|
تلاش ـ بنا بر توضيحات شما، معنای سوسياليسم دمکراتيک و جدائی ناپذيری آن از سوسيال دمکراسی را بايد با توجه به چگونگی شکل گيری آن در فرهنگ سياسی سوسيال دمکراسی و از جمله بر بستر دو حادثه مهم در اروپا بفهميم: يکی انقلاب اکتبر و مخالفت و در مرزبندی سوسيال دمکراتها به کمک اين مفهوم با اهداف و برنامه های اجتماعی، سياسی و اقتصادی بلشويکی که به نام ديکتاتوری پرولتاريا و در جهت نفی دمکراسی و مالکيت خصوصی تبليغ و در روسيه به اجرا گذاشته می شد و ديگری در 1919 ـ دوسالی پس از حادثه نخست ـ و آغاز يکدهه حکومت سوسيال دمکراتهای آلمان و اجرای سياستی نه در جهت ضديت با نظام سرمايه داری بلکه در مقام تعديل اختلافات طبقاتی و ايجاد تعادلی ميان منافع گروههای مختلف اجتماعی در چهارچوب حفظ مالکيت و تقويت دمکراسی. به اين ترتيب و با استناد به اين تاريخچه جای چندانی برای پنهان ساختن تفکرات ضد سرمايه داری و ضديت با مالکيت خصوصی در پشت مفهوم سوسياليسم دمکراتيک باقی نمی ماند.
با وجود اين، چالشهای جديدی که اخيراً در درون چپ و بويژه در رابطه با سوسيال دمکراسی برخی کشورهای اروپائی بخصوص در آلمان ديده می شوند، از چه زاويه ای قابل بررسی هستند؟ اين پرسش را از آن جهت مطرح می کنم؛ چون در سالهای اخير با ظهور و گسترش حزب سوسياليسم دمکراتیک (PDS ) ـ و امروز به نام حزب چپ ـ ما شاهديم در رسانه های برخی از نيروهای چپ ما، تبليغات اين حزب و ديدگاههای نظريه پردازان آن بازتاب نسبتاً قابل توجه ای دارد. آيا اين دو حزب چپ با هم اختلافات بنيادين تفکری و ارزشی دارند؟
مهرداد پاینده ـ اشاره ی شما به این دو مقطع تاریخی کاملا درست می باشد. تاریخ دیگری که به همان اندازه با اهمیت است، 1959 و برنامه ی «گودسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان می باشد، زیرا همه ی آن چیزی را که شما به آن اشاره کردید، جزو برنامه ی این حزب می شود که در واقع سند اعتقاد سوسیال دمکراتها به اقتصاد بازار، حق مالکیت و کلا «سرمایه داری» می باشد. البته سوسیال دمکراتها نظام سرمایه داری را به عنوان سیستمی بحران زا ارزیابی می کنند و بر این گمان نیستند که اقتصاد بازار کاملا آزاد توانایی ایجاد نظمی خودجوش را دارد که در آن تخصیص بهینه ذخیره ها و توسعه ی اقتصادی پایدار در راستای منافع همه ی اقشار جامعه میسر است. اما آنها از این انتقاد ساختاری به نظام سرمایه داری ضرورت تعویض رژیم را نتیجه نمی گیرند و برعکس آن با تاکید به ضرورت دخالت دولت دمکراتیک در اقتصاد و کوشش در رفع ضعفهای این نظام، به کلام شما، «در مقام تعديل اختلافات طبقاتی و ايجاد تعادلی ميان منافع گروههای مختلف اجتماعی در چهارچوب حفظ مالکيت و تقويت دمکراسی» به ایفای نقش سیاسی در دمکراسی کوشش می ورزند.
اما این که چپ ایران با گرایش به «حزب چپ» آلمان گویا به آلترناتیو بهتری در مقابل سوسیال دمکراسی دست یافته است، بازهم نشان دهنده ی ناآشنایی آنها با سیستم حزبی این کشور و حتا این حزب دارد. اشاره به تاریخ این حزب در چند جمله ی کوتاه میسر نیست، ولی من به چند نکته ی اساسی اشاره می کنم که می تواند برای خوانندگان کنجکاو شما اطلاعات لازم را ارائه دهد. (1) پس از انحلال جمهوری دمکراتیک آلمان که بدنبال انقلاب صلح آمیز مردم این کشور در 1989 و فرریختن دیوار برلین صورت گرفت، حزب کمونیست حاکم در این کشور، «حزب سوسیالیت متحد آلمان» نیز قدرت را از دست داد و چون رفقای ایرانی خود دچار بحران ایدئولوژیک شد. (2) بحران درون حزب به برآمد رهبران جوان و تازه ای در این حزب انجامید که نمی توانستند سوسیالیسم را به عنوان یک نظام دیکتاتوری بپذیرند. البته آنها نیز بیشتر به جبر تاریخ و نه بواسطه ی شهامت شان و در فردای دمکراتیزه شدن آلمان شرقی از طریق اتحاد دو بخش آلمان جهان بینی توتالیتر استالینیستی حاکم در این حزب را به چالش کشیدند و به گونه ای خود نیز دمکراتیزه شدند. حاصل این چالش از نظر ایدئولوژیک گذار آنها از کمونیسم و دیکتاتوری پرولتاریا ابتدا به سوی اندیشه های روزا لوکزمبورگ، سپس بترتیب به بوخارین، کائوتسکی و در ادامه ی آن به سوسیال دمکراسی دهه ی 1950 و برنامه ی «گودسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان بود. از نظر ساختار حزبی، باید از تغییر نام حزب به «حزب سوسیالیست متحد آلمان» و برنامه و اساسنامه ی حزب به حزبی مدرن و در چارچوب قانون احزاب آلمان فدرال نام برد. در اینجاست که ما شاهد گذار این حزب به سوسیال دمکراسی هستیم. (3) با وجود این تحولات اعتماد رای دهندگان آلمانی به این حزب محدود به بخش شرقی آلمان ماند و این حزب در غرب این کشور حزبی یک درصدی ماند. بدین ترتیب این حزب با وجود توانایی در رقابت برنامه ای با حزب سوسیال دمکرات آلمان حزبی منطقه ای ماند، که بیشتر نشان دهنده ی اهمیت فاکتور نزدیکی این حزب به مردم بخش شرقی این کشور می باشد. (4) گذار این حزب به یک حزب سراسری جدی و مقبولیت روزافزون این حزب در سراسر آلمان از 2004 به بعد یعنی 15 سال پس از انحلال آلمان شرقی اتفاق افتاد. دلیل این امر نیز نارضایتی روزافزون بخش عمده ای از مردم از اصلاحات اجتماعی دولت ائتلافی سوسیال دمکراتها و سبزها و جدایی بسیاری از اعضای بانفوذ این حزب و تاسیس حزبی جدید بود که از جوشش این حزب و حزب سوسیالیسم دمکراتیک، حزب چپ بوجود آمد، حزبی که از نظر برنامه ای و رهبری بگونه ای شفاف تر از گذشته سوسیال دمکراتیزه شده است و از نظر برنامه های اقتصادی و اجتماعی با جناح چپ درون حزب سوسیال دمکرات آلمان به سختی قابل تمایز می باشد. (5) موفقیت حزب چپ در انتخابات اخیر آلمان ناشی از دوری هرچه بیشتر رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان در ایفای نقش «وکیل انسانهای ندار» و دوری از نوعی از اصلاحات اجتماعی است که در باور رای دهندگان آلمانی سمبل عدالت اجتماعی می باشد. در این خلاء سیاسی است که حزب چپ خود را به عنوان سوسیال دمکراسیِ بهتر به مردم آلمان عرضه می کند و در انتخابات آرای قابل توجهی بدست می آورد.
با توجه به این توضیحات کوتاه حزب چپ و حزب سوسیال دمکرات آلمان بر سر این امر به رقابت نشسته اند، که کدامیک از آنها سوسیال دمکرات راستین است. اختلاف این دو حزب اختلاف در چگونگی حل معضلات جامعه ی آلمان است و نه اختلاف ریشه ای.
تلاش ـ فکر می کنيد آيا چنين حساسيت ها وبازتابهائی نوعی جستجوی منابع جديد الهام ايدئولوژيک و الگوبرداری بر پايه يک سؤتفاهم در ميان چپ های ايرانی است يا برداشت واقعيی است از سوسياليسم جديدی که پشت به نظام سرمايه داری دارد، بدون آن که شيوه اداره دمکراتيک جامعه را به زير سئوال ببرد؟
مهرداد پاينده ـ همانطور که من به فرایند برآمد حزب چپ اشاره کردم بنظر می رسد که اینگونه نگرش به حزب چپ از سوی چپهای ایرانی با واقعیتهای حزب چپ نیز همخوانی ندارد. حال اینکه رسانه های چپ ایرانی تنها تبلیغات و دیدگاههای حزب چپ و نشریات آن را بازتاب می دهند، نشان از یکسو نگری آنها دارد. آنها همیشه دنیا را از دریچه ی عینک خود می بینند و وجود حزب چپ، که برعکس احزاب چپ ایرانی حزبی مدرن، دمکراتیک و وفادار به قانون اساسی این کشور است، به آنها این فرصت یگانه را داده است، تا باردیگر برای خود سرپناهی یا به قول شما الگویی فرای سوسیال دمکراسی بسازند و خود را از دام «خائن» شدن رها سازند. شاید علت این امر این باشد که آنها و بسیاری از رهبران بخش شرقی حزب چپ از سابقه ی مشترک کمونیستی برخوردارند و زبان هم را بهتر می فهمند. واقعیت این است که رهبران حزب چپ از راهی پرتلاطم به سوسیال دمکراسی رسیدند و آنها نیز از «خجلت» رفقای ایرانی شان بی بهره نبودند. به گمان من مشکل چپ ایران در ندیدن این واقعیتها تنها ناشی از یک سوء تفاهم نمی باشد و بیشتر ناآگاهی آنها از کل تاریخ سوسیال دمکراسی و جنبش کارگری اروپای غربی و بویژه عدم آشنایی آنها با چگونگی شکل گیری حزب چپ را نشان می دهد.
در مورد بخش دوم پرسشتان باید عرض کنم که بدیهی است که در محافل سیاسی و بویژه روشنفکری و انتلکتولی بحثهای زیادی پیرامون آینده ی جامعه ی بشری در جریان است ولی سخن از «سوسیالیسم جدیدی که پشت به نظام سرمایه داری دارد» در میان نیست، البته اگر نگاه خود را به بحثهای رایج در سکتهای سیاسی چپ معطوف نداریم. هیچ سیستمی در جهان آخر زمانی نیست و سرمایه داری نیز چنین ادعایی را نداشته است. اما دیگر صحبتی از تغییرات انقلابی و غلبه بر یک سیستم در کار نیست. بحث بیشتر در راستای حل مشکلاتی چون حل آینده ی جهان پس از نفت، تامین آب آشامیدنی، غلبه بر فقر، تولید منطبق با نیازهای طبیعت، ایجاد چرخه ی تولید تا بازیافت کامل یک کالا، گذار از جامعه ی کارمحور و بسیاری از مقولات دیگر می باشد. اما دیگر دوران نسخه پیچی های ایدئولوژیک گذشته است و مردم نیز، حداقل در این گوشه ی جهان، چنین وعده و وعیدهایی را جدی نمی گیرند.
تلاش ـ در ادبيات سياسی نيروهای چپ ما به همان نسبت که از عبارت دمکراسی، حقوق بشر و آزادی ياد می شود، از آرمانهای سوسياليستی هم سخن گفته می شود. اخيراً هم ما اينجا و آنجا از زبان برخی از سوسيال دمکراتهای صاحب نام کشور آلمان می شنويم که سوسياليسم يک آرمان بشر دوستانه است. البته احزاب چپ دمکرات اين کشور که سوسياليسم پرستيژ بزرگترين آنها ـ از جمله احزاب مسيحی ـ است، اما هريک از آنها دارای نظرات و برنامه های کاملاً روشنی برای اداره کشورشان هستند. اما سازمانهای چپ ما که در آرمانگرائی يد طولانی دارند، فاقد چهارچوبهای روشن نظری و برنامه ای هستند. به عنوان نمونه آنها در حالی که به شدت با سرمايه داری مخالفند ـ بشدتی که مواضع سوسيال دمکراسی نسبت به آن را راست ارزيابی می کنند ـ، همچنين اقتصاد سوسياليستی اردوگاه واقعاً موجود را هم رد می کنند ولی تا کنون هيچ جا ديده نشده است که بگويند کدام سيستم اقتصادی را قبول دارند، در صورت دستيابی به قدرت واحدها، بنگاهها و مراکز اقتصادی کشور را چگونه و به دست چه نيروئی اداره خواهند کرد. يا اين که جايگاه سرمايه و مالکيت و نقش آن در توليد ثروت در جامعه چيست. به نظر شما چرا آنها در اعلام نظرات خود در اين زمينه ها تعلل می ورزند؟
مهرداد پاینده ـ حرف شما کاملا درست است، آنها باید بگویند که کدام سیستم اقتصادی را قبول دارند و بعد در چهارچوب آن برنامه ی خود را ارائه دهند. شترسواری دولا دولا نمی شود. اما به گمان من مشکل اصلی، «تعلل» آنها در اعلام نظرات نیست. تعلل زمانی واژه ای درست است، که ما به داشتن برنامه ای برای حل مشکلات یک جامعه از سوی این افراد و گروهها آگاه هستیم و بیصبرانه منتظر ارائه ی آن می باشیم، ولی آنها در عرضه ی این برنامه ها، حال به هر دلیل، کوتاهی می کنند. مشکل اصلی این است که آنها برنامه ای برای اداره ی اقتصاد و اجتماعی و کلا سیاست کشور ندارند، یا حداقل من ندیده ام. علت این امر ناآشنایی آنها با نقش چپ در جامعه و اقتصادی است که ساختار آن نامتمرکز و غیردولتی است، بدین معنا که آنها به بازی کردن نقش سیاسی خود در جامعه و اقتصادی که بگونه ای خودگردان است و نیازی به دخالت دولت ندارد و کار خودش را می کند، واقف نیستند. در واقع مدیریت اقتصاد و جامعه ی مدرن فردمحور به نوعی خودداری سیاسی دولتها و تضمین نظمی کلان نیاز دارد، که در آن رویش اجتماعی و اقتصادی افراد و آژانسهای اقتصادی میسر گردد. پیش شرط ایفای نقش سیاسی در این سیستم پذیرش شالوده های این نظام یعنی حق مالکیت، حق آزادی فعالیتهای اقتصادی در چهارچوب قانون و ... می باشد. این امر شامل همه ی گروهها و احزاب سیاسی می شود و جزء قواعد بازی سیاسیست، حال آرمان هر حزبی هر چه می خواهد باشد. اما آرمان آرمان است و عرصه ی عمل عرصه ی عمل. آرمان نئولیبرالها جهانیست بدون هرگونه دخالت دولتی، بدون هرگونه اتحادیه ی صنفی، بدون هرگونه مرز ملی، بدون هرگونه تبعیض و انجصارگرایی. اما آیا آنها در عرصه ی عمل همه چیز را برای این آرمان به آب و آتش می زنند؟ سوسیالیسم دمکراتیکِ سوسیال دمکراتها و حزب چپ نیز برای حوزه ی عمل سیاسی بی اهمیت است. خوشبختانه دوران آرمان گرایی گذشته است و آرمانها برای آرامش خاطر یا وجدان سیاسی گرایشهای سیاسی و فکری گوناگون ضروری هستند ولی نه برای اداره ی یک جامعه و اقتصادی پیشرفته در سده ی بیست و یکم میلادی.
اما نقش سوسیال دمکراسی در یک نظام سرمایه داری چیست؟ نقش سوسیال دمکراسی در چنین جامعه ای نقش تعدیل اختلافات و انسجام بخشیدن به جامعه و در موارد ضروری ایفای نقش «آتش نشانی» برای جلوگیری از حریق سوزناک بحرانهای سرمایه داری می باشد، چیزی که ما این روزها بدنبال بحران وامی و مالی در ایالات متحده ی آمریکا شاهد آن هستیم. برای ایفای چنین نقشی باید خود را سوسیال دمکرات شناخت و درکی درست از نظام حاکم و محوریت مالکیت، سرمایه، آزادی فعالیتهای صنفی و ... داشت. اما تا زمانی که این دوستان نه تنها با سوء نیت بلکه با دشمنی و ستیز به این نظام و مقوله هایش چون مالکیت می نگرند، از دیدن پتانسیل توسعه و ثروت نهفته در این نظم غافل می مانند، ثروتی که شما برای تامین هزینه های رفاه اجتماعی برای همه ی اقشار جامعه بدان نیاز خواهید داشت. هنر سیاست نیز در همین است که شما با سیاستی خردمندانه و بدور از ایدئولوژیهای تمامیت خواهِ چپ و راست ایجاد ثروت (مالی، فرهنگی، هنری) را به بهترین شکلش میسر و سپس بیشترین اقشار یک جامعه را در این ثروت سهیم سازید. اما چپ ایران به این امر واقف نیست و عدالت اجتماعی را به توزیع آنچه هست و نه آنچه می تواند به کرار تولید شود و مورد استفاده قرار گیرد، کاهش می دهد. اندوهناک تر از این امر اما شرایط کنونی چپ ایران است که حتا از ارائه ی برنامه ای در چارچوب همین توزیع ثروت و نه تولید و سپس توزیع عادلانه ی آن محروم است. مشکل آنها تعلل در ارائه ی برنامه شان نیست، مشکل آنها نداشتن هرگونه برنامه ایست.
تلاش ـ امروزه ضرورت استقلال جامعه مدنی و فرد از دولت و قدرت سياسی نظری ظاهراً پذيرفته شده است. احترام به حق مالکيت و تضمين فعاليت آزاد اقتصادی و گسترش بخش خصوصی در تضمين چنين استقلالی آيا مهم است؟ اکثريت بزرگ نيروها و سازمانهای سياسی بشدت به تمرکز منابع اقتصادی و منابع توليدی در دست حکومت دينی انتقاد دارند. آيا رابطه منطقی و ثابت شده ای ميان قدرت گيری بخش خصوصی اقتصاد از يکسو و گسترش دمکراسی و جلو گيری از تمرکز قدرت از سوی ديگر وجود دارد؟
مهرداد پاینده ـ رابطه ی میان اقتصاد بر پایه ی حق مالکیت، گسترش بخش خصوصی و تضمین قانونی آزادی فعالیتهای اقتصادی از یکسو و دمکراسی، حقوق بشر و همچنین صلح، آرامش و رفاه اجتماعی از سوی دیگر امروزه امری عینی و ثابت شده است. شما کافیست که به گزارش سالانه و جدول هرساله ی بانک جهانی بنام doing business نگاهی بکنید، تا ببینید که چگونه این دو مقوله لازم و ملزوم هم هستند. نگاهی به کشورهای پیشرفته ی غربی که در آنها بخش خصوصی سرنوشت اقتصاد را رقم می زند و دیدن بیشترین حقوق شهروندی در این جوامع بهترین دلیل عملی برای این امر است. برعکس آن کشورهای موسوم به جهان سوم هستند که از یکسو دولت تمامی عرصه های قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارد و از دمکراسی هم خبری نیست. حتا از نظر تاریخی این امر بارها اثبات شده است. خود من در کتابم بنام «اقتصاد جهانی – مالکیت، حکومت قانون، پیشرفت در مقابل تصاحب، سیادت خودسرانه، توسعه نیافتگی» به نقش مثبت بازرگانان و بویژه بانکداران در غلبه بر استبداد در اروپا و گذار به دمکراسی اشاره کرده ام. اصولا هر گونه سیاست اقتصادی که در دشمنی با سرمایه و آزادی فعالیتهای اقتصادی بوده است، در دراز مدت به استبداد تمام عیار از یکسو و واپس ماندگی اقتصادی از سوی دیگر انجامیده است. دمکراسی و حقوق بشر زمانی براحتی زیر پا گذاشته می شوند، که شما برای زندگی و اصولا «بودن» به دست گشاده ی ارگانی، حزبی یا دولتی مقتدرتر از خودتان نیازمند باشید. در اقتصاد دولتی امکان گریز برای هیچ کس وجود ندارد. از اینجاست که وابستگی به ساختار و نظمی انحصاری بوجود می آید که همه چیز دیگران را تعیین می کند. بر عکس آن نظم اقتصاد آزاد است که بر پایه ی رقابت بخش خصوصی بنا شده است. البته در این اقتصاد هم نوعی اجبار برای امرار معاش وجود دارد. این امر در کشورهای پیشرفته برای اکثریت مردم به معنای اجبار به فروش نیروی کارشان است. ولی انحصار خرید نیروی کار تنها در دست یک شرکت یا دولت نیست و هرکس می تواند در شرایط مناسب در بازار کار (اشتغال کامل، قانون کار مناسب، سندیکاهای کارگری مقتدر و ...) بهترین خریدار نیروی کارش را انتخاب کند، امری که در اقتصاد دولتی امکان پذیر نیست. تنها در چنین اقتصادی با بخش خصوصی گسترده و غیرانحصاری است که آزادی انتخاب شغل بوجود می آید. در چنین بستر اقتصادی است که دمکراسی، پلورالیسم سیاسی و حقوق بشر شکوفا می شوند.
تلاش ـ چگونه می توان از رشد بی بند و بار سرمايه داری و تمرکز قدرت در اين بخش جلوگيری به عمل آورد و سودجوئی آن را که در عمل موجب شکافهای عميق در جامعه شده و صلح و امنيت درونی جامعه را به خطر می اندازد، پيشگيری نمود؟ برقراری تعادل ميان منافع طبقات و اقشار مختلف اقتصادی و اجتماعی چه مکانيزمی دارد؟
مهرداد پاینده ـ به گمان من سرمایه داری ضرورتا بی بند و بار نیست. ولی اگر از این سیستم که بر مبنای تحصیل سود بیشتر پایه گذاری شده است، انتظار این را داشته باشیم که همزمان اجتماعی عمل کند و هزار و یک مشکل اجتماعی، محیط زیست، نوسانات ارزی، اختلافات طبقاتی و ... را به گونه ای خودبخود حل کند، انتظار بیهوده ایست. ما باید این سیستم را آنطور که هست ببینیم و بپذیریم. این سیستم بر اساس فعالیتهای اقتصادی میلیونها آژانس اقتصادی یا سرمایه دار بنا شده است. آنها در حرفه و بخش خود می توانند بهترین راهکارها را برای تولید و خدمات بهتر با هدف تحصیل سود بیشتر ارائه دهند. اما این امر در جمع عددی خود ضرورتا به راهکار و برنامه ی اقتصادی بهینه برای یک جامعه نمی انجامد و حتا می تواند برای جامعه مشکلاتی تازه بوجود آورند. اصولا افق دید و برنامه ریزی یک سرمایه دار افق کوتاهی است. برای مثال این انتظار بیهوده ایست که از شرکتهای هواپیمایی بخواهید که با هم رقابت کنند، که آنهم از طریق کاهش قیمت و خدمات بهتر امکان پذیر است، و به شرکتهای بزرگی تبدیل شوند و سهم خود را در بازار حمل و نقل گسترش دهند، ولی همزمان به این فکر نیز باشند که مشکل فراخ تر شدن سوراخ اوزون به گسترش فراگیر سرطان پوست می انجامد. این انتظار انتظار بیجائیست و سرشار از تناقض است. اگر ما درک مان را از اقتصاد به واقعیات تطبیق دهیم، آنگاه می توانیم این کمبودهای ذاتی نظام را، که شما به آن بی بند و باری می گویید، بشناسیم و با سیاست اقتصادی هوشمندانه کاهش دهیم و منتظر خوددرمانی سرمایه داری نمانیم که انتظاری بیهوده است. اما مشکل این است که تعریف سیاست اقتصادی هوشمندانه نیز مشخص نیست و این تجربه ی تاریخی است که درستی یا نادرستی یک سیاست را عیان می سازد. در اینجاست که دمکراسی به عنوان بهترین ضمانت در راستای تصحیح سیاستهای اقتصادی نادرست این یا آن حزب پرارزش می شود.
در عرصه ی عمل اما، اگر از عرصه ی انقلاب و انهدام سرمایه داری بگذریم، تنها ابزاری که احزاب و گروههای سیاسی در دست دارند، سیاست مالیاتی برای تقسیم عادلانه ی ثروت، سیاست بالابردن سطح دانش و فرهنگ از طریق موسسات آموزشی یک کشور، سیاست کمکهای اجتماعی برای سهیم کردن اقشار پایین اجتماع در زندگی اجتماعی و حفظ حداقل سطحی از رفاه اجتماعی، سیاست بیمه های بازنشستگی برای جلوگیری از فقر در دوران سالمندی و اینگونه ابزار می باشند. چنین سیاستی در خدمت جامعه، در راستای تعدیل اختلافات طبقاتی و به نفع همه اقشار آن است، زیرا به جامعه انسجام و آرامش لازم برای رشدش را و به کل نظام سرمایه داری مشروعیتش را می دهد. حتا سرمایه داران نیز در چنین جامعه ای بهتر و با آرامش بیشتر زندگی خواهند کرد.
تلاش ـ آقای دکتر پاینده با سپاس فراوان از شما.April 09, 2008
چهارشنبه 21 فروردین 2567
گفتگو تلاش با دکتر مهرداد پاينده تلاش
ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte
چپ ايرانی و تابوی سوسيالدموکراسی
در باره مفهوم سوسيالدموکراسی
احزاب و سازمانهای سياسی خارج از کشور با وجود تماس مستقيم با سوسيال دموکراسی و مشکلات کمتری که در برخورد عملی و نظری با اين مفهوم داشتهاند، کمتر به تفکر سوسيالدموکراسی و دستآوردهای اين شيوه برنامهريزی و ادارهی امور جامعه، آنگونه که نياز جامعهی ايران است پرداختهاند.
علت اين کم بها دادن چيست؟ چه موانع و مشکلاتی در اين راه عمل کرده است؟ چرا احزاب و سازمانهای سياسی ايران با تعصب و اکراه در اين باره سخن ميگويند؟ در تفکر و ساختار احزاب و سازمانهای سياسی ايران (داخل و خارج از ايران)، چه تحولاتی بايد صورت بپذيرد که توان استفاده علمی - کاربردی در جهت بومیسازی تفکر سوسيالدموکراسی را بيابند؟ در این رابطه گفتگوئی انجام دادهایم با ناصر کاخساز و نظر وی را در این باره جویا شدیم.
فرزانهفر – جناب کاخساز با سپاس از اينکه دعوت ما را پذيرفتيد، اگر اجازه بدهيد گفتگويمان را با اين سئوال آغاز کنيم که آيا سوسيالدموکراسی میتواند پاسخگوی مشکلات امروز ايران باشد؟
کاخساز – سوسيالدموکراسی اکسير نجات نيست. نه تنها سوسيالدموکراسی، هيچ مفهوم ديگری هم نمیتواند به خودی خود به مشکلات ما پاسخ دهد. شيوهی به درستی گزيدن يک هدف، چون در قلمرو فرهنگ و خرد است مهمتر از خود آن هدف است که بيشتر در حوزهی ايمان است. پس اعتقاد به سوسيالدموکراسی نه دليل پيشرفت است و نه الزاماً سودمند. سوسيالدموکراسی نيز مثل هر مفهوم ديگری، بدون اين فرهنگ – شيوهی بدرستی گزيدن هدف، به مشکلات میافزايد. تا سوسيالدموکراسی بجای يک هدف اعتقادی به ابزاری انسانی برای رسيدن به تفاهم- تفاهم به عنوان هدف- تبديل نشود، راه به جائی نمیبرد. تبديل هدفی اعتقادی به ابزاری انسانی قبل از هر چيز به تحول اخلاقی و فرهنگی نياز دارد. و در چارچوب توافقها يا مذاکرهی سياسی حل شدنی نيست.
فرزانهفر – سوسيالدموکراسی برای ايران چه مشخصات ويژهای بايد داشته باشد؟ سوسيالدموکراسی ايرانی چگونه چيزی است و به چه مشکلاتی بايد بپردازد؟ چه بديلی برای سوسيالدموکراسی وجود دارد يا بايد بوجود بيايد؟
کاخساز – سوسيالدموکراسی در جريان يک تحول رئاليستی در جنبش کمونيستی جوامع اروپائی به هستی آمده است. و يک جزء بوجود آورنده و مکمل دموکراسی اروپائی است. و ريشه در جنبش کارگری جامعهی دموکراتيک دارد. ويژگیهای ديگر آن که از همين ناشی میشوند از اين قرارند: مفهومی غير مذهبی است و عدالت اجتماعی را غير ايدئولوژيک میکند. يعنی پس از آزادی، عدالت اجتماعی مهمترين پرنسيب اوست. چرا؟ برای اين که آزادی زمينهی رشد آن است. بدون آزادی همچون زمينهای فرهنگی برای مناسبات اجتماعی، کمونيسم، يعنی ميم لام، همچون واکنشی تند رشد میکند. سوسيالدموکراسی گرچه با سازش با سرمايهداری دموکراسی را سامان میدهد، ولی مرزبندی تاريخیاش با آن باقی میماند و از نظر اقتصادی طرفدار کنترل سرمايهداری در جهت تأمين منافع اقشار پائينی است. با اين همه او متحد سياسی ليبراليسم است و با راديکاليسم مذهبی جور نمیآيد. دنباله رو حزبها و گروههای خلقی و خرده بورژوائی نيست و بدليل خردگرائی انتقادی و فوق مفهومیاش موفقترين ترکيب ميان آزادی و عدالت را به هستی میآورد.
فرزانهفر – آيا احزاب و سازمانهای سياسی ايران به تفکر سوسيالدموکراسی و دستآوردهای آن پرداختهاند؟ شايد بهتر باشد بپرسم علت نپرداختن يا کم بها دادن احزاب سياسی ايران به سوسيالدموکراسی چيست؟ چه موانع يا تعصبهايی در اين راه عمل کرده است؟
کاخساز – جريانهای سنتی نمیتوانند بدون تحول فرهنگی، سوسيالدموکراتيک شوند. والا سوسيالدموکراسی را سنتی میکنند. هرکس دنبال مفهومی میرود، آن را مثل خودش میکند. البته اين هنوز بهتر از اين است که دنبالهرو، خودش را با مفهوم منطبق کند و از خود تهی شود- مثل يک حزب الهی يا يک فاشيست.
به دوگونه میتوان مفهوم را، مثلاً در اينجا با سوسيالدموکراسی را، با ويژگیهای شخصيتی خود انطباق داد.
يا میتوان بدنبال فرصت سياسی، قاعدهمند بودن رشد اجتماعی را دور زد و حزبی سوسيالدموکرات را بوجود آورد و آن را سنتی کرد. مانند استالين در زمانی که عضو حزب سوسيالدموکراتيک روسيه بود، يا مانند لنين که سوسيالدموکراسی را با استبداد روسی تطبيق داد و در نهايت هم در ۱۹۱۹ نام حزب را از سوسيالدموکراسی به کمونيسم تغيير داد و گفت اين جامهی چرکين سوسيالدموکراسی را بايد بدور ريخت.
يا ميتوان آن را با نيازهای فرهيختگی انطباق داد مانند آنچه که عناصر آزاديخواهی همچون پالمه، برانت، دورنمات يا حتا کارل پوپر (که بدون اينکه خود گفته باشد يک سوسيالدموکرات بود) کردند. يعنی سوسياليسم را با فرهنگ، يعنی با فرهيختگی و آزادی انديشی خود تطبيق دادند.
اين فرهيختگی در اپوزيسيون ايرانی غايب است. از سوی ديگر اغتشاش مفهومی گسترده است. پايگاههای اجتماعی احزاب با شعارهای سياسیشان همخوانی ندارد. و از همه مهمتر آزاديخواهی در روح آنان پا سفت نکرده است. گذشته از اين وظايف اصلی انقلاب بورژوازی در ايران انجام نشده است. سوسيالدموکراسی پیآمد به انجام رسيدنِ وظايف انقلاب بورژوازی است. يعنی محصول مناسبات دموکراتيک در جامعه است. اگر در جامعهی استبدادی بوجود بيايد يا ناکامی به بار میآورد- همان گونه که در مورد خليل ملکی ديديم - و يا غرق بازیهای سياسی میشود.
سوسيالدموکراسی میتواند در يک فرصت مناسب تشخيص داده شده بوجود بيايد و در فرصت ديگر از بين برود. به اين صورت میتوان مفهوم سوسيالدموکراسی را سوزاند. بديهی است هميشه میتوان برای گسترش افکار سوسيالدموکراتيک در احزاب و سازمانهای موجود مبارزه کرد. يعنی در اين احزاب از نظر درونی –ميکرو- رفورم بوجود آورد. ولی در سطح اجتماعی و ملی –ماکرو- برای سوسيالدموکراسی بايد روشنگری کرد و اين سوای مبارزهی سياسی است. پس سوسيالدموکراسی جزئی از برنامهی روشنگری است. برنامهی روشنگری چيست؟ مدرنيته!
فرزانهفر – در زمان حاضر چگونه است، آيا احزاب و سازمانهای سياسی ايران، به سوسيالدموکراسی با همان شکل و شيوه گذشته میانديشند؟ نگاه آنها منفیتر يا مثبتتر شده است؟ چرا؟
کاخساز – در گذشته سوسيالدموکراسی مسئلهی سازمانها و حزبها نبود. سهل است، سوسيالدموکراسی تابو بود و با آن دشمنی میشد. امروز به آن متوجه شدهاند ولی تحول فرهنگی و اخلاقی برای آن پيدا نکردهاند. به همين دليل با سوسيالدموکراسی نيز نمیتوانند اعتماد مردم را جلب کنند. برای همين است که میگويم سوسيالدموکراسی جزئی از برنامهی عمومی روشنگری در ايران است.
فرزانهفر – در تفکر و ساختار احزاب و سازمانهای سياسی ايران، چه داخل و چه خارج از ايران، چه تحولاتی بايد صورت بپذيرد که توان و امکان پيشبرد و استفاده کاربردی از تفکر سوسيالدموکراسی را بيابند؟
کاخساز – بايد خود را نفی کنند تا دوباره به هستی بيايند. يعنی بايد زير چرخدندههای يک اتيک ديالکتيکی، يعنی اتيکی که نفی میکند و تغيير میدهد و نو میسازد، خرد و خمير شوند تا دوباره ساخته شوند.
با سپاس از وقتی که در اختيار ما گذاشتيد
January 30, 2008 شهرام فرزانهفر ايران امروز
ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte
مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران در تاريخ چه بوده؟
رد پاي راه سوم يا سوسيال دموكراسي در ايران را از چه زماني ميتوان پي گرفت؟ و چه عواملی باعث شد که جنبش سوسیال دموکراسی در ایران به وجود بیاید؟
در مورد پرسش مشخص شما، ذكر اين نكته مفيد است كه در مقالات روزنامه ي اختر كه ايرانيان مقيم استانبول منتشر مي كردند و به ايران مي فرستادند اشاراتي به انديشه ي سوسيال دمكراسي در اروپا ديده مي شود و اين حاكي از توجه عناصر ناراضي از حكومت قاجار بود كه در جستجوي افكار نو براي جامعه ي ايران بودند. اما اين اشارات زمينه واقعي در ايران نداشتند تا اينكه ايرانياني كه به قفقاز مهاجرت كرده بودند اما رابطه اي زنده با ميهن خود داشتند به فكر چاره براي وضع نا بسامان كشور افتادند. از يك سو، برخي ايرانيان يا عناصر ايراني تبار، چون نريمان نريمانف، كه نگران سرنوشت آبا اجدادي خود بودند به فكر ايجاد يك جريان سوسيال دمكراتيك افتادند. اين به دنبال ايجاد سازمان «همت» براي اهالي قفقاز، به ويژه اران در شمال ارس، بود كه هدفش بسيج و آموزش سياسي اهالي مسلمان آن منطقه بود براي مبارزه با استبداد و ستم هاي اقتصادي سرمايه داري نو پا، اما خشن روسيه ي تزاري. انتخاب نام اجتماعيون-عاميون نشان ازين دارد كه مي خواستند از همان آغاز اين جريان را «بومي» كنند تا مخاطبانشان راحت تر با اين انديشه هاي نو آشنا شوند. اين بومي كردن در متن برنامه نيز به روشني ديده مي شود، تا آن حد كه در نظامنامه و برنامه ي اين حزب عنايتي به آداب و رسوم ايران همچون كشوري مسلمان ديده مي شود. از پرداختن به جزئيات آن در مي گذرم، چون آن ها را كتاب نسبتاً مفصلاً تشريح كرده ام.
علت اساسي پيدايش سوسيال دمكراسي در ايران تغييرات اقتصادي اي بود كه از پس از جنگ هاي ايران و روس در كشور آهسته آهسته پديد آمده بود و در اواخر حكومت ناصرالدين شاه شتاب گرفت، تغييراتي كه اقتصاد سنتي را ويران كرد، بيكاري و ورشكستي گسترده أي را موجب شد، و مهاجرت ايرانيان به ديگر كشورها، بويژه مناطق آسيايي روسيه را در جستجوي يك لقمه نان ناگزير ساخت. اين فرآيند تأييد اين نكته است كه تا زمينه هاي اجتماعي-اقتصادي انديشه أي پديدار نشود، آن انديشه نمي تواند جوانه زند و رشد كند.
مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه بوده؟ اگر می شود گروه های معروف را نام ببرید؟
جريان هاي سوسيال-دمكراتيك در ايران، هر كدام بر تعريف خود، عبارت بوده اند از اجتماعيون-عاميون، گروه هاي سوسيال-دمكرات هاي تبريز و رشت كه نقش مهمي در دفاع از مشروطيت ايفا كردند، اجتماعيون-اتحاديون به رهبري علي اكبر دهخدا، حزب سوساليست سليمان ميرزا در نيمه اول دهه اول سده ي چهاردهم خورشيدي، جريان خليل ملكي، جريان نخشب كه به نام جاما تا پس از انقلاب وجود داشت، و بسياري عناصر روشن انديش چپ كه يا علاقمند به كار حزبي نبودند يا احزاب موجود چپ را مناسب تفكر دمكراتيك خود نمي يافتند.
ایرانی ها چه واکنشی نسبت به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران داشتند؟ ظاهرا استقبال نکردند جز گروه های اندکی. دلیلش چه بود؟
برعكس، مدارك تاريخي نشان مي دهند كه سوسيال-دمكراسي در ايران سريع رشد كرد، و شايد بتوان گفت كه نخستين سازماندهي سياسي در ايران را پديد آورد، تا حدي كه بسيار از كساني كه قاعدتاً نمي بايستي سوسيال-دمكرات مي شدند، از روي فرصت طلبي و بخاطر سوء استفاده شخصي، به آن پيوستند و آن را وسيله ي ترقي اجتماعي و سياسي خود به شمار آوردند. نكته ي مهم كه هيچگاه نبايد فراموش كرد اين است كه اگر سوسيال-دمكراسي انديشه اي غريبه و نامأنوس به حساب مي آمد از سوسيال-دمكرات هاي قفقاز درخواست نمي شد كه به مشروطه خواها مخالف محمد علي شاه كودتاچي، چون ستار خان و يارانش، كمك كنند. در اين ترديد نيست – و اسناد دولتي روسيه ي تزاري و بريتانيا تيز مؤيد اين امر است – كه بدو كمك و ياوري سياسي و نظامي مجاهدان ايراني مقيم قفقاز و مجاهدان قفقازي – كه سوسيال دمكرات بودند – هرگز ميسر نمي شد ايرانيان از شر محمد علي شاه خلاص شوند. نبايد فراموش كرد كه سردار اسعد بختياري در اواخر نهضت مقاومت عليه شاه در آستانه ي حمله ي مجاهدان به پايتخت به اين مقاومت پيوست، چه قدرمندان ايران مي هراسيدند كه مبادا سوسيال-دمكرات ها قدرت را در دست بگيرند – هراسي بيهوده چون تز سوسال-دمكرات اين بود كه هنوز زمان كسب قدرت براي سوسيال-دمكراسي نرسيده بود و بايستي نخست يك حكومت ملي و دمكراتي بر سر كار مي آمد و جامعه را هم از نظر اقتصادي و هم سياسي براي مراحل انكشاف اجتماعي بعدي آماده مي ساخت.
پس چرا تاریخ نگاران به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران بی توجه اند؟ حتی تاریخ نگاران بی طرفی که هیچ نظری به چپ ها نداشتند و در تاریخ نگاری شان فقط جانب واقعیت ها را می گرفتند. آیا به این دلیل نیست که این جنبش تاثیرگذاری چندانی نداشته؟
عدم توجه تاريخ نگاران ايراني به سوسيال-دمكراسي در مشروطه ناشي از اين بوده است كه اصولاً تاريخ نگاري در كشور ما، برخلاف گذشته هاي دورش، يك فن دقيق استوار به كار علمي و بي طرفي نبوده است. جانبداري سياسي و گرايش پرستي از بيماري هاي تاريخ نگاري در ايران بوده اند. ديگر نكته تأثير استبداد طولاني در عصر پهلوي بود كه مانع از بررسي آزادانه ي تاريخ مي شد. يك عامل ديگر هم خط ايدئولوژيك تاريخ نگاري شوروي بود كه مي كوشيد تعبير خود را از تاريخ مشروطيت ايران تحميل كند. براي تاريخ نگاري جدي و تاريخ شناسي وجود اهل علمي بي طرف و نيز محيط سالم دمكراتيك لازم است. نگاهي به نوشته هاي حزب توده كه خود را، به غلط، وارث سوسيال دمكراسي مي دانست نشان مي دهد كه رهبران آن حزب چقدر در مورد اين جريان مهم تاريخ مشروطيت ايران بي اطلاع و ناآگاه بودند.
چپ های استالنیستی و مارکسیست ها در ایران رشد زیادی کردند و تاثیرگذار هم بودند. هم تاثیرات مثبت داشتند هم منفی. تشکل های معروف زیادی متاثر از این تفکر بودند. گروه 53 نفری تقی ارانی ، حزب توده ، فدائیان خلق ، کنفدراسیوني ها و بسیاری دیگر از این دست گروه ها بودند اما گروه های سوسیال دموکرات به این معروفی ها نیستند جز یکی دو گروه مثل دموکرات های تبریز. از طرفی گروه های اسلام گرا هم که مسلما تاثیرگذارترین گروه ها بودند. در مقطعی هم لیبرال هایی مانند مصدق تاثیرگذاشتند. اما راه سوم یعنی سوسیال دموکراسی به تعبیر بسیاری از صاحبنظران در ایران برخلاف کشورهای دیگر موفق نشد. چرا؟
در اينجا نخست تدقيق يك مسئله لازم است. امروز ديگر در دنياي علم تاريخ شناسي كسي جريان هاي ملهم از استالينيسم شوري را ماركسيست نمي شمارد. اگر در گذشته به علت نفوذ سياسي و رواني شوروي بر جنبش كارگري جهان تنها عده ي كمي استالينيسم را مغاير انديشه هاي ماركس مي دانستند، امروز با هويدا شدن جزئيات ماهيت حكومت شوروي و حزب آن، كمتر كسي هست كه استالينيسم را با ماركسيسم مترادف بداند. حتي شورويس هاي سابق هم از روي ناچاري و بي آبرويي ناچارند خود را از آن مكتب بري بدانند، با اينكه هنوز در اصل تفكرشان تغييري حاصل نشده است. انتساب استالينيسم به اراني از نظر تاريخي درست نيست؛ چنين تصوري ناشي از تبليغات زهرآگين حزب توده طي بيش از نيم قرن بوده است، چون اراني، نه فقط با استالين مخالف بود، بلكه حتي قرباني عُمال دستگاه سركوب استالنيني در ايران شد كه او را به پليس رضا شاه لو دادند و نابودي او را فراهم آوردند. (اميدوارم نشر كتابي كه پيرامون زندگي و انديشه ي اراني در دست انتشار دارم به رفع اين تصور نادرست در مورد اراني كمك كند.) با اينكه حزب توده خود را وارث سوسيال دمكراسي مي دانست، از آن چيزي جز ترشحات تفسير هاي دستگاه تبليغاتي استالينيسم در مورد آن نمي دانست. گروه هاي منشعب از آن حزب، مانند سازمان انقلابي، توفان، يا «مجاهدين ماركسيست-لنينيست» همه تحت تأثير استالينيسم بودند، با اينكه برخي از آنان در فرنگستان مي زيستند، اما هنوز با آن انديشه ي عقب مانده و استبدادي استالينسم خوش بودند و با آموزش هاي جريان هاي ضد استاليني در غرب ميانه اي نداشتند. عدم شهرت سوسيال-دمكراسي ازين روست كه، از يك سو، دستگاه تبليغاتي استبداد استالنيني مانع از آشنايي درست تاريخي جوانان ايراني با سوسيال-دمكرات هاي عصر مشروطيت مي شد، و ديگر سو، استبداد پهلوي با حذف آزادي انديشه و مطالعه ي آزادانه ي تاريخي موجب مي شد كه جوانان علاقمند به تنها منبع موجود و فعال، يعني استالينيسم، روي بياورند و بدآموزي كنند. جريان هاي سوسيال-دمكراتيك ديگري هم پس از مشروطه پديد آمدند، مانند اجتماعيون اتحاديون استاد دهخدا، اما به همين دلايل پيش گفته تأثيري نگذاشتند. جريان هايي چون حزب سوسياليست سليمان ميرزاي اسكندري هم تحت نفوذ شوروي قرار گرفتند و سر انجام، با تأسيس حزب توده توسط خود وي، در جريان استالينيستيِ غالب حلّ شد. علت تأثير شخصيت دمكرات و عدالتخواهي چون مصدق دلايل بسياري دارد، اما، به نظر من، دليل اصلي آن پايداري او طي چهل سال در مبارزه بر ضد استبداد داخلي، و حامي خارجي اش استعمار، نبرد پيگير براي دمكراسي، و عدالتخواهي او بود. جريانات اسلامي متمايل به سوسيال-دمكراسي نيز همواره موفق نبوده اند. بهترين نمونه ي آن حزبي است محمد نخشب در سال هاي پس از جنگ جهاني به وجود آورد، اما تعداد هواداران آن هيچگاه زياد نشد كه بتواند اثري در اجتماع بگذارد، در عين اينكه برخي از شاگردانش پس از مرگ او كارش را ادامه دادند و در انقلاب 1357 هم شركت فعال داشتند. مورد شريعتي وضع متفاوت است و بستگي به زمان معيني در تاريخ آن دارد كه بحث آن در اين خلاصه نمي گنجد. كنفدراسيون يك سازمان دمكراتيك دانشجويي بود كه همه نوع تفكر در ميان اعضاي آن ديده مي شد، توده ايستي، مائوئيستي، جبهه ي ملي چپ، جبهه ي ملي غير چپ، ملي-مذهبي، و چند تن تروتسكيست، و افرادي پراكنده. كار كنفدراسيون مبارزه با استبداد دخلي به سركردگي شاه و حاميان بين المللي او بود. (خوانندگان علاقمند مي توانند به كتاب افشين متين، كنفدراسيون، تاريخ جنبش دانشجويي ايران ...، انتشارات شيرازه، رجوع كنند)
سوسیال دموکرات های ایرانی تا چه اندازه به حاکمیت شوروی وابسته بودند؟
سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطه پيش از پيدايش شوروي از بين رفتند. برخي از اعضاي آن طي جنگ جهاني اول (1916) حزب عدالت را به وجود آوردند، سپس در كنگره ي انزلي در تابستان 1299 نام حزب كمونيست را برخود نهادند، و عضو بين الملل كمونيست شدند. اينان نيز دو جناح بودند. جناح معروف به «راست» كه حيدر خان عمواغلي سردسته ي آنان بود. اينان طرفدار ايجاد يك جمهوري دمكراتيك (غير سوسياليستي) بودند، چون معتقد بودند كه ايران هنوز زمينه هاي اقتصادي گذار به سوسياليسم را دارا نبود. دسته ي ديگر، به رهبري سلطانزاده، كه هوادار ايجاد جمهوري سوسياليستي بودند عقيده داشتند كه با توجه به وجود يك حكومت قوي سوسياليستي چون شوروي، ايران مي توانست، همچون مستعمرات آسيايي روسيه تزاري كه جزو روسيه ي شوروي بودند، به راحتي به سوسياليسم گذار كند – انديشه اي ناپخته و احساساتي، بدون ترديد. اين ظرف چند سال بعد نظرات خود را با واقعيا انطباق دادند و خواهان ايجاد سرنگوني سلطنت، ايجاد جمهوري و يك نظام دمكراتي اقتصادي شدند. اين هر دو جناح با حزب شوروي در تماس بودند. حيدر خان با سوسيال دمكرات هاي پيشين قفقاز، دوستان نزديك استالين، كه برخي از آنان در مشروطه به ايران مدد رسانده بودند و حال بلشويك شده بودند. جريان دوم حزب، كه تحت هدايت رهبر متفكري چون سلطانزاده بود، برغم تماس با حزب شوروي، از استقلال فكري برخوردار بود و با سياست هاي سازشكارانه شوروي، چه به هنگام سركوب نهضت جنگل و چه به هنگام همكاري نزديك شوروي با سلطنت رضاخان، علناً مخالفت ورزيد – امري كه در ميان حتي احزاب نيرومند كمونيستي اروپا هم بيسابقه بود. شايد اين از تأثيرات نهضت مشروطيت در ميان آنان بوده باشد.
جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه تفاوت هایی با گروه های مارکسیستی مانند حزب توده و غیره دارند؟
سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطيت، چه گروهي كه توسط ارامنه ي تبريز پايه گذاري شد و چه گروهي كه در قفقاز پايه گذاري شد و در ايران رشد كرد، با اينكه ملهم از آموزش هاي ماركس بودند، هرگز دست نشانده ي جريانات روسي نبودند، بل هدفشان نجات ايران از چنگال استعمار روسيه ي تزاري و بريتانيا بود، و نيز ايجاد يك نظام دمكراتيك، اما حزب توده – برغم تمايلات بسياري از اعضا و برخي از رهبران آن كه خواهان ايراني دمكراتيك و مترقي و مستقل بودند – عملاً توسط ركن دو ارتش شوروي ايجاد شد با اين هدف كه مدافع منافع شوروي در ايران باشد. (ترجمه ي فارسي مقاله اي كه سال ها پيش، بنابر اسناد آرشيو هاي شوروي، در مورد چگونگي تأسيس حزب توده توسط ارتش شوروي در ايران به انگليسي منتشر كردم در دست انتشار است.) به نظر من حزب توده، برغم تظاهرش، هرگز يك حزب ماركسيستي نبود، چون يك جريان ماركسيستي نمي تواند منافع زحمتكشان كشورش را فداي يك قدرت استبدادي خارجي كند، چون استبداد و استعمار با هر نقابي كه باشد ماهيتش همان است. جالب است كه، برغم انهدام اتحاد شوروي، هواداران آن هنوز درس هاي لازم را از آن تجربه ي تلخ نگرفته اند و هنوز در همان را خطا گام بر مي دارند. تفاوت هاي سوسيال دمكراسي با حزب توده بسيارند، ولي مهمترين آن ها استقلال فكري، توجه به واقعيات جامعه، منافع مردم زحمتكش، و مبازره كيش شخصيت در درون سازمان بود. اين بدين معنا نيست كه سوسيال-دمكراسي معايبي يا كسري هايي نداشت. داشت، و من بر مهمترين آن ها در كتابم اشاره كرده ام.
ظاهرا بنا به نوشته شما دو گرایش در جنبش سوسیال دموکراسی در ایران وجود داشت نسبت به روحانیت و سنت. یکی خواهان برقراری رابطه با روحانیون بود و دیگری از رویارویی با سنت ها اجتناب می کرد. در این مورد توضیح بدهید و اینکه کدام گرایش غالب بود؟ کدام یک موفق تر شد؟ و کدام یک راه درست را انتخاب کرد؟
جريان سوسيال-دمكراسي ايراني مولود در قفقاز كه در ايران هم ايجاد شد، چون به سطح انكشاف جامعه توجه داشت، ضمن احترام به باورهاي مذهبي مردم، خواستار تغييرات تدريجي جامعه بود، و ازين رو مي كوشيد در كار خود از تشنج هاي اجتماعي بپرهيزد، چون مي دانست كه هيچ فكري را نمي توان به جامعه تحميل كرد. گروه ديگر سوسيال-دمكرات ها بيشتر بر جنبه هاي اقتصادي تغييرات اقتصادي تكيه مي كردند، در عين اينكه هيچگاه از اهميت دمكراسي در پيشرفت جامعه غافل نبودند، از همين رو، هر دو در دفاع از مشروطه سخت كوشيدند و پيروزي مشروطه خواهان مديون مبارزه و فداكاري هاي آنان است. تعيين اينكه كدام غالب بود بسيار دشوار است، اما حدس من اينست كه دسته ي اول غالب بود.
ظاهرا سوسیال دموکرات های ایرانی از همان ابتدای ظهورشان تا به الان سعی در تلفیق مفاهیم سوسیالیستی با مفاهیم اسلامی دارند. چه اولین سازمان سوسیال دموکرات ایرانی به نام همت و چه اندیشمندانی مانند شریعتی و چه سازمانی در انقلاب 57 به نام مسلمانان مبارز. دلیلش چیست؟
سوسيال-دمكرات ها (اجتماعيون-عاميون) دوره ي مشروطيت خواهان محاسبه ي علايق مذهبي مردم بودند، اما به سختي بتوان گفت كه آنان هوادار جدايي دين از سياست بودند. تحليل من از علي شريعتي (در دوران اقامتش در پاريس ما باهم دوست بوديم) اينست كه او هم، با همه ي تأكيدش بر اهميت اسلام در جامعه ي ايران، به نظام عرفي بي اعتنا نبود. دلايل جهت يابي انقلاب در 1357 بسيار و عميق اند، در اين خلاصه نمي توانند گنجيد، و كتب تحليلي مفصلي را مي طلبند. اما به طور خلاصه مي توان گفت كه اين امر به نقش آيت الله خميني در پانزدهم خرداد بر مي گردد، زماني كه ديگر نيروهاي سياسي داخل كشور عملاً از مبارزهدور افتاده بودند. تحولات بعدي هم مسلماً در اين جريان مؤثر بودند.
در کتابتان نوشتید سوسیال دموکرات های ارمنی در ایران با آنکه از کلیسا برای مقاومت استفاده می کردند اما در اشاعه تفکرات سوسیالیستی موفق شدند اما سوسیال دموکرات های مسلمان ایرانی وقتی از اسلام برای انتقال عقایدشان استفاده کردند اما در تجدید حیات اسلام بیشتر موفق بودند تا اشاعه عقاید سوسیالیستی. چرا؟
نكته ي من اينست كه سوسيال-دمكرات هاي ارمني آغاز كننده ي آن جريان در كار خود موفق بودند، اما كارشان محدود بود. سوسيال دمكرات هايي كه از خانواده هاي مسلمان برخاسته بودند امكانات بيشري داشتند و پيوندشان با جامعه گسترده تر بود، اماكارشان دوامي نيافت، مگر
|