Homeحزب    عضو یت    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

عطااله بهمنش، نقاش عشق در ورزش

امیر برادران / سه‌شنبه ۱۵ شهريور ۱٣۹۰ - ۶ سپتامبر ۲۰۱۱
• حدود بیست سال پیش اولین آشنایی و دیدارم با او بود، مردی که بدون شک با نیم قرن خاطره از ورزش ایران و جهان یکی از استثناهای جامعه رسانه های ورزشی ایران بود و اولین سئوالم از او این بود که آقای بهمنش نیستی و چرا فعالیتی نداری؟ ...
زمانیکه کارم را در تلویزیون ایران شروع کردم دیگر از قدیمی ها مثل بهمنش و روشن زاده خبری نبود، اینها کسانی بودند که خود من، مثل همه نوجوانان قبل از انقلاب خاطرات زیادی از آنها داشتیم. روشن زاده ایران را ترک کرده بود، اما بهمنش در ایران بود و پاک سازی شده بود و توسط یکی از دوستداران و مریدان جهان پهلوان تختی بنام عباس اژدری که مغازه نان فانتزی فروشی در جاده قدیم شمیران تقاطع میرداماد داشت، کاری پیدا کرده بود به عنوان صندوق دار، تا بتواند خرج زندگی خود و هفت فرزند (شش دختر و یک پسر) را تامین کند!
حدود بیست سال پیش اولین آشنایی و دیدارم با او بود، مردی که بدون شک با نیم قرن خاطره از ورزش ایران و جهان یکی از استثناهای جامعه رسانه های ورزشی ایران بود و اولین سئوالم از او این بود که آقای بهمنش نیستی و چرا فعالیتی نداری؟ او گفت: پس از بیست سال کار مداوم به دستور صادق قطب زاده، بی دلیل و بدون یک سئوال و جواب رانده شدم که البته دلتنگ نیستم، بیست سال تلاش و کشانیدن جادوی فوتبال به خانواده ها و تشویق جوانان وطنم مزدی است که هرگز زایل نخواهد شد، این نکته را از رهگذران در کوچه و خیابان درک کردم و تا زنده هستم بخود می بالم!
با او از هر دری صحبت کردم و اعتقاد دارم نظیر او از نقطه نظر کار حرفه ای روزنامه نگاری و گزارشگری هیچوقت در ایران پیدا نشد، او یک استثناء بود و در طول این همه سال که فوتبال را گزارش کرد هیچ کس نفهمید که او طرفدار چه تیمی است! او بسیار حرفه ای عمل می کرد و تنها کسی بود در عین حال که گزارشگر بسیار خوبی بود، قلم بسیار توانایی هم داشت، کتاب بازیهای المپیک از آغاز تا امروز، یکی از اثرات به یاد ماندنی در تاریخ ورزش ایران است که نوشته عطااله بهمنش است!
از او پرسیدم از خودت بگو و اینکه چطور وارد ورزش شدی؟ جواب داد: سال ۱۳۲۴ در تیم فوتبال باشگاه بانک ملی عضویت پیدا کردم در آن زمان رئیس باشگاه مردی ورزشکار و ورزش دوست بود، شادروان نصراله نجومی که در پایه نهادن فوتبال در باشگاه بانک ملی سهمی بزرگ داشت، چون دونده دوهای نیمه استقامت بودم خیلی زود فوتبال را رها کردم و دامن دومیدانی را گرفتم، فوتبال در آن سالها طرفدار زیادی نداشت. بزرگترین مسابقه فوتبال را بیش از پنج هزار نفر تماشا نمی کردند، تهران آنقدر بزرگ نبود، دانشگاه تهران بیرون شهر به حساب می آمد از پل چوبی و عشرت آباد که رد می شدیم، همه جا شن بود و قلوه سنگ، دانشکده ها امتحان ورودی نداشتند و جامعه فوتبال دوست ما نمی دانست که بازیهای المپیک و جام جهانی کی آغاز شده و چه ارزشی دارد، نخستین مجله ورزشی در آن زمان نیرو و راستی بود که بیشترین صفحات آن به وزنه برداری، بوکس و پرورش اندام اختصاص داشت و سخن از فوتبال کمتر به میان می آمد.
در جام جهانی ۱۹۶۶ لندن من هم در جمع خبرنگاران بودم آقای د-اسدالهی هم حضور داشت تعداد ایرانی ها زیاد بود از جمله دکتر اکرامی، مبشر، محب، نوریان، رنجبر و محسن حاج نصرالله و... در لندن برای اولین بار ستاره فوتبال جهان را دیدیم، دی استفانو، او در سالهای ۱۹۵۷ و ۱۹۵۹ مرد سال فوتبال اروپا شده بود. در کنترل توپ و پاس دادن عالی بود، از او پرسیدم پیش از شروع جام، بخت کدام تیم برای قهرمانی بلند است، جواب داد: عوامل زیادی لازم است تا یک تیم به پیروزی برسد ولی مهمتر از همه چیز روحیه تیمی است و درجه دوم داشتن یاران ذخیره قوی که با یاران اصلی تفاوتی نداشته باشد چون در جام جهانی باید دوام آورد و چهار هفته مبارزه کرد، به شخصیت مربی و روابط بازیکنان اشاره نمود.
به هر صورت در کنار آقایان مبشر و محب در استادیوم ویمبلی نشسته و شاهد بازی انگستان و اروگوئه بودیم که بر تابلو این نتیجه آورده شد که کره شمالی با یک گل تیم ایتالیا را شکست داده است، استادیوم غرق در حیرت شد که چگونه فوتبال چکمه ای ایتالیا در گل گیر کرده است!؟ دیدن این جام چشمان مرا باز کرد، چند صفحه گزارش فوتبال خریدم، نحوه گزارشها و برداشت مفسران طراز اول جهان را خوب گوش دادم و به این نکته رسیدم که بازیکنان را باید از سنین پائین با رموز فوتبال آشنا کرد.
در لندن با اسدالهی بیشتر جور شدم، تا آن زمان او افتخاری می نوشت و من با اینکه در رادیو کار میکردم دامن مطبوعات را رها نکرده بودم، چون این قلم یار همیشگی من بود! به د- اسدالهی متذکر شدم که کار مفت برای کارفرما مفت می ارزد! اگر صفحه ای پنج تومان هم می دهند بگیر و به این شعل بهاء بده! گوش و هوش ایشان به کار افتاد و از این جام بود که در بحث های طولانی در لندن دریافتم که کار دیم ضعیف است، گندم در سرزمین خدا در دامنه تپه ها بدون کود رسیدگی نمی شود باید زمین را به درستی شخم زد، آنوقت از هر تخم صد تخم برداریم! ما در ورزش کشورمان به درستی تحلیل صورت نگرفته است و نقدی نشده، چون نویسنده ترس داشته است از اینکه مبادا به او وصله ای ناجور بچسبانند و هیچوقت انتقادی صورت نگرفته است! جامعه با نقد و انتقاد رشد می کند!
روزگار چرخید و با دهداری و رنجبر هم سفر شدم من پیش از این سفر با دهداری به عراق رفته بودم، آخرین بازیهای او بود در زمان عبدالسلام عارف بود. پس از کشته شدن عبدالکریم قاسم در شارع الرشید در بغداد که هنوز جای گلوله ها بر دیوار ها عیان بود، معلوم نبود چه کسی شلیک کرده است؟ فاتح و یا مغلوب؟ ما در بغداد بدون گل مساوی کردیم دهداری از پهلو درد مینالید و آن نبود که باید باشد، در عوض طالبی نشان داد که دارد می آید! بعد به کره شمالی رفتیم و سرپرست تیم دهداری و رنجبر را در یک اتاق جای داد تا شاید بافت فکری این اقایان به هم نزدیک شود، ولی این دو علیه همدیگر بودند و هر کدام پیش خود انتخابی داشتند که صد البته زور رنجبر بیشتر بود و حرف اول را او میزد، در کره ما مجبور بودیم که صبح بازی کنیم و ما یک تاکتیک داشتیم: حفظ توپ و دفاع مطلق! بهتر از همه حجازی کار کرد! پرچم نداشتیم، صفحه سرود نبرده بودیم و در این سفر بود که دریافتم که مربی و سرپرست باید با هم هماهنگ باشند!
از او در باره جام جهانی آرژانتین سئوال کردم و جواب داد: وقتی برای جام جهانی انتخاب شدیم بنگاه سخن پراکنی بی بی سی گفت:حق استرالیا بود که نماینده آسیا و اقیانوسیه باشد، نه ایران! من هم بر پایه نواری که وجود دارد به آنان چنین جواب دادم که از رادیو ایران پخش شد: تیم ملی ایران پس از بازیهای مقدماتی در آسیا و شکست استرالیا به آرژانتین خواهد رفت، گویا این انتخاب برای انگیسی ها گران آمده است چون می خواهند ما همیشه نوکرشان باشیم!… ولی چنین نیست که بمانیم و استرالیا برود، ما شایسته هستیم!
این آخرین خاطره مردی است که با کوله باری از دانش و تجربه این کار، به دستور خودخواهان، قدرت طلبان و دیکتاتورها خانه نشین شد و در طول این سالها حرفی از او زده نشد و وقتی هم چندی پیش در سن ۸۸ سالگی در بستر بیماری قرار گرفت و اسمش دوباره سر زبانها افتاد، همان تفکر و دستهایی که قراراست فاصله ای بین نسل جوان ایران با نسل گذشته بیندازد، فعال شد و شروع به تبلیغات منفی علیه او کردند! بهمنش دیگر با آن بیماری و فراموشی نمی توانست با قلم شیوا و زبان گویا و شیرنش پاسخ گوی این عوامل عقب ماندگی و دیکتاتوری ایران امروز باشد!
او نامش در تاریخ ورزشی نویسی ایران خواهد ماند! بهر روی استادعطااله بهمنش را می توان عاشقی در ورزش ایران دانست که همیشه دلنشین نقش ها را زد و عشق را جلوه بخشید...

منبع : www.akhbar-rooz.com


برگشت

letzte Änderungen: 18.4.2017 8:21