Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   
برگشت 2 von 26
e>

آهنگ و ترانه ی "#رستاخیز" که از روی نمایه ی آهنگ "ای آموزگار / Hey Teacher" پینک فلوید ساخته شده است؛ آهنگ "ای آموزگار" در آلبوم "دیوار" به سال ۱۹۷۹ برابر با سقوط ۵۷ در #ایران، ساخته و منتشر شد.تف بر محمد و آل محمدمرگ بر جمهوری اسلامی#سیاسی#داریوش_افشار

Posted by ‎اپوزوسیون مردمی‎ on Samstag, 12. Dezember 2015

خواهرزاده خامنه‌ای: فریب رهبر ایران را نخورید


دکتر مرادخانی، خواهرزاده علی خامنه‌ای در نامه‌ای خطاب به جوانان غرب می‌نویسد: «من به عنوان فردی که علی خامنه‌ای و ماهیت حکومت اسلامی را خوب می‌شناسم توجه جوانان غربی و تمام کسانی را که احتمال دارد این نامه را بخوانند و تحت تاثیر ان قرار گیرند را به این نکته مهم جلب می‌کنم که این سخنان تزویری بیش نیستند و تنها نشان دهنده دو رویی علی خامنه‌ای هستند.»
متن نامه محمود مرادخانی که در اختیار خودنویس قرار گرفته، به شرح زیر است:
علی خامنه‌ای رهبر جمهوری اسلامی که به خلافتش، به نادرستی، نام جمهوری داده است، در نامه‌ای که در ۲۵ نوامبر منتشر شد خطاب به جوانان کشورهای غربی، سعی بر مظلوم نمايی و همچنين ارائه افکار قرون وسطايی خود نمود.
هر چند که اکثريت جوانان اروپايی اين نامه را نخواهند خواند و به آن توجه هم نخواهند نمود ولی اندک شماری را که بواسطه اعتقادات مذهبی شان ممکن است اين نامه را مد نظر قرار دهند، موظفيم آگاه کنيم.
بنا به آشنايی عمقيی که اينجانب با شخص علی خامنه‌ای و همچنين ديگر سردمداران خلافتش در ايران دارم، وظيفه خود دانستم که خوانندگان احتمالی اين نامه را آگاه کنم و همچنين توجه رهبران و سياستمداران کشورهای غربی را به دوريی ها و به ترفندهای اين رژيم جلب کنم.
علی خامنه‌ای در این نامه پس از ریختن اشک تمساح، اینچنین وانمود می‌کند که تروریسم اسلامی کنونی ربطی با حکومت اسلامی ايران و مذهب اسلام ندارد.
همگان از جنایات تروریستی اخیر در پاریس و همچنین جنايت‌هایی که در کشورهای سوریه، عراق، افغانسستان و ديگر نقاط جهان صورت گرفته اند آگاه هستند. أين جنايات که به توسط گروههای تندرو تروریست از جمله، طالبان و داعش به نام اسلام و به امید استقرار امپراتوری اسلامی انجام می‌شوند، سبب کشته شدن انسان‌های بسياری شده‌اند.
ما می‌دانیم که خمینی با ورودش به ایران و استقرار حکومت اسلامی، ایده برقراری شریعت اسلامی را پایه‌گذاری و نهادینه کرد. اگر در ایران به قول خودشان اسلام ناب محمدی و شریعت اسلام برقرار نمی‌‌شد، دیگر مسلمانان منطقه به این فکر نمی‌‌افتادند که دولت اسلامی تشکیل دهند!
مشخص است که هر جامعه‌ای و حتی هر فردی تفسیر خودش را از هر مذهبی دارد، مسلمان‌های کشورهای مختلف به اسلام‌های مختلف اعتقاد دارند، هر چند حکومت اسلامی ایران و داعش هر کدام ادعا دارند که اسلام واقعی هستند، ولی مذهب یک مساله شخصی است و هر کس بسته به شناخت و درک خودش تفسیری از اسلام می‌کند. به همین دلیل است که نوع حکومت‌های اسلامی در مناطق مختلف با هم تفاوت دارند. جمهوری اسلامی همان جنایات داعش را در داخل ایران انجام می‌دهد و تفاوتی بین افراط گری‌های داعش و افراط گریهای جمهوری اسلامی وجود ندارد. در جامعه اسلامی ایران بانوان کمترین مقام را دارند و دگر اندیشان اجازه ابراز نظر و وجود ندارند.
علی خامنه‌ای در ابتدای نامه خود ازحوادث تروریستی پاریس ابراز تاسف می‌کند ولی در مورد کشتار و جنایاتی که به دلیل تحریکات و دخالت‌های حکومت اسلامی‌اش در منطقه اتفاق افتاده است، خودش را به فراموشی می‌زند. جنایاتی که در عراق و سوریه اتفاق می‌افتند به خاطر تحریکات حکومت اسلامی و در رأس آن علی خامنه‌ای در عراق و سوريه و حمایت او از برادر ديکتاتورش بشار اسد هستند.
مسلمانان جهان باید بدانند که علی خامنه‌ای و البغدادی (رهبرداعش) که خودشان را ولی امر مسلمین می‌دانند نگرانی مردم خود را ندارند و هدف‌شان سازندگی، پیشرفت و افتخارمردم خود و منطقه‌شان نیست. اینها فقط برای در دست نگاه داشتن قدرت است که فعالیت می‌کنند و مذهب را وسیله ای قرار داده‌اند برای اینکه به بقای خودشان ادامه دهند.
بدیهی است که به دست گرفتن حکومت به حیله و به وسیله مذهب و ایدئولوژی امری‌است ساده و بارها در تاریخ دیده‌ایم که حکومت‌های مذهبی و ایدئولوژیکی خیلی راحت می‌توانند تشکیل شوند، قدرت را در دست بگیرند، پیشروی کنند، جنگ به راه بیاندازند و جهان را نا بسامان بکنند. همآنطور که هیتلرتوانست با ایدئولوژی نژاد پرستی خود جنگ جهانی را به وجود بیاورد.
فراموش نکنیم که صدام حسین و حافظ اسد (پدر بشار اسد) پیش از به وجود آمدن جمهوری اسلامی مسلمان نبودند و حکومت‌شان اسلامی نبود. هر دو اینها کمونیست بودند و گرایش‌شان به کشورهای بلوک شرق بود ولی هنگامی که دیدند که شخصی مانند خمینی بدون هیچ دانش سیاسی یا نظامی و به راحتی توانست انقلابی به راه بیاندازد و مملکتی را در دست بگیرد متوجه شدند که برگ برنده خمینی استفاده از مذهب بوده است. آنها از خمینی تقلید کردند و مذهبی و اسلامی شدند. گروههای سنی منطقه نیزگرایش به شریعت اسلام را از خمینی و سپس خامنه ای یاد گرفتند.
نامه‌ای که رهبرحکومت اسلامی برای جوانان غربی نوشته نامه د‌ل‌سوزی یا همدردی نیست. اگر این نامه را به دقت بخوانیم متوجه می‌شویم که پیام این نامه تشویقی برای ادامه به تروریسم و ادامه به افراطگری است. چرا که همچنان که بر اساس توهم توطئه‌گری حکومت خود را بنا کردند، در بسیاری از قسمت‌های این نامه نیز کشورهای غربی یعنی اروپا و امریکا مسئول ایجاد تروریسم معرفی شده‌اند. در صورتی‌که مشخص است که برای تروریست شدن و برای افراط‌گرایی اسلامی باید یک پایه ایدئولوژیکی و مذهبی محکم و از قبل نهادينه شده وجود داشته باشد. بدون وجود این پایه هیچ شخصی افراط گرا نمی‌شود. پایه اصلی در منطقه وجود داشته واز جای دیگری نیامده است. بنیاد افراطی شدن را حکومت اسلامی ایران تنظیم و نهادینه کرده است.
بسیارمهم است به یاد داشته باشیم که صحبت‌های علی خامنه‌ای عوام‌فریبانه هستند و او با استفاده از اعتقادات مذهبی مردم و با توسل به تئوری توطئه، جوان‌هایی که متاسفانه در موقعيت ضعف اجتماعی یا فکری قرار دارند را تحت تاثیر قرار میدهد و موجب افراطی شدن آنها می‌شود.
این نامه دعوت و تشویقی به تروریسم است. دولتمردان اروپا و آمریکا باید بدانند و متوجه باشند که تا زمانیکه افرادی مانند علی خامنه‌ای سخنان عوامفریبانه را در جامعه انتشار میدهند احتمال اینکه افراد افراطی جدیدی وارد صحنه تروریسم شوند بسیار زیاد است.
برای ریشه کن کردن تروریسم باید بنیان ایدئولوژیک و بنیان فکری آن را از بین ببریم, باید نشان بدهيم که حکومت مذهبی حکومتی نادرست است و هیچگاه موجب رفاه، آسایش و خوشبختی مردم نشده است. جوانان غربی میتوانند به تاریخ مراجعه کنند و ببینند که در همین اروپا و در قرون وسطا، حکومتهای مذهبی موجب فساد و جنگ و ویرانی شده بودند. هر نوع حکومت مذهبی یا ایدئولوژیک بی گمان دیکتاتور خواهد بود.
بنابه باورهای حقوق بشری، متمدن و امروزين، مذهب باید یک امر شخصی باقی بماند و نباید در امور اجتماعی و سیاسی دخالت کند.
نظریات توطئه پنداری وسیله و حربه‌ای شده اند برای حکومت‌های ناتوان و بی‌کفایت که ازانجام وظیفه شانه خالی کنند. این نوع نظریات را از زمان اتحاد جماهیر شوروی به خاطر داریم، اکنون نیز سر کرده انتشار و ترویج این نوع تفکر حکومت اسلامی ایران است که همواره دیگران را مقصر میشمارد و حتی در مسائل داخل کشور تاکید به این دارد که تمامی مشکلات به خاطر وجود دشمن است. نظریه توطئه پنداری وسیله است برای حکومتهایی مانند حکومت اسلامی ایران که خودشان را توجیه کنند و با عوام فریبی مردم را وادار به سکوت کنند.
من به عنوان فردی که علی خامنه‌ای و ماهیت حکومت اسلامی را خوب میشناسم توجه جوانان غربی و تمام کسانی را که احتمال دارد این نامه را بخوانند و تحت تاثیر ان قرار گیرند را به این نکته مهم جلب میکنم که این سخنان تزویری بیش نیستند و تنها نشان دهنده دو رویی علی خامنه‌ای هستند.
علی خامنه‌ای در مدت ۲۶ سال رهبری‌اش به جز جنایت و سرکوب کاری انجام نداده است. بیشتر مردم ایران این حکومت را از خود نمی‌‌دانند. فرهنگ تحمیلی حکومت را قبول ندارند. جوانانی که ممکن است این صحبت‌های علی خامنه‌ای را شیرین ببینند باید به کشورهایی که حکومت اسلامی دارند، از جمله به ایران سفر کنند و از نزدیک وضع مردم را مشاهده کنند.
اگر فریاد اعتراض مردم ایران به گوش نمی‌‌رسد تنها به دلیل این است که این رژیم به شدت سرکوبگر است. در همین چند هفته گذشته تعداد بسیاری از خبرنگاران دستگیر شدند، پسر دائی خود خامنه‌ای (سراج میردامادی) که یکی از خبرنگاران ایرانی بود، پس از بازگشت به ایران (پس از آغاز رياست جمهوری حسن روحانی) دستگیر و زندانی شد و اکنون در زندان اوین به سر می‌برد. علی خامنه‌ای که وانمود می‌کند دلش برای خانواده قربانیان پاریس می‌سوزد، خودش جلاد مردم ایران و اعضای خانواده‌اش است.
این حکومت هر چند وقت یکبار یک شخصیت ظاهر پسند مانند خاتمی یا روحانی را به عنوان رییس جمهور به قدرت می‌رساند و وانمود می‌کند که قابل تغییر است در صورتی‌که از زمانیکه حسن روحانی که به قولی «اصلاح طلب، ملایم یا معتدل»، به قدرت رسیده است، تعداد بیشتری از افرد به نسبت دوران احمدی نژاد که «تندرو» بود اعدام شده‌اند. هر چند در ظاهر خیلی از این اعدام‌ها به دلیل مواد مخدر هستند، ولی در لوای جرایم معمولی افراد سیاسی و دگراندیشان را هم می‌کشند. تعداد زیادی از وبلاگ‌نویس‌ها در زندان هستند. یکی از همین وبلا گ نویس‌ها، ستار بهشتی بود که او را در زندان زير شکنجه کشتند.
جامعه جهانی باید بداند که اینگونه رژیم ها اصلاح‌ناپذیر هستند و اگر در ظاهر وانمود می‌کنند که مخالف تروریسم هستند ولی در حقیقت تغذیه کننده و پرورش دهنده افکار افراطی هستند وهنگامی که اینگونه افکار بین انسان‌های سست‌مایه و خشن، انتشار پیدا می‌کند و تبدیل به تروریسم می‌شود.
برای ما ترور و تروریسم تنها کشتن افراد نیست. ترور به شکل گسترده‌تر آن ایجاد ترس و وحشت بین افراد جامعه است. تروریسم حکومتی همواره وجود داشته است و اختناق و سرکوبی که در جامعه ایرانی وجود دارد بزرگ‌ترین تروریسم حکومتی بر مردم محسوب می‌شود و بایستی از طرف ما و همگان محکوم شود.
منبع : تارنمای خودنویس


مترجم نیروی دریایی آمریکا در زندان اوین؛ نماینده خمینی در نیروی دریایی، امام جماعت در آمریکا


[h2 امیر میرزایی حکمتی از دیربورن میشیگان برای دیدار مادربزرگ‌‌اش به تهران رفته و در زندان اوین گرفتار است و محمدعلی الهی از تهران به دیربورن میشیگان رفته و بروبیایی دارد. حکمتی هیچ‌گاه مرگ بر ایران نگفته اما الهی سال‌های سال "مرگ برآمریکا" از دهانش نیفتاده. حکمتی پیرو هیچ‌کس نیست و الهی همچنان خود را پیرو "امام خمینی" معرفی می‌کند
محمدعلی الهی از سن ۱۲ سالگی تحصیلات حوزوی را در اصفهان آغاز کرد و سپس به تهران آمد و در دوران انقلاب ۵۷ تبدیل به واعظی جوان شد که در مساجد امام حسین و احمدیه نارمک سخنرانی می‌کرد. وی در آبان‌ماه ۱۳۵۷ برای مدت کوتاهی دستگیر و زندانی شد و همین شد سابقه‌‌ی مبارزاتی وی علیه رژیم پهلوی تا بتواند پله‌های ترقی را طی کند. درست مانند شیخ محمد مقیسه‌ای که او نیز مدت کوتاهی در سال ۵۷ به زندان افتاد و همین شد سرمایه‌ای برای‌ استفاده از خوان نعمت جمهوری اسلامی.
الهی پس از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۸ به حکم دفتر خمینی به ریاست دایره «سیاسی ایدئولوژیک» نیروی دریایی که متعاقباً در مردادماه ۱۳۶۲ «عقیدتی سیاسی» نام گرفت منصوب شد. با اینحال وی اصرار دارد در مصاحبه‌ با رسانه‌ها این نهاد سرکوبگر را «انجمن اسلامی» بنامد؛ چرا که می‌خواهد خود را از شر بدنامی آن خلاص کند.
پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی، به منظور تسلط روحانیت بر ارتش، دایره‌ی «عقیدتی سیاسی» تشکیل شد و به عنوان ارگان سرکوب، نیروهای آن عملاً به جای «حفاظت اطلاعات» به جاسوسی و پرونده‌‌سازی علیه وابستگان گروه‌های سیاسی و پرسنل ناراضی مشغول بودند.
خمینی در حکمی که خطاب به رئیس ستاد ارتش صادر کرد به صراحت عنوان نمود که «سازمان سیاسی ایدئولوژیك در انتخاب خط مشی خود، صرفاً تابع ولایت فقیه است و فقط از نظر انسانی و آماد و پشتیبانی تابع ستاد مشترك ارتش می‌باشد.»
http://www.aja.ir/portal/home/Default.aspx?CategoryID=7ed9e6ca-4cad-491f-82bd-8da6616787ec
همچنین دفتر مشاورت خمینی در تاریخ ۱/۶/۱۳۶۰ طی نامه‌ای به اداره پنجم ستاد مشترك ارتش، ضمن ابلاغ فرمان وی به مسئولان امر، ضرورت و اهمیت ویژه مأموریت این اداره را متذكر و یادآور شد كه «ارتش جمهوری اسلامی ایران بدون حضور فعال اداره‌ای با این مأموریت و شرح وظایف، از كارآیی و جهت‌گیری متناسب با شرایط كنونی ناتوان خواهد بود.»
http://www.aja.ir/portal/home/Default.aspx?CategoryID=7ed9e6ca-4cad-491f-82bd-8da6616787ec
نقش این نهاد پس از سرکوب خونین ۳۰ خرداد و در سیاه‌ترین روزهای تاریخ مهین‌مان بسیار پررنگ‌تر از قبل شده و در هماهنگی با دادگاه و دادسرای انقلاب ارتش ابتکار عمل را در دستگیری و پرونده‌سازی برای پرسنل نظامی به عهده گرفت. در سال‌های اولیه دهه‌ی ۶۰ بسیاری از فعالان سیاسی و هواداران جریان‌های مختلف سیاسی در نیروی دریایی با توطئه‌چینی این نهاد دستگیر و به زیر شکنجه و ... برده شدند.
کسانی که دهه‌ی ۶۰ را به خاطر می‌آوردند می‌دانند نام دایره «عقیدتی سیاسی» چه دلهره‌ای در پرسنل نظامی ایجاد می‌کرد .
هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود از ۱۴ اردیبهشت ۱۳۶۲ می‌نویسد: «آقای‌ [محمدعلی‌] الهی‌ مسئول‌ سازمان‌ عقیدتی‌ سیاسی‌ نیروی‌ دریایی‌ آمد. از کیفیت‌ دستگیری‌ ناخدا [بهرام‌] افضلی‌ و تعویض‌ فرمانده‌ بدون‌ مشورت‌ با عقیدتی‌ سیاسی‌ گله‌مند و از آینده‌ نگران‌ بود.» ۵ روز از دستگیری ناخدا افضلی می‌گذرد و از آن‌جایی که دستگیری وی برخلاف دیگر دستگیری‌ها و روال موجود در نیروی دریایی با محمدعلی الهی و «عقیدتی سیاسی» هماهنگ نشده بود وی از «کیفیت دستگیری» گله‌مند است. او همچنین شاکی است که چرا فرمانده‌ی جدید(ناخدا حسینی)، بدون مشورت وی انتخاب شده است.
دستگیری افضلی به خاطر اهمیت آن به جای آنکه به شیوه‌ی معمول صورت بگیرد، در بالاترین سطح نظام تصمیم‌گیری شده بود و دلیلی نداشت که همچون دیگر دستگیری‌ها «عقیدتی سیاسی» نیروی دریایی در بدو امر در جریان آن قرار بگیرد. چرا که در تصمیم‌گیری اولیه قرار نبود افضلی در بازداشت بماند. درست مانند بیت‌اوشانا نماینده‌ اقلیت آشوری مجلس شورای اسلامی که در همان ایام به علت ارتباط با حزب توده بازداشت و بلافاصله با گرفتن تعهد و ... آزاد شد.
هادی غفاری (۱) ادعا می‌کند که او اسناد وابستگی افضلی به حزب توده را به دست آورده و تحویل خمینی داده بود. از قرار معلوم خامنه‌ای، ناخدا افضلی را که به تازگی از سفر ایتالیا بازگشته بود به دفتر خود احضار می‌کند و افضلی در دفتر وی با بازجویان و مأموران سپاه پاسداران مواجه شده و توسط آنان به زندان منتقل می‌شود .
رفسنجانی در این مورد در خاطراتش از روز ۹ اردیبهشت ۱۳۶۲ می‌گوید:‌ «رئیس‌جمهور تلفنی‌ اطلاع‌ دادند که‌ فرمانده‌ مورد نظر [ناخدا بهرام‌ افضلی‌] احضار شده‌ و توقیف‌ است‌. گفتم‌ قبلاً در همان‌جا تحقیق‌ شود؛ اگر صادقانه‌ برخورد کرد و در حد سمپات‌ است‌، زندان‌ نرود. ایشان‌ پذیرفتند. احمدآقا عصر تلفن کرد و گفت‌ [بهرام‌] افضلی‌ اعتراف‌ نکرده‌ و گویا برای‌ مقابله‌ به‌ زندان‌ برده‌اند. آخر شب‌، احمدآقا تلفن‌ کرد که‌ آقای‌ خامنه‌ای‌ دستور آزادی‌ سرهنگ‌ [بهرام‌] افضلی‌ [فرمانده‌ نیروی‌ دریایی‌] را بعد از تخلیه‌ اطلاعات‌ داده‌اند.»
حجت‌الاسلام سیدهادی خسروشاهی سفیر وقت جمهوری اسلامی در واتیکان، توضیح می‌دهد که محمد‌علی الهی چند روز پیش از دستگیری افضلی، وی را در یک هیئت نظامی در سفر به لیبی همراهی ‌کرده و وی در مسیر بازگشت هیئت از این کشور، در رم میهماندار آن‌ها بوده است.
http://tarikhirani.ir/Modules/News/Phtml/News.PrintVersion.Html.php?Lang=fa&TypeId=4&NewsId=3850
براساس خاطرات انتشار یافته مسئولان نظامی و سیاسی رژیم، هدف اصلی سفر هیئت‌های نظامی و حتی سیاسی رژیم به لیبی، تهیه سلاح و به ویژه‌ موشک‌های دوربرد بود. برخلاف تصمیم اولیه رفسنجانی و خامنه‌ای و احمد خمینی و ...، در اسفند همان سال در میان دعوا و رقابت‌ بین جناح‌‌ها و باندهای قدرت، ناخدا افضلی قربانی شده و با حکم ‌ری‌شهری، توسط لاجوردی اعدام می‌شود.
در آن دوران سیاه، الهی نقش مهمی در نیروی دریایی داشت و به منظور هماهنگ‌ کردن دوایر «عقیدتی سیاسی»، سمینارهای متعددی ترتیب می‌داد. در خرداد ۱۳۶۱ در جریان یکی از همین سمینارها، حجت‌الاسلام امینی نژاد سرپرست دایره عقیدتی سیاسی ایستگاه دریایی بندر امام خمینی که برای شرکت در این سمینار به تهران سفر کرده بود، توسط یک واحد عملیاتی مجاهدین، هنگام عبور از خیابان کشتارگاه در جنوب غربی تهران مورد حمله قرار گرفت و کشته شد.
الهی خود نیز در جریان بازدید از مناطق عملیاتی در جنوب کشور در یکی از خیابان‌های آبادان هدف ترکش قرار گرفته و از ناحیه دست و پا مجروح شد. در دوران یاد شده دایره‌ی عقیدتی‌ سیاسی ارتش همچنین نقش مهمی در جبهه‌های جنگ و کنترل خبرنگاران داشتند.
محمدعلی الهی، مدیر سیاسی ایدئویوژیک (عقیدتی سیاسی) نیروی دریایی در سال ۱۳۶۱ می‌گوید: «نیروهای عقیدتی سیاسی ارتش، خبرنگاران و مصاحبه‌گران زیادی را تا خطوط مقدم جبهه راهنمایی کردند تا آنها با رزمندگان ارتش مصاحبه کنند و روحیه آنان را تقویت نمایند». (مصاحبه با حجت‌الاسلام والمسلمین الهی، مجله صف، شهریور ۱۳۶۱، ص ۷۳)
موقعیت الهی در نیروی دریایی به گونه‌ای بود که برای بازدید به جبهه‌ها می‌رفت.
سرهنگ سید محمدعلی شریف النسب در خاطرات خود می‌گوید:‌ «آنروز سرپرست عقیدتی- سیاسی نیروی دریایی به نام حجت‌الاسلام الهی برای بازدید آمده بود و چند تن از تکاوران دریایی با وی همراه بودند و می‌خواستند هنر و توانایی خود را در زد و خورد با عراقی‌ها به او نشان دهند.»
http://www.ion.ir/News/23079.html
تا آن‌جا که می‌دانم وی تا سال ۶۳ در عقیدتی سیاسی نیروی دریایی بود و با شرکت در کلاس‌های زبان این نیرو به آموختن انگلیسی پرداخت و در سال ۶۵ به لندن عزیمت کرد و یکسالی را در این شهر به سر برد. خودش می‌گوید حضور وی برای آموزش زبان انگلیسی بوده است اما بعید به نظر می‌رسد آخوندی را تنها به منظور آموزش زبان با هزینه‌ای هنگفت به لندن آنهم در بحبوحه‌ی جنگ و محدودیت‌های ارزی رژیم که حتی برای تأمین نیازهای جنگی مشکل داشت بفرستند.
وی پس از بازگشت از لندن در سال ۶۷ به حکم مهدی کروبی در بنیاد شهید مشغول خدمت شد و مسئولیت راه‌اندازی مرکز پژوهش‌ها و اسناد بنیاد شهید را به عهده گرفت و همزمان به تحریریه تهران تایمز پیوست.
اینکه آخوندی پس از یکسال زبان خواندن به عضویت تحریریه‌ی یک نشریه انگلیسی زبان در می‌آید از برکات جمهوری اسلامی و حاکمیت ولایت فقیه است. چنانچه در همان ایام، صادق خرازی بدون داشتن کوچکترین سابقه‌ی دیپلماتیک و دانستن زبان انگلیسی در سن ۲۶ سالگی از اداره‌ی حجره‌ی بازار به نمایندگی جمهوری اسلامی در نیویورک رسید.
الهی می گوید در سال ۱۳۷۰ دعوت‌نامه‌ای از «کنفرانس جهانی ادیان» که محل برگزاری آن در سانفرانسیسکو بود به دفتر روزنامه تهران تایمز رسید. تقاضای ویزای الهی در ابتدا با پاسخ منفی سفارت آمریکا روبرو شد، اما تلاش دوباره‌ی وی منجر به صدور ویزای معنادار چهارماهه شد. این که چرا دعوت نامه «کنفرانس جهانی ادیان» به دفتر یک روزنامه می‌رسد خود جای سؤال است. در هر صورت پای الهی با این دعوت نامه به آمریکا باز شد و به شهرهای واشنگتن، نیویورک، لس‌انجلس و چند شهر دیگر که جوامع بزرگ مسلمان در آنها تشکیل شده بود سفر کرد. وی یک سال بعد به دیترویت میشیگان سفر کرد و در مرکز اسلامی این شهر به عنوان یک طلبه‌ی جوان که انگلیسی می‌دانست مشغول به کار شد.
http://www.bbc.com/persian/iran/2015/11/151109_u07_chamedan_3rd_imam_elahi_online
3 سال بعد در سال ۱۳۷۴ وی با گسترش جامعه‌ی اسلامی دیربورن، «دارالحکمه اسلامی آمریکا»Islamic House of Wisdom را بنیان‌گذاشت و در سال ۱۳۷۶ این مرکز با توجه به تمکن مالی‌ای که پیدا کرده بود به ساختمان جدید خود که پیشتر کلیسا بوده نقل مکان کرد. از همان موقع این مرکز با استفاده از «امدادهای غیبی» به یکی از بزرگترین مساجد آمریکا تبدیل شد. و طرفه آن که خانم شیرین عبادی، در سال ۱۳۸۵ ضدآمریکایی‌ترین سخنان خود را در این مرکز ایراد کرد. (۲)
الهی در دوران حضور خود در آمریکا از دانشگاه میشیگان دیربورن لیسانس جامعه شناسی و از دانشگاه ایالتی دیترویت فوق‌لیسانس هنر دریافت کرده است.
نماینده‌ی دیروز خمینی، امروز خود را «مسلمان آمریکایی» و وفادار به این کشور دانسته و هیچ اشاره‌ای هم به سابقه‌ی خود و نعره‌های «مرگ بر آمریکا» و «شیطان بزرگ» و ... نمی‌کند.
اینکه چرا دلداده‌ و نماینده‌ی خمینی، «ام‌القراء» اسلام را رها کرده و در دیار کفر رحل اقامت گزیده و به «آمریکایی» بودن خود افتخار می‌کند و به دیدار مأموران اف بی آی و رئیس جمهور آمریکا و ... می‌رود، جزو رازهایی است که مکتوم می‌ماند و خیلی‌ها هم تمایلی به مطرح کردن آن ندارند. (۳)
https://www.youtube.com/watch?v=OwHLUScNAZg
http://www.cbn.com/tv/1340858133001?mobile=false
فراموش نکنیم که زنده‌یاد حجت‌الاسلام دکتر حشمت‌الله مقصودی وکیل و و حقوقدان معروف پس از بازگشت از سفر چند هفته‌ای خود به آمریکا و دیدار با شخصیت‌های آمریکایی در سال ۱۳۶۸دستگیر و به اتهام جاسوسی برای دولت متخاصم اعدام شد.
خامنه‌ای و مسئولان امنیتی و قضایی وقتی از پروژه‌ی «نفوذ» و جاسوسی و «رخنه» سخن می‌گویند منظورشان نوعی از ارتباطات فرهنگی، تجاری، علمی، هنری و یا رسانه‌ای میان ایرانی‌های غیرخودی و شهروندان و موسسات غربی است که از کانال حکومت و دستگاه‌های اطلاعاتی و امنیتی نگذشته باشد.
الهی در حالیکه در سرزمین کفر و شیطان بزرگ به سر می‌برد از هیچ‌چیز برای زیرسؤال بردن سیاست‌های دولت آمریکا و اسرائیل و حمایت از حزب‌الله و حماس و طرفداری از جمهوری اسلامی و سیاست‌های آن فروگذار نمی‌کند و تاکنون با هیچ مشکلی از سوی اف بی آی و دولت آمریکا مواجه نشده است. الهی بارها با مقامات رژیم و حزب‌الله از خاتمی گرفته تا محمدجواد ظریف و ... از علامه شیخ‌محمد حسین فضل‌الله گرفته تا ... دیدار و گفتگو داشته است. حمایت او از مواضع رژیم تا آن‌جاست که حتی ادعای احمدی‌نژاد مبنی بر پاک کردن اسرائیل از صفحه‌ی روزگار و نفی هولوکاست را «یهودی ستیزی» نمی‌داند. وی در حمایت خود از «حماس» و رهبران سیاسی و مذهبی آن از جمله «شیخ یاسین» تردیدی به خود راه نداده و از رسانه‌های آمریکایی برای انتقال نظراتش استفاده می‌کند.
این در حالی است که امیر میرزایی حکمتی، جوان آمریکایی ایرانی تبار که مترجم نیروی دریایی آمریکا بوده به منظور باج‌خواهی از دولت آمریکا 4 سال است که در بدترین شرایط در زندان اوین به سر می‌برد. وی که به خاطر دیدار با مادربزرگش به ایران رفته بود به خاطر داشتن چند عکس با سربازان آمریکایی در عراق در ۱۶ آذر سال 90 به‌اتهام همکاری با دولتهای متخاصم و سرویس جاسوسی سیا علیه جمهوری اسلامی ایران، دستگیر شد و در یک خیمه‌شب بازی قضایی از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به‌ریاست قاضی صلواتی به اعدام محکوم شد.
http://www.fardanews.com/fa/news/319573
دستگاه قضایی رژیم ادعا می‌کند که حکمتی در افغانستان و عراق آموزش جاسوسی دیده است. حکم وی که امکان اجرایی نداشت و تنها به منظور جوسازی و مانور سیاسی صادر شده بود چنانچه انتظار می‌رفت در دیوان‌عالی کشور نقض شد و شعبه ۲۸ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه‌ای بقیه خیمه‌شب‌بازی قضایی را به صحنه برد و حکمتی را به ۱۰ سال حبس محکوم کرد که مورد تأیید دستگاه قضایی قرار گرفت.
پدر امیر میرزایی حکمتی دچار سرطان مغز است و از زمان بازداشت فرزندش دوبار سکته مغزی کرده است. امیر حکمتی پس از آنکه ۱۶ ماه در سلول انفرادی بسر می‌برد به زندانی دیگر انتقال یافت و پس از دو سال اجازه پیدا کرد با عموی خود دیدار کند و به خانواده‌اش نامه‌ بنویسد.
البته الهی مانند همه وعاظ رژیم، معتقد است که اسلام دین «صلح»، «آرامش»، «بخشش» ، «رحمت»، «زیبایی» و ... است و بی جهت به «خشونت» و ... متهم می‌شود. تنها رفقای الهی (۴) در تهران نیستند که معتقدند آزادترین و دمکراتیک‌ترین کشور دنیا را اداره می‌کنند بلکه الهی نیز حاکمیت جمهوری اسلامی را «دموکراسی» و اداره کشور به دست آن‌ها را خواست مردم معرفی می‌کند.
محمدعلی الهی که همچون خانواده امیررضا میرزایی حکمتی در ایالت میشیگان زندگی می‌کند در یکی از شعبده‌‌بازی‌های رژیم در تاریخ ۲۷ مرداد ۱۳۹۴ در زندان اوین با امیر میرزایی حکمتی و سپس با مقامات قوه قضاییه دیدار و گفتگو کرد. او می‌گوید امیدوار است حکمتی به زودی آزاد شود.
http://news.gooya.com/politics/archives/2015/08/201598iphone.php
الهی که خود بخوبی واقف است رژیم به هرکسی اجازه نمی‌دهد به زندان اوین مراجعه کرده و با یک زندانی امنیتی و جاسوس آمریکا ملاقات کند، دیدار خود با حکمتی را «معجزه» خواند.
البته الهی، «روغن چراغ ریخته را نذر امامزاده می‌کند» او که به منظور شرکت در «ششمین اجلاس مجمع جهانی اهل ‏بیت(ع)» به ایران رفته بود سر راه دیداری هم با امیر حکمتی داشت تا با دستی پر به آمریکا برگردد. و موضوع را در مطبوعات و رسانه‌های آمریکایی به گونه‌ای جلوه داد که گویا برای دیدار با حکمتی رنج سفر به ایران را متحمل شده است.
«به گزارش خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا ـ نشست تخصصی "بررسی مرکزیت مشهد به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام در سال ۲۰۱۷" با حضور تعدادی از اعضای مجمع عمومی مجمع جهانی اهل بیت(ع) در مشهد مقدس برگزار شد. در این نشست که روز پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴ در فرهنگسرای زیارت برپا شد مسائل مرتبط با مرکزیت مشهد به عنوان پایتخت جهان اسلام در سال ۲۰۱۷ بررسی شد. «دکتر حسین الدیرانی» عضو استرالیلیی، «حجت‌الاسلام محمد علی الهی» عضو آمریکایی، «سید شمس الدین زیدی» عضو تانزانیایی، «شیخ عبدالمنعم قبیسی» عضو ساحل عاجی، «محمد کامل زهیری» عضو مالزیایی و «شیخ طالب الخزرجی» عضو برزیلی مجمع، شرکت کنندگان در این نشست بودند»
http://fa.abna24.com/691819/print.html
خبرگزاری اهل بیت(ع) درمورد سخنان الهی در این نشست می‌نویسد:‌ «حجت الاسلام محمد علی الهی فعال فرهنگی شهر شیکاگو هم که سالها در آمریکا به تبلیغ اسلام پرداخته، معرفی ایران به محوریت امام خمینی (ره) را بسیار مهم ارزیابی کرد و گفت: مکتب اهل بیت(ع) به عنوان جهان شمول ترین مکتب مذهبی باید محور فعالیت های فرهنگی مشهد قرار گیرد.
وی با اشاره به این که علمای شیعی مشهد نقش زیادی در تنویرهای فرهنگی افکار مردم دارند، گفت: اینکه ما در ایران امام رضا(ع) را درمرکز فعالیت های فرهنگی خود قرار دهیم تأثیر زیادی در دنیا می‌گذارد.
حجت‌الاسلام الهی بر لزوم معرفی نقش اهل بیت(ع) در فرهنگ جامعه تأکید کرد و افزود: در ایران ایده‌های زیبایی وجود دارد که برای تحقق این ایده‌ها باید به دنبال یک اساس و پایه فرهنگی باشید.»
http://fa.abna24.com/691819/print.html
الهی همچنین به عنوان یکی از اعضای «مجمع عمومی جهانی اهل بیت (ع)» از تاریخ ۲۴ تا ۲۷ مردادماه سال جاری در ششمین اجلاس این مجمع که با شعار «همبستگی و هم افزایی برای پیشبرد اهداف اسلام» در تهران برگزار شد، شرکت داشت. وی همچنین از فرصت به دست آمده استفاده کرد و به زیارت مرقد خمینی رفت. در نگاه الهی هیچ‌چیز تغییر نکرده وی در مورد خمینی می‌گوید:‌
«مانند کوه استوار شجاعانه و مصممانه و متقیانه در سخت‌ترین شرایط جامعه را رهبری می‌کرد و اگر حتی مرتکب اشتباهی می‌شد به آن اعتراف می‌کرد»
http://www.rahesabz.net/story/24734/
البته الهی مثل دیگر آخوندها زرنگ است و می‌داند چگونه مظلوم نمایی کند. وی در گفتگو با BBC مدعی می‌شود در آمریکا وی را «شیعه افراطی» می‌خوانند و در ایران «مأمور سیا»!
http://www.bbc.com/persian/iran/2015/11/151109_u07_chamedan_3rd_imam_elahi_online
دولت آمریکا در بهار ۲۰۱۳ در یک ژست حسن‌نیت مجتبی عطارودی استاد مدعو ایرانی را که از دسامبر ۲۰۱۱ به اتهام نفض قوانین صادراتی آمریکا در توقیف بود آزاد کرد، به این امید که جمهوری اسلامی مقابله به مثل کرده و امیر حکمتی را آزاد کند. دولت جمهوری اسلامی بارها درباره این استاد و آزاد شدنش، که با میانجیگری دولت عمان عملی شد ابراز نگرانی کرده بود، اما اقدام دولت آمریکا چنانچه انتظار می‌رفت باعث جری‌تر شدن خامنه‌ای و دستگاه قضایی شد و آن‌ها جیسون رضاییان را نیز به اتهامی مشابه دستگیر کردند.
http://ir.voanews.com/content/iran-us-hekmati/1654625.html
رژیم با به گروگان گرفتن امیر میرزایی حکمتی، کشیش سعید عابدینی و جیسیون رضاییان که هر سه به جرم جاسوسی در زندان به سر می‌برند می‌‌کوشد آن‌ها را با عوامل خود که در آمریکا زندانی هستند معاوضه کند.
امیر حکمتی در نامه‌‌‌ای که بصورت محرمانه از زندان خارج شد و در روزنامه گاردین انتشار یافت از جان کری وزیر امور خارجه آمریکا خواست که اسیر باج خواهی رژیم نشوند. او تأکید کرد که بیش از دو سال است که با اتهام‌های دروغین در زندان به‌سر می‌برد، اتهام‌هایی که صرفا براساس اعترافات اجباری و با استفاده از زور، تهدید، شرایط زندان و سلول انفرادی طولانی‌مدت به دست آمده‌اند. وی مقام‌های امنیتی ایران را متهم کرد که بطور غیرقانونی او را زندانی کرده‌اند تا او را با دو ایرانی زندانی در آمریکا مبادله کنند.
حکمتی 4 سال را بعنوان مترجم در نیروی دریایی آمریکا خدمت کرده است و محمدعلی الهی 5 سال با حکم دفتر خمینی و از سوی او در حساس‌ترین و امنیتی‌ترین بخش نیروی دریایی ایران مشغول به کار بوده و کتاب‌هایش نیز توسط نیروی دریایی انتشار یافته است. (۵) حکمتی از دیربورن میشیگان برای دیدار مادربزرگ‌‌اش به تهران رفته و در زندان اوین گرفتار است و الهی از تهران به دیربورن میشیگان رفته و بروبیایی دارد.
«حکمتی» هیچ‌گاه مرگ بر ایران نگفته اما الهی سال‌های سال «مرگ برآمریکا» از دهانش نیفتاده. حکمتی پیرو هیچ‌کس نیست و الهی همچنان خود را پیرو «امام خمینی» معرفی می‌کند.
هیچ‌ آماری از وابستگان رژیم خمینی که دست در فساد و دزدی و غارت و جنایت داشتند و قادر به کسب شهروندی آمریکا و کانادا شده‌‌اند در دست نیست. هنوز معلوم نیست چه تعداد از صاحب‌منصبان رژیم و «آقازادگان» دارای کارت اقامت دائم آمریکا هستند و در ینگه‌ی دنیا به عیش و نوش مشغولند و یک پای‌شان در آمریکاست و یک پایشان در «ام‌القرا»ی اسلام.
ایرج مصداقی - Irajmesdaghi@gmail.com - www.irajmesdaghi.com
پانویس: ۱-هادی غفاری علاوه بر آنکه نماینده مجلس و عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی بود، حاکم شرع، بازجو و شکنجه‌گر بیرحم اوین بود و نقش مستقیمی در سرکوب و شکنجه داشت. وی از این طریق به اسناد ارتباط افضلی با حزب توده دست یافته بود.
۲- شیرین عبادی در تور خود در آمریکا در دفاع از پروژه‌ی هسته‌ای رژیم که آنرا پروژه‌ای ملی و به نفع مردم می‌خواند سنگ تمام گذاشت. جدا از انتشار مقاله در لس‌آنجلس تایمز و دیدار با لابی رژیم به سخنرانی ‌های متعدد نیز پرداخت.
«شیرین عبادی، برنده‌ی ایرانی نوبل صلح سال 2003 روز گذشته (شنبه) در مركز اسلامی آمریكا گفت: اگر آمریكا درس‌هایش را از عراق نیاموخته است و به حمله به ایران می‌اندیشد، با وجود همه‌ی انتقاداتی كه در كشورمان می‌كنیم، تا آخرین قطره‌ی خون‌مان از كشورمان دفاع می‌كنیم و به یك سرباز بیگانه اجازه نخواهیم داد كه پا بر خاك ایران بگذارد. اگر آمریكا درباره‌ی جهانی شدن سخن می‌گوید، به این معنی نیست كه همه‌ی جهان به عنوان دهكده‌ی كوچكی دیده می‌شود و بوش به عنوان تنها كلانتر آن دهكده نگریسته می‌شود. براساس این گزارش، ‌عبادی كه در بزرگ‌ترین مسجد آمریكا در دیربورن سخنرانی می‌كرد، اسلام را دین بخشایش، رحمت و زیبایی خواند و گفت: اینروزها روزهای سختی برای پیروان اسلام است، متاسفانه در این فصل سخت اسلام به خشونت و تروریسم متهم شده است.»
http://isna.ir/fa/news/8502-11548
۳- الهی تنها نمونه نیست. مرتضی آقا تهرانی یکی از اعضای جبهه‌ی پایداری و نماینده مجلس شورای اسلامی و از شاگردان نزدیک مصباح یزدی نیز به مدت ۹ سال و نیم در آمریکا و کانادا زندگی می‌کرد و دارای گرین کارت آمریکا بود. وی سال‌ها در مدرسه حقانی و مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی مشغول تحصیل بود و پس از بازگشت از آمریکا مدت‌ها معلم اخلاق کابینه محمود احمدی نژاد بود. او در آمریکا امامت جمعه و سرپرستی مؤسسه اسلامی نیویورک را به عهده داشت. وی در قالب یک گروه، با صلاح‌دید مصباح یزدی به همراه همسر و فرزند عازم کانادا و آمریکا شد. آقا تهرانی از دانشگاه مک‌گیل در مونترال فوق لیسانس مطالعات اسلامی گرفت و سپس به آمریکا رفت و از دانشکده فلسفه دانشگاه ایالتی نیویورک در بینگهمتون در فلسفه و عرفان فارغ‌التحصیل شد.
سیدحمید مولانا ستون نویس سابق روزنامه کیهان و از آمریکا‌ستیزان این روزنامه که به حکم احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۷به مشاورت او رسید نیز سیتیزن آمریکاست. همچنین ملک وسیعی در نزدیکی ونک تهران برای راه اندازی بنیاد فرهنگی مولانا با اختصاص بودجه هنگفت در اختیار او گذاشته شد.
۴- الهی همچنان در زمره‌ی یکی از شخصیت‌های رژیم محسوب می‌شود. مثلاً به پیام تشکر آیت‌الله صانعی به مناسبت درگذشت همسرش توجه کنید. دو جا نام محمدعلی الهی تحت عنوان «حضرات آيات و حجج اسلام و مسلمين» و « شخصيتها» آمده است.
http://saanei.org/index.php?view=01,02,09,3782,0
۵- کتاب‌های وی از جمله «نگرشی به انقلاب شکوهمند بهمن : روز قهرمانان» توسط اداره عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی، و «تحلیلی بر جهان بینی اسلامی و مادی»؛ اقتباس از محمدعلی الهی؛ توسط مدیریت سیاسی ایدئولوژیک نیروی دریایی ارتش انتشار یافته‌اند.
]

بدرود ای زیبا - ایو مونتان yves montand bella ciao 1970 زیر...

ترانه بدرود ای زیبا bella ciao در زمان جنگ جهانی دوم از سوی گروه مبارزان ضد فاشیستی در ایتالیا خوانده می‌شد. این آهنگ که به نماد مبارزات آزادیخواهانه تبدیل شده است به زبانهای بسیاری ترجمه شده و توسط خوانندگان مختلف اجرا شده است. ایو مونتان Yves Montand هنرپیشه و خواننده بزرگ ایتالیایی - فرانسوی این ترانه را به زیباترین شکل خوانده است که در این صفحه نخست کلیپی را که بر اساس اجرای ایو مونتان Yves Montand ساخته شده می بینیم و بعد اجرای تلویزیونی خود وی را در سال 1963 .بسیار دوست میدارم شخصن این ترانه را که بی شک یکی از ماندگارترین ملودیها و زیباترین اشعار را در خود جای داده است .ترجمه متن این ترانه را از ویکیپدیا برداشته و تغییراتی بسیار جزئی داده ام و از جمله نام ترانه را از " خداجافظ زیبا " به " بدرود ای زیبا " تغییر داده ام . و آنگاه دو کلیپ را به هم چسبانده و به شکل یک کلیپ مستقل در اینجا ارسال کرده ام .*****************پیشنهاد میکنم دیدن این کلیپ را هرگز از دست ندهید ولی برای دوستان در داخل کشور با توجه به سرعت بی نظیر اینترنت نیز پیشنهاد میکنم که این ویدئو را نخست از طریق آدرسهایی که در نخستین کامنت می نویسم دانلود کرده و ضمن تماشای آن از طریق سیستم خود ، این ویدئو را حتما در کامپیوتر خود ذخیره کرده باشند .

Posted by Alireza Amirkhizi on Mittwoch, 6. Mai 2015
انتشار فیلم خاکسپاری محمد مختاری به مناسبت هفدهمین سالگرد جنایات رژیم موسوم به قتلهای زنجیره ای
؟چه کسانی با سخنانشان تاریخ معاصر ایران را می‌سازند

افرادی در سالگرد اعدام ریحانه سخن گفتند که در تاریخ معاصر ایران ثبت خواهد شد. این ویدیو، یک فکت تاریخی است، که چه کسانی برای آن که حقوق انسانیِ مردمان این سرزمین به رسمیت شناخته شود، بلند سخن گفتند. اکرم نقابی، مادر سعید زیبالی می‌توانست در خانه بنشیند.گوهر عشقی، دکتر ملکی و محمدعلی فروغی (وکیل ریحانه) و بسیاری دیگر که می‌توانستند ایده‌ی خود را درگوشی و توی تاکسی طوری بر زبان بیاورند که کسی آن‌ها را بازخواست نکند، ولی انسانیت طور دیگری حکم می‌کند.ویدیوی اصلی در کانال محمد نوری زاد منتشر شده است: http://bit.ly/1Gx75kgشهروندیار را در تلگرام نیز دنبال کنید:https://telegram.me/shahrvandyar#محمد_علی_جداری_فروغیDr.Mohammad Maleki دکتر محمد ملکی#شجاعت_مدنی#حقوق_شهروندی#ُسعید_زینالی#ریحانه_جباری

Posted by ‎کارگاه آموزشی شهروندیار‎ on Mittwoch, 28. Oktober 2015
خشونت بیش از حد نیروی انتظامی نسبت به مظنونانی که به آنها دستب...

خشونت بیش از حد نیروی انتظامی نسبت به مظنونانی که به آنها دستبند زده شده.از شرایط، تاریخ و مکان وقوع این دستگیری اطلاعی در دست نیست.مدت ۲:۳۸

Posted by International Campaign for Human Rights in Iran on Freitag, 6. November 2015
خشونت بیش از حد نیروی انتظامی نسبت به مظنونانی که به آنها دستبند زده شده. از شرایط، تاریخ و مکان وقوع این دستگیری اطلاعی در دست نیست.
Veröffentlicht am 27.10.2015 ریحانه جباری در نوزده سالگی به جرم قتل فردی به اسم "سربندی" زندانی می شود و سال گذشته بعد از تحمل شش هفت سال زندان اعدامش می کنند. یکشنبه - سوم آبان نود و چهار - در بهشت زهرا و در مراسم سالگرد اعدام ریحانه، پنج بانو نیک درخشیدند. یکی مادر بزرگ ریحانه بود که دست به گلوی دکل دزدان برده بود و رهایشان نمی کرد. دیگری مادر ریحانه بود که همچون خطیبی نیک سخن، با هر کلام آتشین و حماسی و پر صلابتش، دست ما را می گرفت و به هزار توی خردمندی می بُردمان. خانم شهین مهین فر را با صدای گرم و نافذش می شناسیم. او سالها گوینده ی رادیو بود در برنامه هایی چون راه شب. پسرش " امیرارشد تاجمیر" از کشته های روز عاشورای سال 88 است. وی بر سر مزار ریحانه گفت: من سالها در برنامه های رادیویی تلاش داشتم که مردم را بخواب ببرم. و حال آنکه باید بیدارشان می کردم. مادر ستار بهشتی و مادر سعید زینالی نیز مختصری سخن گفتند و هنر زن بودن را معنا بخشودند. که این دو، اگر سکوت می کردند، خون فرزندان بی گناه شان تباه شده بود حتماً. این دو بانو، با پیگیری ها و سخنانِ هماره و نفس گیرشان، راه نفس سپاه و اطلاعات و بیت رهبری و دستگاه قضایی را بند آورده اند. و جلوی ساختمان دنا مادر امین انواری دانشجوی زندانی نیز تماشایی بود. مادری که مستقیما سپاه را فریاد می کشید.
برژنسکی مشاورامنیت ملی کارتر

ایرانیش تی وی : آقای بهارلو , برژنسکی مشاورامنیت ملی کارتر================توصیه می‌کنیم ، حتما ببینید عزیزان

Posted by Seyed Emami on Donnerstag, 22. Oktober 2015
1 نگاهی دیگر به ماجرای سینما رکس آبادان، در گفتگو با دکتر محمود مرادخانی Veröffentlicht am 27.08.2015 دکتر مرادخانی، فرزند شیخ علی تهرانی است. این خواهرزاده آیت‌الله خامنه‌ای که مخالف خط مشی دایی خود و نظام جمهوری اسلامی است، در سال‌های اخیر تلاش گسترده‌ای کرده تا مسائل مربوط به واقعه سینما رکس را بر اساس تحقیقات پدرش در سال ۱۳۵۸، به گوش ایرانیان برساند.
2

دکتر محمود مرادخانی، خواهرزاده آیت‌الله خامنه‌ای که از فعالان سیاسی معتقد به براندازی نظام محسوب می‌شود، در گفتگو با رو‌به‌رو
یادمانده‌هایی درحاشیه جنایت سینما رکس آبادان.مرادخانی: جنتی و نوری‌همدانی آمران فاجعه سینما رکس بودند.


خالی‌بندی جدید روحانی: امام دخالت نمی‌کرد
دشواری‌های قالب کردن یک توافق
ما براندازان
«بال راست» هاشمی، سرلیست حزب اعتدال و توسعه
۳۷ سال از فاجعه ۲۸ مرداد، یعنی آتش‌سوزی سینما رکس آبادان و کشته شدن ۶۰۰ نفر در این فاجعه می‌گذرد. تبلیغات آن زمان بر این استوار بود که این کشتار، کار حکومت شاه است. کمتر کسی آن زمان می‌توانست این ادعا را به چالش بکشد و بعد از انقلاب نیز بسیاری از واقعیت‌ها در این باره به خاک سپرده شد.

کسی که در اوایل انقلاب مامور بررسی این فاجعه شد، شیخ علی تهرانی بود که نهایتا به خاطر مشاهده دخالت‌هایی از طرف کسانی در راس قدرت، از ماجرا کنار کشید. فرزند شیخ علی تهرانیا اما، کسی است که این روزها تلاش زیادی برای زنده کردن ماجرا می‌کند.

دکتر محمود مرادخانی، خواهرزاده سید علی خامنه‌ای نیز هست. نیک آهنگ کوثر، روزنامه‌نگار با این فعال سیاسی ساکن فرانسه در باره ماجرای سینما رکس آبادان گفتگو کرده است.


رو‌به‌رو: آقای دکتر مرادخانی، به نظر شما چرا واقعیت‌ها در باره‌ی سینما رکس پنهان مانده و همه چیز در حد یک گزارش کوتاه در باره‌ی واقعه‌ای در تابستان ۵۷ است؟

دکتر مرادخانی: این فاجعه در ۲۸ مرداد ۵۷ اتفاق افتاد و بعدها بسیاری در باره‌اش نوشتند و ۶ ماه پیش، یکی از محققان، آقای مجید احمدیان، کتابی۲۰۰ صفحه‌ای در این باره نوشت که ما آن را در سایتی اینترنتی پخش کرده‌ایم.

این فاجعه به دستور مستقیم جمع کوچکی از آخوندهای قم به نام «شورای اسلامی» انجام شد، برای اینکه مردم آبادان که هنوز وارد جریان اعتراض‌های انقلاب نشده بودند، تشویق تهییج شوند به شرکتن کردن و تظاهرات، مخصوصا کارگران شرکت نفت.

در همان آغاز (انقلاب) وقتی از جانب خمینی، پدرم مامور شد که به خوزستان برود و ریاست دادگاه انقلاب را در دست بگیرد، نگذاشتند که به درستی تحقیقاتی که مقدار زیادی در زمان قدیم انجام شده بود را افشا کند. آنها می‌خواستند افرادی را اعدام کنند که به هیچ وجه مجرم نبودند، من‌جمله، مدیر و صاحب سینما، و همان موقع سردمداران انقلاب در روزهای آغازی که حزب جمهوری اسلامی بود و شورای انقلاب، یعنی مثلث رفسنجانی، خامنه‌ای و بهشتی نگذاشتند دادگاه عادلانه برگزار شود، و شخص خمینی هم خبر داشت. پدر من شرکت نداشت و استعفا کرد و کس دیگری را به جای او به عنوان قاضی گذاشتند و افراد دیگری را به جای مجرمین اعدام کردند و خانواده قربانیان را هم بی جواب گذاشتند. بسیاری تحصن کرده بودند و بسیاری اعتراض کرده بودند. همه این جریان‌ها در کتاب هست و من دعوت می کنم که کتاب را بخوانند.

اگر می‌گذاشتند در عرض این ۳۷ سال در باره اینکه این فاجعه به دست چه کسی انجام شده بوده و هدف چه بوده، و فریبی که زده بودند که بگویند رژیم وقت(پهلوی) این را انجام داده، به ضرر این گروه تمام می‌شد و به همین خاطر همواره نگذاشته‌اند کسی تحقیق کند و همان‌طوری که گفتید، یادبود کوچک بوده و بسیاری از این واقعه بی‌اطلاع بوده‌اند و مناسب است که این آگاهی به آنها برسد.

رو‌به‌رو: برخی، گناه این فاجعه را به گردن سید احمد خمینی انداخته‌اند. این مساله واقعیت دارد یا نه؟

دکتر مرادخانی: این‌جوری که از پدر من در کتاب نقل شده، آن موقع، احمد خمینی نقشی نداشته و افرادی که در قم بودند، به نام نوری همدانی و یادم می‌آید که از جنتی هم یاد می‌شد که در شورا بوده است که به طور خودسرانه این کار را انجام داده بودند. نوری همدانی با پدر من در تبعید بود به پدر من گفته بود که این کار را آنها انجام داده بودند که پدر من باورش نشده بود.

من فکر می‌کنم به مقدار زیادی این کار خودسرانه بود و از سوی آخونده‌هایی که در حکومت هم وارد شدند، از جمله نوری همدانی و احمد جنتی و نفر سوم هم به روایتی، منتظری بوده است.

روبه‌رو: آن زمان مسوولان رژیم شاه تلاش زیادی کرده بودند که واقعیت را بیان کنند و مسوولیت را ازگردن خودشان بردارند. در کتاب چیزی در این مورد گفته شده است؟

دکتر مرادخانی: آقای احمدیان در کتاب توضیحاتی داده‌اند. در آن موقع خود رژیم در وضعیتی نبود که از خودش دفاع کند. تباستان ۵۷ بود، فراموش نکنید که در آن موقع حرکت‌های اعتراضی شروع شده بود و سینما و کاباره آتش زده بودند که البته چون حمله در شب بود، کشته و قربانی نداشت.

رژیم و فرمانداران و استانداران در وضعیتی نبودند که از خودشان دفاع کنند و بسیاری‌سان هم تحت تاثیر قرار گرفته بودند.

وقتی همان عاملان به قدرت رسیدند‌(آخوندها) به فریب‌دادنها ادامه دادند به دروغ گفتن. اینها فلسفه ماکیاول را قبول دارند که هدف، وسیله را توجیه می‌کند و هر کاری را که برای رسیدن به هدف مفید است را انجام می‌دهند، از جمله کشتار انسان‌ها...و اینها ترسی از فریب دادن نداشتند و شناساندن این فریب بسیار بسیار مفید است چون هنوز هم به همان روش، در حال فریب دادن هستند.

رو‌به‌رو: آیا پدر شما می‌توانست با توجه به جو آن زمان می‌توانست روی فزای جو گرفته اثری بگذارد؟

دکتر مرادخانی: این کار پدر من انجام داد. بعد از سال ۵۷ بعد از پیروزی انقلاب، برای مدتی در یک سری از کارهای دادگاه انقلاب خراسان و خوزستان شرکت داشت و عضو مجلس خبرگان شد، البته تمایلی نداشت و نهایتا کنار کشید. همان موقع هم همین قضیه را پدر من افشا کرد و البته همان‌طور که گفتید، متاسفانه تاثیر نداشت و آن‌گونه که باید، بازتاب نداشت، و به نظر من روشنفکران آن موقع که حمایت نکردند و تشکل لازم را ایجاد نکردند، مقصر هستند.

رو‌به‌و: اگر روزی روزگاری، موقعیتی برای محاکمه مسوولان وجود داشته باشد، با توجه به مستندها، فکر می کنید دادگاه بتواند واقعیت‌ها را به مردم نشان بدهد؟

دکتر مرادخانی: به اندازه کافی سند و مدرک وجود دارد، و امیدوارم وضعیتی به‌وجود بیاید که دادگاهی تشکیل بدهیم، البته در مورد سردمداران جمهوری اسلامی، جنایت‌های زیادی مرتکب شده‌اند اما در مورد سینما رکس، دلیل و مدرک و سند فراوان است.

ماموران امنیتی مانع از مراسم اعدام‌شدگان ۶۷ در گورستان خاوران شدند

ماموران امنیتی مانع از مراسم اعدام‌شدگان ۶۷ در گورستان خاوران شدند



عکس از مراسم سال‌های گذشته
ماموران امنیتی ایران نگذاشتند مراسم یادبود زندانیان سیاسی اعدام‌شده در جریان اعدام‌های ۶۷ در گورستان خاوران، در جنوب تهران، برگزار شود.
امروز، جمعه ۶ شهریور، اعضای خانواده اعدام‌شدگان قصد داشتند وارد گورستان خاوران بشوند که ماموران امنیتی با آنان برخورد کردند. گفته شده که چند نفر از شرکت‌کنندگان نیز بازداشت شده‌اند.
به افرادی که در محل حاضر بوده‌اند گفته شده که حق ندارند در شهریور ماه به گورستان خاوران بروند.
در مرداد و شهریور سال ١٣۶۷ چند هزار نفر از زندانیان سیاسی، عمدتا از سازمان مجاهدین خلق و گروه‌های چپگرا، که دوران محکومیت خود را می‌گذراندند اعدام شدند. آیت‌الله حسینعلی منتظری، در کتاب خاطرات خود دستور آیت‌الله خمینی برای اعدام این زندانیان را منتشر کرد.
تصور می‌شود که شماری از این اعدام‌شدگان در گورستان خاوران و در گورهای جمعی دفن شده باشند.
بستگان و نزدیکان اعدام شدگان در نخستین جمعه شهریور ماه و آخرین جمعه سال مراسم یادبودی در خاوران برگزار می‌کنند. این مراسم پیش از این نیز با تنش و دستگیری شرکت‌کنندگان همراه بوده است.
28.08.2015 az: BBC Parsi

خاوران و بحران پاسخ‌گویی و مسئولیت‌پذیری حکومت
خانم منصوره بهکیش در این گزارش شرح میدهد که امسال نیز ماموران امنیتی و لباس شخصی حکومت مانع حضور خانواده ها در خاوران و بر مزار اعدام شدگان سال ۶۷ شده اند .
از آن تابستان شوم که ارتباط عزیزان‌مان را با ما خانواده‌ها قطع کردند و زندانیان سیاسی ایستاده بر عقاید را با شقاوت بسیار، گروه گروه بی‌خبر کشتند و در کانتینرها ریختند و در کانال‌هایی در خاوران مدفون کردند، 27 سال می‌گذرد، ولی آن داغ و دادخواهی برای ما و این ننگ و بیدادگری برای دست اندرکاران دیروز و امروز جمهوری اسلامی هم چنان تازه است. پس از این همه سال، نه تنها هیچ مقام مسئولی به این جنایت و دیگر جنایت‌های 37 سال حکومت اسلامی برای حذف دگراندیشان پاسخی در خور و رسمی نداده است، بلکه با بی‌شرمی تمام، هم چنان خانواده‌ها را برای ساده‌ترین خواست خود مورد اذیت و آزار و توهین قرار می‌دهند و کسی پاسخ‌گو نیست.
جمعه ششم شهریور طبق روال هر سال که جمعه‌ی نزدیک به دهم شهریور در خاوران گرد هم می‌آییم تا یاد عزیزان‌مان را زنده نگاه داریم، به خاوران رفتیم. اطلاعات از یکی دو روز قبل به تعدادی از خانواده‌ها زنگ زده و محترمانه تهدید کرده بود که به خاوران نیایند که متاسفانه تعدادی از خانواده‌ها نیز به این خواست امنیتی‌ها تن دادند و نیامدند. این خانواده‌ها هرچند در دل بسیار ناراحت و شاکی‌اند و این حداقل را حق خود می‌دانند، ولی حکومت بیدادگر است و انسان‌های تحت ستم، گاهی مجبور می‌شوند برای جلوگیری از فشار بیشتر، به این بی‌حقوقی‌ها تن دهند و نمی‌توان خانواده‌ها را سرزنش کرد، زیرا خانواده‌ها در طی این سال‌ها همواره به اشکال مختلف بر عهد و پیمان خود ایستاده‌اند و به این بیدادگری‌ها اعتراض کرده‌اند. خانواده‌ها آنقدر مورد توهین و اذیت و آزار و محرومیت واقع شده‌اند که گاهی چاره‌ای نمی‌بینند که در برابر این همه بیدادگری به طور موقت سکوت کنند، ولی قطعا این سکوت دوامی ندارد و حکومت نیز می‌داند که بالاخره روزی صبر خانواده‌ها سر ریز خواهد شد و باید از آن روز ترسید و برای همین از رفتن حتی یک نفر به تنهایی به خاوران و گل باران کردن آن جا وحشت دارند، زیرا می‌دانند این پیامی اعتراضی است که می‌تواند سایرین را نیز با خود همراه کند.
امسال کمی زودتر از همیشه به خاوران رفتیم تا شاید زودتر از نیروهای حافظِ امنیتِ حکومت به آن جا برسیم و بتوانیم داخل شویم، ولی آن‌ها نیز زودتر از معمول آمده بودند و با درِ بسته روبرو شدیم، من و تنی چند از خانواده‌ها ساعت هشت صبح آن جا بودیم، شنیدیم که تنی چند نیز صبح زودتر و تعدادی نیز پس از ما آمده بودند، ولی باز هم با در بسته روبرو شدند. یک ماشین نیروی انتظامی در خیابان لپه زنک روبروی در اصلی ایستاده بود و یک ماشین نیروی امنیت و یک ماشین وزارت با تنی چند سرنشین جلوی در پشتی ایستاده بودند و یک ماشین با لباس شخصی نیز بعد آمد. ما بی‌توجه به آن‌ها از ماشین پیاده شدیم و گل‌ها را برداشتیم و به سمت در رفتیم، نیروهای انتظامی نیز پیاده شدند و معترض به ما که چرا آمده‌اید و باید بروید، ما مقاومت کردیم و گفتیم این حق ماست، باید در را باز کنید. از آن‌ها تهدید و از ما مقاومت و بالاخره تصمیم گرفتیم بر جدول خیابان در آفتاب تند بنشینیم. مادران با پاهای دردناک‌شان به سختی بر جدول نشستند تا دیگر خانواده‌ها نیز بیایند. آن‌ها نیز ناامید از رفتنِ ما، به سمت ماشین خود رفتند و منتظر ماندند. کم کم خانواده‌ها آمدند، تعدادمان زیاد شد، ولی نه آن طوری که شایسته بود. آن طرف تر، ماموران اطلاعات جوانی را مورد پرس و جو قرار دادند که چرا آمده است و کارت شناسایی او را گرفتند، متاسفانه این کار در حضور ما انجام نشد تا اعتراض کنیم و نگذاریم کارت او را ضبط کنند و بعد خبردار شدیم. تا ساعت نزدیک به ده صبح آن جا بودیم و ماموران هم منتظر که ما چه کار می‌خواهیم بکنیم، آفتاب و گرمای هوا حال مادران را خراب کرده بود و ماموران نیز ما را تهدید می‌کردند که باید بروید. بالاخره همه جمع شدیم و گل‌های‌مان را در دست گرفتیم و جلوی در بسته پشتی پرپر کردیم. به یک باره تمام نیروهای با لباس فرم و شخصی دور و بر ما ریختند و می‌خواستند از پرپر کردن گل‌ها ممانعت کنند که نتوانستند، به خشونت متوسل شدند و گل‌های دست من و یکی دو تن از خانواده‌ها را گرفتند، ولی ما باز مقاومت کردیم و گل‌ها را از دست‌شان گرفتیم و پرپر کردیم. تهدیدمان کردند ولی ما توجهی نکردیم و بالاخره توانستند ما را با زور باز گرداندند. دو جوان دیگر نیز آمده بودند، یکی از خانواده‌ها می‌گفت موبایل جوانی که داشت عکس می‌گرفت را نیز گرفتند. در راه بازگشت در جاده لپه زنک نیز جلوی در اصلی ایستادیم و گل‌های‌مان را به داخل خاوران پرتاب کردیم و تعدادی را نیز در خیابان پرپر کردیم، مقداری را نیز در جاده اصلی خاوران ریختیم که عطر و اثر آن در سرتاسر این منطقه پخش شود. ماموران نیروی انتظامی مستقر در جاده لپه زنک از داخل ماشین پیاده شدند و پلاک ماشین‌های را یادداشت کردند و از ما عکس و فیلم گرفتند. چه کار بیهوده‌ای، تمام این شماره‌ها و عکس‌ها را دارند و فکر می‌کنند به این وسیله می‌توانند خانواده‌ها را بترسانند.
تعدادی از خانواده‌ها تمایل داشتند از آن جا به دیدار مادرم برویم که خوشحال از این پیشنهاد، به سوی خانه راه افتادیم، پس از طی این راه طولانی، به خانه رسیدیم و خانواده‌ها یکی یکی آمدند، با این که هیچ برنامه از قبل تنظیم شده‌ای نداشتیم و بی‌خبر به آن جا رفتیم. مامان جان خیلی خوشحال شد، لباسش را عوض کردیم و به جمع ما پیوست. جالب بود که این حضور گرم و بی آلایش احساس خیلی خوبی به همه‌ی ما داده بود، پس از رفع تشنگی و نفس تازه کردن، خانواده‌ها یکی یکی از آن روزها و تجربیات‌شان گفتند، با این که نگذاشتند به خاوران برویم، ولی این دیدار و جمع شدن در فضایی صمیمی بدون حضور پلیس به همه‌ی ما حس خوبی داده بود، هر کدام چیزهایی گفتند که شاید تا به حال نشنیده بودیم. خاوران که می‌رویم شاید کمتر فرصت شود تا به درد دل‌ همدیگر گوش کنیم، چیزی که امروز شاهدش بودیم و آرامش عجیبی برای همه‌ی ما داشت. هر کدام از روزهای ممنوع الملاقات بچه‌ها گفتند و این که چه بلایی سرشان آمده است. هرچند تمام این گفته‌ها بسیار تلخ بود، ولی همین که در جمعی نشسته بودیم که همه دردی مشترک داشتند، با جان و دل به حرف‌های همدیگر گوش ‌دادیم و هر نشانه‌ای برای آن دیگری آشنا بود و این باعث شد که انرژی دوباره بگیریم. یکی از مادران که در آفتاب تند خاوران فشارش بالا رفته بود، حالش جا آمد و گفت چه خوب شد که اینجا آمدیم و توانستیم کمی با همدیگر حرف بزنیم. دلم داشت دق می‌کرد و کم مانده بود منفجر شوم. یکی می‌گفت یک سال بعد از این که ساک‌ پسرم را دادند، یکی به من گفت پسرت زنده است و پول زیادی از ما گرفت و گفت جای او را به تو نشان خواهم داد و بعد غیب‌اش زد، دیگری می‌گفت ده سال پیش یکی به ما گفت که برادرت زنده است و بیخود می‌گویند که او را کشته‌اند.
با خود می‌گویم اگر روزی این خانواده دهان باز کنند و خاطرات‌شان و بلایایی که بر سرشان آمده است را بلند بلند در رسانه‌های عمومی باز گویند، جمهوری اسلامی دیگر نمی‌تواند کمر راست کند و مجبور است بالاخره پاسخ دهد که چرا و چگونه و با چه حقی مرتکب این همه جنایت شده و خانواده‌ها را نیز از دانستن حقیقت محروم کرده است، نه جنازه‌ای، نه وصیت نامه‌ای، نه برگه فوتی که علت واقعی مرگ را در آن نوشته باشند، نه سنگ گوری، نه بگذارند در همین گورهای جمعی آزادانه جمع شوند و یاد عزیزشان را زنده نگاه دارند و نه حتی به راحتی بتوانند در چهار دیواری خانه‌ها مراسم یادبود بگیرند. مسئولان حکومت اسلامی چاره‌ای ندارند و باید خاوران و دیگر گورهای بی نام و نشان را به رسمیت بشناسند و در سطح ملی و بین المللی از خانواده‌ها پوزش بخواهند، بعد از آنچه شود، زمان و شرایط تعیین خواهد کرد.
جمهوری اسلامی گمان می‌کند که مادرها و پدرها می‌میرند و همه چیز تمام می‌شود، شاید برخی از ما نیز این‌گونه فکر می‌کنیم و برای همین خیلی ناامید شده‌ایم، ولی وقتی برخورد جوان‌هایی که حالا انسان‌های برومندی شده‌اند را می‌بینیم که بی‌تابانه می‌خواهند به خاوران بیایند، باید به حرکت دادخواهانه‌ی خود ایمان بیاوریم و بدانیم که با مُردن چند مادر و پیر و ناتوان شدن خانواده‌ها خاموش نخواهد شد، ممکن است امروز ما جلوی جوان‌ها را بگیریم که به خاوران نیایند یا حرکتی نکنند، ولی هر روز این شعله در درون‌شان شعله ورتر می‌شود و می‌خواهند بدانند چرا و چگونه مادران و پدران‌ و خواهران و برادران و همسران‌شان را اعدام کرده‌اند و چرا حق ندارند بر خاک عزیزشان گلی بگذارند یا شمعی روشن کنند و برای‌شان آزادانه مراسم یادبود بگیرند. بالاخره این زخم نیمه باز سر باز می‌کند و چرک آن دیر یا زود بیرون می‌زند و فوران می‌کند و تمام پیکیر جمهوری اسلامی را می‌گیرد.
هرچند می‌دانیم حکومت اسلامی چاهی برای خود کنده است که خلاصی از آن به این راحتی برایش امکان پذیر نیست، از یک طرف می‌داند اگر درِ خاوران را باز بگذارد و جلوی خانواده‌ها را نگیرد، مانند دهه هشتاد، پیش از پادگانی کردن خاوران، صدها و شاید هزاران نفر در مراسم سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و جمعه‌ی آخر سال شرکت می‌کنند، از طرف دیگر اگر هم چنان جلوی خانواده‌ها را بگیرد، خانواده‌ها به اشکال دیگر جلوی این بی‌عدالتی‌ها می‌ایستند و صدای‌شان را یکی یکی بلند می‌کنند و همین جمع‌ها و ایستادگی‌های کوچک، بزرگ و همه گیر می‌شود و همه چیز را به هم می‌ریزد.
باری، جمهوری اسلامی چاره‌ای ندارد و باید با این مساله برخورد کند و مسئولیت آن را بپذیرد. این چالشی است که باید با آن روبرو شود، ممکن است آن را به تاخیر بیاندازد، ولی دیر یا زود باید این بحران را پشت سر بگذارد، زیرا خانواده‌ها پاسخ می‌خواهند و مسئولان باید پاسخ دهند و دیگر نمی‌توانند هر کدام جنایت را گردن دیگری بیاندازند و از زیر بار مسئولیت ‌شانه خالی کنند.
حتی خانواده‌هایی که فقط در سال‌های اول با شهامت مراسم می‌‌گرفتند و سال‌هاست که آن‌ها را نمی‌بینیم یا حضورشان خیلی کم رنگ شده است، قطعا در درون‌شان بی‌تابی شدیدی موج می‌زند که باز دوباره به خاوران بیایند و به اشکال مختلف اعتراض خود را نشان دهند. این اعتراض نیز در طی این سال‌ها به اشکال مختلف بوده است، از نامه نگاری به مسئولان حکومتی به شکل علنی و مخفی تا نامه نگاری به مسئولان بین المللی و افشاگری و مصاحبه و نوشتن مطلب و دیدار همدیگر و حضور در خاوران و غیره، ولی اگر جمهوری اسلامی با این مساله برخورد نکند، بی تردید این اعتراض‌های خفته و نهفته، دیر یا زود از خانه‌ها به گورستان‌ها و جلوی زندان‌ها و از آن جا به رسانه‌ها و نهادهای بین المللی و در نهایت به کف خیابان‌ها کشیده خواهد شد و سایر جنبش‌های اعتراضی نیز به حرکت در می‌آیند و دیگر جمهوری اسلامی با هیچ اسلحه و قدرتی نمی‌تواند آن را مهار کند.
منصوره بهکیش - هفتم شهریور ۱٣۹۴


http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=68956

بیدادگاه فرمایشی رژیم اسلامی سعید مرتضوی دادستان دزد و جنایت پیشه تهران را از پرونده جنایات زندان کهریزک تبرئه کرد

بیدادگاه فرمایشی رژیم اسلامی سعید مرتضوی دادستان دزد و جنایت پیشه تهران را از پرونده جنایات زندان کهریزک تبرئه کرد


تا به مردم ایران نشان دهد که فقط بعد از براندازی رژیم اسلامی است که باید در دادگاههای ملی سعید مرتضوی و همسر دزدش هما فلاح تفتی را به محاکمه کشید
پس از گذشت بیش از 6 سال از وقایع بازداشتگاه کهریزک، سعید مرتضوی، دادستان سابق تهران، از اتهام معاونت در قتل محسن روح‌الامینی از قربانیان این بازداشتگاه و گزارش خلاف در پرونده کهریزک تبرئه شد.
محمدرضا کشکولی، قاضی شبعه نهم دادگاه کیفری تهران روز چهارشنبه ۲۸ مرداد، در گفت‌وگو با خبرگزاری تسنیم، با اعلام تبرئه سعید مرتضوی از دو اتهام مرتبط با پرونده کهریزک، گفته است که حکم صادره در این زمینه، ابتدای هفته آینده ابلاغ خواهد شد.
خبرگزاری دانشجویان ایران، ‌ایسنا، نیز به نقل از وکیل یکی از قربانیان کهریزک، از صدور رأی این دادگاه مبنی بر تبرئه آقای مرتضوی در پرونده کهریزک خبر داده و گفته است که او به این حکم اعتراض خواهد کرد.
رأی دادگاه در مورد اتهامات سعید مرتضوی در حالی ابلاغ شده که غلامحسین روح‌الامینی، پدر محسن، یکی از قربانیان جوان کهریزک، چندی پیش ابراز امیدواری کرده بود که قوه قضاییه جمهوری اسلامی ضرب‌المثل «چاقو دسته خود را نمی‌برد» را باطل کرده و مرتضوی را مجرم اعلام کند.
آقای روح‌الامینی در مصاحبه با خبرگزاری ایسنا ضمن اشاره به این که شکایت خود را در شهریور سال ۸۸ به قوه قضاییه ارائه کرده گفته بود که سعید مرتضوی، دادستان سابق تهران، فقط در «وارونه‌گویی خوب است» و بهتر است به دنبال شغلی دیگر مانند «مشاور فیلمنامه‌های تخیلی» برود.
پیش از این دادگاهی دیگر با بررسی پرونده کهریزک، سعید مرتضوی، علی‌اکبر حیدری‌فر و حسن زارع دهنوی (معروف به قاضی حداد) را به انفصال دائم از خدمات قضایی و پنج سال انفصال از خدمات دولتی محکوم کرده بود.
با این حال خانواده روح‌الامینی شکایت دیگری را علیه مرتضوی به دستگاه قضایی تسلیم کردند و بر پایه گزارش ایسنا، به نقل از پدر محسن روح الامینی، احکام صادر شده مربوط به «بازداشت غیرقانونی» و «گزارش خلاف واقع» بوده و به پرونده قتل فرزندش برای نخستین بار رسیدگی می‌شود.
رد مال و حبس در پرونده تأمین اجتماعی
قاضی کشکولی روز چهارشنبه همچنین به تسنیم گفت که سعید مرتضوی در پرونده سازمان تأمین اجتماعی نیز رد مال و حبس محکوم شده است.
آقای کشکولی در این گفت‌وگو اشاره‌ای به جزئیات حکم صادره در مورد این بخش از اتهامات سعید مرتضوی نکرده اما ساعتی بعد خبرگزاری‌های ایران به نقل از وکیل سازمان تأمین اجتماعی نوشتند که مرتضوی در این پرونده به یک سال حبس محکوم شده که اتهام تحصیل مال نامشروع و تصدی غیرقانونی سرپرستی سازمان تأمین احتماعی است.
به گفته مجتبی نظری، از یک سال حبس در نظر گرفته شده برای آقای مرتضوی، شش ماه آن تعلیقی است.
وکیل سازمان تأمین اجتماعی همچنین گفته است که سعید مرتضوی باید مبلغی را که در ایام سرپرستی سازمان تأمین اجتماعی دریافت کرده، باز گرداند.
آقای نظری همچنین به ایسنا گفته است که در حالی که سازمان تأمین اجتماعی خواهان صدور حکم در مورد ۱۱ ماه سرپرستی سعید مرتضوی بوده، ظاهراً دادگاه فقط نسبت به شش ماه پایانی سرپرستی وی حکم صادر کرده است.
به گفته وکیل سازمان تأمین اجتماعی، بر اساس حکم صادره سعید مرتضوی باید به مدت شش ماه، هر ماه حدود هفت میلیون و ۹۰۰ هزار تومان، رد مال کند.
پیشتر سخنگوی قوه قضائیه ایران از محکوم شدن سعید مرتضوی، رئیس سابق سازمان تامین اجتماعی و دادستان سابق تهران، به «حبس و رد مال» و همچنین «تبرئه» وی از «برخی اتهامات» خبر داده، اما به جزئیات دیگر اشاره نکرده بود.
سعید مرتضوی خود پیش از این در مصاحبه با شماره روز دوشنبه ۲۶ مرداد روزنامه اعتماد گفته بود که هنوز حکمش را دریافت نکرده، اما در عین حال احتمال می‌دهد که در پرونده بازداشتگاه کهریزک «تبرئه» شده باشد.
او در بخش دیگری از مصاحبه خود با روزنامه اعتماد احتمال داده بود که در پرونده تامین اجتماعی به بازگرداندن حدود ۴۸ ‌میلیون تومان محکوم شده باشد که، به گفته او، این مبلغ حقوق دریافتی وی از سازمان تامین اجتماعی در مدتی است که دیوان عدالت اداری سرپرستی او بر این سازمان را غیرقانونی اعلام کرده بود.
بخشی از تخلفات تأمین اجتماعی هنوز به دادگاه ارسال نشده
در عین حال مصطفی ترک ‌همدانی، وکیل کارگران شاکی از آقای مرتضوی در پرونده تأمین اجتماعی، گفته است این گونه نیست که تمامی محکومیت سعید مرتضوی بابت «جرائم و تخلفاتش» همین مقدار باشد و «بخش مهم تخلفات» وی در سازمان تأمین‌ اجتماعی هنوز به دادگاه ارسال نشده است.
با این حال محمدرضا کشکولی قاضی پرونده سعید مرتضوی، در گفت‌وگو با تسنیم، در مورد ارجاع بخش بعدی پرونده تأمین اجتماعی به شعبه ۹، گفته است که «فعلاً در این زمینه موضوعی مطرح نبوده و هنوز معلوم نیست به این شعبه ارجاع بشود یا به شعبه دیگری برود»


از رادیو radiofarda.com

گزارش کوتاه از برگزاری مراسم سالگرد ترور دکتر شاپور بختیار آخرین نخست وزیر قانونی ایران و دستیارش سروش کتیبه بدست تروریستهای اعزامی رفسنجانی و خامنه ای


به مناسبت بیست و چهارمین سالگرد قتل دکتر شاپور بختیار و سروش کتیبه، نهضت مقاومت ملی ایران مراسم بزرگداشت بنیانگذار و رهبر خود را روز پنجشنبه ۶ اوت ۲۰۱۵ در گورستان مونپارناس- پاریس- برگذار کرد.
مراسم در ساعت چهار بعد از ظهر با حضور جمعی از هموطنان مقیم فرانسه، آلمان، سوئد، انگلستان، بلژیک و اتریش و با سرود ای ایران آغاز شد. ابتدا آقای مهندس حمید ذوالنور به حاضرین خوش آمد گفت و پس از خواندن متن کوتاهی درباره ی هشدارهای بختیار در مورد اهداف خمینی، به معرفی سخنرانان پرداخت.
اولین سخنران خانم مهشید امیر شاهی بود سخنران دوم آقای پرویز دستمالچی بود که با افشای جنایات قتل مخالفین جمهوری اسلامی که تماما به دستور خمینی و پس از او به فرمان بالاترین مقامات نظام در داخل و خارج از کشور انجام گرفته اند
آقای حسن نقیبی آخرین سخنران بود که با اشاره به دو جنبه از شخصیت والای دکتر شاپور بختبار مطالبی به سمع حضار رسانید.
مراسم ششم اوت پس از ابراز تشکر از هموطنان حاضر بر مزار بختیار و سروش کتیبه، توسط آقای مهندس حمید ذوالنور، با پخش سرود نهضت مقاومت ملی ایران و همچنین ای ایران پایان یافت.
ایران هرگز نخواهد مرد
نهضت مقاومت ملی ایران - ۲۱ مرداد ۱۳۹۴- ۱۲ اوت ۲۰۱۵
متن سخنرانی پرویز دستمالچی در ۲۴مین سالگرد ترور بختیار
- سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱٣۹۴ - ۱۱ اوت ۲۰۱۵
اما سرانجام در دادگاه برلین، معروف به دادگاه میکونوس، که به پرونده ترور صادق شرفکندی و 3 تن دیگر از افراد اپوزیسیون ایران در برلین رسیدگی می کرد، اثبات شد که آمران قتلها از بالاترین مقامات مذهبی، سیاسی، امنیتی، نظامی و انتظامی کشور هستند. یعنی، ما نه با "گروههای خودسر" یا جناحی از درون هیئت حاکمه، بل با یک سیستم جنایتکار روبرو هستیم .
دوستان! خانمها، آقایان! و حضار گرامی!
پس از هر قتل یا ترور، در درون یا بیرون از ایران، همواره و به درستی این پرسش مطرح می شد که آمران ترورها، تصمیم گیرندگان قتل دگراندیشان، چه کسانی هستند؟ در اینجا و آنجا، از جمله در ماجرای قتل شاپور بختیار و سروش کتیبه، عاملان و ضاربان بعضا شناسایی شدند و در برابر دادگاه قرار گرفتند. اما پرسش این بود که آمران چه کسانی بودند؟
عده ای می گفتند که ترورها کار "گروههای خودسر" است. و عده ای دیگر آن را به "جناحی" از نظام نسبت می دادند و دستگاه اطلاعات و امنیت ایران به شایعه اختلافات درون "گروهی اپوزیسیون" دامن می زد.
اما سرانجام در دادگاه برلین، معروف به دادگاه میکونوس، که به پرونده ترور صادق شرفکندی و 3 تن دیگر از افراد اپوزیسیون ایران در برلین رسیدگی می کرد، اثبات شد که آمران قتلها از بالاترین مقامات مذهبی، سیاسی، امنیتی، نظامی و انتظامی کشور هستند. یعنی، ما نه با "گروههای خودسر" یا جناحی از درون هیئت حاکمه، بل با یک سیستم جنایتکار روبرو هستیم.
آنچه در زیر می آید، اظهارات ابوالقاسم مصباحی، یکی از پایه گذاران وزارت اطلاعات و امنیت ج.ا. و از مریدان آیت الله خمینی است که پس از انقلاب اسلامی، به فرمان خمینی، فرمانده پادگان جمشیدیه شد، و قرار بود به دستور او در پاریس سفیر شود، که نمی پذیرد، اما مسئول امور امنیتی سفارت می شود و پلیس فرانسه او را در دسامبر۱۹۸۳ به دلیل فعالیتهای تروریستی از فرانسه اخراج می کند...
مصباحی که دارای سه پاسپورت عادی، خدمت و دیپلماتیک بود، با کارت خدمت واواک، به شماره ۱۱۳۲، فعالیت می کرد... او در اواخر سال ۱۹۸۷ دو بار در سوئیس با وزیر امور خارجه فرانسه آقای دوما ملاقات و در باره آزادی گروگانهای فرانسوی، که در دست حزب الله لبنان بودند، گفتگو و مذاکره می کند...
مصباحی در برابر دادگاه، در باره آمران ترورها و ساختار تصمیم گیری قتلها چنین گفت:
"... تا زمانی که آیت الله خمینی زنده بود، تصمیم درباره قتل دگراندیشان در درون یا بیرون را تنها خمینی می گرفت... و بدون تائید و دستور او هیچ قتلی انجام نمی گرفت... پس از فوت آیت الله خمینی، و پس از آنکه علی خامنه ای در سال ۱۹۸۹ رهبر نظام شد، تحت ریاست و نظارت او شورایی به نام "شورای امور ویژه" تأسیس شد که برفراز حکومت و تمام نهادهای آن بود... وظیفه "شورای امور ویژه" اتخاذ تصمیم در تمام امور مهمی بود که خارج از محدوده وظایف نهادهای قانونی و رسمی حکومت انجام می گرفت و در رابطه با آنها رعایت جنبه های قضائی- دینی لازم بود... تصمیمات اتخاذ شده در"شورای امور ویژه" تعیین وظیفه و تکلیف برای دولت، مجلس و تمام نهادی رسمی حکومت بود و آنها موظف به اجرای تصمیمات آن بودند.
زمانیکه "شورای امور ویژه" در باره قتل تصمیم می گرفت، تصمیم باید بدون استثناء به تأیید مقام رهبری می رسید و بدون دستور او هیچکس اجازه اقدام نداشت. اعضاء ثابت "شورای امور ویژه" که در باره قتل مخالفان و دگراندیشان تصمیم می گرفتند، عبارتند از (در آن زمان): رهبر مذهبی نظام (آیت الله خامنه ای) رئیس جمهور (علی اکبر هاشمی رفسنجانی) وزیر امور خارجه (علی اکبر ولایتی) وزیر اطلاعات و امنیت (علی فلاحیان) اولین وزیر واواک، ریشهری، که اکنون مسئول دستگاه اطلاعاتی رهبر و از افراد محرم او است که برای دفتر رهبر فعالیتهای اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی انجام می دهد. باضافه فرمانده سپاه پاسداران، محسن رضائی رئیس نیروهای انتظامی، سپهبد رضا سیف اللهی و آیت الله خزعلی، عضو شورای نگهبان، به عنوان مسئول امور دینی- مذهبی
مصباحی می گوید: نظر"شورای امور ویژه" جنبه مشورتی دارد... و تصمیم نهایی برای قتلها را خود رهبر به تنهایی اتخاذ می کند... او در رابطه با ترور عبدالرحمان قاسملو می گوید که من خودم شخصا اطلاع دارم که آیت الله خمینی خودش شخصا فرمان قتل قاسملو را صادر کرد و آیت الله خامنه ای با تکیه و استناد به این فرمان خمینی، دستور قتل شرفکندی، جانشین قاسملو را داد...
مصباحی اضافه می کند که حکم قتل صادر شده از سوی رهبر از نظر قضائی صِرف، به معنای پایه حقوقی و توجیه دینی- مذهبی قتل موردنظر است، اما از نظر سیاسی تمام اعضاء "شورای امور ویژه" از چنین تصمیمی پشتیبانی می کنند. حکم قتل باید به تائید رئیس جمهور نیز برسد... در جلسات اتخاذ تصمیم در باره قتل دگراندیشان، آیت الله خامنه ای و رئیس جمهور هر دو شخصا همیشه حضور دارند... "
خانمها و آقایان!
این اعترافات تکان دهنده از سوی یکی از مطلع ترین افراد امنیتی از درون نظام، در حضور دادستان پرونده و سپس در برابر دادگاه رسیدگی به ترور برلین (میکونوس)،
به همراه دخالت اثبات شده حداقل شانزده نهاد گوناگون ج.ا.ا. در ترورهای خارج از کشور، از وزارت اطلاعات و امنیت تا صدا و سیما، از وزارت امور خارجه تا نمایندگیهای آن در خارج از کشور
بعلاوه اقدامات حکومت و دولت در رابطه با عاملان ترورها، مانند استقبال های رسمی از تروریستهای آزاد شده به هنگام ورود و بازگشت به ایران، از انیس نقاش تا علی وکیلی راد، از داود صلاح الدین (دیوید بیلفلد، قاتل علی اکبر طباطبایی) تا کاظم دارابی و...
و نیز این واقعیت که پس از صدور حکم دادگاه برلین، دولت ایران به منظور برقراری دوباره رابط با اتحادیه اروپا به آنها قول می دهد که دیگر در خاک اروپا دست به اقدامات تروریستی نزند و از آن زمان به بعد، در خاک اتحادیه اروپا، مخالفان به قتل نمی رسند
و همچنین اعترافات دستگیرشدگان در ایران در رابطه با قتلهای زنجیره ای و نقش مستقیم آیت الله قربانعلی دری نجف آبادی (وزیر وقت امنیت و اطلاعات) که اکنون عضو مجلس خبرگان رهبری است، در این قتلها و...
همگی مستنداتی هستند که نشان از درستی اعترافات و شهادت ابولقاسم مصباحی دارند: یعنی، ما با یک سیستم جنایتکار روبرو هستیم و تصمیم به قتل دگراندیشان توسط بالاترین و عالی ترین مقامات دینی- سیاسی- امنیتی و انتظامی حکومت اتخاذ شده است و می شود.
دوستان! خانمها، آقایان و حضار گرامی!
در برلین، در برابر برخی از خانه ها، سنگفرشهای کوچکی از برنز وجود دارد که بر روی آنها نام و مشخصات کسانی را نوشته اند که در زمان نازیسم در آن محل زندگی می کردند و سپس به قتل رسیده اند.
در برابر یکی از این خانه ها سنگفرش برنزی بزرگ تری با این متن وجود دارد: این خانه یکی از زندانهای مخفی و مخوف گشتاپو بوده است که در آن سدها نفر را به قتل رسانده اند. ما این سنگ را در اینجا نهادیم، و بر روی آن نوشتیم، تا شما بخوانید و بدانید که بهای آزادی شما چه سنگین بوده است.
ملت ما هنوز به آزادی دست نیافته است، اما خواهد یافت، چه زمانی؟ کسی نمی داند.
تجمع ما در اینجا، بر سر خاک شاپور بختیار، و در کنار برخی دیگر از قربانیان این نظام جهل و خشونت، یادآور بهای سنگینی است که دیگران در راه آزادی و سربلندی ملت ما تا کنون پرداخته اند. و شاپور بختیار یکی از آنها بود.
ما در اینجا گردآمده ایم تا با بزرگداشت شاپور بختیار و سروش کتیبه، نشان دهیم و یادآور شویم که مبارزه علیه جهل و خشونت، و برای دست یازی به آزادی و دمکراسی همچنان ادامه دارد و خواهد داشت.
بدون حق حاکمیت ملت برسرنوشت خویش، بدون التزام به حقوق بشر، بدون تقدس جان و حیثیت انسان به عنوان عالی ترین ارزش، انسان نه از قیمومت دین سالاران رها خواهد شد و نه صلح اجتماعی و زندگی مسالمت آمیز انسانها در کنار هم و با هم ممکن خواهد بود. زیرا بی عدالتی و تبعیض، بی عدالتی و تبعیض است، بدون در نظر گرفتن منشاء زمینی یا آسمانی آن. بدون توجه به اینکه بی عدالتی و تبعیض از سر سنت است یا عادت.
حاکمیت انسان بر سرنوشت خویش و صلح اجتماعی بدون قانون و قانونمداری ممکن نمی شود. در جایی که منشاء قانون برفراز انسان باشد و حقوق بشر لگد مال شود، در آنجا حکومت دیر یا زود فرو خواهد پاشید. و در جایی که حکومت فرو پاشد، جامعه انسجام خود را از دست خواهد داد و جنگ هرکس با دیگری شروع خواهد شد.
شاپور بختیار یکی از معدود سیاستمداران آگاه و شجاع ایران بود که هم حق حاکمیت ملت بر سرنوشت خویش را می شناخت و هم آگاه به پیامدهای یک حکومت دینی، یا به زبان او، "دیکتاتوری نعلین" بود.
تلاش او در یکی از پرتلاطم ترین لحظات تاریخ ایران، برای پیشگیری از انتقال قدرت سیاسی به دست ملایان، و مقاومت او در برابر سیل ویرانگر بنیادگرایی اسلامی که در ایران شروع شد، هم نشان از عمق دورنگری و اندیشه او به عنوان یک سیاستمدار داشت و هم نشان از شهامت مردی که با آگاهی از پیامد شکست، باز هم خطر را پذیرفت، تا شاید بتواند ملتی را که او آن را نمایندگی می کرد، از یک فاجعه برهاند.
شانس او بسیار اندک بود، شاید خود او نیز آن را می دانست، اما بختیار با ایستادن در برابر سیل بنیادگرایی اسلامی، از خود در سیاست معیاری به یادگار گذاشت که نسلهای آینده می توانند به آن افتخار کنند. او در آن زمان"چیزی" را دید، که دیگران نمی دیدند یا "مصلحت" به آنها اجازه دیدن آن را نمی داد. او "دیکتاتوری نعلین"، ولایت فقیه را دید. و نه تنها دید، بل در برابر آن ایستاد تا سرانجام جانش را گرفتند. بختیار هم آزادیخواه بود و هم مسئولیت را می شناخت.
تاریخ برای هرکس درسی دارد و بسیاری از انسانها حاضراند به درسهای تاریخ گوش کنند. او در آن لحظات بسیار حساس و سرنوشت ساز تاریخ یک ملت، از خود درایت و شجاعت نشان داد و توانست سیر آنچه را که می رفت تا اتفاق بیافتد، ببیند، و دستخوش غلیان احساسات نشود. او نه توده فریب بود و نه فریب توده ها را خورد.
ملتها نیازمند چنین رهبرانی اند. بختیار در مقابله با موج ویرانگر بنیادگرایی اسلامی شکست خورد، اما در قضاوت تاریخ پیروز و سربلند بیرون آمد. آنچه را او در آن دوران دید، ما امروز لخت و عریان در برابر خود می بینیم. ما نظامی در برابر خود داریم که در قساوت و شقاوت و وقاحت یکی از برجسته ترین نمونه های تاریخ ایران و جهان است. نظام جهل و خشونت است.
در سیاست بسیار اتفاق می افتد که حقیقت در ذهنیت تودهها، و حتی در ذهنیت برخی از به اصطلاح "روشنفکرانش"، جای خود را به "پنداری" از حقیقت می دهد و مردم چیزی را باور می کنند که دوست دارند چنان باشد و می پندارند که گویا حقیقت است، و بختیار که واقعیت را دیده بود، از جمله، قربانی این پندار واهی از "حقیقت مجازی" شد.
جوامع محصول تاریخ خویش اند. آنچه اتفاق افتاد، باید به ما کمک کند تا آینده را بهتر بسازیم. بختیار می دانست که دمکراسی با آزادی زنده است. او با سیاست قانونمداری خود می خواست ملت ایران را از گردونه قهر و خشونت بیرون آورد و صلح اجتماعی عادلانه ای را برقرار سازد که متکی بر قانون باشد، قانونی که از رای و اراده نمایندگان منتخب ملت سرچشمه گیرد و تنها التزامش به حقوق بشر باشد.
بختیار خواهان حکومت اکثریت، با تضمین حقوق اقلیتها بود و می دانست که صلح اجتماعی و زندگی مسالمت آمیز در کنار هم، بدون تساوی حقوقی همه در برابر قانون ممکن نخواهد شد.
سیاه اندیشان او را به قتل رساندند، اما با اندیشه های او چه خواهند کرد؟
یاد شاپور بختیار همواره زنده و گرامی باد
پرویز دستمالچی - ششم اوت ۲۰۱۵ - پاریس
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=68623
متن کامل سخنرانی خانم مهشید امیرشاهی به مناسبت بیست و چهارمین سالگرد ترور شاپور بختیار
دیروز بنده و شما به یاد داریم که هیچ کس جز ناسزا نثار بختیار نمی کرد، و امروز بنده و شما شاهدیم که جز مدحش را از کسی نمیشنویم. بر حق بودن آرمانهای منتخب او، یعنی آرمان های مصدق برای ایران و ایرانی، بر همگان روشن شده است.
«از یونانیان روزگار من،
از همه کمتر سزاوار
آن بود که
بر او رفت.»
این حرف توسیدید Thucydides در مرگ نیکیاس Nikias سپهسالار آتنی، که به دست دشمنان و به نامردی از پای در آمد، در روزگار ما، قبایی ست که به قامت سالاری ایرانی، شاپور بختیار، بریده شده است.
اولین دیدار من با او فردای روزی بود که از ایران به فرانسه رسیدم – در سال 1980 و در بحبوحۀ زیر و زبر شدن دیارمان – چون قصد داشتم هر چه زودتر به ایران برگردم و می خواستم بدانم آنجا از دست من چه بر میاید. برنامۀ این نخستین دیدار را از قبل ریخته بودم. بسیار حوادث دیگر، در صدر این حوادث، جنگ ایران و عراق پیش آمد و من در اینجا ماندگار شدم. طبعاً دیدارها مکرر شد و همکاری ها مداوم بود تا سال 1990 که دعوتی از من به عمل آمد برای تدریس و تحقیق در دانشگاه میشیگان و من آمادۀ سفر شدم. چند روزی مانده به راهی شدنم، مقرر شده بود به "سورن" – محل سکونت دکتر بختیار – بروم، نه به نیت خداحافظی بلکه برای شرکت در آخرین جلسۀ شورای نهضت مقاومت ملی. بی آنکه در زمان دیدار از این امر آگاهی داشته باشم این ملاقات واپسین دیدار من با او بود: چند روزی پس از بازگشتم به فرانسه، بعد غیبتی یکساله، در 6 اوت 1991 او را کشتند – به نامردی.
چند جمله از متنی، با اجازه، می خواهم برایتان بخوانم که در آن روز و در رثای بختیار برای نشریۀ کیهان چاپ لندن فرستاده شد. آن چند سطر این است:
به چشم مردم ایران در شانزدهم دیماه 1357 زاده شد. پیش از آن تاریخ دامنـۀ شهرتش از دایره ای محدود فراتر نرفته بود. زندگی وی در شانزدهم مرداد ماه 1369 به پایان رسید. در این تاریخ شهرتش جهانگیر بود.
هنگامی که شاه از قدرت دست شست، راه صدارت را به روی او گشود اما سنگی از پیش پایش بر نداشت.
دوستان او را از قبول مسؤلیت در دورانی پر آشوب منع کردند ولی او می پنداشت که در دورانی خطیر، خطر باید کرد.
اطرافیان از نافرجامی بر حذرش داشتند اما او می دانست که حکم نانوشتۀ تاریخ را کسی نخوانده است.
آشنایان هشدار دادند که حاصل این جنگ شکست است لیکن او بر این باور بود که تنها کارزار از پیش باخته مصاف نا داده است.
همرزمان قدیم، و حریفان نو، هر دو، بر دشمنی اش کمر بستند، هر آنچه را می شد از وی دریغ داشتند، غیر ناسزا نگفتند، جز ناروا نکردند و تنهای تنهایش گذاشتند.
اما او مرد عمل، مرد خطر، مرد میدان بود.
نه از نام بیم به دل راه داد نه بر جان.
نه از تنهایی هراسید نه از دشمن.
نه از تنگنای عرصه باک داشت نه از پهناوری جهل هماورد.
در نبردی که آغاز کرد از قلۀ اصول والایی که عزیز می داشت فرود نیامد.
به پستی ددان حاکم بر وطنش سر داد ولی گردن ننهاد.
در آخرین رویارویی با دشمنان کینه توز سرنوشتی جز سرنوشت دیگر آزاد اندیشان در مقابله با تاریک فکران نداشت: مصاف دست با تیغ - هر دو برهنه.
ولی حاصل هستی اش، که نوید پیروزی نهایی بود و درفشی افراشته که تار و پود از سرافرازی داشت، برای ایرانیان آزاده به میراث ماند.
لازم است یادآوری کنم که این مختصر – که کَمَکی از آنچه خواندم مفصلتر بود – در آن نشریه هرگز چاپ نشد، با این بهانۀ سردبیر که: "ما بی طرفیم و از این حرف ها چاپ نمی کنیم!" – با اینکه "این حرف ها" عین حقیقت بود و "چاپ کردنش" فقط ذره ای انصاف می خواست و یک جو شهامت و به هر حال آن سردبیر قبل از آنکه حقوق بگیر کیهان بشود، با داعیۀ مبارزه با رژیم و همفکری با نهضت کارمند دفتر رادیو و انتشارات ما شده بود! بگذریم.
شاید بسیاری از شما که امروز در اینجا جمعید، به عادت هر ساله به اینجا آمده باشید – اما من بعد از به خاک سپاری آن زنده یاد اولین باری ست که به این گورستان آمده ام و در کنار این آرامگاه ایستاده ام.
البته من سال هاست دور از پاریس زندگی می کنم ولی نیامدنم به گورستان "مونپارناس" به دلیل بعد مسافت نبوده است – چند سال بلافاصله پس از کشته شدن شاپور بختیار، به دست و دستور آدمکشان حرفه ای، من هنوز ساکن این شهر بودم – به اینجا نیامدم به این دلیل که من اصولاً از جمله زائران اهل قبور – به قول قدما – نیستم. با این استدلال: آنهایی که – به قول معتقدین – دار فانی را وداع گفته اند و رخت به سرای باقی کشیده اند و در زمان حیات با من میانه ای نداشته اند، دور از جوانمردیست که من در ممات موی دماغشان بشوم – حتی اگر این رفتگان از هموطنان صاحب نام یا از اطرافیان نزدیک و یا از خویشان همخون بوده باشند و رسم و رسوم این حضور را ایجاب کند. در مورد آنهایی که در زندگی عزیز و همفکر و همداستان من بوده اند – از هر قوم و قبیله ای – و چشم از جهان بسته اند و دیگر در جمع ما نیستند، باید عرض کنم که در یاد و دلم حضوری جاودانه دارند و زیارت قبرشان که جز تأکید و تأیید بر نبودشان نیست، به نهایت برایم دردناک است و در نتیجه از آن پرهیز میکنم. زنده یاد بختیار طبعاً به این گروه دوم تعلق دارد و من با او هنوز که هنوز است حرفها و سخنها دارم – فت و فراوان.
شک نمی کنم کسانی که هر ساله در سالگرد فوت عزیز از دست رفته ای بر سر خاکش و در اطراف آرامگاهش گرد می آیند، به روال خودشان، به علاوه طبق سنت، به مرده ادای احترام می کنند. از قدیم و ندیم گفته اند: سُلق شُلغه – هر کس احساسش را به سبک و سنگ خودش نمایش می دهد و باید هم همینطور باشد.
ولی در مورد شاپور بختیار و این گرد همایی سالانه، قاطعاً عرض می کنم که شخصاً به این محفل به نیّت مویه گری و عزاداری نیامده ام و قصدم ذکر گرفتن و گفتن رثای آن بزرگ مرد نیست. چون تصور من این است که در طول سال دست روی دست گذاشتن و هیچ نکردن و تنها سالی یکبار بر سر آرامگاه مردی چون او جمع شدن و نوحه خواندن، کوچکترین و کمترین حرمتی ست که می توان به او گذاشت. چون به گمان من حرمت در خور چون او مرده ای، زنده نگه داشتن میراث سیاسی اوست نه آب و جاروی مقبره اش.
حقیقتش را خدمتتان عرض کنم که به تمام این دلایل، امسال هم به روال همیشگی قصد خانه نشینی داشتم، اما دو نکته موجب شد نظرم را عوض کنم. اول اینکه همرزم سالیان سال من، که یکی دو باری هم در گذشته از من دعوت کرده بود که در سالگرد ترور آن روانشاد چند کلامی بگویم و من با شرمندگی دعوتش را رد کرده بودم، باز امسال تجدید مطلع کرد – و از آنجا که جا برای شرمندگی بیشتر نداشتم دعوتش را این بار پذیرفتم – با کمال تواضع و فروتنی. و نکتۀ دوم – که اطمینان دارم این رفیق شفیق و میزبان امروز همراه و هم رأی با من اهمیتش را از اولی بیشتر خواهد دانست – این که چندی ست شایعاتی در بارۀ بختیار از قلم و زبان این و آن در اینجا و آنجا پراکنده می شود که مطلقاً نمی بایست به سکوت برگزار بشود و فکر کردم امروز موقعیتی ست مناسب برای اشارۀ به این موضوع، با تقاضای هوشیاری و مو شکافی بیشتر از طرف همفکران، در مورد اینکه دگران چه می کنند و ما چه باید بکنیم.
تهمت زدن به دکتر شاپور بختیار از روزی که او – در یکی از دقایق سخت و حساس تاریخ معاصر ما – قبول مسئولیت کرد و وارد میدان ملکداری شد، سکۀ رایج بوده است – این را همه می دانیم. بسیاری مایل بودند برای صالح نبودنش مدرک ارائه بدهند – گاه می خواستند در اثبات خیانت هایش سند رو کنند و گاه می گفتند نامه هایی از او و به خط او در دست دارند که هر وقت عرضه بشود، پته روی آب خواهد افتاد و رسوایی به بار خواهد آورد و چه و چه ها خواهد شد! یادتان هست؟ فراموش نکرده اید – می دانم، و می دانید که این افتراهای شوخ چشمانه و بی اساس از طرف دشمنان قسم خورده و رقبای بی بضاعت و بی اخلاق بختیار شایع می شد و البته به این مسئله هم واقفید که تا این لحظه، کسی این اسناد و مدارک و نامه های پته بر آب انداز و رسوا گر و چه ها کن را به چشم ندیده است!
به هر حال امروز این دسته، که تکلیفش روشن است، مورد نظر من نیست، در واقع اشارۀ من به جمعی ست که سوای یاوه بافان حرفه ای، در میانش از بستگان و خویشان و همکاران کوتاه مدت و مدعیان نزدیکی با بختیار هم دیده می شود – به عنوان مثال جوانی نادان کم تجربه جویای نام از کسان بختیار کتاب لق و لیوه ای که به نظر میاید به او القا شده است، به بازار می فرستد و ادعا می کند مفتخر است که با دستگاه های جاسوسی موساد و سیا(!)(یعنی بدنام ترین و سیاهکارترین دستگاه های جاسوسی جهان) همکاری دارد. یا یکی از اعضای بی سیاست و غیر مسئول کابینۀ زودپای بختیار مصّر است که شاهد منحصر به فرد زیر و بم بعضی اقدامات حاد، حتی بازیگر مؤثر در بعضی تصمیم گیری های بغرنج سیاسی روزهای نخست وزیری بختیار است و در ضمن دادن رشوۀ لفظی به جاسوسان اسراییلی و سیاست بازان انگلیسی(باز هم موسادی ها منتها این بار همپای "ام آی فایو" و "ام آی سیکس"!) افسانه ای بی سر و ته به صورت مقاله اینجا و آنجا پخش می کند. و یا یکی دیگر از اعضای همان کابینه، بدون در نظر گرفتن مسئولیت ها و محدودیت هایی که همان زمان کوتاه همکاریش با بختیار ایجاب می کند، در مقابل مجیزگویی ارزان بهای مشتی افراد جویای اعتبار، همنشینی با آنان را می پذیرد و از طریق نام بختیار اعتباری ارزانیشان می کند که به نهایت نیازمندش هستند و ابدا سزاوارش نیستند. و بالأخره مورخ نمایی با عنوانی در راستای ادعاهای صد تا یک قاز گذشته – یعنی در دست داشتن سند و مدرک "رسوایی" – مطالبی را از طریق اینترنت منتشر می کند و با انتشارش فقط این نکته را – نمی دانم برای چندمین بار – به اثبات می رساند که حتی یک کلمه از آنچه او یا دیگر "مورخین" مثل او به بختیار نسبت داده اند، در مطالب منتشر شده وجود ندارد.
نقشه هایی این چنینی، که همیشه از طرف طراحانش به منظور سوء استفاده های سیاسی و از سوی مجریانش، غالباً به هوای رسیدن به نفعی حقیر و یا شهرتی گذرا روانه محافل ایرانیان میشود، به هیچ عنوان نمیبایست بی پاسخ بماند. بر عهدۀ شماست که اولاً نگذارید نام نیک و پاک آن زنده یاد به گردی یا غباری، هر اندازه ناچیز، آلوده بشود و مهمتر از آن، اجازه ندهید که دشمنان توطئه گر و بدخواه زادگاه ما با این گونه برنامه ریزیها و زمینه چینیها، امکان سوء استفاده پیدا کنند.
در ضمن بد نیست از خودمان بپرسیم چرا این حضرات این تشبثات را در این زمان می کنند؟ بختیار که از دست شده است و دیگر در میان ما نیست – پس چرا هنوز با او سر جنگ دارند یا از او قصد بهره بری؟ دلیلش به تصور من روشن است و آن اینکه گزینه های دیگر سیاسی که از کیان کی با ملیّون در رقابت و تضاد بوده اند، جملگی – از شاه اللهی بگیرید تا حزب اللهی – اعتبارشان را نزد ملت ایران به کلی از دست داده اند. آن گزینۀ سیاسی که استوار بر جا مانده است و روز به روز هم معتبرتر شده، راه مصدق است که بختیار تمامی عمر رهرو اش بود. (این ارثی ست گرانبها – مباد فراموش کنیم – که از مصدق و ادامه دهندۀ راه مصدق برای ما مانده است.) بنابراین امروز هر کس بخواهد متاعی در زمینۀ سیاسی عرضه کند که خریداری داشته باشد، ناگزیر است به آن آب و روغنی ملی اضافه کند.
دنیای بدی داریم. بسیاری از این گروهک ها که نقشۀ ملکداری آینده را در سر می پرورند یا وعده اش را از، "از ما بهتران" گرفته اند و ادعای مبارزه با رژیم فعلی ایران را در سرلوحۀ برنامۀ کارشان ارائه می دهند، به تحریک بدخواهان ایران و با پشتیبانی مالی بیگانگان به میدان آمده اند. بعضی از اینها که تضاد و خصومتشان با ملیّون پر دامنه تر و آشکارتر و تند و تیزتر از آن است که بتوانند آب و رنگی ملی به کالای اخیرشان بزنند و امکانش نیست، حتی با صد من سریش، خود را به کسانی که به وطنخواهی و پاک نیّتی شهره اند بچسبانند، ناگزیر با بافتن افسانه، دامن زدن به شایعات، پراکندن دروغ و زدن تهمت، خلاصه از هر طریق که بتوانند – کوشش بیهوده در بی اعتبار کردن خط و راه ملیّون می کنند، با این هدف که آنها را از میدان به در کنند.
و بعضی دیگر از این گروهکان، برای اینکه جنس در دکانشان جور باشد و بتوانند مدعی بشوند که نمایندۀ طیف های مختلف سیاسی هستند، می گردند تا یکی که به مصدقی بودن شهرت داشته باشد یا کسی که تنه اش به تنۀ بختیار خورده باشد، بجورند و میان دار و دسته شان جا بدهند تا موّجه جلوه کنند. به زبان شاعر:
هر آنکه دامن آلوده خواست پاک کند/ به آبروی تو زد دامنش که دریایی
این بیت رسا خلاصۀ حرف های نارسای بنده است، به زیباترین شکل، از قصیده ای در بزرگداشت مصدق اثر طبع م. آزرم.
طبیعی ست که این گروه ها در پی جلب کسانی در میان اطرافیان بختیار برآیند که درکی از میراث سیاسی او نداشته باشند و در نتیجه التزامی هم برای حفظ آن میراث نبینند، تا گردانندگان گروه بتوانند سخنان طراحانشان را در دهان آنها بگذارند، به این امید که زبان ملّیون را کند کنند و گوش بقیه را پر.
اینطور به نظر می رسد – اسمش را بگذارید طنز تاریخ – که بدخواهان ایران و بختیار گاه بیش از دوستداران بختیار و ایران به ارزش و اهمیت میراث سیاسی مصدق آگاهند. چون اگر تا اینجا به عرایضم عنایتی کرده باشید متوجه شده اید که تمام مشاهدات نشان می دهد که هر کجا هر دار و دسته ای با سفارش و پشتیبانی بیگانگان عَلَم می شود، نیک می داند آن گزینۀ سیاسی آیندۀ ایران را رقم خواهد زد که ضامن تداوم راه و سیاست مصدق و بختیار باشد. نیک می داند که نام مصدق و اسم بختیار بُرد دارد، میراث مصدق و میراث بختیار، شأن و شرف دارد. نیک می داند آنچه و آنکه مُهر این نام و میراث را بر خود داشته باشد، گوهری ست در میان مهره ها – برجسته و ممتاز.
و کلام آخر اینکه: دیروز – بنده و شما به یاد داریم – که هیچ کس جز ناسزا نثار بختیار نمی کرد، و امروز – بنده و شما شاهدیم که جز مدحش را از کسی نمی شنویم. بر حق بودن آرمان های منتخب او، یعنی آرمان های مصدق برای ایران و ایرانی، بر همگان روشن شده است. گروه حاضر در این مکان و دیگر همفکران صمیمی و یکدلی که طی این دوران قدر او را شناخته اند می بایست از این مشاهده خشنود و سربلند باشند و شک ندارم که هستند – ولی خشنودی و سربلندی برای پیروزی کافی نیست – نیاز به پاسداری، بیداری، هوشیاری بی وقفه داریم تا آن میراث گرانبهایی که عرض کردم به ما رسیده است، عاطل نشود و آن درفشی که تار و پود از سرافرازی دارد و ذکرش در ابتدای صحبت آمد، افراشته بماند.
این مقاله برای سایت (iranliberal.com) نوشته شده است و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است

  از فساد باند خامنه‌ای و شرکا تا حبس تفریحی مفسدان!


از فساد باند خامنه‌ای و شرکا تا حبس تفریحی مفسدان!


نوشتاری از ارژنگ داودی درباره فساد سران حاکمیت اسلامی ایران
ارژنگ داودی زندانی سـیاسی محبوس در زندان رجایی شهر، در زنجیره نامه‌های خود از زندان، درباره فساد سران حاکمیت اسلامی ایران و نحوه برخورد حکومت با آنان یادداشتی نوشته است.
این معلم و نویسنده زندانی در بخشی از این نامه نوشته: "خوش‌خیالی مفرط است اگر فکر کنیم که با دستگیر شدن یک یا چند نفر از هزاران دزد کلان-خوار، مصایب مزمن و مشکلات نهادینه شده در کشور فروکش خواهد کرد! گیریم که دزدان جناح بالادست برای حفظ ظواهر رژیم متظاهر، تنی چند از دزدان جناح انحراف! یا جناح اصلاح! را هم دستگیر کنند! مگر قرار است با اینگونه دستگیری‌ها چه اتفاق خاصی بیفتد!؟"
ارژنگ داودی به خاطر نامه‌نگاری از زندان و انتشار و ارسال نوشته‌ها و یادداشت‌هایش بارها از سوی مسوولین زندان مورد تهدید، فشار و شکنجه قرار گرفته است. وی با اتهامات تازه‌ای در زندان روبرو و احکام جدید حبس نیز محکوم شده است.
اتهام «عضویت و هواداری و فعالیت موثر در پیشبرد اهداف سازمان مجاهدین خلق در زندان» صدور حکم اعدام را برای این زندانی سیاسی ۶۱ ساله به دنبال داشت.
ارژنگ داودی محکومیت ۱۰ ساله نخست خود را به پایان رسانده، اما پیش از صدور حکم تازه اعدام، با پرونده‌سازی‌های مختلف طی دوران حبس، دوباره به ۲۰ سال و ۸ ماه زندان محکوم شده است.
این زندانی سیاسی آبان‌ماه ١٣٨٢ بازداشت شد و زیر شدیدترین شکنجه‌ها در سلول‌های انفرادی زندان “٣٢٨” سپاه پاسداران، بند دو الف قرار گرفت. وی از سوی شعبه ٢۶ دادگاه انقلاب، قاضی حسن زارع دهنوی (حداد)، به ۱۵ سال زندان تعزیری، ۵ سال محرومیت از حقوق اجتماعی، انفصال دایم از مدیریت مجتمع آموزشی- فرهنگی پرتو حکمت، ٧۴ ضربه شلاق و تبعید به زندان‌های جنوب کشور محکوم شد.
اتهام‌های اصلی ارژنگ داودی، راه‌اندازی و تاسیس «جنبش آزادی ایرانیان» و «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» است، هرچند اتهامات دیگری همچون نوشتن «مانیفست ضد نظام جمهوری اسلامی»، توهین به رهبری و بنیانگذار جمهوری اسلامی و مسوولین نظام و روحانیون، توهین به مقدسات، و همکاری با خبرنگار کانادایی «جین کوکان» برای ساخت فیلم مستند «ایران ممنوع» نیز در پرونده ارژنگ داودی وجود داشت.
داودی در سال‌های اخیر به زندان‌های مختلفی تبعید شده است؛ از زندان اوین به زندانی در اهواز، از آنجا به بندرعباس و سپس به زندان رجایی شهر (گوهردشت) کرج تبعید شد. وی در مدتی که در زندان‌های مختلف دوره محکومیت خود را می‌گذراند، بارها در اعتراض به وضعیت زندان، رفتار زندانبانان و اوضاع سیاسی- اجتماعی ایران اعتصاب غذا کرده است.
این معلم زندانی در دوران سال‌های زندان، بارها مورد شکنجه‌های وحشیانه قرار گرفته است و بخشی از بینایی و شنوایی خود را در اثر این شکنجه‌ها از دست داده است.
این زندانی سیاسی هم‌اکنون در سالن ۱۲ زندان رجایی‌ شهر کرج به‌سر می‌برد.
متن کامل نامه‌ی ارژنگ داودی در اختیار «کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی» قرار گرفته است که در پی می‌آید.

ایرانیان پراکنده در سراسر گیتی؛
برای به پیروزی رساندن انقلاب سوم، متشکل شویم.

آری ای هموطنان
چشمه عشق در این ملک سراب است سراب
پایه عدل و شرافت در این ملک خراب است خراب

هم‌میهنان؛
اینک پس از سال‌های سال که بوی تعفن این همه سیاه‌کاری‌های فراگیر و ناشی از حرص بی‌پایان عمال و ایادی باند مافیا به سرکردگی دوقلوهای بهم نچسبیده رفسنجانی- خامنه‌ای، سراسر میهن را در گند لوث خود فرو برده و فریاد دادخواهی ایرانیان، چندان گوش فلک را کر کرده که شواهد و قراین از وقوع انقلاب در آینده نزدیک حکایت می‌دارد، شیخ علی شیره‌چی فرافکنانه فریاد "آی دزد، آی دزد"!؟ سر داده، از مزدوران فاسد خود می‌خواهد که دزدها را دستگیر کنند!؟
اینکه از کی تا به حال رسم بر این قرار آمده که دزدها، صلاحیت دستگیری دزدها را داشته باشند نیز به نوبه خود از عجایب و غرایب سرگردنه‌داری خامنه‌ای و شرکای شارلاتان‌ترش بوده و فقط از ذهن مستأصل این نابغه پستوی دوران عصر حجر! قابلیت تراوش دارد.

هم‌میهنان؛
خوش‌خیالی مفرط است اگر فکر کنیم که با دستگیر شدن یک یا چند نفر از هزاران دزد کلان-خوار، مصایب مزمن و مشکلات نهادینه شده در کشور فروکش خواهد کرد! گیریم که دزدان جناح بالادست برای حفظ ظواهر رژیم متظاهر، تنی چند از دزدان جناح انحراف! یا جناح اصلاح! را هم دستگیر کنند! مگر قرار است با اینگونه دستگیری‌ها چه اتفاق خاصی بیفتد!؟ نمونه اخیر از معدود دستگیری‌های درون-باندی رژیم، معاون رییس‌جمهور سابق امت نیم درصدی فقیه و یکی از هزاران کلان-دزد شناخته‌شده‌ای است که طفلکی چون بخت! با او یار نبوده، از قضا قرعه‌ی گیر صوری! را به نامش زده و به خوردش دادند.
ولی با این حال پس از چند سال بگم‌بگم‌های گروهی، شاخ و شانه کشیدن‌های جناحی، قدرت‌نمایی‌های سیاسی و کشمکش‌های قضایی، بالاخره رقبای بالادستی، توانستند او را محکوم! و روانه زندان کنند. اما چون فرد یاد شده هنوز سرش از درب زندان تو نرفته، پاهایش از زندان خارج می‌گردد! به ناچار در این مرحله از طرف خود و دیگر زندانیان سیاسی در بند رژیم فقیه فاسد، پیشنهاد می‌کنم که حبس تفریحی! یا حبس تفننی! نیز به عنوان یک نوع نوین از حبس، اضافه شود به شمار انواع حبس‌های رایج از قبیل حبس تعزیری، حبس تعلیقی، حبس خانگی و...!؟

هم‌میهنان؛
صد رحمت به دوران شاهان و ستم‌شاهیان که ظاهرا هرازگاهی همه‌ی دزدان به غیر از شخص شاه را دستگیر می‌کردند. لابد بر همین اساس این ضرب‌المثل رایج شد که: "دزد نگرفته پادشاهه"!؟ در اینجا پیشنهاد دیگری را می‌توان چنین مطرح کرد که ضرب‌المثل اخیر نیز تغییر یابد به چیزی شبیه "دزد نگرفته شیخ علی شیره‌چی‌ست"! اما نه! چون در باند افسد خامنه‌ای و شرکا، بدون استثنا همه از مصونیت قضایی و حاشیه امنیتی برخوردارند، ضرب‌المثل پیشنهادی نمی‌تواند درست از آب درآید! زیرا که آب حاکمیت فقیه در طول مسیر کج و معوج و پر چاله چوله خود! از سرچشمه تا پای چشمه، کاملا آلوده است و این آلودگی‌ها نیز مزید بر غارتگری‌هایی‌ست که به نام یا به نفع انواع تروریست‌های بدخیم از جمله حماس، حزب‌اله، انصاراله، بشار اسد و... از کیسه ایرانیان نگون‌بخت خارج می‌شود.

هم‌میهنان؛
صد رحمت به دوران کاپیتولاسیون! زیرا که تحت قاعده نامیمون کاپیتولاسیون، افراد نظامی و غیرنظامی یک کشور قدرتمند فقط در کشور مقصد، می‌توانند مصونیت قضایی داشته باشند ولی در کشور مادر، محاکمه و احیانا هر چند با نوعی تساهل و تسامح، ولی حتما مجازات هم می‌شوند. اما اهالی باند بیگانه‌زاد و بیگانه‌پرست حاکم بر کشور که طی ۳۷ سال هر جنایت ممکن را در حق ما روا داشته‌اند، نه تنها در ایران محاکمه و مجازات نمی‌شوند؛ بلکه چون افرادی بی‌وطن! هستند در هیچ جای دیگری از جهان نیز امکان محاکمه آنها وجود ندارد، چه رسد به مجازات!؟

آهای شیخ علی شیره‌چی؛
از کدام دزد سخن می‌گویی!؟ صد رحمت به کفن‌دزدهای سابق، صد رحمت به کفن‌دزدهای دوران ستم‌شاهی، هزار رحمت به دزدان سرگردنه، اهالی باند ۵۰۰ نفره فقیه و امت نیم درصدی پاچه‌خواران!؟ بدون حتی یک استثنا چنان غارتگرند که همه دزدان و چپاولگران تاریخ را روسپید کرده‌اند.
زهی بی شرمی، زهی پررویی!؟

هم‌میهنان به پیش؛
پیروز باد انقلاب دموکراتیک ایرانیان
دیر زیوی و شاد زیوی همگان را آرزومندم؛
زنده باد ایرانی؛
پاینـده باد ایران؛
در اهـتزاز باد پرچم سه رنگ اهورایی؛

ارژنگ داودی
معلم، شاعر، نویسنده
زندانی سـیاسی
زندان رجایی شهر
۱۴ اردیبهشت ۹۴

--
کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی

سناریوی جدید دستگاه اطلاعاتی رژیم؛ مجاهدین عامل اسیدپاشی روی زنان


ایرج مصداقی

«الف. مینو سپهر» نام مستعاری است که یکی از عوامل وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی برای خود برگزیده است. وی در مقاله‌ای تحت عنوان «جنایات بقایای فرقه رجوی در ایران از ترور ندا آقا سلطان تا اسیدپاشی به روی زنان (بخش نخست)» که ابتدا در وبلاگ اطلاعاتی «زنان در فرقه رجوی» انتشار یافت و سپس توسط «ایران اینترلینک» یکی دیگر از سایت‌های وابسته به دستگاه امنیتی رژیم در انگلستان باز نشر یافت کوشیده است تا جنایات فجیع صورت گرفته توسط «سربازان گمنام امام زمان» را به مجاهدین نسبت دهد.
http://banafsheh707.blogfa.com/post-398.aspx
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=17934
اتهامات مطرح شده از سوی «مینو سپهر» به خودی خود ارزش پاسخگویی ندارند چرا که تنها باعث شناخته شدن فردی می‌شود که محلی از اعراب ندارد اما سکوت در قبال آن می‌تواند زمینه را برای پیشبرد طرح احتمالی وزارت اطلاعات و دستگاه امنیتی رژیم آماده کند. از اینروست که به آن می‌پردازم و می‌کوشم از حق «زنان» میهنم در شناسایی عاملان واقعی «اسیدپاشی» و اجرای عدالت در مورد آن‌ها دفاع کنم.
این مأمور دستگاه امنیتی رژیم که خود را «نویسنده و پژوهشگر در زمینه شناخت فرقه ها» معرفی می‌کند و کینه‌ی عجیبی هم نسبت به زندانیان سیاسی دهه‌ی ۶۰ دارد و همه‌ی آن‌ها را «تواب» و «واداده» معرفی‌ می‌کند در بخش نخست نوشته‌اش به موضوع ترور متخصصان هسته‌ای و قتل بیرحمانه‌ی ندا آقاسلطان و حمله به پایگاه بسیج در سال ۸۸ پرداخته و مسئولیت همه‌ی آنها را متوجه مجاهدین دانسته است. اما مانند بقیه‌ی همکارانش در داخل و خارج کشور هنوز نتوانسته پاسخ دهد چرا این «منافقین از خدا بی‌خبر» که مرتکب این «جنایات» می‌شوند دستگیر و به سزای اعمالشان نمیرسند و مردم با چهره‌شان آشنا نمی‌شوند؟
او در این نوشته‌ی «موشکافانه»، وعده داده است که در بخش بعدی «شرکت بقایای فرقه رجوی در اسیدپاشی به صورت ۶ زن درسال ۱۳۹۳ را مورد کنکاش قرار خواهد داد»؛ ادعای رذیلانه‌ای که هنوز دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و نیروی انتظامی رژیم نیز جرأت مطرح کردن آن را نداشته و یا صلاح خود را در آن ندیده‌اند. از آن‌جایی که جانیان «خودی» هستند و از همان ابتدا مشخص بود رژیم قصد دستگیری‌شان را ندارد طی این مدت ادعا می‌کردند که سرنخی از «اسیدپاشان» به دست نیاورده‌اند و کسی در این رابطه دستگیر و متهم نشده است. چه بسا آن‌ها از طریق «نویسنده و پژوهشگر»‌شان، و «کنکاشی» که به خرج داده، سناریوی جدیدی را مزه مزه می‌کنند تا چنانچه یخ‌اش گرفت آن را در ابعاد وسیع‌تر مطرح کنند. از قرار معلوم در این مرحله «پژوهشگر مینو سپهر» که در آفاق سیر می‌کند در نقش تبلیغاتچی‌ تأتر‌های لاله‌زار، برنامه‌ی آینده این دستگاه جهنمی را معرفی می‌کند.
در مقاله‌ یاد شده، «پژوهشگر» دستگاه اطلاعاتی رژیم ادعا می‌‌کند که روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ این مجاهدین بودند که ندا آقاسلطان را در مقابل دوربین‌های تلویزیونی به قتل رساندند و نه عباس کارگر جاوید که همراه با کارت بسیج‌اش توسط مردم دستگیر شد. اما استدلال به کارگرفته شده میزان وقاحت «نویسنده» را نیز می‌رساند. وی مدعی است: «امروزه پس از گذشت نزدیک به ۶ سال از آن حادثه تلخ وجانگداز نه ازاین اسناد و مدارک مورد ادعا خبری هست ونه شکایتی و دادگاهی در این مورد این متهم دروغین شکل گرفته است». از کرامات شيخ ما اينست، شيره را خورد و گفت شيرين است.
«الف. مینو سپهر» که از فرط «خوشنامی» چهره پنهان کرده است، توقع دارد دستگاه قضایی رژیم برای متهم «دادگاهی» هم تشکیل دهد و چون تاکنون در این زمینه رسیدگی قانونی صورت نگرفته است پس نتیجه می‌گیریم که قاتل، بسیجی دستگیر شده توسط مردم حاضر در صحنه‌‌ی قتل نبوده بلکه مجاهدینی که معلوم نیست از کجا پیدایشان شده و به کجا فراری شده‌اند مرتکب قتل شده‌اند نکته‌ جالب توجه آنکه «نویسنده و پژوهشگر» خودخوانده نتیجه میگیرد که «منابع مستقل تحقیقی بیطرف پس از بررسیهای دقیق در نهایت این حادثه را ”مرگ مشکوک” اعلام نموده اند»! از كرامات شيخ ما چه عجب، پنجه را باز كرد و گفت وجب.
از شما چه پنهان برایم جالب است بدانم نام این «موجود» چیست که خود را «مینو سپهر» می‌نامد. حتماً تناسبی با ضرب المثل معروف «برعكس نهند نام زنگی كافور» هم دارد.
مینو سپهر در اثر «تحقیقی و پژوهشگرانه»‌اش به منظور پاک کردن دستان خونین جانیان همچنین مدعی می‌شود که کشتار مردم در روز ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ نیز پس از آن صورت گرفت که مجاهدین «پایگاه بسیج را به آتش کشیدند مدافعان پایگاه که در آتش گیر کرده بودند برای متفرق کردن مهاجمان به بام پایگاه رفته و تعدادی تیر شلیک نمودند که درنتیجه دو نفر از مردم عادی کشته وچند نفر مجروح شدند».
او برای مستند کردن ادعای خود به مازیار بهاری اشاره می‌کند که آزادی خود را با طرح چنین اتهامات سخیف و غیرواقعی‌‌ای تاخت زد. بهاری به ۱۳ سال حبس و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شده بود. اما نه شلاق را خورد و نه حبس را کشید. پیشتر در مقاله‌ای به اندازه کافی به او و شرکت‌اش در پروژه‌ی «اعتراف‌گیری» از خانواده‌ی صفاری که فرزندشان از اعضای مجاهدین است پرداخته‌ام.
http://www.irajmesdaghi.com/maghaleh-462.html
مینو سپهر و شاهدش هنوز نتوانسته‌اند پاسخی برای این سؤال ساده پیدا کنند که دستگاه اطلاعاتی و امنیتی چگونه نتوانست حتی یک نفر از «مجاهدین» مهاجم را که بالغ بر ۲۰ نفر می‌شدند دستگیر و به مجازات برساند؟ و شاهد کذایی در بحبوحه‌ی آتش و درگیری از کجا فهمید که مهاجمان مجاهدین هستند؟ به ویژه که هیچ‌کسی در این رابطه دستگیر نشده است.
«نویسنده و پژوهشگر» وابسته به سربازان گمنام امام زمان، همچنین به نقل از سیمور هرش مدعی است که 3 متخصص هسته‌ای رژیم توسط مجاهدینی که در اسرائیل آموزش دیده‌ بودند به قتل رسیدند. «پژوهشگر» مربوطه روی دست دستگاه اطلاعاتی رژیم بلند شده است چرا که آن‌ها پس از دود و دم بسیار مدعی شدند که همه‌ی اعضای تیم ترور وابسته به اسرائیل را دستگیر کرده‌‌‌اند. حتی اعترافات آنها در سیمای جمهوری اسلامی پخش و در سایتهای اینترنتی بازتکثیر شد و دستگاه قضایی و امنیتی رژیم حتی یک نفر از دستگیر شدگان را نیز در ارتباط با مجاهدین معرفی نکردند. نکته‌ی حائز اهمیت آن که کلیه متهمان سال گذشته آزاد شدند. چرا که قتلهای مزبور توسط سرویس‌های امنیتی داخلی صورت گرفته بود. پیشتر بارها به مقوله‌ی ترورهای هسته‌ای در مقالات گوناگون پرداخته‌ام.
http://www.irajmesdaghi.com/maghaleh-562.html
کارگزاران دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم از جنس «الف، مینو سپهر» و «مسعود خدا بنده گرداننده‌ی سایت ایران اینترلینک و ... با طرح اتهام‌های واهی علیه مجاهدین که بطلان پاره‌ای از آن‌ها اظهر من الشمس است، بزرگترین خدمت را به مسعود رجوی و دستگاه تحت هدایت او می‌کنند تا با اشاره به آن‌ها تمامی موارد فجیع، غیرانسانی و غیراخلاقی را که در روابط مجاهدین اتفاق افتاده و شاهدان بارها پرده از آن برافکنده‌اند منکر شوند و به زعم خود چرخ‌های ماشین «جنگ مقدس سیاسی»‌شان را روغن‌کاری کنند.
از طرف دیگر، مسعود رجوی و دستگاه تحت هدایت او با اتخاذ یک تاکتیک شریرانه و غیرانسانی به منظور فرار از پاسخگویی با «اطلاعاتی» و «مزدور» خواندن کلیه منتقدان مجاهدین که مرزبندی‌شان با رژیم جمهوری اسلامی به وضوح بیش از مرزبندی شخص مسعود رجوی با جنایتکاران است (لااقل نامه به جنایتکاران ننوشته و خیرخواه آن‌ها نشده‌اند) زمینه‌ی لازم را برای فعالیت این افراد تحت عنوان منتقد مجاهدین و مخالف فرقه و فعال حقوق بشر و ... ایجاد می‌کنند و به این ترتیب تمامی مرزها را مخدوش می‌کنند و فضای سیاسی را بیش از پیش مشوش و آلوده.
مسعود رجوی و وابستگان دستگاه اطلاعاتی رژیم با همه‌ی‌ جنگ و دعوایی که با هم دارند اما به یک شیوه عمل می‌کنند. وقتی در مقاله «ایران اینترلینک» صدای دستگاه اطلاعاتی رژیم » به برخورد مشابه این دو جریان در ارتباط با نمایش جهانی فیلم مستند «آن‌ها که گفتند نه» پرداختم، واکنش هر دو یکسان بود.
http://irajmesdaghi.com/maghaleh-576.html
این واکنش مشابه را می‌توانید در مقاله‌‌های هر دو طرف ماجرا ببینید. البته دست بالا را در این رقابت مجاهدین دارند که در دروغگویی دست گوبلز را از پشت بسته‌ اند و در بی‌پرنسیبی سیاسی، ماکیاول را شرمسار خود کرده‌اند. از این بابت بایستی به آن‌ها «تبریک» گفت. (۱)
http://www.aftabkaran.com/maghale.php?id=4672
http://iran-interlink.org/wordpressfa/?p=17722
از آن‌جایی که «الف، مینو سپهر» از نقاب و نام مستعار استفاده می‌کند، شناختی از وی و گذشته‌اش ندارم، اما سقوط مسعود خدابنده گرداننده سایت «ایران اینترلینک» و محافظ سابق ویژه مسعود رجوی حیرت‌آور و مثال‌زدنی است. خدابنده نزدیک‌ترین روابط را با مسعود رجوی داشت و مورد اعتماد ویژه او بود. او در رژه‌ی نیروهای مجاهدین به صورت مسلح در کنار رجوی، روی جیپ فرماندهی قرار می‌گرفت و از نیروها سان می‌دید، موقعیتی که در مناسبات مجاهدین کمتر کسی از آن برخوردار می‌شد؛ حتی اعضای سابق دفتر سیاسی مجاهدین. حتی رتق و فتق امور شخصی زوج رجوی را نیز او حل و فصل می‌کرد.
پروسه‌ای که او طی کرده، مرا به فکر وا‌ می‌دارد که انسان چگونه می‌تواند تا این حد به پستی و رذالت تن دهد و به خاطر ضدیت با یک جریان سیاسی و یک فرد به لجنزاری چنین فرو رود که همراه با جانیان دست در خون «ندا» کند و بکوشد قاتلان او را از خشم مردم برهاند. «ندایی» که مظلومیت‌اش در جهان پیچید و با بسته‌‌شدن چشم‌هایش در مقابل دوربین‌های تلویزیونی، چشم جهانیان به آن‌چه در میهن‌مان می‌گذرد باز شد. چگونه می‌تواند دست در دست همسرش در خیابان‌های اروپا قدم بزند، چهره‌‌‌ی زیبای زنان و دختران را ببیند و در عین حال بکوشد مسئولیت یک رژیم جنایتکار در پاشیدن اسید به روی چهره‌‌ی زنان میهن‌مان را منکر شده و آدرس عاملان آن را در میان مجاهدین بدهد. (۲)
تعمق در این سقوط مرا به نقطه‌ی دیگری هم می‌کشاند. به یاد مراد و رهبر او، مسعود رجوی می‌افتم که خود او چگونه و با چه سرعت باورنکردنی‌ای مسیر سقوط در پیش گرفت و برای پیشبرد امیال شخصی‌اش چه سرمایه‌های عظیمی را که به باد نداد و سرنوشت نسلی را که آمده بود تا همه چیزش را برای آزادی میهن فدا کند بازیچه‌‌ی هوس‌های خود نکرد و برای فرار از پذیرش مسئولیت و پاسخگویی، چه زشتی‌هایی که مرتکب نشد و چه فجایعی که به بار نیاورد. مسعود رجوی و مسعود خدابنده در دو جهت متفاوت اما به یک شکل سقوط می‌کنند و ارزش‌های انسانی را پایمال می‌سازند. این بایستی مایه «عبرت» قرار گیرد.
ایرج مصداقی ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ - irajmesdaghi@gmail.com
پانویس:
۱- البته بیچاره‌ای که دستگاه «جنگ مقدس سیاسی» مجاهدین که از اورسورواز هدایت می‌شود به نامش مقاله چاپ کردند شخصاً کوچکترین اطلاعی از مواردی که به نام او انتشار یافته ندارد. او نه می‌داند مقاله‌ی من چیست، و نه به عمرش چیزی راجع به فیلم مستند «آن‌ها که گفتند نه» و محتوای آن شنیده است و نه اسامی را که نام می‌برد می شناسد و از نظرگاه‌هایشان خبر دارد، اسیر است و ناچار. مجاهدین به سادگی می‌توانند دوباره به نام او کاغذ سیاه کنند و یا خود او را به میدان بیاورند. برای یک دستگاه توتالیتر و «انسان‌های تحت نظام»‌اش این کار از آب خوردن هم ساده تر است.
۲- هیچ‌یک از جریان‌های سیاسی کشورمان در تاریخ معاصر، این همه «مزدور» تحویل رژیم نداده است. از این بابت هم مسعود رجوی می‌تواند به خود مدال «افتخار» دهد. در طول ۳۶ سال گذشته همه‌ی جریان‌های سیاسی کشور دچار ریزش نیرو شدند. بسیاری از فعالان این گروه‌ها مبارزه را رها کرده و در برخی موارد به خدمت دستگاه اطلاعاتی رژیم درآمدند. اما به ندرت در میان آن‌ها می‌توان افرادی را سراغ داشت که این چنین بی‌محابا به دفاع از رژیم بپردازند و در رسانه‌ها جنایات آن را انکار و توجیه ‌کنند.


منبع : تارنمای شخصی ایرج مصداقی www.irajmesdaghi.com

روتافتن از براندازی


رامین کامران - یکشنبه, ۱۹ بهمن, ۱۳۹۳
مبارزه برای تغییر وضعیت در ایران صورت مسئلهُ بسیار روشنی دارد و برای حل آن از بابت نظری، باید به چند سؤال ساده پاسخ داد.اول این که از اوضاع فعلی مملکت راضی هستیم یا نه؟
به تصور من، جواب اکثریت مردم منفی است و حکومت هم با جلوگیری از آزادی بیان و بسیاری آزادی های دیگر، نشان می دهد که برداشت مشابهی از اوضاع دارد.
دوم این که چه تصویری از وضعیت مطلوب مملکت در نظر داریم و به سوی چه می خواهیم برویم؟
تصور می کنم که بر سر پاسخ این سؤال، بین ناراضیان، کمابیش اتفاق نظر وجود داشته باشد. تا آنجا که به نظر می آید، این ها آزادی و عدالت می خواهند. آزادی را مترادف دمکراسی می دانند و عدالت را در حرمت به حقوق بشر می جویند.
سوم اینکه آیا خواست ما با عملکرد فعلی نظام تأمین می شود؟
تا این جا هم تصور نمیکنم اختلاف نظر عمده ای موجود باشد. همهُ ناراضیان می گویند که نه و خواستار تغییرند.
چهارم اینکه تغییر چه چیز؟ همین قانون اساسی را نگاه می داریم و در آن تغییرات مطلوب را ایجاد می کنیم، یا این که از اصل و بنیاد قانون نوینی می نویسیم؟
در اینجاست که طبعاً سخن از انتخاب بین اصلاح نظام حاضر یا جایگزین کردن آن با نظامی دیگر در میان می آید و تفاوت نظرها بارز می شود. در اینجا میتوان صحبت از انتخاب بین انقلاب و اصلاح کرد. اصلاح یعنی ایجاد تغییر در چارچوبی معین که به خودش دست نمی خورد و انقلاب یعنی تغییر این چارچوب. این دو به تناسب هم تعریف می شود و به اعتبار موقعیت تاریخی برگزیده می شود نه به شکل انتزاعی و مجزای از یکدیگر. قانون اساسی که سند هویت نظام است، حکم چارچوبی را دارد که باید تکلیفش را معین نمود و معلوم کرد که ماندنی است یا نه.
راه حل
من طرفدار راه حل دوم هستم؛ چون نظام اسلامی را اصلاح ناپذیر می دانم. مانع اصلی این کار قانون اساسی این نظام است که سند هویت اوست. این قانون نه فقط اسطقس محکمی دارد که به قصد حفاظت از استبداد روحانیت در برابر بیان ارادهُ آزاد مردم، طرح شده است؛ بلکه حتی اگر بخواهیم تمامی محتوایش را هم تغییر بدیم و فقط اسمش را نگه داریم، باز مانع رسیدن به هدف مان خواهد شد. عنوان «قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران» باز ما را وادار خواهد کرد تا برای این صفت «اسلامی»، در محتوای قانون هم ما به ازایی بیابیم و به ترتیبی به مذهب ارتباطش بدهیم که خود نفی کنندهُ آزادی خواهد بود ـ هم برای مسلمانان و هم غیرمسلمانان که از همین جا در حاشیهُ نظام قرار خواهند گرفت.
به اعتقاد من، باید نظام سیاسی ایران را عوض کرد و نظام فعلی را با نظامی دمکراتیک (یعنی متکی به شراکت برابر مردم ایران در حق حاکمیت)، لیبرال (یعنی از همان نوعی که در مغرب زمین می بینیم، نه اسلامی یا خلقی یا قومی و …) و لاییک (یعنی با جدا کردن دین از سیاست که شرط برقراری برابری است و آزادی عمل کردن منطق سیاست)، جایگزین نمود.
خلاصه باید از اصل و اساس، قانون اساسی جدیدی برای ایران نوشت. تغییر نظام سیاسی هم در هر کجا و به هر ترتیب که انجام بپذیرد، تغییری انقلابی است، زیرا وسیع ترین چارچوب حیات جمعی مردمان یک کشور را از بن و بنیاد زیر و رو می کند. حال چه با آرامش انجام پذیرد و چه با خشونت.
اگر معتقدم که باید به راه براندازی رفت، به این دلیل است که نمی باید دل به قضا و قدر داد. باید اراده ونیرو را برای رسیدن به هدف بسیج نمود. هر نظام سیاسی برای دوام آوردن طراحی شده است و نمیتوان توقع داشت که خودش در برگ ریزان پاییز از درخت بیفتد. یا خودمان برای خودمان تصمیم میگیریم یا دیگران زحمت این کار را خواهند کشید و البته از ثمرات آن نیز برخوردار خواهند شد.
دلایل روتافتن
به تصورمن، مشکل اصلی بخش بزرگی از ایرانیانی که به هر شکل و هر نوع و در هر درجه ای، مخالف وضعیت موجود هستند، این است که در عین دیدن صورت مسئله و گاه در عین آگاهی به راه حل روشن آن، تمامی کوشش خودرا به کار می بندند تا از پذیرفتن این حقیقت ساده روبرتابند. مقدار بسیار زیادی از نوشته هایی که می خوانیم و سخنانی که می شنویم ، همه در این جهت سیر می کند و بیش از آنکه متوجه به اثبات چیزی باشد، معطوف است به نفی براندازی و به هر صورت سپردنش به دست فراموشی. یکی از نشانه های این وضعیت، عرضه و رواج نسبی اصطلاح مضحک و مبهم «انحلال طلبی» است که مناسب شرکت های تجاری است نه نظام سیاسی.
البته باید پذیرفت که دلایلی که در مخالفت با براندازی عرضه می شود، نه خیالی است و نه بی پایه. اول از همه این است که مردم نمی خواهند برای ایجاد تغییرات مطلوب هزینه بپردازند، یا لاقل مایلند که این هزینه هر چه کمتر باشد. براندازی و انقلاب را مترادف خشونت و هرج و مرج می شمرند. خشونت را نمی پسندند و مایلند تا هر چه کمتر به کار گرفته شود یا اصلاً از صحنه غایب باشد. بر هم ریختن نظم اجتماعی را نامطلوب و خطرناک می دانند. اضافه بر این ها، آگاهند که نیروهای خارجی در کمین برای سؤاستفاده از موقعیت هستند تا ضربه ای به ایران بزنند. این نکته نیز وجود دارد که در برابر حکومت احساس ضعف می کنند. در جمع، گزیدن راه براندازی موقعیتی ایجاد می کند که مطلوب همه نیست و زحماتی می طلبد که همگان مایل به قبولش نیستند. یکی یکی از نظرشان بگذرانیم تا مطلب روشن شود.
چرا براندازی؟
وقتی نام براندازی در میان می آید، طبعاً توجه همگان معطوف به انقلاب می شود و درست به دلیل تجربهُ انقلاب اسلامی، مردم حتی از نام این پدیده هم متنفر شده اند، چه رسد از خودش. در جمع، اسم انقلاب، هم مفهوم خشونت را به ذهن متبادر می کند، هم شلوغی و هرج و مرج را و هم بدعاقبتی را. هیچ کدام از این ها با تجربیات انقلابی که در جهان می بینیم بی ارتباط نیست، ولی هیچ کدام هم الزاماً در تعریف انقلاب جا ندارد.
خشونتی که در اکثر موارد تاریخی به انقلاب نسبت داده می شود، در حقیقت خشونتی است که توسط رژیم زاده از انقلاب اعمال می گردد، نه خود انقلاب. نمونه ها فراوان است. انقلاب مشروطیت به دلیل کودتای محمدعلی شاه به جنگ داخلی کشید و با خشونت بسیار همراه شد. ولی از آن جا که نظامی لیبرال در ایران برقرار کرد، این خشونت دنباله ای پیدا نکرد. البته عده ای محاکمه و محکوم به اعدام شدند و شاه مخلوع نیز وادار به تبعید شد ولی نه صحبت از تداوم انقلاب در میان آمد و نه حذف همهُ مخالفان و تصفیهُ ادواری جامعه. بنابراین می بینیم که تا صحبت از انقلاب مشروطیت می شود، همه بر بی خشونت یا کم خشونت بودن آن تأکید میکنند، در صورتی که تعداد کشته هایش حتماً از انقلاب اسلامی بیشتر بوده است! در مقابل، انقلاب اسلامی که خودش کشته های کمی داد ولی رژیم زاده از آن، با مخالفان خویش و کلاً جامعهُ ایران، به نهایت درجه خشن رفتار کرد و در ذهن همه مصداق بارز خشونت انقلابی شده است. در حقیقت مردم در هر دو مورد، آنچه را نظام زاده از انقلاب کرده، به پای خود انقلاب می نویسند که به کلی بی ربط نیست، ولی پذیرفتنی هم نیست. چون حد و حدود مسائل در آن درست معین نشده و درک ما را از مفهوم انقلاب مخدوش می سازد.
نکتهُ دیگر این است که کسی اصولاً خشونت طلب نیست، مگر برخی افراد نامتعادل. باید دید که خشونت انقلاب از کجا زاده می شود. در همهُ موارد از مقاومتی که نظام برقرار، در مقابل تغییر نشان می دهد و می کوشد تا با خشونت از آن جلوگیری کند. در یک کلام مردم عادی که خواستار تغییر و ـ در مورد ایران امروز ـ خواستار احقاق حقوق خود هستند، با سلاح خشونت به میدان نمی آیند. به این دلیل ساده که دست شان در مقابل دستگاه دولت خالی است و اصلاً دلیل ندارد که حتی اگر خشونت طلب هم باشند، دست به کاری بزنند که عاقبتش معلوم و به ضرر آن هاست. پس این حکومت است که آن ها را به سوی خشونت سوق می دهد، به این حساب که به این ترتیب از پس شان برخواهد آمد، حسابی که همیشه درست از کار درنمی آید.
برخی نگرانند که کاربرد خشونت، گردونه ای را به حرکت بیاندازد که نمی توان متوقف کرد و همین که نیرویی بدین وسیله حکومت را به دست گرفت، بقیه هم به همین ترتیب بکوشند تا قدرت را از چنگ وی بیرون بیاورند. این تصور نیز به اعتبار من درست نیست. هر قدر نظامی که با انقلاب روی کار آمده، برای دوام آوردن کمتر محتاج خشونت باشد، امکان این که دیگران بخواهند و بتوانند از این وسیله برای ساقط کردنش استفاده کنند، کمتر است. هر چه نظام زاده از انقلاب بتواند گروه بیشتری را در دل خود جا بدهد، یعنی از حذف بپرهیزد، کمتر محتاج خشونت خواهد بود و کمتر هم در معرض آن قرار خواهد گرفت، لااقل از جانب عموم مردم. دمکراسی از این بابت بهترین نظام است چون کمتر خشونت به خرج می دهد و کمتر هم هدف آن قرار می گیرد و اگر هم گرفت، به دلیل تکیه داشتن به اکثریت مردم، بهتر می تواند در برابرش مقاومت نماید. باید در درجهُ اول به نظامی توجه داشت که در پی انقلاب برقرار می گردد.
نکتهُ دیگر هرج و مرجی است که طی انقلاب ایجاد می شود و روشن است که هیچ کس خواستار چنین وضعیتی نیست. از هم پاشیدن نظام سیاسی، تمامی جامعه را متزلزل میکند، دستگاه اداری را فلج می نماید، چرخ اقتصاد را از حرکت بازمی دارد و… تا تعادل از دست رفته دوباره به دست بیاید، مدتی طول می کشد. این هرج و مرج هم تا اندازهُ زیادی بستگی دارد به طول انقلاب. اگر نبرد انقلابی کوتاه باشد، آن در هم ریختگی که فرضاً در انقلاب نزدیک به دو سالهُ اسلامی دیدیم، کمتر فرصت بروز پیدا می کند. کشدار شدن کار، هم تابع جان سختی حکومت است و هم قدرت و قابلیت انقلابیان. آنچه در اصل اسباب دردسر است، پیدایش خلأ قدرت است که می تواند توسط هر چیزی پر شود و جا به هزار سؤاستفاده بدهد، از جمله توسط نیروهای خارجی.
بدعاقبتی انقلاب هم تابع هدفی است که برای آن معین شده است. انقلاب مشروطیت خوش عاقبت بود چون معلوم بود که باید به چه ختم بشود، ساقط شدن نظام قدیم کشورداری و جایگزین شدنش با نظامی دمکراتیک و لیبرال. مردم همین را می خواستند و همین را هم به دست آوردند. البته شکایتی هم نکردند. در انقلاب اسلامی، شعار غالب و قاطع برقراری حکومت اسلامی بود. در نهایت همین هم برقرار شد، ولی مردم شاکی شدند و به جای اینکه خطای خود را بپذیرند، همه چیز را نوشتند به پای انقلاب که اصولاً بدعاقبت است. این طور نیست، مردم هدف را درست نشناختند و حتی وقتی که بختیار مسئله را به آنها یادآوری کرد، به راهی که او پیش پای شان گذاشت، نرفتند و به پیروی از خمینی ادامه دادند. درست است که انقلاب اسلامی به دمکراسی نیانجامید، ولی در بین انقلابیان، چند نفر طالب دمکراسی بودند؟ جمهوری اسلامی خواستند و جمهوری اسلامی هم آمد.
در نهایت باید اذعان نمود که نمی توان مخاطرات انقلاب را انکار کرد، ولی باید اضافه کرد که کار انقلاب و حتی کار سیاست به طور عام، اصولاً خطر دارد. اگر نخواهیم هیچ خطری را بپذیریم، باید به ادامهُ وضع موجود رضایت بدهیم و فکر تغییر رااز سر به در کنیم. باید در عین واقع بینی، سنجید که کدام گزینه بهتر است؛ تحمل نظام اسلامی یا کوشش برای آزادی؟ این تصمیمی است که هر ایرانی باید خود بگیرد و مسئولیتش را هم بپذیرد. اضافه کنم که تصمیم نگرفتن در حکم انتخاب شق اول است.
بسیار خوب، چگونه؟
به اینجا که رسیدیم، برخی می پرسند و انگیزه شان هر چه باشد، حق هم دارند از طرفداران براندازی بپرسند که حال با فرض گرفتن براندازی، با کدام نیرو می خواهید براندازی کنید؟ زور این حکومت معلوم است، زور شما کجاست؟ جنبش سبز که تازه فقط اصلاحات میخواست، با تمام آن عرض و طولش شکست خورد، پس تکلیف شما روشن است.
این سؤال اساسی است ولی معمولاً هنگام طرحش به یک نکتهُ ساده و پراهمیت توجه نمیشود: این که انقلاب با جنگ تفاوت دارد و هیچ گاه با ارتش صف کشیده و آماده شروع نمی شود. انقلاب، بر خلاف جنگ، با نیروی نسیه آغاز می شود و تمامی سیر انقلاب، فرآیند نقد کردن این نیروست. به تناسب موفقیت در این کار است که نیروی انقلابیان از نیروی دولت مستقر پیشی می گیرد و به موفقیت میرساندشان. برای شروع انقلاب، منتظر جمع شدن نیرو ماندن در حکم دست شستن است از مبارزه. جلب نیرو با عرضهُ راه حل و تبلیغ و به عبارت دیگر شروع به کار است که واقع می شود، نه قبل از آن. نمونه اش انقلاب اسلامی. حکومت شاه از بابت قدرت و درآمد نفتی و پشتیبانی بین المللی، بسیار از حکومت اسلامی قوی تر بود، ولی دیدیم که بالاخره مردم ساقطش کردند.
اگر بخواهیم اصل را بر عدم تعادل قوا در اول کار قرار بدهیم، هیچکس نباید پا در میدان مبارزه بگذارد. اگر جنبش سبز شکست خورد، به دلیل کمبود نیرو نبود، درست به دلیل این بود که دنبال توهم اصلاح طلبی رفت. در هر جای دنیا وقتی دو میلیون نفر در چنین اعتراضی به خیابان بیایند، حکومت باید کنار برود. اگر در ایران چنین امری واقع نشد، به دلیل وجود شعارهای نادرست، نبود؛ به خاطر استراتژی و حضور رهبری بی قابلیت بود. این نقاط ضعف است که باید رفع نمود، وگرنه مردم ایران سر جای شان هستند و اگر طرحی به آنها عرضه شود که بخت پیروزی داشته باشد، به میدان خواهند آمد، اگر هم گران پایی کنند، حکومت خود به این کار تشویق شان خواهد کرد؛ با بردن حقشان، با زورگویی و با تحقیرشان. مثل همیشه، این نیروی مردم است که کار را یکسره میکند، نه چیزی دیگر.
در نهایت سؤال جدیدی مطرح می شود: این نیرویی که قرار است جمع بشود، از کدام منبع تأمین خواهد شد؟ برخی، با عطف توجه به تئوری های انقلابی و به خصوص تئوری های مارکسیستی، دنبال پایگاه طبقاتی انقلاب می گردند و از خود و دیگران می پرسند که انقلاب آینده با اتکا به کدام طبقه قرار است انجام شود و به عبارت دیگر پایگاه طبقاتی آن کدام خواهد بود و تصور میکنند که اگر چنین چیزی پیدا نشود، انقلاب واقع نخواهد شد یا اگر به راه افتاد شکست خواهد خورد. طبعاً در این جا حساب بر این است که طبقه ای که منافع خود را در هدف انقلاب می جوید، با آن همراه میگردد و دیگر طبقات به این طرح اعتنایی نمی کنند و احیاناً با آن از در مخالفت درمی آیند. این نظریه اصولاً‌ نمونه اش انقلاب اسلامی نیست که بسیاری دنبال پایگاه طبقاتی آن می گردند و هنوز بعد از بیش از سی سال، موفق به یافتن آن نشده اند.
انقلاب دموکراتیک، نظیر آنی که می تواند در ایران واقع گردد و شر حکومت اسلامی را از سر همه کم کند، منطقاً می بایست فراطبقاتی باشد، چون دمکراسی اگر هم نه در جهت تأمین منافع همه، بدون شک در جهت حفظ منافع اکثریت غالب مردم عمل می کند. آنچه در انقلاب اسلامی توهم بود، در این جا واقعیت است. در این حالت، پایگاه آن را نمی توان به معنای اخص طبقاتی شمرد، هرچند به قرینه می توان گفت که طبقهُ متوسط، یعنی بخشی از جامعه که صاحب امکانات مادی و معنوی است، در پیشبرد آن نقش عمده خواهد داشت، همان طور که در پیشبرد نهضت ملی و انقلاب اسلامی داشت. ولی این را هم باید اضافه کرد که باز مانند انقلاب مشروطیت یا انقلاب اسلامی، طبقات فرودست شهری نیز خواه ناخواه در آن شرکت خواهند جست. احتمال شرکت دهاقین که در هیچ یک از جنبش های اجتماعی معاصر ایران نقش فعال نداشته اند، بسیار کم است.
کلام آخر
بالاتر گفته شد که انقلاب از خطر خالی نیست. اگر بی عملی را برگزینیم که تکلیف روشن است و حاجت به بحث هم ندارد. ولی اگر پا در این راه گذاشتیم، باید آگاه باشیم که با چه تدابیری می توان خطر را کاهش داد. اول از همه با واقع بینی. سپس با انتخاب هدف روشن و درست. دیگر استراتژی مشخص که تابع هدف است و طرحش هم کاری نیست که به صورت آماتوری و به این ترتیب صورت بپذیرد که هرکس چیزی بگوید تا بعد ببینیم چه خواهد شد. آخر هم رهبری (فردی یا جمعی) است که بتواند جنبش را از دیدگاه واحد و روشن و تا حد امکان منضبط به مقصد برساند. داستان هایی که در بارهُ فواید بی رهبری گفته می شود، اساساً بی پایه و یاوه است.
چه در جنگ و چه در انقلاب، آن چه که باید بر آن فائق آمد نیروی معنوی حریف است و این کار در انقلاب از جنگ بارزتر و اساسی تر است. شعار روشن و کوشش در همه گیر کردن آن، پایهُ پیروزی انقلابی است. پیروزی با تفوق فکری است که ممکن می گردد. هر قدر در این کار تبلیغاتی موفق تر باشیم، راه رسیدن به هدف را هموارتر خواهیم کرد. کم کردن هزینه، مهار خشونت، اجتناب از پیدایش خلأ قدرت، حفظ یگانگی در سراسر مملکت. در نهایت جلوگیری از مزاحمت خارجی به این ترتیب است که ممکن میزگردد. کار بی خطر نیست، ولی خطر قابل مهار است؛ بدون قبول خطر هم راهی به جایی نمی توان برد.
http://melliun.org/iran/56948

آیا رهبران رژیم اسلامی را می توان در دیوان کیفری بین المللی محاکمه کرد؟


جمعه ٢ ژانویه مقامات فلسطینی درخواست خود را مبنی بر پیوستن به دیوان بین المللی کیفری ارایه کردند، یک دیوان مستقل و دایمی که برای محاکمه افرادی که متهم به ارتکاب شدیدترین جرایم - نسل کشی، جنایت علیه بشریت، جنایت جنگی و جنایت تجاوز- هستند، در تاریخ ۱ جولای ۲۰۰۲ در شهر لاهه هلند بر مبنای اساسنامه رم تشکیل شده است.
اساسنامه رم در تاریخ ١٧ جولای ۱۹۹۸ در رم به تأیید نمایندگان ۱۲۰ دولت رسید و در ۱ جولای ۲۰۰۲ به اجرا در آمد. از نظر زمانی نیز دادگاه تنها صلاحیت رسیدگی به جرایمی را دارد که پس از این تاریخ (١ جولای ۲۰۰۲) توسط اتباع کشورهای عضو یا در قلمرو کشورهای عضو ارتکاب یافته است. صلاحیت دیوان کیفری بین المللی، صلاحیت تکمیلی است بدین معنا که ديوان فقط زماني صالح به رسیدگی است كه دولت ها از محاكمه جنايتكاران امتناع كرده يا ناتوان باشند.
درخواست فلسطینیان مبنی بر پیوستن به اساس نامه رم و دیوان بین المللی کیفری باعث واکنش شدید بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل شد. نتانیاهو اعلام کرد اجازه نخواهد داد پای سربازان و افسران ارتش اسرائیل به این دادگاه کشیده شود و در اعتراض، روند انتقال درآمدهای مالیاتی فلسطینی ها را متوقف خواهد کرد.
کوشش فلسطینی ها در رسیدن به عدالت از طریق پیوستن به دیوان کیفری بین المللی من را به یاد امید و تلاش برخی از ایرانیان (به ویژه بعد از سرکوب های سال ٨٨) برای محاکمه سران نظام در دیوان بین الملی کیفری انداخت. اما با توجه به این که دولت ایران به اساس نامه رم نپیوسته است، تا چه میزان می توان این امیدها را واقع گرایانه دانست؟
پیام اخوان، استاد دانشگاه مک گیل مونترال کانادا و مشاور حقوقی اولین دادستان جنایات جنگی سازمان ملل در امور یوگوسلاوی و روآندا در پاسخ به این که آیا دیوان با درخواست فلسطین - که هنوز به صورت یک کشور مستقل به رسمیت شناخته نشده است- مبنی بر پیوستن به اساس نامه رم موافقت خواهد کرد، می گوید"بر اساس ماده ١٢٥ اساس نامه دیوان، هر کشوی می تواند به اساس نامه بییوندد. بنابراین پیوستن کشورها به اساس نامه محدود به کشورهای عضو سازمان ملل متحد نشده است. اخیرا موقعیت فلسطین در سازمان ملل به 'دولت ناظر غیرعضو' ارتقاء یافته است- مانند وضعیتی که کشور سویس قبل از پیوستن به سازمان ملل متحد داشت. بنابراین به احتمال زیاد دادگاه درخواست فلسطین را برای پیوستن به اساس نامه رم خواهد پذیرفت." اخوان در مورد تبعات پیوستن فلسطین به اساس نامه رم و دیوان کیفری بین الملی می گوید: " مطابق ماده ١٢ اساس نامه، صلاحیت قضائی دیوان شامل جرایمی است که توسط اتباع کشورهای عضو دیوان و یا در قلمرو کشورهای عضو دیوان ارتکاب می یابد. در نتیجه چنان چه درخواست فلسطین پذیرفته شود، صلاحیت دیوان شامل سرزمین هایی که توسط سازمان ملل بر اساس مرزهایی که با اسرائیل در سال ١٩٦٧ در نوار غزه و کرانه باختری- بعد از شروع جنگ معروف به ٦ روزه بین عرب و اسراییل کشیده شد - خواهد بود. صلاحیت قضایی دادگاه هم چنان شامل فلسطینی هایی که در قلمرو اسرائیل مرتکب جرایم فوق الذکر می شوند، نیز خواهد بود. البته از آن جایی که اسرائیل به معاهده رم نپیوسته، الزامی به همکاری با دیوان نخواهد داشت. در هر صورت باید در نظر داشت که صلاحیت دیوان، تکمیلی است، بدین معنا که ديوان تنها زماني صالح به رسیدگی است كه دولت ها از محاكمه جنايتكاران امتناع كرده يا ناتوان از آن باشند. هم چنین باید در نظر داشت که برخلاف مکانیسم های کشف حقیقت سازمان ملل، محاکمه کیفری با تمرکز بر مسئولیت فردی امری بسیار پر هزینه و زمان بر است. از میان کشورهای عربی تاکنون تنها دو کشور اردن و تونس به اساس نامه پیوسته اند و در نتیجه عضویت فلسطین می تواند زمینه ارتباط بیشتر کشورها عربی را با دیوان فراهم سازد."
دولت ایران نیر به مانند دولت اسرائیل و فلسطین هنوز به اساس نامه رم نپیوسته است. هیراد ابطحی، مشاور حقوقی ریاست دیوان کیفری بین المللی که در مقاله ای به بررسی در مورد موضع ایران نسبت به اساس نامه رم و امکان الحاق به آن پرداخته، می گوید دولت ایران مانند بسیاری از کشورها در قبال اساس نامه موضع دوگانه و متغیری اتخاذ کرده است: " مقامات رسمی وزارت امور خارجه ایران و هم قوه قضائیه این کشور مداوما علاقه مندی خاص خود را درباره صلاحیت قضایی این دادگاه در قبال جرایم تجاوز و نیز جنایات جنگی اظهار داشته اند. معاون وقت وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در ١٧ ژوین ١٩٩٨ در کنفرانس رم اظهار داشت هیات نمایندگان ایران از آوردن جرم تجاوز در کنار نقض جدی قوانین و عرف بین المللی در منازعات مسلحانه بین المللی و موارد جدی نقض کنوانسیون های ژنو و جرم نسل کشی در یک گروه حمایت می کند. سال ٢٠٠٠ نیز اهمیت شمول مقرراتی درباره جنایات جنگی و جنایت تجاوز مورد تاکید مجدد آیت الله یزدی، رئیس وقت قوه قضایه قرار گرفت."
او در مورد علت تمرکز ایران بر روی این دو جنایت می گوید: "این تمرکز دارای یک سابقه روانی است که ریشه عمیقی در تهاجم ٢٢ سپتامبر ١٩٨٠ عراق به ایران دارد که تا ١٧ ژویه ١٩٨٨ که دو کشور پیمان آتش بس را امضاء نمودند، به یکی از طولانی ترین و پرهزینه ترین جنگ های بین المللی قرن بیستم بین دو کشور انجامید." ابطحی با اشاره به جنایات جنگی صورت گرفته در جنگ بین ایران و عراق، می گوید: "یک جنبه تاریخی این جنگ که شمار تلفاتش از ٥٠٠٠٠٠ تا ١٠٠٠٠٠٠ متغیر است و شمار معلولین آن به ملیون ها می رسد، ثبت تاسف بار به کارگیری سلاح شیمیایی گاز اعصاب تابون است که برای نخستین بار در تاریخ به طور گسترده و سیستماتیک توسط تشکیلات رزمی ویژه عراقی بر علیه نیروهای مسلح ایرانی به کار گرفته شد. وجه دیگر این درگیری مسلحانه استفاده از موشک های بالستیک بود که به علت عدم دقت نسبی شان، اغلب با نبود ساختن اهداف غیر نظامی به قصد ایجاد آشفتگی در مناطق غیرنظامی به کار گرفته می شدند. به همین دلیل ایران در مورد جنایت جنگی و جنایت تجاوز به صلاحیت قضایی دادگاه علاقه مند است، خاصه آن که شورای امنیت سازمان ملل به درخواست های مکرر جمهوری اسلامی ایران در مورد صدور حکم مبنی بر متجاوز و آغازگر خواندن عراق پاسخ مساعدی نداد و تنها دبیر کل سازمان ملل متحد - و نه شورای امنیت- سه سال پس از پایان جنگ هشت ساله میان ایران و عراق در گزارشی خطاب به شورای امنیت عراق را متجاوز خواند.
ابطحی درباره علت شک و تردید دولت ایران نسبت به پیوستن به اساس نامه رم می گوید: "مسایل اصلی برای ایران اما برخی مجازات هایی است که بر اساس حقوق کیفری ایران در نظر گرفته شده است از جمله اعدام، شلاق، سنگسار و قطع اعضا بدن و علاوه بر آن طرز رفتار با اقلیت ها و جنسیت گرایی. نگرانی دیگر آن کشور ممکن است وجود قضات غیر مسلمان در دادگاه باشد که احتمالا با اصول شرعی اسلامی (قوانین شرع) آشنا نباشند و یا حساسیت هایی در مقابل آن داشته باشند. بر اساس اصول اعتقادات اسلامی قضات غیر مسلمان نمی توانند مسلمانان را محاکمه کنند."
اما آیا با وجود عدم الحاق دولت ایران به اساس نامه رم، امکان محاکمه مقامات جمهوری اسلامی در دیوان بین المللی کیفری وجود دارد؟ پاسخ اخوان به این سؤال مثبت است و می گوید " با توجه به این که ایران هنوز به اساس نامه رم نپیوسته است، محاکمه افراد ایرانی که متهم به جرایمی که در صلاحیت دیوان هستند از دو طریق می تواند صورت گیرد: اول آن که از آن جا که هم افغانستان و هم تاجیکستان به اساس نامه پیوسته اند و در نتیجه در صورتی که تبعه ایرانی که متهم به ارتکاب جرایم نسل کشی، جنایت علیه بشریت، جنایت جنگی و جنایت تجاوز است، در قلمرو هر یکی از این دو کشوری که عضو دیوان هستند، یافت شود، دیوان نسبت به آن صلاحیت خواهد داشت. اما راه دوم ارجاع توسط شورای امنیت سازمان ملل مطابق فصل ٧ منشور سازمان ملل متحد است که پیشتر نیز چنین ارجاعاتی در مورد سودان در سال ٢٠٠٥ و لیبی در سال ٢٠١١ صورت گرفته بود." اخوان البته در مورد مشکلات این روش نیز نکاتی را یادآور شده و می گوید که بسیاری از ارجاعات شورای امنیت بر اساس منافع سیاسی صورت می گیرد و نه لزوما عدالت قضائی. به عنوان مثال در حالی که از این شیوه ایجاد صلاحیت کیفری بین المللی برای مواردی استفاده شده ولی در مورد سوریه با وجود تمام تلاش ها با مخالفت روسیه مواجه شد و این مشکلی است که در ارتباط با ارجاعاتی که توسط شورای امنیت صورت می گیرد، وجود دارد.
وی در پاسخ به تاثیر پیوستن دولت ایران به اساس نامه رم در وضعیت حقوق بشر در ایران می گوید: "حتی اگر دیوان کیفری بین المللی در ارتباط با ایران دارای صلاحیت باشد، تغییر دموکراتیک کشور امری بسیار موثرتر از یک پروسه کیفری است. فراتر از محاکمات کیفری، عدالت انتقالی نیازمند مالکیت ملی، دگردیسی نهادهای قضائی و سیاسی برای پاسخ گویی بیشتر، ایجاد کمیته های تحقیق برای کمک به التیام قربانیان و جلوگیری از انتقام، آموزش عمومی از طریق کتاب های درسی و موزه ها در مورد خشونت های گذشته، ایجاد فرهنگ پشیمانی، ندامت و بخشش و تمامی امور لازم برای ایجاد آشتی ملی واقعی و ساختن آینده ای عاری از خشونت های گذشته است. در این صورت در عین حالی که دیوان کیفری بین المللی یک ابزار لازم و ضروری است که تمامی مدافعان حقوق بشر لازم است بدان توجه کنند، نباید فراموش کرد که بیشترین تلاش باید در مورد مردم ایران صورت گیرد و مهم تر آن است که بعد از سال ها نفرت و خشونت، مردم ایران علم و هنر عدم خشونت، گفت و گو و عدالت را فرا گیرند."

ارتش شاهنشاهی در دوران انقلاب در گفتگو با فرامرز دادرس کارشناس اطلاعاتی saeed Behbahani
صحنه ای از جنایات رژیم جنایتکاران تازی اسلامی در ایران .
 افشا شدن آدرس یکی ازمحل هاي مخوف شكنجه وزارت اطلاعات + جزئيات وآدرس

آریا خبر ARiAKHABAR.blogspot.com

افشا شدن آدرس یکی ازمحل هاي مخوف شكنجه وزارت اطلاعات + جزئيات وآدرس


براي عدالت - كانون حمايت از خانواده جان باختگان و بازداشتي هاي ايران
خیابان صبا (برادران مظفر)... گذرگاهی سنگفرش شده، منشعب از خیابان انقلاب، نزدیک به چهارراه ولیعصر در مرکز شهر تهران... و ساختمانی قدیمی در ابتدای تقاطعِ صبای شمالی... بنایی یک طبقه با سقفِ شیروانی، که تنها منفذش به بیرون، سه دودکشِ حلبیِ قدیمی است... از ضلعِ شمالی با پاساژ کامپیوتر رضا و از جنوب با یک مغازۀ کوچک، همسایه است. از پشت (ضلعِ شرقی) مشرف به یک ساختمانِ مخروبۀ متروکۀ قدیمی و ضلعِ شرقی اش از حیاطِ کوچکی که دارد، درب بزرگِ فولادی به پیاده روِ خیابانِ صبا باز میشود... و یک تابلوی کوچک که غیر از عکاسان و فیلمبرداران، برای بقیۀ رهگذران خودنمایی نمیکند؛ روی تابلو نوشته است: «عکاسی و فیلمبرداری ممنوع»
از تابستانِ امسال بارها به این ساختمانِ قدیمی احضار شدم؛...

بیشتر بخوانید

اسامي تعدادي ازدست‌اندركاران و شكنجه‌گران در جريان قتل‌عام

نوشته شده توسط همبستگي ملي دسته: اسناد و مدارك قتل عام زندانيان سياسي در سال 67
منتشر شده در 12 مرداد 1389 بازدید: 1272
لاجوردي، سردژخيم پليد اوين،بارها گفته بود:

بیشتر بخوانید

گزارشی از چگونگی جنایات و رفتارهای اهریمنی در کهریزک به روایت مسعود علیزاده، بازمانده ای از کهریزک: تجاوز، شکنجه، ...

گزارشی از چگونگی جنایات و رفتارهای رژیم اسلامی اهریمنی در کهریزک به روایت مسعود علیزاده، بازمانده ای از کهریزک: تجاوز، شکنجه، ...


١٣٩٢/٠٩/٠١- کلمه: یکی از قربانیان کهریزک در واکنش به سخنان احمدی مقدم درباره ی عملکرد نیروی انتظامی در کهریزک، شرحی تفصیلی و تکان دهنده جدید از آنچه بر وی و دیگران در کهریزک گذشت منتشر کرد.

بیشتر بخوانید


letzte Änderungen: 10.7.2017 6:42