Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

شکرالله پاک نژاد


آخرین روزها و ساعات زندگی اسطورهٔ بزرگ مقاومت ، خار چشم دو رژیم شاه و شیخ ، شکرالله پاک نژاد . اواسط آذر ماه ۱۳۶۰ زندان اوین - اوایل شب بود ، شبی از شبهای بلند آخر پاییز . در اتاقی کمتر از چهل متر مربع ، نزدک به هشتاد نفر تنک هم نشسته بودیم ، بیشتر به حالت چمباتمه . من بیشتر وقتها کنار محمد می‌ نشستم ، محمد رضایی . با او و چند نفر دیگر نزدیک به یک ماه پیش از اتاقی ۲۰ متری که به نام مسجد نامیده می شد ، و محل نگهداری زخمی های ناشی از گلوله و یا شکنجه شدید بود ، به این اتاق در طبقهٔ همکف بند یک منتقل شده بودیم . محمد از دانشجویان قدیم دانشگاه پلی تکنیک بود که سابقهٔ دو سال زندان را هم در زمان شاه داشت . او مجاهد بود و بلحاظ تشکیلاتی « زیر عضو » محسوب می شد ، حدود سه ماه قبل دستگیر شده که در آن هنگام دستش گلوله اصابت کرده ، و اینک در حال بهبودی بود . در بچهٔ کوچک بالای درب با صدایی باز شد ، پاسداری مانند همیشه داخل اتاق را از نظر گذراند و درب را باز کرد و گفت ؛ مسئول اتاق ، واسهٔ اینا جا باز کن ، و سپس چهار نفر را به درون اتاق هدایت کرده و بعد درب را بست و رفت . آنها چشم بند هایشان را برداشتند ، سه نفرشان جوان و چهارمی میانسال حدود چهل ساله به نظر می‌‌رسید . و هم او بود که توجه مان را جلب کرد اندامی تقریباً درشت و کمی چاق داشت با موهای مجعّد ، ریشی سیاه و توپی که رگه های سفیدی نیز دیده می شد . چشمانی درشت و سیاه و با چهره ای تقریباً سبزه ، با غرور و وقار خاصی ایستاده بود . محمد دستم را کشید و پرسید ؛ احمد شناختیش ؟ ، جوابم منفی بود . گفت ؛ حدس می زدم که می شناسی ، این شکری دیگه ، شکراله پاک نژاد . گفتم ؛ اوه خدای من ، مسلّمه که می شناسمش و گذشته شو هم می دونم ، از شاخص ترین زندانیهای زمان شاه ، اما هیچ موقع از نزدیک ندیده بودمش . مسئول اتاق به آنها خوش آمد گفت و همانند همیشه خواست که خودشونو معرفی کنن و توضیح داد ؛ می تونید فقط به گفتن اسم کوچکتون اکتفا کرده و یا کامل خودتونو معرفی کنین . آنها پس معرفی کوتاهی در میان جمعیت نشستند . کم کم شب به نیمه نزدیک می شد و زمان خواب ، دو سه نفر با حدود نیم ساعت تلاش توانستند این تعداد را همچون ماهی های ساردین داخل قوطی کنسرو بخوابانند ! . صبح روز بعد شکراله پرسید ؛ چطور می تونم لباسامو بشورم ؟ ، یکی توضیح داد ؛ فقط در زمان ۲۰ دقیقهٔ دستشویی که هر هشت ساعت یه باره ، و یا صبر کنی تا ۲۰ دقیقه دوش هفتگی . پیراهنش را که طرحی شطرنجی ریز داشت در آورد ، تمامی روی یقه پوسیده و به آستر هم سرایت کرده بود . آن زمان ملاقاتی در کار نبود ، اما تعدادی از طرف خانواه هایشان لباس و پول دریافت کرده بودند . آنها مازاد البسه خود را داده و در کیسه ی نایلونی نگهداری می کردیم و نامش را بیت المال گذاشته بودیم . مسئول اتاق از داخل کیسه زیر پوشی استفاده نشده را به شکراله داد و او هم با لبخندی ضمن تشکر آنرا بر تن کرد . یک زندانی دیگر که در داخل زندان بعنوان سرگرمی آرایشگری یاد گرفته بود ، پیشنهاد کرد سر و صورتشو اصلاح کنه . شکراله خندید و گفت ؛ فکر نمی کردم آرایشگر هم باشه . البته همهٔ ابزار کار آرایشگر یک ماشین اصلاح دستی بود که پاسداری با گرفتن پول به اتاق داده بود . موهایش را اصلاح و ریشش را کاملاً کوتاه کرد . در فرصت دستشویی هم سر و صورتش را با صابون شست و گفت ؛ حالا یه کمی تر و تمیز شدم . شب هنگام با یافتن شلواری در همان فرصت دستشویی شلوار چرکش را هم شست و از پنجره داخل اتاق آویزان کرد . روز سوم ورودش بود که صبح هنگام نامش خوانده شد ، معمولاً صبح ها برای بازجویی و یا دادگاه برده می شدند . او در خلال دو روز برایمان گفته بود که حدود چهار ماه را در سلول بازداشتگاه توحید که همان محل کمیتهٔ مشترک ضد خرابکاری زمان شاه ، گذرانده ، بدون ملاقات و یا امکاناتی . سر و وضع نامرتبش هنگام ورود به اتاق ما ، به همین دلیل بوده است . از بازجویی ها و احتمالاً شکنجه ها هیچ نگفت ، فقط با لبخند جریان دادگاهش را چنین شرح داد ؛ روز های آخر بود که مرا به دادگاه بردند ، وقتی چشم بندم رو برداشتم خودمو تو یه اتاقی کوچک یافتم ، فقط میزی بود و یک صندلی که آخوندی روش نشسته بود . پرسیدم ؛ پس به من گفتن دادگاه دارم ؟ ، آخوند هم عصبانی شد و با فریاد به همهٔ گروهها فحش داد و سرم داد زد و گفت ؛ اینجا دادگاهه و من هم قاضی هستم ! . سپس همانطور که داد می زد گفت ؛ مسبب اصلی جذب جوانان به منافقین ، کمونیست ها ، پیکاریها ، توده ایها ، تو و امثال تو بوده اند . در آخر داد و فریادش هم کلتی رو بیرون کشید و بطرف سرم نشانه رفت و گفت ؛ به والله اگه از بالا نگفته بودند که تو را به اوین بفرستیم ، همین حالا مغزت را داغان می کردم . پس از اینکه او را بردند ، به سراغ پیراهنش رفتم ، چون برایش طرحی داشتم . سپس تکهٔ بزرگی از پارچهٔ سفید کتانی یافتم ، که در هنگام کمبود چشم بند مخصوص ، از آنها استفاده می شد . می دانستم دو سه سوزنی در اتاق هست ، با صدای بلندی درخواست کردم ، یکی فوری سوزنی را بمن داد و مشغول شدم . دوخت و دوز را در حد مبتدی از مادرم آموخته بودم ، با دقت یقه را شکافتم ، قسمت پشت سالم بود . به اندازهٔ دو برابر یقه ، از پارچهٔ کتانی به زحمت و با کمک از دندانهایم بریدم . سپس آنرا دولا کرده و با نخ هایی که از همان پارچه کشیده بودم ، مشغول دوختن شدم ، به آرامی و با حوصله و دقت زیاد . نتیجهٔ کار عالی شد ، حال یقه را پشت و رو کرده و به بدنه دوختم . شب هنگام که او را آوردند ، پیراهن آماده شده بود . صبح روز بعد هم در فرصت دستشویی ، اولین نفر خود را به آنجا رسانده و پیراهن را با آب گرم و صابون بخوبی شستم . تا عصر پیراهن خشک شده بود ، آنرا تا کرده و به طرفش رفتم و گفتم ؛ آقای پاک نژاد ، این پیراهن شماست . با تعجب پیراهن را گرفت و پشت و رویش را نگاه کرده و با خنده گفت ؛ این همون پیرهن منه ! ؟ ، تشکر کرد و ادامه داد ؛ چرا اینقدر به خودت زحمت دادی ، من که فرصت استفاده نخواهم داشت . گفتم ؛ نه آقای پاک نژاد ، شما یک شخصیت سیاسی شناخته شده هستید ، بخاطر واکنش جهانی هم شده اینکارو نمی کنن . گفت ؛ اینها براشون هیچ چیزی اهمیت نداره . دیگر چیزی نگفتم ، اما بعد پیش خود کمی خجل و پشیمان شدم ، چون من هم بلحاظ سنّی و هم در آن حدّ و جایگاهی نبودم که بخواهم به او روحیه و دلداری بدهم . اما اعتقادم همین بود ، چرا که در زمان شاه هم محکوم به اعدام شده بود ، اما حمایت جهانی و شخصیت های سیاسی و حتی فیلسوفانی چون ژان پل سارتر ، باعث شد که حکم اعدام به حبس ابد تقلیل یابد . چند شب بعد اعلام شد در حسینیه سخنرانی لاجوردی و توّابین است ، رفتن اجباری نبود ، اما به دلیل اینکه احتمال داشت در آنجا از دوستان و کسانی‌ رو که می‌شناختم ببینم ، راغب به رفتن شدم . از اتاقمان نزدیک به پنجاه نفر رفیم و حدود سی نفر باقی ماندند . با اجازهٔ پاسدار ها چشم بندم را برداشته و نشستم . در مقابل ما لاجوردی و چند تواب نشسته بودند ، دو ردیف جلو هم به توّابین و پشت سر آنها به ما اختصاص داشت . ابتدا لاجوردی سخنرانی کرد و بعد تعدادی از توّابین و سپس پسری شانزده هفده ساله طرفدار مجاهدین شروع به صحبت کردند . ( شرح این بخش بماند برای آینده ) . روز بعد محمد برایم گفت ، که پس از خلوت شدن اتاق ، با شکراله گرم صحبت می شوند ، در رابطه با مسائل گذشته و حال ، و من چقدر افسوس خوردم که چنین فرصتی را بخاطر حسینیه از دست داده بودم . البته محمد کمی از گفته ها را برایم بازگویی کرد بخصوص اینکه شکری گفته بود ؛ در روزهای آخرم در زندان که دیگه سقوط رژیم شاه قطعی شده بود ، تصمیم گرفتم پس از آزادی و دیدن خانواده و اقوام ، به یک شهرستان دور رفته و گمنام در میان مردمم زندگی کنم . اما نتونستم ، وقتی دیدم دشمنان خلق ها اینبار با چهره ای دیگر و وحشی تر ، حاکم شدند ، من باید وظیفهٔ خود را انجام می دادم . ( نقل به مضمون ) در آن تقریباً دو هفته ای که در اتاق ما بود ، سه بار و هر بار از صبح برده و شب آورده بودند . بار سوم باصطلاح دادگاهش بود مثل همهٔ دادگاهها ، چند دقیقه ای و حکم هایی از قبل تعیین شده . بالاخره آن شب شوم فرا رسید ، درست در همان ساعتهایی که او را آورده بودند ، نامش خوانده شد که حاضر شود با تمام وسائلش ، که چیزی نداشت . چنین اعلامی و در چنین ساعاتی ، نشانهٔ صد در صدی اعدام بود ، سکوت بر اتاق حاکم شد . آنروز من با سه نفر دیگر شهرداران اتاق بودیم ، یعنی نظافت ، تقسیم غذا و شستن دیگ آن . شکراله برخاست و ایستاد ، نگاهی به جمع انداخت و خداحافظی کرد . سکوتی مطلق اتاق را فرا گرفته بود ، و تنفس ها مشکل ، انگار همه در حال خفه شدن بودیم . من باید کاری می کردم ، یعنی می خواستم ، اما نمی دانستم چه کنم . به عنوان نمایندهٔ اتاق برخاسته و به طرفش رفتم ، دستش را فشردم و دو طرف صورتش را بوسیدم و در کنارش ایستادم . او با مهربانی نگاهم کرد و تقریباً آمرانه گفت ؛ بشین جوون ، بعد با اشاره به درب ادامه داد ؛ الان میان ، تو رو پیش من ببینن خیلی اذیتت می کنن . بناگاه بغضی که تمام وجودم را فراگرفته بود ، بغضی که داشت خفه ام می کرد ، ترکید و با صدای بلند گریستم . یکی دو نفر دستم رو گرفته و کنار محمد برده و نشاندند ، چند نفر هم تنک یکدیگر در جلویم نشستند که مانع دیدن پاسدار شوند . یکی هم پتویی من داد و با شنیدن صدای درب آن را به سمت دهانم فشار دادم و بسختی صدایم رو خفه کردم . پس از بردنش آنقدر گریه کردم ، که دیگر نه اشکی ماند و نه رمقی . سکوت مطلق ادامه داشت و بغض ها نیز ، هیچکس قادر به سخن گفتن نبود ، امّا فقط من گریستم ، شاید من به نمایندگی هر هشتاد نفر گریه کردم . مطمئن بودم تعداد زیادی دوست داشتند مثل من گریه کنند ، شاید به این دلیل که باعث تضعیف روحیهٔ جمع شود ، اینکارو نکردند . برایم ثابت شده بود که همهٔ آنها علیرغم اختلافات سیاسی و یا ایدئولوژی ، با گریستن مرد ، با فرهنگ مرد سالاری برخورد نمی کردند . نیمه شب شد و بناگاه صدای انفجار شلیک ها برخاست . . . و بعد تیرهای خلاص . و آن لحظه ای بود که . . . شکرالله پاک نژاد جاودانهٔ تاریخ شد . ۲۸ آذرماه ۱۳۹۱ ـ احمـــــــــد مقیـــــمی

شکرالله پاک نژاد


آخرین روزها و ساعات زندگی اسطورهٔ بزرگ مقاومت ، خار چشم دو رژیم شاه و شیخ ، شکرالله پاک نژاد . اواسط آذر ماه ۱۳۶۰ زندان اوین - اوایل شب بود ، شبی از شبهای بلند آخر پاییز . در اتاقی کمتر از چهل متر مربع ، نزدک به هشتاد نفر تنک هم نشسته بودیم ، بیشتر به حالت چمباتمه . من بیشتر وقتها کنار محمد می‌ نشستم ، محمد رضایی . با او و چند نفر دیگر نزدیک به یک ماه پیش از اتاقی ۲۰ متری که به نام مسجد نامیده می شد ، و محل نگهداری زخمی های ناشی از گلوله و یا شکنجه شدید بود ، به این اتاق در طبقهٔ همکف بند یک منتقل شده بودیم . محمد از دانشجویان قدیم دانشگاه پلی تکنیک بود که سابقهٔ دو سال زندان را هم در زمان شاه داشت . او مجاهد بود و بلحاظ تشکیلاتی « زیر عضو » محسوب می شد ، حدود سه ماه قبل دستگیر شده که در آن هنگام دستش گلوله اصابت کرده ، و اینک در حال بهبودی بود . در بچهٔ کوچک بالای درب با صدایی باز شد ، پاسداری مانند همیشه داخل اتاق را از نظر گذراند و درب را باز کرد و گفت ؛ مسئول اتاق ، واسهٔ اینا جا باز کن ، و سپس چهار نفر را به درون اتاق هدایت کرده و بعد درب را بست و رفت . آنها چشم بند هایشان را برداشتند ، سه نفرشان جوان و چهارمی میانسال حدود چهل ساله به نظر می‌‌رسید . و هم او بود که توجه مان را جلب کرد اندامی تقریباً درشت و کمی چاق داشت با موهای مجعّد ، ریشی سیاه و توپی که رگه های سفیدی نیز دیده می شد . چشمانی درشت و سیاه و با چهره ای تقریباً سبزه ، با غرور و وقار خاصی ایستاده بود . محمد دستم را کشید و پرسید ؛ احمد شناختیش ؟ ، جوابم منفی بود . گفت ؛ حدس می زدم که می شناسی ، این شکری دیگه ، شکراله پاک نژاد . گفتم ؛ اوه خدای من ، مسلّمه که می شناسمش و گذشته شو هم می دونم ، از شاخص ترین زندانیهای زمان شاه ، اما هیچ موقع از نزدیک ندیده بودمش . مسئول اتاق به آنها خوش آمد گفت و همانند همیشه خواست که خودشونو معرفی کنن و توضیح داد ؛ می تونید فقط به گفتن اسم کوچکتون اکتفا کرده و یا کامل خودتونو معرفی کنین . آنها پس معرفی کوتاهی در میان جمعیت نشستند . کم کم شب به نیمه نزدیک می شد و زمان خواب ، دو سه نفر با حدود نیم ساعت تلاش توانستند این تعداد را همچون ماهی های ساردین داخل قوطی کنسرو بخوابانند ! . صبح روز بعد شکراله پرسید ؛ چطور می تونم لباسامو بشورم ؟ ، یکی توضیح داد ؛ فقط در زمان ۲۰ دقیقهٔ دستشویی که هر هشت ساعت یه باره ، و یا صبر کنی تا ۲۰ دقیقه دوش هفتگی . پیراهنش را که طرحی شطرنجی ریز داشت در آورد ، تمامی روی یقه پوسیده و به آستر هم سرایت کرده بود . آن زمان ملاقاتی در کار نبود ، اما تعدادی از طرف خانواه هایشان لباس و پول دریافت کرده بودند . آنها مازاد البسه خود را داده و در کیسه ی نایلونی نگهداری می کردیم و نامش را بیت المال گذاشته بودیم . مسئول اتاق از داخل کیسه زیر پوشی استفاده نشده را به شکراله داد و او هم با لبخندی ضمن تشکر آنرا بر تن کرد . یک زندانی دیگر که در داخل زندان بعنوان سرگرمی آرایشگری یاد گرفته بود ، پیشنهاد کرد سر و صورتشو اصلاح کنه . شکراله خندید و گفت ؛ فکر نمی کردم آرایشگر هم باشه . البته همهٔ ابزار کار آرایشگر یک ماشین اصلاح دستی بود که پاسداری با گرفتن پول به اتاق داده بود . موهایش را اصلاح و ریشش را کاملاً کوتاه کرد . در فرصت دستشویی هم سر و صورتش را با صابون شست و گفت ؛ حالا یه کمی تر و تمیز شدم . شب هنگام با یافتن شلواری در همان فرصت دستشویی شلوار چرکش را هم شست و از پنجره داخل اتاق آویزان کرد . روز سوم ورودش بود که صبح هنگام نامش خوانده شد ، معمولاً صبح ها برای بازجویی و یا دادگاه برده می شدند . او در خلال دو روز برایمان گفته بود که حدود چهار ماه را در سلول بازداشتگاه توحید که همان محل کمیتهٔ مشترک ضد خرابکاری زمان شاه ، گذرانده ، بدون ملاقات و یا امکاناتی . سر و وضع نامرتبش هنگام ورود به اتاق ما ، به همین دلیل بوده است . از بازجویی ها و احتمالاً شکنجه ها هیچ نگفت ، فقط با لبخند جریان دادگاهش را چنین شرح داد ؛ روز های آخر بود که مرا به دادگاه بردند ، وقتی چشم بندم رو برداشتم خودمو تو یه اتاقی کوچک یافتم ، فقط میزی بود و یک صندلی که آخوندی روش نشسته بود . پرسیدم ؛ پس به من گفتن دادگاه دارم ؟ ، آخوند هم عصبانی شد و با فریاد به همهٔ گروهها فحش داد و سرم داد زد و گفت ؛ اینجا دادگاهه و من هم قاضی هستم ! . سپس همانطور که داد می زد گفت ؛ مسبب اصلی جذب جوانان به منافقین ، کمونیست ها ، پیکاریها ، توده ایها ، تو و امثال تو بوده اند . در آخر داد و فریادش هم کلتی رو بیرون کشید و بطرف سرم نشانه رفت و گفت ؛ به والله اگه از بالا نگفته بودند که تو را به اوین بفرستیم ، همین حالا مغزت را داغان می کردم . پس از اینکه او را بردند ، به سراغ پیراهنش رفتم ، چون برایش طرحی داشتم . سپس تکهٔ بزرگی از پارچهٔ سفید کتانی یافتم ، که در هنگام کمبود چشم بند مخصوص ، از آنها استفاده می شد . می دانستم دو سه سوزنی در اتاق هست ، با صدای بلندی درخواست کردم ، یکی فوری سوزنی را بمن داد و مشغول شدم . دوخت و دوز را در حد مبتدی از مادرم آموخته بودم ، با دقت یقه را شکافتم ، قسمت پشت سالم بود . به اندازهٔ دو برابر یقه ، از پارچهٔ کتانی به زحمت و با کمک از دندانهایم بریدم . سپس آنرا دولا کرده و با نخ هایی که از همان پارچه کشیده بودم ، مشغول دوختن شدم ، به آرامی و با حوصله و دقت زیاد . نتیجهٔ کار عالی شد ، حال یقه را پشت و رو کرده و به بدنه دوختم . شب هنگام که او را آوردند ، پیراهن آماده شده بود . صبح روز بعد هم در فرصت دستشویی ، اولین نفر خود را به آنجا رسانده و پیراهن را با آب گرم و صابون بخوبی شستم . تا عصر پیراهن خشک شده بود ، آنرا تا کرده و به طرفش رفتم و گفتم ؛ آقای پاک نژاد ، این پیراهن شماست . با تعجب پیراهن را گرفت و پشت و رویش را نگاه کرده و با خنده گفت ؛ این همون پیرهن منه ! ؟ ، تشکر کرد و ادامه داد ؛ چرا اینقدر به خودت زحمت دادی ، من که فرصت استفاده نخواهم داشت . گفتم ؛ نه آقای پاک نژاد ، شما یک شخصیت سیاسی شناخته شده هستید ، بخاطر واکنش جهانی هم شده اینکارو نمی کنن . گفت ؛ اینها براشون هیچ چیزی اهمیت نداره . دیگر چیزی نگفتم ، اما بعد پیش خود کمی خجل و پشیمان شدم ، چون من هم بلحاظ سنّی و هم در آن حدّ و جایگاهی نبودم که بخواهم به او روحیه و دلداری بدهم . اما اعتقادم همین بود ، چرا که در زمان شاه هم محکوم به اعدام شده بود ، اما حمایت جهانی و شخصیت های سیاسی و حتی فیلسوفانی چون ژان پل سارتر ، باعث شد که حکم اعدام به حبس ابد تقلیل یابد . چند شب بعد اعلام شد در حسینیه سخنرانی لاجوردی و توّابین است ، رفتن اجباری نبود ، اما به دلیل اینکه احتمال داشت در آنجا از دوستان و کسانی‌ رو که می‌شناختم ببینم ، راغب به رفتن شدم . از اتاقمان نزدیک به پنجاه نفر رفیم و حدود سی نفر باقی ماندند . با اجازهٔ پاسدار ها چشم بندم را برداشته و نشستم . در مقابل ما لاجوردی و چند تواب نشسته بودند ، دو ردیف جلو هم به توّابین و پشت سر آنها به ما اختصاص داشت . ابتدا لاجوردی سخنرانی کرد و بعد تعدادی از توّابین و سپس پسری شانزده هفده ساله طرفدار مجاهدین شروع به صحبت کردند . ( شرح این بخش بماند برای آینده ) . روز بعد محمد برایم گفت ، که پس از خلوت شدن اتاق ، با شکراله گرم صحبت می شوند ، در رابطه با مسائل گذشته و حال ، و من چقدر افسوس خوردم که چنین فرصتی را بخاطر حسینیه از دست داده بودم . البته محمد کمی از گفته ها را برایم بازگویی کرد بخصوص اینکه شکری گفته بود ؛ در روزهای آخرم در زندان که دیگه سقوط رژیم شاه قطعی شده بود ، تصمیم گرفتم پس از آزادی و دیدن خانواده و اقوام ، به یک شهرستان دور رفته و گمنام در میان مردمم زندگی کنم . اما نتونستم ، وقتی دیدم دشمنان خلق ها اینبار با چهره ای دیگر و وحشی تر ، حاکم شدند ، من باید وظیفهٔ خود را انجام می دادم . ( نقل به مضمون ) در آن تقریباً دو هفته ای که در اتاق ما بود ، سه بار و هر بار از صبح برده و شب آورده بودند . بار سوم باصطلاح دادگاهش بود مثل همهٔ دادگاهها ، چند دقیقه ای و حکم هایی از قبل تعیین شده . بالاخره آن شب شوم فرا رسید ، درست در همان ساعتهایی که او را آورده بودند ، نامش خوانده شد که حاضر شود با تمام وسائلش ، که چیزی نداشت . چنین اعلامی و در چنین ساعاتی ، نشانهٔ صد در صدی اعدام بود ، سکوت بر اتاق حاکم شد . آنروز من با سه نفر دیگر شهرداران اتاق بودیم ، یعنی نظافت ، تقسیم غذا و شستن دیگ آن . شکراله برخاست و ایستاد ، نگاهی به جمع انداخت و خداحافظی کرد . سکوتی مطلق اتاق را فرا گرفته بود ، و تنفس ها مشکل ، انگار همه در حال خفه شدن بودیم . من باید کاری می کردم ، یعنی می خواستم ، اما نمی دانستم چه کنم . به عنوان نمایندهٔ اتاق برخاسته و به طرفش رفتم ، دستش را فشردم و دو طرف صورتش را بوسیدم و در کنارش ایستادم . او با مهربانی نگاهم کرد و تقریباً آمرانه گفت ؛ بشین جوون ، بعد با اشاره به درب ادامه داد ؛ الان میان ، تو رو پیش من ببینن خیلی اذیتت می کنن . بناگاه بغضی که تمام وجودم را فراگرفته بود ، بغضی که داشت خفه ام می کرد ، ترکید و با صدای بلند گریستم . یکی دو نفر دستم رو گرفته و کنار محمد برده و نشاندند ، چند نفر هم تنک یکدیگر در جلویم نشستند که مانع دیدن پاسدار شوند . یکی هم پتویی من داد و با شنیدن صدای درب آن را به سمت دهانم فشار دادم و بسختی صدایم رو خفه کردم . پس از بردنش آنقدر گریه کردم ، که دیگر نه اشکی ماند و نه رمقی . سکوت مطلق ادامه داشت و بغض ها نیز ، هیچکس قادر به سخن گفتن نبود ، امّا فقط من گریستم ، شاید من به نمایندگی هر هشتاد نفر گریه کردم . مطمئن بودم تعداد زیادی دوست داشتند مثل من گریه کنند ، شاید به این دلیل که باعث تضعیف روحیهٔ جمع شود ، اینکارو نکردند . برایم ثابت شده بود که همهٔ آنها علیرغم اختلافات سیاسی و یا ایدئولوژی ، با گریستن مرد ، با فرهنگ مرد سالاری برخورد نمی کردند . نیمه شب شد و بناگاه صدای انفجار شلیک ها برخاست . . . و بعد تیرهای خلاص . و آن لحظه ای بود که . . . شکرالله پاک نژاد جاودانهٔ تاریخ شد . ۲۸ آذرماه ۱۳۹۱ ـ احمـــــــــد مقیـــــمی

برگشت

letzte Änderungen: 6.2.2014 16:12