Homeحزب    عضو یت    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   
برگشت 26 von 26

چهارشنبه سوری را باید هرچه شکوهمند جشن گرفت


موجودات انگلی گوه حانیت اسلامی که خود پدیدهای از دورآن تحجر عقب مانده تازی و تخریبگر و متجاوز است ، 33 سال است که در مقابل ارزش های ایران باستان و تخریب آن کمر گمارده است .این باند جنایتکار ،انگل و فاسد که میباید ریشه تعفن آفرینش از ایران کنده شود ،هر سال با چاقوکشان و قداربندام مزدور خود در مقابل چوانان میهن دوست و علاقمند به فرهنگ ایران ، برای ضر ب و شتم آنها صف آرائی میکند.

بیشتر بخوانید

به گزارش "اشپیگل آنلاین"، سپاه پاسداران قصد دارد با ایجاد تصادفی برای یک نفتکش تنگه هرمز را ببندد و آب خلیج فارس را آلوده کند. قرار است این خرابکاری پاسخی به تحریم‌های غرب باشد.

به گزارش "اشپیگل آنلاین"، طبق اطلاعاتی که سازمان‌های اطلاعاتی غرب جمع‌آوری کرده‌اند، سردار محمدعلی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران که به عنوان یکی از فرماندهان تندروی سپاه شناخته شده است، همراه با سردار علی فدوی، فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران، نقشه‌ای برای خرابکاری ریخته‌اند که در صورت اجرای آن فاجعه‌ای زیست‌محیطی رخ می‌دهد و تمامی منطقه خلیج فارس به خطر می‌افتد.
"اشپیگل آنلاین" می‌نویسد، سند این نقشه را که اسم رمز آن "آب گل‌آلود" است و به عنوان سندی "کاملا سری" طبقه‌‌بندی شده در دست دارد. بر اساس این نقشه، تنگه هرمز از طریق فاجعه‌ای که به عمد برای یک نفتکش بوجود می‌آید، به طور گسترده آلوده می‌شود.

بیشتر بخوانید

فایل صوتی کشف شده از جلسه مداحان اهل بیت+18

دكتر محمد ملكي به علي خامنه اي مينويسد:

شک نکنید، فردا نوبتِ شماست/ باور کنید که این مردم همه با میل و رغبت به استقبال و دیدن شما نمی آیند. کافی است یک بار ادارات و مدارس و شهر را تعطیل نکنند و روستاییها را به زور به استقبال از شما نکشانند.
از شما قضاوت ميخواهيم. منتظر چه نشسته ايم؟ از مردم شريف ايران سوال ميكنيم؛ اگر جنبشي رهبر نداشت تكليف چيست؟ ايا بايد دست روي دست بگذاريم؟ اكنون كه اكثر سياسيون و رجال مملكت در افكار ديگري به جز خدمت به مردم و ايران هستند تكليف چيست؟ پاسخ ما به اين سوال اين است؛ با اتحاد و همدلي بر حول محور دمكراسي خواهي، ازادي و رعايت حقوق بشر حركت كنيم. مطمئن هستيم كه در اين حركت، رهبران كاريزماي جديد متولد خواهند شد. ستار بهشتي ثابت كرد كه يك كارگر وبلاگ نويس هم توانايي رهبري دارد! دانشگاه سبز دعوت به جنبش و حركت ميكند و اميدواريم كه در اين حركت ها با همدلي و اتحاد بتوانيم رهبران جنبش ازاديخواهي را پيدا نماييم. اكنون نيز نسبت به پيام مرد شريفي نظير دكتر محمد ملكي بي تفاوت نباشيم، سكوت نكنيم، اماده قيام و جنبش بر عليه حكومتي باشيم كه جواب سوال معترضان و مخالفان را با گلوله، خشونت و سركوب پاسخ داد. به رهبري اعتراض كنيم كه هنوز صداي گرسنگي، فقر، گراني، تورم و بيكاري را در ايران نشنيده است. بدون ترس لعنت به كساني بفرستيم كه در مقابل قتل كارگر وبلاگ نويس بي گناه از مجرمين و مسببين ان حمايت ميكنند. لطفا براي اگاهي ديگران به اشتراك بگذاريم.

دکتر ملکی در بخشی از نامه خود به علي خامنه اي گفته است: قبول کنید ایران در حالِ فروپاشی است. به حرفهای اطرافیان خود باور نداشته باشید، آنها فقط به منافع خود می اندیشند و در پایان کار رهایتان میکنند. در حالِ حاضر مردم تمام گرفتاریهای خود را ناشی از اعمال و رفتار و گفتار شما میدانند.
در بخش دیگری از این نامه آمده است:
شما با توجه به اصل پنجم قانون اساسی فاقد شرایط لازم برای رهبری هستید.بنابراین شما باید خاضعانه استعفای خود را به حضور ملّت بزرگوار ایران تقدیم کنید.

متن کامل این نامه که نسخه ای از آن در اختیار سایت ملی – مدهبی قرار داده شده به این شرح است:

بسم الحق

تقدیم به ستار بهشتی و دیگر جان باختگان راه آزادی و برابری

شک نکنید، فردا نوبتِ شماست



هم¬میهنان گرامی، ایرانیان آزاده

حدودِ شش ماه قبل (۲ خرداد ۹۱) در یادداشتی خطاب به حاکمان نظام ولایی نوشتم:

«اگرچه میدانم داستان حاکمان این سرزمین داستان فرعون است و ادعای خدایی و سرکشی و غرق در رودِ جهالت و خود بزرگ بینی، تا آخرین لحظه برای حفظ قدرت شیطانی، امّا آیا این حاکمیت آنقدر عقل و شعور دارد که در این واپسین روزهای حیاتش یک دم به عاقبت راهی که در پیش گرفته بیاندیشد؟»

۶ ماه از نوشتن آن یادداشت گذشت، در این مدت تحولات بزرگی در ایران و جهان و منطقه اتفاق افتاد که هر یک میتوانست شوکی باشد بر مغزهای منجمد شده ی این جماعت. امّا استبدادیان چنان در تارِ پوسیده و سست توهمات خودساخته ی کیش شخصیتی خویش گرفتارند که آنگاه شوک و ضربه ی نهایی را بر مغز خود احساس میکنند که خیلی دیر شده و ضربه چنان قوی و شکننده است که فرصت گفتن یک «آخ» را هم از آنها میگیرد.

در آن یادداشت نوشتم:

«مایلم پیش از آنکه فریاد سکوت دادخواهی مردم آنچنان رسا گردد که کاخ استبدادیان را به لرزه درآورد و از بن فرو ریزد برای آخرین بار اعلام کنم، تحمل مردم به پایان رسیده و بیش از این حاضر نیستند شاهد نابودی سرزمین عزیزشان باشند. مردم ما نمیخواهند ایران بیش از این تبدیل به یک سرزمین سوخته شود. این آخرین هشدار به حاکمان کشور بلازده ی ایران است»

حال که پس از گذشت ۶ ماه از آن اتمام حجت و عدم توجه به آن تذکار، کار از کار گذشته و پایان عمر حاکمان نزدیک است و میتوان آن را با تمام وجود حس کرد میخواهم سخنی داشته باشم با یکی از عوامل اصلی این همه بیداد و نابسامانی که ملت ما امروز با آنها دست و پنجه نرم میکند؛ با جناب آقای سید علی خامنه ای و بنویسم که ایشان از کجا به کجا رسیده اند.

قبل از پیروزی انقلاب ایشان را فردی میشناختیم با ویژگیهایی از جمله علاقه به ادبیات و شعر و موسیقی و هنر، بیان خوش و قلم روان و توانا، دوستدار بحث و دیالوگ با جوانها بخصوص دانشجویان مجاهد و فدایی و انقلابی که آن روزها بسیاری از قدرت بدستان امروز به اینکار افتخار میکردند.

امّا هرچه به روزهای پایانی نظام شاهی نزدیکتر میشدیم فاصله ی ایشان از دوستان و همسخنان گذشته بیشتر میشد و به جماعتی که خود را حزب الهی مینامیدند و شعارشان «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله» بود نزدیک و نزدیکتر میشدند و پس از قرار گرفتن در کادر رهبری حزب جمهوری اسلامی برای هرچه نزدیکتر شدن به قدرت درصدد قلع و قمع دوستان و دانشجویان و جوانانی که از وضع موجود و یکه تازی حزب جمهوری انتقاد میکردند برآمدند و همان روحانی متظاهر به ضداستبداد بودن که چند بار به زندان و تبعید گرفتار آمد، به جایی رسید که در کسوت ولیِ فقیه و نایب بر حق! امام زمان و حاکم مطلق، بر همه جا و همه چیز مسلط شد و حال کوسِ «انا ربُّکُمُ الاَعلایی» میزند.

جناب آقای سید علی خامنه ای: حال که طلسم قدرتتان با سنگ جنبشهای مردمی شکاف برداشته، میخواهم بعنوان یک آشنای قدیمی سخنی با شما در میان بگذارم . شاید باور داشته باشید که مرگ حق است و همه از جمله من و شما هم روزی از این جهان خواهیم رفت اما بی شک مرگ ما متفاوت خواهد بود. شما و اطرافیانتان حتماً برای آن روز برنامه ریزی کرده اید امّا تا چه اندازه در پیشبرد آن موفق خواهید شد خدا میداند. ولی حدیث من دیگر است:

نمیدانم چه خواهد شد و فردا در کجای این خراب آباد خواهم مرد / و از این عمر کم حاصل چه خواهم برد؟ / به هر تقدیر من هم آرزو دارم / پس از مرگم / ز جمع دوستان، یک شاعرِ سرگشته و عاصی / زند فریاد که ای مردم / فلانی برد عمری دار بر دوشش/ فلانی مُرد، امّا عاشقی نوشش!

بله جناب آقای خامنه ای، من و شما ۸۰ سال بیشتر یا کمتر زندگی خواهیم کرد با این تفاوت که من ۵۰ سال در آتش عشق به آزادی ایران و مردم سوختم و شما در آتش عشق به قدرت و مقام. نمیدانم در این قمار من برنده بوده ام یا شما؟ من آن قماربازی بودم که همه چیزم را در راه رسیدن به آزادی و برابری مردم باختم و هیچم نمانده الاّ هوس قمار دیگر؛ ولی شما در این قمار ظاهراً برنده بودید و امروز «مقام» و «قدرت» دارید و نمیدانم چه هوس یا هوسها در سر می پرورانید.

گاهی که سخن هایتان را میشنوم احساس میکنم خیلی از واقعیتها دور هستید. اخیراً در خراسان شمالی به دو جنبش مردمی اشاره کردید، یکی جنبش پس از انتخابات سال ۸۸ که فرمودید تعدادی از فتنه گران بودند، ولی من آنها را جمعیتی چند صد هزار نفری و حتی بالای یکی دو میلیون دیدم که آمده بودند از آراء خود دفاع نمایند و بگویند به دستور جنابعالی در انتخابات تقلب شده. بعد شما جنبش بازاریان را چند نفر غربزده که فقط توانستند دو سه ظرف آشغال را آتش بزنند خطاب کردید و من جمعیت هزاران نفری را در فیلمها دیدم. حال سؤال این است که چگونه این تفاوت فاحش را میتوان توجیه کرد؟ یا چشمهای من دچار زیادبینی شده یا چشمهای شما مبتلا به کم بینی.

آقای خامنه ای، نمیدانم در بیت شما چه کسانی و چگونه آنچه در اجتماع و در بین مردم میگذرد را به شما گزارش میکنند امّا برنامه هایی که در سفرهای شما طراحی میشود را زیاد جدّی نگیرید و باور کنید که این مردم همه با میل و رغبت به استقبال و دیدن شما نمی آیند. کافی است دستور دهید یک بار ادارات و مدارس و شهر را تعطیل نکنند و روستاییها را به زور به استقبال از شما نکشانند تا معلوم شود که آیا زر و زور و تزویر است که سازنده این جمعیت هاست یا علاقه مردم به نظام و مظهر آن ولی فقیه.

اما بگذارید بار دیگر به مسئله ی رفراندوم اشاره کنم . جنگ هشت ساله با تمام خسارتهای انسانی و مادی و معنوی آن با قبول قطعنامه ی ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد از سوی آقای خمینی ظاهراً به پایان رسید و بعد از درگذشت آیت الله تغییراتی در قانون اساسی به نفع ولی فقیه و محدود شدن حقوق مردم داده شد و قانون اساسی دوّم به رفراندوم گذاشته شد. من در مورد آن همه پرسی و چگونگی آن فعلاً سخنی نمیگویم امّا نکته برجسته این بود که ولی فقیه به ولی مطلقه فقیه تبدیل شد و این امر اختیارات رهبری را تا حد زیادی افزایش داد و جنابعالی در جایگاه فردی مطلق العنان که همه کاره است و جوابگوی هیچ کس و هیچ دستگاهی هم نیست قرار گرفتید. با حکم حکومتی میتوانستید بر روی تمام تصمیمات قوای دیگر خط بطلان بکشید که نمونه آن حکم شما در اوایل مجلس ششم در مورد قانون مطبوعات و حکم اخیر در توقف سوال از رییس دولت بود. روی کار آمدن دولت معروف به دولت اصلاحات، با برنامه ی قانونمداری ـ مردمسالاری و جامعه ی مدنی و گذشت یکی دو سال و فاجعه ی بزرگ حمله به کوی دانشگاه تهران معلوم کرد که در نظامی که براساس ولایت مطلقه ی فقیه اداره شود جز «ولیّ» یعنی جنابعالی همه هیچکاره هستند و تدارکچی.

من در همان زمان که حدودِ ۱۰ سال از رفراندوم دوم قانون اساسی (۱۳۶۸) میگذشت طی مقاله ای که برای کنفرانس «اصلاحات چیست و اصلاح طلب کیست ؟» در شهریور ۷۹ فرستادم، نوشتم:

«باید اذعان نمود مشکل ما بعد از انقلاب ریشه در قانون اساسی و تضادهای موجود در آن دارد که امروز با سرباز کردن این غده نیاز به یک جراحی عمیق در آن احساس میشود. باید پس از دو دهه تجربه، از نسلی که به قانون اساسی فعلی رأی نداده است کمک گرفت و شرایط یک همه پرسی کاملاً آزاد را فراهم ساخت، اگر ملّت به قانون فعلی به ویژه بحث ولایت مطلقه فقیه رأی داد هیچ کس تا یک دهه دیگر حق اعتراض به قانون اساسی را نداشته باشد.» (کتاب اصلاحات، هم استراتژی هم تاکتیک ص ۲۲۳-۲۲۴)

جناب آقای خامنه ای، از آن زمان تاکنون بارها و بارها همه پرسی را مطرح کرده ام ولی جنابعالی در مقام ولایت امر مسلمین جهان برای خود کسر شأن دیده اید که به یک هموطن مسلمان پاسخ دهید و شیوه ی پیامبر و علی و امامان را آنگونه که خود میگفتید بکار گیرید. چه خوب گفت آنکه دو صد گفته چون نیم کردار نیست! راستی شما که همیشه انتخابهای انجام شده در ایران و جمع کردن مردم در بازدیدهایتان از این طرف و آن طرف را نوعی همه پرسی به حساب می آورید چرا حاضر نشده اید یکبار در شرایط آزاد و با حضور هیأتهای حقوق بشری بین المللی به آراء عمومی مراجعه و نظر مردم را نسبت به نظام ولایی جویا شوید؟

قبول کنید ایران در حالِ فروپاشی است. به حرفهای اطرافیان خود باور نداشته باشید، آنها فقط به منافع خود می اندیشند و در پایان کار رهایتان میکنند. در حالِ حاضر مردم تمام گرفتاریهای خود را ناشی از اعمال و رفتار و گفتار شما میدانند. شما بودید که مشکلات بی حد و حصر مردم را به جای چاره جویی انکار کردید و می کنید. شما بودید که ایران را آزادترین کشور جهان نامیدید. شما بودید، که با تصمیم گیریهای غلط و دور از خرد به بیگانگان امکان دادید با تحریمها اکثریت مردم را به روز سیاه بنشانند، شما بودید که با بی سیاستیهای تان دنیا را در مقابل ایران قرار دادید، شما بودید که به عواملتان چراغ سبز نشان دادید تا در ایران و خارج ایران، در خیابان و بیابان دست به اعمال تروریستی بزنند و خون ایرانیانِ دگراندیش را بر زمین بریزند. شما بعنوان رئیس جمهور و رهبر باید در برابر کشتار دهها هزار انسان در دهه ی شصت و شهادت هدی ها و هاله ها و نداها و صباها و ستارها جوابگو باشید.

آری شما بودید که جنبشهای مردمی را «فتنه» نامیدید و قیام کنندگان را عوامل بیگانه و نوکر استکبار جهانی لقب دادید. شما بودید که به عواملتان امکان دادید تا بهترین فرزندان این ملّت، دانشجویان، استادان، کارگران، وکلای دادگستری، روزنامه نگاران، معلمان ، مردم کوچه وبازار و … را تنها به جرم نقادی و دگراندیشی به زندانها بکشانند و تحت شکنجه و گاها اعدام قرار دهند. شما بودید که حتی به همراهان و هم فکران نقاد خود هم رحم نکردید و آنها را در حصر خانگی قرار دادید یا خانه نشین کردید، شما بودید که پس از پایان جنگ پرهزینه ی هشت ساله و رسیدن به قدرت مطلقه، دست سپاهیان را باز گذاشتید تا بر تمام امور نظامی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و امنیتیِ مملکت مسلط شوند و امروز با یک کودتای نظامی خزنده، دولت و مجلس و اکثر قریب به اتفاق مقامات دولتی و خصوصی را در دست گیرند و با عدم مدیریت صحیح و بر باد دادن سرمایه های ملی و چپاول آنها مملکت را در سراشیب سقوط و اضمحلال قرار دهند.

امروز همه ی امور کشور در دست سرداران منصوب شما است. آنان که جنگیدند و جان بر سر استقلال مملکت نهادند، آیا شهادت را پذیرفتند تا عده ای با سوء استفاده از آثار جنگ به ثروتهای کلان برسند و برج و باروهای قارونی برای خود و فرزندانشان بپا کنند؟ چرا دور برویم شما بودید که پس از انتخابات ریاست جمهوری در سالِ ۱۳۸۸ با تأیید خلاف رویه ی خود، قبل از اعلام شورای نگهبان، از محمود احمدی نژاد آتشی برافروختید که تا امروز مردم و مملکت در این آتش میسوزند واخیرا دامن خودتان را هم گرفته است. احمدی نژادی که او را به دوستان قدیمیتان مانند هاشمی رفسنجانی ترجیح دادید، امروز در مقابلتان و منصوبانتان در قوه ی قضائیه و مقننه ایستاده و برایتان شاخ و شانه میکشد و تهدیدتان میکند که اگر سر به سرش بگذارید «اسرار، هویدا خواهد کرد». آیا همه ی این وقایع ناشی از بی سیاستی و عدم کیاست و آگاه نبودن به زمان و عدم مدیریت شما نیست؟

میخواهم به آن دوستانی که هنوز هم در تلاشند شما را از راهی که در پیش گرفته اید و مسلماً به نابودی خودتان و مملکت منجر خواهد شد بازدارند و به اصلاح راه شما بپردازند بگویم، اگر موسی توانست با آن موعظه ها فرعون را به راه راست هدایت کند من و شما هم میتوانیم. باید مطمئن باشیم تنها امواج ناشی از طوفان خشم مردم میتواند سرنوشت استبدادیان را رقم بزند. تاریخ مسیر خود را طی میکند و از پیش فرجام کار دیکتاتورها را تعیین کرده است.

راستی آیا شما نامه های متبادله بین رئیس قوه ی مجریه و قضائیه را مطالعه فرموده اید؟ این رئیس جمهور مورد تأیید شماست که به رئیس قوه ی قضائیه مینویسد:

«در سخنرانیهای عمومی تذکرات لازم برای اجرای عدالت و رسیدگی دقیق به حقوق مردم داده ام به خصوص در جلسه مورخه ۴/۴/۹۱ مسئولین قضایی در مشهد مقدس نگرانی خود را درباره ی اهتمام کافی قوه ی قضاییه به تأمین و رعایت حقوق اساسی ملّت مندرج در اصول متعدد قانون اساسی از جمله اصول، ۲، ۳، ۶، ۹، ۱۹، ۲۰، ۲۲، ۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۳۲، ۳۴، ۳۵، ۳۶، ۳۷، ۳۸ و ۳۹ به صراحت اعلام نمودم.»

یا للعجب! آیا آقای رئیس جمهور تاکنون نمیدانست حدود ۳۳ سال است که این اصول زیر پا گذاشته شده. ایشان در دهه ی شصت که دهها هزار زن و مرد ایرانی را به دلیل اعتراض به عدم رعایت همین اصولِ قانون اساسی، به زندانها بردند و شکنجه کردند و قتل عام نمودند کجا بودند و چه میکردند؟ احمدی نژاد در جای دیگر نامه ی خود مینویسند:

«در حالی که جنابعالی به آسانی به رئیس جمهوری که نماینده ی ملّت و مجری قانون اساسی است اتهام میزنید آیا میتوان برای آحاد مردم که پشتیبان خاصی جز خداوند ندارند امنیت قضایی متصور بود؟»

شاه بیت غزل سروده شده از سوی آقای رئیس جمهور همین جاست که در نظام ولایی امنیت قضایی برای مردم متصور نیست و قضات و دادستانها و دادگاهها هرگز داد مردم را از بیدادگران نشسته در قدرت نگرفته اند.

امّا پاسخ رئیس قوه ی قضاییه منصوب شما به رئیس جمهورتان هم قابل تأمل است:

«حکایت شما حکایت سلطانی است که اموالِ مردم و املاک مردم را غاصبانه تصرف کرده بود و به مِلک خود منضم ساخته بود و به همه میگفت!! چرا رعایت ملکِ سلطان نمیکنید؟»

و در جای دیگر مینویسد:

«فعلاً در باب نقش برخی مقامات و دستگاههای اجرایی در این فساد کلان سخنی نمیگویم و آن را به زمان دیگری وامیگذارم.»

ملاحظه میفرمایید، صحبت از تصرف غاصبانه اموال و املاک مردم و شرکت مقامات و دستگاههای اجرایی در فسادهای کلان است. چرا میگویید اگر این حقایق در اختیار مردم قرار گیرد، «خیانت» است؟ مردم در نظام ولایی آنقدر “غریب” اند که نباید از آنچه در مملکت میگذرد باخبر باشند؟

جناب آقای سید علی خامنه ای، کشور را به کجا کشانده اید؟ جملات بالا افشاگری از سوی من و دیگر مخالفان و دگراندیشان نیست، بلکه گفته و نوشته ی عالیترین مقامات مورد تأیید شماست. ظاهرا وقتی مسئله ی بگیر و ببند و شکنجه و اعدام مردم مطرح است، دو قوه ی قضاییه و مجریه در یک رابطه ی تنگاتنگ عمل میکنند؛ وزارت اطلاعات منتقدین را دستگیر میکند، بازجویی مینماید و حکم صادر میکند و در پایان برای اجرا به دادگاهها و نزد قضات !! میفرستد و آنها دستور وزارت اطلاعات را اجرا میکنند و دوستی و صمیمیت بین دو قوه برقرار است، امّا وقتی پای خلافهای خودشان در میان است به جان هم می افتند و همدیگر را میدرند.

و اما درباره عدالت شما بگذارید به یک خاطره دیگر اشاره کنم. حتماً ماجرا را بخاطر می آورید. پس از پیروزی انقلاب وقتی با اصرار آیت الله طالقانی ریاست دانشگاه را پذیرفتم، شرط کردم که طبق نظر ایشان که معتقد و مصرّ به شورایی اداره کردن تمام دستگاه ها و دخالت مستقیم مردم در اداره امور کشور بودند، برای حفظ استقلال دانشگاه این مؤسسه ی بزرگ علمی ـ فرهنگی را از طریق شوراهای مرکب از نمایندگان واقعی دانشجویان و استادان و کارمندان اداره کنیم. اینکار انجام شد اما به ذائقه شما و حزبتان خوش نیامد و توطئه ها شروع شد. با برنامه ریزی های حسن آیت دبیر سیاسی حزب جمهوری اسلامی ( طبق آنچه در نوار معروف آمده ) تصمیم به بستن دانشگاهها گرفتید. شورای مدیریت و شورای عالی دانشگاه با این امر مخالفت کردند ولی حزب شما با بسیج کردن چماق بدستان و باصطلاح حزب الهی ها با حمله و کشتار و مجروح کردن تعداد زیادی از دانشجویان روز ۳/۲/۵۹ دانشگاهها را اشغال کردند. وقتی شورای مدیریت و شورای عالی در اعتراض به این عمل وحشیانه و ضد فرهنگی استعفا دادند چند روز بعد (۵/۲/۵۹) جنابعالی به نام امام جمعه تهران با سوء استفاده از تریبون نماز جمعه من و همکارانم را متهم به «خیانت» کردید و گفتید باید جوابگوی «ملت» باشیم. ما هم فردای آن روز (شنبه ۶/۲/۵۹) بلافاصله برای اطلاع ملّت از حقایق و روشن شدن اینکه چه کسی خدمت و چه کسانی خیانت کرده اند تقاضای یک مناظره ی رودررو و زنده در تلویزیون نمودیم و این تقاضا بارها تکرار شد اما شما حاضر به اینکار نشدید تا اینکه پس از گذشت یکسال به جای پاسخگویی، من را روانه زندان نمودید و به دست جلاد اوین سپردید. راستی چه کسی مسئول آن پنج سال زندان و شکنجه هایی که بر من وارد شد است؟ من همان موقع گفتم شما به من و همکارانم نسبت «خیانت» داده اید. اگر حاضر به بحث و اثبات آن نگردید طبق فتوای خودتان و مراجع از عدالت افتاده اید و دیگر حکم “عدالت و تقوا” در مورد شما جاری نیست و شما در تمام مدت رهبری خود از این گونه تهمتها حتی به دوستان و همفکرانتان بسیار زده اید و امروز پس از گذشت سه دهه با مسائل پیش آمده اثبات گردید که عدم صلاحیت شما برای رهبری چه بر سر ملّت آورده است. شما با توجه به اصل پنجم قانون اساسی خودتان که میگوید:

«زمان غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه در جمهوری اسلامی ایران، ولایت امر و امامت امت برعهده ی فقیه عادل و باتقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبّر است»

فاقد شرایط لازم برای رهبری هستید. اصل یکصد و یازدهم قانون اساسی خودتان صراحتاً میگوید:

«هرگاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصولِ پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود برکنار خواهد شد.»

بنابراین شما باید خاضعانه استعفای خود را به حضور ملّت بزرگوار ایران تقدیم کنید و اعلام نمایید با شرایطی که به وجود آمده، اثبات شد «نظام ولایی» قادر به اداره ی امور کشور نیست و مردم فهیم ایران هستند که باید چگونگی اداره ی امور کشور را در یک همه پرسی (رفراندوم) آزاد و همگانی زیرنظر سازمانهای بین المللی تعیین کنند و سرنوشت خود را به دست گیرند تا از آنچه در لیبی و سوریه و … در کشتار مردم و تخریب شهرها اتفاق افتاد جلوگیری گردد. جناب آقای خامنه ای، شک نکنید، فردا نوبت شماست و این نوشته، آخرین پیام من به شماست .

انا لله وانا الیه راجعون

یا ایها الذین آمنوا لِمَ تقولون ما لا تفعلون. کَبُرَ مقتاً عِندَ اللهِ أَن تقولوا ما لا تفعلون. ای مؤمنان، چرا چیزی را میگوئید که عمل نمیکنید؟ نزد خدا سخت منفور است چیزی را بگوئید که عمل نمیکنید.

سوره ی صف آیات ۲ و ۳ (قرآن مبین ترجمه مهندس علی اکبر طاهری قزوینی)

دکتر محمد ملکی



آذر ١٣٩١

یکی از جاسوس های رژیم اسلامی که در دانمارک اقامت دارد .

عکس فوق متعلق به شخصی هست با نام مستعار امیر نواصربا قدی حدود 198 سانتیمتر و موهای جو گندمی و هیکلی درشت وی یکی از جاسوس های رژیم اسلامی هست که در دانمارک اقامت دارد و برای شناسائی کمپ ها و افراد سیاسی و مسیحی به اینجا آمده است .

بیشتر بخوانید

تاریخ انتشار: ۰۳ آذر ۱۳۹۲, ساعت ۱۲:۰۵ قبل از ظهر

دکتر سامی؛ گزارش یک ترور


مرتضی کاظمیان

صدای سامی همچنان در سرسرای تاریخ و جغرافیای ایران و در جان ایران‌دوستان می‌پیچد: «ما طالب حقیقت‌ایم و جز با حق و حقیقت سخن نمی‌گوییم

دوم آذر ۱۳۶۷ بود که خبر رسید دکتر کاظم سامی در مطب خود، هدف ضربات دشنه‌ قرار گرفته است. از جمع فعالان سیاسی و آنهایی که سامی را می‌شناختند، هیچ‌کس دلیلی برای آن همه قساوت و خشونت در قتل روان‌پزشک انسان‌دوست و منتقد منصف و نجیب، نداشت. سال‌ها گذشت؛ بار دیگر آذر سرخ‌فام فرارسید. این‌بار که داریوش و پروانه فروهر به‌گونه‌ای مشابه کاردآجین شدند، شمعی بر تاریکخانه‌ای تابیدن گرفت. نام سامی نیز در فهرست قربانیان ترورهای سیاسی مطرح شد. قاتلان و عاملان ترورهای پاییز ۷۷ در جریان بازجویی و دادگاه، و حتی بعدتر در زندان اوین، به هم‌بندی‌ها و زندانیان سیاسی، تاکید کرده بودند که قتل‌های زنجیره‌ای ۷۷، امر غیرمترقبه‌ای نبوده و در جمهوری اسلامی سابقه داشته است.


کاظم سامی: سوسیالیست خداپرست
دکتر کاظم سامی، وزیر بهداری دولت موقت مهندس مهدی بازرگان، و چهره نخست «جاما»، روان‌پزشک آزادی‌خواهی بود که پیشینه‌ی فعالیت‌های فکری ـ سیاسی‌اش به نهضت خداپرستان سوسیالیست و همکاری با دکتر محمد نخشب بازمی‌گشت. سامی ـ چون نخشب ـ آزادی و دموکراسی را هم‌زمان با عدالت اجتماعی می‌خواست و این همه را در کنار اخلاق می‌جست. او از نسل شهدای ۱۶ آذر بود و از همگامان دکتر علی شریعتی، و چون او، در چالش مستمر با مثلث «زر و زور و تزویر».

سامی متولد ۱۳۱۴ در مشهد، پای آموزه‌های استاد محمدتقی شریعتی و استاد طاهر احمدزاده در «کانون نشر حقایق اسلامی» پرورش یافت. او بعدتر دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران شد. سامی عضو فعال «انجمن اسلامی دانشجویان» بود که مهندس بازرگان بانی اصلی‌اش محسوب می‌شد. او بعدتر همگام دکتر حبیب‌الله پیمان گردید که در دانشگاه تهران دندان‌پزشکی می‌خواند. این هر دو، جوانان شاخص «حزب مردم ایران» بودند. حزبی که با محمد نخشب در جبهه ملی اوج گرفت. ابتدای دهه‌ی ۴۰ و از پس سرکوب قیام ۱۵ خرداد و تشدید اختناق و استبداد بود که سامی و پیمان، دو عضو جوان و رادیکال شورای مرکزی حزب، پایه‌گذار «جاما» (جنبش آزادی‌بخش مردم ایران) شدند، و چون بسیاری جوانان پرشور دیگر در برخی جمعیت‌های سیاسی وقت، پیگیر مبارزه قهرآمیز. جاما و رویکرد مبارزاتی‌اش، لو رفت. سامی و پیمان و برخی همراهان ایشان به حبس دچار شدند.

پس از آزادی، فعالیت‌های انسان‌دوستان و مدنی روان‌پزشک عدال‌خواه و آزادی‌طلب تا انقلاب ۵۷ ادامه داشت. او ازجمله همراهان مهندس مهدی بازرگان در «جمعیت دفاع از آزادی و حقوق بشر» در ۱۳۵۶، و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در دولت موقت بود.

سامی و جاما، پس از پیروزی انقلاب، فعالیت‌های خود را ـ این بار بدون پیمان که پایه‌گذار «جنبش مسلمانان مبارز» شده بود ـ ادامه دادند. سامی با نقطه عزیمت‌های عدالت‌خواهانه‌ی خود، ازجمله پیگیران جدی «طب ملی» و «شورا» در جمهوری اسلامی شد. «جاما» ارگان جمعیت سیاسی سامی و همفکران (دکتر نظام‌الدین قهاری، محمود نکوروح، مهدی صراف، بهمن رضاخانی، هرمز ممیزی، رسول دادمهر، فریدون ضرغامی و ...) و مهم‌ترین ابزار تبلیغ مواضع جاما (جنبش انقلابی مردم مسلمان ایران) بود.

در آخرین هفته‌های عمر دولت موقت، سامی از وزارت بهداری و همراهی مهندس بازرگان، استعفا داد. وی به‌عنوان نماینده مردم تهران در انتخابات دور اول مجلس، بر کرسی نمایندگی نشست. سامی در کنار معدودی دیگر از فعالان ملی ـ مذهبی (چون مهندس بازرگان، دکتر یدالله سحابی، دکتر ابراهیم یزدی، مهندس هاشم صباغیان، مهندس عزت‌الله سحابی، و مهندس علی‌اکبر معین‌فر) فراکسیون اقلیت و منتقد بود.

با تغییر معنادار ماهیت و رویکرد نظام سیاسی از ابتدای دهه‌ی ۶۰، جاما نیز چون دیگر جمعیت‌های سیاسی منتقد و مخالف حاکمان، به حاشیه رفت. دفاتر جاما هدف حمله‌ی حامیان حکومت قرار گرفت. در یک مورد، در سال ۱۳۶۳ سامی هنگام خروج از مراسمی که نهضت آزادی به مناسبت ۲۸ صفر برگزار کرده بود، مورد هجوم تعدادی از افراد مسلح و خشونت‌گرا قرار گرفت و از ناحیه صورت و چشم به‌شدت مضروب شد.

سامی اما از تحرک انسان‌دوستانه و انتقادی بازنایستاد. او ـ به تعبیر زنده‌یاد دکتر پرویز ورجاوند ـ ازجمله معدود کسانی بود که در سال‌های خشونت و سرکوب و خفقان دهه ۶۰، مددرسان زندانیان سیاسی و خانواده‌های ایشان بود. سامی همچنین، پیوندی نزدیک با مرحوم آیت‌الله منتظری داشت. رابطه‌ی مهمی که در ماه‌های آخر فعالیت «قائم مقام رهبری»، و در سال کشتار مخالفان (۱۳۶۷)، خوشایند کانون‌های تمامیت‌خواه و خشونت‌پیشه در حاکمیت نبود.


گزارش ترور منتقد ملی و اخلاق‌گرا
این گزارش رسمی است که از ترور دکتر سامی منتشر شد: دوم آذر ۱۳۷۶، شخصی كه خود را «غلام همتی» می‌خواند، در واپسین ساعات كار دكتر سامی وارد مطب وی می‌شود. او از همسر سامی كه در روزهای زوج مطابق معمول، به تنظیم اوقات و امور مطب مشغول بود، براساس وقت قبلی، درخواست دیدار با دكتر را می‌كند. زمان زیادی از ورود وی به مطب نگذشته که با صدای فریادهای دردآلود دکتر سامی، همسر وی از طبقه بالا (منزل) روانه‌ی طبقه پایین (مطب) می‌شود. قاتل دشنه به دست و خون‌آلود می‌گریزد و شوک ناشی از سر شكافته و پیكر غرق به خون دكتر، برای همسر می‌ماند...

هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود نوشت: «ساعت هفت صبح به مجلس رسیدم... در جلسه علنی قبل از دستور مرگ دکتر سامی را تسلیت گفتم. در مطبش توسط شخص نا‌شناسی با چاقو ترور شده و پس از انتقال به بیمارستان و کارگر واقع نشدن معالجات، فوت کرده است. رسانه‌های خارجی با شیطنت به‌گونه‌ای صحبت می‌کنند که نظام را متهم به قتل او کنند. آیت‌الله منتظری هم پیام مفصلی به پدرش داده‌اند.» هاشمی رفسنجانی در نطق پیش از دستور مجلس، قتل دکتر سامی را «ناجوانمردانه» توصیف کرده و از نیروهای انتظامی و اطلاعاتی و امنیتی «به‌طور جدی» خواسته بود که «این قتل مشکوک را حتما پیگیری کنند که کشف بشود، چون در این جریان سرنخ یک شیطنتی به چشم می‌خورد.»

«پیگیری» نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و انتظامی به اینجا رسید: قاتل، فردی به نام «محمود جلیلیان» است كه به دلیل تخلفات مكرر اداری، در دورانی كه دكتر سامی ریاست سازمان هلال احمر را عهده دار بوده از این سازمان اخراج شده است.

دکتر نظام‌الدین قهاری چهره‌ی شاخص جاما پس از دکتر سامی، در گفت‌وگویی تصریح کرده: «قاتل هیچ سابقه‌ی آشنایی قبلی با دکتر نداشته است. آن موقع گفتند به دلیل اینکه دکتر سامی، اوایل انقلاب قاتل را از جمعیت هلال احمر پاک‌سازی کرده، او هم انتقام گرفته است. اما این پاکسازی مربوط به دکتر سامی نبود. ایشان ریاست عالیه داشت و پاک‌سازی را گروه دیگری انجام می‌داد. این شخص دوباره به کار دعوت می‌شود و توسط مدیریت‌های بعدی باز هم پاک‌سازی می‌شود. پس مساله شخصی نمی‌تواند باشد، چون دیگران بیشتر و بطور مستقیم در پاک‌سازی او دست داشتند.»

به فاصله‌ی یک روز از ترور، جنازه مردی كه ظاهرا به‌دلیل خودكشی در حمامی در اهواز درگذشته بود، پیدا می‌شود. سه هفته بعد، نهادهای رسمی و مسئول اعلام کردند وی، «محمود جلیلیان» ) همان غلام همتی، بیمار و قاتل دکتر سامی) است. مطابق گزارش رسمی از وی تعدادی شناسنامه و پاسپورت جعلی، و مقداری فشنگ کشف شده بود.

خبرگزاری جمهوری اسلامی ۲۵ آذر ۶۷ به نقل از علی اکبر محتشمی‌پور، وزیر کشور خبر داد که محمود جلیلیان، قاتل کاظم سامی بوده و در حمام برلیان اهواز با استفاده از کمربند، خودکشی کرده و مرده است. وزیر کشور گفت که قاتل زمانی که کاظم سامی مسئولیت هلال احمر را برعهده داشته از این سازمان اخراج شده بود.

توضیحات وزارت کشور حتی همان هنگام نیز کسی را اقناع نکرد. به‌ویژه آن‌که علت مرگ قاتل، خودکشی وی با کمربند و با استفاده از دوش حمام اعلام شد. کسی از مسئولان به این پرسش پاسخ نداد که چگونه دوش حمام، توان کشیدن وزن مردی را برای خودکشی دارد. پزشکی قانونی نیز خودکشی «جلیلیان» را تایید نکرد.

هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز ۲۷ اسفند نوشته است: «آقای موسوی اردبیلی گزارش داد که در پزشکی قانونی در صحت ادعای خودکشی قاتل دکتر سامی تردید به‌وجود آمده و احتمال اینکه باندی بوده‌اند و او را کشته‌اند و کشته‌اش را حلق آویز کرده‌اند، وجود دارد. قرار شد پیگیری شود تا حقیقت مکشوف گردد.»

دکتر قهاری معتقد است: «قتل قاتل مسئله‌دار بود. به‌دلیل اینکه قاتلی که خودش را دار زده بود، قبلا کشته شده بود، قاتل هفت تیر داشت و راحت‌تر می‌توانست خودش را بکشد تا اینکه دار بزند و طناب پاره شود و دوباره گره بزند.»

اکبر اعلمی، نماینده سابق مجلس، که در آن هنگام به‌عنوان معاون مدیرکل امور انتظامی وزارت کشور در این وزارتخانه مشغول به‌کار بوده، گزارش می‌دهد: «با توجه به ماموریت ذاتی اداره کل امور انتظامی سعی می کردم که به هر طریق ممکن از کم و کیف این حادثه‌ی تلخ باخبر شوم. اما متاسفانه اطلاعات موجود در اداره کل انتظامی در حدی نبود که بتوان از جزئیات این حادثه سر درآورد. حتّی آن بخش از پرونده انتظامی قتل سامی هم که در اختیار ما قرار گرفت آکنده از ابهامات و ضد و نقیض گویی‌ها بود. با این وصف در حوزه کاری من کسی به‌خود اجازه نمی‌داد که انگشت خود را متوجه ابهامات مذکور کرده و بطور جدی در مقام کشف و رمزگشایی آنها برآید.»

اعلمی می‌افزاید: «موضوعی كه بر پیچیدگی و ابهام این واقعه تلخ افزود مرگ مشكوك قاتل و نحوه کشف آن بود به این معنا که مقامات قضائی و مسئولان امنیتی و انتظامی در اواخر آذرماه همان سال اعلام کردند که "محمد جلیلیان" قاتل دکتر سامی بیماری روانی داشته و یک‌روز پس از ارتکاب قتل در گرمابه برلیان اهواز خود را با کمربند از دوش حمّام حلق آویز کرده و به عمر خود پایان داده است و این در حالی بود که گزارش پزشك قانونی خلاف این ادعا را گواهی کرده بود!»

وی همچنین می‌گوید: «در پی این مصاحبه طی یادداشتی خطاب به دکتر صدر معاون سیاسی امنیتی وقت وزارت کشور به ابهامات و ضد و نقیض گویی‌های پرونده اشاره کردم. از دید من حداقل شش ابهام جدی در گزارش نیروهای امنیتی و انتظامی آن‌روز وجود داشت:
۱. میان متهم شدن قاتل به اختلالات روانی و تهیّه‌ی چند پاسپورت و شناسنامه جعلی توسط وی تناسب منطقی وجود نداشت.
۲. اخراج یک کارمند که طبق گزارش مسئولان امر دوباره به شغل اولش بازگشته بود نمی‌توانست انگیزه‌ای قوی برای ارتکاب قتل سبعانه سامی و تصمیم به قتل همسر وی باشد.
۳. وجود چندین شناسنامه و پاسپورت جعلی در نزد قاتل حاکی از این بود که وی فرد انگیزه‌داری بوده و قصد خروج از کشور را داشته است. در این صورت شهرهای مرزی شمال‌غرب کشور بهترین گزینه‌ای بود که او می‌توانست برای فرار از کشور انتخاب کند. بنابراین متواری شدن او به شهر اهواز چندان وجاهتی نداشت.
۴. کدام سرنخ توجه ماموران امنیتی و انتظامی را به شناسایی قاتلی جلب کرده بود که تقریبا ۲۰ روز قبل از شناسائی وی در گرمابه‌ای واقع در اهواز دست به خودکشی زده بود.
۵. کسی که قصد خودکشی داشته چرا حمّام را انتخاب کرده و چرا وسیله‌ی مناسبی را برای خودکشی با خود به همراه نبرده است تا ناگزیر نشود که با کمربند خود را حلق‌آویز نماید!
۶. فاصله کم دوش از سر استحمام کننده‌، کوتاه بودن کمربند برای انجام عملیات خودکشی از طریق دوش‌، عدم مقاومت دوش برای تحمل سنگینی قاتل و فاصله آن با زمین و ... از مواردی است که قبول سناریوی خودکشی از طریق حلق آویز شدن از دوش گرمابه را با تردید جدی مواجه می‌ساخت.»

تأمل برانگیز، «واکنش مسئولان وقت وزارت کشور» به یادداشت و ملاحظات اعلمی است؛ او روایت می‌کند :«به نگارنده فهماندند که شتر دیدی،ندیدی! لذا تردیدها و ابهامات مذکور که امکان انتشارش در رسانه‌های آن‌روز کشور میسّر نگردید تا به امروز همچنان در دفترچه خاطراتم جاخوش کرده...»

تمامیت‌خواهان و شیفتگان قدرت در جمهوری اسلامی صدای انتقاد منصفانه‌ی پزشک انسان‌دوست، عدالت‌خواه و ایران‌دوست را برنتابیدند. آن‌که تصریح می‌کرد: «من همیشه بر این عقیده بوده‌ام که باید در همه حال راست‌گو و راست‌کردار بود. اگرچه این صداقت باعث شود تنها زندگی کنیم و تنها بمیریم.» هم‌او ‌که مهندس بازرگان در موردش گفته بود: «همه دوست دارند و دشمن هم دارند، ولی دکتر سامی انسانیتی داشت که دشمنانش هم او را دوست داشتند.» طیفی از دشمنان سامی اما ظاهرا تداوم زندگی پربرکت و مهربانانه و آکنده از شفقت وی بر خلق را برای تداوم اقتدار غیردموکراتیک خود، تهدید می‌دیدند. پس چاره را در ترور وی جستجو کردند. آن هم قتلی فجیع که فضای ارعاب و خفقان را برای مخالفان و منتقدان، سنگین‌تر و ملموس‌تر کند.

ترور ناجوانمردانه و کاردآجین شدن دکتر سامی، در زمان خود (آذر ۶۷) زیر سایه‌ی سنگین سانسور و محدودیت‌های رسانه‌ای و استبداد دینی، چنان‌که باید بازتاب نیافت. یک دهه بعدتر بود که با ترور هم‌کیشان ملی او (فروهرها)، بار دیگر نام سامی منعکس شد، و خاطر پی‌جویان حقیقت به پیگیری، تشویق گردید.

صدای سامی همچنان در سرسرای تاریخ و جغرافیای ایران و در جان ایران‌دوستان می‌پیچد: «ما طالب حقیقت‌ایم و جز با حق و حقیقت سخن نمی‌گوییم. دشمنان ما و دشمنان مردم ایران بدانند که امروز یا فردا بالاخره حقیقت پیروز خواهد شد.»



نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

؟چه کسانی با سخنانشان تاریخ معاصر ایران را می‌سازند

افرادی در سالگرد اعدام ریحانه سخن گفتند که در تاریخ معاصر ایران ثبت خواهد شد. این ویدیو، یک فکت تاریخی است، که چه کسانی برای آن که حقوق انسانیِ مردمان این سرزمین به رسمیت شناخته شود، بلند سخن گفتند. اکرم نقابی، مادر سعید زیبالی می‌توانست در خانه بنشیند.گوهر عشقی، دکتر ملکی و محمدعلی فروغی (وکیل ریحانه) و بسیاری دیگر که می‌توانستند ایده‌ی خود را درگوشی و توی تاکسی طوری بر زبان بیاورند که کسی آن‌ها را بازخواست نکند، ولی انسانیت طور دیگری حکم می‌کند.ویدیوی اصلی در کانال محمد نوری زاد منتشر شده است: http://bit.ly/1Gx75kgشهروندیار را در تلگرام نیز دنبال کنید:https://telegram.me/shahrvandyar#محمد_علی_جداری_فروغیDr.Mohammad Maleki دکتر محمد ملکی#شجاعت_مدنی#حقوق_شهروندی#ُسعید_زینالی#ریحانه_جباری

Posted by ‎کارگاه آموزشی شهروندیار‎ on Mittwoch, 28. Oktober 2015
havaran31Oct12__129173 (2).mp4 899 KB/s - 25,9 MB von 258 MB, 4 Min. übrig http://av.voanews.com/Videoroot/Archive/media/VOA_Persian/145/263/khavaran31Oct12__129173.mp4?download=1 Anhalten Abbrechen
داستان های نوریزاد! عاقلان بشنوند ابلهان باور کنند!

داستان های نوریزاد! عاقلان بشنوند ابلهان باور کنند! در روز های گذشته محمد نوریزاد، «مردِ جان سختِ اصلاح طلبان و خط امامی ها» داستان جدیدی از تعقیب و گریز خود با ماموران سپاه و اطلاعات منتشر نمود. این «فیلمساز» در صفحه فیسبوک خود موضوع بازداشت چند ساعته اش را روایت کرده که در جریان آن میان ماموران دو نهاد امنیتی کشمکش و تعقیب و گریز رخ داده است! در انتهای داستان نوری‌زاد آمده است که این کشمکش سرانجام با غلبه ماموران سپاه سوار بر پژو به پایان رسید و طبق معمول قهرمانِ «جان سخت» هم آزاد شد تا بتواند داستان جدیدش را منتشر کند!!! چند هفته پیش نیز نوریزاد یار شفیق نسرین ستوده فیلمی ساخته بود و با سؤ استفاده از قربانیان جمهوری اسلامی شعار‌های آنان را ضبط و بلافاصله تلاش نمود اعتبار قربانیان را خرج خانواده هاشمی‌ رفسنجانی‌ نماید!همان زمان یک بانوی هوشیار ایرانی‌ در کامنتی نوشت: "حالا دیگه رفسنجانی ، یک ستون مهم جمهوری اسلامی با دستهای آغشته به خونش را در کنار خانواده های زندانیان سیاسی قرار میدهید؟ ملی اسلامیها شرم کنید. شرم "جالب است که اوایل آذر ماه سال ۱۳۹۳ نیز محمد نوریزاد تصویری از یک تصادف ساختگی منتشر و در آن داستان نیز ادعا کرده بود سرش شکست و نیروهای امنیتی قصد کشتن او را داشتند اما روز بعد در سلامت کامل به فروش تابلو های گران قیمت در گالری پرداخت! چند هفته قبل از آن نیز داستانی دیگر به همراه تصاو یری با صورت گریم شده منتشر کرده بود و ...تابستان گذشته در صفحه سپیده دم از نسرین ستوده پرسیدیم: محمد نوریزاد یار سابق حسین شریعتمداری جنابعالی‌ را «پیامبری با شال سفید» خطاب کرده! آیا از اینرو دچار توهّم شدید و از پاسخگویی فرار می‌کنید؟حال توجه شما را به نظرات کاربران فیسبوک در مورد باند نوریزاد-ستوده‌ جلب می‌کنیم:ستاره: نسرین ستوده بدونِ شک حق دارد برای رسیدن به حقِ مسافرت دختر بچه اش در زندان اعتصاب غذا کند، ولی آنانکه مثلا شهامت و شجاعتش را می خواهند به شکل سیاسی و اعتراضی به جمهوری اسلامی در چشم مردم فرو کنند، از او قهرمان بسازند و خودش فرصت طلبانه در برابر این قهرمان سازی سکوت کند، را باید مورد بازخواست قرار داد!ستوده حق دارد برای دست یابی به حق اشتغالش " اعتراض بی صدا و تحصن آرام" داشته باشد، اما آنانکه (شیرین عبادی، محمد نوریزاد و ...) که او را بعنوان مبارز خستگی ناپذیر می خواهند به ایرانیان و جهانیان معرفی کنند، باید مورد سئوال واقع شوند. کدامین حرکت اعتراضی خانم نسرین ستوده به نفع حتی یکنفر در ایران بجز خود و خانواده اش بوده است؟ به پشتوانه ی کدامین دستاورد انسانی خانم ستوده می خواهید او را بعنوان مبارز سیاسی یا مدنی به جهانیان معرفی کنید؟ خانم ستوده چرا هیچگاه به اینهمه فرصت طلبی آنانی که در کنارش می ایستند اعتراضی نمی کند؟ اعتراض پیشکش خانم ستوده، آیا عکس یادگاری گرفتن در کنار عوامل جنایت و خیانت به مردمِ ایران مایهٔ شرمتان نیست؟!الکس رهپیما: اگر ایشان به خاطر اهدافش در زندان تحت فشار و شکنجه بوده ، این دیگه واقعا هم توهین به مردم وهم پشت کردن به هم وطن خودش است که با دولت منفور آخوندی همکاری کند ، به عبارتی خیانت به مردم ...شهاب ورکوهی: اپوزیسیون داخلی جانداز دست ساز وزارت اطلاعات اگر دقت کرده باشید فقط چند نفر هستند به اسامی محمد نوریزاد، محمد ملکی، نسرین ستوده و شوهرش رضا خندان، نرگس محمدی و ۴-۵ نفر دیگه. نوریزاد مسوول سازماندهی این گروه چند نفرس. وزارتخونه دست اینا رو باز گذاشته که مصاحبه کنن. انتقاد کنن. هر روز جمع بشن در زندان اوین. گالری عکس راه بندازن. در ارتباط با اپوزیسیون دست ساز داخلی وزارتخونه دو تا هدف مشخص رو دنبال میکنه:۱- به مردم داخل و به دولتهای خارجی پیام بده که ای دنیا ببینید که مخالفین ما تعدادشون از تعداد انگشتهای دو دست فراتر نمیره.۲- مخالفین ما از آزادی کامل برخوردارن. مصاحبه میکنن. درب زندان جمع میشن شعار میدن. شدیدترین انتقادها رو به رهبر حکومت میکنن. ولی کسی دستگیرشون نمیکنه و کاری به کارشون نداره.

Posted by Sepidedam on Mittwoch, 25. November 2015

ابعاد رو به گسترش مرگ کارگران در اثر سوانح محیط کار


در ایران به طور میانگین روزانه 5 کارگر بعلت فقدان ایمنی و عدم وجود امکانات مناسب در محیط های کار، جان خود را از دست می دهند.بر اساس گزارش پزشکی قانونی، تلفات حوادث کار در سال 1392، 1994 نفربوده است، همین گزارش می افزاید در سال 1393، حدود 2000 نفر در اثر حوادث محیط کار جان خود را از دست داده اند. بیشترین حوادث منجر به فوت کارگران در استان ‌های تهران، اصفهان، و خراسان رضوی روی داده اند. مضاف بر این، بنا به گزارش های منتشره از سوی وزارت " تعاون، کار و رفاه اجتماعی " رژیم، طی دوازده ماه اخیر حدود 24 هزار حادثه ی ناشی از کار به ثبت رسیده اند.گفتنی است، آمار مربوط به مرگ کارگران در اثر حوادث ناشی از کار در ده، دوازده سال اخیر سیر صعودی داشته اند، بطوری که از مرگ روزانه دو کارگر در سال 1383 به این طرف، به 5 کارگر در سال 1394 رسیده است.
در ایرانِ تحت حاکمیت رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی، ادامه ی قربانی شدن کارگران در محل های کار، به یک معضل جدی برای طبقه کارگر تبدیل شده است. حوادث و نیز بیماری های ناشی از عدم رعایت بهداشت محیط کار پس از تصادفات رانندگی دومین عامل مرگ و میر در ایران بشمار می آیند. نود درصد از قربانیان اینگونه سوانح تحتِ پوشش سازمان تأمین اجتماعی نیستند.
در این میان، کارگران ساختمانی بیش از سایر بخش های طبقه کارگر در معرض خطر و آسیب دیدگی قرار دارند. طبق آمار انتشار یافته، در بخش ساختمان سازی سالانه حدود پانزده هزار حادثه بوقوع می پیوندد.آمارهای "سازمان تأمین اجتماعی، و مرکز آمار ایران " حاکی از آن هستند که، از هر سه کارگر ساختمانی، تنها یک نفرِ آنان به سن بازنشستگی میرسد و دو نفر دیگر، اگر شانس بیاورند و از مرگ رهایی یابند، معلول و از کار افتاده می شوند.لازم به ذکر است، اعتراضات کارگرانِ این رشته جهت پرداخت حق بیمه، و یا تهیه ی ابزار و تجهیزات ایمنی، به دلائلی از جمله پراکنده بودن، ممانعت از متشکل شدن در تشکل های مستقل و طبقاتی، و همچنین خارج بودن آنها از شمول قانونِ کار ضد کارگری رژیمِ اسلامی، تا کنون دستاورد چندانی در پی نداشته است.
آنچه روشن است، در اکثر محیط های کار و تولیدِ کشور سطح استانداردهای ایمنی بسیار نازل است و همواره خطر مرگ، مصدومیت و نقص عضو، و یا ابتلاء به انواع بیماری های مهلک و کشنده، جان و حیات کارگران را تهدید می کند. با این وجود مدیران و مسئولینِ دوائر ذیربط هر حادثه ای در کارگاهها، کارخانه ها و دیگر مراکز کار را به سهل انگاری و بی احتیاطی کارگران ربط می دهند، و نه به فقدان اسباب و ادوات ایمنی و یا غیر استاندارد بودن محل های کار و فشارهای مضاعف کار که به خستگی و بهم ریختن حواس و تعادل فکری کارگران می انجامد.
در موارد بی شماری " اداره کار" و نیز " دستگاه قضایی" رژیم ضد کارگری جمهوری اسلامی، صاحبکاران و کارفرمایان را به هدف سرزنش نشدن و خلاصی از پرداخت غرامت به خانواده های قربانیان محیط ناأمن کار، از اهمال و کوتاهی در تأمین امنیت در محل های کار تبرئه کرده اند و در عوض کارگران آسیب دیده را مقصر جلوه داده اند! از این گذشته بررسی ها و تحقیقات بعمل آمده نشان می دهند، اغلب خانواده های کارگرانی که در اثر حادثه معلول و یا فوت کرده اند، از حمایت "سازمان تأمین اجتماعی " برخوردار نشده اند.
واقعیت این است که، سیاستِ عدم توجه نهادها و سازمانهای رژیم به نا امنی محل های کار و تولید همانند استثمار شدید کارگران از طریق افزایش ساعات کار، ارزان نگهداشتن نیروی کار، تسهیل زمینه های اخراج و بیکار سازی، قراردادهای بردگی آور، و تحمیل کلیه ی بی حقوقی های موجود به کارگران، در خدمت منافع سرمایه داران و کارفرماها قرار دارد. از سوی دیگر سود پرستی، حرص و آز، و زیاده طلبی صاحبکاران و کارفرمایان در هر دو بخش خصوصی و دولتی، اجازه نخواهد داد تا محیطی امن برای کارگران و مزدبگیران تعبیه و آماده گردد.
در حقیقت کارفرمایان به سادگی و بدون فشار مبارزه متحدانه کارگران حاضر نیستند بخشی از ارزش اضافه و سودی را که محصول رنج و تلاش کارگران می باشد به تأمین ایمنی مراکز کار و زحمت در ایران اختصاص دهند. بارها و بکرات مشاهده شده، آنها با هزار دوز و کلک، و البته با همکاری بی دریغ بازرسان وزارت کار، از زیر بار مسئولیت ایمن سازی محیط های کار، فرار کرده اند.بی شک، سرمایه داران و دولتشان از بابت اینکه کارگران یکی بعد از دیگری معلول، و یا از بین بروند، کمترین نگرانی و واهمه ای به دلشان راه نمی دهند، زیرا با توجه به ارتش میلیونی بیکاران، هرگاه بخواهند کارگران بیکار را بجای کارگران آسیب دیده و تلف شده با همان شرایط شاق و طاقت فرسا استخدام می کنند.
با مد نظر داشتن این حقایق، تا موقعی که هنوز رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی از طریق خیزش و انقلاب کارگری سرنگون نشده، ضروری است کارگران با مبارزات حساب شده و نقشه مند خود، سرمایه داران و دولت شان را به فراهم کردن محیط های ایمن و بهداشتی ملزم کنند. تأمین ایمنی در محیط های کار به سان بالا رفتن سطح دستمزدها در حد یک زندگی مرفه و انسانی، برچیده شدن قراردادهای موقت و سفید امضاء، امنیت شغلی، بیمه ی بیکاری مکفی، و غیره یکی از مطالبات بسیار با اهمیت جنبش کارگری است. تحقق این خواست به کوشش های مجدانه پیشروان و فعالینِ سوسیالیست و رادیکال جنبش کارگری ایران در راستای راه اندازی و سازماندهی اعتراضاتِ متشکل و متحدانه، و تداوم مبارزات کارگران بر سر چنین مطالبه مهمی، بستگی دارد.

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=149636035420913&id=100011235512224 چه برسراین سرزمین امد
رازهای زندگی خامنه ای (محسن مخملباف )

خاطرات یک شکنجه گر- قسمت دهم »



by Editor · February 10, 2017

«جنت » هم چنان گریه می کرد می دانستیم که «جنت» اسامی زیادی را می داند. از خانه های مورد هجوم اسنادی به دستمان رسیده بود که همه آنها سئوالاتی را برایمان پیش آورده بود که بپرسیم.

بعد از تجاوز حسین گولر به دخترک، دوباره او را زیر کتک گرفتیم. ضربه های کتک روی بدن سفیدش نقش کبودی می انداخت و تمام بدن او مثل مخمل سیاه نقش برداشته بود. برای اینکه سریع تر به نتیجه برسیم تمام عملیات شکنجه را یکی پس از دیگری روی او پیاده کردیم. «جنت» را مجددا” از آویزه آویختیم، حسین و مصطفی برای خوردن آبجویی بیرون رفتند. با خشم و جنون به «جنت» نزدیک شدم و به بدنش چنگ انداختم و با شلاق به جانش افتادم او درد می کشید و فریاد می زد، دلم می خواست دخترک جلو چشمانم باشد. موهای خرمایی او را در دست گرفتم و صورتش را گاز گرفتم و با هر گاز احساس تمرکز اعصاب می کردم. بعد او را به صندلی بستم، به اوآلتش شوک الکتریکی وصل کردم، خون از آلتش جاری شد می گریست و التماس می کرد. اونعره می کشید و التماس می کرد اما گویی گوش های من را گرفته باشند و چشمانم کور شده بود، نه فریاد دخترک را می شنیدم و نه اشک و التماس وی را می دیدم.

خشم سراپای وجودم را گرفته بود شاید به دلیل تحقیری که از طرف رئیس شعبه به دلیل قصور در انجام وظیفه شده بودم، این خشم در وجودم به اوج رسیده بود. هیچ دلم نمی خواست بخاطر این افراد موقعیتم اینچنین به خطر بیفتد و بخاطر حفظ مقام و موقعیتم حاضرم هزاران نفر چون اینان را به مسلخ ببرم و از آنجا آنان را روانه گورستان کنم.

وقتی شیشه کوکاکولا را آوردم و خواستم با آن به او تجاوز کنم در باز شد حسین و مصطفی وارد شدند. حسین گولر سریع آمد و شیشه را از من گرفت و گفت: دیوانه شدی؟ بسه ولش کن، با این کار روده او را پاره می کنی، چکارش داری؟ خودش همه چیز را می گوید.

«جنت» را در حوضچه آب سرد قرار دادیم، لرزید لحظه ای آرام گرفت. حسین گفت: می خواهم دوباره به او تجاوز کنم هر سه خندیدیمف دختر فریاد کشید که چنین کاری نکنید ولی حسین گولراعتنایی نکرد و این بار از پشت دختر را مورد تجاوز قرار داد، نعره های دلخراش دختر تمام فضای اتاق را در هم می شکست. بعد از تجاوز دوباره به او شوک الکتریکی وصل کردیم چندین بار دخترک لرزید، به ناگاه شوک را قطع کردم حسی چون ترحم در وجودم نهیب می زد از او خوشم آمده بود. برای یک لحظه دچار عاطفه شده بودم، دلم نمی خواست بیش از این آزارش بدهم، مصطفی به طرفم آمد و گفت: هیچ معلومه چکار می کنی؟ چرا کار را نیمه کاره قطع می کنی؟ برو کمی استراحت کن حالت خوب نیست، رنگت پریده، برو!

کتم را برداشتم و از در خارج شدم چیزی در درونم پیدا شده بود که مرا از این دخمه دور می کرد، اتاق شکنجه حالم را بهم می زد.

قرار شد گه به دخترک تجاوز کنند، شکنجه اش بدهند، آزارش بدهند و آن وقت مدعی هستند که عملیات را خوب انجام ندادیم و سستی کردیم. همه چیز برایم به صورت گیج کننده و معما در آمده بود، آیا اگر به من اعتمادنداشتند چرا از من غولی ساختن این چنین. این که قانون حکم می کرد هیچ کس در زیر شکنجه نباید بمیرد ولی در جریان دویست شکنجه ای که من طی 7 سال خدمتم انجام دادم، نیمی از آنان ناقص یا زیر شکنجه مرده اند.

درد شدیدی در سرم پیچیده بود مشروب خوردم نمی دانم چقدر… دو ساعت و نیم بود که از اداره بیروون آمده بودم، اندکی اعصابم تسکین پیدا کرده بود وقتی مجددا” به اتاق شکنجه برگشتم« جنت» را نقش زمین دیدم، حسین گفت برو ماشین را حاضرکن به سرعت بیرون آمدم و ماشین را آماده کردم و به اتاق آمدم. سرم را روی قلب «جنت» گذاشتم طپش قلبش به گوشم نخورد و آثاری از حیات در وجودش ندیدم. «جنت» تاب شکنجه ها را نیاورده بود، نگاهی به چهره همکارانم انداختم هراس در چهره شان موج می زد گویی برای اولین بار است که متهمی زیر دستشان می میرد. خودشان را باخته بودند، حسین گولر گفت: «صدات» بلندش کن بریم دکتر.

به حسین گفتم: فایده ای ندارد او تمام کرده.

اما برای آن که مرگ «جنت» را به گردن بیمارستان بیندازیم او را به بیمارستان منتقل کردیم، پزشک کشیک بیمارستان وقتی دختر را مرده دید از پذیرفتن وی خود داری نمود. بعد از آن «جنت» را به سرد خانه زایشگاه بردیم.

«جنت» چقدر آرام روی صندلی ماشین قرار گرفته بود، صدای زیبا و خوشش هنوز در گوشم طنین می انداخت و آزارم می داد.

وقتی زیر بازجویی از او پرسیدم: تو کمونیستی؟

سینه سپر کرد محکم و استوار برجای ایستاد و گفت: من حقیر تر و کوچکتر از آنم که یک کمونیست باشم.

پرسیدم: مگر کمونیست ها چگونه آدم هایی هستند؟

گفت: مثل توفان می خروشند، مثل کوه استوارند و مثل موج می کوبند و مثل دریا بی انتها، مثل رود روان، ای کاش می توانستم یک کمونیست باشمف زنده باد سوسیالیسم مرگ بر ارتجاع و امپریالیسم، زنده باد انقلاب قهر آمیز توده های زحمتکش. ناگهان مشتهای حسین صدایش را در حلقومش خفه کرد.

نگاهی به جسد بی روح دختر انداختم، چه دختر باوقار و سنگینی بود افسوس که 28 سالگی خود را ندید. حسین گولر باعث مرگش بود چون او بعد از من مسئولیت شکنجه را داشت.

وقتی به رئیس بخش تلفن زدم و حقیقت را گفتم، فریادش به هوا برخاست وگفت: کار احمقانه ای کردید، این کار برایتان بسیار گران تمام می شود و اضافه کرد این کار امکان دارد برایتان دردسر درست کند، تمام قضایا در مرکز پی گیری شده باید یک جوری قضیه را فیصله دهید.

از او خواستم کمکمان کند و او پاسخ داد: بگویید هنگام دستگیری زمین خورده و جان خود را از دست داده است.

مثل روز بر آنها مسلم بود و ماست مالی امکان نداشت، ساعت ده صبح روز بعد وقتی وارد کُریدور کالبد شکافی شدم دادستان را دیدم البته کسی او را نمی شناخت.

دکتر کالبد شکافی تازه وارد بود و از این رو او هم دادستان را نشناخت، وانگهی دادستان تشخیص اولیه اش را داده بود و مرگ را بر اثر شکنجه و ضرب و شتم می دانست.

دکتر و دادستان چون یکدیگر را نمی شناختند هر دو جانب احتیاط را رعایت می نمودند و طوری به ما و یکدیگر می نگریستند که گویا هر یک منتظر رای دیگری بود.

پزشک اصلی وارد شد، قدیمی کار بود. او تا به حال چندین برنامه را تنظیم کرده و فیصله داده بود او دادستان را شناخت، ولی مثل اینکه این بار با دفعات گذشته فرق داشت همه چیز داشت رنگ جدی به خود می گرفت. حسین گولر از اینکه در این جریان تنها بماند وحشت داشت و به تنهایی زیر بار مسئولیت نرفت بنا براین در پرونده دادستان عاملین مرگ دخترک هر سه ما شناخته شده بودیم و باید هر سه ما محاکمه می شدیم.

رئیس شعبه ما را فرا خواند و به ما امید داد که از هیچ چیزی واهمه نداشته باشید، ما شما را تبرئه خواهیم کرد فقط سعی کنید در محاکمه حرف هایتان یکی باشد برای دادن یک چنین اعترافی عوض شدن گواهی کالبد شکافی را لازم می دانستیم، به غیر از آن محکوم شدنمان حتمی بود. از طرف مسئولینم ساعت ها جلسه ای در هتل «سومر بانک» تشکیل شد و این جلسه تا ساعت یک بعد از نیمه شب به طول انجامید. هر سه نفر ما بیرون هتل در یک ماشین به انتظار نشسته بودیم، با بی سیم به اتاق جلسه احضار شدیم. گواهی جدیدی از کالبد شکافی پیش رویمان گذاشتند و گواهی قبلی را پاره کردند. کمیسیون تشکیل شد و اظهارات ما را نوشتند متن آن چنین بود.

ما او را شکنجه نکرده ایم متهم در زمان دستگیری در خانه تیمی هنگام مقاومت با سر به زمین خورده است و احتمال می رود همان موقع برایش این اتفاق افتاده باشد و وقتی دختر را به بازداشتگاه می بردیم دختر به ما گفت که شکمم درد می کند و حالت تهوع دارم و در همان حال دیدیم که از دهان او کف آمد و ما هم با عجله وی را به بیمارستان منتقل کردیم ولی او مرده بود.

دادگاه شروع شد،«جنت درمنجی» زنی سفید روی با موهای خرمایی، 27 ساله اهل«آنتپ» در خانه تیمی دستگیر و در حادثه درگیری کشته شده است. دادستان غیر نظامی با حکم ما از اداره مجبور شد پرونده را به دادستان نظامی بسپارد، از طرفی چون می توانستیم همه پرونده های آنان را برملا کنیم پشتمان گرم بود، وانگهی این اولین باری نبود که متهمی زیر شکنجه می مرد و از این بابت تا حدی بر خود مسلط بودیم اما چیزی نگذشت که متوجه شدیم پرونده ما جدی شده و از همه طرف پی گیری می شود . تا اینکه به دست برخی از مقامات رسید و کار پیچ پیدا کرد.

هر کدام خود را نسبت به این قضایا ناآگاه نشان می دادند و حال آن که تمامی پرونده ها زیر نظر آنها بود و از زیر دست آنان می گذشت ولی از بدی شانس ما این یکی مورد تردید و تعقیب قرار گرفت و ما نمی دانستیم که چه سیاستی پشت این قضیه نهفته است.

من و مصطفی برای آزادی از این مخمصه حاضر شدیم با حسین یک رای شویم و خودمان را به دردسر بیندازیم.

دادگاه به شور نشست و بعد از چند دقیقه استراحت حکم را چنین خواند: تمام اعترافات متهمین دروغ بوده و مورد قبول دادگاه قرار نمی گیرد کما اینکه اسناد پزشکی مبنی بر اینکه امکان خونریزی و مرگ بدین گونه از محالات می باشد و «جنت» هنگامی که از خانه تیمی خارج می شده زمین نخورده و سرش به جایی اصابت ننموده است، بلکه بازداشت شده است و مورد شکنجه قرار گرفته و زخم روی سرش ساختگی می باشد.

دادگاه بیشتر روی مسئله شکنجه تکیه می کردهر سه گیج و مبهوت مانده بودیم، این دیگر چه سیاستی بود که اعمال می کردند برای دور انداختن ما می توانند از راه های دیگری استفاده نمایند نه اینکه ما را این چنین در مخمصه قرار دهند. ما هر کاری را که انجام می دادیم از طرف مقامات بالا دستور می رسید و از جانب آنان دیکته می شد.

جلسه بعدی دادگاه سه روز بعد تشکیل شد به ما گفتند که برای مدتی آفتابی نشوید تا قضیه را فیصله دهیم و پرونده را ببندیم، از حساب های اضطراری مبلغی پول به ما دادند برای مدتی از آنجا فرار کردیم، بعدها فهمیدیم که حکم صادره چنین بوده است: به علت نداشتن سایقه جنائی بما تخفیف داده شده برای هر کدام ده سال حبس بریده بودند و در ماه «شوبات» 1984غیابا” در دادگاه تجدیدنظر به هر نفر از ما 4 سال و پنج ماه و ده روز زندانی دادند.

دادگاه بدون حضور مجرمین جلسه خود را به پایان رساند بعد از آن به آنکارا آمدیم و با همکاران مجرمم خداحافظی کردم.

وقتی به خانه رفتم زنم قضیه دستگیری برادرش را عنوان کرد. پاسخ دادم: کاری از دست من ساخته نیست، وانگهی من از جای او اطلاعی ندارم، با آنها نمی شود درافتاد.

وقتی می خواستم از خانه خارج شوم به همسرم گفتم: برای مدتی به مأموریتی طولانی می روم، تو می توانی از حقوق من استفاده کنی بچه ها را به خانه مادرت ببر و از آنها خداحافظی کردم.

چهره زنم را هرگز از یاد نمی برم، چهره ای درهم شکسته پیدا کرده بود از بیمارستان استعفا داده بود وقتی خانه را ترک می کردم، لحظه ای ایستادم و به روی آنان خیره شدم، شاید این آخرین دیدارمن از خانواده ام باشد، شایدهم خیلی زود برگردم. خانه را پشت سر گذاشتم و به یکی از شهر های مرزی رفتم و در آنجا در خانه مادر بزرگم اقامت گزیدم، ابتدا مادر بزرگم تعجب کرده بود که چرا زندگیم را رها کرده و در اینجا مانده ام وقتی به او گفتم بیمار هستم و احتیاج به استراحت دارم قانع شد و دیگر چیزی نگفت.

چند بار به پلیس شعبه قهرمان ماراش زنگ زدم با یکی از دوستان صمیمی ام صحبت کردم او گفت: مسئله حل نشده و فعلا” آفتابی نشو.

یک ماه تمام با هیچ جا تماس برقرار نکردم بعد از یک ماه به خانه پدرم زنگ زدم وقتی مادرم گوشی را برداشت بنای گریه سرداد و گفت: همسرت تقاضای طلاق کرده، علت را جویا شدم و مادرم جریان شکنجه برادر زنم را عنوان کرد که توسط من انجام گرفته بود، نفسم به شماره افتاده بود، گوشی تلفن دردستم لرزید یارای ایستادن نداشتم.

مادرم می گفت هر لحظه ممکن است تو را دستگیر کنند و یا تو را بکشند. ترسی در وجود من نبود تمام ناراحتی ام این بود که همسرم و فرزندانم را دوست داشتم ونمی توانستم آنان را ازدست بدهم. گوشی را گذاشتم حوصله حرف های دیگر مادرم را نداشتم لحظات مرگباری بود وقتی موضوع را با کمیسر بازجویی پایتخت در میان گذاشتم او مصونیت مرا تظمین کرد.

به هیچ صورتی آرام نمی شدم، بی قرار بودم تا کنون با همسرم هیچگونه برخوردی نداشتم. برادرش صدایم را شناخته بود نباید وی را آزاد می کردند. ای کاش او را زیر شکنجه می کشتم، او نباید با من چنین کاری را می کرد.

روزها مثل دیوانه ها سر به صحرا می گذاردم و ساعت ها با خود حرف می زدم و ش کرخ و بی روح در کنج خانه پیره زن به خوابی مصنوعی فرو می رفتم. چهره ام در هم کوفته و شکسته شده بود، از چهره ام جز پوستی روی استخوان نمانده بود. بعضی وقت ها در دشت مجنون وار می دویدم و فریاد می کشیدم و از فرط افسردگی چون کودکان می گریستم، لحظه ای از فکر همسر و فرزندانم غافل نمی شدم. یعنی دیگر آنان را نمی دیدم؟ امکان داشت!!! ادامه دارد

مذاکرات جبهه ملی ،جایگاه دکتر شاهپور بختیار بخش سوم


صدیقی، بختیار، برومند،
سنجابی، شریعتمداری، خمینی
بخش سوم
[h2 نوبت خطرکردن بختیار برای
نجات کشور از سقوط در پرتگاهی
که به سوی آن می رفت


به گفته ی خود شاپور بختیار در کتاب یکرنگی، او سه ماه پیش از دیدار با پادشاه، یک بار با ملکه فرح دیداری داشته است. ١ او ضمن سخن از این دیدار درباره ی چگونگی پیش آمد آن چیزی نگفته است اما قرائن نشان می دهد که ترتیب آن به خواست ملکه و به وساطت رضا قطبی داده شده باشدکه، علاوه بر نسبت نزدیک با ملکه، با شاپور بختیار نیز خویشی داشته است. آنچه به مناسبت این دیدار درباره ی فرح پهلوی می نویسد محدود به ملاحظاتی درباره ی شخصیت اوست. ضمناً از قول ملکه ی سابق ایران می نویسد که به وی گفته بوده است:« دارای افکاری نزدیک به من است و اگر من با ساواک درد سر هایی داشته ام او نیز از این حیث کاملاً در امان نبوده است، اگرچه به مقیاسی کوچک تر. ٢»
همچنین هیچ قرینه ای نشان نمی دهد که میان این دیدار و دعوت سه ماه بعد پادشاه به دیدار با وی رابطه ی مستقیمی وجود داشته است. نیز، به علت دقیق نبودن تاریخ هایی که تا اینجا ذکر کرده ایم، بر ما روشن نیست که از دو دیدار، یکی با جمشید آموزگار در اواخر مهرماه، و دیگری با ملکه، سه ماه پیش از انتصاب به نخست وزیری، کدامیک پیش تر انجام شده است؛ ظواهر به تقدم دیدار با ملکه حکم می کند. علاوه بر اینها، یک مکالمه ی تلفنی و یک دیدار سپهبد مقدم را نیز، که به مأموریت از طرف شاه صورت گرفته، شرح می دهد. می گوید، با رفتن شریف امامی و آمدن سپهبد ازهاری که او هم همان روش مسلمان نمایی شریف امامی را تا جایی پیش برد که لقب «آیت الله ازهاری» گرفت، و بعد هم دچار حمله ی قلبی شد، باز شاه مشورت های خود را از سر گرفت، مردان ذخیره اش را بررسی کرد، چند گام به طرف اویسی و عبدالله انتظام برداشت، و دور تر هم نرفت، چه دیگر دانسته بود که با پشت سرِ هم چیدن آنها نمی توانست منحنی سرنوشت را سر مویی هم بالا ببرد، و تنها زمان گرانبهایی را از دست می داد.»
«در این زمان است که پدیده ای کاملاً نوین رخ می دهد: امید شاه به مخالفان معطوف می شود. پیش آمدن چنین ضرورتی باید بر او بسیار گران آمده باشد. ولی او سرانجام سه نام را بیرون می کشد. نام های سنجابی، بازرگان و من. بدینگونه شد که روزی از سپبهد مقدم، رئیس جدید ساواک، به من تلفن شد:
ـ« می توانم به دیدار شما بیایم.»
ـ«آقای مقدم، در خانه ی من باز است، البته که می توانید.»
« و او با اتوموبیل شخصی خودش، بدون محافظ، در روز روشن، آمد. به او گفتم:
ـ«من به شما گفته بودم که، من همواره ...، آماده ام که درباره ی آینده ی کشورم گفت و گو کنم. اما به اصولی پایبندم که لازم می دانم روی آنها پافشاری کنم. ما گفته ایم و تکرار کرده ایم ـ و شما هم در مقامی هستید که آن را خوب می دانید ـ که باید قانون اساسی اجرا شود. موضع من این است.»
«و اضافه کردم:
ـ« چه وقت تصمیم می گیرید که بفهمید که زمان از دست می رود. هم اکنون هم بسیار دیر شده است. در هر حال، هرکاری می کنید، امروز بکنید، نه فردا.»
« او با تعجب به من نگاه می کرد:
ـ« بله؛ اما اگر شما همکاری نکنید...؟»
ـ می خواهید با که همکاری کنم؟ اگر منظور همکاری با مردان سیاسی دیگر است، بله، موافقم. ولی باید پادشاه بپذیرد که همه ی قدرت را به دولت می سپرد و او جز یک نُماد وحدت که همه ی ملت آن را پذیرفته اند، نیست.»
«همین؛ چیز دیگری هم نیست. ولی اگر بخواهد، بر عکس، در این کار و آن کار مداخله کند، این یا آن وزیر را منصوب کند، من دیگر موافق نیستم، ما موضع خودمان را، همانطور که همیشه بوده، حفظ می کنیم.»
خواننده ی مجرب می تواند اینجا برخورد شاپور بختیار به مسئله ای در نهایت حساسیت و منطق وی را که سرنوشت کشور در آن مهم ترین جایگاه را دارد، با سخنان دکتر سنجابی که هرباره، بدون توجه به اهمیت حیاتی قانون اساسی و کمترین یادی از آن، و بی توجه به عواقب خطرناک این برخوردش برای ایران، بلافاصله از عدم مشروعیت «نظام سلطنت» سخن می گوید، مقایسه کند.
«می دانستم که او ملاقات هایی با بازرگان و سنجابی هم داشته است و آنها نیز سخنانی تقریباً مشابه با سخنان من به او گفته بودند؛ نمی توانستند به او سخنان دیگری گفته باشند. بار دیگر هم او را دیدم و این بار به من اعتراف کرد:
ـ« اعلیحضرت شخصاً به من مأموریت داده اند که با شما، بازرگان و سنجابی گفت و گو کنم. ۳ »
پیداست که این زمان پیش از عزیمت دکتر سنجابی به پاریس نبوده است و اگر، چنانکه شاپور بختیار گفته، مقارن تشکیل دولت سپهبد ازهاری، پانزده آذرماه، باشد با بازگشت دکتر سنجابی از پاریس نیز تقارن دارد. شاپور بختیار می نویسد:
« به زمانی رسیده ایم که شاه دیگر نمی داند به چه دری بزند. آموزگار مرد آن اوضاع نبود. برای اصلاح وضع کوشش کرد اما سیر امور به سوی خرابی متوقف نشد: سینما ها و بانک ها آتش زده می شد و ناامنی افزایش می یافت. قدرت های غربی به این نتیجه رسیدند که سیاست پادشاه قابل دوام نیست. و با اینهمه محمد رضاشاه سرسختی نشان می داد. گویی روی آوردن به یک شخصیت پاک و سالم خلاف طبیعت او بود.» از بازی ورق خود«شریف امامی را بیرون کشید که هفده سال پیش نخست وزیر بوده و بعد رییس سنا شده. مردی اهل زدوبند که در همه ی رسوایی ها، در همه ی طرح هایی که می توانسته برای او سودآور باشد دست داشته، فردی که هیچ نقطه ی روشنی در شخصیت او نبود؛ آخرین کسی که می بایستی به او فکر می شد. درست آنگونه که در یک اصطلاح فرانسوی گفته می شود:" اگر شاه می خواست سیه روزی خود را به دست خود فراهم آورد نباید کار دیگری جز این می کرد".»
«شریف امامی سه ماه بیشتر دوام نیاورد و تازه همان هم زیاد بود. شاه خود را باخته بود... ورقی را روی میز زد که هنوز به کار نرفته بود... تیمسار چهار ستاره غلامرضا ازهاری رییس ستاد کل نیروهای مسلح. (...) اوضاع به مرز انفجار رسیده است. شاه در یک سخنرانی بسیار معتدل اذعان می کند که "صدای [انقلاب] ملت خود را شنیده است" و" آغاز اصلاحات عمیقی"را وعده می دهد. ٤»
«می گوید ازهاری مدت زیادی نخواهد ماند: دولتش موقت است؛ فقط برای مدتی که یک غیر نظامیِ قادر به انجام امور یافته شود. مردم در حال طغیان اند و نمی توان به تیمسار خرده گرفت که مدت درازی جلوی صحنه را اشغال کرده است؛ او دو ماهی بیشتر حکومت نمی کند که نیمی از آن را هم در بیمارستان بستری می شود. شاه دیگر عملاً دولتی ندارد و دچار عدم اطمینان و افسردگی شده است. آن سخنرانی کذایی برایش آبرویی نگذاشته بود.»
اما بختیار اضافه می کند که درباره ی چنین طرز حکومتی بود که جیمی کارتر، در جریان سفرش به تهران در 31 دسامبر 1977 گفته بود:
«ایران در یکی از آشفته ترین مناطق جهان یک جزیره ی ثبات بشمار می رود... هیچ رهبری نیست که من نسبت به وی به اندازه ی شاه احساس قدرشناسی کنم و چنین دوستی شدیدی داشته باشم.»
و شاپور بختیار می پرسد «کدام ثبات؟»:
« 16آبانماه 1357 بازداشت امیر عباس هویداست. 17 شهریور 1357، 700 کشته در تهران، در جریان "جمعه ی سیاه" بسیار معروف. 26 مردادماه تا 11 دیماه 1357 ادامه ی آمد و شد دولت ها و شکست تیسمار ازهاری. و افسوس که تازه این شروع کار بود. ٥»

دعوت پادشاه از شاپور بختیار
برای دیدار با او
می گوید:
«در دوماهه ای که نظامیان برسرِ کار بودند انقلاب جا افتاده بود. دولت دهان مطبوعات را با برقراری سانسور بسته بود. مدت دو ماه در تهران هیچ روزنامه ای حاضر نشد در آن وضع منتشر شود.»
«پس از نافرجام ماندن مأموریت صدیقی شاه اولین گام ها را به سوی من برداشت. آغاز کار در شبی در اواسط دسامبر ـ[ اواخر آذرماه] ـ در کاخ نیاوران بود٦. اینجا ما بار دیگر به صحنه ای که ذکر آن در آغاز این کتاب رفته بود باز می گردیم. ٧«
یادآوری کنیم که تاریخ 11 دیماه در یک پاراگراف بالا تر، به عنوان تاریخ پایانِ آمد و شد دولت های تحمیل شده به ملت، قرینه ای است بر این که تشکیل دولت پس از ازهاری یعنی دولت بختیار، یعنی موافقت شاه با شروط او و هیأت دولتی که پیشنهاد کرده بود، در این تاریخ بوده است.
آنچه در این دیدار نخست میان شاه و شاپور بختیار رد و بدل شده به آن اندازه مهم و آموزنده هست که در شرح زندگی سیاسی او بخش هایی کامل از آن نقل گردد، زیرا طی آن، پس از تکرار همان سرزنش های دکتر صدیقی به شاه، و این بار از زبان وی، بختیار درباره ی وضع بحرانی کشور، سلطه ی فساد و دروغ و بی قانونی در گذشته، که شرح آن در کتاب یکرنگی آمده است، یادآوری هایی می کند .
هنگامی که شاه در دومین دیدار خود با شاپور بختیار، درباره ی امکان تشکیل دولت از او پرسش می کند، وی برای تأمل در این باره از او وقت می خواهد.
اما، در این دیدار نخست شاه چنین آغاز سخن می کند:
ـ «چه مدت می شود که شما را ندیده ام.
ـ « اعیلحضرت، بیست و پنج سال است. تاریخی است که لابد به یاد دارید.»
بختیار به ما توضیح می دهد که:
«آری؛ باید به یاد بیاورد: آن تاریخ، تاریخ سقوط مصدق بود که، روز به روز هم که حساب می کردیم، تقریباً یک ربع قرن تمام از آن می گذشت؛ و دقیقاً هم با دو ماه تفاوت؛ که آنهم برای چنین مدت درازی به حساب نمی آید.»
در واقع سخن از آخرین تاریخی بوده که بختیار به عنوان کفیل وزارت کار در میان هیأت وزیران همراه با مصدق به دیدار با شاه رفته بود؛ روز 9 اسفندماه 1331، که نقشه ی قتل مصدق در هنگام خروج از کاخ ریخته شده بود اما چنان که می دانیم خنثی شد.
شاه می گوید:
ـ « شما جوان مانده اید؛ در هر حال پیر نشده اید.»
می گوید پس از ادای احترام از طرف من در دو سر یک میز مستطیل، بر روی دو کاناپه، روبروی هم نشستیم. سپس شاه پرسید
ـ «این "پدیده ی" خمینی چیست؟»
می گوید «می فهمم که می خواهد بداند من پیدایش این داده ی تازه در زندگی سیاسی ایران را چگونه توضیح می دهم.» و پاسخ می دهد:
ـ«اعلیحضرت، بسیار ساده است. واکنش است، دست کم واکنشی در میان واکنش های دیگر؛ واکنش به دولت هایی که پی در پی آمده اند و ما بارها درباره ی آنها از اعلیحضرت خواسته بودیم که پشت سر آنها قرار نگیرند.»
ـ« چطور؟»
ـ « بله! برای اینکه بدون حمایت شما هیچکس این دولت ها را تحمل نمی کرد. نیروی معنوی مقام سلطنت بسیار مهم بوده اما، در عین حال، شما خود را در این سازش های سیاسی داخل می کردید، و بدین ترتیب به آنها اعتبار می بخشیدید. »
می گوید«سکوت بسیار سنگینی برقرار شد که من پس از چند دقیقه آن را شکستم.»
ـ « اعلیحضرت اجازه می دهید که نکته ای را بگویم؟ من به خزان زندگی ام وارد شده ام؛ اگر نگویم زمستان. این تالاری که شما مرا در آن می پذیرید سخنان لبریز از دروغ بسیار شنیده است. آیا ترجیح می دهید که من همان رسم را ادامه دهم یا اجازه می دهید حقیقت را، حقیقت هرچه باشد، بیان کنم؟ اگر برای شنیدن سخنانی از سر حقیقت گویی آماده نیستید می توانم مُرَخّص شوم. و باز هم هر زمان مرا احضار کنید همیشه در اختیار خواهم بود، اما باز هم برای آن خواهد بود که از صمیم دل آنچه را که برای آینده ی ایران فکر می کنم بگویم.»
می گوید «دستش را بلند کرد و گفت»:
ـ « نه؛ حقیقت را بگویید.»
«و سپس وارد یک گفت و گوی در عین حال مؤدبانه، سرراست و همراه با صداقت شدیم.»
سپس بختیار در پاسخ به یک پرسش شاه از نخست وزیری دکتر صدیقی پشتیبانی می کند:
شاه می گوید:
ـ« درباره ی صدیقی چه فکر می کنید.»
ـ«صدیقی مردی میهن پرست، و انسانی فرهیخته و با شرف است. ما در دولت مصدق هم همکار بوده ایم و او بر من شیخوخیت داشته است. استاد دانشگاهی بوده که به درخواست خودش بازنشسته شده؛ بنا بر این باید اوقاتش آزاد باشد. اگر بتواند دولتی تشکیل دهد من برای کمک به او آماده ام.»
«به نظر می رسد که شاه پیشنهادم را مورد توجه قرار داد، و بعد خطاب به من پرسید:
ـ « شما در تظاهراتی که روزهای اخیر در خیابان ها برگذار شد شرکت نکردید؟»
ـ«اعلیحضرت، من نمی توانم خود را به میان جمعیتی بیاندازم که آرمان و خط سیاسی اش از آن من نیست.»
ـ« چرا سنجابی رفت؟»
ـ«اعلیحضرت می توانند از خود او بپرسند. مسئله ی اوست؛ من تنها به شما می گویم که چرا خودم شرکت نکردم.» با توجه به واکنش شاه می نویسد: «گویی این نکته را، که من با وجود همه ی فشارها و شرکت آنهمه مردان سیاسی در آن راه پیمایی ها، موضع خود را ترک نکرده بودم، ارج می نهاد.»
گفتم:
ـ«من ترجیح دادم در خانه ام بمانم.»
ـ« خانه تان کجاست.»
ـ« از اینجا چندان دور نیست؛ در یک کیلو متری اینجا.»
ـ« وقتی کمک شما لازم شد به شما اطلاع خواهم داد.»
و بختیار شرح دیدار را با بیان این پرسش از خویش پی می گیرد:
«آیا می شد گفت دولت ازهاری هنوز هم وجود دارد؟ اغتشاشات در شهر غوغا می کرد، تیمسار در بیمارستان بستری بود، و پادشاه در برابر فشار کوچه و خیابان تنها بود. و با این احوال باز وقت می گذراند؛ معلوم نیست در انتظار چه؟ کلید اینهمه تردید در تصمیم گیری این بود که، پس از آنکه سالیان دراز که ما را نالایق و مزاحم خوانده بود برایش دشوار بود دست نیاز به سوی ما دراز کرده، اعتراف کند که" به ما نیاز دارد".»
« ده روز بعد از آن بود که از من خواست بروم باز او را ببینم.»
«و این بار گفت وگوی ما کوتاه تر بود، کمتر از بیست دقیقه. به من گفت:
"وقت تنگ است؛ بگویید آیا حاضرید دولتی تشکیل دهید؟"
« این بار دیگر پیدا بود که واقعاً نگران است. اما آیا، حتی برای بر طرف ساختن آن اضطراب هم که بود، می توانستم جابجا پاسخ دهم. در آن زمان من هم احتیاج داشتم که تأمل کنم. اوضاع سیاسی نسبت به دو ماه پیش از آن دچار تحولات مهمی شده بود. من تا حد زیادی پشتیبانی جبهه ملی را از دست داده بودم، فشار مردم بیش از حدِ قابل تحمل افزایش یافته بود. فشارهای بسیار کمتری می تواند آدمی را ناتوان سازد، زیر بار رویداد ها خرد کند، به سرگیجه دچار سازد. برای حرکت در خلاف جهت آب باید آرامش خود را حفظ کرد و تمام شهامت خود را متمرکز ساخت. آنهم چه جریانی، چه سیلابی، چه بهمنی!»
«گفتم :
ـ اعلیحضرت، برای خدمت حاضرم، اما باید مسئله را با دقت بیشتری مطالعه کنم. از یک طرف وضعی است که جوّ کنونی بوجود آورده، از طرف دیگر اعتقادات خود من درباره ی دولت است. اگر بخواهم نتیجه ای از کار گرفته شود باید این دو واقعیت را با هم آشتی داد. بعلاوه باید همکارانی پیداکنم؛ در چنین زمانه ای کسانی که هم شرافتمند باشند و هم مورد احترام مردم، صف نکشیده اند. ممکن است ناچار شوم به اشخاص گمنامی روی بیاورم مشروط به آنکه آلوده به امور مشکوک نباشند.»
«پادشاه آنچه می گفتم تأیید می کرد، اما بعد سخنم را قطع کرد و گفت:
ـ" می فهمم؛ اما وقت تنگ است."
ـ«اعلیحضرت، من تقاضای ده روز فرصت دارم.»
ـ" ده روز زیاد است."
ـ "گمان نمی کنم بتوانم سریع تر عمل کنم. در هر حال تمام کوششم را خواهم کرد."»
«هنگام خروج از کاخ احساس می کردم مسئولیتی بسیار عظیم بر شانه هایم سنگینی می کند. به یاد دارم که با خود می گفتم: "وه که اگر اوضاع آرام بود و کارها آسان پیش می رفت از من خواسته نمی شد که دولت تشکیل دهم." مانند صدای برده ای که در فتوحات رومی ها مأموریت داشت که در گوش فرماندهِ پیروزمند دائماً بگوید "به یاد داشته باش: تو انسانی بیش نیستی"، صدایی در گوش من زمزمه می کرد که : "پادشاه تو را خواست زیرا کس دیگری را نداشت".»
سپس می گوید«در چنین وضعی، این وسوسه که پاسخ داده شود: "برود هرکجا می خواهد نخست وزیری پیدا کند؛ تا کنون شمار قابل ملاحظه ای از آنها را مصرف کرده است. باز هم مقادیری باقی مانده که می تواند هر کدام را، یکی پس از دیگری، آزمایش کند." اما حقیقت این است که دیگر سخن بر سر شاه نبود، حتی سخن بر سر قانون اساسی هم نبود، سخن بر سر ایران بود. ایران؛ واقعیتی بالاتر از هر چیز دیگر.»[ت. ا.]
«بنا بر این مسئله حل شده بود: می بایستی کاری می کردم. برای آنکه در تاریخ روزی نیاید که بگویند بیست و پنج سال فریاد زدند که این و آن اصل باید در ایران اجرا شود و من در لحظه ی آخر گفته بودم: "دیگر خیلی دیر است !" اما، در هرحال، پزشکی که بر بالین بیمارِ در حال احتضار می آورند، کوشش می کند که او را نجات دهد.»
اما وی با پادشاهی سر و کار دارد که هنوز این عادت را که مخاطبانش بلافاصله اظهار اطاعت کنند از دست نداده است. از این رو برای ثبت در تاریخ می نویسد:
«اما محمد رضاشاه هیچ تردیدی درباره ی پاسخ من نداشت. پیش از این که بگذارد از کاخ خارج شوم به من گفته بود:
ـ«"ازهاری رو به احتضار است؛ می خواهد به خارج برود؛ به او یک گذرنامه بدهید."»
ـ «"من در این زمینه هیچگونه اختیار قانونی ندارم."»
ـ«"نخست وزیر نداریم؛ بقیه هم نظامی اند. آیا می توانید تلفنی دستوراتی بدهید؟ من هم خودم تعلیمات لازم را خواهم داد که کارهای فوری را به شما رجوع کنند؛ نظر شما را بخواهند."»
«این دیگر شتاب ناروایی بود، و به نوعی فشار بر من برای آنکه خود را مجبور بدانم. و من باید یا می پذیرفتم یا رد می کردم؛ راه میانه ای در پیش گرفتم:
ـ«"اگر امری فوری وجود داشته باشد، البته؛ نظر من را بخواهند، من نظرم را خواهم داد."»
«یک ساعتی، و حداکثر یک ساعت و نیمی بود که به خانه ام برگشته بودم که شاه تلفن کرد.»
ـ«"بگویید چه روزی برای معرفی اعضاء هیأت دولت می آیید تا من در تقویمم آن را پیش بینی کنم !"»
«برنامه های تقویم پادشاه در آن فصل در حد اقل ممکن بود. نه سفیری به حضور پذیرفته می شد، نه هیچ کار دیگری در پیش بود.»
ـ«"اعلیحضرت؛ من نمی توانم تاریخی پیش از ده روز معین کنم. عملاً غیرممکن است."»
ـ«"پس کی می آیید که شروطتان برای تشکیل دولت را بیان کنید؟"»
ـ«"فردا."»
در این روز از دیدار نخست 11 روز گذشته است.
«من با شتاب تمام ده تنی را برای همکاری دعوت کرده بودم. از آنان خواسته بودم بروند و همه ی مصوبات و قطعنامه های پایان اجتماعات و میتینگ های سال گذشته را گردآوری کنند. بعد با مقایسه ی آنها به این نتیجه رسیدم که، از زمان آموزگار تا آن روز، آنها، از چپ های تندرو تا سلطنت طلبان، همگی دقیقاً در هفت موضوع با هم توافق داشتند. ٨»
پس از شرح همه ی فراز و نشیب های راه رسیدن به توافق با شاه، بختیار می افزاید:
« از 14مرداد 1285، تا 16 دی 1357، چه گفتارها، چه نبردها، چه شورش ها لازم بود و چه خون ها ریخته شد تا این نتیجه حاصل گردد. ۹ »
برنامه ی کار فوری دولت
او می دانست که محتوی برنامه ی کار فوری دولت باید بیان کننده ی یک چرخش تند و قاطع در مدیریت سیاسی کشور و بازگشت کامل به اجرای قانون اساسی و احترام به کلیه ی حقوق فردی و سیاسی ملت باشد و تنها در صورت موفقیت در این مرحله بود که طرح برنامه های سازنده ی اقتصادی و اجتماعی دراز مدت تر ممکن می شد. می گوید از میان آن هفت خواست مشترک میان همه ی جناح های سیاسی کشور پنج مورد را انتخاب کردم و دو اصل اساسی را هم که برای امکان انجام وظیفه ی دولتی که تشکیل می شد ضرورت داشت بر آنها افزودم.
«آنچه ملت می خواست اینها بود. یکم، آزادی مطبوعات؛ این جزو اعتقادات عمیق خود من بود. دوم، انحلال ساواک. سوم، آزادی زندانیان سیاسی. چهارم، انحلال بنیاد پهلوی. پنجم، انحلال سازمان بازرسی شاهنشاهی، که مانند یک دولت موازی در همه ی امور کشور دخالت می کرد.»[ت. ا.]
«و دو شرط شخصی خودم بدین قرار بود: انتخاب وزیران می بایست منحصراً با من می بود؛ و باید از پادشاه می خواستم که در صورت امکان، برای سفری، به خارج از کشور عزیمت کند.» و می افزاید:
«باید در مورد اخیر توضیحی بدهم: دو ماه پیش تر از آن، و حتی یک ماه و نیم پیش از آن، چنین درخواستی را مطرح نمی کردم. ولی تب سیاسی به درجه ای رسیده بود، و جوّ دچار چندان تنشی شده بود که دور ساختن پادشاه را ضروری می دیدم. افزون بر این، تسلط کامل بر امور دولت، به نحوی که کشور را بر طبق اصولی که همیشه به آنها اعتقاد داشته ام اداره کنم، برایم حائز اهمیت بود. حضور شاه در کشور بطور اجتناب ناپذیری در این امر خلل وارد می کرد. زیرا، در صورت موفقیت من در بازگرداندن آرامش به کشور، شاه بلافاصله به تحریکات که وسوسه ی همیشگی او بود باز می گشت و، برای برقراری مجدد کنترلی که هیچگاه از اعمالِ آن خودداری نکرده بود، به کمک این یا آن وزیر، مشغول توطئه می شد. از نو می خواست" تفرقه بیاندازد تا بتواند حکومت کند"، بدبختی ایران این بود، بدبختی او هم همین بود.»
پس از آن که شاه همه ی شروط بختیار را پذیرفت، از لحاظ نیروهای سیاسی دیگر هیچ مانعی برای اجرای کامل قانون اساسی و بازگشت کشور به آزادی های دموکراتیک باقی نمانده بود، مشروط به این که همه این وضع جدید را می خواستند. در این زمان دکتر صدیقی، دکتر بختیار، آیت الله شریعتمداری، دو مجتهد ایراندوست، آزادیخواه و مصدقیِ بنام، برادران زنجانی، حاج شیخ ابوالفضل زنجانی ۱۰ ، و حاج شیخ رضا زنجانی ۱۱ که اولین پایه گذار نهضت مقاومت ملی پس از 28 مرداد بود و هیچیک نظر مساعدی نسبت به خمینی نداشتند، منتظر اجرای قانون اساسی بودند، مهندس بازرگان که اجرای درخواست خمینی از او در آبانماه در پاریس به تشکیل دولت موقت را چند ماه به تأخیر انداخته بود، به فشارهای ابراهیم یزدی برای اقدام به این کار تسلیم نشده بود، با بختیار در تماس بود و در پی برگذاری دیدار میان بختیار و خمینی بود، هنوز به شدت در تشکیل دولت موقت مردد بود. آیت الله طالقانی هم به او توصیه کرده بود که این کار را قبول نکند. اگر دکتر سنجابی هم در کنار آنها مانده بود آن صف شکسته نمی شد.
در حزب توده هم ایرج اسکندری که روس ها او را از دبیرکلی برکنار کرده کیانوری را بجایش تحمیل کردند، از همان سالهای بیست از لحاظ اصولی با فداییان اسلام و منطقاً با رهبر آنان و نقشه های او به شدت مخالف بود. همو بود که در دولت ائتلافی قوام و حزب توده، روزی که نخست وزیر به استناد «کاغذی» از قول «علما» پیشنهاد بخشودگی و آزاد ساختن فداییان اسلام قاتل کسروی را کرده بود زودتر از دیگران و با قاطعیت نظر قوام را کرده بود، و چون وزیر دیگر، عبدالحسین هژیر گفته بود آنها کسروی را مهدور الدم می دانند، پاسخ منطقی و دندان شکنی هم به او داده بود، و با پشتیبانی الهیار صالح وزیر دادگستری آن دولت اول قوام، در آن جلسه مانع از آزادی قاتل اصلی کسروی، سید حسین امامی شده بود، همان امامی که پس از آزادی خودِ هژیر را هم کشت. ۱۲ او بعد از رسیدن خمینی به قدرت هم علی رغم برخی از مصاحبه هایی که با نشریات خارجی و ایرانی در دفاع از خط رسمی حزب توده کرده است با موضع کیانوری در دفاع بلاقید و شرط از این دیکتاتور جدید به هیچ وجه موافق نبود.
می توان گفت اگر، از همان آبانماه، با اعلامیه ی سه ماده ای پاریس، صفوف ملیون در دفاع از قانون اساسی و حفظ آن، ضمن تأکید بر خنثی کردن کامل قدرت شاه، شکسته نمی شد و سپس با عدم پذیرش نخست وزیری از طرف دکتر سنجابی که آن کار را منوط به اجازه ی خمینی می کرد، نجات قانون اساسی باز هم دشوار تر نشده بود، چه بسا که با مجموعه ی این عوامل اسکندری و هواداران او در حزب توده نیز، می توانستند در موضع دفاع از قانون اساسی، در برابر خط کیانوری مقاومت بیشتری نشان دهند. و این نیز عامل کوچکی نمی بود. ۱۳
در هر حال با گذشت سه ماه از روزی که بختیار از جمشید آموزگار برای دیداری از او به اتفاق سنجابی وقت دیداری در نیمه ی دوم مهر ماه گرفته بود و دکتر سنجابی با وجود قرار قبلی، به عذر تأخیر در بازگشت از قم و دیدار آیت الله شریعتمداری، به آن نرفت(نک. علی شاکری، سخنرانی به مناسبت صدمین سال تولد شاپور بختیار، همان)، قراری که به دنبال آن شاه موافقت خود با تشکیل دولت جبهه ملی به نخست وزیری الیهار صالح را از طریق آموزگار اطلاع داده بود(در این زمان از ورود خمینی به پاریس دو سه روز بیشتر نمی گذشت )، و با دیگر فرصت های گرانبهایی که در همین مدت از دست رفته بود، اعلام تشکیل دولت بختیار در نیمه ی دیماه آخرین فرصت برای اجتناب از سقوط کشور بود، با امکان موفقیتی کمتر از همیشه. با مقایسه میان آنچه او کرد و آنچه در دوران نخست وزیری اش خطاب به نخبگان کشور و مردم گفت با رفتارها و واکنش های دیگران، ارزش این شخصیت استثنائی تاریخی روشن تر می شود، و با توجه به هشدارهای صریح و دقیقی که درباره ی خطرهای تسلیم به خمینی داد، اما آنها که بایست در آن زمان می شنیدند نشنیدند، تفاوت خیره کننده ی او با دیگران، قدرت تشخیص منحصر به فرد و اهمیت فداکاری بی نظیرش نمایان ترمی گردد. اگر از این فرصت هم استفاده نشده بود نسل های کنونی و آینده ی کشور می توانستند بگویند که ملت ایران از ابتدا شایستگی انقلاب مشروطه و نظام قانونی پیشرفته ی آن را نداشته، چون در لحظه ای که اساس مشروطیت در برابر بزرگترین خطر، خطر درهم پیچیده شدن تومار آن و جانشینی اش با یک نظام هولناک توتالیتر، قرار گرفت حتی یک صدا هم برای اعلام خطر به مردم و دفاع از حقوق اساسی ملت از سراسر این کشور برنخاست.
خمینی که افراد را مرعوب می کرد، به هر شکل که می خواست به خدمت می گرفت و سپس با تحقیر به دور می افکند نتوانست با بختیار اینگونه رفتار کند. بختیار در برابر خودسری و تکبر دیوانه وارِ او از شرف و آزادگی ایرانی بودن دفاع کرد.
قیام و فداکاری تاریخی بختیار، و آموزشی که از عمل و سخنان او باقی ماند، مانع از چنین افسانه ای شد.


در دنباله:
تکمله ای در توضیح بعضی از مقولات و مفاهیم مقاله
--------------
بقيه بدست من نرسيده است
ح-ک
]


letzte Änderungen: 12.12.2017 13:10