Homeحزب    عضو یت    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

بیوگرافی خليل ملکي رهبر جامعه سوسياليست‌ها

خليل ملکي فرزند حاج ميرزا فتحعلي در سال 1280 در تبريز به دنيا آمد. پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه راهي تهران شد و تحصيلاتش را در مدرسه صنعتي آلماني‌ها ادامه داد.
سال 1307 با دانشجويان اعزامي به خارج آلمان رفت و در رشته شيمي مشغول تحصيل شد، ولي به دليل مخالفت با رژيم رضاخان که منجر به قطع کمک هزينه تحصيلي وي گرديد، به ناچار به ايران بازگشت و تحصيلاتش را در دانشسراي عالي ادامه داد و سپس به تدريس پرداخت. در همين ايام با دختر حاج علينقي گنجه‌اي يکي از رهبران انقلابيون مشروطه ازدواج کرد.
اقامت ملکي در اروپا و آموختن زبان‌هاي آلماني و فرانسه، مطالعه کتاب‌ها و نشريات گوناگون تاثير بسزايي بر او برجاي نهاد. ملکي در آلمان با دکتر تقي اراني و دوستانش آشنا شد و ثمره اين آشنايي‌ها ارتباط وي با محافل روشنفکري بود. البته فعاليت اين روشنفکران از ديد پليس رضاشاه مخفي نماند و 53 نفر از اين افراد منجمله ملکي دستگير و بازداشت گرديدند که بعدها به گروه 53 نفر مشهور شدند.

پس از شهريور 1320 ملکي و ياران او از زندان رهايي يافتند. با سقوط رضاشاه، روس‌ها شمال ايران را اشغال کردند و حزب توده ايران را که هسته اصلي آن عمدتا از گروه 53 نفر تشکيل مي‌شد بنا نهادند. گرچه ملکي يکي از اعضاي فعال حزب فوق محسوب مي‌شد ولي نسبت به بسياري از مسائل سياسي و تئوريکي با دوستانش در حزب اختلاف نظر داشت که مهمترين آنها مساله ارتباط با شوروي و دستور گرفتن از مقامات مسکو بود. شکست فرقه دموکرات آذربايجان در آذر 1325 نخستين ضربه جدي به قدرت حزب توده بود و بروز تشنجات و اختلاف فکري در ميان رهبران حزب، در سال 1326 منجر به انشعاب خليل ملکي و عده‌اي ديگر از اعضا از حزب مذکور گرديد.
سال 1330 با همکاري خليل ملکي و مظفر بقايي حزبي به نام حزب زحمتکشان ملت ايران تشکيل شد و روزنامه شاهد نيز ارگان حزب اعلام گرديد. اتحاد و همراهي گروه ملکي و بقايي در حزب، تا 30 تير 1331 ادامه يافت ولي به علت مواضع جديد بقايي عليه دکتر مصدق، بقايي از ملکي جدا شد و از آن به بعد خليل ملکي جرياني با عنوان نيروي سوم را رهبري مي‌كرد.
با وقوع کودتاي 28 مرداد 1332 و دستگيري ملکي، فعاليت علني نيروي سوم نيز همچون ديگر احزاب و نيروهاي سياسي به پايان رسيد. ملکي پس از آزاد شدن از زندان فلک‌الافلاک خرم‌آباد، با تشکيل جلسات هفتگي در منزل خويش به تحليل مسائل حزبي، سياسي و اجتماعي ايران پرداخت و اقدام به انتشار مجله‌اي به نام نبرد زندگي کرد که پس از مدتي با فشار ساواک، به علم و زندگي تغيير نام داد.

اين مجله کانوني براي نشر انديشه‌هاي سياسي و اجتماعي نيروي سومي‌ها محسوب مي‌شد. سال 1339 ملکي جامعه سوسياليست‌هاي نهضت ملي ايران را بنا نهاد که خرداد سال 1342 طي اعلاميه‌اي مقاومت روحانيون را در برابر استبداد ستود و رسما از قيام مردم حمايت نمود.
دو سال بعد ملکي و چند نفر ديگر به اتهام اقدام بر ضد امنيت داخلي کشور دستگير شدند و در اسفند 1344 به سه سال زندان محکوم گرديد. به دنبال بازداشت و محاکمه ملکي مراجع مختلف رسمي و غيررسمي بين‌المللي طي نامه‌هاي متعددي از شاه ايران و ساير مقامات مملکتي تقاضاي عفو وي را نمودند که با توجه به بيماري‌هاي ملکي و احتمال فوتش در زندان با پيشنهاد عفو او موافقت و مهر سال 1345 از زندان آزاد گشت.
او بعد از آزادي مقالاتي با اسامي مستعار (م.‌مهر) و (م.‌مهرگان) در نشريات کشور منتشر ساخت و در اين دوران به شدت تحت کنترل ساواک قرار داشت و سرانجام در بيست و يکم تيرماه 1348 درگذشت و در مسجد فيروز‌آبادي واقع در شهر ري مدفون گشت. //ويدا معزي‌نيا
*****
40 سال از مرگ خليل ملکي گذشت
مرد پرحاشيه چپ
ماجراي راه سوم در ايران بيش از همه در پيوند با نام «خليل ملكي» است؛ سياستمردي كه در سياست‌ورزي خود، راه انشعاب را برگزيد و از حزب توده جدا شد، تئوري راه سوم را نوشت و اگر به مظفر بقايي هم پيوست، خوش‌نشيني او با بقايي نيز چندي بيشتر دوام نياورد و به مفارقه كشيد. داستان را اما از ابتدا آغاز بايد كرد؛ از همان زمان كه خليل ملكي در مسير عضويت در حزب توده پاي گذاشته بود.
خليل ملكي به واسطه آنچه در ماجراي 53 نفر به چشم ديده بود و عاقبتي که آن جريان بدان گرفتار آمده بود، از پذيرش عضويت در حزب توده ايران نيز دوري مي‌جست اما سرانجام به عضويت در حزب توده درآمد؛ عضويت او در اين حزب اما نه بدان مفهوم بود كه او مستحيل در جمع شده باشد كه آن عضويت خود ماجرايي ديگر داشت. خليل ملكي در انديشه تحول در حزب توده بود و داستان عضويتش نيز از اين قرار كه عبدالحسين نوشين – از اعضاي حزب – نزد او آمده و گفته بود: «من در روزهاي اول كه ايمان و عقيده بي‌پايان به اين آقايان رهبران داشتم، خودداري تو را از همكاري و همگامي با اينها نمي‌توانستم درك كنم اما امروز ديگر اوضاع براي ما روشن شده است وما خود به آن بيماري كه به شما نسبت مي‌داديم مبتلا شده‌ايم.» اينچنين بود كه عبدالحسين نوشين، در گوش خليل ملكي از جلساتي خبر داده بود كه جوانان منتقد حزب در خانه پدري صادق هدايت داشتند و از او نيز خواسته بود كه در آن جلسات حاضر شود، اگرچه صلاح مملكت خويش خسروان دانند و خود دانند كه به عضويت حزب درآيند يا در كناره راه خود را ادامه دهند. خليل ملكي اما به هر حال پاي به آن جلسات انتقادي گذاشت و چه بسا شيريني ديدگاه‌هاي مطرح در آن جلسات بود كه او را در پيوستن به حزب توده راغب كرد؛ آنگاهي كه ميهمانان صادق هدايت خطاب به يكديگر مي‌گفتند: «اينها لياقت رهبري و داشتن عنوان عضويت در كميته مركزي را ندارند، سهل است، نوكر سفارت شوروي نيز نيستند بلكه نوكر نوكر سفارت‌اند.»
بدين ترتيب اتاق صادق هدايت، محل اجتماع اصلاح‌طلبان ناراضي در حزب توده ايران بود؛ كساني كه بعدها انشعاب از حزب توده را سر و سامان دادند و در راه سوم پاي گذاشتند. اصلاح‌طلبان راه سومي در مسير انتقاد از چهار چهره حزبي قرار گرفته بودند: كيانوري، فروتن، قاسمي، طبري يا در مجموع، «ذوات اربعه خبيثه.»

13 دي‌ماه 1326 اما روز فروريختن بتواره حزب توده در ايران بود، روز انشعاب. خليل ملكي، جلال آل احمد، انورخامه‌اي، ابراهيم گلستان، احمد آرام و فريدون توكلي از جمله چهره‌هايي بودند كه پاي در مسير انشعاب گذاشتند و تشكيل «جمعيت سوسياليست حزب توده ايران» نيز به‌دليلي بود كه اين رفقاي روشنفكرمآب، در انديشه‌اش به سر مي‌بردند. غلامحسين فروتن از اعضاي هيات اجرايي حزب توده كه يك ماركسيست ارتدوكس بود اما اينچنين، اصلاح‌طلبي انشعابيون را روايت مي‌كند كه «واژه اصلاح‌طلب از جانب انشعابيون به وفور مورد استفاده قرار گرفته است، تنها براي آنكه عمل زشت انشعاب و از آن بدتر، خصلت ضدكمونيستي و ضدشوروي خود را در پشت آن پنهان دارند.»

از نظر فروتن، انشعابيون در پي تغيير ماهيت حزب از موقعيت پرولتري به ضدپرولتري و تعويض انترناسيوناليسم كارگري با ناسيوناليسم ملي بودند و البته اين به مفهوم خروج از اردوگاه ماركسيسم بود. خليل ملكي و جلال آل‌احمد از اولويت منافع ملي بر منافع شوروي سخن مي‌گفتند و تاكيدشان بر آن بود كه كشورسازي مقدمه ساختن جهان ايده‌ال است؛ گويي كه آنها بر شيپور كمونيسم، برعكس مي‌دميدند كه از نگاه «ذوات اربعه خبيثه» - كيانوري، فروتن، قاسمي و طبري – سخن گفتن از ناسيوناليسم و استقلال، دكان زدن برابر انترناسيوناليسم كمونيستي بود: «اشكال ملكي در اين است كه نه از موضع طبقه كارگر بلكه از ديدگاه بورژوايي به مسائل مي‌نگريست و از ديدگاه بورژوايي به حل‌و‌فصل آنها مي‌پرداخت. استقلال يك مفهوم بورژوايي است كه بيشتر در عرصه سياست، در ارتباط با كشورها و دولت‌ها به كار مي‌رود... ملكي مانند همپالگي‌هاي خود، يك خرده بورژوا بود و خرده بورژوا باقي ماند.»
در نگاه توده‌اي‌هاي ارتدوكس، سخن گفتن از منافع ملي برآمده از يك كوته‌بيني و خودخواهي بورژوايي بود كه مگر مي‌شود قطب عالم – شوروي سرخ – را رها كرد و منافع حكومت بيگانه در كشور خود را بر منافع كشور دوست، ترجيح داد؟ استالين نيز البته نسخه لازم را براي رفقا پيچيده بود آنگاهي كه مي‌گفت عدول از انترناسيوناليسم و عدم دفاع از اتحاد شوروي به معني پيوستن به دشمنان انقلاب است؛ كه به هر حال شوروي، «ميهن پرولتارياي پيروز جهان» بود.

اين ماجراي انشعاب بود اما تازه اول كار بود. انشعابيون – خط سومي‌ها – اگرچه مي‌خواستند از زير سايه شوروي خارج شوند اما به هر حال سايه رفيق استالين گويي بر سر آنها بود؛ و از همين روي بود كه خليل ملكي و محمدعلي جواهري – از ديگر انشعابيون – نامه‌اي نوشتند در توضيح ارادت خود به كشور همسايه و رهسپار خانه وكس (خانه فرهنگي ايران و شوروي) شدند تا نامه را به دست مقامات شوروي برسانند. نسيم غيب اما خبر از آن داد كه شوروي به زودي انشعاب را محكوم خواهد كرد و اينچنين بود كه انشعابيون به خود افتادند و جلسه تشكيل دادند. يكي مي‌گفت (جواهري) كه قبل از بيانيه مسكو، انحلال خود را اعلام كنيم و ديگري اما (انورخامه‌اي) مخالف بود. اينچنين بود كه فرمان نهايي را خليل ملكي صادر كرد: «اگر شوروي چيزي نگفت كه ما به كار خود ادامه مي‌دهيم و اگر محكوم كردند، ما اعلام انحلال مي‌كنيم.» اما شد آنچه نبايد مي‌شد و انشعابيون شبي كه مطابق معمول راديوي خود را روي امواج «راديو مسكو» روشن كرده بودند، شنيدند آنچه را كه نبايد مي‌شنيدند. مسكو، انشعاب را محكوم كرد و اينچنين بود كه انشعابيون در مسير بازگشت قرار گرفتند و انصراف خود از انشعاب را اعلام كردند – اگرچه به حزب بازنگشتند. خياط در كوزه افتاده بود. گروهي به اختيار در پي فرمان راديو مسكو مي‌دويدند – همچون ذوات اربعه خبيثه – و گروهي به اجبار – همچون انشعابيون منتقد. اينچنين بود كه بعدها فريدون كشاورز، از رهبران حزب توده گفت: «انشعاب، آتشي و جرقه‌اي از كمي كاه بود كه فوري خاموش شد.»

انشعابيون اما به هر حال خود را «جمعيت سوسياليست توده ايران» خوانده بودند و همين تشابه در نام با حزب توده، كافي بود تا رفقاي سابق در قطعنامه كنگره دوم خود (ارديبهشت 1327) آنها را چنين توصيف كنند: «ابليساني هستند كه قرآن مي‌خوانند.» حزب البته پيشتر اين ابليسان را رسوا كرده بود آنگاهي كه در بيانيه‌اي به مناسبت انشعاب مدعي شده بود: «اين انشعاب مربوط به فعاليت مخفي و مرموز امپرياليسم در داخل حزب ما بوده كه با تمام وسايل مستقيم و غيرمستقيم خود، ماهرانه عمل كرده و از تمام انحرافات فكري و خودپسندي‌ها و تنگ‌نظري‌ها استفاده كرده است.»
از نظر كيانوري و رفقاي حزبي، خليل ملكي و دوستانش، چرخش به راست داشتند و در مسير تروتسكي پاي گذاشته بودند و از همين روي تكليف‌شان نيز روشن بود: دشمن را نفي بايد كرد و نه نقد. بدين ترتيب است كه كيانوري، ملكي را چنين به نقد مي‌كشد: «پس از آنكه به انگلستان دعوت شد، در بازگشت، آن ملكي قبل نبود، اصلا دگرگون شده بود؛ بعدا هم مي‌دانيد كه به اسرائيل رفت.»
كيانوري آنچنان از ماجراي سفر ملكي به انگليس پرده برمي‌دارد كه گويي ملكي به نمايندگي از روزنامه رهبر، ارگان كميته مركزي حزب نبود كه به بريتانيا رفته بود و گويي كه طرف دعوت‌كننده، دولت سوسياليست بريتانيا نبود و به گوش كيانوري نيز نرسيده بود كه ملكي در ديدار با «بوين»، وزير خارجه انگليس چنين عتاب‌آلود سخن گفته است: «شما از جان ما چه مي‌خواهيد، چرا نمي‌گذاريد مردم اين كشور روي آسايش ببينند، چرا اين باندهاي فاسد و سياهكار را تقويت مي‌كنيد، چرا نمي‌گذاريد يك حكومت ملي و علاقه‌مند و دلسوز به جان ملت ايران تشكيل شود و چرا هر روز شكاف بين حكومت‌ها و ملت را زيادتر مي‌كنيد؟»
به هر حال اما تقدير ملكي بر آن بود كه منتقدانش زمين و زمان را به هم ببافند و سند رسوايي براي او بيابند. اينچنين بود كه بعدها ديدار او با شاه نيز حاشيه‌ساز شد.كيانوري و فروتن و ديگر رفقاي حزبي آنچنان از دل و قلوه دادن ملكي و شاه ايران در روزهاي قبل از 28 مرداد 1332 سخن مي‌گويند كه گويي چشماني ناظر در ديدار آن دو با يكديگر بوده‌اند. طنز ماجرا آنجاست كه ملكي در ديدار با شاه نيز همچون هميشه صريح و بي‌پرده سخن گفته بود. رضاشاه خود را پادشاهي سوسياليست خوانده بود و ملكي ابرو در هم كشيده، پاسخ اعليحضرت را چنين داده بود: «ممكن است چنين باشد اما اصول سوسياليسم با رژيم سلطنتي سازگار نيست.» منتقدان خليل ملكي اما در مسير انتقاد نه بر اساس دليل كه برآمده از علت و کينه‌هاي شخصي سخن مي‌گفتند. اين البته سرنوشت مردي بود كه پاي در «راه سوم» نهاده و حرکت خلاف مسير موج را برگزيده بود./ کيان پارسا

بخش عمده فعاليت هاي سياسي در تاريخ معاصر ايران به گرايش هاي چپ گرايانه تعلق دارد که فعاليت آنان چهار نسل سياسي را در بر مي گيرد. اما اين چهار نسل با همه تنوع فکري و نامي و ويژگي هاي فردي، فريفته لنينيسم و"سوسياليسم روسي" يا "چيني" بودند که هيچ سازگاري با عدالت اجتماعي و دمکراسي نداشت. ولي نه تنها اين چهار نسل، بلکه بيشتر جهانيان اين دو را يکي گرفته بودند و بدتر از آن جنبش چپ که منشاء تحولات بزرگي براي غرب شده است وقتي به ايران آمد با وجود رنگ ها و اسامي گوناگون مانند حزب توده، سازمان انقلابي حزب توده، فداييان خلق،..... به موجود ناقص الخلقه اي تبديل شد که چيزي کمتر از توتاليتاريسم نداشت و در عمل زندگي هاي بي شماري را تباه کرد. جانمايه اصلي تفکر چپ هاي ايراني پيكار در راه سوسياليسم، بي اعتنايي به آزادي ،دگماتيسم ايدئولوژيك ماركسيستي، وفاداري به «انترناسيوناليسم پرولتري» و انديشه ديكتاتوري پرولتاريا و كسب قدرت سياسي از راه انقلاب بوده است. اما از ياد نبايد برد که بطور کلي نگاه عمومي چپ ها در همه جاي دنيا به انسان و جامعه کاملا تحت تاثير انديشه کليدي مارکس در باره پيکار طبقاتي بود. آنها اصولا به شاهکارهاي ادبي و هنري و با ديگر ابعاد و نيازهاي روحي، دروني و فرهنگي، ملي و هويتي انسان کار زيادي نداشتند.

همزمان بايد تاکيد کرد که مارکس عليرغم همه اشتباهات فکري، با مدرنيته و دستاوردهاي آن مانند عقل گرايي، سکولاريسم، لغو انواع امتيازات سنتي و غيره همراه بود. مارکس افق فکري تازه اي بر پرسش شکاف طبقاتي در جامعه بعنوان يک بيماري بزرگ اجتماعي بازکرد و از آنجا که اين پرسش به زندگي ميليونها انسان در سراسر کره زمين پيوند نزديک داشته و دارد، انديشه هاي مارکس نيز هنوز بطور وسيع مطرح و بازخواني ميشود. از همين روست که بسياري از نام آوران قلمرو انديشه و فلسفه صرفنظر از نوع گرايش و تعلق فکري، خود را بي نياز از افکار مارکس نديده اند. تصادفي نيست که بسياري از متفکران انديشه و ادبيات قرن بيستم در سراسر جهان از افکار مارکس الهام گرفته و يا بخش بزرگي از زندگي خود را صرف پژوهش در آثار او کرده اند. علت اهميت و حضور مارکس نيز نه در انواع اشتباهات و کژرويهاي سياسي و فکري مارکس و اين اراده گرايي و آن روش تقليل گرايانه که نمونه هاي زيادي در افکار او دارد، بلکه قبل از هرچيز در اين است که مارکس تحليل تازه، عميق و تحول جويانه اي درباره نظام سرمايه داري پيش کشيد. ترديدي نيست که تاريخ مصرف بسياري از مفاهيم و روشهاي کليدي که مارکس پيش کشيده بود و بويژه نظريات او درباره مفاهيم آزادي، دمکراسي مدرن، قدرت سياسي، مشروعيت، دولت دمکراتيک حتي مدتها پيش از فروپاشي کمونيسم به پايان رسيده بود. صحت هسته اصلي دکترين مارکس در همان دوران معاصر وي از ديدگاه واقع گرايانه کساني که «رويزيونيست» يا تجديد نظر طلب خوانده شدند و در راس آنها ادوارد برنشتين از اولين نسل مبارزان پيرو مارکس زير سوال رفت. بعنوان مثال قرائت مارکس از مبارزه طبقاتي ، نظريه وخيم ترشدن شرايط زندگي طبقه کارگر در نظام سرمايه داري و نيز نظريه کسب قدرت سياسي از راه انقلاب که مهمترين وجوه تفکر مارکس بودند، بطور علمي و با داده هاي گوناگون برنشتين از بيخ و بن ابطال گرديد و در محافل مارکسيتي اروپا نيز کسي نيز حاضر به دفاع جدي از آنها نبود.

اما در اوايل قرن بيستم و اعتلاي جنبش کارگري در روسيه به رهبري لنين، قرائت ديگري از انديشه مارکس پيش کشيده شد که بطور کلي ارثيه فکري مارکس را در مسايل و مواردي که هم به مفهوم واقعي نوآوري کرده بود، کاملا زير سايه قرار داد. در مکتب بلشويم با اضافه کردن پسوند لنينيسم به مارکسيسم نه تنها افکار فلسفي مارکس مورد توجه قرار نگرفت بلکه تحريف نيز شد. آنچه مارکس از مفهوم «ديکتاتوري پرولتاريا» در نظر داشت، گرچه بطور کلي از منظر مردم سالاري و دمکراسي مدرن – که دفاع از حق اقليت جوهر آن است–ناسازگار و نادرست بود، اما بي شک با فجايع و جنايات ضد انساني که تحت لواي اين مفهوم در کشورهاي بلوک شرق انجام گرفت، يکي نيست. مارکس در مفهوم «ديکتاتوري پرولتاريا» سرکوب اقليت «ضد انقلابي» را براي دفاع از حکومت اکثريت مد نظر داشت. اما بهررو همين نظريه بعنوان ابزاري در دست اقتدارگرايان احزاب کمونيست حاکم، مبدل به شمشير خون چکان و بيرحمي گرديد که ميليونها انسان دگرانديش را از دم تيغ گذراند.

در جنبش چپ ايران، نخستين توهم زدايي از مقولاتي مانند استالينيسم و «انترناسيوناليسم پرولتري» که بيش از نيم قرن بر ذهنيت و رفتار اکثريت بزرگ چپ ايران تسلط داشت، به رهبري زنده ياد خليل ملکي ازدرون رهبري حزب توده ايران برخاست. اما عليرغم نبوغ و تلاش هاي نوآورانه نظري خليل ملکي، نفوذ اتحاد شوروي و لنينيسم در دنياي آنروز آنقدر نيرومند بود که انديشه هاي لنين، نتوانست به عرصه نقد و نظر آزمايي وي کشانده شود. انشعابيون و از جمله خليل ملکي باوري عميق به اتحاد شوروي داشتند و پس ازموضع گيري راديو مسکو کاررا تعطيل کردند واعلاميه دادند که به حزب بپيونديد ودور او حلقه بزنيد. اما سپس کار خود را از پي گرفتند. اين نخستين جدايي از حزب توده، به پي ريزي جنبش «نيروي سوم» فراروييد و سپس به پيدايش يک جريان اصيل سوسيال دموکراسي درايران منجر شد که نقش پر اهميتي در سالهاي ملي شدن نفت در صحنه سياست ايران بازي کرد. خليل ملکي برجسته ترين انديشه پردازسوسيال دموکراسي ايراني است. خليل ملکي از استثناييِ ترين متفکران ايران و درخشان‌تر از همه‌ي نويسندگانِ سياسي دوران‌اش و سرمشقي از روشن‌بيني و پاي‌بندي‌ به اصولِ اخلاقِ روشنفکرانه بود. او به دنبال کسب قدرت سريع و الزامات ايدئولوژيک و عملي آن نبود. ولي بنا به شامه تيز، نحوه استدلال و کشف مسايل زمان و مکان مشخص ايران و پاسخ درست و اصلاح طلبانه به نيازهاي زمان، ناخواسته نه تنها به دوران خود بلکه به فراسوي زمان خويش نيز تعلق دارد.

اما گرايش سوسيال دموکراتيک اصلاح طلبانه، چه درزمان حيات او، چه پس ازدرگذشت خليل ملکي توفيق چنداني در ايران حاصل نکرد. يکي از دلايل اصلي ناکامي حرکت نخست جدايي از حزب توده، قدرت و نفوذ حزب توده ايران بود که مدت ها انحصارجنبش چپ را دراختيار داشت و به ويژه اعتبارمعنوي اتحاد شوروي درطيف چپ ايران بود که حزب توده ايران تجسم ايراني آن بود. البته بايد شرايط اختناق را که به راديکال شدن جنبش مي انجاميد و فقر فلسفه و آگاهي و ميدان تنگ انتخاب در جامعه سياسي و روشنفکري ايران را دراين مورد نيز نبايد ازنظردورداشت. حدود ده سال بعد انشعاب بزرگ ديگري در مهاجرت ازسوي قاسمي و فروتن از اين حزب شکل گرفت که به سازمان انقلابي حزب توده ايران که يک حرکت مائوئيستي بود، منجرشد. اينها کساني بودند که از ميان همه پيغمبران جرجيس را انتخاب کردند ولي مخرج مشترکشان با افراد صادق حزب توده ايران اين بود که تمام عمر خود را بر سر مبارزه ايدئولوژيک گذاشتند و تمام ارزش هاي انساني را قرباني ايدئولوژي هاي خود کردند.

همين واقعيت را ميتوان در سرنوشت نسل تازه اي از چپ هاي ايراني که در اواخر دهه چهل در سيماي جنبش سياهکل و مبارزه چريکي و مسلحانه قدم به پهنه مبارزه گذاشتند، بازيابي کرد. اين بار نيز با آغاز عمليات مسلحانه گروه جنگل در بهمن ماه ۱۳۴۹ فضاي سياسي ايران بطور محسوسي به عقب رانده شد و اسلحه و خشونت جايگزين بحث و نقد گرديد. سازمان چريکهاي فدايي خلق از اتحاد گروه احمدزاده، پويان و بقاياي گروه جزني (که همان گروه جنگل بود) تاسيس شد. جنبش چريکي آميزه اي از انقلابي گري، هنجارهاي استالينستي و ارتباط با جنبش فلسطين و کشورهايي نظير ليبي را الگوي فعاليت خود قرار داد. فدائيان خلق طي ۸ سال مبارزه مسلحانه با عملياتي نظير حمله به بانکها، بمب گذاري و قتل مسئولان ساواک، تندروي را در فضاي سياسي و روشنفکري ايران به اوج رساندند و با هرگونه انديشه سياسي بيگانه بودند. انشعابهاي عقيدتي، مراجعه به مارکسيسم و تغيير جهت هاي پي در پي فکري و بطور کلي زندگي در يک دنياي رمانتيک انقلابي از مشخصات عمومي فدائيان خلق محسوب مي شد. فدائيان خلق همچون ديگر نيروهاي چپ منجمله حزب توده که در جريان فکرسازي دهه هاي ۴۰ و ۵۰ ايران حضور فعالي نداشت، در تصفيه مخالفان دروني با بيرحمي کامل عمل مي کردند. فداييان خلق با وجود اينکه نتوانستند هيچ گونه پايگاهي در ميان طبقه کارگر و مردم بدست آورند، اما فضاي سياسي کشور را خشونت آميز کردند و روحيه نفرت و انتقام را در جامعه روشنفکري و دانشجويي ايران دهه پنجاه به حداکثر رساندند.

شايد بتوان گفت که يکي از ويژگي هاي شکاف قابل تامل جامعۀ ايراني با جهان مدرن اين است که حتي نمونه هاي وارداتي مظاهر مدرن هم جايگاه واقعي خود را در کشور ما پيدا نمي کند. چپ سنتي ايران حامل برداشتي از ايدئولوژي مارکسيستي بود که انسانها را قرباني بحث هاي بي پايان، ادعاهاي بزرگ، گروه گرايي هاي خرد کننده و بيگانگي از واقعيت ها مي کردند، بي آنکه بتوانند وضعيت عادلانه تري در جامعه بشري به وجود آورند. اين ايدئولوژي ها از انسانهاي مبارز و طغيانگر، ماشين هاي مي ساختند که هرچند هيچ کدام فرصت تحقق افکارشان را نيافتند، اما اگر موفق مي شدند شايد چيزي از استالين کم نمي آوردند.

با وجود اين، وقتي به سرگذشت اينان مي نگريم نمي توانيم بر اين واقعيت چشم فروبنديم که همه آنها تمام زندگي شان در سوداي يک عدالت طلبي خيال پرورانه سوخته است؛ هيچ بهره اي از زندگي و لذات زندگي معمولي مردمان عادي بر نگرفتند. ولي توان بازنگري و باز انديشي و مهمتر از آن توان تاسيس و تدوين انديشه و راه و روشي تازه را نداشتند.

حدود 36 سال پس از خليل ملکي، سومين جدايي بزرگ تاريخي از حزب توده ايران درسال 1363 شکل گرفت که با اعلام موجوديت حزب دموکراتيک مردم ايران، تلاش تازه اي درجهت ايجاد يک جريان سوسيال دموکراتيک اصلاح طلب باسيماي انساني پا به عرصه حيات گذارد. اين دوراني بود که شکست سياسي حزب توده و مشي دفاع قاطع از "خط امام" در سالهاي اول انقلاب و مهاجرت هزاران توده اي به شوروي سابق و اروپا و سرهم بندي کردن پلنوم هيجدهم حزب در دسامبر ۱۹۸۳، رهبري حزب تمام و کمال به دست تعدادي از سرسپردگان به شوروي قرار گرفته بود. از هيأت اجرائيه پنج نفري که در اين پلنوم به حزب تحميل شد، چهار تن از آنها به طور قطع از سرسپردگان و عوامل شوروي بودند. اما شروع جنبش اعتراضي درون حزب، با دروان رکود وتباهي برژنف ـ چرننکو مصادف بود. گورباچف هنوز روي کار نيامده و پس از آن نيز مدتي طول کشيد تا خطوط اصلي سياست و سمت گيري او آشکار و درک شود. به اين ترتيب، معترضين که در آن زمان ابتدا مخالفان يا "جنبش توده ايهاي مبارز" ناميده مي شدند، به مصاف رهبري حزبي رفته بودند که هنوز پشت اش به ابرقدرت شوروي گرم بود. اما بسياري از همراهان و همرزماني که منتقد مشي دفاع قاطع از "خط امام" و نيز نبود دمکراسي درون حزبي براي نقد مشي حزب و همچنين تحميل عناصر فرقه دمکرات آذربايجان مقيم باکو به رهبري شوروي ساخته حزب بودند، با ذهنيتي ساده لوحي همچنان اتحاد شوروي را "دژپرولتارياي پيروزجهان" مي دانستند. از اين رو طرح و نقد مقوله هاي کليدي مانند «انترناسيوناليسم پرولتري» که بسياري با تعصب از آن دفاع مي کردند، بي نهايت دشوار بود. اين هنگامي بود که رهبري حزب در يک جنگ تبليغاتي و ايدئولوژيك عليه منتقدان و مخالفان که "دشمن طبقاتي" و«ضدشوروي» ناميده مي شدند، به راه انداخته بود. اين اوضاع، تاسيس و تدوين انديشه و راه و روشي تازه را با دشواريهاي بسيار و صرف انرژي و زمان طاقت فرسا روبرو مي کرد.

بايد تاکيد کرد که سير جدايي از حزب توده و و گام نهادن در راه تاسيس و تدوين انديشه و راه و روشي تازه در چپ ايران، اساسا روندي خود جوش، گام به گام و بر اساس تجربه و خودآگاهي جمعي بازيگران اين حرکت بود. به سخن ديگر هيچ پيوند فکري و تجربي ميان شکل گيري و قوام يابي فکري حزب دمکراتيک مردم ايران و تجربه سوسيال دموکراتيک خليل ملکي وجود نداشت.

همزمان بخش هاي بزرگي از فعالان چپ سنتي ايران که به سازمانها و گروههاي ديگر تعلق داشتند بويژه پس از فروپاشي اتحاد شوروي سابق بتدريج دچار چند پارگي و سرانجام تحول فکري و انساني شدند و بسياري از آنان در مسير اين تحول دردناک اما اساسي يا خانه نشين شدند و يا به فعاليت هاي فرهنگي و اقتصادي خلاق روي آوردند. اهميت اين نکته، در گسست و عدم استمرار انديشه و تجربه در جنبش هاي دمکراتيک ايران است که تا کنون هزينه هاي انساني و روحي طاقت فرسايي براي همه گرايش هاي دمکراتيک کشور ما در پي داشته است. نسل چهارم يا «آخرين نسل» از چپ سنتي ايران، سه تجربه ي مهم تاريخي را در يک دهه پر تب و تاب پشت سر داشت. انقلاب ايران يك واقعه ي مهم در سرتاسر قرن بيستم است که اين انقلابيون ازبازيگران اصلي اش بودند و در تمام حوادث و توفان هاي آن شركت مستقيم داشتند. دومين تجربه يا تحول بزرگ تاريخي كه صورت گرفت فروپاشي كمونيسم بود كه در تصور آنان شوروي با گام هاي پرشتاب به نظامي كاملاً فراگير تبديل مي شد و نابودي سرمايه داري را بشارت مي داد. سومين تجربه ي مهم اين بود كه بخش بزرگي از آنان به کشورهاي غربي آمدند و عملاً در جريانِ يك مقايسه ي تجربي و اجتماعي ميان نظام هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي غرب و شرق قرار گرفتند و شاهد زنده فروپاشي چپ سنتي ايران و جهان بودند و در ضمن شانس تجربه و تامل در انديشه و دستاوردهاي سوسيال دمکراسي اروپايي نصيب شان شد.

به هر رو، انتشار جزوه‌ "نامه به رفقا" را ميتوان نطفه بندي اوليه جدايي از حزب توده دانست. در اين نامه که نويسنده اصلي آن بابک اميرخسروي بود و به تائيد شادروانان ايرج اسکندري وفريدون آذرنور و نيز فرهاد فرجاد رسيد ، سياست‌هاي رهبري حزب در ايران، فقدان دمکراسي درون حزبي، و بطور سرپوشيده مشي وابستگي به شوري به نقد و نظر آزمايي نهاده شد. انتشار "نامه به رفقا" در حقيقت آغازگر روندي شد که به انشعاب بزرگي در حزب توده ايران منجر گرديد و سرآغاز شکل‌گيري حزب دمکراتيک مردم ايران گرديد. پس از نشر «نامه به رفقا» کار نسبتا گسترده نظري و تأليفي آغاز شد.

نگاهي به انتشارات آنزمان ما مانند نشريه پژواک، که برلين مرکز آن بود، راه اراني، که ادامه دهنده پژواک بود و سپس دوران نخست راه آزادي، که در پاريس منتشر مي شد، به وضوح دلايل و چگونگي شکل گيري و قوام يابي حزب دمکراتيک مردم ايران را باز مي نماياند.

حدود بيست سال پيش «راه آزادي » در چهره "نشريه پژواک" پا به عرصه حيات نهاد. پس از دوسال نام راه اراني، بر خود نهاد و پس از يکسال به نام کنوني اش «راه آزادي » با طرح ارزشها و درک تازه اي در باره آزادي، عدالت اجتماعي و مدرنيته و نگاه از منظر چپ دمکراتيک به مسائل پيچيده جامعه ايراني انتشار يافت. «راه آزادي » نشريه اي مستقل و غير حزبي بود و نويسندگان آن که بسياري از آنها مستقل از حزب دمکراتيک مردم ايران بودند بي توجه به مصوبات حزبي نظرات و افکار خود را در آن مي نوشتند. برجسته ترين ويژگي هاي «راه آزادي » در آن سالها رويکردي انتقادي به گذشته و چپ سنتي ، پرهيز از کپيه برداري و همزمان نگاه انتقادي به آدم و عالم و آميزش اين نگرش با واقع گرايي و رويکرد رفرميستي بود.

در اين نشريات باز بيني ريشه اي تجربه حزب توده ايران در همه پهنه هاي سياسي، سازماني و فکري و بويژه «انترناسيوناليسم پرولتري» و نيز مفهوم دمکراسي و خوديابي بدون ترديد جاي نحست را دارد. اين نشريات، با اينکه از منظر امروز در مواردي راديکال و تند بنظر ميايند، اما نشان از پيدايش يک فرهنگ سياسي و رويکرد تازه اي به بينش چپ و نيز مسايل ايران دارند. تمايز پايه اي نويسندگان اين نشريات نه فقط با حزب توده بلکه با ساير سازمانها و گروههاي چپ آنزمان مثل انواع گرايشات فدايي، راه کارگر و خط سوم و ديگران را نيز ميتوان بروشني در اين نشريات ملاحظه کرد. مقالات بسياري که در نقد مارکسيسم روسي، چيني و قهرآميز، نقد اتحاد شوروي، پرده برداري از فرقه دمکرات آذربايجان، نقد توتاليتاريسم و اقتدار گرايي و تاکيد بر انسانگرايي و دمکراسي و حقوق بشر در اين نشريات به قلم همرزمان ما نوشته شده، آن هم در دوراني که هنوز افکارچپ سنتي پيروان پرشماري داشت، نشان از کوشش آگاهانه اي دارد که مي خواست مسئوليت خود را پذيرا باشد، خود و دنياي پيراموني اش را قابل فهم و بيان کند و ارزشها و درک تازه اي در باره آزادي، عدالت اجتماعي و مدرنيته و حل مسائل پيچيده جامعه ايراني بنيان نهد. در اينراه نيز ما جز خلاقيت، تجربه و نيز اعتماد بنفس خود، سرمايه ديگري نداشتيم.

تجربه آن سالها از اين جهت نيز مهم و پربار بود که وقتي انسان با عقل و درايت و نيز همه رگ و ريشه و احساس خود، به انحطاط گذشته پي مي برد، نيروي تازه و سرشاري را در درون خود کشف مي کند و مي کوشد همه ظرفيت و توان خود در راه روشنگري بکار گيرد. به عبارت ديگر در ما انرژي و فکر آزاد شده ي بيدار شده بود که با پويايي تازه اي بدون اينکه به دنبال نسخه حاضر و آماده و کپيه برداري باشيم، همزمان هم به نقد شفاف گذشته مي شتافتيم و هم نسبت به فرهنگ و رفتار و انديشه حاکم بر چپ ايران رويکردي انتقادي را دنبال مي کرديم. ما در اينراه براستي نه فقط از سوي حزب توده بلکه ديگر سازمانهاي چپ نيز زير فشار، تهمت و بدگماني قرار داشتيم. نوشته هاي ما در آن سالها که نه از دوم خرداد اثري بود و نه لنينيسم و انقلاب اکتبر زير سوال رفته بود، نشان ميدهد که ما مهمترين مسايل ايران مانند نسبت آزادي با عدالت اجتماعي، نسبت اقوام و مسله ملي، راه مسالمت آميز و اصلاح طلبي در ايران، خشونت سياسي، امکانات و راه تحول ايران را با نگرشي باز و تازه مورد کنکاش و نظرآزمايي قرار ميداديم. اما تحول آرام حزب دمکراتيک مردم ايران به يک حزب آزاديخواه و عدالت جو، اصلاح طلب، نه فقط از سوي عوامل بيروني، بلکه از درون نيز با چالش ها و در مواردي با تنش ها و جدلهاي سخت و گاهي با کناره گيري همرزمان ما همراه بوده است.

با تاسيس حزب دموکراتيک مردم ايران شالوده و نمونه يک حزب چپ آزادي خواه و ملي پي ريزي شد. تشکيلاتي که از درون بحث ها و تلاش هاي ما زاده شد، نمونه و سرمشق جالبي از امکان برپايي دموکراسي شفاف درون حزبي و شناسائي کامل حق دگرانديش براي بيان آزاد نظر خود در داخل و بيرون از حزب و امکان شکوفا شدن لياقت هاي فردي و نفي هرگونه اتوريته بود. در اسناد آنزمان اين حزب مي توان بروشني شاهد تلاش تازه اي درجهت ايجاد يک جريان سوسيال دموکراتيک اصلاح طلب باسيماي انساني بود. همه آنچه ما در آن سالها گفتيم و نوشتيم، درست و خالي از عيب و نقص نيست. اما تمايز اين حرکت با ديگران نقد ريشه‌اي گذشته و توان تاسيس و تدوين انديشه و راه و روشي تازه است.

نقدهاي امروزي نحله هاي گوناگون روشنفکران ايراني، پس ازيک دوران طولاني بازخوانيهاي لازم گذشته، اکنون به مرحله اي از قوام و پختگي فراروييده است که اهميت آن در جنبه الگوسازي براي امروز و فرداي ايران است. نه تنها در پهنه انديشه سياسي، بلکه رفتار سياسي و نيز خودآگاهي درباره گره گاههاي ويژه و خاص ايران، برجسته ترين نخبگان سياسي کنوني ايران را سرآمدان چپ يا سوسيال دموکرات ما تشکيل ميدهند. تحول چپ سنتي به انديشه سوسيال دمکراتيک، نه حاصل يک جهش ناگهاني يا صرفا آموزش آکادميک بلکه ناشي از يک خودآگاهي و باز انديشي عميق و آميزش دراز مدت خرد و احساس و نيز رويکرد به يک شيوه تفکر تازه بوده است.

فضيلت اصلي چپ دمکرات امروز ايران، نقد ريشه اي و روشن تفکر گذشته و انواع مارکسيسم روسي، چيني و قهرآميز از درون و در دوراني که هنوز آن افکار پيروان پرشماري داشت و همزمان پذيرش مسئوليت و مهمتر از آن ارائه درک تازه اي در باره آزادي، عدالت اجتماعي و مدرنيته براي حل مسائل پيچيده جامعه ايراني است. جنبش چپ دمکرات ايران با وجود پراکندگي و بي سازماني توانسته تلقي مدرني از آزادي فردي و اجتماعي پيش كشد و راه تازه اي را در انديشه سياسي نشان دهد كه پيكار در راه عدالت اجتماعي به معناي قرباني كردن آزادي نيست.

اما چالش اصلي چپ دمکرات ايران در آفرينش يک دستگاه فکري و بينشي منسجم است که بدون تقليد کورکورانه، استواري بر نظر و نرمش در عمل بتواند به کليدي ترين مسايل ايران امروز مانند اقوام و مسله ملي، راه مسالمت آميز و اصلاح طلبي در ايران، رد خشونت سياسي، عدالت اجتماعي، امکانات و راه تحول ايران پاسخ دهد و يا دست کم پرسش هاي را پيش بکشد که براي تامل و تفکر راه را بر تناقض گويي ميان رفرمسيم يا راه انقلابي ببندد و در سياستگذاري‌ها وسمتگيري‌هاي آن با روح روشن و شفاف اصلاح گرايي اثر‌گذارد.

اگر چپ آزادي خواه و ملي ايران نتواند کارپايه واقع بينانه و مردم‌پسندي منطبق با وضعيت اجتماعي ـ اقتصادي و فرهنگي ايران تدوين کند هرگز موفق به تبديل شدن به يک نيروي موثر و معتبر در کشور نخواهد شد. ايران امروز که با انواع شکافهاي ديرين نظير شکاف سنت و تجدد و شکافهاي رو به افزون کنوني مانند شکاف نسل ها و شکاف بين ثروت و فقر روبروست، بي اندازه به يک نيروي چپ رفرميست با کارپايه سياسي، اجتماعي ـ اقتصادي مناسب نياز دارد تا به جامعه اي متعادل و امروزي تبديل شود.
ايران امروز با گسترش طبقات بينابيني و اقشار وسيعي ازصنعتگران کوچک و متوسط، بخش‌هاي گوناگون خدمات، فرهنگيان، دانشگاهيان، کارمندان وبخش‌هاي مهمي از کارگران و تکنيسين‌ها و قشر متوسط و نسبتا مرفه دهقانان و حقوق بگيران به شکل تب آميزي به يک حزب سوسيال دمکراتيک رفرميست نياز دارد که بتواند در چارچوب قانون و منافع ملي کشور از حقوق و منافع اين طبقات و اقشار وسيع مردمي دفاع کند. پايگاه عمده طبقاتي و اجتماعي سوسيال دموکراسي اصلاح‌طلب نيزعمدتا همين اقشار و طبقات مياني و حقوق بگيران اند.

از سوي ديگرروندي که از دهه ۱۳۷۰ به بعد، به واسطه عملکرد عوامل گوناگون به ضعف و گسستگي ايدئولوژيک در ايران شروع شد، اکنون با شتاب بيشتري به شکل گيري انواع مختلفى از هويت ها و خودآگاهى هاى ملى، قومى، طبقاتى، جنسى و سنى منجر شده و خودآگاهى سياسى متنوع ترو زندگى و کردارهاى سياسى تازه اي را در ايران پديد آورده است. در ايران امروز ديگر مفهوم وحدت گرايى ايدئولوژيکى که در آغاز انقلاب سبب خودفهمى و هويت اسلامى شده بود، معناي خود را از دست داده و اينک کثرت گرايى لازم براى پذيرش خودفهمى ها و هويت هاى گوناگون از نظر افکار عمومي ايجاد گرديده است. نه تنها ايدئولوژي گرايي چپ سنتي و جهاني بلکه تمام ايدئولوژى هايى که به شيوه اى غيردموکراتيک در پى ايجاد شالوده هويت واحدى بر حول آرمانهاي واحد بوده اند، مانند اسلام گرايي، موجد دوگانگى و تفکيک خودى و بيگانه شده اند. در غياب ايدئولوژى هاى هويت ساز و فراگير، هويت ها و خودفهمى ها همواره سيال، متحول و ناتمام اند. اين به معناي باز شدن زمينه هاي کاملا تازه اي در برابر چپ دمکرات و غير ايدئولوژيک در ايران است.

کنترل نيروهاي تصادفي بخت که تنها با گزيدن راه اصلاح طلبي و تکيه به مردم ايران مقدور است، تاکيد اساسي بر عدالت اجتماعي و ايجاد فرصت برابر براي همه شهروندان ايراني، در هم آميختن دانش با سياست و امکانات واقعي تحول « امر ممکن» بخش بزرگي از پرسش هاي اصلي چپ دمکرات امروز ايران را تشکيل ميدهند. پاسخ به اين پرسشها نه از روي کپيه برداري از روي تجربه کشورهاي ديگر مقدور است، نه از راه خشونت و انقلاب و نه اتکا به کشورهاي ديگر. اين وظيفه خود ماست که با دانش و تجربه خود و در نظر گرفتن ويژگي‌هاي اجتماعي و فرهنگي ايران، به اين مهم بپردازيم.
منابع :
http://roozna.com/2009/7/12/EtemaadMelli/966/Page/12/Index.htm
http://bookfriend.blogfa.com/post-1655.aspx

http://www.raheazadi.de/mohsen-1.html

نه چهره در این صد سال

خلیل ملکی سیاست ورزی اخلاق گرا



عباس قدیمی

خلیل ملکی نظریه پرداز سرشناس و برجسته جنبش چپ مستقل ایران در سال 1280 حدود پنج سال قبل از انقلاب مشروطیت در تبریز در خانواده ای بازرگان به دنیا آمد و در تیرماه سال1348 در تهران درگذشت. او تحصیلات مقدماتی خود را در تبریز و اراک و تحصیلات متوسطه را در تهران در مدرسه صنعتی آلمانها به پایان برد. در سال 1307 در دوره پهلوی اول برای ادامه تحصیل به آلمان رفت. در آلمان ملکی با اندیشه ها جدید و مکاتب نوین سیاسی و اجتماعی و اقتصادی اروپا آشنا گردید. در آلمان بود که با دکتر تقی ارانی آشنا شد و از اندیشه های او تاثیر فراوان گرفت. ملکی بعد از بازگشت از آلمان به تدریس شیمی پرداخت و در ضمن آن به ارتباط خود با دکتر ارانی ادامه داد. در سال 1316 با گروه یاران ارانی که بعدها به پنجاه و سه نفر معروف شدند دستگیر شد و چهار سال بعد با سقوط رضا شاه پهلوی از زندان رهایی یافت.



با تاسیس حزب توده در مهر ماه 1320 ملکی به همراه بسیاری از یاران و دوستان خود به عضویت آن در آمد اما فعالیت او در حزب توده دیری نپاییدو با انتقاد از وابستگیهای حزب توده به سیاستهای شوروی به ویژه در جریان نفت شمال و حمایت حزب از منافع شوروی، از این حزب کناره گرفت. او فعالیت حزبی خود را در حزب زحمتکشان ملت ایران با دکتر مظفر بقایی پی گرفت. ملکی در این دوران از نهضت ملی ایران و دکتر مصدق سخت هواداری و پشتیبانی می کرد، حمایتی که تا مرگ نیز به آن وفادار ماند. مقالات ملکی در روزنامه شاهد با اقبال عمومی در نزد دانشجویان و وطن پرستان مواجه شد. در واقع در این زمان او نقش موثری در دفاع از آرمانهای نهضت ملی ایران و افشای چهره وابسته حزب توده ایفا نمود. بعد از قیام سی تیر 1331 و دوری بقایی از آرمانهای نهضت، ملکی از حزب زحمتکشان کنار رفت و به همراه برخی روشنفکران و جوانان «حزب زحمتکشان ملت ایران نیروی سوم» را تاسیس نمود.

با تاسیس جریان نیروی سوم، ملکی به حمایت شدید خود از نهضت ملی شدن صنعت نفت و نیز مبارزه با سیاستهای شوروی و انگلیس در ایران تداوم بخشید. همچنین در سلسله مقالاتی علمی و مستدل و مستند به تحلیل ماهیت وابسته حزب توده و عملکرد ضد ملی آنان پرداخت. با کودتای 28 مرداد ملکی دستگیر گردید و در زندان فلک الافلاک زندانی گردید. بعد از آزادی از زندان ضمن تشکیل جلسات هفتگی در منزل خود اقدام به انتشار مجله نبرد زندگی نمود. مدتی بعد تحت فشار ساواک نام آن را به علم و زندگی تغییر داد. این مجله علاوه بر انتشار مقالات علمی در زمینه های اندیشه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کانونی بود برای احیای نیروهای جریان نیروی سوم و نهضت ملی ایران. ملکی در سال 1339 جامعه سوسیالیستهای نهضت ملی ایران را تاسیس کرد، همچنین او از پایه گذاران جبهه ملی سوم نیز بود. ملکی در سال 1344 به اتهام اقدام علیه امنیت کشور دستگیر و محاکمه گردید و به سه سال زندان محکوم شد. با اعتراضها و نیز درخواست برخی مقام ها بین المللی در نهایت او بعد از تحمل 18 ماه زندان در مهر ماه 1345 از زندان آزاد شد و باز فعالیت خود را با انتشار مقالاتی با نام مستعار ادامه داد. ملکی سرانجام در سن 68سالگی در تیر ماه 1348 در گذشت.

ملکی از چهره هایی است که حق او در تاریخ معاصر ایران ادا نشده است. او متفکری خلاق، نظریه پردازی دارای استقلال رای و به معنای واقعی کلمه مرد اخلاقی در آلودگی های سیاسی بود.

چهره واقعی او را می توان در چند محور بررسی کرد: ملکی فعال سیاسی ، ملکی نظریه پرداز سیاسی و ملکی به عنوان اندیشه گری خلاق و مستقل. فعالیت سیاسی او در راستای نهضت ملی ایران و همراهی صادقانه با منافع و چهره های ملی و مبارزه عمیق با شوروی و انگلیس و حزب توده با فعالیت های حزبی و روشنگری های مستمر در میان جوانان و دانشجویان و نگارش مقالاتی انتقادی و روشنگر در مطبوعات مفهوم پیدا می کرد.

ملکی اما نخستین نظریه پرداز چپ و سوسیالیست مستقل ایران نیز بود و با طرح اندیشه و بنیادگذاری جریان نیروی سوم به متفکری پیشگام و خلاق ودارای استقلال رای تبدیل گردید. چهره دیگر ملکی توانایی های او در شرح و تفسیر اندیشه های جدید و مخصوصا اندیشه های فلسفی ماتریالیستی بود. او از نخستین کسانی بود که در باب فلسفه تاریخ در ایران معاصر سخن گفت و اندیشه های فلسفی تاریخ را به ویژه فلسفه ماتریالیسم تاریخی را به زبان جدید توضیح داد.

خلیل ملکی اما برخلاف بسیاری از فعالان سیاسی از چند جهت با دشمنی و کینه و خصومت مواجه بود که مهمترین آنها از جانب حزب توده و رژیم پهلوی بود. دوستان سابق او در حزب توده او را بر نمی تافتند و در تحقیر و دشمنی با او از هیچ چیزی فرو گذار نمی کردند. از طرفی دلبستگی ملکی به نهضت ملی ایران و دکتر محمد مصدق و حمایتهای پرشور او از جریان ملی شدن نفت ، در دربار و دولت پهلوی دشمنی های بزرگی را برای او ایجاد کرد.

برخی ویژگیهای بسیار برجسته ملکی که او را از سایر سیاسیون ممتاز می کرد شجاعت اخلاقی و پاکدامنی سیاسی و صراحت بیان و آزادیخواهی و صداقت و وطن پرستی فوق العاده او بود. این ویژگیها ملکی را به شخصیتی مورد احترام و محبوب در نزد روشنفکران و سیاسیون و دانشجویان بدل نمود. خلیل ملکی را می توان از دانشمندترین، شریف ترین، اخلاقی ترین و موثرترین و در عین حال ناشناخته ترین چهره های سیاسی ایران معاصر دانست.
http://www.khabaronline.ir/news-139613.aspx
استادیار تاریخ دانشگاه تبریز

/27118

خليل ملكى



از تاریخ
کد مطلب : 51630 20 تير 1389 ساعت 12:30


خليل ملكى، نظريه پرداز سوسياليست و سياستمدار سرشناس ايرانى، روز ۲۱ تير ۱۳۴۸ درگذشت. او كه هنگام تحصيل در آلمان با دكتر تقى ارانى آشنا شده بود، بعدها در ايران به جمع ياران او درآمد و جزء ۵۳ نفر بازداشت شد. ملكى مدتى پس از تشكيل حزب توده ايران به آن پيوست اما چند سال بعد به همراه عده اى ديگر انشعاب كرد. او با دكتر مظفر بقايى حزب زحمتكشان ملت ايران را تاسيس كرد. كمى بعد نيروى سوم را شكل داد و پس از كودتاى ۲۸ مرداد به زندان فلك الافلاك افتاد. ملكى بعداً جامعه سوسياليست هاى جبهه ملى را تشكيل داد، در ۱۳۴۴ محاكمه شد و در ۱۳۴۸ بدرود حيات گفت.

خليل ملكى در سال ۱۲۸۰ در تبريز و در خانواده اى ثروتمند به دنيا آمده بود. او تحصيلات مقدماتى را در اراك گذراند، سپس به تهران آمد و مدتى در مدرسه صنعتى آلمان تحصيل كرد. ملكى با شركت در مسابقه اعزام دانشجو توانست بورس تحصيل در اروپا اخذ كند و براى تحصيل در رشته شيمى عازم برلين شود. او در برلين با دكتر تقى ارانى آشنا شد و به سوسياليسم گرايش پيدا كرد. تحصيلات او در آلمان نيمه تمام ماند و از آنجا كه حاضر نشد در مورد خودكشى يكى از دانشجويان ايرانى سكوت كند، به تهران بازگردانده شد.

• حزب توده و انشعاب
چند سال بعد دكتر ارانى نيز به ايران بازگشت و فعاليت هاى خود را آغاز كرد. ملكى به جوانان راديكال اطراف ارانى پيوست و همراه آنها (كه به ۵۳ نفر شهرت يافتند) به زندان افتاد. اتهام اين عده اقدام عليه امنيت كشور بود. رفتار عده اى از اعضاى گروه در زندان به گونه اى بود كه پس از شهريور ۱۳۲۰ و تشكيل حزب توده توسط آنها، ملكى در پيوستن به آن ترديد داشت. او مدتى بعد تحت فشار عده اى از جوانان روشنفكر عضو حزب، به اين نتيجه رسيد كه به حزب بپيوندد و در اصلاح برنامه ها و رهبرى آن بكوشد. («مصدق و نبرد قدرت» همايون كاتوزيان) فاصله ملكى و جناح اصلاح طلب حزب كه به سياست ها، شيوه رهبرى و نوع رابطه حزب با سفارت شوروى انتقاد داشتند، با رهبرى مركزى به تدريج افزايش پيدا كرد و به ويژه پس از حمايت حزب از فرقه دموكرات آذربايجان و حكومت پيشه ورى به اوج رسيد.

جناح اصلاح طلب به تدريج نفوذ خود را در ساختار حزب افزايش داد و (به تعبير جلال آل احمد كه خود به اين جناح تعلق داشت): «كار به جايى رسيد كه در داخل حزب براى خودمان حزب ديگرى ساخته بوديم. با حوزه هايى در داخل حوزه ها و دستچين كردن آدم ها و يكى كردن نظرها و خط مشى ها. تا يك شب ناصحى (عضو جناح اصلاح طلب حزب) جماعت را خواند به خانه اش، ديروقت و معجل، كه خبردار شده است اگر دير بجنبيم يكى دو روزه همه مان را اخراج خواهند كرد.» (در خدمت و خيانت روشنفكران)

بنابراين همان شب (شب ۱۶ آذر ۱۳۲۶) اعلاميه انشعاب «حزب سوسياليست توده ايران» از حزب توده توسط ملكى نوشته شد و به امضاى ۱۲ نفر رسيد. انشعابيون به شدت مورد حمله رهبرى حزب توده و دولت شوروى قرار گرفتند و خائن خوانده شدند. اين فشار تبليغاتى به حدى بود كه كمتر از دو ماه بعد ملكى و يارانش در اعلاميه اى، انصراف خود را از تشكيل حزب جديد اعلام كردند.

• زحمتكشان و نيروى سوم
ملكى از سال ۱۳۲۸ توسط آل احمد با مظفر بقايى آشنا شد و در روزنامه «شاهد» بقايى مطالبى در انتقاد از حزب توده و علت انشعاب خود از آن نوشت. او دو سال بعد و با آغاز نهضت ملى به اتفاق بقايى حزب زحمتكشان ملت ايران را تاسيس كرد و به جبهه ملى پيوست. ملكى كه انتشارات حزب را به عهده داشت، نشريه اى به نام «نيروى سوم» به عنوان ارگان سازمان جوانان حزب منتشر كرد كه اين نام، پس از جدايى از بقايى، به گروه سياسى ملكى اطلاق مى شد. با گذشت زمان و هنگامى كه دكتر بقايى به تدريج در مقابل مصدق قرار مى گرفت، ملكى و هوادارانش (با وجود انتقادهايى كه از مصدق داشتند) در برابر تغيير مشى حزب زحمتكشان مقاومت كردند.

بقايى اواسط مهر ۱۳۳۱ فعالان حزب را براى تصميم گيرى در مورد استراتژى جديد خود به يك گردهمايى دعوت كرد اما بر خلاف انتظارش ديد كه اكثر فعالان از نظرات ملكى طرفدارى مى كنند. او ابتدا از رهبرى حزب استعفا كرد اما چند روز بعد با استفاده از هواداران خيابانى خود و آيت الله كاشانى (كه او هم در اين هنگام مقابل مصدق قرار گرفته بود) به دفاتر حزب حمله كرد و با اخراج ملكى، رهبرى حزب زحمتكشان را دوباره به دست گرفت. گروه ملكى از آن پس به نام «نيروى سوم» شناخته مى شد. ملكى پس از كودتاى ۲۸ مرداد تحت تعقيب قرار گرفت، بازداشت شد و مدتى در قلعه فلك الافلاك به زندان افتاد. او در سال ۱۳۳۶ «جامعه سوسياليست هاى جبهه ملى» را تشكيل داد. نشريه «علم و زندگى» ملكى تا ۱۳۳۹ منتشر مى شد، هر چند توقيف هاى مكرر اجازه انتشار مرتب را از آن گرفته بود.

او در سال ۱۳۴۴ دوباره بازداشت و محاكمه شد. اتهام او همان اتهام ۲۷ سال پيش بود: قيام عليه امنيت كشور. هر چند به نوشته آل احمد محاكمه ملكى در واقع «به خاطر خفه كردن جبهه ملى سوم بود در نطفه اش كه ملكى و جامعه سوسياليست ها محرك اصلى انعقادش بودند و اعلاميه وجودى اش با شركت تمام احزاب وابسته به نهضت ملى در تيرماه ۱۳۴۴ مخفيانه منتشر شد.» ملكى و سه نفر از يارانش در دادگاه، دفاعى مفصل از خود كردند كه به شكلى محدود در نشريات منتشر شد. دادگاه ملكى را مجرم شناخت و به سه سال زندان محكوم كرد. او پس از يك سال ونيم آزاد شد و اندكى بعد درگذشت.
روزنامه شرق

برگشت

letzte Änderungen: 20.1.2012 11:08