار از سوی نظام جهانی سرمایه (که بعد از عبور از دوره "نقاهت" و عقب نشینی های تاکتیکی دوباره برای گسترش حوزه و مدار هژمونی طلبانه خود، این دفعه با پرچم بازار آزاد نئولیبرالیسم و شعار "تینا" به عنوان ابرقدرت "بلامنازع" در صحنه جهانی حضور فعال یافته بود)، با تضعیف، بی ثباتی، فساد مالی روبرو گشته و با قبول منطق حرکت سرمایه به پایان عمر انقلابی و رهائی بخش خود رسیدند.
بعد از فرود و ریزش جنبش های رهائی بخش ملی در کشورهای جهان سوم از ایران، مصر و نیجریه گرفته تا اندونزی، مالزی و فیلیپین، حامیان نظام جهانی با قلع و قمع نیروهای چپ (مارکسیست ها، سوسیالیست ها، ملی گرایان دموکرات و دیگر نیروهای سکولار و برابری طلب و ...) یک خلاء سیاسی در این کشورها به وجود آوردند. در وجود خلاء سیاسی و نبود نیروهای چپ، صحراهای سوزان و لم یزرعی در این کشورها بوجود آمدند که در آنها انواع و اقسام بنیادگرائی های دینی و مذهبی و اندیشه های شووینیستی اولتراناسیونالیستی(که جملگی به طور مستقیم و غیرمستقیم و یا آگاهانه و ناآگاهانه به خدمت نظام جهانی سرمایه درآمدند) رشد و نمو کردند. یکی از پی آمدهای ظهور و عروج این نوع اندیشه های بنیاد گرائی و شووینیستی شیوع و ترویج تضادهای کاذب بین توده های وسیع مردم بویژه در کشورهای جنوب و قراردادن و "حبس" آنان در درون "خانواده های توهمات" است.
ترویج تضادهای کاذبی مثل "مسلمانان در مقابل مسیحی ها" (عمدتاً در کشورهای خاورمیانه و آفریقا) و یا شیعیان و سنی ها (در کشورهای خاورمیانه) و یا بین هندوها و مسلمانان (در هندوستان) و ... حواس و مسیر آگاهی توده های مردم را از دستیابی به تضاد اصلی و حقیقی (تضاد بین واقعیات سرمایه داری "واقعاً موجود" و چشم اندازهای سوسیالیستی) منحرف ساخته و مبارزات آنان را در خدمت سیاست های هژمونی طلبانه آمریکا در آسیا و آفریقا قرار داد. لاجرم یکی از وظایف خطیر و ضروری جبهه جهانی "چپ متحد" در کشورهای شمال این است که با حمایت همه جانبه از چالشگران ضد نظام در کشورهای جنوب کارزار سیاسی و ایدئولوژیکی فراگیری را علیه بنیادگرائی های مذهبی و دینی از یک سو و علیه اندیشه های فلاکت بار پانیستی و شووینیستی از سوی دیگر تدارک ببنند. بدون حمایت خلق های سه قاره از مبارزات چالشگران ضد نظام، پیروزی علیه نظام جهانی نمی تواند مقدور و میسر گردد. در نتیجه رهائی کارگران و دیگر زحمتکشان از زندان "خانواده های توهمات" هم در کشورهای مرکز و هم در کشورهای پیرامونی و بسیج و ادغام آنها حول محور تضادهای اصلی (تضادهای واقعی بین واقعیات سرمایه داری واقعاً موجود و چشم اندازهای سوسیالیستی) به یک ضرورت تاریخی در برنامه چالشگران ضد نظام تبدیل شده است.
پرسش سی ام: مشخصاً در دوره کنونی، چرا نیروهای چپ باید دارای بعد جهانی بوده و مبارزات خود را در سطح کشوری و منطقه ای به مبارزات وسیعی در سطح بین المللی ارتقاء دهند؟ آیا شما با تم های اصلی پروژه بدیل نظام جهانی نوین که توسط تعدادی از فعالین درون فوروم اجتماعی جهانی ارائه گشته است، موافق هستید؟
- چپ جهانی بر این اساس استوار است: که "منطق حاکم بر نظام جهانی سرمایه جهان ما را در یک پروسه تاریخی به دو بخش "مرکز" و "پیرامونی" تقسیم کرده است." این شکاف تا زمانی که سرمایه بویژه با شکل "تک قطبی" خود بر کره خاکی مسلط است، به موجودیت خود ادامه داده و بعد و عمق آن وسیعتر و عمیقتر خواهد گشت لاجرم بعضی از دولت – ملت ها(برخلاف آنهائی که روند جهانی شدن را "دم بریده" نمی بینند) نه تنها به تدریج "محو" نخواهند گشت بلکه به ملت – دولت های پراکنده و منقسم و کشورهای "فرتوت" و "درمانده" نیمه پیرامونی ("جهان چهارمی") کاملاً وابسته به کشورهای مرکز بویژه آمریکا، تبدیل خواهند گشت.
در نتیجه، مهمترین وظیفه نیروهای چپ چه در کشورهای مرکز و چه در کشورهای پیرامونی این است که بعد از "خانه تکانی" و "ادغام تنوع ها" در کشورهای خودی، به ایجاد یک نظام جهانی بدیل که در خدمت بازار جهانی نبوده و مستقلاً پارامترهای خود را تعیین و تعریف می کنند، همت کنند. برای شکل گیری و رشد یک چنین بدیلی نیروهای چپ (طبق پیشنهاد تعداد قابل توجهی از فعالین درون فوروم اجتماعی جهانی)، باید به دو جنبه این بدیل نوین توجه کنند:
یک: این بدیل جهانی باید "اصالتاً دموکراتیک تر" باشد. بدین معنی که این نظام بدیل باید عمل و میدان دموکراسی و آزادیخواهی را به ماورای آزادی های مدنی و حقوقی، ملی و فرهنگی (رهائی از ظلم) و در جهت استقرار آزادی های سوسیالیستی منجمله رهائی از فقر، گسترش دهد.
دو: این بدیل جهانی دقیقاً برخلاف نظام حاکم فعلی، باید "پولی سنتریک" (چند مرکزی) بر اساس مناطق قاره ای و نیمه قاره ای جهان باشد.
با این مشخصات، نظام جهانی جدید دموکراتیک، سوسیالیستی و چند مرکزی است. در این نظام ملت- دولت ها در درون محورها و سازمان های بین المللی خود بر اساس پارامترهای خود عمل کرده و زیر تسلط "انحصارات پنج گانه" کشورهای مرکز قرار ندارند. بر این اساس، سازمان دهندگان و سازندگان این سیستم نوین برای کسب اهداف معین و "محدود" خود باید به کارزاری "نامحدود" در چهار زمینه گسترده دست بزنند:
الف - در زمینه ی نظامی گری و امور تسلیحاتی: مبارزه بی امان در جهت خلع سلاح جهانی و جلوگیری از جنگ.
ب – در زمینه سیاسی: مبارزه برای تبدیل سازمان ملل به یک "پارلمان جهانی" اصیل (پارلمانی متشکل از نهادهای سیاسی که منافع اجتماعی- طبقاتی مردم جهان را در سطح جهانی نمایندگی کنند).
ج - در زمینه اقتصاد سیاسی:
• انحلال نهادهای مالی جهانی مثل بانک جهانی، صندوق بین المللی پول و ... و جایگزینی آنها با نهادهای جدید برای مدیریت اقتصاد جهانی.
• ایجاد نظام مالی جهانی.
• روابط اقتصادی نرمش پذیر بین مناطق بزرگ جهان که عمدتاً بطور نابرابری توسعه یافته اند (بین کشورهای متعلق به قطب های متعدد در جهان).
د - در زمینه محیط زیست و اکولوژی: دسترسی به منابع طبیعی کره خاکی توسط مردم جهان. اما ما (نیروهای چپ در سطح جهانی) چگونه می توانیم به این اهداف برسیم؟ نگارنده وقتی که این سئوال را با یکی از فعالین فوروم اجتماعی جهانی در کنفرانس مراسم شصتمین سالگرد پایان جنگ جهانی اول (در شهر وانکوور- نوامبر ۲۰۰٨) مطرح ساخت، مخاطب جواب داد: از طریق "مبارزه". ایشان با استناد به سمیرامین خاطرنشان ساخت که "دگردیسی نظام جهانی همیشه با مبارزه علیه اساس آنها آغاز می گردد". اما هم مخاطب من و هم سمیر امین در نوشته هایشان روشن نمی کنند که آیا این مبارزه دارای بعد قهرآمیز هم هست یا نه؟ اگر این "مبارزه" علیه نظام جهانی واقعاً موجود فاقد مبارزات قهرآمیز است در آن صورت پروژه این بخش از فعالین درون فوروم اجتماعی جهانی برای تغییر اوضاع چندان تفاوتی با "کینزینیست های چپ" که دارای گرایشات بهزیستی اکولوژیکی هستند، ندارند. شایان توجه است که ارائه دهندگان این پروژه برای ایجاد بدیل جهانی نوین پیشنهادی در طرح خود برای انحلال بازار نمی دهند و در عوض تاکید می ورزند که نهادهای سیاسی جدید "پارامترهای خود را برای بازار تعریف و تعیین می کنند". در یک کلام، تم اصلی این پروژه با برنامه های "کینزینست های چپ" که در جریان مبارزه بخشی از طرفداران جان کینز در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ علیه عروج و گسترش مکتب "کینزین های نظامی گرا" شکل گرفته و رشد یافتند، تفاوتی ندارد. کینزینست های چپ با اینکه شدیداً مخالف نظامیگری ها و گسترش پایگاه های نظامی آمریکا در جهان هستند و در برنامه های خود شدیداً طرفدار "اقتصاد تقاضاگرا" و تقویت نقش دولت در امور اقتصادی و بازار هستند، ولی در سیاست خارجی مثل دیگر جناح های سیاسی درون حاکمیت نظام جهانی به عدالت بین المللی (حق تعیین سرنوشت و استقرار حاکمیت ملی در کشورهای بویژه پیرامونی) ارزشی قائل نیستند و عملاً بر رشد بازار سرمایه (منتهی با شرکت و مداخله دولت) تاکید می ورزند.

برگشت

letzte Änderungen: 7.5.2012 5:31