کاوش در تاریخ معاصر ایران
با درود به شما رفقای حزب سوسیال دموکرات ایران
این متن تقدیم به رفقای سوسیال دموکرات در داخل ایران می گردد کسانیکه بدنبال کاوش در تاریخ معاصر ایران میباشند و نقش چپولف های وابسته به چین آلبانی – شوروی – آلمان شرقی و .... آخوند ها بازاریها که شامل ملی اسلامی های جبهه ملی نهضت آزادی مجاهدین خلق و .... هستند باید نیک بدانند دولت های امپریالیستی ایالات متحده - انگلیس و اسرائیل که وحشت از به قدرت رسیدن سوسیال دموکراتها و افتادن ایران در مسیر یک دموکراسی سوسیالیستی و لائیسیته را داشتند به سرعت و با اتحاد این گروه از آلترناتیو های خود با ساواک و جنایتکاران ارتش شاه مثل قره باقی فردوست و گروههای از دربار به همدستی فرح و اشرف پهلوی دولت دموکراسی و آزادی و قانون و عدالت اجتماعی دکتر شاهپوربختیار ( نخست وزیر سوسیال دموکرات ایران ) را سرنگون و ایران را بدست دیگر شرکاء شاه خائن در کودتای ننگین 28 مرداد سپردند که البته سیر کتاب یکرنگی تحولات ایران را تا سال 1361 و کشتار و سرکوب انقلابیون واقعی را تشریح می کندامید است که نسل جوان ایران که بعد از انتصابات فرمایشی 1388 قیام خود را علیه مثلث شوم آخوند – بازاری و پاسدار از سر گرفتند آزادی و عدالت را پس از سرنگونی جمهوری اسلامی در ایران برقرار کنند و در حزب خود یعنی حزب سوسیال دموکرات ایران که ادامه دهنده راه انقلابیون مشروطه خواه و نهضت ملی دکتر مصدق و دکتر بختیار هستند متشکل شوند و امید است که رفقای بخش آموزش و تبلیغات حزب سوسیال دموکرات ایران این متن را در صفحه تاریخ حزب سوسیال دموکرات ایران در سایت منتشر کنند که این کار بزرگترین خدمت به تمامی کارگران زحمتکشان زنان و دانشجویان این مرز و بوم است .
برانداخته باد رژیم ضد انسانی و ضد کارگری و ضد زن اسلامی وابسته به امپریالیسم جهانی
زنده باد حزب سوسیال دموکرات ایران و دکتر جلال مدنی
برقرار باد دموکراسی سوسیالیستی و لائیسیته و پاینده ایران
فریدون از هواداران حزب سوسیال دموکرات ایران – تهران
من مرغ طوفانم
ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست
نان حلال شیخ ز آب حرام ما
«حافظ»
فیض روح بزرگ خواجه بزرگ شیراز مددم فرمود تا مطلب را با بیتی از او آغاز کنم. البته با این سخن خواجه همه حرفها گفته نشده است و هنوز مطالب بسیاری ناگفته باقی است، و می خواهم از وقایعی که اواخر سال ۱٣۵۷ بر مملکت گذشت بیشتر از این بگویم. فراموش نکرده ایم که اوایل دی ماه ۱٣۵۷ نه تنها نخست وزیر نظامی ایران ارتشبد ازهاری در میان موجها و طوفانهای تاریخی مملکت و زیر فشار شکننده اعتراضهای مردم دچار سکته قلبی شده بود، بلکه خود ایران عزیز نیز در اثر ضربه های مداوم و کوبنده انقلاب می رفت تا دچار فلج کامل شود. شعله های خشم آغاز شده از یک سال پیش ( صرفنظر از اینکه آتش این شعله ها از فردای روز کودتای ننگین ۲٨ مرداد ماه ۱٣٣۲ همواره زیر خاکستر بود و به تدریج زبانه می کشید) هر لحظه دامنه و ارتقاع بیشتری پیدا می کرد ولی با این وجود، متولیان خودباخته رزیم ریاکارانه و بدون کمترین صداقت و تنبه از آنچه که طی سالیان دراز بر این آب و خاک گذشته بود هنوز در صدد اجرای نقشهای تازه ای بودند. در چنین اوضاعی که مردم در اجتماعات چند میلیون نفری خود فریاد میزدند « توپ، تانگ، مسلسل دیگر اثر ندارد» و جمعه سیاه (۱۷ شهریور ماه ۱٣۵۷) و نظایر آن کشتارها را در برابر چشم داشتند و در مقابل گلوله عاشقانه سینه سپر می کردند و ازجان مایه می گذاشتند، خبری چون صاعقه برمغزها فرود آمد:
«دکتر شاپور بختیار نخست وزیر ایران می شود؟!»
لازم به یاد آوری است که این خبر با قید احتمال و عنوان شایعه حدود دو ماه پیش از آن از رادیو بی.بی.سی. پخش شده بود. سئوال اساسی پیرامون این خبر این بود که دکتربختیار به عنوان یک فرد و بدون هر نوع وابستگی به گذشته سیاسی سی ساله اش نخست وزیر می شود، یا او این سمت را به عنوان عضو هیات اجرایی جبهه ملی ایران و دبیر کل موقت حزب ایران امضاء کننده اعلامیه خرداد ماه ۱٣۵۶ خطاب به شاه می پذیرد؟ این سئوال بود که دوستان بختیار و علاقمندان جبهه ملی و حزب ایران را در پیچ و تاب و دلهره قرار داده بود. ضمناً خبر نامزدی دکتر بختیار در زمانی منتشر می شود که هنوز صحبت نخست وزیری دکتر غلامحسین صدیقی بر سر زبانها بود و با وجود مخالفت شدید جبهه ملی ایران که در نامه دکتر سنجابی عنوان شده بود، دکتر صدیقی مصمم بود کابینه خود را برای نجات مملکت از بحران تشکیل دهد. همچنین به قرار اخبار شایعه خود دکتر سنجابی هم سمت نخست وزیری محمد رضا پهلوی را رد کرده بود.
بعد از ظهر هشتم دی ماه ۱٣۵۷ در ملاقاتی که با یک از دوستان قدیم و مبارزین آشنا به سیاست - احمد بنی احمد - داشتم، که خود پیشنهاد نخست وزیری را به دلیل این که او در چنان موقعیتی راه حل بحران نمی توانست باشد، رد کرده بود صحبت از تلاش دکتر صدیقی به میان آمد و مشکلاتی که درپیش دارد و این که می گویند مردان وجیه المله و خوش نام نباید خود را آلوده کارهای آریامهری نمایند!
دوست من از دکتر صدیقی نقل قول می کرد که : «انسان وجاهت ملی و حسن شهرت را قطعاٌ برای گور خود لازم ندارد و هر کس که می تواند باید در چنین اوضاع آشفته ای به خاطر بقای مملکت فداکاری نماید». او اضافه میکرد که از شروط اصلی نخست وزیری رفتن شاه از کشور عنوان شده، ولی دکتر صدیقی معتقد است حتی اگر شاه هم چنین بخواهد باید لااقل دو ماه در مملکت بماند و تحریکها و خرابکاریهای اطرافیان را کنترل نماید، منتهی در این مدت دور از تهران و در محیط خاصی قرار بگیرد. همچنین شاه باید تمام ثروت خود را به ملت واگذار نماید و ....
در چنین موقعیتی بود که صحبت نخست وزیری دکتر بختیار پیش کشیده شد، بنابر این هر کس حق داشت سئوال کند که علت منتفی شدن نخست وزیری دکتر صدیقی استاد قدیمی دانشگاه و وزیر کشور دکتر مصدق چه بوده است؟ و آیا اگر مشکلات لاینحلی در ترکیب کابینه یا پذیرقته شدن شرایط اساسی جهت آرام سازی مردم عصیان زده پیش آمده، این مشکلات با ابعاد وسیع تر در مورد بختیار مصداق نخواهد داشت؟ البته خبر قطعی بود. ابن سئوال آزاردهنده که آیا دکتر بختیاری که نخست وزیر می شود همان است که پدرش را رضاخان کشت و خود نیز طی سی سال گذشته حتی یک لحظه از افکار آزادیخواهانه و ضد استبدادی و ضد سلطنت جدا نبود؟ در مغزم می کشت و با آن که می دانستم جداشدن دکتر بختیار از معتقدات و اصول و ایمان سیاسی اش همان اندازه عجیب است که مثلا خورشید ناگهان از مغرب طلوع نماید، اما در توجیه قضایا در مانده بودم و چون در تاریخ ۹.۱۰.۱٣۵۷ در تهران بودم به عنوان یک دوست و اراتمند قدیمی به دیدارش شتافتم. باید اذاعان کنم که دلهره عجیبی داشتم وپذیرفتن این مسئولیت خطیر که کهنه کاران سیاسی از آن فرار کرده بودند آنهم مقارن غرش طوفان بنیان کن انقلاب هزاران علامت سئوال را در ذهنم ترسیم می نمود. به راستی دکتر بختیار با چه جرأت و نیرویی و یه اتکاء کدام تکیه گاه قابل اطمینانی دست به چنین قماری زده است؟ در صحبت با او که چند نفر از دوستان حزب ایرانی هم حضور داشتند وی را همانطور که انتظار داشتم در قبول مسوولیت بسیار مصمم یافتم. جای چون وچرا باقی نبود، او کفت: « در اوضاع و احوال کنونی که مملکت از دست می رود یکنفر باید از خود بگذرد و فدا گردد ولی مسئولیت تحولات را بپذیرد. من تصمیم خود را گرفته ام اگر به من کمک کنید مخلص شما خواهم بود و اگر کمک نکنید همچنان دوستتان باقی خواهم ماند، خلاصه آن که :
من و دل گر فدا شویم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست
آنگاه شرح ملاقات یک ساعت و نیمه خود با شاه در تاریخ ۷.۱۰.۱٣۵۷ پس از تماسهای تلفنی قبلی، را بازگو کرد و گفت «بدون کمترین قید و پرده پوشی علل نارضایتیهای مردم و انفجار عقده های ناشی از عدم آزادی و شیوع چپاول، دروغ، زورگویی و اهانت از طرف حکومتهای فاسد بعد از دکتر مصدق و سازمانهای حاکم بر مملکت طی ۲۵ سال خفقان و ظلم را تشریح کردم ویکی از نکته های جالب این بود هر وقت از کارها و هدفهای حکومت مصدق یاد می کردم شاه بلافاصله اضافه می نمود « مرحوم دکتر مصدق ».
در این ملاقات شرط اصلی پذیرفتن نخست وزیری رفتن شاه از مملکت بلافاصله پس از تشکیل دولت و جانشینی شورای سلطنت تعیین شده بود. دکتر بختیار تأکید نمود که شاه در پایان ملاقات از من با استیصال پرسید: «شما می گوئید من کی و کجا بروم؟» و من منباب نزاکت گفتم این دیگر در اختیار خود شماست. وقتی که دکتر بختیار از شروط پذیرفتن مسئولیت نخست وزیری و اقداماتی که باید بلافاصله از جانب وی صورت پذیرد از قبیل محاکمه نخست وزیران غارتگر، دادن آزادی واقعی به مطبوعات و مردم، انحلال ساواک، انجام انتخابات آزاد و .... صحبت می کرد به او گفتم بزرگترین درد مردم درد ناباوری و عدم اعتماد به وعده هایی است که از سوی شاه و دولتهای منتخب او داده شده و می شود، زیرا هرگز در اظهاراتشان صداقتی نبوده است. به این دلیل رفتن صاف و ساده شاه و در دنباله آن انجام سایر وعده ها که منشاء تحولات بزرگی می تواند باشد را مردم نخواهند پذیرفت. شاه همواره و با همه کس فریبکاری کرده است حیف از شما خواهد بود که عیناً در ردیف ازهاریها و شریف امامیها قرار بگیرید. من دلم از وحشت این واقعه به درد می آید. دکتر بختیار گفت: «اگر شرط اول انجام نشود استعفایم از نخست وزیری از حالا در جیبم آماده است، بلافاصله حقیقت را به مردم می گویم و کنار می روم». احساس کردم تا حد زیادی مطمئن بر رفتن شاه و پایان یافتن دوران اوست. در این جلسه مطلب دیگری را هم به بختیار گفتم و آن عبارت بود از این که: قطعاً مردم هیجان زده با آمدن دولت شما آرام نخواهند شد و تظاهرات را ادامه خواهند داد و مسلماً تصادمات و کشتارهائی صورت خواهد گرفت و با اولین کشته دست شما نیز مانند دیگران به خون آغشته خواهد شد. به من جواب داد «به محافظین دستور اکید داده ام هر گاه مردم به قصد حمله به منزل من و خودم اجتماع نمایند (این احتمال وجود داشت) تنها حق دارند تیر اندازی هوایی بکنند و حق ندارند به روی مردم تیر بگشایند. در سایر جاها نیز این دستور باید رعایت شود»، ولی من یقین داشتم با وجود نیتی که دکتر بختیار داشت، جلوگیری از بر خوردها و در نتیجه جلوگیری از خونریزی امری محال خواهد بود، به هر حال اصرار بر انصراف وی از قبول مسوولیت و تصمیم بزرگی که گرفته بود فاید نداشت. قصد نویسنده این سطور نیز ذکر تاریخچه روز به روز چگونگی قبول این مسوولیت تاریخی نیست، بالاخص که از بسیاری از وقایع پشت پرده نیز هنوز خبر ندارد. بی شک مطالب دقیقتری در آینده نوشته خواهد شد. مقصود نویسنده از نوشتن این یاد داشتها ای« است که بتوانیم دوران نخست وزیری دکتر بختیار از اولی « روز طرح موضوع در ۷ /۱۰/ ۱٣۵۷ تا ظهر ۲۲/۱۱/۱٣۵۷ که جمعا ۴۵ روز میشود را از دیدگا های مختلف بررسی کنیم، سهم بختیار در تسریع یا تاخیر در به ثمر رسیدن انقلاب را بشناسیم، صحت و سقم تهمتهائی را که به او زده اند محک بزنیم، حرفها و اقدامات او در این مدت کوتاه را با حقایقی که بعد از به اصطلاح پیروزی انقلاب آشکار شده است مقایسه کرده، در این مورد داوری کنیم، و سر انجام با برای بررسی این واقعه بحث انگیز بنمائیم. ایکاش میتوانستیم این بحث و گفتگو را در فضای فرحبخش آزادی و با حضور و توام با اظهار نظرهای دکتر بختیار انجام دهیم!
ایراد به قبول مسوولیت نخست وزیری توسط دکتر بختیار از یک جهت و از سوی گروه مشخصی نبود، او را از جوانب مختلف هدف تیر طعنه و حمله قرار دادند. بنابر این حمله کنندگان به او باید شناخته شوند و حرفهای آنها باید نوشته شود. مدعیان و کوبندگان اقدام دکتربختیار که از دوستان و همرزمان سابق نیز در میان آنها بودند به گروههای زیر تقسیم می شوند:
شورای جبهه ملی ایران، هیئت اجرایی حزب ایران، روحانیون و مذهبیون، نیروهای چپ وابسته، ارتشیهای طرفدار شاه. از طرف این گروهها اعتراضها و اتهام های گوناگون و چه بسا ضد و نقیضی عنوان گردید مانند:
- وعده های مالی هنگفتی از جانب شاه به بختیار داده شده است!
- بختیار کمونیست سابقه داری است!
- بختیار نوکر و مأمور « سیا » و انگلستان است. !!
- بختیار فردی الکلی و تریاکی است!!
ولی مهمترین و تحریک کننده ترین اتهامی که با اطمینان تمام نیز بیان می شد این بود که شاپور بختیار در صدد خفظ تاج و تخت در شرف تاراج محمد رضا پهلوی بر آمده است و مطابق طرحی که آمریکائیها دارند اولا شاه هرگز کشور را ولو برای مدتی کوتاه ترک نخواهد کرد، ثانیاً در صورتی که چنین اقدامی صورت بگیرد پس از تحکیم مجدد پایه های در هم شکسته سلطنت وسیله بختیار مانند ۲٨ مرداد ماه ۱٣٣۲ شاه دو باره به کشور باز خواهد گشت و به هر حال بختیار در دام بازی زیرکانه ای از جانب آمریکا و شاه گرفتار آمده، به اصطلاح رو دست خورده است، و نتیجه نخست وزیری او جز ایجاد وقفه و تأخیر در کار به ثمر رسیدن انقلاب چیز دیگری نخواهد بود!.
برای جواب دادن به مخالفین و معترضین، از آنها که شخصیت یک مرد سیاسی در طول زمان ساخته و پرداخته می شود و هرگز این شخصیت ناگهانی و یکباره متجلی نمیگردد و هر فرد را تا حدود زیادی از گذشته اش میشناسند، باید قبلا روحیه، خصوصیات و سوابق دکتر بختیار را شناخت و آنگاه به داوری نشست.
دکتر بختیار را تا سال ۱٣٣۹ دورادور و به عنوان یکی از رهبران نسبتاً جوان حزب ایران و معاون وزارت کار دولت دکتر مصدق می شناختم که بعد از کودتای ۲٨ مرداد ماه ۱٣٣۲ و گذراندن دوره زندان شغل دولتی نپذیرفته بود و راه مصدق را ادامه می داد. در مهر یا آبان ماه ۱٣٣۹ بود که پس از شروع فعالیتهای سیاسی دانشگاه و آغاز حرکت جبهه ملی دوم ، در منزل دکتر کریم سنجابی با ایشان از نزدیک آشنا شدم. در این جلسه دانشجویانی که سابقه عضویت حزب ایران قبل از ۲٨ مرداد را داشتند جمع بودند و برای تشدید فعالیت و ایجاد سازمان جدید سخن می گفتند.
دکتر سنجابی از تحرک و قاطعیت دکتر بختیار و این که برای رهبری تشکیلات و فعالیتهای جدید مناسبترین چهره می باشد صحبت کرد وبا تجلیل فراوان او را معرفی نمود. سپس دکتر بختیار پس از بیاناتی در باره اوضاع روز گفت:
« هرگاه تشکیلات و فعالیتهای حزب به سطح مطلوب و در خور یک حزب قوی نرسد و در خدمت جبهه ملی قرار نگیرد باید آن را باشگاه دوستان نام بگذاریم و من این کار را در شأن جوانان حزب نمیبینم، لذا جوانها باید با تمام وجود تلاش نمایند و دانشگاه این مرکز جنبشهای ملی را به حرکت در آورند.»
این بیانات و صمیمیت و صداقتی که در آن بود اثر عمیقی در حاضرین به جای گذاشت. در اینموقع مسوولیت سازمان دانشجویی جبهه ملی یعنی شاخه اصلی فعالیت جبهه نیز با دکتر بختیار بود و فعالیت تشکیلاتی روز به روز رونق می گرفت در اینجا لازم است برای شناخت بیشتر دکتر بختیار کمی به عقب برگردیم.
دکتر بختیار در سال ۱۲۹۵ در کنوک چهارمحال به دنیا آمد و پس ازاتمام قسمتی از تحصیلات متوسط در سال ۱٣۲۵ به خارج رفت. او پس از سالها دوری از وطن وبپایان بردن تحصیلات به نحوی عالی در بیروت و پاریس و اخذ مدرک دکترا در رشته های حقوق و علوم سیاسی و اجتماعی در سال ۱٣۲۵ به میهن بازگشت و طبعاً اولین منظره و خاطره از گذشته ها کشته شدن پدرش سردار فاتح به دست رضاخان در برابر چشمانش قرار گرفت. در دوران تحصیل ماجراهای بسیاری را از سر گذرانیده بود، از جمله آن که به علت عشق ورزیدن به آزادی و تنفر از بی تفاوتی در برابر ستم وقلدری در نهضت مقاومت فرانسه بر علیه تاخت و تاز فاشیسم داوطلبانه شرکت جسته، تا پای مرگ پیش رفته بود. او زبان فرانسه را در حد کمال می دانست و با فصاحت و بلاغت یک دانشمند فرانسوی حرف می زد. بعدها زبان انگلیسی و عربی خود را هم کاملتر کرد. دکتر بختیار با مدارک علمی که اخذ کرده بود حقاً انتظار داشت که جایش در دانشکده حقوق دانشگاه تهران باشد. به این دلیل در سال ۱٣۲۶ که دکتر کریم سنجابی ریاست دانشکده حقوق را به عهده داشت در امتحان دانشیاری که طبق معمول برگزار می شد شرکت کرد ولی در این امتحان مرحوم دکتر رضا سرداری را ارجح دانستند و او را برای دانشیاری انتخاب نمودند! طبعاً قضاوت در مورد آن جلسه امتحان و آنچه که در آنجا گذشته بسیار مشکل است، اما چون در دانشکده حقوق شاگرد مرحوم دکتر سرداری بودم که به جای مرحوم دکتر قاسم زاده حقوق اساسی تدریس می کرد به راحتی می توانم بگویم که مقایسه سواد و اطلاعات دکتر بختیار با مرحوم سرداری مقایسه فیل و فنجان یا مثلا مقایسه حافظ و شاطرعباس صبوحی خواهد بود! این حق کشی، البته، خاطره و اثر بسیار تلخی را در روح حساس دکتر بختیار باقی گذاشت. در این سال یعنی ۱٣۲۶ دکتر بختیار و وزارت کار می پیوندد و به عنوان مدیر کل کار خوزستان، بزرگترین منطقه کارگری، به آبادان می رود.
ایام خدمت او در خوزستان و محبوبیت عجیبی که در بین کارگران نفت پیدا می کند خاطره انگیزترین و جنجالی ترین دوران زندگی دکتر بختیار را تشکیل می دهد. او طبق معمول خود در هر مورد با قاطعترین و سریع ترین وضع ممکن عمل می نماید و کارگران در واقع حامی صمیمی خود را پیدا می کنند. خاطره های بسیاری از این دوران به جای مانده است که گفتن همه مطلب را به درازا می کشاند. دکتر بختیار در سمت مدیر کل کار با دفاع صمیمانه از حقوق کارگر ایرانی با شرکت نفت یعنی عامل بزرگ استثمار ایرانیان، گردانندگان سازمان کارگران حزب توده در خوزستان، و اتحادیه کارگران صنعت نفت که یکی از نفتیهای معروف ایرانی اداره اش می کرد درمی افتد و به مناسبت سرعت و صحت عمل کاملا مورد توجه و محبت کارگران حق شناس قرار می گیرد. شاهدان وهمکاران آن زمان دکتر می گویند که او به در اطاق خود فقط نام خود را بدون ذکر عنوان نصب کرده بود و همه کارگران بدون تعیین وقت قبلی به دیدارش می آمدند و مشکلات خود را با او در میان می گذاشتند. او این رویه را د ر تمام اداره های کار خوزستان هم معمول کرده بود. بسیار اتفاق می افتاد که شاپور بختیار قسمتی یا تمامی حقوق خود را بدون تظاهر به کارگران مستمند و پر عائله و یا بیکاران می بخشید.
مطلبی که برای انحراف اذهان خالی از دوران مدیریت کار دکتر بختیار یکی دو روزنامه غیر مستقل بدون ذکر مدرک و سند سر زبانها انداختند این بود که دکتر بختیار ماهانه مبلغ یکصد هزار ریال از شرکت نفت دریافت می کرد، این حرف بسیار بی شرمانه درست قسمت لااله ماجراست و افراد مغرض عمداً الی الله آن را نمی گویند. البته شرکت نفت این مبلغ را طی چک و نامه علنی که همه از جمله خود وزارت کار و دولت از آن خبر داشتند به علت قلت بودجه دولت در وجه اداره کل کار پرداخت می کرد، ولی این مبلغ با حضور نمایندگان کارگران و با تنظیم سه نسخه صورتجلسه، متناسب با فعالیت و ضوابطی که وجود داشت به نمایندگان کارگران به عنوان هزینه آمد وشد و مساعده پرداخت می شد و دیناری از آن به غیر از این موارد، به مصرف نمی رسید.
محبوبیت دکتر بختیار و نفوذ فوق العاده او در کارگران برای دولتیها کم کم اسباب زحمت می شد و اعتصابهای ضد استعماری کارگران را به او نسبت می دادند.
در نتیجه شرکت نفت تمام نفوذ خود را به کار می اندازد تا شناخته ترین دشمن خود را از خوزستان براند.
در آبان ماه ۱٣۲٨ دکتر بختیاررا از آبادان احضار کردند و متعاقب آن غلامحسین فروهر وزیر وقت کار طی تلگرام رمز به جانشین دکتر بختیار که قبلا معاون او بود اعلام کرد « دکتر شاپور بختیار کارگران را اغوا و تحریک به اعتصاب می کند، از تشکیل جلسه های شورای کارگری و کمیسیون حل اختلاف ممانعت به عمل می آورد، و در امور اخلال می کند »، و خواست که در این مورد گزارش لازم را برای وزارت تهیه نماید. جانشین بختیار جوانمردانه پاسخ می دهد که چنین مطلبی صحت ندارد، اما چون دکتر بختیار مورد احترام و علاقه خاص کارگران نفت می باشد احتمال زیاد دارد که در برابر فشار های که از هر طرف به او وارد می شود کارگران هم عکس العمل نشان دهند که امری بسیار طبیعی است.
به دنبال این تلگراف و پاسخ آن پرویز خوانساری معاون وزارت کار یکی از مدیران کل را برای پرونده سازی در زمینه هایی که اشاره شد به خوزستان فرستاد تا برای بختیار، معاونش و جمعی از نمایندگان کارگران پرونده اخلال در امر نفت و فلج ساختن صنعت درست کنند! گزارش این شخص در هیات وزیران (به ریاست ساعد مراغه ای) مطرح شد و معاون بختیار را در وضع و موقعیتی قرار دادند که از شغل دولتی استعفای خود را تسلیم نمود!
یکی از خاطرات جالب آن دوره این است که در زمان ریاست ـ مستردریک ـ درشرکت نفت، کارگری را از شرکت اخراج می نمایند. پس از رسیدگی به شکایت کارگر در اداره کار و تشخیص بی دلیل بودن اخراج، دکتر بختیار دستور می دهد کارگر را به سر کار باز گردانند. شرکت اعتنایی نمی کند، باز می نویسد، اثری نمی بخشد. دکتر بختیارعصبانی از این اهانت شخصاً به دفتر مستردریک میرود و پس از گفتگویی تند میز کار دریک را غضبناک با پا به رویش برمی گرداند و دستور می دهد که کارگر را که تقصیری نداشته به کار بگمارند و قضیه تمام می شود. همانطور که گفتم دکتر بختیار پس از دوسال خدمت در خوزستان در سال ۱٣۲٨ به تهران احضار می شود و در میان بدرقه گرم کارگران آبادان را ترک می گوید.
در سالهای ۱٣۲۹ به بعد ودر شور و التهاب رهایی از استثمار و استعمار، حزب ایران در تلاش و کوششهای ملی و میهنی تحصیلکرده ها و میهن پرستها را بتشکیلات خود فرا می خواند. دکتر بختیار نیز با اشتیاق به حزب می آید و آمال خود را با مرام حزب یکی می بیند و از آن تاریخ یکی از مهره های جدایی ناپذیر حزب می شود.
در سال۱٣٣۱ بود که دکتر بختیار به عنوان معاون وزارت کار کابینه دکتر مصدق معرفی گردید. البته وزارت کار یک معاون بیشتر نداشت و چون وزیر کار (دکتر عالمی) به علت مسافرت یا گرفتاریها غالبا حضور نداشت، کفالت وزارتخانه عملا به عهده دکتر بختیار بود و باهمان تند وتیزی و درمیان اعتصابها وکارشکنیهای مداوم کار می کرد. از جمله کارهای انجام شده در آن زمان تصویب قانون مترقی بیمه های اجتماعی کارگران، به امضای دکتر مصدق می باشد که به دنبال آن سازمان عظیم بیمه های اجتماعی کارگران پی ریزی گردید.
دکتر بختیار از همان زمان دکتر مصدق را پیرمراد و پیشوای مسلم خود می دانست و مخلصانه در خدمتش بود، اما رک گویی و بی پروایی او دربیان مسایل حسادتها را برمی انگیخت. در این زمان بود که افرادی مانند حسین مکی و دکترمظفربقائی آغاز حمله به دکتر مصدق را از جوانترین و پرشورترین عضو کابینه یعنی دکتر بختیار شروع نمودند و برای او سندی از گونیهای خانه (سدان) تنظیم کردند که دکتر بختیار را وابسته به انگلیسیها نشان می داد!! ( در زمان نخست وزیری بختیاراین یاوه را حسین مکی به قصد اظهاروجود دو باره تکرار و در روزنامه ها بازگو کرد ولی چون ادعایی مهمل و واهی است به توضیح بیشتری نیاز ندارد.(*)
(*) در سال ۱٣۲۷ در کنفرانس کار ژنو یکی از نمایندگان هیئت اعزامی ایران (نماینده کارگران) نطقی پیرامون وضع کارگران شرکت نفت ایران و انگلیس و علیه شرکت ایراد می کند که ظواهر امر و تحقیقات بعدی نشان میداد متن نطق از طرف حزب توده ایران تهیه شده است.، رونوشت این نطق به رئیس شرکت نفت فرستاده می شود و اشاره می کنند که از نطق رونوشت دیگری برای آقای دکتر شاپور بختیار مدیر کل کار هم فرستاده شده است. این مختصر که گویا از میان اسناد خانه سدان بدست آمده و هیچکس به صحت این ادعا اطمینان ندارد تمام ماجراست، فرض می کنیم در صحت آن تردیدی نیست و این سند وجود دارد. آیا ارسال رونوشت نطقی که در یک مرجع رسمی راجع به وضع کار و زندگی کارگران شرکت نفت ایراد شده به مدیر کل کار مطالب آن ارتباط مستقیم به وظایفش دارد مسئله عجیبی است؟!
دکتر بختیار تعریف می کرد که روزی دکتر مصدق پرسید « فلانی اینها چرا اینقدر به تو حمله می کنند؟ » گفتم قربان افراد مورد بحث آدمهای با حسن نیت و مخلصی نیستند و قصد حمله به جنابعالی و تضعیف دولت را دارند و اینکار را از من شروع نموده اند! ( وقایع بعدی نیات افراد مذکور را نشان داد).
دوران استقلال و احساس شخصیت ملی، با کودتای ننگین ۲٨ مرداد به پایان آمد و زمان خفقان و تسویه حسابهای بزرگ فرا رسید. دکتر بختیار در جریانات بعد از کودتا مانند بسیاری از آزادیخواهان در نهضت مقاومت ملی شرکت جست. او و عده ای دیگر از سوی حزب ایران مآموریت پیدا کردند وظایف محوله را در نهضت انجام دهند، و در این زمان بود که روزنامه « راه مصدق » و نشریه های دیگری را که امید قوت قلبی برای آزادیخواهان بودند مخفیانه منتشر می کردند. البته با آن خصلت و خوی ناسازگاری و زودرنجی که اغلب رجال و بزرگان غیر متحزب ما دارند سران نهضت در راه و روش مبارزات اختلاف نظرهایی پیدا نمودند که ناشی از مسائل جزیی و پاره ای تعصبات بود، اما مبارزات نهضت مقاومت با همه بی تجربگی مبارزان در فعالیتهای زیرزمینی و قدرت دولت وقت و حامی آمریکایی اش، به هر ترتیب مشعل مبارزه و عدم تسلیم را از فردای ۲٨ مرداد شوم روشن نگاه داشت.
بعد از این مبارزات بود که دکتر بختیار به زندان کشیده شد و چند سال در زندان ماند. روزی ثریا اسفندیاری دختر عموی دکتر بختیار به عنوان عروس دربار وسیله یکی از نزدیکان پیغام مهمی برای او به زندان فرستاد به این مضمون که در مقابل پذیرفتن وزارت یا هر شغل مناسب دیگر دست از افکار خود و مخالفت با شاه بردارد و اسباب راحتی بیشتر ملکه را فراهم آورد! دکتر بختیار به پیغام آورنده جوابی داد که معروف گردید. او گفت: " قبول این سمتها مجازاتی خیلی سنگین برای من است".
بعد از تحمل سالهای این زندان بود که دکتر بختیار از همسر فرانسوی خود جدا شد و تربیت چهار فرزند خود ( دو پسر و دو دختر) را با همه گرفتاریهای زندگی و سیاسی و ضعف واقعی بنیه مالی به عهده گرفت و آنان را تا پایان تحصیلات و ازدواج اداره وهدایت کرد و در سنی که به قیافه اش خیلی نمی آمد دارای نوه هایی شد و البته هیچگاه گرد تأهل مجدد نگشت. این سالهای بیکاری به هر ترتیب میگذشت، ولی اوضاع هنوز برای فعالیتهای سیاسی مساعد نبود، گردن فرازها و صاحب ادعاها یا قلع و قمع شده بودند یا در خدمت دستگاه در آمده بودند. در نیمه دوم سال ۱٣٣۹ بود که موقعیت و اوضاع و احوال جهانی فرصتی پیش آورد و دوباره جبهه ملی به نام جبهه ملی دوم شکل گرفت، البته اختلافهای بی پایه و جبهه بندیهای تضعیف کننده هم بار دیگر آغاز گردید. دانشگاه تهران که نیروی محرکه اصلی به شمار می رفت از روز مراسم ۱۶ آذر ۱٣٣۹ قیافه تهاجمی خود را نسبت به دولت آشکار کرد، در این روز یکی از دانشجویان دانشکده حقوق به نام جمال حسین زاده اسکوئی که عضویت کمیته دانشگاه بود و مستقیما ًبا دکتر بختیار کار می کرد و عضویت حزب ایران را هم داشت دربرابردانشکده حقوق اعلامیه جبهه ملی را به صدای بلند برای اجتماع دانشجویان قرائت کرد و متعاقب آن گویی از فرط هیجان در دانشگاه زلزله ای به وقوع پیوست. دکتربختیاراز اقدام تهورآمیز دوست جوان خود در آن سکوت و خاموشی که به راهنمایی خودش صورت گرفته بود و می بایست آغازگرفعالیتهای پردامنه دانشگاه باشد بسیارمسرور گردید.
البته دیگران نیز این روز و قرائت اعلامیه را نشان از حیات تازه جبهه ملی تلقی کردند و حکومت نگرانی و اضطراب خود را مخفی نکرد. همانطور که گفتم در این زمان مسوولیت جبهه ملی در دانشگاه با دکتر بختیار بود و او شبانه روز فعالیت می کرد، ولی متاسفانه هیأت اجرایی منتخب جبهه ملی خیلی همفکر و هم آهنگ نبودند. زمانی که در اولین تحصن پرشکوه و پر صدای دانشجویان دانشگاه تهران در دانشکده ادبیات (دی ماه ۱٣٣۹) به مخالفت با بازداشت تعدادی از دانشجویان که دکتر بختیار نقش اساسی در انجام تحصن داشت در ساعت یازده شب ناگهان اعلام شد دکتر بختیار به دانشگاه آمده است و می خواهد با دانشجویان متحصن صحبت کند هیجان و احساسات بی نظیری از طرف دانشجویان دختر و پسر که از خستگی و فعالیت روز چرت می زدند نشان داده شد اما بعد از آنکه او اعلام کرد به دستور هیات اجرایی جبهه ملی به دانشگاه آمده است تا از دانشجویان منضبط جبهه ملی بخواهد تحصن را پایان دهند و به منازل خود بروند و این یک دستور است، موجی از مخالفت برخاست و او را به ناحق متهم به سازش کاری نمودند و در بازگشت از دانشگاه چند نفر بیشتر بدرقه اش نکردند، اما او برای رعایت انظباط تشکیلاتی بر احساسات خود غلبه نمود و اعلام نکرد که شخصاً تنها کسی بود که با شکستن تحصن در آن هنگام شب مخالف بوده ولی چون در اقلیت قرار گرفته مأمور ابلاغ نظر هیات اجرایی گردیده است. هیات اجرایی متاسفانه آنقدر انصاف و شهامت نداشت که هیاهوی ایجاد شده در مورد شکستن تحصن از جانب دکتر بختیار و اتهام ناروا به او را با توضیحات خود منتفی نماید!
به دلیل صرحتی که دکتر بختیار دربیان افکارواعتقاداتش داشت و به مناسبت هائی به توده ایهای وابسته حمله می کرد تعدادی از دانشجویان چپ نیز در هر فرصت بر علیه او تبلیغ می کردند. در مورد شکستن تحصن (البته آن شب همه دانشجویان متفرق نشدند ولی صبح فردا دانشجویان پس از خروج از دانشگاه برای انجام تظاهرات خیابانی مورد حمله پلیس قرار گرفتند و فرصت بازگشت به دانشگاه را پیدا نکردند) نیز این گروه سر و صدای زیادی بپا کردند. کما اینکه هنگام انتخابات کنگره جبهه ملی و زمانی که سازمان امنیت مترصد پیداکردن نقطه ضعفی در جبهه ملی بود، به دلیل مخالفت دکتر بختیار با شرکت کسانی که متهم و معروف به وابستگی به حزب توده بودند طوفانی ازتبلیغات مخالفت وبدگویی ازجانب توده ایها بر علیه دکتر بختیار به پا شد. در این سالها و طی مبارزات بعدی، نویسنده این سطور از جلسه های متعددی می تواند سخن بگوید که درآنها دکتربختیار ضرورت مبارزه را یاد آور می شد و هر کس (به ویژه از دوستان و همرزمان قدیم) را که پست سیاسی دردولت می پذیرفت و ولو به قصد خدمت به مردم، جانبداری ضمنی از رژیم می نمود به سختی سرزنش و او را طرد می کرد و می گفت امکان ندارد کسی وارد فاحشه خانه بشود و همچنان منزه باقی بماند! نفرت او از شاه در محاورات عادی و خصوصی و تلفنی هم همیشه آشکار بود و برای کسانی که او را می شناختند مسلم بود که در این بیانات صادق است و بهیچوجه تظاهر نمی کند و ریا نمی ورزد. او حتی به کسانی که اشتباها نام کوچکش را به جای شاپور، شاهپور تلفظ می کردند با ناراحتی تذکر می داد که آقا من شاهپور نیستم و از این تلفظ نیز خوشم نمی آید و من شاپورم و بختیار. از آنجا که به شعر و ادب فارسی صمیمانه علاقه و تسلط داشت، همواره به موقع بهترین شعرها و تک بیتهای سیاسی و اجتماعی فرهنگ غنی فارسی را برای تلقین نظرات خود بیان می کرد و اثری عمیق بر جای می گذاشت. شاید بسیاری این بیت ملک الشعرای بهار را که دکتر بختیار در یک از سخنرانیهای سال ۴۰- ۱٣٣۹ خود و در محیط اختناق وقت به صدای بلند خواند به یاد داشته باشند:
به کجا شکوه توان برد که در کشور ما دزدی و بیشرفی مثل نظام اجباریست
و طبعا علاقمندان دنبال تمام غزل رفته اند که تماماً حمله به نظام شاهنشاهی و اوضاع وقت مملکت است. بختیار بیت دیگری ازاین غزل را هم به مناسبت اردات نویسنده به شعر و مسائل سیاسی و تفاهمی که از این نظر با او داشت همواره برای نویسنده میخواند. امروزآن بیت چه دقیق مصداق پیدا کرده است! اومی گفت:
شه چو جبار شود عاقبتش خوار شود خواری و دربدری عاقبت جباریست
در همین سخنرانی بود که دکتر بختیار اعلام کرد ( ما در صورتی که حکومت جبهه ملی تشکیل شود!) درپیمانهای ظالمانه منعقد شده ازطرف دولت ایران با دول دیگر از جمله پیمان سنتو تجدید نظر خواهیم کرد و خلاصه آنکه از غارت منافع مملکت جلوگیری خواهیم نمود. بعدها ( حتی تا لحظه نخست وزیری) اظهار نظر دکتر بختیار وسیله ای برای حمله به او از جانب عده ای گردید، به این بهانه که دولت آمریکا آماده تحویل حکومت به جبهه ملی بود ولی نطق وشرایط دکتربختیار تمام حسابها و کاسه کوزه ها را به هم ریخت و آمریکا را پشیمان کرد!
این عقیده را باید با عقیده عده ای در مورد نخست وزیری دکتر بختیار مبنی بر این که او شدیداً از جانب آمریکا حمایت می شود پهلوی هم قرار داد. منظور این نیست که نظرمثبت یا منفی دولتهای بزرگ درمورد تشکیل دهندگان حکومتها در کشورهائی مانند ایران یا سیاستهای آنها ندیده گرفته شود، حرکات و رفتاری که به جانبداری سیاسی یا عکس آن تعبیر می گردد به هر حال از طرف ابر قدرتها وجود دارد و این مسئله غیر از آن وابستگی و انقیاد غیر شرافتمندانه سیاستمداران است. منظورم از باز گو کردن دو اظهار نظر فوق این است که به قضاوت پاره ای از افراد توجه کنیم که چگونه نظر حکومت در شرف تشکیل جبهه ملی را(!) به دلیل چنان اظهارنظری منتفی میدانند و بعدها صاحب آن اظهار نظر را به عنوان فردی که شدیداً مورد حمایت آمریکا است! معرفی می نمایند!
صحبت از علاقه دکتر بختیار به شعر بود. متأسفانه تمام اشعار منتشر نشده بهار را به یاد ندارم تا در اینجا به یاد دکتر بنویسم. اومرتب ازاین اشعارمیخواند، ازجمله قطعه دیگری که خطاب به رضا خان بود واین بیت ازآن به یادم مانده است:
تو دگر شاه شدی مال رعیت مستان تو دگر سیر شدی گرسنگان را مفشار
در تیر و مرداد ماه ۱٣۴۰ باز هم مبارزان در بند بودند و دکتر بختیار و من در زندان موقت شهربانی بودیم. تعدادی از سران جبهه ملی، بعلاوه آیت الله طالقانی، مهندس بازرگان و دکتر سحابی هم بودند. روزها به بحثهای اجتماعی وسیاسی و مشاعره گروهی می گذشت و من از دکتر بختیار زبان فرانسه یاد می گرفتم. فراموش نمی کنم شبهایی را که پس از یاد آوری فجایع و مظالم پهلوی اول و دوم و خاطراتی که هر کس به زبان می آورد از شدت غضب و احساسات چشمان دکتر پر اشک می شد و قطرات درشت آرام آرام از شیارهای صورتش فرو میچکید. این غلیان احساسات، که به کرات از او دیده شده، یکبار نیز در زمان نخست وزیری دکتر و در کاخ نخست وزیری بروز کرد. یکی از دوستان مشترک عضو سابق حزب ایران که به علت فعالیتهای چریکی و اقدام برای ربودن سفیر آمریکا در سال ۱٣۵۰ بازداشت و به زندان محکوم شده بود، از جمله آخرین گروهی از زندانیان بود که وسیله دکتربختیار آزاد شدند. دکتر بختیار ازاین شخص که مردی فداکار و همراه همیشگی او در کوهستانها بود همیشه می پرسید ویاد می کرد و حتی در زمانی که ملاقات با او در زندان شیراز ممکن نبود (مدتها پیش از آن که موضوع نخست وزیری او مطرح باشد) می خواست من وسیله ای فراهم کنم که بتواند فقط برای دیدار آن دوست با هواپیما به شیراز برود و برگردد. به هر حال دست تقدیر چنین می خواست که این دوست همراه دیگر زندانیان به دستور دکتر بختیار از زندان رها بشود. آن روز در نخست وزیری چند نفر از دوستان جوانتر با دکتر قرار داشتند. دکتر تا چشمش پس از هفت سال یا بیشتر به این دوست افتاد آن چنان دستخوش هیجان شد وبه صدای بلند گریه کرد که همه متحیر شدند و دست و پای خود را گم کردند. ناظران این منظره در نخست وزیری نمی توانستند تصور کنند که این گریه منشاء عاطفی انسانی دارد و بس.
در همین زندان شهربانی بود که مهندس مهدی بازرگان با نهایت علاقمندی به دکتر بختیار به علت شناخت کاملی که از او از سالیان پیش داشت، تنها عیبش را نداشتن تعصب مذهبی! عنوان می کرد. دکتر بختیار در جواب می گفت من یک ایرانی مسلمان آزادیخواه هستم که صاحبان عقاید مخالف خود را تحمل می کنم و به آنها احترام می گذارم.
البته او هم متقابلا نظراتی در باره بازرگان ابراز می نمود، اما با تفاهم و احترام کامل یکدیگر را درک می کردند.
بعد از تحمل زندانهای دوران جبهه ملی دوم و آنگاه که پس از سال ۱٣۴٣ فعالیتها به تدریج به سردی گرایید اختلافاتی بین سران جبهه از لحاظ کیفیت رهبری بروز کرد، چند سال فعالیت موثر و آشکاری از طرف جبهه ایها صورت نگرفت و در همین سالها بود که گروههای مذهبی با استفاده از مساجد و منابر شروع به فعالیت نمودند، به ویژه آن که واقعه ۱۵ خرداد ۱٣۴۲ و کشتار مردم در قم و تهران به وقوع پیوسته، موجبات و انگیزه خاصی را برای فعالیت به وجود آورده بود. جوانان زیادی از فعالین سابق جبهه ملی و خزب ایران هم به فعالیتهای زیر زمینی و چریکی رو کردند. در این سالها دکتر بختیار و دیگران در انزوا و بطور غیر متشکل با همان اندیشه های آزادیخواهی در جستجوی پیدا شدن راهی برای فعالیت تازه روزگار می گذراندند. دکتر بختیار در این سالها (۱٣۴۰ تا ۱٣۴٣) در آرزوی تحقق هدفهای خود به کوشش تازه ای دست زد. در داخل ارتش با همه مراقبتها و سخت گیریها عده ای از افسران پاک و میهن پرست با مشاهده فجایع و مظالم در صدد اقدامات و حرکت هایی بودند و می خواستند رژیم را براندازند. برای نتیجه گیری و ثمر بخش بودن فعالیتها این افراد نیاز به بر قراری ارتباط صحیح با سیاستمداران و افراد غیر نظامی خوشنام و دادن تشکیلات داشتند. دکتر بختیار آمادگی خود را اعلام کرده بود و این برنامه را با بررسی دقیق پیرامون ملی و غیروابسته بودن نظامیان دنبال می کرد و آن را با احتیاط شکل می داد. البته در آن دوران سیاه بی اعتمادیها جمع کردن افرادی که بر رژیم مسلط قوی پنجه ضربه کاری بزنند و خود در قدم اول فنا نشوند کار بس مشگلی بود. ظاهراً دستگاه نیز بدون آن که از این فعالیتها اطلاع کافی به دست آورد بویی استشمام کرده بود، زیرا تعدادی از امرای مسئول ولی مشکوک را که قابل اعتماد نمی دانست بازنشسته کرد و فعالیتها قبل از آن که به مرحله حساسی برسد و عملی گردد متوقف شد. دکتر بختیار بعد از ۲٨ مرداد نیز در رأس فعالیتهای نظامی حزب ایران مسئولیت پیدا کرده، به تلاش پرداخته بود، ولی در تیرگی اوضاع آن زمان هر حرکت و فعالیت موثری به نابودی مسلم افراد و تشکیلات می انجامید. لذا با استفاده از تجربه مربوط به شاخه نظامی حزب توده مصلحت در آن دیده بودند که واحد نظامی را منحل نمایند و در انتظار فرصت بنشینند. با این تلاشها گوی دکتر بختیار موج خروشانی بود که همیشه این شعر اقبال لاهوری را در نظر داشت:
ساحلی افتاده گفت گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم؟
موج زخود رفته ای تیزخرامید وگفت هستم اگر می روم گر نروم نیستم
* * *
در۱۴ اسفند ماه ۱٣۴۵، پیشوای بزرگ ملت ایران ورهبر مبارزان ضد استعماری ملتهای در زنجیر، دکتر محمد مصدق ، به دنبال بیماری و در زندان بزرگ شاه بدبخت و بدعاقبت در گذشت. جسد آن راد مرد را از بیمارستان نجمیه مخفیانه و با چنان سرعتی به احمد آباد بردند که باور کردنی نبود. دکتر بختیار که در انتظار این خبر ناگوار بود از لحظه اطلاع با سرعتی که نزدیک بود فولکس واگن خود را به پرواز در آورد خود را به آحمد آباد رسانید تا در دقایق وداع ابدی از صمیم قلب به پیشوایی که عظمت او را رویایی و بی نظیر می دانست ادای احترام کند. گویی چنانچه دکتر بختیار خود را به مراسم تدفین نمی رساند هرگز خود را نمی بخشید و می بایست همیشه خود را ملامت نماید. در مراسم تغسیل و تدفین مصدق علاوه بر بختیار تنها شش هفت نفر از یاران آن ابر مرد حضور داشتند. دکتر بختیار آب می آورد و می ریخت و دکتر یدالله سحابی جسد آن انسان بزرک را غسل می داد. پس از پایان تغسیل بود که ناگهان آیت اله زنجانی از راه رسید و برای نماز میت ایستاد و دیگران پست سر او نمازگزاردند.
در فروردین ماه ۱٣۴۶ قرار بود در مراسم چهلمین روز در گذشت آن رهبر بزرگ بر سر خاکش در احمد آباد حاضر شویم، شب هفت آن مرحوم، در حالی که گلدانی از لاله های سرخ که دکتر خریده بود در دستمان مانده بود و زندانبانان وامنیتیها اجازه نهادن گل بر خاک مصدق و خواندن فاتحه ای را نداده بودند، با گلها باز گشته بودیم. از آن روز این خاطره را به یاد دارم که وقتی در سه راه ابتدای احمدآباد فرمانده سربازان راه را بست و گفت اجازه رفتن بر سر خاک مصدق را ندارید. من به طعنه گفتم اگر از همینجا فاتحه ای بر روح پر فتوح آن رادمرد بفرستیم گناهی مرتکب نشده ایم؟!باری در مراسم برگزاری چهلم تاج گل اهدایی حزب ایران را که به دستور بختیار تهیه شده بود حمل می کردیم. قبل از حرکت از منزل دکتر بختیار به سمت احمدآباد او گفت « فکر کرده ام یک بیت شعر را باید بنویسیم و به گل حزب نصب کنیم و در مورد مصدق حرف و ایمان خود را با این بیت آشکار سازیم اما هر گاه از حالا این کار صورت بگیرد قطعاً در اولین برخورد، نظامیان و مراقبین در احمدآباد مانع از حمل گل خواهند شد». قرار شد پس از رسیدن به احمدآباد شهر مورد نظر را من با قلم و دواتی که همراه می بردیم روی قطعه مقوایی تا حد امکان درشت بنویسم و بعد بر گل الصاق گردد. این کار را در خفا در درون اتومبیلی انجام دادم. آن شعر که معروفیت عجیبی پیدا کرد و اینک نیز بر مزار مصدق به چشم میخورد این است:
یاران پس از تو باز به راه تو می روند شرمنده آن که راه براین کاروان گرفت
|