Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

http://on.fb.me/1YTIYRH
http://on.fb.me/1SIA6L0 سوسیال دموکراسی برای ایران Social democracy‎

http://on.fb.me/1TSdmcp سوسیال دموکراسی Social Democracy Bildungswebseite تارنمای آموزشی

http://on.fb.me/1RzfPJr هواداران حزب سوسیال دمکرات ایران

https://www.facebook.com/groups/669266099776744/?fref=ts سوسیال و دموکراسی برای ایران

http://on.fb.me/1jJINIQ گروه سوسیال دمکرات(secular)

سوسیال دموکراسی http://on.fb.me/1Tvr4kG

سوسیال دمکراسی سوسیال دمکراسی http://on.fb.me/1NF36yH

http://on.fb.me/1I7nTPy حزب سوسیال دمکرات ایران

http://www.tabrizinfo.com/tabriz/jonbesh/sosial-demokrasi.htm

برای دیدن آرشیو به این تارنما با فشار دادن مراجعه کنید .http://www.spiran.com/2006/

سوسیال دموکراسی = چپ + روشنگری



از عامیانه کردن واژه‌های کلیدی باید پرهیز داشت. اصطلاح‌هایی مانند روشنگری یا جنبش ملی، عامیانه که می‌شوند نظری، شخصی و نسبی می‌شوند و هرکسی از ظن خود به آن‌ها معنا می‌بخشد و بدینسان از معنا و جایگاه تاریخی‌شان کنده می‌شوند. دوست کمونیستی می‌گفت هیچ کس با جنبش ملی و روشنگری مخالف نیست چرا که جنبش توده یی خود، جنبش ملی است. دیگری می‌گفت روشنگری همان افشای ناراستی‌ها و ترویج آتئیسم علمی است.

اما نه جنبش توده‌ای جنبش ملی است و نه روشنگری تا این حد ساده و سطحی است. جنبش توده‌ای در معنا و جایگاه تاریخی‌اش مخالف دموکراسی پلورال است. یا مثلا اصطلاح «دموکراتیک»، آنچنان که میان چپ‌ها رایج بود، همان معنای توده‌ای در ترکیب جنبش توده‌ای و دهقانی است و هیچ ربطی به دموکراتیک که صفت دموکراسی است ندارد.

پس منظورمان از روشنگری، روشنگری تاریخی است، یعنی چونان یک ترم تاریخی در جایگاه معین‌اش. هنگامی که می‌گوییم روشنگری یک دینامیزم تاریخی است نیز منظورمان از دینامیسم تاریخی پیاده کردن آن در زمان حال است.

پشت عامیانه کردن واژه‌های کلیدی، طفره رفتن از اصل قضیه نهفته است. روشنگری در معنا و جایگاه تاریخی‌اش و چونان یک دینامیسم تاریخی در سه فضا یا در سه روند تکامل می‌یابد تا به دموکراسی و پلورالیسم شکل بدهد:

۱- در فضای اندیشه‌ورزی چپ اگر روشنگری سرچشمه و مرجع شناخته شود چپ، سوسیال دموکراتیک یعنی آزادیخواه می‌شود. اما اگر مرجع و ماخذ جنبش چپ، کمینترن و کمینفورم باشند دستیابی به آزادیخواهی در این فضا ناممکن می‌شود. پس برای حرکت مطمئن اندیشه‌ورزانه باید سرچشمه را مشخص کرد. در صورتی که روشنگری سرچشمه باشد، اشتباهات معرفتی که به جبر زمان و نابالغی عقل و نااستواری در آزادیخواهی رخ می‌دهند به آسانی در جریان بازگشت به اصل روشنگری تصحیح شدنی خواهند بود.

۲- با ورود روشنگری در فضای اندیشه‌ورزیِ راستگرا، جنبش راستگرا جنبشی لیبرالیستی می‌شود. و این فرمول بدست می‌آید: اندیشه‌ی راست به اضافه‌ی روشنگری مساوی است با لیبرالیسم.

۳- جنبش مذهبی با پذیرفتن روشنگری چونان اصل و سرچشمه، به جنبشی سکولاریستی تبدیل می‌شود. یعنی: اندیشه‌ی مذهبی به اضافه‌ی روشنگری مساوی است با سکولاریسم.

پس تحول روشنگری در این سه روند یا سه بستر، سرنوشت دموکراسی را در کل جامعه تعیین می‌کند. دموکراسی به کمک فرهنگ و انضباط، در جدایی بخشیدن و مخلوط نشدن این فضاها در یکدیگر شکل می‌گیرد. علت این که برخی از چپ‌ها مذهبی می‌شوند یا بعضی از مذهبی‌ها چپ می‌شوند، لیبرال پایگاه چپ می‌پذیرد و چپ پایگاه لیبرال (یعنی علت این اغتشاش و اختلاط) این است که فرهنگ سیاسی در حدی تکامل پیدا نکرده است که خطوط جدایی و تفکیک میان این سه روند دموکراتیک را روشن و عریان و مشخص کند. علت این که برخی از روشنفکران رفورمیسم مذهبی را با اندیشه‌ی رفورماتوری عوضی می‌گیرند و به دنباله روی و اسنوبیسم سیاسی دچار می‌شوند نیز نشناختن همین روندهای سه گانه‌ای است که با مشخص کردن مرزهای خود از یکدیگر ساختار دموکراسی را می‌سازند تا سپس بتوانند مانند سه رودخانه به دریا بپیوندند. علت این که پاره‌ای روشنفکران سیاسی با بیتابی از این روند یا فضا خارج می‌شوند و به آن دیگری داخل می‌شوند نیز نشناختن دموکراسی، است که ترکیب این روندهاست. پس این به سود دموکراسی بویژه «درجامعه‌ی مرسوم» نیست که لیبرال، چپ بشود و مذهبی مارکسیست بشود یا به عکس. چرا که این، به تحول شتاب عصبی می‌دهد و آن را از عمق می‌اندازد.

اشتباهات و تغییر و تعویض منزل‌های سیاسی، انشعاب‌ها و سازمان سازی‌ها و حزب بازی‌هایی که منجر به صدمه‌ی فرهنگی به بسیاری شد، نتیجه‌ی همین شتاب عصبی و شناخت سطحی از روند دموکراسی بود و تا آنجا که به فضای چپ مربوط است به سنت کمینترنی این جنبش بر می‌گشت. وگرنه با شناخت روشنگری و ضرورت عملکرد در این دینامیسم تاریخی همه‌ی ارزیابی‌ها دگرگونه می‌شد.
با شناخت این دینامیسم، آدم به تحول در دیگر فضاهای اندیشگی تکیه نمی‌کند. تغییر منزل نه تنها مشکلی را حل نمی‌کند که علامت نابالغی اجتماعی است، و تکیه به تحول در فضای دیگر است، هم علامت ناتوانی از ایجاد تحول در فضای خودی است و هم شکل پوشیده‌ی انتقال به فضای دیگر است و همچنان نشان دهنده‌ی سرگردانی میان هویت‌هاست. سرگردانی میان هویت‌ها نشان دهنده‌ی این است که آزادی به مسئله‌ی درونیِ آدمی که گرفتار سرگشتگی میان هویت‌هاست تبدیل نشده است.

۲

ترکیب مذهب و سوسیالیسم ترکیب آزادی‌بخشی نیست. ترکیب دو ایدئولوژی در یکدیگر می‌تواند سنتی خطرناک بزاید. ما این تجربه را از استالینیسم نیز آموخته‌ایم. آنجا هم سوسیالیسم ابتدا به مذهب، یعنی به کمونیسم تبدیل شد وسپس عدالت در آن به سنتی افسونگر و سرکوبگر.

عدالت اجتماعی خواست شرافتمندانه‌ای است و نیاز به آن در طبیعت عدالتجوی بشر نهفته است. اما بالا بردن پرچم آن در جامعه‌ی استبدادی جز با سرکوب بالفعل یا بالقوه‌ی آزادی امکان پذیر نیست. در متن مناسبات استبدادی، میان آزادی و عدالت تعارض ژرفی وجود دارد. به این لحاظ که آزادی در واقعیت معنا پیدا می‌کند و در انتزاع از بین می‌رود. عکس این رابطه در مورد عدالت صادق است.

عدالت اجتماعی چونان یک رویای شریف با عدالت اجتماعی چون یک برنامه‌ی واقعی برای اجرا، متفاوت است. به این رویای شریف همه‌ی انسان‌ها حتا یک سرمایه‌دار فرهیخته هم ممکن است باور داشته باشد. اما به عنوان برنامه‌ای برای عمل اگر خواستِ همه‌ی نیروهای سیاسی بشود در راه تکامل انقلاب بورژوازی و پی‌آمدهای پلورالیستی و لیبرالیستی آن مانع بوجود می‌آورد. به همین سبب می‌بینیم که در دموکراسی‌ها شعار نیروی لیبرال ایجاد کار از طریق گسترش رقابت است. و نیروی مذهبی با طرح سکولاریسم، ترقی خواه می‌شود و نه با سوسیالیسم و عدالت اجتماعی. در حالیکه نیروی چپ با عدالت اجتماعی هویت می‌یابد. عملکرد موازی و مشترک این فضاها در مرزهای مشخص شان اثری متعادل کننده یعنی دموکراتیک بجا می‌گذارد. یعنی دموکراسی بدون این تفکیکِ روشن و دوستانه‌ی روابط اجتماعی ممکن نیست.

پس هنگامی که می‌گوییم عدالت اجتماعی نباید (بویژه در مرحله‌ی ساختن دموکراسی) به شکل یک مد مورد پیروی همه‌ی نیروهای سیاسی درآید، به معنای نفی این آرزوی شریف نیست. اگر همه شعار عدالت اجتماعی بدهند تنوع دموکراتیک دشوار می‌گردد، وحدت کلمه دشمن اصلی دموکراسی است.

تحول اجتماعی یک تحول منظبط است. کلمه‌ها و مفهوم‌ها نباید تو خالی بشوند و فرهنگ سیاسی را دچار اختلاط و اغتشاش کنند. نباید برای نیروی مذهبی که سوسیالیست می‌شود هورا کشید. این، نه موجب خوشحالی است و نه ملاکی برای پیشرفت. آدمی که با دو چوب زیر بغل راه برود مستقل و آزادانه ره نمی‌سپرد. ترکیب سوسیالیسم و دین چیزی جز«بسته بندی جدید علایق قدیمی»(۲) نیست. چیزی جز نامرئی کردن زنجیره‌ی عریان وابستگی به فاجعه‌ی ضدلیبرالی نیست. «زنجیره که نامرئی شود دیگر نمی‌توان آن را پاره کرد»(۳) سوسیالیسم در ترکیب مذهبی‌اش به دخالت سیاسی مذهب مشروعیت می‌بخشد، و بدینسان زنجیره‌ی وابستگی عقل را به کلیت پرستی، نامرئی می‌کند. سوسیالیسم در مذهب ضرورت روشنگری را در مورد اختلاط متافیزیکی در سیاست و میان حوزه‌های عمومی و خصوصی زندگی اجتماعی از بین می‌برد و به رشد سوسیال دموکراسی که تنها در کنار رشد لیبرالیسم امکان پذیر است آسیب جدی می‌زند.

در نوشته‌ی دیگری نیز گفته‌ام که ریشه‌ی سوسیال دموکراسی در جنبش کارگری اروپای قرن نوزدهم است. این، به این معناست که مفهوم سوسیال دموکراسی مذهبی مفهومی مغشوش و التقاطی است و در جهت رشد دموکراسی نیست و معمولا در جامعه‌ی پیشاحقوقی زمینه دارد. در حالیکه دموکراسی روندی است مبتنی بر تفکیک روشن و دموکراتیک مفهوم‌ها. ازنظر استدلالی نیز ترکیب مذهب سوسیالیستی ترکیب دو ایدئولوژی است. یعنی یک ایدئولوژی مضاعف است و این با طبیعت تاریخی مذهب که مبتنی بر رشد لیبرالی است، متناقض است. پس این ترکیب، در ژرفا از رشدی منفی و غیر طبیعی تغذیه می‌کند. سوسیالیسم در آمیزش با مذهب یک «چوب زیر بغل» دوم است که توانایی انسان را برای روی پای خود راه رفتن ندیده می‌گیرد. چرا؟ برای این که رشد سوسیالیستی در این جا آلترناتیو رشد لیبرالی است که برنامه‌ی روشنگری برای رسیدن به دموکراسی است. رشد سوسیالیستی و لیبرالی تواما بویژه در جامعه‌ی مرسوم ناممکن است. پس رشد سوسیالیستی مذهب، ناقض قانون کانتی روشنگری است. که بدیع ترین کشف بیانی عملکرد روشنگری در روان و اخلاق فردی بوده است، که مطابق آن روشنگری عبارت از: جرات کردن برای بیرون آمدن از تنگنای صِغر، و روی پاهای طبیعی رشد گام برداشتن است.

اغتشاش مفهومی که روح و اخلاق روابط التقاطی است، واکنش فرد برای طفره رفتن از مسیر طبیعی رشد اجتماعی در تاریخ تمدن است.

این اسطوره که سوسیالیسم ملاک پیشرفت است تنها برداشت از عدالت را دینی می‌کند. پس مذهبی نباید مذهب خود را رها کند، چرا که به طرح روشنگری در جهان دینی آسیب وارد می‌شود. یک لیبرال باید واقعا لیبرال باقی بماند تا دموکراسی روی پایه‌هایش بایستد.

روشنفکران با تشویق سوسیالیسم در اندیشه‌ی مذهبی، «شغاد»(۴) و برادر ناتنی خود می‌شوند و پیش پای خود چاه می‌کنند و امنیت سیاسی آینده‌ی خود را به خطر می‌افکنند. رابطه‌ی روشنفکران با سوسیالیسم مذهبی یک رابطه‌ی سیرِنی و سحر آمیز است و آن‌ها باید بکمک فرهنگ، این سحر را باطل کنند تا راه پلورالیسم هموار شود.

اگر نیروی لیبرال به عدالت اجتماعی از نظر برنامه‌ای معتقد شود به این معناست که تغییر ماهیت داده است و این به زیان پلورالیسم است. چرا که چنین نیرویی دیگر بازتاب دهنده‌ی منافع گروه اجتماعی خود نیست و این، تنوع در پایگاه‌های اجتماعی را کاهش می‌دهد.

پس چپِ سوسیال دموکرات مشی سیاسی و اجتماعی‌اش را در فضاهای مذهبی و لیبرال تبلیغ نمی‌کند و این، ضامن تحول دموکراسی است.

نقد اسنوبیسم سیاسیِ پاره‌ای از نیروهای چپ و گونه‌ای دنباله روی آن‌ها از رفورمیسم مذهبی جزء مکمل و آنسوی دیگرِ ناپسند بودن تبلیغ مسلکی چپ در فضاهای یاد شده است. در یک کلام : هرکس باید کار خودش را بکند تا دموکراسی معنا پیدا کند. تحول در فضای عمومی و مشترک از طریق تحول در فضای خودی شکل می‌گیرد وگرنه تحول مستقیم در فضای عمومی و مشترک بیشتر انتزاعی است. گرچه این کار که در قلمرو سیاست انتزاعی است، در قلمرو هنر و ادبیات کاری غیر انتزاعی و واقعی است، و این مسئله‌ی دیگری است.

یک جنبش سوسیال دموکراتیک در جامعه‌ی ایرانی نه تنها باید از نظر دیپلماتیک مستقل باشد، نه تنها نباید از آتئیسم سیاسی قرن نوزدهمی کپی بردارد، بلکه همچنین بسیار اهمیت دارد که اسنوبِ جریان‌هایی نشود که با قدرت حاکم (حکومت دینی) خویشاوندی دارند یا در ساختمان آن به شکلی مشارکت می‌نمایند. این یک مسئله‌ی اعتماد ملی است: مردم هرگز با یک نیروی اخلاقا دست دوم رابطه‌ی درونی دست اولی برقرار نمی‌کنند. به بیان دیگر مردم با نیروهایی که دنبال روی از نیروی دیگر به شناسه‌ی سیاسی آن‌ها تبدیل شده است رابطه‌ی درونی پیدا نمی‌کنند.

۳

اسنوبیسم رابطه‌ای است میان دو طرف، که در یک سو ستاینده و در سوی دیگر ستایش شده می‌ایستند. یعنی مجذوب و جاذب. فضای مجذوب ولی با فضای جاذب متفاوت است و علت جاذبه نیز همین بیرونی بودن مجذوب از فضای جاذب است. به این مثال، مارسل پروست در رمان بزرگش روشنی بخشید. پروست خود در آغاز یک اسنوبِ زندگی اشرافی بود که با رفتن به فضای درونی آن، آلودگی‌های عمیق زندگی اشرافی را عریان ساخت.

اسنوبیسم روشنفکران، پدیده‌ی جامعه شناختی دوران تغییر است و ویژگی گذرا دارد. یعنی صفتی نیست که نافی نیکمردی روشنفکر باشد. پروست که به گفته‌ی برخی، بزرگترین نویسنده‌ی تاریخ ادبیات فرانسه است به اسنوب بودن آغازین خود اعتراف می‌کند. به نظرم این اسنوبیسم آغازین شاید نقش مثبتی در تعمیق شناخت او در دوران بعد ایفا کرد و اثر او را به یک شاهکار تبدیل کرد.

برخورد صمیمانه و سطح بالای مارسل پروست به ما می‌آموزد که ما نیز به کمک فرهنگ خواهیم توانست زیان‌های اسنوبیسم سیاسی را کاهش دهیم. به این معنا که به کمک عقل، سهیدن‌های عاطفی و روشنفکرانه‌ی خودمان را کنترل کنیم. سهیدن‌هایی را که تخصص آن‌ها ایده آلیزه کردن چهره‌های سیاسی یا فضاهای سیاسی معینی است. نمی‌خواهم مثال‌های زیادی بیاورم. سوسیال دموکرات‌ها و مردمی که در زمان حیات ویلی برانت طرفدار صد در صد او بودند از انتقاد به او هرگاه لازم می‌شد خودداری نمی‌کردند. و او در پاسخ (همچنان که من یکبار ناظر بودم) روبه دوربین‌های رسانه‌ای کاملا علنی می‌گفت « می‌پذیرم». (۵) جمله‌ای که در فرهنگ سیاسی ما معده درد می‌آورد.

بر اساس تحلیل بالا هرم دموکراسی در ایران به نیروهای سلطنت گرا، و ملی- مذهبی نیاز دارد. چرا که این دو نیروی اجتماعی اکنون دو واقعیت سیاسی جامعه‌ی ایرانی شده‌اند. در همین حال اما روشنفکرانی که به هر حال در فضاهای دیگری قرار دارند، اما به گونه‌ای دنباله روانه و خود انگیخته و آغالش گرانه به تجلیل از این فضاها می‌پردازند، چون موجب تداخل و التقاطِ فضاهای سیاسی می‌شوند، تفکیک دموکراتیک این فضاها را تضعیف می‌کنند و مسلما از این راه به دموکراسی کمکی نمی‌کنند.

۴

انقلاب در ایران که با اعتقاد شبه فاشیستی در آمیخت معنای جامعه شناختی برخی واژه‌ها را تغییر داد. و برخی مفهوم‌ها را که در گذشته فیلسوفان با تلاش بسیار و غالبا به گونه‌ای انتزاعی می‌گشودند کالبد شکافی کرد و در دسترس فهم گروه‌های گسترده‌ای از مردم قرار داد. یکی از این واژه‌ها، واژه‌ی اعتقاد بود. تا پیش از انقلاب، اعتقاد مفهوم یکدست و مثبتی بود. انقلاب اما نشان داد که اعتقاد در عین حال بسته بندی خطرناکی است. بسته‌ای از مواد منفجره که فاقد خرد و عطوفت است، یک بمب خوشه‌ای که قربانیان خود را نمی‌شناسد. تا پیش از انقلاب، اعتقاد مایه و موجب شرف و عزت بود. انقلاب به ما آموخت که باید هوشیار بود. یعنی اعتقاد را باید به دو گونه‌ی از یکدیگر جدا شده، شناسایی کرد:
گونه‌ی اول، اعتقاد به ارزش‌های انسانی یا ارزش‌هایی که در این راستا می‌گنجند. به گفته‌ی فرانتس کافکا «زیستن اعتقاد می‌خواهد، اعتقاد به همبستگی با مفهومِ همه‌ی اشیاء و لحظه‌ها، به دوام جاودانی کل زندگی، و به نزدیک ترین و دورترین چیزها...» (۶) این گونه اعتقاد، مضاعف نیست. صاف و روشن و شفاف و گشوده است، جمع کننده و اضافه کننده است.

گونه‌ی دوم اما، سکتاریستی و منها کننده است، گونه‌ای ایدئولوژی تفریق است.

اعتقاد گونه‌ی اول، اعتقاد به چیز مشخص است، به واقعیت عریان است به خود انسان است و به خرد و عدالت انسانی. اعتقاد این جا یک رابطه است یعنی گوهر و هدف مستقلی نیست. آدم مثلا به آزادی، به پیشرفت، به عدالت، به مهربانی و راستی در وجه عریان و مشخص و غیر انتزاعی شان معتقد است. این ارزش‌های انسانی مادی و واقعی‌اند که در فردیت و جزئیت خودشان متجلی می‌شوند و معنا پیدا می‌کنند وگرنه به پشیزی نمی‌ارزند. از این فردیت و جزئیت است که تنوع و تجمع فرا می‌روید. جزئیت، جوهر کلیت است و نه برعکس. این تفاوتِ مهم بین دو گونه اعتقاد است.

اعتقاد به گونه‌ی دوم طرفدار کلیت است و چنان شیفته‌ی آن است که اجزاء کلیت را یا به بردگان اعتقادی بدل می‌کند و یا در راه حرمت به آن قربانی می‌کند. یعنی در هر دو حال قربانی می‌کند. اعتقاد به گونه‌ی دوم رابطه‌ای ابراهیمی است .مشخصه‌اش دوگانگی مضمونی و یگانگی صوری است. از سویی پرستشِ یک انتزاع است و از سوی دیگر خودِ همین رابطه با انتزاع است که به انتزاعی مستقل بدل می‌شود و بر انتزاع اصلی سایه می‌افکند، و به آرامی آن را محو می‌کندو خود، موضوعِ خود می‌شود و مفهوم اعتقاد به «اعتقاد» را می‌سازد.

پس پرستشِ یک مفهوم انتزاعی، تحت الشعاع پرستشِ رابطه‌ای می‌گردد که بین پرستنده و حقیقتِ منتزع برقرار می‌شود.

پس اعتقاد، هدفِ خودش می‌شود. یعنی رابطه‌ی اعتقادی و آماج اعتقادی یکی می‌شوند. پس پرستشِ مفهوم بر مفهومِ پرستش مبتنی است. این اعتقاد به «اعتقاد» را پیش از انقلاب نمی‌شناختیم.

اعتقاد به «اعتقاد» ترم جداگانه‌ای است و با اعتقاد به ایدئولوژی نباید مشتبه شود. اعتقاد به ایدئولوژی، دستکم در گذشته، ممکن بوده است با فرهیختگی آمیخته باشد (مانند کمونیسم در قرن نوزده). در حالیکه اعتقاد به «اعتقاد» که گونه‌ای مصادره به مطلوب است و چیزی جز یک بومِرنگ ایمانی نیست، که در دوری دوزخی می‌چرخد و همواره به خودش باز می‌گردد، جوهر المنتاریستی دارد. در نوشته‌ی دیگری گفته ام که المنتاریسم، پست مایه تر از فوندامنتالیسم است. (۷)

۵

در گذشته تفاوت میان این دو گونه اعتقاد را با جدا کردنِ اعتقاد و آرمان نشان می‌دادند به این صورت که به اعتقاد معنایی مثبت و به آرمان معنایی منفی داده می‌شود.(۸) استفاده از این ترفند از این نظر برای نشان دادن رابطه‌ی جدید اعتقادی گویا نیست که ابهامِ «اعتقاد» را بکمک ابهام دیگری توضیح می‌دهد و مشکل همدست و همسان ماندن آرمان اعتقادی با آرمان انسانی (از نظر اختلاطی که ایجاد می‌کند) باقی می‌ماند.

در حالیکه اگر بگوییم اعتقاد به دو گونه است، مشکل را به کمک تجربه و عمل اجتماعی حل می‌کنیم: اعتقاد در وجه مثبت و انسانی‌اش رابطه‌ای است که میان معتقد و هدف مشخص (مثلا برقراری پلورالیسم) شکل می‌گیرد. اعتقاد به گونه‌ی دومِ، اما، ترکیبِ این رابطه است با هدفی انتزاعی و غیر قابل دسترسی. هرچه آگاهی به این غیر قابل دسترسی بودن، بیشتر می‌شود، هدفِ انتزاعی نیز فرعی تر می‌شود و اعتقاد ایمانی تر، یعنی متافیزیکی تر، می‌گردد چرا که خودِ رابطه‌ی اعتقادی، هدف خود می‌گردد.

اکنون این هدف چه مشخص و چه انتزاعی باشد، که به هرحال بیرون یا آنسوی رابطه است، می‌تواند آرمان نامیده شود. این یک امر کاملا نسبی است همچنان که برای توضیح این رابطه به آن نیازی نیست.

۶

سوسیال دموکراسی هدفی مشخص و قابل دسترسی است. کمونیسم یک اعتقاد غلیظ و متمرکز انتزاعی است که از نظر روانشناسی اجتماعی به کیفیت و نوع رابطه‌ی اعتقادی شکل می‌دهد. بدینسان انتزاع کمونیستی هدف رابطه‌ی اعتقادی است در همان حالی که به رابطه‌ی اعتقادی برای رسیدن به چیزی مجهول شکل می‌دهد. این همان رابطه‌ی مضاعفی است که در ایدئولوژی قدرت دینی نیز صدق می‌کند.

تضاد بین کمونیسم و سوسیال دموکراسی تضادی مقوله‌ای بین واقعیت و انتزاع است. تعارضی است روانشناختی میان قابلیتِ دسترسی داشتن و نداشتن، این ویژگی روانشناختی دو تیپ آدم کاملا متفاوت خلق می‌کند. راه حل دموکراتیک برای حل این تعارض روانشناختی تنها رشد فرهنگ و لیبرالیسم در جامعه است. تنها بر این زمینه، همزیستی دموکراتیک میان این دو تیپ روانشناختی ممکن است.

در روسیه دو انقلاب رخ داد که اولی یعنی انقلاب فوریه در حقیقت انقلابی سوسیال دموکراتیک بود(۹)که به علت عقب مانده بودن رشد لیبرالی در جامعه‌ی روسیه و امپراتوری آن، توسط انقلاب دوم یعنی انقلاب کمونیستی اکتبر به آسانی زدوده و منتفی شد. این تجربه، رازِ این تعارض درونی را آشکار ساخت. رازی که در تعارض بین سوسیال دموکراسیِ زنده نام خلیل ملکی و اعتقاد بسته بندی شده‌ی کمونیستی نهفته بود. روح این تعارض در ادبیات عامیانه‌ی کمنیترنی در این گفته خود را نشان داد که «فاشیسم و سوسیال دموکراسی دو رویه‌ی یک سلاح منحصر به فرد در دست سرمایه‌ی بزرگ هستند»(۱۰)

۷

ایدئولوژیسم، یک اعتقادگرایی مدرن پایان قرن نوزدهمی است که فرزند نامشروع مدرنیته بود، که به دشمنی با پدر، با جدا کردن مقوله ایِ عدالت از آزادی، مشروعیت بخشید. و این سخت به مذاق متشیعِ فرهنگ سیاسی در ایران که در خلسه‌ی پس ماندگی و کم فرهنگی شیفته‌ی خشونت مقدس بود خوش آمد.

مراد از خشونت تنها خشونت با سلاح و ابزار نیست. باکتری‌های خشونت در داوری‌ها، در شیوه‌ی نگاه و در برخورد با باورهای دیگر نهفته اند، تا بتوانند کم کم به خشونت ابزار گرایانه تکامل بدهند.
پس هسته و تخمه‌ی آسیب شناسی سیاسی ما در این نکته نهفته است که سوسیال دموکراسی در جامعه‌ای رشد می‌کند که آثار و پی آمدهای چندگرایی انقلاب بورژوازی در آن به اندازه‌ی کافی رشد کرده باشد. در شرایط رشد ناقص یا ناموزون پی آمدهای انقلاب بورژوازی، از تفکر چپ کمونیسم می‌روید. یعنی کمونیسم غریزه‌ی خود به خودی تفکر چپ در جامعه‌ای است که لیبرالیسم در آن رشد نکرده باشد. در چنین جامعه‌ای تفکر مذهبی غریزه‌ی سوسیالیستی دارد و با ارجی که به آن می‌نهد به آزادیخواهی بی‌اعتنا می‌شود.

رشد توامان لیبرالیسم و سوسیال دموکراسی نمودار تعادل فرهنگ سیاسی است. در چنین موقعیتی روح خود انگیختگی (که خالق افراط و تفریط روشنفکران است) از واژه‌ها و مفهوم‌ها گرفته می‌شود و روشنفکران دیگر ناچار نمی‌شوند هردم به یکسو بلغزند. یعنی دیگر غلظت، آغالیدن و سهیدنِ خالی، شناسه‌ی مواضع سیاسی نخواهد بود.

ن- کاخساز
15.12.2008

------------------------
۱. A = Aufklärung = روشنگری
۲. در گیومه از گفتگو با کافکا اثر یانوش ترجمه‌ی بهزاد
۳. همان
۴. شغاد برادر ناتنی رستم است که پیش پای رستم و رخش‌اش چاهی مخفی حفر می‌کند و هردوی آن‌ها را به کشتن می‌دهد.
۵. Ich gebe zu
۶. همان جا
۷. دوازده پرسش از ناصر کاخساز مجله‌ی آرش شماره‌ی صدو یک؟
۸. مثلا در تراژدی قدرت نوشته‌ی مصطفی رحیمی
۹. مصطفی رحیمی «تراژدی قدرت»
۱۰. برگرفته از مصطفی رحیمی، همان جاN. Pulanzas


از : ناصر کاخساز
ändern << < > >> Bild bearbeiten Bild löschen Zugriffsrechte
سوسياليسم دمکراتيک شالوده آرمانی سوسيال دمکراسی ست!




دم از سوسیالیسم دمکراتیک زدن ولی به ریشه های تاریخی آن اشاره نکردن، اگر برای جعل تاریخ نباشد، ناشی از ناآگاهی تاریخیست. به هر حال سوسیالیسم دمکراتیک نه تنها در تقابل با سوسیال دمکراسی نیست، بلکه با آن نیز همزاد است. «سوسیالیسم دمکراتیک» جهان بینی نوینی میان کمونیسم و سوسیال دمکراسی نیست، بلکه آرمان سوسیال دمکراتها در مرزبندی با کمونیستها و پاسخ آنها به نواقص و کمبودهای اجتماعی سرمایه داری می باشد.


تلاش ـ بخش مهمی از چپ ايران پس از سربرآوردن از دو شکست ـ پيشی گرفتن اسلامی ها از ساير نيروهای انقلابی و سرکوب و تاراندن آنها در داخل کشور و فروپاشی اردوگاه انقلاب جهانی سوسياليستی در سطح بين المللی ـ درگيرچالش و تلاشی سخت در بازسازی هستی خود و آرمانها و افکارش است. در سالهای اخير، بر بستر وضعيتی که از نظر شکافهای طبقاتی و گسترش فقر پديدار شده روند اين تلاشها سرعت بيشتری به خود گرفته است. به نظر می رسد اما، وجود اغماض ناپذيرمطالبه سراسری برای آزادی های فردی و اجتماعی، دمکراسی و احترام به حقوق مساوی انسانها و در کنار همه اينها مسئله فرد و ضرورت تبيين جايگاه آن در دستگاههای فکری و گرايشهای مختلف، کار دستيابی اين نيروها را به يک نگرش و دستگاه نظری منسجم انقلابی ـ مارکسيستی و يک برنامه اجتماعی سوسياليستی تمام عيار سخت نموده است. در اين سختی مجدداً بازار خلق مفاهيم بدون معنای روشن گرم شده است.
به عنوان مثال نيروهائی که پيش از اين خود را سوسياليست های انقلابی يا مارکسيست ـ لنينيست و کمونيست می ناميدند، امروز نام سوسياليست های دمکرات به خود می دهند. در حاليکه «سوسياليسم دولتی» در جهان سوسياليستی واقعاً موجود گذشته را تحت عنوان يک نظام توتاليتر رد می کنند، اما از سوسيال دمکرات ناميدن خود نيز پرهيز دارند و بعضاً خجلند. در هر حال روشن نيست که درک آنها از مبانی دمکراسی چيست. يا انسانگرائی سوسياليستی آرمانگرايانه ای که اين همه آنها بر آن تکيه دارند، يعنی چه و در چهارچوب يک برنامه روشن سياسی و اقتصادی و اجتماعی چه صورتی به خود خواهد گرفت. آنچه بيش از همه ناروشن است تفاوتی است که آنها ميان سوسيال دمکراسی و سوسياليسم دمکراتيک قائلند. در آغاز اين گفتگو و به عنوان مقدمه ای فشرده، اميدوارم شما به عنوان يک سوسيال دمکرات باسابقه و آشنا با تاريخچه اين مفاهيم، ما را در فهم اين تفاوت اندکی ياری دهيد؟

مهرداد پاينده ـ پیش از هرچیز و برای درک بهتر علل خجلت این «سوسیالیستهای دمکرات» نوین باید به تاریخ سوسیالیسم اشاره کرد. سوسیالیسم، جهان بینی است که در سده ی 19 میلادی بدنبال انتقاد از سرمایه داری و با هدف لغو و نابودی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و ملی، دولتی یا اشتراکی کردن آنها بوجود آمد. مرز میان سرمایه داری و سوسیالیسم را باید مالکیت یا مالکیت خصوصی نامید، که در این جهان بینی به عنوان عامل اختلافهای طبقاتی و زیربنای استثمار توده های ندار شناخته می شود. در این جهان بینی به مالکیت نه به عنوان امری حقوقی که هرکسی می تواند از مزایای آن برخوردار شود، بلکه به عنوان ابزاری برای مشروعیت بخشیدن به سیادت یک طبقه – سرمایه داران – به طبقه ای دیگر – کارگران نگریسته می شود. بدین ترتیب سوسیالیسم الزاما از نفی مالکیت ریشه می گیرد. لازم به تاکید بر این موضوع است که در سده ی نوزدهم، هم سوسیالیسم تخیلی روبرت اون Robert Owen و چارلز فوریرCharles Fourier و هم سوسیالیسم علمی کارل مارکس Karl Marx و فریدریش انگلس Friedrich Engels تحت تاثیر برآمد مکتب اقتصاد کلاسیکِ آدام اسمیت Adam Smith ، دیوید ریکاردو David Ricardo و ژان باپتیست سِی Jean-Baptiste Say قرار داشتند که در مرکز این مکتب «نظریه ی ارزش کار» به عنوان منشاء ثروت قراردارد که سرمایه داران از طریق حق مالکیت بر ابزار تولید، مالک محصول کار کارگران ـ و نه تنها ابزار تولید ـ می شوند که با فروش آنها از یک سو پرداخت مزد به کارگر، آنهم تنها در حد تامین نیاز حداقل زندگی وی برای بازتولید نیروی کارش، میسر می گردد و از سوی دیگر سرمایه دار با فروش «ارزش اضافی» کار این کارگر به «سود» دست می یابد. حال سوسیالیسم درست در خلاف جهت چنین سیستمی پایه گذاری می شود که می خواهد به سیادت «ناعادلانه ی» این طبقه پایان دهد و حاصل کار کارگران را به تمامی یعنی سهم لازم برای بازتولید نیروی کار آنها به اضافه ی ارزش اضافی آن را که در سرمایه داری سرمایه دار بواسطه ی حق مالکیتش آن را غصب می کند و بر ثروتش می افزاید، به کارگران برگرداند و بدین گونه به استثمار آنها پایان دهد. مانیفست کمونیست مارکس و انگلس کوششی است در این راستا.
واقعیت این است که تا انقلاب اکتبر 1917 در روسیه تمامی گرایشهای رایج در جنبش سوسیالیستی چنین درکی از سوسیالیسم داشتند و همگی خود را سوسیال دمکرات می خواندند. بدین ترتیب تا این زمان اصطلاحی بنام «سوسیالیسم دمکراتیک» وجود نداشته است. پس از انقلاب اکتبر روسیه است که چارچوب نظری «سوسیالیسم دمکراتیک» به عنوان تجلی جدایی ناپذیری دو مقوله ی دمکراسی و سوسیالیسم از یکدیگر و در مقابله با «دیکتاتوری پرولتاریا» بوجود می آید. سوسیالیسم دمکراتیک را باید به عنوان موضع گیری رایج تمامی جناحهای سوسیال دمکرات آن زمان ـ کارل کائوتسکی مارکسیست، ادوارد برنشتاین رویزیونیست و فریدریش ابرت رفرمیست ـ در مقابله با سوسیالیسم روسی قلمداد کرد. موضوع مهم دیگری که باید به آن اشاره کرد این است، که سوسیالیسم دمکراتیک بمرور زمان بیشتر به یک آرمان برای هویت بخشیدن به احزاب سوسیال دمکرات تا به عنوان شالوده ی ایدئولوژیک مدیریت یک جامعه ی دمکرات تبدیل شد. همانطور که مستحضر هستید، حزب سوسیال دمکرات آلمان از 1919 میلادی تا بیش از یک دهه فرصت کافی داشت تا در جمهوری وایمار نظام سوسیالیستی مورد نظرش را به اجرا بگذارد و به مالکیت خصوصی به عنوان عامل اصلی استثمار طبقه ی کارگر پایان دهد. اما آیا چنین اتفاقی افتاد؟ آنها با درکی درست از دمکراسی و با استفاده از اصلاحات اجتماعی، مالیاتی و سیاسی کوشش در تعدیل اختلافات طبقاتی، گسترش عدالت اجتماعی و رسیدن به نوعی همرایی سیاسی از طریق دمکراتیزه کردن ساختارهای اجتماع کردند، اما مالکیت بر ابزار تولید را لغو نکردند. حال اگر کمونیستها این امر را خیانت به طبقه کارگر و سوسیالیسم می دانند، مسئله ی دیگریست ولی دم از سوسیالیسم دمکراتیک زدن ولی به ریشه های تاریخی آن اشاره نکردن، اگر برای جعل تاریخ نباشد، ناشی از ناآگاهی تاریخیست. به هر حال سوسیالیسم دمکراتیک نه تنها در تقابل با سوسیال دمکراسی نیست، بلکه با آن نیز همزاد است. «سوسیالیسم دمکراتیک» جهان بینی نوینی میان کمونیسم و سوسیال دمکراسی نیست، بلکه آرمان سوسیال دمکراتها در مرزبندی با کمونیستها و پاسخ آنها به نواقص و کمبودهای اجتماعی سرمایه داری می باشد.
متاسفانه چپ ایران با سوسیالیسم از دریچه ی سوسیالیسم نوع روسی آن آشنا شد. تحت تاثیر چنین ایدئولوژی مخربی نگاه به سوسیال دمکراسی در تمامی تاریخ جنبش چپ ایران منفی بوده است. سوسیال دمکراتها و سندیکاهای به اصطلاح کمونیستها زرد را همیشه به عنوان خائنین به طبقه ی کارگر خوانده بودند و حتا به آنها تهمت سوسیال فاشیست بودن می زدند. در بسیاری موارد سوسیال دمکراتها را از بورژواها نیز خطرناک تر می دانستند. تاثیر روانی چنین نگرشی بر چپ ایران کم نبوده است. به گمان من این امر برای بسیاری از آنها سنگین تمام می شود که خود را از کمونیسم رها کنند و جایگاه سیاسی خود را درمیان سوسيال دمکراتهایی بیابند، که تا دیروز جزء خائنین قلمداد می شدند. شاید خجلت سیاسی آنها از مقاومت درونی شان در مقابله با «خائن» شدنشان ریشه می گیرد. به هر حال به خود لقب سوسیالیستِ دمکرات دادن را اگر جدی بگیرند، باید قدم دوم را بردارند و خود را سوسیال دمکرات بخوانند. همانطور که عرض کردم، اصطلاح سوسیالیسم دمکرات متعلق به جنبش و تاریخ سوسیال دمکراسی است و از سال 1959 به بعد در برنامه ی «گودِسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان نیز رسما ثبت شده است. به همان اندازه که بیگانه خواندن سوسیالیسم دمکراتیک از سوسیال دمکراسی نادرست است، به همان اندازه هم پیشوند و پسوند دادن به مقولاتی چون انسانیت، دمکراسی، آزادی، حقوق بشر، رئالیسم و ... نوعی نسبی گرایی و کژروی مضحک می باشد.

تلاش ـ بنا بر توضيحات شما، معنای سوسياليسم دمکراتيک و جدائی ناپذيری آن از سوسيال دمکراسی را بايد با توجه به چگونگی شکل گيری آن در فرهنگ سياسی سوسيال دمکراسی و از جمله بر بستر دو حادثه مهم در اروپا بفهميم: يکی انقلاب اکتبر و مخالفت و در مرزبندی سوسيال دمکراتها به کمک اين مفهوم با اهداف و برنامه های اجتماعی، سياسی و اقتصادی بلشويکی که به نام ديکتاتوری پرولتاريا و در جهت نفی دمکراسی و مالکيت خصوصی تبليغ و در روسيه به اجرا گذاشته می شد و ديگری در 1919 ـ دوسالی پس از حادثه نخست ـ و آغاز يکدهه حکومت سوسيال دمکراتهای آلمان و اجرای سياستی نه در جهت ضديت با نظام سرمايه داری بلکه در مقام تعديل اختلافات طبقاتی و ايجاد تعادلی ميان منافع گروههای مختلف اجتماعی در چهارچوب حفظ مالکيت و تقويت دمکراسی. به اين ترتيب و با استناد به اين تاريخچه جای چندانی برای پنهان ساختن تفکرات ضد سرمايه داری و ضديت با مالکيت خصوصی در پشت مفهوم سوسياليسم دمکراتيک باقی نمی ماند.
با وجود اين، چالشهای جديدی که اخيراً در درون چپ و بويژه در رابطه با سوسيال دمکراسی برخی کشورهای اروپائی بخصوص در آلمان ديده می شوند، از چه زاويه ای قابل بررسی هستند؟ اين پرسش را از آن جهت مطرح می کنم؛ چون در سالهای اخير با ظهور و گسترش حزب سوسياليسم دمکراتیک (PDS ) ـ و امروز به نام حزب چپ ـ ما شاهديم در رسانه های برخی از نيروهای چپ ما، تبليغات اين حزب و ديدگاههای نظريه پردازان آن بازتاب نسبتاً قابل توجه ای دارد. آيا اين دو حزب چپ با هم اختلافات بنيادين تفکری و ارزشی دارند؟

مهرداد پاینده ـ اشاره ی شما به این دو مقطع تاریخی کاملا درست می باشد. تاریخ دیگری که به همان اندازه با اهمیت است، 1959 و برنامه ی «گودسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان می باشد، زیرا همه ی آن چیزی را که شما به آن اشاره کردید، جزو برنامه ی این حزب می شود که در واقع سند اعتقاد سوسیال دمکراتها به اقتصاد بازار، حق مالکیت و کلا «سرمایه داری» می باشد. البته سوسیال دمکراتها نظام سرمایه داری را به عنوان سیستمی بحران زا ارزیابی می کنند و بر این گمان نیستند که اقتصاد بازار کاملا آزاد توانایی ایجاد نظمی خودجوش را دارد که در آن تخصیص بهینه ذخیره ها و توسعه ی اقتصادی پایدار در راستای منافع همه ی اقشار جامعه میسر است. اما آنها از این انتقاد ساختاری به نظام سرمایه داری ضرورت تعویض رژیم را نتیجه نمی گیرند و برعکس آن با تاکید به ضرورت دخالت دولت دمکراتیک در اقتصاد و کوشش در رفع ضعفهای این نظام، به کلام شما، «در مقام تعديل اختلافات طبقاتی و ايجاد تعادلی ميان منافع گروههای مختلف اجتماعی در چهارچوب حفظ مالکيت و تقويت دمکراسی» به ایفای نقش سیاسی در دمکراسی کوشش می ورزند.
اما این که چپ ایران با گرایش به «حزب چپ» آلمان گویا به آلترناتیو بهتری در مقابل سوسیال دمکراسی دست یافته است، بازهم نشان دهنده ی ناآشنایی آنها با سیستم حزبی این کشور و حتا این حزب دارد. اشاره به تاریخ این حزب در چند جمله ی کوتاه میسر نیست، ولی من به چند نکته ی اساسی اشاره می کنم که می تواند برای خوانندگان کنجکاو شما اطلاعات لازم را ارائه دهد. (1) پس از انحلال جمهوری دمکراتیک آلمان که بدنبال انقلاب صلح آمیز مردم این کشور در 1989 و فرریختن دیوار برلین صورت گرفت، حزب کمونیست حاکم در این کشور، «حزب سوسیالیت متحد آلمان» نیز قدرت را از دست داد و چون رفقای ایرانی خود دچار بحران ایدئولوژیک شد. (2) بحران درون حزب به برآمد رهبران جوان و تازه ای در این حزب انجامید که نمی توانستند سوسیالیسم را به عنوان یک نظام دیکتاتوری بپذیرند. البته آنها نیز بیشتر به جبر تاریخ و نه بواسطه ی شهامت شان و در فردای دمکراتیزه شدن آلمان شرقی از طریق اتحاد دو بخش آلمان جهان بینی توتالیتر استالینیستی حاکم در این حزب را به چالش کشیدند و به گونه ای خود نیز دمکراتیزه شدند. حاصل این چالش از نظر ایدئولوژیک گذار آنها از کمونیسم و دیکتاتوری پرولتاریا ابتدا به سوی اندیشه های روزا لوکزمبورگ، سپس بترتیب به بوخارین، کائوتسکی و در ادامه ی آن به سوسیال دمکراسی دهه ی 1950 و برنامه ی «گودسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان بود. از نظر ساختار حزبی، باید از تغییر نام حزب به «حزب سوسیالیست متحد آلمان» و برنامه و اساسنامه ی حزب به حزبی مدرن و در چارچوب قانون احزاب آلمان فدرال نام برد. در اینجاست که ما شاهد گذار این حزب به سوسیال دمکراسی هستیم. (3) با وجود این تحولات اعتماد رای دهندگان آلمانی به این حزب محدود به بخش شرقی آلمان ماند و این حزب در غرب این کشور حزبی یک درصدی ماند. بدین ترتیب این حزب با وجود توانایی در رقابت برنامه ای با حزب سوسیال دمکرات آلمان حزبی منطقه ای ماند، که بیشتر نشان دهنده ی اهمیت فاکتور نزدیکی این حزب به مردم بخش شرقی این کشور می باشد. (4) گذار این حزب به یک حزب سراسری جدی و مقبولیت روزافزون این حزب در سراسر آلمان از 2004 به بعد یعنی 15 سال پس از انحلال آلمان شرقی اتفاق افتاد. دلیل این امر نیز نارضایتی روزافزون بخش عمده ای از مردم از اصلاحات اجتماعی دولت ائتلافی سوسیال دمکراتها و سبزها و جدایی بسیاری از اعضای بانفوذ این حزب و تاسیس حزبی جدید بود که از جوشش این حزب و حزب سوسیالیسم دمکراتیک، حزب چپ بوجود آمد، حزبی که از نظر برنامه ای و رهبری بگونه ای شفاف تر از گذشته سوسیال دمکراتیزه شده است و از نظر برنامه های اقتصادی و اجتماعی با جناح چپ درون حزب سوسیال دمکرات آلمان به سختی قابل تمایز می باشد. (5) موفقیت حزب چپ در انتخابات اخیر آلمان ناشی از دوری هرچه بیشتر رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان در ایفای نقش «وکیل انسانهای ندار» و دوری از نوعی از اصلاحات اجتماعی است که در باور رای دهندگان آلمانی سمبل عدالت اجتماعی می باشد. در این خلاء سیاسی است که حزب چپ خود را به عنوان سوسیال دمکراسیِ بهتر به مردم آلمان عرضه می کند و در انتخابات آرای قابل توجهی بدست می آورد.
با توجه به این توضیحات کوتاه حزب چپ و حزب سوسیال دمکرات آلمان بر سر این امر به رقابت نشسته اند، که کدامیک از آنها سوسیال دمکرات راستین است. اختلاف این دو حزب اختلاف در چگونگی حل معضلات جامعه ی آلمان است و نه اختلاف ریشه ای.

تلاش ـ فکر می کنيد آيا چنين حساسيت ها وبازتابهائی نوعی جستجوی منابع جديد الهام ايدئولوژيک و الگوبرداری بر پايه يک سؤتفاهم در ميان چپ های ايرانی است يا برداشت واقعيی است از سوسياليسم جديدی که پشت به نظام سرمايه داری دارد، بدون آن که شيوه اداره دمکراتيک جامعه را به زير سئوال ببرد؟

مهرداد پاينده ـ همانطور که من به فرایند برآمد حزب چپ اشاره کردم بنظر می رسد که اینگونه نگرش به حزب چپ از سوی چپهای ایرانی با واقعیتهای حزب چپ نیز همخوانی ندارد. حال اینکه رسانه های چپ ایرانی تنها تبلیغات و دیدگاههای حزب چپ و نشریات آن را بازتاب می دهند، نشان از یکسو نگری آنها دارد. آنها همیشه دنیا را از دریچه ی عینک خود می بینند و وجود حزب چپ، که برعکس احزاب چپ ایرانی حزبی مدرن، دمکراتیک و وفادار به قانون اساسی این کشور است، به آنها این فرصت یگانه را داده است، تا باردیگر برای خود سرپناهی یا به قول شما الگویی فرای سوسیال دمکراسی بسازند و خود را از دام «خائن» شدن رها سازند. شاید علت این امر این باشد که آنها و بسیاری از رهبران بخش شرقی حزب چپ از سابقه ی مشترک کمونیستی برخوردارند و زبان هم را بهتر می فهمند. واقعیت این است که رهبران حزب چپ از راهی پرتلاطم به سوسیال دمکراسی رسیدند و آنها نیز از «خجلت» رفقای ایرانی شان بی بهره نبودند. به گمان من مشکل چپ ایران در ندیدن این واقعیتها تنها ناشی از یک سوء تفاهم نمی باشد و بیشتر ناآگاهی آنها از کل تاریخ سوسیال دمکراسی و جنبش کارگری اروپای غربی و بویژه عدم آشنایی آنها با چگونگی شکل گیری حزب چپ را نشان می دهد.
در مورد بخش دوم پرسشتان باید عرض کنم که بدیهی است که در محافل سیاسی و بویژه روشنفکری و انتلکتولی بحثهای زیادی پیرامون آینده ی جامعه ی بشری در جریان است ولی سخن از «سوسیالیسم جدیدی که پشت به نظام سرمایه داری دارد» در میان نیست، البته اگر نگاه خود را به بحثهای رایج در سکتهای سیاسی چپ معطوف نداریم. هیچ سیستمی در جهان آخر زمانی نیست و سرمایه داری نیز چنین ادعایی را نداشته است. اما دیگر صحبتی از تغییرات انقلابی و غلبه بر یک سیستم در کار نیست. بحث بیشتر در راستای حل مشکلاتی چون حل آینده ی جهان پس از نفت، تامین آب آشامیدنی، غلبه بر فقر، تولید منطبق با نیازهای طبیعت، ایجاد چرخه ی تولید تا بازیافت کامل یک کالا، گذار از جامعه ی کارمحور و بسیاری از مقولات دیگر می باشد. اما دیگر دوران نسخه پیچی های ایدئولوژیک گذشته است و مردم نیز، حداقل در این گوشه ی جهان، چنین وعده و وعیدهایی را جدی نمی گیرند.

تلاش ـ در ادبيات سياسی نيروهای چپ ما به همان نسبت که از عبارت دمکراسی، حقوق بشر و آزادی ياد می شود، از آرمانهای سوسياليستی هم سخن گفته می شود. اخيراً هم ما اينجا و آنجا از زبان برخی از سوسيال دمکراتهای صاحب نام کشور آلمان می شنويم که سوسياليسم يک آرمان بشر دوستانه است. البته احزاب چپ دمکرات اين کشور که سوسياليسم پرستيژ بزرگترين آنها ـ از جمله احزاب مسيحی ـ است، اما هريک از آنها دارای نظرات و برنامه های کاملاً روشنی برای اداره کشورشان هستند. اما سازمانهای چپ ما که در آرمانگرائی يد طولانی دارند، فاقد چهارچوبهای روشن نظری و برنامه ای هستند. به عنوان نمونه آنها در حالی که به شدت با سرمايه داری مخالفند ـ بشدتی که مواضع سوسيال دمکراسی نسبت به آن را راست ارزيابی می کنند ـ، همچنين اقتصاد سوسياليستی اردوگاه واقعاً موجود را هم رد می کنند ولی تا کنون هيچ جا ديده نشده است که بگويند کدام سيستم اقتصادی را قبول دارند، در صورت دستيابی به قدرت واحدها، بنگاهها و مراکز اقتصادی کشور را چگونه و به دست چه نيروئی اداره خواهند کرد. يا اين که جايگاه سرمايه و مالکيت و نقش آن در توليد ثروت در جامعه چيست. به نظر شما چرا آنها در اعلام نظرات خود در اين زمينه ها تعلل می ورزند؟

مهرداد پاینده ـ حرف شما کاملا درست است، آنها باید بگویند که کدام سیستم اقتصادی را قبول دارند و بعد در چهارچوب آن برنامه ی خود را ارائه دهند. شترسواری دولا دولا نمی شود. اما به گمان من مشکل اصلی، «تعلل» آنها در اعلام نظرات نیست. تعلل زمانی واژه ای درست است، که ما به داشتن برنامه ای برای حل مشکلات یک جامعه از سوی این افراد و گروهها آگاه هستیم و بیصبرانه منتظر ارائه ی آن می باشیم، ولی آنها در عرضه ی این برنامه ها، حال به هر دلیل، کوتاهی می کنند. مشکل اصلی این است که آنها برنامه ای برای اداره ی اقتصاد و اجتماعی و کلا سیاست کشور ندارند، یا حداقل من ندیده ام. علت این امر ناآشنایی آنها با نقش چپ در جامعه و اقتصادی است که ساختار آن نامتمرکز و غیردولتی است، بدین معنا که آنها به بازی کردن نقش سیاسی خود در جامعه و اقتصادی که بگونه ای خودگردان است و نیازی به دخالت دولت ندارد و کار خودش را می کند، واقف نیستند. در واقع مدیریت اقتصاد و جامعه ی مدرن فردمحور به نوعی خودداری سیاسی دولتها و تضمین نظمی کلان نیاز دارد، که در آن رویش اجتماعی و اقتصادی افراد و آژانسهای اقتصادی میسر گردد. پیش شرط ایفای نقش سیاسی در این سیستم پذیرش شالوده های این نظام یعنی حق مالکیت، حق آزادی فعالیتهای اقتصادی در چهارچوب قانون و ... می باشد. این امر شامل همه ی گروهها و احزاب سیاسی می شود و جزء قواعد بازی سیاسیست، حال آرمان هر حزبی هر چه می خواهد باشد. اما آرمان آرمان است و عرصه ی عمل عرصه ی عمل. آرمان نئولیبرالها جهانیست بدون هرگونه دخالت دولتی، بدون هرگونه اتحادیه ی صنفی، بدون هرگونه مرز ملی، بدون هرگونه تبعیض و انجصارگرایی. اما آیا آنها در عرصه ی عمل همه چیز را برای این آرمان به آب و آتش می زنند؟ سوسیالیسم دمکراتیکِ سوسیال دمکراتها و حزب چپ نیز برای حوزه ی عمل سیاسی بی اهمیت است. خوشبختانه دوران آرمان گرایی گذشته است و آرمانها برای آرامش خاطر یا وجدان سیاسی گرایشهای سیاسی و فکری گوناگون ضروری هستند ولی نه برای اداره ی یک جامعه و اقتصادی پیشرفته در سده ی بیست و یکم میلادی.
اما نقش سوسیال دمکراسی در یک نظام سرمایه داری چیست؟ نقش سوسیال دمکراسی در چنین جامعه ای نقش تعدیل اختلافات و انسجام بخشیدن به جامعه و در موارد ضروری ایفای نقش «آتش نشانی» برای جلوگیری از حریق سوزناک بحرانهای سرمایه داری می باشد، چیزی که ما این روزها بدنبال بحران وامی و مالی در ایالات متحده ی آمریکا شاهد آن هستیم. برای ایفای چنین نقشی باید خود را سوسیال دمکرات شناخت و درکی درست از نظام حاکم و محوریت مالکیت، سرمایه، آزادی فعالیتهای صنفی و ... داشت. اما تا زمانی که این دوستان نه تنها با سوء نیت بلکه با دشمنی و ستیز به این نظام و مقوله هایش چون مالکیت می نگرند، از دیدن پتانسیل توسعه و ثروت نهفته در این نظم غافل می مانند، ثروتی که شما برای تامین هزینه های رفاه اجتماعی برای همه ی اقشار جامعه بدان نیاز خواهید داشت. هنر سیاست نیز در همین است که شما با سیاستی خردمندانه و بدور از ایدئولوژیهای تمامیت خواهِ چپ و راست ایجاد ثروت (مالی، فرهنگی، هنری) را به بهترین شکلش میسر و سپس بیشترین اقشار یک جامعه را در این ثروت سهیم سازید. اما چپ ایران به این امر واقف نیست و عدالت اجتماعی را به توزیع آنچه هست و نه آنچه می تواند به کرار تولید شود و مورد استفاده قرار گیرد، کاهش می دهد. اندوهناک تر از این امر اما شرایط کنونی چپ ایران است که حتا از ارائه ی برنامه ای در چارچوب همین توزیع ثروت و نه تولید و سپس توزیع عادلانه ی آن محروم است. مشکل آنها تعلل در ارائه ی برنامه شان نیست، مشکل آنها نداشتن هرگونه برنامه ایست.



تلاش ـ امروزه ضرورت استقلال جامعه مدنی و فرد از دولت و قدرت سياسی نظری ظاهراً پذيرفته شده است. احترام به حق مالکيت و تضمين فعاليت آزاد اقتصادی و گسترش بخش خصوصی در تضمين چنين استقلالی آيا مهم است؟ اکثريت بزرگ نيروها و سازمانهای سياسی بشدت به تمرکز منابع اقتصادی و منابع توليدی در دست حکومت دينی انتقاد دارند. آيا رابطه منطقی و ثابت شده ای ميان قدرت گيری بخش خصوصی اقتصاد از يکسو و گسترش دمکراسی و جلو گيری از تمرکز قدرت از سوی ديگر وجود دارد؟

مهرداد پاینده ـ رابطه ی میان اقتصاد بر پایه ی حق مالکیت، گسترش بخش خصوصی و تضمین قانونی آزادی فعالیتهای اقتصادی از یکسو و دمکراسی، حقوق بشر و همچنین صلح، آرامش و رفاه اجتماعی از سوی دیگر امروزه امری عینی و ثابت شده است. شما کافیست که به گزارش سالانه و جدول هرساله ی بانک جهانی بنام doing business نگاهی بکنید، تا ببینید که چگونه این دو مقوله لازم و ملزوم هم هستند. نگاهی به کشورهای پیشرفته ی غربی که در آنها بخش خصوصی سرنوشت اقتصاد را رقم می زند و دیدن بیشترین حقوق شهروندی در این جوامع بهترین دلیل عملی برای این امر است. برعکس آن کشورهای موسوم به جهان سوم هستند که از یکسو دولت تمامی عرصه های قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارد و از دمکراسی هم خبری نیست. حتا از نظر تاریخی این امر بارها اثبات شده است. خود من در کتابم بنام «اقتصاد جهانی – مالکیت، حکومت قانون، پیشرفت در مقابل تصاحب، سیادت خودسرانه، توسعه نیافتگی» به نقش مثبت بازرگانان و بویژه بانکداران در غلبه بر استبداد در اروپا و گذار به دمکراسی اشاره کرده ام. اصولا هر گونه سیاست اقتصادی که در دشمنی با سرمایه و آزادی فعالیتهای اقتصادی بوده است، در دراز مدت به استبداد تمام عیار از یکسو و واپس ماندگی اقتصادی از سوی دیگر انجامیده است. دمکراسی و حقوق بشر زمانی براحتی زیر پا گذاشته می شوند، که شما برای زندگی و اصولا «بودن» به دست گشاده ی ارگانی، حزبی یا دولتی مقتدرتر از خودتان نیازمند باشید. در اقتصاد دولتی امکان گریز برای هیچ کس وجود ندارد. از اینجاست که وابستگی به ساختار و نظمی انحصاری بوجود می آید که همه چیز دیگران را تعیین می کند. بر عکس آن نظم اقتصاد آزاد است که بر پایه ی رقابت بخش خصوصی بنا شده است. البته در این اقتصاد هم نوعی اجبار برای امرار معاش وجود دارد. این امر در کشورهای پیشرفته برای اکثریت مردم به معنای اجبار به فروش نیروی کارشان است. ولی انحصار خرید نیروی کار تنها در دست یک شرکت یا دولت نیست و هرکس می تواند در شرایط مناسب در بازار کار (اشتغال کامل، قانون کار مناسب، سندیکاهای کارگری مقتدر و ...) بهترین خریدار نیروی کارش را انتخاب کند، امری که در اقتصاد دولتی امکان پذیر نیست. تنها در چنین اقتصادی با بخش خصوصی گسترده و غیرانحصاری است که آزادی انتخاب شغل بوجود می آید. در چنین بستر اقتصادی است که دمکراسی، پلورالیسم سیاسی و حقوق بشر شکوفا می شوند.

تلاش ـ چگونه می توان از رشد بی بند و بار سرمايه داری و تمرکز قدرت در اين بخش جلوگيری به عمل آورد و سودجوئی آن را که در عمل موجب شکافهای عميق در جامعه شده و صلح و امنيت درونی جامعه را به خطر می اندازد، پيشگيری نمود؟ برقراری تعادل ميان منافع طبقات و اقشار مختلف اقتصادی و اجتماعی چه مکانيزمی دارد؟

مهرداد پاینده ـ به گمان من سرمایه داری ضرورتا بی بند و بار نیست. ولی اگر از این سیستم که بر مبنای تحصیل سود بیشتر پایه گذاری شده است، انتظار این را داشته باشیم که همزمان اجتماعی عمل کند و هزار و یک مشکل اجتماعی، محیط زیست، نوسانات ارزی، اختلافات طبقاتی و ... را به گونه ای خودبخود حل کند، انتظار بیهوده ایست. ما باید این سیستم را آنطور که هست ببینیم و بپذیریم. این سیستم بر اساس فعالیتهای اقتصادی میلیونها آژانس اقتصادی یا سرمایه دار بنا شده است. آنها در حرفه و بخش خود می توانند بهترین راهکارها را برای تولید و خدمات بهتر با هدف تحصیل سود بیشتر ارائه دهند. اما این امر در جمع عددی خود ضرورتا به راهکار و برنامه ی اقتصادی بهینه برای یک جامعه نمی انجامد و حتا می تواند برای جامعه مشکلاتی تازه بوجود آورند. اصولا افق دید و برنامه ریزی یک سرمایه دار افق کوتاهی است. برای مثال این انتظار بیهوده ایست که از شرکتهای هواپیمایی بخواهید که با هم رقابت کنند، که آنهم از طریق کاهش قیمت و خدمات بهتر امکان پذیر است، و به شرکتهای بزرگی تبدیل شوند و سهم خود را در بازار حمل و نقل گسترش دهند، ولی همزمان به این فکر نیز باشند که مشکل فراخ تر شدن سوراخ اوزون به گسترش فراگیر سرطان پوست می انجامد. این انتظار انتظار بیجائیست و سرشار از تناقض است. اگر ما درک مان را از اقتصاد به واقعیات تطبیق دهیم، آنگاه می توانیم این کمبودهای ذاتی نظام را، که شما به آن بی بند و باری می گویید، بشناسیم و با سیاست اقتصادی هوشمندانه کاهش دهیم و منتظر خوددرمانی سرمایه داری نمانیم که انتظاری بیهوده است. اما مشکل این است که تعریف سیاست اقتصادی هوشمندانه نیز مشخص نیست و این تجربه ی تاریخی است که درستی یا نادرستی یک سیاست را عیان می سازد. در اینجاست که دمکراسی به عنوان بهترین ضمانت در راستای تصحیح سیاستهای اقتصادی نادرست این یا آن حزب پرارزش می شود.
در عرصه ی عمل اما، اگر از عرصه ی انقلاب و انهدام سرمایه داری بگذریم، تنها ابزاری که احزاب و گروههای سیاسی در دست دارند، سیاست مالیاتی برای تقسیم عادلانه ی ثروت، سیاست بالابردن سطح دانش و فرهنگ از طریق موسسات آموزشی یک کشور، سیاست کمکهای اجتماعی برای سهیم کردن اقشار پایین اجتماع در زندگی اجتماعی و حفظ حداقل سطحی از رفاه اجتماعی، سیاست بیمه های بازنشستگی برای جلوگیری از فقر در دوران سالمندی و اینگونه ابزار می باشند. چنین سیاستی در خدمت جامعه، در راستای تعدیل اختلافات طبقاتی و به نفع همه اقشار آن است، زیرا به جامعه انسجام و آرامش لازم برای رشدش را و به کل نظام سرمایه داری مشروعیتش را می دهد. حتا سرمایه داران نیز در چنین جامعه ای بهتر و با آرامش بیشتر زندگی خواهند کرد.

تلاش ـ آقای دکتر پاینده با سپاس فراوان از شما.April 09, 2008
چهارشنبه 21 فروردین 2567


گفتگو تلاش با دکتر مهرداد پاينده تلاش






ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte

چپ ايرانی و تابوی سوسيال‌دموکراسی




در باره مفهوم سوسيال‌دموکراسی

احزاب و سازمان‌‌های سياسی خارج از کشور با وجود تماس مستقيم با سوسيال دموکراسی و مشکلات کمتری که در برخورد عملی و نظری با اين مفهوم داشته‌اند، کمتر به تفکر سوسيال‌دموکراسی و دست‌آوردهای اين شيوه برنامه‌ريزی و اداره‌ی امور جامعه، آنگونه که نياز جامعه‌ی ايران است پرداخته‌اند.
علت اين کم بها دادن چيست؟ چه موانع و مشکلاتی در اين راه عمل کرده است؟ چرا احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران با تعصب و اکراه در اين باره سخن ميگويند؟ در تفکر و ساختار احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران (داخل و خارج از ايران)، چه تحولاتی بايد صورت بپذيرد که توان استفاده علمی - کاربردی در جهت بومی‌سازی تفکر سوسيال‌دموکراسی را بيابند؟ در این رابطه گفتگوئی انجام داده‌ایم با ناصر کاخساز و نظر وی را در این باره جویا شدیم.

فرزانه‌فر – جناب کاخساز با سپاس از اينکه دعوت ما را پذيرفتيد، اگر اجازه بدهيد گفتگويمان را با اين سئوال آغاز کنيم که آيا سوسيال‌دموکراسی می‌تواند پاسخگوی مشکلات امروز ايران باشد؟

کاخساز – سوسيال‌دموکراسی اکسير نجات نيست. نه تنها سوسيال‌دموکراسی، هيچ مفهوم ديگری هم نمی‌تواند به خودی خود به مشکلات ما پاسخ دهد. شيوه‌ی به درستی گزيدن يک هدف، چون در قلمرو فرهنگ و خرد است مهم‌تر از خود آن هدف است که بيشتر در حوزه‌ی ايمان است. پس اعتقاد به سوسيال‌دموکراسی نه دليل پيشرفت است و نه الزاماً سودمند. سوسيال‌دموکراسی نيز مثل هر مفهوم ديگری، بدون اين فرهنگ – شيوه‌ی بدرستی گزيدن هدف، به مشکلات می‌افزايد. تا سوسيال‌دموکراسی بجای يک هدف اعتقادی به ابزاری انسانی برای رسيدن به تفاهم- تفاهم به عنوان هدف- تبديل نشود، راه به جائی نمی‌برد. تبديل هدفی اعتقادی به ابزاری انسانی قبل از هر چيز به تحول اخلاقی و فرهنگی نياز دارد. و در چارچوب توافق‌ها يا مذاکره‌ی سياسی حل شدنی نيست.

فرزانه‌فر – سوسيال‌دموکراسی برای ايران چه مشخصات ويژه‌ای بايد داشته باشد؟ سوسيال‌دموکراسی ايرانی چگونه چيزی است و به چه مشکلاتی بايد بپردازد؟ چه بديلی برای سوسيال‌دموکراسی وجود دارد يا بايد بوجود بيايد؟
کاخساز – سوسيال‌دموکراسی در جريان يک تحول رئاليستی در جنبش کمونيستی جوامع اروپائی به هستی آمده است. و يک جزء بوجود آورنده و مکمل دموکراسی اروپائی است. و ريشه در جنبش کارگری جامعه‌ی دموکراتيک دارد. ويژگی‌های ديگر آن که از همين ناشی می‌شوند از اين قرارند: مفهومی غير مذهبی است و عدالت اجتماعی را غير ايدئولوژيک می‌کند. يعنی پس از آزادی، عدالت اجتماعی مهم‌ترين پرنسيب اوست. چرا؟ برای اين که آزادی زمينه‌ی رشد آن است. بدون آزادی همچون زمينه‌ای فرهنگی برای مناسبات اجتماعی، کمونيسم، يعنی ميم لام، همچون واکنشی تند رشد می‌کند. سوسيال‌دموکراسی گرچه با سازش با سرمايه‌داری دموکراسی را سامان می‌دهد، ولی مرزبندی تاريخی‌اش با آن باقی می‌ماند و از نظر اقتصادی طرفدار کنترل سرمايه‌داری در جهت تأمين منافع اقشار پائينی است. با اين همه او متحد سياسی ليبراليسم است و با راديکاليسم مذهبی جور نمی‌آيد. دنباله رو حزب‌ها و گروه‌های خلقی و خرده بورژوائی نيست و بدليل خردگرائی انتقادی و فوق مفهومی‌اش موفق‌ترين ترکيب ميان آزادی و عدالت را به هستی می‌آورد.

فرزانه‌فر – آيا احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران به تفکر سوسيال‌دموکراسی و دست‌آوردهای آن پرداخته‌اند؟ شايد بهتر باشد بپرسم علت نپرداختن يا کم بها دادن احزاب سياسی ايران به سوسيال‌دموکراسی چيست؟ چه موانع يا تعصب‌هايی در اين راه عمل کرده است؟
کاخساز – جريان‌های سنتی نمی‌توانند بدون تحول فرهنگی، سوسيال‌دموکراتيک شوند. والا سوسيال‌دموکراسی را سنتی می‌کنند. هرکس دنبال مفهومی می‌رود، آن را مثل خودش می‌کند. البته اين هنوز بهتر از اين است که دنباله‌رو، خودش را با مفهوم منطبق کند و از خود تهی شود- مثل يک حزب الهی يا يک فاشيست.
به دوگونه می‌توان مفهوم را، مثلاً در اينجا با سوسيال‌دموکراسی را، با ويژگی‌های شخصيتی خود انطباق داد.
يا می‌توان بدنبال فرصت سياسی، قاعده‌مند بودن رشد اجتماعی را دور زد و حزبی سوسيال‌دموکرات را بوجود آورد و آن را سنتی کرد. مانند استالين در زمانی که عضو حزب سوسيال‌دموکراتيک روسيه بود، يا مانند لنين که سوسيال‌دموکراسی را با استبداد روسی تطبيق داد و در نهايت هم در ۱۹۱۹ نام حزب را از سوسيال‌دموکراسی به کمونيسم تغيير داد و گفت اين جامه‌ی چرکين سوسيال‌دموکراسی را بايد بدور ريخت.
يا ميتوان آن را با نيازهای فرهيختگی انطباق داد مانند آنچه که عناصر آزاديخواهی همچون پالمه، برانت، دورنمات يا حتا کارل پوپر (که بدون اينکه خود گفته باشد يک سوسيال‌دموکرات بود) کردند. يعنی سوسياليسم را با فرهنگ، يعنی با فرهيختگی و آزادی انديشی خود تطبيق دادند.
اين فرهيختگی در اپوزيسيون ايرانی غايب است. از سوی ديگر اغتشاش مفهومی گسترده است. پايگاه‌های اجتماعی احزاب با شعار‌های سياسی‌شان همخوانی ندارد. و از همه مهم‌تر آزاديخواهی در روح آنان پا سفت نکرده است. گذشته از اين وظايف اصلی انقلاب بورژوازی در ايران انجام نشده است. سوسيال‌دموکراسی پی‌آمد به انجام رسيدنِ وظايف انقلاب بورژوازی است. يعنی محصول مناسبات دموکراتيک در جامعه است. اگر در جامعه‌ی استبدادی بوجود بيايد يا ناکامی به بار می‌آورد- همان گونه که در مورد خليل ملکی ديديم - و يا غرق بازی‌های سياسی می‌شود.
سوسيال‌دموکراسی می‌تواند در يک فرصت مناسب تشخيص داده شده بوجود بيايد و در فرصت ديگر از بين برود. به اين صورت می‌توان مفهوم سوسيال‌دموکراسی را سوزاند. بديهی است هميشه می‌توان برای گسترش افکار سوسيال‌دموکراتيک در احزاب و سازمان‌های موجود مبارزه کرد. يعنی در اين احزاب از نظر درونی –ميکرو- رفورم بوجود آورد. ولی در سطح اجتماعی و ملی –ماکرو- برای سوسيال‌دموکراسی بايد روشنگری کرد و اين سوای مبارزه‌ی سياسی است. پس سوسيال‌دموکراسی جزئی از برنامه‌ی روشنگری است. برنامه‌ی روشنگری چيست؟ مدرنيته!

فرزانه‌فر – در زمان حاضر چگونه است، آيا احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران، به سوسيال‌دموکراسی با همان شکل و شيوه گذشته می‌انديشند؟ نگاه آنها منفی‌تر يا مثبت‌تر شده است؟ چرا؟
کاخساز – در گذشته سوسيال‌دموکراسی مسئله‌ی سازمان‌ها و حزب‌ها نبود. سهل است، سوسيال‌دموکراسی تابو بود و با آن دشمنی می‌شد. امروز به آن متوجه شده‌اند ولی تحول فرهنگی و اخلاقی برای آن پيدا نکرده‌اند. به همين دليل با سوسيال‌دموکراسی نيز نمی‌توانند اعتماد مردم را جلب کنند. برای همين است که می‌گويم سوسيال‌دموکراسی جزئی از برنامه‌ی عمومی روشنگری در ايران است.

فرزانه‌فر – در تفکر و ساختار احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران، چه داخل و چه خارج از ايران، چه تحولاتی بايد صورت بپذيرد که توان و امکان پيشبرد و استفاده کاربردی از تفکر سوسيال‌دموکراسی را بيابند؟
کاخساز – بايد خود را نفی کنند تا دوباره به هستی بيايند. يعنی بايد زير چرخ‌دنده‌های يک اتيک ديالکتيکی، يعنی اتيکی که نفی می‌کند و تغيير می‌دهد و نو می‌سازد، خرد و خمير شوند تا دوباره ساخته شوند.

با سپاس از وقتی که در اختيار ما ‌گذاشتيد
January 30, 2008 شهرام فرزانه‌فر ايران امروز
ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte



مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران در تاريخ چه بوده؟
رد پاي راه سوم يا سوسيال دموكراسي در ايران را از چه زماني مي‌توان پي گرفت؟ و چه عواملی باعث شد که جنبش سوسیال دموکراسی در ایران به وجود بیاید؟




در مورد پرسش مشخص شما، ذكر اين نكته مفيد است كه در مقالات روزنامه ي اختر كه ايرانيان مقيم استانبول منتشر مي كردند و به ايران مي فرستادند اشاراتي به انديشه ي سوسيال دمكراسي در اروپا ديده مي شود و اين حاكي از توجه عناصر ناراضي از حكومت قاجار بود كه در جستجوي افكار نو براي جامعه ي ايران بودند. اما اين اشارات زمينه واقعي در ايران نداشتند تا اينكه ايرانياني كه به قفقاز مهاجرت كرده بودند اما رابطه اي زنده با ميهن خود داشتند به فكر چاره براي وضع نا بسامان كشور افتادند. از يك سو، برخي ايرانيان يا عناصر ايراني تبار، چون نريمان نريمانف، كه نگران سرنوشت آبا اجدادي خود بودند به فكر ايجاد يك جريان سوسيال دمكراتيك افتادند. اين به دنبال ايجاد سازمان «همت» براي اهالي قفقاز، به ويژه اران در شمال ارس، بود كه هدفش بسيج و آموزش سياسي اهالي مسلمان آن منطقه بود براي مبارزه با استبداد و ستم هاي اقتصادي سرمايه داري نو پا، اما خشن روسيه ي تزاري. انتخاب نام اجتماعيون-عاميون نشان ازين دارد كه مي خواستند از همان آغاز اين جريان را «بومي» كنند تا مخاطبانشان راحت تر با اين انديشه هاي نو آشنا شوند. اين بومي كردن در متن برنامه نيز به روشني ديده مي شود، تا آن حد كه در نظامنامه و برنامه ي اين حزب عنايتي به آداب و رسوم ايران همچون كشوري مسلمان ديده مي شود. از پرداختن به جزئيات آن در مي گذرم، چون آن ها را كتاب نسبتاً مفصلاً تشريح كرده ام.

علت اساسي پيدايش سوسيال دمكراسي در ايران تغييرات اقتصادي اي بود كه از پس از جنگ هاي ايران و روس در كشور آهسته آهسته پديد آمده بود و در اواخر حكومت ناصرالدين شاه شتاب گرفت، تغييراتي كه اقتصاد سنتي را ويران كرد، بيكاري و ورشكستي گسترده أي را موجب شد، و مهاجرت ايرانيان به ديگر كشورها، بويژه مناطق آسيايي روسيه را در جستجوي يك لقمه نان ناگزير ساخت. اين فرآيند تأييد اين نكته است كه تا زمينه هاي اجتماعي-اقتصادي انديشه أي پديدار نشود، آن انديشه نمي تواند جوانه زند و رشد كند.

مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه بوده؟ اگر می شود گروه های معروف را نام ببرید؟

جريان هاي سوسيال-دمكراتيك در ايران، هر كدام بر تعريف خود، عبارت بوده اند از اجتماعيون-عاميون، گروه هاي سوسيال-دمكرات هاي تبريز و رشت كه نقش مهمي در دفاع از مشروطيت ايفا كردند، اجتماعيون-اتحاديون به رهبري علي اكبر دهخدا، حزب سوساليست سليمان ميرزا در نيمه اول دهه اول سده ي چهاردهم خورشيدي، جريان خليل ملكي، جريان نخشب كه به نام جاما تا پس از انقلاب وجود داشت، و بسياري عناصر روشن انديش چپ كه يا علاقمند به كار حزبي نبودند يا احزاب موجود چپ را مناسب تفكر دمكراتيك خود نمي يافتند.

ایرانی ها چه واکنشی نسبت به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران داشتند؟ ظاهرا استقبال نکردند جز گروه های اندکی. دلیلش چه بود؟
برعكس، مدارك تاريخي نشان مي دهند كه سوسيال-دمكراسي در ايران سريع رشد كرد، و شايد بتوان گفت كه نخستين سازماندهي سياسي در ايران را پديد آورد، تا حدي كه بسيار از كساني كه قاعدتاً نمي بايستي سوسيال-دمكرات مي شدند، از روي فرصت طلبي و بخاطر سوء استفاده شخصي، به آن پيوستند و آن را وسيله ي ترقي اجتماعي و سياسي خود به شمار آوردند. نكته ي مهم كه هيچگاه نبايد فراموش كرد اين است كه اگر سوسيال-دمكراسي انديشه اي غريبه و نامأنوس به حساب مي آمد از سوسيال-دمكرات هاي قفقاز درخواست نمي شد كه به مشروطه خواها مخالف محمد علي شاه كودتاچي، چون ستار خان و يارانش، كمك كنند. در اين ترديد نيست – و اسناد دولتي روسيه ي تزاري و بريتانيا تيز مؤيد اين امر است – كه بدو كمك و ياوري سياسي و نظامي مجاهدان ايراني مقيم قفقاز و مجاهدان قفقازي – كه سوسيال دمكرات بودند – هرگز ميسر نمي شد ايرانيان از شر محمد علي شاه خلاص شوند. نبايد فراموش كرد كه سردار اسعد بختياري در اواخر نهضت مقاومت عليه شاه در آستانه ي حمله ي مجاهدان به پايتخت به اين مقاومت پيوست، چه قدرمندان ايران مي هراسيدند كه مبادا سوسيال-دمكرات ها قدرت را در دست بگيرند – هراسي بيهوده چون تز سوسال-دمكرات اين بود كه هنوز زمان كسب قدرت براي سوسيال-دمكراسي نرسيده بود و بايستي نخست يك حكومت ملي و دمكراتي بر سر كار مي آمد و جامعه را هم از نظر اقتصادي و هم سياسي براي مراحل انكشاف اجتماعي بعدي آماده مي ساخت.



پس چرا تاریخ نگاران به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران بی توجه اند؟ حتی تاریخ نگاران بی طرفی که هیچ نظری به چپ ها نداشتند و در تاریخ نگاری شان فقط جانب واقعیت ها را می گرفتند. آیا به این دلیل نیست که این جنبش تاثیرگذاری چندانی نداشته؟

عدم توجه تاريخ نگاران ايراني به سوسيال-دمكراسي در مشروطه ناشي از اين بوده است كه اصولاً تاريخ نگاري در كشور ما، برخلاف گذشته هاي دورش، يك فن دقيق استوار به كار علمي و بي طرفي نبوده است. جانبداري سياسي و گرايش پرستي از بيماري هاي تاريخ نگاري در ايران بوده اند. ديگر نكته تأثير استبداد طولاني در عصر پهلوي بود كه مانع از بررسي آزادانه ي تاريخ مي شد. يك عامل ديگر هم خط ايدئولوژيك تاريخ نگاري شوروي بود كه مي كوشيد تعبير خود را از تاريخ مشروطيت ايران تحميل كند. براي تاريخ نگاري جدي و تاريخ شناسي وجود اهل علمي بي طرف و نيز محيط سالم دمكراتيك لازم است. نگاهي به نوشته هاي حزب توده كه خود را، به غلط، وارث سوسيال دمكراسي مي دانست نشان مي دهد كه رهبران آن حزب چقدر در مورد اين جريان مهم تاريخ مشروطيت ايران بي اطلاع و ناآگاه بودند.



چپ های استالنیستی و مارکسیست ها در ایران رشد زیادی کردند و تاثیرگذار هم بودند. هم تاثیرات مثبت داشتند هم منفی. تشکل های معروف زیادی متاثر از این تفکر بودند. گروه 53 نفری تقی ارانی ، حزب توده ، فدائیان خلق ، کنفدراسیوني ها و بسیاری دیگر از این دست گروه ها بودند اما گروه های سوسیال دموکرات به این معروفی ها نیستند جز یکی دو گروه مثل دموکرات های تبریز. از طرفی گروه های اسلام گرا هم که مسلما تاثیرگذارترین گروه ها بودند. در مقطعی هم لیبرال هایی مانند مصدق تاثیرگذاشتند. اما راه سوم یعنی سوسیال دموکراسی به تعبیر بسیاری از صاحبنظران در ایران برخلاف کشورهای دیگر موفق نشد. چرا؟

در اينجا نخست تدقيق يك مسئله لازم است. امروز ديگر در دنياي علم تاريخ شناسي كسي جريان هاي ملهم از استالينيسم شوري را ماركسيست نمي شمارد. اگر در گذشته به علت نفوذ سياسي و رواني شوروي بر جنبش كارگري جهان تنها عده ي كمي استالينيسم را مغاير انديشه هاي ماركس مي دانستند، امروز با هويدا شدن جزئيات ماهيت حكومت شوروي و حزب آن، كمتر كسي هست كه استالينيسم را با ماركسيسم مترادف بداند. حتي شورويس هاي سابق هم از روي ناچاري و بي آبرويي ناچارند خود را از آن مكتب بري بدانند، با اينكه هنوز در اصل تفكرشان تغييري حاصل نشده است. انتساب استالينيسم به اراني از نظر تاريخي درست نيست؛ چنين تصوري ناشي از تبليغات زهرآگين حزب توده طي بيش از نيم قرن بوده است، چون اراني، نه فقط با استالين مخالف بود، بلكه حتي قرباني عُمال دستگاه سركوب استالنيني در ايران شد كه او را به پليس رضا شاه لو دادند و نابودي او را فراهم آوردند. (اميدوارم نشر كتابي كه پيرامون زندگي و انديشه ي اراني در دست انتشار دارم به رفع اين تصور نادرست در مورد اراني كمك كند.) با اينكه حزب توده خود را وارث سوسيال دمكراسي مي دانست، از آن چيزي جز ترشحات تفسير هاي دستگاه تبليغاتي استالينيسم در مورد آن نمي دانست. گروه هاي منشعب از آن حزب، مانند سازمان انقلابي، توفان، يا «مجاهدين ماركسيست-لنينيست» همه تحت تأثير استالينيسم بودند، با اينكه برخي از آنان در فرنگستان مي زيستند، اما هنوز با آن انديشه ي عقب مانده و استبدادي استالينسم خوش بودند و با آموزش هاي جريان هاي ضد استاليني در غرب ميانه اي نداشتند. عدم شهرت سوسيال-دمكراسي ازين روست كه، از يك سو، دستگاه تبليغاتي استبداد استالنيني مانع از آشنايي درست تاريخي جوانان ايراني با سوسيال-دمكرات هاي عصر مشروطيت مي شد، و ديگر سو، استبداد پهلوي با حذف آزادي انديشه و مطالعه ي آزادانه ي تاريخي موجب مي شد كه جوانان علاقمند به تنها منبع موجود و فعال، يعني استالينيسم، روي بياورند و بدآموزي كنند. جريان هاي سوسيال-دمكراتيك ديگري هم پس از مشروطه پديد آمدند، مانند اجتماعيون اتحاديون استاد دهخدا، اما به همين دلايل پيش گفته تأثيري نگذاشتند. جريان هايي چون حزب سوسياليست سليمان ميرزاي اسكندري هم تحت نفوذ شوروي قرار گرفتند و سر انجام، با تأسيس حزب توده توسط خود وي، در جريان استالينيستيِ غالب حلّ شد. علت تأثير شخصيت دمكرات و عدالتخواهي چون مصدق دلايل بسياري دارد، اما، به نظر من، دليل اصلي آن پايداري او طي چهل سال در مبارزه بر ضد استبداد داخلي، و حامي خارجي اش استعمار، نبرد پيگير براي دمكراسي، و عدالتخواهي او بود. جريانات اسلامي متمايل به سوسيال-دمكراسي نيز همواره موفق نبوده اند. بهترين نمونه ي آن حزبي است محمد نخشب در سال هاي پس از جنگ جهاني به وجود آورد، اما تعداد هواداران آن هيچگاه زياد نشد كه بتواند اثري در اجتماع بگذارد، در عين اينكه برخي از شاگردانش پس از مرگ او كارش را ادامه دادند و در انقلاب 1357 هم شركت فعال داشتند. مورد شريعتي وضع متفاوت است و بستگي به زمان معيني در تاريخ آن دارد كه بحث آن در اين خلاصه نمي گنجد. كنفدراسيون يك سازمان دمكراتيك دانشجويي بود كه همه نوع تفكر در ميان اعضاي آن ديده مي شد، توده ايستي، مائوئيستي، جبهه ي ملي چپ، جبهه ي ملي غير چپ، ملي-مذهبي، و چند تن تروتسكيست، و افرادي پراكنده. كار كنفدراسيون مبارزه با استبداد دخلي به سركردگي شاه و حاميان بين المللي او بود. (خوانندگان علاقمند مي توانند به كتاب افشين متين، كنفدراسيون، تاريخ جنبش دانشجويي ايران ...، انتشارات شيرازه، رجوع كنند)



سوسیال دموکرات های ایرانی تا چه اندازه به حاکمیت شوروی وابسته بودند؟

سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطه پيش از پيدايش شوروي از بين رفتند. برخي از اعضاي آن طي جنگ جهاني اول (1916) حزب عدالت را به وجود آوردند، سپس در كنگره ي انزلي در تابستان 1299 نام حزب كمونيست را برخود نهادند، و عضو بين الملل كمونيست شدند. اينان نيز دو جناح بودند. جناح معروف به «راست» كه حيدر خان عمواغلي سردسته ي آنان بود. اينان طرفدار ايجاد يك جمهوري دمكراتيك (غير سوسياليستي) بودند، چون معتقد بودند كه ايران هنوز زمينه هاي اقتصادي گذار به سوسياليسم را دارا نبود. دسته ي ديگر، به رهبري سلطانزاده، كه هوادار ايجاد جمهوري سوسياليستي بودند عقيده داشتند كه با توجه به وجود يك حكومت قوي سوسياليستي چون شوروي، ايران مي توانست، همچون مستعمرات آسيايي روسيه تزاري كه جزو روسيه ي شوروي بودند، به راحتي به سوسياليسم گذار كند – انديشه اي ناپخته و احساساتي، بدون ترديد. اين ظرف چند سال بعد نظرات خود را با واقعيا انطباق دادند و خواهان ايجاد سرنگوني سلطنت، ايجاد جمهوري و يك نظام دمكراتي اقتصادي شدند. اين هر دو جناح با حزب شوروي در تماس بودند. حيدر خان با سوسيال دمكرات هاي پيشين قفقاز، دوستان نزديك استالين، كه برخي از آنان در مشروطه به ايران مدد رسانده بودند و حال بلشويك شده بودند. جريان دوم حزب، كه تحت هدايت رهبر متفكري چون سلطانزاده بود، برغم تماس با حزب شوروي، از استقلال فكري برخوردار بود و با سياست هاي سازشكارانه شوروي، چه به هنگام سركوب نهضت جنگل و چه به هنگام همكاري نزديك شوروي با سلطنت رضاخان، علناً مخالفت ورزيد – امري كه در ميان حتي احزاب نيرومند كمونيستي اروپا هم بيسابقه بود. شايد اين از تأثيرات نهضت مشروطيت در ميان آنان بوده باشد.



جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه تفاوت هایی با گروه های مارکسیستی مانند حزب توده و غیره دارند؟

سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطيت، چه گروهي كه توسط ارامنه ي تبريز پايه گذاري شد و چه گروهي كه در قفقاز پايه گذاري شد و در ايران رشد كرد، با اينكه ملهم از آموزش هاي ماركس بودند، هرگز دست نشانده ي جريانات روسي نبودند، بل هدفشان نجات ايران از چنگال استعمار روسيه ي تزاري و بريتانيا بود، و نيز ايجاد يك نظام دمكراتيك، اما حزب توده – برغم تمايلات بسياري از اعضا و برخي از رهبران آن كه خواهان ايراني دمكراتيك و مترقي و مستقل بودند – عملاً توسط ركن دو ارتش شوروي ايجاد شد با اين هدف كه مدافع منافع شوروي در ايران باشد. (ترجمه ي فارسي مقاله اي كه سال ها پيش، بنابر اسناد آرشيو هاي شوروي، در مورد چگونگي تأسيس حزب توده توسط ارتش شوروي در ايران به انگليسي منتشر كردم در دست انتشار است.) به نظر من حزب توده، برغم تظاهرش، هرگز يك حزب ماركسيستي نبود، چون يك جريان ماركسيستي نمي تواند منافع زحمتكشان كشورش را فداي يك قدرت استبدادي خارجي كند، چون استبداد و استعمار با هر نقابي كه باشد ماهيتش همان است. جالب است كه، برغم انهدام اتحاد شوروي، هواداران آن هنوز درس هاي لازم را از آن تجربه ي تلخ نگرفته اند و هنوز در همان را خطا گام بر مي دارند. تفاوت هاي سوسيال دمكراسي با حزب توده بسيارند، ولي مهمترين آن ها استقلال فكري، توجه به واقعيات جامعه، منافع مردم زحمتكش، و مبازره كيش شخصيت در درون سازمان بود. اين بدين معنا نيست كه سوسيال-دمكراسي معايبي يا كسري هايي نداشت. داشت، و من بر مهمترين آن ها در كتابم اشاره كرده ام.



ظاهرا بنا به نوشته شما دو گرایش در جنبش سوسیال دموکراسی در ایران وجود داشت نسبت به روحانیت و سنت. یکی خواهان برقراری رابطه با روحانیون بود و دیگری از رویارویی با سنت ها اجتناب می کرد. در این مورد توضیح بدهید و اینکه کدام گرایش غالب بود؟ کدام یک موفق تر شد؟ و کدام یک راه درست را انتخاب کرد؟

جريان سوسيال-دمكراسي ايراني مولود در قفقاز كه در ايران هم ايجاد شد، چون به سطح انكشاف جامعه توجه داشت، ضمن احترام به باورهاي مذهبي مردم، خواستار تغييرات تدريجي جامعه بود، و ازين رو مي كوشيد در كار خود از تشنج هاي اجتماعي بپرهيزد، چون مي دانست كه هيچ فكري را نمي توان به جامعه تحميل كرد. گروه ديگر سوسيال-دمكرات ها بيشتر بر جنبه هاي اقتصادي تغييرات اقتصادي تكيه مي كردند، در عين اينكه هيچگاه از اهميت دمكراسي در پيشرفت جامعه غافل نبودند، از همين رو، هر دو در دفاع از مشروطه سخت كوشيدند و پيروزي مشروطه خواهان مديون مبارزه و فداكاري هاي آنان است. تعيين اينكه كدام غالب بود بسيار دشوار است، اما حدس من اينست كه دسته ي اول غالب بود.



ظاهرا سوسیال دموکرات های ایرانی از همان ابتدای ظهورشان تا به الان سعی در تلفیق مفاهیم سوسیالیستی با مفاهیم اسلامی دارند. چه اولین سازمان سوسیال دموکرات ایرانی به نام همت و چه اندیشمندانی مانند شریعتی و چه سازمانی در انقلاب 57 به نام مسلمانان مبارز. دلیلش چیست؟

سوسيال-دمكرات ها (اجتماعيون-عاميون) دوره ي مشروطيت خواهان محاسبه ي علايق مذهبي مردم بودند، اما به سختي بتوان گفت كه آنان هوادار جدايي دين از سياست بودند. تحليل من از علي شريعتي (در دوران اقامتش در پاريس ما باهم دوست بوديم) اينست كه او هم، با همه ي تأكيدش بر اهميت اسلام در جامعه ي ايران، به نظام عرفي بي اعتنا نبود. دلايل جهت يابي انقلاب در 1357 بسيار و عميق اند، در اين خلاصه نمي توانند گنجيد، و كتب تحليلي مفصلي را مي طلبند. اما به طور خلاصه مي توان گفت كه اين امر به نقش آيت الله خميني در پانزدهم خرداد بر مي گردد، زماني كه ديگر نيروهاي سياسي داخل كشور عملاً از مبارزهدور افتاده بودند. تحولات بعدي هم مسلماً در اين جريان مؤثر بودند.



در کتابتان نوشتید سوسیال دموکرات های ارمنی در ایران با آنکه از کلیسا برای مقاومت استفاده می کردند اما در اشاعه تفکرات سوسیالیستی موفق شدند اما سوسیال دموکرات های مسلمان ایرانی وقتی از اسلام برای انتقال عقایدشان استفاده کردند اما در تجدید حیات اسلام بیشتر موفق بودند تا اشاعه عقاید سوسیالیستی. چرا؟

نكته ي من اينست كه سوسيال-دمكرات هاي ارمني آغاز كننده ي آن جريان در كار خود موفق بودند، اما كارشان محدود بود. سوسيال دمكرات هايي كه از خانواده هاي مسلمان برخاسته بودند امكانات بيشري داشتند و پيوندشان با جامعه گسترده تر بود، اماكارشان دوامي نيافت، مگر

تلاش ـ بنا بر توضيحات شما، معنای سوسياليسم دمکراتيک و جدائی ناپذيری آن از سوسيال دمکراسی را بايد با توجه به چگونگی شکل گيری آن در فرهنگ سياسی سوسيال دمکراسی و از جمله بر بستر دو حادثه مهم در اروپا بفهميم: يکی انقلاب اکتبر و مخالفت و در مرزبندی سوسيال دمکراتها به کمک اين مفهوم با اهداف و برنامه های اجتماعی، سياسی و اقتصادی بلشويکی که به نام ديکتاتوری پرولتاريا و در جهت نفی دمکراسی و مالکيت خصوصی تبليغ و در روسيه به اجرا گذاشته می شد و ديگری در 1919 ـ دوسالی پس از حادثه نخست ـ و آغاز يکدهه حکومت سوسيال دمکراتهای آلمان و اجرای سياستی نه در جهت ضديت با نظام سرمايه داری بلکه در مقام تعديل اختلافات طبقاتی و ايجاد تعادلی ميان منافع گروههای مختلف اجتماعی در چهارچوب حفظ مالکيت و تقويت دمکراسی. به اين ترتيب و با استناد به اين تاريخچه جای چندانی برای پنهان ساختن تفکرات ضد سرمايه داری و ضديت با مالکيت خصوصی در پشت مفهوم سوسياليسم دمکراتيک باقی نمی ماند.
با وجود اين، چالشهای جديدی که اخيراً در درون چپ و بويژه در رابطه با سوسيال دمکراسی برخی کشورهای اروپائی بخصوص در آلمان ديده می شوند، از چه زاويه ای قابل بررسی هستند؟ اين پرسش را از آن جهت مطرح می کنم؛ چون در سالهای اخير با ظهور و گسترش حزب سوسياليسم دمکراتیک (PDS ) ـ و امروز به نام حزب چپ ـ ما شاهديم در رسانه های برخی از نيروهای چپ ما، تبليغات اين حزب و ديدگاههای نظريه پردازان آن بازتاب نسبتاً قابل توجه ای دارد. آيا اين دو حزب چپ با هم اختلافات بنيادين تفکری و ارزشی دارند؟

مهرداد پاینده ـ اشاره ی شما به این دو مقطع تاریخی کاملا درست می باشد. تاریخ دیگری که به همان اندازه با اهمیت است، 1959 و برنامه ی «گودسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان می باشد، زیرا همه ی آن چیزی را که شما به آن اشاره کردید، جزو برنامه ی این حزب می شود که در واقع سند اعتقاد سوسیال دمکراتها به اقتصاد بازار، حق مالکیت و کلا «سرمایه داری» می باشد. البته سوسیال دمکراتها نظام سرمایه داری را به عنوان سیستمی بحران زا ارزیابی می کنند و بر این گمان نیستند که اقتصاد بازار کاملا آزاد توانایی ایجاد نظمی خودجوش را دارد که در آن تخصیص بهینه ذخیره ها و توسعه ی اقتصادی پایدار در راستای منافع همه ی اقشار جامعه میسر است. اما آنها از این انتقاد ساختاری به نظام سرمایه داری ضرورت تعویض رژیم را نتیجه نمی گیرند و برعکس آن با تاکید به ضرورت دخالت دولت دمکراتیک در اقتصاد و کوشش در رفع ضعفهای این نظام، به کلام شما، «در مقام تعديل اختلافات طبقاتی و ايجاد تعادلی ميان منافع گروههای مختلف اجتماعی در چهارچوب حفظ مالکيت و تقويت دمکراسی» به ایفای نقش سیاسی در دمکراسی کوشش می ورزند.
اما این که چپ ایران با گرایش به «حزب چپ» آلمان گویا به آلترناتیو بهتری در مقابل سوسیال دمکراسی دست یافته است، بازهم نشان دهنده ی ناآشنایی آنها با سیستم حزبی این کشور و حتا این حزب دارد. اشاره به تاریخ این حزب در چند جمله ی کوتاه میسر نیست، ولی من به چند نکته ی اساسی اشاره می کنم که می تواند برای خوانندگان کنجکاو شما اطلاعات لازم را ارائه دهد. (1) پس از انحلال جمهوری دمکراتیک آلمان که بدنبال انقلاب صلح آمیز مردم این کشور در 1989 و فرریختن دیوار برلین صورت گرفت، حزب کمونیست حاکم در این کشور، «حزب سوسیالیت متحد آلمان» نیز قدرت را از دست داد و چون رفقای ایرانی خود دچار بحران ایدئولوژیک شد. (2) بحران درون حزب به برآمد رهبران جوان و تازه ای در این حزب انجامید که نمی توانستند سوسیالیسم را به عنوان یک نظام دیکتاتوری بپذیرند. البته آنها نیز بیشتر به جبر تاریخ و نه بواسطه ی شهامت شان و در فردای دمکراتیزه شدن آلمان شرقی از طریق اتحاد دو بخش آلمان جهان بینی توتالیتر استالینیستی حاکم در این حزب را به چالش کشیدند و به گونه ای خود نیز دمکراتیزه شدند. حاصل این چالش از نظر ایدئولوژیک گذار آنها از کمونیسم و دیکتاتوری پرولتاریا ابتدا به سوی اندیشه های روزا لوکزمبورگ، سپس بترتیب به بوخارین، کائوتسکی و در ادامه ی آن به سوسیال دمکراسی دهه ی 1950 و برنامه ی «گودسبرگ» حزب سوسیال دمکرات آلمان بود. از نظر ساختار حزبی، باید از تغییر نام حزب به «حزب سوسیالیست متحد آلمان» و برنامه و اساسنامه ی حزب به حزبی مدرن و در چارچوب قانون احزاب آلمان فدرال نام برد. در اینجاست که ما شاهد گذار این حزب به سوسیال دمکراسی هستیم. (3) با وجود این تحولات اعتماد رای دهندگان آلمانی به این حزب محدود به بخش شرقی آلمان ماند و این حزب در غرب این کشور حزبی یک درصدی ماند. بدین ترتیب این حزب با وجود توانایی در رقابت برنامه ای با حزب سوسیال دمکرات آلمان حزبی منطقه ای ماند، که بیشتر نشان دهنده ی اهمیت فاکتور نزدیکی این حزب به مردم بخش شرقی این کشور می باشد. (4) گذار این حزب به یک حزب سراسری جدی و مقبولیت روزافزون این حزب در سراسر آلمان از 2004 به بعد یعنی 15 سال پس از انحلال آلمان شرقی اتفاق افتاد. دلیل این امر نیز نارضایتی روزافزون بخش عمده ای از مردم از اصلاحات اجتماعی دولت ائتلافی سوسیال دمکراتها و سبزها و جدایی بسیاری از اعضای بانفوذ این حزب و تاسیس حزبی جدید بود که از جوشش این حزب و حزب سوسیالیسم دمکراتیک، حزب چپ بوجود آمد، حزبی که از نظر برنامه ای و رهبری بگونه ای شفاف تر از گذشته سوسیال دمکراتیزه شده است و از نظر برنامه های اقتصادی و اجتماعی با جناح چپ درون حزب سوسیال دمکرات آلمان به سختی قابل تمایز می باشد. (5) موفقیت حزب چپ در انتخابات اخیر آلمان ناشی از دوری هرچه بیشتر رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان در ایفای نقش «وکیل انسانهای ندار» و دوری از نوعی از اصلاحات اجتماعی است که در باور رای دهندگان آلمانی سمبل عدالت اجتماعی می باشد. در این خلاء سیاسی است که حزب چپ خود را به عنوان سوسیال دمکراسیِ بهتر به مردم آلمان عرضه می کند و در انتخابات آرای قابل توجهی بدست می آورد.
با توجه به این توضیحات کوتاه حزب چپ و حزب سوسیال دمکرات آلمان بر سر این امر به رقابت نشسته اند، که کدامیک از آنها سوسیال دمکرات راستین است. اختلاف این دو حزب اختلاف در چگونگی حل معضلات جامعه ی آلمان است و نه اختلاف ریشه ای.

تلاش ـ فکر می کنيد آيا چنين حساسيت ها وبازتابهائی نوعی جستجوی منابع جديد الهام ايدئولوژيک و الگوبرداری بر پايه يک سؤتفاهم در ميان چپ های ايرانی است يا برداشت واقعيی است از سوسياليسم جديدی که پشت به نظام سرمايه داری دارد، بدون آن که شيوه اداره دمکراتيک جامعه را به زير سئوال ببرد؟

مهرداد پاينده ـ همانطور که من به فرایند برآمد حزب چپ اشاره کردم بنظر می رسد که اینگونه نگرش به حزب چپ از سوی چپهای ایرانی با واقعیتهای حزب چپ نیز همخوانی ندارد. حال اینکه رسانه های چپ ایرانی تنها تبلیغات و دیدگاههای حزب چپ و نشریات آن را بازتاب می دهند، نشان از یکسو نگری آنها دارد. آنها همیشه دنیا را از دریچه ی عینک خود می بینند و وجود حزب چپ، که برعکس احزاب چپ ایرانی حزبی مدرن، دمکراتیک و وفادار به قانون اساسی این کشور است، به آنها این فرصت یگانه را داده است، تا باردیگر برای خود سرپناهی یا به قول شما الگویی فرای سوسیال دمکراسی بسازند و خود را از دام «خائن» شدن رها سازند. شاید علت این امر این باشد که آنها و بسیاری از رهبران بخش شرقی حزب چپ از سابقه ی مشترک کمونیستی برخوردارند و زبان هم را بهتر می فهمند. واقعیت این است که رهبران حزب چپ از راهی پرتلاطم به سوسیال دمکراسی رسیدند و آنها نیز از «خجلت» رفقای ایرانی شان بی بهره نبودند. به گمان من مشکل چپ ایران در ندیدن این واقعیتها تنها ناشی از یک سوء تفاهم نمی باشد و بیشتر ناآگاهی آنها از کل تاریخ سوسیال دمکراسی و جنبش کارگری اروپای غربی و بویژه عدم آشنایی آنها با چگونگی شکل گیری حزب چپ را نشان می دهد.
در مورد بخش دوم پرسشتان باید عرض کنم که بدیهی است که در محافل سیاسی و بویژه روشنفکری و انتلکتولی بحثهای زیادی پیرامون آینده ی جامعه ی بشری در جریان است ولی سخن از «سوسیالیسم جدیدی که پشت به نظام سرمایه داری دارد» در میان نیست، البته اگر نگاه خود را به بحثهای رایج در سکتهای سیاسی چپ معطوف نداریم. هیچ سیستمی در جهان آخر زمانی نیست و سرمایه داری نیز چنین ادعایی را نداشته است. اما دیگر صحبتی از تغییرات انقلابی و غلبه بر یک سیستم در کار نیست. بحث بیشتر در راستای حل مشکلاتی چون حل آینده ی جهان پس از نفت، تامین آب آشامیدنی، غلبه بر فقر، تولید منطبق با نیازهای طبیعت، ایجاد چرخه ی تولید تا بازیافت کامل یک کالا، گذار از جامعه ی کارمحور و بسیاری از مقولات دیگر می باشد. اما دیگر دوران نسخه پیچی های ایدئولوژیک گذشته است و مردم نیز، حداقل در این گوشه ی جهان، چنین وعده و وعیدهایی را جدی نمی گیرند.

تلاش ـ در ادبيات سياسی نيروهای چپ ما به همان نسبت که از عبارت دمکراسی، حقوق بشر و آزادی ياد می شود، از آرمانهای سوسياليستی هم سخن گفته می شود. اخيراً هم ما اينجا و آنجا از زبان برخی از سوسيال دمکراتهای صاحب نام کشور آلمان می شنويم که سوسياليسم يک آرمان بشر دوستانه است. البته احزاب چپ دمکرات اين کشور که سوسياليسم پرستيژ بزرگترين آنها ـ از جمله احزاب مسيحی ـ است، اما هريک از آنها دارای نظرات و برنامه های کاملاً روشنی برای اداره کشورشان هستند. اما سازمانهای چپ ما که در آرمانگرائی يد طولانی دارند، فاقد چهارچوبهای روشن نظری و برنامه ای هستند. به عنوان نمونه آنها در حالی که به شدت با سرمايه داری مخالفند ـ بشدتی که مواضع سوسيال دمکراسی نسبت به آن را راست ارزيابی می کنند ـ، همچنين اقتصاد سوسياليستی اردوگاه واقعاً موجود را هم رد می کنند ولی تا کنون هيچ جا ديده نشده است که بگويند کدام سيستم اقتصادی را قبول دارند، در صورت دستيابی به قدرت واحدها، بنگاهها و مراکز اقتصادی کشور را چگونه و به دست چه نيروئی اداره خواهند کرد. يا اين که جايگاه سرمايه و مالکيت و نقش آن در توليد ثروت در جامعه چيست. به نظر شما چرا آنها در اعلام نظرات خود در اين زمينه ها تعلل می ورزند؟

مهرداد پاینده ـ حرف شما کاملا درست است، آنها باید بگویند که کدام سیستم اقتصادی را قبول دارند و بعد در چهارچوب آن برنامه ی خود را ارائه دهند. شترسواری دولا دولا نمی شود. اما به گمان من مشکل اصلی، «تعلل» آنها در اعلام نظرات نیست. تعلل زمانی واژه ای درست است، که ما به داشتن برنامه ای برای حل مشکلات یک جامعه از سوی این افراد و گروهها آگاه هستیم و بیصبرانه منتظر ارائه ی آن می باشیم، ولی آنها در عرضه ی این برنامه ها، حال به هر دلیل، کوتاهی می کنند. مشکل اصلی این است که آنها برنامه ای برای اداره ی اقتصاد و اجتماعی و کلا سیاست کشور ندارند، یا حداقل من ندیده ام. علت این امر ناآشنایی آنها با نقش چپ در جامعه و اقتصادی است که ساختار آن نامتمرکز و غیردولتی است، بدین معنا که آنها به بازی کردن نقش سیاسی خود در جامعه و اقتصادی که بگونه ای خودگردان است و نیازی به دخالت دولت ندارد و کار خودش را می کند، واقف نیستند. در واقع مدیریت اقتصاد و جامعه ی مدرن فردمحور به نوعی خودداری سیاسی دولتها و تضمین نظمی کلان نیاز دارد، که در آن رویش اجتماعی و اقتصادی افراد و آژانسهای اقتصادی میسر گردد. پیش شرط ایفای نقش سیاسی در این سیستم پذیرش شالوده های این نظام یعنی حق مالکیت، حق آزادی فعالیتهای اقتصادی در چهارچوب قانون و ... می باشد. این امر شامل همه ی گروهها و احزاب سیاسی می شود و جزء قواعد بازی سیاسیست، حال آرمان هر حزبی هر چه می خواهد باشد. اما آرمان آرمان است و عرصه ی عمل عرصه ی عمل. آرمان نئولیبرالها جهانیست بدون هرگونه دخالت دولتی، بدون هرگونه اتحادیه ی صنفی، بدون هرگونه مرز ملی، بدون هرگونه تبعیض و انجصارگرایی. اما آیا آنها در عرصه ی عمل همه چیز را برای این آرمان به آب و آتش می زنند؟ سوسیالیسم دمکراتیکِ سوسیال دمکراتها و حزب چپ نیز برای حوزه ی عمل سیاسی بی اهمیت است. خوشبختانه دوران آرمان گرایی گذشته است و آرمانها برای آرامش خاطر یا وجدان سیاسی گرایشهای سیاسی و فکری گوناگون ضروری هستند ولی نه برای اداره ی یک جامعه و اقتصادی پیشرفته در سده ی بیست و یکم میلادی.
اما نقش سوسیال دمکراسی در یک نظام سرمایه داری چیست؟ نقش سوسیال دمکراسی در چنین جامعه ای نقش تعدیل اختلافات و انسجام بخشیدن به جامعه و در موارد ضروری ایفای نقش «آتش نشانی» برای جلوگیری از حریق سوزناک بحرانهای سرمایه داری می باشد، چیزی که ما این روزها بدنبال بحران وامی و مالی در ایالات متحده ی آمریکا شاهد آن هستیم. برای ایفای چنین نقشی باید خود را سوسیال دمکرات شناخت و درکی درست از نظام حاکم و محوریت مالکیت، سرمایه، آزادی فعالیتهای صنفی و ... داشت. اما تا زمانی که این دوستان نه تنها با سوء نیت بلکه با دشمنی و ستیز به این نظام و مقوله هایش چون مالکیت می نگرند، از دیدن پتانسیل توسعه و ثروت نهفته در این نظم غافل می مانند، ثروتی که شما برای تامین هزینه های رفاه اجتماعی برای همه ی اقشار جامعه بدان نیاز خواهید داشت. هنر سیاست نیز در همین است که شما با سیاستی خردمندانه و بدور از ایدئولوژیهای تمامیت خواهِ چپ و راست ایجاد ثروت (مالی، فرهنگی، هنری) را به بهترین شکلش میسر و سپس بیشترین اقشار یک جامعه را در این ثروت سهیم سازید. اما چپ ایران به این امر واقف نیست و عدالت اجتماعی را به توزیع آنچه هست و نه آنچه می تواند به کرار تولید شود و مورد استفاده قرار گیرد، کاهش می دهد. اندوهناک تر از این امر اما شرایط کنونی چپ ایران است که حتا از ارائه ی برنامه ای در چارچوب همین توزیع ثروت و نه تولید و سپس توزیع عادلانه ی آن محروم است. مشکل آنها تعلل در ارائه ی برنامه شان نیست، مشکل آنها نداشتن هرگونه برنامه ایست.



تلاش ـ امروزه ضرورت استقلال جامعه مدنی و فرد از دولت و قدرت سياسی نظری ظاهراً پذيرفته شده است. احترام به حق مالکيت و تضمين فعاليت آزاد اقتصادی و گسترش بخش خصوصی در تضمين چنين استقلالی آيا مهم است؟ اکثريت بزرگ نيروها و سازمانهای سياسی بشدت به تمرکز منابع اقتصادی و منابع توليدی در دست حکومت دينی انتقاد دارند. آيا رابطه منطقی و ثابت شده ای ميان قدرت گيری بخش خصوصی اقتصاد از يکسو و گسترش دمکراسی و جلو گيری از تمرکز قدرت از سوی ديگر وجود دارد؟

مهرداد پاینده ـ رابطه ی میان اقتصاد بر پایه ی حق مالکیت، گسترش بخش خصوصی و تضمین قانونی آزادی فعالیتهای اقتصادی از یکسو و دمکراسی، حقوق بشر و همچنین صلح، آرامش و رفاه اجتماعی از سوی دیگر امروزه امری عینی و ثابت شده است. شما کافیست که به گزارش سالانه و جدول هرساله ی بانک جهانی بنام doing business نگاهی بکنید، تا ببینید که چگونه این دو مقوله لازم و ملزوم هم هستند. نگاهی به کشورهای پیشرفته ی غربی که در آنها بخش خصوصی سرنوشت اقتصاد را رقم می زند و دیدن بیشترین حقوق شهروندی در این جوامع بهترین دلیل عملی برای این امر است. برعکس آن کشورهای موسوم به جهان سوم هستند که از یکسو دولت تمامی عرصه های قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست دارد و از دمکراسی هم خبری نیست. حتا از نظر تاریخی این امر بارها اثبات شده است. خود من در کتابم بنام «اقتصاد جهانی – مالکیت، حکومت قانون، پیشرفت در مقابل تصاحب، سیادت خودسرانه، توسعه نیافتگی» به نقش مثبت بازرگانان و بویژه بانکداران در غلبه بر استبداد در اروپا و گذار به دمکراسی اشاره کرده ام. اصولا هر گونه سیاست اقتصادی که در دشمنی با سرمایه و آزادی فعالیتهای اقتصادی بوده است، در دراز مدت به استبداد تمام عیار از یکسو و واپس ماندگی اقتصادی از سوی دیگر انجامیده است. دمکراسی و حقوق بشر زمانی براحتی زیر پا گذاشته می شوند، که شما برای زندگی و اصولا «بودن» به دست گشاده ی ارگانی، حزبی یا دولتی مقتدرتر از خودتان نیازمند باشید. در اقتصاد دولتی امکان گریز برای هیچ کس وجود ندارد. از اینجاست که وابستگی به ساختار و نظمی انحصاری بوجود می آید که همه چیز دیگران را تعیین می کند. بر عکس آن نظم اقتصاد آزاد است که بر پایه ی رقابت بخش خصوصی بنا شده است. البته در این اقتصاد هم نوعی اجبار برای امرار معاش وجود دارد. این امر در کشورهای پیشرفته برای اکثریت مردم به معنای اجبار به فروش نیروی کارشان است. ولی انحصار خرید نیروی کار تنها در دست یک شرکت یا دولت نیست و هرکس می تواند در شرایط مناسب در بازار کار (اشتغال کامل، قانون کار مناسب، سندیکاهای کارگری مقتدر و ...) بهترین خریدار نیروی کارش را انتخاب کند، امری که در اقتصاد دولتی امکان پذیر نیست. تنها در چنین اقتصادی با بخش خصوصی گسترده و غیرانحصاری است که آزادی انتخاب شغل بوجود می آید. در چنین بستر اقتصادی است که دمکراسی، پلورالیسم سیاسی و حقوق بشر شکوفا می شوند.

تلاش ـ چگونه می توان از رشد بی بند و بار سرمايه داری و تمرکز قدرت در اين بخش جلوگيری به عمل آورد و سودجوئی آن را که در عمل موجب شکافهای عميق در جامعه شده و صلح و امنيت درونی جامعه را به خطر می اندازد، پيشگيری نمود؟ برقراری تعادل ميان منافع طبقات و اقشار مختلف اقتصادی و اجتماعی چه مکانيزمی دارد؟

مهرداد پاینده ـ به گمان من سرمایه داری ضرورتا بی بند و بار نیست. ولی اگر از این سیستم که بر مبنای تحصیل سود بیشتر پایه گذاری شده است، انتظار این را داشته باشیم که همزمان اجتماعی عمل کند و هزار و یک مشکل اجتماعی، محیط زیست، نوسانات ارزی، اختلافات طبقاتی و ... را به گونه ای خودبخود حل کند، انتظار بیهوده ایست. ما باید این سیستم را آنطور که هست ببینیم و بپذیریم. این سیستم بر اساس فعالیتهای اقتصادی میلیونها آژانس اقتصادی یا سرمایه دار بنا شده است. آنها در حرفه و بخش خود می توانند بهترین راهکارها را برای تولید و خدمات بهتر با هدف تحصیل سود بیشتر ارائه دهند. اما این امر در جمع عددی خود ضرورتا به راهکار و برنامه ی اقتصادی بهینه برای یک جامعه نمی انجامد و حتا می تواند برای جامعه مشکلاتی تازه بوجود آورند. اصولا افق دید و برنامه ریزی یک سرمایه دار افق کوتاهی است. برای مثال این انتظار بیهوده ایست که از شرکتهای هواپیمایی بخواهید که با هم رقابت کنند، که آنهم از طریق کاهش قیمت و خدمات بهتر امکان پذیر است، و به شرکتهای بزرگی تبدیل شوند و سهم خود را در بازار حمل و نقل گسترش دهند، ولی همزمان به این فکر نیز باشند که مشکل فراخ تر شدن سوراخ اوزون به گسترش فراگیر سرطان پوست می انجامد. این انتظار انتظار بیجائیست و سرشار از تناقض است. اگر ما درک مان را از اقتصاد به واقعیات تطبیق دهیم، آنگاه می توانیم این کمبودهای ذاتی نظام را، که شما به آن بی بند و باری می گویید، بشناسیم و با سیاست اقتصادی هوشمندانه کاهش دهیم و منتظر خوددرمانی سرمایه داری نمانیم که انتظاری بیهوده است. اما مشکل این است که تعریف سیاست اقتصادی هوشمندانه نیز مشخص نیست و این تجربه ی تاریخی است که درستی یا نادرستی یک سیاست را عیان می سازد. در اینجاست که دمکراسی به عنوان بهترین ضمانت در راستای تصحیح سیاستهای اقتصادی نادرست این یا آن حزب پرارزش می شود.
در عرصه ی عمل اما، اگر از عرصه ی انقلاب و انهدام سرمایه داری بگذریم، تنها ابزاری که احزاب و گروههای سیاسی در دست دارند، سیاست مالیاتی برای تقسیم عادلانه ی ثروت، سیاست بالابردن سطح دانش و فرهنگ از طریق موسسات آموزشی یک کشور، سیاست کمکهای اجتماعی برای سهیم کردن اقشار پایین اجتماع در زندگی اجتماعی و حفظ حداقل سطحی از رفاه اجتماعی، سیاست بیمه های بازنشستگی برای جلوگیری از فقر در دوران سالمندی و اینگونه ابزار می باشند. چنین سیاستی در خدمت جامعه، در راستای تعدیل اختلافات طبقاتی و به نفع همه اقشار آن است، زیرا به جامعه انسجام و آرامش لازم برای رشدش را و به کل نظام سرمایه داری مشروعیتش را می دهد. حتا سرمایه داران نیز در چنین جامعه ای بهتر و با آرامش بیشتر زندگی خواهند کرد.

تلاش ـ آقای دکتر پاینده با سپاس فراوان از شما.April 09, 2008
چهارشنبه 21 فروردین 2567


گفتگو تلاش با دکتر مهرداد پاينده تلاش






ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte

چپ ايرانی و تابوی سوسيال‌دموکراسی




در باره مفهوم سوسيال‌دموکراسی

احزاب و سازمان‌‌های سياسی خارج از کشور با وجود تماس مستقيم با سوسيال دموکراسی و مشکلات کمتری که در برخورد عملی و نظری با اين مفهوم داشته‌اند، کمتر به تفکر سوسيال‌دموکراسی و دست‌آوردهای اين شيوه برنامه‌ريزی و اداره‌ی امور جامعه، آنگونه که نياز جامعه‌ی ايران است پرداخته‌اند.
علت اين کم بها دادن چيست؟ چه موانع و مشکلاتی در اين راه عمل کرده است؟ چرا احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران با تعصب و اکراه در اين باره سخن ميگويند؟ در تفکر و ساختار احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران (داخل و خارج از ايران)، چه تحولاتی بايد صورت بپذيرد که توان استفاده علمی - کاربردی در جهت بومی‌سازی تفکر سوسيال‌دموکراسی را بيابند؟ در این رابطه گفتگوئی انجام داده‌ایم با ناصر کاخساز و نظر وی را در این باره جویا شدیم.

فرزانه‌فر – جناب کاخساز با سپاس از اينکه دعوت ما را پذيرفتيد، اگر اجازه بدهيد گفتگويمان را با اين سئوال آغاز کنيم که آيا سوسيال‌دموکراسی می‌تواند پاسخگوی مشکلات امروز ايران باشد؟

کاخساز – سوسيال‌دموکراسی اکسير نجات نيست. نه تنها سوسيال‌دموکراسی، هيچ مفهوم ديگری هم نمی‌تواند به خودی خود به مشکلات ما پاسخ دهد. شيوه‌ی به درستی گزيدن يک هدف، چون در قلمرو فرهنگ و خرد است مهم‌تر از خود آن هدف است که بيشتر در حوزه‌ی ايمان است. پس اعتقاد به سوسيال‌دموکراسی نه دليل پيشرفت است و نه الزاماً سودمند. سوسيال‌دموکراسی نيز مثل هر مفهوم ديگری، بدون اين فرهنگ – شيوه‌ی بدرستی گزيدن هدف، به مشکلات می‌افزايد. تا سوسيال‌دموکراسی بجای يک هدف اعتقادی به ابزاری انسانی برای رسيدن به تفاهم- تفاهم به عنوان هدف- تبديل نشود، راه به جائی نمی‌برد. تبديل هدفی اعتقادی به ابزاری انسانی قبل از هر چيز به تحول اخلاقی و فرهنگی نياز دارد. و در چارچوب توافق‌ها يا مذاکره‌ی سياسی حل شدنی نيست.

فرزانه‌فر – سوسيال‌دموکراسی برای ايران چه مشخصات ويژه‌ای بايد داشته باشد؟ سوسيال‌دموکراسی ايرانی چگونه چيزی است و به چه مشکلاتی بايد بپردازد؟ چه بديلی برای سوسيال‌دموکراسی وجود دارد يا بايد بوجود بيايد؟
کاخساز – سوسيال‌دموکراسی در جريان يک تحول رئاليستی در جنبش کمونيستی جوامع اروپائی به هستی آمده است. و يک جزء بوجود آورنده و مکمل دموکراسی اروپائی است. و ريشه در جنبش کارگری جامعه‌ی دموکراتيک دارد. ويژگی‌های ديگر آن که از همين ناشی می‌شوند از اين قرارند: مفهومی غير مذهبی است و عدالت اجتماعی را غير ايدئولوژيک می‌کند. يعنی پس از آزادی، عدالت اجتماعی مهم‌ترين پرنسيب اوست. چرا؟ برای اين که آزادی زمينه‌ی رشد آن است. بدون آزادی همچون زمينه‌ای فرهنگی برای مناسبات اجتماعی، کمونيسم، يعنی ميم لام، همچون واکنشی تند رشد می‌کند. سوسيال‌دموکراسی گرچه با سازش با سرمايه‌داری دموکراسی را سامان می‌دهد، ولی مرزبندی تاريخی‌اش با آن باقی می‌ماند و از نظر اقتصادی طرفدار کنترل سرمايه‌داری در جهت تأمين منافع اقشار پائينی است. با اين همه او متحد سياسی ليبراليسم است و با راديکاليسم مذهبی جور نمی‌آيد. دنباله رو حزب‌ها و گروه‌های خلقی و خرده بورژوائی نيست و بدليل خردگرائی انتقادی و فوق مفهومی‌اش موفق‌ترين ترکيب ميان آزادی و عدالت را به هستی می‌آورد.

فرزانه‌فر – آيا احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران به تفکر سوسيال‌دموکراسی و دست‌آوردهای آن پرداخته‌اند؟ شايد بهتر باشد بپرسم علت نپرداختن يا کم بها دادن احزاب سياسی ايران به سوسيال‌دموکراسی چيست؟ چه موانع يا تعصب‌هايی در اين راه عمل کرده است؟
کاخساز – جريان‌های سنتی نمی‌توانند بدون تحول فرهنگی، سوسيال‌دموکراتيک شوند. والا سوسيال‌دموکراسی را سنتی می‌کنند. هرکس دنبال مفهومی می‌رود، آن را مثل خودش می‌کند. البته اين هنوز بهتر از اين است که دنباله‌رو، خودش را با مفهوم منطبق کند و از خود تهی شود- مثل يک حزب الهی يا يک فاشيست.
به دوگونه می‌توان مفهوم را، مثلاً در اينجا با سوسيال‌دموکراسی را، با ويژگی‌های شخصيتی خود انطباق داد.
يا می‌توان بدنبال فرصت سياسی، قاعده‌مند بودن رشد اجتماعی را دور زد و حزبی سوسيال‌دموکرات را بوجود آورد و آن را سنتی کرد. مانند استالين در زمانی که عضو حزب سوسيال‌دموکراتيک روسيه بود، يا مانند لنين که سوسيال‌دموکراسی را با استبداد روسی تطبيق داد و در نهايت هم در ۱۹۱۹ نام حزب را از سوسيال‌دموکراسی به کمونيسم تغيير داد و گفت اين جامه‌ی چرکين سوسيال‌دموکراسی را بايد بدور ريخت.
يا ميتوان آن را با نيازهای فرهيختگی انطباق داد مانند آنچه که عناصر آزاديخواهی همچون پالمه، برانت، دورنمات يا حتا کارل پوپر (که بدون اينکه خود گفته باشد يک سوسيال‌دموکرات بود) کردند. يعنی سوسياليسم را با فرهنگ، يعنی با فرهيختگی و آزادی انديشی خود تطبيق دادند.
اين فرهيختگی در اپوزيسيون ايرانی غايب است. از سوی ديگر اغتشاش مفهومی گسترده است. پايگاه‌های اجتماعی احزاب با شعار‌های سياسی‌شان همخوانی ندارد. و از همه مهم‌تر آزاديخواهی در روح آنان پا سفت نکرده است. گذشته از اين وظايف اصلی انقلاب بورژوازی در ايران انجام نشده است. سوسيال‌دموکراسی پی‌آمد به انجام رسيدنِ وظايف انقلاب بورژوازی است. يعنی محصول مناسبات دموکراتيک در جامعه است. اگر در جامعه‌ی استبدادی بوجود بيايد يا ناکامی به بار می‌آورد- همان گونه که در مورد خليل ملکی ديديم - و يا غرق بازی‌های سياسی می‌شود.
سوسيال‌دموکراسی می‌تواند در يک فرصت مناسب تشخيص داده شده بوجود بيايد و در فرصت ديگر از بين برود. به اين صورت می‌توان مفهوم سوسيال‌دموکراسی را سوزاند. بديهی است هميشه می‌توان برای گسترش افکار سوسيال‌دموکراتيک در احزاب و سازمان‌های موجود مبارزه کرد. يعنی در اين احزاب از نظر درونی –ميکرو- رفورم بوجود آورد. ولی در سطح اجتماعی و ملی –ماکرو- برای سوسيال‌دموکراسی بايد روشنگری کرد و اين سوای مبارزه‌ی سياسی است. پس سوسيال‌دموکراسی جزئی از برنامه‌ی روشنگری است. برنامه‌ی روشنگری چيست؟ مدرنيته!

فرزانه‌فر – در زمان حاضر چگونه است، آيا احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران، به سوسيال‌دموکراسی با همان شکل و شيوه گذشته می‌انديشند؟ نگاه آنها منفی‌تر يا مثبت‌تر شده است؟ چرا؟
کاخساز – در گذشته سوسيال‌دموکراسی مسئله‌ی سازمان‌ها و حزب‌ها نبود. سهل است، سوسيال‌دموکراسی تابو بود و با آن دشمنی می‌شد. امروز به آن متوجه شده‌اند ولی تحول فرهنگی و اخلاقی برای آن پيدا نکرده‌اند. به همين دليل با سوسيال‌دموکراسی نيز نمی‌توانند اعتماد مردم را جلب کنند. برای همين است که می‌گويم سوسيال‌دموکراسی جزئی از برنامه‌ی عمومی روشنگری در ايران است.

فرزانه‌فر – در تفکر و ساختار احزاب و سازمان‌‌های سياسی ايران، چه داخل و چه خارج از ايران، چه تحولاتی بايد صورت بپذيرد که توان و امکان پيشبرد و استفاده کاربردی از تفکر سوسيال‌دموکراسی را بيابند؟
کاخساز – بايد خود را نفی کنند تا دوباره به هستی بيايند. يعنی بايد زير چرخ‌دنده‌های يک اتيک ديالکتيکی، يعنی اتيکی که نفی می‌کند و تغيير می‌دهد و نو می‌سازد، خرد و خمير شوند تا دوباره ساخته شوند.

با سپاس از وقتی که در اختيار ما ‌گذاشتيد
January 30, 2008 شهرام فرزانه‌فر ايران امروز
ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte

-----------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------------------

مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران در تاريخ چه بوده؟
رد پاي راه سوم يا سوسيال دموكراسي در ايران را از چه زماني مي‌توان پي گرفت؟ و چه عواملی باعث شد که جنبش سوسیال دموکراسی در ایران به وجود بیاید؟




در مورد پرسش مشخص شما، ذكر اين نكته مفيد است كه در مقالات روزنامه ي اختر كه ايرانيان مقيم استانبول منتشر مي كردند و به ايران مي فرستادند اشاراتي به انديشه ي سوسيال دمكراسي در اروپا ديده مي شود و اين حاكي از توجه عناصر ناراضي از حكومت قاجار بود كه در جستجوي افكار نو براي جامعه ي ايران بودند. اما اين اشارات زمينه واقعي در ايران نداشتند تا اينكه ايرانياني كه به قفقاز مهاجرت كرده بودند اما رابطه اي زنده با ميهن خود داشتند به فكر چاره براي وضع نا بسامان كشور افتادند. از يك سو، برخي ايرانيان يا عناصر ايراني تبار، چون نريمان نريمانف، كه نگران سرنوشت آبا اجدادي خود بودند به فكر ايجاد يك جريان سوسيال دمكراتيك افتادند. اين به دنبال ايجاد سازمان «همت» براي اهالي قفقاز، به ويژه اران در شمال ارس، بود كه هدفش بسيج و آموزش سياسي اهالي مسلمان آن منطقه بود براي مبارزه با استبداد و ستم هاي اقتصادي سرمايه داري نو پا، اما خشن روسيه ي تزاري. انتخاب نام اجتماعيون-عاميون نشان ازين دارد كه مي خواستند از همان آغاز اين جريان را «بومي» كنند تا مخاطبانشان راحت تر با اين انديشه هاي نو آشنا شوند. اين بومي كردن در متن برنامه نيز به روشني ديده مي شود، تا آن حد كه در نظامنامه و برنامه ي اين حزب عنايتي به آداب و رسوم ايران همچون كشوري مسلمان ديده مي شود. از پرداختن به جزئيات آن در مي گذرم، چون آن ها را كتاب نسبتاً مفصلاً تشريح كرده ام.

علت اساسي پيدايش سوسيال دمكراسي در ايران تغييرات اقتصادي اي بود كه از پس از جنگ هاي ايران و روس در كشور آهسته آهسته پديد آمده بود و در اواخر حكومت ناصرالدين شاه شتاب گرفت، تغييراتي كه اقتصاد سنتي را ويران كرد، بيكاري و ورشكستي گسترده أي را موجب شد، و مهاجرت ايرانيان به ديگر كشورها، بويژه مناطق آسيايي روسيه را در جستجوي يك لقمه نان ناگزير ساخت. اين فرآيند تأييد اين نكته است كه تا زمينه هاي اجتماعي-اقتصادي انديشه أي پديدار نشود، آن انديشه نمي تواند جوانه زند و رشد كند.

مشخصات جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه بوده؟ اگر می شود گروه های معروف را نام ببرید؟

جريان هاي سوسيال-دمكراتيك در ايران، هر كدام بر تعريف خود، عبارت بوده اند از اجتماعيون-عاميون، گروه هاي سوسيال-دمكرات هاي تبريز و رشت كه نقش مهمي در دفاع از مشروطيت ايفا كردند، اجتماعيون-اتحاديون به رهبري علي اكبر دهخدا، حزب سوساليست سليمان ميرزا در نيمه اول دهه اول سده ي چهاردهم خورشيدي، جريان خليل ملكي، جريان نخشب كه به نام جاما تا پس از انقلاب وجود داشت، و بسياري عناصر روشن انديش چپ كه يا علاقمند به كار حزبي نبودند يا احزاب موجود چپ را مناسب تفكر دمكراتيك خود نمي يافتند.

ایرانی ها چه واکنشی نسبت به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران داشتند؟ ظاهرا استقبال نکردند جز گروه های اندکی. دلیلش چه بود؟
برعكس، مدارك تاريخي نشان مي دهند كه سوسيال-دمكراسي در ايران سريع رشد كرد، و شايد بتوان گفت كه نخستين سازماندهي سياسي در ايران را پديد آورد، تا حدي كه بسيار از كساني كه قاعدتاً نمي بايستي سوسيال-دمكرات مي شدند، از روي فرصت طلبي و بخاطر سوء استفاده شخصي، به آن پيوستند و آن را وسيله ي ترقي اجتماعي و سياسي خود به شمار آوردند. نكته ي مهم كه هيچگاه نبايد فراموش كرد اين است كه اگر سوسيال-دمكراسي انديشه اي غريبه و نامأنوس به حساب مي آمد از سوسيال-دمكرات هاي قفقاز درخواست نمي شد كه به مشروطه خواها مخالف محمد علي شاه كودتاچي، چون ستار خان و يارانش، كمك كنند. در اين ترديد نيست – و اسناد دولتي روسيه ي تزاري و بريتانيا تيز مؤيد اين امر است – كه بدو كمك و ياوري سياسي و نظامي مجاهدان ايراني مقيم قفقاز و مجاهدان قفقازي – كه سوسيال دمكرات بودند – هرگز ميسر نمي شد ايرانيان از شر محمد علي شاه خلاص شوند. نبايد فراموش كرد كه سردار اسعد بختياري در اواخر نهضت مقاومت عليه شاه در آستانه ي حمله ي مجاهدان به پايتخت به اين مقاومت پيوست، چه قدرمندان ايران مي هراسيدند كه مبادا سوسيال-دمكرات ها قدرت را در دست بگيرند – هراسي بيهوده چون تز سوسال-دمكرات اين بود كه هنوز زمان كسب قدرت براي سوسيال-دمكراسي نرسيده بود و بايستي نخست يك حكومت ملي و دمكراتي بر سر كار مي آمد و جامعه را هم از نظر اقتصادي و هم سياسي براي مراحل انكشاف اجتماعي بعدي آماده مي ساخت.



پس چرا تاریخ نگاران به جنبش سوسیال دموکراسی در ایران بی توجه اند؟ حتی تاریخ نگاران بی طرفی که هیچ نظری به چپ ها نداشتند و در تاریخ نگاری شان فقط جانب واقعیت ها را می گرفتند. آیا به این دلیل نیست که این جنبش تاثیرگذاری چندانی نداشته؟

عدم توجه تاريخ نگاران ايراني به سوسيال-دمكراسي در مشروطه ناشي از اين بوده است كه اصولاً تاريخ نگاري در كشور ما، برخلاف گذشته هاي دورش، يك فن دقيق استوار به كار علمي و بي طرفي نبوده است. جانبداري سياسي و گرايش پرستي از بيماري هاي تاريخ نگاري در ايران بوده اند. ديگر نكته تأثير استبداد طولاني در عصر پهلوي بود كه مانع از بررسي آزادانه ي تاريخ مي شد. يك عامل ديگر هم خط ايدئولوژيك تاريخ نگاري شوروي بود كه مي كوشيد تعبير خود را از تاريخ مشروطيت ايران تحميل كند. براي تاريخ نگاري جدي و تاريخ شناسي وجود اهل علمي بي طرف و نيز محيط سالم دمكراتيك لازم است. نگاهي به نوشته هاي حزب توده كه خود را، به غلط، وارث سوسيال دمكراسي مي دانست نشان مي دهد كه رهبران آن حزب چقدر در مورد اين جريان مهم تاريخ مشروطيت ايران بي اطلاع و ناآگاه بودند.



چپ های استالنیستی و مارکسیست ها در ایران رشد زیادی کردند و تاثیرگذار هم بودند. هم تاثیرات مثبت داشتند هم منفی. تشکل های معروف زیادی متاثر از این تفکر بودند. گروه 53 نفری تقی ارانی ، حزب توده ، فدائیان خلق ، کنفدراسیوني ها و بسیاری دیگر از این دست گروه ها بودند اما گروه های سوسیال دموکرات به این معروفی ها نیستند جز یکی دو گروه مثل دموکرات های تبریز. از طرفی گروه های اسلام گرا هم که مسلما تاثیرگذارترین گروه ها بودند. در مقطعی هم لیبرال هایی مانند مصدق تاثیرگذاشتند. اما راه سوم یعنی سوسیال دموکراسی به تعبیر بسیاری از صاحبنظران در ایران برخلاف کشورهای دیگر موفق نشد. چرا؟

در اينجا نخست تدقيق يك مسئله لازم است. امروز ديگر در دنياي علم تاريخ شناسي كسي جريان هاي ملهم از استالينيسم شوري را ماركسيست نمي شمارد. اگر در گذشته به علت نفوذ سياسي و رواني شوروي بر جنبش كارگري جهان تنها عده ي كمي استالينيسم را مغاير انديشه هاي ماركس مي دانستند، امروز با هويدا شدن جزئيات ماهيت حكومت شوروي و حزب آن، كمتر كسي هست كه استالينيسم را با ماركسيسم مترادف بداند. حتي شورويس هاي سابق هم از روي ناچاري و بي آبرويي ناچارند خود را از آن مكتب بري بدانند، با اينكه هنوز در اصل تفكرشان تغييري حاصل نشده است. انتساب استالينيسم به اراني از نظر تاريخي درست نيست؛ چنين تصوري ناشي از تبليغات زهرآگين حزب توده طي بيش از نيم قرن بوده است، چون اراني، نه فقط با استالين مخالف بود، بلكه حتي قرباني عُمال دستگاه سركوب استالنيني در ايران شد كه او را به پليس رضا شاه لو دادند و نابودي او را فراهم آوردند. (اميدوارم نشر كتابي كه پيرامون زندگي و انديشه ي اراني در دست انتشار دارم به رفع اين تصور نادرست در مورد اراني كمك كند.) با اينكه حزب توده خود را وارث سوسيال دمكراسي مي دانست، از آن چيزي جز ترشحات تفسير هاي دستگاه تبليغاتي استالينيسم در مورد آن نمي دانست. گروه هاي منشعب از آن حزب، مانند سازمان انقلابي، توفان، يا «مجاهدين ماركسيست-لنينيست» همه تحت تأثير استالينيسم بودند، با اينكه برخي از آنان در فرنگستان مي زيستند، اما هنوز با آن انديشه ي عقب مانده و استبدادي استالينسم خوش بودند و با آموزش هاي جريان هاي ضد استاليني در غرب ميانه اي نداشتند. عدم شهرت سوسيال-دمكراسي ازين روست كه، از يك سو، دستگاه تبليغاتي استبداد استالنيني مانع از آشنايي درست تاريخي جوانان ايراني با سوسيال-دمكرات هاي عصر مشروطيت مي شد، و ديگر سو، استبداد پهلوي با حذف آزادي انديشه و مطالعه ي آزادانه ي تاريخي موجب مي شد كه جوانان علاقمند به تنها منبع موجود و فعال، يعني استالينيسم، روي بياورند و بدآموزي كنند. جريان هاي سوسيال-دمكراتيك ديگري هم پس از مشروطه پديد آمدند، مانند اجتماعيون اتحاديون استاد دهخدا، اما به همين دلايل پيش گفته تأثيري نگذاشتند. جريان هايي چون حزب سوسياليست سليمان ميرزاي اسكندري هم تحت نفوذ شوروي قرار گرفتند و سر انجام، با تأسيس حزب توده توسط خود وي، در جريان استالينيستيِ غالب حلّ شد. علت تأثير شخصيت دمكرات و عدالتخواهي چون مصدق دلايل بسياري دارد، اما، به نظر من، دليل اصلي آن پايداري او طي چهل سال در مبارزه بر ضد استبداد داخلي، و حامي خارجي اش استعمار، نبرد پيگير براي دمكراسي، و عدالتخواهي او بود. جريانات اسلامي متمايل به سوسيال-دمكراسي نيز همواره موفق نبوده اند. بهترين نمونه ي آن حزبي است محمد نخشب در سال هاي پس از جنگ جهاني به وجود آورد، اما تعداد هواداران آن هيچگاه زياد نشد كه بتواند اثري در اجتماع بگذارد، در عين اينكه برخي از شاگردانش پس از مرگ او كارش را ادامه دادند و در انقلاب 1357 هم شركت فعال داشتند. مورد شريعتي وضع متفاوت است و بستگي به زمان معيني در تاريخ آن دارد كه بحث آن در اين خلاصه نمي گنجد. كنفدراسيون يك سازمان دمكراتيك دانشجويي بود كه همه نوع تفكر در ميان اعضاي آن ديده مي شد، توده ايستي، مائوئيستي، جبهه ي ملي چپ، جبهه ي ملي غير چپ، ملي-مذهبي، و چند تن تروتسكيست، و افرادي پراكنده. كار كنفدراسيون مبارزه با استبداد دخلي به سركردگي شاه و حاميان بين المللي او بود. (خوانندگان علاقمند مي توانند به كتاب افشين متين، كنفدراسيون، تاريخ جنبش دانشجويي ايران ...، انتشارات شيرازه، رجوع كنند)



سوسیال دموکرات های ایرانی تا چه اندازه به حاکمیت شوروی وابسته بودند؟

سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطه پيش از پيدايش شوروي از بين رفتند. برخي از اعضاي آن طي جنگ جهاني اول (1916) حزب عدالت را به وجود آوردند، سپس در كنگره ي انزلي در تابستان 1299 نام حزب كمونيست را برخود نهادند، و عضو بين الملل كمونيست شدند. اينان نيز دو جناح بودند. جناح معروف به «راست» كه حيدر خان عمواغلي سردسته ي آنان بود. اينان طرفدار ايجاد يك جمهوري دمكراتيك (غير سوسياليستي) بودند، چون معتقد بودند كه ايران هنوز زمينه هاي اقتصادي گذار به سوسياليسم را دارا نبود. دسته ي ديگر، به رهبري سلطانزاده، كه هوادار ايجاد جمهوري سوسياليستي بودند عقيده داشتند كه با توجه به وجود يك حكومت قوي سوسياليستي چون شوروي، ايران مي توانست، همچون مستعمرات آسيايي روسيه تزاري كه جزو روسيه ي شوروي بودند، به راحتي به سوسياليسم گذار كند – انديشه اي ناپخته و احساساتي، بدون ترديد. اين ظرف چند سال بعد نظرات خود را با واقعيا انطباق دادند و خواهان ايجاد سرنگوني سلطنت، ايجاد جمهوري و يك نظام دمكراتي اقتصادي شدند. اين هر دو جناح با حزب شوروي در تماس بودند. حيدر خان با سوسيال دمكرات هاي پيشين قفقاز، دوستان نزديك استالين، كه برخي از آنان در مشروطه به ايران مدد رسانده بودند و حال بلشويك شده بودند. جريان دوم حزب، كه تحت هدايت رهبر متفكري چون سلطانزاده بود، برغم تماس با حزب شوروي، از استقلال فكري برخوردار بود و با سياست هاي سازشكارانه شوروي، چه به هنگام سركوب نهضت جنگل و چه به هنگام همكاري نزديك شوروي با سلطنت رضاخان، علناً مخالفت ورزيد – امري كه در ميان حتي احزاب نيرومند كمونيستي اروپا هم بيسابقه بود. شايد اين از تأثيرات نهضت مشروطيت در ميان آنان بوده باشد.



جنبش سوسیال دموکراسی در ایران چه تفاوت هایی با گروه های مارکسیستی مانند حزب توده و غیره دارند؟

سوسيال دمكرات هاي عصر مشروطيت، چه گروهي كه توسط ارامنه ي تبريز پايه گذاري شد و چه گروهي كه در قفقاز پايه گذاري شد و در ايران رشد كرد، با اينكه ملهم از آموزش هاي ماركس بودند، هرگز دست نشانده ي جريانات روسي نبودند، بل هدفشان نجات ايران از چنگال استعمار روسيه ي تزاري و بريتانيا بود، و نيز ايجاد يك نظام دمكراتيك، اما حزب توده – برغم تمايلات بسياري از اعضا و برخي از رهبران آن كه خواهان ايراني دمكراتيك و مترقي و مستقل بودند – عملاً توسط ركن دو ارتش شوروي ايجاد شد با اين هدف كه مدافع منافع شوروي در ايران باشد. (ترجمه ي فارسي مقاله اي كه سال ها پيش، بنابر اسناد آرشيو هاي شوروي، در مورد چگونگي تأسيس حزب توده توسط ارتش شوروي در ايران به انگليسي منتشر كردم در دست انتشار است.) به نظر من حزب توده، برغم تظاهرش، هرگز يك حزب ماركسيستي نبود، چون يك جريان ماركسيستي نمي تواند منافع زحمتكشان كشورش را فداي يك قدرت استبدادي خارجي كند، چون استبداد و استعمار با هر نقابي كه باشد ماهيتش همان است. جالب است كه، برغم انهدام اتحاد شوروي، هواداران آن هنوز درس هاي لازم را از آن تجربه ي تلخ نگرفته اند و هنوز در همان را خطا گام بر مي دارند. تفاوت هاي سوسيال دمكراسي با حزب توده بسيارند، ولي مهمترين آن ها استقلال فكري، توجه به واقعيات جامعه، منافع مردم زحمتكش، و مبازره كيش شخصيت در درون سازمان بود. اين بدين معنا نيست كه سوسيال-دمكراسي معايبي يا كسري هايي نداشت. داشت، و من بر مهمترين آن ها در كتابم اشاره كرده ام.



ظاهرا بنا به نوشته شما دو گرایش در جنبش سوسیال دموکراسی در ایران وجود داشت نسبت به روحانیت و سنت. یکی خواهان برقراری رابطه با روحانیون بود و دیگری از رویارویی با سنت ها اجتناب می کرد. در این مورد توضیح بدهید و اینکه کدام گرایش غالب بود؟ کدام یک موفق تر شد؟ و کدام یک راه درست را انتخاب کرد؟

جريان سوسيال-دمكراسي ايراني مولود در قفقاز كه در ايران هم ايجاد شد، چون به سطح انكشاف جامعه توجه داشت، ضمن احترام به باورهاي مذهبي مردم، خواستار تغييرات تدريجي جامعه بود، و ازين رو مي كوشيد در كار خود از تشنج هاي اجتماعي بپرهيزد، چون مي دانست كه هيچ فكري را نمي توان به جامعه تحميل كرد. گروه ديگر سوسيال-دمكرات ها بيشتر بر جنبه هاي اقتصادي تغييرات اقتصادي تكيه مي كردند، در عين اينكه هيچگاه از اهميت دمكراسي در پيشرفت جامعه غافل نبودند، از همين رو، هر دو در دفاع از مشروطه سخت كوشيدند و پيروزي مشروطه خواهان مديون مبارزه و فداكاري هاي آنان است. تعيين اينكه كدام غالب بود بسيار دشوار است، اما حدس من اينست كه دسته ي اول غالب بود.



ظاهرا سوسیال دموکرات های ایرانی از همان ابتدای ظهورشان تا به الان سعی در تلفیق مفاهیم سوسیالیستی با مفاهیم اسلامی دارند. چه اولین سازمان سوسیال دموکرات ایرانی به نام همت و چه اندیشمندانی مانند شریعتی و چه سازمانی در انقلاب 57 به نام مسلمانان مبارز. دلیلش چیست؟

سوسيال-دمكرات ها (اجتماعيون-عاميون) دوره ي مشروطيت خواهان محاسبه ي علايق مذهبي مردم بودند، اما به سختي بتوان گفت كه آنان هوادار جدايي دين از سياست بودند. تحليل من از علي شريعتي (در دوران اقامتش در پاريس ما باهم دوست بوديم) اينست كه او هم، با همه ي تأكيدش بر اهميت اسلام در جامعه ي ايران، به نظام عرفي بي اعتنا نبود. دلايل جهت يابي انقلاب در 1357 بسيار و عميق اند، در اين خلاصه نمي توانند گنجيد، و كتب تحليلي مفصلي را مي طلبند. اما به طور خلاصه مي توان گفت كه اين امر به نقش آيت الله خميني در پانزدهم خرداد بر مي گردد، زماني كه ديگر نيروهاي سياسي داخل كشور عملاً از مبارزهدور افتاده بودند. تحولات بعدي هم مسلماً در اين جريان مؤثر بودند.



در کتابتان نوشتید سوسیال دموکرات های ارمنی در ایران با آنکه از کلیسا برای مقاومت استفاده می کردند اما در اشاعه تفکرات سوسیالیستی موفق شدند اما سوسیال دموکرات های مسلمان ایرانی وقتی از اسلام برای انتقال عقایدشان استفاده کردند اما در تجدید حیات اسلام بیشتر موفق بودند تا اشاعه عقاید سوسیالیستی. چرا؟

نكته ي من اينست كه سوسيال-دمكرات هاي ارمني آغاز كننده ي آن جريان در كار خود موفق بودند، اما كارشان محدود بود. سوسيال دمكرات هايي كه از خانواده هاي مسلمان برخاسته بودند امكانات بيشري داشتند و پيوندشان با جامعه گسترده تر بود، اماكارشان دوامي نيافت، مگر در آرايش هاي بعدي. جناحي از سوسيال دمكرات هاي ارمني كه بيشتر به دمكراسي مي پرداختند تا سوسياليسم در ايجاد حزب دمكرات در مجلس دوم سهم مهمي ايفا كردند و بسيار هم تأثير گذاشتند، كه بحث در مورد آن را در كتابم كرده ام.



چرا سوسیال دموکرات ها تنها در شمال و شمال غربی ایران شکل گرفتند و در سایر نقاط ایران موفق نشدند. آیا صرفا به خاطر نزدیکی شان به شوروی و اروپا بود؟

علت اين امر اين بود كه آن قسمت از ايران هم از نظر اقتصادي و اجتماعي پيشرفته بود و هم تماس فرهنگي اش با ديگر كشور ها، بويژه اروپا، قدمت داشت. مبارزه با روسيه ي تزاري در اين منطقه، كه زير فشار روسيه بود در اين امر تأثير زيادي داشت. بر عكس، در جنوب تماس بيشتر با هندوستان بود كه نمي توانست كانال خوبي براي انتقال انديشه هاي تازه باشد.



سوسیال دموکرات های ایرانی بیشتر از روسیه تاثیرپذیرفتند یا از جریان چپ در اروپا؟

سوسيال دمكرات هاي معروف به اجتماعيون بيشتر از روسيه متأثر بودند، و از همين رو، پس از غلبه بلشويسم در روسيه و سركوب گرايش هاي ديگر سوسياليستي در روسيه، جريان استاليني در ايران غالب شد، مگر نزد اراني و دانشجويان او؛ منتها شاگردان سياسي يتيمي كه، پس از قتل او در زندان رضا شاه، در فرداي شهريور 1320، اسير تفكر استاليني شدند. سوسيال دمكرات هاي ارمني شاگرد آموزش هاي ماركسيسم اروپايي بودند و خودشان و همفكران ايشان كه از خانواده هاي مسلمان برخاسته بودند به دنبال بلشويسم نرفتند و قرباني تفكر استاليني نشدند، اما قرباني استبداد رضا شاهي شدند.

نقش سوسیال دموکرات ها در انقلاب 57 چه اندازه بود؟ می توانید از گروه های تاثیرگذار و چهره های تاثیرگذار و میزان تاثیرگذاری شان در انقلاب 57 بگویید؟

به معناي دقيق كلمه، گروهي به نام سوسيال-دمكرات در انقلاب 1357 شركت نداشتند. مي توان گفت كساني كه از آن تفكر ملهم بودند كم نبودند، اما در برابر سير تفكر استاليني، كه در ميان توده اي ها، چريك هاي فدايي، و مجاهدين رايج بود، نتوانستند تأثير زيادي بگذارند، چه شهرت اين دست هاي اخير به مراتب بيشتر بود، چه همواره در كار اجتماعي اهميت شهرت و تبليغات از عقل سليم بيشتر است. از همين رو هم، بزودي طشت صاحبان شهرت كه عقل سليمي نداشتند از بام فرو افتاد و مردمي كه به دنبال شهرت آنان رفتند دچار يأس و بدبيني شدند.

اگر بخواهيد از سرنوشت راه سوم يا سوسيال دموكراسي در ايران بگوييد چه مي‌گوييد؟
سوسيال-دمكرات ها از پايه گذاران مهم و جدي جنبش دمكراتيك و انديشه ترقي در ايران بودند، اما كارشان خالي از ايراد و نقص نبود. شايد اگر قرباني استبداد پهلوي و سركوب استاليني نمي شدند و دوام مي آوردند مي توانستند به يك جنبش وسيع و مؤثر رد دهه هاي بعدي شوند، چنانكه در اروپا توانستند دز زمينه هاي اجتماعي و دمكراسي منشأ خدمات مهمي براي زحمتكشان بشوند.
مصاحبه من با خسروشاکری در مجله شهروند امروز
چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۶ - ۱۱ ژوئيه ۲۰۰۷
مصاحبه مهدی زاده با خسروشاکری
راه سوم در ایران




ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte
سوسیال دموکراسی، منهای سوسیالیسم!
دشواری های تولد «سوسیال دموکراسی» ایرانی



ف. تابان
ظاهرا سرنوشت تلخ بخشی از چپ ایرانی است که انتخاب های تاریخی خود را بسیار دیرهنگام انجام دهد و زمانی به نوشداروی مورد انتظار خود دست یابد که سهراب مرده است! پیوستن سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) به «جنبش جهانی کمونیستی» وقتی اتفاق افتاد که این «جنبش» آخرین سال های عمر خود را طی می کرد. حالا اعلام پیوستگی به «سوسیال دموکراسی جهانی» از سوی بخشی از چپ، تکرار همان حکایت در وجهی غم انگیزتر است ...
هدف این نوشتار بحث در مورد اصول حاکم بر سوسیال دموکراسی جهانی و درستی و نادرستی این اصول نیست، بلکه می کوشد امکانات و دشواری های تولد سوسیال دموکراسی ایرانی را – که چندی است از آن سخن می رود - مورد بررسی قرار دهد.

بخشی از چپ ایران بعد از شکست های سنگین دهه گذشته، در جستجوی هویت تازه ی خود، به سوسیال دموکراسی روی آورده است. این انتخاب، علیرغم آن که انتخابی «مطمئن» و «آزمایش شده» اعلام می شود، اما در باطن خویش، ساده ترین و کم دردسرترین انتخاب برای چپی است که شکست های سنگین ملی و بین المللی آن را دچار سردرگمی و بی هویتی ساخته است. این بخش از چپ در برابر سوالات متعددی که بعد از این شکست ها در برابر آن قرار گرفت، آسان ترین روش را برگزید: حالا که این اردوگاه نشد، پس آن یکی اردوگاه!
این انتخاب، در نزد انتخاب کنندگانش، هر چند دستاورد مهمی قلمداد می شود و حاصل «تفکر» جناح متحول، در برابر «کله سخت ها» و «تکان نخورده های» چپ وانمود می گردد، اما در ماهیت خود، دارای هیچ نوآوری نیست و نباید آن را به جناح تحول طلب چپ نسبت داد. یک جابجایی از یک گرایش تاریخی به یک گرایش تاریخی دیگر و در محتوا و مضمون خود، ساده ترین راه برای «چپ ماندن» و «راست زدن» است.

نوشدارو بعد از مرگ سهراب
ظاهرا سرنوشت تلخ و دردناک بخشی از چپ ایرانی است که انتخاب های تاریخی خود را بسیار دیرهنگام انجام دهد و زمانی به نوشداروی مورد انتظار خود دست یابد که سهراب مرده است!
پیوستن سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) به «جنبش جهانی کمونیستی» و مصوبات و قطعنامه های آن درست وقتی اتفاق افتاد که این «جنبش» آخرین سال های عمر نه چندان طولانی خود را طی می کرد. ما وقتی به «کمونیسم جهانی» پیوستیم که این کمونیسم جهانی ظاهرا در اوج اقتدار بود، اما در واقع نقس های آخر را می کشید.
حالا اعلام پیوستگی به «سوسیال دموکراسی جهانی» از سوی بخشی از چپ ایرانی، تکرار همان حکایت در وجهی غم انگیزتر است. بخشی از دوستان من در زمانی به «سوسیال دموکراسی جهانی» روی آورده اند و می کوشند پرچم آن را در ایران برافراشته سازند، که این سوسیال دموکراسی بیشتر از هر وقت دیگر تکه پاره شده، در بحران فرو رفته است و هم از سوی سرمایه داری جهانی و هم از سوی جنبش های نوین اجتماعی چپ در زیر فشار است و تئوری ها و سیاست های آن در برابر روند جهانی سازی و بحرانی که جوامع سرمایه داری با آن مواجه شده اند، بیش از پیش ناکارآمد شده و به زیر سوال می رود.

تشابه ها و تفاوت ها!
سوسیال دموکراسی ایرانی، بیش از آن که برای هواداران تازه ی آن، هویتی معین به ارمغان آورد، نوعی مرزبندی با سوسیالیسم است. هواداران متنوع سوسیال دموکراسی وقتی از مکتب تازه ی خود سخن می گویند، به درستی معلوم نیست کدام سوسیال – دموکراسی را مد نظر دارند. برخی از سوسیال دموکرات های ایران، سوسیال دموکراسی را مارکسیسم قبل از لنین می دانند، برخی آن را برابر با احزاب سوسیال دموکرات اروپائی فرض می کنند و برخی دیگر آن را در جدایی از سوسیالیسم و تبدیل آن به یک «آرمان» غیرقابل اجرا و «ارزش» های تعریف نشده می شناسند. از نظر تاریخی، اما سوسیال دموکراسی نشانه های مشخص تری دارد و باید تجسم واقعی آن را در احزاب سوسیال دموکرات (عمدتا اروپایی) موجود بازخوانی کرد. همان گونه که مارکسیسم و لنینیسم غالبا در بستر تاریخی آن و نتایجی که به بار آورده است، مورد بررسی قرار می گیرد، سوسیال دموکراسی را نیز نباید از این قاعده مستثنی ساخت و از بررسی آن در بستر تاریخی اش امتناع کرد.
سوسیال دموکراسی ایرانی اگر می خواهد به هویتی دست یابد، این هویت را باید در رابطه با تاریخ جنبش سوسیال دموکراسی (عمدتا در اروپا)، از زمان انشعاب بزرگ در جنبش سوسیال دموکراتیک آغازین قرن بیستم – پیوستن پدران سوسیال دموکراسی فعلی به دولت های خودی در جنگ جهانی اول و تحولات آن تا به امروز - بیابد. اما سوسیال دموکرات های ایرانی، معمولا این کار را نمی کنند. آن ها هر کدام «تعریف خود» را از سوسیال دموکراسی و اصول آن دارند و در مواقعی سوسیال دموکراسی آن ها شاید شباهتی به جریان های واقعی سوسیال دموکرات جهانی هم نداشته باشد. این دشواری تئوریک امروز به طور جدی و بارزی در مورد نحله های فکری مختلفی که خود را سوسیال دموکرات ایرانی می خوانند، وجود دارد و آن ها در تعیین شناسنامه ی تاریخی خود با دشواری های فعلا لاینحلی روبرو هستند.
اما در میان این نیروها اشتراکات معینی نیز جود دارد. برای برخی از آن ها «سوسیال دموکراسی» اسم رمزی برای – فعلا – پنهان نگاه داشتن مواضع لیبرالی و حتی نئولیبرالی و کم رنگ کردن مداوم عدالت خواهی به زیان دموکراسی سیاسی است. این بخش از سوسیال دموکرات های ایرانی، اساسا در مقوله ی لیبرالیسم قابل تعریف هستند و به دلایلی نمی خواهند در شرایط فعلی جامعه ی ما رسما به آن اردوگاه بپیوندند و به فعالیت های خود تحت پرچم سوسیال دموکراسی ادامه می دهند. وجه مشترک دیگر این سوسیال دموکراسی، انتقال نظری پایگاه اجتماعی خود از اقشار فرودست و زحمتکش جامعه، به «طبقه ی متوسط»، که مفهومی کشدار و قابل مناقشه است، می باشد. این جابجآیی نظری در برخی موارد، با بدبینی و تحقیر نسبت به اقشار فرو دست جامعه همراه است. اما شاید بتوان اساسی ترین وجه مشترک کسانی که خود را سوسیال دموکرات ایرانی می خوانند را در مخالفت با سوسیالیسم به عنوان نظام سیاسی – اجتماعی مابعد سرمایه داری و پذیرش سرمایه داری و مبارزه برای اصلاح آن توصیف کرد.
به این ترتیب اگر بخواهیم عمده ترین مشخصات مشترک سوسیال دموکرات های ایرانی را جمع بندی کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید: کم رنگ شدن مستمر مرزهای آن با لیبرالیسم، اتکا بر اقشار متوسط جامعه، مخالفت با سوسیالیسم به عنوان نظام سیاسی و اجتماعی ِ آلترناتیو نظام سرمایه داری و بالاخره پذیرش نظام سرمایه داری و تلاش برای اصلاح آن.
این مواضع، به سوسیال دموکراسی ایران، گوناگونی طبقاتی و اجتماعی متنوعی می بخشد. در جریان های سیاسی ایرانی می توان از اصلاح طلبان مذهبی، گروهی از چپ ها، برخی از ملی گرایان و حتی عده ای از سلطنت طلبان را یافت که خود را طرفدار سوسیال دموکراسی معرفی می کنند.
این گوناگونی، در تبدیل سوسیال دموکراسی ایرانی به یک جریان اجتماعی معین، به عنوان یک عامل منفی بزرگ عمل می کند و علاوه بر آن، سوسیال دموکراسی ایرانی را از حیطه ی جنبش های اجتماعی چپ خارج می سازد. در این سوسیال دموکراسی، بخشی از چپ ها، بخشی از ملی گراها، بخشی از مذهبی ها و بخشی از سلطنت طلبان گرد آمده اند و هنوز روشن نیست که چگونه می خواهند با یکدیگر در رابطه قرار گرفته و هدف های اساسی خود را هماهنگ کنند.

سردرگمی در سیاست
اغتشاش در عرصه ی سیاسی به صورت چشمگیرتری خودنمایی می کند. آرمان ها، ارزش ها و اصولی که می کوشد سیمای سوسیال دموکراسی ایرانی را شکل دهد برای سیاست در ایران، نسخه ی تازه و واحدی ندارد. «آرمان ها» و «ارزش هایی» که قرار است بخشا از دل تاریخ استخراج شوند و بخش دیگری از کنگره ها و قطعنامه های احزاب سوسیال دموکرات اروپایی برای هویت بخشیدن به این جریان وام گرفته شوند، یا وام گرفته شده اند، نمی توانند به ایجاد یک سیاست سوسیال – دموکرات در ایران یاری رسانند. این آرمان ها در زمینی شدن خود در جامعه ی ایرانی به طور غیرمنتظره ای ناسازگاری نشان می دهند. مدت هاست تلاش می شود که این انتخاب و سمت گیری تازه، در عرصه ی سیاسی کشور به ثمر بنشیند و «آرمان های سوسیال دموکراسی» به «سیاست سوسیال دموکراتیک» منجر شده و حزب سوسیال دموکرات ایرانی پا به عرصه ی وجود بگذارد.
مهم ترین دشواری سوسیال دموکراسی ایرانی برای تبدیل شدن به یک سیاست و حزب سوسیال دموکراتیک، شاید آن باشد که ایده ها و ایده آل های مشترک آن ها، به هیچ وجه برای اتخاذ یک سیاست مشترک کفایت نمی کنند. در بین آن ها که خود را سوسیال – دموکرات های ایرانی معرفی می کنند، از همان نخست، شکاف های بزرگ سیاسی رخ نموده است. این شکاف ها تا آن اندازه است که تولد یک سیاست سوسیال دموکراتیک را در چشم انداز فعلی ناممکن کرده است. پیوستن به ایده های سوسیال دموکراسی باعث نشده است که این بخش از فعالین سیاسی بتوانند اختلافات سیاسی خود را حل کنند. آن ها شامل همان اختلافاتی هستند و از همان پراکندگی رنج می برند که نیروهای سیاسی ایران در کلیت خود اسیر آن هستند.
حتی آن نحله ی سوسیال دموکراسی ایرانی که خواستگاه چپ دارد، در این تتاقض گرفتار است. نگاهی به چهره های مشهور چپ که در سال های اخیر به جریان سوسیال دموکراسی پیوسته اند، نشان می دهد که آن ها به همان سه شاخه ای تقسیم می شوند، که امروز تمام اپوزیسیون ایران، بر اساس آن تقسیم شده است.
بخشی از چپ های سوسیال دموکرات ایرانی پیشبرد سیاست خود را در مسکوت گذاشتن ایده های مقدم جمهوری خواهی و نزدیکی به مشروطه طلبی مذهبی (اصلاح طلبی دوم خردادی)، جستجو می کنند، بخشی از آن ها هدف خود را نزدیکی و همکاری با مشروطه طلبی لائیک (هواداران مشروطه پادشاهی) قرار داده اند و بخشی از آن ها در صفوف جمهوری خواهانی دیده می شوند که از یک مشی مستقل برای سازماندهی یک آلترناتیو جمهوری خواهی پیروی می کنند. اما این تقسیم بندی همان گونه که در بالا اشاره رفت، به همینجا خاتمه نمی یابد. بخشی از مذهبی ها (مثلا در جبهه ی مشارکت اسلامی) و بخشی از سلطنت طلب ها هم خود را سوسیال دموکرات می خوانند. اختلاف ها در سیاست که در هدف های کوتاه و دراز مدت صفوف سوسیال دموکرات های ایرانی را کاملا از هم جدا می کنند، امکان تشکیل یک حزب فراگیر سوسیال دموکراسی را ناممکن می سازد. به نظر نمی رسد با اتکا به ایده های سوسیال – دموکراتیک بتوان بر این اختلاف ها در سیاست غلبه کرد. از این روست که سوسیال – دموکراسی ایرانی، نمی تواند به کیفیت جدیدی در صحنه ی سیاسی ایران و حتی در صفوف نیروهای چپ منجر شود و آرزوی تشکیل یک حزب سوسیال – دموکراتیک فراگیر فعلا به عرصه ی عمل نخواهد رسید.

اندیشه ی ی نرم، واقعیت سخت
دشواری های سیاسی و تئوریک تنها مانع تشکیل حزب سوسیال – دموکراتیک ایرانی نیست. دشواری های اجتماعی و طبقاتی را هم باید بر این مشکلات افزود. سوسیال – دموکراسی در شرایطی می خواهد در ایران تولد خود را اعلام کند، که جامعه ی ایران از هر زمان برای پذیرش ایده های سوسیال – دموکراتیک ناآماده تر است.
سال هاست که بسیاری از صاحب نظران، «کمونیسم روسی» و آن چه را که به نام «سوسیالیسم واقعا موجود»، چندین دهه بر جنبش چپ حکمروایی می کرد، نظریه ای منطبق با جوامع عقب مانده و «سوسیالیسم آسیایی» خوانده اند که سرشت و خصلت و نظریات آن در جوامع پیشرفته و متکی بر دموکراسی نه جذابیت و نه امکان تحقق دارد. با یادآوری همین نکته که حقیقت های بسیاری در آن است، می توان خاطر نشان ساخت که سوسیال – دموکراسی نظریه ای است اروپایی و متعلق به جوامع پیشرفته تر بشری. نگاهی به مناطق پیشرفت سوسیال دموکراسی نشان می دهد که این نظریه در اساس اروپایی در این منطقه متولد شده و گسترش و تکامل یافته است.
این اصلا اتفاقی نیست که سوسیال دموکراسی نتوانسته خارج از «جهان متمدن» گسترش یابد. سوسیال – دموکراسی از سال های ۲۰ میلادی به این سو، یک نظریه «معتدل» سابقا سوسیالیستی و امروزه بدون چشم انداز بوده است که عصاره ی آن بر تفاهم و سازش دو طبقه ی اصلی جامعه ی سرمایه داری یعنی طبقه ی سرمایه دار و طبقه ی کارگر متکی است. تمام این نظریه که صراحتا تاکید می کند، انقلابی نیست و رفرمیستی است، بر پایه ی این سازش و تفاهم و پذیرش اصول ابتدایی همزیستی «کار و سرمایه» استوار است.
در ایران اما وضع به چه قرار است؟
طبقه ی کارگر در ایران در وضعیت فعلی در حال فروپاشی است و برای بقای موجودیت خود تلاش می کند. هیچ کدام از قواعد سرمایه داری متمدن در جامعه ی ایران حاکم نیست. کارگران ایران در وضعیت ماقبل سرمایه داری زندگی می کنند. بخش های وسیعی از طبقه ی کارگر ایران ماهها حقوق نمیگیرند. شرایط کار در ایران حتی در وضعیت سرمایه داری بدوی هم نیست. قراردادهای موقت کار طبقه ی کارگر ایران را به برده تبدیل کرده است. کارگران ایران از حق تشکل های ابتدایی خود برخوردار نیستند. حتی سرمایه داران ایران در ایجاد تشکل های خود از آزادی کامل برخوردار نیستند.
چنین وضعیتی پیش از این که مستعد پذیرش ایده های متکی بر سازش و همزیستی روابط کار و سرمایه در یک سرمایه داری «پیشرفته و متمدن» باشد، مستعد تئوری های رادیکال است. کارگران در ایران در بسیاری از مواقع هنوز شامل این حکم مارکس هستند که چیزی جز زنجیرهای خود را ندارند که از دست بدهند. آن ها درگیر یک مبارزه ی مرگ و زندگی هستند. هیچ چشم اندازی وجود ندارد که در آینده ای نه چندان دور، در این وضعیت تغییر اساسی به دست بیاید و حقوق ابتدایی طبقه ی کارگر در ایران به رسمیت شناخته شود تا این طبقه بتواند یک مبارزه ی گام به گام را به سرانجام برساند.
در این وضعیت، گسترش چپ در ایران، عمیقا تحت تاثیر این وضعیت و مناسبات خواهد بود و به اشکال رادیکال تجلی می یابد.

سوسیالیسم، یک انتخاب اجتماعی است
منتقدین به نظریه ی سوسیال دموکراسی و یا کمونیسم روسی، البته بلافاصله در برابر این پرسش هلاک کننده قرار خواهند گرفت که: آلترناتیو شما چیست؟
آلترناتیو همیشه چیز حاضر و آماده ای نیست. برای چپی که می خواهد از تجارب تلخ و شیرین گذشته ی خود درس بگیرد، هیچ اجباری وجود ندارد خود را به انتخابی مجبور ببیند که نزدیک به یک قرن پیش در جنبش سوسیالیستی جهان روی داده است. از آن زمان تا به حال بسیاری چیزها تغییری کرده است. نه سوسیال دموکرات ها توانسته اند از سوسیالیسم آن طور که شایسته است پاسداری کنند و نه کمونیست ها توانستند نخستین تجربه ی بشری برای رهایی از ستم سرمایه داری را با موفقیت به انجام برسانند. دو تجربه بزرگ برای دستیبابی به سوسیالیسم شکست خورده است. تجربه ی سوسیال دموکراسی اروپائی و تجربه ی اتحاد جماهیر شوروی نتوانسته است، بشریت را به سوسیالیسم برساند. سوسیالیسم آینده، امروز در جنبش های نوین ضدسرمایه داری و چپ در حال شناسایی و تعریف خود می باشد.
با توجه به شکست های سنگین فوق، کاملا بدیهی و قابل انتظار است که عده ای در اساس سوسیالیسم شک کنند و آن را در گام اول محترمانه به یک سری «ارزش» ها تنزل دهند و در گام بعدی با لیبرالیسم تعویضش کنند.
اما شرط جستجوی صحیح راه های آینده، قبل از هر چیز نقد منصفانه است. منتقدین سوسیالیسم، سوسیالیسم را منصفانه نقد نمی کنند.
نظام های اجتماعی در جهان، هیچ وقت نه مطابق تعریف معینی تولد یافته اند و نه انکشاف آسان و قابل پیشی بینی داشته اند. برای نظام اقتصادی – اجتماعی سوسیالیستی – چنان چه بخواهد موجودیت یابد – به دلایل مختلف و از آن جا که بر عملکرد آگاهانه ی جوامع بشری متکی است، این انکشاف دشوار و غیرقابل پیش بینی از پیچیدگی باز هم بیشتری برخوردار است. برای مبارزینی که هدف از بین بردن اختلافات طبقاتی و ظلم و ستم در همه ی اشکالش را دارند، پذیرفتنی نیست که تجربه ی هفتاد ساله ی «سوسیالیسم» در اتحاد شوروی به عنوان یگانه تجربه و ختم اندیشه ی سوسیالیسم تلقی گردد.
تنها نگاهی گذرا به تجربه ی استقرار و انکشاف سرمایه داری در سطح جهانی نشان می دهد که این نظام، از چه فراز و نشیب ها و دشواری های پیش بینی ناشده ای عبور کرده و در این پیشروی طولانی خود به امروزه روز خود رسیده است. اندیشمندانی که یک صد یا دویست سال پیش با توجه به سطح آن زمانی جوامع سرمایه داری پایان آن را پیش بینی می کرده اند، نمی توانستند هرگز تصوری از وضعیت امروزی آن داشته باشند.
در موج مارکس زدایی که در سال های اخیر به راه افتاده است، یکی از گناهان کبیره ی مارکس آن قلمداد می شود که نتوانست مراحل انکشاف سرمایه داری و تطابق آن با زمان را دریابد و یک صد و چهل سال پیش حکم پایان تاریخی سرمایه داری را در آینده ی ای نزدیک صادر کرد. حال غالبا همین منتقدین دو آتشه ی مارکس هستند که یک تجربه ی هفتاد ساله در اتحاد شوروی را که در شرایط بسیار نامناسبی هم روی داد، برای اعلام «پایان سوسیالیسم» کافی می دانند! سرمایه داری برای رشد و انکشاف خود و رسیدن به نقطه ی فعلی نزدیک به پانصد سال زمان احتیاج داشته است – زمانی که با خون و رنج و جان های بسیاری که ستانده است – طی شده و حالا طیف گسترده ی مخالفین سوسیالیسم، مدعی اند که سوسیالیسم یا در ظرف بیست – سی سال می بایست ساخته می شد یا باید آن را به مثابه آتوپیایی غیرقابل دسترس به دور انداخت!
شاید هواداران سوسیالیسم، در برابر موج انبوه مخالفین خود، امروز دلایل «علمی» کافی برای اثبات درستی نظراتشان نداشته باشند. اما من پیش از این هم همواره تاکید کرده ام، انتخاب های تاریخی، انتخاب های اجتماعی و طبقاتی هستند. انتخاب سوسیالیسم یک انتخاب اجتماعی و طبقاتی است و آن چه که در جهان واقعی اتفاق می افتد تعیین کننده تصمیم های تاریخی است که بشریت می گیرد. اگر سرمایه داری امروز، در اوج پیشرفت خویش، از حل ساده ترین معضلات و مشکلات بشری ناتوان است، اگر هنوز فقر، بیسوادی، گرسنگی و انواع بیماری ها در جهان ما بیداد می کند. اگر جنگ ها آینده ی کره ی زمین را به خطر انداخته اند، اگر نابرابری ها اجتماعی و بی عدالتی ها هر روزه باز تولید می شوند، اگر هنوز بر بخش بزرگی از کره ی خاکی ما نظام های استبدادی و خون ریز حاکم هستند، اندیشه های عدالت طلبانه و آزادی خواهانه و سوسیالیسم نیز هر روز بازتولید خواهند شد. حتی اگر همه ی توان و قدرت سرمایه داری برای متقاعد کردن بشریت به این خیال که دوران سوسیالیسم نیامده به پایان رسیده است، نیز به کار افتد، اما باز «شبح سوسیالیسم» بر فراز دنیای خاکی ما در اهتزاز خواهد ماند و جنبش سوسیالیستی سپاه انبوه خود را خواهد داشت.
از اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۴ شهريور ۱٣٨۷ - ۲۵ اوت ۲۰۰٨


ändern << < > >> Bild einsetzen Zugriffsrechte
neuer Ordner neuer Absatz neuer XHTML-Absatz neuer Download neue Galerie neues Gästebuch

letzte Änderungen: 5.11.2009 17:48


letzte Änderungen: 25.5.2017 0:52