بازی شیطانی 2
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل ششم - بخش یکمچهارشنبه 17 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:06 AM
ناصر، دیگر نبود! انورسادات با هدایت "کمال ادهم"، رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی، افراد اخوان المسلمین را در دهه ی 1970 به مصر بازگرداند و ایالات متحده که پیشتر اسلامگرایی عربستان سعودی را آزموده بود، از پیدایش اسلامگرایی در مصر بسی خرسند بود. براستی، واشنگتن از اینکه می توانست سادات را در جبهه ی جنگ سرد همراه خود سازد بسیار خشنود بود و سیاستگزاران، دیپلمات ها و افسران اطلاعاتی ایالات متحده، مشوق سادات در احیای اسلامگرایی افراطی بودند.
ولی سادات جعبه ی پاندورا[i] را گشوده بود و هنگامی که اخوان المسلمین از آن بیرون آمد، برای گسترش خویش مرزی نمی شناخت. اکنون، اخوان المسلمین به زادگاه خود بازگشته و برای گسترش نفوذ جهانی اش بی تاب بود. فعالیت دیگرباره ی اخوان المسلمین، پیامدهای ناگوار و مرگ آوری داشت؛ دست کم برای سادات چنین شد.
سادات همزمان با فراهم آوردن بستر رشد اسلامگرایی افراطی در مصر، راهگشای نفوذ تراژیک و بی سابقه ی آمریکا در خاورمیانه شد. مصر در دوره ی ناصر، کشوری بود ایستاده در برابر ایالات متحده. 20 هزار سرباز اتحاد شوروی، نیز تکنیسین ها و مشاوران این کشور پشتیبان نیروهای مسلح مصر بودند. در مرزهای مصر و اسرائیل جنگی فرسایشی و همیشگی در جریان بود و مصر و ایالات متحده، حتی مناسبات دیپلماتیک معمول نداشتند. اما سادات، پنهانی با ادهم، سیا، و هنری کیسینجر، مشاور امنیت ملی ایالات متحده، همداستان شد. سادات در 1971، تنها یکسال پس از بدست گرفتن قدرت، چپ مصر را از دولت راند، و در سال 1972، با اخراج نیروهای اتحاد شوروی از این کشور، مسکو را شگفت زده کرد. پس از جنگ رمضان در 1973 ــ که با آتش افروزی عربستان سعودی و با تکیه بر اسلام و نه ناسیونالیسم عرب بر پا شد ــ مصر و ایالات متحده دیگر بار روابط خود را از سر گرفتند. سادات در 1977 با سفر به اورشلیم و گفتگو با اسرائیل که به توافق کمپ دیوید انجامید، در جهان عرب شکاف انداخت. اینچنین، مصر تا 1980، متحد مهم ایالات متحده در جهان عرب گردید، از جهاد آمریکایی در افغانستان پشتیبانی کرد و پایگاه نفوذ ایالات متحده در منطقه ی نفت خیز خلیج فارس شد. حتی از نظرگاه بدبین ترین کارشناسان سیاست های خاورمیانه یی ایالات متحده، چرخش یکباره ی مصر از یک مخالف آمریکا به متحد آن، گیج کننده می نمود.
در آغاز، از سادات انتظاری نمی رفت. او بدرازای 30 سال در سایه ی ناصر بود، از اعضای اخوان المسلمین و رابط دربار سلطنتی، اخوان المسلمین و جنبش "افسران آزاد". سادات، پس از کودتای ناصر، رابط رهبر مصر با اخوان المسلمین بود، و در آینده نیز سفیر غیر رسمی مصر با اسلامگرایان سراسر جهان. ولی مصری ها و ایالات متحده، سادات را جدی نمی گرفتند. پس از درگذشت ناصر در اکتبر 1970، چنین می پنداشتند که او نقشی بیش از کفیل رئیس جمهور نخواهد داشت و در پی نبرد قدرت در پشت پرده ناپدید خواهد شد. "دیوید لانگ"، از شخصیت های پیشین سرویس خارجی ایالات متحده، می گوید:" آمریکایی ها، سادات را بیش از یک معاون خام اندیش رئیس جمهوری نمی دیدند."
سادات در خاطرات خویش با نام "در جستجوی هویت" می نویسد که نماینده ی ایالات متحده، "الیوت ریچاردسون"، پس از بازگشت به واشنگتن در پی سفرش به مصر برای ابراز همدردی برای درگذشت ناصر، پیش بینی کرده است که "سادات بیش از 4 تا 6 هفته در قدرت نمی ماند." در مصر نیز، سادات با مخالفان سرسختی چون ناسیونالیست های هوادار ناصر که به وی ظنین بودند و نیز شخصیت های چپگرا و هوادار اتحاد شوروی روبرو بود. سادات به تنهایی پایگاه سیاسی و درون حکومتی نداشت. با این همه، سادات نه تنها در قدرت ماند، که سیاست خارجی و داخلی مصر را یکسره دگرگون ساخت. ناصر با سوریه، عراق و الجزایر هم پیمان شده بود، حال آنکه سادات پذیرای حکومت های پادشاهی محافظه کار عرب، مانند عربستان سعودی و شیخ نشین های خلیج شد. در حالی که ناصر به لحاظ تسلیحاتی به اتحاد شوروی تکیه داشت، و سیاست عدم تعهد را در گستره ی جهانی پیشه کرد، سادات از پیوندهای مصر با اتحاد شوروی گسست و این کشور را در بلوک ایالات متحده در جبهه ی جنگ سرد قرار داد، و سرانجام اگر ناصر، مصر را همردیف کشورهایی چون یوگسلاوی، هند، کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین پیش راند، سادات سیاست خارجی تک محور و انزواطلبانه یی را به مصر تحمیل کرد.
سادات برای تثبیت حاکمیت سست و لرزان خویش، با پشتیبانی مالی بسیار عربستان سعودی از اسلامگرایان برای مقابله با چپ ها بهره گرفت. ناصر بساط اخوان المسلمین مصر را برچیده بود و برای کاستن از توش و توان اسلامگرایی در مصر بسیار کوشید، ولی سادات رهبران تبعیدی اخوان المسلمین را خوشامد گفت و سازمان آنها را نیرویی دوباره بخشید، از فعالیت آنها در دانشگاهها، مراکز پژوهشی و رسانه های ارتباط جمعی پشتیبانی کرد. در دوره ی ناصر، بسیاری از اسلامگرایان افراطی به حاشیه رانده شدند، اما در دوره ی سادات، اخوان المسلمین و طیف جوانتر و بسیار رادیکال آن، بخش اساسی و غالب گفتمان سیاسی مصر شد.
مردمی که در خلال دهه ی 1970، حتی بطور گذرا از مصر دیدار می کردند، از آن همه دگرگونی بنیادی شگفت زده می شدند. نشانه های رشد بنیادگرایی اسلامی هر جا در مدارس، خیابان ها، مساجد، روزنامه ها، آشکار بود. "مایکل دان"، سردبیر نشریه ی "ژورنال خاورمیانه" می گوید که تحولات مصر در خلال دهه ی 1970 بسیار شگفت انگیز بود. وی می افزاید:" مصر در کوره راه تحولی تراژیک گام می گذارد. مردم جامه ی سنتی به تن و چهرهاشان پوشیده از ریش بود، روزنامه ها و مجلات بی مایه ی اخوان المسلمین همه جا دید می شد. مساجد مملو از جمعیت بود و مردم از ریختن آب دهان بر زمین ابایی نداشتند. "شمار بسیاری از دانشجویان نیز به گروه های اسلامی پیوستند، و هزاران مسجد بنیاد شد. بانک ها و بازرگانان وابسته به اخوان المسلمین مانند قارچ از زمین سر بر می آوردند و فالانژهای اسلامگرای آدمکش برای ارعاب دگر اندیشان سیاسی به میدان آمدند.
اما این، برای سادات، بازی مرگ آوری بود.
در آغاز، اسلامگرایی افراطی پشتیبان سادات بود، اما آرام آرام، بویژه پس از پیمان مصالحه ی مصر و اسرائیل، شمار هر چه بیشتری از سادات رویگردان شدند. سادات، ژرفای دشمنی و کینه توزی اپوزیسیون اسلامگرایی رو به رشد را بویژه در میان گروههای اسلامی تروریست، نسنجید. وزارت امورخارجه ی ایالات متحده و سازمان سیا نیز، چندان به خطر راستگرایی اسلامی در مصر بها ندادند و بنا به گفته های رهبران مصر آنرا مهار شده می انگاشتند. زمانی که سادات در سال 1981 بدست اعضای یکی از شاخه های تروریستی اخوان المسلمین بقتل رسید، دیگر آتشفشان اسلامگرایی در طغیان بود. بسیاری از شخصیت های دولتی مصر ترور می شدند، جهانگردان بقتل می رسیدند، به مسیحیان حمله می شد، و روشنفکران سکولار مصر کشته و یا به سکوت وادار می شدند.
و اینچنین، بار دیگر، مصر پایگاه ترکتازی اخوان المسلمین شد.
سادات اخوان المسلمین را از قفس رهانید!
کمال ادهم، رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی، نزدیکترین فرد به سادات و مشاور او در زمینه ی دگرگونی سیاست مصر بود. ادهم، پنهانی با هنری کیسینجر، وزیر امور خارجه و مشاور امنیت ملی ایالات متحده و معمار سیاست خاورمیانه یی امپراتوری آمریکا در راستای جنگ سرد، پیوند داشت.
عربستان سعودی، کویت و دیگر شیخ نشین های ثروتمند خلیج، حتی پیش از درگذشت ناصر و پس از شکست مصر در جنگ 1967، برای تقویت پیوندهای دیپلماتیک، به مصر پیشنهاد کمک مالی کردند. اما از دیگر سو، عربستان سعودی پنهانی اخوان المسلمین را پشتیبانی می کرد. اخوان المسلمین نیز ناصر را به دین گریزی و تحقیر شدن اسلام در جریان شکست در جنگ متهم کرده، اینگونه جو را علیه ناصر بر می انگیخت. "راینهارد شولتز"، می نویسد:" کارزار عربستان سعودی در نا آرامی های دانشجویی تابستان 1969 قاهره رخ نمود که در آن مخالفان ناصر برای نخستین بار پس از سالها، آشکارا تحت نام اخوان المسلمین، خواهان مبارزه یی پیگیرتر و سخت تر با فعالیت های چپ ها و کمونیست شدند."
دیرزمانی پس از درگذشت ناصر، ملک فیصل به سادات بدگمان بود، ولی کمال ادهم با تکیه بر نقطه ضعف فیصل، یعنی هراس او از توطئه های صهیونیستی و بلشویکی، وی را متقاعد ساخت که سادات، مانند ناصر نمی اندیشد. ادهم پیوندهای نزدیکی با فیصل و سادات داشت. ادهم که برادر "عفت" همسر ملک فیصل نیز بود، گروهی از مشاوران ارشد فیصل را چنان هدایت می کرد که عضویت سادات در اخوان المسلمین را نشانه یی بر "گرایش به راست" در او دانسته و فیصل را نیز بدان متقاعد سازند. کمال ادهم با سادات همکاریهای مالی و تجاری نیز داشت، و چنانکه شخصیت آسوده طلب و سرشت مال اندیش رئیس جمهور مصر را می شناخت، او را از تمایل عربستان سعودی برای تامین رفاه مادی وی، آگاه ساخت. در خلال دهه ی 1960، رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی، با "جهان"، همسر سادات، معاملات تجاری و همکاریهای سودآوری داشت و اینچنین از کانال روابط شخصی پیوند میان قاهره و ریاض را استوارتر می ساخت. ملک فیصل، کمال ادهم را نماینده ی خویش در مناسبات میان قاهره و ریاض کرد و تنها یک ماه پس از در گذشت ناصر، ادهم را رهسپار قاهره کرد. چنین می نماید که کمال ادهم نه تنها با وعده ی کمک های مالی از سوی سعودی ها، که با تضمین محرمانه ی آمریکا برای باز پس گیری مناطق اشغال شده ی مصر بدست اسرائیل، با این شرط که سادات از مسکو دوری گزیند و نیروهای اتحاد شوروی را از مصر اخراج کند، راهی قاهره شد.
ادهم، تا آغاز سال 1971، نقش فعالی در سیاست مصر یافته بود. "محمد حسنین هیکل"، روزنامه نگار هوادار ناصر و سردبیر روزنامه ی الاهرام که در سال 1970 وزیر اطلاعات مصر شد، و در 1974 در پی اختلاف نظر با سادات از دولت کناره گرفت، می نویسد: "این رویه یی نیست که برای روسها اطمینان بخش باشد." کمال ادهم نه تنها رابط سادات و فیصل بود، که پنهانی، پیوند دهنده ی سادات و کیسینجر نیز بود. کیسینجر، در خاطراتش از این مساله یاد کرده، می گوید که سعودی ها رابط میان سادات و نیکسون بودند و اینگونه "وزرای خارجه ی دو کشور را کنار گذاشتند". آن زمان سفارت ایالات متحده در قاهره دایر نبود و مصر پس از جنگ 1967، مانند بسیاری از کشورهای عربی، با آمریکا مناسبات دیپلماتیک نداشت. در این میان عربستان سعودی استثناء بود و روابط خویش را با آمریکا حفظ کرده بود. اینچنین، عربستان سعودی در آغازین سالهای دهه ی 1970، میانجی احیاء مناسبات ایالات متحده و مصر شد.
در ماه مه 1971، سادات نخستین گامها بسوی تحکیم قدرت خویش و پاکسازی دولت از هواداران ناصر را آغاز کرد. بهانه ی سادات، مدعای نقشه ی ترور وی بوسیله ی شخصیت های هوادار ناصر، که آنها را "ماموران شوروی" می خواند، بود. سادات با کمک "اشرف مروان"، بوروکرات نیرنگباز مصری و از دوستان نزدیک کمال ادهم، بسیاری از شخصیت های مصری را دستگیر کرد، و از آن میان بودند، سخنگوی مجلس ملی، وزیر جنگ، وزیر اطلاعات، وزیر امور ریاست جمهوری، اعضای کمیته ی مرکزی و دیگر شخصیت های ارشد که بزعم سادات "شعارهای بی مایه ی سوسیالیستی" شان "خلاف... ایمان مذهبی ما است". سادات، این اقدام خویش را " انقلاب دوم" خواند، و یک سال بعد، همگام با کمال ادهم، فرمان به خروج نیروهای اتحاد شوروی از مصر داد.
"ریموند کلوس"، مامور سیا که به ادهم نزدیک بوده است، می گوید:" کمال ادهم، سادات را به اخراج نیروهای روسی واداشت." مسلما، پیشتر زمینه برای چنین اقدامی از سوی سادات فراهم شده بود و آن وعده های مالی و پشتیبانی اسلامگرایان از سوی کمال ادهم بوده است.
اعضای کلیدی رهبری در تبعید اخوان المسلمین با دعوت سادات و با پشتیبانی کمال ادهم و ملک فیصل، به مصر بازگشتند. همچنین، پس از سال 1971، سادات شمار بسیاری از زندانیان اخوان المسلمین را آزاد کرد. شمار زیادی از زندانیان از بند رسته، خشمگین و آماده ی خشونت و فعالیت های تشکیلاتی پنهان بودند و بی درنگ برای بازسازی جنبش خویش ناپدید شدند. برخی از اسلامگرایان کهنسال تر نیز، آشکارا با رئیس جمهوری جدید مصر همکاری کردند. "شیخ عمر تلمسانی"، وکیل و سردبیر آینده ی "الدعوة"، نشریه ی اخوان المسلمین، و سرانجام رهبری عالی جمعیت، بی درنگ پس از آزاد شدن از زندان در سال 1971، برای سپاسگزاری خویش و دیگر اعضای اخوان المسلمین، راهی کاخ ریاست جمهوری سادات شد.
الجماعة الاسلامی
در خلال دهه ی 1970، اندیشه ی اخوان المسلمین بشکلی فراگیر رواج یافت و جریان های گونه گونی از آن برخاست. ولی دست کم در ظاهر، طیف محافظه کار سنتی جمعیت اهمیتی ویژه به میانه روی می داد. شخصیت های قدیمی تر جمعیت که به عربستان سعودی گریخته بودند، در هیات تجاری ثروتمند به مصر بازگشتند. در مقابل، اعضای جوان و آتشین مزاج، بویژه دانشجویان، زیر شاخه ها و کلوب هایی از اخوان المسلمین را سازمان دادند. این گروه ها، با پشتیبانی همه جانبه ی سادات و سرویس های اطلاعاتی و امینتی مصر، رشدی فزاینده یافتند. بزودی این گروهها با نام الجماعة الاسلامی(انجمن اسلامی) شناخته شدند، زیرا سادات فعالیت جمعیت اخوان المسلمین را قانونی اعلام نکرد، و جنبش بدون رهبری واحد و بصورت پراکنده گسترش می یافت.
پشتیبانی رهبر مصر از واپسگرایان "انجمنهای اسلامی" در دانشگاه ها، در حکم بهره گیری از اسلام برای تقویت پایه های قدرتش بود. بگفته ی جان اسپوزیتو:" سادات برای رهاندن خویش از سایه ی ناصر به تظاهری آشکار به اسلام روی آورد. او خود را رئیس جمهور پارسا نام نهاد؛ کنایه یی از خلیفه ی اسلامی که امیر المومنین خوانده می شود. آغاز و پایان سخنرانی هایش، آیاتی از قرآن بود. فرستنده های تلویزیونی اغلب او را در مساجد بهنگام نماز و نیایش و پیشانی پینه بسته از نماز نشان می دادند."
پس پرده، دانشجویان عضو انجمن های اسلامی از حمایت پلیس مخفی سادات برخوردار بودند. "کپل" می نویسد: "پس از دسامبر 1972، بخت با دانشجویان اسلامگرا یار شد. آنها، سرانجام رمز پیروزی را در همدستی با رژیم برای شکست غلبه ی چپگرایان در دانشگاهها یافتند. "شیوه ی برخورد انجمن های اسلامی آمیزه یی از تاکتیک های خشونت آمیز و تهدید مخالفانشان بود، همانگونه که شیوه ی عمومی اسلامگرایان، همه جا چنین است. اینان، اغلب از پشتیبانی مالی عربستان سعودی و تجار راستگرای مصر برخوردار بودند. "کپل" می نویسد:" الجماعة الاسلامی، انجمن هایی از دانشجویان مسلمان بودند که در دوره ی ریاست جمهوری سادات، نیروی غالب در دانشگاهها شدند. آنها سازمانهای فراگیری برای جنبش اسلامی بنیاد کردند. "دیری نپایید که تظاهرات دانشجویی شاهد رویارویی سرود خوانان "دموکراسی!" با "الله اکبر!" گویان بود. چند سال بعد، گروههای الجماعة الاسلامی بر دانشگاه های مصر چیره شدند و چپگرایان نیز ناگزیر از پنهانکاری.
"محمد عثمان اسماعیل" که در سال 1971 در جریان غلبه ی سادات بر چپگرایان از مشاوران نزدیک او بود، نقش مهمی در فراهم آوردن زمینه ی فعالیت انجمن های اسلامی بازی کرد. "کپل" می نویسد:" در واقع اسماعیل از اواخر 1971، در قاهره و از اوایل 1973 در بخش های مرکزی مصر، پدرخوانده ی انجمن های اسلامی بود." او در سال 1973، به سمت فرمانداری استان "اسیوط" که مرکز اسلامگرایان بود، گمارده شد. او، آنجا انجمن های اسلامی را به "ستیز ضد کمونیست ها" ترغیب می کرد. گویی آغازین روزهای فعالیت اخوان المسلین دیگربار تکرار می شد، هنگامی که بازوی تروریستی جمعیت بنام الجهاز السری از دل اردوهای ورزشی جوانان بیرون شد، اکنون نیز در دهه ی 1970 انجمن های اسلامی با پشتوانه ی حکومتی اردوهای تابستانی را سازمان می دادند. نخستین اردو از این گونه، تابستان 1973 در دانشگاه قاهره برگزار شد که سادات به نشانه ی پشتیبانی دولت از آن یکی از شخصیت های ارشد حکومتی را به نمایندگی خویش، فرستاد. در ادوار پسین، اردوهای بسیاری از این دست برگزار می شد. سادات در سال 1974، قوانینی بر اتحادیه های دانشجویی حاکم کرد تا انجمن های اسلامی را در بدست گرفتن قدرت در نهادها و موسسات دانشجویی یاری رساند. بر اساس یکی از همین احکام دولتی غایت اتحادیه های دانشجویی تنها "ترویج ارزش های دینی میان دانشجویان" است. تسلط بر اتحادیه های دانشجویی تنها نخستین گام بود؛ و دیری نپایید که انجمن های پزشکان، وکلا، مهندسان و دیگر اصناف به سیطره ی اسلامگرایان درآمدند. دانشگاه الازهر نیز دیگربار بدست راستگرایان افتاد و شیوه ی اعتدال آمیزی که بعنوان یک مرکز آموزش اسلامی غیر بنیادگرا داشت، پایان گرفت. در سال 1973 ، اتحادیه ی جهانی مسلمانان، نهاد توانمند اسلام گستری عربستان سعودی، با دانشگاه الازهر پیمانی به امضاء رساند که بر اساس آن این دانشگاه به مرکزی برای گسترش آراء وهابیت عربستان سعودی در آید. همان سال، سادات پست جدید معاونت نخست وزیری را برای نظارت بر امور دینی ایجاد کرد، نیز شورای نگهبان قانون اساسی را برای نظارت بر تطابق قوانین با شریعت اسلام بنیاد نهاد. اسلامگرایان لوایحی برای منع مصرف مشروبات الکلی، اجرای مجازاتهای اسلامی و آموزش اجباری آموزه های دینی در مدارس به مجلس ملی فرستادند.
یکی از ناظران تیزبین آن دوره، "عبد المنعم سعید"، مدیر مرکز مطالعات سیاسی و استراتژیک الاهرام، می گوید که نفوذ عربستان سعودی در مصر در نخستین سالهای دهه ی 1970، فراگیر بود. بسیاری از مصری ها برای کاریابی راهی عربستان سعودی می شدند، و بهنگام بازگشت کاملا با تئولوژی محافظه کارانه ی وهابی آمیخته بودند. افزون بر این، عربستان سعودی از موسسات مصری در حال ورشکستگی حمایت مالی می کرد. سعید می گوید: "فعالیت های عربستان سعودی دانشگاه الازهر را به راستگرایی و انتشار آراء بغایت محافظه کارانه سوق داد. بسیاری از سازمان های غیر دولتی عربستان سعودی به مساجد مصری کمک های مالی می کردند و نتیجه آن گرایش به راست در آنها بود. بی گمان بسیاری از روزنامه نگاران مصری نیز، از حقوق بگیران سعودی ها بودند."
بگفته ی سعید، سعودی ها بر قوانین مصر نیز نفوذ داشتند. او میگوید:" اندیشه ی قضایی مصر از دهه ی 1920 تا دهه ی 1960 شیوه یی معتدل و روشن داشت ولی از دهه ی 1970 و در پی بازگشت قضات مصری سفر کرده به کشورهای حاشیه خلیج که نگرشی تنگ نظرانه به شریعت و تفسیر از آن داشتند، این رویه نیز دگرگون شد. نگاه مصریها به عربستان سعودی نیز دگرگونی یافت. عربستان همواره از نفوذ مصر در هراس بود، اما اکنون شرایط دیگر شده بود. عادات مردم، نگرش آنها به زندگی، نگاه آنها به مساله ی زن ومرد همه و همه یکسره دیگرگونی می یافت."
[i] اپیمتئوس باید به هر موجودی ویژگی مثبتی می بخشید. هنگامی که به انسان رسید چیزی نماند. پرومته، برادر اپیمتئوس چون انسان را برتر از دبگر موجودات میدانست، برای انسان موهبتی خودویژه میخواست، اینچنین، آتش را از زئوس(خدایگان خدایان) دزدید و به انسان داد. زئوس خشمگین از کرده ی پرومته، در پی مجازات او و انسان برآمد. پرومته در زنجیر شد. و زئوس برای مجازات انسان به همه ی خدایان فرمان داد که پاندورا (زنی زیبا روی) را بیافرینند و هر یک از آنها موهبتی به او بخشند. زئوس نیز جعبه یی به پاندورا داد. پرومته پیش از آنکه در بند شود به برادر خویش، اپیمتئوس هشدار داده بود که هیچ هدیه یی از دیگر خدایان نپذیرد. ولی اپیمتئوس به پند برادر گوش نداد و دلباخته ی پاندورا شد. اپیمتئوس از پاندورا خواست که هیچگاه جعبه یی را که زئوس باو داده باز نکند. ولی کنچکاوی پاندورا امان نداد و جعبه را گشود. اینچنین، همه ی بدیها،غم و اندوه، رنج و بیماری، فقر و جنگ و... در جهان پراکند. پاندورا که به هراس افتاده بود جعبه را بست، اما دیر! تنها یک چیز در جعبه ماند؛ امید! پس از چندی پاندورا جعبه را بازگشود و امید نیز به جهان را یافت، اینچنین است که تنها همراه انسان در هنگامه ی شر و بدی امید است. (م)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظ
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/07/17/post-14/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل ششم - بخش دومیکشنبه 21 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:00 AM
جنگ رمضان
اکتبر 1973، شاهد حمله ی ناگهانی انور سادات با همراهی سوریه، به سرزمین های اشغال شده ی مصر و سوریه بدست اسرائیل بود. پیامد آن شکستی تحقیر آمیز بلحاظ نظامی، و پیروزی مهمی از منظر سیاسی بود. این جنگ در ماه رمضان روی داد و بدلیل تقدس این ماه نزد مسلمانان، شور و احساسات مذهبی را در مصر برانگیخت. در واقع، جنگ رمضان بر پایه ی باورهای مذهبی استوار بود تا تمایلات ناسیونالیستی.
در آغاز، مصر پیروزیهایی چند بدست آورد. نیروهای ارتش مصر از آبراه سوئز گذشته، در شبه جزیره ی سینا بر نیروهای اسرائیلی برتری یافتند. اما در پی تهاجم آریل شارون، یک لشکر کامل ارتش مصر در کرانه ی غربی آبراه سوئز به محاصره درآمد، و مصر بسختی شکست خورد. نتیجه ی این رویداد، رویارویی اتحاد شوروی و ایالات متحده ی آمریکا، خطر جنگ هسته یی، و سخت ترین بحران دوره ی جنگ سرد بود که می رفت تا به فاجعه یی جهانی بدل شود.
ولی سادات از این جنگ، طرفی بربست و نتایج مهمی از آن بدست آورد. نخست، ارتباط دوباره با آمریکا به بهانه ی آتش بس و توافقات پس از آن، که سرانجام به اتحاد دوباره ی ایالات متحده و مصر در خلال دهه ی 1970 انجامید. دوم، تثبیت روابط مصر و عربستان سعودی که در تحریم نفتی اوپک در سالهای 74- 1973 رخ نمود، و عربستان با ثروت هنگفتی که در جریان افزایش بهای نفت در آن سالها بدست آورد، برای گسترش بنیادگرایی وهایی کوشش کرد. و سوم، جنگ 1973 اعراب و اسرائیل، چهره ی مذهبی درخشانی برای سادات آفرید و امکان داد که رئیس جمهور باورمند، خویش را در هاله یی از تقدس و در جنگی مقدس بنمایاند. جنگ 1973 بدلایل بسیار، تولد دگر باره ی جنبش اسلامگرایی را سبب شد. مصر، جنگ اکتبر 1973 را "جنگ رمضان" نام نهاد. در این جنگ، ذهن سربازان مصری با انگیزه های اسلامی آمیخته شده بود و به آنها چنین القاء شد که برای آزادسازی مسجد الاقصی می رزمند.
"هرمان ایلتز"، سفیر وقت ایالات متحده می گوید:" آنگاه که سربازان مصری از آبراه سوئز می گذشتند، فریاد می زدند: الله اکبر!"
بلحاظ نمادین، جنگ 1973، برای انتقام شکست 1967 بود. مبلغان سادات جنگ 1967 را شکست ناصریسم و سوسیالیسم عرب تبلیغ می کردند. روحانیون مذهبی، همواره دیندار نبودن ناصر و کم بها دادن به مذهب را بعنوان عامل شکست مذمت می کردند. سادات برای جلب پشتیبانی اسلامگرایان راستگرا، پندار پیروزی در جنگ 1973 را نشانه ی قدرت اسلام می نمایاند. هر چند که اسرائیل در جنگ رمضان شکست نخورد و ارتش شکست سختی خورد، عبور سربازان مصری از آبراه سوئز رویدادی بزرگ خواند شد. مسلمانان امید باخته ی جهان اسلام، جنگ رمضان را با پیروزی در جنگهای صدر اسلام و زمانی که اسلام تا آسیای مرکزی، اسپانیا و دروازه های فرانسه و اتریش پیش رفت، برابر می نهادند. بی گمان سادات انتظار پیروزی بر اسرائیل یا حتی آزادسازی صحرای سینا را نداشت. جنگی که سادات آغاز کرد، بشکل "جنگی محدود"، و با انگیزه های تماما سیاسی طراحی شده بود. هنوز روشن نیست که آیا آمریکاییان با سادات در طرح نقشه ی جنگ، همدست بودند یا دست کم قدرت نمایی نظامی او را حتی به بهای تهدید اسرائیل تحمل کردند تا مصر را در جریان جنگ سرد با خود همسو سازند. بی گمان، سازمان سیا و همچنین کمال ادهم، رئیس سازمان اطلاعات عربستان سعودی، از نقشه ی حمله ی سادات آگاه بوده اند. افزون بر این، ماهها پیش از آغاز جنگ، ادهم و سازمان اطلاعات عربستان چهارچوب کلی نقشه ی جنگ رمضان و تصمیم عربستان برای تحریم نفت را با سیا در میان نهادند و دفتر سیا در عربستان، واشنگتن را از آن آگاه ساخته است.
"مارتا کسلر"، از تحلیلگران خبره ی سیا در زمینه ی اسلام سیاسی، جنگ رمضان را نقطه ی عطف خوانده، می گوید:" جنگ 1973 اعراب و اسرائیل، زیر پرچم اسلام رخ داد، در آن برهه ی زمانی، جهان عرب از اندیشه های اروپایی مانند کمونیسم و نیز بعثیسم و ناصریسم سرخورده بود. هیچیک از این باورها با ذهن جامعه عرب آمیختگی و کارکردی نیافت. اینچنین، ایده ی جنگ بر پایه ی اسلام کاملا مساله یی از پیش اندیشیده بود؛ نام واحدهای نظامی و نشانه های ارتباطی و بسیاری چیزها تغییر یافته، بازتاب دهنده ی باورهای مذهبی بودند. خیزش اسلام سیاسی، دست کم در مقطع زمانی، با جنگ رمضان آغاز شد."
ولی بازگشت اسلام سیاسی به مصر وجوه متضاد داشت. آنسوی زهد و پارسایی مذهبی، پوشیدن جامگان سنتی و احکام قضایی شرعی، نیروهای خطرناکی، بدون آگاهی سادات و سیا، پدید می آمدند.
سید قطب
در واپسین سالهای دهه ی 1970، پس از سفر سادات به اورشلیم و مذاکره با اسرائیل، رادیکالیسم اسلامی شدتی فزاینده یافت، چنانکه طیف گسترده یی از اسلامگرایان آشکار و پنهان، به اپوزیسیون سادات پیوستند. شاید سادات آن زمان تکیه بر اسلامگرایی را اقدامی هوشمندانه می پنداشت و بدان دلگرم بود. هر چند ستیزه جویان انجمن های اسلامی، رقبای چپگرای سادات را از پهنه ی سیاسی راندند، خود بزودی در دام روحانیون رادیکال و مستقل، که افزون بر کمونیسم ستیزی، غرب ستیز هم بودند، افتادند. نخستین نشانه هایی خطر اسلامگرایی در آغاز سال 1974، بهنگام شورش خونین گروهی اسلامگرای تروریست مصری برهبری یک فلسطینی در دانشکده ی افسری، رخ نمود. گمان میرفت که هدف، ترور سادات بوده است. در جریان این واقعه، بسیاری کشته، و شماری بیشتر دستگیر شدند. سادات آشکارا لیبی را عامل برانگیختن شورش خواند. رهبر فلسطینی این شورش، "صالح سریه"، از اهالی شهر کوچکی در نزدیکی حیفاء اسرائیل بود. این شهر، زادگاه بنیانگزار حزب آزادی اسلامی (حزب التحریر الاسلامی)، گروه راستگرای افراطی و مدعی احیاء خلافت اسلامی و در پیوند نزدیک با سعید رمضان و اخوان المسلمین، نیز بود. گمان میرود که، "صالح سریه" از هواخواهان حزب آزادی اسلامی بوده است. بنوشته ی گیلز کپل:
"صالح سریه تا 1970 در اردن بسر می برد، سپس یک سالی را در عراق گذراند، و سرانجام چون در غیاب او، بدلیل عضویتش در آن حزب به اعدام محکوم شده بود، ناگزیر از ترک بغداد شد. آنگاه به قاهره رفت و بطور مداوم با اعضای اخوان المسلمین، بویژه "الحدیبی”، رهبر عالی جمعیت، و "زینب الغزالی”، منادی جنبش، در تماس بود. بزودی سریه اعتماد زینب را جلب کرد و پیوسته با وی در بحث و گفتگو بود."
بگفته ی عبد المنعم سعید، هنگامی که بازرسان مصری رویداد دانشکده ی افسری را بررسی می کردند، دگرگونی های بسیاری را در دانشجویان یافتند. عبد المنعم سعید می گوید:" بررسی پیرامون آن رویداد نشان از روی نهادن دانشجویان به مراسم مذهبی، تشکیل محافل، و افراطی گری در میان آنها می داد. ولی سادات چنان به تکیه بر مذهب راسخ بود که نه سرویس اطلاعات مصر و نه سازمان سیا، چنین گرایشی را در نیافتند. "هرمان ایلتز" می گوید:" آن هنگام، رهبر اخوان المسلمین شخصی بود به نام شیخ تلمسانی، که سادات، با آگاهی بر این نکته که او فعالیت خویش را پی می گیرد، از زندان آزادش کرد. و چنین نیز شد. گاه در نشریات اخوان المسلمین نوشتارهایی در انتقاد از دولت منتشر و در پی آن نشریه بمدت یک ماه توقیف می شد. برای سادات، مهار جمعیت اخوان المسلمین مشکل بزرگی نمی نمود."
ولی در حالی که جمعیت اخوان المسلمین در ظاهر مطیع مینمود، گروه های پنهان و انجمنهای دانشجویی اسلامی آن، برای رویارویی آماده می شدند. در سال های بعد، ستیزه جویان با صبر و درنگ خویش را سازمان داده، گاه دست به اقدامات خشونت آمیز و تروریستی می زدند. سعید می گوید:" بسیاری از اسلامگرایان تنها زندگی می کردند، برای تمرینات نظامی به بیابانها میرفتند و جنبش را سازمان می دادند، سرویس اطلاعات مصر اینها را ندید." در سال 1977، اسلامگرایان تروریست، وزیر اوقاف مذهبی مصر را ترور کردند که در پی آن با موج سرکوبی و دستگیری روبرو شدند. ولی این رویه را همچنان ادامه دادند. زمانی که سادات در 1977، با سفر به اورشلیم و دیدار با "مناخیم بگین"، نخست وزیر اسرائیل، مصالحه کرد؛ اسلامگرایان مصر و از آن میان اخوان المسلمین و گروههای تروریستی انجمن های اسلامی ضدیت خشونت گرایانه ی بیشتری یافتند.
بسیاری از اسلامگرایان افراطی مصر، پیرو سید قطب بودند. سید قطب در سال 1966 بدستور جمال عبدالناصر بدار آویخته شد. او، که نظرگاه افراطیش در سالهای دهه ی 1960 گسترش یافت، هر مسلمانی را که باورهای فرا راست آیین (اورتدکس) او را نمی پذیرفت، با بادیه نشینان عرب دوران جاهلیت پیش از اسلام برابر می نهاد. او و پیروانش، نگرش خویش را دستمایه ی ترور رهبران عرب کردند. هر چند نظرات سید قطب ناهمگون بود، برخی شرق شناسان غربی او را متفکری منتقد سکولاریسم می خواندند. در واقع، برانگیزاننده ی رادیکالترین و خشن ترین اسلامگرایان، که از نگاه سرویس اطلاعات مصر و سازمان سیا پنهان ماند، سید قطب و کتابش "معالم فی الطریق" بود. (مانیفست و بیوگرافی او پیش از انقلاب 57 توسط علی خامنه ای رهبر آینده جمهوری اسلامی در ایران ترجمه و منتشر شد. اما پس از انقلاب این ترجمه به خواست خود وی بسرعت در بازار کتاب ایران جمع شد و هرگز اجازه تجدید انتشار نیافت!)
بگفته ی "ایلتز"، سادات اسلامگرایی رادیکال و افراطی را تهدیدی جدی تلقی نکرد، اما کسانی از دایره ی نزدیکان وی و از آن میان "جهان"، همسر سادات، خطر افراطیون مسلمان را دریافتند. ایلتز مینویسد:" سادات، که در تحلیل آخر یکی از اعضای پیشین جمعیت اخوان المسلمین با گرایش به آنها بود، بر این باور بود که رشد نفوذ اسلام و اخوان المسلمین بویژه در دانشگاهها چیزی فراتر از بیان باورهای شماری از جوانان نیست. بیاد دارم که بسیاری از نزدیکان او و نیز همسرش به او هشدار میدادند که اسلامگرایان تهدیدی جدی هستند و باید آنان را زیر نظر داشت، در مقابل سادات دستهایش را تکان می داد و می گفت ‘آنها جوان هستند.’ براستی سادات تصور نمی کرد که تمایل آنها به اسلام و اخوان المسلمین تهدیدی باشد . وزرایش نیز نمی توانستند او را متقاعد کنند که چنین نیست که می پندارد."
شمار کمی از شخصیت های دیپلماتیک و اعضای سیا، براستی ژرفای خطر اخوان المسلمین را در مصر سالهای واپسین دهه ی 1970، دریافتند. آنان پیوندهای گونه گون، میان رهبران اخوان المسلمین، انجمن های اسلامی و گروهها و محافل زیرزمینی و نیز پیروان سید قطب را درک نکردند. "ایلتز" و شخصیت های سازمان جاسوسی آمریکا در مصر، شاهد اسلامی شدن جامعه ی مصر بودند، ولی سخن گفتن پیرامون آن آسان نبود؛ سادات مشوق اسلامگرایان بود و آنان را متحد بی خطر خویش می دانست. ایلتز میگوید:" هشدارهایی مبنی بر مشکل آفرین بودن برخی رهبران مذهبی به ما می رسید. به باور من باید بدقت مراقب می بودیم." اما ایلتز نیز تصور می کرد دولت مصر می تواند اسلامگرایی و رهبران محافظه کارتر اخوان المسلمین مانند "شیخ تلمسانی” را، که مخالف خشونت گرایی و عملیات تروریستی بودند، مهار کند. ایلتز با لحنی کنایه آمیز می پرسد:" تلمسانی مخالف افراطیون مسلمان بود، اما آیا براستی باورش چنین بود؟" ایلتز بر این باور بوده است که رهبری اخوان المسلمین و ستیزجویان مسلمان با هم پیوند داشته اند، اما یقین کامل نداشته است. او می گوید:" گفتنش ساده نبود. باید به رئیس جمهور و وزرا درباره ی مهار آنها اعتماد می کردیم."
سیا نیز، درک مشابهی از اوضاع داشت. یکی از شخصیت های ارشد سیا که سالها در خاورمیانه و در دهه ی 1970 نیز در مصر بوده است، با بیان اینکه برخی از شخصیت های سازمان اطلاعات مصر خطر اسلامگرایی را به وی گوشزد کرده بودند، میگوید: "یکی از دوستان خوب من از افسران ارشد سازمان اطلاعات مصر بود. به خاطر دارم که به من گفت:’ آمریکایی ها باید نیروی پنهان در مساجد را دریابند. مردم تنها به اسلام باور دارند و شرایط رفته رفته از کنترل ما خارج می شود.’" "کتی کریستیسان"، که در 1971 به سیا پیوسته و از 1973 تا 1977 رئیس دفتر سیا در مصر بوده است، با بیان اینکه خطر بالقوه ی اسلامگرایی در مصر در آن سالها مایه ی نگرانی سازمان سیا نبوده است، میگوید: "قدر مسلم درباره ی جمعیت اخوان المسلمین آگاهی داشتم. اما اسلام مساله ی ما نبود و خیلی ساده از کنار آن گذشتیم." بی گمان، اساسی ترین دلیل غفلت از خطر اسلامگرایی در مصر، نگرش سیاستگزاران آمریکا برای بکارگیری اسلام بعنوان ابزاری ضد اتحاد شوروی بوده است.
"ایلتز"، میگوید که در دوره ی تصدی اش از 1974 تا 1979 در پی از سرگیری مناسبات دیپلماتیک میان مصر و ایالات متحده، دیدار با اسلامگرایان یا تماس با آنان ــ آشکارا در موضع اپوزیسیون حکومت بودند ــ برای سفارت و سیا دشوار بود. او می افزاید: "دولت مصر، چون رابطه ی ایالات متحده با اسلامگرایان را، از نگاه اسلامگرایان به پشتیبانی امریکا از آنان تاویل میکرد، موافق آن نبود. بنابراین مساله ساده نبود و باید در تماس با اسلامگرایان محتاط می بودیم. "ایلتز با بیان این نکته که در دوره ی دیپلماسی پنهان کیسینجر با مصر در خلال جنگ 1973 اعراب و اسرائیل، ایالات متحده به سادات قول داد که سیا پنهانی علیه مصر اقدامی نمی کند، می گوید: "در چنین شرایطی، اطلاعات اندکی به ما می رسید. تنها می توانستیم پنهانی با اسلامگرایان تماسهایی داشته باشیم ولی سازمانبخشی به آن ممکن نبود."
افزون بر این، سیا از امکانات کافی برای تماس با روحانیون رادیکال و فعالان خشونت گرای انجمن های اسلامی برخوردار نبود. مشکلی که در خلال دهه های پسین، همچنان گریبانگیر سیا بود. نبود مهارت کافی، شمار معدود آشنایان به زبان عربی، آشنایی اندک با تاریخ و فرهنگ اسلامی، همه و همه مشکل ساز بود. یکی از شخصیت های ارشد سیا در خاورمیانه ــ که مایل نیست نامش فاش شودــ توصیف روشنی از دست یازیدن به اسلامگرایی بدست میدهد. او ریشخند بر لب می گوید:" به یاد دارم که رئیس دفتر سیا می گفت که ماموریت ما ‘ نفوذ در تشکیلات اسلامگرایان بنیادگراست. با خود می اندیشیدم که از ما چه می خواهند، نفوذ در سازمان اسلامگرایان آنهم با موههای بور و چهره ی غربی! آیا بدون نقشه و برنامه ریزی و داشتن استراتژی مشخص چنین امری ممکن بود."
دهه ی 1970، دوره ی گذار راستگرایی اسلامی بود. آن بنیادگرایی اسلامی که ایالات متحده پس از جنگ دوم جهانی آزمود، همچنان بود و هنوز هم هست. در کنار آن گونه یی اسلام با گرایش بشدت کین توزانه پدید می آمد که در مصر در شکل انجمن های اسلامی رادیکال رخ نمود و بعدها هسته ی جهاد اسلامی برهبری أیمن الظواهری، مرد شماره دو القاعده، شد. همین بنیادگرائی بعدها، در ایران نیز در هیات بنیادگرایان ستیزگر از کنار انقلاب اسلامی ایران نمود یافت، و در عربستان سعودی به ظهور محمد اسامه بن لادن انجامید که او حتی روحانیون راست آیین(اورتدوکس) عربستان سعودی را بر طریق خطا و کافرانی متظاهر می دانست.
وزارت خارجه ی ایالات متحده و سازمان سیا از درک دگرگونی ماهیت راستگرایی اسلامی در دهه ی 1970 درماندند، و در مقابل، آنچه را که مایل بودند می دیدند، یعنی اسلام سیاسی محافظه کار با ماهیت ضد کمونیستی و غرق در شرعیات و تفاسیر مذهبی روحانیون. تنی چند از اسلام شناسان آمریکایی و متخصصان امور خاورمیانه، معتقد بودند که راستگرایی اسلامی، نه تنها ضد کمونیست که ضد اصول دموکراتیک، غرب ستیز و خشونت گراست. چنین نگرشی اما، در سالهای دهه ی 1970، در اقلیت بود. حتی پس از رویدادهای خیره کننده ی سالهای آینده مانند انقلاب 1357 ایران، اشغال مسجد جامع مکه، ترور انورسادات، بمب گذاری حزب الله لبنان که به کشته شدن 241 تن از نظامیان نیروی دریایی ایالات متحده انجامید، راستگرایی اسلامی همچنان بعنوان متحد آمریکا انگاشته شد و این بویژه در خلال جهاد ضد شوروی در افغانستان رخ نمود.
یکی از دلایل اهمیت چنان اسلامگرایی در غرب، ظهور اقتصاد اسلامی در دهه ی 1970 بود. ستیزجویانی که هوادارانشان درگیر و دار ترور و خشونت بودند، خود در ظاهر شهروندانی موفق، به تجارت و تاسیس بانکها و سرمایه گزاری می پرداختند، و سرمایه هایی اینچنین، هم سودآوری مالی داشت هم پدیدآورنده ی افراطیون مذهبی بود.
بانک های اخوان المسلمین
اقتصاد نیز در کنار سیاست در گسترش دامنه ی اسلامگرایی در مصر دهه ی 1970 نقش بسزایی داشت. هنگام بقدرت رسیدن سادات در 1970، سرمایه داران رژیم پیش از دوره ی ناصر ــ که سیا در اواخر دهه ی 1950 کوشید علیه ناصر آنها را بسیج کند اما کامیاب نشد ــ دیگر بار شرایط را برای کسب سرمایه و تجدید پیوندهای سیاسی شان مناسب یافتند. بسیاری از آنها، بویژه مالکان نیمه فئودال، که از قدرت شان کاسته شده بود اما هنوز بودند، پیوندهایشان را با راستگرایان اسلامی نگه داشتند. افزون بر این، سرتاسر خاورمیانه، از پاکستان و ایران تا ترکیه و مصر، بزگ مالکان فئودال و بازاریان، نیز بازرگانان ثروتمند، با اسلامگرایی پیوندهای نزدیکی داشتند و از آن میان پیوندهای خانوادگی. برای نمونه، مالکی ثروتمند یا یک بازاری برادر یا خویشاوندی روحانی مذهبی یا آیت الله داشت و اینچنین این دو نهاد [روحانیت و بازار] دست در دست یکدیگر داشتند.
جمعیت اخوان المسلمین اصلی ترین حامی سادات برای توسعه ی تجارت آزاد و مناطق آزاد اقتصادی در مصر بود، و بزودی با پیگیری از سیاست اقتصادی نوین وی بنام "انفتاح" (گشایش اقتصادی) که همان اقتصاد آزاد بود، پشتیبانی کردند. سیاست "انفتاح"، از بیرون و بوسیله ی صندوق بین المللی پول تحمیل می شد. در دهه های 1960 و 1970 ، صندوق بین المللی پول سیاست های دهشتباری بر اقتصاد کشورهای جهان سوم، بعنوان پیش شرط دریافت وام، به آنها تحمیل کرد. این سیاست ها و به اصطلاح "شروط" لازم الاجرا، به نابودی اقتصاد کشورهای جهان سوم انجامید؛ سیاست هایی چون، حذف سوبسیدها، کاهش اشتغال و خصوصی سازی صنایع. سیاست های صندوق بین المللی پول، اغلب به رویارویی حکومت ها با چپ ها و اتحادیه های کارگری می انجامید، و در این میان مصر مستثنی نبود. درخواست های سخت صندوق بین المللی برای کاهش خدمات اجتماعی پیامد مستقیم تلاش ایالات متحده برای تحمیل اقتصاد بازار آزاد در کشورهای جهان سوم، در برابر سوسیالیسم بود. اینچنین، راستگرایی اسلامی و تجار محافظه کار خیلی زود بسوی اتحاد با یکدیگر روی نهادند.
"الدعوة"، نشریه جمعیت تازه به میدان بازگشته ی اخوان المسلمین از پشتیبانی مالی بسیار سرمایه داران راستگرای مصر برخوردار بود. عمده ی آگهی های تبلیغاتی نشریه ی اخوان المسلمین متعلق به موسسات تجاری بود که در پی سیاست گشایش اقتصادی سادات سرمایه گزاریهای سودآوری داشتند. بگفته ی گیلز کپل: "از 180 صفحه آگهی های تمام رنگی نشریه ی الدعوة، 49 صفحه به بنگاههای املاک مستغلات، 52 صفحه شرکتهای مواد شیمیایی و پلاستیکی، 20 صفحه وارد کنندگان اتومبیل، 12 صفحه بانک های اسلامی و شرکت های سرمایه گذاری و 45 صفحه نیز به شرکت های موادغذایی مربوط بود. کپل در ادامه می گوید که 40 درصد آگهی های تبلیغاتی نشریه، تنها از سوی سه شرکت متعلق به اعضای اخوان المسلمین که در عربستان سعودی به ثروت فراوانی رسیدند، بود.
"شیخ تلمسانی”، در مصاحبه با یک نشریه ی هفتگی مصری، می پذیرد که "بیشتر امور سیاست گشایش اقتصادی(انفتاح)" در دست افراد پیشین اخوان المسلمین است که از تبعید عربستان به مصر بازگشته اند."
در 1974، اخوان المسلمین رسما بیانیه یی صادر کرد و اعضایش را به پشتیبانی از سیاست گشایش اقتصادی(انفتاح) سادات که در راستای خواست های صندوق بین المللی پول نیز بود، فراخواند. چنین سیاستی رویه معمول اسلام سیاسی بود. تاریخ اسلامگرایان نشان می دهد که آنان همواره ستیزگرانه حامی سرمایه داری و بر پایه ی باورهای خویش ضد سیاست مبارزه ی طبقاتی بوده اند. آنان بندرت از تهی دستان و حقوق محرومان پشتیبانی کرده اند. بویژه در مصر، اسلامگرایان با کارگران و دهقانان محنت دیده که از سیاست های اقتصادی سادات چیزی بدست نیاوردند و در پی سیاست انفتاح زندگیشان آشفته شد، نه همراهی که سعی در شکستن اعتصابات کارگری داشته، سخت ضد اتحادیه های کارگری و روشنفکران چپگرا بودند.
پیدایش بانک های به اصطلاح اسلامی ، بخش پر اهمیتی از روند اسلامی کردن اقتصاد مصر بود. بانک های اسلامی بر این پایه ی تردید برانگیز که بانک های متداول بر اساس قوانین اسلامی عمل نمی کنند، زیرا قوانین اسلامی وام با بهره را جایز نمیداند، سازمان یافتند و اغلب، بانکهای رقیب را به مذهبی نبودن و گاه ستیزگرانه با عنوان "یهودی” متهم می کردند. آنها از شیوه های دسیسه آمیز برای بازاریابی خدمات خود بهره می گرفتند و مشتریان بانکهای دیگر را دشمن اسلام و "محتوم به جهنم" می خواندند.
توسعه ی "اقتصاد اسلامی” در مصر خود گسترش بیشتر اسلام سیاسی را سبب شد. اعضای اخوان المسلمین برای دسترسی به منابع ثروتمند مالی و تجاری حامیان خود و با هدف توانمند ساختن سازماندهی سیاسی و اجتماعی خویش، نزدیک شدند. ثروتمندان در طیف راستگرایی اسلامی و کارگزاران جمعیت اخوان المسلمین در موسسات مالی سرمایه ها را به مساجد، تجارت خرد، رسانه های دوست و دیگر فعالیت های اقتصادی که تکیه گاه آنان را استوارتر می کرد، سرازیر کردند. از آن رو که اخوان المسلمین تشکیلات پنهان داشت بسیاری از امور نیز پنهانی انجام می شد. هر چند راستگرایی اسلامی در مصر بلحاظ اقتصادی استقلال یافته بود، همچنان از پشتیبانی عربستان سعودی سود می جست. یکی از تحلیلگران برجسته ی مصری می گوید:" آنها [اخوان المسلمین] موسسات تجاری و بانکهای بسیاری پدید آوردند که همه با هم پیوستگی داشتند. یک عضو اخوان المسلمین آماده است تا با طیب خاطر نیمی از درآمد خویش را به جمعیت ببخشد."
در راستای تلاش سادات برای بسیج راست اسلامی، تاسیس "بانک اسلامی فیصل مصر" در 1976، توانی دوباره به اخوان المسلمین بخشید. این بانک، کارپایه ی امپراتوری بانک های اسلامی بود که بدست محمد الفیصل، شاهزاده ی عربستان و پسر ملک فیصل، تاسیس شد و در روند اسلامی کردن مصر و خاورمیانه نقش بسزایی ایفا کرد.
اگرچه شاهزاده محمد الفیصل به اخوان المسلمین یاری میرساند اما عضو جمعیت نبود و او، بر خلاف سیاست خاندان سلطنتی سعودی در استفاده ی ابزاری از جمعیت در راستای سیاست خارجی خویش، بر حفظ فاصله با اخوان المسلمین می کوشید، و در مقابل، برای مشروعیت بخشی بانک خویش به چهره های پرنفوذ و از آن میان مفتی اعظم مصر روی نهاد. او توانست پشتیبانی سادات را نیز برای تصویب قانون امتیازات ویژه برای بانک خویش بدست آورد. از موسسین این بانک یکی نیز "عبد العزیز حجازی”، نخست وزیر پیشین مصر بود که بعدها از رهبران جنبش اقتصاد اسلامی شد و آن دیگر، عثمان احمد عثمان، از صاحبان بسیار ثروتمند صنایع و مشهور به "راکفلر مصر" که در پشتیبانی از اخوان المسلمین، هنگام خیزش دوبارشان در دهه ی 1970، نقش کلیدی داشت. اعضای با نفوذ اخوان المسلمین مانند "یوسف القرضاوی”، "عبد الطیف الشریف" و "یوسف ندا"، همه از نخستین اعضای هیات مدیره ی بانک بودند، و هر یک از آنان، نه تنها در مصر که در سراسر منطقه نقش بسزایی در گسترش اسلامگرایی داشت، و در سالهای آینده، همچنان در حاشیه ی جنبش اسلامگرایی افراطی ماندند.
بدنام ترین بنیانگذاران بانک اسلامی فیصل، یک عالم اسلامی نا بینای عوامفریب به نام عمرعبد الرحمان بود. او سمت "رهبر معنوی” "جهاد اسلامی”، گروه بنیادگرای اسلامی که سادات را ترور کردند، بود. عبد الرحمان در آینده نیز به سیا در جستجوی استشهادیون برای جهاد ضد شوروی در افغانستان یاری رساند. او سپس به ایالات متحده ی آمریکا مهاجرت کرد. آنجا، به اتهام دست داشتن در بمب گذاری سال 1993 در مرکز تجارت جهانی در نیویورک دستگیر و محکوم شد.
تاسیس بانک اسلامی فیصل با همیاری کم نظیری از سوی دولت همراه بود. قانون ویژه یی که تصویب شد تضمینی برای ملی نشدن بانک، مستثنی شدنش از قوانین جاری در بانکها، معافیت مالیاتی و فعالیت پنهان بود. شخصی که لایحه این قانون را به پارلمان برد نه وزیر اقتصاد، که وزیراوقاف دینی بود. لایحه به آسانی از تصویب پارلمان گذشت، زیرا حتی نمایندگان چپ نیز از بیم اتهام "رای علیه الله" رأی مخالف ندادند.
الشریف که در سالهای دهه ی 1990 در مصر به زندان افتاد، بواسطه ی روابطش با اسلامگرایان سوداگری می کرد. او از جایگاهش در بانک اسلامی فیصل در "شرکت های اسلامی داد و ستد پول"(IMMC) که در دهه ی 1980 پدید آمدند و نیز موسسات سرمایه گذاری آزاد که نرخ بهره ی که به سرمایه گزاران بازمی گرداندند بیشتر از معادل آن در بانکهای معمول بود، فعالیت می کرد. نرخ بهره ی IMMC، 25 درصد یعنی دو برابر نرخ بهره ی بانکهای دیگر بود. یکی از نخستین و مهمترین شرکتها از این دست، "الشریف گروپ" بود که با "اخوان المسلمین" پیوند داشت. شرکت های اسلامی داد و ستد پول، بسیار سیاسی بودند و پنهانی از کاندیداهای وابسته به اخوان المسلمین در انتخابات پارلمانی مصر پشتیبانی می کردند. بویژه در انتخابات 1987 این مساله آشکار بود. در واپسین سالهای دهه ی 1980، بلند پروازیهای شرکتهای اسلامی داد وستد پول، به فروپاشی آنها و به خطر افتادن شبکه ی بانکهای اسلامی و بویژه بانک اسلامی فیصل انجامید.
سلیمان می نویسد:" گفته می شد که شاهزاده محمد الفیصل دستور داده است که چندین هواپیما حاوی میلیاردها دلار ایالات متحده، به مصر پرواز کنند و پولها مستقیما از فرودگاه قاهره به شعب بانک فیصل منتقل شود تا از کم شدن شمار سپرده گزاران جلوگیری شود. در 1993، صالح کامل صاحب بانک "البرکا"، شرکت "الشریف گروپ" را به بهای 170 میلیون دلار خرید.
یکی دیگر از بنیانگزاران بانک اسلامی فیصل، "شیخ یوسف القرضاوی”، از فعالان اخوان المسلمین در قطر، بود. او در جهان عرب به ستیزه جویی و سخنرانیهای غرا مشهور است، و در سخن حامی بمب گذاری های انتحاری ضد اسرائیلی است و پس از اشغال عراق بدست ایالات متحده بیانیه هایی در تایید کشتار غیر نظامیان آمریکایی در عراق صادر کرد. ولی " القرضاوی” آنگاه که با مخاطبان غربی سخن می گوید از شدت ستیزه گری بیانش می کاهد. از او در سال 2004 برای شرکت در "همایش جهانی پیرامون اسلام" که از سوی موسسه ی "بروکینز" برگزار میشد، دعوت کردند.
و سرانجام، شاید بتوان از "یوسف ندا" بعنوان مهمترین موسس بانک اسلامی فیصل نام برد. یوسف ندا، از اعضای کلیدی اخوان المسلمین در دوره ی پیش از ناصر، در نقشه ی سوء قصد به جان رهبر مصر در 1954 نقش داشت. او نیز همچون سعید رمضان، به آلمان و سپس ایتالیا گریخت، و همراه دیگر افراد کارآزموده ی اخوان المسلمین بانک "التقوی” را که مراکزی در باهاماس، ایتالیا و سوئیس داشت، تاسیس کرد. در واقع، بانک التقوی بانک نیمه رسمی اخوان المسلمین است. "عبدالقادر شهیب"، روزنامه نگار مصری که سالهای بسیار درباره ی یوسف ندا پژوهش کرده است، می گوید: "در آغاز، بانک التقوی بعنوان مرکز اقتصادی اخوان المسلمین و بویژه شاخه ی بین المللی آن بود." شاخه ی بین المللی اخوان المسلمین دیرزمانی بوسیله ی سعید رمضان، داماد حسن البنا و بنیانگذار اخوان المسلمین در ژنو و نیز پایه گذار مرکز اسلامی ژنو سازماندهی میشد. شهیب می افزاید: "بانک التقوی بوسیله ی یوسف ندا اداره می شد." در فهرست محرمانه ی پایه گذاران بانک التقوی، اسامی رهبران اخوان المسلمین در سوریه و تونس، نیز نام یوسف القرضاوی، که با سمت ‘مدیر امور مذهبی بانک’ معرفی شده است، دیده میشود. شمار بسیاری از فعالان دایره ی بانک اسلامی فیصل و بانک التقوی در بررسی های پیرامون القاعده و متحدانش رخ نمودند. یوسف ندا در سال 2001، از سوی وزارت خزانه داری ایالات متحده به سرمایه گذاری در عملیات تروریستی متهم شد.
پیوند بانک اسلامی فیصل با اسلامگرایان افراطی، تنها عامل فروپاشی آن در دهه ی 1980 نبود. بانک اسلامی فیصل با بانک گمنام اعتبار و تجارت بین المللی (BCCI) که به "بانک اخاذان و تبهکاران بین المللی” نیز شهره بود، روابط مالی و تجاری داشت. صاحبان این بانک سرمایه گذارانی از پاکستان و کشورهای حوزه ی خلیج بودند. BCCI تا پیش از فروپاشی اش در 1988، به حمایت مالی از تروریسم، تجارت سلاح، داد و ستد مواد مخدر و شیادیهای گونه گون می پرداخت. سازمان سیا از مشتریان همیشگی این بانک بود و بواسطه ی آن پولهای ایالات متحده و عربستان سعودی را برای پشتیبانی از جنگ افغانستان که به جنگجویان مسلمان افراطی وابسته به مجاهدان افغان میرسید، جابجا می کرد. هرچند BCCI بطور رسمی بانک اسلامی نبود، بطور گسترده از اعتبارات بانک های اسلامی بهره مند بود. هنگامی که شیرازه ی این بانک از هم گسیخت، 589 میلیون دلار "سپرده ی ثبت نشده"ی BCCI فاش شد که از این میزان 245 میلیون دلار آن سرمایه ی بانک اسلامی فیصل بود.
پس از ترور سادات، بسیاری از افراطیون در مسند امور بانک اسلامی فیصل، از کار برکنار شدند؛ از آن میان یوسف ندا، القرضاوی و الشریف بودند. دفتر امنیت کشور مصر، از شاهزاده محمد الفیصل برکناری آنان را خواست. اما دیگر دیر شده بود، زیان های بسیار بر جای مانده بود. شاهزاده محمد الفیصل احیاگری اسلامی را که خود تروریسم پنهان را پروراند، در مصر نهادینه کرد. در میانه ی سالهای دهه ی 1980 و 1990، شبکه ی گروههای تروریستی در برابر همه ی تلاشهای حسنی مبارک برای خنثی کردنشان، سرسختانه مقاومت کرد.
مرگ سادات، فرجام امیر المومنین مصر بود، اما در هنگام، ایران در حاکمیت اسلام درآمده بود، آتش جهاد آمریکایی در افغانستان شعله ور و اسلامگرایی، ایدئولوژی فعالان سیاسی از شمال آفریقا تا جمهوری های آسیای مرکزی اتحاد شوروی شده بود. چنین گسترش شگفت آور اسلامگرایی، پیامد اقدامات هم پیمان ایالات متحده و سادات یعنی عربستان سعودی بود. سعودی ها با میلیاردها دلار نفتی که در پی افزایش بهای نفت در دهه ی 1970 بوسیله ی اوپک، بدست آوردند، سهم بزرگی در تاسیس امپراتوری بانکهای اسلامی ــ آمریکایی و موسسات مالی در مصر، سودان، کویت، ترکیه، پاکستان و دیگر کشورها داشت. پیوند میان ایدئولوژی اخوان المسلمین و توان اقتصادی بانکهای اسلامی، سرانجام، راستگرایی اسلامی را به نیرویی جهانی بدل ساخت
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/07/21/post-15/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل هفتم - بخش یکمدوشنبه 22 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:21 AM
در سال های دهه ی 1970 اسلام سیاسی که توان اسلام اقتصادی را در کنار خود دید، نیرویی دو چندان یافت. بخشی از ثروت هنگفتی که در پی افزایش بهای نفت به کشورهای صادر کننده رسید به شبکه ی بانکها و شرکت های سرمایه گذاری تحت کنترل راستگرایی اسلامی و اخوان المسلمین سرازیر شد. در بیشتر کشورهای اسلامی، این بانکها نقشی فراتر از مبادله ی پول و امور بانکی معمول یافتند. بانک های اسلامی، گاه آشکار و گاه پنهان، بلحاظ مالی سیاستمداران همسو با خود و افسران و امرای ارتشی، فعالان سیاسی، احزاب سیاسی، رسانه های خبری وابسته به اسلامگرایان و فعالیت های تجاری اخوان المسلمین یاری می رساندند. اینچنین، از 1974، سیستم بانکداری اسلامی محور اصلی پشتیبانی مالی از راستگرایی اسلامی گردید.
سیستم بانکداری اسلامی ــ که در خلال دو دهه پس از 1974 از نقطه ی صفر به سازمان و ارگانی نیرومند بدل شد ــ بشدت به همیاری تکنیکی و توصیه های بسیاری از موسسات اروپایی و آمریکایی و از آن میان بانک بزرگی چون "سیتی بانک" وابسته بود.
[i] نام عربی آن "الجبهة الإسلامیة للإنقاذ" است. (م.)
از نگاه کارگزاران بانکی غرب، گردانندگان صندوق بین المللی پول و ایدئولوگ های اقتصاد بازار آزاد، بانکهای اسلامی ایده آل می نمایید. راستگرایی اسلامی پیشتر نشان داده بود که کاپیتالیسم را بر کمونیسم ترجیح می دهد. هیچ یک از جنبش های اسلامی برجسته، از اخوان المسلمین در مصر تا جماعت اسلامی پاکستان و بنیادگرایان شیعه ی عراق، عدالت اجتماعی و اقتصادی را تبلیغ نکرده اند و در مقابل مخالف مالکیت دولتی، اصلاحات ارضی و برنامه های رفاه اجتماعی بوده اند.
همچون اخوان المسلمین، زادگاه بانکهای اسلامی نیز مصر بود و پشتیبان مالی آنها، عربستان سعودی. پهنه ی فعالیت این بانکها به دورترین نقاط کشورهای مسلمان رخنه کرد. در آغاز، کارکرد بانک های اسلامی بی زیان مینمود. آنها، قدرتهای مالی با گرایش اقتصادی بازار آزاد و وفاداری به قرآن بنظر میرسیدند که بسیاری از حامیانشان را از خدمات مالی خویش برخوردار می کردند. اما دیری نپایید که رویکرد سیاسی بانکهای اسلامی رخ نمود و بزودی این بانکها نه تنها چرخ اسلام سیاسی که پشتیبان مالی خشونت گرایی شدند، بلکه اغلب بانکهای اسلامی بشکل مستقیم یا ضمنی از بانکها و دولتهای غربی حمایت می کردند.
در آغاز، رشد اسلام اقتصادی با نقشه های جنگ سرد واشنگتن در خاورمیانه کاملا همسو می نمود. بانکهای اسلامی در شکل پیوند میان نظریه پردازان اقتصادی ستیز جوی راستگرایی اسلامی در جهان عرب و تکنولوژی و مهارت و تجربه ی بانکهای پیشرو، موسسات مالی و دانشگاههای غرب پدید آمدند. این روند از دهه ی 1950 هنگامی که اقتصاددانان اخوان المسلمین و دو روحانی برجسته ی عراقی چهارچوب اقتصاد اسلامی را پی ریختند، آرام آرام آغاز نهاد. این جنبش در سالهای دهه ی 1960 آنگاه که حامیان مالی اخوان المسلمین نخستین بانک اسلامی را بنیاد کردند، رو به پیشرفت نهاد و با پشتیبانی همه جانبه ی عربستان سعودی، کویت و شیخ نشین های ثروتمند خلیج در دهه ی 1970، و بویژ ه پس از افزایش 4 برابر بهای نفت در سالهای 74-1973 جهش کرد، و سرانجام، شاهزاده محمد الفیصل، برادر وزیر خارجه ی عربستان با تاسیس نخستین شبکه ی چند میلیارد دلاری بانکهای اسلامی به این کوششها عینیت بخشید و به "شاهراه سرمایه" اسلام شهرت یافت. در این سالها، شبکه ی بانک های اسلامی سازمان و پرسنل خود را پدید آورد و اغلب نیز فعالان ثروتمند اخوان المسلمین گردانندگان آن بودند و بواسطه ی این بانکها سعی در پشتیبانی از گردش به راست سیاسی در مصر، سودان، کویت، پاکستان، ترکیه و اردن داشتند.
اسلام اقتصادی در دهه ی 1970 دو سطح عملیاتی داشت. نخست، عربستان سعودی به پشتوانه ی مازاد دلارهای هنگفت نفتیش میکوشید در ازای گردش به راست سیاسی در حاکمیت کشورهای مسلمان فقیری چون مصر، ترکیه، پاکستان و افغانستان، به آنها کمک های مالی کند. دوم، شبکه ی براستی سازمان یافته و منظم بانکهای اسلامی شعباتی در قاهره، کراچی، خرطوم و استانبول تاسیس کرد که نه تنها بلحاظ مالی نقش مهمی در این کشورها یافتند، که برای گسترش راستگرایی اسلامی می کوشیدند.
برای نمونه در مصر، بانکهای اسلامی از سادات برای گذار از سوسیالیسم عربی به سیاست گشایش اقتصادی (انفتاح) که چیزی نبود مگر احیای سیاست های بازار آزاد، پشتیبانی کردند و همزمان روحی دوباره در کالبد اسلام سیاسی بدمند. در کویت نیز، خاندان سلطنتی از بانکداران وابسته به اخوان المسلمین دعوت کرد تا از برخی نیروهای سیاسی در برابر ناسیونالیست ها و فلسطینیان آن امیرنشین کوچک نفت خیز حمایت کنند. در سودان و اردن و ترکیه، اخوان المسلمین و سیاستمداران راستگرا امپراتوری مالی بزرگی بر پایه ی بانکهای اسلامی بنیاد کردند و از ثروت و پیوندهای خویش با بانکها در راستای گسترش راستگرایی اسلامی بهره گرفتند. اغلب، همچون مصر، سیاستمداران راستگرا سیاست های اقتصادی صندوق بین المللی پول را پیاده کرده، پذیرای شرکت های چند ملیتی و وام دهندگان خارجی بودند.
اکنون دیگر به پشتوانه ی اسلام اقتصادی، خاندان ثروتمند سعودی، شیخ های کویت و قطر ، شاهزادگان و امیران با تجار اخوان المسلمین و بانکداران و گروههای فشار خیابانی راست اسلامی در یک جهت گام بر میداشتند و خوراک مالی همگی شان، دلارهای نفتی بود. چنین نیرویی خاورمیانه را دگرگون می ساخت.
بانکهای اسلامی و غرب
بانکهای بزرگ، کمپانیهای نفتی و موسسات دولتی ایالات متحده مشتاقانه بانکداران اسلامی را در دهه ی 1970 تشویق می کردند. در 1973 افزایش بهای نفت اوپک، خلیج فارس را نه تنها بدلیل چاههای نفتیش که بخاطر قدرت نفوذ مالی آن اهمیت ویژه یی بخشید. سیل کالاها و تجهیزات نظامی ایالات متحده به عربستان سعودی، ایران و دیگر شیخ نشین ها روان شد. مصر به جمع متحدان سنتی ایالات متحده یعنی اسرائیل و ترکیه پیوست و همچون آنان نقش ژاندارم غرب در منطقه را پیدا کرد. ایالات متحده و بریتانیای کبیر به ساخت و توسعه ی پایگاههای دریایی و هوایی و تقویت ناوگان دریایی شان در اقیانوس هند، شاخ آفریقا، جنوب عربستان و شرق مدیترانه آغازیدند.
روحانیون اسلامی و افراد اخوان المسلمین با ذهنیت قرون وسطایی شان به تنهایی نمی توانستند جنبش بانکداری اسلامی را بنیاد کنند. بانکداران غربی که چشمداشتی آزمندانه به انباشت فراوان دلارهای نفتی در پی افزایش بهای نفت اوپک در سالهای 74- 1973 داشتند، بیش از موافقت صرف با بانکهای اسلامی آنها را یاری هم رساندند. پیشتر، بانکهای غربی کار با بانکداران سنتی سعودی و شیخ نشین های خلیج را آزموده بودند و آنگاه که جنبش بانکداری اسلامی پدید آمد، فرصتی طلایی در برابر خویش می دیدند. بانکهای بزرگ و موسسات مالی غربی برای فراهم آوردن بستر شکوفایی بانکهای اسلامی، تجربه، آموزش و آخرین دستاوردهای تکنولوژی بانکی خویش را در اختیار آنها گذاشتند. اینچنین، مراکز بانکی بزرگ غرب با اطمینان به شرق شناسان و پژوهشگران دانشگاهی که همسویی اسلام با سرمایه داری را به دوران محمد باز میگرداندند، بسوی بانکهای اسلامی روی نهادند.
بازیگران این صحنه، "سیتی بانک"، کورپوراسیون بانکی هنگ کنگ و شانگهای، "بنکرز تراست"، "چیس مانهاتان"، پیروان "میلتون فریدمن" پژوهشگر دانشگاه شیکاگو، صندوق بین المللی پول، "پرایس واترهاوس"، کارشناسان آمریکایی و بریتانیایی و سویسی، کمپانی های بزرگ نفتی، دانشگاه هاروارد و دانشگاه USC ی ایالات متحده بودند. پدید آوردن گونه یی سیستم بانکی که مبتنی بر سود و بهره نباشد و همزمان بتواند کارکرد قانونی و موثری در جهان سرمایه های مالی داشته باشد، ترفندی فریبکارانه نبود. بحث پیرامون اقتصاد اسلامی و مکانیسمی که به "وام دهندگان" بدون بهره امکان می داد همچنان سود سرشاری بدست آورند، در این کتاب نمی گنجد. ما را همین بس که بدانیم تئوری چند لایه و پیچیده ی چنین مکانیسمی، در دهه ی 1970 تبلور یافت و از آن مهم تر نقش بانکهای اسلامی همراه بانکداران غربی در رشد و گسترش اسلام سیاسی است.
Ibrahim Warde، یکی از مشاهده گران تیز بین اقتصاد اسلامی نتیجه می گیرد: "ساز و کار بانکداری جهانی…در پیدایش بانکهای اسلامی نقش مهمی داشت. بانکهای نو پدید اسلامی که دست بگریبان کمبود تجربه و منابع مالی بودند راهی جز تکیه بر تخصص همتایان جهانی خود نداشتند. آنگاه که این بانکها توشه یی اندوختند و تجربه یی یافتند، دنیای سرمایه های مالی دگرگونی جدیدی را تجربه می کرد. اینگونه، بجای آنکه همکاری بانکهای غربی و اسلامی پایان پذیرد در شکل همیاری های دوجانبه، موافقتنامه های مدیریتی، همکاریهای فنی و مکاتبات بانکی تا همگرایی و ادغام سرمایه های مالی سنتی و نوع اسلامی آن، ادامه یافت."
بخشی از پیش زمینه های بسط تئوری بانکداری اسلامی و سازماندهی بانکی مدرن بر پایه ی ضمانت بدون بهره، در پاکستان و لندن و در دهه ی 1960 در دانشگاه شیگاگو بوسیله ی اقتصاددانی بنام "لوید متسلر" انجام گرفت. تا پیش از دهه ی 1970 و درآمد سرشار نفت، زمینه ی تئوری بانکداری اسلامی نیز شکل گرفته بود. Ibrahim Warde می گوید: "سیتی بانک، بنکرز تراست، چیس مانهاتان و همه ی بانکهای آمریکایی در آن هنگام، خدمات بسیاری در اختیار سعودی ها گذاشته بودند. بنابراین، زمانی که پدیده ی بانکداری اسلامی رخ نمود، آنرا فرصتی برای تجارت و سودآوری یافتند. گولدمن ساکس برخی انواع کالاها و تجهیزات را برای بانکهای اسلامی فراهم آورد. "در میانه ی سالهای 1975 تا 2000 موسسات آمریکایی مانند "فانی ما" و "فردی مک" پروژه هایی در مقیاس کوچک در ازای وثیقه ها مالی اسلامی انجام دادند. بانک مرکزی ایالات متحده برنامه هایی در زمینه ی بانکداری اسلامی را آغاز کرد. کورپوراسیونهای مالی بانک جهانی نیز به این میدان گام نهادند و حتی شرکت نفتی "بیگ اویل"، از سرمایه های مالی اسلامی در راستای پروژه های سرمایه گذاری خویش بهره گرفت. "کلمنت هنری" می نویسد: "شرکتهای بزرگ چندملیتی غربی…از کانال بانک های اسلامی سودهای کلانی از کارفرمایان ثروتمند خود در خلیج بدست آوردند. فرانسوی ها با هدایت بانک ملی پاریس به آمریکاییان و بریتانیاییها که پیشتر بوسیله ی سیتی بانک و کلین ورث بنسون کار خود را آغاز کرده بودند، پیوستند."
در واقع بانکهای اسلامی شعباتی در اروپا و دیگر مراکز مالی جهان پدید آوردند. بگفته ی Warde بانکهای اسلامی "بیشتر در لندن، ژنو یا باهاماس فعال بودند تا در جده کراچی یا قاهره." شیوه ی بانکداری اسلامی بیش از هر چیز، به اقتصاد نئولیبرالی شباهت داشت. " از منظر ایدئولوژیک، لیبرالیسم و اسلام اقتصادی انگیزشهای مشترکی در مخالفت با سوسیالیسم و دخالت دولت در اقتصاد داشتند."
اقتصاد اسلامی بتناوب به اقتصاددانان راستگرا و سیاستمداران اسلامگرای مدافع خصوصی سازی و نگرش اقتصاد بازار آزاد مکتب شیکاگو متکی بود. Warde مینویسد:" حتی جمهوریهای اسلامی نیز با آغوشی گشاده پذیرای اقتصاد نئولیبرالی شدند. در سودان در میانه ی سالهای 1992 تا 1993 اقتصاددانی بنام عبد الرحیم حمدی، از هواداران میلتون فریدمن و از قضا یکی از بانکداران اسلامی پیشین در لندن، هرگز در پیاده کردن اصلاحات ویرانگر صندوق بین المللی پول، درنگ نکرد. او میگفت که وظیفه دارد اقتصاد راکد کنونی را بر اساس ‘موازین بازار آزاد که بهترین شیوه ی عمل برای اقتصاد اسلامی است’ دگرگون سازد." همین گونه، جنبش رادیکال اسلامی الجزایر که این کشور را در دهه ی 1990 بدامان جنگ داخلی دراز مدت انداخت، آشکارا نسخه ی اقتصادی ویرانگر صندوق بین المللی پول را بکار بست. "کلمنت هنری"، از مشاهده گران تیزبین اقتصاد اسلامی مینویسد:" جبهه ی آزادیبخش اسلامی الجزایر[i] از آغاز تاسیس در 1989، در برنامه ی حزبیش از اصلاحات بازار آزاد ــنیز از همسان سازی ارزش دینار براساس نرخ بازار جهانی همانگونه که صندوق بین المللی پول می خواست ــ و نیز بانکداری اسلامی دفاع کرد."
در این میان، سیتی بانک پیشتاز همه بود. Warde میگوید:" سیتی بانک نخستین بانک غربی بود که روزنه یی بسوی بانک های اسلامی گشود." و همچنان سود آوریش ادامه می یافت. شوکت عزیز که در هیات مدیره ی سیتی بانک اسلامی و نیز بانک آمریکایی سعودی مرتبط با سیتی بانک کار کرده بود و این مدت به درازای سی سال از بانکداران اسلامی بود، طرح و برنامه ی بانکداری اسلامی را در بحرین برای سیتی بانک فراهم کرد. شوکت عزیز سرانجام به مقام وزارت اقتصاد و امور مالی پاکستان رسید و در سال 2004 از سوی پرویز مشرف به سمت نخست وزیری پاکستان گمارده شد.
آنچه سردمداران غربی اقتصاد بازار آزاد را شگفت زده می کرد ماهیت ذاتا همسو با سرمایه داری اسلام بود، چنانکه آنرا دینی کاپیتالیستی می دانستند. محمد، پیامبر اسلام، سرمایه دار و تاجر پیشه بود که به بازار آزاد، مالیات بر درآمد اندک، مالکیت خصوصی و نبود قوانین اقتصادی باور داشت. قوانین دوران حکومت اسلامی محمد در مکه در صدر اسلام، که هر اقتصاددان نئو لیبرالی را شادمان می کند ــ دست کم این چهره یی است که بنیادگرایان اسلامی و نظریه پردازان بازار آزاد از اسلام پیامبر اسلام تصویر کرده اند. این تصویری است که نه تنها حمایت غرب را از پروژه های راستگرایان اسلامی توجیه میکند که ابزاری میشود برای حمله به سوسیالیسم عربی، مالکیت دولتی و نقش دولت در اقتصاد به بهانه ی "ضد اسلامی" بودن. هرچند ایده ی دست یازیدن به مواعظ دینی سده ی هفتم و نیز نظرات اقتصاد اسلامی 14 سده ی پیش خنده آور می نماید، بانکداران غربی و سیاستمداران سکولار خاورمیانه یی بسختی میتوانستند در برابر سود های خیره کننده یی که سرمایه داران اخوان المسلمین به رخ می کشیدند، تاب بیاورند.
"موسسه ی بازار آزاد اسلامی"، بنیادی محافظه کار در ویرجینیا نوشتاری با عنوان "اسلام و بازار آزاد" منتشر ساخته است که نگرش اسلام را درباره ی اقتصاد بازار آزاد بخوبی توصیف میکند. "موسسه ی بازار آزاد اسلامی" در نوشتار خود با استناد به آیاتی از قرآن ملاک مسلمان واقعی بودن را ضدیت با سوسیالیسم، مخالفت با مالیات ها، محترم شمردن حق مالکیت خصوصی و پذیرش نبود جایگزینی برای قانون عرضه و تقاضا بیان میکند. در این نوشتار میخوانیم:
"قرآن آشکارا بازار آزاد را برای تجارت آزاد بر پایه ی رضایت طرفین و قرارداد داوطلبانه، لازم میشمارد…افزون بر این، اسلام به پیروانش امر می کند که برای حمایت از خانواده ی خویش و سعادت و نیکروزیشان، روزی و بهره ی خویش را در بازار بجویند…
بویژه اسلام بر حق مالکیت خصوصی افراد تاکید می ورزد. اسلام، بر خلاف سوسیالیسم، دارایی خصوصی را بعنوان امانتی مقدس ارج می نهد. اسلام حقوق قراردادها را نیز برسمیت میشناسد، همچنانکه قرآن پیروانش را به پایبندی به قول و وعده شان فرمان می دهد. آموزه های محمد تعیین بهای کالاها را بر پایه ی عرضه و تقاضا و در شرایط آزاد اقتصادی می داند و نه دخالت از سوی افراد و بگونه یی رسمی. این آموزه ها، بازتاب زمینه های تجارت دیر پای قبیله ی محمد و نیز فعالیت های تجاری خود اوست….محمد در دوره ی حکمرانیش در شهر مدینه، بروشنی کمترین مالیاتی بر فعالیت های تجاری تحمیل نکرد و اینگونه شهر مدینه منطقه یی آزاد بلحاظ تجاری و سودآور شد….
مشی کاملا مطابق با تجارت آزاد در صدر اسلام شکوفایی اقتصادی گسترده یی را در همه ی سرزمین های تحت حاکمیت اسلام سبب شد. همچنانکه هر جا چنین سیاستی پیاده شده، درستی آن هویدا گشته است. اینچنین، تا زمانی که اروپا در سالهای سیاه فئودالیسم بازار ستیز قرون وسطی از پیشرفت بازمانده بود، دنیای اسلام تقریبا 500 سال قدرت برتر اقتصادی جهان بود."
نگرشی اینچنین که بیان میدارد قرآن تا حدودی رهنمودی در نفی سوسیالیسم و اثبات مالکیت خصوصی میدهد، قابل اثبات نیست، از آن رو که انتقادات قرآن صریح نیست و بی گمان بکاربستن آن در سیستم های نوین اقتصادی نا ممکن. این همه، اقتصاددانان محافظه کار غربی را از تکیه بر این امر که قرآن نافی سوسیالیسم است باز نداشت؛ نیز، روحانیون مسلمان شناخته شده ی عراق و ایران هرگز از دادن فتوی برای قانونی کردن تفاسیری چنین تنگ نظرانه باز نایستادند.
بعدها، "گراهام فولر"، از شخصیت های پیشین سیا و رئیس بخش خاورمیانه یی در شورای اطلاعات ملی سیا در دهه ی 1980، بیان داشت که منافع آمریکا با خیزش بنیادگرایی اسلامی ناسازگار نیست. او در میانه ی دهه ی 1980 بعنوان یک شخصیت سازمان سیا نوشتاری جنجال برانگیز نوشت و در آن ایالات متحده را به جستجوی پیوندهای نزدیکتر با روحانیون حاکم بر ایران برای جلوگیری از نفوذ اتحاد شوروی در ایران فرا می خواند. این نوشتار، در راستای رویکرد دولت ریگان به "اولیور نورث" و "ویلیام "کیسی" سپرده شد، که بعدها به ماجرای "ایران کانترا" مشهور شد. فولر در این باره که نگرش اقتصادی راستگرایی اسلامی بسیار به اقتصاد بازار آزاد نزدیک است، بسیار نوشته است. او مینویسد: "هیچکدام از سازمانهای اسلامی مهم…نظرات اجتماعی رادیکال ندارند. اسلام بلحاظ اصول بنیادینش از نظارت دولتی بر بازار یا ساختار اقتصادی جامعه سودی نمی برد….اسلامگرایان بگونه یی شگفت انگیز با انقلاب اجتماعی مخالف اند. اسلامگرایان بشدت با تفاسیر مارکسیستی از جامعه ضدیت دارند….آنها نگران نقش دولت در اقتصاد اند که این خود تفاوت در گفتار و عمل آنها را آشکار می کند….تصویری که آراء اسلامی کلاسیک از نقش دولت بدست می دهند نقش تسهیل کننده ی روابط بازار آزاد و تجارت است و نه مهار آن. اسلامگرایان همواره با همه ی توان خویش در برابر سوسیالیسم و کمونیسم ایستاده اند….اسلام هرگز با توزیع ناعادلانه ی ثروت مشکلی نداشته است."
شیوه ی بانکداری اسلامی با شتابی سر سام آور رو به پیش نهاد. به گزارش "شورای عمومی بانکهای اسلامی" و "موسسات مالی"، تا سال 2004، بیش از 270 بانک اسلامی با سرمایه یی 260 میلیارد دلار و سپرده ی مالی 200 میلیارد دلار پدید آمده است که عمده ی سرمایه ها متعلق به یکی از روحانیون عراقی، یک بانکدار مصری، یک شاهزاده ی سعودی و شماری از اعضای خاندان سلطنتی کویت است.
داستان همچنان ادامه دارد…
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/07/22/post-16/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل هفتم - بخش دومچهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387 ساعت 3:36 PM
پایه گذار "اقتصاد اسلامی"، "آیت الله محمد باقر صدر" روحانی شیعه ی عراقی بود. او با مقتدی صدر، آخوند شورشی که هوادارانش در سال 2003، با نام جیش المهدی در پهنه ی سیاست عراق قدرت نمایی کردند، خویشاوندی نزدیک داشت و بزرگ خاندان صدر بود. آراء آیت الله صدر بستر نظری سیاست های اقتصادی اسلامگرایان گردید.
آیت الله صدر در 1960، کتابی با نام "اقتصاد ما" نگاشت که بلحاظ نظرات اقتصادی اسلامی کتاب مقدس بنیادگرایی اسلامی شد. کتاب دیگر او بنام "بانکداری بدون ربا در اسلام"[i](1973) نخستین کتابی است که بطور مشروح به اصول بانکداری اسلامی می پردازد. هر دو تالیف وی از آثار پایه یی اقتصاد سیاسی اسلامی هستند که ماهیتی کاملا کاپیتالیستی و ستیزگونه ضد سوسیالیستی دارند. شگفت آور نیست که آیت الله محمد باقر صدر افزون بر تبیین نظری اقتصاد اسلامی، یک حزب اسلامی تروریستی به نام "حزب الدعوة" را در دهه ی 1950 پایه گذارد. حزب الدعوة با ماهیتی ضد کمونیستی در بغداد تاسیس شد و دانشجویان محافظه کار عراقی را در دانشگاه ها علیه مارکسیست ها برمی انگیخت. بعدها ، این حزب مخفی از حمایت و پشتیبانی پلیس مخفی ایران (ساواک) برای براندازی حزب بعث عراق و انجام عملیات تروریستی و بمب گذاری و ترور رهبران عراقی برخوردار شد.
یاریگر آیت الله محمد باقر صدر در تشکیل حزب الدعوة، آیت الله محسن حکیم بود. آیت الله حکیم خود پایه گذار شاخه ی دیر پای دیگری از بنیادگرایی اسلامی عراق است که شاگردانش در "مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق"، در رژیمی که آمریکا، پس از سرنگون کردن صدام حسین در عراق، سال 2003 بر سر کار آورد شرکت کردند. آیت الله صدر و آیت الله حکیم، سازماندهندگان اسلام سیاسی راستگرای عراق در واپسین سالهای دهه ی 1950 بودند. انگیزه ی این دو، برای چنان سازمانبخشی، رشد فعالان چپگرا در عراق و نیرومند شدن حزب کمونیست عراق بود. چپ ها و کمونیست ها در میان شیعیان عراقی محروم از حقوق سیاسی و اجتماعی، و بویژه در میان فقرا و فرودستان که عمدتا از شیعیان بودند، هواداران بیشتری داشتند. بگفته ی یکی از شخصیت های پیشین سیا، "در این برهه ی زمانی، گرایش و پیوستن به سازمان های چپگرا چنان فراگیر بود که نویسنده یی همان زمان، حزب کمونیست عراق را یگانه نماینده ی شیعیان توصیف کرد." آنچه آیت الله صدر و آیت الله حکیم از آن بیم داشتند، رویگردانی صدها تن از جوانان شیعه ی عراق، بویژه در دانشگاهها از اسلام و پیوستن به سوسیالیست ها، کمونیست ها و حزب بعث و نیروهای هوادار ناصر بود. حزب الدعوة، برهبری مهدی حکیم، فرزند آیت الله حکیم "بگونه یی قانونمند سازمان یافته بود... حزب، پنهانی، در شکل هسته های کم شمار، در چارچوب ساختاری قانونمند و سری عمل می کرد."
از دیر باز، بسیاری از روحانیون سرشناس عراق، پیوند های پنهان با اینتلیجنس سرویس بریتانیا داشته اند. بدرازای بیش از یک سده، لندن با با روحانیت شیعه ی عراق و ایران، بویژه روحانیون نجف ارتباط داشته است. از سال 1852 تا آغازین سالهای دهه ی 1950، امپراتوری بریتانیا با شیوه هایی زیرکانه و بویژه تطمیع مالی، روحانیون شیعه ی نجف و کربلا را با خود همراه می کرد.
پس از سرنگونی پادشاهی انگلیسی گرای عراق در 1958، بسیاری از روحانیون هوادار بریتانیا علیه چپ عراق و حزب کمونیست این کشور به میدان کارزار عملی گام نهادند. همین هنگام، حزب الدعوة که پیوندهای مستقیمی با اخوان المسلمین مصر داشت، تاسیس شد. (هر چند اخوان المسلمین سنی مذهب و پایه گذاران حزب الدعوة شیعی مذهب بودند.) در سال 1960، اهل سنت و شیعه ی عراق، در قالب بیانیه یی مشترک بعنوان "حزب اسلامی عراق" سخت به دولت عراق و متحدان کمونیست آن تاختند. آیت الله حکیم نیز از امضاء کنندگان بیانیه بود. "اسحاق نقاش"، نویسنده ی کتاب "شیعیان عراق" می نویسد:" آیت الله حکیم نه تنها از بیانیه پشتیبانی کرد، که برای حمله به کمونیست ها فتوی داد و کمونیسم را دشمن اسلام خواند."
سازماندهی ضد کمونیستی و نظریه پردازی اقتصادی آیت الله حکیم و آیت الله صدر انگیزه ی شاهزاده ی جوان سعودی، محمد الفیصل، فرزند ملک فیصل و برادر شاهزاده سعود الفیصل، وزیر خارجه ی عربستان سعودی برای پایه گذاری نخستین امپراتوری بانکهای اسلامی شد. شاهزاده محمد الفیصل، بنیانگذار "فیصل گروپ"، شبکه ی جهانی بانکهای اسلامی، همراه یک میلیاردر سعودی به نام "صالح کامل"، برادر زن ملک فهد ــ پادشاه آینده ی عربستان ــ و موسس امپراتوری بانکی "البرکة"، پیشگامان گسترش پرشتاب اقتصاد اسلامی شدند.
شاهزاده محمد، صالح کامل و متحدانشان، تنها در گسترش جنبش بانکداری اسلامی پیشگام نبودند، افزون بر آن، آنها چهره ی خاورمیانه را نیز دگرگون ساختند. آشکار است که همه ی بانکداران اسلامی، لزوما در گستره ی سیاست فعال نبودند، و حتی شمار کمتری از آنان به خشونت طلبی راستگرایی اسلامی تمایل یافتند. با این همه، در عمل، بانکهای اسلامی نمی توانستند یکسره از سیاست دور بمانند. برخی از بانکهای اسلامی بوسیله ی غیر سیاسیون مسلمان که تنها در پی مال اندوزی و کسب سود بودند، اداره می شد. ولی بیشتر گردانندگان بانکهای اسلامی فعالان سیاسی بودند که بانکها را ابزاری برای پیشرفت ستیزه گری اسلام سیاسی و حمایت از اخوان المسلمین و متحدانش می دانستند. و سرانجام کسان دیگری، یا دست به تاسیس بانکهای جدید می زدند یا از بانک های موجود بهره می بردند، و اینچنین بانکها را پوششی برای اقدامات تروریستی، تجارت سلاح و دیگر تبهکاریهای خویش ساخته، چهره یی منزه از خویش می نمایاندند. متاسفانه سیا و "سیتی بانک" نمی توانستند بانکهای تبهکار را از دیگران تمیز دهند، زیرا هر سه دسته یعنی پارسایان مال اندوز، سیاسیون و تبهکاران همکاری تنگاتنگی با همدیگر داشتند. بسیاری از فعالان برجسته ی اسلامگرایی در خلال 4 دهه ی گذشته، بلحاظ عملی و نظری در مسائل بانکهای اسلامی فعال بوده اند و اغلب نیز در سایه ی شاهزاده محمد الفیصل. بسیاری از آنان با اخوان المسلمین نیز مرتبط بودند. سید قطب، افراطی مصری که در 1966 بدار آویخته شد، در کتاب "عدالت اجتماعی در اسلام" تئوری های اقتصادی را از نگاه مسلمانان بنیادگرا آورده است. یوسف القرضاوی، عالم مصری که در شیخ نشین قطر ساکن شد، اعتبار مذهبی خویش را از کانال صاحبان بانکهای اسلامی بدست آورد. محمد الغزالی، یکی دیگر از رهبران اخوان المسلمین مصر که او نیز در شیخ نشین های خلیج پناه گزید، مطالب بسیاری پیرامون اقتصاد اسلامی نوشته است و از آن میان است کتاب "اسلام و مسائل اقتصادی".
در مصر، یک بانکدار مصری دانش آموخته ی آلمان، به نام "احمد النجار"، آغازگر جنبش اقتصاد اسلامی شد. النجار در 1963، بانک "میت غمر" را که "نخستین بانک اسلامی در مصر و جهان" خوانده می شود، بنیان نهاد. بانک "میت غمر"، با همیاری بانکداران آلمانی، و با پشتیبانی افرادی در سرویس اطلاعات و امنیت مصر آغاز بکار کرد. این حمایت ها پنهانی انجام می گرفت و مقصود اصلی، یعنی تاسیس یک بانک اسلامی، از مردم و دولت مصر پنهان داشته شد. آن زمان، اخوان المسلمین مصر در اندیشه ی انتقام کشیدن از ناصر بود و النجار، دست کم در ظاهر، می کوشید خود را از جنبش های خشونت طلب دور بنمایاند، و کار تاسیس بانک را آسان تر پی گیرد. اما بی گمان، النجار با جمعیت در ارتباط بود. "جمال البناء"، برادر حسن البناء، بنیانگذار اخوان المسلمین، در پیشگفتار کتاب النجار، که پیرامون تجربیاتش در بانکداری اسلامی نگاشته، چنین آورده است:" تفاوت بنیادی میان دکتر نجار و دیگر اقتصاددانان...اینست که او اقتصاد اسلامی را علم یا موضوع پژوهش نمی داند، بلکه آنرا راهی برای بیداری مسلمانان و شیوه یی برای احیاگری جنبش اسلامی می داند." النجار دلیل تاسیس نخستین بانک اسلامی را از نگاه خود چنین بیان میدارد:" نجات هویت اسلامی که در جامعه ی ما اندک اندک رنگ می باخت." النجار سخت به ناصر می تاخت و "شرمساری مصری ها از اسلام و گرایش آنان به سوسیالیسم و ناسیونالیسم" را مصیبتی بزرگ می خواند. با این همه، نجار آنگاه که در برابر مردم بود، می گفت:" من نمی توانم منظور واقعی خویش را بیان کنم."
اخوان المسلمین عمیقا در فعالیت های النجار شریک بود، و بسیاری از اعضای این جمعیت در پروژه های تجاری نخستین او سرمایه گذاری کرده بودند. تا 1967، دیگر آشکار شده بود که اخوان المسلمین اداره ی امور بانک "میت غمر" را در دست گرفته است و اینچنین، بانک تعطیل شد. "منظر کهف" می گوید که تجربه ی مصر در بانکداری اسلامی در دهه ی 1960، "زمانی که احیاگران اسلامی و اعضای پیشین اخوان المسلمین بعنوان کارفرما، سپرده گذار و احتمالا کارمند در این بانک ها نفوذ کردند، به شکست انجامید." بانک "میت غمر" در بهترین شرایط فعالیتش، 9 شعبه و 250 هزار سپرده گذار داشت. النجار در خاطراتش، ناصر را بدلیل تعطیل کردن بانکش سرزنش می کند. اما تعطیلی بانک، النجار را از پیگیری کارش بازنداشت. او به سودان رفت، آنجا اخوان المسلمین پذیرای وی شد. النجار، با اشاره به گفتگوهایش با "حسن الترابی"، رهبر اخوان المسلمین سودان که در واپسین سالهای دهه ی 1970 به قدرت رسید، می نویسد: "جمعیت [اخوان المسلمین] در سودان، یک سازمان اسلامی دموکراتیک بود. "هنگامی که جعفر نومیری از هواداران ناصر، دولت سودان را سرنگون ساخت، النجار نیز از سودان گریخت.
النجار در سفر به آلمان، عربستان سعودی، امارات متحده ی عربی و مالزی، بانکداری اسلامی را ترویج میکرد. او در خلال 3 دهه ی آینده، اندک اندک بانکداری اسلامی را گسترش داد. "عبدالقادر توماس"، بنیانگذار "نشریه ی آمریکایی اقتصاد اسلامی"، که در بحرین با سیتی بانک کار می کرده است، می گوید: "النجار مشوق و گستراننده ی بانکداری اسلامی بود". زمانی که سازمان کنفرانس اسلامی در 1975 "بانک توسعه ی اسلامی" را با حمایت عربستان سعودی در جده بنیان نهاد، النجار نیز جزو موسسین آن بود. "بانک توسعه ی اسلامی"، نیای بزرگ بانکهای اسلامی است که عربستان سعودی، لیبی، کویت و امارات متحده ی عربی از آن پشتیبانی بسیار کردند. بی درنگ پس از تاسیس بانک توسعه ی اسلامی، بانک اسلامی دوبی (1975)، مرکز مالی کویت (1977)، بانک اسلامی سودان (1977)، بانک اسلامی تجارت و سرمایه گذاری اردن (1978) و بانک اسلامی بحرین (1978) پدید آمدند.
آنگاه که النجار توانست شاهزاده محمد الفیصل و صالح کامل را برای فعالیت در زمینه ی بانکداری اسلامی متقاعد سازد، برجسته ترین همراهان خویش را یافت. توماس می گوید: "النجار در نشست های دهه ی 1970 آنها [فیصل و کامل] را یافت. نظرات آنها بسیار شبیه هم بود. زیرا النجار مشوق همه بود. آنها همان زمان کارشان را آغاز کردند و بسیاری از شرکت کنندگان در همایش نیز با آنان همراه شدند". به گفته ی النجار، او، نخستین بار، شاهزاده محمد الفیصل را در نشست "بانک توسعه ی اسلامی" در آغازین سالهای دهه ی 1970 ملاقات کرده است.
امپراتوری بانکهای اسلامی محمد الفیصل، با تاسیس "بانک اسلامی فیصل" در 1976 در مصر آغاز شد. در میان بانکهای اسلامی، این بانک بسیار ساختارمند با تشکیلاتی منظم و هیات مدیره یی دستچین شده از میان روحانیون مصری بود. همچنین، شاهزاده محمد، "انجمن جهانی بانکهای اسلامی" را تاسیس کرد. او کتاب راهنمایی برای بانکداری اسلامی تدوین کرد و آنگاه شبکه ی بانکهای اسلامی خویش را "فیصل گروپ" نام نهاد. "فیصل گروپ"، همه یا بخش هایی از بانک اسلامی اردن، بانک اسلامی فیصل در سودان(1978) و مرکز سرمایه گذاری مالی فیصل در ترکیه(1985) را نیز شامل می شد. شاهزاده محمد الفیصل در اجلاس کنفرانس اسلامی در شهر الطائف عربستان سعودی در 1981، "دار المال الاسلامی" را تشکیل داد که کمپانی بزرگی شامل چندین شرکت دیگر و در واقع محور امپراتوری بانکی او بود. دفتر مرکزی دارالمال الاسلامی در باهاماس بود، و مرکز امور اجراییش در ژنو. شعبات این شرکت در بیش از ده کشور جهان، و از آن میان بحرین، پاکستان، ترکیه، دانمارک، لوکزامبورگ، گینه، سنگال و نیجریه پراکنده بود.
در این میان، صالح کامل نیز امپراتوری خویش با نام " شرکت توسعه و سرمایه گذاری البرکة" را بنیاد کرد. او از میلیاردرهای سعودی بود که با خاندان سلطنتی سعودی پیوند سببی داشت. صالح کامل، "هزینه های برگزاری همایش های سالانه برای دیدار میان شمار زیادی از اقتصاددانان و بانکداران سراسر جهان را با روحانیون و علمای اسلامی فراهم می آورد". صالح کامل در دانشگاه الازهرــ مرکز آموزشهای اسلامی قاهره با دیرینه ی 1000 ساله ــ نیز "مرکز پژوهشهای اقتصاد اسلامی صالح کامل" را تاسیس کرد. رئیس هیات مدیره ی "شرکت توسعه و سرمایه گذاری البرکة" یکی از اعضای سرشناس اخوان المسلمین بود. شعبات این بانک نیز، در سودان، ترکیه و دیگر نقاط در پیوندی تنگاتنگ با اخوان المسلمین فعالیت می کرد.
در خلال دهه های 1970 و 1980، دارالمال الاسلامی و گروه البرکة متحدان مهمی در لندن، نیویورک، هنگ کنگ، سوئیس و مراکز مالی گوناگون در باهاماس و جزایر "کیمن" بریتانیا یافتند. "ابراهیم کامل"، معاون رئیس دارالمال الاسلامی، در همایش بانکداری اسلامی در "بادن بادن" آلمان غربی، گفت که برپایی مرکز امور اجرایی دارالمال الاسلامی در ژنو، تنها با همیاری "پرایس واترهاوس" ممکن گردید: "این پرایس واترهاوس بود که پس از سه سال بررسی، بانکداری اسلامی را به کمیسیون بانکداری سوئیس شناساند". بدون اغراق، همایش های بسیاری در مراکز مالی غرب پیرامون بانکداری اسلامی برگزار شد که موسسات دانشگاهی پرآوازه یی در آن سهیم بودند. سرانجام حتی دانشگاه هاروارد نیز با "برنامه ی پژوهش اقتصاد اسلامی هاروارد" به جریان بانکداری اسلامی پیوست که غرب و بانکهای اسلامی از آن حمایت کردند.
بانکداری اسلامی راهگشای گردهمایی محافظه کاران ثروتمند، فعالان اسلامگرا و علمای اسلامی راستگرا شد و چنان شرایط فراهم آورد که بر توانمندی و نفوذ هر سه گروه افزود. بانکهای اسلامی، موتور محرکه ی احیاگری اسلامی شدند. در خلال جنگ سرد، هرگز به امکان آثار زیانبار بانکداری اسلامی در جوامع خاورمیانه یی، یا آنکه روزی، برق این شمشیر برهنه چشم نواز حامیان آغازینش گردد، توجهی نشد و اکنون "تیمور قران"، نویسنده ی ترک تبار کتاب "اسلام و ثروت"، معترف است که اقتصاد اسلامی "گسترش نگرش ضد مدرن و جریانات فکری غرب ستیز در سراسر جهان اسلام" را سبب شده است.
نوشته های یکی از اسلامگرایان رادیکال سوری با نام "منظر کهف"، روشن ترین توصیف تاثیر اقتصاد اسلامی در گستراندن اسلام سیاسی است. کهف که دانش آموخته ی فقه اسلامی در دانشگاه دمشق بوده، دکترای اقتصاد خویش را از دانشگاه "یوتا" دریافت کرده است. او از 1975 تا 1981، مدیریت امور مالی "جامعه ی مسلمانان شمال آمریکا" بر عهده داشت. آن، سازمانی بنیادگرا و ستیزه جو است که مرکزش در "ایندیانا" است و با اخوان المسلمین نیز مرتبط. کهف پس از یک دوره ی کار بعنوان بانکدار در نیویورک، به جده رفت و در میانه ی سالهای 1985 تا 1999 با "موسسه ی آموزش و پژوهش اسلامی بانک توسعه ی اسلامی" همکاری کرد. از آن پس، کهف مشاور و پژوهشگر مسائل اقتصاد اسلامی در کالیفرنیا است و نوشتارهای بسیاری در این زمینه دارد. کهف در نوشتاری که در سال 2000 به همایش دانشگاه هاروارد پیرامون اقتصاد و بانکداری اسلامی ارائه کرده است، درباره ی پیدایش پیوند اقتصادی – سیاسی میان بانکهای بزرگ اسلامی و روحانیون و علمای مسلمان سخن میگوید. او می نویسد:
"پیوند سازمان یافته و رسمی میان بانکهای اسلامی و روحانیون در دوره ی تاسیس بانکهای اسلامی در مصر و جده از نیمه ی دوم سده ی 1970، رخ نمود.
زمانی که رشد سرمایه های مالی اسلامی آغاز نهاد ــ هرچند دلالان و بانکداران غربی و موسسات مالی غرب گرداننده ی آن بودند ــ برای کسب مشروعیت و اعتبار ناچار از پذیرش نقش روحانیون و علمای دینی گشتند. اینچنین، بیشتر سمینارها، همایش ها و نشست های ادوار پسین دهه ی 1970، که در نقاط مختلف جهان برگزار می شد، برای استوارتر ساختن و پررنگتر کردن پیوند و همکاری میان بانکداران و روحانیت می کوشید.
اینگونه، روحانیون و علمای اسلامی نقشی برجسته در پهنه ی سیاست یافتند... چنان پیوندی، روزنه ی یک زندگی آکنده از رفاه را به روی روحانیت می گشود. مسافرت های هوایی، پرواز با جت های اختصاصی، اقامت در هتل های پنج ستاره، مرکز توجه رسانه های خبری شدن، ابراز عقیده در برابر شخصیت های برجسته ی اقتصادی و اجتماعی، و دریافت در آمدهای هنگفت در برابر پژوهشهای فقهی، همه و همه پیامدهای چنان پیوندی بود... در واقع، روحانیون اسلامی بواسطه ی پیوند با بانکداران نه تنها در کشورهاشان که در گستره ی جهانی شهرت یافتند.
افزون بر این، رابطه ی بانکداران با علمای اسلامی، تجدید روابط سیاسی میان جنبش اسلامی و دولت های کشورهای اسلامی، بویژه کشورهای عربی را، سبب می شد".
صد البته، منظور کهف از تجدید روابط سیاسی، اسلامی شدن ساختار سیاسی و اجتماعی جوامع مسلمان و نابودی آنها است. او در ادامه می گوید که روحانیون اسلامی، بعنوان مشاور و دیگر سمت های عالی، بدقت بر گزیده می شدند. از روحانیون رادیکال و آنها که دولتمردان میانه رو از پذیرش شان امتناع داشتند، اجتناب می شد. در همان حال از "علمای دولتی" نیز دوری می گزیدند. سرانجام این داستان به پیدایش طبقه یی جدید از ثروتمندان راستگرای اسلامی با امکانات مالی و رسانه یی بسیار، انجامید.
i] نام عربی آن "البنک اللاربوى فى الاسلام".
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/07/24/post-17/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل هفتم - بخش سومشنبه 27 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:36 AM
تجربه ی کویت نمونه ی کلاسیک و روشنی از دگرگونی چهره ی خاورمیانه بوسیله ی بانک های اسلامی است.
الگوی دگرگونی سیاسی بانکداری اسلامی شکل ویژه یی یافت. یک یا چند بانک اسلامی منطقه یی را برای فعالیت برگزیده، آنرا به ستاد اقتصادی تجار اخوان المسلمین و دیگر فعالان اسلامگرا بدل می کنند. اینچنین، بانکها افزون بر تماس های سودآور با سیاستمداران مذهبی و سکولار، پایگاهی برای هواداران مذهبی خویش فراهم می آورند و توش و توان اقتصادی بانک ها، نیرو بخش سازمان های اسلامگرا می شود. پیامد آن، رشد و گسترش موسسات و نهادهای اسلامی مانند مساجد، انجمن های خیریه و ارگانهای تجاری است که به پیدایش طبقه ی جدیدی از اسلامگرایان ثروتمند حامی اخوان المسلمین و دیگر اسلامگرایان می انجامد.(نگاه کنید به بنیانگذاری و نقش سازمان اقتصاد اسلامی، بنیاد مستضعفان، صندوق های قرض الحسنه، کمیته امداد و صندوق مهرالرضا که دولت جدید- احمدی نژاد- و فرماندهان سپاه در پی تاسیس آن هستند- راه توده)
در امیر نشین کوچک و ثروتمند کویت، بر خلاف عربستان سعودی که سخت زیر سلطه ی وهابیون است، سنت لیبرالی و آزادی نسبی بیشتری بود. ولی در دهه ی 1970، خاندان سلطنتی کویت، راستگرایی اسلامی و بانکهای اسلامی، دست در دست هم برای نابودی جنبش ناسیونالیستی نوپای این کشور هم پیمان می شوند. پیامد آن دگرگونی بنیادین چهره ی این امیر نشین خلیج فارس است. مرکز هدایت این کوششها، بانک اسلامی "خانه ی تجارت کویت"[i] بود.
کویت، هرگز مامن اسلامگرایی نبود. آن خشونت گرایی وهابی که سعودی ها را در عربستان به قدرت رساند، و در قطر و بخش هایی از امارات متحده ی عربی نفوذ کرد، هیچگاه در کویت جایگاهی نیافت. خاندان سلطنتی سعودی که به یاری نظامیان انگلیسی بر عربستان چیره شده بود، به همین خرسند می نمود. اما هویت ملی کویت سست و بی پایه بود؛ این کشور از استان های جنوبی عراق و امپراتوری عثمانی بعنوان پاسدار منافع نفتی کمپانیهای بریتانیایی "بریتیش پترولیوم" و "اویل گلف"، جدا شد. شماری از دولت های عراق، ادعای مالکیت بر کویت را داشتند و موجودیت شکننده ی این کشور در برابر سیاست باز ستاندن آن از سوی عراق یکبار بوسیله ی نیروهای بریتانیایی در جریان استقلال در 1961، و دیگر بار بوسیله ی نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا در 1991، نجات یافت. حتی پس از 1961 نیز، کویت به کارمندان و افسران ارتشی بریتانیایی و کارشناسان نفتی انگلیسی – آمریکایی وابسته بود. چنین وابستگی برای هر دو سو راضی کننده بود. انگلیسی ها و آمریکایی ها از نفت کویت بهره می بردند، و در مقابل، خاندان سلطنتی کویت نیز از حمایت آنها برخوردار بود. با این همه، کویت در سطحی گسترده جامعه یی سکولار بود و این کشور به داشتن سنت لیبرالی نسبی، فعالیت پارلمانی گاه به گاه و رسانه های آزاد و مناظرات سیاسی رو به رشد، مشهور بود. از آن رو که جمعیت کم شمار کویت مادام که ناچار نبود کار نمی کردند، صدها هزار کارگر از کشورهای عربی و آسیا، بویژه از فلسطین در این امیر نشین شاغل بودند و این، خود مناقشه انگیز بود.
"تالکوت سیلای"، از شخصیت های سرویس خارجی ایالات متحده در کویت در اواخر دهه ی 1950، می گوید: "کویت پذیرای ناسیونالیسم عرب بود. آن زمان، ناصریسم سکولار بر اسلام سایه افکنده، نیروی سیاسی غالب بود. "انقلاب 1958 عراق به رهبری کمونیست ها و ناسیونالیست ها، هوادارای بسیاری در کویت یافت. حتی اقلیتی از خاندان سلطنتی الصباح کویت، بدان تمایل یافتند. سیلای بازگو می کند: "به یاد دارم که هنگام گفتگو با شیخ جابر الصباح ، امیر کنونی کویت، او با حرکت دست نشان داد که پادشاه عراق باید برود. "سیلای می افزاید که حتی آن زمان، فلسطینیان بسیاری در کویت بودند، "کویت جامعه یی سکولار بود، ولی انگلیسی ها زمام امور را در دست داشتند."
در میانه ی دهه ی 1960، کویت، هرچند نباید آنرا با یک دولت ـ شهر یونانی اشتباه کرد- ، ماهیتی کمتر استبدادی در میان دولت های خاورمیانه داشت. بخش بزرگی از طبقه کارگر و متخصص کویت و نیز دانشجویان که بیشترشان فلسطینی بودند، نیروی مهمی در پهنه ی سیاست کویت بودند. اسلامگرایان، به رهبری اخوان المسلمین، نفوذی نداشتند. یکی از ماموران پیشین سیا که در کویت خدمت کرده است، می گوید: "همواره از شنیدن انتقادهای همیشگی اسلامگرایان محافظه کار از خاندان الصباح شگفت زده بودم." با این همه آنها نیرویی مهم و سازمان یافته نبودند. این مامور کار آزموده ی سیا می افزاید: "اخوان المسلمین همواره به کویت چشم داشت، اما هرگز اسلامگرایان را نیروی مهمی نیافتم."
بسیاری از فلسطینیان پیشرو در کویت، از صفوف "جنبش ناسیونالیست عرب "که در دهه ی 1940 بوسیله ی "جرج حبش" پدید آمد، برخاستند. بعدها، جرج حبش پایه گذار "جبهه ی آزادیبخش فلسطین" شد. جنبش ناسیونالیست عرب با ماهیت لیبرال و سکولار، از پشتیبانی جمال عبدالناصر و حزب سوسیالیست بعث برخوردار شد و هواداران بسیاری در میان فلسطینیان ساکن بیروت، عمان و کویت یافت. یکی دیگر از ماموران سیا که اغلب با رهبران فلسطینی در ارتباط بوده است، می گوید: "بسیاری از اعضای جنبش آزادیبخش فلسطین که در 1968 رخ نمود از فعالان "جنبش ناسیونالیست عرب" بودند. من با بسیاری از فعالان این جنبش گفتگو کردم. "جنبش ناسیونالیست عرب، تنها جلوه یی از ناسیونالیسم عرب و پان عربیسم بود که در میانه ی دهه های 1950 و 1960 هواخواهانی در کویت یافت. این جنبش نخست در میان تبعیدیان عرب شاغل در کویت هوادارانی یافت، آنگاه در میان کویتی های برخوردار از حقوق برتر و سرانجام در میان الیگارشی سلطنتی حاکم بر کویت. اینچنین توان ناسیونالیست های عرب در اواسط دهه ی 1970، هشداری برای جناح حاکم در خاندان الصباح گردید و آنها نیز، همچون سادات در مصر، به اسلامگرایی دست یازیدند.
"کریستین اسمیت"، نویسنده ی پژوهشی درخشان و خواندنی پیرامون پیوند قدرت مالی راستگرایی اسلامی و الیگارشی کویت است که چگونگی دگرگونی کویت بوسیله ی بانک های اسلامی را می کاود. کریستین اسمیت می نویسد: "دولت کویت که پیوند اپوزیسیون و جامعه ی بزرگ تبعیدیان فلسطینی مقیم کویت را دریافته بود، برای نخستین بار پس از استقلال، پارلمان کویت را منحل کرد [در 1976] و برای مقابله با ناسیونالیسم عرب در صدد اتحاد با اسلامگرایان بر آمد."
حاکمیت کویت دست یازیدن به اسلامگرایی را از اردن که در آن ملک حسین برای سرکوبی قیام فلسطینیان از اخوان المسلمین یاری گرفت، آموختند. پادشاهی کشور کوچک اردن بوسیله ی لارنس عربستان، وینستون چرچیل و دفتر امور عرب اینتلیجنس سرویس بریتانیا، به خاندان هاشمی رسیده بود. این کشور میزبان انبوه پناهندگان فلسطینی بود. در پی سالهایی تنش زا، سرانجام در 1970، جنگ داخلی اردن را به کام خود کشید. ملک حسین، به کمک نظامیان بادیه نشین اردنی قیام فلسطینیان را سرکوب و آنها را قتل عام کرد. این رویداد به "سپتامبر سیاه" معروف شد. اخوان المسلمین اردن، که از دیر باز پادشاهی اردن را پشتیبان بود، نیروهای خود را علیه سازمان آزادیبخش فلسطین به حمایت از پادشاه فرستاد. با وجود چنین پیشینه یی، حاکمان کویت چنین می اندیشیدند که راستگرایی اسلامی نیروی توانمندی علیه ناسیونالیست های عرب و فلسطینی در این شیخ نشین خلیج خواهد بود.
آن زمان، زنان کویتی در پرده ی حجاب اسلامی پنهان نبودند. اغلب، مردمان کهنسال در مساجد نماز می گذاردند. پسران و دختران با هم در کلاسهای درس دانشگاههای کویت حاضر می شدند. بسیاری از کویتی ها دین را، نه در مسائل سیاسی، که در زندگی فردی و فعالیت های فرهنگی مهم می شمردند. در واقع، هرچند اخوان المسلمین بواسطه ی "جمعیت اصلاحات اجتماعی" که در 1962 تشکیل شد، سازماندهی کارآمدی یافت، اسلام سیاسی نمود برجسته یی در پهنه ی جامعه ی کویت نداشت.
اما در میانه ی دهه ی 1970، امیر الصباح و اسلامگرایان دست یکدیگر را فشردند. با اوج گرفتن فشار ناسیونالیست ها، بدستور خاندان سلطنتی، هواداران سازمان آزادیبخش فلسطین و کویتی های نا آرام، از قدرت برکنار شدند. نیز پارلمان منحل شد. انحلال پارلمان بوسیله ی امیر کویت، با تحسین و ستایش اخوان المسلمین و "جمعیت اصلاحات اجتماعی" روبرو شد. رئیس "جمعیت اصلاحات اجتماعی" به وزارت اوقاف مذهبی رسید. وزیر اوقاف خود در 1977، یک موسسه ی بانکی غیر انتفاعی به نام " بیت التمویل الکویتی" بنیاد نهاد. اسلامگرایان کویت که از سوی اخوان المسلمین مصر پشتیبانی می شدند، بر پایه ی این نظریه ی قرآنی که بهره را جایز نمی داند ــ نظری که علمای اسلامی متجدد نمی پذیرند ــ از آغازین سالهای دهه ی 1970، در صدد پایه گذاری بانکی با چنان ویژگی بودند. اینچنین، "بیت التمویل الکویتی" با پشتیبانی امیر الصباح یک شبه دومین بانک بزرگ کویت شد.
"49% سهام بیت التمویل الکویتی، متعلق به دولت بود. این مرکز از مزایایی بیشتری نسبت به دیگر بانکها برخوردار بود. از آن میان، معافیت از قوانین بانک مرکزی و برخورداری از حقوق انحصاری به این بهانه که یگانه بانک اسلامی کویت است... بیت التمویل الکویتی، جلوه ی عینی پیوند خاندان سلطنتی و جنبش اسلامگرایی است... از آن پس سرمایه های اسلامی، در برابر دیدگان دولت کویت، بافت زندگی اجتماعی کویت را گام به گام در کوره راه اسلامی شدن پیش راند."
بیت التمویل الکویتی، اثر دیگری نیز بجای گذارد، و آن گرایش نخبگان تجارت و بازرگانان ناخرسند از سلطه ی اقلیت الصباح بسوی ناسیونالیستهای عرب اپوزیسیون بود. آنها اجازه ی مشارکت در بیت التمویل الکویتی را نیافتند و دولت کویت، بادیه نشینان را علیه آنها سازمان داد. ملک حسین همین قبایل بدوی را علیه سازمان آزادیبخش فلسطین بکار گرفته بود. اینان هسته ی اصلی واپسگراترین نیروهای حاکم در عربستان سعودی بودند.
شفیق غبره، از اساتید پیشرو کویتی، خیزش بادیه نشینان کویت و نفوذ آنان در حاکمیت این کشور را "بایر شدن کویت" می نامد:
"پیوند ارزش های محافظه کارانه ی بادیه نشینان با جنبش [اسلامی] تکمیل شد... اکثریت محروم قبایل بادیه نشین با خواست برسمیت شناخته شدن بلحاظ اجتماعی و برابری با دیگران ــ که در اسلام ریشه دارد ــ به حاکمیت راه یافته اند. بسیاری از اسلامگرایان پوپولیست، از میان آنان بر خاسته اند.... این فرایند را که محمد انصاری، متفکر بحرینی "بایر شدن" نامیده، مخرب ترین فرایند در خاورمیانه است. روندی که با ورود ارزش های فرا محافظه کار بادیه نشینی به جامعه و پیوند آن با پوپولیسم اسلامی، جامعه مدرن را ویران می کند."
امیر الصباح پذیرای هر خطری در برابر انگیختن اسلامگرایان ضد جنبش چپ بود. آنها پیروز شدند. هنگامی که امیر الصباح پارلمان را باز گشود. بی درنگ اسلامگرایان به میدان سیاست گام نهادند و در سال 1981، دو کرسی پارلمان را بدست آوردند. پیروزی های پسین نیز از راه رسید. شفیق غبره می نویسد: "در انتخابات [سال 1981]، اسلامگرایان بر پان عربیست های سکولار برتری یافتند و تنها فراکسیون سازمان یافته ی پارلمان شدند." این همه، بی گمان، پیامد خیزش طبیعی و قانونی اسلامگرایان نبود، بلکه با تصمیم آگاهانه ی حاکمیت کویت و پشتیبانی "بیت التمویل الکویتی" پدید آمد.
از سال 1977، سرمایه های هنگفت " بیت التمویل الکویتی" پشتوانه ی رشد اسلامگرایی شد. در کویت، بطور گسترده گفته می شود که بیت التمویل الکویتی "سخاوتمندانه از سیاستمداران اسلامگرا حمایت و منابع مالی بسیاری برای مبارزات انتخاباتی آنها هزینه می کند." کریستین اسمیت می نویسد: "بیت التمویل الکویتی، از پول، املاک، موقعیت شغلی و هر وسیله یی برای تاثیر بر انتخابات بهره می گرفت." بنابر گزارش هایی، املاک و سرمایه های فراوانی، هزینه ی متحدان و برپایی تظاهرات می شد، و خیل نیروهای کار این مرکز مالی در لیست انتخاباتی اسلامگرایان بودند. بیت التمویل الکویتی، حامی بیش از صد انجمن خیریه ی اسلامی شد که عموما با گروه های اسلامی مرتبط بودند. بخشی از سرمایه ی بیت التمویل الکویتی نیز برای پشتیبانی از گروه های اسلامگرای رادیکال در مصر، افغانستان و الجزایر هزینه می شد. همچنین، سرمایه ی بیت التمویل الکویتی مستقیما برای حمایت از انجمن های خیریه و گروه های اجتماعی کویتی تحت اداره ی اسلامگرایان صرف می شد. به استناد برخی گزارشها، دست کم یکی از انجمن های خیریه ی وابسته به بیت التمویل الکویتی، با القاعده مرتبط بوده است. در محل بیت التمویل الکویتی، مقررات سختی در زمینه ی جدا کردن زنان و مردان اجرا می شد. بیرون از این مرکز مالی نیز، ساختمان ها و مراکز خرید تحت اداره ی مقررات اسلامی برپا شد، نیز، مدارسی تحت قوانین فرامحافظه کار اسلامی تاسیس کردند. بیت التمویل الکویتی همه جا حضور داشت: "بیت التمویل الکویتی علاقه ی ویژه یی به آموزش و پرورش داشت و افزون بر فراهم کردن کمک هزینه های تحصیلی و بر پایی مدارس خصوصی اسلامی، دانش آموزان را به فراگیری اقتصاد اسلامی، و شرکت در مسابقات حفظ و قرائت قرآن و از این دست بر می انگیخت.... این مرکز مالی، بواسطه ی ماهنامه اش به نام "النور"، با تیراژی بیش از 10 هزار نسخه، بطور گسترده با جامعه در ارتباط بود."
حضور بیت التمویل الکویتی، موسسه یی با یک میلیارد دلار سرمایه، گسترش راستگرایی اسلامی را در کویت پیشتر سکولار، سبب شد. اسلامگرایان وابسته به این مرکز، انجمن معلمان و وزارت آموزش و پرورش را در اختیار گرفتند. دوره های آموزشی جدید، بروشنی بازتاب اسلامگرایی افراطی بود. وزارت اطلاع رسانی نیز بدست اسلامگرایان افتاد، برنامه های تلویزیونی محافظه کارتر و سانسور اندک اندک هویدا می گشت. از سویی سیل جزوه ها و نوارهای مذهبی حاوی احیاگری اسلامی و نوحه سرایی روان بود، و از سوی دیگر سانسور در گستره ی کتاب.
"بایر شدن" کویت، تنها یک نمونه از کارکرد قدرت سرمایه راستگرایی اسلامی نوین و گسترش نفود اسلام سیاسی بود. آنچه برای سیا و بسیاری از حاکمان خاورمیانه در ظاهر فعالیت تجاری می نمود، در نهان رشد اسلامگرایی بود که قهرش نه تنها ضد نیروهای چپ و ناسیونالیست که علیه ایالات متحده، غرب و متحدان عرب و خاورمیانه یی آن نیز بود. بنیادهای اسلام اقتصادی ــ بانک ها، مراکز مالی و انجمن های خیریه ی اخوان المسلمین و متحدانش در خلیج فارس ــ آرام آرام نسل جدید اسلامگرایان را و از آن میان طلایه داران القاعده را پروراندند.
با این همه، ایالات متحده، عربستان سعودی و پاکستان، با خرسندی همچنان از اسلامگرایی در گستره ی سیاست خارجی خویش سود جستند و کشورهای دیگر نیز به آنها پیوستند. در واپسین سالهای دهه ی 1970، آنگاه که ایالات متحده در افغانستان زمینه ی جهاد آمریکایی علیه اتحاد جماهیر شوروی را فراهم می کرد، دو متحد کلیدی ایالات متحده یعنی اسرائیل و اردن نیز جهاد در گستره ی کوچک تری را پی می گرفتند. آنها راستگرایی اسلامی را علیه سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین به میدان فرا می خواندند.
[i] نام عربی آن "بیت التمویل الکویتی" است. (م.)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/07/27/post-18/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل هشتم - بخش یکمدوشنبه 29 مهر ماه سال 1387 ساعت 09:35 AM
موقعیت آمریکا در خاورمیانه، هیچگاه به اندازه ی واپسین سالهای دهه ی 1970، پایدار و اطمینان بخش جلوه نمی کرد. تنها چند کشور عراق، سوریه، لیبی و نیز سازمان آزادیبخش فلسطین از دایره امپراتوری نو پدید آمریکا بیرون بودند و ایالات متحده نسبت به آنها رویه ی تهاجمی پیشه کرده بود. واشنگتن با همراهی متحدانی چون اسرائیل، مصر، اردن و حکومت های پادشاهی خلیج فارس، می کوشید این چند کشور را نیز در گستره ی جهانی منزوی ساخته، از نقش آنها در منطقه بکاهد، و برای محقق ساختن این هدف به هر روشی و از آن میان تغییر رژیم، تهدید، تحریک و تطمیع دست می یازید. به یکباره، سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین، دو عضو اردوی ضد آمریکایی، خویش را در کام جنگ داخلی در برابر نیروهایی به رهبری اخوان المسلمین و راستگرایان اسلامی یافتند. دو متحد آمریکا، اسرائیل و اردن، اخوان المسلمین را حمایت کردند و ایالات متحده، پنهانی، متحدانش را علیه دمشق و یاسر عرفات، رهبری سازمان آزادیبخش فلسطین، بر می انگیخت.
حمایت اسرائیل و اردن از اخوان المسلمین، از واپسین سالهای دهه ی 1970 آغاز شد و تا دهه ی 1980 ادامه یافت. در این دوره، راستگرایی اسلامی اندک اندک ویژگیهای رادیکال و ضد آمریکائی اش را آشکار کرد، چنانکه بعدها در تروریسم بن لادن رخ نمود. به قدرت رسیدن اسلامگرایی غرب ستیز در ایران، شورش اسلامگرایان در عربستان و ترور انورسادات به دست تروریست های وابسته به اخوان المسلمین، همه و همه در سالهای 1979 تا 1981 روی داد. اما پیش از این رویداد ها و نیز پس از آنها، عمان و اورشلیم سیاست پشتیبانی از گروه های متحد اخوان المسلمین در سوریه و فلسطین را همچنان ادامه دادند. هرچند مدرکی دال بر دخالت بی واسطه ی ایالات متحده در همراهی اسرائیل و اردن نیست، به گفته ی شخصیت های ایالات متحده که در خاورمیانه خدمت کرده اند، گزارشات اقدامات این دو کشور بوسیله ی سیا به واشنگتن ارسال می شده و آمریکا کاملا از آن آگاه بوده است. ولی ایالات متحده، هیچگاه متحدانش را از چنان اقداماتی باز نداشته است.
شاید شگفت آور بنماید که چگونه دولت یهودی اسرائیل و پادشاهی سکولار اردن، با بنیادگرایی اسلامی هم پیمان شده باشند. اما اورشلیم و عمان، اخوان المسلمین را سلاح مناسبی علیه سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین می پنداشتند. جنگ داخلی که اخوان المسلمین با ترور و اغتشاش و شورش در سوریه بر پا کرد هزاران کشته بر جای گذاشت. از 1967، تا اواخر دهه ی 1980، اسرائیل سازماندهی اخوان المسلمین در مناطق اشغالی را آغاز کرد. اسرائیل، شیخ احمد یاسین، رهبر اخوان المسلمین، را برای تاسیس سازمان حماس یاری رساند تا آنرا وزنه یی در برابر سازمان آزادیخش فلسطین کند. حماس نیز همان گونه عمل کرد که اسرائیل می خواست، اما بر چهره ی اسرائیل نیز چنگ کشید و در دهه ی 1990، از درون حماس گروهی تروریستی که با بمب گذاریهای انتحاری خویش، صدها یهودی اسرائیلی را کشت، بیرون آمد. اینچنین شد، که اسرائیل و اردن، زنجیر از پای هیولا را بر گرفتند.
اسرائیل: پرورانده ی افراطیون
"چارلز فریمن"، دیپلمات کارآزموده ی ایالات متحده و سفیر پیشین آمریکا در عربستان سعودی می گوید:" حماس را اسرائیل پدید آورد. این نقشه ی "شین بت" (سازمان امنیت ملی اسرائیل) بود که می پنداشت حماس می تواند سازمان آزادیبخش فلسطین را به حاشیه براند."
در زبان عربی ، واژه ی حماس، مخفف "جنبش مقاومت اسلامی"، به معنی "میهن پرستی پر شور" است. گر چه حماس رسما در 1987 تاسیس شد، بنیانگذاران آن، بویژه در نوار غزه، از اعضای اخوان المسلمین بودند. در پی جنگ 1967 و اشغال غزه و کرانه ی باختری رود اردن بوسیله ی اسرائیل، اسلامگرایان با حمایت اسرائیل و اردن به صحنه آمدند. اسلامگرایان در سرزمین های اشغالی، رسما تحت نظارت اخوان المسلمین اردن بودند، و حماس شاخه یی از این جمعیت.
ریشه های حماس به دهه ی 1930 باز می گردد. در آغاز فعالیت های حاج امین الحسینی مفتی اورشلیم و هوادار نازی ها (و انگلیسیها)، جنبش فلسطین کمترین رگه هایی از اسلامگرایی نداشت. این حاج امین الحسینی بود که در 1935 با فرستادگان حسن البنا دیدار کرد. "جمعیت مکارم اورشلیم"، پیشگام اخوان المسلمین در فلسطین، در 1943 بر پا شد. بسیاری از ناسیونالیست های فلسطین که بعدها جزو رهبران جنبش سکولار و غیر اسلامی فلسطین شدند، آن زمان جذب اخوان المسلمین گردیدند و این بدلیل گسترش نفوذ اخوان المسلمین در عمان و شهرهای سوریه مانند "حلب"، "حماء"، "دمشق"، و نیز غزه، اورشلیم، رام الله، حیفاء و دیگر نقاط بود. نخستین دفتر اخوان المسلمین در اورشلیم سال 1945، بوسیله ی سعید رمضان تاسیس شد و تا پیش از 1947، 25 شاخه ی اخوان المسلمین با بیش از 25 هزار عضو در فلسطین پدید آمد. در اکتبر 1946، و دیگر بار در 1947، اخوان المسلمین کنوانسیونی منطقه ای در حیفا سازمان داد که نمایندگانی از لبنان و اردن در آن شرکت داشتند. فراخوان این کنوانسیون "گسترش دامنه ی فعالیت ها و برنامه ها ی اخوان المسلمین در فلسطین" بود.
در همان روزهای نخستین، جنبش به دو شاخه منشعب شد. در غزه، اخوان المسلمین به رهبری سازمان در قاهره گرایش داشت، و در کرانه ی باختری، منطقه یی از فلسطین که پس از 1948 زیر نفوذ دولت اردن درآمد، اسلامگرایان به شاخه ی اردنی اخوان المسلمین مایل بودند. در 1950، شاخه های اخوان المسلمین در کرانه باختری و اردن متحد شده و اینگونه اخوان المسلمین اردن پدید آمد. اخوان المسلمین اردن، گروهی محافظه کار و نزدیک به پادشاهی بود، و به همین دلیل نیز، هدف انتقاد و تحقیر ناسیونالیست ها. هاشمیون به پاس فرمانبری اخوان المسلمین، مشوق فعالیت هایشان بود، زیرا آنها را نیروئی در برابر کمونیست ها، چپ ها، و بعدها جنبش های هوادار ناصر و بعثی ها می انگاشت. بنیانگذار و سازماندهنده ی اخوان المسلمین در اردن، تاجری ثروتمندی به نام "ابو قراء" بود که مایل نبود کوچکترین فرصتی را از دست بدهد. او با بازرگانان سوری در عمان و حسن البناء و سعید رمضان در مصر تماس داشت. ملک عبدالله "به این امید که در برابر مخالفان سکولار از حمایت اخوان المسلمین برخوردار شود، فعالیت آنها را در شکل یک بنیاد خیریه بطور قانونی رسمیت بخشید." هر چند پادشاه، اخوان المسلمین را به دیده ی تردید می نگریست، به جلب حمایت آنان برای مشروعیت بخشیدن به رهبری اسلامی خویش، دلگرم بود. ملک حسین، پدر ملک عبدالله و گماشته ی لارنس عربستان بعنوان شریف مکه، مدعی انتساب به محمد بود. هرچند سوسوی این داعیه به خاموشی می گرایید، عبدالله و نوه اش ملک حسین، برای نگه داشتن شعله های لرزان آن مدعا به هر وسیله یی دست می یازیدند.
اخوان المسلمین اردن نیز سخت ضد کمونیست بود. آنها می گفتند که "در سده ی بیستم، مصر و دیگر کشورهای اسلامی با تهدید کمونیست ها و ناسیونالیست هایی که برتری شریعت اسلام را منکرند، مواجهند." اخوان المسلمین وفادارانه ملک حسین را پشتیبان و سخت ضد پان عربیسم بود. پایگاه اجتماعی اخوان المسلمین، ملاکان و ثروتمندان کرانه ی باختری رود اردن که اصلاحات ارضی و سوسیالیسم را تهدیدی برای خود می دانستند، بود. هنگامی که "سلیمان النابلسی"، نخست وزیر چپ گرا و هوادار ناصر، در 1957 در برابر دربار و پادشاه اردن ایستاد، چنانکه سقوط دربار محتمل می نمود، اخوان المسلمین در کنار ملک حسین تاج و تخت وی را نگه داشت. "بالبی" می نویسد:" از این پس، همیاری و درک دو سویه و نانوشته یی میان ملک حسین و اخوان المسلمین شکل گرفت." یوسف العزم، یکی از رهبران اخوان المسلمین در مصر، گفته است:" ما از آن رو با پادشاه هماهنگ بودیم که ناصر در حمله به او بی پروا بود و نیز اگر هواداران ناصر در اردن به قدرت می رسیدند، ما به خطر می افتادیم. چنانکه در مصر چنین شد." اخوان المسلمین در بحرانی ترین موقعیت پادشاهی اردن، به یاری ملک حسین شتافت. قدرت ناصر و متحدانش رو به فزونی می رفت، پادشاه عراق (که او نیز از خاندان هاشمی بود) سرنگون شده بود، و سیاست ایالات متحده علیه مصر پیش می رفت. در 1958، برای مقابله با قیام ناسیونالیست ها، سربازان آمریکایی به لبنان و بریتانیایی به اردن و کویت گسیل شدند. اخوان المسلمین نیز با نظامیان هر دو کشور همراه بود. در حالی که کمونیست ها، بعثی ها و احزاب ناصری از سوی ملک حسین سرکوب می شدند، اخوان المسلمین می توانست نامزدهای خود را در انتخابات مجلس فرمایشی اردن کاندید کند، و اینچنین کرسی هایی چند در الخلیل، نابلس و دیگر شهرهای کرانه ی باختری بدست آوردند. ارتش اردن به شبه نظامیان اخوان المسلمین آموزش های نظامی می دادند.
اخوان المسلمین در غزه، پایگاه آینده ی حماس، در میان دانشجویان فلسطینی که از کویت و قاهره آمده بودند، ریشه هایی ژرف یافت. اخوان المسلمین، "انجمن دانشجویان فلسطینی" را بنیاد کرد که بعدها بسیاری از رهبران آن مانند یاسر عرفات، صالح خلف و برادران حسن، اسلامگرایان را رها کرده و هسته ی سازمان آزادیبخش فلسطین شدند. در غزه، که آن هنگام در حاکمیت دولت ناصر بود، همزمان با برچیدن بساط اخوان المسلمین در قاهره بوسیله ی ناصر، خویش را در خطر دیدند. در جولای 1957، خلیل الوزیر، رهبر آینده ی سازمان آزدایبخش فلسطین نوشت: "اسلامگرایان فلسطینی سازمان دیگری که اسلامی نیست، اما برای آزادی فلسطین می کوشد، تاسیس می کند." از این پس، جنبش فلسطین دو پارچه شد. یک سو، ناسیوسیالیست های همراه الوزیر بودند که جنبش آزادیبخش فلسطین یا "فتح" را در سالهای 1958 و 1959 بنیاد کردند. و در سوی دیگر، اسلامگرایان وفادار به اخوان المسلمین بودند، که در 1960 آشکارا رو در روی فتح ایستادند.
فتح که در 1965، جنگ چریکی علیه اسرائیل را آغاز کرد، نماینده ی ناسیونالیسم فلسطین بود که گاه در برابر ناسیونالیسم عربی ناصر قرار می گرفت. از دیگر سو، اخوان المسلمین نماینده ی محافظه کاران عرب و متحد پادشاه اردن بود، نیز برخوردار از پشتیبانی عربستان سعودی و کویت و شیخ نشین های تازه استقلال یافته ی خلیج فارس. در خلال دهه ی 1940، شمار اعضای اخوان المسلمین هزاران بود، اما با طنین انداز شدن فریاد ناسیونالیسم عرب در خاورمیانه پیوسته از این شمار کاسته می شد. احزاب ناصری مانند حزب بعث، حزب کمونیست و سازمان فتح، همه هم پیمان بودند. پیش از جنگ ژوئن 1976، شمار اعضای اخوان المسلمین در کرانه ی باختری رود اردن کمتراز هزار نفر و در غزه در حدود هزار نفر بود. اردن، اخوان المسلمین را در کرانه باختری تحمل می کرد، حال آنکه آنها در غزه زیر فشار دولت ناصر بودند.
شیخ احمد یاسین، بنیادگرای ستیزه جو، در این هنگامه رخ نمود و در میانه ی 1970 تا 1980 از سوی اسرائیل حمایت شد و سرانجام در 1987 حماس را پایه گذارد. در پی یورش ناصر به اسلامگرایان در 1965، احمد یاسین بوسیله ی سازمان امنیت مصر دستگیر شد. پس از 1967 که اسرائیل کرانه ی باختری و غزه را به چنگ آورد، اوضاع دگرگون شد. یاسین از زندان آزاد شد. بنوشته ی "شائول میشال" و " ابراهام سلا"، پژوهشگران اسرائیلی و نویسندگان کتاب "حماس فلسطینی":
"اسرائیل راه را برای فعالیت اجتماعی و فرهنگی اسلامگرایان هموار ساخت. یکپارچگی حاکمیت کرانه ی باختری و نوار غزه در دست اسرائیل به برخوردهای تازه یی میان فعالان اسلامگرا در این دو منطقه انجامید که این آغازگاه کوشش مشترک اسلامگرایان شد.... در اواخر دهه ی 1960، "سازمان متحد اخوان المسلمین فلسطین" در نوار غزه و کرانه ی باختری نتیجه ی این فعالیت بود.... دهه ی 1970، شاهد رشد اخوان المسلمین در سرزمین های اشغالی و در میان شهروندان عرب اسرائیلی بود. اینچنین، چهره های سرشناس اخوان المسلمین در کرانه ی باختری و غزه، مانند شیخ احمد یاسین، به جامعه ی مسلمانان اسرائیلی از "الجلیل"[i] تا "النقب"[ii] راه یافتند و به تبلیغات اسلامی و برگزاری نمازهای جمعه آغاز نهادند."
دیری نپایید که اسرائیل، شیخ احمد یاسین و اخوان المسلمین را متحدان سودمندی علیه سازمان آزادیبخش فلسطین یافت. در 1967، اخوان المسلمین، در برابر دیدگان دولت اسرائیل، به تحکیم پایه های خویش و تاسیس بنیادهای خیریه آغاز کرد. ارگانهای متولی اوقاف مذهبی به سرمایه های کلانی رسیدند، چنانکه 10% املاک غزه را در اختیار داشتند. تجارت در اشکال گونه گون پدید آمد و زمین های بسیاری به آنها رسید. پس از 1967، فلسطین نیز چون مصر و سودان و کشورهای دیگر، به کوره راه اسلامگرایی گام نهاد. از 1967 تا 1987، شمار مساجد غزه از 200 به 600 و در کرانه ی باختری، این شمار از 400 به 750 رسید.
در سال 1970، پس از جنگ داخلی در اردن، سازمان آزادیبخش فلسطین از اردن رخت بر بست. اخوان المسلمین اردن از ملک حسین و ارتش بادیه نشین او علیه سازمان آزادیبخش فلسطین پشتیبانی کرد. اسرائیل نیز به سوریه هشدار داد و او را از مداخله برای کمک به سازمان آزادیبخش فلسطین بر حذر داشت و اینچنین ملک حسین را یاری رساند. همان سال، شیخ احمد یاسین، رهبر اخوان المسلمین در نوار غزه، از دولت نظامی اسرائیل در غزه برای تاسیس سازمان خویش اجازه خواست. در خواست او رد شد، ولی شیخ یاسین 3 سال بعد، در برابر دیدگان هوشیار سازمان امنیت ملی اسرائیل ــ شین بت ـ "مرکز اسلامی" را که در ظاهر موسسه یی مذهبی می نمود، بنیان نهاد. شیخ یاسین، زمام امور صدها مسجد را در اختیار گرفت. بسیاری از این مساجد، نیز مدارس مذهبی و بنیادهای خیریه، در حکم سازمان تشکیلاتی و سیاسی اسلامگرایان بودند. در سال 1967 ، مرکز اسلامی شیخ یاسین در دل خویش "انجمن اسلامی" را پروراند که شاخه هایش را در سراسر نوار غزه پراکند.
پس از 1977، که حزب لیکود و حزب "هروت"[iii] برهبری "مناخیم بگین"، حزب کارگر را در انتخابات شکست دادند، پشتیبانی رسمی اسرائیلی ها از اسلامگرایان آشکار شد. در 1978، دولت جدید برهبری "مناخیم بگین"، به "انجمن اسلامی" احمد یاسین اجازه ی فعالیت داد. این تاکتیک، بخشی از نقشه ی فشار همه جانبه بر سازمان آزادیبخش فلسطین بود. آتش جنگ داخلی در لبنان زبانه می کشید. جنگی که در آن اسرائیل از میلیشیا ی مسیحیان مارونیة[iv] که علیه فلسطینی ها می جنگیدند، حمایت کرد. "مناخیم بگین" کوشید به دو روش از نفوذ سازمان آزادیبخش فلسطین در کرانه ی باختری و غزه بکاهد: نخست با پشتیبانی از جنبش اسلامگرایی، و دوم با ایجاد جریانی به نام "اتحادیه های روستائی" یعنی شوراهای محلی تحت اداره ی مخالفان سازمان آزادیبخش فلسطین که از سوی نظامیان اسرائیلی بطور گسترده حمایت می شدند. احمد یاسین و اخوان المسلمین براین شوراهای تسلط یافتند. 200 عضو این اتحادیه ها بوسیله ی اسرائیلی ها آموزش نظامی دیدند و سازمان امنیت ملی اسرائیل ــ شین بت ــ جاسوسان بسیاری را در آن نفوذ داد. اتحادیه های روستائی که گماشتگان اسرائیلی آنرا اداره می کردند، مورد تمسخر فلسطینی های سرزمین های اشغالی بود و سرانجام ناپدید شدند. ولی اخوان المسلمین، به بهای نابودی فتح و گروه های چپگرای فلسطینی، مانند "جبهه خلق برای آزادی فلسطین"، باز هم رو به پیش نهاد و قدرت گرفت.
"دیوید شیپلر"، خبرنگار پیشین نیویورک تایمز، از قول فرماندار نظامی غزه می نویسد که اسرائیل آشکارا به اسلامگرایان برای مقابله با سازمان آزادیبخش فلسطین کمک های مالی رسانده است، او می نویسد:
"از منظر سیاسی، اسلامگرایان بنیادگرا برای اسرائیل سودمند پنداشته شدند، زیرا ضد حامیان سکولار سازمان آزادیبخش فلسطین بودند. گاه و بیگاه، میان هواداران این دو جریان، در دانشگاههای کرانه ی باختری برخوردهایی روی می داد. زمانی ژنرال "اسحاق سژو"، فرماندار اسرائیلی نوار غزه، به من گفت که چگونه از جنبش اسلامی در برابر سازمان آزادیبخش فلسطین پشتیبانی مالی کرده است. او می گفت "دولت اسرائیل بودجه یی برای مساجد در اختیار من گذارد." در 1980، زمانی که معترضین بنیادگرا اداره هلال احمر غزه بریاست دکتر حیدر عبدل الشافی، کمونیست هوادار سازمان آزادیخبش فلسطین، را به آتش کشیدند، ارتش اسرائیل کوچکترین واکنشی نشان نداد و تنها هنگامی که گروهی از آنها به سوی خانه ی دکتر حیدر الشافی روان شدند و جانش به خطر افتاد، مداخله کرد."
اسرائیل یگانه پشتیبان شیخ احمد یاسین و اخوان المسلمین نبود. مذهبیون عربستان سعودی نیز خواهان برچیدن سازمان سکولار آزادیبخش فلسطین بودند. به همین دلیل سرمایه داران عربستان سعودی احمد یاسین را بلحاظ مالی یاری می کردند. هر چند سعودی ها آگاه بودند که قدرت عمل شیخ یاسین در غزه، به اسرائیلی ها وابسته است. "پیوندهای شیخ یاسین با اخوان المسلمین اردن، سیل کمک های مالی موسسات اسلامی عربستان سعودی را در دهه های 1970 و 1980 بسوی "انجمن های اسلامی" وی روان کرد." با این همه، دولت عربستان سعودی به احمد یاسین بد گمان بود و سرانجام سبب ممانعت از ارسال کمک های خصوصی سعودی ها به جنبش تحت رهبری یاسین شد. شاید اخوان المسلمین برای جلب نظر اسلامگرایان محافظه کار سعودی و اعضای با نفوذ وهابی خاندان سلطنتی عربستان، به نگرش غیر مذهبی سازمان آزادیبخش فلسطین، می تاخت. اخوان المسلمین می گفتند که سازمان آزادیبخش فلسطین "در راه خدا گام بر نمی دارد"، وشیخ احمد یاسین می گفت: "سازمان آزادیبخش فلسطین سازمانی سکولار است و مادام که اسلامی نشود، نماینده ی مردم فلسطین نخواهد بود."
آن زمان، به نظر نمی رسید که اخوان المسلمین بتواند هواداری فلسطینیان را جلب کند. نخست از آن رو که بیشتر فلسطینیان مسیحی بودند و با سازمانی که داعیه ی برپایی حکومت اسلامی داشت سازگار نمی نمود. نیز، فلسطینیان مدرن ترین و فرهیخته ترین مردم در جهان عرب بودند که بسیار به جهان عرب، اروپا و ایالات متحده و دیگر نقاط سفر می کردند و در این میان اتحاد شوروی جایگاه ویژه یی داشت. نیز ناسیونالیسم فلسطینی نیرومند بود. از سوی دیگر، اسلامگرایان فلسطین ضد باورهای ناسیونالیستی و تشکیل دولت مستقل فلسطینی بودند و در مقابل، خواستار اسلامی کردن فلسطین و جوامع عرب بودند. آنگاه اسلامگرایی در میان فلسطینیان رشد کرد که سرکوب خشن سازمان آزادیبخش فلسطین بوسیله ی اسرائیل، برای مردم کرانه باختری و نوار غزه، چاره و جایگزینی جز اسلام نگذاشت.
دیپلمات های ایالات متحده و گردانندگان سیا، می دیدند که اسرائیل در سرزمین های اشغالی اسلامگرایی را دامن می زند. "مارتا کسلر"، تحلیلگر ارشد سیا که بسیار زود به خطر جنبش اسلامگرایی برای منافع ایالات متحده در خاورمیانه پی برد، می گوید: "می دیدیم که اسرائیل، اسلام را در برابر ناسیونالیسم فلسطین می پرورد." اما نه سیا و نه وزارت خارجه از آن جلوگیری نکردند. نظرات پیرامون اهمیت اسلامگرایی در فلسطین در سرویس امور خارجی و اداره ی امنیت ملی واشنگتن گوناگون بود. برخی آن را سودمند یافتند، شماری آن را زیانبار می دانستند، و کسانی توانمندی اسلام گرایی در فلسطین را چنان نمی دیدند که بتواند هواداری جمعی بیابد. مارتا کسلر می گوید:
"پیش از مورد فلسطین، اسلام رادیکال و افراط گرایی اسلامی چنان میدان نیافت. بسیاری از فلسطینیان درس خوانده، و سکولار بودند. گرایش آنها به رادیکالیسم اسلامی در این اواخر روی داد. در این میان نقش اسرائیل مهم بود، هر چند مسوول همه چیز نبود، اما از آن جلوگیری هم نکرد. در مقابل، شرایط رشد اسلامگرایی را نیز فراهم آورد. اسرائیل تا آنجا که توانست اسلامگرایان را در برابر سازمان فتح تقویت کرد. شیوه ی برخورد با مذهبیون یکسره دیگر بود."
"دیوید لانگ"، کارشناس پیشین دفتر اطلاعات و پژوهش وزارت خارجه در خاور میانه، می گوید:" اسرائیل با آتش بازی می کرد. تصور نمی کردم اسلامگرایی هیولایی اینچنینی شود، ولی می دانستم بازی با فناتیک های مذهبی سرانجام خوشایندی نخواهد داشت."
اسرائیل و اردن نیز، در سوریه، به این بازی آغازیدند.
[i] مناطقی از اسرائیل (م)
[ii] منطقه یی بیایانی در جنوب اسرائیل (م)
[iii] در زبان عبری "آزادی" معنی می دهد. (م)
[iv] اعضای کلیسای کاتولیک پیرو سینت مارون که اکنون گروهی از بنیادگرایان مسیحی لبنان هستند. (م)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/07/29/post-19/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل هشتم - بخش دومچهارشنبه 1 آبان ماه سال 1387 ساعت 11:17 AM
در دهه ی 1970، اسرائیل و اردن به معنای واقعی با هم در جنگ بودند، ولی پس پرده گونه یی همکاری و هماوایی گونه گون داشتند. ملک حسین از رهبران مورد اعتماد سازمان اطلاعات مرکزی امریکا "سیا" بود و هرچند روابط سازمانهای جاسوسی دو کشور صمیمانه نبود، دست کم تعاملی حرفه یی داشتند. "فلیپ ویلکاکس"، از شخصیت های با تجربه ی سرویس خارجی ایالات متحده می گوید:" بدرازای سالهای بسیار، هاشمی های اردن و صهیونیستها روابط سنتی پیچیده و پنهان داشته اند." افزون بر این، اسرائیل و اردن، دشمن مشترکی در برابر خود داشتند: سوریه.
"حافظ اسد"، حاکم سوریه، بدلیل رهبری سکولار با گرایش بعثی خویش، در برابر اسلامگرایان آسیب پذیر بود. اما او همزمان عضو اقلیتی مذهبی با نام "علویون" بود. این گروه از فرق شیعی بود که راست آیین اندیشان اخوان المسلمین از آن بیزار بودند و روحانیون وهابی آن را غیر اسلامی می خواندند. اخوان المسلمین در سوریه بیش از هر کشور عربی دیگر، دستخوش دسته بندی های درون حزبی بود و پایگاه نفوذش بتناوب از مناطق سنی نشین سوریه مانند "حلب"، "حمص" و "حماء" و نیز در میان رهبران تبعیدی جمعیت ساکن آلمان، سوئیس و انگلستان دگرگونی می یافت.
اخوان المسلمین سوریه از نخستین شاخه های جنبش حسن البناء، بنیانگذار اخوان المسلمین در مصر، بود. اخوان المسلمین سوریه، اعضای خویش را در میان دانشجویان سوری که در میانه ی دهه ی 1930 از دانشگاه اسلامی الازهر قاهره باز می گشتند، می یافت و سازمان تشکیلاتیش را در پوششی با نام "شباب محمد" (جوانان پیرو محمد) در شهرهای بزرگ سوریه می گستراند. در آغاز 1935، شهر "حلب" در شمال سوریه، مرکز اخوان المسلمین بود. در 1944، پایگاه نفوذ جمعیت برهبری "مصطفی السباعی"، دانش آموخته ی الازهر و دوست حسن البناء، به دمشق تغییر یافت. در دهه ی 1950، آنگاه که جمال عبدالناصر جمعیت را در هم کوبید بسیاری از اعضای اخوان المسلمین به سوریه پناه بردند، ولی هنگامی که ناسیونالیست ها در سوریه قدرت را بدست گرفتند و با ناصر در قالب جمهوری متحده ی عربی هم پیمان شدند و بعدها نیز در دهه ی 1960 حزب بعث قدرت یافت، این کشور دیگر پناهگاهی برای فراریان اخوان المسلمین نبود. در 1964 اخوان المسلمین زیر پرچم "اسلام یا بعث"، علیه حزب بعث شورید. در1967، در خلال جنگ سوریه و اسرائیل و پس از شکست سوریه، ستیزه گرترین بخش اخوان المسلمین علیه دولت سوریه اعلام جهاد کرد. دشمنی جمعیت در 1973، پس از اعلان قانون اساسی جدید و سکولار سوریه از سوی حافظ اسد که در آن سوریه کشوری "دموکراتیک، توده یی و سوسیالیست" خوانده شده بود، اوج گرفت و اینچنین، تظاهرات خشونت بار اسلامگرایان رخ نمود.
در میانه ی دهه ی 1970، هنگامی که لهیب آتش جنگ داخلی زجرآوری لبنان را فرا می گرفت و اسرائیل و سوریه نیز بدان کشیده می شدند، اخوان المسلمین یورش همه جانبه یی را ضد دولت سوریه آغاز کرد.
اخوان المسلمین در آغاز 1976، در بسیاری از شهرهای سوریه مانند دمشق به ترور، بمب گذاری و عملیات خشونت بار دست زد. سوریه در کشور همسایه اش لبنان، در میدان کارزار با اسرائیل درگیر بود. این جنگ، پرده از چهره ی خصمانه ی اخوان المسلمین علیه اسد بر گرفت. اخوان المسلمین رهبران سوریه را "مسلمانان دروغین" می خواند، و به این بهانه علیه آنها اعلام جهاد کرد. رهبری این "جهاد" را "عدنان سعدالدین"، از اعضای پیشین اخوان المسلمین مصر، داشت. طلایه داران این نبرد که رزمندگان زیرزمینی اخوان المسلمین بودند، شخصیت های حزب بعث، برجستگان "علویون"، ماموران امنیتی، جاسوسان و نیز مستشاران نظامی اتحاد شوروی در سوریه را ترور می کردند. آرام آرام، دامنه ی بحران به تظاهرات خشونت آمیز و اعتصابات و سرانجام حملات تروریستی گسترده تر کشانده شد. در ژوئن 1979، گروهی از تروریست های اخوان المسلمین به مدرسه یی نظامی در شهر "حلب" سوریه حمله بردند. آنها دانشجویان افسری را در ساختمانی حبس کرده، آنگاه با جنگ افزارهای خودکار و بمب های آتش زا 83 تن از دانشجویان را کشتند. یک سال پس از این فاجعه، اخوان المسلمین کوشید حافظ اسد را ترور کند، اما ناکام ماند و در مقابل، دولت سخت به مقابله برخاست. در اکتبر 1980، "جبهه ی اسلامی سوریه"، مرکب از حزب آزادی اسلامی، دو جناح اصلی اخوان المسلمین و دیگر گروه های بنیادگرای اسلامی بنیان شد. کارزار اسلامگرایان با دولت در 1981 شدت یافت و در نوامبر آن سال، بمب گذاری در اتومبیل ها به کشته شدن بیش از 200 نفر از مردم دمشق منجر شد.
اجرای چنین عملیات تروریستی بوسیله ی اخوان المسلمین علیه حکومتی که پلیس امنیتی خبره و کارآزموده یی داشت، مگر با حمایت اردن و اسرائیل ممکن نبود. اردن و اسرائیل آشکارا در لبنان و شمال اردن در نزدیکی مرزهای سوریه، برای جنگجویان اخوان المسلمین پایگاههای آموزش نظامی بر پا داشتند. اسرائیل از طریق لبنان به اخوان المسلمین یاری می رساند؛ بخشی از کمکها به "نیروهای لبنان آزاد" می رسید که ارتشی از نظامیان مسیحی و بعضا شیعی جنوب لبنان برهبری سرگرد "سعد حداد"، افسر نظامی کاریزماتیک، بودند. اسرائیل در کشاکش جنگ داخلی لبنان در 1978، شمار 20 هزار سرباز به لبنان گسیل داشت و هنگام عقب نشینی بخش هایی از لبنان را زیر سلطه ی "نیروهای لبنان آزاد" برهبری "سعد حداد" که تا میانه ی دهه ی 1980 متحد اسرائیل ماند، باقی گذارد. خودستایی "سعد حداد" در بیانیه هایش در آغاز دهه ی 1980، پیرامون آموزش به اخوان المسلمین چنین بود:
"دیروز، ماژور سعد حداد، فرمانده ی نیروهای لبنان آزاد، هفتمین پایگاه آموزش نظامی افراد اخوان المسلمین را در مناطقی از لبنان آزاد بازگشود. 200 نفر که اغلب سوری و شماری لبنانی هستند، در این دوره ی آموزشی شرکت دارند. ماژور حداد در سخنرانی گشایش این پایگاه از مربیان نظامی خواست چنان به رزمندگان آموزش دهند که بتوانند سوریه را از سلطه ی رژیم علوی حاکم برهانند.... ماژور حداد گفت:’ مسائل نظامی در سطح بالایی به شما آموزش داده می شود و از آن میان هنر غافلگیر کردن دشمن را فرا می گیرید. نمونه ی این آموزشها را نه در منطقه، که در هیچ جا در جهان نخواهید یافت.’"
اما آموزش نظامی از آن گونه که ماژور سعد حداد مورد حمایت اسرائیل، به اخوان المسلمین ارائه می کرد، همزمان در شمال اردن و در منطقه ی محاصره شده ی مسیحیان مارونی در لبنان که فالانژیست ها ــ شبه نظامیان فاشیست برهبری طایفه ی نازی گرای جُِِمَیل و با پشتیبانی اسرائیل ــ اردوهای آمادگی نظامی اخوان المسلمین را برای جنگ علیه سوریه هدایت می کردند، آموزش داده می شد.
اردوگاه های آموزش نظامی در اردن، کم و بیش آشکارا فعالیت می کردند. در 1981، وزیر خارجه ی سوریه، ملک حسین را متهم کرد که:" سیاست پادشاه اردن برای اعمال فشار بر سوریه، اردن را به پایگاه جوخه های مرگ و جنایت اخوان المسلمین بدل ساخته است." پس از دو هفته، حافظ اسد در یک سخنرانی دراز مدت، از اردن بدلیل حمایت از شورش اخوان المسلمین در سوریه سخت انتقاد کرد و گفت:
"مشکلاتی که اخوان المسلمین در سوریه پدید آورده رو به فزونی است. اخوان المسلمین حلقه ی بلحاظ تاریخی ضروری در زنجیره ی پیوندهای امپریالیستی ــ ارتجاعی منطقه است.... طبیعی بود که رژیم اردن و اخوان المسلمین پشتیبان هم شوند.... نیز طبیعی بود که اخوان المسلمین اوامر اردن را گردن نهد و در مقابل گروههای این جمعیت جنگ افزار لازم، آموزش نظامی و تسهیلات مالی خویش را از اردن بستانند.... ما تنی چند از جنایتکاران اخوان المسلمین را در سوریه و در مرز سوریه و اردن دستگیر کرده ایم. آنها معترفند که در اردن بوده، پول، اسلحه و برگه های هویت جعلی از آن کشور گرفته اند."
یک ماه بعد، "عبدالله عمر"، از رهبران حزب بعث در سوریه، گفت که این کشور مدارکی دال بر پشتیبانی اخوان المسلمین از سوی اردن و "فالانژیست های لبنان که اسرائیل و امپریالیسم آمریکا از آنها حمایت می کنند" در اختیار دارد. پس از انفجار سال 1981 در دمشق، که به کشته شدن صدها نفر منجر شد، سوریه اخوان المسلمین را "مزدوران اسرائیل" خواند.
همه ی آنچه حافظ اسد و عبدالله عمر، اخوان المسلمین را بدان متهم می کردند، واقعیت داشت.
گستره ی حملات سوریه، بندرت در ایالات متحده بازتاب می یافت. تنها استثناء نشریه ی "نیوزویک" بود که نوشت:" در پنج سال گذشته، اخوان المسلمین صدها عضو علوی حزب حاکم بعث، بستگان آنها، پزشک حافظ اسد و شماری از مستشاران نظامی اتحاد شوروی را بقتل رسانده اند. حافظ اسد اردن را متهم کرد که به افراد اخوان المسلمین پناه می دهد و به آنها فنون نظامی می آموزد." هر چند سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی ایالات متحده از آن همه آگاه بودند، بسیاری از فعالیت های تروریستی اخوان المسلمین در سوریه از دید مردم آمریکا پنهان ماند. دیوید لانگ می گوید:" ما بسیار بیشتر از آنچه در روزنامه ها و رسانه ها گفته می شد از فعالیت های اخوان المسلمین در سوریه اطلاع داشتیم. من رئیس بخش خاور نزدیک دفتر اطلاعات و تحقیق بودم. هر چند احتمال خطر می دادیم، از کنار آن گذشتیم. خوب همیشه در زندگی احتمال خطر هست."
حافظ اسد، اخوان المسلمین را تهدیدی بالفعل می دانست. "مارتا کسلر"، تحلیلگر پیشین سیا، می گوید:" اسرائیل و اردن با آتش بازی می کردند. فکر می کنم آنها متوجه سرانجام این بازی خطرناک نبودند. اما حافظ اسد خطر را احساس می کرد. او پنج سال برای معامله با اخوان المسلمین، چه برای سازش یا همراه کردنشان با خود کوشید و سرانجام، تسلط بر شمال سوریه یعنی یک سوم کشور را از دست داد. آن زمان، حافظ اسد در شرف سرنگونی بود و واقعا در مخمصه یی سخت گرفتار آمده بود."
دیپلمات های ایالات متحده دست کم از پشتیبانی اخوان المسلمین سوریه بوسیله ی اردن آگاه بودند، اما مدعی بودند که ایالات متحده سیاست بی طرفی پیشه کرده است. "تالکوت سیلای" سفیر وقت ایالات متحده در سوریه، می گوید:
"از 1978 تا 1981، زمانی که سفیر ایالات متحده در سوریه بودم، به دلیل بمب گذاری ها و ترور سران بعث، به وجود جنبشی زیر زمینی در سوریه پی بردم. تا پیش از 1979، از وجود جنبشی اسلامی در سوریه آگاه شده بودیم. در 1980، زمانی که در اردن نبودم، فردی خود را به دفتر حافظ اسد رسانده، بمبی را به دفتر او پرتاب کرد که یکی از محافظان اسد را کشت، اما به حافظ اسد آسیبی نرساند. شوروی ها که بسیاری از آنها در سوریه بودند، با اتومبیل های بشدت حفاظت شده آمد و شد داشتند."
تالکوت سیلای می گوید که حافظ اسد او را احضار، و از خشونت های اخوان المسلمین شکایت کرده است. سیلای می افزاید:
"ملک حسین اخوان المسلمین را با پایگاههایی که در شمال اردن در اختیارشان گذاشته از خویش خوشنود ساخته است. من به دیدار حافظ اسد رفتم. او گفت:’ می دانم که ایالات متحده پس پرده ی این مساله است.’ گفتم:’ مایلم مدرک و دلیل شما را برای این گفته ببینم. من به شما اطمینان صد در صد می دهم که چنین نیست.’ آیا ملک حسین گرداننده ی این جریان بود، نمی دانم."
اما سیلای در ادامه می گوید:" فکر نمی کنم برای ما مهم بود که اخوان المسلمین برای حافظ اسد دردسر آفرین باشد."
بی گمان ملک حسین از بازیگران اصلی بود. چهار سال بعد، اردن نقش خود در حمایت از اخوان المسلمین را پذیرفت و از سوریه عذرخواهی کرد. ملک حسین در نامه ای به حافظ اسد نوشت:" اکنون آشکار است که برخی افراد که پیوندهایی با رویدادهای خونین سوریه داشته اند، در اردن بوده اند." ملک حسین در نامه اش که به "اعتراف شگفت آور" معروف گردید، می گوید که اردن به اخوان المسلمین اجازه فعالیت نظامی علیه سوریه را در خاک خود داده است. اینچنین، ملک حسین برای آشتی کردن با حافظ اسد، می پذیرد که اخوان المسلمین "قانون شکنانی جنایتکارند و در میان مردم نفاق می افکنند." نخست وزیر ملک حسین از دمشق دیدار کرد و پادشاه اردن پیرامون "نقشه های شیطانی این گروه فسادانگیز" هشدار داد. اینگونه، چند روز بعد، صدها عضو ضد سوری اخوان المسلمین را در اردن گرد هم آوردند.
"رابرت بائر"، افسر اجرای عملیات سیا در خاورمیانه و هندوستان، ضمن انتقاد از سیا بدلیل همکاری با اخوان المسلمین، درباره ی رویاروی خویش با این جمعیت نوشته است. بائر در کتابش "هم آغوشی با شیطان"، می نویسد "سوریه مساله یی جدی می نمود. این کشور چشم انداز صلح در خاورمیانه را بخطر می انداخت، و واشینگتن رسما خواهان سرنگونی حافظ اسد بود. بائر می افزاید:" ولی چنانچه اخوان المسلمین جایگزین اسد می شد، شرایط بسیار دشوارتر بود." بائر از ما فوقش، "تام توییتن" درباره ی اخوان المسلمین می پرسد:
" او[تام توییتن] شانه اش را بالا انداخت و گفت:’ اردن تنها بدلیل اینکه اخوان المسلمین با سوریها دشمن بود، آنها را پناه داد و برایشان پول فراهم کرد. دشمن دشمن من، دوست من است.’ پرسیدم: ‘اردنی ها چگونه درباره ی اخوان المسلمین می اندیشند؟’ پاسخ داد:‘ برای جزییات آنها را زیر فشار نمی گذاریم، آنها نیز داوطلبانه چیزی نمی گویند. اخوان المسلمین هدف ما نیست.’ منظور توییتن این بود که نقشه ای برای جاسوسی از اخوان المسلمین نیست.... مادام که اخوان المسلمین هدف سیا نبود، تشکیلات سیا در اردن نیز پولی برایشان خرج نمی کرد."
آیا ایالات متحده مستقیما پشتیبان اخوان المسلمین بود؟ بگفته ی "رابرت بائر"، پاسخ این پرسش در اسناد بسیار محرمانه است. او می گوید:" برخی می گفتند که پرونده های مرتبط با این مساله کدگذاری ویژه دارند." یعنی تنها کسانی که مستقیما در جریان کار بوده اند، به گزارشات بسیار سری دسترسی داشتند. " عربستان سعودی ــ که ما حامیش بودیم ــ از جمعیت حمایت مالی می کرد. شیوه ی کار چنین بود که شما خیلی ساده به دولتها مراجعه می کردید و می گفتید: پولهایی هست ــ شما کار را تمام کنید. یا ما خود به آنها امکانات و تسهیلات می دادیم."
بگفته ی بائر، اخوان المسلمین تنها از سوی سرگرد حداد، جنگجوی مورد حمایت اسرائیل در جنوب لبنان، پشتیبانی نمی شد. بائر می گوید:" تنها سرگرد حداد در این جریان نبود، بلکه جبهه ی لبنانی ها نیز بود" منظور بائر از جبهه ی لبنانی ها طیف راستگرایان مسیحی لبنان است که پیوندهای نزدیکی با اسرائیل داشت. "جبهه ی لبنانی ها اخوان المسلمین را در بیروت پشتیبان بود، در بخش شرقی و مسیحی نشین بیروت." بائر می گوید که سیا نتوانست تهدید بالقوه ی جمعیت را دریابد. او می افزاید:" ما به خطر ناشی از اخوان المسلمین توجه نکردیم. تصور ما این بود که آن مشکل خودشان است. این جنگ سرد بود که سیاست ما را در خاورمیانه رقم می زد و خوب چنانچه اخوان المسلمین در برابر حافظ اسد بود ما رویاروی ملک حسین نمی ایستادیم." درباره ی اسرائیل نیز چنین بود و آمریکا مقابل اسرائیل نمی ایستاد.
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 ن
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/01/post-20/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل هشتم - بخش سومیکشنبه 5 آبان ماه سال 1387 ساعت 10:35 AM
در دهه ی 1980، اسرائیل و اردن، هر یک به شیوه یی اخوان المسلمین را پیش راندند.
هماوردی فرجامین میان دولت حافظ اسد و اخوان المسلمین در شهر 200 هزار نفری حماه که همواره پایگاه بنیادگرایان سنی بوده است، روی داد. "تالکوت سیلای"، سفیر پیشین ایالات متحده می گوید که یک شایعه آغازگر آن رخداد بود. او می گوید: "شایعه ی سرنگونی حافظ اسد به آن واقعه انجامید." افراد اخوان المسلمین که از شنیدن شایعه سرنگونی اسد سر از پا نمی شناختند، همچون جانیان مست به خیابانهای حماه ریختند و دست به کشتار صدها سرباز و شخصیت سوری زدند. سیلای می افزاید: "اسلامگرایان اخوان المسلمین همه ی افسران بعثی حماه را کشتند." حافظ اسد سخت برافروخت؛ چنین رویدادی برای او تحمل پذیر نبود. اینچنین، او نیروهای ویژه ی ارتش خویش را به فرماندهی برادرش "رفعت اسد" که به خشونت و کین خواهی شهره بود، بسیج کرد. هزاران سرباز سوری وارد حماه شدند ــ سازمان عفو بین الملل 12 هزار سرباز گزارش کرد و اخوان المسلمین مدعی بیش از 50 هزار شد ــ آنها شورشیان را سخت سرکوب کردند و بسیاری را کشتند. پیرامون شمار کشتگان آراء متفاوت است. مجله ی "تایم" در گزارش های نخستینش هزار نفر برآورد کرد. بسیاری از شاهدان تا 5 هزار کشته تخمین زدند و سرانجام منابع خبری اسرائیلی و نیز اخوان المسلمین، شمار کشتگان را بیش از 20 هزار اعلام کردند. در گذر زمان، سخن پیرامون واقعه ی حماه بیشتر شد و منتقدان دولت سوریه بوسیله ی آن، چهره یی ظالمانه از اسد نمایاندند. ولی حافظ اسد برای جلوگیری از برانگیختن اخوان المسلمین، واکنشی نشان نداد. مجله ی تایم هفته ها بعد نوشت: "هیچ نشانی از گسترش شورش حماه به دیگر نقاط سوریه نیست." سیلای می گوید: "رویداد حماه پایان کار جنبش اسلامی سوریه بود."
با این همه، اخوان المسلمین همچنان در سرزمین های اشغالی نیرو می گرفت. در آغاز دهه ی 1980، اسرائیل اسلامگرایان را در چندین جبهه پشتیبان بود و پیش از همه، از اسلامگرایان نوار غزه و کرانه ی باختری رود اردن که در 1987 حماس را بنیان نهادند، حمایت کرد. اردن نیز در جنگ علیه سوریه از اخوان المسلمین پشتیبانی کرد و در افغانستان، اسرائیل پنهانی به جهاد ضد شوروی و بنیادگرایان وابسته به اخوان المسلمین که مجاهدان را رهبری می کردند یاری رساند. سرانجام اسرائیل از قلب ستیزه گر جنبش اسلامی، یعنی ایران، در خلال جنگ دراز مدت ایران و عراق حمایت کرد.
اما در اسرائیل، همه با سیاست همکاری با اسلامگرایان هم رای نبودند. در آغاز، راستگرایان افراطی اسرائیل مانند مناخیم بگین، نخست وزیر وقت، اسحاق شامیر، و آریل شارون، وزیر دفاع، موافق چنین سیاستی بودند و آنرا تجاوزکارانه پیش می بردند. در مقابل، حزب کارگر اسرائیل خواهان مذاکره با سازمان آزادیبخش فلسطین و دستیابی به توافقی پایدار بود. اما راستگرایان افراطی اسرائیل، مخالف هم اندیشی در اصول و خواستار ماندن در سرزمین های اشغالی کرانه ی باختری بودند و برای توجیه ادامه ی اشغال به تورات دست می یازیدند که "یهودیه" و "سامریه"، نام های کهن فلسطین در تورات آمده است.
"پاتریک لنگ"، رئیس پیشین بخش خاورمیانه یی آژانس اطلاعاتی ــ امنیتی وزارت دفاع[i](دیا) آمریکا می گوید: "واقعیت این است که سیاست اسرائیل از منظر استراتژیک نادرست بود." او می افزاید که همه در موساد، سازمان جاسوسی اسرائیل، حمایت از شیخ احمد یاسین و اخوان المسلمین تحت رهبری او را درست نمی دانستند. بویژه برخی از افراد موساد که شناخت عمیق تری از اعراب و فرهنگ اسلامی داشتند، کاملا با پشتیبانی از شیخ یاسین مخالف بودند. "عرب شناسان سازمان امنیتی اسرائیل، سیاست حمایت از اسلامگرایان را نادرست می دانستند. اما رهبران اسرائیل می پنداشتند که این چنین، نخست تروریست های سازمان آزادیبخش فلسطین را از سر راه بر می دارند و سپس حماس را. رهبران اسرائیل درک نادرستی از واقعیات داشتند. بیشتر اسرائیلی ها اندیشه یی سکولار داشتند و تروریست های اسلامی را چون رگباری که به ناگاه فرو می ریزد و آنگاه باز می ایستد، می پنداشتند. هدف آنها شکست ناسیونالیسم عربی بوسیله ی افراطیون مذهبی بود."
یکی از افسران پیشین موساد به نام "ویکتور اوستروسکی" که این سازمان را ترک گفت و از منتقدان جدی آن شد، دو کتاب درباره ی سرویس سری اسرائیلی ها نوشته است. بنوشته ی اوستروسکی، "راستگرایان در موساد" از اینکه محبوبیت انورسادات، رئیس جمهوری مصر، اسرائیل را به ترک سرزمین های اشغالی وادارد در هراس بودند. اینچنین، آنها پنهانی بگونه یی که کمک اسرائیل به اسلامگرایان فاش نشود، به حمایت از گروههای بنیادگرای مصری پرداختند. اوستروسکی، راستگرایان اسرائیل را به پشتیبانی تعمدی از بنیادگرایان اسلامی متهم می کند. او می گوید:
"حمایت از بنیادگرایان تندرو اسلامی، منطبق بر استراتژی موساد در خاورمیانه بود. چنانچه بنیادگرایان زمام امور جهان عرب را بدست می گرفتند، مذاکره میان آنها و غرب منتفی بود و اینچنین باز اسرائیل تنها کشور دموکراتیک در خاورمیانه می ماند. بنابراین اگر موساد زمینه ی قدرت گرفتن حماس را برای جایگزینی سازمان آزادیبخش فلسطین پدید آورد، چنان دورنمایی عینیت خواهد یافت."
اخوان المسلمین در غزه و کرانه ی باختری بدرازای دهه ی 1980، از جنبش مقاومت در برابر اشغال فلسطین نه تنها حمایت نکرد که با همه ی توان خویش با سازمان آزادیبخش فلسطین و بویژه چپگرایان سازمان در دانشگاهها، ستیز کرد. پیروان شیخ یاسین هنگام برخوردهای خشونت آمیز با ناسیونالیست های هوادار سازمان آزادیبخش فلسطین از چماق و زنجیر و حتی سلاح گرم، استفاده می کردند. دانشگاه اسلامی غزه، میدان زد و خوردهای بسیار میان هواداران سازمان آزادیبخش فلسطین که دانشگاه ها را دور از مذهب می خواستند و افراد اخوان المسلمین که سعی در حفظ چهره ی اسلامی دانشگاهها داشتند، بود. تنها در جریان یکی از این درگیری ها که در 4 ژوئن 1983 روی داد، بیش از 200 دانشجو زخمی شدند. منازعات دیگری از این دست در دانشگاه های "بیرزیت" و "النجاح" در کرانه باختری رود اردن رخ داد. فتح، شاخه ی اصلی سازمان آزادیبخش فلسطین، برای جلب همکاری اخوان المسلمین و مصالحه با آن کوشید. اما اخوان المسلمین به کمتر از اسلامی شدن کامل سازمان آزادیبخش فلسطین و حذف چپگرایان راضی نبود. "رهبری اخوان المسلمین خواهان پاکسازی مارکسیست ها از سازمان فتح و اذعان به بیهوده بودن سکولاریسم از سوی سازمان و نیز خواهان همکاری فتح با گروه های اسلامی بود."
در 1983، رویدادی غریب و هنوز مبهم رخ داد که از نگاه منتقدان احمد یاسین، گمان پبرامون روابط پنهان او با شین بت (سازمان امنیت ملی اسرائیل) را برانگیخت. در اوائل 1983، دولت اسرائیل احمد یاسین را بازداشت کرد. او متهم بود که "به اعضای [مرکز اسلامی] دستور جمع آوری مخفیانه سلاح گرم برای پخش کردن میان افراد ویژه شان"، داده است. مقادیری از این سلاحها در خانه ی شیخ یاسین پنهان بود. اینچنین، او به زندان افتاد. آن زمان، جنبش مقاومت فلسطین در برابر اسرائیل، در مقایسه با انتفاضه ی سال های آینده که در جریان آن همه ی رزمندگان فلسطینی با هم متحد بودند، مقهور شده بود. اما در 1983، انباشتن سلاح های مرگبار با واکنش جدی از سوی اسرائیل مواجه شد. هر چند شیخ یاسین به 13 سال زندان محکوم شد، تنها 1 سال در زندان ماند و سپس آزاد شد. شیخ یاسین در پاسخ به بدگمانی سازمان آزادیبخش فلسطین پیرامون دستگیری و آزاد شدن فوری وی، مدعی شد که سلاح ها نه برای حمله به نیروهای اسرائیلی که برای مبارزه با دیگر گروه های فلسطینی انبار شده بود.
در سالهای 1986 و 1987، شیخ یاسین حماس را بنیان نهاد. حتی آن زمان و در هنگامه ی اوج گرفتن انتفاضه، گزارش هائی درباره ی پشتیبانی اسرائیل از حماس بود. "فیلیپ ویلکاکس"، سفیر پیشین ایالات متحده و کارشناس ضد تروریسم که رئیس کنسولگری ایالات متحده در اورشلیم بوده است، می گوید: "من مدرکی دال بر رابطه ی احمد یاسین و شین بت ندیدم، اما اگر این شایعه درست باشد برای من شگفت آور نیست. شخصیت های ایالات متحده در اورشلیم در اواخر دهه ی 1980 به طور منظم و مدام با حماس در تماس بودند و آن را سازمانی پیچیده با ویژگیهای گونه گون می دانستند.... افزون بر فناتیک ها و ستیزه جویان، عناصر میانه روتری هم در حماس بودند که به مذاکره تمایل داشتند."
گرچه حماس حمایت کویت و برخی از سعودی های ثروتمند را جلب کرد، دولت سعودی به حماس بدگمان بود. "چارلز فریمن"، سفیر پیشین ایالات متحده در عربستان سعودی، می گوید: "عربستان سعودی مایل نبود به سازمانی که در جبهه ی اسرائیل است پول برساند. اینچنین، شاهزاده سلمان، فرماندار ریاض، به ریاست کمیته یی برای جلوگیری از جمع آوری پول در مساجدی که پایگاه حماس بود، گماشته شد." سرانجام با مستقل شدن تدریجی حماس از اسرائیل و اوج گرفتن انتفاضه، این کمیته از کار باز ایستاد و به راه مخالف رفت. چارلز فریمن می گوید: "برخی اعضای خاندان سلطنتی سعودی به حماس کمک مالی می رسانند."
میان دولتمردان ایالات متحده بویژه عرب شناس و مراکز قدرت مخالف اسرائیل در پنتاگون بر سر پیدایش حماس اتفاق نظر نبود. "آژانس اطلاعاتی ــ امنیتی وزارت دفاع"، پیرامون قدرت گرفتن اسلامگرایان فلسطینی هشدار داد و برای بررسی جنبش اسلامی از میانه ی دهه ی 1980، به جمع آوری اطلاعات آغاز کرد. "لنگ" می گوید: " در آغاز جنبش اسلامی فلسطین مورد توجه ما نبود. در پایان دهه ی 1980، چون پیشتر درباره ی این جنبش ننوشته بودند، ما گزارشی درباره ی آن نوشتیم. اما دوستان و حامیان اسرائیل در دولت ریگان ما را از ادامه ی کار باز داشتند."
سازمان آزادیبخش فلسطین، حتی پس از قیام فلسطینیان که از 1987 آغاز شد، حماس و شیخ یاسین را به همکاری با "رژیم های واپسگرای عرب... و بند و بست با اشغالگران اسرائیلی" متهم می کرد. یاسر عرفات، رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین و رئیس جمهور دولت فلسطینی، در مصاحبه با یک روزنامه ی ایتالیائی گفت: "حماس زاده ی اسرائیل است و اسرائیل در دوره ی نخست وزیری اسحاق شامیر پول و بیش از 700 موسسه، و از آن میان مدارس، دانشگاهها و مساجد در اختیارشان گذارده است." عرفات در ادامه گفت که اسحاق رابین، نخست وزیر پیشین اسرائیل، در حضور رئیس جمهوری مصر، حسنی مبارک حمایت اسرائیل از حماس را پذیرفت و آن را "اشتباهی هولناک" خواند.
تاسیس حماس با آغاز نخستین انتفاضه ی فلسطین در 93-1987 همزمان بود. انتفاضه، نخستین خیزش سازمان یافته ی فلسطینیان در سرزمین های اشغالی بود که همه گروه های فلسطینی و از آن میان حماس و سازمان آزادیبخش فلسطین از آن حمایت کردند. انتفاضه تاکتیک های خشونت آمیز و مسالمت آمیز را همزمان بکار گرفت و تاثیر بسزایی بجا گذاشت. انتفاضه مساله ی فلسطین و اسرائیل را کانون توجه جهانیان کرد و چهره های میانه رو اسرائیلی مانند "اسحاق رابین"، "شیمون پرز" و "ایهود باراک" را به مذاکره با سازمان آزادیبخش فلسطین واداشت. گشایش گفتگوهای صلح در شهر اسلو نروژ که به مذاکرات اسلو معروف شد برای نخستین بار پس از توافق اسرائیل و سازمان آزادیبخش فلسطین در 1967، اندکی امید به آینده را زنده کرد.
حماس که پیشتر نیز علیه دیگر گروه های فلسطینی تنها به خشونت دست یازیده بود، اینبار نیز و در جریان انتفاضه با جنگ به میدان نبرد با اسرائیل گام نهاد که با سرکوب از سوی اسرائیل مواجه شد. اینگونه، بسیاری از رهبران حماس و شیخ احمد یاسین در 1989 دستگیر شدند. هرچند حماس نیز از انتفاضه حمایت کرده بود، کشمکش میان سازمان آزادیبخش فلسطین و حماس ادامه داشت. هرگاه سازمان آزادیبخش فلسطین و حزب کارگر اسرائیل به توافق می رسیدند، سیل خشونت حماس برای بر هم زدن گفتگوها روان می شد. تحلیلگری می نویسد: "همواره بر هم زدن جریان گفتگوهای صلح هدف واقعی حماس بوده که زمینه ی طغیان جاه طلبی سیاسی حزب لیکود شده است. هرگاه چنین به نظر رسیده که مذاکره کنندگان اسرائیلی و فلسطینی گامی برای صلح برمی دارند، تروریسم حماس گفتگوی صلح را ناکام گذارده و دو سوی مذاکره را به باز پس نشستن واداشته است."
حماس با خشونت گرایی در تلاش برای نشان دادن برتریش بر سازمان آزادیبخش فلسطین بوده است. "ری حنانیا" در گزارشی می نویسد:
"هرچه گفتگوهای صلح حزب کارگر اسرائیل و یاسر عرفات برای صلح پیشتر می رفت، حماس بیشتر به خشونت دست می یازید. (در همین دوران است که علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی نیز عرفات را بدلیل گفتگوهای صلح اسلو خائن خطاب کرد و مواضعی مشابه اخوان المسلمین و حماس علیه سازمان فتح و رهبر آن عرفات اتخاد کرد- راه توده) هنگامی که سران سازمان آزادیبخش فلسطین ترور چندین توریست را که در مصر و در فوریه 1990 روی داد، تقبیح کردند، گروههایی از حماس سوار بر اتومبیل در خیابان های شهرهای بزرگ فلسطین با بلندگو از آن کشتار ستایش کردند و سازمان آزادیبخش فلسطین را به باد انتقاد گرفتند."
در حالی که حماس در کنار دیگر سازمان های اسلامی مانند جهاد اسلامی فلسطین و حزب الله مذاکره با اسرائیل را رد می کردند، راستگرایان اسرائیل نیز برهبری "بنیامین نتانیاهو" و "آریل شارون" در حزب لیکود، اساسا با دادن امتیاز به فلسطینی ها از سوی اسحاق رابین ، شیمون پرز و ایهود باراک مخالفت می کردند. از 1993، مخالفت حزب لیکود و حماس با گفتگو های صلح و برانگیختن فضا برای هر دو سودمند می افتاد، آنها دست های یکدیگر را می شستند.
حماس از آغاز، توافق اسلو را به زیان خویش یافت. "در جریان گفتگو های صلح اسلو (سپتامبر 1993 تا سپتامبر 2000) بخش های سیاسی و نظامی جنبش اسلامی که زیر سلطه ی حماس بودند، ضعیف شده بودند." دولت اسرائیل به رهبری حزب کارگر و سازمان آزادیبخش فلسطین برای بزیر کشیدن حماس هماوا شدند. افزون بر آغاز دستگیری و اعدام رهبران حماس، فلسطینیان سکولاریست نیز برای حمایت از گفتگو های صلح به تکاپو افتادند. مخالفت همگانی با تروریسم فراگیر بود. ولی راستگرایان اسرائیل همراه جوخه های مرگ و ترورشان توافق اسلو را ناکام گذاردند. در فوریه 1994، تروریستی اسرائیلی با نام "باروخ گولدشتاین"، از اعضای جنبش افراطی "کاخ"، وارد مسجدی در "الخلیل" ــ در کرانه ی باختری ــ شد و شماری از نماز گزاران را کشت. این کشتار روحی دوباره در کالبد حماس دمید زیرا آن را حمله به اسلام نمایاند و در پاسخ، جهاد را واجب شمرد. اینچنین موج تازه یی از بمب گذاری های انتحاری آغاز شد. پس از آن، در نوامبر 1995، تروریست اسرائیلی دیگری تحت القای حزب لیکود، اسحاق رابین، نخست وزیر اسرائیل را ترور کرد. مرگ اسحاق رابین، خلائی سیاسی در گستره ی سیاست اسرائیل پدید آورد. ادامه یافتن بمب گذاری های انتحاری حماس، رای دهندگان اسرائیلی را رد چنان فضایی از وحشت همه گیر گرفتار کرد که سرانجام، حزب لیکود برهبری نتانیاهو زمام دولت را در 1996 بدست گرفت. نتانیاهو که گفتاری خصمانه داشت، سرکوب همه ی گروههای فلسطینی را آغاز کرد و در 1997، دستور کشتن یکی از سران حماس در اردن را داد که ناکام ماند. اما، شیخ احمد یاسین در امان بود. در پی اقدام ناکام اسرائیل، این کشور و اردن در هماهنگی با هم، شیخ یاسین را از زندانی که یاسین از سال 1989 در آن بود، رهاندند. به ناگاه، دیگر بار شیخ یاسین در پهنه ی کارزار غزه رخ نمود. او باز به توافق نامه ی اسلو تاخت و به سازماندهی علیه سازمان آزادیبخش فلسطین آغاز نهاد.
همین ماجرا دیگر بار در سال 2000 تکرار شد. دولت نتانیاهو در سال 1999 سقوط کرد و ایهود باراک جایگزین او شد. باراک، سازمان آزادیبخش فلسطین را به مذاکره خواند و با یاری بیل کلینتون به تفاهمی جامع رسیدند. اما باز هم، راستگرایان اسرائیل، اسلامگرایان افراطی را برانگیختند. در سپتامبر 2000، آریل شارون بگونه یی برانگیزاننده از الحرم الشریف، یکی از اماکن مقدس اسلامی دیدار کرد. این نقشه برای تحریک بنیادگرایان اخوان المسلمین طرح شده بود که موفق نیز بود. پیامد آن انتفاضه ی دوم (2000 تا 2004) بود. بمب گذاری های انتحاری به کشتار بسیاری از یهودیان منجر شد و اینچنین، رای دهندگان اسرائیلی که به دنبال امنیت جانی بودند، به آریل شارون روی نهادند. آریل شارون با آراء بسیار، نخست وزیر اسرائیل شد. امیدها برای ادامه ی گفتگوهای صلح میان سازمان آزادیبخش فلسطین و اسرائیل رنگ باخت. ناظرانی که از دیرگاه سیاست اسرائیل را دنبال می کردند، از بقدرت رسیدن آریل شارون شگفت زده شدند؛ کسی که در دهه ی 1950، در سمت فرمانده ی واحدی بدنام معروف به 101، سازمانده حملات تروریستی علیه فلسطینیان بود. کسی که مسوول کشتار صدها پناهنده ی بی گناه فلسطینی اردوگاه های " صبرا" و " شاتیلا"ی بیروت، بوسیله ی فالانژیست های لبنانی متحد اسرائیل در جریان تجاوز نظامی اسرائیل به لبنان در سال 1982 بود. ژنرال شارون را " بولدوزر" نامیده اند. شارون همه ی تلاش خویش را برای نابود کردن سازمان آزادیبخش فلسطین و دولت فلسطینی بکار بست. یاسر عرفات در بند حماس و شارون گرفتار بود؛ قساوت و شرارت حماس بر دوام بود و شارون، عرفات را مسوول جنایات حماس می شناساند و در مقابل از سازمان آزادیبخش فلسطین انتقام می کشید.
دولت های شارون و بوش از مذاکره با عرفات سر باز زدند، و رهبران سازمان آزادیبخش فلسطین را به حاشیه راندند. اینچنین، فضای بیشتری برای رشد حماس فراهم می شد. پیامد چنین امری آشکار بود. در 1996، تنها 15 درصد فلسطینی ها حامی اسلامگرایان بودند، در سال 2000، نیز 17 درصد آراء انتخاباتی بسود اسلامگرایان بود اما در 2001، 27 در صد فلسطینی ها از حماس پشتیبانی کردند و در سال 2002 ، آراء دانشگاه "بیرزیت" در کرانه ی باختری آشکار ساخت که 42 در صد از فلسطینیان پشتیبان دولتی اسلامی برهبری حماس هستند. "روی" می گوید: این نتیجه " کاملا بی سابقه بود."
گاه چنین می نمایید که گویی شارون کمترین امکان مصالحه میان سازمان آزادیبخش فلسطین و حماس را نیز از بین می برد. حتی هنگامی که شارون نیازمند کمک سازمان آزادیبخش فلسطین برای واداشتن حماس به دست کشیدن از حملات انتحاری بود، همان رویه را پیشه کرد. درسال 2001، زمانی که سازمان آزادیبخش فلسطین از حماس برای پایان دادن به حملات تروریستیش قول گرفت، آریل شارون دستور قتل یکی از سران برجسته ی حماس را داد. "الکس فیشمن"، در روزنامه ی اسرائیلی "ایدیوت آخرونوت" نوشت: "هر کس چراغ سبز این اقدام را داده است، بخوبی آگاه است که اینچنین، توافق میان حماس و دولت فلسطینی را بر هم میزند." باز، در سال 2002، تنها 90 دقیقه پیش از آن که شیخ یاسین اعلام آتش بس کند، اسرائیل یکی از دفاتر حماس در غزه را بمباران کرد و 17 نفر را که 11 تن از آنان کودک بودند، کشت. "روی" می نویسد: "برخی تحلیلگران بر این باورند که اسرائیل همزمان با هدف گرفتن رهبران حماس، استراتژی دیرینه اش را در بر انگیختن حماس در برابر گروه های ناسیونالیست و سکولاریست فلسطینی بعنوان شیوه یی برای ناکام گذاردن قطعی [دولت فلسطینی] پی می گیرد و اینگونه، در راه نابودی ناسیونالیسم فلسطین گام بردارد."
ارتش و سرویس مخفی اسرائیل، شیخ احمد یاسین و بسیاری دیگر از سران برجسته ی حماس را در سال 2004 ترور کردند. اما حماس همچنان رو به پیش می نهاد. در سال 2004، آریل شارون اعلام کرد که اسرائیل بطور یکجانبه از نوار غزه عقب نشینی می کند. پس از سالها خشونت، چنانچه اسرائیل از نوار غزه باز پس می نشست، حماس در نبود یاسر عرفات، یگانه نیروی توانمند در غزه می بود.
داستان حماس ــــ از سازمانی دست پرورده ی اسرائیل تا انتقام گیرندگان از سازمان آزادیبخش فلسطین، تا منبع اصلی خشونت های ضد اسرائیلی در نوار غزه و کرانه باختری ــــ گسترش سیاسی اسلام گرایان را از دهه ی 1960 تا دهه ی 1990 و فراتر از آن در اشکال گونه گون سبب شد. از نگاه اسرائیل، رشد و دگرگونی حماس در خلال چند دهه، به زلزله یی مهیب می مانست، و آن به اسرائیلی ها آموخت که اسلام سیاسی نه چنان نیرویی است که بتوان آنرا بازیچه کرد. اما رادیکالیزه شدن جنبش اسلامی فلسطین در مقایسه با پس لرزه های آینده، زلزله یی مهیب نبود. زلزله ی اصلی همان بود که در 1357 ایران را لرزاند، شاه ایران را سرنگون کرد و به پیدایش جمهوری اسلامی ایران انجامید. رویدادی که یکی از قدرتمندترین کشورهای منطقه را به کام اسلامگرایان کشاند و راستگرایی اسلامی را در سراسر خاورمیانه توانمند ساخت.
شاید جنبش های اسلامی که بوسیله ی ایالات متحده، ضدسوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین بکار گرفته شدند از دید آمریکا بازیچه هایی کم ارزش بودند، اما ایران، یکی از دو تکیه گاه ایالات متحده در منطقه، در قلب منافع خاورمیانه یی ایالات متحده بود. انقلاب شیعی در ایران، ایالات متحده را واداشت تا برای نخستین بار به نقش دوگانه ی راستگرایی اسلامی چونان شمشیری دو دم که می تواند با غرب بستیزد، جدی تر بیندیشد.
[i] Defense Intelligence Agency (DIA)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/05/post-21/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل نهم - بخش یکمسه شنبه 7 آبان ماه سال 1387 ساعت 2:23 PM
تند باد انقلاب 1357 ایران، ایالات متحده ی آمریکا را بس شگفت زده کرد. یک آن، چنین می نمود که انقلابی چون انقلاب ایران، جایگاه امپراتوری ایالات متحده در خاورمیانه را یکسره فرو ریزد، عربستان سعودی و شیخ نشین های خلیج فارس را نیز درنوردد، و حکومت های پادشاهی عرب ــ از اردن تا مراکش ــ را در هم پیچد. شخصیت های ایالات متحده، وحشت زده، بررسی امکان گسترش انقلاب اسلامی ایران به دیگر نقاط را به سیا محول کردند و دولت ایالات متحده شماری چند از کارشناسان خویش را در زمینه ی اسلام، برای پیش بینی دورنمای انقلاب ایران بخدمت گرفت. متخصصان امنیت ملی آمریکا از شکاف در کمربند سبز، در امتداد مرزهای جنوبی اتحاد شوروی و امکان بهره گیری اتحاد شوروی از انقلاب ایران برای کوتاه کردن دست ایالات متحده از منافعش در منطقه بیم داشتند.
اسلام سیاسی، برای نخستین بار به کانون پهنه ی سیاست گام می گذارد، که می توانست پیامدهای ژرفی بر جای نهد. دیگر اسلام سیاسی در ایران، افغانستان، پاکستان و دورتر نیرویی در حاشیه نبود، و می رفت تا سبب ساز دگرگونی های فراگیر در منطقه شود. از نگاه تحلیلگران، پیدایش رژیم های اسلامی از شمال آفریقا، مصر و سودان، تا سوریه، عراق، عربستان سعودی و سرانجام پاکستان و افغانستان دور از ذهن نبود. اما، آنگاه که غبارها فرونشست، جایگاه آمریکایی ها همچنان پا بر جا بود. در ظاهر، ایران از سیطره ی آمریکا برون شده بود، اما دیگر نقاط این امپراتوری همچنان از قهر انقلاب در امان ماند. چنین می نمایید که جز سودان که راستگرایان اسلامی در دهه ی 1980 به قدرت رسیدند، سرایت انقلاب ایران به دیگر نقاط مهار شده بود. اینچنین، بسیاری از سیاستمداران،
جاسوسان و کارشناسان مسائل خاورمیانه، روند امور را چون گذشته پنداشتند، گویی همه چیز به جای خود بازگشته است. انقلاب ایران تنها موردی ویژه پنداشته شد و هرچند ایران را خطری برای منطقه می دانستند، ایالات متحده راستگرایی اسلامی را دشمنی جدی نشمرد. ایالات متحده همچنان پیوند نزدیک خود را ــ نیز روابط پنهان از کانال سازمانهای اطلاعاتی ــ با عربستان سعودی و پاکستان، دو دژ بنیادگرایان سنی، نگه داشت. شورش اسلامگرایان علیه سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین در دهه ی 1980 به اوج رسید، اما نه تنها این وقایع نتوانست هشداری برای سیاست ایالات متحده شود، که آمریکا 3 میلیارد دلار برای حمایت از مجاهدان افغان که چون راستگرایان مذهبی در ایران اهدافی از یک نوع داشتند، هزینه کرد و اتحاد ایالات متحده و راستگرایی اسلامی پیشتر رفت.
ایالات متحده به شیوه های گوناگون برای تماس با جمهوری اسلامی ایران کوشید. لیبرالهای دولت کارتر برای دوستی و نزدیکی با اسلامگرایان میانه روتر پیرامون [آیت الله] خمینی که درسخوانده ی آمریکا و اروپا بودند و عبای مذهبی بر تن نمی کردند، تلاش داشتند. در مقابل، نو محافظه کاران و از آن میان دولتمردان ریگان به آیت الله های تند رو قم که در تهران قدرت واقعی را در دست داشتند، روی نهادند. با این همه، هیچ یک از این سیاست ها موثر نیفتاد و در ربع سده ی آینده، ایران سیاست ایالات متحده را مسحور ساخت.
انقلاب ایران، ایالات متحده را حیران و پریشان کرد. از 1356 که نخستین نشانه های قیام هویدا گشت، تا خیزش انقلاب، سقوط شاه، جنگ داخلی تا 1360(1981) و تثبیت رژیم روحانیون مذهبی در دهه ی 1360، سیاست ایالات متحده در برابر همه این رویدادها نشان از سردرگمی و تناقض داشت.
در آغاز، واشنگتن همچنان به شاه، متحد مورد اعتماد خویش تکیه داشت. در دهه ی 1350، سرویس های اطلاعاتی ــ امنیتی ایالات متحده بتناوب خبر از ثبات و امنیت رژیم شاه می دادند. این برآوردهای خوش بینانه، بسیاری از سیاستگزاران ایالات متحده را به این باور رساند که خطر جدی شاه را تهدید نمی کند. این تلقی تا آستانه ی انقلاب ادامه یافت. در این گزارشها، جنبش اسلامی ایران جدی گرفته نمی شد. کمک سیا به اسلامگرایان در 28 مرداد 1332 امری متعلق به گذشته بود، زیرا در خلال دهه های پسین، شاه، روحانیون را به حاشیه راند، برخی از آنان مانند [آیت الله] خمینی تبعید و دیگران با حکومت همراه شده بودند. وزارت خارجه و سیا، از اسلام در ایران چشم پوشیدند و شاه نیز که همواره به تماس آمریکاییان با روحانیون، حتی سربزیرترین آنها و حتی روحانیون دولتی، سخت خرده می گرفت از آن خشنود بود.
اما پس از آن که دولت کارتر در 1977 شورای امنیت ملی را در اختیار گرفت، ایالات متحده شاه ایران را به انجام اصلاحات و گفتگوهای پنهان با گروههای اپوزیسیون و از آن میان رهبران سرشناس مذهبی واداشت. این مساله به تضعیف جایگاه شاه، سردرگمی حاکمیت او، و به میدان آمدن راستگرایان مذهبی انجامید. هدف ایالات متحده از این سیاست نه انقلاب، که امید آمریکا به ثبات سلطنتی مشروطه و وابسته به آمریکا بود. شایعه ی ابتلاء شاه به سرطان ــ که ظاهرا گزارش های منابع اطلاعاتی ایالات متحده آنرا تائید می کردند ــ و تکرار آن برای پیشبرد این کوششها موثر بود. (براستی شاه به سرطان مبتلا بود و در 1980 در تبعید درگذشت.) آنها که سیاست اصلاحات را دنبال می کردند، بر این باور بودند که شاه به سلامت آنرا از سر می گذراند و در پی آن برجستگان روشنفکری، وارثان کهنسال جبهه ی ملی دکتر مصدق، تکنوکراتها و عناصر کم دانش و میانه روتر شیعه بیشتر قدرت می یابند. آنچه دولتمردان ایالات متحده از درک آن عاجز بودند امکان بدست گرفتن رهبری جنبش ضد شاه بوسیله ی افراطیون مذهبی، آن هم بدست چهره یی پولادین و کاریزماتیک چون آیت الله خمینی بود.
اما بعدها، در میانه ی جریان انقلاب ــ بویژه از نوامبر 1978 (آبان 1357) تا تسخیر تهران بوسیله ی [آیت الله] خمینی در فوریه 1979 (بهمن 1357)ــ دولت کارتر دستخوش کشمکشهای درونی بسیار بود؛ برخی بر این باور بودند که ایالات متحده بایست از پشتیبانی شاه دست بشوید، در مقابل کسانی خواهان کودتایی خونین علیه انقلاب بودند. در آن چهار ماه بحرانی و سرنوشت ساز انقلاب، ایالات متحده بلحاظ سیاسی کاملا سردرگم بود و سیاست معینی نداشت. دیگر برای تغییر مسیر رویدادها دیر شده بود. شاه گریخت، رژیم او فرو ریخت و جمهوری اسلامی ایران متولد شد. آنها که سیاست دست کشیدن از شاه را دنبال می کردند، انقلاب را دست کم گرفتند و اکنون نیز به روی کار آمدن رژیمی دموکراتیک، با اندک ماهیت اسلامی و نه دیکتاتوری امیدوار بودند. آن دسته از دولتمردان آمریکایی نیز که به کودتا امید بسته بودند ــ کودتایی که به ده ها هزار کشته منجر می شد ــ ژرفای توان جنبش [آیت الله] خمینی را درنیافتند. این گروه بر پندار پوچ دست داشتن اتحاد شوروی در جریان انقلاب پای می فشردند. آنها استدلال می کردند که چگونه ممکن است متحد نیرومند آمریکا، حاکمیت با ثبات شاه، بدون دخالت مسکو سرنگون شود؟
پس از انقلاب نیز، سیاست آمریکا در برابر انقلاب نه چندان روشن بود. ایالات متحده کارشناسان انگشت شماری در زمینه ی جنبش اسلامی ایران داشت. بیشتر دیپلمات های ایالات متحده که پس از انقلاب به ایران رفتند، متخصص مسائل ایران نبودند، و درباره ی اسلام یا [آیت الله] خمینی شناخت اندکی داشتند. بسیاری از ایشان برای پیشبرد سیاست همزیستی مسالمت آمیز با جمهوری اسلامی، سخت تلاش می کردند، اما با اشغال سفارت آمریکا بوسیله ی انبوه مردم خشمگین در نوامبر 1979(آبان 1358) این سیاست شکست خورد. یاران غیر روحانی [آیت الله] خمینی مانند ابراهیم یزدی، صادق قطب زاده و ابوالحسن بنی صدر که درسخوانده ی غرب بودند، در جریان "انقلاب دوم" و در پی اشغال سفارت آمریکا، به حاشیه رانده شده، روحانیون، با مرکزیت قم و [آیت الله] خمینی تسلطی دیکتاتور گونه یافتند.
همزمان، افراطیون ایالات متحده نیز مایل نبودند ایران را از دست دهند. برخی از آنها، گرایش اسلامی انقلاب ایران را تهدیدی برای اتحاد شوروی می دانستند و روی هراس مذهبیون حاکم از همسایه ی شمالی و دشمنی اسلامگرایان با کمونیسم برای بازگرداندن ایران به جبهه ی ایالات متحده حساب می کردند. این نگرش تا آنجا پیش می رفت که حامیان اسرائیل ــ و البته خود اسرائیل ــ روحانیون ستیزه جو و تندرو را متحدان بالقوه می پنداشتند. حتی در هنگامه ی بحران اشغال سفارت آمریکا، رونالد ریگان و نو محافظه کاران برای تماس با روحانیون دست بکار شدند. در میانه ی دهه ی 1360، نو محافظه کاران، سرویس اطلاعاتی ــ امنیتی اسرائیل و سرهنگ "الیور نورث"، از شورای امنیت ملی، همراه "بیل کیسی" ، رئیس سازمان سیا به مرد خاکستری ایران، علی اکبر هاشمی رفسنجانی نزدیک شدند.
کارکرد انقلاب مذهبی در ایران چیزی بیش از سرنگون ساختن حاکمیت یکی از پراهمیت ترین نگهبانان آمریکا در منطقه و کوتاه کردن دست آمریکا بود. انقلاب ایران دگرگونی بنیادین ماهیت راستگرایی اسلامی را متبلور ساخت؛ گونه یی دگرگونی که آغاز شکل گیری آن به زمان پیدایش اخوان المسلمین در دهه های گذشته باز می گشت. همچنان که راستگرایی اسلامی در خلال سالیان دهه ی 1970، نیرو می گرفت، بر اعتماد به نفس آن افزوده می شد و بخش هایی از آن رادیکالیزه می گشت. شاخه های خشونت گرای اسلامگرایی که با پیدایش سازمانهای زیرزمینی اسلامگرایان تروریست در مصر مشخص می شود، رژیم های وابسته به غرب را به چالش می کشیدند و جنبش تروریستی حزب الله در لبنان قدرت می یافت. اینچنین، انقلاب ایران الهام بخش بسیاری از گروه های اسلامگرا شد و سازمان های وابسته به اخوان المسلمین نمود سیاسی بیشتری یافتند.
اشتباهات ایالات متحده در جریان انقلاب ایران و پس از آن، بلحاظ تراژیک یادآور آثار شکسپیر بود. در این میان، سازمان های اطلاعاتی ایالات متحده شایسته ی بیشترین سرزنش ها هستند. از رویداد "پرل هاربر" تا رخداد یازده سپتامبر 2001، سقوط شاه ایران بارزترین شکست ایالات متحده ی آمریکا بوده است. زمانی که ایالات متحده مشتاقانه به مجاهدان افغانستان یاری می رساند و به روحانیون میانه رو تهران دست می یازید، تقریبا هیچ کس در سرویس اطلاعاتی آمریکا کلیت انقلاب ایران را درک نکرد. از منظر جامعه ی آمریکایی، چشمان درهم کشیده و رخسار اخم آلود آیت الله خمینی، نماد پدیداری تهدیدی نوین در گستره ی جهان بود. اما دیپلمات ها و شخصیت های اطلاعاتی و امنیتی ایالات متحده، همچنان درک عمیقا نادرستی از راستگرایی اسلام سیاسی داشتند. حتی آنگاه که قدرت اسلام سیاسی در حوادثی مانند رویداد خونبار مکه، جنگ داخلی در سوریه و ترور انورسادات رخ نمود، ایالات متحده نشانه ها را درنیافت. پس از انقلاب ایران نیز، اسلامگرایی به صورت جنبشی جهانی با همبستگی دینی و دارای محافل پنهان نگریسته نشد، بلکه آنرا جنبشی ایدئولوژیک و پراکنده در کشورهای مختلف پنداشتند. ساده لوحان، انقلاب ایران را موردی خود ویژه از قدرت یافتن دیکتاتوری محافظه کاران پنداشتند که شکل ستیزه گری شیعی گرفته و بازتابی در میان اکثریت سنی مسلمان نخواهد داشت. دیگران، باز به گونه یی متفاوت ساده دل، بر این پندار خطرناک بودند که می توان اسلامگرایی به شیوه ی ایرانی و از نوع اخوان المسلمین را در افغانستان و آسیای مرکزی برای منکوب کردن اتحاد شوروی به کار بست. هر چند در قلب اسلامگرایی، آشکارا احساسات ضد آمریکایی هویدا بود، برجستگان واشنگتن ــ از "زبیگنو برژینسکی"، مشاور امنیت ملی جیمی کارتر، تا "بیل کیسی"، رئیس سیا در دولت رونالد ریگان ــ اسلام سیاسی را پیاده نظام آنچه برژینسکی "شطرنج بزرگ" می خواند، می دانستند و این سیاست را خصمانه پی می گرفتند.
بازگشت آیت الله
دوم فوریه 1979، درست یک روز پس از بازگشت پیروزمندانه ی آیت الله خمینی به ایران، "جورج لمبراکیس"، شخصیت ارشد سفارت ایالات متحده در تهران، نامه یی بلند بالا به واشنگتن فرستاد. لمبراکیس در نامه ی خویش درباره ی قدرت گیری خمینی و هوادارانش سخن می گوید. نشانی از نگرانی در این نامه نیست. ارزیابی لمبراکیس ارزش باز گفتن را در اینجا دارد، زیرا درک نادرست ایالات متحده پیرامون جنبش آیت الله خمینی را آنهم تنها چند روز پیش از آنکه وی بر ایران مسلط شود، نشان می دهد. لمبراکیس می نویسد:
"تا به امروز، بهترین ارزیابی ما این است که توان جنبش اسلامی شیعه در برابر کمونیسم، بسیار سازمان یافته تر از مخالفان آنها است، نیز باورهایی روشنگرانه تر از آنها دارد. اسلام بیش از هر ایدئولوژی غربی دیگری چون کمونیسم، در ذهن ایرانیان رسوخ کرده است. اما، بافت حاکم چندان روشن نیست، و کاملا سمت و سویی مشخص نیافته است. البته هنوز ممکن است که گرایش روشنفکران ضد روحانیون در روند حاکم شدن نیروها و لایه بندی های آینده جایگزین شده، فرایندی دموکراتیک بشیوه یی غربی که در نگاه نخست آشکار نمی نماید، آغاز شود.
اسلامگرایان و جنبش آنها، آنگونه که شاه و برخی مشاهده گران غربی نمایانده اند، ناتوان و نادان نیستند. این جنبش بسیار بهتر از گروههای دیگر بر احساسات مردم و سرمایه ی بازاریان مسلط است. جنبش اسلامی به شیوه های گوناگون نگرش اصلاح طلبی و سنت گرایی ایرانی را پشتیبان است، همان چیزی که برای بیشتر ایرانی ها فریبنده تر از مدل کمونیستی اتحاد شوروی و چین است.
از سوی دیگر، این جنبش نمی تواند کارکردی در شکل پارلمانتاریسم، آنگونه که ما در شیوه ی دموکراتیک غربی می شناسیم، بیابد....احتمالا بخش بزرگی از قدرت در انحصار یک شورای اسلامی خواهد بود. اگر چه ترکیب چنین شورایی هنوز روشن نیست، بر اساس برنامه ی جنبش، به نظر می رسد که رهبران سیاسی به جای روحانیون برای قانونگذاری و اجرای سیاستهای دولت انتخاب شده اند.... گمان می رود که جنبش اسلامی ناچار از پذیرش حضور گرایشهای غربی در دولتی متشکل از طیف گسترده ی جنبش اپوزیسیون شود."
یکم فوریه، تنها یک روز پیش از نوشته شدن نامه ی لمبراکیس، [آیت الله] خمینی از پاریس به ایران بازگشت. پس از 9 روز، دولت موقت ایران سقوط کرد و روحانیون، دیکتاتوری خویش را بنا کردند که تا بیش از ربع سده، همچنان پاییده است. کارتر به حکومت جدید ایران خوشامد گفته، خوشبینانه به رهبران آن نزدیک شد، اما رویدادی بدشگون در 14 فوریه روی داد؛ جمعیتی از هواداران خمینی کنترل سفارت ایالات متحده را بدست گرفتند. نه ماه بعد، دانشجویان پیرو خط امام، سفارت آمریکا را اشغال کردند و شمار زیادی از کارکنان سفارت را بیش از یک سال به گروگان گرفتند و نقش آفرین بزرگ ترین بحران دیپلماتیک تاریخ آمریکا شدند. در پایان ماجرا حکمفرمایی خمینی بعنوان دیکتاتور ایران چالش ناپذیر ماند.
چگونه لمبراکیس در چنان اشتباهی بود؟ چگونه یک شخصیت ارشد دولت ایالات متحده ــ که در این باره او تنها نبود ــ می پنداشت که خمینی و شبکه مذهبی او قدرت را به "رهبران سیاسی به جای روحانیون" می سپارند؟ چرا او جنبش خمینی را "روشنگرانه" می خواند؟ چرا او انتظار داشت " فرایندی دموکراتیک بشیوه یی غربی" در ایران پدید می آمد؟
باز هم نکات انتقادی بسیاری در این زمینه هست. نه وزارت خارجه و سیا، و نه سیاسگزاران خودستای سیاست خارجی، و نه پژوهشگران دانشگاهی انقلاب ایران را درنیافتند. دولت ایالات متحده بدلیل جهالت و ناشایستگی محض درباره ی مسائل ایران شایسته ی بیشترین سرزنش هاست. اما غفلتی اینچنین، دامنگیر بسیاری از پژوهشگران دانشگاهی مسائل ایران بود. در سالهای 1978 تا 1979 بسیاری از دانشگاهیان، مشاوران نیمه رسمی کاخ سفید و وزارت خارجه بودند. از آن میان اند، "جیمز بیل" و "ماروین زانیس"، از دانشگاه تگزاس، و "ریچارد کاتم"، افسر پیشین سیا از دانشگاه پتزبورگ. "جیمز بیل" نویسنده ی کتاب "عقاب و شیر" که اغلب به کتابش در زمینه ی روابط ایالات متحده و ایران استناد می شود، اواخر 1978 نوشتاری در نشریه ی "فارن افرز"(سیاست خارجی) ارگان شورای روابط خارجی نوشت که همچون لمبراکیس یکسره به خطا رفته است. حتی زمانی که [آیت الله] خمینی از عراق و سپس فرانسه علیه شاه بانگ برمی داشت، و انبوه مردم شهرهای بزرگ عکسهای او را در خیابانها با خود می بردند، جیمزبیل در نوشته اش با نام "ایران و بحران 1978" نتیجه می گیرد:
"...چنانچه سلسله ی پهلوی با زور و خشونت سرنگون شود، به قدرت رسیدن گروهی از ارتشیان رده های میانی از طیف چپ و پیشرو بیشترین احتمال را دارد.... گزینه های دیگر چنین است: حاکمیت دسته یی از راستگرایان ارتشی، تشکیل یک لیبرال دموکراسی با الگوی غربی و سرانجام دولتی کمونیستی."
هیچ جا در این نوشتار، جیمز بیل به احتمال روی کار آمدن یک جمهوری اسلامی اشاره یی هم به میان نمی آورد، حال آنکه تا آن هنگام آیت الله خمینی آشکارا رهبر شناخته شده ی انقلاب بود. جیمز بیل، از انگشت شمار کارشناسان مسائل ایران، تنها کسی نبود که آینده ی ایران را دیگر می دید. آنگاه که موج انقلاب ایران در نوامبر 1978 بلندی گرفت، جلسه یی با حضور برجستگان سیاسی وزارت خارجه برای تحلیل بحران دامنه دار ایران تشکیل شد. "هنری پرچت"، مسوول دفتر ایران در وزارت خارجه باز می گوید که چگونه با وجود اطلاعاتی که در دسترس داشته است، تحلیل خود را بر آنچه شب پیش از جلسه در دیدار با گروهی دانشجوی ایرانی شنیده است، مبتنی ساخته است. او می گوید:
"در اواخر نوامبر 1978، ما از همه ی کارشناسان مسائل ایران، افسران مقیم ایران، و دیگران برای بررسی اوضاع ایران، آینده ی رویدادها و اینکه چه باید بکنیم، دعوت کردیم. خوب، شب پیش از جلسه، من در کلاس یکی از دانشگاههای آمریکا سخنران میهمان بودم، شمار زیادی از دانشجویان ایرانی نیز آنجا بودند. هنگامی که پرسیدم به نظر آنها در ایران چه می گذرد، همه یک صدا گفتند: "دولت اسلامی" حاکم می شود. روز بعد در جلسه ی کنفرانس همین مساله مطرح شد، می گفتند: "دولتی لیبرال برهبری جبهه ی ملی بقدرت می رسد و خمینی به قم می رود." وقتی نوبت به من رسید، گفتم "ایران چهره ی حکومتی اسلامی بخود خواهد گرفت." در کنفرانس، من تنها کسی بودم که چنین می اندیشید."
واقعیت ناتوانی دولت ایالات متحده در شناخت اوضاع ایران، تنها با ناکامی سرویس اطلاعاتی آن توجیه پذیر است. چنان کوتاهی بدلیل کمبود اطلاعات نبود، زیرا انقلاب در خیابانها چهره می نمود و [آیت الله] خمینی نیز بازیگری پنهان از دیدگان نبود. اما ایالات متحده که در آغاز اعتماد فراوانی به ثبات حاکمیت شاه داشت، ایران را پایدار و دور از انقلاب می پنداشت. حتی زمانی که شتاب انقلاب فزونی می گرفت و نجات شاه ناممکن می نمود، ایالات متحده بقدرت رسیدن زود هنگام خمینی و روحانیون را نمی پذیرفت و دست آخر مایل بود گونه یی دموکراسی مذهبی و سکولار در پی آشوب ها رخ نماید. "توماس ارن"، رئیس سیا در ایران در 1979، ماهها پس از انقلاب به ایران رفت و در 4 نوامبر همان سال بوسیله ی دانشجویان پیرو خط امام در جریان اشغال سفارت 444 روز به گروگان گرفته شد. بگفته ی "ارن"، در 1978، دیدن انقلاب برای هر که نگاهی بدان می انداخت، ساده بود. "ارن"، باز می گوید که هنگام بازگشت به سیا پس از آزاد شدن در 1981، سازمان سیا از ناکامیش در پیش بینی جریان انقلاب افسوس می خورد. "پس از بازگشت، یکی از شخصیت های برجسته ی بخش خاورنزدیک سازمان سیا بخاطر شکست اطلاعاتی درباره ی سقوط شاه تاسف می خورد. من به او نگاهی کردم و پرسیدم، مگر نمی دیدید در خیابان ها چه می گذرد!" "ارن" می گوید که سیا در مرحله ی پیش از انقلاب، به شیوه ی سنتی ضد جاسوسی برای کسب اطلاعات درباره ی جنبش [آیت الله] خمینی و ثبات شاه استفاده می کرد. اما، سیا نتوانست استنتاجی روشن از آنچه روزمره رخ میداد، ارائه دهد و در نتیجه مدام به پیشگویی های اطمینان بخش پیرامون نجات شاه و ماندن او تکیه می کرد. "سازمان سیا نیز همچون دیگر بخش های دولتی همان را به کاخ سفید می گفت که مایل به شنیدنش بود؛ یعنی رویدادهای ایران گذرا هستند و شاه این توفان را نیز با پشتیبانی ایالات متحده، پشت سر می گذارد. حقایق گفته نمی شد، ایراد کار این بود."
در دهه ی 1970، سه گونه دسته بندی پیرامون مسائل ایران در پهنه ی سیاست ایالات متحده بود. شیوه ی برخورد هر کدام با چالش ایران دیگر بود، اما همگی احتمال بقدرت رسیدن خمینی را دور می دیدند. آیت الله خمینی چهره یی تاریک بود که کارشناسان مسائل ایران و سیاستگزاران ارشد آنچه را که خود مایل بودند، در او می دیدند. همه ی این اشتباهات در پیروزی [آیت الله] خمینی موثر افتاد.
گروه نخست، واقعگرایان همراه "هنری کیسینجر" بودند، که هدایت سیاست ایالات متحده در برابر ایران را در نیمه ی نخست دهه ی 1970 داشتند. خمینی برای آنها ناپیدا بود، و آنان سراسر دهه ی 1970 را در اندیشه ی تبدیل ایران به قدرتی منطقه یی، ژاندارم خلیج فارس و سدی در برابر اتحاد شوروی و ناسیونالیسم عرب بودند. در این راه سیا، از "ریچارد هلمز"، رئیس سیا و سفیر آمریکا در ایران در 1973 و نیز همکلاس دوره ی کودکی شاه در سویس در دهه ی 1930، تا کارآزمودگان کودتای 1332 و از آن میان برادران روزولت: "کرمیت"، مامور مخفی و "آرکی"، دیگر مامور سیا و از گردانندگان ارشد بانک "چیس منهتن" متعلق به دیوید راکفلر کمک گرفت. کیسینجر، هلمز، برادران روزولت، راکفلر و غولهای نفتی و شرکتهای تسلیحاتی، سالها، بویژه در دوره ی ریاست جمهوری "ریچارد نیکسون" کوشیدند ایران را به مستعمره ی آمریکا بدل سازند. زمانی که ایران قدرت یافت و شاه گاه سخن از استقلال به میان می آورد، این گروه بر او خرده می گرفتند و از گزافه گویی و ظاهرا خود بزرگ بینی شاه می رنجیدند، نیز زمانی که شاه بتناوب با اتحاد شوروی وارد معاملات تجاری می شد، ابراز خشم و ناخشنودی می کردند. ولی مهمترین معیار توان نظامی بود؛ ده ها هزار مستشار نظامی آمریکایی در ایران بودند. ایران، بزرگترین بازار جنگ افزارهای گران قیمت و نیز متحد آمریکا در جریان جنگ سرد بود. ایران بازار تجاری سودآوری هم بود. ایران ژاندارم آمریکا در قلب ذخائر نفتی جهان بود. در دوره ی ریاست جمهوری کارتر، زبیگنو برژینسکی، مشاور امنیت ملی کارتر، دیدگاه نیکسون ــ کیسینجر درباره ی ایران را اتخاذ کرد.
گروه دوم، لیبرالهای دولت کارتر بودند. از دید آنها، خمینی پنهان نبود، بلکه نیرویی ناشناخته در زمینه بود که اهمیتی کمتر از طیف گوناگون روشنفکران، لیبرالهای چپ، اصلاح طلبان و فعالان پیشین جبهه ملی داشت. لیبرالهای دولت کارتر در واشنگتن، در برابر شاه محتاط بودند و نگران بالا رفتن توان نظامی ارتش ایران. لیبرالها، نه بشیوه ی تهاجمی چون برژینسکی، با روش نیکسون ــ کیسینجر که به شاه اجازه می داد با چک سفید ارتشی نیرومند پدید آورد، مخالف بودند. نیز، دولت کارتر از وضعیت حقوق بشر رژیم شاه و ماهیت اقتدارگرایانه ی آن ناخشنود بود. لیبرالها در راستای خواست کارتر برای گسترش حقوق بشر در خارج از مرزهای ایالات متحده، شاه را برای لیبرالیزه کردن رژیم زیر فشار گذاشتند. برخی آشکارا اصلاحات گسترده و حتی پایان کار رژیم شاه، را از اهداف مهم سیاست خارجی ایالات متحده پنداشتند. در این زمینه، [آیت الله] خمینی را نه تهدید، که ضد کمونیستی مناسب در طیف گسترده ی جنبش اصلاحات ملی ایران، می دانستند. در دوره ی کارتر، وزارت خارجه، بویژه بخش مربوط به ایران و گروه حقوق بشر، نماینده ی لیبرال ها بودند.
و سرانجام گروه سوم، راستگرایان سرسخت مدافع برتری جنگ سرد و قدرت آمریکا بودند، که امروز آنها را نو محافظه کاران می خوانند. در دوره ی ریاست جمهوری کارتر، راستگرایان در اپوزیسیون بودند. اما در واپسین سالهای دهه ی 1970، آرام آرام بدور رونالد ریگان گرد آمدند و از نامزدی او حمایت کردند. نو محافظه کاران متحد اسرائیل بودند، و اسرائیل علیه اعراب با ایران هم پیمان، اینچنین نومحافظه کاران از ظهور [آیت الله] خمینی برنیاشفتند. هر چند نو محافظه کاران پشتیبان شاه بودند، پس از 1979 از نزدیک شدن به [آیت الله] خمینی و برقراری پیوندهای پنهان با رژیم وی غافل نماندند. در 1980، تیم ریگان کاملا حساب شده برای تخریب کارتر، گفتگوهای محرمانه یی را با روحانیون تهران پیرامون خرید و فروش سلاح و گروگان های آمریکایی سامان دادند که به رسوایی "شگفتی اکتبر" معروف شد. افزون بر مساله ی گفنگو پیرامون خرید و فروش سلاح، اسرائیل نیز در جریان جنگ ایران و عراق اطلاعات نظامی در اختیار ایران گذارد. اسرائیل و نو محافظه کاران، دست در دست هم، همراه "بیل کیسی"، رئیس سیا مسبب رسوایی ایران ــ کانترا شدند، اما اسرائیل و ایالات متحده، همچنان به رژیم [آیت الله] خمینی اسلحه فروختند.
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/07/post-22/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل نهم - بخش دومشنبه 11 آبان ماه سال 1387 ساعت 09:10 AM
روی کار آمدن "جیمی کارتر" هشداری برای شاه و انگیزه یی برای طیف اپوزیسیون ایرانی، از روشنفکران جبهه ی ملی تا رهبران راستگرایی اسلامی شد. آغاز ریاست جمهوری کارتر در 1977 برای ایرانیان، یاد آور دوره ای مشابه در تاریخ روابط ایالات متحده و ایران بود؛ و آن، نه کودتای سیا در 28 مرداد 1332 برای بازگرداندن شاه به تاج و تخت، که آغاز سال های دهه ی 1960 و دوره ی ریاست جمهوری "جان اف کندی" بود، که دولت او به جایگزینی حکومت شاه با رژیمی کمتر اقتدارگرا تمایل داشت. در دوره ی کارتر، کاخ سفید و شخصیت های برجسته ی سیاسی، همزمان با تکیه بر حقوق بشر، مخالف سیاست پیشین در افزودن بر قدرت شاه بودند.
حاکمیت سلطنتی و نیز روحانیون مذهبی بخوبی دولت کندی را به عنوان الگویی از مشی سیاسی ایالات متحده به یاد داشتند. در سال های ریاست جمهوری کندی، "جان بولینگ"، کارشناس مسائل ایران در وزارت خارجه، تحلیلی پیرامون اپوزیسیون ایران نوشت و "درباره ی سودمندی تغییر سیاست غرب برای حمایت از یک کودتای ناسیونالیستی" سخن گفت. ولی بگفته ی یکی از برجستگان سیا، گمانه زنی پیرامون حکومت شاه و جایگزینی آن پیش از دولت کندی نیز بود، او می گوید:
"در دولت و سفارت ایالات متحده مجادله یی بزرگ درباره ی ایران بود. مساله این بود: آیا باید از شاه حمایت کنیم، یا از دولتی ناسیونالیست؟ این بحث از سال 1958 که جبهه ی ملی خویش را بازیافت، مطرح بود. سوال این بود: آیا می خواهیم شاه را سرنگون کنیم، یا از ناسیونالیستها پشتیبانی کنیم؟ بحث درباره ی حکومتی پادشاهی به شیوه ی بریتانیا بود که در آن، قدرت واقعی در دست دولتی برگزیده باشد. سرانجام، کندی بر آن شد تا از شاه، مشروط بر اجرای اصلاحات واقعی و پذیرش نخست وزیری علی امینی [اصلاح طلب]، همچنان حمایت کند."
جیمز بیل در کتابش می نویسد: "کندی درباره ی ادامه ی حکومت شاه چنان مردد بود که میخواست شاه را به کناره گیری وادارد تا پسرش به سن قانونی برسد. "در واقع نگرانی کندی از شاه به بیراهه نرفت، اما اوائل 1960 و نیز اواخر 1970، جز روحانیون جایگزینی برای شاه نبود. در سالهای پس از حکومت مصدق، جبهه ی ملی یکسره پایگاه اجتماعی خویش را باخته بود، و حضورش به محافلی چند در تهران و متحدان روشنفکری در اروپای غربی محدود بود.
شاه، زیر فشار ایالات متحده، اصلاحات نیم بندی که آنرا "انقلاب سفید" خواند، انجام داد. روحانیون ــ که با فئودالهای ثروتمند روابط نزدیک داشتند ــ برآشفته از اصلاحات ارضی، در دورافتاده ترین شهرها مردم را علیه اصلاحات بسیج کردند. شورشهای خشونت باری در بسیاری از استان ها رخ داد. طلایه داران این جنبش روحانیون تحت رهبری روح الله خمینی بودند. خمینی که هنوز آیت الله نشده بود، پس از ایراد سخنرانی علیه شاه در سال 1342، به شهرت رسید. خمینی برای پدید آوردن یک ساز و کار سیاسی، از "هیات های موتلفه اسلامی" که 21 تاجر ثروتمند بازاری از سه مسجد بزرگ تهران آنرا رهبری می کردند، حمایت کرد. بسیاری از اعضای "هیات موتلفه ی اسلامی"، رهبران آینده ی رژیم برآمده از انقلاب 1357 و سران برجسته ی "حزب جمهوری اسلامی" شدند.
شاه روحانیون مذهبی را سخت خوار می شمرد. او در سخنرانی ژانویه ی 1342، با خشم خطاب به روحانیون تحت رهبری خمینی گفت:
"اینان همواره دسته یی بی خرد و واپسگرا بوده اند که ذهنشان در هزار سال پیش از حرکت بازایستاده است. چه کسی [با انقلاب سفید] مخالف است؟ ارتجاع سیاه، نادانهای بد طینتی هستند که آن [اصلاحات] را در نمی یابند.... همین ها بودند که اجتماعی کوچک و خنده آور از مشتی بازاری، برای ایجاد نا آرامی به راه انداختند. آنها نمی خواهند کشور پیشرفت کند."
چنین سخنانی، شاه را در میان روحانیون محبوب نکرد. در سال 1342، خمینی بوسیله ی ساواک دستگیر شد. شایع شد که او را محاکمه و اعدام خواهند کرد. اما حکم اعدام برای یک روحانی مذهبی اقدامی بی مانند بود. خمینی در 1343 از ایران، نخست به ترکیه و سپس عراق که تا آستانه ی انقلاب و سال 1356 در شهر مقدس نجف ماند، تبعید شد.
سال 1977، برای شاه و روحانیون یادآور سالهای حاکمیت کندی بود. آنها پیش بینی می کردند که رژیم جدید ایالات متحده، سلطنت ایران را به باز کردن فضای سیاسی برای فعالیت روحانیون وادار می کند. براستی نیز چنین شد. بگفته ی سفیر ایران در لندن ، شاه از اینکه "جیمی کارتر مانند جان کندی عمل کند"، در هراس بود. دیگر بار شاه در اوائل دهه ی 1350، اپوزیسیون روحانیون مذهبی را سرکوب و بسیاری از همراهان خمینی و از آن میان علی اکبر هاشمی رفسنجانی، مرد پر نفوذ رژیم آینده ی خمینی، را دستگیر کرده بود. اما روی کار آمدن کارتر و تکیه ی او بر حقوق بشر، در ایران نیز بازتاب یافت. اینچنین، روحانیت بار دیگر به جنبش در آمد. در می 1977، "سایروس ونس"، وزیر خارجه ی ایالات متحده، به دیدار شاه رفت. "جیمز بیل" می نویسد: "پس از دیدار سایروس ونس، در سراسر ایران چنین شایع شد که واشنگتن به شاه دستور داده است تا جامعه را لیبرالیزه کند یا کناره گیرد. بزودی شایعه در تهران، رنگ واقعیت یافت.... اپوزیسیون...چتر حمایتی آمریکا را که سایروس ونس برافراشته بود، بستر مناسبی برای فعالیت یافت."
بگفته ی "چارلز کوگان"، شخصیت پیشین سیا و مسوول بخش خاور نزدیک این سازمان، سایروس ونس انقلابی مسالمت آمیز را در ایران پیش بینی کرده بود، چنانکه در رژیم آینده خمینی نیز سهیم خواهد شد، کوگان می گوید:
"سایروس ونس و روی هم رفته وزارت خارجه، در اندیشه ی امکان گذار آرام سلطنت ایران به پادشاهی مشروطه ی پارلمانی و سپردن قدرت به مخالفان بود، چنانکه افزون بر خمینی، میانه روهای پیرامون وی را نیز در بر می گرفت."
شخصیت های سفارت آمریکا در تهران، سران آمریکا که از ایران دیدار می کردند، سیا و فرستادگان نیمه رسمی واشنگتن، در آغاز گاه به گاه، و همچنانکه شورش ها ضد شاه فزونی می گرفت، بتناوب با اپوزیسیون تماس می گرفتند. "جیوان کول"، استاد دانشگاه میشیگان و اسلام شناس می گوید: "شاه در اواخر دهه ی 1350 از رفت و آمد چهره های اپوزیسیون و روحانیت به سفارت آمریکا در تهران خشمناک بودند." "چارلز ناس"، افسر ارشد سفارت ایالات متحده در تهران که زیر نظر "بیل سولیوان"، سفیر آمریکا کار می کرد، این را تایید می کند. سولیوان، یک ایرلندی تندمزاج بود که پس از مسوولیت های پر فراز و نشیب و از آن میان ماموریت در لائوس و جنگ پنهانی سیا در آن کشور، در 1977 به جای "هلمز" به ایران رفت. بگفته ی "چارلز ناس" سولیوان پیگیرانه با اپوزیسیون شاه تماس می گرفت. ناس می گوید: "هنگامی که سولیوان راهی ایران شد، به او گفتم که من هیچگاه در کشوری که چنان از سیاست در آن کم بدانم، کار نکرده بودم. هنگامی که سولیوان به ایران رسید بخش سیاسی را به ارتباط بیشتر با افراد اپوزیسیون تشویق کرد. اینچنین، با تکنوکرات های جوان، اعضای جبهه ی ملی و نیز شمار کمی از هواداران رهبران مذهبی، دیدارهایی انجام شد."
"ناس" می گوید: "شاه دریافته بود که استراتژی ما تغییر کرده است و با اپوزیسیون ارتباط داریم." شاه در زندگی نامه اش در این باره می نویسد: "آمریکایی ها خواهان سرنگونی من بودند.... آنها هیچگاه درباره ی اختلافات نظری در دولت کارتر، نیز درباره ی امید برخی سران ایالات متحده به امکان یک "جمهوری اسلامی"، بعنوان سدی دربرابر کمونیسم سخن نگفتند."
مهدی بازرگان، پیوند زننده ی سکولاریسم جبهه ی ملی و روحانیت بنیانگذار نهضت آزادی بود. نهضت آزادی جنبشی مذهبی و هوادار روحانیت بود. بازرگان که نخستین نخست وزیر ایران پس از انقلاب شد، همکاری دیرینه یی روحانیت با داشت، او همچنین، با شخصیت های وزارت خارجه ی ایالات متحده و سیا از دیرباز گفتگو داشت. در واقع، بازرگان خود آخوندی بدون عمامه بود. یکی از ماموران پیشین سیا که در ایران خدمت کرده است، می گوید: "اساسا بازرگان یک آیت الله یا چنانکه ایرانیان می گویند “آیت الله ی بدون عمامه” بود." تلاش ایالات متحده برای تماس با اپوزیسیون، شاه را به هراس انداخت و به اپوزیسیون مذهبی جسارت بخشید. پندار اپوزیسیون مذهبی درباره ی حمایت آمریکا از آنان اشتباه بود؛ "ناس" می گوید: "بازرگان و دیگران چراغ سبز آمریکا را اشتباه دریافتند. پس از انقلاب، بازرگان به من گفت: “نمی توانید تصور کنید که کارتر چه میزان مشوق ما بود.” این سخن نشان از دریافت نادرست آنها داشت."
فریدون هویدا زمانی که سفیر ایران در سازمان ملل بود، روند تضعیف شاه بوسیله ی دولت کارتر را می دید؛ آرام آرام، ائتلافی میان اپوزیسیون لیبرال، نهضت آزادی به رهبری بازرگان و روحانیون تحت رهبری خمینی رخ می نمود. فریدون هویدا می گوید: "از 1977، آمریکاییان پیوسته با لیبرال های ایران تماس داشتند. آنها لیبرال ها، بویژه بازرگان و جبهه ی ملی را به مخالفت و اعتراض فرا می خواندند. کاملا به این مساله اطمینان دارم. آن زمان برخی از لیبرالها به من می گفتند: آمریکایی ها به ما می گویند “هنگامه ی اعتراض است.”... [به آمریکایی ها] گفتم این کاربازی با آتش است. شما بدترین دشمن غرب را به صحنه می آورید." یکی از سران برجسته ی وزارت خارجه ی آمریکا، با عباراتی مشابه از دیداری در سال 1977 سخن می گوید: "جسیکا تاچمن، و شماری از اعضای شورای امنیت ملی، مخالف حمایت از شاه و دادن گاز اشک آور به او برای مقابله با تظاهرات بودند. من به آنها گفتم: “شما نمی دانید درباره ی چه سخن می گویید، از دینامیسم تحولات سیاسی در ایران هیچ نمی دانید، زیرا هیچ کس در آن باره نمی داند. شما با آتش بازی می کنید.”"
سازمانهای اطلاعاتی - امنیتی
انقلاب آیت الله خمینی به آرامی و در خلال سالیان چهره نمود. تنها کند ذهن ترین آدمیان از پیامدهای آن شگفت زده می شوند.
سلسله گزارش های اطلاعاتی ــ امنیتی ایالات متحده درباره ی روند تحولات ایران، یکسره از واقعیت دور بود. یکی از تحلیل های وزارت خارجه که در ماه مه 1972 نوشته شده، بیانگر این نکته است که حتی آن زمان، برخی از دیپلماتها اندیشه ی [آیت الله] خمینی را حامل "ارزش های لیبرال" می پنداشته اند، هرچند با جاذبه یی رو به کاستی. در گزارش می خوانیم:
"شاه ایران از نگاه مردم چهره یی است پارسامنش. و هر چند ایرانیان چندان مجذوب احساسات پان اسلامیستی نیستند، انگیزش های اسلامی را مهم می شمارند. روحانیون ایران نفوذ سیاسی چندانی ندارند.... آنها در دهه ی پیشین سنگر دفاع پیشه کرده اند و در برابر جنبش سکولار باخته اند.... آیت الله خمینی که بدلیل فعالیت های ضد دولتی دستگیر و در 1964 به عراق تبعید شد، سودای رهبری مسلمانان ایران را دارد، اما همکاری نزدیک وی با دولت عراق برای تبلیغ علیه شاه، هرگونه فرصت آشتی میان او و شاه کنونی را از بین برده، و از جاذبه اش نزد ایرانیان مسلمان که ممکن بود در شرایط دیگر ارزشهای لیبرالی او را بپذیرند، کاسته است."
چارلز ناس، رئیس بخش مسائل ایران در وزارت خارجه از 1974 تا 1978، و معاون هیات اعزامی ایالات متحده به تهران در خلال انقلاب، می گوید که در آستانه ی انقلاب 1357، تحلیل دولت ایالات متحده درباره ی ایران بویژه بررسی ها و گزارش های شورای امنیت ملی سیا نادرست بود. ناس می گوید: "در همه ی این گزارشها، نگاه کلی، بی خطر بودن راستگرایی مذهبی برای رژیم شاه بود. در عمل هیچ گزارشی پیرامون گروه های اسلامی و فعالیت آنها در ایران نبود. اینچنین، ابتکار عمل از ما گرفته شد." در آگوست 1977، گزارش سیا درباره ی ایران با نام "ایران در دهه ی 1360" نتیجه می گیرد: "شاه شریک فعال زندگی مردم در دهه ی 1360 خواهد بود. در آینده ی نزدیک، هیچ گونه دگرگونی رادیکالی در گستره ی سیاست ایران نخواهد بود." یک سال بعد، در اگوست 1978، دومین گزارش سیا بیان می دارد که چنانچه شاه از سیاست کناره گیرد، ایران شاهد گذار مسالمت آمیز قدرت خواهد بود. گزارش ادامه می دهد: "ایران در شرایط انقلابی یا حتی پیشا- انقلابی نیست." در 1978، هنگامی که کارتر فروپاشی سیاسی ایران را از تلویزیون تماشا می کرد، در نامه یی به اداره ی امنیت ملی، شکوه گویان می نویسد که "از کیفیت گزارش های اطلاعاتی دریافتی درباره ی رویدادهای ایران ناخشنود" است. اما سیا بدون کارشناسان خبره در مسائل ایران، آشنایان به زبان فارسی و اسلام شناسان زبده، نمی توانست بهتر از آن باشد.
دریاسالار "ستنسفیلد ترنر"، رئیس سیا در دوره ی کارتر، می گوید: "در 1977، اسلام را نیرویی مهم بلحاظ سیاسی نمی دانستیم. سیستم اطلاعاتی - امنیتی آمریکا، برای درک جنبش اسلامی به اندازه ی کافی مجهز نبود. ما توان بالقوه ی جنبش خمینی را دست کم گرفتیم." اما شرایط بسیار بدتر از آن بود. ورای مساله ی نبود کارشناسان زبده در مسائل ایران، براستی هیچ کس در دولت کارتر حتی خمینی را هم نمی شناخت و نمی دانستند که او کیست، مگر زمانی که بسیار دیر شده بود. "هنری پرچت"، مسوول میز ایران در 1978، از پیامی که در کوران انقلاب ایران از تهران دریافت کرده است، سخن می گوید: "وزارت خارجه تلگرامی از سفارت آمریکا در تهران دریافت کرد که در آن از خمینی با نام "رهبر مذهبی ایران" یاد شده بود. در واشینگتن آنها که پیام را خواندند نمی دانستند که رهبر مذهبی ایران کیست!"
هر چند هزاران آمریکایی، و از آن میان صدها افسر ایالات متحده، نیز یکی از مهمترین دفاتر سیا در ایران بود، شمار کمی از آنها درباره ی فرهنگهای گونه گون ایران، مذهب زیرزمینی و نیروهای اپوزیسیون آگاهی داشتند. همه ی شخصیت های آمریکایی در خاطرات خویش درباره ی انقلاب ایران نوشته اند که ایالات متحده به اطلاعات دریافتی از شاه و اطرافیان نزدیک او پیرامون سیاست داخلی ایران متکی بودند. بخشی از این اطمینان برخاسته از، اعتماد ضمنی واشنگتن به شاه و لغزش ناپذیری ساواک و ساز و کار اطلاعاتی و امنیتی شاه بود، از سوی دیگر شاه بسختی با هر گونه تماس از سوی ایالات متحده با روحانیون و اپوزیسیون مخالفت می کرد. "والتر کاتلر"، دیپلمات کارآزموده ی ایالات متحده که در دهه ی 1960 در تبریز، دومین شهر بزرگ ایران، خدمت کرده است، می گوید که حتی آن هنگام، تماس با روحانیون کار آسانی نبود. کاتلر باز می گوید: "هنگامی که در تبریز بودم، از من خواسته شد تا با روحانیون گفتگو کنم، اما شاه، نشست و برخاست با مذهبیون را نهی می کرد و ساواک ما را می پایید." تا پیش از دهه ی 1970، آنگاه که نیکسون و کیسینجر سیاست همکاری با شاه را برگزیدند، به فرمان واشنگتن، شخصیت های ایالات متحده از اپوزیسیون و نیروهای مذهبی دوری گزیدند. اولویت نخست دفتر پر طمطراق سیا در ایران، پیگیری اهداف جنگ سرد، تعقیب پرسنل بلوک شوروی در ایران و نظارت بر تجهیزات جاسوسی و مراقبت آمریکا در مرزهای شمالی ایران بود.
یکی از شخصیت های ارشد سیا و مامور خدمت در ایران، می گوید که چون شاه به دخالت جاسوسان ایالات متحده در رابطه با روحانیت مایل نبود، گستره ی نفوذ اپوزیسیون مذهبی از حد فراتر رفت. "پرچت" می گوید که تماس های ایالات متحده با روحانیون بوسیله ی ساواک ایران ردیابی می شد و از آن آگاه بودند. او می افزاید: "یکی از افسران سیاسی سفارت برای گفتگو با یک روحانی قرار ملاقاتی تنظیم کرده بود که بی درنگ از سوی وزیر دربار به سفیر ما تلفن شد که: افسر سیاسی شما قرار ملاقاتی با فلان روحانی دارد. فکر نمی کنیم چنین کاری درست باشد."
با این همه، در میانه ی دهه ی 1970، نشانه های خطر و نارضایتی، بوسیله ی سیستم اطلاعاتی آمریکا، آنهم نه از داخل ایران که در خارج احساس شد. بگفته ی بسیاری از شخصیت های سیاسی ایالات متحده، نخست انگلیسی ها به واسطه ی حضور صد ساله شان در ایران و سپس اسرائیلی ها که سرویس جاسوسی شان، موساد، در بازار نفوذ داشت، نشانه ها را دریافتند. "پرچت" می گوید: "بهترین منبع اطلاعاتی من انگلیسیها بودند. آنها از اطلاعات بیشتر و نیز دوراندیشی برخوردار بودند. گزارشها و برآوردهایشان هم خوشبینانه نبود. اسرائیل نیز، بسیار پیشتر از ایالات متحده دریافت که سرانجام شاه فرا رسیده است. پرچت می افزاید که در حدود 1976 هنگامی که همراه یک سناتور آمریکایی در ایران بودند، با صورتجلسه یی که در آن "هلمز"، سفیر ایالات متحده، خطاب به سناتور آمریکایی، ایران را امن خوانده بود، آغاز کردند؛ "خوب، ما برای دیدار با یوری لابرانی، سفیر اسرائیل در ایران، راهی شدیم، او گفت که شاه از سوی اپوزیسیون مذهبی با مشکل جدی روبرو است. نخستین بار بود که آن را می شنیدم. هیچ کس در سفارت هرگز از آن سخنی بر زبان نرانده بود." بگفته ی پرچت، دو سال بعد، هشدارهای اسرائیل باز هم بیشتر شد. "در 1978، یکی از افسران وزارت خارجه ی اسرائیل به دیدار ما در سفارت آمد و گفت: ما در دوره ی پس از شاه هستیم و باید آماده باشیم." آن زمان، بسیاری از دولتمردان ایالات متحده بر این باور بودند که شاه توفان را از سر می گذراند.
در میانه ی دهه ی 1970، اندک اندک به شمار سیاستگزاران و شخصیت های اطلاعاتی ایالات متحده که سقوط شاه را محتوم می دانستند، افزوده شد. "هارولد ساندرز"، معاون وقت وزیر خارجه در امور خاور نزدیک و جنوب آسیا، می گوید: "می توانید روز شمار سالهای 1977 و 1978 را بردارید و شمار روزافزون کسانی را که عقیده داشتند شاه تاب نمی آورد، ببینید."
جنبه ی مهم و بدون پیشینه ی تاریخی در گستره ی سیاست گذاری ایالات متحده درباره ی ایران در دهه ی 1970، به بیماری شاه باز می گردد. این مساله از آن رو مهم بود که آگاهی همگان از بیماری مهلکی که شاه بدان دچار بود، بر همه ی محاسبات ایالات متحده در پیوند با آینده ی ایران سایه می گستراند. چنانچه شاه در دفتر کارش می مرد و برنامه یی برای گذار آرام قدرت نمی بود، خطر آشوب در ایران بسیار بود. بگفته ی فریدون هویدا که برادرش نخست وزیر ایران بود، بیماری شاه را از سال 1969 تشخیص داده بودند و هر چند تلاش می شد این مساله پنهان بماند، "در میانه ی دهه ی 1970 شنیدم که شاه سرطان دارد. بی گمان ایالات متحده از این واقعیت آگاه بوده است، زیرا این نه چنان مساله یی است که بتوان مخفی داشت. بویژه که شاه از چند پزشک، درباره ی بیماریش شنیده بود و با پزشکان آمریکایی نیز مشورت می کرد." گواهی سیاستگزاران دولت کارتر و برجستگان اطلاعاتی - امنیتی، درباره ی آگاهی ایالات متحده از سرطان شاه متناقض است. "هارولد ساندرز"، رئیس بخش خاورمیانه یی وزارت خارجه، می گوید که ایالات متحده تا زمانی که شاه، ایران را ترک گفت، از بیماریش مطلع نبود. اما "چارلز کوگان"، افسر پیشین سیا، می گوید که بحران ایران "در واقع زمانی آغاز شد که فرانسویها در اوائل 1972 از بیماری شاه آگاه شدند. فکر می کنم سرانجام در 1976 پی به سختی بیماری بردیم." بگفته ی کوگان، ریچارد هلمز، سفیر ایالات متحده در تهران، پی به بیماری سرطان شاه برده بود و آن را با واشنگتن در میان نهاد. کوگان می گوید: "فکر می کنم ریچارد هلمز، در 1975 گزارشی در این باره به واشنگتن نوشت، اما چنین می نمود که توجه کسی را جلب نکرد. فرانسوی ها از 1972 این مساله را می دانستند، زیرا یکی از پزشکان معالج شاه با سازمان جاسوسی فرانسه پیوند داشت." یکی دیگر از برجستگان سیا که تجربیات فراوانی در ایران داشته است، بی پرده می گوید: "می دانستیم که شاه بیمار است. ما گزارش هایی ـ از منبعی بسیار خوب ــ دریافت کردیم." در اواخر دهه ی 1970، سیا می توانست به آسانی پایان نزدیک شاه را ببیند. "دیوید لانگ" که در اداره ی اطلاعاتی - امنیتی وزارت خارجه کار می کرد، می گوید که بیماری شاه برای واکنش درباره ی ایران کافی بود: "واقعیت بیماری سرطان شاه آشکار بود. اما درباره ی آن سخنی گفته نمی شد. ولی، ما می دانستیم که شاه در شرایط خوبی نیست و باید از آن جلوگیری می کردیم."
از کسانی که دست آخر به این باور رسیدند، سرانجام شاه در رسیده است، برژینسکی و حامیان سرسخت شاه یعنی گروه راکفلرــ کیسینجر بودند، که تا اواخر 1978 بر این پندار بودند که شاه نجات می یابد. سفارت آمریکا در تهران، دامنه ی تهدید علیه شاه را به کُندی دریافت، اما مشاوران حاشیه یی ایالات متحده نبض رویدادهای ایران را در دست داشتند و گزارش های ارسالی آنها به واشنگتن بهره ی بیشتری از واقعیت داشت. کارشناسان مستقل سیا، که برخی از آنان سالهای بسیاری را در ایران سپری کرده بودند، پیش از همه ایران را در سراشیب سقوط یافتند. یکی از شخصیت های سیا می گوید: "من در 1976 ایران را ترک گفتم و به چهار نفر از دوستان نزدیکم پیشنهاد کردم اموالشان را از ایران خارج کنند، زیرا ایران آینده ی روشنی ندارد." اما بدبینی هایی از این دست، در سناریوی خوشبینانه ی گزارشهای سیا ره نبرد.
سولیوان تا تابستان 1978 بر این پندار بود که رژیم شاه ادامه می یابد. او در خاطراتش با نام "ماموریت در ایران" می نویسد که برخی دیپلماتها سقوط شاه را حس می کردند. سولیوان، سخنان یک شخصیت سفارت فرانسه را باز میگوید که "انتظار دارد شاه تا یکسال آینده سرنگون شود." با این همه، سولیوان می گوید: "ما احساس می کردیم که شاه در مخمصه گرفتار آمده است... اما نشانه یی از آغاز یک انقلاب نبود." یک سال زودتر، سولیوان در تلگرامی به واشنگتن با عنوان "کاه در باد" با اشاره به جنبش مذهبی در ایران می گوید: "هرچند تحجر و تعصب مشخصه ی راستگرایی مذهبی است، برخی از روحانیون پراگماتیک به همکاری با نیروهای چپ [ جبهه ی ملی] در زمینه ی حقوق بشر مایل اند." سولیوان تلویحا می گوید که "طغیان" مذهبی با احیاگری اسلامی در پاکستان، عربستان سعودی و ترکیه تقویت می شود، اما نتیجه می گیرد که دولت شاه "مهار" جنبش مذهبی را در دست دارد. سولیوان در خاطراتش می پذیرد که درک نادرست و آگاهی اندکی از اسلام داشته است و نه کارمندان او و سیا هیچکدام کمکی برای او نبودند:
"کوشش من برای نفوذ در چیستی شیعیگری پیوسته ناکام می ماند.... افسران سیاسی و اطلاعاتی ما نیز نمی توانستند تمایل مرا برای دریافت آگاهی بیشتر درباره ی ذهنیت شیعی پاسخگو باشند."
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/11/post-23/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل نهم - بخش سومیکشنبه 12 آبان ماه سال 1387 ساعت 3:42 PM
"ریچارد کاتم"، کارمند ارشد سفارت ایالات متحده در ایران، کسی است که ظاهرا "عقلانیت شیعی" را درک کرد. کاتم در نیم دهه ی نخست 1950، گرداننده ی تیم عملیات پنهانی سیا در ایران بود. "جان والر"، رئیس سیا در ایران، در اواخر سال 1940 و آغاز دهه ی 1950، می گوید: "ریچارد کاتم، از افسران ویژه ی من بود." کاتم در 1958، استاد دانشگاه پیتسبورگ شد، ولی همچنان با سیا همکاری می کرد. در خلال دهه ی 1960 و 1970، کاتم با مخالفان حکومت ایران در جبهه ی ملی نیز چهره های برجسته ی مذهبی روابط نزدیکی داشت. کاتم بویژه با دو نفر از یاران نزدیک خمینی در دوره ی تبعیدش در پاریس، در 1978 و هنگامه ی انقلاب، یعنی ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده، نزدیک شد. این دو سالهای بسیاری را در ایالات متحده سپری کرده بودند و با انجمن دانشجویان مسلمان که به اخوان المسلمین وابسته بود و ابراهیم یزدی از بنیان گذاران آن در سال 1963 بود، همکاری می کردند. کاتم، نخستین بار ابراهیم یزدی را در دهه ی 1950، زمانی که افسر سیا در ایران بود، آشنا شد. در دهه ی 1960، ابراهیم یزدی بین ایران، فرانسه (پاریس) و ایالات متحده در رفت و آمد بود و با قطب زاده و فعالان مذهبی هوادار آیت الله خمینی، کار می کرد. یزدی در سال 1967، در شهر هوستون ایالت تگزاس آمریکا ساکن شد و به پژوهش و تدریس در کالج پزشکی "بیلور" پرداخت.
اوایل 1978، نام "ریچارد کاتم"، در نامه های سری وزارت خارجه و گزارش های سیا از ایران، دیده شد. در ماه می، "جان استمپل" کارمند سفارت ایالات متحده در ایران، با محمد توکلی، یکی از رهبران جنبش خمینی، دیدار کرد. توکلی می گوید که "آیا [استمپل] پروفسور کاتم را می شناسد؟" بر پایه ی گزارش ارسالی استمپل به واشنگتن، توکلی از او می پرسد: "آیا او براستی عضو وزارت خارجه است؟ و اگر مانعی نیست، نام استمپل را به پروفسور کاتم بگوید تا مطمئن شود؟" چند هفته بعد، استمپل با محمد توکلی و مهدی بازرگان، رهبر نهضت آزادی دیدار کرد و توکلی ــ با اشاره ی آشکار به کاتم ــ کنجکاوانه می پرسد که آیا دولت کارتر، جز وزارت خارجه، "کانال ویژه یی" به سفارت دارد؟ استمپل می نویسد: "توکلی گفت: زمانی که کاتم در وزارت خارجه بوده است، جنبش مذهبی اطلاعات زیادی در اختیار او گذارده و همچنان نیز." کاتم همچنان به سفرهای خویش به تهران و پاریس برای دیدار با خمینی، یزدی و قطب زاده، ادامه می داد. در ژوئن 1978، "چارلز ناس"، از سفارت ایالات متحده، به "هنری پرچت"، مسوول میز ایران در وزارت خارجه نوشت: "برای ما جالب بود که ریچارد کاتم، همانگونه که بسیاری از ما بدان آگاه بودیم، همچنان رابط اصلی ایالات متحده و نهضت آزادی بود و او را تائید هم می کردند." در ماه دسامبر، زمانی که پیروزی انقلاب روشن می نمایید، گزارشی سری از سفارت ایالات متحده، به شایعه ی ورود پنهانی کاتم به تهران اشاره می کند. "اطمینان داریم که کاتم اینجا نیست. سپاسگزار خواهیم بود، چنانچه وزارت خارجه بودن وی در پتسبورگ را تائید کند."
اما همان هنگام، کاتم، بالاتر از کانالهای مرسوم در وزارت خارجه، تلاش می کرد میان ابراهیم یزدی، قطب زاده و دیگر یاران نزدیک به خمینی، با برجستگان واشنگتن پیوند زند. "پرچت" می گوید که کاتم همواره در تلاش برای ایجاد فضای گفتگو میان یاران خمینی و دولت آمریکا بود. پرچت می افزاید: "در اواخر 1978، کاتم گفت که ابراهیم یزدی به واشنگتن سفر می کند و ما باید او را ببینیم. کاتم، یک عضو شورای امنیت ملی را به نام گری سیک، که با وی هم عقیده بود، فرا خواند. ریچارد کاتم به دلیل روابطش با مخالفان حکومت ایران، چندان در وزارت خارجه مقبول نبود.... تنها گاه گاه، افراد بخش حقوق بشر به سرپرستی "استیو کوهن"، با مخالفان رژیم در ارتباط بودند." سرانجام، پرچت و دیگران در وزارت خارجه، فضایی برای گفتگو با انقلابیون، و از آن میان ابراهیم یزدی و دامادش، شهریار روحانی پدید آوردند. دیدارها در پاریس، و تهران ادامه یافت و کاتم برخی افراد سفارت ایالات متحده را به آیت الله بهشتی، نماینده ی خمینی در ایران در ماه های پیش از انقلاب شناساند. ایرانی ها به آمریکایی ها اطمینان دادند که خمینی جاه طلبی سیاسی نیست و نباید از او هراسی به دل راه دهند.
چند ماه بعد، خمینی قدرت را بدست گرفت و به برپایی نهادهایی برای تثبیت قدرت روحانیت در ربع سده ی آینده آغازید: نهادهایی چون کمیته ها، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، فقها و خبرگان اسلامی، دادگاههای انقلاب و شورای انقلاب. شماری از وابستگان رژیم شاه اعدام شدند، و شماری هم بوسیله ی پیروان خمینی کشته شدند.
پس از انقلاب
پس از انقلاب، ایالات متحده سخت کوشید تا شوک برآمده از انقلاب ژانویه ــ فوریه ی 1979 ایران را بر طرف سازد.
تلاش آمریکا، برقراری روابط دیپلماتیک با رژیم جدید تهران بود، اما ایالات متحده، آغازی بد داشت. "والتر کاتلر"، دیپلمات کارآزموده ی آمریکایی و سفیر آمریکا در جمهوری اسلامی در میانه ی 1979، می گوید: "در پی برقراری گفتگو با جمهوری اسلامی بودیم. من باید به ایران می رفتم و با رژیم جدید، از خمینی تا دیگران به تفاهم می رسیدم." کاتلر در میانه ی دهه ی 1960 کنسول ایالات متحده در تبریز بود. او نیز بیشتر دهه ی 1980، سفیر ایالات متحده در عربستان سعودی بود. کاتلر، نامزد جانشینی بیل سولیوان، مامور تشکیل تیمی برای ایران شد. سولیوان، سفیر پیشین ایالات متحده، به دلیل روابطش با شاه مهره یی سوخته بشمار می آمد. کاتلر می گوید: "انتخاب من بسیار شتابزده بود. من باید خیلی زود گروه جدیدی را سامان می دادم. سایرس ونس، وزیر خارجه، به من گفت: هر کس را که می خواهی انتخاب کن تا از مسوولیت های دیگر فارغش کنم."؛ این یعنی ونس هر کس را که کاتلر بر می گزید، می پذیرفت. اما آنچه کاتلر نیز نمی دانست، به گروگان گرفته شدن افراد تیمش در ماه نوامبر آن سال تا 15 ماه پس از آن و در شرایطی ددمنشانه بود.
کاتلر می گوید: "ما باید به ایرانی ها ثابت می کردیم که شیطان بزرگ نیستیم." واقعیت اتکاء انقلاب ایران به اسلام، و نه ناسیونالیسم چپگرا، سیاستگزاران ایالات متحده، دیپلماتها، برجستگان سیا و اعضای شورای امنیت ملی چون زبیگنو برژینسکی و دیگران را وسوسه کرد. کاتلر می گوید: "ما در جنگ سرد درگیر بودیم و انقلابی اسلامی روی داده بود، من نیز سالهای بسیار در ایران بودم و می دانستم آنجا، چه سوء ظنی به روسها هست. فکر می کردم قدرت اسلام، ما را در صورت تلاش اتحاد شوروی برای نفوذ در ایران یاری می کند.... دغدغه ی مشترک همه ی ما، نفوذ اتحاد شوروی به آن بخش از جهان بود."
اما کاتلر، هرگز به ایران نرسید. قطعنامه ی کنگره که در سال 1979 خمینی را محکوم کرد، خشم او را برانگیخت، و بگفته ی کاتلر از قول ابراهیم یزدی، خمینی بر آن بوده تا روابط ایران را با ایالات متحده یکسره بگسلد. یزدی، در مقابل، خمینی را به آرامش بیشتر و صرفا نپذیرفتن سفیر ایالات متحده واداشته است. انتصاب کاتلر به سمت سفیر ایالات متحده در ایران منتفی شد. اما دیگر افراد تیم او در راه ایران بودند و بسیاری از آنان در ماه نوامبر به گروگان گرفته شدند. برخی از آنها پیشتر در ایران خدمت کرده بودند، ولی هیچیک شناختی از اسلامگرایی نداشتند.
"بروس لاینگن"، مسوول سفارت آمریکا در غیاب سفیر این کشور که پیشتر دو ماموریت مختصر در ایران داشت، بی پرده می گوید: "من اسلام شناس نیستم." ماموریت اعزام او را به ژاپن لغو کرده و با اصرار او را به ایران فرستادند، چون وزارت خارجه تنها "در پی افسران آماده به خدمت کارمندان سرویس خارجی بود." اینچنین، آیا لاینگن فرصت یافت اسلام و ایدئولوژی خمینی را بشناسد؟ لاینگن پاسخ می گوید: "خیر! و تقریبا هیچکس چنان امکانی نیافت." "توماس آرن"، رئیس جدید دفتر سیا، انتصاب خویش را به این سمت "تصادفی بوروکراتیک" خوانده، می گوید که برای درک دینامیسم جنبش اسلامی برهبری خمینی، دولت ایالات متحده کمترین کمکی به او نکرد. او می گوید: "از زبان من بازگو کنید که هیچ گونه آموزش یا دستور العمل آکادمیک درباره ی سیاست، فرهنگ و اقتصاد ایران نبود. تنها از من انجام وظایفی چند و ارتباط با افرادی مشخص را خواستند. "جان لیمبرت"، یکی دیگر از دیپلمات های کارآزموده ی ایالات متحده است که به فارسی بسیار روان سخن می گوید، او از زمره کسانی بود که به تلگرام دعوت از داوطلبان اعزام به ایران برای برگرفتن چیزی از میان سیل رویدادها، پاسخ مثبت داد. او می گوید: "ساده دلانی چون من و بسیاری از همکارانم می پنداشتیم که سرانجام رابطه یی سالم با ایران خواهیم داشت." اما آیا لیمبرت، لاینگن و همراهانشان، اسلام را می شناختند، یا ماهیت تشیع راستگرای خمینی را دریافتند؟ لیمبرت می گوید: "ما شناختی درباره ی اسلام نداشتیم." در ماه نوامبر، لاینگن، آرن، لیمبرت و بسیاری از همکارانشان، در بند جمعیتی با هدایت پنهان از سوی خمینی، گرفتار آمدند.
دولت نو پدید ایران، آفریده یی دو سر بود. از سویی دولتی "رسمی" به نخست وزیری بازرگان، و افرادی چون ابراهیم یزدی، صادق قطب زاده و ابوالحسن بنی صدر که سرانجام بعنوان نخستین رئیس جمهور ایران برگزیده شد، بود، و از سوی دیگر، دولتی غیر رسمی و موازی که خمینی، تنی چند از روحانیون کلیدی، کمیته های انقلاب، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، و مجموعه ی نهادهای اسلامی که آفریننده ی تئوکراسی (حکومت دینی) خمینی شدند، عناصر آن بودند. مناسبات تیم جدید سفارت ایالات متحده و کارمندان وزارت خارجه و سیا که از ایران دیدن می کردند، به گفتگو با دولت رسمی که قدرت نفوذ اندکی داشت، محدود شد، و از آنسو نیز، خمینی از ایالات متحده دوری می جست. آرام آرام، خمینی با نقشه ی مشخص یک یک نیروهای سکولار، چپ و مذهبیون میانه رو را که همه در دهه ی 1970 در انقلاب ضد سلطنتی همراه بودند، منزوی و سرکوب ساخت. هدف فرجامین او انحصار قدرت در درست شورای انقلاب بود که نهادی موقت، از روحانیون هوادار خمینی بود.
بگفته ی لاینگن:
"ما ارتباط اندکی با روحانیون داشتیم. من هرگز خمینی را ندیدم، و براستی هیچگاه با شورای انقلاب گفتگو نکردیم. حضور روحانیون را در قدرت احساس می کردیم و بدان آگاه بودیم. اما درکی از دامنه ی قدرتشان نداشتیم. ماموریت ما اذعان به پذیرش انقلاب اسلامی بود و اینکه ما نیز کشوری مذهبی هستیم و درک اسلام سیاسی برای ایالات متحده ممکن است و شاه آینده یی ندشت. ما دریافتیم که نمی توان خمینی را کنار زد. اما بر این پندار چنگ می زدیم که طیف سکولار انقلاب چیره خواهد شد. بازرگان، یزدی، قطب زاده نیز بر این باور بودند که توانایی جلوگیری از نفوذ خمینی را خواهند داشت."
افراد سفارت، با شماری ازروحانیون شیعه ی میانه رو گفتگو کردند، اما به دایره ی نزدیکان خمینی راه نبردند. همچنان که خمینی قدرت را در انحصار خویش می گرفت، بسیاری از روحانیون میانه روتر یا به حاشیه رانده می شدند، یا به قتل می رسیدند، و یا تبعید می شدند.
همچنین، سازمان سیا که در پیش بینی رویدادهای ایران در سال 1979 ناکام ماند، نتوانست اطلاعات درستی در اختیار سفارت ایالات متحده گذارد. "آرن" می گوید:
"به یادم ندارم گزارشی درباره ی آینده ی رویدادهای ایران بدستم رسیده باشد. روی هم رفته انتظار واشنگتن از سفارت، حمایت از افرادی چون یزدی و بازرگان بود؛ به این امید که گرایش میانه رو تقویت شود و از تمایل واپسگرایانه ی رژیم کاسته شود. پایه ی چنین انتظاری امیدی پندارگونه بود، نه طرحی مشخص، یا نشانه هایی از سوی ایرانیان دال بر کارآمدی این نقشه."
اما اگر سیا پیرامون آینده ی ایران به نتیجه گیری درستی نرسید، در مقابل اطلاعات مهمی درباره ی همسایه ایران، یعنی عراق، به ایران داد. اینچنین، کمتر از دو سال پس از آن، ایران و عراق در گیر جنگی خونبار شدند که نزدیک به یک دهه ادامه یافت و بیش از یک میلیون کشته بر جای نهاد. افزون بر رئیس دفتر سیا در ایران، دیگر برجستگان این سازمان، و از آن میان "روبرت امس" و " جورج کیو"، در 1979 ، و پیش از اشغال سفارت، به ایران رفتند. دست کم یکبار، "روبرت امس" ــ رئیس بخش خاور نزدیک سیا ــ با آیت الله بهشتی دیدار کرد و دیگر شخصیت های سازمان نیز با یزدی، امیرعباس انتظام و دیگر سران غیر روحانی ایران دیدار کردند. معامله چنین بود؛ مبادله ی اطلاعات، بویژه در رابطه با عراق. یکی از افراد سیا که آن زمان با مسائل ایران در ارتباط بوده است، باز می گوید: "زمانی که دولت بازرگان به قدرت رسید، ما برای معامله با آنها کوشیدیم." او می افزاید که سیا در 1979، به ایران درباره ی خطر تهاجم نظامی عراق، هشدار داد. "لاینگن" نیز گزارش هایی را که بر پایه ی آنها ایالات متحده اطلاعاتی را درباره ی عراق به ایران رد کرده است، تائید می کند، او می گوید:
"ما از سوی عراق احساس نگرانی داشتیم. مناسبات ایران و عراق در پایین ترین سطح بود، و خمینی سخت از صدام حسین بیزار. خمینی در اندیشه ی صدور انقلاب اسلامی به عراق بود. بی گمان، عراق یکی از اهدف اصلی صدور انقلاب بود. به یاد دارم که اطلاعاتی را که سازمان اطلاعاتی آمریکا گردآورده بود فهرست وار به ایرانی ها دادم. ما اطلاعاتی درباره ی توان نظامی، آرایش نظامی عراق و اهداف آنها به ایران رساندیم. آن، تجربه یی جدید برای من بود؛ ناگهان، و برای نخستین بار، درگیر جاسوسی دیپلماتیک شدم."
در حالی که ایالات متحده اطلاعات نظامی در اختیار روحانیون ایران و از آن میان آیت الله بهشتی می گذارد، آرام آرام قدرت واقعی در دستان روحانیت شیعه رخ می نمود و آشکار میشد که افرادی چون بازرگان، یزدی و قطب زاده، براستی نفوذی ندارند. این امر، بویژه درباره ی تسلط بر نیروهای نظامی آشکار بود. یکی از شخصیت های پیشین سیا می گوید: "کمترین هماهنگی میان بازرگان و نیروهای نظامی نبود. این یک واقعیت بود. روحانیون سخت بر نیروهای نظامی کنترل داشتند. آنها ایران را به 17 منطقه تقسیم کردند و بوسیله ی کمیته ها افرادی را بر آنها گماردند."
با این همه، شماری از سیاستگزاران ایالات متحده، گرایش اسلامی در ایران را تهدیدی برای اتحاد شوروی پنداشتند. شگفت انگیز آن که شخصیت سرسختی چون برژینسکی، مشاور امنیت ملی افراطی ایالات متحده و مدافع کودتای نظامی برای متوقف کردن انقلاب خمینی، نیز چنین می اندیشید. اندک اندک، نگرش برژینسکی دگرگونی یافت و مساله ی به بیان او "کمربند بحران" ــ از شمال شرقی آفریقا تا آسیای مرکزی ــ را مطرح کرد. "کمربند بحران" منطقه ی رقابت دو ابرقدرت را، که دستخوش خیزش اسلامی شده بود، در بر می گرفت. "هنری پرچت"، از شخصیت های آمریکایی مخالف شاه، و کسی که موافق برقراری روابط نزدیک با جمهوری اسلامی بود، شرایط ایران را در میانه ی سال 1979 باز می گوید:
"پس از انقلاب نیز، ایران را از منظر منافع ایالات متحده، کشوری با اهمیت می دانستیم. "هال ساندرز" [معاون وزیر خارجه در امور خاور نزدیک] پس از بازگشت از دیداری در کاخ سفید، به من گفت: ‘اگر بگویم چه شده بسیار خشنود خواهی شد. تصمیم گرفته شد که با ایران مناسبات جدیدی برقرار کنیم.’ دلیل این رویکرد امکان بهره گیری از اسلامگرایان علیه اتحاد شوروی بود. اساس تئوری این بود که با وجود کمربند بحران، می توان زنجیری از کشورهای اسلامی را برای کنترل اتحاد شوروی بسیج کرد. این فکر برژینسکی بود."
برژینسکی در خاطراتش می گوید که حتی پیش از انقلاب ایران در تکاپوی اتخاذ سیاست امنیتی همه جانبه یی در پیوند با نظریه ی کمربند بحران، برای ایالات متحده بوده است. مراد برژینسکی از چنین سیاستی، برقراری روابط نظامی استوار با مصر، عربستان سعودی، پاکستان و ترکیه ــ چهار کشور اسلامی در کمربند بحران ــ پشتیبانی از عمان، سومالی، کنیا، و نیز پاسداری از پایگاههای نظامی آمریکا در کشورهای مختلف و همچنین در اقیانوس هند، بود. برژینسکی می نویسد: "اواخر 1978، بر نظریه ی کمربند بحران پافشاری می کردم. منظورم پدید آوردن ‘چهارچوب امنیتی’ نوینی برای حفظ قدرت و نفوذ ایالات متحده در منطقه بود."
بگفته ی کاتم، برژینسکی سقوط شاه را "مصیبت بار" می دانست. در آغاز، برژینسکی معتقد بود که باید بوسیله ی یک پینوشه ی ایرانی یعنی یک دیکتاتور نظامی، انقلاب اسلامی را به هر بهایی سرکوب کرد، اما زمانی که این کار ناممکن نمایاند، مایل به "پذیرش اتحادی بصورت دوفاکتو با نیروهای اسلامی و رژیم جمهوری اسلامی ایران شد. کاتم می نویسد: "هدف او ثبات سیاسی ایران نبود. اولویت نخست برژینسکی، پدید آوردن جبهه یی ضد اتحاد شوروی در منطقه ی کمربند بحران بود. تا پیش از تابستان 1979، برژینسکی به خلوص کمونیسم ستیزی خمینی ایمان آورده بود."
چند ماه بعد، برژینسکی در پی نظریه ی خویش، در الجزیره با بازرگان، نخست وزیر، و یزدی، وزیر خارجه و مصطفی چمران، وزیر دفاع دیدار کرد. برای چنان دیداری زمانی بدتر از آن هنگام نبود؛ زیرا چند هفته پیش از آن، دولت کارتر به شاه که اختاپوس سرطان پنجه در جان او انداخته بود، اجازه ی ورود به نیویورک برای درمان داد. این اقدام کارتر افراطیون پیرو خمینی را سخت به خشم آورد و تنها 3 روز پیش از دیدار برژینسکی و بازرگان در الجزیره، خمینی آن را دستمایه ی اقدام علیه جناح بازرگان ــ یزدی در دولت کرد. این چنین، آنچه آن هنگام حرکت خود جوش جمعی از دانشجویان برای حمله به سفارت ایالات متحده در تهران خوانده شد و در واقع بزرگترین بحران دیپلماتیک در تاریخ ایالات متحده، رخ داد. آنگاه که دیپلمات های آمریکایی به گروگان گرفته شدند، هر گونه امکان گفتگو میان ایالات متحده و ایران نماند. دولت ایران با رفتاری در خور منطق دیپلماسی، گروگان گیران را دانشجویانی ستیزه جو خواند، اما بی گمان همه ی جریان زیر نظر خمینی و حلقه ی نزدیکان او و برای تثبیت قدرت سیاسی دولت غیر رسمی و موازی که در کنار دولت رسمی نیرو می گرفت، هدایت شد. "ولادیمیر کوزیچکین"، رئیس دفتر ک.گ.ب در تهران، که چند سال بعد به غرب گریخت ، اطلاع دقیقی درباره ی سازمان دهنده ی اصلی عملیات تروریستی اشغال سفارت داشت. کوزیچکین می نویسد: "ما از کانال منابع اطلاعاتی مان می دانستیم که چه کسی دستور اشغال سفارت را داده است. فرمان از عالی ترین سطح رهبری ایران داده شد و بوسیله ی یک تیم آموزش دیده از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اجرا شد."
پس از اشغال سفارت، دولت کارتر کمترین ایده یی درباره ی چگونگی برخورد با خمینی نداشت. کتاب ها، خاطرات و نوشتارهای بسیاری پیرامون بحران گروگان گیری نوشته شده است. اما در هیچ یک از آنها، جز پاراگرافی از کتاب خاطرات "هیلتون جردن"، رئیس ستاد ارتش و مسوول حل بحران، بیهودگی تلاش های کارتر را ننمایانده اند. هیلتون، کارتر را پشت میزش در حال نوشتن توصیف می کند:
"اگر ممکن است بعدا همدیگر را بینیم ــ در حال نوشتن نامه یی به خمینی هستم." من [هیلتون] شگفت زده با خود می اندیشیدم که این باپتیست[i] اهل جنوب، به آن فناتیک مسلمان چه می نویسد. به آن مرد چه خواهد گفت؟ شاید در پای نامه امضاء کند "شیطان بزرگ".... کارتر گفت: "اگر خمینی رهبری مذهبی است، که چنین نیز می نمایاند، نمی فهمم چگونه او از گروگان گرفته شدن افراد ما چشم می پوشد؟"
آغاز پایان دولت کارتر فرا رسیده بود. کارتر نتوانست خویش را از بند بحران اشغال سفارت برهاند. نه با گفتگو توانست چنین کند، نه با تهدید، و نه با طرح خام دستانه ی عملیات نظامی برای نجات گروگانها. هرچند تهران بارها و اغلب از کانال واسطه هایی مشکوک، با واشنگتن مذاکره کرد، آشکار بود که خمینی برنامه یی در گستره ی سیاست داخلی دارد که تا انجام آن، گروگانها را آزاد نخواهد کرد. هارولد ساندرز می گوید "در ژانویه ی 1980، یکی از دولتمردان برجسته ی جمهوری اسلامی گفت: تا زمانی که خمینی تک تک عناصر جمهوری اسلامی را در جای خود تثبیت نکند، شما گروگانها را نخواهید داشت."
و اینچنین هم شد.
انقلاب ایران، همه چیز را دگرگون کرد. از منظر واشنگتن، انقلاب متحدی قابل اعتماد و پایگاه جاسوسی و عملیاتیش را از دست داده بود. برای دیگر بازیگر جنگ سرد، انقلاب ایران هشداری باز هم جدی تر بود. با وجود وابستگی آشکار شاه به ایالات متحده، اتحاد شوروی و ایران مناسبات دیپلماتیک عادی بر پایه ی احترام متقابل داشتند. بویژه در زمینه ی روابط اقتصادی نیز، اتحاد شوروی و ایران همکاریهای بسیاری داشتند. و از همه مهمتر آنکه، ثبات ایران به معنی عدم نگرانی مسکو از بی ثباتی و جدایی طلبی در جمهوریهای آسیای غربی بود. اکنون، این شرایط نبود و برای نخستین بار از دهه ی 1920، اتحاد شوروی از سوی اسلام احساس نگرانی کرد و تلاش ایالات متحده نیز برجسته تر ساختن مصادیق چنین نگرانی بود.
[i] اعضای کلیسای باپتیست که از جنبش پیوریتن انگلستان نشات گرفت. (م.)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/12/post-24/
|
|
بازی شیطانی چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار خاورمیانه و ایران
فصل دهم - بخش یکمیکشنبه 19 آبان ماه سال 1387 ساعت 2:55 PM
انقلاب ایران، یکی از دو ستون حافظ منافع آمریکا را ــ که آن دیگری، عربستان سعودی بود ــ در خلیج فارس فروریخت و سیاستگزاران پنتاگون و تحلیلگران سیا را بر آن داشت تا برای بررسی دامنه ی تاثیر آن بر متحدان ایالات متحده در منطقه و بطور کلی تاثیر آن بر حضور آمریکا در خاورمیانه، بکوشند. اینچنین، کارشناسان آمریکایی، سراسیمه، بر آن شدند تا امکان سرایت انقلاب [آیت الله] خمینی به دیگر رژیم های پادشاهی خاورمیانه را، از عربستان سعودی تا مراکش، بسنجند. ولی، درکنار احساس تهدید از سوی خمینیسم، برخی دیگر از سیاستگزاران ایالات متحده آن را فرصتی مناسب یافتند.
پیدایش اسلامی افراطی در ایران، نگرانی همه ی همسایگان ایران را و از آن میان اتحاد شوروی، بزرگ ترین همسایه ی ایران را سبب شد. رژیم خمینی، بسیار ناگهانی و بگونه یی غیر منتظره چهره نمایاند و برخی تحلیلگران بر این باور بودند که خیزش اسلامی در ایران به رهبری روحانیون، انگیزه ی خیزش مردم جمهوری های مسلمان اتحاد شوروی خواهد شد. این تلقی، بار دیگر نظریه ی دیرینه ی بهره گیری از اسلام برای فروپاشاندن اتحاد شوروی را از درون امپراتوریش در آسیای مرکزی، زنده کرد. همزمان، نقشه های دیگری برای استفاده از سازمان های وابسته به اخوان المسلمین در افغانستان برای مقابله با هواداری از اتحاد شوروی در آن کشور که آن را نشانی از نفوذ مسکو می پنداشتند، در شرف تکوین بود. جنبش های اسلامی دوقلو در ایران و افغانستان، "زبیگنو برژینسکی"، مشاور امنیت ملی دولت کارتر و "بیل کیسی"، رئیس سیا در دولت رونالد ریگان را بر آن داشت تا از "اسلام در آسیا"، بویژه در جریان جنگ مذهبی افغانستان بهره گیرند
حضور غیر مستقیم ایالات متحده در جنگ افغانستان که 3 میلیارد دلار هزینه داشت و جان صدها هزار انسان را گرفت، هماوایی و همداستانی چندین دهه ی آمریکا با اسلام سیاسی فرا محافظه کار را به سطحی جدیدتر و تهاجمی تر رساند. آمریکا، تا پیش از جنگ افغانستان، اسلام را تنها سدی دفاعی در برابر توسعه طلبی شوروی می دانست، اما در افغانستان، پارادایم حاکم "استفاده از شمشیر اسلام" برای تهاجم بود. راستگرایی اسلامی سلاحی تهاجمی شد و با آغوش باز پذیرای سیاست همکاری با اخوان المسلمین مصر، بلوک اسلامی برهبری عربستان سعودی و بخشهای دیگر اسلام سیاسی گردید. هر چند جنگ افغانستان را در قالب جبهه یی ائتلافی نمایانده اند، مجاهدان همه اسلامگرا بودند و دو سوم کمک های ایالات متحده به مجاهدان افغانستان از کانال پاکستان و عربستان به احزاب بنیادگرای اسلامی می رسید.
افزون بر این، جنگ افغانستان، دگرگونی بنیادینی را در جنبش اسلامی سبب شد. نخست، رادیکالترین بخش اسلامگرایی نیرو گرفت و چنان شد که بتواند در برابر ابر قدرت شوروی در افغانستان بجنگد. دوم، جنگ افغانستان دسته یی از اسلامگرایان خبره در جنگهای چریکی و پارتیزانی و کارهای اطلاعاتی و جاسوسی و نیز ترور و بمب گذاری در اتومبیلها، پدید آورد. سوم، این جنگ، به طور گسترده، به تقویت باندهای جهانی پیوند دهنده ی اسلامگرایان را در شمال آفریقا، مصر، خلیج فارس، آسیای مرکزی و پاکستان یاری رساند. در واقع، نقطه ی خیزش جنبش اسلامی، دهه ی 1970، بود و نیروی محرکه ی آن، ثروت نفتی عربستان سعودی، پیدایش بانکداری اسلامی با ماهیت شدیدا سیاسی و موسسات و نهادهای اسلامی در مصر و دیگر کشورهای اسلامی محافظه کار. اما، پس از جنگ افغانستان، جنبش اسلامی رادیکالیزه شد و خود را نیرومند تر از هر زمان یافت. اواخر دهه ی 1980، اسلامگرایان در افغانستان و سودان قدرت را بدست گرفتند و در عربستان سعودی و پاکستان نیروی غالب ماندند و تهدیدی برای مصر و الجزایر شدند. پایه های القاعده و تروریسم پنهان آن، در این سالها ریخته شد.
سازمانهای اطلاعاتی ایالات متحده و سیاستگزاران آمریکایی از همه ی این جریانات چشم پوشیدند و تنها پندار ضربه زدن به اتحاد شوروی در افغانستان را در سر داشتند. حتی سیاستگزاران رادیکال ایالات متحده، آسیای مرکزی را "نقطه ی ضعف" اتحاد شوروی دانسته و آغاز فروپاشی این کشور را از جمهوری های آسیای مرکزی تصویر می کردند.
و سرانجام، از منظر استراتژیک، جهاد افغانستان اشغال نظامی خلیج فارس و میدان های نفتی آن را که تا پیش از دهه ی 1980 برای نومحافظه کاران رویایی بیش نبود، عینیت بخشید. میان جنگ افغانستان و حضور کنونی ارتش ایالات متحده در قزاقستان، ازبکستان، و دیگر نقاط نفت خیز آسیای مرکزی ارتباط مستقیم هست. جدالی که پای ایالات متحده را به منطقه یی از جهان که تا دهه ی 1980 بیرون از دایره ی نفوذ آمریکا بود، گشود. روندی که از سالهای 1980 آنگاه که مجاهدان افغان از ایالات متحده، چین و اسرائیل برای جنگ با ارتش سرخ کمک گرفتند، آغاز شد. این در سالهای دهه ی 1990 که جنبش طالبان با همدستی ایالات متحده پدید آمد، ادامه داشت. امروز نیز، جنگ در افغانستان راهگشای دخالت گسترده ی ایالات متحده در جمهوری های استقلال یافته ی آسیای مرکزی شده است. ایالات متحده به کمک پایگاه های نظامیش در خلیج فارس و اقیانوس هند، امپراتوری خویش را در خاورمیانه و خلیج فارس یکپارچه کرد و کمربندی از کشورهای عراق، افغانستان و آسیای مرکزی برای غرب به ارمغان آورد. اگر کشمکش های سده ی 21، ایالات متحده را در رقابت برای تسلط بر منابع نفت و گاز آسیای جنوب غربی، رویاروی روسیه یا چین یا هر دو قرار دهد، ایالات متحده پیشتر دست بالا یافته است، زیرا از آغاز جهاد افغانستان، ارتش ایالات متحده زمینه حضور نظامی خویش را در خلیج فارس و کشورهای حوزه ی خلیج فراهم کرده است.
تا پیش از انقلاب ایران و آغاز جنگ افغانستان، هیچ کدام از شرایط برای ایالات متحده نبود، اما جنگ در آن کشور، برای نخستین بار مقدمه ی حضور مستقیم نیروهای نظامی ایالات متحده در آسیای جنوب غربی و خلیج فارس شد و زمینه ساز پیوندهای نوین نظامی با مصر و عربستان سعودی و پاکستان گردید که به پیدایش نیروهای واکنش سریع، نیروی سنتکام (فرماندهی مرکزی ایالات متحده) و پایگاه های نظامی جدید برای محاصره ی منطقه انجامید. این روند تنها چند هفته پس از ورود سربازان اتحاد شوروی به افغانستان آغاز شد و در ژانویه 1980 در قالب بیانیه ی کارتر که "دکترین کارتر" خوانده شد، اعلان گردید. "دکترین کارتر" بازگویی دوباره ی ادعاهای پیشین ایالات متحده درباره ی خلیج فارس بود که نخستین بار فرانکلین دلانو روزولت در 1943 و پس از او دوایت آیزنهاور در 1957 بیان کرده بودند. کارتر گفت: "بگذارید وضعتمان را کاملا روشن کنم. هرگونه اقدامی از سوی نیروهای خارجی برای تسلط بر خلیج فارس، به منزله ی تجاوز به منابع حیاتی ایالات متحده خواهد بود." هر چند روی سخن بیانیه ی کارتر، اتحاد شوروی بود، سخنانش چیزی بیش از خودستایی و لاف زنی نبود. در 1980، ایالات متحده هیچ نیرویی درخلیج فارس، برای مقابله با حمله ی احتمالی اتحاد شوروی نداشت و در شرایط اضطراری توانایی ترابری هوایی و دریایی در خلیج فارس نداشت. صد البته اتحاد شوروی در اندیشه ی تجاوز به خلیج فارس یا اشغال آن نبود. اعزام نیرو به افغانستان در 1979 که، هرچند با اکراه، از سوی اتحاد شوروی انجام گرفت، در حکم آخرین چاره برای دفاع در برابر تهدید بدقت حساب شده ی ماجراجویان اسلامگرای افغان زیر پشتیبانی ایالات متحده و پاکستان بود. حتی چنانچه در افغانستان تهدیدی برای منافع ایالات متحده در خلیج فارس بود، آن، نه تهدید از خارج و از سوی اتحاد شوروی که کاملا از داخل کشورهای منطقه بود، اما در میدان داخلی نیز، توانمندی ایالات متحده گمان انگیز می نمود. برای نمونه، اگر ایران یا عراق ضد رژیم های خلیج فارس وارد جنگ می شدند، یا یک کودتای نظامی خاندان سلطنتی سعودی را سرنگون می کرد، توانایی آمریکا برای واکنش در برابر چنان رویدادهایی بسیار تردید بر انگیز بود.
در آمریکا، بسی پیش از بحران افغانستان، پیرامون تهاجم به عربستان سعودی و اشغال میدان های نفتی آن بحث هایی بود. این بحث ها در میانه ی دهه ی 1970 پس از تحریم نفتی کشورهای عربی و افزایش 4 برابر بهای نفت از سوی کشورهای صادر کننده ی نفت (اوپک) در 1973-74، مطرح شد. هنری کیسینجر، وزیر خارجه ی وقت ایالات متحده، استراتژی اعزام نیروی نظامی به خلیج فارس را ارائه کرد. در 1975، نوشتاری با عنوان "مصادره ی نفت اعراب" در نشریه ی "هارپر" منتشر شد. نشریه ی "هارپر"، نویسنده را، با نام مستعار "مایلز ایگنوتوس"، "استاد و مشاور نظامی ساکن واشنگتن و مرتبط با سیاستگزاران برجسته ی دولت ایالات متحده" معرفی کرد. گفته می شد که "ادوارد لوتویک"، تحلیلگر نظامی نومحافظه کار در مرکز پژوهشهای بین المللی دانشگاه جان هاپکینز، نویسنده ی مقاله بوده است، هر چند که لوتویک منکر آن شد. همان زمان، "روبرت توکر"، دیگر استاد مرکز پژوهشی هاپکینز، نوشتار مشابهی برای نشریه ی "تفسیر"، متعلق به انجمن یهودیان آمریکایی نوشت، و اینچنین سیل نوشتارهای دیگر در دفاع از سیاست اشغال میدان های نفتی عربستان سعودی روان شد. بگفته ی "جیمز اکینز"، سفیر ایالات متحده در عربستان سعودی در میانه ی دهه ی 1970، که متوجه ظهور ناگهان سلسله نوشتارهایی در تایید سیاست مذکور شده بود، نوشتار نشریه ی هارپر "بیان می کرد که چگونه با مصادره ی میدان های نفتی عربی [و] وارد کردن نفت آن به شرکت های نفتی تگزاس و اوکلاهما، می توانیم مشکلات اقتصادی و سیاسی خویش را مرتفع سازیم. من می دانستم که آن نوشتار پیامد سیاستی ژرف، پس پرده است. ممکن نیست 8 نفر، همزمان و مستقل از هم، چنین نظری را ارائه دهند."
"جیمز اکینز"، به بیان خویش مرتکب "اشتباهی مهلک" شد که پیامد آن برکناریش از سمت سفیر ایالات متحده در عربستان بود. "من در یک مصاحبه ی تلویزیونی گفتم هر کس که چنان نظری را مطرح کرده، یا مجنون است، یا جنایتکار، یا مامور اتحاد شوروی." چندی بعد اکینز دریافت که رئیسش، هنری کیسینجر، صحنه گردان این ماجرا است. آن سال، اکینز از کار برکنار شد. کیسینجر هیچگاه به نقش خویش بعنوان محرک اصلی آن نوشتارها اعتراف نکرد، اما در مصاحبه یی با نشریه ی"بیزنس ویک" در همان سال، در لفافه عربستان سعودی را تهدید کرد که آمریکا "در صورت عدم همکاری کشورهایی چون عربستان سعودی و ایران، بهای نفت را با جنگ سیاسی گسترده علیه این کشورها و به خطر انداختن ثبات سیاسی و امنیتی آنها پایین می آورد." یکی از برجستگان سیا که در دهه ی 1970 در خلیج فارس بوده، پیرامون نظرات کیسینجر درباره ی عربستان سعودی و شیخ نشین های خلیج فارس مسائلی را بیان کرده است. کیسینجر، برای ترساندن عربستان سعودی، یکی از کارگزاران سیا را که برای ماموریت دیگری به خاورمیانه فرستاده شده بود، فراخواند و گفت: "یکی از شیخ نشین ها را انتخاب و حکومتش را سرنگون کنید تا درس عبرتی باشد برای سران عربستان سعودی." بگفته ی آن شخصیت سیا: "بدین منظور، ابوظبی یا دوبی انتخاب شد. اما زمانی که مافوقم به خلیج فارس سفر کرد و با روسای بخشهای سیا در منطقه گفتگو کرد، هیچیک موافق این کار نبودند. اینچنین، قضیه منتفی شد و کیسینجر هم دنبال آن را نگرفت."
تا پیش از جنگ افغانستان، طراحان نظامی ایالات متحده به اینکه در دهه ی 1970، ایالات متحده نمی توانست به سرعت دهها هزار یا صدها هزار نیرو به خلیج فارس بفرستند، آگاه بودند و با همه ی گزافه گویی های سران آمریکا درباره ی اشغال میادین نفتی کشورهای عربی، نیروهای ایالات متحده در منطقه نقشی نداشتند. کارتر با اعلان دکترین خویش گام های نخستین را برای فراهم آوردن زمینه های دخالت مستقیم ایالات متحده در خلیج فارس برداشت. تشکیل نیروهای واکنش سریع، واحدهای نظامی "فرا مرزی" با قابلیت ترابری دست کم چندین هزار نیرو به خلیج فارس، در صورت بحران در این منطقه. در دوره ی ریاست جمهوری رونالد ریگان، نیروی واکنش سریع گسترش یافت و به سنتکام ( فرماندهی مرکزی ایالات متحده) بدل شد که ساختاری کاملا نوین یافت و دامنه ی نفوذش خلیج فارس و نیز مناطق غرب آفریقا تا آسیای مرکزی و افغانستان را در بر گرفت. سنتکام، همان نیروی فعال در جنگ نخست خلیج فارس، جنگ افغانستان در 2001 ، و جنگ عراق در 2003 بود.
از منظر زبیگنو برژینسکی، در 1979، حضور فراگیر نظامی ایالات متحده در خاورمیانه، خلیج فارس و آسیای مرکزی، قدرت آمریکا نبود. برژینسکی، مشاور امنیت ملی دولت کارتر، ایجاد "کمربند سبز اسلامی" را تنها راه مقابله با "کمربند بحران" می دانست.
در کمین "نقاط ضعف" مسکو
سیاست بسیج اسلام علیه اتحاد شوروی، پیشینه یی دیرینه در تاریخ جنگ سرد دارد. در دهه های 1950 و 1960، استراتژیست های ایالات متحده نگاهی تردیدآمیز به این سیاست داشتند. دلیل مخالفت با این سیاست در آمریکا موفقیت مسکو در آرام نگه داشتن جمهوریهای آسیای مرکزی، کوچاندن جمعیت های قومی و جایگزینی آنها با مهاجران روس در آن مناطق، و سرکوب جنبش های اسلامی بود. افزون بر آن، دوری جغرافیایی جمهوریهای شوروی، امکان دسترسی ایالات متحده به مردم آن مناطق را محدود می کرد. ولی در دهه ی 1970، پارامترهای بسیاری سبب شد آنها که سالهای گذشته در کمین استفاده از برگ اسلام علیه مسکو بودند، پیرامون مساله ی بسیج اسلام بحث های گذشته را پیش کشند. سرشماری سال 1970 در اتحاد شوروی نشان داد که شمار مسلمانان جمهوری های آسیای مرکزی در مقایسه با رشد جمعیت مسلمان جمهوری های دیگر اتحاد شوروی و بویژه در میان روسها، نرخ بالاتری دارد. انقلاب ایران، آتش اسلام ستیزه گر را در صف مقدم سیاست های منطقه یی در افغانستان، آذربایجان و دیگر جمهوری های شوروی شعله ور ساخت. ناگهان رژیم متکی به شوروی در کابل، در برابر ائتلاف نیروهای اسلامی آسیب پذیر نمایاند و افغانستان بالقوه میدان نبرد شد.
دست کم، این منظره یی بود که همدستان پیرامون برژینسکی و افراد سیا می دیدند. در دوره ی کارتر سازمان مرکزی این فعالیت های استراتژیک، گروه پژوهش درباره ی ملیت های شوروی (NWG) بود که بعنوان گروهی عملیاتی در شورای امنیت ملی، با دستور مستقیم برژینسکی تشکیل شد و افرادی از سیا، وزارت خارجه، پنتاگون و سازمان های دیگر در آن شرکت داشتند. رئیس NWG، "پل هنز"،از افراد پیشین سیا و دستیار برژینسکی بود، که با گروهی از مشاوران و کارگردانان معتقد به پتانسیل طغیان در میان اقلیت های اتحاد شوروی کار می کرد. بسیاری از اعضای این گروه از دهه 1950، در تاسیس "رادیو آزادی"، ایستگاه رادیویی تحت حمایت سیا، و "رادیو اروپای آزاد" ــ که در جنگ سرد علیه اتحاد شوروی تبلیغ می کرد ــ فعال بودند.
فعالیت رادیو آزادی در دهه ی 1950، با تمرکز بر آسیای مرکزی آغاز شد. بگفته ی "جیمز گریچلاو"، مدیر رادیو اروپای آزاد و رادیو آزادی در سالهای متمادی و نیز نویسنده ی کتاب "ناسیونالیسم در ازبکستان"، رادیو آزادی برنامه های خود را، نخستین بار برای آسیای مرکزی، از ترکمنستان به زبان های ازبک، ترکمنی، قرقیزی و تاجیک آغاز کرد، و همزمان فرستنده های دیگری به زبان های گرجی، آذربایجانی و چچنی در قفقاز داشت. در آغاز، پخش خبر و تفسیر نیم ساعت در روز به هر کدام از زبان ها بود. "جیمز گریچلاو" می گوید: "هسته ی اصلی تفسیرهای ما نقد رژیم شوروی، بویژه بدلیل اعمال سیاست فشار بر مسلمانان و دیگر مذاهب بود. اما گریچلاو می گوید که رادیو مشی میانه داشت و تحریک به تجزیه طلبی ممنوع بود، ممنوعیتی که "برخی کارکنان رادیو از آن بیزار بودند".
گاه برخی معتقدان جنگ سرد، خواهان تبلیغات شدیدتری از سوی ایالات متحده علیه اتحاد شوروی و حتی اتخاذ سیاستهای براندازانه در جمهوری های آسیای مرکزی بودند. برای نمونه، در 1958، "چارلز هوستلر"، جاسوس پیشین ایالات متحده، در "ژورنال مسائل خاورمیانه" نوشت که "شوروی ها از اقدامات ضد شوروی ترکها در آسیا در هراسند"؛ اقداماتی چون عضویت ترکیه در ناتو که می تواند عامل "استقلال خواهی مسلمانان اتحاد شوروی" شود، و نیز این مساله که "غرب باید با مردم این مناطق و تحقق آرزوهایشان ابراز همدردی بیشتری نشان دهد." هوستلر بر گسترش فرستنده های رادیویی به زبان های آسیای مرکزی و افزایش بودجه برای "پژوهش پیرامون آسیای مرکزی، قفقاز، و زبان های این مناطق" اصرار داشت.
در دهه ی 1960، برژینسکی با کسانی که خواهان حمایت بیشتر ایالات متحده از مسلمانان آسیای مرکزی بودند، همراه شد. "جین سوسین"، رئیس پیشین تولید برنامه ها ی رادیو آزادی و رادیو اروپای آزاد می گوید:
"زبیگنو برژینسکی، حامی همیشگی رادیو اروپای آزاد و رادیو آزادی بود. ولی همیشه هم با سیاست های ما موافق نبود. اوایل 1966 که پشتیبانان مالی ما در سیا از او خواستند در برنامه یی تحلیلی و محرمانه در هر دو رادیو شرکت کند.... برژینسکی و "ویلیام گریفیت" از سیاست به نظر آنها منفعلانه ی رادیو آزادی در رابطه با اقوام و ملیت های شوروی انتقاد کردند. آنها اتخاذ مشی ستیزگرانه ی ضد روسی و تبلیغ به زبانهای غیر روسی را درست می دانستند."
برژینسکی، فرزند یک خانواده ی نخبه ی لهستانی، بشدت ضد کمونیست بود. او اتحاد شوروی را قدرتمند اما در برابر اقلیت های قومی و مذهبیش، شکننده می دانست. همراهان برژینسکی در شورای امنیت ملی همگی در تکیه بر تضادهای داخلی اتحاد شوروی و شتاب بخشیدن به روند فروپاشی آن هم رای بودند. بگفته ی "روبرت گیتس"، از برجستگان سیا و رئیس بعدی این سازمان، وزارت خارجه ی ایالات متحده در حمایت از اقلیت های ناراضی در جمهوری های آسیای مرکزی، محتاط بود. گیتس می نویسد "برژینسکی عمیقا مایل به بهره گیری از مسائل ملی شوروی ها و خواهان عملیات پنهان در این راستا بود."
هسته ی تشکیل دهنده ی گروه برژینسکی ــ هنز، شاگردان کنت "الکساندر بنیگسن"، آکادمیسین اروپایی و نویسنده ی آثار بسیار و آموزگار تز "اسلام علیه شوروی" بود. پیشینه ی خانوادگی بنیگسن، عامل طبیعی تمایل برژینسکی به او بود. بنیگسن در سن پترزبورگ روسیه متولد شده بود؛ فرزند یک کنت روسی که در جنگ داخلی پس از انقلاب اکتبر در جبهه ی روسهای سفید علیه بلشویک ها جنگیده بود. در دهه ی 1950، بنیگسن در آغاز در "موسسه ی پژوهشهای علوم اجتماعی پاریس"، و سپس در دانشگاه شیگاکو پژوهشگر جامعه شناسی شد. کتابها و نوشتارهای فراوان او درباره ی اسلام در آسیای مرکزی، جنبشی از پژوهشگران و برجستگان سیاسی باورمند به کارآمدی برگ اسلام را به صحنه آورد، چنانکه بسیاری از آنها در دانشگاه شیگاگو، موسسه ی "راند"، محافل پژوهشی و اداره ی امنیت ملی فعال شدند. برژینسکی، پل هنز و "ایندرز ویمبوش" که بعدها کارشناس امور شوروی در موسسه ی راند و از گردانندگان رادیو آزادی در مونیخ شد، در زمره ی کسانی بودند که تحت تاثیر آموزه های بنیگسن قرار گرفتند.
از اواخر دهه ی 1950، بنیگسن پیوسته کتاب، نوشتارهای پژوهشی نوشت و بر نیرو گرفتن جنبش زیرزمینی اسلامی در شوروی تکیه کرد. بنینگسن در کتاب "تهدید اسلام و حکومت شوروی" می گوید که پیشینه ی جنبش اسلامی در اتحاد شوروی به "مقاومت مسلحانه ی مذهبی که اواخر قرن هجدهم آغاز شد... و رهبری آن را صوفیان خواهان برپایی فرمانروایی خدا در زمین، داشتند." آنها علیه امپراتوری روسیه می جنگیدند. بنیگسن می گوید که با همه ی تلاش شوروی برای درهم شکستن آن، جنبش اسلامی همچنان پیش رفت. حتی در میانه ی دهه ی 1950، زمانی که "نیکیتا خروشچف" به اسلام تاخت "به جای آن که این اقدام احساسات مذهبی را کمرنگ کند، تقویت گرایش بنیادگریانه، محافظه کارانه بوسیله ی جریان زیرزمینی صوفیگری اسلامی را سبب شد." بنیگسن مدعی است که محافل صوفیگری، رهبری مقاومت در برابر اتوریته ی شوروی در مرزهای گسترده ی آسیای مرکزی را در اختیار داشتند:
"از زمان پیروزی بلشویک ها تا کنون، تنها مقاومت جدی و سازمان یافته در سرزمین های مسلمان نشین در برابر شوروی ها، مقاومت صوفیان اهل طریقت بوده است. چیزی که شوروی ها آن را اسلام "موازی"، "غیر رسمی" و "فرقه یی" خوانده اند. "اسلام موازی" بسیار قدرتمند تر و ریشه دارتر از اسلام رسمی است. صوفیان اهل طریقت محافلی بسته دارند، اما کاملا سری هم نیستند.... اسناد شوروی، صوفیان را "خطرناک، فناتیک، ضد شوروی، ضد سوسیالیست، ضد روسیه و نیروهایی واپسگرا" می نامند، اما به کارایی و دینامیسم درونی نیرومند آنها نیز اذعان دارند."
بگفته ی بنیگسن، مهمترین محافل صوفیگری، جمعیتی سری به نام نقشبندی بود؛ انجمنی چون محافل فراماسونی، در ارتباط نزدیک با نخبگان ترکیه و پیشینه یی دیرینه در آسیای مرکزی. نقشبندی ها بویژه در چچن، داغستان و بخش هایی از آسیای مرکزی و از آن میان جنوب ازبکستان قوی بودند. بنیگسن می نویسد: "نقشنبدی ها بدلیل جنگهای طولانی با روسها در این زمینه مهارت داشتند." بنینگسن نتیجه می گیرد که ناسیونالیسم آسیای مرکزی آمیختگی ناگسستنی با اسلام سیاسی رادیکال دارد:
"از جنگ دوم جهانی تا کنون، رهنمودها هر چه بیشتر با ناسیونالیسم درهم آمیخته اند که پیامد آن این بود که هر جنبش ناسیونالیستی ــ هر چند مترقی ــ بشدت تحت تاثیر تفکر محافظه کارانه ی صوفیگری خواهد بود. تردیدی در خیزش چنین جنبشی نیست."
بنیگسن و هم اندیشان او، خواهان تلاشهای جدی تر از سوی ایالات متحده برای برانگیختن اسلام سیاسی در جمهوری های شوروی بودند. هر چند که بنیگسن می نویسد: "احتمالا، نتیجه ی کار پیدایش اسلامی محافظه کار و رادیکال از آن گونه که امروز در ایران با نام انقلاب اسلامی هست، خواهد بود." نظرات ستیزگرانه ی بنیگسن برای پدید آوردن دولت های رادیکال اسلامی در آسیای مرکزی، دقیقا با آراء برژینسکی که معتقد بود ایالات متحده باید بدون نگرانی به گسترش اسلامگرایی در افغانستان کمک کند، هماهنگ است.
"جرمی عزرائیل"، نویسنده ی کتاب "مشکلات ناشی از ناسیونالیسم در اتحاد شوروی"(1977) می گوید: "در دهه ی 1970، من و بنیگسن سمیناری درباره ی "ناسیونالیسم در شوروی" ارائه کردیم." برنامه ی دانشگاه شیگاگو به پیدایش گروهی از کارشناس مسائل جمهوری های آسیای مرکزی و اسلام انجامید که بیشترشان پیرو نظرات مناقشه انگیز بنیگسن بودند، و برخی از آنها مانند "پل گوبل"، در آینده، تحلیلگران برجسته ی سیا در زمینه اسلام شدند. عزرائیل نیز در 1978 بعنوان تحلیل گر میهمان به سیا پیوست. "در سیا، عضو اصلی گروه پژوهش درباره ی ملیتهای شوروی شدم." تلاشها در دوره ی برژینسکی، در آغاز کارهایی چون توزیع قرآن به زبان مردم آسیای مرکزی بود، آرام آرام، بگفته ی جرمی عزرائیل، دامنه ی این تلاشها به همکاری با سرویس اطلاعاتی عربستان سعودی برای تماس گرفتن با زوار مکه از میان مسلمانان جمهوریهای شوروی رسید. انقلاب ایران، الهام بخش همه ی فعالان این روند برای بر انگیختن مسلمانان بود.
جرمی عزرائیل بازمی گوید: "من بنیگسن را هنگام سرنگونی شاه برای سخنرانی به سیا بردم" لحظه یی هیجان انگیز و چالش برانگیز بود. با سقوط شاه، خمینی آنچه را که اسلام می توانست صورت دهد، عینیت بخشیده بود و تحلیلگران جنگ سرد در ایالات متحده مدلی پیش روی خود داشتند. بویژه نومحافظه کاران همراه بازیگردانان افراطی جنگ سرد، آنرا فرصتی برای جهاد ضد شوروی، نه تنها در افغانستان، که در سرتاسر منطقه، یافتند. پس از اشغال افغانستان بوسیله ی اتحاد شوروی در 1979، "زلمای خلیل زاد" ــ تحلیلگر نومحافظه کار و استراتژیست موسسه ی راند و سفیر آینده ی ایالات متحده در افغانستان ــ در نوشتاری به بیان مشکلاتی که رژیم خمینی برای اتحاد شوروی دارد، پرداخت. او نوشت: "رژیم خمینی خطراتی برای شوروی پدید آورده است. تغییر رژیم در ایران، انگیزه یی برای پیدایش جنبش های مشابه در عراق و افغانستان شده است که ممکن است بر جمهوری های مسلمان نشین آسیای مرکزی در شوروی تاثیر گذارد." خلیل زاد می افزاید:
"هزینه ی انقلاب ایران برای اتحاد شوروی می تواند... نا آرامی های داخلی در جمهوریهای مسلمان نشین که تا سال 2000 جمعینی در حدود 100 میلیون خواهد داشت، باشد، جاییکه با وجود سیاست همگون سازی قومی، هویت اسلامی گونه یی ضد فرهنگ را شکل داده که در صورت ادامه ی ستیز شورویها علیه اقوام و مذاهب، می تواند زمینه ساز نا آرامی شود... دشمنی با شورویها در کشورهای اسلامی و در میان گروه های مسلمان افزایش می یابد."
این مستقیما برآمده از نظرات بنیگسن بود.
هنز، رئیس گروه پژوهش درباره ی ملیت های شوروی زیر نظر برژینسکی، مدتهای دراز مدافع نظرات بنیگسن بود. هنز، که در میانه ی دهه ی 1970 مدتی رئیس سیا در ترکیه بود، نظراتی رادیکال داشت. او در دهه ی 1980، بعنوان در پی دفاع از داستان خیالی تلاش اتحاد شوروی و سرویس اطلاعاتی بلغارستان برای کشتن پاپ ژان پل دوم بوسیله ی یک فاشیست اهل ترکیه آوازه یافت. اوایل 1958، هنز نوشتاری درباره ی "مساله ی امام شامل" در اتحاد شوروی نوشت و در آن به رهبر مقاومت مسلمانان در سده ی نوزدهم، که مخالف توسعه طلبی روسها در آسیا بود، اشاره کرد. هنز هم مانند بنیگسن، با الهام از "امام شامل" بر این باور بود که سرانجام، فروپاشی اتحاد شوروی از آسیای مرکزی خواهد بود. هنز در نوشتار خویش بسال 1958 می نویسد:
"برای کمونیستهای شوروی بسیار دشوار خواهد بود که سیاست "ضد استعماری" خویش در هواداری از اعراب را سالها بدون خطر بروز نا آرامی در قفقاز و آسیای مرکزی ادامه دهند. مساله ی امام شامل نشان می دهد که طبقه یی از روشنفکران ناسیونالیست و هوشیار در میان مردم این مناطق رو به رشد است....هر چند در اتحاد شوروی هنوز این مشکلات در مراحل آغازین است و تا روزی که مشکل آفرین شوند هنوز زمان بسیاری مانده، شوروی از شرایطی مانند الجزایر مصون نیست."
تا اواخر دهه ی 1970، بنیگسن، برژینسکی و هنز، شورش های اسلامی را در اتحاد شوروی دور نمی پنداشتند. آنها با "ریچارد پایپس" همراه شدند. پایپس نیز از مدافعان استفاده از برگ اسلام سیاسی بود. او از دهه ی 1950 پیرامون مسلمانان آسیای مرکزی و تهدید آنها برای اتحاد شوروی می نوشت، از آن میان است نوشتار تحلیلی وی در دو بخش با نام "مسلمانان آسیای مرکزی در شوروی : گرایشات و چشم اندازهای آینده" که در سال 1955 در "ژورنال مسائل خاورمیانه" منتشر شد. پایپس در آن مقاله نوشت: " محتمل است که رفته رفته مردم آسیای مرکزی و ترکستان چین که روسهای آسیای مرکزی همواره با آنها احساس نزدیکی داشته اند، گرایش استقلال طلبانه بیابند. غیر ممکن نیست که سرزمین هایی اینچنین گسترده، روزی در شکل کشوری ترک زبان و اسلامی با گرایش به خاورمیانه متحد شوند." پایپس که زمانی نوشته بود مسلمانان شوروی علیه مسکو "قیام خواهند کرد" ، درباره ی مساله ی ملیت ها در شوروی بسیار نوسته است و زمانی که ریگان در 1981 جانشین کارتر شد، به سمت ریاست گروه پژوهش درباره ی ملیت های شوروی رسید.
بسیاری از دیگر پژوهشگران متخصص در امور اتحاد شوروی، با نظریات بنیگسن و دنباله روانش مخالف بودند. در واقع هرگز شورش اسلامی ضد شوروی رخ نداد. پس از "پرسترویکا"، سقوط دیوار برلین و پیدایش جمهوریهای آسیای مرکزی، اسلام رادیکال کمترین نقشی در روند فروپاشی اتحاد شوروی بازی نکرد. پیدایش رژیمهای آسیای مرکزی در دهه ی 1990، کمترین نتیجه ی اسلام سیاسی هم نبود. در مقابل، جمهوری های نو پدید آسیای مرکزی درگیر نبرد با ستیزه جویان اسلامی القاعده تا حزب التحریر الاسلامی شدند. این چنین است که کمترین نتیجه ی پشتیبانی آمریکا از اسلام سیاسی در آسیا به رشد تروریسم اسلامی زیرزمینی در چچن، ازبکستان و دیگر کشورهای منطقه انجامید.
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/19/post-25/
|
|
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل دهم - بخش دومچهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387 ساعت 1:50 PMچهارشنبه 22 آبان ماه سال 1387 ساعت 1:50 PM
تز بهره گیری از اسلام برای فروپاشاندن اتحاد شوروی در سال 1979 عینیت یافت. ایالات متحده، پاکستان و عربستان سعودی، بطور رسمی جهاد اسلامگرایان را علیه دولت کابل تدارک دیدند و اینگونه اتحاد شوروی را به اشغال افغانستان برانگیختند و نطفه ی جنگ داخلی ده ساله را در افغانستان بستند. از دیدگاه برژینسکی، جنگ افغانستان دو مساله را با هم درآمیخت. نخست، ایده ی "کمربند اسلامی" در آسیای جنوب غربی بعنوان سدی در برابر اتحاد شوروی؛ همانگونه که "فواز جرجس"، نویسنده ی کتاب "آمریکا و اسلام سیاسی" می نویسد:
"بگفته ی برژینسکی، جلوگیری از کمونیسم شوروی ما را بر آن می دارد تا از هر آنچه مایه ی چند دستگی و انشقاق در اپوزیسیون اسلامی می شود، دوری گزینیم، از آن میان است مواجهه ی نظامی آمریکا و ایران: ‘به نظرم شکل دادن به ائتلافی اسلامی ضد شوروی، اکنون بیش از پیش مهم است.’ همچون دهه های 1950 و 1960، ایالات متحده در اندیشه ی استفاده از اسلام ضد جنبش های رادیکال و سکولار و متحد آنها یعنی اتحاد شوروی بود. اکنون سران دولت کارتر، فرصت های مناسبی در همکاری با خیزش اسلامی پیش روی خود می نگرند و امیدوارند از کارایی مادی و ایدئولوژیکی آن علیه توسعه طلبی اتحاد شوروی بهره گیرند. درسهای دو دهه ی 1950 و 1960، زمانی که سلاح ایدئولوژیک اسلام در ستیز با ناسیونالیسم پان عرب سکولار بکار گرفته شد، در ذهنیت سطوح بالای حاکمیت ایالات متحده مانده بود."
و دومین وجه نمایان این نقشه ی استراتژیک، بکار بستن نگرش بنیگسن ــ برژینسکی برای سازماندهی اسلام علیه "نقاط ضعف" بالقوه ی مسکو در آسیا بود.
اسلامگرایان افغان با وجود آغاز دریافت کمک از ایالات متحده، هیچ جا نیروی غالب نبودند. بسی پیش از 1979، راستگرایی اسلامی نیرویی بالقوه در افغانستان بود و از دهه ی 1950، با چپ مترقی و نیروهای سکولار در دولت کابل در ستیز بود. تماس آمریکا با اسلامیون بنیادگرای وابسته به اخوان المسلمین در افغانستان دست کم به سالهای آغازین دهه ی 1950، و پشتیبانی ایالات متحده از جنبش سیاسی راستگرای اسلامی به سال 1973 باز می گردد.
هرچند سیا در افغانستان، حضور پررنگی در دهه های آغازین جنگ سرد نداشت، این سازمان از کانال دفاتر "بنیاد آسیا" ــ سازمان وابسته به سیا ــ تیمی به این کشور فرستاد. در میانه ی دهه های 1950 و 1960، "بنیاد آسیا" حمایت بی شائبه یی از دانشگاه کابل کرد و پروژه های بسیاری درباره ی سازماندهی جامعه ی مسلمان افغانستان داشت. بگفته ی "جان بنیگان" و "رز بنیگان"، افراد بنیاد آسیا در خلال دهه ی 1960 در پاکستان و افغانستان که سالیان دراز در خدمت این بنیاد بودند، "بنیاد آسیا" به "موسسه ی پژوهش اسلامی لاهور" در پاکستان برای انتشار فرهنگ جامع اسلامی بزبان اردو یاری رساند. جان بنیگان می گوید: "ما همچنین، با دانشکده های الهیات دانشگاههای بزرگ تماس داشتیم." بنیگان ها در پاکستان و نیز افغانستان با گروههای دانشجویی ضد سازمانهای دانشجویی هوادار شوروی همکاری می کردند. او می گوید: "دانشجویان هدف نخست ما بودند." رز بنیگان می افزاید که، بنیاد آسیا در افغانستان با خانواده ی مجددی، روحانی سرشناس اسلامی و نیز وزارت عدلیه که چندی در اداره ی مجددی بود، روابطی استوار ساخت. بنیاد آسیا، همچنین، شفیق کماوی، قائم مقام وزیر عدلیه را به سمینار هنری کیسینجر درباره ی امور بین المللی در دانشگاه هاروارد فرستاد. او می گوید: " بیشتر کارمندان وزارت عدلیه و از آن میان مشاور حقوقی و رابط بنیاد آسیا، آخوند بودند."
بدلیل اولویت پایین افغانستان در گستره ی سیاست خارجی ایالات متحده، میزان تماس های سیا با اسلامگرایان افغان در دهه ی 1960، و پیش از آن، روشن نیست. یکی از شخصیت های ارشد سیا می گوید: "در 1957، هنگامی که در افغانستان بودم، هواداری از شوروی آشکار بود. از من خواستند میزان حضور شوروی را در افغانستان دریابم زیرا آیزنهاور در پی دانستن اهمیت استراتژیک افغانستان برای واشنگتن بود. " نتیجه حاکی از اهمیت کم افغانستان بود. او می افزاید: "به نظر ما افغانستان چندان مهم نبود. هر چند که شوروی آن را دراختیار گرفته بود، خطری برای ما نداشت." با این همه حضور بنیاد آسیا در افغانستان که شامل دو یا سه کارمند دائم و احتمالا شماری رایزنان و مستشاران آمریکایی بود، ادامه یافت.
در دهه ی 1960، جنبش اسلامی افغانستان آرام آرام روند سیاسی شدن پیش گرفت. هرچند محافظه کاری، شیوه ی زندگی سنتی و نقش برجسته ی اسلام، همواره مختصات جامعه ی افغان بوده، تا پیش از دهه ی 1960 اسلام در افغانستان بیشتر چهره یی پارسامنش و کمتر سیاسی داشته است؛ اسلام بگونه یی ایمان محور و نه باوری سیاسی-اجتماعی در اذهان بود. اما بر اثر نفوذ مذهب و نیروهای روشنفکری خارجی ــ بویژه اخوان المسلمین مصر و جماعت اسلامی پاکستان و سازمانهای بین المللی اخوان المسلمین به رهبری سعید رمضان در ژنو ــ اسلام در افغانستان دگرگونی بنیادین با ماهیت سیاسی و ستیزگرانه ضد کمونیستی یافت. رفته رفته، روحانیون و سازماندهندگان برجسته ی اسلامی افغان از مصر، جایی که با میراث داران جنبش حسن البناء در تماس بودند، به افغانستان بازگشتند. بگفته ی "اولیور روی"، شرق شناس برجسته ی فرانسوی و کارشناس اسلام در افغانستان، آغاز اسلام سیاسی در افغانستان با محفلی نیمه مخفی به نام "اساتید"، گره خورده است. این گروه پس از پژوهش در دانشگاه الازهر قاهره و تماس با اخوان المسلمین در افغانستان رخ نمودند. این جنبش در 1958 زمانی که یک عالم مذهبی در برابر محمد داود خان، از بستگان محمد ظاهرشاه و رهبر آینده ی جمهوری افغانستان ایستاد، در قالب ائتلافی منسجم در آمد. بسیاری از اسلامگرایان دستگیر و سازمانهای نوپا ناگزیر از فعالیت پنهان شدند. اسلامیون خویش را جماعت اسلامی نامیدند.
تا میانه ی دهه ی 1960، جماعت اسلامی و شاخه های آن پیرو سازمانهای اسلامی مصر، پاکستان، عراق و دیگر نقاط بودند، بویژه در تاختن به دانشجویان چپگرا و کمونیست و تهدید خشونت آمیز رقبای سیاسیشان همان رویه را داشتند. آنها با هدایت کسانی که در 1979 در زمره ی ذینفعان بخشش های سیا قرار گرفتند، آشکارا عامل تحریکات سیاسی و ایجاد آشفتگی بودند. روی می نویسد:
"محفل اساتید به شدت بر شاگردانش اثر گذار بود، چنانکه در 1965، سال تاسیس حزب کمونیست، دانشجویان اسلامگرا آشکارا با پخش جزواتی با عنوان... "تراکت جنگ مقدس"، تظاهرات می کردند. سالهای 1960 تا 1972، سالهای آشوب و آشفتگی در دانشگاههای کابل بود....آنها شدیدا ضد کمونیسم بودند و بیشتر درگیریها و مواجهه های خشونت آمیز میان آنها و مائوئیست ها روی می داد. هر چند در آغاز شمار کمونیست ها بر اسلامگرایان برتری داشت، نفوذ اسلامیون پیوسته فزونی می گرفت، چنانکه در انتخابات دانشجویی 1970 اکثریت یافتند. "
پیام های محرمانه ی وزارت خارجه از سفارت ایالات متحده در کابل به تاریخ ژوئن 1970 و پس از آن، رهبری مذهبی افغانستان و بویژه خانواده ی روحانی مجددی ها را نیرویی توانا و فعال تصویر می کنند و نتیجه می گیرند که تحریکات ملایان "چپ ها را دست کم در مناطق روستایی عقب نشانده است" و "برای نخستین بار پس از سالها، محافظه گرایی مذهبی آشکارا نشان داده که اپوزیسیون دولت است." یک افسر سیاسی سفارت می نویسد: "گزارشهای اطمینان بخشی از ادامه ی مبارزه ی ملایان در استانهای مختلف رسیده است. اینجا، در کابل برای شعله ور نگه داشتن آتش شور و شوق مذهبی در میان بازاریان، تلاشهایی می شود. مدت ها مشخص نبود که ستیزه گری روحانیت تا این میزان توانمند باشد."
"عبد الرسول سیاف" از طلایه داران رهبری جنبش اسلامی افغانستان در آغاز دهه ی 1970 بود. سازمان وی با اخوان المسلمین و عربستان سعودی؛ برهان الدین ربانی؛ و گلبدین حکمتیار و همه ی نیروهای اصلی جهادی در دهه ی 1980 مرتبط بود. بگفته ی روی: "سیمای آشکار فعالیت جنبش سیاف در قالب سازمان "جوانان مسلمان" و وجه پنهان آن در میان محفل ‘اساتید’ بود." رهبر ‘اساتید’ و کسی که سازمان نیمه مخفی "جوانان مسلمان" را هدایت می کرد، پروفسور "غلام محمد نیازی"، هیات علمی دانشکده ی الهیات دانشگاه کابل بود. دانشگاه کابل از کانال "بنیاد آسیا"، تحت حمایت مادی سیا بود. در 1972، ربانی، سیاف و در آینده حکمتیار شورای رهبری جنبش را ایجاد کردند و حکمتیار نظارت بر شاخه ی نظامی آن را عهده دار شد. سازمان بصورت هسته های 5 نفره کار می کرد و در سالهای پسین، در خلال دهه ی 1970، ــ اینبار نیز پس از پیاده شدن چنین الگویی بوسیله ی اخوان المسلمین در مصر و پاکستان ــ به نفوذ در ارتش و جاسوسی آغازید. بر پایه ی اسناد خارج شده از طبقه بندی محرمانه ی ایالات متحده، در سال 1972 یکی از اعضای "جوانان مسلمان" بارها با یک آمریکایی برای درخواست کمک دیدار کرده است و در این دیدارها "مشروحا فعالیت های ضد کمونیستی گروهش را بر شمرده" (از آن میان قتل چند تن از "چپگرایان") و خواستار کمک پنهان ایالات متحده برای خرید ماشین چاپ شده است. اما برای کمک مستقیم سیا خیلی زود بود و اینچنین کارمندان سفارت با وجود ابراز همراهی با اهداف گروه، درخواستشان را رد کردند.
از این پس، سیا نقش فعالتری در پیوند با اسلامگرایان افغان نشان داد. پیشتر، مساعدت سیا نسبتا کم بود و بیشتر از کانال بنیاد آسیا، متوجه دانشگاه کابل و نیروهای اسلامی با سابقه میشد. اما در 1973، محمد داود خان ــ به یاری کمونیست ها ــ ظاهرشاه را سرنگون و جمهوری افغانستان را پایه نهاد. جنبش اسلامی افغانستان، آشکارا چهره ی اپوزیسیون داود خان را بخود نگرفت. آنها بزودی دوستان زیادی در خارج یافتند.
سیا، پاکستان ــ در آغاز برهبری ذوالفقار علی بوتو و سپس ژنرال اسلامگرا، ضیاء الحق ــ و نیز شاه ایران، بی درنگ برای به زیر کشیدن دولت نوپای افغانستان همراه شدند. هنوز سالها تا اشغال افغانستان بدست اتحاد شوروی و جهاد آمریکایی دهه ی 1980 مانده بود اما جنگ مقدس اسلامی در سرزمین خشک افغانستان، با شراکت کامل سیا، شتابان پیش می آمد. سالها بعد، یکی از شخصیت های دولت پاکستان در دوره ی نخست وزیری دختر ذوالفقار علی بوتو، همکاری فوری سیا پس از کودتای 1973 داود خان را با اسلامگرایان افغانستان تصدیق کرد. آمده است که: "نصیر الله بابر، مشاور ویژه ی بی نظیر بوتو، نخست وزیر پاکستان، در مصاحبه یی به تاریخ آوریل 1989، کمک مالی ایالات متحده به ستیزه جویان افغان را از 1973 و نیز قرار گرفتن گلبدیین حکمتیار، رئیس [حزب اسلامی] ‘زیر چتر’ آمریکا را، چندین ماه پیش از دخالت نظامی اتحاد شوروی، فاش کرد."
"دیگو کوردوز" و "سلیگ هریسون"، بر پایه ی اسناد منتشر شده ی آرشیو شوروی، تلاش ایالات متحده ی آمریکا، ایران، عربستان سعودی و پاکستان را برای سازماندهی راست اسلامی در افغانستان علیه اتحاد شوروی با جزئیات شرح داده اند:
"اوایل دهه ی 1970، بهای نفت به دلیل جاه طلبی محمدرضا شاه پهلوی برای بازپس راندن نفوذ اتحاد شوروی در کشورهای همسایه و برپایی امپراتوری مدرن ایران افزایش یافت....از آغاز 1974، شاه مصمم بود تا کابل را به در حیطه ی اقتصادی و امنیتی با مرکزیت تهران و گرایش به غرب بکشاند. حیطه یی که، هند، پاکستان و شیخ نشین های خلیج فارس را در بر می گرفت....ایالات متحده از این سیاست بعنوان بخشی از همکاری و شراکت با شاه در پهنه ی اقتصادی و امنیتی و نیز در راستای سیاستهای پنهانش در آسیای جنوب غربی پشتیبانی کرد."
هدف همکاریهای هماهنگ ایالات متحده ــ ایران که از سوی عربستان سعودی و پاکستان نیز حمایت شد، تقویت راستگرایان و محافظه کاران در دولت میانه رو داود خان برای خارج کردن افغانستان از مدار اتحاد شوروی بود. بگفته ی کوردوز و هریسون:
"ساواک و سیا دست به دست هم دادند؛ در این راستا گاه با گروههای بنیادگرای اسلامی افغان نیز که در اهداف ضد شوروی هم رای بودند و هر یک شیوه ی خویش داشت، کم و بیش همدستی داشتند. بنیادگرایان افغان بنوبه ی خویش با اخوان المسلمین مصر و رابطة العالم الاسلامی (اتحادیه جهانی مسلمانان) که راست آیینی وهابیت سعودی را نمایندگی می کرد، در ارتباط بودند. به مجرد اینکه بهای نفت سر به آسمان گذاشت، سیل گروههای بنیادگرای عرب با پشتوانه ی مالی، بسوی افغانستان روان شد. این گروهها نیز همچون ساواک جاسوسانی برای شناسایی سمپاتهای کمونیست در دولت افغانستان و ارتش به خدمت گرفتند."
نویسندگان به این نکته نیز اشاره می کنند که ساواک ایران، جنگ افزار و کمک مالی به گروههای افغان که با اسلامیون راستگرا می رساند، رئیس سازمان امنیت پاکستان (ISI) نیز، برای ضربه زدن به دولت افغانستان به این گروهها کمک می کرد. "ساواک، سیا و جاسوسان پاکستان، در چندین کودتای ناکام که در سپتامبر و دسامبر 1973 و ژوئن 1974 بوسیله ی بنیادگرایان، علیه داود خان انجام شد، با همدیگر همکاری داشتند."
در 1975، اسلامگرایان افغان خویش را آماده ی شورشی همه جانبه علیه داود خان یافتند. داود خان هنوز اتحاد نیم بندی با کمونیست ها داشت. قیام اسلامیون سرکوب شد و بسیاری از شورشیان دستگیر و اعدام شدند و کسانی چون حکمتیار و ربانی، به تبعید گریختند. بیشتر تبعیدیان به پاکستان رفتند تا از پشتیبانی سرویس جاسوسی نظامی این کشور برخوردار شوند. در چهار سال آینده، سازمان امنیت پاکستان روابط گونه گونی با شورشیان افغان و بویژه هسته ی اسلامی آن استوار کرد. تحلیل محرمانه ی وزارت خارجه درباره ی بحران افغانستان در 1975 که به طور خاص با اخوان المسلمین و سازمان امنیت پاکستان مرتبط بود، می گوید:
"آنچه در غبار بگفته ی برخی، دخالت پاکستان، ناپدید شد این واقعیت است که داود خان جلوه گری اسلام ‘بین المللی’ را فرو نشانده است. رهبران افغانی شورشیان، افزون بر اینکه گفته می شود، بوسیله ی پاکستانی ها اجیر شدند، بنا به گزارشاتی، اعضای...اخوان المسلمین بودند و این جمعیت بخشی از گروه بزرگنری است که با ژنرال جیلانی، رئیس سازمان امنیت پاکستان به توافق رسیده اند. "
اما در افغانستان، سستی داود خان او را زیر فشار آمریکا، شاه ایران و پاکستان به راست لغزاند. داودخان در سالهای 1975 تا 1978، کاملا از حامیان چپ خویش گسست و ارتش و بنیادهای محافظه کار افغانستان را در آغوش کشید. در 1976، داود خان با محمدرضا شاه و بوتو، نخست وزیر پاکستان، دیدار کرد و در پی آن افسران راستگرا و رهبران غربگرا را به مناصب حساس و کلیدی گمارد. در 1978، جوخه های مرگ دولت افغانستان، ترور رهبران چپگرا و کمونیست را آغاز کرده بودند و اینچنین دولت کابل از چپ ها و کمونیست ها پاکسازی شد. آرام آرام، قدرت داودخان به دسته یی کوچک از فرامحافظه کاران و ارتشیان محدود شد. بگفته ی کوردوز و هریسون پس پرده، ساواک، متحدان عربستان در اتحادیه جهانی مسلمانان و اخوان المسلمین قدرت را اداره می کردند. بحران افغانستان در آوریل 1978 با کودتای نورمحمد ترکی، کمونیست هوادار شوروی، که پیمان دوستی با اتحاد شوروی امضاء کرد، حدت یافت. راست اسلامی با حمایت سازمان امنیت پاکستان به تروریسم گسترده یی علیه افغانهای دانش آموخته و سکولار آغاز نهاد و به شیوه ی "پل پت"، صدها آموزگار و کارمند دولتی را ترور کرد.
با توجه به شمار زیادی از مکاتبات وزارت خارجه و سفارت، ایالات متحده به خوبی از وابستگی سازمانهای افغانی مجری تروریسم ضد شوروی، به اخوان المسلمین آگاه بوده است. نمونه ی نخست، جلسه ی سنتو در 1978 است که میگوید: "تهدید جدی برای دولت جدید از سوی قبائل و گروههایی مانند اخوان المسلمین است." تحلیل دیگری در آوریل 1979 بیان می دارد که "برخی در اپوزیسیون مذهبی سرانجام با اخوان المسلمین بهم می آمیزند." یکی از کارمندان سفارت در سند مفصل دیگری به تاریخ ژوئن 1979 با عنوان "شرایط کنونی قیام افغانستان" می گوید: "همه ی استانهای مرکزی، شرقی و غربی زیر سلطه ی شورشیان در آمده اند." و در ادامه شورشیان را "با نامهای گوناگونی چون مجاهدان [و] اخوان المسلمین می شناسند." این سند بدون شرح و تفسیر از قول دولت افغانستان، اپوزیسیون را "ملایان انگلیسی" می خواند.
در این دوره، که انقلاب 1357 ایران نیز رخ داده است، پیوندهای پاکستان با اسلامگرایان افغان و نیز اسلامیون پاکستان استوارتر نیز شد. ژنرال ضیاء الحق در پاکستان رژیمی بر پایه ی قوانین اسلامی پایه نهاد و مشوق رشد گروههای اسلامی برهبری ابوالاعلی مودودی شد. آنگاه که آیت الله خمینی در ایران سرگرم ایجاد جمهوری اسلامی خویش بود، برژینسکی و سیا نیز، در افغانستان ارتشی از اسلامیون راستگرا پدید می آوردند. تلاش برژینسکی پیاده کردن دیدگاه بنیان برافکن بنیگسن مبنی بر استفاده از شمشیر اسلام ضد اتحاد شوروی بود.
سپاه اسلامی برژینسکی و کیسی
برژینسکی در مصاحبه یی در سال 1998 با "نول ابزرواتور"، که بارها از آن نقل قول شده است، راز آغاز کمک سیا به مجاهدان افغان را، پیش از ورود شوروی به این کشور و نه تنها پس از آن، فاش کرد. برژینسکی می گوید:
"بر پایه ی اسناد رسمی کمک سیا به مجتهدان افغان در دهه ی 1980 و به عبارتی پس از اشغال افغانستان به دست ارتش شوروی در 24 دسامبر 1979 بوده است. اما واقعیت یکسره دیگر است، آنچیزی که تا کنون به شدت پنهان شده است؛ در جولای 1979، کارتر نخستین دستورالعمل کمک های سری به مخالفان ضد شوروی رژیم کابل را امضاء کرد. و من هر روز یادداشتهایی برای کارتر می نوشتم مبنی بر اینکه به باور من این کمکها، شوروی را به دخالت نظامی در افغانستان وا می دارد."
اما پس پرده ی این راز، باز راز دیگری نهفته است و آن همداستانی ایالات متحده با راستگرایی اسلامی در افغانستان و خاورمیانه به درازای دهه ی 1970 است. افزون بر این، بی گمان جنگ مقدس افغانها نه در دهه ی 1980 که کمکهای سیا بطور رسمی بسوی اسلامیون سرازیر گشت، بلکه در 1978، آنگاه که راستگرایی اسلامی افغان با کمک سازمان امنیت پاکستان در شمال شرق افغانستان سر به طغیان گذاشت، آغاز شد. در مارس 1979، نیمه ی غربی افغانستان بویژه ایالت نشین بزرگ هرات، که در همسایگی ایران است، دستخوش شورش شد. یک سازمان اسلامی بشدت افراطی که با یکی از فرماندهان ارتشی بنام اسماعیل خان پیوند داشت و جمهوری اسلامی ایران نیز حامی آن بود بسیاری از شخصیت های دولت افغانستان را بقتل رساند. بسیاری از مشاوران روسی و خانواده شان تا آستانه ی مرگ زخمی شدند. این هنگام، ایالات متحده روابط خویش را با نظامیان و دستگاه جاسوسی و امنیتی ایران نگه داشته بود و با دولت جدید ایران و نخست وزیر آن بازرگان تماس داشت و سازمان سیا اطلاعاتی درباره ی اتحاد شوروی، عراق و تحولات افغانستان در اختیار ایران می گذاشت. این همکاریها تا حادثه ی گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا در تهران بوسیله ی طرفداران خمینی در دسامبر 1979 ادامه یافت.
در مارس 1979، سازمان سیا نخستین پیشنهاد رسمی خود را برای کمک به اسلامگرایان افغان که با شورش در هرات همزمان بود، کامل کرد. بگفته ی گیتس، "برخی در سیا عقیده داشتند که حضور شوروی در افغانستان سبب برانگیخته شدن احساسات مسلمانان و اعراب، ضد شوروی خواهد شد." و نه تنها آن، بلکه بگفته ی گیتس، عملا سودمندی دیگری برای آمریکا داشت و آن برپایی تجهیزات جاسوسی بود که تا پیش از انقلاب ایران در شمال این کشور مستقر شده بود. آغاز 1979، با کمک های فراوان و پنهان ایالات متحده به مجاهدان همراه بود. عربستان و پاکستان نیز خواهان دخالت هر چه بیشتر آمریکا بودند. "در عربستان سعودی یکی از افسران ارشد...پیشگام امر عقب نشاندن شوروی در افغانستان بود و اعلان داشت که دولت متبوعش، بطور رسمی از ایالات متحده برای شورشیان درخواست کمک کرده است. "هر چند برخی تحلیلگران آمریکایی و شماری از افراد سیا بر این باور بودند که حمایت مستقیم آمریکا از شورشیان افغان سبب حمله ی اتحاد شوروی به پاکستان و مواجهه ی جهانی اتحاد شوروی و آمریکا می شود، دولت ایالات متحده همچنان به راه خویش می رفت. سیا با عربستان سعودی و پاکستان برای ارسال کمک به شورشیان افغان تماس گرفت و همانگونه که برژینسکی بروشنی گفت، کارتر در جولای 1979 نخستین دستور ارسال کمک هایی از قبیل تجهیزات مخابراتی را به اسلامیون راستگرای افغان امضاء کرد.
برژینسکی در مصاحبه با "نول اوبزرواتور" می پذیرد که تمام مدت، هدف وی تحریک شوروی به دخالت نظامی بوده است، هر چند که دخالت نظامی اتحاد شوروی آمریکاییان را شوکه کرد. برژینسکی می گوید: "ما شوروی ها را به دخالت نظامی در افغانستان وادار نکردیم بلکه تعمدانه شرایط را چنان آماده کردیم تا احتمال آن را بالا ببریم." وقتی از برژینسکی پرسیده می شود که با نگاه به گذشته آیا پشتیبانی از خیزش بنیادگرایی اسلامی و تجهیز آنها با سلاح و آموزش های نظامی که تروریسم آینده را پروراند، برای وی پشیمانی به بار آورده است، پاسخ می دهد:
"از منظر تاریخی کدام مهمتر است؟ پیدایش طالبان یا فروپاشی امپراتوری شوروی؟ تحریک مسلمانان یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟"
برژینسکی در 1979 به کارتر گفت: "اکنون جنگ ویتنامی را به اتحاد شوروی هدیه می کنیم."
تا پایان سال 1979، بیش از سه چهارم افغانستان در طغیانی آشکار بود. درست پیش از کریسمس، ارتش سرخ برای دفاع از دولت محاصره شده ی افغانستان، این کشور را اشغال کرد. یکی از ویژگیهای جهاد آمریکایی در افغانستان این بود که از آغاز ایالات متحده، دست سازمان امنیت پاکستان و ژنرال ضیاء الحق را در کنترل ارسال محموله های کمکی به مجاهدان افغان باز گذاشت. "استیو کول"، ژورنالیست و نویسنده ی کتاب "جنگ ارواح" درباره ی جهاد افغانستان، می نویسد: "ضیاء الحق بر جنگ افزارها و کمک های مالی نظارت داشت. او اصرار داشت که هر دلار و سلاح آمریکایی باید از کانال پاکستان برای مجاهدان فرستاده شود و او تصمیم می گیرد که کدام گروه چریکی از آن برخوردار شود....سیا با وجود اختلاف نظر، تصمیم سازمان امنیت پاکستان را پذیرفت." شاهزاده ترکی الفیصل، وزیر اطلاعات وقت عربستان، در واشنگتن با برژینسکی و سران سیا دیدار کرد و تضمین کرد که هر دلار ارسالی آمریکا صرفا برای کمک به مجاهدان افغان فرستاده شود.
آنچه در دهه ی 1980 از دیدگان پنهان بود، همدستی سازمان امنیت پاکستان، ژنرال ضیاء الحق و اسلامگرایان پاکستان از یک سو و پیوند دولت عربستان و شبکه های خصوصی از سرویس امنیتی عربستان تا اتحادیه جهانی مسلمانان و اسامه بن لادن از سوی دیگر بود. عربستان سعودی و پاکستان سالها با هم روابط نزدیک داشتند، از آن میان پیوندهای نظامی و گسیل سربازان پاکستانی و مزدوران این کشور برای محافظت از خاندان سلطنتی عربستان و آموزش نیروهای این کشور بود. "شیرین هانتر" می نویسد: " برای نمونه، افسران ارتش پاکستان، نظامیان سعودی و شیخ نشین های خلیج را آموزش می دادند. ژنرال ضیاء الحق، یکی از این افراد بود." افزون بر این، در خلال دهه ی 1970، بویژه در سالهای 1973-74 که افزایش بهای نفت اوپک خزانه ی پاکستان را تهی کرد، بوتو و ضیاء الحق به کمک های مالی عربستان دلگرم بودند و کمک سعودی ها با مسائل سیاسی گره خورده بود. رشد اسلامگرایی در پاکستان بهایی بود که باید اسلام آباد در ازای کمک سعودی ها می پرداخت.
برای ایالات متحده، اتحاد عربستان و پاکستان سودمند بود، زیرا هر دو کشور متحدان وفادار آمریکا در ستیز با اتحاد شوروی بودند. این واقعیت که هم عربستان و هم پاکستان انگیزه های پنهان و نقشه های بلندپروازانه ی خویش را داشتند، از نگاه دولتهای کارتر و ریگان که به هر بهایی، خواهان زمینگیر شدن شوروی در مردابی خونین در افغانستان بودند، نادید انگاشته شد. پاکستان همواره نگران رقیب دیرینه اش، هند، افغانستان را عمق استراتژیک و متحدی برای خویش در در شبه قاره در برابر دهلی نو می دید و ژنرال ضیاء الحق در رویای "پاکستانی بزرگتر" بود. عربستان سعودی نیز منافع خویش را پی می گرفت و جنگ افغانستان را از منظر گسترده تر رقابت با ایران که رژیم شیعی نوپدید آن تهدیدی برای عراق و شیخ نشین های خلیج بود، می نگریست. افغانستان و آسیای میانه، از نگاه عربستان، میدان مبارزه با ایران بود و ریاض برای تضعیف ایران در پی تقویت راست آیینی وهابی سنی در افغانستان و فراتر از آن بود.
برژینسکی و سپس بیل کیسی، محور پاکستان ــ عربستان را زیر چتر خود گرفتند. اما این دو کشور ماموران خویش را در افغانستان داشتند.
گلبدیین حکمتیار، ستیزه جوی اسلامی، در راس رهبری گروهی با نام حزب اسلامی، نماینده ی پاکستان در افغانستان بود. شهرت حکمتیار بواسطه ی تعصب فراوان و ددمنشی وی بود:
"گلبدیین نزد ضیاء الحق و سازمان امنیت پاکستان عزیز بود. حکمتیار نیز، همچون دیگر رهبران مجاهد افغان، از آغاز دهه ی 1970 یعنی زمانی که پاکستان پنهانی از دانشجویان بنیادگرای دانشگاه کابل که علیه نفوذ شوروی در دولت افغانستان شورش می کردند، حمایت می کرد، با سازمان امنیت پاکستان همکاری داشت. آن هنگام حکمتیار پیامد موج رادیکالیسم اسلامی نوپدید در گستره ی جهانی بود. بر پایه ی گفته های بسیار، حکمتیار مسوول پاشیدن اسید به صورت بسیاری از زنان افغانی است که به زعم وی پوشش مناسب اسلامی نداشتند."
حکمتیار پوست زندانیان را زنده زنده میکند و آنها را بسختی شکنجه می داد؛ این تخصص ویژه ی او بود. "صبغت الله مجددی"، اسلامگرای کمتر افراطی، حکمتیار را "هیولای واقعی" نامیده است. اما چارلز ویلسون، نماینده ی جمهوری خواه تگزاس که مدافع همیشگی جهاد افغانستان در کنگره بود، می گوید که ضیاء الحق " پشتیبان حکمتیار بود زیرا ضیاء الحق جهان را میدان نبرد میان مسلمانان و هندوها می دانست و می پنداشت حکمتیار او را در راستای برپایی نهادی پان اسلامیستی در برابر هند یاری می کند."
حزب اسلامی حکمتیار یکی از شش تا هشت حزب افغانی تشکیل دهنده ی مقاومت ضد شوروی بود. "حزب اسلامی" بزرگترین این احزاب و به داشتن جنگجویان درنده خو شهره بود، همین ویژگی سیا را برای کمک به آنها ترغیب می کرد. یکی از افسران ناظر بر جهاد افغانستان در سیا می گوید: "در آغاز تصور نمی کردیم که بتوانیم شورویها را شکست دهیم. اما باید تا می توانستیم از روسها می کشتیم و حکمتیار کسی بود که به نظر می رسید بخوبی می توانست از عهده ی این کار برآید." سنگدلی عریان او نکته یی مثبت برای سیا بوده است. کول می گوید: "کارمندان سیا در بخش خاور نزدیک، که پروژه ی افغانستان را پیش می بردند، حکمتیار را قابل اعتمادترین متحد خویش می دانستند. افسران سیا اینگونه به خود قوت قلب می دادند که حکمتیار، دست کم می دانست دشمن کیست." حکمتیار از دید کسانی چون کیسی و برژینسکی که در رویای خویش افغانستان را کلید تضعیف اتحاد شوروی در جمهوریهای مسلمان نشینش می دانستند، از این جنبه مناسب می نمود که می توانست دامنه ی جنگ را فراتر از افغانستان، بگسترد. بگفته ی "فیلیپ دیرو"، حکمتیار "می گفت که حملات چریکی را با آزاد کردن سرزمین های مسلمان نشین بخارا، تاشکند و دوشنبه، تا آنسوی رودخانه ی آمودریا در عمق جمهوریهای آسیای میانه پیش می برد."
و اما نماینده ی عربستان در افغانستان کسی نبود مگر عبد الرسول سیاف، رهبر اخوان المسلمین افغانستان. با گذشت جنگ، حکمتیار و سیاف بیشتر بعنوان رهبران افغان سپاه جنگجویان خارجی و عمدتا عرب که گله وار برای پیوستن به جهاد، به افغانستان سرازیر شده بودند، شناخته می شدند. تا پیش از پایان دهه ی 1980، این به اصطلاح عرب ــ افغان تبارهای جنگ افغانستان، رهبران گروههای تروریست اسلامی در مصر، الجزایر، عربستان سعودی، عراق و دیگر نقاط چون چچن و ازبکستان شدند. حکمتیار و سیاف هر چند که با هم متحد نبودند، به اسامه بن لادن نزدیک بودند. بن لادن، اوایل 1979-80 زمانی که به جنگ افغانستان گام گذارد، نامش بر زبانها افتاد."[حکمتیار] زمانی که در پاکستان در تبعید بسر می برد گروهی از اسلامگرایان متعصب غرب ستیز از ملیت های گوناگون را به دور خویش گرد آورد که بعدها در جنگ افغانستان شرکت کردند؛ اسامه بن لادن و اعراب دیگری که داوطلبانه به جنگ رفتند، از آن میان بودند."
اینچنین، در افغانستان، صحنه برای برخوردی سرنوشت ساز میان ایالات متحده و اتحاد شوروی چیده شد. ایالات متحده به دنبال انقلاب ایران، پندار واهی ایجاد کمربند سبز اسلامی را ضد اتحاد شوروی پی گرفت و پاکستان، عربستان سعودی ومصر را به میدان کارزار در کوههای دوردست آسیای میانه کشاند. جهاد مقدس در افغانستان، صدها هزار تن از جهادیون را برانگیخت و سیل جنگجویان از سراسر جهان، بسوی اردوگاههای جنگی در مرز پاکستان و افغانستان روان شد. ایالات متحده کمترین درکی از ماهیت نیروهایی که رهانیده بود، نداشت. چنانکه این نا آگاهی، مانع دولت ریگان برای گسترش جنگ افغانستان به داخل اتحاد شوروی و حتی تلاش برای کشاندن پای خمینی و ایران به جهاد آمریکایی نشد.
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/22/post-26/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل دهم - بخش سومشنبه 25 آبان ماه سال 1387 ساعت 09:28 AM
آغاز جهاد آمریکایی افغانستان در سال 1979، با دگرگونی مهمی در تاریخ اسلام سیاسی همراه بود.
از 1945 تا 1979، راستگرایی اسلامی در جریان جنگ سرد، در اردوی غربی و ضد کمونیستی قرار داشت. قابل فهم است که در این دوره، بسیاری از تحلیلگران، اسلام سیاسی را اگر نه نیرویی آمریکایی، که دست کم هوادار اهداف اقتصادی و سیاسی آمریکا در منطقه پندارند. در کوههای افغانستان، ملایان، ستیزگرانه از کمونیسم بیزار بودند؛ در بیابانهای عربستان، بنیادهای وهابی علیه چپگرایان و ناسیونالیست های شمال آفریقا، خاورمیانه و پاکستان می غریدند؛ و در دانشگاهها، از کابل و اسلام آباد تا بغداد و قاهره، اخوان المسلمین با سکولاریست ها در ستیز بودند و علیه مارکسیسم تبلیغ می کردند.
اما از 1979، شرایط دگرگون شد. انقلاب آیت الله خمینی در ایران چالشی رو در رو با منافع ایالات متحده بود. افزون بر این، شاخه های تروریستی راست اسلامی به مانند قارچ سبز شده، در پهنه یی گسترده، به منافع ایالات متحده و رهبران غربگرا هجوم بردند؛ از مسجد بزرگ مکه تا کشتن انور سادات و ترورهای حزب الله لبنان. اما درس آموزی ایالات متحده از گسترش چنین رویدادهایی بسیار نومید کننده بود، زیرا آمریکا با وجود درخواست تنی چند از رهبران عرب مانند حسنی مبارک در مصر، برای تخصیص منابعی برای مبارزه با تروریسم اسلامی پس از 1979، ایالات متحده چنین نکرد. مهمتر از آن، ایالات متحده این درس بزرگ را نیاموخت که راستگرایی اسلامی تنها ضد کمونیست نیست بلکه غرب ستیز و ضد شرکای دراز مدت غرب در خاورمیانه یعنی ناسیونالیست های دموکرات و سکولاریست نیز هستند.
اینگونه، و با وجود شواهد روز افزون درباره ی ماهیت شیطانی و خطرناک راستگرایی اسلامی در نقش متحد آمریکا، دولت ریگان با جهادیون افغانستان همراه شد.
تصور کردن طیف گسترده ی متحدان اسلامگرای آمریکا در زمان جنگ افغانستان، بویژه اکنون که دولت بوش فراخوان مبارزه ی جهانی با تروریسم و القاعده و شاخه های آن را می دهد، آسان نیست. اما همانگونه که سعید رمضان در سال 1953 در دفتر اول کاخ سفید با آیزنهاور دیدار کرد، در 1981 نیز، شخصیت های پراگماتیست امنیت ملی و سازمان اطلاعات دولت رایگان برای انتقام کشی [از اتحاد شوروی] در پی جهاد افغانستان رفتند. در واقع، نو محافظه کاران کنونی که در چهارچوب "برخورد تمدن ها" سردمدار جنگ با تروریسم شده اند، آنهنگام سرسختانه بر اتحاد با اسلامگرایان پافشاری می کردند و همزمان با آیت الله های رژیم تهران بند و بست داشتند. اتحاد اسلامگرایان و آمریکا در دهه ی 1980، با همه ی تعمداتی که در کار بود شکل گرفت. از 1979 تا 1982، دولت های کارتر و ریگان خطر راستگرایی اسلامی را دریافتند اما از آن چشم پوشیدند.
در پی انقلاب 1357 ایران، دولتمردان کارتر برای بررسی اسلام سیاسی در جلساتی با شرکت بخش بزرگی از دولت گرد هم آمدند. کارشناسان وزارت خارجه، تحلیلگران اطلاعاتی و سفرای آمریکا در خاورمیانه در زمره ی شرکت کنندگان بودند. بگفته ی هارولد ساندرز، معاون وزارت خارجه در امور خاور نزدیک، "بررسی های زیادی انجام شد" که بیشترشان بر حکومت ها و پادشاهی های محافظه کار عربی متمرکز بود. "کانون بحث بررسی این احتمال بود که آیا اسلام سیاسی در اردن، مصر، عربستان سعودی نیز رخ می نمایاند یا تنها محدود به ایران است." به نظر ساندرز و دیگر دولتمردان و شخصیت های اطلاعاتی ایالات متحده، نتیجه ی بحث ها نشان از بی خطر بودن اسلامگرایی داشت. ساندرز می گوید: "مساله این بود که آیا دولت عربستان می تواند از عهده ی آن [اسلامگرایی] برآید؟ من به سعودی ها گفتم که نمی توانم کسی را پیدا کنم که بگوید خطرسرنگونی عربستان سعودی را تهدید می کند. همان زمان فکر می کردیم سادات نیز در مصر آن را از سر می گذراند."
بی گمان، کمترین تلاشی برای بازداشتن عربستان سعودی از پیگیری سیاست خارجی دیرینه اش، در تکیه بر اسلامگرایی انجام نشد. درباره ی سادات نیز چنین بود و او را از هماوایی با اخوان المسلمین بر حذر نداشتند. پشتیبانی اسرائیل و اردن از کارزار تروریستی اخوان المسلمین علیه سوریه و سازمان آزادیبخش فلسطین را هم مانع نشدند. و البته در پاکستان نیز ایالات متحده با رژیم وابسته به اخوان المسلمین برهبری ضیاء الحق و سازمان امنیت او که جهاد افغانستان را سازمان دادند، همراه شد.
و سرانجام، این پندار که حکومت های موجود می توانند جنبش اسلامی را لگام زنند سبب شد تا کمترین تلاش نظری پیرامون دگرگونی احتمالی این حکومت ها، تاثیر اسلامگرایی بر جوامع زیر سلطه ی این حکومت ها و توانمندی سازمانی اسلامگرایی در گستره ی جهانی، انجام نشود. سیاستگزاران، همچنان بر این باور بودند که تکثر نظری اسلامگرایی آنرا از چهارچوب یک کلیت نظری یکپارچه دور ساخته و مقابله با آن را در هر کشور ممکن کرده است. ساندرز باز می گوید: "ما به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم سیاستی در رابطه با اسلام سیاسی اتخاذ کنیم."
در پی انقلاب ایران سیل ناگهان رهنمودهای واشنگتن به مراکز برون مرزی سیا برای بررسی آثار منطقه یی انقلاب ایران روان شد. تحلیلگران سیا و وزارت خارجه، کشورهایی را که در آن تهدید انقلابی به شیوه ی خمینی را محتمل می دانستند، بررسی کردند و نتیجه ی بررسی هاشان، کمترین احتمال چنان انقلابی بود. تا زمانی که رژیم های غربگرا پابرجا بودند، تقریبا هیچ شخصیت آمریکایی درباره ی رشد اسلام سیاسی، آثار آن بر جوامعی که اسلامگرایی در آنها رشد می کرد یا احتمال رویارویی اسلام رادیکال با ایالات متحده، هشدار نداد. یکی از افراد پیشین سیا در مراکش می گوید: "در آغاز، گمان این بود که [انقلاب ایران] در حال گسترش است و ممکن است در مراکش، اردن و عربستان سعودی رخ دهد و اینکه پادشاهی سیستمی حکومتی متعلق به گذشته هاست. اما زمانی که به مراکش رسیدم هیچ نشانی از اسلامگرایی نیافتم. جنبش اسلامی در مراکش بسیار ناتوان بود." در اسناد سیا پیرامون مراکش تنها 8 برگ درباره ی اسلام و سیاست می توان یافت. نتیجه ی بررسی ها در مراکش نیز همچون دیگر نقاط، بی خطر بودن اسلامگرایی بود.
در میان افراد سیا، انگشت شمار تحلیلگرانی چون مارتا کسلر هم بودند که همواره به اسلام سیاسی و اخوان المسلمین توجه داشتند. کسلر می گوید که در عمل بسیاری از ماموران سیا از واقعیت عقب ماندند زیرا بسیاری از اسلامگرایان خویش را پنهانی سازمان می دادند. "ما دوره ی تاریخی جنگ دوم جهانی را داشتیم و ناگزیر افراد ما تنها در پایتخت کشورهای درگیر در جنگ بودند، حال آنکه جنبش اسلامی نه در آن شهرها که در کشورهای دیگر و در شهرهای کوچک شکل می گرفت." به باور کسلر، جنبش اسلامی هر چه بیشتر ماهیت ضد آمریکایی می یافت. او همان زمان در یکی از تحلیل هایش می نویسد که چنانچه کشورهایی چون مصر، سودان و پاکستان به همکاری با اسلامگرایی ادامه دهند، پیامدهای ژرفی خواهد داشت. او می گوید: "من همان زمان گفتم که سیاست همکاری دولت های منطقه با اسلامگرایی، ماهیت این دولت ها را دگرگون می سازد. من از مکتبی بودم که گرایش ضد غربی یافت." نیازی به تکرار این نکته نیست که تحلیل های کسلر سیاستگزاران را از دست یازیدن به جهاد افغانستان بازنداشت.
همین اندیشه در میان سیاستمداران ضد تروریست شایع بود. رابرت بائر، مامور پیشین سیا می گوید: "پس از ترور سادات من در مرکز ضد تروریستم مشغول شدم. آنجا با اسناد دادرسی [ترور سادات] مواجه شدم و از خود پرسیدم اینها [اسلامیون] چه جور آدمهایی هستند؟ هدف آنها چیست؟ ارتباطاتشان چگونه است؟ سپس، به جستجوی اسنادی درباره ی اخوان المسلمین پرداختم." اما بائر در ادامه می گوید: "این در اندیشه ی ما نبود که چنین آدمهایی را تعقیب کنیم."
سادات که از اخوان المسلمین و شبکه ی بانک های اسلامی این جمعیت برای تحکیم پایه های قدرتی که از سال 1979 بعنوان رئیس جمهور مصر بدان رسیده بود، استفاده کرد، کمتر از همه به ماهیت خطرناک راستگرایی اسلامی آگاه بود. سادات، زمانی که افغانستان در اشغال اتحاد شوروی بود، شادمانانه به ایالات متحده، عربستان سعودی و پاکستان پیوست و جهادگران را به پیشاور و جنگ افغانستان فرستاد.
اینچنین، جهاد در افغانستان، به جنگی تمام عیار بدل گردید و تیم ریگان که گرفتار جنگ سرد بود، در سال 1980 با روحانیون جمهوری اسلامی ایران وارد معامله شد، از 1980 تا 1987 که اسرائیل به ایران سلاح می فروخت دیده بر هم نهاد، آنگاه درباره ی چپ ایران به رژیم خمینی اطلاعات سری داد، و سرانجام در ماجرای ایران کانترا در جستجوی حاکمیت اسلامیون "میانه رو" که پنداری دور از واقیت بود، عملا سلاح آمریکایی به ایران فروخت.
افغان های عرب تبار
بیشتر جنگجویان جنگ افغانستان مجاهدان تحت پشتیبانی پاکستان و چریک های وابسته به یکی از چهار سازمان بنیادگرای این کشور بودند. یکی از گردانندگان پیشین عملیات پنهان سیا می گوید: "نزدیک به 300 هزار جنگجو در افغانستان بودند که همگی مگر 15 هزار نفر از آنها که میانه رو بودند، در زمره ی اسلامگرایان افراطی بودند." بیشتر آنها افغان تبار بودند اما شماری از جهادیون، از دیگر نقاط جهان همچون مصر، اردن، عربستان سعودی و کشورهای حاشیه ی خلیج آورده شده بودند. این همه، نطفه ی آغازین اسامه بن لادن و پیدایش سازمان القاعده شد که در خلال جنگ رخ می نمایاندند. آن به اصطلاح عرب ــ افغان های شرکت کننده در جنگ، اسامه بن لادن، أیمن الظواهری، رهبر جهاد اسلامی مصر و مرد شماره دو القاعده و دهها هزار جهادی از کشورهای عربی، اندونزی، فیلیپین، چچن و دیگر نقاط دوردست جهان اسلام بودند.
آنها چریکهایی بودند که پس از جنگ به خانه هایشان در الجزایر، مصر، لبنان، عربستان سعودی و آسیای میانه بازگشتند و آنجا جنگ را ادامه دادند. بسیاری از آنها مهارت های تروریستی مانند ترور، خرابکاری، و بمب گذاری را زیر دست ایالات متحده و متحدانش، آموختند.
در ژانویه ی 1980، برژینسکی برای جلب حمایت اعراب به جنگ افغانستان، به مصر رفت. در خلال چند هفته دیدار وی از مصر، سادات، حمایت همه جانبه ی مصر را تضمین کرد و به نیروی هوایی ایالات متحده اجازه ی استفاده از پایگاههای هوایی مصر را داد تا به این وسیله، سلاح های مصری را به شورشیان برساند. نیز به فعالان اخوان المسلمین مصر برای شرکت در جنگ آموزش داد و آنها را مسلح کرد. "سادات و دولت او، مدتی، متصدی ارتش سری مجاهدان متعصبی شد که برای جنگ با شوروی در آسیای میانه و جنوبی احضار شده بودند." محموله های هوایی ایالات متحده از غنا و آسوان در مصر پرواز می کردند و محموله هایشان را به پایگاه جهادیون در پاکستان می رساندند و بگفته ی "جان کولی"، "انبارهای نظامی مصر برای یافتن سلاحهایی که شوروی به مصر داده بود، جستجو شد تا آنها را به مجاهدان برسانند. دست آخر، کاربری یک کارخانه ی اسلحه سازی در نزدیکی حلوان مصر برای تولید سلاحهای روسی تغییر داده شد."
مصر و دیگر کشورهای عربی چیزی بیش از اسلحه به مجاهدان رساندند. برخی از کشورهای مسلمان به زعم خویش از روی آینده نگری، جنگجویان اسلامگرا را به افغانستان می فرستادند، شاید چنین می پنداشتند که با یک تیر دو نشان می زنند، نخست اینکه ایالات متحده را که در جستجوی جنگجویانی برای جهاد بود، خشنود می سازنند و دوم اینکه با فرستادن اسلامگرایان به افغانستان از مشکل آفرینی آنها در داخل رهایی می یابند. شاید سادات نیز همچون دیگر رهبران، بر این باور بود که بیشتر مجاهدان در جنگ کشته می شوند و باز نخواهند گشت. یکی از افراد سیا که در زمان جنگ افغانستان، رئیس دفتر سیا در پاکستان بوده است، می گوید: "کشورهای اسلامی درب زندانهای خود را گشودند و خرابکاران را به افغانستان فرستادند." و نه تنها به افغانستان گسیل شدند که بوسیله ی نیروهای ویژه ی ایالات متحده، آموزشهای نظای دیدند. کولی می نویسد: "تا 1980، آموزگاران نظامی ایالات متحده برای آموزش مهارت های نیروهای ویژه ی آمریکایی به مصری ها که آنها نیز به نوبه ی خود آن آموزشها را به داوطلبان کمک به مجاهدان افغانستان انتقال می دادند، به مصر رفته بودند."
بریتانیایی ها که افغانستان برایشان میدان بازی بزرگشان در سده ی نوزدهم بود، و پیوندهای استعماری دیرینه یی با پاکستان داشتند، از پیشینه ی ارتباطی گسترده یی با رهبران مذهبی و قبیله یی پاکستان و افغانستان سود می بردند. "گاس آوراکوتوس"، مامور سیا که سالها پیوند نزدیک با جنگ افغانستان داشت چنین گزارش کرد که بریتانیایی ها "افرادی در اختیار دارند که بیش از بیست سال بعنوان خبرنگار، نویسنده یا کشت دهنده ی تنباکو در آنجا بسر برده اند [و] زمانی که شوروی افغانستان را اشغال کرد، MI6 شبکه ی دیرینه ی خود را فعال کرد." آوراکوتوس می افزاید: "بریتانیایی ها می توانستند چیزهایی بخرند که ما نمی توانستیم زیرا دامنه ی کشتار، ترور و بمب گذاریهای کور را محدود می کرد. مثلا آنها تفنگ های دارای صدا خفه کن می فرستادند ولی ما نمی توانستیم زیرا صدا خفه کن می توانست در ترور بکار گرفته شود و خدای نکرده اتومبیل های حاوی بمب. به هیچ عنوان نمی توانستم حتی پیشنهاد آن را بدهم اما ممکن بود به بریتانیا یی ها بگویم سید محمد فضل الله [رهبر شیعی افراطی لبنان] در بیروت هفته ی گذشته بسیار فعال بوده است. آنها اتومبیلی را بمب گذاری کردند که به کشته شدن 300 نفر منجر شد.’ من با نیتی پاک این اطلاعات را به MI6 دادم. آنچه با آن کردند، با خودشان است."
آموزش ترور و بمب گذاری اتومبیل ها و مواردی اینچنین، را ه خود را بسوی داوطلبان عرب باز کرد، همان آنان که سرانجام پیاده نظام القاعده شدند. حتی روشهای ساده برای ساخت اتومبیل های بمب گذاری شده بشیوه ی افغان ها به برخی مجاهدان آموخته شد. "استیو کول" نوشت: "زیر نظر سازمان امنیت پاکستان، مجاهدان آموزش و مواد منفجره برای اتومبیل های بمب گذاری شده و حتی شترهای حامل بمب دریافت می کردند تا در حملاتشان به شهرهای تحت اشغال شورویها، برای کشتن سربازان و فرماندهان شوروی بکار گیرند. بیل کیسی [رئیس سیا] با وجود تردید برخی از افراد سیا بر این اقدامات صحه گذارد." و البته تنها سربازان شوروی از این بمب ها آسیب نمی دیدند. دست کم در یک مورد که مجاهدان کیف دستی حاوی بمبی را زیر یکی از میزهای سالن غذا خوری دانشگاه کابل منفجر کردند، دامنه ی نبردی را که در میانه ی 1960 و 1970 در دانشگاه کابل جریان داشت، گسترش دادند. بیل کیسی می گفت: "ماهیت جنگ خشونت آفرین است. اگر از ترس اینکه یکی فریاد بزند ‘آدمکشی’ " به تروریست ها ضربه نزنیم، این روند هیچگاه پایان نخواهد گرفت." بزودی سیا و سازمان امنیت پاکستان وسائل منفجره ی مخفی در اختیار مجاهدان گذاردند، بمب هایی که به صورت خودکار، ساعت، فندک، و ضبط صوت در آمده بود. آوراکوتوس می پرسد: "آیا میخواستم بمب هایی در شکل دوچرخه در کنار مقر فرماندهی یک افسر پارک شود؟ بله همین طور بود، چرا که ترس و وحشت می آفرید." سینماها و مراکز فرهنگی نیز دیگر اهداف مجاهدان برای بمب گذاری بودند.
همان اندازه که مجاهدان افغان تمایلی به بمب گذاریهای انتحاری از خویش نشان نمی دادند، داوطلبان عرب بدان مایل بودند:
"تنها، داوطلبان عرب که از عربستان سعودی، اردن، الجزایر و دیگر نقاط آمده بودند، بعدها مدافع حملات انتحاری شدند. آنها در فرهنگی یکسره متفاوت تربیت یافته بودند. زبان خویش داشتند، تفسیر خویش را از اسلام بیان می کردند و این درحالی بود که دور از خانه و خانواده شان بودند. هرگز شمار زیادی از جهادیون افغان که در آغوش خانواده هاشان بودند و پیوندهای قومی و قبیله یی و اجتماعی استوار داشتند، به تاکتیک های انتحاری روی ننهادند."
از سال 1980، مجاهدان افغان در ایالات متحده و زیر نظر برژینسکی نیز در تاسیسات سواحل شرقی آمریکا بوسیله ی نیروهای ویژه ی ارتش ایالات متحده و نیروی "سیل"[i] آموزش می دیدند. "جنگجویان افغان بیش از 60 نوع آموزش مختلف دیدند. استفاده از فیوزهای پیچیده، تایمرها، مواد منفجره، سلاحهای خودکار با مهمات دارای غلاف نافذ، ابزار کنترل از راه دور مین ها و بمب ها (که بعدها بوسیله ی داوطلبان جنگ، در کشورهایشان علیه اسرائیلی ها بکار گرفته شد.) [و] خرابکاری استراتژیک، انفجار و آتش افروزیهای عامدانه."
جنگ افغانستان مراحل مختلفی داشت. این جنگ آرام آرام آغاز شد و در 5 سال نخست آن هدف ایالات متحده پیروزی در جنگ، شکست اتحاد شوروی و بازپس نشاندنش از افغانستان نبود، بلکه هدفش، کشتن شمار هر چه بیشتر از آنان، مفتضح کردنشان و پیروزی تبلیغاتی بود. اما در 1984، به تحریک "چارلی ویلسون"، سناتور جمهوری خواه و حمایت مشتاقانه ی بیل کیسی بودجه ی سیا برای حمایت از جنگ ــ و بخشش های عربستان سعودی ــ به سرعت افزایش یافت. مبلغی که آمریکا در 1984 برای جهاد هزینه کرد، 250 میلیون دلار "یعنی به اندازه ی مجموع هزینه ی سالهای پیشین" بود و نه تنها این، که سیر صعودی تامین هزینه ادامه یافت؛ 470 میلیون دلار در 1986 و 630 میلیون دلار در 1987. افزون بر اینها، ایالات متحده برای جلب همراهی دیگر کشورها بسیار کوشید و از آن میان چین بود. بگفته ی چارلز فریمن، سفیر ایالات متحده در چین، "از 1981 تا 1984، چین 600 میلیون دلار در جنگ افغانستان هزینه کرد. بیل کیسی نه تنها بر هزینه ی پشتیبانی از جنگ افزود که اهداف بلندپروازانه تری اتخاذ کرد. اکنون، او در جستجوی پیروزی بود، و برای آن، سلاح های پیشرفته تری در اختیار مجاهدان می گذارد. موشک های زمین به هوا "استینگر"، که گفته می شود تاثیر بسزایی در گسترش ابعاد نظامی جنگ داشت، از آن میان بود.
همچنانکه دامنه ی عملی جنگ و نیز اهداف آن گسترش می یافت، اعراب و خارجیان بیشتری به میدان جنگ افغانستان کشیده می شدند. بسیاری از دول عربی چون مصر، عربستان سعودی سازمان های بین المللی وابسته به راستگرایی اسلامی ــ مانند اخوان المسلمین، اتحادیه ی جهانی مسلمانان، سازمان بین المللی امداد اسلامی[ii] ، و "تبلیغی جماعت"، سازمان تبلیغات اسلامی در پاکستان ــ برای استخدام داوطلبان جنگی با هم به رقابت پرداختند. این تعبیر رویای اسامه بن لادن بود: بسیج جهانی گروههای بنیادگرای مسلمان برای استخدام جنگجویان ستیزه جو، انتقال آنها به پاکستان و فرستادن قاچاقی آنها به افغانستان برای جهاد. کولی می نویسد: "بسیاری برای تحصیل مذهبی به پاکستان فرستاده می شدند. معمولا در خلال 6 هفته آموزش مذهبی، به آنها آموزشهای نظامی داده نمی شد یا حتی درباره ی جهاد ضد روسها و کمونیست های ‘دشمن خدا’ سخن به میان نمی آمد. پس از پایان این دوره ی 6 هفته یی، افسران سازمان امنیت پاکستان در هیات مفتی، با آنها پیرامون فرصتی که برای آموزشهای نظامی و جهاد پیش رو داشتند، سخن می گفتند. [این آموزشها] برای هزاران الجزایری، مصری، سودانی، سعودی و دیگران فراهم بود."
بگفته ی احمد رشید، روزنامه نگار پاکستانی و نویسنده ی کتاب "طالبان"، 35 هزار اسلامگرای افراطی در میانه ی 1982 و 1992 از 43 کشور جهان دوشادوش مجاهدان و نیز پس از آن جنگیدند و دهها هزار جهادی دیگر در مدارس مذهبی ضیاء الحق در مرز افغانستان و پاکستان آموزش دیدند. "دست آخر اینکه، بیش از 100 هزار افراطی مسلمان، با پاکستان و افغانستان تماس داشتند و از جهاد افغانستان متاثر گردیدند."
شماری از مجاهدان در ایالات متحده و جوامع عربی و مسلمان به خدمت گرفته شدند. "مرکز پناهندگان افغانی الکفاح" در بروکلین، شاهد ثبت نام اعراب بسیاری برای شرکت در جهاد بود. "کیف های پر از پول، چک های در وجه حامل و اوراق بهادار بانکی، از سوی اتحادیه جهانی مسلمانان، "تبلیغی جماعت" و دیگر سازمانهای خیریه ی اسلامی در پاکستان برای مجاهدان فراهم بود. ره گیری اینها ممکن نبود." یکی از کسانی که در به خدمت گرفتن مجاهدان در میانه ی دهه ی 1980 نقش کلیدی داشت، "شیخ عبدالله عزام" بود. او یکی از اسلامگرایان افراطی فلسطین، استاد اسامه بن لادن و همکار موسس سازمان "مکتب الخدمات" بود که به پیدایش القاعده انجامید. "مکتب الخدمات" در 1984، بوسیله ی عزام و بن لادن در پیشاور پاکستان بنیاد شد. "مکتب الخدمات" با آن نام فریبنده، نقش اساسی و محوری در جذب جهادیون خارجی و عرب به جنگ داشت.
عزام، متولد سال 1941 در شهر جنین فلسطین بود و در هنگامه ی جوانی در سوریه به اخوان المسلمین پیوست. او آن هنگام، در سوریه، زمانی که اخوان المسلمین پرچم جنبش ضد ناصری در جهان عرب را برافراشته بود در رشته ی حقوق اسلامی درس می خواند. هرچند عزام، در آغاز عضو سازمان آزادیبخش فلسطین بود، پس از واقعه ی سپتامبر سیاه در 1970 و تیره شدن روابط سازمان آزادیبخش فلسطین و ملک حسین، زمانی که اخوان المسلمین از پادشاه اردن پشتیبانی کرد، از آن سازمان گسست. او زمانی که انور سادات اخوان المسلمین را به مصر باز می گرداند، چندی در مسجد الازهر قاهره بود، و سرانجام در دانشگاه ملک عبدالعزیز عربستان سعودی بعنوان استاد حقوق اسلامی مشغول شد. بن لادن شاگرد او در این دانشگاه بود. اتحادیه جهانی مسلمانان، عزام را برای ریاست بخش آموزشی خود، به خدمت گرفت و در پی آن، نخستین بار در 1980 به پاکستان سفر کرد. در 1984، افزون بر تاسیس "مکتب الخدمات"، روزنامه ی "الجهاد" را منتشر ساخت که در آن پیرامون وظایف مسلمانان فراوان می نوشت. گفته یی که بارها از وی نقل شده، تلاش او برای فراهم کردن زمینه ی جهادی جهانی را آشکار می کند: "جهاد، تا زمانی که همه ی سرزمین هایی که زمانی مسلمان بوده اند به ما باز گردد و حاکمیت اسلام در آن احیاء شود، برای هر کس یک ضرورت است. فلسطین، بخارا، لبنان، چاد، اریتره، سومالی، فیلیپین، برمه، یمن جنوبی، تاشکند، اندولس، پیش روی ما است." عزام برای اینکه، به شیرینی آن را بیفزاید به مخاطبانش می گوید که اسامه بن لادن ماهانه 300 میلیون دلار به اعرابی که در افغانستان بجنگند می پردازد.
"مایکل شوئر"، یکی از ماموران سیا است که در سالهای آینده مامور به دام انداختن اسامه بن لادن شد. او در سال 2002 با امضای "ناشناس"، به تفصیل در مطلبی با عنوان "از نگاه دشمنانمان"، درباره ی پیدایش اسامه بن لادن و القاعده نوشت. او در این نوشتار، نقش مکتب الخدمات که نام اختصاری آن به عربی "مک" بود، می نویسد:
"اسامه بن لادن زمانی که برای پایه ریزی مکتب الخدمات در پیشاور بسال 1984، با شیخ عبدالله عزام همراه شد به تاسیس سازمانهای غیر دولتی (NGO) برای فعالیت های نظامی آغاز نهاد. در حالی که مکتب الخدمات در کار کمک به قربانیان جنگ افغانستان بود، همزمان، داوطلبان جنگی را سازمان داده به افغانستان می فرستاد. ارسال سلاح و کمک های مالی به مجاهدان از دیگر فعالیت های این سازمان بود. هفته نامه ی الوطن العربی، در زمینه ی کمک های مالی می گوید که در میانه ی 1979 تا 1989، 600 میلیون دلار از کانال موسسات و بنیادهای خیریه ی شیخ نشین خلیج، بویژه از سوی موسسات مالی در عربستان سعودی، کویت، عمان، امارات متحده ی عربی، بحرین و قطر به سازمان بن لادن فرستاده می شد."
بگفته ی شوئر، بن لادن و شیخ عزام، ارتباط خوبی با گردانندگان سازمانهای خیریه ی راستگرایی اسلامی و از آن میان IIRO و اتحادیه جهانی مسلمانان داشتند. بگفته ی شخصیت های سیا که درگیر جنگ افغانستان بودند، سیا مستقیما با شیخ عزام و بن لادن در به خدمت گرفتن داوطلبان عرب همراه نشد، هر چند که با تلاش آنها مخالفت نداشت. روبرت گیتس، رئیس وقت سیا، تلاش "سیا برای مشارکت هر چه بیشتر آنها" را فاش کرد. هر چند عملا برای بازداشتن آنها کاری انجام نگرفت، برای دلسرد کردن "افغان های عرب" نیز کاری صورت نگرفت.
سیا سالها پس از پایان جنگ دریافت که ایالات متحده و عربستان تنها منابع مالی مجاهدان نبودند، نکته یی که کمک 600 میلیون دلاری به مجاهدان که شوئر از آن یاد می کند، موید آن است. بذل و بخششهای پنهان و نیمه پنهان اخوان المسلمین و شعباتش، بسوی افغانستان سرازیر بود و سازمان امنیت پاکستان هم که بر توزیع کمک های ایالات متحده و عربستان سعودی در میان مجاهدان کاملا نظارت داشت، کمترین نظارتی بر هیچ یک از این سخاوتمندیها نکرد. به استناد کتاب "افغانستان: دامی برای خرس" درباره ی جهاد افغانستان، به قلم "محمد یوسف"، یکی از افسران پیشین سازمان امنیت پاکستان، در خلال جنگ یک سیستم کمک رسانی به موازات کانال رسمی این کمک ها بوسیله ی دلالان شکل گرفت و بیشتر منابع مالی آن از بخشش های سرمایه های خصوصی عربی تامین می شد. یوسف می نویسد: "آنچه این سیستم کمک رسانی را نگه داشت، پول اعراب بود. منظورم پول سازمانها یا افزاد خصوصی است و نه کمک های دولت عربستان سعودی. بدون میلیونها دلار کمکهای خصوصی، ارسال اسلحه به مجاهدان با دشواری مواجه می شد. مشکل آنجا بود که این کمک ها تنها به 4 حزب بنیادگرای اصلی افغانستان می رسید و نه میانه روها. "
محمد یوسف بویژه می نویسد که مبالغ زیادی به عبدالرسول سیاف، نماد اخوان المسلمین افغانستان و یکی از اعضای محفل "اساتید" که در دهه ی 1960 و آغاز دهه ی 1970 تاسیس شد، پرداخت گردید. سیاف و گلبدیین حکمتیار ــ از رهبران مجاهد افراطی که حزب اسلامی وی بزرگترین و مخوفترین سازمانهای وقت افغانستان بود ــ نزدیکترین افراد به اسامه بن لادن بودند.
سیاف، حکمتیار و دیگر بنیادگرایان، بخش عمده ی پولهای عربی را بلعیدند چرا که مبالغ اصلی بوسیله ی گروههای اسلامی پاکستانی وابسته به اخوان المسلمین و آن احزاب اسلامی که ابوالاعلی مودودی تشکیل داده بود، به مجاهدان می رسید. جماعت اسلامی پاکستان که در 1940 تاسیس شد، سالهای دهه ی 1950 و 1960 را صرف ستیز با جنبش چپ پاکستان و سکولاریست ها کرد. در دهه ی 1970، مازاد دلارهای نفتی شیخ نشین های خلیج، جماعت اسلامی را بیش از پیش نیرومند ساخت چنانکه پاکستان در دهه ی 1970، تحت نخست وزیری ذوالفقار علی بوتو و ژنرال ضیاء الحق به راست گرایید. "سلیگ هریسون"، کارشناس مسائل جنوب آسیا و نویسنده ی کتاب "آنسوی افغاستان"، می گوید: "اخوان المسلمین پولهایش را در همه جا پخش می کرد." بگفته ی هریسون، رهبر جماعت اسلامی با ژنرال ضیاء الحق ارتباط داشت و با آنها همکاری می کرد. همچنین بسیاری از افراد کلیدی سازمان امنیت پاکستان اعضای جماعت اسلامی بودند. هریسون میافزاید که، حتی پیش از ورود اتحاد شوروی به افغانستان، وابستگان اتحادیه ی جهانی مسلمانان و اخوان المسلمین در شیخ نشین های خلیج فارس، مبالغ بسیاری به خرانه ی مجاهدان سرازیر کردند. "همه ی اینها با کمک رابطه العالم السلامی (اتحادیه ی جهانی مسلمانان) و از کانال پاکستان انجام می گرفت؛ جماعت اسلامی نیز رفته رفته ثروتمند می شد." آن هنگام، واقعا هیچکس اهمیت بن لادن و شیخ عزام را درک نکرد و داوطلبان مجاهد غیر افغان نیز در میان چند صد هزار مجاهد افغان به چیزی گرفته نمی شدند. سیا نیز چنان در اندیشه ی جنگ سرد بود که آنی روی پیامدهای تجهیز و تقویت اسلامگرایی جهانی درنگ نکرد. همزمان، بیل کیسی، در اندیشه ی گسترش دامنه ی جنگ افغانستان به آسیای میانه و گشودن جبهه ی دوم بود؛ آنهم با منابعی که برژینسکی و بنیگسن، تا چند سال پیش، آن را به خواب نیز نمی دیدند.
[i] US Navy Sea, Air and Land (SEAL) : نیروهای ویژه ی ایالات متحده برای جنگ های نامنظم، عملیات های ضد تروریستی و ... تربیت شده اند.(م)
[ii] هیات الاغاثة الاسلامیة العالمیة. (م)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/25/post-27/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل یازددهم - بخش یکمیکشنبه 26 آبان ماه سال 1387 ساعت 11:04 AM
بیل کیسی برای گستراندن آتش جهاد افغانستان به جمهوریهای آسیای میانه در اتحاد شوروی، مبلغ کمونیسم ستیزی، با ماهیت مذهبی و نیز سیاست خارجی پر خطری شد. دست کم دو نگرش متضاد و رقیب در دولت ریگان بود؛ نگرش نخست معتقد به گسست از دیپلماسی سنتی ایالات متحده بود و بر این باور بود که اتحاد شوروی ابر قدرتی است که برای بازداشتنش از دستیابی به منافع بیشتر، باید در گستره جهانی با او به چالش برخاست، و اما نگاه دوم، که نومحافظه کاران و بیل کیسی آن را نمایندگی می کردند، معتقد بود که باید اتحاد شوروی را در جهان سوم، اروپای شرقی و آسیای میانه عقب راند. "هرب میر"، رئیس ستاد سیا در دهه ی 1980 و در دوره ی ریاست کیسی بر سیا، می گوید: "شکاف در دولت ریگان میان لیبرالها و محافظه کاران نبود، بلکه میان آن گروه که نمی خواست جنگ سرد را ببازد و طرفداران پیروزی در جنگ سرد بود." کیسی جزو دسته ی دوم بود و افغانستان برای او برگ برنده ی این جنگ.
کیسی، پیروزی در جنگ سرد را در گرو اتحاد کشورهای به زعم برژینسکی "کمربند سبز اسلام" یعنی مصر، پاکستان و عربستان سعودی، می دانست و در این میان توجه ویژه یی به عربستان سعودی بعنوان محور این اتحاد داشت. رئیس سیا، عربستان سعودی را فراتر از منبع مالی حمایت از جهاد افغانستان و مرکزیت فرا راست آیینی اسلامی می دانست. بگفته ی میر، در دهه ی 1980، کیسی از نفت عربستان علیه اتحاد شوروی استفاده کرد. او می گوید: "سعودی ها به ما برای پیروزی در جنگ سرد بسیار کمک کردند." چون اتحاد شوروی برای تقویت بهای ارز خود به صادرات نفت وابسته بود، کیسی از عربستان خواست تا با افزایش تولید نفت از بهای آن در بازار جهانی بکاهد. میر می گوید: "بیل کیسی از بیزاری سعودی ها از شوروی ها برای واداشتن آنها به کاهش بهای نفت بهره گرفت." عربستان تولید خود را افزایش داد، بهای نفت به کمترین میزانش تا آن تاریخ رسید و در فاصله ی چند هفته از بشکه یی 28 دلار به بشکه یی 10 دلار کاهش یافت، اینچنین، به شدت از درآمد اتحاد شوروی کاسته شد. "این ضربه به شوروی ها، همچون قطع کردن راه تنفسی آنها بود."
کیسی، این کاتولیک پارسا، باوری سبعانه به قدرت و نیز اهمیت مذهب در قالب نگرش ماکیاولیستی به کارکرد سیاسی باورهای مذهبی داشت. میر می گوید: "او مردی عمیقا مذهبی بود، و روابط خوبی با پاپ داشت." "کول" در کتابش "جنگهای ارواح" می نویسد: "کیسی، اسلام سیاسی و کلیسای کاتولیک را متحدان طبیعی خویش در راستای ‘استراتژی مقابله’ و عملیات پنهانش در سیا برای خنثی کردن امپریالیسم شوروی، می دانست." روبرت امس، مشاور امنیتی کیسی در خاورمیانه، از این منظر با او هم رای بود، امس از کارشناسان مذهبی خبره ی سیا بود. کیسی در یکی از سخنرانیهایش امس را به این دلیل که اهمیت تلاشهای شوروی و متحدانش در جهان اسلام را برای از ریشه برچیدن مذهب سازمان یافته که تهدیدی بالقوه برای حاکمیت احزاب کمونیست و ناسیونالیست میدانستند، به وی گوشزد کرده است، شایسته ی اعتبار می داند. کیسی از قول امس می گوید که کمونیست ها می خواهند "ارکان سنتی جامعه را از ریشه برکنند. این به معنای از بین رفتن تاثیر مذهب و دور کردن جوانان از والدینشان و به تبع آن دور شدن از آموزش و پرورش دولتی است." به همین دلیل دو مذهب بزرگ جهانی باید در جبهه ی واحدی قرار گیرند. "زیرا، شورویها همه ی مذاهب را مانع راهشان می دانند و کلیساها و مساجد را یکسان سرکوب می کنند." کیسی متقاعد شد که "اسلام ستیزگر و مسیحیت ستیزگر باید با هم باشند."
در سیا، غالبا کیسی همکارانش را با نگرش مسامحه آمیزش پیرامون رشد اسلام سیاسی ناخشنود می کرد. ریچارد کروگر"، مامور پیشین سیا که در چند سال آخر حکومت شاه ایران در دفتر محمد رضا شاه کار می کرد، می گوید: "من با کیسی کار می کردم، پس از انقلاب، من، کیسی و شماری از روسای سیا در کمپ پری برای تحلیل جنبش اسلامی در ایران و آینده ی آن گرد هم آمدیم." بگفته ی کروگر، جان مک ماهون و قائم مقام کیسی با کیسی درباره ی انقلاب ایران، تضاد رای داشتند. کروگر باز می گوید: "به یاد دارم که برخوردهای ناخوشایندی میان کیسی و مک ماهون پیرامون چشم انداز درازمدت انقلاب اسلامی پیش آمد، مک ماهون خیزش جنبش اسلامی را خطرناک می دانست و پیرامون آن هشدار می داد، حال آنکه کیسی آن را مایه ی نگرانی نمی دانست. کیسی تنها خواهان فرونشستن موج انقلاب بود ولی مک ماهون دخالت در این زمینه را لازم می شمرد. مک ماهون پریشان بود و از گسترش بنیادگرایی اسلامی به اندونزی و فیلیپین سخن می گفت. او بر این باور بود که جنبش اسلامی ذاتا این قابلیت را دارد که بوسیله ی فرق مذهبی گونه گون و ارتباطات اجتماعی، جهانی شود و برای این منظور نیازمند حمایت دولتی نیست." اما کیسی موافق نبود.
نگرش کیسی به مذهب و سیاست و ایمان خلل ناپذیر ریگان، مکمل هم بودند. آن دو، جهاد افغانستان را جنگی مذهبی می دانستند، که در آن مسیحیت و اسلام در برابر آتئیسم اتحاد شوروی متحد هستند. "فواز جرجس"، نوشته است که دولت ریگان سیاست دیرینه ی ایالات متحده در پشتیبانی از نیروهای اسلامی در خاورمیانه را ادامه داد:
" سیاست ایالات متحده در دولت ریگان، همچنان در خدمت حمایت از نیروهای مذهبی در برابر نیروهای سکولاریست ها، سوسیالیست و ناسیونالیستهای جهان سوم بود. در حالی که اظهارات عمومی دولت درباره ی اسلامگرایی، آشکارا خصمانه بودند، برخورد واقعی دولت در قبال اسلامگرایان نشانگر هیچ تغییری نبود....تماسها و مراودات دولت ریگان با مجاهدان اسلامگرای افغانستان در چهارچوب فاز دوم جنگ سرد معنا می یابد. ریگان نیز، همچون اسلافش در دهه های 1950 و 1960، با گروههای اسلامی، نیز کشورهای اسلامی ــ افغانستان، عربستان سعودی و پاکستان ــ پیمان اتحاد بست تا با آنچه او ‘امپراتوری شر’ می خواند و نیز متحدان جهان سومیش، بستیزد. "
گاه، تمایل کیسی برای تحریک اسلام سیاسی با گونه یی بدبینی همراه بود. این، بویژه زمانی که کیسی با ملک فهد وارد معامله شد، راست می نمایاند. "گاس آوارکوتوس"، ماجرای دیدار کیسی از عربستان برای گرفتن قول مساعدت مالی از این کشور را برای جهاد افغانستان چنین باز می گوید. "من به کیسی گفتم که باید با پادشاه درباره ی ‘برادران مسلمانشان’ در افغانستان، و نیاز به پول برای غذا، خانوادهای آنها، لباس، سلاح و هزینه ی بازسازی مساجد، سخن بگوید. باید به او بگویی که او ‘نگه دارنده ی ایمان’ است." کیسی در پاسخ گفت: "یا مسیح! من آن ‘پاسدار ایمان’ را دوست دارم. لعنتی! من آن ‘پاسدار ایمان’ را دوست دارم." یکی از ماموران سیا که درگیر مسائل جهاد افغانستان بوده است، درستی این ماجرا را تایید می کند. او می افزاید: "ما به سعودی ها گفتیم که بسیار خوب خواهد بود چنانچه افغان های مذهبی بتوانند کمونیست های آتئیست را از افغانستان بیرون برانند. این نکته ی کلیدی سیاستی بود که در برابر ملک فهد اتخاذ کردیم."
کیسی از 1984، اتحاد سعودی ـ پاکستانی را متعهد به اتخاذ استراتژی جنگ افروزانه، تبلیغات، خرابکاری و فعالیت های چریکی در امتداد آمودریا و نیز در جمهوریهای مسلمان نشین اتحاد شوروی کرد. میر، مشاور کیسی می گوید: "مرزها در آن منطقه بسیار نامشخص و مبهم است، و این برای ما امکانی مناسب برای اتفاقات خوب در آن منطقه بود." یکی از ماموران سیا که آن هنگام با کیسی کار می کرده است، می گوید: " گاه به گاه، تاخت و تازهایی در بخشهایی از خاک اتحاد شوروی روی می داد که مسکو نشینان را به هراس می افکند." در این گذار ماجراجویانه، کیسی به نقشه های پنهانی، که پیشتر در دولت کارتر تهیه شده بود اما به دلیل ترس از واکنش متقابل و غیر قابل پیش بینی اتحاد شوروی مسکوت گذاشته شده بود، دست یازید. حمله ی مستقیم به پاکستان یا تلاش برای بر انگیختن شورشی در استان نا آرام بلوچستان پاکستان از آن میان بود.
[محمد] یوسف در راس سازمان امنیت پاکستان گزارشاتی با جزئیات مشروح درباره ی گسترش دامنه ی جنگ افغانستان در امتداد مرزهای شمالی این کشور دارد. او می نویسد: "مردم دو سوی مرز، ازبک، تاجیک و ترکمن بودند. آنها هویت قومی مشترک داشتند و با وجود سرکوب فعالیت های مذهبی بوسیله ی کمونیست ها، اسلام مذهب مشترک این مردمان بود." بگفته ی یوسف؛ کیسی گفته است: "این نقطه ی ضعف اتحاد شوروی است." در خلال دیدار از اداره ی مرکزی سازمان امنیت پاکستان، کیسی "نخستین فردی بود که بطور جدی مدافع عملیات ضد شوروی در داخل مرزهای این کشور بود.... او بر این باور بود که تحریکات و مشکل آفرینی در این منطقه، بی گمان خرس روس را به دل درد می اندازد." در آغاز دامنه ی فعالیت ها به تبلیغات در جمهوری های مسلمان نشین شوروی برای دامن زدن به احساسات اسلامی محدود بود. در دهه ی 1980، هزاران نسخه قرآن به زبانهای آسیای میانه در این مناطق چاپ و مخفیانه به مرزهای شمالی افغانستان فرستاده شد. شماری از قرآنها در عربستان سعودی چاپ شدند، برخی را سیا با ارتباطاتی که با مسلمانان اروپای غربی داشت، خود چاپ می کرد.
بویژه عربستان سعودی، در این زمینه بسیار مشتاق بود، چرا که ایران و رژیم خمینی را رقیب خود می پنداشت و بر این تصور بود که خمینی برای مقابله با فرا راست آیینی وهابیت سنی در صدد گسترش بنیادگرایی شیعی در آسیای میانه است. یکی از افسران پیشین عملیات سیا که از نزدیک با عربستان کار می کرده است می گوید که شخصیت های اطلاعاتی سعودی پیرامون "مستعمره کردن جمهوریهای شوروی"، با وی سخن گفته اند:
"آنها می خواستند با نفوذ در آسیای میانه از ایرانیها پیش افتند و روسها را تضعیف کنند و اطمینان یابند که در این منطقه، اسلام سنی بر اسلام شیعی برتری می یابد. سعودی ها آماده ی اقدام بودند. آنها می گفتند: ‘ما برای نفوذ به جمهوریهای شوروی آماده ایم ما باید به هم کمک کنیم و از اسلام برای شکستن دیوار کمونیسم در قزاقستان و ازبکستان و دیگر جمهوریها استفاده کنیم’ فرصتی برای گرفتن ماهی از آب گل آلوده بود؛ شاهزادگان سعودی و روحانیون به آنجا می رفتند و قرآن و جزوات مذهبی به آنجا می فرستادند."
اما از 1984، دامنه ی تبلیغات به قرآن و کتب مذهبی محدود نمی شد. محمد یوسف می نویسد: "گسترش دامنه ی جنگ در برنامه ی ایالات متحده بود، جنگی که در 3 سال آینده بصورت تجاوزات و ماموریت های خرابکارانه ی بی شمار در نقاط مرزی و شمال آمودریا رخ نمود. در این دوره ماموریت ما آموزش و تربیت صدها تن از مجاهدان و فرستادن آنها تا 25 کیلومتری عمق خاک اتحاد شوروی بود. این اقدامات سری ترین و حساسترین عملیات در جنگ افغانستان بودند." او می افزاید که "نگرانی اتحاد شوروی بطور خاص از گسترش بنیادگرایی و تاثیر آن بر مسلمانان جمهوریهای آسیای میانه بود." سازمان امنیت پاکستان برای "اعزام تیمهایی به آنسوی آمودریا و برای سازمان دادن راکت پرانی، مین گذاری، خارج کردن قطارها از خطوط راه آهن و کمین نظامی" آماده بود. تیمهایی که از رودخانه می گذشتند، آنسو در صدد تماس با فعالان اسلامی بر می آمدند. یوسف می نویسد: "برخی از آنها از ما سلاح می خواستند، برخی خواهان پیوستن به مجاهدان در افغانستان بودند و کسانی خواستار شرکت در ماموریت های عملیاتی در خاک شوروی بودند." بگفته ی یوسف:
"تهاجمات مرزی در 1986 به اوج رسید. حملات بسیاری در امتداد آمودریا از استان جوزجان تا استان بدخشان انجام شد. گاه، برخی از روسها نیز در این ماموریت ها شرکت می جستند، یا برای پیوستن به مجاهدان به افغانستان باز می گشتند....واکنش شدید روسها نشان می داد که ما درست به مرکز هدف زده ایم. در واقع هر حمله ی [از سوی مجاهدان] با بمباران هوایی گسترده ی [اتحاد شوروی] و حملات راکتی هلی کوپترها در روستاهای جنوب رودخانه در نزدیکی نقاط حمله ی ما همراه بود."
البته این همه، نه تنها خطر شعله ور شدن آتش احساسات اسلامی را در جمهوریهای اتحاد شوروی همراه داشت، که ممکن بود واکنش انتقام جویانه ی اتحاد شوروی را در برابر پاکستان در پی آورد، چیزی که احتمال داشت به مواجهه ی جهانی اتحاد شوروی و ایالات متحده منجر شود ـــ و این همه بدون کمترین اطلاع رسانی به افکار عمومی آمریکا و پنهانی در شرف تکوین بود. بر اساس بسیاری از نوشته ها درباره ی جنگ افغاستان، و بنا به گفته های یوسف، سرانجام سران واشنگتن به تشنج آفرینی ها پایان دادند و تهاجمات مرزی متوقف شد. یوسف با لحنی اندوهناک می نویسد: "تا 1985، دیگر آشکار بود که ایالات متحده، از اقدامات خویش در تجاوزات مرزی پریشان و از پیامدهای آن در هراس است. کسی در راس هیات حاکمه ی آمریکا از این اقدامات هراسان بود." اما، یوسف می افزاید: "سیا و دیگران، بطور غیر رسمی مشوق ما برای ادامه ی کشاندن دامنه ی جنگ به خاک اتحاد شوروی بودند."
دست آخر، تهاجم بیل کیسی و سازمان امنیت پاکستان به اتحاد شوروی برای برانگیختن یک خیزش اسلامی ناکام ماند. تز برژینسکی ـ بنیگسن که مسلمانان را آتش زیر خاکستر و ضد اتحاد شوروی و وفادار به شبکه ی صوفیان می پنداشت نیز، نادرست از کار در آمد. با این همه تردیدی نیست که اقدامات کیسی و سازمان امنیت پاکستان به رشد شبکه یی از اسلامگرایی افراطی که امروز نیز کشورهای جدا شده از اتحاد شوروی را به چالش می کشند، انجامید. "جنبش اسلامی ازبکستان"، حزب آزادیبخش اسلامی (حزب التحریر الاسلامی)، گروههای اسلامی نیرومند در چچن و داغستان و حضور شبه القاعده در آسیای میانه، همه و همه در دهه ی 1980 رو به رشد نهادند، و این همه مرهون گسترش جنگ افغانستان بود.
جهادی بی پایان
جهاد افغانستان با عقب نشینی نیروهای اتحاد شوروی پایان نگرفت. در پی جنگ، ایالات متحده هیچ استراتژی مشخصی برای خروج از افغانستان نداشت. بسیاری از سیاستگزاران واشنگتن بر این باور بودند که دولت ضعیف هوادار شوروی در کابل در کوتاه مدت از پای در می آید، اما دیر زمانی پایید. مجاهدان که دسته دسته شده و با هم در نزاع بودند همچنان به جنگ ادامه دادند. پاکستان نیز که افغانستان را شریک خود در ائتلافی ضد هند می دانست، سخت از اسلامگرایان کشور ویران شده ی افغانستان حمایت کرد.
هیچ یک از این رخدادها، شخصیت های ایالات متحده را به خود نیاورد. کاسپر وینبرگ، وزیر دفاع دولت ریگان، گفت: "ما می دانستیم که با بنیادگرایی اسلامی همراه شده ایم. می دانستیم که آنها آدمهای خوبی نیستند و با دموکراسی میانه یی ندارند. اما با انتخابی سخت مواجه بودیم.... به یاد آورید گفته ی چرچیل را که گفت: ‘اگر هیتلر به دوزخ حمله کند، من در مجلس عوام دست کم یکبار، به شیطان تعظیم خواهم کرد.’[i]" سیاست ایالات متحده در دهه ی 1980، در قبال افغانستان، آسیای میانه و "کمربند سبز اسلامی" چنین بود.
بی گمان حمایت ایالات متحده از مجاهدان و کمک هایی که بخش اعظم آن افراطیون اسلامگرا می رسید، اشتباه در محاسبه یی فاجعه بار بود. سیاستی که به ویرانی افغانستان و سرنگونی دولت حاکم در آن انجامید و دورنمای حاکمیت جنگ سالاران را که اسلامگرایان و جز آن را در بر می گرفت، هویدا کرد. سیاست حمایتی ایالات متحده شبکه یی جهانی از جنگجویان آموزش دیده و خبره از کشورهای گوناگون پدید آورد که با هم در پیوند بودند و بزودی در قالب القاعده به رهبری اسامه بن لادن سازمان یافتند. این سیاست، پشت سر خود، کشوری ویران و میزبان القاعده و دیگر تشکیلات تروریستی بجای گذارد و برای سازمان امنیت پاکستان شرایطی فراهم آورد که توانست مشوق رشد جنبش طالبان در دهه ی 1990 شود.
با این همه مدافعان جهاد، حتی آنان که در سال 2005 طرفدار ثابت قدم جنگ جهانی علیه تروریسم با تمرکز بر گروههای اسلامی هستند، از آن سیاست به عنوان سیاستی درست دفاع می کنند. دانیل پایپس، از مخالف پرکار اسلام سیاسی و پسر ریچارد پایپس، که "گروه بررسی درباره ی ملیت های اتحاد شوروی" را در سالهای آغازین دولت ریگان سازمان داد می گوید: "من فکر می کنم کار درستی کردیم." دانیل پایپس در آن سالها، از اعضای وزارت خارجه و شورای امنیت ملی بود. او که گویی طنین تز معامله با شیاطین وینبرگر است، می گوید: "ما از استالین در برابر هیتلر دفاع کردیم. اینها، گزینشهایی در دنیای واقعی هستند." بگفته ی پایپس، ستیزه گرترین مجاهدان، جنگجوترینشان بودند. "اسلامگرایان افراطی پر شورترین افراد ضد شوروی بودند." این نگرشی است که شماری از شخصیت های کارآزموده ی آمریکایی جنگ افغانستان، و از آن میان ماموران سیا و سیاستگزاران، آن را بیان می کنند. استفان کوهن که در دهه ی 1980 از اعضای برجسته ی وزارت خارجه بود، گفته است: "کسانی که ما از آنها حمایت کردیم، کریه ترین و متعصب ترین عناصر مجاهدان بودند. اگر می خواستید در جنگ سرد پیروز شوید و شورویها را در افغانستان شکست دهید نمی توانستید با تبلیغ و موعظه ی دینی آن کار را بکنید."
نیازی به گفتن نیست که "متعصب ترین عناصر" پس از عقب نشینی اتحاد شوروی از افغانستان و با وجود از دست دادن حامیانشان، ناپدید نشدند. بیل کیسی درگذشت، ژنرال ضیاء الحق و رئیس سازمان امنیت پاکستان در یک سانحه ی هوایی مشکوک از بین رفتند. اما راستگرایی اسلامی، همچنان در افغانستان و پاکستان سنگر گزیده بود. "جماعت اسلامی" پاکستان ثروتمند و نیرومند شده بود و با شبکه ی جهانی اخوان المسلمین در پیوند. بسیاری از سران بلند پایه ی پاکستان از اسلامگرایان مسلم و مرتبط با اخوان المسلمین بودند. جماعت اسلامی و اخوان المسلمین به نوبه ی خویش با گلبدیین حکمتیار و دیگر ستیزه جویان اسلامی افغانستان و شبکه ی رو به رشد مجاهدان از کشورهای مختلف که آزادانه به مدارس مذهبی رفت و آمد داشتند، در پیوند بودند. در سیا و پنتاگون، عقب نشینی اتحاد شوروی، به مثابه ی یک پیروزی شگرف، جشن گرفته شد. افراد این سازمانها از افغانستان خارج شدند چرا که رژیم هوادار شوروی در افغانستان که هنوز در کابل حاکم و نجیب الله رئیس جمهور آن بود، بسوی پرتگاه سرنگونی می رفت. سیا، رژیم نجیب الله را شبیه رژیم ویتنام جنوبی می دانست که پس از عقب نشینی آمریکاییان ساقط شد و سرنوشت مشابهی برای حکومت نجیب الله در ذهن می پروراند. با این همه سراسیمگی و آشفتگی در میان دولتمردان ایالات متحده فزونی می گرفت.
در وزارت خارجه و حتی سیا، اضطراب و نگرانی از آینده ی حکمتیار و بنیادگرایان که رفته رفته بر افغانستان چیره می شدند، رو به تزاید می گذاشت. شخصیت های شوروی به واشنگتن پیرامون خطر ذاتی جنبش اسلامگرایی هشدار دادند. ادوارد شواردنادزه، وزیر خارجه ی اتحاد شوروی کوشید تا به شیوه یی غیر مستقیم نظر جرج شولتز، وزیر خارجه ی ایالات متحده را درباره ی امکان توافق پیرامون خروج شوروی دریابد، او "خواهان همکاری آمریکا برای محدود کردن گسترش ‘بنیادگرایی اسلامی’ شد." اما افزون بر شولتز، دولت نیز کمترین همدردی نشان نداد و "شخصیت های رده بالای دولت ریگان هرگز درباره ی این مساله نیندیشیدند و برای بازداشتن سازمان امنیت پاکستان از حمایت گروههای مرتبط با اخوان المسلمین تلاشی نکردند." مسکو به شدت از بنیادگرایی اسلامی که در مرزهای جنوبیش ریشه می دواند، نگران بود و حتی "ولادمیر کریوچکف"، رئیس ک.گ.ب با "گیتس"، رئیس سیا، برای بیان دلایل "نگرانی رهبران شوروی از قدرت یافتن دولتی بنیادگرا و رقیب برای حکومت شیعه ی ایران" همنشین شد. اما این نیز سودی نبخشید.
پیشفرض ایالات متحده باز گذاشتن دست پاکستان و سازمان امنیت آن برای کنترل اهرم های سیاسی در افغانستان بود. کانال رسمی حمایت های مالی از سوی سعودی ها، به میزان قابل توجهی کاهش یافته بود اما منابع غیر رسمی و خصوصی ــ از کانال شاهزادگان ثروتمند و اتحادیه ی جهانی مسلمانان و نیز شبکه ی اخوان المسلمین ــ همچنان ادامه داشت. بگفته ی دو تن از سفرای وقت ایالات متحده در عربستان سعودی، ایالات متحده جنگ را بشکل بدی پایان داد. والتر کاتلر، سفیر ایالات متحده در عربستان در خلال دهه ی 1980، می گوید: "جایی که من بودم، هیچکس در باره ی سرانجام این جنگجویان بیکار نمی اندیشید. به یاد نمی آورم که درباره ی خطر آنها بحث شده باشد. ما روی مساله ی اسلام سیاسی تمرکز نداشتیم. جنگ سرد کانون توجه ما بود. این واقعیت که این مجاهدان آموزش دیده و مسلح به موشک های استینگر هستند، مطرح نبود."
چارلز فریمن، سفیر ایالات متحده در واپسین سالهای دهه ی 1980 و در خلال جنگ اول خلیج فارس در 1991، می گوید: "ما جنگ را بدون اینکه درباره ی چگونه پایان بخشیدن آن، بیندیشم، آغاز کردیم. افغانستان به سوی جنگ داخلی چرخید و اساسا توجهی را در این باره بر نیانگیخت. " فریمن می افزاید:
"کشمکش افغانها پایان نگرفت. برخی از ما نگران بودیم ــ من و [روبرت] اوکلی [سفیر ایالات متحده در پاکستان]، که از دخالت سازمان امنیت پاکستان در افغانستان و کشمیر و همدستی سعودیها با آن نگران بود. نمی شد فهمید که سعودیها به بازی گرفته شدند یا خودخواسته در آن شرکت کردند. من با شاهزاده ترکی [رئیس سازمان اطلاعات عربستان] و با سیا در این باره سخن گفتم، پیام من این بود که اساسا باید به راه برون رفت از این شرایط بیندیشیم. اما شبهاتی پیرامون به خدمت گرفته شدن عربستان سعودی بوسیله ی سازمان امنیت پاکستان وجود داشت. سازمان امنیت پاکستان از سعودیها پول می گرفت و کارهایی میکرد و ما نمی دانستیم چه می کند. بی گمان بخش بزرگی از این مبالغ به حکمتیار داده می شد. ولی در نمی دانستیم هدف سعودی ها چیست. 3 میلیارد دلار در سال از سوی ایالات متحده، عربستان و دیگر کشورها به جنگ افغانستان اختصاص می یافت. یک شبه نمی توان این کمک ها را قطع کرد. باب و من به این نتیجه رسیدیم که باید به جد درباره ی آن گفتگو کنیم اما کس دیگری با ما هم رای و به آن مایل هم نبود. روبرت گیتس و ویلیام وبستر[روسای سیا]، با ما هم رای نبودند. نگرش برخی در واشنگتن این بود، “چرا ما به افغانستان رفتیم و با آدمهایی که دستمال به سر می بندند سخن گفتیم؟” ما نتوانستیم بر این روند تاثیر گذاریم."
بگفته ی یوسف که از جایگاهش در سازمان امنیت پاکستان و بیرون از وقایع افغانستان، نگاهی کلی به پایان جنگ داشت، زمانی که غبار جنگ در افغانستان فرونشست برخی از آمریکاییان پیرامون حکمتیار و بنیادگرایان هوادارش در قدرت هشدار دادند. او می نویسد: "اکنون آمریکاییان بدون حضور ارتش سرخ، جدیتر به مسائل افغانستان می نگریستند." اما می گوید که ژنرال اختر عبدالرحمان، طراح جهاد در سازمان امنیت پاکستان، در برابر تلاشهای بیهوده ی آمریکاییان برای تقویت گروههای غیر بنیادگرا در افغانستان و از آن میان هواداران ظاهر شاه، پادشاه در تبعید این کشور و دیگر گروههای کمتر اسلامی و افراد مستقل ایستاد. "ژنرال اختر اهداف [آمریکاییان] و شیوه ی آنها را دریافت و با هر عمل آنها مقابله می کرد." اختر همچنین با آنچه یوسف "ایده ی درخشان آمریکاییان برای بازگرداندن ظاهرشاه ـ که دیر زمانی در تبهید بود ـ به ریاست دولت آشتی ملی" مخالفت کرد.
حتی اگر پس از جنگ، ایالات متحده برای کم کردن قدرت بنیادگرایان و تقویت میانه روها و سکولاریست ها کوشش کرده باشد کاری بس مشکل بوده است به این دلیل ساده که بیشتر آنان کشته شده بودند. زمانی که خیل مجاهدان با اتحاد شوروی می جنگیدند همزمان هزاران تن از رقبای بالقوه ی خویش را در دوره ی پس از جنگ در جبهه ی دوم و کمتر شناخته شده ی جهاد افغانستان که در برابر غیر کمونیست های افغان جریان داشت، کشتند. "چریل بنارد"، کارشناس اسلام سیاسی در موسسه ی راند و همسر زلمای خلیل زاد، سفیر ایالات متحده در کابل، می گوید: "ما در افغانستان گزینشی تعمدی داشتیم. در آغاز همه بر این باور بودیم که هیچ راهی برای شکست دادن شوروی ها نیست. بنابراین، آنچه باید می کردیم این بود که دیوانه ترین آدمها را به جان آنها بیندازیم. ما دقیقا می دانستیم که آنها [مجاهدان] چه جور آدمهایی هستند و سازمانهایشان به چه می مانند. اما برایمان مهم نبود. پس از آن، به آنها اجازه دادیم که با کشتن میانه روها از شر آنها رهایی یابند. به همین دلیل است که امروز در افغانستان رهبران میانه رو وجود ندارند زیرا به آن دیوانگان اجازه دادیم همه ی آنها را نابود کنند. آنها چپ ها را کشتند، میانه روها را نیز. اینان در میانه ی دهه 1980 و پس از آن از میان برداشته شدند."
[i] در جنگ دوم جهانی پس از حمله ی آلمان به اتحاد شوروی، چرچیل در پیامی به روزولت، رئیس جمهور ایالاتمتحده، خواهان حمایت بریتانیا و آمریکا از اتحاد شوروی در برابر فاشسیم هیتلری شد. منشی چرچیل درباره ی این سیاست بریتانیا از وی می پرسد: "آیا کمک به روسها در حکم تعظیم به شیطان نیست؟" چرچیل پاسخ می دهد: "هرگز! من تنها یک هدف دارم و آن شکست هیتلر است. اگر هیتلر به دوزخ حمله کند، من در مجلس عوام دست کم یک بار، به شیطان تعظیم خواهم کرد." در واقع به زعم چرچیل حمایت از "شیطان شوروی" در برابر شیطان هیتلری سودمندتر است. در سیاست اصطلاح “lesser of two evils” به معنای انتخاب شیطان کمتر اهریمنی تر به معنای گزینش میان بد وبدتر است. منظور نویسنده در این کتاب این است که ایالات متحده (بگفته ی سیاستمدارانش) سیاست حمایت از بنیادگرایان (شیطان کمتر خطرناک) را در برابر اتحاد شوروی برگزیده است.(م)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/26/post-28/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل یازددهم - بخش دومدوشنبه 27 آبان ماه سال 1387 ساعت 09:56 AM
چنانچه دولت ریگان در دست یازیدن پنهان به ایران در میانه ی 1980 تا 1986 موفق می شد، ویرانی به جای مانده در افغانستان نیز بسیار بیشتر بود. در رابطه با ایران و به موازات اتحاد آمریکا با بنیادگرایی اسلامی در افغانستان سه اپیزود مختلف متصور است: نخست، "شگفتی اکتبر" در 1980، دوم، روابط مخفی اسرائیل با ایران در دهه ی 1980، و سوم، نزدیک شدن دولت ریگان به جمهوری اسلامی در سالهای 1984 تا 1986.
در سال 1980، زمانی که سران دولت کارتر خشمگینانه برای آزادی گروگانهای آمریکایی در ایران تلاش می کردند، اعضای تیم مبارزات انتخاباتی ریگان و از آن میان "بیل کیسی"، در تلاش برای به تعویق انداختن آزادی گروگانها تا پس از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، با شخصیت های ایرانی تماس گرفتند.
سالها بعد، گری سیک، افسر نیروی دریایی ایالات متحده و عضو شورای امنیت ملی در دوره ی ریاست جمهوری فورد، کارتر و ریگان، گفت که تیم انتخاباتی ریگان ـ بوش برای دیرتر آزاد کردن گروگانها در ازای قول فروش سلاحهای آمریکایی و اسرائیلی در 1981 به ایران، با رهبران ایرانی گفتگوهای سری داشت. گری سیک گفته های خویش را در کتابش با نام "شگفتی اکتبر: گروگانهای آمریکایی در ایران و انتخاب رونالد ریگان" به رشته ی تحریر در آورد. در این کتاب، سیک نتیجه می گیرد که: "تیم ریگان ـ بوش با طرحی اطلاعاتی و بگونه یی حرفه یی سازمان یافته، دمکرات ها را از قدرت سرنگون ساخت."
سیک، می گوید که گفتگوهای حزب جمهوریخواه و ایران بر پایه ی قول جمهوریخواهان برای فروش سلاحهای اسرائیلی و دیگر انواع سلاح و نیز انبوه جنگ افزارهایی بود که شاه پیشتر آن را سفارش داده و هزینه اش را نیز پرداخت کرده بود. ایران نومیدانه برای ادامه ی جنگ با عراق که در سپتامبر 1981 به جنگی تمام عیار بدل شده بود، نیازمند سلاح بود. اسرائیل که مناسبات نظامی دیرینه یی با ایران داشت و پیشینه ی آن به معامله ی سلاح در سال 1966 باز می گشت، با وجود بحران گروگان گیری برای ارسال سلاح به رژیم روحانیون در تهران مشتاق بود. سیک می نویسد: "کارتر تلاش اسرائیل برای از نو برقرار کردن قراردادهای نظامی با ایران را عقیم گذارده بود. از سر گیری معاملات نظامی و حتی ارسال محموله های نظامی اسرائیلی را که پیشتر اجازه ی انتقال یافته بودند، به آزاد شدن گروگانها مشروط کرده بود و اسرائیل از این امر ناخرسند بود. "جالب است که دلال ایرانی گفتگوهای میان اسرائیل و ایران درباره ی خرید و فروش سلاح، "احمد کاشانی"، پسر آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی بود. آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی کسی بود که در جریان کودتای 28 مرداد 1332 از سیا برای سازماندهی اوباش خیابانی برای سرنگونی دولت دکتر مصدق و بازگرداندن شاه به تاج و تخت پول دریافت کرد. احمد کاشانی در 1980 از اسرائیل دیدار کرد و بگفته ی سیک "پیش از این دیدار نیز ایران و اسرائیل از کانالهای دیگری با هم در ارتباط بودند." در بهار 1980، نخستین محموله ی سلاحهای اسرائیلی به ایران رسید.
سیک پیرامون جزئیات تماس ها و جلسات میان کیسی، دیگر اطرافیان ریگان و نیز دلالان ایرانی مذاکرات که چهره ی بسیاری شان در جریان رسوایی ایران کانترا در میانه ی 1984 و 1986 رخ نمود، به تفصیل سخن می گوید. برخی از ایشان پیوندهای تنگاتنگی در اسرائیل داشتند و اینچنین، اسرائیل و ایران در اواخر سال 1980 به همکاریهای نظامی نزدیکتری آغازیدند. برجسته ترین و شگفت آورترین این همکاریها حمله ی هوایی اسرائیل به تاسیسات اتمی اوسیراک عراق در 7 ژوئن 1981، آنهم تنها چند روز پس از آغاز جنگ ایران و عراق، بود. سیک می گوید: "اسرائیل اطلاعات نظامی برای بمباران تاسیسات اتمی عراق در اختیار ایران گذارد اما...دفاع هوایی عراق بسیار برتر از نیروی هوایی ایران بود و این کار از عهده ی ایرانی ها خارج بود." اینچنین، اسرائیل خود عملیات حمله را انجام داد.
بگفته ی سیک، کیسی با شکستن تحریم ایالات متحده در زمینه ی فروش سلاح از سوی اسرائیل به ایران کمک کرد. سیک می نویسد: "کیسی دقیقا فضای غیردوستانه ی مذاکره و معامله با روحانیون ایرانی را که در اسرائیل حاکم بود و لابی ایران در اسرائیل در پی رفع آن بود، شکست. اسرائیل در آگوست نه تنها با همراهی کیسی که با همیاری شخصیت هایی در سیا که مشوق اسرائیل برای همکاری با طرح جمهوریخواهان برای آزادی گروگانها بودند، به ایران نزدیک شد. سیک، در شورای امنیت ملی، گزارشاتی در اعتراض به اپوزیسیون کارتر، درباره ی تحویل محموله های نظامی اسرائیل به ایران دریافت می کرد. "در بالاترین سطح رهبری اسرائیل تعمدا و بشکلی تحقیرآمیز به دولت جیمی کارتر پشت می شود." سرانجام در 20 ژانویه 1981 دقایقی پس از مراسم تحلیف ریگان بعنوان چهلمین رئیس جمهور آمریکا، گروگانها آزاد شدند. سیک می نویسد: "کمتر کسی به اینکه آزادی گروگانها نتیجه ی طرح داهیانه ی ماهها پیش ویلیام کیسی بوده است، گمان برد."
تماسهای سری کیسی – ریگان با ایران در 1980-81 بر حفظ روابط پنهان دولت ریگان با آیت الله های ایران سایه گسترد. برخی از شخصیت های ایالات متحده، ایران را متحد خویش در جنگ افغانستان می پنداشتند زیرا آیت الله خمینی سخت ضد اتحاد شوروی بود و بر آن بود تا نفوذ ایران را در افغانستان و آسیای میانه گسترش دهد. کسان دیگری در دولت ایالات متحده، ایران را به دو دلیل نقطه ی مقابل عراق می دانستند: نخست به دلیل پیوندهای نزدیک اتحاد شوروی با بغداد و مهمتر از آن اینکه یک عراق قدرمند تهدیدی برای اسرائیل بود.
در خلال جنگ ایران و عراق، ایالات متحده دو سیاست را همزمان پی گرفت. مشی اساسی واشنگتن "تمایل" به عراق در خلال جنگ با ایران بود. شخصیت هایی که از این مشی پشتیبانی می کردند بدرستی ایران را تهدیدی جدی برای منافع آمریکا در منطقه می دانستند زیرا شکست عراق بوسیله ی رژیم بنیادگرای ایران، راه را برای چیرگی ایران بر همه ی خلیج فارس، از جمله کویت و عربستان سعودی هموار می کرد. در واقع، جهان عرب پشتیبان عراق در برابر ایران بود و به همین دلیل ایالات متحده حمایت محدودی از عراق داشت و تنها اطلاعات امنیتی درباره ی تواناییهای ایران و آرایش نظامی نیروهای ایرانی به عراق می داد.
اما اسرائیل ــ همگام با نومحافظه کاران آمریکا و از آن میان کیسی ــ شرایط را گونه یی دیگر می دیدند.
از 1980 تا 1987، هرچند ایالات متحده رسما پشتیبان عراق بود، اسرائیل بی وقفه سلاح و مهمات نظامی و قطعات یدکی به ایران می فروخت. خواه این مناسبات توافقی سری میان کیسی، اسرائیل و ایران بوده باشد خواه گونه یی دیگر، دولت ریگان، اسرائیل را از تجهیز آیت الله ها به سلاح، بازنداشت. در این راستا، اسرائیل به رابط های بسیاری که در دوره ی حاکمیت شاه داشت، متکی بود. پس از سرنگونی شاه، اسرائیل همچنان با ارتش ایران و افسران اطلاعاتی که می شناخت ارتباط خویش را حفظ کرد، هرچند که اکنون این افسران به ملایان و آیت الله گزارش می دادند. پیوندهای اسرائیل با رژیم خمینی گونه گون بود. آنها ارتباطاتی با نیروهای مسلح ایران و سازمان جایگزین ساواک شاهنشاهی داشتند. افزون بر این، هزاران یهودی ایرانی که از دیرباز، جزو طبقه ی تجار بازاری بوده و به اسرائیل مهاجرت کرده بودند، همچنان با ایران و بویژه با خانواده های ثروتمند و محافظه کار آیت الله ها در تماس بودند. اسرائیل روی این رابطه ها نیز سرمایه گذاری کرد.
"پاتریک لنگ"، رئیس بخش خاورمیانه یی سازمان اطلاعاتی ـ امنیتی وزارت دفاع (دیا)، می گوید: "اسرائیل با رژیم ایران بعنوان نیمه متحد معامله می کرد و با کسانی که در دوره ی حاکمیت شاه ارتباط داشتند، در تماس بودند. در این سالها، اسرائیلیها هر ماه یکبار با افسرانی از نیروی هوایی ایران در اروپا دیدار می کردند." بگفته ی لنگ، دیدار میان اسرائیلیها و ایرانیها، سالها ادامه داشت. او می گوید که اسرائیل نیاز تسلیحاتی ایران را جویا میشد، سپس لیست سفارش تهران را با خود برده تا ببینند چه میزان از آن را می توانند برآورده کنند. در این زمان، وزارت امور خارجه ی دولت ریگان، قانون منع فروش سلاح به ایران و عراق را در 1984 از تصویب گذراند، اما اسرائیلیها بدان وقعی ننهادند و ریگان نیز از نفوذ آمریکا در اسرائیل برای بازداشتن اسرائیلیها از ارسال سلاح استفاده نکرد. لنگ می گوید: "اسرائیلیها همچنان به کار خویش ادامه دادند، و ما در دیا، زمانی از این موضوع آگاهی یافتیم که یک سرهنگ نیروی هوایی ایران به ما خرده گرفت و آنرا برای ما بازگفت." لنگ می افزاید که تیم ریگان مشی دیگری داشت. بی درنگ پس از آزاد شدن گروگانهای آمریکایی، اسرائیل 300 میلیون دلار تجهیزات نظامی به ایران داد. این محموله قطعات یدکی هواپیماهای F-4 آمریکایی، تانکهای M-48 و نفربرهای زرهی M-113، را دربر می گرفت.
رخدادی با اهمیت در 1983، دامنه ی همکاری سازمان سیا برهبری کیسی با سرویس اطلاعاتی ـ امنیتی ایران را فاش ساخت. هر دو کشور این همکاری را به سود خویش می دانستند. در 1982، ولادمیر کوزیچکین، افسر ک.گ.ب در تهران به انگلستان گریخت. در خلال انقلاب، کوزیچکین، نماینده ی منافع اتحاد شوروی در ایران بود اما در واقع حضور شوروی در ایران ناچیز بود و برای ایالات متحده و شاه تهدیدی به شمار نمی رفت. بگفته ی کوزیچکین، که بعدها کتابی از تجربیات خویش نگاشت، شوروی روی هم رفته دو مامور در دولت ایران در دایره ی شخصیت های ایرانی داشت. او می نویسد: "من به چشمهایم باور نداشتم، ولی این واقعیت بود و واقعیات را نمی توان نادیده انگاشت. شمار کم ماموران شوروی در ایران برای من شگفت آور بود." همچنین، کوزیچکین می نویسد که شوروی برای ثبات ایران در دوره ی شاه اهمیت قائل بود و مسکو هیچگاه با انقلابیون اسلامگرا یا گروههای به اصطلاح مارکسیست اسلامی که با خمینی همراه شدند، تماس نداشت. اما ک.گ.ب از حزب کمونیست توده در ایران، که نفوذ اندکی داشت، پشتیبانی کرد.
زمانی که کوزیچکین به غرب گریخت، بر آن شد تا به MI6 و سیا همه ی آنچه درباره ی حزب توده و اعضایش میدانست منتقل کند، و این چنین اعتماد بریتانیایی ها و آمریکایی ها را جلب کند. جیمز بیل می نویسد: "او [کوزیچکین] لیستی شامل نام چند صد نفر از ماموران شوروی در ایران به بریتانیایی ها داد." بی درنگ، MI6 و سیا اطلاعاتی را که کوزیچکین به آنها داده بود به سازمان اطلاعات و امنیت ایران رد کردند:
"اطلاعات کوزیچکین به مراجع قدرت ایرانی سپرده شد. آنها بیش از 1000 نفر از اعضای حزب توده را دستگیر کردند که بسیاریشان پیشتر تحت نظر بودند. نورالدین کیانوری[رهبر حزب توده، که پذیرفت] از 1945 تماسهایی با ماموران شوروی داشته است در میان دستگیر شدگان بود. یورش تراژیک به حزب توده در 1362 فروپاشی چپ ایران را یکسره کرد."
مردم آمریکا از هیچ یک از این رویدادها آگاه نشدند. آنها هیچ چیز درباره ی همکاری سیا با رژیم خمینی در ایران، ارسال محموله های تسلیحاتی اسرائیل به ایران و پیشگامی در رسوایی ایران کانترا که در آینده یک ژورنالیست لبنانی آنرا فاش ساخت، نمی دانستند. مل گادمن، تحلیلگر پیشین سیا و رئیس تیم تحلیل کننده ی سیاست شوروی در کشورهای جهان سوم، همراهی سیا با کوزیچکین و MI6 برای تماس با ایران را تایید می کند. گادمن می گوید: "سیا نیز در این ماجرا شریک بود. آنها [کوزیچکین، MI6 و سیا] با آیت الله ها برای پایان دادن به کار حزب توده همراه شدند. تلگراف های بسیاری در این باره هست.
بریتانیایی ها مقدمات فرار کوزیچکین را فراهم کردند و اطلاعات بسیاری از او گرفتند.
بگفته ی گادمن، سیا و MI6، با سران اطلاعاتی ـ امنیتی ایرانی که در گذشته در ساواک بودند و به آسانی به جمهوری اسلامی ابراز وفاداری کرده بودند، کار می کردند.
حسین فردوست از بدنامترین شخصیت های پیشین ساواک بود که پس از انقلاب با رژیم جدید همکاری کرد. فردوست دوست روزگار کودکی شاه بود و همراه شاه و ریچارد هلمز، رئیس آینده ی سیا، در مدرسه یی در سویس درس می خواندند. فردوست در دهه ی 1970 به بالاترین سمت در سازمان اطلاعاتی ایران رسید و در 1976 به ریاست "سازمان بازرسی شاهنشاهی" بازرسی که شاه ساختار آنرا دگرگون کرد، منصوب شد. شاه در خاطراتش هیات بازرسان را "نوع مدرن آنچه ایرانیان کهن ‘چشم و گوش پادشاه’ مینامیدند" توصیف می کند. وظیفه ی این سازمان نظارت و رهگیری جریانات سیاسی درکشور و نیز در میان روحانیون بود. اما فردوست، پنهانی به اپوزیسیون هوادار خمینی گروید. شاهزاده اشرف خواهر بدنام شاه، در خاطراتش چنین بازمیگوید که فردوست به عمد شاه را از فعالیت ملایان بی خبر گذاشت:
"بطرز شگفت انگیزی، ساواک ـ که مشهور بود هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند و به همه چیز آگاه است ـ هیچ گزارشی از فعالیت ملایان که از تقدس منابر برای سرنگونی شاه بهره می گرفتند، ارائه نکرد.... برادرم هر روز با فردوست دیدار می کرد،...همان فردوست دوره ی کودکی، که اکنون ماموریتش جمع آوری، ارزیابی و تلخیص گزارشات اطلاعاتی بود... من بر این باورم که فردوست برخی اطلاعات حیاتی را از شاه دریغ داشته است، و در واقع در سالهای پایانی حکومت رژیم فعالانه با خمینی مذاکره داشته است. فکر می کنم رویدادهای پس از انقلاب درستی گفته های مرا تایید می کنند؛ در حالی که هر کس با کمترین پیشینه ی ارتباط با شاه داشت در محاکمات چند دقیقه یی به اعدام محکوم می شد، حسین فردوست زنده ماند و در دولت جدید به سمت یکی از سران ساواما (ساواک خمینی) ارتقاء یافت."
خواه این کانال ارتباطی فردوست مرموز بوده باشد یا کس دیگر، سیا و اسرائیلیها از همان روزهای نخست پس از انقلاب تا آغاز توطئه ی کیسی- نورث در میانه ی دهه ی 1980، کانالهایی در سرویس اطلاعاتی ایران داشتند. آنگونه که در این چهارچوب می توان دید، رسوایی ایران کانترا خطایی شگفت آور نمی نماید، بلکه گسترش روابطی دارای پیشینه است که به 1979 باز می گردد. در دولت ریگان، گروه کوچکی از محافظه کاران و نو محافظه کاران، بویژه آنها که به بنیادهای اطلاعاتی و نظامی اسرائیلی نزدیکتر بودند، صمیمانه پیشگام ماجرای ایران کانترا شدند.
اسناد امور ایران بارها در کتابها، خاطرات و گزارشهای گوناگون بازگو شده است. همه ی ماجرا پیچیده و چند لایه است، ماجرایی که محموله های تسلیحاتی ایالات متحده و اسرائیل را، به ایران و نیز پشتیبانی مالی از چریک های نیکاراگوئه یی مورد حمایت دولت ریگان پیوند می دهد. منتقدان سیاست روی آوردن ایالات متحده به ایران، ریگان و مشاورانش را به فروش اسلحه به ایران برای آزاد کردن گروگانهای آمریکایی در لبنان که بوسیله ی حزب الله ـ آلت دست ایران ـ به گروگان گرفته شده بودند، متهم می کنند. افزون بر این، شاید به نظر ریگان فروش اسلحه، تنها، تلاش برای آزاد کردن گروگانها بوده باشد، هرچند که ریگان در اظهارات خویش در آینده گفت که به یاد نمی آورد با ارسال سلاح به ایران موافقت کرده باشد. اما به نظر مشاوران ریگان ـ بویژه نومحافظه کاران و کیسی ـ فروش سلاح اهداف گسترده تری را دنبال می کرد. تلاش برای ارتباط دوباره با ایران و بدست آوردن پایگاه از دست رفته، مقابله با سیاست رسمی ایالات متحده در پشتیبانی از عراق در برابر توسعه طلبی ایران، از جمله ی این اهداف بود.
بستر فعالیت پنهان کیسی- نورث برای دست یازیدن به ایران ارزیابی دوباره ی شورای امنیت ملی در 1984 پیرامون رابطه با ایران بود. این تغییر نظر از سوی گروه کوچکی از شخصیت های آمریکایی مخالف پشتیبانی از عراق در خلال جنگ ایران و عراق تحمیل شد. "روبرت مک فارلین"، مشاور امنیت ملی، به شورای امنیت ملی دستور تجدید نظر دوباره درباره ی سیاست ایالات متحده را داد. اینچنین، تنی چند از شخصیت ها و از آن میان "هوارد تیچر" و "دونالد فورتیر" از شورای امنیت ملی، گراهام فولر از سیا و دیگران در خلال دو سال، تلاش همه جانبه یی را برای تغییر سیاست ایالات متحده در قبال ایران صورت دادند. تلاش آنها با کوشش اسرائیل برای منزوی کردن عراق و ارتباط گرفتن با ایران همراه شد. همان هنگام، اسرائیل به ایران سلاح می فروخت و از خیزش راستگرایی اسلامی در سرزمین های اشغالی پشتیبانی می کرد، اخوان المسلمین را در جریان جنگ داخلی سوریه بر می انگیخت و از اسلامیون افغانستان سخت حمایت می کرد.
در 1985، فولر با کمک تیچر و فورتیر گزارشی تهیه کردند که کمتر مشهور است و در آن ایالات متحده را به فروش سلاح به رژیم آیت الله ها در ایران فرا می خواند و می گوید که "ایالات متحده باید دوستان و متحدان غربیش را برای کمک به ایران برای رفع نیازهای نظامیش...با ارسال تجهیزات نظامی ویژه، ترغیب کند." شولتز، وزیر امور خارجه و وینبرگر، وزیر دفاع، بشدت مخالف نظرات ارائه شده در این گزارش بودند،اما کیسی، رئیس سیا حامی آن بود. در میانه ی این کشمکش درونی در هیات حاکمه ی آمریکا، اسرائیل به میدان این کارزار گام نهاد و با کمک میانجی های خود تلاش دوجانیه یی از سوی آمریکا و اسرائیل را برای نزدیکی به ایران و فروش سلاح به این کشور پیشنهاد داد. مایکل لدین، مشاور نومحافظه کار شورای امنیت ملی، از سوی مک فارلین برای گفتگو پیرامون طرح اطلاعاتی ـ امنیتی اسرائیلی ها راهی اسرائیل شد. اسرائیل برآن بود تا موشک های ضدهوایی "هاوک" و موشک های ضد تانک "تاو" به ایران بفروشد، سلاحهایی که در جنگ ایران و عراق سرنوشت ساز بودند. محور گفتگو فروش این سلاح ها و نیز تعهد ایالات متحده به ارسال دوباره ی این موشکها به اسرائیل بود. منطق اسرائیل آزاد کردن گروگانهای آمریکایی بود، اما بی گمان، اسرائیل و عناصری در دولت آمریکا، نگرانیهای استراتژیک در پشتیبانی از ایران داشتند و گروگانها مساله ی آنها نبود.
مدافعان فروش سلاح به ایران دو بحث متضاد و جدی با هم داشتند. نگرش نخست، معتقد بود که میانه روها در ایران خواهان رابطه با آمریکا هستند و مایل اند آمریکا زرادخانه ی تهی از مهمات ایران را پر کند. و دوم، نگرشی که ایران را بی ثبات و ناتوان و آماده برای یورش اتحاد شوروی می دانست و استدلال می کرد که در چنین شرایطی اتحاد شوروی بر خلیج فارس مسلط می شود. هر دو نظر بسیار نادرست بود، نیز نگاهی که تصور می کرد ارسال سلاح کمکی برای آزاد کردن گروگانهای لبنانی می شود. در آغاز نزدیکی به ایران، یکی از شخصیت های اطلاعاتی اسرائیل به مک فارلین می گوید "اسرائیلیها نقشه کشیده اند تا مقادیری سلاح به میانه روهای مخالف خمینی برسانند." این ایده که دسته یی از ایرانیان میانه رو با آغوش باز پذیرای ایالات متحده و اسرائیل خواهند بود و با خمینی به مخالفت بر خواهند خواست، بسیاری از دست اندکاران ماجرای ایران کانترا و از آن میان کیسی را، فریفت. اما چراغ سبز میانه روهای ایران، سرابی زودگذر بود. بگفته ی یکی از برجستگان پیشین سیا، بسیار کوشیدیم تا به کیسی بفهمانیم، "میانه روها" در ایران، پنداری واهی است. او می گوید: "در 1986 در ایران، هیچ میانه رویی برای گفتگو نبود." زمانی که "اولی نورث"، مک فارلین و دیگر برجستگان آمریکایی و اسرائیلی، برای دیداری پنهان از ایران برای معامله یی دیگر نقشه می ریختند، بگفته ی این شخصیت پیشین سیا، کیسی ــ که با طرح موافقت کرده بود ــ مایل بود بداند که آیا اجرای آن موفقیت آمیز خواهد بود یا خیر. "کیسی مرا فراخواند و پرسید، آیا به نظر من شانسی برای کامیابی این ماموریت هست؟ من به او گفتم، ‘نه چندان.’ در واقع این نقشه شانسی برای موفقیت نداشت." زمانی که از این مامور پیشین سیا پرسیدم که آیا سرانجام کیسی بر این باور ماند که میانه روهای ایران پاسخ مثبت به بازی آمریکایی خواهند داد، گفت: "فکر می کنم پس از گفتگو با من منصرف شد." پاتریک لنگ، رئیس وقت بخش خاورمیانه یی دیا، می گوید: "آنها چنین می اندیشیدند که در ایران میانه روهای بسیاری هستند که آنگونه که می نمایانند، نیستند، آنها گروهی بی خرد بودند. و من به آنها گفتم که این همانچیزی است که آنها هستند؛ بی خردان سیاسی."
بحث دوم که از غلتیدن ایران به اردوی اتحاد شوروی در هراس بود، خود بیهوده و پوچ مینمود. اتحاد شوروی در افغانستان درگیر بود و هیچ سودی در ایران نداشت و رهبران شوروی تمایلی به گذر از خط قرمز خلیج فارس نداشتند. فرانکلین روزولت، آیزنهاور و کارتر، خلیج فارس را منطقه ی برتری آمریکایی اعلان داشته بودند. با این همه فولر در یادداشتی به کیسی با عنوان "بسوی سیاستی در قبال ایران"، در ماه می 1985، چنین استدلال کرد که "رژیم خمینی به سستی می گراید...ایالات متحده برای بازی کارتی ندارد؛ اما اتحاد شوروی برگ برنده های بسیاری دارد." بگفته ی فولر، تحلیلگران اطلاعاتی و امنیتی احساس می کنند مسکو، "در جستجوی اهرمهای مهم اعمال نفوذ در تهران، پیشرفت هایی داشته است" و سیاست ایالات متحده برای ممنوعیت فروش سلاح به ایران "بیشتر در راستای منافع اتحاد شوروی خواهد بود تا منافع ما." او می افزاید:
"ضروری است که در این شرایط سیاستی جسورانه تر و مخاطره آمیزتر اتخاذ کنیم تا دست کم صدای ایالات متحده طنین اندازتر شود. هم اکنون، براستی اگر خوش شانس نبودیم، از پیامد تحولات در ایران که خارج از کنترل ما است، بیشتر از دست می دهیم تا بدست آوریم."
فولر، از نگرشی دفاع می کرد که هر چه بیشتر با اسلام بنیادگرا ابراز همدردی می کرد، و در اظهاراتش در برابر کمیته ی تاور بیان داشت که مشکل این بود که "رژیم ایران، سرسختانه ما را دشمن اصول جمهوری اسلامی دریافت." کمیته ی تاور، متشکل از سه نفر منصوب شده از سوی ریگان و زیر نظر سناتور پیشین تگزاس، جان تاور بود و ماموریتش بررسی نقش شورای امنیت ملی در رسوایی ایران کانترا. فولر در گزارش بحث انگیز خویش و تحلیل های دیگرش بر این امر پای میفشرد که چنانچه ایالات متحده به اسرائیل و دیگر متحدانش اجازه ی تجهیز ملایان به سلاح را ندهد، ایران به اردوگاه شوروی خواهد غلتید. بگفته ی فولر میزان کمکهای "متحدان" آمریکا و از آن میان اسرائیل، برای "پر کردن خلاء نظامی ایران، مقیاسی اساسی برای سنجش توانایی غرب در ناکام گذاردن نفوذ اتحاد شوروی خواهد بود."
دیگر برجستگان اطلاعاتی تحلیل فولر را مناقشه انگیز می دانستند. بگفته ی لنگ فولر در گزارشش می گوید: "انقلاب ایران دروغین بود. شماری اصلاح طلب چپی که در واقع اسلام برایشان اهمیتی نداشت، و با اتحاد شوروی نقطه نظر مشترک داشتند آنرا رهبری کردند. من 5 ماه بعد گزارشی دریافت کردم که درست نقطه ی مقابل گزارش فولر بود اما تاثیر چندانی بجا نگذارد." در این زمان، فولر، تیچر و دیگران، کوشیدند نظرات فولر در گزارشش را به سیاست رسمی ایالات متحده بدل سازند، و برای این منظور برای تهیه ی پیش نویش دستورالعمل ریاست جمهوری که فراخوانی برای اتخاذ "سیاستی مقتدرانه برای جلوگیری از پیشرفت شوروی در کوتاه مدت و همزمان تلاش برای باز یافتن موقعیت آمریکا در ایران در دوره ی شاه" باشد، تلاش کردند. دستورالعمل در پوشش ضد شوروی و ادبیات جنگ سرد، در واقع بیانیه یی برای اتحاد با جمهوری اسلامی ایران در برابر اتحاد شوروی بود. "ادامه ی مقاومت اسلامی در برابر توسعه طلبی شوروی (بویژه در افغانستان)" از جمله نکات مورد اشاره در این دستورالعمل بود. این پیش نویس اسرائیل و دیگر متحدان ایالات متحده را به تجهیز هر چه بیشتر ایران برمی انگیخت و ایالات متحده را بر آن می داشت تا "از آن دسته رهبران ایران که نگاهی مثبت به تلاشهای آمریکا برای بهبود روابط با ایالات متحده دارند، پشتیبانی کند." نیز، رادیو صدای آمریکا (VOA) را به "تلاش بیشتر برای بی اعتبار کردن وجهه ی اسلامی مسکو" فرا می خواند.
تیچر نوشت: "هنوز ایران غنیمتی استراتژیک در بازی بزرگ دنیای مدرن است. مک فارلین با تحلیل فولر موافق بود. و دستور تهیه ی پیش نویس گزارش نهایی امنیت ملی را به فورتیر و من داد. این پیش نویس بر پایه ی گزارش فولر تهیه شد و بیان می داشت که....ایالات متحده باید با رهبران ایران از در گفتگو وارد شود. این پیشنهاد اجازه ی تحویل سلاحهای ویژه با ذکر موردی آنها را به ایران می داد." نزدیکی به ایران ادامه یافت اما بعدها بوسیله ی شولتز و وینبرگر متوقف شد. وینبرگر با دست خطی ناخوانا واژه ی "بیهوده" را روی پیش نویس تیچر نوشت. وینبرگر گفت: "این [ایده ی پیش نویس] همچون دعوت کردن قذافی به یک شام خصوصی است." بگفته ی تیچر معاون رئیس جمهوری، بوش، و رئیس سیا، کیسی، "شدیدا از آن حمایت کردند."
با پایان یافتن دوره ی ریاست جمهوری ریگان، ماجرای ایران کانترا نیز از پرده برون افتاد، و روزنامه نگاران، یک شاکی خصوصی و کمیته های کنگره پیگیر ماجرا شدند. وارد شدن از در صلح در برابر ایران ناکام ماند. تنها یکی از گروگانها در تلاش برای حل بحران آزاد شد. هیچ یک از "میانه روها"ی ایران درباره ی این رسوایی سخن نگفتند و کسانی چون علی اکبر هاشمی رفسنجانی؛ رئیس جمهور آینده ی ایران، که پنهانی با دولت ریگان و اسرائیل شریک ماجرا بودند، با ژست خصمانه در صدد پاک کردن رد پای خویش برآمدند.
جهاد افغانستان با عفب نشینی نیروهای شوروی پایان گرفت ــ یا دست کم چنین می نمایید که پایان یافته است. اما میراث این کارزار و جنگجویان تروریست آموزش دیده و ماشین اسلامگرای جهانی، همچنان ایالات متحده و غرب را به چالش می کشید. در دهه ی 1990، افغانستان به دام جنبش وهابی طالبان افتاد، الجزایر در جنگ داخلی با راست اسلامی غرق شد و فعالیت تروریست های اسلامگرا در مصر، عربستان سعودی و لبنان خرابی و ویرانی بجا گذارد. اسامه بن لادن نیز، القاعده را سازمان داد. در خلال این جریانات ایالات متحده برای اتخاذ سیاستی همگون با اسلام سیاسی تقلا کرد. پیامد ناکامی تلاش های ایالات متحده و نگرش خوشبینانه به راست اسلامی در 11 سپتامبر 2001 رخ نمود.
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/27/post-29/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل دوازددهم - بخش یکمسه شنبه 28 آبان ماه سال 1387 ساعت 2:51 PM
در خلال دهه ی 1990، ایالات متحده با فوران آتش راستگرایی اسلامی در الجزایر، آنگاه مصر و سرانجام بار دیگر در افغانستان با تردید و عدم قطعیت برخورد کرد. هر سه مورد، می توانستند شرایط خوبی برای کشاندن پای جهادیون آموزش دیده ی تحت حمایت آمریکا در جنگ افغانستان به میدان کارزار شوند. آنها بمب سازی، ترور و حملات چریکی را در خلال جنگ به خوبی آموخته بودند.
با فروپاشی اتحاد شوروی، راستگرایی اسلامی تهدیدی برای ثبات، امنیت و منافع ایالات متحده شد. نیویورک تایمز در سال 1993 چنین گزارش کرد: "یکسال پس از اینکه شورشیان مسلمان، دولت کمونیستی افغانستان را برکنارکردند، جنگ دیرهنگام افغانستان در جهان اسلام طنین انداز شده است. اکنون جنگجویان جهاد افغانستان سلاح به دست گرفته و برآنند تا دولت های الجزایر، مصر و دیگر کشورهای عربی را ساقط کنند. دیپلماتهای غربی و شخصیت های عربی می گویند که هزاران نفر از ستیزه جویان اسلامگرا پنهانی در نبرد خشونت آمیز برای سرنگونی دولت های الجزایر، مصر، یمن، تونس، اردن، ترکیه و دیگر کشورهای مهم مسلمان می کوشند و افغانستان پایگاه آنها است." شکست ابرقدرتی جهانی در افغانستان، راست اسلامی را به باورمندی به خویش رساند، و اکنون بر آن بود تا توان قدرت جدید را بسنجد.
الجزایر
بحران 99-1992 در الجزایر برای نخستین بار پس از انقلاب ایران، انگیزه ی بازنگری سیاست دولت ایالات متحده در برابر اسلام سیاسی شد. و در خلال 7 سال جنگ داخلی در الجزایر، سیاست ایالات متحده به سوی این بازنگری گرایید ولی با نگرشهای گوناگون ومتضاد همراه بود؛ و در این میان نظراتی در پاریس و دیگر نقاط اروپا در این باره که واشنگتن با اسلامگرایان الجزایر برای توسعه ی نفت، گاز و پیشبرد منافع صنعتی خویش در شمال آفریقا به زیان اروپا همراه بود، مطرح می شد.
پیچیدگی مساله الجزایر برای ایالات متحده آن بود که ناچار باید میان خیزش اسلامگرایی که در انتخابات امتیازاتی بدست آورده بود و رژیم نظامی و انعطاف ناپذیر، اما سکولار الجزایر که آن هنگام برای جلوگیری از پیروزی اسلامگرایان، دموکراسی را موقتا کنار نهاده بود، یکی را بر می گزید. مساله دخالت مستقیم ایالات متحده نبود و هیچ یک از طرفین مناقشه نیز این را نمی خواستند و به هر صورت این مساله ناممکن هم بود. اما واشنگتن می باید آشکارا نظر خود را درباره ی تجربه ی دموکراسی در الجزایر با اعلام طرفداری از جنبش رادیکال اسلامی یا ارتش الجزایر اعلام می کرد. هرچند واشنگتن در پی راه میانه یی بود، سرانجام به درستی، سرکوب اسلامگرایان بوسیله ی ارتش الجزایر را تحمل کرد. این، پایان خوشایند ماجرا نبود. ایالات متحده، سپس رژیم الجزایر را محکوم و از اسلامیون راستگرا حمایت دیپلماتیک کرد. پیامد های چنین برخوردی در الجزایر و در سطح منطقه فاجعه بار بود.
بحران الجزایر در سال 1989 با تشکیل "جبهه ی نجات اسلامی" (الجبهة الإسلامیة للإنقاذ، FIS) آغاز شد. در ژوئن 1990، FIS پیروزی پر سر و صدایی در انتخابات محلی به دست آورد. سپس، در دسامبر 1991، با به دست آوردن 118 کرسی پارلمان، حزب حاکم یعنی "جبهه ی آزادیبخش ملی" را شگفت زده کرد. اما پیش از آغاز دور دوم انتخابات و به قدرت رسیدن FIS، ارتش برای باطل اعلام کردن نتیجه ی انتخابات مداخله و 10 هزار تن از اعضا و هواداران FIS را بازداشت کرد. اینچنین، FIS که با انکار پیروزیش در انتخابات مواجه شد، به کارزار تروریستی آغاز نهاد. ترور و بمب گذاری در وزارت خانه ها آغاز شد، صدها تن از افسران امنیتی و پلیس به دست تفنگداران FIS کشته شدند. جنگ داخلی آغاز شد. در خلال این دهه، سازمان دومی با نام "گروه مسلح اسلامی" (GIA)، که با FIS روابط خصمانه داشت، به میدان پا نهاد. چنانکه خشونت ها شدت می گرفت، اسلامگرایان هوشیار و گروههای پارلمانی زودگذر علیه کشتار دهشتبار، کشتار در دهکده ها و قتل عام زنان و کودکان به مبارزه برخاستند. دهها هزار نفر کشته شدند...
اما ظهور FIS در 1989 ناگهانی نبود. همانگونه که در جریان جنگ سرد در پاکستان، مصر، سوریه، سودان و افغانستان روی داد، راستگرایی اسلامی با ستیز ضد چپ ها و ناسیونالیست های الجزایر بویژه در دانشگاهها راه خویش را بسوی قدرت هموار کرد. همچون افغانستان که محفل "اساتید" وابسته به اخوان المسلمین مصر در دهه های 1960 و 1970، انجمن های اسلامی سری را در کابل پدید آورد، در الجزایر نیز گروهی از استادان و معلمان مصری که بسیاریشان از اعضای اخوان المسلمین بودند و در دانشگاههای اسلامی عربستان سعودی درس خوانده بودند برای آموزش زبان عربی به الجزایر، این کشور فرانسوی زبان رفتند. محمد الغزالی و یوسف القرضاوی، دو تن از علمای دینی سرشناس مصری بودند که به کشورهای خلیج گریخته و "هوادار اخوان المسلمین و در خدمت حکومت های پادشاهی نفتی و مشوق تز" بیداری اسلامی" در الجزایر در دهه ی 1980 بودند. در خلال دهه ی 1980، این کادر از فعالان اسلامگرا یک رشته حملات تروریستی ضد دولت الجزایر را سازمان دادند. بسیاری از این تروریست ها در جنگ افغانستان شرکت داشتند و یا در این دو جبهه در رفت و آمد بودند. یکی از آنها به نام عبدالله أنس به نیروهای بن لادن و دیگری بنام عزام در "مکتب الخدمات"، (پیش درآمد القاعده) پیوستند. هنگامی که عزام ترور شد أنس رهبری را به عهده گرفت.
تا این زمان FIS، پدید آمده و کنترل هزاران مسجد را سرتاسر الجزایر به دست گرفته بود، آنها ماشین مذهبی ـ سیاسی خویش را شکل دادند. FIS نیز همچون طالبان، هر گاه کنترل انجمن های ایالتی و ولایتی را به دست می گرفت، قوانین اسلامی خویش را به اجرا می گذاشت، زنان را به استفاده از حجاب مجبور می کرد، میخانه ها و کلوب های ویدئویی را تعطیل می کرد، و اغلب کسانی را که از اجرای قوانین سرباز می زدند، مجازات می کرد.FIS ، علیه طبقات متوسط دانش آموخته و سکولاریست فعالیت می کرد و قصد خویش را برای "ممانعت از نفوذ فرانسه به الجزایر بلحاظ روشنفکری و نظری" اعلام داشت. یک ماه پیش از انتخابات دسامبر که FIS در آن به پیروزی رسید، در نوامبر 1991، گروهی از اسلامیون به ظاهرمستقل الجزایر کشور را با ترورهای شگفت انگیز و غیر منتظره شوکه کرد:
"نخستین عملیات آشکار آنها یورش خونین به یک پاسگاه مرزی بود که در جریان آن یک گروه از کهنه سربازان افغان، شماری از سربازان وظیفه ی نگون بخت را سر بریدند.... این روز با نقشه یی از پیش تعیین شده انتخاب شده بود تا دومین سال شهادت عبدالله عزام در پیشاور را در یادبودی 4 روزه گرامی بدارند. این نشانه ی آغاز جهاد در خاک الجزایر بود."
این رویداد بسیاری از الجزایری ها را به هراس افکند، چرا که آن سیمای حاکمیت حکومتی اسلامی بر پایه ی ترور را به نمایش گذاشت، دولت های عربی چون مصر، اردن، تونس و مراکش نیز از سرایت این اسلامگرایی الجزایر به کشورهای خویش به وحشت افتادند. عکس العمل ارتش الجزایر در باطل اعلام کردن انتخابات مساله ی سیاسی ظریفی در برابر ایالات متحده می گذاشت؛ آیا واشنگتن بر سرکوب نتیجه ی انتخابات از سوی ارتش صحه میگذاشت یا از FIS و راست اسلامی دفاع می کرد؟
برای دولت بوش(پدر) که درگیر نظم نوین جهانی بود، این مساله معمایی شده بود. بوش و وزیر خارجه اش، جیمز بیکر، چشم انداز وهم آلودی از آینده ی اسلامگرایی در الجزایر در ذهن داشتند، هم از این رو بگونه یی نیمه رسمی از ارتش الجزایر حمایت کردند و موضعی برگزیدند که به بیان یکی از سناتورها "گذشتن از کنار مساله" بود. بیکر موقعیت آن هنگام خویش را چنین توضیح می دهد: "آن هنگام که من در وزارت خارجه بودم، ما سیاست کنارگذاشتن بنیادگرایان رادیکال در الجزایر را برگزیدیم هر چند می دانستیم که چنین سیاستی با سیاست حمایت ما از دموکراسی در تضاد است." ولی بسیاری از دیگر شخصیت های آمریکایی و از آن میان افسران سیا که با FIS در ارتباط بودند با سیاست بوش ـ بیکر موافق نبودند.
بگفته ی روبرت پلتریو، سفیر پیشین ایالات متحده و از شخصیت های وزارت امور خارجه، اختلافات جدی پیرامون سیاست بوش ـ بیکر برای ممانعت از پیشرفت اسلامگرایی در الجزایر بود. پلتریو می گوید: " بی درنگ پس از ابطال انتخابات بوسیله ی نظامیان ما موضع به شدت انتقادآمیز داشتیم. اما 24 ساعت پس از این رویداد، موضعی یکسره متفاوت برگزیدیم."
دولت بوش که دربرابر چالش اسلامگرایی در الجزایر درمانده بود، در صدد بازنگری برآمد. تلاش برای اجماع پیرامون چگونگی برخورد با پدیده یی که حتی کارشناسان درکی از آن نداشتند و سیاستمداران و شخصیت های بلند پایه و اعضای کنگره نیز کاملا از آن بی اطلاع بودند، ملغمه یی از نظرات از کار درآمد. جنگ آراء هنوز شدت نیافته بود اما دو جریان پدید آمده بود. یک سو نگرش معتقد به همراهی با اسلامگرایی (ایالات متحده، هیچ دلیلی برای هراس از راستگرایی اسلامی ندارد و دیپلمات های ایالات متحده و افراد سیا باید برای تماس با اسلامیون که برای گفتگو حاضر بودند از خشونت دوری گزینند و تلاشی جهانی را آغاز کنند). نگرش دوم که هنوز در تقلا برای ابراز وجود بود، به مکتب برخورد تمدنها باور داشت. بر پایه ی این نگرش، جهان اسلام خصومتی انعطاف ناپذیر و بنیادی با غرب دارد. بگفته ی این گروه، تنها القاعده و راستگرایی اسلام سیاسی دشمن ایالات متحده نبود، بلکه طبیعت ایمان مسلمانی، قرآن و تکامل تمدن اسلامی بدرازای 13 قرن، غرب ستیز است. در دهه ی 1990، این دو مکتب به موازات هم پیش رفتند و همواره در برابر هم بودند. دو آکادمیسین مشهور، نیز هر یک نماینده ی یکی از این دو مکتب بود: جان اسپوزیتو از دانشگاه جورج تاون از معتقدان به گفتگو با اسلامگرایان بود و برنارد لوئیس از دانشگاه پرینستون از باورمندان به برخورد تمدنها.
در سال 1992، ادوارد جرجیان، مشاور وزیر خارجه در امور خاور نزدیک در راس تلاش برای اتخاذ سیاستی دربرابر اسلام قرار گرفت، و برای ایراد سخنرانی در ژوئن 1992 در مریدین هاوس در واشنگتن برگزیده شد. دیوید مک، مشاور وقت جرجیان می گوید: "وزیر امور خارجه نزد من آمد و گفت: ‘به اتخاذ سیاستی در برابر اسلام نیازمندیم.’" بگفته ی مک، سخنرانی برای مقابله با شخصیت های دولتی که اسلام را دشمن جهانی ایالات متحده می دانستند، تنظیم شده بود. مک می گوید: "افرادی چون ریچارد شیفتر، از اداره ی حقوق بشر، می گفتند که اسلام خطرناک است و البته این زمان آغاز تکوین تز برخورد تمدنها بود. ما بر آن بودیم تا جلوی این نگرش را بگیریم. با افرادی از [امور خاور نزدیک]، [اداره ی اطلاعات و پژوهش]، حقوق بشر و بسیاری از کارشناسان در زمینه ی اسلام کنفرانس بزرگی داشتیم. من پیش نویس سخنرانی جرجیان را آماده کردم. آن را نزد جیمز بیکر بردیم و او گفت: ‘خوب است.’"
شیفتر، مشاور وزیر امور خارجه در امور حقوق بشر گفت که وی، به نظر جین کرکپاتریک درباره ی تمایز میان رژیمهای "استبدادی" و رژیمهای "اقتدارگرا" معتقد است. و در بحران الجزایر، او از نگرشی جانبداری می کرد که به پشتیبانی از اسلامیون در برابر سرکوب ارتش باور داشت. اما برای شیفتر و بسیاری از متعصبان و نومحافظه کاران، مساله فراتر از الجزایر بود. او می گوید: "آنچه من دیدم گسترش جنبشی مشابه فاشیسم بود. پس از فاشیسم و کمونیسم، این سومین یورش تمامیت خواهانه به دموکراسی است." بگفته ی مک، شیفتر خواهان متنی با لحن خشن تر از آنچه برای سخنرانی پذیرفته شد، بود. او می گوید: "شیفتر و اداره ی حقوق بشر بر این تصور بودند که این شیوه یی تسامح آمیز است."
سرانجام، سخنرانی جرجیان شماری از برجستگان را به عقب نشینی واداشت، اما پرسش و انتقادی هم از آن نشد. جرجیان تز برخورد تمدنها را رد کرد. او گفت: "دولت ایالات متحده اسلام را یک ایسم نوین در برابر گفتمان غرب و تهدیدی برای صلح جهانی نمی داند. رقابت میان اسلام و غرب نه آنچیزی است که جایگزین جنگ سرد شده باشد. جنگ صلیبی دیرزمانی است که پایان یافته است. آمریکا اسلام را بعنوان یکی از تمدنهای تاریخی که فرهنگ ما را نیز غنا بخشیده و بر آن تاثیر گذارده است به رسمیت می شناسد." ولی مک از این نیز پیشتر رفت:
"توجه زیادی به پدیده ی که برچسب اسلام سیاسی، احیاگری اسلامی یا بنیادگرایی اسلامی بر آن زده اند معطوف شده است.... در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا، گروهها و جنبش هایی را می بینیم که برای اصلاحات اجتماعی با ایده ها ی اسلامی می کوشند....ما تلاش جهانی یکپارچه و سازمان یافته یی در پشت این جنبش ها نمی بینیم. آنچه می بینیم باورمندانی هستند که در کشورهای مختلف می زیند و نگاهی نوین به اصول اسلامی دارند و نیز دولت هایی که فعالیت های سیاسی اسلامگرایان را به درجات متفاوت و به شیوه های گوناگون بر می تابند."
جرجیان این را هم به گفته هایش افزود که ایالات متحده خواهان انتخابات آزاد و رعایت حقوق مدنی در منطقه است اما این مساله را با اشاره ی آشکار به بحران الجزایر بیان داشت: " ما به کسانی که از فرایند دموکراتیک برای به قدرت رسیدن استفاده می کنند تا تنها آنرا خراب کنند و سلطه ی سیاسی خویش را نگه دارند، بدگمان هستیم." و ادامه داد که ایالات متحده با آنها که در خشونت و سرکوب یا "برخورد مذهبی و سیاسی" دست دارند، مخالف است.
در همایش های دیگر، جرجیان به گونه یی بهتر اما ابهام آمیزتر درباره ی "اسلامگرایان میانه رو" سخن گفت هر چند نتوانست بگوید منظورش از "میانه رو" چیست. آنگاه که جرجیان تروریسم را محکوم می کرد گفت که ایالات متحده روابط خوبی با کشورهای که "سیستم حکومتی شان ریشه در اصول اسلامی دارد" مانند عربستان سعودی و پاکستان دارد. او بکلی از بحث پیرامون راست اسلامی و مانیفست این جنبش خودداری کرد. جرجس می نویسد: متاسفانه، سخنرانی مریدین هاوس مشی دولت بوش در برابر گروههای اسلامگرا روشن نکرد."
اگر سخنرانی جرجیان بعنوان چهارچوب سیاست آمریکا در برابر اسلام سیاسی ناکام ماند، به طور ویژه در ارتباط با رویدادهای الجزایر کارآمد بود؛ ایالات متحده بلحاظ تاکتیکی از سرکوب دموکراسی بوسیله ی ارتشیان پشتیبانی کرد، اما شرایط به وخامت گرایید زیرا الجزایر در کام حملات و ضد حملات خشونت آمیز دوره یی فرو رفت که ارتش را در برابر جهادیون آموزش دیده گذارد. در سال 1993، دولت کلینتون کوشید تا میان حکومت الجزایر و اپوزیسیون اسلامگرا فضای گفتگو ایجاد کند. اما اروپای غربی و بویژه فرانسه ایالات متحده را به تلاش برای بهره گیری از گفتگو با اسلامگرایان برای تضمین منافع سیاسی و اقتصادیش در الجزایر، در پی آنچه شاید یک انقلاب اسلامی باشد، متهم می کرد. بگفته ی جرجس "فرانسه به انگیزه های آمریکا برای گفتگو با اسلامگرایان تاخت و بر این تصور بود که ایالات متحده FIS را بر رژیم الجزایر ترجیح می دهد." جرجس گزارش کرده است که چارلز پاسکوا، وزیر کشور فرانسه، واشنگتن را به پشتیبانی از "تروریست های بنیادگرا" متهم کرد. اشاره ی پاسکوا به دیدارهای گاه به گاه انور هدام، نماینده ی FIS با شخصیت های آمریکایی در واشنگتن در اوایل دهه ی 1990 بود. پلتریو، مشاور وزیر امور خارجه ی دولت کلینتون در امور خاور نزدیک می گوید: "فرانسوی ها می خواستند که ما نمایندگان FIS را اخراج کنیم. اما هرگز دستوری برای انجام این کار دریافت نکردیم."
بانگ بلند آشتی با اسلامگرایان را گراهام فولر، تحلیلگر پیشین سیا که با کیسی برای توجیه رسوایی ایران کانترا و رابطه با تهران در 86-1984 همراه بود، برداشت. فولر که آن هنگام، در موسسه ی راند پنهان شده بود کتابی با نام "آیا الجزایر دولت بنیادگرای بعدی خواهد بود؟" نگاشت و در آن از FIS بعنوان حاکمان بعدی الجزایر یاد کرد و گفت که ایالات متحده نباید نگران این مساله باشد. فولر نوشت: "بعید است FIS چالشی بزرگ برای منافع غرب و ایالات متحده باشد. آیا تمایل ایالات متحده آغاز فرایندهای دموکراتیکی است که بواسطه آن اسلامگرایان شانس خوبی برای به قدرت رسیدن دارند؟" فولر می پذیرد که FIS حقوق زنان را تضییع می کند و در پی گسترش ایدئولوژی خویش فراتر از مرزها برمی آید و "مامن اقتصادی، تسلیحاتی جنبش های اسلامی مصر، تونس، لیبی و مراکش خواهد شد." اما فولر استدلال می کند که شتاب خیزش اسلامگرایان قابل توقف نیست، او می گوید: "ممانعت از اسلامیون، اگر نه ناممکن، بسیار دشوار خواهد بود. در سالهای آینده شمار و گونه گونی دولت های اسلامی در خاورمیانه چندین برابر خواهند شد. آنها و غرب باید بیاموزند که در کنار هم زندگی کنند." فولر می افزاید که "شاید FIS پذیرای سرمایه گذاری بخش خصوصی ایالات متحده در الجزایر شود و مناسبات اقتصادی تنگاتنگی با آمریکا برقرار کند....FIS پیوندهای نزدیک دیرینه یی با عربستان سعودی داشته است و تا همین سالها
از حمایت مالی عربستان برخوردار بوده است." ارتش ایالات متحده از نظرات فولر پشتیبانی کرد.
به نظر فولر، جنبش FIS در الجزایر تجربه یی گرانبها بود که ایالات متحده نباید به آن پشت می کرد؛ بی گمان آراء فولر در دوره ی ریاست جمهوری کلینتون اثرگذار بود. اما بسیاری از الجزایری ها و نیزکهنه سربازان انقلاب 1962، حاضر نبودند سکولاریسم و سوسیالسیم را ببازند و در ازای آن اسلامگرایی و بازار آزاد را به جان بخرند. محمود براهیمی، رئیس پیشین انجمن حقوق بشر الجزایر گفت: " دیگران می توانند پیرامون تجربه ی سیاسی گرانبها در الجزایر داد سخن بدهند، ولی آنها ما را چه می پندارند؟ موش هایی ترسو!؟"
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/28/post-30/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل دوازددهم - بخش دومچهارشنبه 29 آبان ماه سال 1387 ساعت 09:07 AM
بی درنگ پس از بحران الجزایر، شبح شوم و هراسناک اسلامگرایی در دهه ی 1990 بر مصر سایه گسترد و دولت کلینتون را در برابر دوراهی دیگری گذارد. آیا مصر، مهد اخوان المسلمین و اسلامگرایی، می رفت تا به کام انقلاب اسلامگرایان درغلتد؟ و اگر چنین بود، آنگاه سیاست ایالات متحده چه می توانست باشد؟ بازنگری 1992 دولت بوش و تیم بررسی جرجیان راهگشا نبود. برخلاف الجزایر که بلحاظ جغرافیایی در حاشیه ی خاورمیانه بود، مصر قلب آن و حسنی مبارک متحد وفادار ایالات متحده بود.
در دهه ی 1990، اسلامگرایان مصر، چنان کارزاری را علیه رژیم مصر آغاز کردند که بیش و کم تهدیدی برای ثبات کشور شدند. صدها تن از مردم، پلیس و نیروهای نظامی، دولتمردان، نویسندگان و روشنفکران مصری، بدست ستیزه جویان مسلح کشته شدند. با وجود فضای سرکوب شدید حاکم پس از مرگ سادات در سال 1981، و اعمال فشار و سختگیریهای دوره یی در دهه ی 1980، اخوان المسلمین، بویژه در شهرها هواداران بسیار می یافت. این جمعیت کنترل بسیاری از اتحادیه های صنفی چون اتحادیه ی پزشکان، وکلا، مهندسان، و البته سنگر همیشگی شان یعنی گروههای دانشجویی را بدست گرفتند. در 1993، روزنامه ی ساندی تایمز لندن از قول سیا نوشت: "در مصر، تروریستهای بنیادگرای اسلامی همچنان نیرو می گیرند و ادامه ی چنین روندی به سرنگونی رژیم حسنی مبارک می انجامد."
جیمز وولسی، رئیس وقت سیا بود. او می گوید: "ما بسیار نگران بودیم. به یاد دارم که به مصر پیشنهاد کردیم هر گونه کمک معقولی از ما بخواهد انجام می دهیم. عموما در دولت ایالات متحده و بویژه در میان روشنفکران خواست پشتیبانی از مبارک در برابر اسلامگرایان بسیار بود." ایالات متحده اطلاعات امنیتی و پلیسی در اختیار مصر گذارد. ادوارد واکر، سفیر ایالات متحده از 1994 تا 1997 می گوید: "، در مصر، در کانونهای قدرت، با کمک سیا گروه عملیات ویژه تشکیل دادیم. و از آنها برای پاکسازی نفوذی ها استفاده می کردیم."
اما حقیقت اینست که هرچند ایالات متحده، به مصر برای مقابله با تروریست های اسلامی یاری رساند، این همکاری بدلایلی چند، بسیار کمتر از آنچه باید، بود. نخست، در دولت ایالات متحده مدام بر این باور که اخوان المسلمین به روند دموکراسی در مصر کمک می کند و شریک بالقوه سودمندی است، پای می فشردند. همین تلقی سبب کاهش چشمگیر و سرانجام قطع کمک آمریکا به سازمان اطلاعات و امنیت مصر در دهه ی 1990 شد. دوم، سرکوب گاه شدید رقبا بوسیله ی رژیم حسنی مبارک و از آن میان دستگیری مخالفان از هر دسته و گروهی و نیز شکنجه ی زندانیان، ایالات متحده را از کمک به قاهره دور ساخت. بگفته ی ووسلی و واکر، ایالات متحده انتقادات شدیدی به شیوه های خشونت آمیز مصر داشت. واکر می گوید: "آنها خیلی خشن بودند، بسیار بیش از آن چه مایل به دفاع از آن بودیم. مثلا کسانی را در حالیکه دستانشان بسته بود، با شلیک گلوله کشته بودند. ما ناچار از قطع همکاریهامان بودیم." سوم اینکه، پیرامون ماهیت و ذات اخوان المسلمین، اختلافات شدیدی میان افراد بخش اطلاعاتی ایالات متحده از یک سو و دیپلماتها از سوی دیگر بود. آیا این سازمان آشکارا با گروه ای تروریستی چون "الجماعه الإسلامیه" و "جهاد اسلامی" که امن الظواهری، یار نزدیک اسامه بن لادن در آینده، رهبریشان را بعهده داشت، ارتباط داشت؟ یا اخوان المسلمین جمعیتی میانه رو بود و تعهد ظاهری آنها به دموکراسی اطمینان بخش؟
دست کم مبارک، با توجه به تجربه ی الجزایر، می دانست شرایط کدام است. هنگامی که الجزایر در آتش جنگ داخلی می سوخت، رهبر مصر هراسناک به رویدادها چشم دوخته بود. اینچنین، او بر آن شد تا از قدرت گرفتن اسلامگرایان و تشکیل جبهه یی در برابر رژیم او در مصر جلوگیری کند. از آغاز دهه ی 1980 تا 11 سپتامبر 2001، مبارک همواره ایالات متحده را بدلیل ناکامیش در برخورد با راست اسلامی در سنگرهایش در اروپای غربی و خاک ایالات متحده به باد سرزنش می گرفت؛ اینها شامل سازمانهای پنهان اخوان المسلمین در لندن و آلمان، مرکز اسلامی ژنو به رهبری سعید رمضان، محافل نیویورک- نیوجرسی مانند محفل شیخ عمر عبدالرحمان، سردسته ی نابینای حمله ی 1993 به مرکز تجارت جهانی، و دیگر محافل اسلامی، مساجد و مراکز اسلامی بود. تا سال 2001، ایالات متحده هیچ تلاش منسجمی برای بررسی و تحقیق پیرامون این گروهها انجام نداد.
عبدالمنعم سعید، از مرکز الاهرام قاهره، می گوید: "نه اروپا و نه ایالات متحده تا 11 سپتامبر با مصر همکاری نکردند. عمر عبدالرحمان در ایالات متحده پناه گزیده بود، و در میانه ی محاکماتش به سودان گریخت. ایالات متحده با ما همکاری نکرد. آمریکاییها به ما گفتند: دموکراسی در کشور شما نیست و اصلاحاتی در این زمین انجام نداده اید. اینچنین، اسلامگرایان شبکه ی تروریستی جهانی خویش را گسترش می دادند و ما در این مدت تنها بودیم. ما از ایالات متحده می خواستیم اسلامیون را به ما تحویل دهد، شبکه ی مالی و تبلیغاتیشان را مختل سازد، و پیوندهایی را که با نقاط مشکل آفرین افغانستان دارند، بگسلد. خیلی تلاش کردیم همکاری ایالات متحده را جلب کنیم، نخست در سال 1986، زمانی که حسنی مبارک فراخوان همایش مبارزه با تروریسم را سازمان داد، در پارلمان اروپا در استراسبورگ هشدار داد. درباره ی اسلامیون اطلاعات بسیاری داشتیم: می دانستیم مرکز شبکه ی جهانی اسلامگرایان، لندن، نیوجرسی، فرانکفورت و شهرهای دیگری چون هامبورگ، ژنو و کوپنهاگ است. در دهه ی 1980 و 1990، در اروپا کمترین حساسیتی به اسلامگرایی نبود."
دو سفیر ایالات متحده به مصر در این سالها درباره ی اخوان المسلمین نگرش مخالف هم داشتند. واکر که از 1994 تا 1997 سفیر بود به اخوان المسلمین ظنین و موافق سرکوبشان بوسیله ی حسنی مبارک بود. از سوی دیگر پلترو، که از 1991 تا 1993 در جایگاه سفیر ایالات متحده به مصر بود، نه خواهان سرکوب اخوان المسلمین که حضورشان در میدان سیاست بود، او چنین می اندیشید که حتی اگر این نگرش حساسیت سرویس اطلاعات مصر را هم بر می انگیخت. پلترو می گوید: " ِند واکر و من مشی سیاسی متفاوت از هم داشتیم. من احساس می کردم باید از در گفتگو با اخوان المسلمین وارد شد. من چنین کردم." تماسهای پلترو با اخوان المسلمین عصبانیت حسنی مبارک را بر انگیخت. "به یاد دارم، یکبار در پیام شدید اللحنی که از دولت مصر دریافت کردم، مرا از ادامه ی تماس با اخوان المسلمین بر حذر داشتند. من جواب منفی به این خواسته ی آنها دادم. از آن پس شخصا با جمعیت دیدار نمی کردم ولی افرادی از بخش سیاسی تماسها را ادامه دادند. ما رابطینی در جمعیت داشتیم. اما در مصر باید بسیار مراقب بود زیرا سیستم ضد اطلاعاتی توانمندی دارند."
پلترو به یاد می آورد که حسنی مبارک هنگام دیداری از واشنگتن کاسه ی صبرش از سستی ایالات متحده در مقابله با اسلامگرایان لبریز شد:
"اندکی بعد مبارک به واشنگتن آمد. وزیر امور خارجه او را به ضیافت شامی دعوت کرد. وارن کریستوفر از مبارک درباره ی بهترین شیوه ی مقابله با اسلامیون پرسید. هرگز آنچه که در پی این پرسش روی داد را از یاد نخواهم برد. مبارک برق آسا برخاست و با چهره یی برافروخته گفت: ‘اسلامگرایی در مصر پدیده ی جدیدی نیست. آنها رئیس جمهور پیش از من را کشتند.’ مبارک مشت خویش را بلند کرد و چنان محکم روی میز کوبید که ظروف روی میز به سرو صدا افتاد. بنگ! اگر ظاهر شوند با آنها برخورد می کنیم"
اما پلترو می گوید: "سیاست درست در برابر تروریست ها، سرکوب آنهاست؛ اما نه درباره ی اخوان المسلمین." بگفته ی شخصیت های اطلاعاتی و دیپلماتیک ایالات متحده، توضیح تفاوت اخوان المسلمین با تروریست ها دشوار بود. خط تمایز میان سازمانهای تروریستی پنهان و جمعیت دیرپایی چون اخوان المسلمین آشکار نبود. اخوان المسلمین کلینیک های پزشکی، مراکز خدمات اجتماعی و مساجد بنا می کرد، نیز در میان گروههای صنفی حضور چشمگیری داشت، و یک حزب سیاسی نیمه رسمی پدید آورده بود.
بگفته ی واکر و پلترو، احتمالا پیوند میان اخوان المسلمین و سلولهای تروریستی زیرزمینی از کانال مساجد مستقل و مراکز اسلامی مصری تحت اداره ی "امیران" برقرار می شده است. این مراکز در حالی که مشوق، پشتیبان و توجیه گر تئوریک تروریست ها بودند، ظاهرا عضویت خود را در اخوان المسلمین که جمعیتی غیرعلنی بود حفظ کردند. پلترو می گوید: "مصریها مدعی بودند ارتباطاتی را کشف کرده اند. حدس می زنم شما هم می گویید که بسختی میان اخوان المسلمین و گروههای مسلح می شد تفکیک قائل شد. امیران بسیاری اینجا و آنجا در قاهره سر برمی آوردند و برخی روحانیون نیز گروههای هوادار خویش را داشتند. آنها خود مستقلا در عملیات خشونت آمیز شرکت نمی کردند و خویش را از زیر بار اتهام خشونت طلبی می رهاندند. فرض کنید کسی از آنها می پرسید "آیا اسلام این یا آن عمل را مجاز می شمارد یا خیر؟ " و آنها خواهند گفت:"آری از نظر اسلام اشکالی ندارد.’"
واکر که پس از پلترو سفیر شد، نگرش دیگری داشت. او می گوید: "ما این مساله را بغرنج تر می نگریستیم. با اروپاییان برای کنترل این تهدیدها نقطه نظر مشترک داشتیم، چنانکه یک شمای عملیاتی از چگونگی ارتباط این گروهها با یکدیگر تهیه کردیم. بسیاری از رهبران این گروهها در جاهایی چون ایتالیا و لندن بودند. ما تماسهای آنها با مصر را کنترل می کردیم و اطلاعات را به مصریها می دادیم. آنها نیز بساطشان را جمع می کردند." اما واکر با اشاره به ناخرسندی مصر از همکاری ناچیز ایالات متحده و اروپا، می گوید: "شمار فریادهای حسنی مبارک بر سر من در اعتراض به اینکه بریتانیا به اخوان المسلمین پناه می دهد آنقدر زیاد بود که در خاطرم نمانده است. در مصر همه اخوان المسلمین را مشکل آفرین می دانستند، اما نمی توانستند ما را قانع کنند."
واکر نیز همچون پلترو، تماس با اخوان المسلمین را حفظ کرد. "زمانی که در مصر بودم با افرادی از اخوان المسلمین در سطح کنسول سیاسی سفارت ارتباطاتی داشتیم. اما سازمان غیر قانونی بود و این تماسها حساسیت برانگیز. اخوان المسلمین در مقایسه با گروههای دیگری چون جهاد اسلامی راضی تر بود، زیرا بسیاری در واشنگتن معتقد بودند که باید به جمعیت فرصت فعالیت داد و با آنها ابراز همدردی می کردند. بسیاری از آنها که پشتیبان دموکراتیزه کردن مصر بودند، اخوان المسلمین را اپوزیسیون داخلی و مشروع این کشور می دانستند." واکر و برخی افسران سیا با این تلقی موافق نبودند. واکر می گوید: "تروریسم دو منشاء داشت. فلسطینی ها و اخوان المسلمین. آنها تاریخ متناقض نما و رنگارگی داشتند. امروز دوست شما بودند و فردا در صدد گرفتن جانتان برمی آمدند. افراد اطلاعاتی ما جمعیت را گونه یی فراماسون تروریستی جهانی می دانستند. مساجد خاصی در این جریان دست داشتند. این سازمانی با ساختار پیوندی منسجم و همگون نبود. اما اگر کسی پا پیش می گذاشت، یاریش می دادند."
مبارک بارها، در سخنرانیهایش به ایالات متحده تاخت. بویژه پس از آنکه اسلامیون در 1995 قصد جانش کردند. در جریان آن رویداد، چند تن از شخصیتهای دولتی مصری در خارج از کشور کشته شدند و سفارت مصر در کشورهای مختلف هدف بمب گذاری قرار گرفت. حال، مبارک آمریکائیانی که اصرار داشتند وی با اسلامیون میانه رو و از آن میان اخوان المسلمین همکاری کند، به بار استهزاء و تحقیر گرفت. حسنی مبارک می گفت: "چه کسی میانه رو است؟ هیچ کس نتوانسته این آدمها را برای من تعریف کند." او گفتگو با اسلامگرایان را خنده دار خواند و گفت: "گفتگو با چه کسی؟ با یک مشت ناشنوا؟ 14 سال با آنها گفتگو کردیم و هر بار که به آنها فرصت دادیم جسورتر و نیرومندتر شدند. گفتگو شیوه یی کهنه و بیهوده است. کسانی که از ما می خواهند با اسلامگرایان گفتگو کنیم آنها را نمی شناسند. ما آنان را بهتر می شناسیم."
سایه ی انقلاب 1357 ایران، حسنی مبارک را هم نگران ساخت. مبارک بارها ایالات متحده را به گفتگوهای محرمانه با اخوان المسلمین متهم می کرد. او می گفت: "خیال می کنید می توانید اشتباهی را که در ایران مرتکب شدید جبران سازید. آنجا با آیت الله خمینی و متعصبان هوادارش، پیش از آنکه قدرت را بدست گیرند، تماسی هم نداشتید. اما من به شما اطمینان می دهم که این گروهها هرگز کشور را رها نخواهند کرد و رابطه شان با ایالات متحده خوب نخواهد بود." تا حد زیادی حق با مبارک بود و بسیاری از شخصیت های ایالات متحده انتظار به قدرت رسیدن اسلامگرایان در مصر را داشتند و برای همین در صدد همراهی با راست اسلامی بودند. یکی از اعضای شورای امنیت ملی در آغاز سال 1995 چنانکه گویی از رویای نومحافظه کاران پس از سال 2001 برای تغییر نقشه ی خاورمیانه و تحمیل نظم دموکراتیک نوینشان خبر می داد، اسلامگرایان را موج سیاسی آینده در مصر خواند و گفت:
"رژیم های کنونی در خاورمیانه، در آینده محکوم به نابودی هستند زیرا دگرگونی گزیر ناپذیر است. یکی از سیاست ها ی عینی و در اولویت واشنگتن مدیریت گذار به نظم نوین سیاسی در خاورمیانه با کمترین هزینه است. ایالات متحده، اسلامگرایان را در میان طیف گسترده ی نیروهای سیاسی فعال در منطقه، بخش جدایی ناپذیر آن می داند. بنابراین الیت حاکم برای نجات سلطه ی خویش ناچار از شریک کردن اسلامگرایان در پهنه ی سیاست هستند. این واقعیت منطق پس پرده ی سیاست آغازین دولت کلینتون در گفتگوی محتاطانه با اسلامگرایان الجزایر و مصر را توضیح می دهد."
اما نه دولت الجزایر و نه حسنی مبارک چندان به این "واقعیت" نیندیشیدند، و در صدد سرکوب با خیزش اسلامگرایی برآمدند. پس از اقدام به ترور مبارک در سال 1995، او یورشی را علیه اخوان المسلمین سازمان داد که یادآور سرکوب این جمعیت در سال 1954 و 66-1964 بدست جمال عبدالناصر بود. صدها تن از رهبران اخوان المسلمین دستگیر شدند، موسسات و اتحادیه های صنفیشان بسته و دادگاههای علنی برگزار شد. برخی شخصیت های آمریکایی پیش بینی می کردند که اخوان المسلمین دست به اقدام متقابل زند. اما در مقابل، در نیمه ی نخست دهه ی 1990، راست اسلامی در مصر جز یک مورد، عقب نشست. آن مورد استثناء یک رشته اقدامات تروریستی علیه توریست ها در سال 1997 بود. بار دیگر راست اسلامی در مصر به تسلیم واداشته شد. اما نه فراتر از این؛ شاخه های خشونت طلب زیرزمینی جمعیت پراکنده و پنهان شدند. ایدئولوگ ها، مبلغان، و سیاستمداران میانه روتر جمعیت با هدف کنارزدن مبارک در پهنه ی انتخابات، در صدد اتحاد با اپوزیسیون دموکرات مصر برآمدند. بسیاری از دولتمردان ایالات متحده، شرق شناسان و پژوهشگران ـــ از موسسه ی بروکینگز تا موسسه ی ایالات متحده برای صلح ـــ با پافشاری بسیار، اخوان المسلمین را همراهی وفادار در روند اصلاحات در مصر می دانستند.
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/08/29/post-31/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل دوازددهم - بخش سومشنبه 2 آذر ماه سال 1387 ساعت 11:02 AM
خیزش یکباره و زودگذرطالبان در افغانستان ویران از جنگ، بحران سوم در دهه ی 1990 بود که سیاستگزاران ایالات متحده را به چالش خواند.
کتاب "احمد رشید" با نام "طالبان: اسلام ستیزه گر، نفت و بنیادگرایی اسلامی در آسیای میانه" پژوهشی برجسته درباره ی پیدایش، رشد و صعود طالبان به قدرت است. رشید، گزارشگر و مامور پاکستانی بود که سال ها رویدادهای افغانستان و سازمان امنیت پاکستان را پوشش می داد. بگفته ی رشید طالبان نه تنها قویا از سوی عربستان سعودی حمایت مالی میشد و نه تنها سازمان امنیت پاکستان نیروی اصلی پس پرده ی پیروزی طالبان در افغانستان اسیر در چنگال خدایگان جنگ بود، که ایالات متحده نیز طالبان را پشتیبان بود. رشید می نویسد: "در میانه ی 1994 تا 1996، ایالات متحده ی آمریکا بوسیله ی متحدانش یعنی پاکستان و عربستان سعودی از طالبان حمایت سیاسی کرد، دلیل واشنگتن برای چنین حمایتی، به زعم او، ماهیت ضد ایرانی، ضد شیعه و هوادار غرب طالبان بود. آمریکا چون در اندیشه ی اجرای پروژه ی یونوکال[i] [پروژه ی احداث خط لوله ی ترکمنستان از طریق افغانستان] بود، حمایت خود را از طالبان در میانه ی 1995 تا 1997 بیشتر نیز کرد." او می نویسد بسیاری از دیپلماتهای ایالات متحده "افراد طالبان را ساده اندیشانی ایده آل پرور و در انتظار ظهور، همانند مسیحیان معتقد به تولد دوباره مسیح، می نگریستند."
پشتیبانی ایالات متحده از طالبان امری استراتژیک بود. این سیاست بازتاب تز "کمربند سبز اسلامی" برژینسکی و رویای کیسی برای نفوذ در اتحاد شوروی بوسیله ی اسلام بود. در جهان پس از جنگ سرد نیز، ایالات متحده در پی منافع خویش در سرزمین های نفت خیز آسیای میانه بود و در خلال دهه ی 1990، واشنگتن برای حفظ منافعش به هر وسیله یی دست می یازید. از دید آمریکا، عربستان سعودی و پاکستان در زمره ی متحدانش و روسیه، چین، هند و ایران رقبای او بودند. یادداشت وزارت امور خارجه به تاریخ 1996، درست پیش از آنکه کابل بدست نیروهای طالبان بیفتد، درباره ی حمایت روسیه، ایران و هند از نیروهای ضد طالبان در افغانستان هشدار داد، زیرا همه ی آنها از بنیادگرایی سنی هراس داشتند. این درست همان چیزی بود که رخ داد؛ اتئلاف شمال به رهبری احمد شاه مسعود، در واپسین سالهای دهه ی 1990، بعنوان رقیب اصلی رژیم فناتیک طالبان پدید آمد. (طنز تاریخ چنین است که ائتلاف شمال، در جریان اشغال افغانستان پس از حمله به سازمان تجارت جهانی، متحد ایالات متحده شد.)
گراهام فولر، در کتابش "آینده ی اسلام سیاسی"، بدقت اینکه چگونه تهدید طالبان کشورهای منطقه را بر آن داشت تا با ایالات متحده در آسیای میانه به مقابله برخیزند، توصیف می کند:
"قدرت های عمده ی خارجی، در صورت قدرت گرفتن طالبان، از رویدادهای افغانستان متاثر بودند؛ ایران چون طالبان سخت ضد شیعه بود، و به خشونت با شیعیان استان "هزارا" در افغانستان برخورد می کرد، با این گروه ضدیت داشت. روسیه، ازبکستان و تاجیکستان از نفوذ نگرش طالبان و توسعه طلبی جنبش اسلامی به آسیای میانه هراس داشتند. هند نیز بلحاظ جغرافیایی در پی مهار سلطه ی استراتژیک پاکستان که در صورت پیروزی طالبان رخ می نمود، بود. واشنگتن در آغاز، عکس العملی نشان نداد و با اصرار پاکستان مبنی بر اینکه طالبان رویه یی ضد آمریکایی نخواهد داشت، به وحدت افغانستان پس از سالها جنگ داخلی ویرانگر برای احداث خط گاز ترکمنستان از طریق افغانستان به اقیانوس هند (و دور زدن ایران)، کنترل بر کشت و تولید خشخاش و سرکوب چریکهای مسلمان و اردوگاههای آموزش نظامی بجا مانده از جهاد ضد شوروی در افغانستان امیدوار بود."
بودن یا نبودن جنگ سرد ایالات متحده را از به چالش کشیدن آشکار هژمونی روسیه در آسیای مرکزی و افغانستان در راستای منافعش باز نمی داشت. بگفته ی شیلا هیسلین، عضو شورای امنیت ملی، سیاست ایالات متحده "برانگیختن کشورهای نفت خیز برای شکستن انحصار روسیه(رویدادهای گرجستان و اوکراین نمونه هایی از این دست هستند (م)) بر انتقال نفت از منطقه و آشکارا بالا بردن امنیت انرژی غرب از طریق فراهم کردن انواع محصولات نفتی بود." یونوکال حامی نخستین پروژه های خطوط نفتی برای تضمین تنوع محصولات نفتی، بسیاری از شخصیت های پیشین ایالات متحده را برای پیشبرد نقشه اش به استخدام خود در آورد. از هنری کیسینجر تا زلمای خلیل زاد سفیر پیشین ایالات متحده در افغانستان سهامداران این کمپانی شدند. خلیل زاد، کارشناس موسسه ی راند در 1996 گفت: "طالبان مانند ایران نماینده ی بنیادگرایی ضد آمریکایی نیست. بنیادگرایی طالبان با مدل سعودی همخوانی دارد. این گروه آمیزه یی از ارزشهای سنتی پشتو و تفسیر ارتدوکسی از اسلام را تبلیغ می کند."
افزون بر عربستان سعودی و پاکستان، دو متحد دیگر ایالات متحده یعنی اسرائیل و ترکیه به استراتژی منطقه یی ایالات متحده برای کنار زدن روسیه و کنترل ایران پیوستند. در دهه ی 1990، واشنگتن ترکیه را که میرفت تا مسحور جنبش اسلامگرایی وابسته به اخوان المسلمین شود به گسترش دامنه ی نفوذش در آسیای میانه که به زعم آنها جمعیت ترک زبان بزرگ آنجا آماده ی پاسخگویی به جنبشی پان ترکیستی به رهبری ترکیه از استانبول تا چین بودند، برانگیخت.
این درست زمانی بود که اسامه بن لادن پس از درخواست از وی برای ترک سودان در 1996، ستاد فرماندهی خویش را در افغانستان پی می ریخت. رهبران طالبان که میزبان بن لادن بودند و رفته رفته بر وابستگیشان به پشتیبانی مالی بن لادن افزوده می شد، برای بازی دادن ایالات متحده، با شخصیت های آمریکایی، مردان نفتی و پژوهشگران دانشگاهی دیدار می کردند. دولت کلینتون و یونوکال که ترجیح می دادند طالبان را گونه فرعی الیت حاکم در عربستان سعودی بدانند در آغاز از اعتراضات گروههای دفاع از حقوق زنان علیه طالبان به دلیل رفتار نفرت انگیزشان در برابر زنان افغانی چشم پوشیدند. یکی از شخصیت های وزارت امور خارجه گفت: " جریان طالبان مانند سعودیها با همان ویژگیها پیش خواهد رفت؛ حضور آرامکو، احداث خطوط نفتی، حاکمیت امیران، نبود پارلمان و قوانین شریعت فراوان مشخصه ی حکومت طالبان خواهد بود. درست همانند وهابیت سعودی. می توانیم با آنها کنار بیاییم."
دوره ی همکاری ایالات متحده با طالبان از 1994 تا 1998 ــ پس از انتقاد آمریکا از بن لادن و متحدان افغانش و دو بمب گذاری در سفارت آمریکا در آفریقا پایان گرفت ــ توماس گوتیر، رئیس مرکز پژوهش درباره ی افغانستان و از اعضای هیات علمی دانشگاه نبرسکا، از مشاوران کلیدی یونوکال بود. در میانه ی جنگ افغانستان و پس از آن مرکز گوتیر 60 میلیون دلار کمک رسمی از دولت فدرال برای برنامه های "آموزشی" درباره ی افغانستان و پاکستان دریافت کرد. هرچند هزینه ی کارهای گوتیر از کانال "آژانس وزارت امور خارجه برای توسعه ی جهانی" تامین میشد، پشتیبان واقعی این مرکز سیا بود. اکنون ماهیت برنامه ی آموزشی گوتیر مشتمل بر تبلیغات پر سر و صدا درباره ی اسلامگرایی و از آن میان تهیه ی کتب کودکان که در آن شمارش با شمردن تعداد سربازان روسی کشته شده و افزودن شمار کلاشنیکف ها، در پوشش بنیادگرایی اسلامی و تعالیم مذهبی به آنها آموخته می شد، فاش شده است. طالبان چنان شیفته ی آثار گوتیر شدند که آن کتب آموزشی را بکار بستند و زمانی که یک هیات نمایندگی از سوی طالبان در 1997 به واشنگتن سفر کردند، در شهر اوماها برای تجلیل از مرکز گوتیر توقف کردند. در سال 1999، هیات نمایندگی دیگری از سوی طالبان که فرماندهان نظامی در پیوند با بن لادن و القاعده نیز در میانشان بودند، در خلال دیدار از یادبود ملی کوه راشمور[ii] از سوی گوتیر اسکورت شدند. بگفته ی روزنامه ی "اوماها ورلد هرالد" گوتیر گفته بود: "اگر با آنها همنشین شوید خواهید دید که مذهبیونی معمولی هستند." در پی اشغال افغانستان بدست ایالات متحده در سال 2001، یکی از مهمترین وظایف، جمع آوری کتابهای آموزش اسلامی گوتیر (با سرمایه گذاری سیا) بود که طالبان از آنها در مدارس افغانستان استفاده می کردند. واشنگتن پست گزارش کرد: "کتابهای آموزش الفبا، پر از سخنانی درباره ی جهاد بود."
[i] UNOCAL (Union Oil Company of California) ، این شرکت نفتی در 17 اکتبر 1890 در سانتا پاولا در کالیفرنیای آمریکا تاسیس شد. این غول نفتی شرکت کننده ی اصلی در طرح انتقال نفت و گاز دریای خزر از طریق افقانستان و پاکستان به اقیانوس هند است. زلمای خلیل زاد از مشاوران این کمپانی نفتی است. اجرای طرح به دلیل عدم تفاهم با طالبان ممکن نشد. آمریکا افغانستان را اشغال کرد. کمپانی یونوکال سومین عضو اصلی خط لوله ی باکو – تفلیس ـ جیحان از دریای خزر به دریای مدیترانه نیز هست. (م)
[ii] در صخره های کیستون داکوتای جنوبی، با تراشیدن کوه مجسمه های جرج واشنگتن، توماس جفرسون، تئودور روزولت و آبراهام لینکلن روسای جمهور ایالات متحده را بعنوان یادبود آنها ساخته اند.(م)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/09/02/post-32/
|
|
بازی شیطانی
چگونگی کاربرد دین اسلام توسط انگلستان برای استعمار مردم خاورمیانه و ایران
فصل دوازددهم - بخش چهارمیکشنبه 3 آذر ماه سال 1387 ساعت 09:18 AM
با پایان دهه ی 1990، راست اسلامی در خاورمیانه و جنوب آسیا جایگاهی نگران کننده داشت. اسلامگرایان، در مصر و الجزایر سرکوب شده بودند ولی کم و بیش حضور داشتند. اسلامگرایان در افغانستان، ایران و سودان، زمام امور جمهوریهای اسلامی رادیکال و رژیم های دیکتاتوری را در دست داشتند. در پاکستان وعربستان سعودی نیز، هرچند رفته رفته با خاندان سلطنتی سعودی و ارتش پاکستان ناسازگار می شدند، در قالب اتحاد با الیت حاکم، همچنان از قدرت بسیار برخوردار بودند. اسلامگرایی در ترکیه نیز موقعیتی بی مانند کسب می کرد و راستگرایی اسلامی که با اخوان المسلمین جهانی و محافل سری شیوخ نقشبندی در ارتباط بود، تهدیدی برای سنت سکولاریستی 70 ساله ی ترکیه از دوره ی آتاتورک به این سو می شد.
پس از انقلاب ایران تا واپسین سالهای دهه ی 1990، تقریبا هیچ کس در ایالات متحده، مشکل ساز بودن اسلامگرایی در خاورمیانه را گمان نبرد. حتی به گفته ی "ووسلی" و شخصیت های دیگر سیا، دولت ایالات متحده بکلی از زیرمجموعه ی خشونت طلب اسلامگرایی که به نام گروه های تروریست اسلامی خوانده می شدند ــ به جز حزب الله ــ چشم پوشید. سرانجام، یک سلسله رویدادهای تروریستی، شخصیت های ضد تروریست آمریکا و سیا را بخود آورد (ویرانی برجهای نظامی خُبر در عربستان سعودی در 1996، بمب گذاری اتومبیل در مقابل سفارت های آمریکا در کنیا و تانزانیا، و حمله ی سال 2000 به ناو هواپیما بر "یو.اس.اس کول" در سواحل یمن) آنها را بر آن داشت تا نیروهای ویژه یی برای مقابله با اسامه بن لادن، القاعده و متحدانشان، که اکنون دشمن شماره یک ایالات متحده شده بودند، تشکیل دهند.
ولی تلاش ایالات متحده برای یافتن بن لادن و حذف او بطرز خنده آوری ناکام بود. سیستم اطلاعاتی 27 میلیارد دلاری ایالات متحده با 100 هزار کارمند در آژانسهای گوناگون و با امکانات گسترده ی ماهواره یی، تجهیزات پیشرفته ی مراقبت و جستجو، جاسوسان، ماموران و خبرچینان، نتوانست بن لادن را بیابد. اما همان هنگام، بسیاری از ژورنالیست های آمریکایی و اروپایی و از آن میان، گزارشگران تلویزیون CNN وFrontline به بن لادن دسترسی داشتند و با او مصاحبه های مفصل ترتیب می دادند. کسانی چون "جان واکر لیند" آمریکایی که در افغانستان برای طالبان می جنگیدند و وفاداریشان گمان انگیز می نمود، به آسانی به بن لادن نزدیک شدند اما سیا نتوانست چنین کاری را هم تکرار کند. حمله با موشک های کروز به پناهگاههای بن لادن در افغانستان بسیار ناکام بود، حمله به تاسیسات سودان که به زعم مدعیان این یورش بدلیل ارتباط این کشور با القاعده برای تولید به اصطلاح سلاحهای کشتار جمعی بوده است، به نابودی تنها کارخانه ی داروسازی این کشور منجر شد. نقشه ی ربودن بن لادن نیز، که به دقت طراحی شده بود، بی نتیجه ماند.
و آنگاه، در 11 سپتامبر 2001، معتقدان به تز برخورد تمدنها فرصتی طلایی یافتند. نگرش آنها، که تا آن هنگام با خوشبینی غریب و دور از ذهن و با بدگمانی افراطی بود، ناگهان هواداری بسیار یافت، و دولت بوش که هنوز بر کشمکش مسیحیت و اسلام صحه نگذارده بود، به تز برخورد تمدنها دست یازید تا ایالات متحده را در جاده ی توسعه طلبی بی سابقه ی امپریالیستی در خاورمیانه پیش براند.
برنارد لوئیس و ساموئل هانتینگتون
تا آن روز غم انگیز، تز برخورد تمدنها که برنارد لوئیس و ساموئل هانتینگتون آنرا پروراندند، در نظر عموم کارشناسان وزارت امور خارجه و شورای امنیت ملی، غریب می نمایید. اعتبار آکادمیک آن دو در "آوی لیگ"، دسترسی شان به مقالات معتبر "فارن افریز" و رادیکالیسم نظریاتشان، جدال انگیز و آتش افروز می نمایید، و در عمل نیز چنین شد. اما جز شمار پراکنده ی نومحافظه کارانی که در دهه ی 1990 در حاشیه بودند، کمتر کسی نظریه ی آنها را جدی گرفت. تز لوئیس ـ هانتینگتون با حمله ی متقابل بسیاری از روزنامه نگاران، پژوهشگران دانشگاهی و کارشناسان سیاست خارجی باز پس نشست.
کتاب بحث انگیزش ساموئل هانتینگتون با نام "برخورد تمدنها"، در واقع بیانیه ی جنگی نومحافظه کاران است. هانتینگتون با بیان این مساله که نه راستگرایی اسلامی، که قرآن و اسلام دشمن ما است، می نویسد:
"مشکل اساسی غرب، بنیادگرایی اسلامی نیست. اسلام مشکل اصلی است؛ تمدنی متفاوت که مردمانش به برتری فرهنگ خویش باور دارند و ضعف و ناتوانی آنها، برایشان عقده شده است. اسلام، تنها سازمان سیا و وزارت امور خارجه ی آمریکا را دشمن نمی داند، بلکه تمدن غرب را، که مردمانش به جهانی بودن فرهنگشان باور دارند و برتری قدرتشان آنها را به گسترش فرهنگ غرب و جهانی کردن آن وا می دارد، چنان می نگرد."
صد البته پیامد مانیفست هانتینگتون هم این بود که جهان یهودی ـ مسیحی و جهان اسلام در دایره یی جنگ فرهنگی گزیر ناپذیر، گرفتار آمده اند. اینچنین، تروریست ها ــ چون القاعده که هنگام انتشار کتاب هانتینگتون شکل می گرفت ــ نه فقط دسته یی متعصب با برنامه ی سیاسی مشخص، که تبلور بیانیه ی برخورد تمدنی بودند. هانتینگتون چنانکه گویی به وی وحی شده باشد، برخورد تمدنها را تقدیر خدایگان دانسته، چنانکه بشر نمی تواند مانع آن شود.
هانتینگتون ــ بدون بیان نقش ایالات متحده ی آمریکا ــ اذعان دارد که در دوران جنگ سرد، اسلام نیرویی کارآمد علیه جنبش چپ بود. او می نویسد: " در دوران جنگ سرد، برخی دولت ها و از آن میان الجزایر، ترکیه، اردن، مصر و اسرائیل، مشوق و حامی اسلامگرایان برای مقابله با کمونیست ها و جنبش های ناسیونالیستی بودند. دست کم تا جنگ خلیج فارس، حمایت های مالی گسترده ی عربستان سعودی و کشورهای حاشیه ی خلیج از اخوان المسلمین و گروههای اسلامی در کشورهای مختلف ادامه یافت." هانتینگتون توضیحی شفاف از دلیل گسست اتحاد غرب و اسلامگرایی می دهد. او می نویسد: "فروپاشی کمونیسم دشمن مشترک غرب و اسلام را از میان برداشت و هر یک از این دو، آن یک را تهدیدی برای خویش دانست. در دهه ی 1990، بسیاری از تحلیلگران دیگربار دورنمای گسترش ‘جنگ سرد تمدنها’ و این بار میان اسلام و غرب را می دیدند." هانتینگتون که اسلام شناس نیست، با اشاره به " پیوند ناگسستی میان اسلام و میلیتاریسم" می گوید: " از آغاز، اسلام دین شمشیر و تجلیل از خشونت و فضیلت های جنگی بوده است." او برای اینکه کسی این نکته مورد اشاره ی وی را فراموش نکند از زبان یکی از افسران ارتش ایالات متحده می گوید: "مرزهای جنوبی ـــ یعنی مرز میان اروپا و خاورمیانه ـــ به سرعت به جبهه ی جدید ناتو بدل می شود."
هانتینگتون برای بالا بردن ارزش و اعتبار تعالیم خویش و اثبات تهدید موجودیت غرب از جانب اسلام، سخنی از برنارد لوئیس نقل می کند:
"از سکونت سیاهان زنگی[i] در اسپانیا تا محاصره ی وین برای دومین بار، دوره یی نزدیک به هزار سال است، که در آن، اسلام همواره تهدیدی برای اروپا بوده است. اسلام یگانه تمدنی است که موجودیت غرب را گمان انگیز نمایانده و این را در عمل دو بار نشان داده است."
براستی چگونه کشورهای فقر زده، ناتوان و از هم پاشیده ی خاورمیانه یی و آفریقایی قادر اند "غرب را به چالش کشند"؟ لوئیس و هانتینگتون در این باره سخنی نمی گویند. اما این تزی است که برنارد لوئیس از دهه ی 1950 آنرا همچنان پرورانده و باز می پالاید.
لوئیس که خود پیشتر مامور امنیتی بریتانیا و حامی دیرینه ی راستگرایان اسرائیل بوده، بیش از نیم سده مبلغ و مدافع امپریالیسم و توسعه طلبی اسرائیل است. او نخسین بار عبارت "برخورد تمدنها" را در 1956 در نوشتاری در ژورنال خاورمیانه ("میدل ایست ژورنال") بکار برد. همه ی کوشش لوئیس در این نوشته، اثبات "غرب ستیزی دول عربی" بود. آن زمان، او گفت که خشم اعراب نه پیامد "مساله ی فلسطین" و نه مربوط به "مبارزه با امپریالیسم" که به زعم وی "چیزی ژرفتر و گسترده" از اینهاست. وی می نویسد:
"آنچه اکنون شاهد آن هستیم چیزی نیست مگر برخورد تمدنها، در واقع به طور ویژه شاهد طغیان جهان اسلام ضد گسترش و نفوذ تمدن غرب هستیم؛ تمدنی که از سده ی هجدهم جایگزین نظم کهن شده و آنرا از هم گسیخته است.... خشم و استیصال ناشی از این امر، به طور عام، اغلب درون مایه ی ضدیت با تمدن غرب است."
این نگرشی است که لوئیس بارها بدان بازگشت. او با سرزنش احساسات ضد غربی در جهان عرب و طیف گسترده ی نیروهای معتقد به چنین دیدگاهی، کوشید گناه غرب را در استعمار و چنگ اندازی به ثروت های نفتی در دوره ی پس از جنگ دوم جهانی، حمایت غرب از تشکیل دولت اسرائیل در سرزمین های عربی، و پشتیبانی ستمگرانه از حکومت های پادشاهی فاسد در مصر، عراق، لیبی، اردن، عربستان سعودی و حکومت های حاشیه ی خلیج را بزداید. لوئیس در کتاب کلاسیکش بسال 1964، با نام "خاورمیانه و غرب"، سخن از نوشداروی خویش به میان می آورد: "ما [باید] ناخشنودی و نارضایتی کنونی در خاورمیانه را نه بشکل برخورد و مناقشه یی میان دولت ها و حکومت ها، که برخورد تمدنها ببینیم." لوئیس آشکارا می گوید که ایالات متحده نباید با مجبور کردن اسرائیل به برقراری صلح، در صدد جلب همراهی اعراب بر آید. "کسانی مشتاقانه از این سخن می گویند که محقق کردن آرزوی اعراب بس آسان خواهد بود ـــ و منظور آمال و آرزوهایی است که به بهای بخش دیگری تمام می شود" مرا لوئیس از "بخش دیگر" اسرائیل است. در مقابل، لوئیس از ایالات متحده می خواهد که خیلی آسان اعراب را رها کند. او می نویسد: "غرب باید آشکارا خویش را از بند سیاست اعراب و بویژه سیاست داخلی آنها برهاند و بیش از این در صدد اتحاد با اعراب بر نیاید". چرا باید در پی اتحاد با ملت هایی برآمد که فرهنگ و مذهبشان، سرسختانه با تمدن غرب در ستیز اند؟
لوئیس، در خلال چندین دهه، بعنوان استاد دانشگاه، مربی و معلم دو نسل از شرق شناسان، دانشگاهیان، کارشناسان امنیتی بریتانیا و آمریکا، پژوهشگران و طیف نومحافظه کاران، نقش بسیار حیاتی ایفا کرد. و این در حالی بود که بی اعتنایی و خرده گیریهای بسیار از سوی دیگر دانشگاهیان و کارشناسان اسلام که او را حامی صهیونیسم و دارای نگرش ضد اسلامی می دانستند، متوجه او بود. لوئیس که خود یک یهودی انگلیسی متولد 1916 است، 5 سال، در دوره ی جنگ دوم جهانی، بعنوان جاسوس اینتلیجنس سرویس بریتانیا در خاورمیانه کار کرد و آنگاه در دانشگاه لندن مستقر شد. او در 1974، از لندن به دانشگاه پرینستون رفت و با جمعی که در آینده رهبران جنبش نوپای نومحافظه کاران شدند، پیوند یافت. ریچارد پرل، شخصیت برجسته ی پیشین پنتاگون که در مقام رئیس هیات سیاست دفاعی پنتاگون از برجسته ترین مدافعان جنگ عراق در سال 2003 بود و از دیر باز هم اندیش لوئیس است، گفت: "لوئیس بیش و کم، آموزگار [سناتور هنری] جکسون شد." لوئیس، اغلب از مرکز موشه دایان در دانشگاه تل آویوو که با آریل شارون پیوندهای تنگاتنگ داشت، دیدار می کرد.
تا دهه ی 1980، لوئیس با شخصیت های برجسته ی وزارت دفاع مراودات خوب داشت. به گفته ی "پت لنگ"، از شخصیت های پیشین سازمان امنیتی ـ اطلاعاتی وزارت دفاع (دیا)، برنارد لوئیس اغلب از پرینستون برای درس آموزی به "اندروو مارشال"، رئیس دفتر تخمین و ارزیابی وزارت دفاع و پژوهشگران پنتاگون، فراخوانده می شد. "هارولد رود" کارشناس مسائل خاورمیانه و از دیگر شاگردان لوئیس بود که به چند زبان تسلط داشت. او دو دهه بعنوان مشاور "مارشال" در پنتاگون کار کرد. در 20 سال گذشته، لوئیس طرف مشورت بسیاری از نومحافظه کاران درباره ی اسلام و مسائل خاورمیانه بوده است. "ریچارد پرل"، "هارولد رود" و "مایکل لدین" از آن میان هستند. "جیمز ووسلی" در پاسخ به این پرسش که چه کسی لوئیس را در دوره ی تصدی ریاست سیا بوسیله ی ووسلی برای مشاوره خواست، می گوید: "کسانی آمدند و سمینارهایی ارائه کردند. به یاد دارم در یکی از همین سمینارها با لوئیس آشنا شدم."
هرچند لوئیس در پوشش پژوهشهای دانشگاهی ماند و بسیاری از پژوهشگران به او بعنوان استاد تاریخ امپراتوری عثمانی استناد می کردند، وی از دهه ی 1990 کمترین تظاهری به تعلق آکادمیک خویش نداشت و در 1998 با امضای نامه یی برای تغییر رژیم در عراق، آشکارا به اردوی نومحافظه کاران پیوست. این نامه از سوی "کمیته ی ویژه ی صلح و امنیت در خلیج" صادر شد و دیگر امضاء کنندگان آن ریچارد پرل، مارتین پیرتز از نیو ریپابلیک و شخصیت های آینده ی دولت بوش مانند "پل ولفوویتز"، "دیوید ورمسر" و "داو زاکهایم" بودند. لوئیس به همکاری تنگاتنگ با نومحافظه کاران ادامه داد و در دوره ی پس از 11 سپتامبر 2001، همه جا حاضر بود و هر چه بیشتر نظر خویش درباره ی غرب ستیزی بنیادین اسلام تبلیغ می کرد. دو هفته پس از 11 سپتامبر ریچارد پرل از لوئیس و احمد چلبی برای سخنرانی در برابر هیات سیاسی پرنفوذ وزارت دفاع دعوت کرد و در خلال دو سال آینده نومحافظه کاران همه ی تلاش خویش را برای اثبات پیوند خیالی میان اسامه بن لادن و صدام حسین بکار بستند. چلبی که از دهه ی 1980 دوست پرل و لوئیس بوده است، رهبری "کنگره ی ملی عراق" یا اپوزیسیون در تبعید عراق را داشت. چلبی مسوول انتقال انبوه اطلاعات نادرست به شخصیت های اطلاعاتی ایالات متحده و کمک به دولت بوش در بزرگنمایی دامنه ی خطر عراق برای آمریکا است.
کمتر از یک ماه پس از حضور لوئیس و چلبی، پنتاگون یک گروه سری اطلاعاتی جنبی به ریاست ورمسر تشکیل داد که بعدها به "دفتر نقشه های ویژه" (OSP) بدل شد. "رود" و "داگلاس فیث"، معاون وزیر دفاع سازماندهندگان این دفتر بودند. "لنگ" با اشاره به ایدئولوگ برجسته ی حزب کمونیست اتحاد شوروی سابق می گوید: "رود، میخاییل سوسلف جنبش نومحافظه کاران است. او یک تئوریسین است." کسانی که اطلاعات نادرست درباره ی پیوندهای عراق با القاعده را فراهم کردند، رود و دفتر OSP فیث به ریاست یکی دیگر از نومحافظه کاران به نام "آبرام شولسکی" بودند. و باز این OSP بود که متن سخنرانیهای دیک چینی، معاون رئیس جمهوری، رونالد رامسفلد، وزیر دفاع و دیگر برجستگان دولت بوش را تهیه می کرد و عراق را به داشتن زرادخانه ی سلاحهای شیمیایی و میکروبی، موشکهای دوربرد، تجهیزات نقل و انتقال هوایی بدون سرنشین و برنامه ی هسته یی توسعه یافته، متهم می کرد. اطلاعات نادرست چلبی مستقیما به OSP داده می شد و از آنجا در سخنرانی های چینی، رامسفلد و دیگر بلندپایگان دولت بوش بازتاب می یافت. در آستانه ی جنگ عراق، لوئیس که با چینی روابط دوستانه و نزدیکی داشت در یک شام خصوصی با معاون رئیس جمهور پیرامون نقشه های حمله به عراق گفتگو می کرد. او در سال 2003، کتابش با نام "بحران اسلام" را به "هارولد رود" تقدیم کرد.
بوش در روند اتخاذ سیاست جنگیش، نخست در افغانستان و سپس در عراق و اعلان جنگ بی پایان علیه تروریسم، محتاط بود تا چندان به تز برخورد تمدنهای لوئیس ـ هانتینگتون استناد نکند. هرچند که بوش، در آغاز، ناشیانه به جنگ صلیبی در خاورمیانه اشاره کرد، از آن پس در سخنرانیهایش بر این نکته پای می فشرد که ایالات متحده درگیر جنگ با تروریست ها است و نه مسلمانان. اما در واقع، جنگ بوش علیه تروریسم تنها بهانه یی است برای پیاده کردن مشی رادیکال جدید در خاورمیانه و آسیای مرکزی. و این سیاستی در برابر اسلام یا بنیادگرایی مذهبی یا حتی تروریسم خواه اسلامی یا جز آن نیست.
[i] واژه یی که اسپانیاییها پس از خروج مسلمانان از اندلس برای تحقیر به آنها می گفتند.(م)
گروه وبلاگی سفره و نفت| چاپ یادداشت | 0 نظر
http://bazi-sheytani.blogsky.com/1387/09/03/post-33/
|
| برگشت
|
letzte Änderungen: 9.5.2012 11:54
|
| |
|
|
|
|
|