Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

برای دست اندر کارآن حزب سوسیال دمکرات ایران - 23.11.2011 8:57

با درود
تشکر میکنم از وقتی که برای روشنگری و پاسخ به بنده میگذارید البته حق با
شماست دولت امپریالیستی آمریکا چیزی که خیلی زیاد در چنته دارد امثال
پینوشه ها و اسلامیستهاست که متاسفانه زیاد هستند نمی دانم چرا ما ایرانی
ها دوست داریم اینقدر وابسته به قدرتهای سیاه و سرخ و سبز باشیم
به نظر من دولتهای اروپایی و آمریکا باید بتوانند رژیمهای چین و روسیه را
مجاب کنند که به قعطنامه های تحریم رای وتو ندهند باید درایت دولتهای مثل
سنگال و مراکش و چند کشور آفریقایی را داشته باشند که با رژیم کهریزکی
اختلاسی قطع رابطه کردند غرب باید سیستمهای پیشرفته نرم افزاری به مردم
ایران بدهد که بتوانند در جنگ سایبری رژیم را مغلوب کنند و نهاد هایی مثل
صدا و سیما و وزارت ارتباطات رژیم را تحریم کنند باید کلیه خبرنگاران
رژیم و نماینده هایشان را اخراج کنند
باید حقوقدانان مبارز و آزادیخواه مثل محمد مصطفایی و ..... گرد هم ایند
و شکواییه ای علیه جرم و جرائم رژیم تنظیم کنند و اسامی نفرات رژیم که در
قتل و تجاوز و دزدی و شکنجه و ... دست داشته اند مشخص شوند که اینها
علاوه بر ضبط دارایی نتوانند دارایی های منقول و غیر منقول خود را به
گرگزاده ها و همسرانشان منتقل کنند
رزیم در طی این سالها همیشه سعی در تبدیل ایران به زمین سوخته را داشت با
ویران کردن بنیه اخلاقیات در جامعه و همینطور تاسیس گروههای تجزیه طلب در
ایران که وانمود کند اگر نباشد ایران تجزیه خواهد شد که خود ماهیت رژیم
اسلامی باهث تجزیه کشور است باید مردم در مقابل گروههایی مثل جندالله و
گوناز و .... آگاه باشند که به اشاره خامنه ای و رفسنجانی و ... دست به
عملی کردن نیت شوم خود نزنند
لذا من اعتقاد دارم در ایران بعد از رژیم اسلامی باید برای تمامی
جریانهای مخالف رژیم اسلامی فرصت و امکان خود نمایی وجود داشته باشد مثلا
در اتریش در سال 1982 در انتخابات از حزب کمونیست تا حزب فاشیست هر یک
بمقدار مساوی تایم برای تبلیغات در یک سالن با خرج عمومی آن کشور برگزار
می شد و پلیس وظیفه حفاظت از آنرا داشت چه احزاب کوچک و نه چندان مطرح و
چه احزاب بزرگ و قدرتمند حتی احزاب فوق دست راستی آنوقت مردم اتریش
میتوانستند متوجه بشوند که چه حزبی به نفع انسانیت و منافع ملی حرکت
میکند که البته در بیشتر موارد این حزب سوسیال دموکرات اتریش بود که
برنده انتخابات می شد
امیدوارم که بعد از برپایی مجلس موسسان و یک دولت موقت امورات کشور به
دموکراتیک ترین شکل انجام گیرد و کشور حداقل به یک دموکراسی سکولار در
بعد از سقوط رژیم اسلامی دست پیدا کند رخداد 25 بهمن سال 89 این امر را
به من ثابت کرد که رژیم رفتنی است در تظاهرات آن روز در میدان هفتم تیر
که دهها هزار نفر حضور داشتند تا سه شنبه های اخر سال که رژیم در آن سه
شنبه ها خیابان ها را قرق میکرد از حمله مردم سیرجان به چوبه های دار این
برای من محرز شد از پنهان کردن مزار رفیق فرزاد کمانگر و رفقایش

فریدون

نوشته را در تارنمای پائین گذاشت در جائی که از هم اکنون مامورآن رژیم در آنجا لانه کرده اند - 21.11.2011 11:49


http://azadikhahaneiran.com

2. سینا پارسی در نوامبر 21, 2011 در 6:14 ب.ظ گفت:
دیدگاه شما در انتظار بررسی است.

درود فرآوان
گام شما را به این وسیلله تبریک میگویم و امیدوارم که بتوانید برای رهائی ایران از چنگال اسلام فاشیستی گامی بردارید.
در لیست افرادی که به شما پیوسته اند ، افرادی یافت میشوند که در طول 33 سال گذشته امتحان خود را پس داده اند.وپاسخ آن اینکه که آیا در صفوف اپوزیسیون سازنده و یا تخریبگر بوده اند.؟
بطور مثال مهرداد درویش پور یک پاسدار بسیجی توده ای اکثریتی است .که پرونده اش هم روشن است .کسانی که سالها است از رژیم اسلامی دفاع بدون قید وشرط کرده اند ،حال نمیتوانند یک باره سرنگون طلب باشند.عوامل رژیم در لباس های گوناگون میخواهند در همه جا باشند
تا در نقش تخریبگر خود باقی مانده و هر نوع ائتلاف را تخریب کنند.آنچه رژیم نگذاشته و نمیگذارد ائتلاف با نیل براندازی است .میک حسیبی هم یکی از عواملی است که مأموریت در تخریب نیروهای اپوزیسیون دارد .
محمد حسیبی را کسی تا سال های 2000 نمیشناخت.این شخص سال ها است نقش مدحی را بازی کرد و میکند .اطلاعات و اخبار و گزارش از افراد و تشکلات سیاسی جمع آوری و به سرویس های اطلاعاتی میرساند.این شخص خودش را با نام دکتر محمد مصدق تزئین میکند و هم زمان برای جلب اعتماد دیگران میکوشد خود را به مهندس كاظم حسيبي نسبت دهد.آنچه مسلم است این دلقک شیاد و دروغگو که ریاکاری بیش نیست با احتمال فرآوان برای ارضاء کمبود های شخصی اش ،تا زمانی که کمان کند شخص اول یک مجموعه خواهد شد ، یقینا”نشیمن خود را پاره خواهد کرد. در صفوف اپوزیسیون شخصی با انبانی فساد اخلاقی که جاسوسی و مزدوری سرویس های اطلاعاتی را بعهده داشته است جز محدی کسی نتوانسته است تا این حد به حرم اپوزیسیون تا این اندازه نزدیک شود ، که حتی یک تلویزیون انترنتی برای جلب اعتماد دیگران براه اندازد و اشاعه دروغ و ریا را در دستور کار خود قرار دهد. محمد حسیبی یک کلاه بردار سیاسی بیش نیست.
با چنین مزدورها و ارازل و اوباش چگونه میخواهیدایران را به آزادی برسانید و دمکراسی را برقرار نمائید .؟
ایزاد نگاهد ار شما باد.
سینا پارسی

- 21.11.2011 11:40

سینا پارسی در نوامبر 21, 2011 در 6:14 ب.ظ گفت: دیدگاه شما در انتظار بررسی است.
میبینید اینجا میخواهند نخست نوشته من را برسی کنند و بعد شاید منتشرش کنند.ولی من ترجیح میدهم اینجاهم مت را بگذارم دیدگاه شما در انتظار بررسی است.

درود فرآوان

گام شما را به این وسیلله تبریک میگویم و امیدوارم که بتوانید برای رهائی ایران از چنگال اسلام فاشیستی گامی بردارید.
در لیست افرادی که به شما پیوسته اند ، افرادی یافت میشوند که در طول 33 سال گذشته امتحان خود را پس داده اند.وپاسخ آن اینکه که آیا در صفوف اپوزیسیون سازنده و یا تخریبگر بوده اند.؟

بطور مثال مهرداد درویش پور یک پاسدار بسیجی توده ای اکثریتی است .که پرونده اش هم روشن است .کسانی که سالها است از رژیم اسلامی دفاع بدون قید وشرط کرده اند ،حال نمیتوانند یک باره سرنگون طلب باشند.عوامل رژیم در لباس های گوناگون میخواهند در همه جا باشند
تا در نقش تخریبگر خود باقی مانده و هر نوع ائتلاف را تخریب کنند.آنچه رژیم نگذاشته و نمیگذارد ائتلاف با نیل براندازی است .میک حسیبی هم یکی از عواملی است که مأموریت در تخریب نیروهای اپوزیسیون دارد .
محمد حسیبی را کسی تا سال های 2000 نمیشناخت.این شخص سال ها است نقش مدحی را بازی کرد و میکند .اطلاعات و اخبار و گزارش از افراد و تشکلات سیاسی جمع آوری و به سرویس های اطلاعاتی میرساند.این شخص خودش را با نام دکتر محمد مصدق تزئین میکند و هم زمان برای جلب اعتماد دیگران میکوشد خود را به مهندس كاظم حسيبي نسبت دهد.آنچه مسلم است این دلقک شیاد و دروغگو که ریاکاری بیش نیست با احتمال فرآوان برای ارضاء کمبود های شخصی اش ،تا زمانی که کمان کند شخص اول یک مجموعه خواهد شد ، یقینا”نشیمن خود را پاره خواهد کرد. در صفوف اپوزیسیون شخصی با انبانی فساد اخلاقی که جاسوسی و مزدوری سرویس های اطلاعاتی را بعهده داشته است جز محدی کسی نتوانسته است تا این حد به حرم اپوزیسیون تا این اندازه نزدیک شود ، که حتی یک تلویزیون انترنتی برای جلب اعتماد دیگران براه اندازد و اشاعه دروغ و ریا را در دستور کار خود قرار دهد. محمد حسیبی یک کلاه بردار سیاسی بیش نیست.
با چنین مزدورها و ارازل و اوباش چگونه میخواهیدایران را به آزادی برسانید و دمکراسی را برقرار نمائید .؟

ایزاد نگاهد ار شما باد.
سینا پارسی








anonym - 30.10.2011 9:32

با درود به همرزمان گرامی در حزب سوسیال دمکرات ایران (حزب سدا)

ائتلاف ملی دمکراتیک ایرانین در داخل کشور - امداد داخل کشور که تشکلی دمکراتیک است و از طیق فیس بوک فعالیت میکند، تقاضا دارد که شما نیز صفحه فیس بوک خود را بکار اندازید.صفحه ای بنام شما در فیس بوک موجود است، ولی به گفته حزب سدا ربطی به شما ندارد و بدون فعالیت. از آنجائیکه تاریخ سوسیال دمکراسی به زمان مشروطیت بر میگردد و تاریخی قدیمی در جنبش آزادیخواهی ایران دارد، لذا ازدیدگاه ما گرایش سوسیال دمکرات از پشتیبانی عظیمی از طرف ایرانیان خارج از کشور و از آن میان در اروپا خواهد داشت و شما وظیفه خطیری در گشادن درهای حزب سدا به روی عموم دارید و خواست ما در بسط و فراگیر شدن حزب سدا و نهایت کوشش شما همرزمان در این مورد میباشد. به گمان ما با گشایش صفحه فیس بوک شما، در زمانی کم هزاران نفر به این صفحه خواهند پیوست و آغازی برای به عضویت در آمدن در حزب سدا خواهد بود. در حال حاضر سایت شما و به احتمال زیاد در ایران مسدود است و فیس بوک میتواند این خلع را پر نماید.
ما انتقاداتی نیز به گردانندگان حزب سدا داریم و اینکه با اعتقاد به انتقاد سازنده و پیشنهادهای سازنده قابل تغییر بوده ودر جهتی مثبت خواهد بود که عبارتند از
:
حزب فقط صفحه خانه را به نمایش میگذارد که اکثرآ شامل اخبار ایران و جهان است و کمتر خبری از گردانندگان حزب دارد.
در حزب اطلاعات چندانی در مورد شاخه های خود که لازمه هر حزب سیاسی میباشد، در صفحه خود قرار نمیدهد. که البته ما اطلاع نداریم که حتی حزب چنین شاخه هائی را دارد یا نه . (زنان - کارگران - جوانان -بین المللی و ...)
از حزب به عنوان مخالفین رژیم نام برده میشود که فعالیت چشمگیری ندارد.
سایت امداد داخل کشور بارها خواستار فعالتر شدن حزب سدا شده است ولی تا بحال تغییری را مشاهده نکرده است.

از این طریق ما پیشنهاد میکنیم:
سایت شما عمومی تر و در خهت و راستای شیوه های جدید مبارزه و از میان مبارزه از طریق مجازی در فیس بوک گرد، لذا صفحه فیس بوک راه اندازی شود.
گزارشات پلنوم و نشست های حزب جهت آگاهی عموم انعکاس وسیع تری داشته باشد.
حزب با سایر سازمان های سیاسی ارتباط برقرار نماید و بیانیه صادر نماید.
از سایه در آمده و آفتابی شود.

از دور دستانتان را به گرمی می فشاریم

فرهاد کشتمند - آدمین سایت امداد داخل کشور
30th October, 2011.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

o
اکثر مطالب "امداد داخل کشور" به صورت
یادداشت های فیس بوکی میباشند. مطالب مفید و بر گزیده ائتلاف را به اشتراک
بگذارید. برای یافتن سایت ما، در جستجوگر فیس بوک "امداد داخل کشور" را
تایپ نمائید. به ائتلاف ملی دمکراتیک ایرانیان در داخل کشور (امداد داخل کشور)
بپیوندید! 5 عصر تا 5 صبح به وقت ایران.
به دوستان خود بگوئید! http://www.facebook.com/emdad.philippines



Xbongernis - 1.10.2011 4:37

کورش عرفانی جامعه شناس - آمریکا - 10.9.2011 8:08

ضرورت دفاع فعال از جان خود: مثال سوریه
کورش عرفاني
تظاهرات مردم سوریه علیه رژیم همدست خامنه ای ادامه دارد. اما شرایط در حال تغییر است. فعالان حقوق بشر سوريه در بيانيه ای که روز پنجشنبه منتشر کردند، اعلام کردند شمار کشته های شهروندان سوريه در شش ماه گذشته از سه هزار تن فراتر رفته و ده ها هزار تن هم دستگير شده اند. اين بيانيه می گويد: «هرچند ما درخواست دخالت نظامی در سوريه را نداشتيم، ولی استفاده حکومت دمشق از توپ و تانک برای کشتار مردم باعث شده از کشورهای جهان بخواهيم جلوی اين حمله نظامی به شهروندان غيرنظامی را بگيرند».(1) مقاومت و شجاعت آنها بی مانند و ستودنی است. ارتش جنایت پیشه بشار اسد که برادر دوقلوی سپاه پاسداران است همچنان می کشد. تصاویری که از قتل عام و آزار و اذیت مخالفان روی اینترنت منتشر می شود حکایت از بی رحمی کامل نیروهای دولتی نسبت به مردم معترض دارد. روزانه به طور متوسط 5 نفر در سوریه در خیابان ها کشته می شوند.
قیام مردم سوریه رژیم نظامی بشار اسد را با مشکل مواجه کرده است. اقتصاد این کشور از کار افتاده، ارتش سوریه دچار ریزش نیرویی گشته و حتی تدارکات و لجستیک نیروهای سرکوبگر نیز دچار اشکال شده است. تحریم های بین المللی، انزوای حکومت آدمکش سوریه و نیز گرایش به سوی برخورد عملی با رژیم از جمله دیگر مشکلات بشار اسد و همدستانش در طبقه ی حاکم می باشد. حکومت اسد در حال از دست دادن حمایت بلاشرط چین و روسیه است و برایش می ماند رژیم ایران.
با این همه به نظر می رسد که مردم سوریه در حرکت خویش برای موثر واقع شدن و دادن تلفات کمتر با ضعف استراتژی مواجه هستند. یعنی نیروهای فراوانی که به خیابان می آیند می پذیرند که روزانه دهها کشته بدهند لیکن دست به مقاومت فعال نزنند. این امر البته می تواند به دلیل خصلت مسالمت آمیز حرکت مردم سوریه باشد، اما پذیرش تلفاتی تا این حد بالا و نیز مشاهده بی رحمی و رفتارهای مادون حیوانی ماموران اسد می تواند خود یکی از ضعف های ذاتی جنبش است. این انفعال مردم معترض در مقابل نیروهای سرکوبگر از یک سو هزینه ها را بسیار بالا می برد و از سوی دیگر بهانه ای می شود بر این که دفاع از جان تظاهر کنندگان به نیروهای خارجی حواله شود. یعنی گرایشی به سمت بازتولید الگوی لیبی. خبرگزاری العربیه در این باره می نویسد: «برخی از فعالان سوری نیز بر این باورند دخالت ناتو و سازمان ملل همانگونه که در لیبی اتفاق افتاد می تواند ضامن نجات جان آنها از سرکوب رژیم بشار اسد باشد». تعداد شهرهایی که در آنها تظاهرات فعال بود از 20 شهر به 12 شهر تقلیل یافته است. هزینه انسانی بسیار بالای تظاهرات می تواند سبب سرد شدن جنبش شود. هر چند که دینامیزم درونی جنبش مردم سوریه بسیار قوی است، اما نباید آن را منبعی بی پایان تصور کرد.
این در حالی است که اگر مردم سوریه از استراتژی انفعال در مقابل سرکوب به استراتژی دفاع فعال در مقابل سرکوب بپردازند این امکان به وجود می آید که کار به دست خود ملت سوریه تعیین تکلیف شود و به نیروهای دارای غرض و مرض ناتو و امثال آن نیازی نباشد. یکی از دلایلی هم که نیروهای سوری تاکنون با دست باز کشتار کرده اند این است که هیچ هزینه ی سنگینی بابت آدمکشی ها و زجر و شکنجه ی مخالفان نمی پردازند. بنابراین فکر می کنند که می توانند آن میزان از بی رحمی را که برای ساکت کردن مردم لازم است به کار ببندند. دفاع فعال اما باعث می شود که نیروی سرکوبگر به فکر جان و هستی خود باشد. بداند که اگر بکشد ممکن است کشته شود، اگر بزند و ضرب و شتم کند ممکن است مورد تهاجم قرار گیرد. به عبارت دیگر باید قبول کند که تلفات بدهد تا بتواند تلفات بگیرد.
استدلالی که ممکن است برخی ارائه دهند مبنی بر این که واکنش مردم به سرکوب می تواند موجب تشدید آن شود در مورد سوریه کاملا بی اساس است زیرا تا این جا نیز ارتش این کشور از اعمال بالاترین درجه قابل تصور در خشونتگری دولتی کوتاهی نکرده است. بارها مردم شهرهای مانند «حمص» را با تانک مورد حمله قرار دادند و یا با قایق های توپدار به مردم و مناطق مسکونی آنها تهاجم بی رحمانه نمودند. بنابراین حداکثر خشونت دولتی از همان ابتدا تا کنون به طور منظم و فکر شده و یاری شده توسط رژیم ایران بر مردم آزادیخواه سوریه تحمیل می شود. استراتژی دفاع فعال توسط معترضان سوری فقط می تواند به نفعشان باشد. یعنی رژیم اسد را دچار ضربه ای غیر قابل انتظار سازد. فراموش نکنیم در یک نبردسرنوشت ساز بهترین دفاع تهاجم است.
این مثال یک بار دیگر این فرضیه را که «خشونت دولتی است و مبارزه ی قهر آمیز برای توقف خشونت است» اثبات می کند. ماههاست که مردم یمن و سوریه و بحرین بدون کمترین خشونتی به تظاهرات مسالمت آمیز برای کسب آزادی و یک زندگی لایق نام انسان مشغول هستند و پاسخی هم دریافت نکرده اند. در یک مقطعی مردم سوریه و یمن و بحرین از خود می پرسند که به هر روی ما را می کشند، چه مقاومت فعال کنیم چه نکنیم، پس چرا ازجان خود دفاع نکنیم. منطقی که در پشت فرضیه ی دفاع فعال قرار دارد یک منطق سیاسی نیست که بخواهد تابع ادا و اطوارهای مد شده در سطح جهانی باشد، یک منطق انسانی است که هر موجود بشری را به دفاع از جان خویش مجاز می سازد. این در همه جای دنیا صادق بوده و هست: هم دریمن، هم در بحرین، هم در سوریه و هم در ایران. بنابراین بهتر است به عنوان کنشگران ایرانی استراتژی خود را براساس واقعیت ها بچینیم و به پیش رویم.
کورش عرفانی / www.korosherfani/ 9 September 2011
زیرنویس
http://www.radiofarda.com/content/f5_syria_activists_called_for_intervention/24322692.html



کورش عرفانی ؛ جامعه شناس - آمریکا - 30.8.2011 2:37

با وجدان های ایران متحد شوید
کورش عرفانی
وقتی یک فرد به پیچ و خم های مشکلات سهمگین زندگی برخورد می کند اگر به خود باور نداشته باشد تسلیم می شود و حیات و آینده ی خویش را تباه می سازد. اما این پدیده در مورد یک جامعه چگونه است؟ وقتی یک جامعه خودباوری ندارد چگونه می تواند از منجلابی که او را در آن فرو کرده اند بگریزد؟ به نظر می رسد شانس جامعه برای نجات بیشتر باشد. فرد اگر نتواند در ذهن خویش دست آویزهایی را برای کمر راست کردن بیابد برای همیشه به زمین می خورد و می ماند، اما جامعه متشکل از میلیون ها فرد است و همیشه هستند معدود افرادی که در میان آنها توانایی این را دارند که برخلاف جریان آب شنا کنند و راه درست را به دیگران نشان دهند.
این افراد، که تعدادشان نیز کم است، برای شکستن فضای تسلیم بهای سنگینی را باید بپذیرند. دشواری های فراوانی را در مسیر خود می یابند، دشمن سخت به آنها می تازد، یاران بسیاری پیدا نمی کنند، اکثریت آنها را نمی فهمد، گاه حتی از جانب کسانی که این افراد می خواهند شرایط زیستی آنها را تغییر دهند مورد تحقیر و آزار قرار می گیرند. اما این اقلیت، همه ی این ناملایمات را نیز بر می تابد و راه باز می کند و پیش می رود. او می داند که چرا و چه می کند.
در سایه ی تلاش این بخش از جامعه شمعی افروخته می شود، و همه می دانیم که برای اقیانوسی از تاریکی یک قطره نور کافیست که سیاهی مطلق را بشکند و در گوش بردگان آواز آزادی را زمزمه کند. آوازی که در ذهن ها می ماند و می خواند تا اسیران را با آزادی ماءنوس سازد. آری، همیشه در تاریخ بشر این اقلیت، این چهره های شاخص، به عنوان محصول تکامل فکر و روان بشر بوده اند و هستند و خواهند بود. زمانی اسپارتاکوس بود که فریاد زد:«من حیوان نیستم». با این فریاد خویش او ثابت کرد که می توان برده ای آموزش دیده برای کشتن و مردن بود و در عین حال، انسانیت خویش را فراموش نکرد. مارسلوس برده دار به او گفت:« تو آن گونه که من فکر می کردم احمق نیستی. حتی با هوش هم هستی و این برای برده ها خطرناک است.» هوشی که این برده دار نزد اسپارتاکوس یافته بود همان فهم و درک انسانی بود که از وی اسطوره ای ماندنی ساخت. جوهره ی خاص بشردوستی اسپارتاکوس در این جمله ی معروف است که:«من ترجیح می دهم که اینجا باشم، مرد آزاده ای میان برادران دیگر، با مسیری سخت در پیش و نبردی جانانه در مقابل خود، تا ثروتمندترین شهروند روم».
آن چه اسپارتاکوس را از راحتی و ثروت و رفاه شهروندی روم به جنگجویی میان بردگانی که برای آزادی نبرد می کردند سوق داد چیزی نبود جز وجدان وی. وجدان چیست؟ تعهد درونی به درک خود. پاینبدی به آن چه می فهمیم، وفاداری به شعورمان. این آن چیزی است که در هر انسانی به طور بالقوه وجود دارد، اما در اندکی به طور بالفعل عمل می کند. وجدان، همان جوهره ی انسانی ماست که بسیاری به واسطه ی پشت کردن به آن تبدیل به شبه آدمیان مسخ شده ای می شویم که آن قدر آب و غذا و هوا مصرف می کنیم تا لایق مردن و زیر خاک رفتن شویم.
انسان های بزرگ هیچ صفت ویژه ای ندارند، هیچ خصلت مافوق بشری ندارند، آدم هایی عادی هستند که وجدان را در خویش فعال می کنند و به این وابسته بها پرداز می شوند. زیر شکنجه دوام می آورند، از جنگ و نبرد برای آزادی نمی هراسند، ستم را گردن نمی نهند و طغیانگری را تا مرز به دست آوردن آزادی و عدالت فراموش نمی کنند. آنها هزینه ی حفظ اصالت خویش را می دهند.
اگر بحث را به شرایط امروز ایران برگردانیم کم نیستند ایرانیانی که می دانند چه می گذرد، از ظلم و ستم و درد و رنج سایرین باخبرند، خوب هم باخبرند. مگر می توان نبود؟ مگر می توان ندانست چند میلیون ایرانی فقیر و گرسنه و معتاد و تن فروشند؟ مگر می توان ندانست که کودکان پنج ساله در میان اتومبیل ها در فصل سرد زمستان در پی لقمه نانی ساز می زنند و اشک می ریزند؟ مگر می توان شرمساری مردی را که به چشم های افسرده ی دختری که نمی تواند برایش جهاز تهیه کند می نگرد نفهمید؟ مگر می توان خجلت زنی را که می داند فرزندانش از تن فروشی او برای تهیه ی لقمه نانی باخبرند درک نکرد؟ مگر می شود از درد تنهایی و زجر و شکنجه ی هزاران زندانی بیگناه در زندان های ضد بشری رژیم بی اطلاع بود؟ آری همه می دانند. کم یا بیش. اما چنانچه گفتیم وجدان، پاسخ به احساس رنج ناشی از دانستن است، نه خود دانستن. اینجاست که شمار ایرانیان با وجدان به شدت کاهش می یابد. شمار آنان که جرات می کنند به آن چه می دانند و به آن چه می فهمند و به آن چه فهم در وجودشان بر می انگیزد پاسخ دهند.
این که چرا میلیون ها ایرانی به وجدان خویش، به معنایی که آمد، پشت کرده اند جای بحث مفصلی دارد که منظور این نوشتار نیست. اشاره ی ما در اینجا به آن ایرانیانی است که عنصر وجدان در آنها عمل می کند. همان هایی که حاضرند بهای سخت پاسخگویی به تعهد ناشی از درک خویش را پذیرا باشند. آن چه جای شوربختی دارد این است که این انسان های باوجدان ایرانی، با شمار اندکشان، دچار پراکندگی و تفرقه ی بسیار هستند. یعنی همدیگر را در نمی یابند تا در کنار هم عمل کنند. همین امر سبب شده است که به علت 1) شمار اندک ایرانیان دارای وجدان {فعال} و 2) به دلیل جدایی آنها، نیروی کافی برای شکل گیری یک قدرت قابل توجه جهت تغییر شرایط فراهم نشود. همه خوب می دانیم که شرایط را حرکت تغییر می دهد و حرکت در صورت با هم بودن است که ممکن و موثر خواهد بود.
به همین خاطر شاید بد نباشد که از یکسو ایرانیانی را که به طور آگاهانه و برای چشیدن طعم ثروت و امنیت و رفاه به آگاهی و تعهد ناشی از آگاهی خویش پشت کرده اند به بازگشت به اصالت انسانی ومسئولیت اخلاقی خویش فراخواند و از سوی دیگر، ایرانیان با وجدان را تشویق کرد که بر مبنای همین درد مشترک ناشی از درک خویش، اختلافات دیگر را کنار گذارند و در مسیر رهایی خود و جامعه از چنگ استبدادی ضد بشری در کنار هم قرار گیرند و فعالیت جمعی کنند. قبل از این که به هر ایده آل سیاسی و مکتبی و حزبی بخواهیم برسیم باید دست در دست هم، کرامت انسانی خود را تامین کنیم.
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
29 اگوست 2011

کورش عرفانی ؛ جامعه شناس - آمریکا - 30.8.2011 2:35

با وجدان های ایران متحد شوید
کورش عرفانی
وقتی یک فرد به پیچ و خم های مشکلات سهمگین زندگی برخورد می کند اگر به خود باور نداشته باشد تسلیم می شود و حیات و آینده ی خویش را تباه می سازد. اما این پدیده در مورد یک جامعه چگونه است؟ وقتی یک جامعه خودباوری ندارد چگونه می تواند از منجلابی که او را در آن فرو کرده اند بگریزد؟ به نظر می رسد شانس جامعه برای نجات بیشتر باشد. فرد اگر نتواند در ذهن خویش دست آویزهایی را برای کمر راست کردن بیابد برای همیشه به زمین می خورد و می ماند، اما جامعه متشکل از میلیون ها فرد است و همیشه هستند معدود افرادی که در میان آنها توانایی این را دارند که برخلاف جریان آب شنا کنند و راه درست را به دیگران نشان دهند.
این افراد، که تعدادشان نیز کم است، برای شکستن فضای تسلیم بهای سنگینی را باید بپذیرند. دشواری های فراوانی را در مسیر خود می یابند، دشمن سخت به آنها می تازد، یاران بسیاری پیدا نمی کنند، اکثریت آنها را نمی فهمد، گاه حتی از جانب کسانی که این افراد می خواهند شرایط زیستی آنها را تغییر دهند مورد تحقیر و آزار قرار می گیرند. اما این اقلیت، همه ی این ناملایمات را نیز بر می تابد و راه باز می کند و پیش می رود. او می داند که چرا و چه می کند.
در سایه ی تلاش این بخش از جامعه شمعی افروخته می شود، و همه می دانیم که برای اقیانوسی از تاریکی یک قطره نور کافیست که سیاهی مطلق را بشکند و در گوش بردگان آواز آزادی را زمزمه کند. آوازی که در ذهن ها می ماند و می خواند تا اسیران را با آزادی ماءنوس سازد. آری، همیشه در تاریخ بشر این اقلیت، این چهره های شاخص، به عنوان محصول تکامل فکر و روان بشر بوده اند و هستند و خواهند بود. زمانی اسپارتاکوس بود که فریاد زد:«من حیوان نیستم». با این فریاد خویش او ثابت کرد که می توان برده ای آموزش دیده برای کشتن و مردن بود و در عین حال، انسانیت خویش را فراموش نکرد. مارسلوس برده دار به او گفت:« تو آن گونه که من فکر می کردم احمق نیستی. حتی با هوش هم هستی و این برای برده ها خطرناک است.» هوشی که این برده دار نزد اسپارتاکوس یافته بود همان فهم و درک انسانی بود که از وی اسطوره ای ماندنی ساخت. جوهره ی خاص بشردوستی اسپارتاکوس در این جمله ی معروف است که:«من ترجیح می دهم که اینجا باشم، مرد آزاده ای میان برادران دیگر، با مسیری سخت در پیش و نبردی جانانه در مقابل خود، تا ثروتمندترین شهروند روم».
آن چه اسپارتاکوس را از راحتی و ثروت و رفاه شهروندی روم به جنگجویی میان بردگانی که برای آزادی نبرد می کردند سوق داد چیزی نبود جز وجدان وی. وجدان چیست؟ تعهد درونی به درک خود. پاینبدی به آن چه می فهمیم، وفاداری به شعورمان. این آن چیزی است که در هر انسانی به طور بالقوه وجود دارد، اما در اندکی به طور بالفعل عمل می کند. وجدان، همان جوهره ی انسانی ماست که بسیاری به واسطه ی پشت کردن به آن تبدیل به شبه آدمیان مسخ شده ای می شویم که آن قدر آب و غذا و هوا مصرف می کنیم تا لایق مردن و زیر خاک رفتن شویم.
انسان های بزرگ هیچ صفت ویژه ای ندارند، هیچ خصلت مافوق بشری ندارند، آدم هایی عادی هستند که وجدان را در خویش فعال می کنند و به این وابسته بها پرداز می شوند. زیر شکنجه دوام می آورند، از جنگ و نبرد برای آزادی نمی هراسند، ستم را گردن نمی نهند و طغیانگری را تا مرز به دست آوردن آزادی و عدالت فراموش نمی کنند. آنها هزینه ی حفظ اصالت خویش را می دهند.
اگر بحث را به شرایط امروز ایران برگردانیم کم نیستند ایرانیانی که می دانند چه می گذرد، از ظلم و ستم و درد و رنج سایرین باخبرند، خوب هم باخبرند. مگر می توان نبود؟ مگر می توان ندانست چند میلیون ایرانی فقیر و گرسنه و معتاد و تن فروشند؟ مگر می توان ندانست که کودکان پنج ساله در میان اتومبیل ها در فصل سرد زمستان در پی لقمه نانی ساز می زنند و اشک می ریزند؟ مگر می توان شرمساری مردی را که به چشم های افسرده ی دختری که نمی تواند برایش جهاز تهیه کند می نگرد نفهمید؟ مگر می توان خجلت زنی را که می داند فرزندانش از تن فروشی او برای تهیه ی لقمه نانی باخبرند درک نکرد؟ مگر می شود از درد تنهایی و زجر و شکنجه ی هزاران زندانی بیگناه در زندان های ضد بشری رژیم بی اطلاع بود؟ آری همه می دانند. کم یا بیش. اما چنانچه گفتیم وجدان، پاسخ به احساس رنج ناشی از دانستن است، نه خود دانستن. اینجاست که شمار ایرانیان با وجدان به شدت کاهش می یابد. شمار آنان که جرات می کنند به آن چه می دانند و به آن چه می فهمند و به آن چه فهم در وجودشان بر می انگیزد پاسخ دهند.
این که چرا میلیون ها ایرانی به وجدان خویش، به معنایی که آمد، پشت کرده اند جای بحث مفصلی دارد که منظور این نوشتار نیست. اشاره ی ما در اینجا به آن ایرانیانی است که عنصر وجدان در آنها عمل می کند. همان هایی که حاضرند بهای سخت پاسخگویی به تعهد ناشی از درک خویش را پذیرا باشند. آن چه جای شوربختی دارد این است که این انسان های باوجدان ایرانی، با شمار اندکشان، دچار پراکندگی و تفرقه ی بسیار هستند. یعنی همدیگر را در نمی یابند تا در کنار هم عمل کنند. همین امر سبب شده است که به علت 1) شمار اندک ایرانیان دارای وجدان {فعال} و 2) به دلیل جدایی آنها، نیروی کافی برای شکل گیری یک قدرت قابل توجه جهت تغییر شرایط فراهم نشود. همه خوب می دانیم که شرایط را حرکت تغییر می دهد و حرکت در صورت با هم بودن است که ممکن و موثر خواهد بود.
به همین خاطر شاید بد نباشد که از یکسو ایرانیانی را که به طور آگاهانه و برای چشیدن طعم ثروت و امنیت و رفاه به آگاهی و تعهد ناشی از آگاهی خویش پشت کرده اند به بازگشت به اصالت انسانی ومسئولیت اخلاقی خویش فراخواند و از سوی دیگر، ایرانیان با وجدان را تشویق کرد که بر مبنای همین درد مشترک ناشی از درک خویش، اختلافات دیگر را کنار گذارند و در مسیر رهایی خود و جامعه از چنگ استبدادی ضد بشری در کنار هم قرار گیرند و فعالیت جمعی کنند. قبل از این که به هر ایده آل سیاسی و مکتبی و حزبی بخواهیم برسیم باید دست در دست هم، کرامت انسانی خود را تامین کنیم.
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
29 اگوست 2011

منوچهر هزار خانی - 22.8.2011 8:18

نگرانیهای سبز در مورد لیست سیاه
منوچهر هزارخاني
در درخواست عاجزانه و مصرانهٴ بیش از نیمی از هفتاد و دو تن به دولت آمریکا برای نگهداشتن نام سازمان مجاهدین خلق در لیست سازمانهای تروریستی، و به دنبال آن، انتشار فحش نامه «کلمه» ـ ارگان نخست وزیر «دوران طلایی» ، نقاش آبستره بعدی و ”همراه” کنونی ”جنبش سبز” ـ برای چهار میخه کردن آن درخواست و تکمیل مراسم سنتی ”تبرا جویی از منافقین” (هر چند که کلب آستان ”علی” در روزنامه کیهان هنوز آن را کافی ندانسته است) ، از نظر محتوا فقط یک نکته جدید وجود دارد تا بقیه اش غرغره کردن محلولی است که وزارت اطلاعات سالها پیش برای رفع نیازهای تبلیغاتی آن زمانش ساخته و تا کنون حتی فرصت نکرده که آن مهملات را اقلا به روز کند. نکته جدید بیانیه ، جمله آخر آن است : « ما مؤکدا از دولت آمریکا درخواست میکنیم که از خلط هویت این سازمان شناخته شده تروریستی با کیان ”جنبش سبز” ایران خودداری کرده تا مردم ایران به مبارزه خود برای نیل به دموکراسی و حقوق بشر ادامه دهند». یک آدم بیخبر از همه جا با خواندن این جمله ممکن است از خود بپرسد: یعنی اگر دولت آمریکا از این خلط هویت خودداری نکند» آن وقت مردم ایران قهر میکنند و مبارزه خود برای نیل به دموکراسی و حقوق بشر را ول میکنند؟ اما آدمی که تا حدی به جریان امور وارد باشد، سؤال دیگری را از خود میکند: یعنی بهترین و کوتاه ترین راه برای رسیدن به دموکراسی، در پیش گرفتن بیراهه”مردم سالاری دینی” و بهترین شیوه رسیدن به حقوق بشر، پذیرش ولایت مطلقه فقیه، منتها با توجه بیشتر به اصول مغفوله قانون اساسی آن است؟
این پرسش ها همه موجه و منطقی اند، منتها منظور نویسندگان بیانیه هیچ کدام از اینها نیست. میخواهند به طور ساده بگویند که اگر نام سازمان مجاهدین از لیست سیاه در آید، اصلاح طلبان تقلبی از هر نوع ـ چه آنها که مورد دستکاری ژنتیکی قرار گرفته و از بازجویی و شکنجه گری به روزنامه نگاری و استادی دانشگاه استحاله یافته اند و چه آنها که از همان ”دوران طلایی” دست نخورده فسیل شده اند ـ همه دچار خسارت و زیان می شوند. باید دید چرا؛ چون پاسخ دادن به این سؤال ، کلی از ابهامایی را که در مورد ”جنبش سبز” و صاحبان ادعائیش وجود دارد و سعی در حفظشان میشود، برطرف می کند.
بیانیه می گوید«هنگامی که حرکت مردمی بعد از انتخابات ۱۳۸۸ در ایران آغاز شد، سازمان مجاهدین خلق به سرعت تلاش کرد که خود را با موج مردمی اپوزیسیون در ایران همراه و همکار نشان دهد تا حرکت دموکراتیک مردم ایران را امتیازی به نفع خویش قلمداد کند. سازمان یاد شده با این اقدام خویش به حکومت ایران کمک کرده تا به تظاهر کنندگان مسالمت جوی ایرانی برچسب هواداری از سازمان منفور مجاهدین خلق زده سرکوب بیرحمانه آنها را توجیه کند و ”جنبش سبز” را بی اعتبار نماید».
این ، روایت جعلی و مغرضانه ماجراست. اما من می خواهم پیش از گزارش مختصر واقعیت ماجرا، به یاد عریضه نویسان بیاورم که رژیم مقدس جمهوری اسلامی، برای کشتار مجاهدین نیازی به پیدا کردن بهانه ندارد. حکم قتل آنان را در همان ”دوران طلایی”خود ”امام راحل ”صادر و ابلاغ کرده بود. از آن پس هم اجرای بی تنازل این حکم تا همین ساعت، هیچ گاه دچار وقفه نشده است.
اما واقعیت ماجرا، از همان آغاز اعتراض های خیابانی به نتیجه انتخابات رژیم و حضور توده های ناراضی و معترض در تظاهرات خیابانی، آقای مسعود رجوی در سلسله بحث و گفتگوهایی که با رزمندگان اشرف داشت ـ و هر چند مباحثاتی ”درون سازمانی” شمرده می شد. ولی جریان کاملش را تلویزیون سیمای آزادی پخش کرد تا همگان از آن مطلع شوند ـ روی چند نکته با صراحت تأکید کرد. اول این که حضور مردم ناراضی از رژیم در خیابانها ، یک پیش برد جنبش اعتراضی و رساندن آن به بلوغ سیاسی ، هدف اصلی است؛ در این راستا، طبیعتا جهت حرکت است که اهمیت تعیین کننده دارد نه فرد یا افرادی که در راسش قرار می گیرند. اگر موسوی و کروبی قادر باشند در چنین جهتی حرکت کنند، وظیفه ماست که هیچ گونه حمایتی را از آنها دریغ نکنیم. سوم ما برای خودمان هیچ امتیازی از آنها نمی خواهیم؛ حتی اگر تصور میکنند لنگ و لگد زدن به ما کارشان را تسهیل می کند، می توانند این کار را هم بکنند، به شرط آن که از حرکت مردم در خیابان که در حال اوجگیری است ، خیلی عقب نیفتند و از ترس به راه افتادن سیل ، سعی در خشکاندن باریکه آبهایی که در حال پیوستن به یکدیگرند، نکنند. همین .
این واقعیت ماجراست. بی تردید انگیزه این حد از انعطاف پذیری و گذشت، مصالح جنبش نوپای اعتراضی بود، نه عظمت شخصیت یا درخشش سابقه ”همراهان” ی که یکیشان افتخار نخست وزیری در ”دوران طلایی” کشتارهای سال ۶۰ را داشت و دیگری نشان افتخار اجرای ”حکم حکومتی” در مجلس را بر سینه.
من از انگیزه واقعی به راه انداختن استریپ تیز هیستریک ”برائت از منافقین” خبر ندارم ولی از وحشت زدگی و سراسیمگی نمایش دهندگان می توان حدس زد که خطر عاجلی را در چشم اندازی که از نوک دماغشان فراتر نمی رود تشخیص داده اند. به نظر می رسد برای عریضه نویسان این خطر، امکان بیرون آمدن نامه مجاهدین از لیست سیاه وزارت خارجه آمریکا باشد ، لابد چون نمی خواهند روی تنها دستاورد گرانبهای دوران خاتمی برای اسلام عزیز مهر باطل شد بخورد. از نوشته رذیلانه ”کلمه ” ـ هر چند به این نکته هم اشاره کرده ـ ریختن آتش تهیه برای دعوت به شرکت در انتخابات مجلس ارتجاع استنباط میشود. اما پافشاری آنها در تثبیت موقعیت حضرات ”همراه” (و عیالات متحده شان) به عنوان رهبران اپوزیسیون اصیل و واقعی ، اگر از شیادی خاتمی گونه ناشی نشده باشد، از منتهای نزدیک بینی سیاسیشان حکایت دارد: به خیال خود خواسته اند از پیش، ”رقیب” فرضی آینده شان را از میدان به در کنند، غافل از این که مجاهدین خودشان را ”رقیب” آنها نمی دانند. آنها رقیب احمدی نژاد در انتخابات سال ۸۸ بودند و با حرکات تشنج آمیز اخیرشان به همه نشان داده اند که از رقابت آزاد، برابر و مسالمت آمیز، با مجاهدین ناتوان اند؛اگر این توان را می داشتند، دیگر به وزارت خارجه آمریکا دخیل ”سبز” نمی بستند، آنها در واقع به دم و دستگاه به جا مانده از ”امام راحل” تعلق دارند، ولی عجالتا در آن دم و دستگاه هم از عنوانی جز ”سران فتنه” برخوردار نیستند. شاید دارند زور می زنند به مرتبه ”خواص بی بصیرت” ارتقا پیدا کنند، تا بعد ، پس از کسب اجازه شورای نگهبان ، به رقابت با ”جریان انحرافی، بپردازند. آینده نزدیک به همه این سؤالها پاسخ خواهد داد.
منبع: همبستگی ملی، 30 مرداد 1390

GoogleMus - 21.8.2011 14:04

<a href=http://google.com>Google</a> Inc. is an American multinational public corporation invested in Internet search, cloud computing, and advertising technologies. Google hosts and develops a number of Internet-based services and products,<>] and generates profit primarily from advertising through its AdWords program.<>]<>] The company was founded by Larry Page and Sergey Brin, often dubbed the "Google Guys",<>]<>]<>0] while the two were attending Stanford University as PhD candidates. It was first incorporated as a privately held company on September 4, 1998, and its initial public offering followed on August 19, 2004. At that time Larry Page, Sergey Brin, and Eric Schmidt agreed to work together at Google for twenty years, until the year 2024.<>1] The company's mission statement from the outset was "to organize the world's information and make it universally accessible and useful",<>2] and the company's unofficial slogan – coined by Google engineer Amit Patel<>3] and supported by Paul Buchheit – is "Don't be evil".<>4]<>5] In 2006, the company moved to its current headquarters in Mountain View, California.

It has been estimated that Google runs over one million servers in data centers around the world,<>6] and processes over one billion search requests<>7] and about twenty-four petabytes of user-generated data every day.<>8]<>9]<>0]<>1] Google's rapid growth since its incorporation has triggered a chain of products, acquisitions, and partnerships beyond the company's core web search engine. The company offers online productivity software, such as its Gmail email service, and social networking tools, including Orkut and, more recently, Google Buzz and Google+. Google's products extend to the desktop as well, with applications such as the web browser Google Chrome, the Picasa photo organization and editing software, and the Google Talk instant messaging application. Notably, Google leads the development of the Android mobile operating system, used on a number of phones such as the Nexus One and Motorola Droid, as well as Google Chrome OS, which is brand new (was just released on June 15, 2011)<>2] but is best known as the main operating system on the Cr-48 and also on commercial Chromebooks since June 15, among them the Samsung Series 5<>3] and Acer AC700<>4] Alexa lists the main U.S.-focused google.com site as the Internet's most visited website, and numerous international Google sites (google.co.in, google.co.uk etc.) are in the top hundred, as are several other Google-owned sites such as YouTube, Blogger, and Orkut.<>5] Google also ranks number two in the BrandZ brand equity database.<>6] The dominant market position of Google's services has led to criticism of the company over issues including privacy, copyright, and censorship.<>7]<>8]

بهرام رحمانی - 20.8.2011 3:10

«کارشناسان» مخالف تروریسم یا طرفدار تروریسم!
بهرام رحماني
اخیرا هم راستا با حملات نیروهای سرکوبگر عراق به مجاهدین خلق ایران در اردوگاه اشرف در نزدیکی بغداد، گروهی نیز در آمریکا تحت عنوان «کارشناسان مسایل ایران»، عزم خود را جزم کرده اند تا هم چنان نام این سازمان در لیست ترور دولت آمریکا باقی بماند؟! آن ها با نوشتن نامه ای به دولت آمریکا، خواهان آن شده اند که نام مجاهدین خلق ایران از لیست گروه های تروریستی حذف نشود. آن ها، خروج مجاهدین خلق از لیست ترور را به ضرر جناح «سبزهای اسلامی» دانسته اند.
رسانه ها از این 37 نفر به عنوان «کارشناسان مسایل ایران، روشنفکر، فعال حقوق بشر و استاد دانشگاه ایرانی و آمریکایی» نام برده اند که با امضای بیاینه مشترکی خواستار باقی ماندن نام سازمان مجاهدین خلق در لیست سازمان ها و گروه های تروریستی شده اند.
امضاء کنندگان این نامه هشدار داده اند که خارج کردن نام سازمان مجاهدین خلق از لیست گروه های تروریستی به جنبش سبز، صدمه خواهد زد.
امضاء کنندگان این بیانیه از نمایندگان و عناصر سابق حکومت اسلامی، مدافعین جناح اصلاح طلب حکومت اسلامی تا تعدادی از نمایندگان سابق آمریکا مثل جان لیمبرت و مسئولین و دست اندرکاران لابی های ایرانی - آمریکایی هستند و هم با مقامات حکومت اسلامی و هم آمریکایی در ارتباط آشکار و نهان اند را در برمی گیرد.
محسن کدیور بیش از انتشار این بیانیه به اتفاق احمد صدری، دیگر امضاء کننده این بیانیه در مقاله ای در مجله آن ساین به بررسی پیامدهای خارج شدن احتمالی سازمان مجاهدین خلق از فهرست گروه ‌های خارجی تروریست در وزارت امور خارجه آمریکا پرداخته و نوشته بودند: «سازمان مجاهدین خلق دارای هیچ پایه سیاسی در داخل ایران نیست و از هیچ گونه حمایت واقعی از سوی ایرانی ‌های کوچه و خیابان برخوردار نیست زیرا سال ‌های طولانی در عراق و تحت حمایت صدام حسین بوده است. این گروه، اعتبار خود را که شاید در زمان مخالفتش با حکومت شاه در داخل ایران داشته، زمانی از دست داد که نیروهایش تا پایان جنگ ایران و عراق در سال ‌های 1980 تا 1988 به جانبداری از عراق جنگیدند. در نتیجه، سیاست ‌گذاران آمریکا بایسته است که با توجه به دامنه محبوبیت سازمان مجاهدین خلق در داخل ایران، در باره لاف ‌‌های دلالان سیاسی این گروه بدگمان باشند.»
آن ها اکنون نامه ای را همراه برخی مقامات آمریکایی امضا کرده اند که خواهان باقی ماندن سازمان مجاهدین خلق در لیست سازمان های تروریستی است.
فاطمه حقیقت جو، علی انصاری، رضا اصلان، شائول بخاش، مهرزاد بروجردی، جان کول، جیمز دوبینز، فریده فرهی، دخی فصیحیان، هادی قائمی، اروند آبراهامیان، کوان هریس، نادر هاشمی، رامین جهانبگلو، محسن کدیور، مهران کامروا، استفان کینزر، جان لیمبرت، اسکات لوکاس، فیروزه محمودی، رضا مرعشی، آزاده معاونی، رسول نفیسی، سحر نمازیخواه، تریتا پارسی، پل پیلار، نسرین رحیمیه، ر.ک.رمضانی، جیسون رضائیان، احمد صدری، محمود صدری، محمد سهیمی، الهه شریف پورهیکس، ساسان شعاع منش، گری سیک و جان تیرمن وواینه وایت امضاء کنندگان بیانیه مذکور هستند.
سئوال این است که خارج کردن نام مجاهدین از لیست ترور دولت آمریکا، چه ضرر و زیانی متوجه این کارشناسان می کند که این چنین به تکاپو افتاده اند؟ آیا امضاء کنندگان این بیانیه، نگران منافع دولت آمریکا هستند که اگر مجاهدین را از لیست ترور خود حذف کنند با خشم حکومت اسلامی روبرو می گردد؟ آیا آن ها، نگران جناحی از حکومت اسلامی هستند که در تلاشند نه تنها سازمان مجاهدین، بلکه همه سازمان ها و احزابی که برای سرنگونی کلیت حکومت اسلامی مبارزه می کنند از بین بروند و یا دولت های غربی مانع مبارزه آن ها شوند؟!
البته نباید از حق گذشت که این کارشناسان هر جا سخن رانی می کنند خود را طرفدارا «حقوق بشر» معرفی می کنند سئوال این است که آیا مجاهدین بشر نیستند؟
هم اکنون صدها نفر از اعضای مجاهدین خلق، در کشورهای مختلف متقاضی پناهندگی سیاسی هستند اما به دلیل این که نام سازمان شان در لیست تروریسم است، سرگردانند و حق پناهندگی شان رسما توسط دولت های به اصطلاح مدافع حقوق بشر، پایمال می گردد.
در اين بيانيه آمده است که سازمان مجاهدين خلق پايگاه سياسی در ايران ندارد. اين بيانيه می ‌افزاید برخی از سازمان ‌های مدافع حقوق بشر مانند ديده‌بان حقوق بشر می ‌گويند سازمان مجاهدين مانند يک فرقه اداره می ‌شود. هم چنین اين بيانيه حمايت صدام حسين از اين سازمان را در زمان جنگ ايران و عراق عاملی برای از دست دادن پايگاه اين گروه در ميان ايرانی ‌ها دانسته است.
در اين بيانيه، امضاء کنندگان هم چنين تاکید کرده اند خروج نام اين سازمان از ليست گروه ‌های تروريستی دولت آمريکا، به ضرر جنبش سبز ايران است.
راديو فردا، رادیو فارسی زبان دولت آمریکا، با «اسکات لوکاس»، یکی از امضاء کنندگان این بیاینه گفتگو کرده است. اسکات لوکاس، به رادیو فردا می گوید: «ماه‌ های زيادی است که تلاش‌ هايی متمرکز در اين زمينه، با حمايت شرکت ‌های لابی‌ گری و روابط عمومی، برای حذف مجاهدين خلق از فهرست گروه های تروريستی، در اروپا و نيز در ايالات متحده آمريکا صورت پذيرفته است...»
او، ادعا می کند: «من برای بررسی ميزان حمايت از مجاهدين خلق در ايران، هيچگاه به گفته های يک خبرنگار خارجی بسنده نکرده، بلکه به گفته های خود ايرانيان رجوع خواهم کرد. در اين رهگذر، آنچه برای من حائز اهميت بوده است اظهارات گروه های مختلف مخالف دولت ايران، در يک طيف گسترده، است که آن ها نيز ادعا می کنند مجاهدين پشتيبانی مردمی چندانی در ايران ندارند و خروج نام اين گروه از فهرست سازمان های تروريستی می تواند به سرکوب گسترده تر مخالفان توسط رژيم در داخل کشور منجر شود.»
این شکارشناس آمریکایی طرفدار جناح سبز حکومت اسلامی، از طیف گسترده سازمان های مخالفین حکومت اسلامی که مدنظر او و دیگر هم فکران شان است نامی نبرده است اما آن طور که از جوهر بانیه شان برمی آید آن ها با لابی های حکومت اسلامی - حکومت آمریکا، روابط و مناسبات نزذیکی تری دارند.
از سوی، روشن است که قصد امضاء کنندگان نه حمایت از مبارزات مردم ایران در جهت سرنگونی کلیت حکومت اسلامی و برقراری یک جامعه آزاد و برابر و انسانی در ایران، بلکه حمایت از یک جناح حکومت اسلامی در مقابل جناح رقیب آن است؛ سیاستی که با تغییرات جزئی و کنترل شده از بالا، به طور کلی به بقا و انسجام حکومت اسلامی می انجامد. بعلاوه حکومت اسلامی ایران و همه جناح های آن در دوره هایی در همه جنایات و سرکوب ها، ترورها، اعدام ها و غارت اموال عمومی مردم نقش مستقیمی ایفا کرده اند. بنابراین، اگر قرار باشد تروریست ها مورد محاکمه قرار گیرند و نام شان در لیست سیاه ترور ثبت شوند متهم ردیف اول حکومت اسلامی ایران است نه سازمان مجاهدین. هم چنین این کارشناسان طرفدار جناح «اصلاح طلب» حکومت اسلامی، به دولتی، یعنی دولت آمریکا متوسل شده اند که خود سردسته تروریسم دولتی در جهان است.
آیا این کارشناسان، بی خبرند که ادروگاه اشرف در نزدیکی بغداد بارها هم مورد تهاجم تروریست های طرفدار حکومت اسلامی و هم نیروهای سرکوبگر دولت عراق قرار گرفته و تعدادی از آن ها جان باخته اند؟ مدت هاست که نیروهای نظامی حکومت مورد حامی دولت آمریکا در عراق، در همکاری و بده و بستان با حکومت اسلامی ایران، همواره به مجاهدین بی سلاح و بی پناه مستقر در اردوگاه اشرف در نزدیکی بغداد حمله می کنند. آیا این حملات نیروهای عراقی، به افرادی که در یک اردوگاه محصور هستند حملات تروریستی و آدم کشی آشکار محسوب نمی شود و نقض همه قوانین بین المللی که لابد این کارشناسان ما در آمریکا، ان ها حفظ اند، نیست! چرا این کارشناسان، یک بار هم شده امضاء دسته جمعی علیه جنایات حکومت اسلامی و جنایات دولت عراق در کشتار مجاهدین نداده اند؟
این کارشناسان، دایما سیاست های نئولیبرالیستی دولت ها را در رسانه ها فارسی زبان دولت های انگلیس، آمریکا، آلمان، فرانسه و غیره از یک سو تبلیغ و ترویج می کنند و از سوی دیگر، مدافع سرسخت سیاست های جناح های اصلاح طلب حکومت اسلامی ایران هستند. بنابراین، آن ها به فکر منافع دوجانبه طبقاتی خود ایران - آمریکا هستند و هرگز دل شان برای آزادی و برابری و رفاه مردم ایران نسوخته است.
در این جا، بحث بر سر ایدئولوژی اسلامی و سیاست ها و اهداف مجاهدین خلق ایران نیست و عموما سیاست های این سازمان را باید مورد نقد جدی قرار داد. اما در این بحث از حقوق انسانی مجاهدین و خروج آن ها از لیست تروریسم است. همین سیاست های دولت آمریکا و متحدانش، به نیروهای سرکوبگر عراقی امکان می دهند که به مجاهدین مستقر در عراق هجوم ببرند و دست به کشتار آن ها بزنند تا از این طریق دل سران سنگ دل و جنایت کار حکومت اسلامی را در راستای منافع اقتصادی، سیاسی و نظامی شان به دست بیاروند. نیروهای نظامی دولت عراق، بارها در مقابل چشمان نیروها و مسئولین آمریکایی که کنترل این کشور را به عنوان نیروهای اشغالگر در کنترل خود دارند، صورت می گیرد. همه می دانند که دولت عراق در همکاری با حکومت اسلامی، دست به کشتار مجاهدین می زند.
بر اساس اخبار و گزارشات مختلف در حملات نیروهای عراقی به ادروگاه اشرف، حدود 50 نفر جانه باخته و بیش از هزار نفر نیز مجروح شده اند. نیروهای عراقی، از جمله در مرداد ۸۸ و فروردين ۹۰ اشرف یورش بردند که نیروهای آمریکایی نظاره گر آن بودند.
این حملات به حدی وحشیانه و غیرانسانی بود که حتی بانکی مون دبیرکل ملل متحد نیز ان را محکوم کرد. او، گفت: «من به مقامات عراقی اصرار میکنم ازبه کار بردن قهر خودداری و دسترسی کافی ساکنان کمپ به کالاها و خدمات را تامین کنند.» بانکی مون، تاکید کرد: «من به خاطر از دست رفتن جان افراد در واقعه خشونت بار در کمپ «عراق» در ۷ و ۸ آوریل نگران هستم.»
دولت آمریکا در سال ۱۹۹۷، مجاهدين خلق را در فهرست سازمان های تروريستی خارجی وارد کرد، که به شکلی گسترده حرکتی برای نشان دادن حسن نيت به حکومت اسلامی و به ویژه دولت محمد خاتمی بود.
با اين همه، به دنبال حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، نيروهای ائتلاف بر اساس کنوانسيون ژنو اعضای سازمان مجاهدين خلق را در خاک عراق «افرادی تحت حفاظت» اعلام کردند. اعضای سازمان مجاهدين خلق در «اردوگاه اشرف» پناه داده شدند، جايی که امروزه تعدادشان حدود ۳۰۰۰ تا 3500 نفر اعلام شده است. اما انتقال مسئوليت به دولت عراق، به وضوح جنجال بر سر حضور اين عده در خاک عراق را علنی کرد و مقام های عراقی آشکارا از در نظر گرفتن تقاضای ايران برای تحويل اعضای اين گروه به جمهوری اسلامی صحبت کردند، در همين حال، سازمان ملل حقوق اعضای سازمان مجاهدين خلق را به دولت عراق يادآوری کرده است.
به این ترتیب، همه می دانند که دولت های غربی و در راس همه دول آمریکا، نام مجاهدین را به این دلیل در لیست ترور خود قرار داده اند که معاملات و بده و بستان های نهان و آشکارشان با حکومت اسلامی در معرض خطر قرار نگیرد. بنابراین، آیا این کارشناسان نگران این نیستند که حذف نام مجاهدین از لیست گروه های تروریستی دولت آمریکا، احتمالا هم منافع آمریکا در منطقه و هم منافع آین آقایان و خانم های کارشناس مسایل ایران، لطمه بخورد. کدام سازمان و حزب و نهاد و شهروند آزادی خواه و انسان دوست ایرانی است که از قرار دادن نام مجاهدین خلق ایران که در امتیاز دادن به حکومت اسلامی صورت گرفته، خوشحال باشد؟!
بی شک، این بیاینه کارشناسان علیه سازمان مجاهدین خلق ایران، بیش از هر کس، شعف و سرور سران تروریست و آدم کش حکومت اسلامی را برانگیخته است. لابی های حکومت اسلامی در آمریکا نیز حاضرند هر گونه امکاناتی را در اختیار امضاء کنندگان این بیانیه قرار دهند.
در چینن شرایطی، چرا این کارشناسان به اصلاح «ضدتروریسم» ما که فریاد برآورده اند نام مجاهدین در لیست ترور بماند فراموش نکنند که خود از تروریسم دولتی دفاع می کنند: تروریسم دولتی آمریکا، تروریسم دولتی عراق و تروریسم دولتی ایران! از این رو، طبیعی ست که هر فرد انسان دوست و آزادی خواهی که منافعی در متوسل شدن به دولت های غربی و در راس همه دولت آمریکا و جناح های حکومت اسلامی ندارد این اقدام به اصطلاح کارشناسان مسایل ایران را که اسامی برخی از آن ها منتشر نشده است را محکوم کنند و خواهان خروج نام مجاهدین خلق ایران از لیست ترور سازمان های تروریستی و دفاع از جان و حقوق انسانی مجاهدین حلق ایران بر اساس قوانین جهان شمول بین المللی به ویژه کنوانسیون ژنو در اردوگاه اشرف شوند.
بهرام رحمانی
bahram.rehmani@gmail.com
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 - نوزدهم آگوست 2011


کورش عرفانی ؛ جامعه شناس - آمریکا - 20.8.2011 3:08

چرا باید لایه های محروم جامعه باشند تا تغییری به وجود آید؟
کورش عرفانی
می توان باز و بار دیگر در پی ساختن «اتحادهای» چند ده نفری خارج کشوری متشکل از سیاستکاران قدیمی با متوسط سنی 70 سال بود و می توان هم در پی پخش نوشتارهای چاپ شده در مورد «خودسازماندهی کارگران بیکار شده» در تجمعات کارگران اخراجی در کارخانه چیت ری و امثال آن بود. این دو انتخاب است که به صورتی روشن و واضح خود را از هم تفکیک می کند. مغلطه بازی در مورد این که این دو هم به صورت «دیالک تیکی» به هم مرتبط است و قابل جدایی نیستند کار چندان سازنده ای نیست. همه چیز به همه چیز می تواند ربط پیدا کند، اما واقعیت از قانومندی های مشخصی پیروی می کند که دست یافتنی هستند.
در حالی که اکثریتی در آن چه «اپوزیسیون» نامیده می شود سخت مشغول امر اول هستند و تصور می کنند از امامزاده یک «اتحاد» میان نیروهای فاقد هر گونه پیوند با لایه های سرنوشت ساز جامعه معجزه ای حاصل خواهد شد، عده ای دیگر در صدد هستند که راه های چاپ و انتشار آموزش های سازماندهی دانشجویی، کارگری و بیکاران را در تهران و مشهد و کرج و اصفهان و کرمانشاه.... بیابند و عملی سازند. تجربه و عقل عمل گرا نشان می دهد که راه نخست فقط برای سرگرمی خوب است و مسیر دوم در راستای ایجاد یک حرکت سرنوشت ساز در جامعه می باشد.
قیام تیر 1378 و جنبش سبز در 1388 نشان داد که عقب نشینی رژیم جمهوری اسلامی از طریق حرکت هایی که بدنه ی اصلی آن را طبقه ی متوسط تشکیل می دهد ناممکن است. این رژیم از درجه ای از سرکوبگری برخوردار است که لطافت روح جمعی حاکم بر جوانان طبقه ی متوسط توان تصور و تحمل و برخورد عملی برای مقابله با آن را ندارد. رژیم نیروهای سرکوبگر خود را در میان لایه هایی از جامعه می یابد و آنها را با چنان فرهنگ انسان ستیزی تربیت می کند که پایه های روانشناسی اجتماعی و فردی اعضای طبقه ی متوسط در ایران قدرت ایستادگی مقابل آن را ندارد و به سرعت در مقابل هجوم بی رحمانه ی سرکوبگران فرو می پاشد. هر چه برخی لایه های جامعه بیشتر به سوی درونی کردن رفتارهای مدنی رفته اند رژیم وجه ضد مدنی رفتار ماموران خویش را تقویت کرده است. این عدم تناسب نگاه به فرد و انسان و درد راز موفقیت سرکوبگران و عدم موفقیت طبقه ی متوسط است.
وقتی مقایسه می کنیم آن چه را که رژیم جنایت پیشه ی اسد در سوریه و یا ارتش علی عبدالله صالح در یمن بر سر معترضین آورد با آن چه در فاصله خرداد 88 تا دی ماه آن سال در ایران گذشت، به این واقعیت ساده ی جامعه شناختی پی می بریم که جوانان طبقه ی متوسط در ایران فاقد قدرت روحی و عملی لازم برای برآمدن از پس ماشین سرکوب بی رحم و خشن جمهوری اسلامی بوده و از پس آن برنیامده و نخواهند آمد. اما این واقعیت تکنیکی تنها نکته ای نیست که ضرورت حضور لایه های اجتماعی دیگر در جنبشی سرنوشت ساز را یادآور می شود. در کنار این باید به وجه جمعیتی جنبش نیز پرداخت.
نگارنده در طول دو سال گذشته بارها سه محدودیت جنبش سبز را یادآور شده است: محدودیت جغرافیایی: تمرکز اکثریت اعتراضات در مناطق شمال شهر. محدودیت اجتماعی: حضور تنها بخشی از لایه های طبقه ی متوسط در حرکت. محدودیت مطالباتی: تمرکز شعارها بر روی برخی خواست های مدنی و سیاسی و غیبت مطالبات اقتصادی.
این محدودیت ها را اما نمی توان به صورت مصنوعی از میان برد. نیاز به یک فرایند واقعی و گسترده دارد که موجب حضور داوطلبانه و وسیع نیروهای اجتماعی وسیع تر که متعلق به لایه های اجتماعی پایین طبقه ی متوسط هستند بشود. اما چگونه؟
این نیروها از چند مسله رنج می برند: نخست عدم آگاهی اجتماعی و طبقاتی فرموله شده و مشترک میان جمع کثیری از آنها. دوم نداشتن دانش درباره چگونگی کلید زدن، ادامه دادن و پیش بردن اعتراضات و مبارزه ی جمعی. سوم: نداشتن هیچ گونه بستر سازمان یافته برای گردهم آیی و کار جمعی هدفمند. چهارم: اسارت در چنبره ی بسته فقر مادی و فقر فرهنگی با توجه به سلطه ی عظیم و برنامه ریزی شده مذهب از نوع حکومتی و مسخ آفرین آن. با نگاهی به این عوامل – که یگانه علت های انفعال این بخش از جامعه نیستند- در می یابیم که انتظار این که همه ی این مشکلات و کمبودها به صورت خودجوش و مکانیکی برطرف شود و نیاز به هیچ کار مشخص و برنامه ریزی شده از جانب نیروهای آگاه و سازمان یافته ی جامعه نباشد قدری کاذب است. به عبارت دیگر، در چارچوب پدیده های اجتماعی هیچ معجزه ی خود به خودی روی نمی دهد. رخد ادهای اجتماعی مهم همیشه براساس یک بستر مناسب و بعد هم بر مبنای عقل و اراده و کوشش بازیگران اجتماعی و یا سیاسی به صورت هدفمند شکل می گیرد.
بر این اساس، وارد شدن محرومان به صحنه ی مبارزات اجتماعی جز از طریق آگاه سازی آنها، تجهیز این آگاهی به دانش مبارزاتی، ترویج سازماندهی و نیز پرهیز از فشار و هدایت گری برون طبقاتی ناممکن خواهد بود. طبقه ی محروم که لایه های فراوانی در خود دارد دارای استعدادها و توان هایی است که باید براساس یک فرایند ارادی متبلور شود؛ دقت کنیم که در اینجا ارادی با خود به خودی فرق دارد. کلید فعال شدن این اراده توسط کنشگران جامعه زده می شود. کنشگرانی که خود ممکن است از طبقه ی محروم هم نباشند، اما از این نکته اطمینان خاطر کرده اند که این با «خودرهایی» طبقه ی محروم است که «رهایی» کل جامعه میسر می شود. به عبارت دیگر، یا تمامی طبقات و قشرهای جامعه در اسارت باقی می مانند و یا همه این طبقات و قشرها به واسطه ی ورود طبقه ی محروم در جامعه به سوی رهایی می روند. اما چرا این طبقه این قدر مطرح است؟
نخست به دلیل کمیت آن. در کشورهایی مثل ما، محرومان، یعنی کسانی که از داشتن حداقل های یک زندگی مناسب محروم شده اند، اکثریت جامعه را تشکیل می دهند. در نتیجه بدون حضور آنها نیروی کافی برای مبارزه ای تمام کننده وجود ندارد. دوم به دلیل کیفیت آن است. اعضای طبقه ی محروم جامعه، به خاطر زندگی سخت و طاقت فرسای خویش، از توان جسمی و روحی قویتری در یک رویارویی اجتماعی سخت و سهمگین برخوردار هستند. یعنی می توانند دشواری های ناشی از بی رحمی و خشونت سرکوب را تحمل کنند و در مسیر هدف خویش جا نزنند. پایدار و استوار و با روحیه ای تهاجمی ماشین سرکوب رژیم را در هم شکنند. و سوم، به دلیل ضرورتی است که برای حضور این طبقه احساس می شود. ضرورتی برخاسته از این درک تاریخی مشخص که هر گاه که ستمدیدگان و محرومان به یاری خویش رهایی خود را به دست نیاورند همچنان در بند خواهند ماند. اگر قرار است که یک بار از این دور تسلسل بیرون رفته و به سوی تغییر بنیادین میل کنیم، چاره ای نیست جز این که این طبقه به آگاهی و سازماندهی مجهز شود و با هدف دگرگونی ساختاری به میدان آید و خود نیز این دگرگونی را نظارت و مدیریت کند. به عبارت ساده تر برای یک بار هم که شده بحث رهایی طبقه ی محروم باید به گفتمان و به واقعیت خودرهایی طبقه ی محروم تبدیل شود.
بدیهی است که برای شکل گیری چنین افقی از تغییرگری لازم است که کنشگرانی به یاری طبقه ی محروم روند که قصد «رهبری» و هدایت و آقابالاسری این طبقه را ندارند. یعنی رویای بهره بری ابزاری از قدرت کمی این محرومان برای پایین کشیدن یک رژیم و بنیان گذاشتن رژیم مطلوب خود را نداشته باشند. انسان هایی به راستی آزاده و فرهیخته که می دانند دور باطل تاریخ طبقاتی، چه در ایران و چه در هر جامعه ی دیگری، زمانی خواهد شکست که عده ای به طبقه ی محروم یاری دهند تا ابزارها و زمینه های لازم برای خودآزادسازی را بیابد و رهایی درازمدت خویش را از بندهای ترس، جهل و فقر سازماندهی کند. این کنشگران آزاده، با مهار غرایز طبقاتی خویش موفق به خلاص شدن از بختک هوس و آرزوی رهبری کردن «توده ها» شده اند و به همین دلیل وظیفه ی خویش را در یاری رسانی به خودرهایی محرومان تعریف می کنند و نه در رهاسازی محرومان. آنها با تمام توان سعی می کنند که سواد و دانش و آگاهی و روشنگری را میان محرومان ترویج کنند، آنها را در عرصه های سازمان یابی و کار جمعی آموزش دهند و هر گونه حمایت مادی و غیرمادی برای رشد کیفی کار مبارزاتی ستمدیدگان را فراهم کنند. اما دقت این کنشگران آزاده بر این است که در این مسیر سخت و طولانی هرگز دچار این انحراف تخریب گر نشوند که هوس رهبری کردن محرومان را به خود راه دهند.
اگر لایه های محروم جامعه بدانند که چرا باید مبارزه کنند و بدانند که چگونه باید مبارزه کنند بخش مهمی از کار انجام شده است. وقتی آنها در مسیر مبارزه گام بر می دارند از طریق تجربه و دانشی که به تدریج کسب می کنند توانایی های مناسب مدیریتی را برای شرکت در فرایندهای تصمیم گیری می یابند. این امر آنها را قادر به اعمال نوعی مدیریت مردمی در سطوح خرد وکلان خواهد کرد. این تنها با نهادینه شدن این فرایندهای مدیریتی است که دمکراسی، آزادی و عد الت اجتماعی به طور ساختاری و دیرپا در جامعه ی ما مستقر خواهد شد.
تشکیل جمع های کاری، انجمن های محلی، شوراهای کاری، شبکه های اجتماعی محدود و غیرمجازی، اتحادیه های صنفی و سازمان های غیر دولتی برخی از روش های کاری مناسب است که باید میان این لایه های محروم ترویج داد. اما نخست باید با آگاه سازی آنها را به مرحله ی درک ضرورت این کارها رساند. روش ها و ابزارهای فراوانی در اختیار است تا بتوان این کار را انجام داد، هم در ارتباط مستقیم و هم ارتباط غیر مستقیم. آن چه ضروریست باور به این کار است و سپس بهره بردن از شجاعت و خلاقیت برای حضور میان لایه های محروم جامعه و تلاش سازمان یافته برای مجهز ساختن آنها به آگاهی و دانش مبارزاتی.
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
19 August 2011

عباس رحمتی - 16.8.2011 9:06

استبداد و پیامد های آن در جامعه
استبداد چیست؟ استبداد از ریشه یونانی به معنای آقا و ارباب گرفته شده است. مستبد(Despot)، حاکمی است خودکامه؛ که قدرتش مطلق، بی‌حد و حصر و فاقد کنترل می‌باشد. استبداد بر حکومت سلطه‌جویی دلالت دارد که هیچ چیز قدرت خودکامه‌اش را محدود و متوقف نمی‌سازد؛ چنانچه قدرت استبدادی با اعمال زور به حفظ خود می‌پردازد و به صورت حکومتی جبار در می‌آید. این اصطلاح معمولاً در جهت توصیف اقتداری که مشروعیتش مورد قبول همگان نیست به کار می‌رود و از استبداد دولت یا استبداد انقلابی یا استبداد اخراب سخن به میان می‌آید. استبداد اعم از اینکه حاکمیت از طرف فرد، یا جمعیتی کوچک یا بزرگ باشد و یا اینکه حکومت در ید اختیار رئیس قوه مجریه باشد، چون دخالت و نظارت مردم در حکومت را برنمی‌تابد، بدان حکومت مطلقه یا حکومت نیز استبدادی می‌گویند. تاریخچه: در جهان باستان نوع حکومت در تمدن‌های کهن آشور، بابل، مصر و ایران، استبدادی بود. تنها یونان و روم از این قاعده بر کنار بودند و دیکتاتوریهایی گذرا داشتند. از قرن شانزدهم به بعد استبداد در اروپا صورتی تازه یافت و آن زمان بود که دولت‌های ملی و شاه در برابر قدرت‌ پاپ قد برافراشتند و استبداد پادشاهی بصورت یک آرمان سیاسی درآمد. این آرمان که بر پایه‌ی نظریه‌ی قدرت مطلق شاه قرار داشت، ناشی از فرمانفرمایی شاهانه و قدرت برین دولت، دولت‌های ملی را یگانه کرد و به صورت تازه‌ای سازمان داد و استبداد شاهانه رقم خورد. استبداد در سده‌های هفدهم و هجدهم از لحاظ نظری بر حق قدرت نامحدود زمامدار متکی بود و هیچ چیز حتی حقوق طبیعی مردم نیز، آن را محدود نمی‌کرد. در قرن هجدهم انقلاب‌های آمریکا و فرانسه با استبداد به مبارزه برخاستند و این مبارزه در طول سده‌های نوزدهم و بیستم به بسط حکومت‌های قانونی در سراسر جهان انجامید. در عین حال در قرن بیستم نوع تازه‌ای از استبداد، یعنی نظام‌های فراگیر پدید آمد؛ که تاکنون نیز در حال گسترش است. شرط بقای حکومت استبدادی حکام مطلق العنان یا تامّ الاختیار را در یونان و روم بوستان جبّار می‌خوانده‌اند و طریق‌ روی کار آمدن آنها نیز غالباً به مخالفت برخاستن با حکومت پیشین و سرنگون کردن آن است. کارشناسان امور اجتماعی – سیاسی بر این باورند که آداب و سنن هر جامعه‌ای از دشمنان قطعی و مؤثر حکومتهای استبدادی آن جامعه‌‌اند. یعنی اینکه گرچه یک حکومت استبدادی می‌تواند آمریت داشته باشد، ولی نمی‌تواند در جامعه‌ای که بر آن حاکم است گامی برخلاف آداب و سنن اجتماع بردارد؛ زیرا در چنین صورتی کل جامعه به جنگ یا انقلاب علیه سیستم می‌پردازد. به سخن دیگر می‌توان گفت پذیرفته شدن یک حکومت مطلقه و یا استبدادی در صورتی امکان دارد که آن جامعه سنتی و عقب مانده باشد و مردمش به حقوق طبیعی و مدنی خود کمتر از نادیده گرفتن سنت‌هایشان اهمیت بدهند و این حالتی است که کم‌و بیش تا قبل از رنسانس حتی در کشورهای پیشرفته‌ امروزی وجود داشت.[1] پیامدهای اجتماعی استبداد : دررژیم های استبدادی هرچه حلقه آزادی های اجتماعی –سیاسی تنگ تر می شود شرایط یک زندگی راحت نیز تیره تر می گردد ، در چنین شرایطی بر اثر فشارهای بی حد، روحیات خلق و خوی و رفتار وکلا دیدگاه مردم تغییرات شگرفی پیدا می کند و اثرات بدی در جامعه بر جای می گذارد این اثرات را با توجه به روحیات مردم می توان به چند دسته تقسیم کرد . - عده ای با استبداد موجود چنگ در چنگ می شوند و دست به اقدامات سیاسی و گاه شورشهای پراکنده می زنند و در سطح پیش رفته اش گروه های سیاسی تشکیل می دهند و یا بطور فردی دست به آگاهی های سیاسی و اجتماعی می زنند . از میان جوانانی که آگاهی از استبداد های حاکم دارند به مبارزه با آنها می خیزند دراین میان شناخت از استبداد مسئله مهمی است که تا سرنگونی این پدیده شوم دست از مبارزه بر ندارند . - دسته ای دیگر از مردم بخاطر سرکوب و کشتار از طرف استبداد حاکم رو به موسیقی سنتی و یا فولکلوریک می آورند و حتا به فرا گیری و تبلیغ و ترویج آن می پردازند . درایران حاکمیت استبدادی از نوع مذهبی فاشیستی با فشار های بی اندازه بر جوانان باعث شده است که روند طبیعی این مسیر را طی نکند بطور یکه اوایل حاکمیت جمهوری اسلامی موسیقی سنتی بر موسیقی پاپ برتری داشت ولی مطلقا به سنتی تبدیل نشد و در مرحله های بعد موزیک پاپ دریک روند غیر طبیعی بطور مخفی به جلو رفت و گاهی این دو نوع سبک در هم آمیخته شد وگاهی تلفیقی از این دو موزیک سبک جدید را بوجود آورد ،از طرفی فشارهای اجتماعی این روند را دگرکون کرد و استعدادهای زیادی در موزیک پاپ و حتا موزیک رپ بوجود آورد که هنرمندان مسائل اجتماعی و حتا سیاسی را در شعرها و ترانه های خود می گنجاندن و این نوع موزیک به زیر زمین ها کشیده شد و موزیک های زیرزمینی نام گرفت و در این رابطه چند فیلم هم ساخته شد . - پیامد دیگر حاکمیت استبداد، اعتیاد است که دراین مورد رژیمهای حاکم خود به توزیع آن کمک می کنند تا در سطح وسیعی در جامعه پخش شود زیرا رژیمهای استبدادی ازآگاهی و هوشیاری مردم خصوصا جوانان وحشت دارند ، می گویند درایران تریاک و مواد مخدر از نان راحت تر بدست می آید ، تریاک شده نقل مجلس مهمانی ها و در بیشتر مجالس از این افیون برای مهار خشم خود بسیار استفاده می شود ! - درایران استبداد زده فال گیری (فال قهوه – حافظ ) وکف بینی و حتا رماله گری از ترفند هایی است که رژیم به آنها ایرادی نمی گیرد ، رمالی و مرتاضی چنان مرسوم شده ا است که دولت نهم و دهم با تاکتیکی حساب شده می خواهد آنرا در جامعه جا بیندازد آنها آش را آنقدر شور کرده اند که اطرافیان رهبرش صدایشان در آمده است ، بطوریکه بطور گسترده به دستگیری رمالان روی آورده اند دستگیری ها با حساب جلو می رود و بیشتر جنبه سیاسی دارد . - فحشا و اعتیاد و بیکاری و در نتیجه دپرسیون و بیمارهای روانی و در سطح پیشرفته آن خودکشی است ، جوانان برای آینده خود امیدی را متصور نیستند . ودر چینن موقعیتی رژیمهای سرکوبگر از نوجوانان و جوانان برای پیشبد مقاصد شوم خود کمال استفاده را می برند صدور دختران به کشورهای خلیج فارس از نمونه های بارز این پددیده شوم است . - دراین میان روشنفکران جامعه درایران نتوانسته اند بطور سیستماتیک با این معزل اجتماعی برخورد کنند آنها می توانستند روی افکار مردم باید بیشتر کار کنند ومطالعات خود را سمت و سو می دادند و روشنفکران می توانند اندوخته های فکری خود را بصورت داروهای ضد افیونی دررگ جامعه تزریق کنند تا آهسته آهسته به اندام جامعه سرایت کند به همین خاطر جامعه ایران در یک خواب چندین ساله فرو رفت و نتوانست با استبداد موجود آنطورکه باید برخورد داشته باشد . این پدیده از دهه 60 تا سالهای 1378 بطورخفته و مستمر ادامه داشت که با حرکت دانشجویان رژیم استبدا را به چالش کشاندند و ده سال بعد حرکت های مردم بصورت جنبش بزرگ بروز کرد که باز استبداد آنراهم سرکوب کرد . قرن بیست و یک قرن ، قرن بیداری مردم استبدا زده است ، وجود اینترنت و شبکه های اجتماعی و سیاسی منبع نژاد بخشی برای خود آگاهی مردم محسوب میشود که با وجود سرکوب از طرف رژیم ها آگاهی مردم را چندین برابر کرده است ، آگاهی در مقابل خرافه گری و رماله گری واراجیفی که از این تفکرات این گونه رژِیم ها تراوش می شود سرعت گرفته است و می رود تا طومار استبداد را از ریشه وبنیان بیرون آورد . اینترنت درایران و شمال آفریقا و کشورهای عربی تاثیرات خود را بخوبی تشان داد و حرکتها گسترده این کشورها باعث انقلابات " دومینویی " شده است که در کشورهای عربی به " بهار عربی " معروف شده است در واقع تکنولوژی اینترنتی پادزهری علیه خمودگی خرافات گذشته شده است . - نظامهای استبدای ، اصولا نبض جامعه را در دست دارند اگر وجهه غالب جامعه ، مذهبی باشد از در خرافات وارد می شود ،اگر غیر مذهبی باشد به شکل دیگری کنترل جامعه را دردست می گیرند مثلا در کوبا که یک کشور کمونیستی است بیش از 50 سال جامعه را به عقب برده اند و استبداد را بصورت یک سنت در آورده اند و مردم را با شعارهای ضد امریالیستی و به بهانه مبارزه با وابستگی با این پدیده ، سرکوب می کنند با این همین شعارسیاسی و به کمک ایدئولوژی و خرافات جامعه را به انزوای فکری کشانده اند. رژِیم مذهبی ایران هم از شعارهای سیاسی استفاده کرده است و هم از شعائر اسلامی ، لذا سعی بر آن دارد تعداد زیارتگاهها و مساجد را از مدارس و دانشگاهها زیاد تر کنند( که در بیشتر شهرها چنین شده است ) رژیم فاشیستی مذهبی ایران با امام سازی و درست کردن چاه جمکران وزیارتگاه های متعدد و امام زاده های گوناگون و... می خواهد جامعه را به عقب براند چنین رژیمی حتا دانشگاهها را به قبرستان تبدیل کرده است و اگر اعتراضات دانشجویان نبود این مکان علم و دانش را به زیارتگاههای علمی تبدیل کرده بود تا بدین وسیله دانشجویان را در خلسه دائمی فرو برد . رژیم بجای توسعه علم و صنعت و اقدام برای تحقیق و کشفیات جدید روی به کشفیات افتابه لگن می آورد(اخیرا آفتابه اسلامی از چین وارد کرده است /کمال دجالیت ) چون برنامه برای بیشرفت جامعه در دستور کار ندارد در قاموس چنین رژیم هایی از برنامه ریزی برای جوانان خبری نیست و در نتیجه لشگر بیکاران هرروز رو به افزایش می گذارد که عواقب آن بیکاری، دزدی و جنایت و تجاوز و ... است که این روزها در ایران فراوان دیده می شود و رژیم هم لزومی برای رفع این معزل بزرگ اجتماعی نمی بیند چون در واقع نیاز به چنین معزلی دارد یادمان نرود ، رژیمهای استبدای همیشه در بحران و آشوب زندگی می کنند . در بحران ها به بهانه های مختلف به دستگیری و اعدام جوانان می پردازند ، این چنین تفکری لزوما گریبانگیر رژیِمهای مذهبی نمی باشد در هر کشور استبداد زده هر از چندی به بهانه های مختلف نقشه های پلید خود را به اجرا در می آورند ، در ایران به نام مذهب اسلام در کوبا به ناممذهب دیگری و در چین و کره شمالی به نام بودا و ... رژیمها هرکدام به دلایلی توانسته اند که سالها بر طبل استبداد خود بکوبند. - رژیم های استبدادی که نظام شان با تفکرات ارتجاعی و یا مذهبی اداره می شود با انقلاب تولد می یابند درآنارشیی ادامه می دهند و درآشوب به کار خود پایان میدهند. درچنین جامعه ای اگر مذهب هم پشت بند آن باشد بقول آقای طالقانی خطرناکتر هم خواهند شد . آنها با اندیشه های مذهبی و تفکرات تقدس گونه به فریب مردم می پردازند با روضه و نوحه و... احساسات مردم را تحریک می کنند با راه انداختند مجالس مذهبی و سینه زنی و حتا زنجیر زنی مردم را به خیابانها می کشانند تا چند روزی حکومت مذهبی را به نمایش بگذارند و از آن سود خود برند . آنها دریک جا بر طبل مذهب گرایی می کوبند و در جای دیگر با مراسم هفتگی روضه خوانی مردم را به گوشه ازلت می کشانند( خامنه ای بخاطر همین روضه همتگی در خانه اش بر گذار می کند ) و خمینی می گفت" ما هرچه داریم از این روضه است " با این اندیشه جنگ را نعمت دانست و با راه اندختن جنگ و رایج کردن فرهنگ شهید پروری توانست هشت سال با نام مقدس امامان و فتح کربلا وخوردن آب رودخانه فرات وروضه خوانی در حرم کربلا جامعه را به سمتی ببرد که جبرانش به آسانی میسر نیست ، شاید جز خمینی کس دیگری نمی توانست چنین کاری را بکند ! او جنگ رانعمت می دانست چون با نام "جنگ ،جنگ تا پیروزی" و کسی اجازه نفس کشیدن ندارد توانست تمامی مخالفان خود را سرکوب کند هر وقت که خواست خمینی بود جوخه های اعدام براه انداختند و طنابهای دار در خیابانها و چهار راه های شهرها دایر کرد ند و با نوحه خوانی های آهنگران و دیگران، نو جوانان و جوانان را تحریک و با احساسات مردم ، جوانان را به جبهه کشاندند تا چند روزی بیشتر حکومت کنند . رژیم فاشیستی مذهبی با ساختن کلید بهشت ونشان دادن اسب سفید امام زمان تا توانست جوانان نا آگاه و جاهل را به جبهه ها کشاند ،آخوند ها در جبهه ها کلید بهشت تقسیم کردند و طراحان این فریب وحقه در پشت پرده به مردم خندند و سرشار تر از همه خمینی بود که فرمان داده بود به مجروحان در عملیات ها ی جنگی کمک نکنید و نیرویشان را با وعده ادامه جنگ وپیروزی و نوشیدن آب فرات و زیارت کربلا در خلسه کامل فرو بده بود ( در عملیات های والفجر ). همانطور که در بالا گفتیم در آشوب و آنارشی هر کاری که توانست انجام داد ، اگر جنگ نبود باید به اقتصاد کشور سر و سامان می داد که نداد ، اگر جنگ نبود باید به جوانان و نیروی فعال جامعه آموزش کار و شغل می داد که نداد ، بعد از جنگ با میلیاردها تومان خسارت به کشور دست از پا دراز تر عفب نشینی کرده و جام زهر را خود به تنهایی سر کشید و تمامی بدبختی ها را برای ملت بجای گذاشت و رفت . این یک طرح شیطانی بود که نظام استبدادی برای استحکام رژیم فاشیستی خود بکار گرفته بود که ناموفق از درونش بیرون آمد و با خوردن جام زهر به عمر خود پایان داد . دیوچو بیرون رود فرشته در آید . [1]. فرهیخته، شمس‌الدین، فرهنگ فرهیخته، تهران، زرین، 1377، چاپ اول، ص 368 – 367.
منبع: سايت ديدگاه

مسعود ابراهیم نژاد - 16.8.2011 9:04

اصلاح طلب یا خشونت طلب؟
گاها باید از واژه ها هم عذر خواهی کرد بخاطر استفاده شدن نابجا از آنها. باید به واژه ها احترام گذاشت و از آنان درست استفاده نمود هر چند که تحت حکومت اسلامی ، حرمت انسانیت هم نگه داشته نمیشود چه برسد به حرمت واژه ها. این اولین بار نیست و بالطبع آخرین بار هم نخواهد بود که در جمهوری اسلامی از این قبیل سوءاستفاده ها از واژه ها ، سمبلها، سرودها و شخصیتهای تاریخی و اجتماعی صورت میگیرد.
از آنجاییکه در شهر کورها یک چشم پادشاه میشود! بی دلیل نیست که در جمهوری اسلامی هم به یک مشت سیاستمدار ورشکسته و قدرت از کف داده لقب " اصلاح طلب" اطلاق شود. در واقع اصلاح طلب به کسی گفته میشود که در پی بهتر شدن اوضاع و اصلاح کردن یک پدیده، یک نظام، یک سازمان و ... باشد که این پدیده مورد نظر تاکنون نتوانسته است بطور مطلوب و مطابق با نیازهای روز جامعه عمل نماید. به عبارتی دیگر و به بیانی بهتر باید گفت که اصلاح طلب در پی رفع نواقص موجود در سیستم میباشد تا بدین طریق بتواند چیزی نو و کاملا مطابق با موازین روز به مردم و جامعه ارائه نماید. حال با این پیش درآمد و تعریف کوتاه ببینیم که چه چیز جدید و اصلاح شده ای را این به اصطلاح اصلاح طلبان میخواهند به مردم ارائه کنند که مردم ما تا بحال از آن غافل مانده بودند؟ برای یافتن پاسخ این سوال یک سر میرویم سراغ نطق همان به اصطلاح رهبر اصلاح طلب سبز سیدی جناب موسوی که این چنین برنامه خودشان را اعلام میفرمایند : ما جمهوری اسلامی میخواهیم نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمیه کمتر! هدف ما بازگشت به دوران طلایی امام هست!
عقل سلیم چنین میگوید وقتی که شخص یا گروهی قصد بازگرداندن جامعه و یا سیستم سیاسی آنرا به دوران ماقبل داشته باشند برای چنین افرادی واژه کنسرواتیو و یا محافظه کار برازنده تر است تا واژه اصلاح طلب. وقتی هدف این جنابان اصلاح طلب بازگشت به دوران طلایی امام میباشد، که در آن ایام نکتبار بساط چوبه های دار ، اعدام ، چشم در آوردن ، چماق کشی، تجاوز سیستماتیک در زندانها و قداره بندی و بساط عربده کشی همین آقایان اصلاح طلب امروزی در کوی برزن بر پا بود، باید ا نصافا لقب اصلاح طلب را به " احمدی نژاد" تیر خلاص زن داد که حداقل در انزمان نگهبان زندان بود و از موسوی و کروبی و امثالهم دستور میگرفت و تیر خلاص میزد! واقعا که باید گفت روزگار غریبی است نازنین! چگونه واژه ها لوث میشوند و چگونه قاتلان بر اثر مرور زمان و تکرار یک دروغ تبدیل به اصلاح طلب و منجی مردم میگردند.
خشونت علیه مردم!
خشونت را همگان تقبیح میکنند، اما هیچ حکومت مستبدی در طول تاریخ و در هیچ کجای دنیا یافت نمیشود که از این ابزار برای بقای خویش استفاده نکند! نمونه های آن چه امروز و چه دیروز هزاران هزار میشود. هیچکس خشونت علیه خود را تحمل نمیکند. اصلاح طلبان خندان امروزی ما یک نمونه بارز این چنین افرادی هستند. تا وقتی که قدرت حاکمه در ید قدرت این عالیجنابان خندان بود ، هیچ ایرانی آزاده ای از خشونت اینان در امان نبود. اینان آنچنان سرمست از اعمال خشونت بودند که حتی به خشونت در داخل کشور هم بسنده نکردند و بساط ترورهای وحشیانه و آدمکشیها یشانرا به اروپا و سایر نقاط دنیا نیز کشانده بودند. هر چند که امروز هم حاکمان وقت ( احمدی نژاد و خامنه ای) هم راه آنها را به نحو احسن ادامه میدهند و قاتل و جانی هایشان را به سوریه برای سرکوب مردم بیدفاع گسیل میکنند. اما این آقایان اصلاح طلب پا را ازا این هم فراتر گذاشته اند و میگذارند.
چو دزدی با چراغ آید ؛ گزیده تر برد کالا
این آقاین با ژستی خندان و عبا و عمامه ای تمیز تر از دیگران به پایبوسی و دریوزگی نزد شیطان بزرگشان میروند تا از آنها نیز استمداد بطلبند در اعمال خشونت هر چه بیشتر علیه اپوزیسیون ایرانی حتی در آنسوی مرزهای ایران.
از برکت بذل و بخششهای این آقایان خندان دیروز و از حکومت راند ه شدگان امروز از محل منابع ملی این ملت محروم بود که جمهوری اسلامی توانست در طی یک زد و بند ننگین یک سازمان اپوزیسیون ایرانی( مجاهدین خلق) را در لیست تروریستی دولت آمریکا جای بدهد تا بدین ترتیب راه را برای اعمال هر چه بیشتر خشونت علیه نفرات این سازمان اپوزیسیون هموار تر کند( کشتار در کمپ اشرف در عراق توسط دولت عراق). کار ترویج و اعمال خشونت تنها به اصلاح طلبان حکومتی و داخل کشوری ختم نمیشود! تعدادی از ورشکستگان سیاسی و از حکومت رانده شدگان که امروز خود را اصلاح طلبان خارج کشوری مینامند پا در جای پای همتای داخل کشوری شان گذاشتند و قاحت را تا بدانجا پیش بردند که دم خروس از زیر عبایشان نمایان گشت و آنهمه ادعا های مدنیت، مسالمت، بخشیدن و فراموش نکردن و بسیاری از این لاطائلات و عوامفریبی به یکباره به کناری افتاد و آخوندکی چون کدیور به همراه چند ورشکسته سیاسی دیگر به التماس و زاری از شیطان بزرگ افتادند که ای وای چه میکنید ؟ نکند نام این سازمان اپوزیسیون ایرانی را از لیست تروریستی بیرون بیاورید! باید بر علیه مجاهدین خلق خشونت را هر چه بیشتر اعمال نمود! برای اعدام اینها هر کوچه و خیابان یک دادگاه هست و هر بسیجی یک قاضی! زنده هایشان را اعدام کنید و زخمیهایشان را تمام کش( از احکام دوران طلایی امام).
اصلاح طلبان امروزی تا آنجا که در توانشان بود خشونت بخرج دادند و آنجا که از اریکه قدرت بزیر افتاده اند ، تنها خشونت علیه خود را تقبیح میکنند نه خشونت در کلیت آنرا. برای این دسته از حکومت رانده شدگان، امروز تحمل خشونت بسی گران میاید چرا که خود در چاهی افتاده اند که خود آنرا برای مردم و اپوزیسیون سیاسی خود کنده بودند. اینان که امروز از حکومت رانده شده اند و دوباره سعی در به قدرت رسیدند دارند را باید بمراتب از خمینی خطرناکتر دانست! چرا که خمینی که آنزمان هنوز بر مسند قدرت تکیه نزده بود با عوامفریبی فراوان میگفت که " مارکسیستها در بیان عقیده آزادند بشرط آنکه توطئه نکنند"! اما اینان دست بدامن آمریکا شده اند تا اسباب کشتار و قتل عام اعضای یک سازمان اپوزیسیون مستقر در کمپی در عراق را فراهم آورد! که این راه را تنها راه رسیدن خودبه قدرت دوباره میدانند. آخوندک مزور کدیور و همپالگی های ورشکسته اش با وقاحت و بیشرمی و دریوزگی از مقامات آمریکایی میخواهند که خون هموطنانشان را در عراق بریزند ، چرا که اگر نام اینها از لیست تروریستی آمریکا خارج شود ، جنبش سبز در داخل کشور متحمل ضرباتی سخت خواهد شد!!!
اینان که حاضرند از کشته ها و اجساد جوانان ما پلی بسازند تا از روی آن به قدرتی دوباره برسند، در فردای ایران از خون هیچ بنی بشری برای ادامه و بقاء حکومت خود نخواهند گذشت و کار ایرانیان بدانجا خواهد رسید که خواهیم گفت : خمینی از این جانیان بهتر بود!
منبع: سايت ديدگاه

میلاد مختوم - 1.8.2011 13:01


پاشنه آشیل هیولای جمهوری اسلامی کجاست؟
میلاد مختوم
استمرار جنبش اعتراضی مردم ایران از مقطع بعد از نمایش رسوای انتخابات ریاست جمهوری اسلامی در خرداد ماه 1388 تا به امروز، با وجود تمامی افت و خیزهای آن، شگفتی افکار عمومی جهانی را برانگیخته است. حدود 8 ماه است که اقشار مختلف مردم ایران در میان انبوه دسیسه های ارتجاعی و استعماری با پذیرش حداکثر ریسک در فرصت های مناسب به خیابان ها ریخته و به اشکال متنوع و با استفاده هوشیارانه از امکانات بیشمار عصر ارتباطات، خواست خویش مبنی بر پایان دیکتاتوری مذهبی و استقرار آزادی و حاکمیت مردم و انتخابات آزاد را به گوش جهانیان رسانده اند. مردم تاکنون و تنها در جریان جنبش اعتراضی اخیر، صدها کشته و زخمی داده اند؛ هزاران تن از فرزندان رشید این مرز و بوم توسط باندهای سرکوب گر رژیم، اعم از کمیته ای، بسیجی، پاسدار، لباس شخصی، نیروهای اطلاعاتی و گشت های مختلف، به بهانه های واهی و جرم های آخوند ساخته دستگیر شده و در بازداشتگاه ها و زندان های رسمی و مساجد و سایر سیاه چال های قرون وسطایی آشکار و پنهان رژیم ضد بشری، تحت وحشیانه ترین شکنجه ها و تجاوزات قرار دارند. این میزان فداکاری مردم در شرایط فاجعه آمیز اجتماعی، که فقر و اعتیاد و بیکاری بیداد می کند، خود نشان از رشد فکری و آمادگی بیش از پیش آنها دارد.
در شرایطی که باندهای هار سرکوب گر برای ایجاد و ترمیم فضای وحشت و بخیه کردن تور اختناق و استقرار مجدد ظلمت ولایت، از هیچ جنایت و رذالتی در حق مردم دریغ نمی کنند و حتی دیگر به همکاران سابق خود و نزدیکان و وابسته گان مقامات بلند پایه دیروز و امروز دستگاه ولایت هم رحم نمی کنند، آیا مردم و نیروهای سیاسی مخالف رژیم توان و آمادگی و رشد لازم برای گذر و جهش از یک جنبش اعتراضی صرف و اعلام مخالفت با وضع موجود، به سوی یک جنبش مقاومت سراسری هدفمند برای ضربه زدن به عوامل سرکوب و در نهایت داغان کردن و از بین بردن موانع رسیدن به آزادی و حاکمیت ملی را دارند؟
واقعیت این است که سران رژیم با راه اندازی مناظره های تلویزیونی بین چهار کاندیدای معتقد و ملتزم به ولایت مطلقه فقیه (سگان زرد و شغالان) پیش از نمایش انتخابات و سایر بازارگرمی های همه باندهای جنایتکار رژیم و حامیان داخلی و خارجی اش برای مشروعیت بخشیدن به نمایشات انتخاباتی ریاست جمهوری اسلامی و کوبیدن بر طبل مماشات، بیش از پیش به توهم انتخابات در نظام ولایت فقیه دامن زدند و سطح توقعات برخی از هواداران باندهای مغلوب در حکومت آخوندی را به بالاتر از آنچه رژیم ظرفیت اش را داشت و دارد، رساندند. صحنه گردانان رژیم انتظار داشتند که واکنش های اعتراضی در فاصله زمانی کوتاهی فروکش کنند و اوضاع در نهایت به سود رژیم بچرخد. روزنه باز شده اما همچون جرقه ای، آتش بر خرمن خشم فروخورده مردم ستم دیده ایران زد. آتشی که باید پیش از آنکه فرو نشیند و دودش به چشم مردم فرو رود، دودمان حکومت جهل و جنایت جمهوری اسلامی را بسوزاند و آسمان ایران فردا را روشن سازد.
در شرایطی که تداوم حرکت های اعتراضی و بالا رفتن سطح کمی و کیفی خواسته های مردم و به موازات آن خارج شدن کنترل از دست معتقدان و ملتزمان به ولایت مطلقه فقیه و رو شدن تدریجی دست آنها برای مردم کوچه و بازار، بویژه پس از اوج گیری جنبش اعتراضی در سی خرداد 88 و روز عاشورا، چرت تمامی باندهای رژیم را بلا استثنا پاره کرده است و گله های گرگ درگیر در جنگ قدرت، چیزی که خود دعواهای خانوادگی می نامند، را به سمت همدیگر سوق داده است، آیا نیروهای انقلابی جذابیت، شفافیت و آمادگی لازم برای پیوند با توده های به پا خاسته و پر کردن خلأ رهبری قیام و هدایت آن به سمت سرنگونی تمام عیار رژیم پوسیده جمهوری اسلامی را دارند؟
این وظیفه عاجل نیروهای انقلابی مردمی است که چشم انداز سرنگونی رژیم ضد بشری را به طور ملموس و قابل دسترسی برای مردم ترسیم کنند و راه های رسیدن به آن را هموار سازند. باید ضربه های اساسی در پهنه سیاسی در خارج از کشور، به عنوان نمونه با تلاش در جهت واقعیت بخشیدن به تحریم های کارآمد سیاسی، اقتصادی، تکنولوژیک و تسلیحاتی، به رژیم وارد ساخت. باید به مردم نشان داد که رنج و شکنج و تلاش های ایثارگرانه شان، به هدر نمی رود و در جهت سرنگونی و رسیدن به آزادی و حاکمیت ملی، نه تنها ضروری بلکه ثمر بخش است. پیروزی های مقطعی هر چند کوچک، در بارور کردن امید مردم و شعله ور ساختن پیاپی خشم انقلابی جامعه نقش تعیین کننده دارند.
در همین راستا شاید قطعنامه اخیر آژانس بین المللی انرژی اتمی کارساز باشد. رئیس جدید آژانس، یوکیا امانو، جانشین البرادعی، از سیاست ناکارآمد "انشاالله گربه است" رئیس پیشین آژانس فاصله گرفته است و برای اولین بار با صراحت و بی پرده از پروژه تسلیحات اتمی رژیم آخوندی سخن گفته است. پرونده سیاه و قطور نقض مستمر، سیستماتیک و پیگیر حقوق بشر رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی، نیز می تواند به ابزاری کارآمد برای اعمال فشار بین المللی و به انزوا کشیدن هر چه بیشتر رژیم تبدیل شود. تلاش در این مسیر به موازات تلاش برای سازماندهی اعتصابات سراسری در داخل کشور، بویژه در صنعت نفت، می تواند رگ های اقتصادی رژیم آخوندی را بخشکاند.
نگارنده بر این باور است که صنعت نفت از بدو پیدایش آن در ایران تأثیرات بسیار اساسی در تحولات فرهنگی، اجتماعی و سیاسی کشور داشته است و با توجه به اینکه اقتصاد ایران همچنان تک پایه و به شدت به صادرات نفت و گاز وابسته است، در آینده نیز صنعت نفت همچنان نقشی اساسی در تحولات سیاسی کشور خواهد داشت. به زبان دیگر، صنعت نفت می تواند پاشنه آشیل رژیم جمهوری اسلامی و شاید رژیم های بعدی ایران هم باشد. نقش بارز اعتصاب سراسری کارکنان شرکت ملی نفت ایران در به زانو درآوردن استبداد سلطنتی در انقلاب بهمن 57 می تواند به عنوان یک تجربه گرانقدر تاریخی، چراغ راهنمایی برای سازماندهی یک اعتصاب سراسری در میان کارکنان شرکت ملی نفت، شرکت ملی حفاری و سایر شرکت های فعال در بهره برداری، تولید و صدور نفت و پالایش و تولید فرآورده های نفتی و پتروشیمی باشد. اعتصاب سراسری کارکنان شریف صنعت نفت می تواند به تمامی سیاست های مماشات گرایانه نیز خاتمه دهد و نقش پشتیبانان و طرف حساب های استعماری رژیم چپاولگر جمهوری اسلامی در تحولات ایران را به حداقل برساند. اتکا به نیروی لایزال مردم و سرمایه گذاری روی پشتیبانی آنها در هر شرایطی، نه تنها ضامن استقلال عمل نیروهای انقلابی، بلکه تنها سیاست درست و اصولی و آینده دار است.
میلاد مختوم

22 فوریه 2010

میلاد مختوم - 1.8.2011 13:00

نعمت اپوزیسیون کذایی پیرو ولایت برای رژیم غاصب حقوق ملت
میلاد مختوم
در اینکه رژیم جمهوری اسلامی، رژیمی ستمگر و غاصب است و در تمامی زمینه ها حقوق بنیادین مردم ایران را وحشیانه غصب کرده است و در زیر سایه سرکوب و اختناقی قرون وسطایی به حیات کثیف خویش ادامه می دهد، جای هیچ شکی نیست. موضوع یادداشت امروز، روشنگری در مورد تلاش جناح ها و دسته جات رنگارنگ رژیم در جهت غصب یکی دیگر از سنگرهای مردم، یعنی سنگر اپوزیسیون است. تلاشی مذبوحانه و خبیث، که سنگ بنای آن به صورت گسترده و تهاجمی در دوره آخوند خاتمی شیاد گذاشته شد و اینک رژیم پا به گور آخوندی، برای رهایی از آتش خشم انقلابی مردم اسیر و نجات خود از سرنگونی، با کمک های آشکار جهانخواران و امداد های غیبی سربازان گمنام خود (و برخی البته نه چندان گمنام) در حال بهره برداری از آن است. به دنبال این پروژه اطلاعاتی بود که آخوند خاتمی، در شرایطی که بر منبر ریاست جمهوری نظام تکیه زده بود و اکثریت نمایندگان مجلس آخوندی را هم در پشت سر خودش داشت، از طریق جارچیان بیت ولایت، به عنوان رهبر اپوزیسیون هم، به خورد ملت داده می شد. معجزه ای که تنها در سرزمین عجایب نظام ولایت فقیه می توانست بوقوع بپیوندد، زیرا تا پیش از آن در هیچ کجای دنیا، رئیس جمهور و رهبر اپوزیسیون در وجود یک نفر خلاصه نشده بود. به دنبال رسوا شدن آن پروژه و تو زرد درآمدن خاتمی رستم صولت افندی پیزی برای پیروان سرخورده اش، رژیم آخوندی فضا را برای از رو بستن دوباره شمشیر مناسب دید و در گرماگرم باندبازی های دجالگرانه آخوندی، پاسدار هزار تیر احمدی نژاد سر بر آورد و بر منبر ریاست جمهوری نشانده شد.
انباشت و خطر انفجار خشم مردم
یکسره شدن هیولای جمهوری اسلامی پیامدهای خاص خودش را داشت. از جمله اوج گیری مجدد سرکوب های ددمنشانه و ضد بشری در ابعادی گسترده تر از پیش در داخل و به طور همزمان جاه طلبی های رژیم در منطقه در جهت گسترش ایده ویرانگر ولایت فقیه و سوءاستفاده از شرایط بحرانی کشورهای همسایه برای برپایی دستگاه ارتجاعی خلافت و در عین حال تضمین بقای نظام از طریق پروژه دست یابی به تسلیحات هسته ای. این سیاست از یک سو، موجب انزوای هر چه بیشتر رژیم جمهوری اسلامی در جوامع بین المللی و بخصوص در میان کشورهای منطقه گردید و از سوی دیگر، باعث اوج گیری جنبش اعتراضی مردم به ستوه آمده و ملموس شدن خطر سرنگونی برای دست اندرکاران رژیم ولایت شد.
خاموش کردن آتش با آتش
در چنین شرایطی بود که زنگ خطر سرنگونی به صدا درآمد و پرده دوم اپوزیسیون سازی به روی صحنه آورده شد. گردانندگان رژیم که از تجربه شکست خورده دوران خاتمی درس عبرت گرفته بودند، این بار از کیسه مارگیری خود، فرد بزدل و بریده ای مانند موسوی خامنه را، که عنوان "نخست وزیر محبوب امام" را نیز یدک می کشید، برای اجرای نقش در آوردند و به میان معرکه انداختند، تا آتشی بر افروزند برای فرو نشاندن شعله های سرکش آتش خشم مردم. الزامات تبلیغاتی کار را هم به یاری فوجی از افراد وابسته، که در طول سه دهه حکومت در پهنه های مختلف پرورانده و در اقصا نقاط جهان پراکنده بودند، پیشاپیش تدارک دیده بودند. طبق این سناریو، که یک سری از کارگردانان گلخانه ای صاحب نام هم در آن به نقش آفرینی برای ولی نعمت شان دعوت شده بودند، موسوی به شیوه ای پر سر و صدا و در برابر دوربین های تلویزیونی و شبکه های اینترنتی، به عنوان قربانی تقلبات گسترده انتخاباتی معرفی شد و به مرور زمان ردای سبز "رهبر اپوزیسیون مغضوب ولایت" را بر تن او دوختند. در عین حال سیل تبلیغات گسترده ایی بر علیه احمدی نژاد، به عنوان تنها عامل تمامی کشتارها، سرکوب ها و ویرانی های سی سال حکومت جهل و جنون و جنایت جمهوری اسلامی، به جریان افتاد. اگر چه بدنام کردنِ رسوا ترین، جنایتکار ترین و کریه ترین چهره کنونی جهان سیاست، پاسدار هزار تیر احمدی نژاد، کار چندان سختی نبوده است، اما جا انداختن افرادی همچون موسوی و کروبی، که خود سال های متمادی در تمامی جنایات رژیم قرون وسطایی سهیم بوده اند، به عنوان "رهبران برجسته اپوزیسیون" کار شاقی است که بدون شک دست اندرکاران رژیم را شایسته بی بدیل مدال پستی و رذالت می سازد. بی خود نیست که جارچیان خجول رژیم در خارج از کشور، حتی با افتخار از مقبولیت این اپوزیسیون کذایی نزد استعمارگران و جهانخواران دم می زنند!
الگوی جنگ ضد میهنی
اپوزیسیون کذایی پیرو ولایت درست مانند جنگ هشت ساله ضد میهنی، برای رژیم نعمت و برای ایران و ایرانیان فلاکت است. بدون شک تجربه میر حسین در زمانی که جوانان مردم را طعمه تنور جنگ می کرد، در گزینش او برای غصب سنگر اپوزیسیون، نقشی اساسی داشته است. همان طور که جنگ ضد میهنی سرپوشی بود برای اختناق و سرکوب وحشیانه اپوزیسیون واقعی، حضور تبلیغاتی "اپوریسیون کذایی پیرو ولایت" نیز مستمسکی شده است برای کشیدن عبای سبز چرکین سیدی بر خواسته های راستین مردم مبنی بر سرنگونی تمام عیار رژیم خونریز آخوندی. در شرایطی که مردم عکس های منحوس خمینی دجال را در خیابان ها به آتش می کشند، سران اپوزیسیون کذایی شمایل کریه او را بر سفره هفت سین می گذارند و یا در زیر سایه آن و در برابر بیرق عنکبوت نشان شان برای معلمان و کارگران شر و ور می بافند.
اپوریسیون تحت الحمایه
آخوند کروبی در مصاحبه با مجله آلمانی اشپیگل، به عنوان رهبر برجسته اپوزیسیون می گوید که رژیم برای حفاظت از جان او چهارده محافظ گماشته است. او در این مصاحبه در عین اعتراف به تنها بخش کوچکی از بلاها و مصیبت ها و محرومیت هایی که رژیم در حق مخالفان اعمال می کند، با اعمال تحریم ها بر علیه رژیم ضد بشری جمهوری اسلامی مخالفت می کند! آخوند خمینی صفت برای به در بردن کل نظام آخوندی از تیر رس مردم، با وقاحت تمام از "حکومت دینی دکتر احمدی نژاد" حرف می زند و با حرارت از قانون اساسی نظام، که ناقض تمامی اصول شناخته شده انسانی و حقوق بنیادی بشر است، دفاع می کند. قبله آمال این شیخ بی مایه، برکناری احمدی نژاد است و بس. او می خواهد به دنیا وانمود کند که با رفتن احمدی نژاد، تمامی مشکلات مردم ایران با اجرای قانون اساسی همین رژیم حل می شوند. میر حسین هم در زیر تصویر کریه امام دجالش، در حالی که با دجالگری روز جهانی کارگر را با سالروز به درک واصل شدن آخوند مطهری به بهانه روز معلم، جوش می زند، خواسته های جنبش سبز را "برگشت به قانون اساسی"، که در قاموس ارتجاعی او "میثاق ملی" خوانده می شود، معرفی می کند. این اپوزیسیون کذایی با بهره برداری از امکانات و تحت حمایت های همه جانبه رژیم آخوندی در تلاشی مذبوحانه برای نجات رژیم از سرنگونی است و از هر جهت برای رژیم نعمت و برای مردم ایران و میهن عزیزمان مصیبتی بزرگ است. باید سنگرهای اپوزیسیون را از وجود منحوس پیروان خمینی، تحت هر نام و عنوانی زدود.
میلاد مختوم
2 مه 2010

میلاد مختوم - 1.8.2011 12:58

پول علیه پول
(سلاخی انسان و رفاه اجتماعی در محراب سرمایه)
نویسنده : میلاد مختوم
اروپائیانی که پایان جنگ سرد بین جهان سرمایه داری و جهان باصطلاح سوسیالیست را به عنوان یک گام بلند و اساسی به سوی صلح پایدار جهانی و بازگشت آرامش به زندگی انسان ها ارزیابی می کردند و با وجود اینکه آتش جنگ های داغ کوچک و بزرگ منطقه ای در نقاط مختلف جهان پس از پایان جنگ سرد شعله ور بود و هنوز هم هست، همچنان بر توهم خویش پای میفشردند، این روزها دچار تشنج شده اند. به دلیل سقوط نرخ ها در بازار بورس، نشست ویژه سران کشورهای اتحادیه اروپا در بروکسل، که روز یکشنبه، 9 مه 2010، برای نجات یونان تشکیل شده بود، به جنگ تدافعی برای نجات یورو تبدیل شد. به گفته سرکوزی، رئیس جمهور فرانسه، این بزرگترین بحران اقتصادی از زمان پیدایش یورو در یازده سال قبل است. نخست وزیر لوکزامبورگ، ژان کلود یونکر که رئیس گروه اروپا هم هست، از "یورش سازماندهی شده بر علیه یورو" سخن می گوید. منظور او سوداگران بین المللی، از جمله مدیر امریکایی صندوق تأمین سرمایه (Hedge fund)، جان پاولسون، هستند که روی سقوط یورو شرط بندی کرده اند. شانزده کشور عضو اتحادیه اروپا مصمم هستند که با یک بسته کمک مالی با حجمی تا 750 میلیارد یورو، به دفاع از ارز مشترک اتحادیه اروپا بپردازند. نیکلای سرکوزی توانست در این جلسه شبانه طرح خود برای نجات کشورهای عضو اتحادیه اروپا از ورشکستگی مالی را به کرسی بنشاند. برخی منابع خبری حتی از تهدید سرکوزی به خروج فرانسه از اتحادیه اروپا در صورت عدم موافقت صدر اعظم آلمان، آنگلا مرکل، با این برنامه تدافعی خبر داده اند. در مرحله اول این طرح، 60 میلیارد یورو از بودجه مشترک اتحادیه اروپا در اختیار کشورهای در معرض خطر ورشکستگی قرار می گیرد. در مرحله بعدی، که در صورت کافی نبودن این مبلغ به اجرا در خواهد آمد، یک بنیاد مالی ویژه متشکل از 16 کشور عضو اتحادیه اروپا به عنوان ضمانت کننده اعتبارات مالی تا مرز 440 میلیارد یورو برای کشورهای دچار بحران وارد عمل می شود. و بالاخره 250 میلیارد یورو از طرف صندوق بین المللی پول، تکمیل کننده سپر دفاعی عظیم و بی سابقه برای یورو خواهد بود. خوزه مانوئل باروزو، رئیس کمیسیون اتحادیه اروپا اعلام کرد: "ما به هر قیمت از یورو دفاع خواهیم کرد."
آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان، از یک بحران جدی، نه تنها در یک کشور، بلکه در چند کشور سخن می گوید. بحرانی که ابتدا در یونان آثار آن دیده شد، می تواند در کوتاه مدت گریبان اسپانیا و پرتقال را هم بگیرد. هراس سران اتحادیه اروپا در نهایت از روند سلسله واری است، که می تواند محدوده اقتصادی عظیم اروپا، با شانزده کشور و بیش از سیصد و سی میلیون جمعیت، را دچار بحران اقتصادی نماید. برای جلوگیری از چنین خطری یک "سیستم نجات" بر اساس ماده 122 پیمان لیسبون، که حمایت مالی از کشورهای عضو دچار بحران را در شرایط استثنایی ممکن می کند، پی ریزی می شود.
در برابر چنین حمایت های مالی، کشورهای عضو متقاضی دریافت چنین کمک هایی، علاوه بر پرداخت 5 درصد بهره برای 3 سال، متعهد به صرفه جویی شدید در هزینه ها و سر و سامان دادن به بودجه های خود می شوند. بر همین مبنا اتحادیه اروپا به یونان صد و ده میلیارد یورو پرداخت خواهد کرد، به شرط اینکه این کشور سی میلیارد یورو از هزینه های خود را کاهش دهد. در صورت تخلف بر علیه "معاهده ثبات و رشد" جریمه های شدیدتری در نظر گرفته خواهند شد. کشورهای عضو اتحادیه اروپا همچنین مصمم هستند که مقرراتی جهت نظارت و کنترل بیشتر فعالیت های بازارهای پولی، شامل صندوق های تأمین سرمایه و آژانس های نرخ گذاری و بانک ها، به تصویب برسانند.
بار اصلی کاهش هزینه های کشورهای اروپایی مثل همیشه بر دوش طبقات کم درآمد جامعه خواهد بود. کاهش دستمزدها و حقوق های بازنشستگی و میزان کمک های اجتماعی به بیکاران، بالا بردن مالیات های موجود و تصویب مالیات های جدید، حذف و یا کاهش بودجه های آموزشی و فرهنگی، از جمله اقداماتی هستند که دولت های اروپایی در جهت پایین آوردن هزینه های خود در برنامه کاری خویش قرار داده اند. این اقدامات، چنان که در یونان شاهد آن بودیم، بدون شک اعتراضات مردم را در شکل های مختلف به همراه خواهد داشت. هر چند دولت های اروپایی بارها از تصویب مقرراتی برای کنترل فعالیت های بازارهای مالی سخن گفته اند، اما در عمل تاکنون در این زمینه هیچگونه اقدام جدی انجام نشده است.
پیش زمینه بحران کنونی
از حدود 450 سال پیش، زمانی که دزدان دریایی انگلیسی، امثال فرانسیس دریک و هنری مورگان، بدون ترس از پیگرد قانونی کشتی های اسپانیایی را در دریاهای آزاد و خارج از محدوده نفوذ قانون غارت می کردند، پای موجود تازه ای در دنیای اقتصاد باز شد. "تاجر ماجراجو"، موجودی نیمه دزد، نیمه تاجر و پیمانکار، مسلح به جرأت و جسارتی وحشی و بی رحم. بدین ترتیب تاجر ماجراجوی سرگردان در دریاها، مرزهای موسوم به "مرزهای قانونمندیهای طبیعی" را، که فیلسوف انگلیسی، جان لاک، در منشور بنیادی سرمایه داری برای آزادی انسان قائل شده بود، در هم شکست. سنتی که بر اساس آن، ثروت و دارایی تعهدات اجتماعی برای فرد ثروتمند ایجاد می کرد، به گور سپرده شد، ممنوعیت رباخواری برچیده شد و پول ارزشی معادل زمین پیدا کرد و تبدیل به کالا گردید. تاجر ماجراجوی دیروز، در دنیای امروز "بانک دار سرمایه گذار" نامیده می شود.
بسیاری از متخصصین امور مالی و بازارهای بورس از یک جنگ بر علیه اروپا و واحد پول آن "یورو" سخن می گویند، جنگی که در خط مقدم آن صندوق های بین المللی تأمین سرمایه (Hedge fund) قرار دارند. سیستم کار صندوق های تأمین سرمایه همچون لاشخورهایی که بر پیکر خونین قربانیان خویش فرود می آیند و یا ملخ هایی که شرکت های موفق را همچون مزارع سرسبز شکوفا غارت می کنند، ویران کننده است. در واقع اتحادی از بنیادهای مالی، سیاسی و رسانه های جمعی امریکایی جبهه جنگ آشکاری را بر علیه اتحادیه اروپا گشوده اند، زیرا شرایط را برای تضعیف اتحادیه اروپا از طریق هجوم به جناح باز و ضعیف آن "یونان"، ایده آل ارزیابی می کنند. این یورش همه جانبه با تأثیرات گسترده جهانشمول نمی تواند بدون موافقت و هماهنگی با دولت ایالات متحده انجام گرفته باشد. سیاست گذاران ایالات متحده امریکا هرگز تمایلی به پا گرفتن رقیب قدرتمندی به نام "اتحادیه اروپا" نداشته اند. کلاف سردرگم مبادلات مالی ابعادی بسیار شگفت انگیز و تا حدی مضحک پیدا کرده است، به طوری که در سال گذشته حتی تعدادی از بانک های تحت حمایت دولت یونان، روی ورشکستگی کشور خودشان شرط بندی کردند! در واقع آنها مشغول بریدن شاخه ای هستند که روی آن نشسته اند. خودداری دولت های غربی، بویژه دولت امریکا از تصویب قوانین لازم برای نظارت و کنترل بیشتر بر فعالیت های بازارهای مالی نیز جزو یکی از علت های بحران کنونی محسوب می شود.
با وجود افسار گسیختگی بیش از حد بازارهای بورس، صندوق های بین المللی تأمین سرمایه، بانک ها و سایر مؤسسات مالی و سرمایه گذاری و نقش غیر قابل انکار آنها در دامن زدن به بحران مالی کنونی، این بحران پدیده ای غیر منتظره نیست و در ذات سیستم سرمایه داری نهفته است. در سال 1972 جیمز توبین، اقتصاددان امریکایی پیشنهاد گرفتن یک مالیات یک درصدی از سوداگران بازارهای ارز برای تمامی مبادلات ارزی را داده بود. این ایده که به مالیات توبین معروف شد، سالها بعد زمینه بنیاد شبکه اتَک ATTAC) ؛ اتحادیه برای مالیات گذاری بر مبادلات ارزی در جهت تأمین منافع شهروندان ( را فراهم کرد، شبکه ای که در سراسر جهان فعالیت های ضد جهانی سازی را هدایت می کند.
اکتاویو پاز شاعر، نویسنده و سیاست مدار مکزیکی حدود 32 سال پیش در کتابی تحت عنوان "آدمخوار انساندوست" نوشته است:
"حکومت در قرن بیستم نشان داده است که قدرتمند تر از امپراتوری های باستانی است، حکمرانی دهشتناک تر از جباران و مستبدان کهن. حکمرانی بدون چهره و وجدان، که هیچ جنبه اهریمنی ندارد و ماشین وار عمل می کند. ... حکومت مدرن همچون ماشینی است که مدام در حال باز تولید خویش است. ساختار رو بنایی موجود در کشورهای غربی، الگوی سازمان های اقتصادی شده است. شرکت های بزرگ با تقلید از این الگو در جهت تبدیل شدن به حکومت ها و امپراتوری ها تلاش می کنند، حکومت هایی که قدرتمند تر از بسیاری از ملت ها هستند."
اسکار لافونتن، رئیس حزب چپ آلمان، در 15 مه 2010 در کنگره سالانه حزب گفت:
"بحران مالی اخیر به تلخ ترین شیوه ثابت کرد که دموکراسی به آخر رسیده است. مجلس ها و دولت ها اینک فقط مجلس ها و دولت های دست نشانده و بازیچه های بازارهای مالی هستند که مبالغ هنگفتی به تصویب می رسانند، بدون اینکه بدانند چه می کنند." او در ادامه سخنان خویش خواستار ممنوع کردن فعالیت های صندوق های تأمین سرمایه شد.
آنچه مسلم است، سیستم سرمایه داری قمارخانه ای همچون گردابی مهلک در حال بلعیدن زمین است و دولت های غربی برای گریز موقت از حوزه نفوذ عظیم این گرداب در حال قربانی کردن انسان و رفاه اجتماعی در محراب سرمایه اند. تصور اینکه از طریق نظارت و کنترل شدید می توان از بروز تورم های مالی و بحران های اقتصادی در سیستم سرمایه داری جلوگیری کرد، تصوری باطل است. پس از بحران، پیش از بحران است، زیرا مواجهه با بحران بعدی در آینده حتمی است.
میلاد مختوم


منبع : سایت دیدگاه

سایت مجاهدین خلق - 1.8.2011 6:42

کورش عرفانی ؛ جامعه شناس - آمریکا - 30.7.2011 11:52

ناامنی های اجتماعی و ضرورت تشکیل انجمن های محله ای شهروندان
کورش عرفانی
هر نظام سیاسی بر روی یک نظم اجتماعی استوار است. رابطه ی این دو نیز متقابل است، تزلزل نظام سیاسی استمرار نظم اجتماعی را زیر سوال می برد و بر آشفته شدن نظم اجتماعی، نظام سیاسی را با خطر مواجه می سازد. تا زمانی که فقط یکی از این دو با مشکل مواجه باشد می توان با اتکاء به عنصر پایدار، عنصر ناپایدار را ترمیم و و حفظ کرد. اما وقتی این دو، همزمان، دچار آشفتگی و گسست درونی می شوند امکان این کار به حداقل می رسد. بی ثباتی نظام سیاسی نظم اجتماعی را دچار تنش می کند و این تنش، بی ثباتی فوق را دامن می زند.
موقعیت ایران اکنون این گونه است. اختلافات شدید جناحی در درون نظام و بحران های چند گانه ی آن، نظم اجتماعی را، که بیشتر براساس زور و سرکوب برقرار بود، زیر سوال برده و ناامنی اجتماعی در حال گسترش است. خبرهای مربوط به قتل های فجیع و تجاوزهای جمعی در هفته های اخیر نمودی از فروپاشی تدریجی نظم اجتماعی است که حاصل واگذاشته شدن کشور به حال خود و نبود مدیریت متمرکز و عقلانیت گرا در یک حاکمیت متشتت و چند پاره است. این ناامنی اجتماعی در حال گسترش است و به سهم خود در حال تشدید شکاف های درون حاکمیت می باشد. به یک نمونه اشاره کنیم:
سه روز بعد از قتل روح الله داداشی، برنده مسابقات "قوی ترین مردان ایران" با ضربات چاقو که در هاله ای از ابهامات میان قتل و یا ترور ناشی از تسویه حساب های درون نظام است پاسدارعلی لاریجانی، رئیس مجلس شورای اسلامی نظام، فریاد برآورده و صحبت از نا امنی کرده است. در همین راستا مجلس دادستان کل، وزیر دادگستری و فرمانده نیروی انتظامی را برای ادای توضیحات فرا خوانده است (1). اما توضیح در مورد چه ؟ آیا به راستی این به دلیل عملکرد این نهادها است که جرم وقتل و تجاوز و راهزنی افزایش یافته است و یا دلایل اساسی تر دیگری مطرح است؟
واقعیت این است که قوه قضاییه با تمام قوا به اعدام و زندانی کردن مشغول است و نیروی انتظامی نیز از هر گونه خشونت و سرکوب پرهیز نمی کند. پس، چماق و بساط دار برپاست، اما این دیگر نتیجه نمی دهد. اوضاع خرابتر از آن است که با سرکوب و زندان و اعدام بتوان آن را بهبود بخشید. دلایلی که مشغول دامن زدن به شرایط ناامنی کنونی است ریشه در فروپاشی روابط اجتماعی و بی ارزش شدن اخلاق اجتماعی از یکسو و فقر و بیکاری و مشکلات عظیم معیشتی از سوی دیگر دارد. این امور نیز با تهدید و دادگاه و زندان و اعدام رفع و رجوع نمی شود.
بی پرده باید گفت که رژیم جمهوری اسلامی تا حد زیادی و به صورت افزایشی تسلط خود بر نظم اجتماعی را از دست داده است و می رود که در بسیاری از فضاهای جغرافیایی-اجتماعی کشور دیگر کنترلی بر اوضاع نداشته باشد. این روند تدریجی است، اما احساس آزادی عملی که مجرمان و تبهکاران یافته اند حکایت از درک و مشاهده ی آشکار ضعف دستگاه سرکوب حکومتی دارد. پارادوکسی که رژیم در آن گرفتار است این است: یا باید شرایط را از حیث ساختاری تغییر دهد که در این صورت دوام خود را زیر سوال برده است و یا باید عوارض ناشی از عدم تغییر را مدیریت کند که در این صورت، جز سرکوب راهی ندارد. اما مشکل این است که ساخت و پرداخت دستگاه سرکوب نیز پرهزینه و دشوار است. رشد بادکنکی و اجباری نیروهای انتظامی امروز بخشی از دستگاه امنیتی و انتظامی رژیم را به دلیل فقر مادی، آموزشی و تربیتی به یک نیروی سازمان یافته بزهکار تبدیل کرده است. هر چه بگندد نمکش می زنند، وای به روز که بگندد نمک. نیروی انتظامی خود یک مافیای تبهکار دولتی شده است.
اما تامین هزینه و آموزش و تجهیز نیروهای سرکوبگر برای رژیم ورشکسته ی کنونی تنها مشکل نیست. بحران اصلی زاییده این رفتار است که سرکوب، شرایط را برای هر گونه بهبود ریشه ای نامناسب می سازد. یعنی منطق سرکوب پیش رفتن در آن و افزایش مداوم آن است. اما باز هم اینجا همه و از جمله خود سران رژیم می دانند که سرکوب تا یک جایی موثر است، وقتی بیش از حد شود اثر خود را از دست داده و یک ضد حمله ی خشن را از سوی سرکوب شدگان باعث می شود. این آن بن بستی است که جمهوری اسلامی سرانجام در آن گرفتار شده است: فقر ناامنی می آورد، ناامنی نیاز به سرکوب دارد، سرکوب به حد نهایی خود که برسد خطر شورش را به طور چشمگیر افزایش می دهد و باز به سرکوب بیشتر باید پرداخت و ... این چرخه تا مرز فروپاشاندن کل ساختارهای سیاسی، اقتصادی و حتی اجتماعی پیش خواهد رفت. رژیم حرکت نابودساز خویش را با دست خود تحریک خواهد کرد.
این روندی است قابل پیش بینی برای آینده میان مدت کشورمان، احتمال عدم تحقق این چشم انداز اندک و شانس بروز آن بسیار است. به همین خاطر، هر ایرانی مسئولیت پذیر باید آماده باشد. آماده برای واکنش در شرایطی که تور اختناق پاره می شود، این بار نه به واسطه ی قیام و اعتراضات مردمی، بلکه به دلیل زیر سوال رفتن گسترده ی امنیت اجتماعی. هشیاری ما از این جهت لازم است که دوره های ناامن اجتماعی با خود ترس و اضطراب و گرایش عمومی به ظهور قدرت قهار یک ناجی را تقویت می کند. کسی که بیاید و امنیت را برقرار کند. این همان بستر ظهور دیکتاتورهای دیگر است که آماده ی بهره برداری از این شرایط هستند. پدیده ای شناخته شده که همه ی حاکمیت های ضد مردمی سمج و سخت جان برای کشور تدارک می بینند.
کسب آمادگی برای آن موقعیت ویژه در گرو آموزش و سازماندهی است. شهروندان باید با کسب آموزش های لازم خود را سازماندهی کنند تا بتوانند برای دفاع از جان و مال خود و نیز دخالت در تغییر و تعیین سرنوشت در صحنه حضور یابند. خودسازماندهی فوق در قالب انجمن های محلی صورت می گیرد. ساکنان هر محل به دور هم جمع شده و با گفتگو و مشورت و تقسیم کار اقدام به ساختن تیم های محلی برای حفظ امنیت می کنند. این تیم های محلی براساس همجواری جغرافیایی با یکدیگر پیوند می خورند و شبکه های منطقه ای را تشکیل می دهند. این شبکه ها نیز در هماهنگی با یکدیگر آماده ی عمل در سطح شهر و شهرستان و منطقه می شوند. راه نجات ایران در خودسازماندهی شهروندان است و اپوزیسیون نیز باید این خط را تقویت و خود را با آن هماهنگ کند. هر نیرویی که بتواند مردم را سازماندهی کند راهبری و هدایت حرکت مردم در آینده را در دست خواهد داشت.
در حالی که همه شواهد حکایت از گسست عظیم ساختارهای خرد و کلان جامعه دارد کار کردن روی آموزش و سازماندهی مردم برای تشکیل انجمن های محلی شهروندان راهی منطقی و لازم برای مقابله با بقای رژیم و پرهیز از تجزیه ایران به نظر می رسد. دست بکار شویم....
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
19 July 2011
1- http://www.bbc.co.uk/persian/sport/2011/07/110719_l39_majlis_social_security_larijani_police.shtml

دکتر کورش عرفانی جامعه شناس - ایلات متحده آمریکا - 30.7.2011 11:51


خیزش می تواند به انقلاب تبدیل شود اگر...
کورش عرفانی
تا چند ماه دیگر و در ادامه ی آن چه در تونس، مصر، لیبی، الجزایر، مراکش، سوریه، عراق، اردن، بحرین، یمن و ایران گذشته ومی گذرد خاورمیانه ی دیگری زاده خواهد شد. این شکل بندی جدید می تواند تا چندین سال وقت بگذارد تا ثبات پیدا کند، امروز فقط یک آغاز است. جنبش ها و خیزش های کنونی هنوز از این که به معنای خاص کلمه یک انقلاب شوند فاصله دارند. انقلاب ناگهانی نیست، نیاز به طی مسیری دارد که در طول آن اعتراض ها به تدریج آگاهی وشجاعت و سازمانیابی مردم را به حدی می رسانند که بروز یک انقلاب ممکن می شود. انقلاب یعنی تغییر دادن نظام (سیستم)، حرکتی که حکومت و رژیم حاکم را ببرد و سبب تغییر ساختارهای تشکیل دهنده ی نظام سابق نشود انقلاب نیست. در تونس هنوز نخست وزیر سابق راس کار است و در مصر ارتش حافظ نظام سابق قدرت را در دست دارد. پس هنوز انقلاب نیست اما می تواند بشود.
اما آیا از این امر که این حرکت ها هنوز انقلابی نشده اند باید نگران بود؟ نباید آنها را جدی گرفت؟ پاسخ منفی است، مگر آن که بخواهیم انقلابی گری رویایی و چپ روی کودکانه پیشه کنیم. اندکی واقع گرایی حکم می کند که ما انقلاب را مراحل آتی و متکامل تر خیزش ها و قیام های کنونی خاورمیانه بدانیم، نه امکانی در دسترس. گذر مستقیم و بلافصل از جامعه ی مادون فئودالی یمن و لیبی به یک نظام برابری گرا که بخواهد عدالت اجتماعی، آزادی و مدیریت شورایی را از پایین به صورت نهادینه در این کشورها پیاده کند رویایی بیش نیست که در تصور خام چپ گرایان مکانیکی حضور دارد و بس. پس اگر قرار است انقلابی در عراق و اردن و مراکش صورت گیرد این نیازمند گذر از مراحلی است که نخستین آن، کنار گذاشتن بساط دیکتاتوری های خانوادگی در این کشورها و رفتن به سمت نوعی از حداقل مشارکت اجتماعی در عرصه ی سیاسی است. به واسطه ی این مشارکت، عنصر آگاهی و سازماندهی رشد می کند و در نهایت توده های مردم و به طور مشخص شهروندان می توانند فرق میان تغییر سطحی و روبنایی از بالا و دگرگونی بنیادین از پایین را دریابند و انتخاب خود را بکنند.
در این میان اما همه ی کشورهای خاورمیانه وضعیت تاریخی مشابه و یکسانی ندارند. یمن با ایران قابل مقایسه نیست و مراکش با الجزایر، به همین ترتیب که اردن و سوریه با تونس. یعنی آن که شتاب و سرعت و شانس این جوامع برای گذر از مرحله قیام برای تغییر حکومت و انقلاب برای تغییر نظام ضرباهنگ همسانی ندارد و تفاوت هایی چند میان آنها دیده شده و خواهد شد. به طور مثال در حالی که در برخی از کشورهای شمال آفریقا میزان جمعیت با سواد بالای 80 درصد است در مراکش این رقم تنها 45 درصد می باشد. برخی از کشورها مانند الجزایر و ایران سابقه ی انقلاب را در خود دارند و یا در برخی دیگر مانند اردن و یمن ساختارها و روابط قومی بسیار قوی هستند. همه ی این تفاوت ها که اشاره ی کوچکی به آنها شد بیانگر ریتم تحول متغیری است که ما در طول ماه ها و سال های آینده شاهد آن خواهیم بود.
ایران ما از جمله جوامعی است که به سختی در حال وارد شدن به این سیر تغییرات است. گام اول جامعه ی ایرانی رها شدن از قید حکومت کنونی است. ما هنوز در این مرحله و آن هم در نقطه ی آغازین آن هستیم. هنوز درگیر این هستیم که رژیم کنونی باید متحول و اصلاح شود یا باید در کلیت خود تغییر کند. این نکته ی مهمی است که لازم است برای فعالان سیاسی مد نظر قرار گیرد. جنبش کنونی درایران هنوز میان نیروهای برانداز و اصلاح طلب در کشمکش است، لیکن برخوردهای جنایتکارانه و نابخردانه ی رژیم در حال حل این مشکل به صورت خودجوش است. تعداد کسانی که در ورای مصلحت ها به اصلاح طلبی باور دارند کم و کمتر می شود و شمار آنان که معتقدند هیچ امیدی به اصلاح این رژیم نیست بیشتر و فزونتر می شود. این روند که از سال گذشته اوج گرفته است می رود که به تثبیت برسد و رادیکالیسم موجود در حرکت 25 بهمن 89 نشان داد که جنبش در لایه های پایین خود می رود که از توهمات موجود رها شده و به سوی نوعی آزاد شدن از سایه ی سنگین اصلاح طلبی برسد.
در این شرایط است که نیروهای تغییرگرای ایرانی بایست با دیدی روشن نسبت به سیر و روند آن چه در خاورمیانه می گذرد در پیوند با مسیر عملی و ممکن در ایران بیاندیشند. سی سال تلاش برای ارائه ی راهکارهایی که نه برخاسته از ظرفیت های اجتماعی که منتج از خواست ها و آرزوهای ذهنی پیشنهاد دهنده گان آن بوده است نتیجه ی چندانی نداد، اینک زمان نخست سنجیدن ظرفیت های واقعی است و بعد ارائه ی راهکار و پیشنهاد برای جلو بردن این حرکت. بی شک بخش برانداز جنبش می تواند از مرز موسوی و کروبی و سبز و اصلاح طلبی عبور کند، اما این عبور باید عملی باشد نه نظری و در حرف. در مسیر دستیابی به یک انقلاب، گذر از مرحله ی کنونی جنبش نیاز است، به صورت عینی و مادی و مشخص، با طرح و برنامه، از طریق افزایش و تقویت خودباوری، خودآگاهی و خودسازماندهی مردم. تا زمانی که نیرویی نتواند نقشی مادی وفعال در تعمیق آگاهی اجتماعی و گسترش سازماندهی مبارزاتی در میان لایه های اجتماعی ایفاء کند صرف حرف و انتقاد کافی نیست، نقد لازم است اما تغییر نیاز به چیزی بیشتر از نقد دارد. وقت عمل است.
www.korosherfani.com
26 / 2/2011

کورش عرفانی جامعه شناس - آمریکا - 30.7.2011 4:19

آیا سپاه با وزارت نفت کاخ رهبری را به آتش می کشد؟
کورش عرفانی
معرفی سردار رستم قاسمی، فرمانده ی قرارگاه خاتم الانبیاء سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، برای کسب پست وزارت نفت یک مرحله ی کلیدی دیگر در راه تبدیل نظام مذهبی جمهوری اسلامی به یک نظام شبه مذهبی و نظامی می باشد. پس از انقلاب، حدود یک هزار میلیارد دلار درآمد نفت به دست آمده است. بیش از نصف آن در شش سال گذشته نصیب دولت پاسدار احمدی نژاد شده است. این رقم آن قدر زیاد بود که مافیاهای قدرت برای کسب آن به جان هم افتادند. نخست جریان اصلاح طلبان حذف شد، بعد به مافیای رفسنجانی روی آوردند و در نهایت نوبت مثلث قدرت شد: مافیای ولی فقیه (روحانیت سنتی)، مافیای بازار و سپاه پاسداران (دولت و سپاه). سپاه به دو بخش تقسیم شد: یکی رده ی نخست که فرماندهان عالیرتبه ی هستند و به طور مستقیم توسط خامنه ای تعیین می شوند. این ها گردانندگان اصلی مافیای سپاه می باشند و تا این جا به حمایت های خامنه ای احتیاج داشته اند. آنها قرداد های کلان را از طریق قرارگاه خاتم الانبیاء به خود اختصاص دادند. بخش دیگر سپاهیان ردیف دوم و سوم هستند که وفاداران به احمدی نژاد می باشند. این ها در شش سال اخیر قدرت اقتصادی بسیار خوبی را به دست آورده و به عنوان یک مافیای پاسدار-سرمایه دار مطرح شدند.
بعد از سرکوب جنبش سبز و اطمینان از این که فعلا سر بر نمی آورد اضلاع این مثلث برای تسلط بر ثروت اصلی باقیمانده برای کشور با همدیگر درگیر شدند. در این میان باند ولی فقیه و بازار و فرماندهان عالیرتبه ی سپاه با هم یکی شدند و دولت را، که خود بخش دیگری از فرماندهان سپاه و جریان های مافیایی درون آن را در بر می گیرد، مورد حمله قرار دادند. احمدی نژاد با «برادران قاچاقچی» خواندن سپاهیان و نیز بی اعتنایی به فریادهای اعتراضی خامنه ای نشان داد که می توان در مقابل جناح های قدرتمند سنتی نظام ایستاد و در عین حال آسیب چندانی ندید. در شرایط کنونی احمدی نژاد به عنوان نماینده ی این بخش سپاه در حال واگذاری یکی از مهمترین پست ها به یکی از نمایندگان بخش دیگر سپاه است. اما آیا این تصمیم بر اساس فشارهای مجموعه نامبرده (ولی فقیه، بازار و بخشی از سپاه) انجام می شود و یا دلایل دیگری دارد؟ بسیاری از تفسیرهای کنونی این حرکت احمدی نژاد را عقب نشینی وی در مقابل فشارهای اشاره شده می داند، اما شاید چنین نباشد.
با مروری به وضعیت نابسامان وزارت نفت در شش سال گذشته می بینیم که احمدی نژاد تلاش های فراوانی را برای قرار دادن مهره های زیر نظر خویش بر راس این وزارتخانه ی حساس صورت داد. اما به جایی نرسید. خواست خودش سرپرست وزارت نفت شود. موفق نشد. تلاش کرد که هئیتی از آدم های خودی را بر راس آن بگذارد. با شکست مواجه شد. و اینک، در اوج جنگ جناحی، سرپرستی مهم ترین وزارتخانه را به یکی از کسانی می دهد که خود آنها را «براداران قاچاقچی» خواند. یعنی مافیای فرماندهان درجه یک سپاه، همان ها که خامنه ای به عنوان وزیر دفاع تعیین و نصب و عزل و جابجا می کند. یا شاید بهتر باشد بگوییم می کرد. چون بعید است که از این پس خامنه ای بتواند بدون پذیرش خطر، اقدام به تعویض و جابجایی کسانی مانند سردار عزیز جعفری فرمانده ی کل سپاه و ریس مافیای قدرتمند «براداران قاچافچی» بکند.
خامنه ای که زمانی سپاهیان را به منابع اقتصادی نزدیک کرد تا قدرت فاقد مشروعیت او را مستحکم کنند اینک ممکن است قدرت خود را به دلیل وابستگی این سپاهیان به منابع اقتصادی از دست دهد. خامنه ای دیگر سوار بر مافیای سپاه نیست، این مافیای سپاه است که بر خامنه ای و شبکه ی ولایت فقیه مسلط است. باند دیگری که احمدی نژاد نمایندگی می کند پیام روشنی به فرماندهان سپاه می دهد: برای چه احتیاج به آقا بالاسر دارید؟ خامنه ای و روحانیت زمانی به درد می خوردند که جامعه برای آنها مشروعیتی قائل بود، اینک که مورد تنفر جامعه هستند و جز مصرف میلیاردها دلار پول کارکرد دیگری ندارند، چرا باید از آنها تبعیت کرد؟ مگر ما خود نمی توانیم با اتکاء به درآمد موجود حکومت کنیم و کشور را آن گونه که می خواهیم بسازیم؟ چرا برای خود آقابالاسر داشته باشیم؟
باند دیگر سپاه، که تا سر غرق در مافیابازی و رانت خواری و قاچاق و پولسازی است و به دنبال رقیب و دردسر نیست، در این مورد می اندیشد. دیگر چه نیازی به ولی فقیه ای داریم که جز نفرت میان مردم چیزی بر نمی انگیزد و برای حفظ جایگاه خود باید بخش قابل توجهی از ثروت کشور را به او و شبکه اش اختصاص داد؟ چرا کل قدرت در دست سپاه نباشد تا بتواند از کل ثروت برخوردار باشد و مملکت را آن گونه که «لازم است» اداره کند؟ چرا ما نتوانیم ضیاءالحق یا کیم ایل سونگ دیگری باشیم و با پیروی از الگوی حکومت نظامیان در پاکستان و ترکیه و کره شمالی به «قدرتی جهانی» تبدیل نشویم؟
اما این که فرماندهان عالیرتبه ی سپاه به این نتیجه گیری روشن که دیگر نیازی به ولی فقیه ندارند رسیده باشند یا خیر شاید چندان مهم نباشد. تصمیم احمدی نژاد برای معرفی چهره ی شاخص مافیای اقتصادی سپاه، فرمانده ی قرارگاه خاتم الانبیاء، به پست پردرآمد وزارت نفت این خط فکری و این روند عملی را، خواسته یا ناخواسته، تقویت می کند. یعنی سپاه را برای دخالت هر چه بیشتر در اقتصاد و سیاست هل داده و این نیرو را به یک نیرویی که رویای تمامیت قدرت را داشته باشد سوق می دهد. بنابراین باند احمدی نژاد در حال بازی کردن یک کارت اساسی در میز قدرت است. کارتی که سپاه را به تمامی درگیر تعیین تکلیف نهایی صحنه ی قدرت در ایران خواهد کرد.
با افتادن یک منبع سالانه ی 80 تا 100 میلیارد دلاری به دست مافیای «براداران قاچاقچی» آنها رویای خود را برای کسب تمامیت قدرت عملی خواهند کرد. این امر با حذف سایر جناح ها در صحنه توام خواهد بود. به استثنای باند احمدی نژاد که خود بخشی از بدنه ی سپاهیان را با خویش دارد. اگر فرماندهان سپاه نخواهند دلارهای نفتی را در اختیار مافیای فرماندهان رده های دو و سه سپاه بگذارند در این صورت با تنش در بدنه ی سپاه مواجه شده و خطر جدی نهاد سپاه پاسداران را تهدید خواهد کرد. پس، آنها مجبورند که منافع مافیای سپاهیان وفادار به باند احمدی نژاد را تامین کنند تا فرمانبرداری آنها از خویش را تضمین کرده باشند. این امر در زمانی که درآمد نفت روز به روز کاهش داشته و آینده ای ناروشن دارد جز با حذف عده ای از مواجب بگیران ممکن نیست. اگر قرار است پول برای سپاهیان درجه ی دو و سه تامین شود با توجه به محدودیت درآمدها باید سهم سایرین را کم کرد. یعنی از سهم ولایت فقیه، «روحانیت اشرافی» و بازار کاست.
دولت احمدی نژاد سهم خود را از این درآمدها خواهد داشت تا یارانه ها و حقوق کارکنان خویش را بپردازد، این امر برای سپاه اجباری است. چون اگر هزینه های دولت تامین نشود مردم به خیابان ها خواهند ریخت. بنابراین ضمن آن که این باند احمدی نژاد نیست که سهم ولی فقیه را قطع می کند، در عمل، مافیای فرماندهان درجه ی اول سپاه، یعنی وفاداران سابق به خامنه ای، همین کار را خواهد کرد. به این ترتیب احمدی نژاد بدون آن که خشم ولی فقیه و آیت الله ها و امام جمعه های مزدبگیر آن را برانگیزد به طور عملی آنها را توسط یکی از متحدان خودشان تضعیف می کند و صحنه را برای باند خود خالی می کند.
بنابراین می توان این انتخاب را بسیار هوشمندانه دانست. نتیجه ی آن، تشدید فرایند حذف جناح های متعدد و هر چه یک دست تر شدن قدرت سیاسی در ایران است. در این میان، سپاه دست بالا را خواهد داشت. بدیهی است که وقتی نهاد ولایت فقیه زیر سوال رفت و بازار ضعیف شد سپاه به ثروت های آنها نیز چنگ خواهد انداخت و باز هم قویتر و مسلط تر خواهد شد. نتیجه این که نظام جمهوری اسلامی در مسیر تبدیل شدن به یک حاکمیت نظامی شتاب تازه ای پیدا کرده است. تصمیم احمدی نژاد این روند را تشدید کرده و به سوی موقعیت تعیین تکلیف می برد. جنگ جناح ها اگر ادامه یابد منجر به فروپاشی نظام خواهد شد، به همین دلیل باند نظامی رژیم تلاش خواهد کرد که این جنگ را به روشی رادیکال پایان دهد تا نوعی نظم و آرامش ساختاری را به سرعت بر نظام حاکم سازد. در این میان بدیهی است که مخالفان نظام می توانند منتظر فرصت هایی استثنایی باشند که بهره بردن از آنها نیازمند سازماندهی، برنامه ریزی و کسب آمادگی از قبل دارد.
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
29 July 2011

فریدون از هواداران حزب سوسیال دموکرات ایران - 26.5.2011 4:04

قیام مردم عرب اهواز
با نزدیک شدن ششمین سالگرد قیام مردم عرب اهواز که به خاک و خون کشیده شد و به تبع آن اعدام شمار زیادی از فعالان سیاسی خوزستان توسط رژیم اسلامی در(1384) بود جوانان غیور و انقلابی اهواز از طریق شبکه های اجتماعی اینترنتی نظیر فیس بوک و توئیتر و نظایر آن، مردم شهرهای اهواز را برای گرامیداشت سالگرد قیام و یاد جانباختگان آن فراخواندند. قیام ملتهای خاورمیانه و آفریقا برضد رژیم های خودکامه و وابسته نیز، عزم و جسارت جوانان اهوازی را در اعتراض به ظلم و بی عدالتی و بی حقوقی چند برابر کرده بود .
رژیم اسلامی با فکر اینکه ممکن است روز 15 آوریل تبدیل به شورش شده و نتایج غیر مترقبه و غافلگیرانه ای گردد، هفته ها قبل از 15 آوریل شروع به دستگیری فعالین مدنی – سیاسی عرب های خوزستانی کرد، چنانکه تا 15 آوریل بیش از صد ها تن را دستگیر و روانه سیاه چال ها کرده بود.
تظاهرات هایی هائی که شب پنجشنبه 14 آوریل شروع شد به سرعت گسترش یافت و روزهای بعد با شدت ادامه یافت. عکس العمل رژیم کهریزکی و نیروهای سرکوبگر رسمی و غیررسمی اش وحشیانه و خارج از هرگونه تناسب با ماهیت اعتراضات بود. آنها گوئی سرزمینی را اشغال کرده اند، جان و مال و حیثیت مردم عرب اهواز برایشان ارزشی نداشت. آنها نشان دادند که نه تنها مرتجعین بغایت ددمنشی هستند بلکه بهره ی زیادی نیز از ایدئولوژی برتری نژادی رژیم سرنگون شده پهلوی علیه مردم عرب برده اند، ایدئولوژیی که حیات و موجودیت اش وابسته به دشمنی با “غیر” است.
خواسته های مردم خوزستان
نزدیک به شش میلیون عرب اقلیم اهواز برروی دریائی از ثروت نفت نشسته است، ولی سهم آنان از ثروت های بی کران سرزمین خود فقر و بی کاری و بی خانمانی و تحقیر و بی حرمتی است.
تغییر ترکیب جمعیتی اقلیم اهواز به ضرر مردم عرب، اساس سیاست های رژیم پهلوی – اسلامی از آغاز تا به امروز بوده است.
غصب زمین های حاصلخیز مردم عرب و واگذاری آنها با شرایط سهل و وام های ترجیحی دولتی به اوباش حزب الهی برای راندن و بی خانمان کردن مردم عرب از سرزمین های آباء و اجدادی خود با هدف پاک سازی اقلیم اهواز از وجود عرب ها.
بهانه کردن ویرانی شهرها و دهات شهر اهواز در جنگ 8 ساله ارتجاعی برای بی خانمان کردن و اخراج گسترده عرب ها از موطن خود، و محکوم کردن عرب های اهوازی به زندگی در محلات ویژه ای شبیه به یهودیان در آلمان نازی.
با سیاست های رک و بی پروای تبعیضی علیه اعراب 95% شغل های دولتی در دست غیر بومیان متمرکز شده است. در طول 80 سال حکومت پهلوی – اسلامی حتی یک مسئول بومی نیز در خوزستان وجود نداشته است. فقر و بیکاری و اعتیاد چندین برابر حد متوسط کشوری است.
مردم عرب اهواز از آموزش به زبان عربی که حاکمین و بنیانگذاران حکومت “عدل علی” آنرا زبان قرآن می دادنند محروم اند! هیچ رسانه ای به زبان عربی برای مردم آن دیار وجود ندارد. نام شهرها و دهات اقلیم اهواز تغییر داده شده و تحریف می شود و هر آنچه نشانی از فرهنگ و میراث عرب اهوازی است نابود شده و تحت هوا و هوس مشتی مرتجع بی فرهنگ و نژاد پرست که سایه شومشان را برسر مردم رنجدید ه عرب منطقه گسترده اند.
پژواک مردم عرب شهر اهواز اعتراضی است علیه اعدام، علیه تبعیض سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، علیه آپارتاید نژادی که طی سالها مردم اهواز آن را تجربه می کنند. اعتراضی است علیه فساد و زورگوئی، فلاکت و سیه روزی که با سیاست های عمدی و برنامه ریزی شده از طرف ولی فقیه ارتجاع در حق مردم عرب اهواز اعمال می شود.
در این میان برخورد خبرگزاری های بین المللی مانند: بی بی سی فارسی، صدای آمریکا، رادیو فردا، و نیز سکوت، بایکوت و تاخیر (چند روزه) در انعکاس قیام جوانان اهواز خود داستان دیگری است و در یک جمله خجالت آور می نماید.
ما سوسیال دمکراتها از قیام مردم عرب اهواز علیه اعدام، بی عدالتی و تبعیض و تحقیر دفاع می کنیم و خواستار ادامه جنبش مردم اهواز برای بدست آوردن آزادی و کرامت انسانی هستیم .
ما سوسیال دمکراتها سرکوب وحشیانه هموطنان اهوازی خود را بوسیله پاسداران جهل و سرمایه رژیم جمهوری اسلامی ایران محکوم می کنیم.
ما سوسیال دمکراتها انزجار خود را از برخورد ریاکارانه و ناجوانمردانه و دون شان روزنامه نگاری مدیا های “مخالف” و اپوزوسیون ایرانی علیه هموطنان عرب خود که با استفاده ابزاری از مفاهیمی چون ناسیونالیسم عظمت طلب به تأیید این جنایات و ستم ها می پردازند اعلام می داریم.
ما سوسیال دمکراتها در کنار برادران و خواهران خوزستانی مان تا دست یابی به آزادی، برابری و حقوق کامل قومی مان از پای نخواهیم نشست .
ما سوسیال دمکرات ها کشته شدن جوانان انقلابی اهوازی زیر شنجه های وحشیانه وزارت منفور اطلاعات محکوم می کنیم و خواستار دخالت سازمان ملل برای تحت فشار قرار دادن خامنه ای جنایتکار برای توقف این گونه کشتار ها شکنجه ها و تجاوزات در زندان های خوزستان هستیم
ارادتمند
استقلال , آزادی , عدالت اجتماعی
فریدون – از هواداران حزب سوسیال دمکرات ایران - ایران

نشریه حقیقت - ارگان سربداران - 26.5.2011 4:01

حاج آقا ها و حاجیه خانم های سبز اللهی لطفا اگر هنوز حرفی برای گفتن دارید پاسخ دهید
سید ابراهیم ن دلقک مبارک دولت دو خرداد و بی بی سی فارسی آیا اینهم مثل کشتار چند ده هزار نفر در سال 1367 دروغ است یا خیر لابد اینها هم جزو 5 درصد کمونیست هایی بودند که حقشان اعدام بود آنهم بدست رفیق شفیق شما سید اسدالله لاجوردی ؟
برای یادآوری جنایات سران اصلاح طلب و سانسورچی های ارتجاعی جرس و کلمه
درود بر كارگران خاتون آباد و مردم شهر بابك!
حقيقت ارگان حزب کمونيست ايران (م- ل- م) شماره 14 اسفند 1382
روز شنبه 4 بهمن 1382 كارگران معدن ذوب مس« نيروك» در روستاي خاتون آباد شهر بابك در نهمين روز تحصن خود براي دستيابي به حداقل خواسته شان كه اشتغال دائم بود از زمين وهوا مورد تهاجم نيروهاي سركوبگر رژيم قرار گرفتند. اين حركت ددمنشانه منجر به جانباختن، مجروح شدن و دستگيري عده اي ازكارگران و مردم محل شد. متعاقب اين واقعه مردم شهر بابك دست به شورش خياباني زدند. نقش زنان در جريان تحصن و شورش بعدي بسيار برجسته بود.
سركوب كارگران بخاطر خواستهاي صنفي، هم در جمهوري اسلامي و هم در رژيم شاه معمول بوده و پديده تازه اي نيست. سركوب كارگران خاتون آباد، يورش وحشيانه عمال شاه به كارگران جهان چيت را بخاطر مي آورد و يادآور سركوب ماهيگيران انزلي و كارگران بيكار اصفهان در سال 1358 است كه در آن خونهاي بيشماري از جمله خون ناصر توفيقيان كمونيست انقلابي بر زمين جاري شد.
كشتار كارگران خاتون آباد و مردم شورشگر شهر بابك كه به دفاع از خواهران و برادران طبقاتي خود بپا خواستند، يكبار ديگر نشان داد كه اين رژيم پاسخ ابتدايي ترين خواسته ها را با گلوله مي دهد. اين عمل جنايتكارانه نشانه اوج در ماندگي و ضعف رژيمي است كه در بحران عميق و همه جانبه اي بسر ميبرد و چاره اي جز انجام اينگونه اعمال جبونانه ندارد. خاتمي فريبكار هيئتي براي بررسي موضوع به منطقه فرستاد اما خيلي زود اين هيئت نيز به سرنوشت هيئت بررسي قتلهاي زنجيره اي دچار شد. هردو جناح حكومتي بر سر اين سركوب متفق القول بودند. ولي از سوي ديگر، اين جنايت موجي از خشم و نفرت را درميان فعالين كارگري در داخل كشور و نيروهاي سياسي انقلابي در خارج از كشور برانگيخت. در داخل كشور چندين بيانيه ازچارگوشه كشور صادر گرديد. كارگران ايران خودرو و تبريز و كارگران خباز سقز و ساير نقاط به موقع از خود عكس العمل نشان دادند، و بيانيه هاي همبستگي صادر كردند. عده اي ازكارگران و مردم شهر بابك فراخوان اعتصاب سراسري در چهلمين روز جانباختن كارگران در سراسر ايران را دادند!
كارگران خاتون آباد در چه شرايطي زندگي ميكنند؟
اكثريت كارگران معدن ذوب مس «نيروك» خاتون آباد ازاهالي بومي هستند. كارهاي سخت و ساختماني اين منطقه توسط زنان و جوانان و روستائيان صورت ميگيرد. راه اندازي اين معدن به اوائل دهه 1340 توسط كمپاني معروف جردن آمريكايي برميگردد. كمپاني جردن صاحب اصلي معادن مس در كشور شيلي كه بزرگترين صادر كننده مس جهان است، مي باشد. اين كمپاني با همكاري اي ت ت(شركت بين المللي تلفن و تلگراف) كودتاي معروف 11 سپتامبر 1973 عليه آلنده و به قدرت رسيدن پينوشه را سازماندهي كرد. كمپاني جردن پس از كشف و شناسايي اين منطقه شروع به سرمايه گذاري و استخراج مس و طلا و نقره .... كرد. در زمان رژيم شاه اين سرمايه گذاريها عمدتا توسط بخش خصوصي صورت مي گرفت. در زمان رژيم جمهوري اسلامي برادر رفسنجاني مدير عامل شركت شد. رفسنجاني و بسياري از فرماندهان سپاه پاسداران با شراكت شركت آلماني كروپ كنترل اين مجتمع را در دست گرفتند. شركت كروپ براي تامين نيازهاي جنگي جمهوري اسلامي دست به ايجاد پالايشگاه ذوب مس زد و مواد لازمه براي ساختن «موشك كرم ابريشم» را در اين منطقه توليد مي كرد.
اوائل دهه1360 كارگران اين پروژه بالغ بر چهل تا پنجاه هزار نفر ميشد. اينها اغلب دهقاناني بودندكه رفسنجاني با استفاده از پيوندهاي قبيله اي و خانوادگي خود به محل آورد و با بهره گيري ازمناسبات ماقبل سرمايه داري به بهره كشي از آنان پرداخت. در اين ميان زنان بيشترين فشار مناسبات عقب مانده را بر دوش مي كشند. اين سرمايه داران، با استفاده از ارزش ها و مناسبات نيمه فئودالي زنان را به بيرحمانه ترين شكل استثمار مي كنند. اين زنان به نسبت مردان از دستمزد بمراتب كمتري برخوردارند و از حقوق ناچيزي كه در قانون ارتجاعي و ضد كارگري جمهوري اسلامي به كارگران تعلق مي گيرد نيز محرومند.
بخش مهمي از اين پروژه با اتكا به نيروي كار كارگران غير ماهر، موقتي و فصلي به پيش مي رود. كارگران در كنار اين شغل به دامداري نيز مي پردازند و در آلونكهاي محقري كه در دل كوههاي منطقه ساخته اند، مسكن دارند. صاحبان اين پروژه از اين طرق هزينه باز توليد نيروي كار را پايين مي آورند و فوق استثمار كارگران را سازمان مي دهند. بار مهمي از اين فوق استثمار بر كار طاقت فرساي زنان متكي است. چه در زمان شاه و چه اكبر شاه اكثريت كارگران اين پروژه تحت شرايط مشقت باري زندگي كرده و ميكنند. اين تازه شرايط آن بخش از طبقه كارگر ايران است كه در چنين پروژه هاي نسبتا باثباتي اشتغال دارند!
اما شرايط كارگران خاتون آباد استثنائي نيست. وضعيت كارگران در ساير نقاط ايران نيز به همين وخامت است. طي چند سال اخير ما شاهد موج بيكارسازي ها، عدم پرداخت دستمزدها در واحدهاي بزرگ صنعتي و متوسط كشور بوده ايم. طي يكسال اخير كارگران بسياري از اين واحدها دهها بار در اعتراض به وضع كار و معيشت وعدم پرداخت دستمزد خود جاده هاي اطراف كارخانه خود را بستند يا به اشكال ديگر اعتراض خود را نشان دادند. نمونه اخير آن كارگران كارخانه لوله سازي اهواز بود كه به مدت يكماه روزانه با نيروهاي سركوبگر رژيم در گير بودند.
روند بيكارسازي و عدم پرداخت دستمزدها نه تنها رو به بهبود نيست بلكه با بحراني كه رژيم را در بر گرفته هر روز شديدتر ميشود. بحران اين رژيم فقط به حيطه سياست بر نميگردد، بلكه بحراني همه جانبه و همزمان سياسي، اقتصادي و اجتماعي است. هر روزه جمعيت قابل توجهي از نيروي كار در آستانه اخراج قرار دارد و مشكل اشتغال به معضل بزرگ رژيم تبديل شده است.
در چند سال گذشته از يك سو مزدوران رژيم در «خانه ضد كارگر» براي حل معضل بيكاري كارزاري را با شعار "كارگر افغاني اخراج بايد گردد" به راه انداختند و با طرح اين شعار ارتجاعي و شوونيستي موجب قتل چند كارگر افغانستاني در اصفهان و مناطق ديگر شدند. از سوي ديگر مقامات رژيم براي برون رفت از اين بحران ادغام هر بيشتر در اقتصاد جهاني را تجويز ميكنند. رژيم در چند سال گذشته لوايحي را كه در ابتداي انقلاب براي سرمايه هاي خارجي موانعي ايجاد ميكرد، حذف نمود. اما واقعيت اين است كه با ادغام هر چه بيشتر ايران در روند گلوباليزاسيون خانه خرابي و بيكاري كارگران افزايش خواهد يافت. با نگاهي به ديگر كشورهاي تحت سلطه اين واقعيت آشكارتر مي شود.
امروز موقعيت زندگي طبقه كارگر در سطح جهاني در حال وخيمتر شدن است اين امر چه در كشورهاي امپرياليستي و چه در كشورهاي تحت سلطه به چشم ميخورد. خصوصي سازي و بيكارسازي و حمله به سطح معيشت كارگران يك روند بين المللي است و خرد كننده تر نيز خواهد شد.
همانگونه كه در نشريه حقيقت شماره 33 (دوره دوم) آمده سرمايه گذاريهاي خارجي نه تنها سبب اشتغال بيشتر نشده بلكه بر خيل ارتش بيكاران افزده است:
" 500 شركت بزرگ صنعتي كه كنترل 25 درصد از اقتصاد جهاني را در دست خود دارند، 5 0 ر0 % (پنج صدم درصد) از اهالي دنيا را به اشتغال خود درآورده اند! اين واقعيتي است كه با ادغام هر چه بيشتر كشورهاي جهان سوم در بازار جهاني، سرمايه هاي خارجي بيشتري وارد اين كشورها مي شود و حول آنها مقداري شغل ايجاد مي شود. اما چندين برابر اين ميزان، مشاغلي كه سابقا موجود بود از ميان مي رود؛ زيرا بازارهاي داخلي با كالاهاي خارجي انباشته شده و توليد كنندگان داخلي كه قدرت رقابت با آنها را ندارند ورشكسته مي شوند. اقتصاد كشاورزي و مشاغل اين بخش نيز به همين ترتيب سريعا نابود مي شوند. مثلا، امروز در هند هشتاد ميليون زن روستائي به همان اندازه شير از دام مي دوشند كه صد هزار توليد كننده محصولات لبنياتي در آمريكا. توليد كنندگان آمريكائي قادرند شير را ارزانتر از زنان روستائي هند وارد بازار هند كنند. اين افسانه سرائي است كه گويا ورود سرمايه هاي خارجي يا تكنولوژي پيشرفته غرب به ايران، موجب تغيير شكل سرمايه داري از "غير توليدي" به "توليدي" خواهد شد. ورود تكنولوژي مدرن و سرمايه ها، موجب تضعيف بخش "غير توليدي" سرمايه داري بوروكراتيك ـ كمپرادور ايران نخواهد شد. بالعكس سرمايه تجاري با استفاده بيشتر از تكنولوژي ارتباطات و حمل و نقل، كارآئي خود را بالا برده و حجم مبادلات خارجي و داخلي خود را افزايش خواهد داد و انحصار بيشتري در عرصه تجارت خارجي و داخلي اعمال خواهد كرد. اين سرمايه بر دامنه فعاليتهاي مالي (اعتباراتي و بانكي) خواهد افزود. ادغام هر چه بيشتر ايران در بازار جهاني به معناي اينست كه كليه موانع از سر راه تجارت بين المللي برداشته مي شود؛ و اين تنها دست تجار بزرگ را قويتر مي كند. اين خيالي باطل است كه سرمايه خارجي وارد ايران شده و در زمينه توليدي سرمايه گذاري خواهد كرد. خيالي باطل است كه سرمايه داران ايراني به سوي سرمايه گذاري در توليد روان خواهند شد. سرمايه هاي بزرگ (چه خارجي و چه داخلي) تنها وارد عرصه هائي مي شوند كه بر مبناي استانداردهاي بازار جهاني حداكثر سودآوري را داشته باشند."
حداكثر سودآوري يعني سرمايه دار هر وقت دلش خواست كارگر را اخراج كند. آنچه امروز طبقه كارگرجهاني شاهد آن است تشديد بيكاري، بي حقوقي، كشتار جمعي ، تجاوز، جنگ و نابودي است. هر چه امپرياليستها چنگالشان را در چار گوشه دنيا بيشتر فرو ميكنند و سرمايه هايشان را گسترش ميدهند چيزي جز استثمار و فلاكت بيشتر براي طبقه ما به ارمغان نمي آورد.
«هر جا كه ستم هست، مقاومت هم هست» مسلما طبقه كارگر در مقابل اين روند مقاومت كرده و خواهد كرد اما واقعيت اين است كه صرفا با مبارزه اقتصادي نمي توان جلوي درهم شكستن طبقه كارگر را گرفت. اگر كارگران فراتر از چانه زدن بر سر فروش "بهتر" نيروي كارشان نروند وضعيت براي طبقه كارگر بسيار تيره و تارتر خواهد شد.
طبقه كارگر بايد پرچمدار مبارزه سياسي براي سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي شود. امروز كه گسل عميقي در صفوف ارتجاع ايجاد شده و كشتي شكنجه گران ديروزي و اصلاح طلبان امروزي به گل نشسته و حناي خرافه مسالمت جوئي ديگر رنگي ندارد و خواست سرنگوني به خواستي عمومي تبديل شده است، بيش از هر زمان ديگر شرايط براي طبقه كارگر و كمونيستهاي انقلابي آماده است كه قواي خود را گرد آورده و بر آهنگ تدارك خود براي آغاز جنگ خلق بيفزايند. تنها طبقه كارگر شايسته رهبري انقلاب است! طبقه كارگر بيشتر از هر طبقه ديگر از سرنگوني تمام و عيار اين نظام سود ميبرد. طبقه كارگر ايران بيش از هر طبقه ديگري در جامعه ايران خواهان تسويه حساب انقلابي با نظام نيمه فئودالي وابسته به امپرياليسم مسلط بر جامعه مي باشد. هيچ چيز به اندازه يك جراحي انقلابي و بدور افكندن دمل پوسيده روابط بورژوا_ ملاكي به نفع طبقه كارگر نيست. تنها طبقه كارگر است كه خواهان حل قطعي و به سرانجام رساندن انقلاب دموكراتيك نوين و گذار به انقلاب سوسياليستي مي باشد. كارگران بايد فعالانه در راه چنين انقلابي گام گذارند؛ بدون شك چنين انقلابي به حساب تمام جناياتي كه تا كنون رژيم متعفن جمهوري اسلامي مرتكب شده خواهد رسيد!
http://www.sarbedaran.org/hagh/h14htm/h14mess.htm

پویان انصار - استکهلم سوئد - 26.5.2011 0:23

استکهلم، کنسرت گوگوش- ورودی100 دلار- تماشگر4000 نفر! م
تظاهرات برای نجات جان جوانان - مجانی- شرکت کننده 200 نفر! م

اگر سایت های اینترنتی حاضر میشدند فقط جمله بالا را نشر دهند، شاید دیگر احتیاجی به تفسیر و تعبیر نبود، چرا که خود این جمله، بیانگر خیلی از واقعیت هاست. بخصوص برای نیروهای مترقی و سازمانها و احزاب سیاسی در شکلهای گوناگونش. م

ولی خوب، مجبورم چند خطی به آن اضافه کنم که بصورت مقاله ای شود و حداقل برای خودم هم بد نیست واقعیت ها تکرار شود! م

بعد از نزدیک به سه دهه ما شاهد تظاهرات دامنه داری از سوی برخی از دانشجویان در ایران هستیم، تظاهرات فقط به روز 16 آذر ختم نشد، دانشجویان چند روز قبل از آن دست به حرکات اعتراضی علیه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی زدند و در این راه بسیاری از فعالین دانشجویی در طیف های گوناگون سیاسی مورد هجوم چماقداران رژیم قرار گرفتند و تعدادی دستگیر و روانه سیاهچالهای رژیم شدند

دستگیری ها و ضرب و شتم دانشجویان دختر و پسر، در ابعاد وسیعی از طرف نیروهای سیاسی و احزاب و شخصیت های گوناگون محکوم شد، و هرکس و هر سازمان و یا حزب سیاسی بر حسب نظرات و عقاید خود صدای دانشجویان معترض را به گوش جهانیان رساندند! و هنوز شاهد این هستیم که این موضوع، تقریبأ خبر اول همه سایتها و وبلاگهاست

در این مدت شاهد بودیم که چطور مادران سرگردان، بدنبال فرزندان اسیرشان این در و آن در میزدند، شاهد بودیم که مادران و پدران دانشجویان زندانی با صدایی اندوهگین برای آزادی آنها کمک میخواستند، برای کسانی که در دستشان پلاکاتی بود که روی آن نوشته بود: م

"مگر ما چی میخواهیم به جز آزادی" ولی افسوس و صد افسوس که گویا آنها که مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و دستگیر شدند فرزندان مردم نبودند و بخاطر مردم برای آزادی مبارزه نمی کردند و گرنه چطور میشود قبول کرد که در مقابل تعدادی جوان اسیر در دست جنایتکاران، فقط 30 نفر آنهم مادران و پدران آنها جلوی در مجلس ایران بروند و از نمایندگان مجلس علت دستگیری فرزندانشان را جویا شوند! و باز میبینیم که در شب یلدا همین تعداد، در بساط شب یلدا را با خیال اینکه در کنار فرزندانشان هستند در کنار زندان پهن کردند، راستی مردم ما کجایند!؟ بعد از 29 سال فلاکت، دربدری، فقر، بیکاری اعتیاد، فحشا ........... باید اینطور جوابگوی فرزندان میهن شان باشند که هدفشان آزادی همه مردم ایران است!؟ راستی از خود سئوال کرده اید، چرا نباید صدها هزار نفر با گُل و شمع (نه با اسلحه) بدون کمترین شعاری به پشتیبانی از این دانشجویان جلوی زندان و یا مجلس جمع میشدند، نمیدانم، شاید به خاطر اینکه دانشجویان زندانی فرزندان و یا خواهران و برادرانشان نبودند!؟ واقعأ شما فریاد آنها را نشنیدید!؟ آیا این فرصتی نبود که شما با اجتماع میلیونی خود قدرت خود را به رژیم نشان دهید؟ شاید هم میدانید که رژیم مسالمت آمیزترین اجتماعات را نمیتواند تحمل کند؟ شاید هم ....... م

در خارج هم شاهد بودیم که تقریبأ همه سازمانها و احزاب سیاسی از چپ و راست برای همدردی با دانشجویان دربند، در بلند گوهای خود فریاد بر آوردند و در گوشه و کنار این جهان نابرابر، تظاهرات گذاشتند از جمله در شهر استکهلم

روز جمعه 28 دسامبر شاهد تظاهراتی بودیم که توسط تعدادی از سازمانهای کمونیستی و انجمن های دموکراتیک و زنان ترتیب داده شد، تعداد شرکت کنندگان به 200 نفرمیرسید(البته تظاهرات استکهلم از نظر کمیت نسبت به سایر کشورهای دیگر مقام اول را داشت!) میتوان گفت بیش از 95 درصد آنها همان چهره های قدیمی بودند. ( من در این نوشته قصد شکافتن این مسئله را ندارم فقط واقعیت را مینویسم چرا که همانطور که اول نوشته خود گفتم تیتر مقاله خود نمایانگر همه چیز است و لازم به توضیح نیست) م

و اما روز پنجشنبه 27 دسامبر خانم گوگوش مهمان شهر استکهلم بودند البته ایشان نه تنها مورد ضرب و شتم رژیم جنایتکار قرار نگرفته بودند و زندانی هم نشده بودند بلکه اگر ایرانیان گرامی کمی به عقب برگردند میبینند که ایشان سالها پیش از طرف حکومت "خاتمی مهربان و خندان!"در اولین سالگرد قتل عام دانشجویان در 18 تیر به همراه همسرشان مسعود کمیایی ( یار سعید امامی مُبتکر قتل های زنجیره ایی). به خارج آمدند تا پس از ابلاغ دوستی رژیم به هموطنان گرامی به وطن شان ایران برگردند. همان موقع هم همین مردم، گریان و سینه زنان، برای تجدید خاطره، سالن های کنسرت را پُر کردند. نه ایشان به ایران برگشتند و نه مردم دست از سالن های کنسرت کشیدند. ولی بیش از 4000 نفر از مردم همیشه در صحنه پیست ها، با خرید بلیط 100 دلاری به استقبال ایشان رفتند و بار دیگر با وی تجدید عهد کردند

دوستی میگفت این 4000 نفر تقصیری ندارند، چرا که در کُنسرت گوگوش آنقدر بالا و پائین پریدند و خسته شدند، از اینرو نتوانستند به تظاهرات فردای روز کُنسرت یعنی جمعه 28 دسامبر بروند و عذرشان بسیار موجه است! م

در هرحال 29 سال از حکومت سنگسار، اعدام و شکنجه در ایران میگذرد و 29 سال از مبارزات و فعالیتهای نیروهای سیاسی، احزاب کمونیستی و سازمان های انقلابی و غیر انقلابی میگذرد فقط خواهش من این است: شما را به هرکه دوست دارید سایت های اینترنتی را با :
"تظاهرات با موفقیت فراوان و مُشت محکم به دهان امپریالیسم و رژیم جمهوری اسلامی بر گزار شد" پُر نکنید . م

کُنسرت گوگوش در استکهلم با پرداخت 100 دلار 4000 نفر و تظاهرات مجانی در استکهلم 200 نفر.م
علت را خود جویا شوید؟

Pouyan49@yahoo.se
پویان انصار

30 دسامبر – استکهلم

پرویز داور پناه از سازمان سوسیالیستهای ایران - 26.5.2011 0:21

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
(حافظ)
آلما هم رفت
خبر درگذشت آلما قوانلو را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که آلما را هم از دست دادیم ولی یادش برای من جاودان است. در برنامه های تلویزیونی او، «دریچه ای بر باغ بسیار درخت» صدای قلبی را می توان شنید که برای وطن و آزادی می تپد.
از آلما اولین بار، حدود شش سال پیش، برنامه ای در باره ی زندگی جهان پهلوان تختی در تلویزیون دیدم و سخت شیفته ی آن برنامه شدم. برایش ایمیلی فرستاده، از او تشکر کردم. با مهربانی جواب داد که انجام وظیفه است.
چند ماه بعد به من نوشت که قصد دارد در باره ی دکتر مصدق برنامه ای تهیه کند و نظر مرا در باره ی کتابها و نوشته هایی در مورد او جویا شد و من هم چند کتاب در این مورد بویژه کتابهای خاطرات و تاًلمات دکتر مصدق، بقلم دکتر مصدق، در کنار پدرم؛ مصدق، خاطرات دکتر غلامحیسن مصدق و مصدق در محکمهً نظامی، به کوشش جلیل بزرگمهر را به او معرفی کردم. چند هفته بعد با احتیاط و حجب و حیای زیاد از من پرسید آیا شما می توانید در نوشتن این برنامه به من کمک کنید. با وجود گرفتاریهای زیاد ناشی از کار پزشکی و مطب و... این کار را تقبل کردم و نتیجه آن یک برنامه سه ساعته در سه بخش در باره ی زندگی و فعالیت های دکتر مصدق شد.
آلما یکباراظهار داشت: "من هرچه بیشتر در باره ی دکتر مصدق مطالعه می کنم، بیشتر شیفته ی او می شوم. و خدا می داند برای ظلمی که به او شده است، بعض شبها که فرزندانم خوابیده اند، مدتها گریه می کنم."
وقتی برنامه با موفقیت به پایان رسید و از تلویزیون اجرا گردید، پیشنهاد کرد که از این برنامه د.فا.د. تهیه شود و توسط دوستان در میان هموطنان پخش شود. در تماسی که با یکی از دوستان در آمریکا گرفتم.این همکار محترم مبلغی جهت پیش فروش DVD ها برای آلما حواله کرد.اما او با حجب و حیای مخصوص به خود، این پول را به دوست ما برگرداند و گفت هنوز این د.فا.د ها که فروش نرفته است، منظور من اصلا استفاد و پول نبود، من می خواهم با توزیع اآنها، ایده های مصدق را به مردم بیشتر بشناسانم.
آلما سال ۱۹۷۰ با قبولی در امتحان اعزام دانشجو در ایران، راهی آمریکا شد و در آنجا به دانشگاه رفته، در رشته ی ریاضیات فارغ التحصیل گردید. با وجود اینکه در این رشته متبحربود و در دوران کالج، در آنجا، ریاضیات درس می داد، ولی در وجود و روح او یک هنرمند زندگی می کرد. یک هنرستا. این روحیه موجب می شود که او با طبیعت، انسان، حیوان ، موسیقی، شعر، نقاشی و هنرزندگی کند و به آن عشق بورزد.
آلما در پیش درآمد اولین برنامه ی تلویزیونی اش (نیمایوشیج) در بارهً هنرمندان می گوید: « آنها روی زمین هستند ولی انگار دستی به آسمان دارند و با ستارگان بازی می کنند...»
آلما کلمات را با قلب اش احساس می کرد و بر زبان می آورد. این هنرستایی و عشق به زندگی و هرچه در آن وجود دارد، این شور آفرینی موجب می شود که زندگی او در هر شرایطی ؛ مملو از زیبایی باشد.
سختی های زندگی از آلما، انسانی قوی و مقاوم می سازند که با زندگی در می افتد، گلاویز می شود، می جنگد و همیشه در این مبارزه پیروز می شود.
سرنوشت کاری او در آمریکا، شاهدی از این پیکار است. او بادست خالی، یکی از بزرگترین شرکت های لباس در آمریکارا می سازد اسم این شرکت ( Alma Designer Sportswear) برای سالها در نقشهً آمریکا ثبت می شود... و با در آمدی درحدود یک میلیون دلار در سال زندگی می کند.
آلما پس از ازدواج، مادر دو دختر به نامهای شادی و شیرو می شود. برای سعات و خوشبختی این بهترین یادگار های زندگی اش، هیچ کوتاهی نکرده، از جان و دل مایه می گذارد و شرکت پر درآمدش را به خاطر فرزندانش که در خانه تنها نباشند به فروش می رساند.
آلما می گوید که مساًله زن با مرد، ظلم بر زن و مبارزه زنان برای تساوی حقوق خود از دیروز وامروز آغاز نشده است. قرنهاست که نه تنها در ایران، بلکه در دنیا، زنها با آن مواجه بوده اند. و امروزه با علم و آگاهی و تمدن، بسیار تغییر کرده و بالاخره ما زنها توانسته ایم سری توی سرها در آوریم...
آلما ۲۴ سال بعد از انقلاب برای اولین بار سفری به ایران داشته است. او در مجله جوانان، چاپ لوس آنجلس از مشاهدات خود در ایران چنین می نویسد:
من در این سالها همواره در حسرت دوری از وطن بودم و با شنیدن هر پیام و یا دیدن هر عکسی از ایران اشک در چشمانم حلقه می زد. در یک گوشه قلبم همیشه در آرزوی بازگشت به ایران بودم تا شاید آخرین سالهای عمر را در گوشه ای از خاک وطن بگذرانم.
آلما می افزاید: بعد از سی سال اقامت در آمریکا هنوز اینجا را کشور و خانه خود نمیدانستم تا اینکه تابستان سال ۲۰۰۲ میلادی بعد از گذراندن هفت خوان رستم برای گرفتن گذرنامه و اجازه خروج و اجازه ورود و گرفتن مدارک لازم برای فرزندانم، شادی و شیرو که هر دو در اینجا به دنیا آمده بودند، با هزار امید و دلهره راهی ایران شدم.
چه تهرانی دیدم. تهران دگرگون شده بود. با وجودی که اینجا در باره ی ایران زیاد خوانده و یا شنیده بودم، ولی آنچه می دیدم برایم بسیار عجیب و باورنکردنی و تاًسف آور بود.
اغلب خیابانها و محله ها آنچنان خراب و متروکه شده بودند، با اسم های جدید، که آنها را نمی شناختم. جمعیت در خیابانها موج می زد. مردم شهرستانها از ترک و لر و کرد و خوزستانی و شمالی و جنوبی و غیره در گوشه و کنار خیابانها مشغول فروش انواع و اقسام خرت و پرت از لیوان و روسری و شلوارگرفته تا انواع مواد خوراکی بودند.
و گدا، از بچه و بزرگ، از در و دیوار شهر بالا می رفت. گوشه و کنار خیابانها، معلولین حنگی نشسته، با پاهای سوخته، بی پا، زخمی (نمی دانم از جنگ یا چه) کور، پیر، مریض و معتادان در حال چرت.
از خانه که بیرون بروی از کلافگی خود که بگذری، محال است که این اوضاع و مردم همیشه در حال شکایت، تو را به گریه نیندازد.
آلما در دنباله گزارش سفرش به ایران می نویسد:
پس از چند روز عازم شمال شدیم. و من به روال سابق خوشحال بودم. ولی دیگر شمال هم آن شمال سابق نبود. رفتن به دریا در همه جا ممنوع است، جز آن قسمت های مخصوصی که دولت انتخاب کرده و درون دریا چادر زده و فقط در ساعات معین قابل استفاده است. وقتی دختر یازده ساله ام لباسش را در آورد و با مایو خرامان خرامان و خوشحال به سوی دریا می رفت، ناگهان زنانی سوت ها را به صدا در آوردند، به طرفش هجوم آوردند و دورش را با پارچه و چادر پوشاندند که دخترک با جیغی از وحشت در جای خود خشک شد. گویا قایقی از دوردست ها رد می شده است. محلی ها به این زنان، حافظ حجاب کنار دریا می گویند. «آبجی کماندو». از دریا که خارج می شوی، باید همانجا لباس بپوشی، روسری سر کنی و در آن گرمای شرجی شمال با آن همه لباس، عرق ریزان راه بیفتی. با این برنامه ها دیگر حتی دلت نمی خواهد دلی به آب دریای نازنین هم بزنی.
آلما در آخر گزارش سفرش به ایران می نویسد:
من برای چهار هفته ماندن رفته بودم. ولی نتوانستم بمانم. من در آمریکا سی سال طعم غربت را چشیدم ولی حالا در کشور خودم چنان غریب و بیگانه بودم که طاقت آن هزار برابر سخت تر و عذاب آورتر و تلخ تر از غربتی بود که به آن عادت داشتم. با پرداخت جریمه بلیطم را عوض کردم و یک هفته زود تر خارج شدم. وقتی به هلند رسیدم، از راهروی هواپیمای ایران ایر که بیرون می آمدم، به محض آنکه چشمم به ماًمورین هلندی افتاد، مانتو و روسری را از تنم در آوردم و در فرودگاه ، همانجا به روی صندلی انداختم و رفتم. وقتی با لباس معمولی، با بلوز و شلوار و کیف در فرودگاه هلند راه افتادم، آزاد، خنک، بدون ترس، بدون قید، چنان احساس سبکی و راحتی می کردم که گویا هنوز در آسمانم و پرواز می کنم. آزادی را که واقعاً بزرگترین موهبت زندگی است و در طول تاریخ چقدر انسانها در راهش جانشان را از دست داده اند، با تمام وجود می بلعیدم.
پنج سال پیش، روزی آلما به مطب تلفن کرد و با گریه گفت که مبتلا به بیماری سرطان سینه شده و باید شیمی درمانی کند، میگفت از مرگ هراسی ندارم ولی از اینکه دخترانم بی سرپرست خواهند شد بسیارنگران و ناراحتم.
او را تسلی دادم و گفتم شما سالها زنده خواهید بود اگر خود را نبازید و همیشه به خود بگوئید که من به خاطر بچه ها هم که شده می خواهم زنده بمانم .هرچند می دانم به بیماری سختی دچار شده ام. بعد ها گفت که روزی با دخترانم گردش رفته بودیم. در راه داشتم به بیماری خود فکر می کردم و سخت پریشان شدم، ناگهان به یاد حرف شما افتادم و به خودم گفتم به خاطر بچه ها هم که شده باید قوی باشی و زنده بمانی و اضطرابم برطرف شد.
آخرین برنامه ی زنده تلویزیونی آلما به مناسبت نوروز ۱۳۹۰ با دخترش، شیرو در بزرگداشت این عید باستانی بود.
آلما در آخرین ایمیل اش به من در تاریخ ۲۸ آوریل ۲۰۱۱ می نویسد:
«و جان و روح من در حال دق است. خسته ام، وای که چه روزگاری داشتم و همچنان آلما»
آلما قوانلو برنامه ساز و مجری موفق «دریچه ای برباغ بسیار درخت» تلویزیون در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ در آمریکا، در سن ۵۷ سالگی درگذشت. یادش گرامی و روح و روانش شاد باد.
با مرگ او در غربت، به یاد شعر سهراب سپهری افتادم:
هر کجا هستم، باشم / آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین / مال من است
چه اهمیّت دارد / گاه، اگر می رویند / قارچ های غربت...
دکتر پرویز داورپناه
اردیبهشت ماه ۱۳۹۰
سازمان سوسیالیستهای ایران
socialistha@ois-iran.com

حسین زاهدی - یک سوسیال دموکرات - 25.5.2011 10:29

چگونگی آغاز جنگ
از زبان محمود دعایی اولین سفیر جمهوری اسلامی در عراق

حسین زاهدی: در یکی از سفر هایم به ایران حدود سال ۱۳۷١ /١۹۹۲، روزی در حضور مرحوم مهندس بازرگان ‏صحبت به جنگ ایران و عراق کشید واینکه ایا ممکن بود در ان شرایط از این جنگ پیش گیری کرد؟ ایشان ‏خاطره زیر را در این زمینه نقل کردند: روزی در سال ١۳۵۹ از شورای انقلاب از من خواستند برای مشورت در مسئله مهمی در جلسه شورا شرکت ‏کنم. وقتی به جلسه رفتم دیدم اقای دعائی سفیر ایران در عراق نیز در جلسه حضور دارد. گفتند اقای دعایی ‏گزارشی دارند. اقای دعایی بیان کرد که در ماههای اخیر هر چند وقت یکبار و گاهی گاهی هرهفته مرا به ‏وزارت امور خارجه احضار و با ارائه مدارکی به دخالتها و کوشش ایران برای اخلال و اشفتگی در عراق ‏اعتراض مینمایند و من توضیح میدهم که این ها کار دولت ایران نیست و گروههای خود سرند که دنبال قدرت ‏نمایی هستند و نظایر این نوع استدلالها برای رفع اعتراض. اما هفته گذشته صدام حسین مرا احضار کرد و پس از ‏بیان اعتراض شدید به دخالتها و اخلالها گفت این وضع برای من قابل تحمل نیست. شما بروید تهران و به اقای ‏خمینی بگویید من اولین دولتی بودم که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناختم و اگر اجازه بدهند من (صدام) ‏خودم شخصا به ایران میایم تا با مذاکره اختلافاتمان را حل کنیم اگر مایل نیستند با من مذاکره کنند من یک هیئت ‏عالیرتبه به ایران میفرستم و یا دو لت ایران یک هیئت عالی برای مذاکره به عراق بفرستدتا اختلافات فیما بین حل ‏شود زیرا ادامه این وضع برای من قابل تحمل نیست و من برای خاتمه دادن به این وضع به ایران حمله نظامی ‏خواهم کرد. سپس اقای دعائی تاکید کرد که این ادمی است که حمله خواهد کرد.‏شورای انقلاب تصمیم میگیرد که اقای دعایی به اتفاق اقای مهندس بازرگان و اقای دکتر بهشتی برای بیان ماجرا ‏و تعین تکلیف به دیدار رهبر انقلاب بروند. در این دیدار ابتدا اقای دعایی شرح کامل ماجرا ونهایتا تهدید صدام را ‏بیان میکند رهبر انقلاب در پاسخ به او میگویند محلش نگذارید. سپس اقای مهندس بازرگان به استدلال میپردازد ‏که باید توجه کرد که امروزه موقعیت ما به علت اعمال تندی که شده ومواضع تندتری که اتخاذ گردیده است در ‏بین ملل جهان چندان مطلوب نیست و اگر گرفتار جنگ شویم کسی از ما حمایت نخواهد کرد بلکه از طرف مقابل ‏ما حمایت خواهند کرد. ازاین گذشته وضعیت ارتش به علت اعدام بسیاری از فرماندهان عالی و درجات پائین تر و ‏اهانت های بسیاری که به ارتش و ارتشیان از افراد وگروههای مختلف شده ومیشود وضع بسیار نامناسبی دارد ‏وبکلی فاقد روحیه لازم است. از این گذشته تسلیحات نظامی ما عمدتا امریکایی است و با مشکلات میان دو کشور ‏دیگر دسترسی به لوازم یدکی مشکل و شاید غیر ممکن باشد. براینها باید اضافه کرد که جهان غرب و حتی کشور ‏های عربی محال است بگذارند ما پیروز شویم. بنا بر این باید از وقوع جنگ جلو گیری کنیم. رهبر انقلاب در ‏پاسخ میگویند گفتم محلش نگذارید. مجددا اقای دکتر بهشتی شروع به استدلال میکند اما ایت الله خمینی تا سخن او ‏پایان گیرد تحمل نمیکنند واز جایشان برمیخیزند و برای بار سوم تکرار میکنند که گفتم محلش نگذارید و بطرف ‏در اندرونی حرکت میکنند. اقای دعایی که بسیار ناراحت شده بود میگوید اقا من به بغداد نخواهم رفت اقای ‏خمینی که نزدیک در اندرونی رسیده بودند پس از تامل کوتا هی رویشان را را بطرف دعایی برگردانده ومیگویند ‏وظیفه شرعی ات می باشد که بروی وبدون اینکه منتظر پاسخ شوند به قسمت اندرونی وارد میشوند. به شورای ‏انقلاب برمیگردند و اقای دعایی بسیار ناراحت بوده در حالیکه گریه میکرده است میگوید به خدا قسم او (صدام) ‏حمله خواهد کرد. هیچ کس کاری نمیتواند بکند و مدتی بعد عراق به ایران غافلگیرانه حمله میکند.‏...
http://www.namir.info/Neuer%20Ordner/05-Spalte%20Links/Goonagoon/10-%20Chegoonegi%20aghaze%20jang.htm

نشریه کار - ارگانسازمان فدائیان خلق ایران اکثریت - 25.5.2011 10:23

درسهایی از وقایع ترکمن صحرا در ( سالهای 57-58 )
قایلی

دفاع از مبارزات مردم و شرکت در اعتراضات توده های تحت ستم در انحصار هیچ فرد و یا گروه و یا ملیت خاصی نبوده و نیست و بنابر این نه تنها دیروز! و بلکه دقیقا امروز و فردا نیز روشنفکران و شیفتگان ازادی خلقها تحت عنوان هر نام و نشانی در کنار جنبش ازادیخواهانه ملت ما خواهد بود ونفی و ندیدن این انسانها در لابلای حرکت ها در واقع خطرات درغلطیدن به دامان ناسیونالیسم کور را همراه خواهد داشت که صد البته بایستی پرهیز نمود.

برای هرترکمنی که بیش از نیم قرن شاهد اجرای سیاستهای سرکوبگرانه دودمان منحوس پهلوی بوده است فروپاشی این رژیم ظالم مسلما باعت شادی و سرور بوده است. چرا که مگر این رضا خان قزاق نبود که از برای ایجاد حکومتی به اصطلاح مدرن ومرکزی و قدرتمند با کمک قوای ارتش و امنیه خود در سالهای 24 و 25 مقاومت ترکمنا ن به رهبری عثمان اخون را درهم شکست ؟ و یا باز همین رضاخان قلدر نبود که با کشتار بسیاری از ترکمنان سرزمینها و مراتع دامی انان را غصب نموده و با ایجاد " املاک پهلوی " داروندار ترکمنان را از ان خود کرد؟! مگر این سردمداران و ایادی رژیم ظالم پهلوی نبودند که مدارس و مکاتب سنتی ترکمنان را بسته و با جاری کردن سیستم " فلک و شلاق" اموزش و تحصیل بزبان تحمیلی فارسی را اجباری نمودند؟!
.ایا یادمان رفته است که چقدر از دانش اموزان بی بضاعت ترکمن صرفا بدلیل عدم تسلط به زبان تحمیلی فارسی و یا ناموفق بودن در حفظ اشعار فردوسی و سعدی ازمدارس و تحصیل محروم گردیده و به سرنوشتی غم انگیز دوچار می گردیدند.و...و....و...؟!!
القصه درد بسیار فراوان بوده است و ظلم و جفای خاندان ستم شاهی را نیزهرگز انتهایی! بدین منظور بود که فرزندان و نسل جوانتر ترکمن که همواره سایه شوم نوکران پهلوی را روی سر خود می دیدند و اموال و املاک ملت خودی را نیز در تاراج و غارت می یافتند و بقول ان رفیق فدایی اذربایجانی ( علیرضا نابدل) زیر سلطه رژیم اریامهری!! هم شاهد ستم ملی بوده اند و هم طبقاتی با درس گیری از خیزش ها و حرکت های ان دوران عزم خود را جزم نموده و با افراشتن پرچم فدایی !! و پوشیدن لباس رزم خلق خود را به مبارزه جانانه با ضحاک زمان فراخواندند و.....

فعالیت سیاسی نسل جوان اندوره ترکمن که تحت عنوان" فدائیان ترکمنصحرا" صفحاتی از تاریخ مبارزاتی خلق ترکمن را رنگین نمود تاکنون تنها جسته و گریخته از نگاه انانی که مستقیم و یا غیرمستقیم در جریان مسائل بودند مطرح گردیده است و اما هرگز تحلیل و نوشته جامعی ازجانب انانی که مستقیما در رهبری این حرکت بودند ( بویژه فدائیان ترکمن ) صورت نپذیرفته است . این نقیصه و خلا باعث گردیده تا رژیم اخوندی کماکان بجای محکوم کردن عوامل سرکوبگر خود در کشتار مردم ترکمن در طی دو جنگ تحمیلی گنبد در سال 58 و معرفی ان جنایتکاران تنها فدائیان را مقصر جلوه داده و با بکارگیری الفاظی همانند غیر بومی ! و یا عامل مداخله گران خارجی! و غیره... مورد حمله و تهمت و افترا قرار بدهد.
از این رژیم ریاکار که بدلیل ترورها و ادم دزدی ها و سرکوب و اعدام و نقض اشکار و مکرر حقوق بشری آبرو و اعتباری در نزد جوامع بین المللی ندارد باید پرسید که اگر بالاخره ان فدائیان خلق غیر بومی و خارجی بوده باشند بیگانه و غیربومی بودن هم محکوم و مردود باشد پس چرا اینهمه حزب اللهی های غیر بومی تحت عناوین استاندار و یا فرماندار و حتی بخشدار و روسای ادارات و غیره با قبضه کردن همه پست ها و مقام ها ظالمانه بر ترکمنها فرمان می رانند ؟ اصلا چرا ترکمنان را به حال خود گذاشته و امور و اختیارات انان را بر خود انان واگذار نمی نمایید؟!.

قصد من از نوشتن این چند سطر اساسا نقد و بررسی گفته های این و ان نیست چرا که هر حرکتی هر چند سکانداران ان بسیار صادق و پرهیزکار هم باشند نمی تواند از اشتباهات و نواقصاتی مبرا باشد و این مسئله مطلقا عجیب و غریب نیست چرا که بقول قدیمی ها فقط مرده ها هستند که اشتباه نمی کنند!. وبنا بر این ان اندیشه ای که صرفا با برجسته کردن اشتباه یا اشکالی در اینجا و انجا نفی ان حرکت یا ان عمل را نتیجه می گیرد نمی تواند نتیجه مثبتی از انتقاد خود دریافت نماید.بنابر این مقصد من نیز در این چند خط صرفا یاداوری بعضی نکاتی است که گفتنش تا حدی ضروری است. اخیرا نیز اقای نقی حمیدیان از رهبران جنبش فدایی که در مقطعی نیز مسئولیت فعالیت سازمان فدایی را در منطقه زیر نظر داشتند در کتابی بنام " پرواز با بالهای ارزو.." مطالبی در مورد ترکمنصحرا و و قایع اندوران ارائه داده اند که هرچند کلی است و محتوای خاطره نویسی دارد ولی در مجموع حاوی اطلاعاتی است که بدون شک قابل توجه و هم قابل بحث می باشد. ان قسمت از این خاطرات که متوجه شکل گیری جنبش ملی-دمکراتیک خلق ترکمن در جهت حق طلبی است کاملا از زاویه یک فدایی خلق عنوان گردیده است که به نظر من تا حدی ناقص است و دربر گیرنده تمامی واقعیت ها نمی باشد. ضمن محترم بودن نظرات این دوست ارجمند که علاقه و حسن نیت کم نظیری به ترکمنان داشته و دارند باید بگویم که " جنش ملی و دمکراتیک ترکمن ها" که توسط روشنفکران و نیروهای سیاسی جوانتری پایه گزاری شد به لحاظ زمانی بسیار قبل تر از حضور مستقیم سازمان فدایی و تاثیر گذاری ان شکل گرفته است چرا که دارای بستر ها و خاستگاههایی بوده است که ضرورت برخورد با ان هرگز در زاویه دید سازمان فدایی نمی توانست قرار داشته باشد و در واقع بر بستر این ضرورت تاریخی بود که نیروی پیشتاز جوان ترکمن که شیفته سازمان فدایی نیز بوده اند بر ضرورت حق تعیین سرنوشت خلقها پی برده بودند.
به عنوان مثال ماهها قبل از سقوط رژیم شاه بود که توسط این نیروها شعارهایی از قبیل خودمختاری و حق تعیین سرنوشت ملی ترکمن ها بدست خود کوچه ها و خیابانهای بخش ترکمن نشین گنبد را منقوش نموده بود. شعارهایی که بعدها نیز مرتبا در راهپیماییها و متینگ ها نیز از طریق کانون فرهنگی و سیاسی خلق ترکمن تکرار می گردید.
فعالیت های سیاسی و فرهنگی فدائیان جوان ترکمن در دوران فروپاشی رژیم شاه را اینطور می شود ارزیابی نمود که این طیف پرشور و رادیکال از جوانان ترکمن که اکثرا در فعالیتهای دانشجویی ضد رژیم نیزشرکتهایی داشتند و به جنبش فداییان خلق نیز به شکلی سمپاتی نشان میدادند توانستند جنبش ملی و عدالت خواهانه خلق ترکمن را در مسیری که یکسال بعد اتفاق افتاد مستقلانه سازماندهی بنمایند.
بسیج خلق ترکمن از برای حق طلبی و خیزش بر علیه رژیم پهلوی که با شعارهای " اقو گه رگ خاط گه رگ ترکمنچه مکتب گه رگ و الدن گیدن یرلری قایتاریب الماق گه رگ و ای ترکمن اوکی دان اویان و....که در ان دوره به شعایر ملی خلق ترکمن نیز فرا روییده بود علیرغم رادیکال و تند دانستن ان از جانب عده ای ( البته هم دیروز و هم امروز! ) در کلیت خود حرکتی بود منطبق بر نیازهای ان دوران و بدین خاطر نیز توانست با تحت فشار قرار دادن سران رژیم اسلامی که عوامفریبانه خود را تنها حامی مستضعفین! عنوان می کردند طرح واگذاری زمین به فقیران زحمتکش و بی زمین را که انموقع مورد درخواست میلیونها دهقان تهی دست ایرانی بود تسریع بنماید و.....
در طرح برنامه های اصلاحات ارضی جمهوری اسلامی و بویژه در اجرای بند های ج و د طرح پیشنهادی وزارت کشاورزی ان دوران می توان به صراحت تاثیر جنبش زحمتکشان منطقه را مشاهده نمود.

بدون شک اعمال حاکمیت شورایی و حضور فدائیان و کانون و ستاد در ترکمنصحرا به عنوان نیرویی رقیب موی دماغ سردمداران انحصارگر جمهوری اسلامی بود و سرکوب و نفی ان نیز با هر بهانه و به هر وسیله نیز در دستور کار انان قرار داشته است .ولی طبیعتا بهترین شکل سرکوب جنبش ترکمنها و زحمتکشان ترکمن صحرا موقعی می توانست پر ثمر و نتیجه بخش باشد که حریف خود دچار اشتباه و یا مسامحه ای به قیمت نفی خود گردد!. چنین نیز شد و این سازمان فدایی و مسئولان اعزامی ان بودند که در شرایط و لحظات حساسی که برای ضربه زدن هر فرصت و لحظه ای را جمهوری اسلامی مورد دقت و توجه قرار میداد با خود بزرگ بینی و ندانم کاری و چپ روی ها و بویژه با آاذین بستن خیابانهای ترکمن نشین به پرچم و ارم سازمانی و..... به دام افتاده و به جنگی تحمیلی بر خلق ترکمن در 21 بهمن 58 کشیده می شوند.

این سازمان جوان وکم تجربه که هرگز فعالیت سیاسی در مناطق ملی را تجربه ننموده بود و حتی همان درسهای مارکسیست- لننیستی کلاسیک در باره حق تعیین سرنوشت خلقها را در جهت مطابقت در کشوری کثیر المله مانند ایران به طور جدی مورد بررسی و کنکاش قرار نداده بودو بد تر از هر چیزی خود به دلیل عدم ثبات اید ئولوژیکی دائم از درون در حال تلاشی بود هرگز نتوانست تا در اتخاد سیاستی موزون ومتعادل در بین مطالبات ملی – فرهنگی و طبقاتی خلق ترکمن موفق باشد. با کم بها دادن به نیازهای ملی و فرهنگی خلق ترکمن نیز که اساسی بود برای خیزش و حق طلبی تمامی ملت ستمدیده ترکمن نتوانست نقش تاریخی یک جریان سیاسی مورد پسند توده های ترکمن را بازی نماید. ( فقدان سازمانهای سیاسی محلی رقیب که شاید با حضور خود می توانست خواستهای ملی و عادلانه ترکمنها را در مسیری معقول تر و ثمربخش تر کانالیزه نموده و در پراکتیک و عمل نیز مانع انحصارگری سازمان فدایی دررهبری جنبش منطقه می شد امروزه و با گذر زمان از نگاه بسیاری از منتقد ین دور نمی باشد و.... ).
البته این واقعیت را نیز در نظر داشت که اشتباهات تاکتیکی سازمان فدایی در رهبری جنبش ملی و دمکراتیک ترکمنها صرفا بدلیل غیر محلی بودن ان نمی باشد و این بحثی است که از حوصله این مطلب خارج می باشد.
به عنوان مثال: در نقطه مقابل ترکمنصحرا یعنی در" کردستان" ایران دو سازمان سیاسی محلی یعنی حزب دمکرات کردستان و سازمان چپ کومله و برخی شخصیت های ملی و مذهبی دیگر نقیصه جنبش ترکمن صحرا را رفع نموده بودند و اما علیرغم ان.....ایا میتوان تاکتیک ها و روشهای مبارزاتی متخذه از جانب این نیروها در" کردستان را عاری از اشتباه و خطا دانست؟!.

بررسی وقایع ترکمن صحرا و علتهای خیزش و سرکوب این جنبش تاریخی و عظیم اساسا مربوط به روشنفکران و نیروهای سیاسی ترکمن می باشد و بایستی از ان دوران اموخت و تجارب مثبت ان را به کار بست و از انچه که خطا بوده و یا مسامحه بایستی پرهیز نمود. یک بار دیگر تاکید این نکته را بیمورد نمی دانم که انانی که با برجسته کردن حضور سازمان سراسری فدایی نقش دلاورانه و فداکارانه فرزندان ترکمن را زیر سوال می برند و صرفا از زاویه نفی این ارزش ها به نقادی ان دوران می پردازند و بر سرمایه مبارزاتی خونین جنبش خلق دلاور ترکمن می تازند اگاهانه و یا ناشیانه در کنار رژیم سرکوبگر اخوندی قرار می گیرند.
دفاع از مبارزات مردم و شرکت در اعتراضات توده های تحت ستم در انحصار هیچ فرد و یا گروه و یا ملیت خاصی نبوده و نیست و بنابر این نه تنها دیروز! و بلکه دقیقا امروز و فردا نیز روشنفکران و شیفتگان ازادی خلقها تحت عنوان هر نام و نشانی در کنار جنبش ازادیخواهانه ملت ما خواهد بود ونفی و ندیدن این انسانها در لابلای حرکت ها در واقع خطرات درغلطیدن به دامان ناسیونالیسم کور را همراه خواهد داشت که صد البته بایستی پرهیز نمود.

یاد مبارزان جان برکف ترکمن گرامی باد ! بهمن ماه 1383
http://www.kar-online.com/melli/melli_16.html
ارگان سازمان اکثریت

CheburatorPa - 25.5.2011 1:49


So krazy
Eeer

Doesnt matter

منوچهر صالحی یک سوسیال دموکرات - آلمان - 18.5.2011 3:20

منوچهر صالحی msalehi@t-online.de
دمكراسی و سوسیالیسم
در رابطه با «نامه‏ی سرگشاده» دكتر علی راسخ افشار كه در شماره 54 همین نشریه چاپ شد و مخاطب اصلی آن من و دیگر اعضای «شورای موقت سوسیالیست‏های چپ ایران» بودیم، طرح چند نكته لازم است.
نخست آن‌كه نزدیك به چهل سال است كه دكتر علی راسخ افشار را از نزدیك می‌شناسم. نخستین بار او را در سال 1964 در یكی از جلسات آموزشی «جبهه ملی ایران» كه در شهر هانور آلمان تشكیل شده بود، دیدم كه به شركت‏كنندگان در آن گردهمائی فلسفه یونان می‏آموخت. در آن دوران ما پیروان صدیق «راه مصدق» بودیم و در چارچوب «جبهه ملُی ایران» كه در اروپا بروبیائی داشت، خواستار «استقرار حكومت قانونی» در ایران بودیم، زیرا حكومت شاه محصول كودتای شوم 28 مرداد و فاقد هرگونه مشروعیت مردمی و قانونی بود.
در آن دوران «جبهه ملی» دارای ساختاری كاملأ پلورالیستی بود و در آن همه جور افرادی با سلوك‏ها، جهان‏بینی‏ها و نگرش‏های گوناگون عضو بودند. هم‏زمان كسانی چون من كه خود را پیرو مكتب «سوسیالیسم دمكراتیك» می‌دانستند و یا افرادی چون دكتر راسخ افشار كه خود را عنصری «ملٌی» می‌نامیدند و نیز كسانی چون بنی‏صدر و قطب‏زاده كه دارای باورهای دینی بودند، در این سازمان سیاسی عضو بودند و با یك‌دیگر مشتركأ علیه حكومت خودكامه شاه مبارزه می‌كردیم. ویژگی آن دوران در این بود كه در بسیاری از كشورهای جهان سوم مبارزات رهائی‌بخش و ضد استعماری جریان داشت. «جبهه ملی» الجزایر توانسته بود با نبرد مسلحانه خویش روحیه ارتش فرانسه را متزلزل سازد و آشكار نماید كه مردم الجزایر خواهان استقلال هستند و دیگر ادامه سلطه فرانسه را تحمل نخواهند كرد. در كوبا فیدل كاسترو و چه‏گوارا توانستند سالازار دیكتاتور را از آن كشور بیرون رانند و كوبا را از چنگال «استعمار نوین» امریكا رها سازنند. در افریقا لومومبا به‌خاطر مبارزه در راه استقلال كنگو به‌دست جلادان حرفه‏ای بلژیك كشته شد و ... خلاصه آن كه در بیش‌تر كشورهای «جهان سوم» مبارزه استقلال‏طلبانه در حال رشد و اعتلا بود. در بیش‌تر این كشورها رهبری جنبش‏های رهائی‌بخش در دست نیروهائی بود كه خود را «سوسیالیسم» می‌نامیدند و به‌خاطر تحقق جامعه‏ای «بدون طبقه» مبارزه می‌كردند. در عوض، تجربه مصدق و لومومبا آشكار ساخته بود كه «مبارزه پارلمانی» و «مسالمت‏آمیز» همه جا با شكست روبرو شده و امپریالیسم توانسته بود با بهره‏گیری از فضای بازی كه در این كشورها وجود داشت، ارتجاع داخلی را سازماندهی كند و به كمك آن‌ها جنبش‏های آزادی‌خواهانه را سرنگون سازد.
به‌این ترتیب تمایل به «چپ» و «مبارزه مسلحانه» در میان ما كه جوان بودیم و می‌خواستیم یك شبه جهان را تغییر دهیم، شدید بود و به‌همین دلیل نیز در درون جبهه ملی اروپا با دو صف‏بندی نیروها مواجه گشتیم. در یك‌سو نیروهائی قرار گرفتند كه می‌خواستند بر اساس باورهای سنتی جبهه ملی كه خود را در شعار «راه مصدق» متبلور می‌ساخت، مبارزه را ادامه دهند و در سوی دیگر كسانی چون من كه می‌خواستند با بهره‏گیری از ابزارهای نوین، یعنی مبارزه مسلحانه چریكی، جنبش را به پیش برند و به پیروزی رسانند، از آن‌جا كه هم‌كاری این دو گرایش عملأ امكان نداشت، در نتیجه شكاف میان این دو صف روز به‏روز بیش‌تر گردید تا بدان‌جا كه امكان فعالیت مشترك به تدریج از بین رفت و انشعاب تحقق یافت، هر چند كه بهانه‏ها و استدلال‏های آن انشعاب ظاهر دیگری داشت. خلاصه آن‌كه گرایش به چپ سبب شد تا تركیب و ساختار پلورالیستی جبهه ملی از بین برود.
با این حال ما كه جبهه ملی را به جریان چپ رادیكالی بدل ساختیم، هیچ قرابتی با چپ سنتی ایران، یعنی بقایای حزب توده و نیروهائی كه از آن سازمان انشعاب كرده بودند، نداشتیم. هدف ما نه دنباله‏روی از «اردوگاه سوسیالیسم» واقعأ موجود بود و نه آن كه می‌خواستیم در ایران ساختار اقتصادی‏ـ ‏اجتماعی مشابه‏ای كه در شوروی، چین، آلبانی و یا كوبا وجود داشت، به‌وجود آوریم. هم‌چنین در روابط درونی خویش هیچ‌گاه از ساختارهای تشكیلاتی بلشویستی در هیبت «مركزیت دمكراتیك» پیروی نكردیم.
انشعاب نخستین سبب شد تا پیروان خلیل ملكی كه در اروپا «جامعه سوسیالیست‏های ایران» را تشكیل داده بودند و هم‌چنین گرایشات اسلامی كه تا آن دوران در جبهه ملی فعال بودند، از ما جدا شوند و هر گروهی راه مستقل خود را پیش گیرد. بخشی از جدا شدگان «جبهه ملی سوم» را در اروپا تشكیل داد و بخش دیگری كه دارای باورهای دینی بود، سرانجام توانست «اتحادیه انجمن‏های اسلامی دانشجویان» در اروپا و امریكا را به‌وجود آورد. خلاصه آن كه انشعاب در درون جبهه ملی خارج از كشور سبب شد تا گفتمان و هم‌كاری سیاسی میان گروه‏هائی كه تا آن زمان خود را پاره‏ای از جبهه ملی می‌دانستند، برای همیشه پایان یابد.
پس از انشعاب آشكار شد كه نیروهای بازمانده در «جبهه ملی» خارج از كشور تشكیل شده بود از چند جریان چپ گوناگون كه در برداشت‏های خود از ماركسیسم دارای باورهای گوناگون بودند و هم‌چنین عده‏ای منفرد سیاسی متمایل به چپ. بخشی از «چپ» متشكل در جبهه ملی با شتاب تحت تأثیر جنبش چریكی كه در ایران در حال نضج بود، قرار گرفت و به هم‌كاری با آن نیروها پرداخت و بخش دیگری كه من نیز به آن طیف تعلق داشتم، به‌این نتیجه رسیدیم كه جنبش كارگری ایران دچار ضعف تئوریك شدید است و برای ارتقأ آن باید به مسائل تئوریك جنبش چه در سطح بین‏المللی و چه در سطح ملی پاسخ گفت. بنابراین همین وضعیت سبب شد تا پس از چندی جناح ما به‌این نتیجه رسیم كه بر اساس آموزش‏های ماركس ادامه فعالیت در درون سازمانی كه دارای هویت مستقل پرولتری نیست، در جهت منافع پرولتاریا و سوسیالیسم نمی‌باشد. در آن دوران ما به‌این نتیجه رسیده بودیم كه پرولتاریا تنها هنگامی می‌تواند به انقلاب كارگری پیروزمندانه‏ای دست زند كه از آگاهی سیاسی برخوردار باشد و بنابراین وظیفه ما به مثابه «عنصر آگاه» آن بود كه به ارتقأ تئوریك جنبش یاری رسانیم. بر اساس این اندیشه از «جبهه ملی» جدا شدیم و «گروه كارگر» را تشكیل دادیم كه هر چند گروهی كوچك بود، اّما از توانمندی تئوریك خوبی برخوردار بود. در آن دوران ما بر این باور بودیم كه در تمامی كشورهائی كه به «اردوگاه سوسیالیستی» تعلق داشتند، شیوه تولید سوسیالیستی وجود نداشت. از آن‌جا كه در این كشورها پول، كار مزدوری و مالكیت دولتی بر ابزار و وسائل تولید و دولتی قدر قدرت وجود داشت، بر این نظر بودیم كه شیوه تولید حاكم در این كشورها را باید «سرمایه‏داری دولتی» نامید. ما می‏پنداشتیم در كشورهای عقب‏ مانده كه در آن‌ها شیوه تولید سرمایه‌داری هنوز انكشاف كافی نیافته بود، طبقه كارگر از توانائی «انقلاب سوسیالیستی» برخوردار نبود و بلكه آن‌چه می‌توانست انجام دهد، «انقلاب دمكراتیك كارگری» بود كه در نتیجة پیروزی آن انقلاب، طبقه كارگر قدرت سیاسی را به‌دست می‌گیرد تا وظائف تاریخی بورژوازی بومی را انجام دهد، آن‌هم به‌این دلیل كه در دوران امپریالیسم، بورژوازی بومی و «بی‏عرضة» جوامع عقب‏مانده خود از توانائی انجام وظائف تاریخی خویش برخوردار نیست. از آن‌جا كه «انقلاب سوسیالیستی» تا كنون در كشورهای پیش‌رفته سرمایه‏داری تحقق نیافت، زیرا در آن‌جا بنا به سیاست رسمی لنین و استالین، «رهبران احزاب سوسیال دمكراسی» چون در باطن خویش هوادار سرمایه‏داری بودند، در نتیجه به «انقلاب» كارگری «خیانت» كردند تا مانع از تحقق سوسیالیسم در این كشورها گردند، تاریخ وظیفه پیروزی انقلابات كارگری و «سوسیالیستی» را بر دوش احزاب كارگری كشورهای عقب‏مانده قرار داد، كشورهائی كه هنوز در دوران پیشاسرمایه‏داری و یا در كشورهائی به‌سر می‌بردند كه در آن‌ها شیوه تولید سرمایه‏داری تازه در حال رشد بود. به‌این ترتیب با نظریه‏ای روبرو می‌شویم كه در تضاد آشكار با ماركسیسم قرار داشت. با این حال مخترعین این نظرّیه مدعی بودند كه ماركسیسم اصیل و «انقلابی» را نمایندگی می‌كنند. به عبارت دیگر نیروهائی كه متعلق به گذشته تاریخ بودند، باید پس از كسب قدرت سیاسی، در كشوری سوسیالیسم را متحقق می‌ساختند كه عمده‏ترین پیش‏شرط تحقق آن، یعنی مناسبات تولیدی سرمایه‏داری هنوز پیدایش نیافته و یا آن كه از رشدی اندك برخوردار بود.
البته در همان دوران «تئوریسین» های «اردوگاه سوسیالیسم شوروی» نظریه «پرّش از مراحل تاریخی» را مطرح ساختند كه بر اساس آن برای مردمی كه در دوران سنگی بسر می‌بردند، امكان پرّش به «جامعه سوسیالیستی» نیز ممكن بود. مهم این بود كه بخشی از انسان‏هائی كه در این جوامع م‌یزیستند، تحقق سوسیالیسم را در دستور كار خود قرار می‌دادند و در صورتی كه می‌توانستند به قدرت سیاسی دست یابند، می‌توانستند جامعه را به شاهراهی هدایت كنند كه به «سوسیالیسم» منجر می‌گشت.
اما امروز كه تجربه فروپاشی كشورهای «سوسیالیسم واقعأ موجود» در اختیار ماست، باید نتیجه گرفت كه آن انقلابات نه سوسیالیستی بودند و نه طبقه كارگر آن كشورها در قدرت سیاسی سهمی داشت. در همه این كشورها با حكومت‏های تك‏حزبی روبرو بوده‏ایم كه هنوز بقایای آن را می‌توان در كوبا، چین، كره شمالی و ویتنام مشاهده كرد. امروز برای كسانی كه دیگر در خماری «سوسیالیسم» بسر نمی‏برند، روشن است كه تئوری‏ تحقق سوسیالیسم در كشوری عقب‏مانده نظریه‏ای من‏درآوردی و بی‏ارزش است. در همان زمان نیز اگر كسی ماركس و انگلس را خوانده بود، باید در می‏یافت كه این نظرات در تضاد با اندیشه‏های محوری آن دو قرار داشتند. منتهی بی‏سوادی چپ‏های وطنی از یك‌سو و آرمان‌گرائی دوران جوانی از سوی دیگر سبب شدند تا بسیاری از ما تحت تأثیر این‌گونه «تئوری»های من‏درآوردی قرار گیریم.
با آن كه ما برخلاف «چپ»هائی از تبار «حزب توده» و گروه‏های رنگارنگی كه از این «حزب» انشعاب كردند، به مطالعه آثار ماركس و انگلس پرداختیم و كوشیدیم به كاستی‏های «سوسیالیسم شوروی» پی بریم و آن‌را توضیح دهیم، اّما خود هنوز در بسیاری موارد تحت تأثیر لنینیسم قرار داشتیم و بر همین اساس بر این پندار بودیم كه «انقلاب دمكراتیك كارگری» هر چند سبب می‌شود تا طبقه كارگر در كشوری عقب‏مانده به قدرت سیاسی دست یابد، اّما زمینه را برای تحقق بلاواسطه سوسیالیسم فراهم نمی‏آورد و در نتیجه جامعه‏ای كه در آن انقلاب دمكراتیك كارگری رخ داده است، باید هنوز از یك دوران انتقالی طولانی عبور كند. و ما در آن دوران در جهت تحقق چنین انقلابی فعالیت می‌كردیم، بی‏آن‌كه درباره ساختار چنین حكومتی به بررسی پردازیم و نخواستیم و یا نتوانستیم توضیح دهیم كه ساختار دولت پرولتری‏ای كه مجبور است وظائف تاریخی بورژوازی را انجام دهد، بر اساس دمكراسی بورژوائی و یا دمكراسی پرولتری استوار خواهد بود و یا آن‌كه تحقق دیكتاتوری نوع شوروی برای چنین دولت در حال گذاری امری اجتناب ناپذیر خواهد بود؟ به عبارت دیگر روند صنعتی شدن، آن‌چنان كه در كشورهای سرمایه‏داری می‌توان مشاهده كرد، به ساختار دمكراسی صوری نیازمند است، در حالی كه روند صنعتی شدن در شوروی و در بسیاری از كشورهای عقب‏مانده و «جهان سوّمی» با استبداد و خشونتی وصف‏ناپذیر هم‌راه بوده است. ما در بررسی‏های آن دوران خویش نتوانستیم به این ویژگی و تضاد برخورد كنیم. همین امر سبب شد تا در آن دوران به مسئله دمكراسی كم اهمیت دهیم، تا به‌جائی كه «حزب توده» توانست پس از پیروزی انقلاب در ایران، برای پیش‌برد سیاست خویش «لیبرالیسم» را به دشنام سیاسی بدل سازد و به‌این ترتیب زمینه را برای سركوب نیروهای هوادار دمكراسی، یعنی نیروهائی كه در پی تحقق حكومت سكولار در ایران بودند، هموار گرداند.
باید زمان زیادی می‌گذشت تا مطالعات و بررسی‏ها برای ما آشكار می‌ساخت كه دمكراسی صوری قاعده بازی شیوه تولید سرمایه‏داری است و جامعه‏ای كه با این قاعده بازی خو نگیرد و در به‌كارگیری آن تبحّر نیابد، هیچ‌گاه نخواهد توانست پا به دوران «دمكراسی واقعی» نهد تا بتواند خود به طور بلاواسطه سرنوشت خویش را تعیین كند. در جامعه سرمایه‏داری در یك‌سو تولیدكنندگانی قرار دارند كه می‌خواهند برای به‌دست آوردن سهم بیش‌تری از بازار در رابطه با دیگر تولیدكنندگان از «حقوق برابر» برخوردار باشند تا كسی نتواند با بهره‏گیری از امكاناتی ویژه بر رقیبان خویش پیشی گیرد و در سوی دیگر توده عظیمی قرار دارد كه مجبور به فروش نیروی كار خود است. اّما برخلاف شیوه‏های پیشاسرمایه‏داری كه نیروی كار به زور تحت كنترل كارفرما درمی‏آید (بردگی) و یا بر اساس یك سلسله قوانین به ابزار كار وابسته می‌شود (سرواژ) و یا مجبور به پرداخت سهم مالكیت به زمیندار می‌گردد (فئودالی) و … در مناسبات تولید سرمایه‏داری وابستگی نیروی كار به كارفرما «آزادانه» و بر اساس قانون «خرید و فروش» و یا «مبادله ارزش‌ها» انجام می‌گیرد. پس برای آن كه هر دو طبقه اجتماعی بتوانند روابط خود را نسبت به‌یك‌دیگر تنظیم كنند، در مرحله معینی از تراكم شیوه تولید سرمایه‏داری «آزادی» به مثابه «حّق انتخاب» به شیوه‏ی تعیین‏كننده روابط میان طبقات بدل می‌گردد. در محدوده‏ی این شیوه تولید، همه، بدون در نظرگیری وابستگی طبقاتی، با یك‌دیگر در برابر قانون «برابر» می‌شوند، هر چند كه این «برابری» صوری formell و نه واقعی است. البته این بدان معنا نیست كه دمكراسی صوری بورژوائی را باید « دمكراسی دروغین» دانست، آن‌گونه كه از سوی بلشویك‏ها و سپس اردوگاه «سوسیالیسم واقعأ موجود» تبلیغ می‌گشت. جنبه صوری این دمكراسی آن است كه برابری انسان‏ها را به قانون ربط می‌دهد و آن‌ها را در برابر قانون «برابر» می‌سازد، بدون آن‌كه دیگر عوامل اجتماعی كه سبب نابرابری انسان‏ها می‌گردند و به ویژه مالكیت خصوصی بر ابزار و وسائل تولید را مورد توجّه قرار دهد. با این حال همین دمكراسی صوری سبب شد تا انسان متعلق به «جامعه مدنی» بتواند بسیاری از حقوق خود را متحقق سازد. در غالب كشورهائی كه در آن‌ها دمكراسی صوری بورژوائی وجود دارد، آزادی گفتار و نوشتار اصلی بدیهی است و كسی برای انتشار یك نوشته نیاز به مجّوز از اداره‏ای ندارد. هم‌چنین در غالب این كشورها آزادی پژوهشFreiheit der Forschung امری پذیرفته شده است. از یاد نبریم كه نخستین طرح «حقوق بشر» را بورژواهای انقلابی فرانسه تدوین كردند. آن‌ها به‌این دلیل به‌چنین اقدامی دست زدند، زیرا تحقق این حقوق در جامعه را برای ادامه حیات خود ضروری می‌دانستند.
بنابراین تحقق سوسیالیسم تنها منوط نمی‌شود به امر از میان برداشتن مالكیت خصوصی بر ابزار و وسائل تولید. همان‌طور كه در تاریخ پیشاسرمایه‏داری دیدیم، در برخی از كشورهائی كه در آن‌ها شیوه تولید آسیائی حاكم بود، مالكیت خصوصی بر ابزار و وسائل تولید یا وجود نداشت و یا آن‌كه از درجه رشد بسیار اندكی برخوردار بود. با این حال عدم وجود مالكیت خصوصی در این جوامع نه تنها موجب تحقق دمكراسی نگشت، بلكه تمركز مالكیت بر ابزار و وسائل تولید در دستان دولت موجب تحقق استبدادی گشت كه در تاریخ به استبداد آسیائی شهرت یافته است. هم‌چنین در كشورهای عقب‏مانده‏ای كه در آن‌ها «طبقه كارگر» انقلاب كرد و «دولت كارگری» را به‌وجود آورد، مالكیت خصوصی بر ابزار و وسائل تولید از میان برداشته شد و مجموعه ابزار و وسائل تولید به مالكیت دولت در آمد و همین امر سبب شد تا در این كشورها نیز دمكراسی تحقق نیابد و بلكه دولتی مستبد و قدرقدرت مجموعه شئون اجتماعی را زیر پوشش خود گرفت. در این جوامع، دولت‏‏‎هائی كه مدعی بودند به طبقه كارگر تعلق دارند، با كشیدن «دیوار آهنین» به دور كشورهای خویش كوشیدند از فرار مخالفین «سوسیالیسم واقعأ موجود» از «بهشت موعود» جلوگیری كنند. آن‌ها با سلب حقوق مدنی از مردم و فرستادن مخالفین «سوسیالیسم» به اردوگاه‏های كار اجباری كه گوشه‏ای از تاریخ‌چه آن‌را آلكساندر سولشنیتزین Alexander Solschenizyn در اثر خود «گولاگ آرشیپل» Der Archipel Gulag نوشته است، آشكار ساختند كه در محدوده آن مناسبات فرد از ساده‏ترین حقوق مدنی خویش محروم است. آن‌چه كه در آن كشورها وجود نداشت، آزادی گفتار ، نوشتار و مطبوعات بود. شكست آن مناسبات «سوسیالیستی» و پیدایش سرمایه‏داری در این كشورها و از جمله در اتّحاد جماهیر شوروی كه به ادعای استالین در سال 1936 به دوران كمونیستی گام نهاده بود، آشكار ساخت كه در آن جوامع با نوعی ساختار اقتصادی‏ـ اجتماعی پیشاسرمایه‏داری روبرو بودیم و رشد آن مناسبات سرانجام زمینه‏های اجتماعی را برای تحقق سرمایه‏داری فراهم ساخت و جالب آن كه نومن كلاتورای Nomenklatora «كمونیستی» آن جوامع هم اینك در هیبت مافیای قدرت اقتصادی‏‏ـ‏‏ سیاسی هم‌چنان اهرم‏های سیاسی را در دستان خود قبضه كرده است.
اگر نظریه ماتریالیسم تاریخی ماركس را به مثابه قانون تكامل جوامع انسانی بپذیریم، در آن صورت بدون تحقق سرمایه‏داری هیچ‌گاه زمینه‏های اجتماعی برای تحقق سوسیالیسم فراهم نخواهد گشت، زیرا پس از تحقق سرمایه‏داری است كه تازه زمینه‏های اجتماعی‏ـ اقتصادی برای تحقق پیش‏شرط‏های سوسیالیسم فراهم می‌گردد. دمكراسی صوری نیز یكی از ملزومات جامعه سرمایه‏داری است كه خود را در هیبت جامعه مدنی نمودار می‌سازد. بنابراین بدون تحقق دمكراسی صوری تحقق دمكراسی سوسیالیستی امری غیرممكن است، آن‌هم به‌این دلیل كه دمكراسی صوری، با تمام عیب و ایرادهائی كه بدان می‌توان گرفت، نوعی منش و سلوك است كه بر اساس آن انسان‏ها روابط خود با دیگران را سامان می‌دهند. تا ما این منش و سلوك را نیاموزیم، هیچ‌گاه نخواهیم توانست در جهت تحقق جامعه سوسیالیستی گام برداریم كه در بطن آن انسان‏ها بیش از هر دوران تاریخی دیگری از آزادی حّق تعیین سرنوشت خویش برخوردار خواهند بود. به‌این ترتیب مبارزه به‌خاطر تحقق و تحكیم دمكراسی و نهادهای جامعه مدنی وظیفه بلاواسطه هر انسان سوسیالیستی است. به عبارت دیگر سوسیالیست‏ها باید در دو بُعد فعالیت‏های خود را سازماندهی كنند. یكی از این دو بُعد را كوشش در جهت گسترش جنبش سوسیالیستی و بُعد دیگر را تلاش در جهت ارتقأ دمكراسی صوری و نهادهای جامعه مدنی تشكیل می‌دهد.
با توجّه به‌این دو بُعد، روشن است كه باید ظرفی برای فعالیت مشترك تمامی كسانی، جریانات و سازمان‏هائی به‌وجود آورد كه خود را نسبت به دمكراسی و جامعه مدنی متعهد می‌دانند. در این رابطه هم‌كاری و هم‌یاری با دوست گرامی آقای دكتر علی راسخ افشار امری بدیهی است.
عده‏ای بر این نظرند كه می‌توان با بازسازی تشكیلات جبهه ملی در خارج از كشور سازمانی را پایه‏ریزی كرد كه در چارچوب آن نیروهای وابسته به گرایشات دمكراتیك گوناگون بتوانند با یك‌دیگر به فعالیت مشتركی علیه رژیم ارتجاعی كنونی دست زنند. كوشش‏هائی نیز در این زمینه صورت گرفت و اّما به نتیجه مطلوب نرسید. باور من آن است كه باید میان نقش تاریخی دكتر مصدق به مثابه چهره تابناك جنبش دمكراتیك ایران و جبهه ملی تفاوت گذاشت. آن رادمرد عمری را به‌خاطر تحقق جامعه مدنی و حكومت مردم‌سالار در تبعید و زندان سپری كرد و حتی هنگامی كه قدرت سیاسی را در اختیار داشت، نكوشید با سؤاستفاده از قدرت و پشت پا زدن به قانون، به حقوق مخالفین خویش تجاوز كند و همین امر سبب شد كه او نیز هم‌چون آلینده در شیلی، به‌وسیله كودتائی امریكائی سرنگون گردد. بنابراین پیروی از منش و سلوك دكتر مصدق به ما كمك می‌كند تا بتوانیم در جهت تحقق جامعه مدنی و حكومت مردم‌سالار گام برداریم. در عوض جبهه ملی تشكیلاتی بود كه در مقطع معینی از تاریخ میهن ما به‌وسیله ائتلاف چند سازمان سیاسی به‌وجود آمد كه دكتر مصدق به مثابه رهبر آن جبهه خود به هیچ گروه و دسته‏ای تعلق نداشت.
بررسی تاریخ‌چه جبهه ملی در این نوشته ممكن نیست و نیاز به نوشتاری جداگانه دارد. امّا می‌توان نتیجه گرفت كه نقش تاریخی جبهه ملی، پس از آن‌كه رهبران آن به خمینی لببیك گفتند و رهبری او را در آستانه پیروزی انقلاب پذیرفتند و به‌این ترتیب نیروهای سكولار را در مبارزه علیه رژیم پهلوی تنها گذاشتند و پس از پیروزی انقلاب در «شورای انقلاب» و «دولت موقت» به نخست‏وزیری مهندس بازرگان شركت جستند و به قانون اساسی جمهوری اسلامی كه در آن رهبری «ولی فقیه» مافوق اراده ملت قرار داشت، رأی مثبت دادند، پایان یافت.
از آن دوران به بعد شاهد آنیم كه تشكیلات جبهه ملی نتوانسته است در ایران از استقبال توده‏ای برخوردار گردد و حتی در حال حاضر بیش‌تر عناصری كه خود را «ملّی‏ـ ‏مذهبی» می‌نامند، بیش‌تر به «نهضت آزادی» وابسته هستند تا به «جبهه ملی».
به‌همین دلیل نگارنده بر این باور است كه برای گردهمائی نیروهای دمكرات و هوادار جامعه مدنی باید تشكیلات دیگری را پایه‏ریزی كرد شبیه كنفدراسیون كه در آن همه جور آدمی عضو بودند و تنها شرط عضویت در آن پذیرش اساسنامه و مرامنامه و بعدها كه رژیم شاه كنفدراسیون را غیرقانونی اعلان داشت، پذیرش منشور كنفدراسیون بود.
اگر ما بتوانیم در خارج از كشور تشكیلاتی هم‌چون كنفدراسیونی بوجود آوریم كه تمامی نیروهای هوادار دمكراسی را در بر گیرد، به‌طور حتم خواهیم توانست گامی بزرگ در جهت هم‌آهنگ ساختن مبارزات خارج از كشور علیه رژیم خودكامه و استبدادی جمهوری اسلامی و ولایت فقیه برداریم. روشن است كه در این راه نگارنده این نوشته برای پیش‌برد مبارزه علیه رژیم اسلامی كه عملأ به حقوق مدنی ایرانیان تجاوز نموده است، با دكتر علی راسخ افشار هم‌گام و هم‌سنگرخواهد بود.
البته «شورای موقت سوسیالیست‏های ایران» و نشریه «طرحی نو» نمی‌توانند در این زمینه نقش «پیش‌آهنگ» و یا «پیش‌قراول» را بر عهده گیرند، زیرا اهدلف و وظائف « شورای موقت سوسیالیست‏های ایران» هر چند تلاش در جهت تحقق دمكراسی در ایران را الزامی ساخته‏ است، امّا بدان محدود نمی‌شود. پس بكوشیم با هم‌كاری و هم‌یاری یك‌دیگر و با توجه به نیازهای بلاواسطه جامعه و مردم ایران در این زمینه گام‏های لازم و ضروری را برداریم.
این نوشته برای نخستین‌بار در نشریه «طرحی نو» شماره 55، شهریور 1380 چاپ شد

منوچهر صالحی یک سوسیال دموکرات - آلمان - 18.5.2011 3:18

در سال‌های گذشته چندین نوشتار در رابطه با امپریالیسم منتشر کردم که در آن‌ها برخی از جوانب این پدیده را مورد بررسی قرار دادم. چندی پیش این نوشتارها را دوباره‌خوانی کردم و دیدم که بهتر است با بهره‌گیری از آن‌ها کتابی درباره امپریالیسم و تئوری‌هائی که در گذشته و هم‌اینک درباره این پدیده عرضه شده‌اند، بنویسم. در این رابطه باید به اندیشه کائوتسکی[1] درباره امپریالیسم نیز می‌پرداختم، زیرا نوشتار او هر چند کوتاه است، اما در آن می‌توان اندیشه‌های سترگی را یافت. پس از خواندن دوباره نوشتار «امپریالیسم» کائوتسکی دیدم که بهتر است آن را ترجمه کنم و در اختیار ایرانیان پوینده سوسیالیسم قرار دهم.
این چهارمین نوشتاری است که از کائوتسکی تا کنون به‌فارسی برگردانده‌ام و اگر زمان امان دهد، شاید بتوانم برخی دیگر از نوشته‌های پر ارزش او را که یکی از ژرف ‌نگرترین تئوریسین‌های سوسیالیسم کارکردی بود، ترجمه کنم.
اهمیت نوشتار «امپریالیسم» چندگانه است.
نخست آن‌که کائوتسکی در آن، برخلاف برخی دیگر از رهبران جنبش سوسیالیستی آن دوران اروپا، از امپریالیسم تحلیلی اقتصادی و نه سیاسی عرضه کرده است.
دو دیگر آن که پیش‌بینی او مبنی بر این که «مبارزه تسلیحاتی» میان دولت‌های سرمایه‌داری صنعتی اروپا از ضرورت شیوه تولید سرمایه‌داری سرچشمه نمی‌گیرد، امروز واقعیتی انکارناپذیر است، زیرا تاریخ نشان داده که پس از جنگ جهانی نخست تا به‌امروز جنگی میان دولت‌های دمکراتیک سرمایه‌داری رخ نداده است. از آن دوران تا به اکنون تمامی جنگ‌ها میان دولت‌های استبدادی و یا میان دولت‌های دمکراتیک و دولت‌های استبدادی رخ داده‌اند. حتی جنگ جهانی دوم نیز از این قاعده مستثنی نیست. جنگ جهانی دوم جنگی بود میان دولت‌های استبدادی- فاشیستی و ضد دمکراتیک آلمان، ایتالیا و ژاپن با مابقی جهان. ایدئولوژی آن جنگ همان ایدئولوژی امپریالیستی بود که در آستانه سده 20 در میان دولت‌های اروپائی که تازه گذار از تولید کشاورزی به تولید صنعتی را پشت سر نهاده بودند، رواج داشت. آلمان و ژاپن و ایتالیا هنوز می‌خواستند با اشغال «مناطق کشاورزی» جهان، زمینه را برای رشد بهتر سرمایه‌داری صنعتی بومی خویش هموار سازند. هیتلر[2] شرق اروپا، ژاپن کره و چین و موسولینی[3] سرزمین بالکان و شمال افریقا را به ‌مثابه حوزه گسترش «مناطق کشاورزی» با هدف تأمین مواد غذائی و مواد خام صنایع خود برگزیدند. هیتلر نخست کشورهای اتریش و بخشی از چکسلواکی را به‌مثابه حوزه زیست آلمانی‌ها ضمیمه آلمان ساخت. سپس برای آن که بتواند بخشی از لهستان را اشغال کند، با استالین[4] بر سر تقسیم لهستان قرارداد بست.[5] پس از آن که جنگ جهانی دوم با حمله ارتش آلمان در سپتامبر 1939 به لهستان آغاز شد، در سال 1941 نوبت به روسیه رسید و ارتش آلمان تا استالین‌گراد پیش تاخت.
انگلستان و فرانسه و سپس ایالات متحده آمریکا به این دلیل مجبور به جنگ با آلمان شدند که با اشغال شرق اروپا توسط آلمان توازن قدرت اقتصادی و نظامی به‌ سود آلمان که دولتی استبدادی بود، دگرگون می‌شد و این دو دولت هر گونه قدرت رقابتی و رشد اقتصادی خود را از دست می‌دادند. بنابراین جنگ جهانی دوم باید سرنوشت مرگ و زندگی میان دولت‌های دمکراتیک و دولت‌های ضد دمکراتیک سرمایه‌داری صنعتی را تعیین می‌کرد.
با پایان جنگ جهانی دوم، همان‌طور که کانوتسکی پیش‌بینی کرده بود، «مبارزه تسلیحاتی» میان کشورهای سرمایه‌داری دمکراتیک رخ نداد. در عوض با پیدایش «اردوگاه سوسیالیسم واقعأ موجود» که از مرزهای شرقی چین و روسیه شوروی تا مرز غربی آلمان‌شرقی امتداد داشت و در آن در آغاز سال‌های 50 سده بیست نزدیک به یک میلیارد انسان می‌زیستند، جهان به دو اردوگاه سرمایه‌داری که خود را «جهان آزاد» می‌نامید و «سوسیالیستی» که چیز دیگری جز سرمایه‌داری انحصار دولتی نبود، تقسیم شد و «مبارزه تسلیحاتی» میان این دو اردوگاه تا فروپاشی روسیه شوروی و نابودی «اردوگاه سوسیالیستی» هم‌چنان ادامه داشت.
پس از فروپاشی روسیه شوروی با تبدیل ایالات متحده آمریکا به یگانه ابرقدرت جهان، نه فقط «تاریخ» پایان نیافت، بلکه «مبارزه تسلیحاتی» میان کشورهای سرمایه‌داری پیش‌رفته نیز رخ نداد، زیرا قدرت نظامی سهمگین ایالات متحده و «ناتو»[6] آن‌چنان است که در حال حاضر جز دولت چین که در پی مدرن‌سازی تسلیحات ارتش توده‌ای خود است، هیچ نیروئی را یارای برابری با آن نیست. از این دوران به‌بعد، کشورهای سرمایه‌داری غرب می‌کوشند با جلوگیری از انتقال برخی از شاخه‌های دانش به کشورهائی که دیر یا زود به ابرقدرت جهانی بدل خواهند شد، هم‌چون چین و هند و یا آن که می‌توانند به قدرت‌های منطقه‌ای بدل گردند، هم‌چون ایران، برتری فناوری تسلیحاتی خود را حفظ کنند.
سه دیگر آن که نظریه «اولتراامپریالیسم» کائوتسکی نیز با آغاز و شتاب هر چه بیش‌تر روند «جهانی‌سازی» یا «جهانی شدن» تحقق یافته است، زیرا بنا بر باور او دولت‌های امپریالیستی که در میانه دو جنگ‌ جهانی بر سر تصرف مناطق کشاورزی جهان با یک‌دیگر ‌جنگیدند، سرانجام دریافتند که جنگ‌ها موجب ویرانی نه فقط زیرساخت‌های اقتصادی و نظامی، بلکه هم‌چنین موجب نابودی انباشت ثروت در این کشورها می‌گردد. به این ترتیب باید راه حلی یافت می‌شد تا دولت‌های امپریالیستی بتوانند بر اساس قاعده نوینی، بدون توسل به جنگ منافع خود را تأمین کنند. با ایجاد سازمان ملل متحد پس از جنگ جهانی دوم به‌تدریج ظرف مناسبی برای هم‌کاری همه دولت‌های جهان بر اساس تدوین و پذیرش قوانین جهانی هموار گشت. روشن بود که کشورهای امپریالیستی با توجه به مخرج مشترک منافع خویش با ایجاد پدیده‌هائی هم‌چون «بانک جهانی» و یا «اتاق تجارت جهانی» و … می‌توانند نهادهائی را به‌وجود آورند تا مواد غذائی و مواد خام دولت‌های کشاورزی جهان را با قیمت ارزان و مناسب در اختیار مشترک آن‌ها قرار دهد. با فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم واقعأ موجود» و شتاب روند «جهانی‌سازی» اینک یک میلیارد جمعیت جهان که در کشورهای سرمایه‌داری صنعتی پیش‌رفته زندگی می‌کند، می‌تواند 6 میلیارد مابقی مردم جهان را که در دولت‌های عقب‌مانده و «جهان سوم» به‌سر می‌برند، غارت و استثمار کند. این همان پدیده‌ای است که کائوتسکی آن را «اولتراامپریالیسم» نامید و مبارزه با آن را یکی از وظائف انکارناپذیر هر فرد و سازمان سوسیالیستی دانست.
منوچهر صالحی
هامبورگ، مه 2011

پانوشت ها:
[1] کائوتسکی، کارل یوهان Karl Johann Kautsky در 16 اکتبر 1854 در پراگ زاده شد و در 17 اکتبر 1938 در آمستردام درگذشت. او چک‌- آلمانی‌تبار و تئوریسین سوسیال دمکرات بود. او پیش از آغاز تحصیلات دانشگاهی به حزب سوسیال دمکرات اتریش پیوست و در دانشگاه وین فلسفه، تاریخ و اقتصاد تحصیل کرد. کائوتسکی 1881 به لندن رفت و در آن‌جا با مارکس و انگلس آشنا و دوست شد. او 1890 به آلمان بازگشت و در آن‌جا نشریه «زمان نو» را انتشار داد. 1891 با هم‌کاری ببل و برنشتاین «برنامه ارفورت» را تنظیم کرد. پس از مرگ مارکس و انگلس دختران مارکس نوشته‌های مارکس و انگلس را در اختیار او گذاشتند و کائوتسکی میراث‌دار آثار آن دو شد. کائوتسکی در طول زندگی خود آثار تئوریک فراوانی نوشت و با جناح راست به رهبری برنشتاین و هم‌چنین جناح چپ حزب به‌رهبری روزا لوکزامبورک و کارل لیبکنشت که گرفتار آرمان‌گرائی بودند، مبارزه کرد. او پیش از آغاز جنگ جهانی اول از فراکسیون حزب سوسیال دمکرات مجلس آلمان خواست که به لایحه بودجه جنگ فقط هنگامی رأی مثبت دهد که امپراتور در برابر افکار عمومی سوگند یاد کند که از آن بودجه فقط برای دفاع از خاک آلمان استفاده خواهد کرد. اما پس از آن که فراکسیون حزب بدون هر گونه شرطی به بودجه جنگ رأی مثبت داد، کائوتسکی از حزب استعفاء داد و با گروهی دیگر از انشعابیون «حزب مستقل سوسیال دمکراسی آلمان» را تأسیس کرد. این حزب پس از پایان جنگ و تأسیس جمهوری وایمار به حزب سوسیال دمکرات آلمان پیوست. کائوتسکی از 1924 تا 1938 در وین زیست و پس از اشغال اتریش توسط ارتش آلمان نازی به هلند گریخت و در آن‌جا درگذشت.
[2] هيتلر، آدلف Adolf Hitler در 20 آوريل 1889 در اتريش‏ زاده شد و در 30 آوريل 1945 در برلين خودكشى كرد. او در خانواده‌اى با بضاعت متوسط رشد كرد و مايل به تحصيل نقاشى در آكادمى هنر وين بود، ولى در امتحان ورودى اين دانشگاه رفوزه شد. به‌عنوان داوطلب در جنگ جهانى اول در ارتش‏ بايرن آلمان شركت جست و به‌عنوان نوزدهمين عضو در «حزب كارگرى آلمان» ثبت نام كرد و در سال 1921 به رهبرى اين حزب برگزيده شد. سپس‏ نام حزب را تغيير داد و آن‌را «حزب ملی سوسياليستى كارگرى آلمان» ناميد. اين حزب عليه «قرارداد ورساى» شديدأ به مبارزه پرداخت، زيرا بر اساس‏ آن، حکومت مرکزی بايد از بخشی از سرزمین آلمان چشم می‌پوشید و تمامى هزينه جنگ جهانى اول را به‌صورت غرامت به ديگر كشورها و به ويژه به فرانسه بازمی‌پرداخت. در همين دوران تشكيلات اس‌اس SS را به‌وجود آورد كه بازوى نظامى حزب بود. در 1923 كوشيد در مونيخ از طريق كودتا به قدرت رسد كه شكست خورد و دستگير گشت. در زندان كتاب «نبرد من» را نوشت كه در حقيقت برنامه حزبى بود. پرداخت غرامت جنگى از رشد اقتصاد آلمان جلوگيرى می‌كرد و به‌همين دليل بحرانِ اقتصادى سبب شد تا 6,5 ميليون نفر نيروى فعال در بيكارى به‌سر بَرَد. هيتلر توانست با تحريك اين توده در انتخابات پارلمانى 1929 به پيروزى بزرگى دست يابد. حزب او به نیرومند‌ترين فراكسيونِ پارلمان بدل شد و به‌همين دليل هيتلر در30 ژانويه 1930 از سوى رئيس‏ جمهور هيندنبورگ Hindenburg مأمور تشكيل حکومت شد. البته در اين انتخابات احزاب سوسيال دمكرات و كمونيست آلمان با هم نیرومندترین جناح پارلمانی را تشکیل می‌دادند، اما از آن‌جا كه كمونيست‌ها تحت تأثير تبليغات كمينترن بر اين باور بودند كه سوسيال دمكرات‌ها خطرناك‌ترين دشمنان طبقه كارگرند، پس نمی‌توانستند با آن‌ها ائتلاف كنند. ديگر آن كه نيروهاى محافظه‌كارى كه در مجلس‏ حضور داشتند، چون از خطر انقلابِ كارگرى نگران بودند، به هيتلر رأى مثبت دادند. هيتلر پس‏ از به‌دست آوردن صدارت با شتاب كوشيد پارلمان را خلع سلاح كند و در سال 1933 لايحه‌اى را به تصويب پارلمان رساند كه بر اساس‏ آن حكومت می‌توانست بدون تصويب مجلس‏ تقريبأ در همه زمينه‌ها نظرات و خواست‌هاى خود را به‌مصوبه‌های اجرائی بدل كند. پس‏ از تصويب اين لايحه در پارلمان كه در جوّى تحريك‌آميز به تصويب رسيد، در ژوئيه 1934 حمله به نيروهاى مخالف آغاز شد و پس‏ از چندى تمامى احزاب به‌جز حزب «ناسیونال سوسیالیست کارگری» هیتلر ممنوع اعلان شدند و حكومت وحشت بر جامعه حاكم گشت. از همين زمان به بعد به تدريج حمله به يهودان و اعزام آن‌ها به اردوگاه‌های کار اجباری آغاز شد. پس‏ از آن هيتلر با طرح شعار «آلمان ملتى بدون سرزمين» است، دست‌اندازى به مناطق شرقى اروپا را آغاز كرد. او در سال 1939 جنگ جهانى دوم را با حمله به لهستان آغاز كرد. پس‏ از موفقيت‌هاى اوليه، سرانجام ارتش‏ آلمان در سال 1945 شكست خورد و بساط حكومت نازيسم در اين كشور برچیده شد. هيتلر نظريه برترى نژاد آريائى و به ويژه نژاد ژرمنى را تبليغ می‌كرد و يهودان را مسبب بحرانِ اقتصادى آلمان می‌دانست و براى سوسيال دمكراسى و كمونيست‌ها حقِ حيات قائل نبود.
[3] موسولينى، بنيتو آمیلکاره آندرآ Beni Amicare Andreato Mussolini در 29 ژوئیه 1893 در دوویا Dovia زاده شد و در 28 آوریل 1945 درگذشت. او در سال 1914 از حزب سوسياليستى ايتاليا اخراج شد و سپس‏ حزب فاشيستى را به‌وجود آورد و از 1922 تا 1943 رهبر حکومت دیکتاتوری- فاشیستی ایتالیا بود. او در تمامی این دوران نخست‌وزیر کشور بود و در دوران‌هائی نیز رهبری وزارت‌خانه‌های کشور و خارجه را بر عهده داشت. او در مقام رهبر جنبش و رژیم فاشیستی Fascismo Duce del نامیده می‌شد که به‌معنای «رهبر فاشیسم» است.
[4] استالین، یوسف، چوگاشویلى Stalin, Josef Dschugaschwili در سال 1879 زاده شد و در سال 1953 درگذشت. او از سال 1912 عضو كمیته مركزى بلشویك‌ها بود، در سال 1922 به توصیه لنین به عنوان دبیركل حزب كمونیست اتحاد جماهیر شوروى ‌(بلشویكى) برگزیده شد. طى سال‌هاى 1917 تا 1923 مسئولیت «كمیساریاى خلق براى مسائل ملى» را بر عهده داشت. در كنار آن از 1919 تا 1922 مسئول «كمیساریاى خلق براى كنترل دولت» بود. استالین توانست پس‏ از مرگ لنین در سال 1924، به‌تدریج رهبران قدیمى حزب را از حزب و دولت كنار گذارد و دیكتاتورى بوروكراسى دولتی را بر جامعه حاكم سازد كه در رأس‏ آن شخص‏ او از قدرت استبدادى مطلق برخوردار بود. استالین پس از 1941 كه آلمان نازى به شوروى حمله كرد، تا سال 1953 كه درگذشت، ریاست شوراى وزیران و فرماندهى كل قواى ارتش‏ سرخ را نیز بر عهده داشت.
[5] این قرارداد در 23 اوت 1939 در مسکو امضاء شد. در این قرارداد دولت از یک‌سو بی‌طرفی روسیه در جنگ احتمالی میان دولت‌های لهستان و آلمان ار سوی دولت آلمان به رسمیت شناخته شد و از سوی دیگر دولت آلمان برای بازگردان مناطقی از روسیه که پس از جنگ جهانی اول ضمیمه لهستان شده بودند، اعلان بی‌طرفی کرد. جنگ جهانی دوم یک ماه بعد با حمله ارتش آلمان در سپتامبر 1938 به لهستان آغاز شد.
[6] ناتو Nato مخفف «پیمان نظامی اتلانتیک شمالی» است. این پیمان در 4 آوریل 1949 نخست برای 20 سال میان ایالات متحده آمریکا، کانادا و ده کشور اروپائی (انگلستان، ایتالیا، ایسلند، بلژیک، پرتغال، دانمارک، فرانسه، لوکزامبورگ، نروژ و هلند) بسته شد. پس از آن به‌تدریج کشورهای دیگری چون ترکیه و یونان در سال 1952، آلمان غربی در سال 1955 و اسپانیا در سال 1982به این اتحادیه پیوستند. پس از فروپاشی اردوگاه «سوسیالیسم واقعأ موجود» کشورهای چک، لهستان و مجارستان در سال 1999 و کشورهای استلند، لتلند، لیتوانی، بلغارستان، رومانی، اسلواکی و اسلوین در سال 2004 عضو این پیمان شدند. آلبانی و کرواسی نیز در 3 آوریل 2008 به پیمان ناتو پیوستند. در حال حاضر روی‌هم 26 کشور عضو این پیمان نظامی هستند. هدف این پیمان نظامی دفاع از موجودیت و استقلال کشورهای عضو است، یعنی ناتو باید بنا بر اساس‌نامه خود فقط به‌جنگ‌های تدافعی و نه تهاجمی دست زند. هم‌چنین کشورهائی که عضو این پیمان هستند، خود را متقابلأ موظف ساخته‌اند که اختلافات خود را صلح‌آمیز حل کنند. دیگر آن که حفظ ساختار سیاسی موجود در کشورهای اروپای غربی، یعنی دولت دمکراتیک و اقتصاد بازار آزاد سرمایه‌داری یکی از هدف‌های مهم پیمان ناتو است. به‌عبارت دیگر، در دورانی که «جنگ سرد» آغاز شد و کشورهای سرمایه‌داری پیش‌رفته و کشورهای «سوسیالیسم واقعأ موجود» در برابر یک‌دیگر صف‌بندی کرده بودند، پیمان ناتو از یک‌سو باید از پیش‌روی «سوسیالیسم» در اروپای غربی و از سوی دیگر از سقوط شیوه تولید سرمایه‌داری جلوگیری می‌کرد.

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:36

ضرورت آغاز دوباره ی نبرد مسلحانه در کردستان
کورش عرفاني
رژیم ایران پرونده اتمی را به پرونده ی زندگی خود تبدیل کرده است. دیر یا زود و به واسطه ی همین پرونده جمهوری اسلامی با سخت ترین دوران حیات بیست و هفت ساله ی خویش روبرو خواهد شد. سایه ی تحریم اقتصادی حتی قبل از آغاز تحریم ها سنگینی می کند و شرکت های بزرگ به تدریج ایران را در نوعی انزوا قرار می دهند. [1] فرار کسانی که از ترس جنگ می خواهند کشور را ترک کنند آغاز شده و دولت احمدی نژاد ناتوان از حل بحران های اقتصادی و اجتماعی به دنبال صدور بحران داخلی می باشد. اعدام های سیاسی از سر گرفته شده و آنطور که از سخت گیری بر روشنفکران بر می آید قتل های زنجیره ای باردیگر بروز خواهد کرد. گزارش های متعدد آماده سازی های جنگی آمریکا در منطقه و کشورهای نزدیک به ایران حکایت از آن دارد که احتمال یک رویارویی نظامی هر روز قویتر می شود. تا به حال بسیاری در باره ی عواقب فاجعه بار و غیر قابل جبران چنین رویدادی سخن گفته اند.
بنابر همه مواردی که در بالا ذکر شد زمان کنونی از ارزش بسیار بالایی برخوردار است، زیرا فرصتی است برای تغییرآفرینی در سناریوهای ضد انسانی قابل پیش بینی برای ایران. تاخیر در بهره برداری از این زمان، شرایط کنونی رابه سوی نقطه ی غیر قابل بازگشت وجبران ناپذیر پیش خواهد برد. موج جدید اعدام ها، سرکوب گسترده کارگران، به راه انداختن یک فاجعه ی اتمی و گسترش فقر و کمبود و سرکوب برخی از نتایج حتمی انفعال ما در شرایط حاضر خواهد بود. پس، وقت عمل است. با قبول این موضوع بلافاصله این سوال پیش می آید که چه می توان کرد ؟
بدیهی است که سخن بردن از راه حل های جالب اما غیر قابل اجرا فایده ای ندارد. راه حل های سیاسی چند ده تا نیست، عمده ترین آنها برقراری یک اتحاد از نیروهای همگون سیاسی است تا بتواند خود را به عنوان جایگزین رژیم معرفی کند. لیکن چنین اتحادی بدون زمینه ی عینی تشکیل آن شکل نخواهد گرفت. لذا به طور مشخص تر و ملموس یکی از گزینه های کارساز در شرایط کنونی می تواند کنش گری در مناطق مستعد ایران باشد. عملیات ایذایی تشکیلاتی تحت عنوان جندا لله در استان سیستان و بلوچستان ایران نشان دهنده ی این است که توان نظامی رژیم در برخی مناطق بسیار ضعیف است. این مورد هم چنین آشکار می کند که دستگاه نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی تنها در مقابل مردم دست خالی و بی دفاع «قدرت نمایی» می کند. اما هر کجا که نیروهای رژیم با مقاومت مسلحانه روبرو می شوند به سان افرادی ضعیف و وحشت زده تارو مار می شوند. گروه جندالله در یک نوبت 22 نفر از مزدوران رژیم را در یک عملیات کمین به هلاکت رساند و این عملیات همچنان ادامه دارد. [2]

جایگاه کردستان :

یکی دیگر از مناطق مستعد کشور برای آغاز و گسترش نبرد مسلحانه ی مردمی کردستان می باشد. این استان که به دلایل تاریخی و استراتژیک از استعداد بالایی برای مبارزه گری برخوردار است می تواند بستر مناسبی برای آغاز یک دوره ی جدید از فعالیت های مبارزاتی توسط تشکل های عمل گرای ایرانی باشد. جمهوری اسلامی با درک این واقعیت از چندی پیش بر دامنه ی حضور نظامی خود در این استان افزود و حتی به طور پیشگیرانه چند روز پیش با تجاوز به خاک عراق، شش پایگاه حزب کارگران کردستان ترکیه، پ ک ک، را مورد حملات توپخانه ای خود قرار داد. در حال حاضر رژیم نیروهای فراوانی را به این منطقه آورده است تا از سرایت جنبشی مسلحانه به این استان جلوگیری کند، زیرا مقامات ایران خوب می دانند که کردستان می تواند تبدیل به نخستین استان آزاد شده ی ایران شود. [3] حضور گسترده ی نیروهای نظامی رژیم نکات مثبت و منفی خود را در بردارد. هر چند که این امر در ظاهر توازن قوا را به سود حکومت می چرخاند اما از سوی دیگر به دلیل فراوانی نیروها، تعدد محل های استقرار و تجمع، ضرورت تدارک مداوم این نیروها وافزایش ترددها در جاده های اصلی و فرعی...فرصت خوبی به دست می دهد تا بتوان به آسانی به آنان ضربات ایذایی وارد ساخت، آنها را درکمین شکار کرد ودر شهرها مورد حملات چریک-شهری قرار داد.
فعال شدن نظامی رژیم در منطقه در حالی است که احزاب و سازمان های کرد ایرانی همچنان در نوعی سردرگمی استراتژیک وآشفتگی های تاکتیکی بسرمی برند. این تشکل ها که در خاک کردستان عراق مستقر هستند با پیروی از محدودیت های تعیین شده توسط حکومت خودمختار بارزانی به طور عملی دست و پای خود را بسته و نیروهای خود را در شرایطی قرار داده اند که هرگونه ابتکار عمل نظامی را برعلیه رژیم از دست داده اند. اگر چنین موقعیتی با توجه به لشگر کشی آمریکا به عراق، با سوال ها و شرط های فراوان، تا اینجا می توانست قابل فهم جلوه کند از این پس توجیه پذیر نیست. شرایط تازه ای که کشورمان می رود در آن غرق شود هیچ انفعالی را توجیه پذیر نمی سازد. سازمان های مسلح کرد به جای آنکه در روزمره گی های سیاسی گرفتار مانده و چشم به قدرت های بزرگ داشته باشند تا بنا بر اراده ی آنها اقدام کنند می توانند با یک جمع بندی عینی گرایانه و نوین از شرایط فعلی خود را برای ایفای یک نقش تاریخی مهم آماده سازند. در این رابطه باید توجه داشت که استراتژی انتظار منفعل که سازما نهای کرد ایرانی چندین سال است پیشه کرده اند هیچ نتیجه ای جز «بقا» به دنبال نداشته است. اما ضرورت بقا در چیست ؟ اگر قرار باشد که سازمان های مبارز کرد حتی در این سرنوشت سازترین دوره، که آینده کشور می تواند دستخوش بدترین چنگ اندازی های امپریالیسم و صهیونیسم شود، وارد میدان نشوند، پس چه موقع قرار است به نفع مردم به صحنه آیند ؟ زمانی که ماشین جنگی تخریب گر سرمایه داری به راه افتاده و کشور را به سوی نابودی و جنایت می کشاند ؟
همچنانکه در دوران مشروطیت آذربایجان نقشی سرنوشت ساز را برای کل کشور ایفاء نمود اینک نیز این با کردستان است که به یک رسالت تاریخی مهم پاسخ دهد. کردستان می تواند به جایگاهی برای فعال ساختن یک جنبش سراسری در ایران تبدیل شود. شرط آن این است که مبارزین و سازمان های کرد بتوانند نشان دهند ماشین سرکوب رژیم آسیب پذیر است و می توان به آن ضربه زد. رسالت سیاسی تشکل های مبارز کرد نباید در خواست های منطقه ای و قومی خلاصه شود، تاریخ اینک فرصتی را در برابر آنها قرار داده است که بتوانند رسالت آزادیخواهانه ی خود را در ورای مطالبات مردم کردستان و در مسیر رهایی خلق ایران تحقق بخشند.

فایده های این استراتژی

فعال شدن عملی سازما نهای کرد در شرایط فعلی راهی است هوشمندانه که می تواند فایده های زیر را در بر داشته باشد :
1- جو عمومی ترس و انفعال را در جامعه می شکند،
2- آرایش عمومی قوای نظامی رژیم را به هم می ریزد،
3- رژیم را در شرایطی که با فشارهای خارجی روبروست تضعیف می سازد،
4- نیروهای بالقوه را که برای مبارزه ی قهرآمیز آمادگی دارند در سراسر ایران فعال خواهد ساخت،
5- جمع کثیری از ایرانیان داخل و خارج از کشوررا که در جستجوی فرصت مبارزه ی عملی بر علیه رژیم هستند به سوی این منطقه کشانده و در نهایت توازن قوا را به هم خواهد زد،
6- معادلات سیاسی را در منطقه به نفع نیروهای مردمی تغییر خواهد داد.

بدیهی است که فعال شدن نظامی نیروهای کرد در این منطقه سایر تشکل های سیاسی گفتارگرا را تشویق و یا مجبور خواهد کرد که ازحرف سازی خارج شده و برای سرنگون سازی دست به کنش مشخص بزنند. این احتمال وجود دارد که موفقیت های مبارزین مسلح در کردستان بتواند به گونه ای عملی وتسریع شده موانع موجود بر سر تسلیح دوباره ی ارتش آزادیبخش را از سر راه برداشته و به این ترتیب بازوی مسلح پرقدرت مجاهدین را به صحنه نبرد بازگرداند. این امر یک جبهه وسیع جدید را در مقابل رژیم باز کرده و فشارهای نظامی رژیم را در کردستان کاهش خواهد داد.
مشکل برای آغاز این کار و ایجاد چنین شرایطی بیش از آنچه مادی باشد ذهنی است. مسولان و تصمیم گیرندگان تشکل های مسلح کرد در طول چند سال گذشته به دلیل دوری از نبرد قهرآمیز تا حدی به سیاسی کاری خو گرفته و برای انفعال خویش دلایل موقعیتی وتوجیهات اجتماعی فراهم می کنند. این در حالیست که یک نیروی انقلابی معادلات را نه فقط در فعالیت های سیاسی که در واقعیت مادی صحنه تغییر می دهد. به اطلاعیه دادن و رادیو برپاکردن و تلویزیون به راه انداختن اتکاء نمی کند. در کنارآگاه سازی توده ها، آنها را برای نبرد قهرآمیز سازماندهی، تجهیز و مسلح می کند ودست به عمل می زند. ترس را می شکند و به مردم نشان می دهد که می توان رژیم را به زیر کشید.
در شرایط کنونی این عمل مسلحانه معنایی روشن دارد، مبارزه ی قهر آمیز در کردستان و نیز در سیستان و بلوچستان و خوزستان و... نمادی خواهد بود از اراده ی خلق ایران برای به دست گرفتن سرنوشت خود. حرکتی در ورای طرح ریزی های امپریالیستی وصهیونیستی برای کشورمان. با دادن یک ماهیت مردمی به کنش های مسلحانه راه برای تشکل های فرقه گرا و وابسته بسته می شود. مطالباتی همچون آزادی، دمکراسی و عدالت اجتماعی باید به عنوان فصل مشترک این حرکت های مردمی مطرح شود.

شجاعت با هم بودن

بدیهی است که برای چنین کاری همچنان موانع قبلی عمل خواهند کرد : اختلافات سیاسی، گذشته ی پرماجرای گروههای کرد و اختلافات میان آنها، تفاوت دیدگاه ها بر سر مسائل قومی و منطقه ای و غیره. اما واقعیت این است که تا زمانی که بن بست کنونی به طور عملی و مادی نشکند، یعنی تا غول استبدادی-نظامی رژیم بر این کشور حاکم است، هیچ پیشرفتی در حل این اختلافات حاصل نخواهد شد. این تنها در بستر موفقیت های مادی به سود منافع مردم است که می توان انتظار بحث های سازنده و رفیقانه بر سر اختلافات گوناگون تاریخی و کنونی و رسیدن به راه حل های منصفانه برای آنها را داشت.
درک این ضرورت امروز بر همه ی تشکل های مردمی، چپ و کرد لازم است اما اینکه کدامیک به مسولیت تاریخی خویش پاسخ دهند موضوع دیگری است.
تشکل های کرد باید خود را از محدودیت های تحمیل شده به وسیله حکومت خودمختار کردستان بیرون بکشند، موقعیت کنونی که در آن رژیم به عنوان متجاوز و دخالت گر در امور داخلی عراق شناخته شده است فرصت مناسبی برای مذاکره برای کاهش این محدودیت هاست. اما حتی اگر از این طریق منظورفوق حاصل نشود باید به راه های غیر رسمی و انواع ابتکارهای دیگر توسل جست و واقعیت تاثیرآفرین خود را در منطقه نشان داد. باید با قدرت نظامی بن بست را شکاند، بن بست سرنگون سازی بیشتر از آنچه سیاسی باشد ناشی از نبود کنش قهر آمیز است. برای این منظور نیز کار هماهنگ میان تشکل های مختلف و نیز تقویت پیوندهای خود با مردم همراه با کار تبلیغاتی گسترده لازم است.

نتیجه گیری :

بروز جنبش مسلحانه ی مردمی سبب می شود که معادله از حالت دو طرفه رژیم-آمریکا خارج شود و تبدیل به معادله سه طرفه ی رژیم-مردم-آمریکا شود. در این صورت آمریکا و سایر قدرت های بزرگ نمی توانند در کنار رژیم یگانه تصمیم گیرندگان وتعیین کنندگان سرنوشت و آینده ی کشورمان باشند. این با نیروهای مردمی است که در انتظار دیگران ننشینند و با ابتکار عمل هایی مانند آنچه در این نوشتار پیشنهاد شده است وارد میدان سیاسی کشور شوند. فراموش نکنیم زمانی که انتظار به انفعال تبدیل شود بسیار خطرناک می شود. رژیم آسیب پذیر است و زمان ضربه زدن به آن مهیاست. آغاز دوباره ی نبرد مسلحانه در کردستان جرقه ای است که بشکه باروت عظیم نارضایتی های توده ای در ایران به آن احتیاج دارد تا با یک انفجار اجتماعی قهر آمیز رژیم را جارو کند. فراموش نکنیم، زمان آن هر موقع که باشد، یگانه مسیر ممکن سرنگون سازی رژیم، نبرد مسلحانه ی توده ای خواهد بود. پس چرا از حالا با یک استراتژی روشن در این مسیر حرکت نکنیم ؟ موفقیت و ارزش یک حرکت تاریخ ساز در تشخیص درست زمان انجام آنست.


________________________________________

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:34

درسی که باید از دستگیری عبدالمالک ریگی گرفت
کورش عرفانی
کورش عرفاني
از ماجرای دستگیری و تحویل عبدالمالک ریگی نباید به آسانی گذشت، زیرا این حرکت می تواند سنتی بد را پایه گذارد که بر اساس آن بتوان چهره های شاخص اپوزیسیون را در هر کجا که هستند به نوعی راهی زندان های رژیم کرد. جمهوری اسلامی که براساس ماهیت خود می داند تا چه حد حکومت های غرب و منطقه آلوده ی به فساد و رشوه و منفعت جویی هستند از خوان یغمای مردم ایران می فروشد تا بتواند مخالفانش را سر به نیست کند.
در دستگیری عبدالمالک ریگی سرویس های اطلاعاتی آمریکا، اسرائیل، پاکستان و امارات متحده دست داشته اند. هریک برای منافع خود: آمریکا سه زندانی اش را تحویل خواهد گرفت، اسرائیل همیاری رژیم برای ترور مقام بلندپایه ی حماس را جبران می کند، پاکستان به قدری پول می رسد و امارات امنیت و اقتصاد خود را تحکیم می بخشد. حاصل کار این میان این است که یک بلوچ آزاده که ? با او موافق باشیم یا مخالف ? برای دفاع از حیثیت خود و مقابله با ستمی که بر مردم او می رفت می جنگید دست بسته به رژیم جهل و جنایت تحویل داده می شود.
این آرزویی است که رژیم برای بسیاری از مبارزین واقعی و رهبران اپوزیسیون در سر دارد و به دنبال راه ها و مسیرهایی است که به این مهم دست یابد. فراموش نمی کنیم هزینه ی سنگینی را که رژیم برای قتل شاپور بختیار پذیرا شد، بهایی را که برای قتل رهبران کرد در میکونوس داد، یا هزینه های سنگینی را که جهت از میان برداشتن رهبری مجاهدین در فرانسه و عراق قبول کرده است.
رژیم ا زاین واقعیت آگاه است که تا زمانی که در جامعه، مبارزه ی با استبداد و ستم به صورت نهادینه و شبکه های خودگردان درنیامده است افراد، چه با اهمیت فرد درمبارزه موافق باشیم یا خیر، نقش مهمی را در پیشبرد حرکت های مبارزاتی ایفا می کنند. به همین دلیل نیز می داند که با حذف فیزیکی این یا آن چهره، گاهی، می تواند ضرباتی جبران ناپذیر بر کل یک جریان وارد سازد. در همین راستا حتی حرکت های پیشگیرانه نیز از سوی جمهوری اسلامی صورت می پذیرد. به طور مثال قتل پروانه و داریوش فروهر.
این واقعیت ما را دعوت می کند که نسبت به سه موضوع حساس باشیم: 1) واکنش جدی نشان دادن نسبت به دستگیری عبدالمالک ریگی از طریق تماس با سفارت خانه های پاکستان در سراسر جهان و در صورت اثبات همکاری آمریکا انجام اعتراض مشابه به دولت آمریکا و سفارتخانه های آن 2) بالا بردن هشیاری و ضریب امنیتی در مورد فعالان سیاسی مطرح و کسانی که نقش کلیدی را در تشکل ها یا جریانات سیاسی ایفاء می کنند به طریقی که رژیم و یا دستگاه های امنیتی غرب هوس معامله و ماجراجویی برای سرنوشت آنان را به ذهن خود راه ندهند. 3) تاکید بر ضرورت سازماندهی اجتماعی مبارزه به طریقی که دستگیری یا از میان بردن فرد سبب تعطیلی یک جریان مبارزاتی و یک حرکت تشکیلاتی نشود.
در شرایطی که می بینیم جامعه ی ایران به واسطه ی جنبش آزادیخواهی مردم ایران قدم به یک دوره ی تاریخی سرنوشت ساز گذاشته است جا دارد که با هشیاری و فعال شدن بیش از گذشته به رژیم در حال فروپاشی اجازه ندهیم سقوط خویش را از طریق حذف و قتل و اعدام مخالفانش به تاخیر بیاندازد.
"یادداشت های روز"، ویژه سایت دیدگاه نوشته می شوند. در صورت تمایل به باز تکثیر متن، لطفاً منبع را "یادداشت های روز سایت دیدگاه" قید کنید.

6 بهمن 1388
منبع: سايت ديدگاه
@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.

________________________________________

[نظر دهید] [نظر دیگران در رابطه با این مطلب 3 برای خواندن نظرها اینجا را کلیک کنید!]
نسخه‌ی چاپی
ارسال اين مطلب به دوستان

________________________________________
نظر دیگران در پیوند با این مطلب:
[تاریخ ارسال: 03 Mar 2010] [ارسال‌کننده: بهروز] [ ]
نظر آقای دهقانی کاملن منطقی و تمامی عناصر جدی اپوزیسیون ضروری است که به این گونه موارد بهای ویژه قایل شونذ.
[تاریخ ارسال: 27 Feb 2010] [ارسال‌کننده: سیامک دهقانی] [ ]
البته نقش علیرضا نوری زاده را هم نباید نادید گرفت! چون به هر حال, همین عبداالمالک ریگی بارهای بار با نوری زاده که به هر حال سرش به ارگانهای جمهوری اسلامی وصل است, بودن توجه به مسائل امنیتی و حفاظتی مصاحبه های آنچنانی می کرد و حتی از طریق سایت اینترنی جندالله و دیگر سایتهای بلوچی زمان و موعود آنرا تعیین می کرد. از نظر فنی هم ردگیری مکالمۀ تلفنی ریگی کار چندان مشکلی نیست. چندسال پیش علیرضا نوری زاده در روزنامۀ کیهان نوشته بود که در لندن با شکنجه گر معروف حسین شریعتمداری نشست و گفتگو داشته است؛و بعد از رئیس جمهور شدن خاتمی نیز با وی نشست و برخاست های زیادی داشت. از جمله در ایتالیا! در ضمن,بعلت مخالفت شدید نوری زاده با مبارژۀ مسلحانه و اعتقاد به اصلاح جمهوری اسلامی از درون؛طبیعی است که ایشان برای از بین بردن حرکات قهر آمیز بر علیه حکومت اسلامی, همکاریهای لازم را با ارگانهای امنیتی و تروریستی دشمن ادامه دهد. البته,جریان جندالله و رهبر اسیر آن, بهانه شان این بود که بعلت منزوی شدن از سوی محالفین رژیم؛چاره ای جز استفاده از بلندگوی تبلیغاتی نوری زاده یا بطور غیر مستقیم یکی از جناحهای جمهوری اسلامی نداشته است! در ضمن نباید فراموش کرد که گروه عبدالمالک بعد از عملیات شهرستان سرباز و کشتن تعدادی از فرماندهان سپاه, به تقاضای بقول خودشان ریش سفید بلوچ بمدت دو ماه با مأمورین جمهوری اسلامی مذاکره و نشست داشته اند که البته با شکست و ناکامی روبرو شده بود. به هرحال, هرکس که به علیرضا نوری زاده اعتمادکند و گول جیغ و دادهای او را بخورد,با کله در قعر سیاه چالهای رژِیم اسلامی سقوط خواهد کرد.
[تاریخ ارسال: 27 Feb 2010] [ارسال‌کننده: گل کو] [ ]
آقای عرفانی عزیز متن مطلب دیده نمیشود.

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:33

آقای اکبر گنجی
نه می بخشم و نه فراموش می کنم
سخن کوتاه کورش عرفاني
کورش عرفاني
سخنان اکبر گنجی در مراسم جایزه قلمی طلایی در مسکو در برگیرنده ی نکته جالبی بود و آن یادآوری قتل عام زندانیان سیاسی در سال 1367 بود. قتل عامی که حجاریان ها، که وی جایزه اش را به آنها نیز اعطا می کند، در آن دست داشتند. اما نکته ی مهم تر پرداختن وی به ضرورت بخشیدن جنایت ها ولی فراموش نکردن آنهاست. وی می گوید :« خشونت ،‌خشونت به بار مي‌آورد و حتي خشونت انقلابي تر و خشك را با هم مي‌سوزاند. امروز ديگر نبايد با همان سلاح خشونت طلبان به مقابله با آنها پرداخت. بايد مقاومت صلح آميز مدني را جايگزين خشونت انقلابي كرد. شعار من براي مبارزه با ظلم و خشونت « ببخش و فراموش نكن» است.» [1]
و این درست همان گفتاری است که رژیم های جنایت سالاری مانند جمهوری اسلامی و یا دولت ضد بشری اسرائیل بدان نیازمندند تا به قتل و جنایت فکر شده، ایدئولوژیک و برنامه ریزی شده شان ادامه دهند. تلاشی برای اطمینان بخشیدن به این حکومت های که تا آنجا که می توانید بکشید و بدانید در نهایت، عفو و بخشش در انتظار شماست. بکشید و بدانید که ما نمی کشیم. به زنان و دختران تجاوز کنید. قتل عام کنید، زندان کنید، شکنجه کنید... و بدانید اینها را ما می بخشیم هرچند که فراموش نمی کنیم. گویی برای رژیم لاجوردی پرور جمهوری اسلامی این مهم است که ما جنایات او رافراموش کنیم یا نکنیم.
این دست و دل بازی های امثال گنجی که سنت دیرینه ی مخالفین درون نظامی رژیم است در هماهنگی کامل با موج روشنفکریی است که سیستم جنایت سالار سرمایه داری-صهیونیستی ساخته است و از طریق گفتمان ضد خشونت آنرا ترویج می کند. کارکرد این گفتمان از هند گاندی تا آفریقای جنوبی به خوبی پیداست. صدها میلیون فقیر و گرسنه و بیمار هندی که باید دل به داشتن «بزرگترین دمکراسی جهان» خوش کنند و در رنج و استثمار جان بکنند و هرگز هوس مبارزه ای قهرآمیز برای خروج خویش از این جهنم بی پایان را به خود راه ندهند. یا میلیونها سیاه آفریقای جنوبی که به بهانه ی مبارزه مسالمت آمیز باید دل به رهایی از تبعیض نژادی خوش سازند و برای دهه ها با حکومتی از سیاهان متعلق به طبقه بالا برده های نظام نوین تبیعض اقتصادی و اجتماعی باشند.
آری سیستم ضد انسانی سرمایه همیشه برای خود مجموعه های امنیتی فکری و فرهنگی آفریده است تا از خطر خشم انفجاری توده ها در امان بماند ؛ تا مبادا نفرت طبقاتی جامعه به بازویی مسلح مجهز شود و قلب استثمارگران دیروز و امروز و فردایش را نشانه رود. گفتمان ضد محرومین سرمایه داری تحت عنوان مبارزه ی غیر خشونت آمیز همان حرفی است که امروز اکبر گنجی دانسته یا ندانسته (؟) بازتولید می کند. یا می داند که این گفتمان در خدمت بقای نظام جنایت پیشه ی آخوندی-بازاری است و در این صورت، خائن و ضد خلق است ویا نمی داند و در این حالت، سرنوشت پرستم توده ها را اسیر جهل خود ساخته است.
واقعیت اما این است که گفته هایی همچون «بخشايش خطا را پاك نمي‌كند بلكه كينه را حذف مي‌كند، خاطره را پاك نمي‌كند بلكه خشم را از بين مي‌برد، پيكار را كنار نمي‌گذارد، بلكه از نفرت چشم‌پوشي مي‌كند.» [2]
چیزی نیست جز خاک در چشم ستمدیدگان پاشیدن، همان هایی که برای پیشبرد نبرد و پیکارشان به «خشم» احتیاج دارند. همان خشمی که امثال گنجی می خواهند از توده ها بزدایند و او را به پلنگ بی دندان شبیه سازند. خشم هدفمند، خشم معنادار، خشم مفید.
به باور نگارنده خشم مبارزاتی توده ها باید به جای محو و سرکوب شدن تبدیل به ابزار جنبش آفرینی میان توده های محروم جامعه شود. ستمکشان با بهره وری از این خشم است که می توانند به اهمیت و ضرورت نبرد قهر آمیز پی برند. نبردی که در شکل مسلحانه ی توده ای خود، یگانه راه آزادی آنها از زنجیرهای پیدا و ناپیدای سیستم بهره کشی حاکم است.
در یک گفتمان مردم گرا در مقابل حرف های تخدیر کننده اکبر گنجی باید گفت : « ما نه می بخشیم و نه فراموش می کنیم. نه تنها نمی بخشیم بلکه تمامی جنایتکاران را به جزای تک تک جنایاتشان، از کوچکترین تا بزگترینشان، خواهیم رساند. نفرت از غارتگران و جنایت پیشگان را در تمام وجودمان پاس خواهیم داشت. در هر لحظه از زندگیمان این نفرت طبقاتی را تقویت خواهیم کرد. نفرتی که به طور آگاهانه و سازماندهی شده در قالب نبرد مسلحانه ی مردمی مورد بهره برداری قرار خواهد گرفت. ما به علت ها خواهیم پرداخت. ریشه ی دردها و جنایت ها را خوب شناسایی کرده و برای فراموش نکردن آنها همه را در تاریخ ثبت خواهیم کرد. لیکن برای آنکه خوب جا بیافتد که هیچ ستمکاری، دردآفرینی و رنج آفرینی آگاهانه ای نباید بدون مجازات باشد، انتقام حتی یک کشیده را که به یک ایرانی زده اید از شما خواهیم گرفت. تا ریال آخر بدست آمده از غارت و استثمار مردم را از حلقتان بیرون خواهیم کشید.»
رعایت حرمت واقعی انسان که اکبر گنجی این همه حرف آنرا می زند این است که با انتقام کشیدن عادلانه از «همه» ی جنایت ها و خیانت ها و غارت ها، حقوق پایمال شده روحی یا مادی میلیونها نفر از هموطنانمان به آنها اعاده گردد.
در پایان باید به اکبر گنجی ها یادآور شد که در کنار تلاش آنها برای فرونشاند خشم سرخ محرومان، بی شک ما از شعله ورتر ساختن آتش انتقام طبقاتی خلق کوتاه نخواهیم آمد. آتشی که، در سایه ی گسترش آگاهی و شجاعت میان توده های اسیر جهل و ترس، نظام استثمار و جنایت سالاری را در آن خواهیم سوزاند.

**
www.korosherfani.com
06/06/2006
1- http://web.peykeiran.com/new/articles/article_body.aspx?ID=8970

2- http://web.peykeiran.com/new/articles/article_body.aspx?ID=8970
منبع: سايت ديدگاه

________________________________________

[نظر دهید] [نظر دیگران در رابطه با این مطلب 13 برای خواندن نظرها اینجا را کلیک کنید!]
نسخه‌ی چاپی
ارسال اين مطلب به دوستان

________________________________________
نظر دیگران در پیوند با این مطلب:
[تاریخ ارسال: 11 Jun 2006] [ارسال‌کننده: علي سالاري] [ G_alisalari@hotmail.com ]


ادامه ...

سوم، تنها در نظام دموکراسي امکان تضمين آزادي تشکل هاي گوناگون منجمله کارگري وجود دارد و جوامع غير دموکرات اعم از مذهبي و غير مذهبي، هر دو کارگر را به روز سياه نشانده اند. چهارم، دموکراسي قابل کپيه برداري از هيچ کجا نيست، هر کشوري با توجه به ترکيب نيروها و شرايط خاص خود، دموکراسي نوعي خودش را بوجود مياورد، پنجم، بدرستي گفته ايد که "سرمايه دار مذهبي و غير مذهبي ندارد" آنروي سکه راهم قطعا باور داريد که "سوسياليست نيز مذهبي و غير مذهبي ندارد". مليت، زبان، مذهب و ايدئولوژي ناقض همديگر نيستند. شما با هر وابستگي قومي و زباني و ملي، با هر گرايش موافق و يا مخالف مذهبي و يا غير مذهبي مي توانيد هرگرايش فلسفي منجمله سوسياليستي و يا کاپيتاليستي داشته باشيد. پنجم، در دوران جهاني شدن جوامع پيشرفته و دموکراتيک، لابد همان کشور غير کمونيستي! که شما از سکونت در آن لذت مي بريد، نيز از يک بعدي نگري ها (مونيسم) و دو بعدي ديدن ها (دوآليسم) عبور کرده و در زمينه قومي و فرهنگي به تنوع (مالتي کالچراليزم) در زمينهً عقيدتي به آزادي مذهبي (رليجيوز فريدام) و در زمينه فلسفي و ايدئولوژيک به کثرت گرايي، تعدد آرا و احزاب با گرايش هاي گوناگون (پلوراليزم) رسيده اند. شما چطور؟ آيا مي توانيد خود را انقلابي بخوانيد و با اين بالاترين دستاوردهاي مبارزاتي تاريخ بشر، يعني تنوع فرهنگي، تساوي حقوق شهروندي، آزادي عقيده و مذهب، آزادي اطلاع رساني، فکر و تشکل هاي گوناگون مخالفت کنيد؟ اينها دستاوردهاي دموکراسي است. آيا شما با اين دموکراسي مخالفيد. اينها همه حاصل دستاوردهاي مبارزات کارگران، دانشجويان و زنان و محرومان است و نه سرمايه داران، نسبت دادن آنها به سرمايه داري کمال بي انصافي و بي خبري است. مي گوييد نه برويد تاريخ را مطالعه کنيد ببينيد چه کساني براي تحقق اين ارزشها مبارزه کرده اند. موفق باشيد


کاربر محترم،

مطلب ارسالی شما طولانی بود که در دو قسمت آمده است. برای پرهیز از بهم خوردن انسجام مطلب در دو قسمت شدن آن، شما می توانید مطالب طولانی خود را برای قسمت مقالات ارسال کنید.
با تشکر، مسئول ستون کاربران
[تاریخ ارسال: 11 Jun 2006] [ارسال‌کننده: علي سالاري] [ G_alisalari@hotmail.com ]
با تشکر از سايت ديدگاه که اين امکان تبادل نظر را فراهم کرده تا تنها به قاضي نرويم،و با تشکر صميمانه از آقاي فرهاد توانا که از نوشته شان برمي آيد که اهل مبارزه در زمان شاه هم بوده اند. نگارنده معتقد است که مارکسيست و يا کمونيست اصولي اگر به خدا هم معتقد نباشد، به فضيلت اخلاقي پايبنداست. اين اصل انساني را مارکس از هگل، نيچه، کان و سقراط آموخته بود. در هيچ جاي نوشته هايم نيامده که از سرمايه داري دفاع کرده باشم و يا ترکيه و هندوستان را الگوي دموکراسي براي ايران بدانم. منهم خودم را در دفاع از کارگران، زنان، دانشجويان، فرهنگيان، و محرومان و ستمکشيده گان در مبارزه با سرمايه داري جهاني و آخوندي و حاکمان مستبد و شکنجه گرشان مسئول و متعهد مي دونم. بنابراين قضاوت شما که مرا طرفدار سرمايه دار و مدافع الگوي هندوستان دانسته ايد، بي پايه و نارواست.از طرفداران دموکراسي و حقوق بشر هم نشنيده ام که کسي ترکيه و هندوستان را الگوي خود معرفي کنند. پيشگامان مشروطه صد سال پيش از قانون اساسي بلژيک الگو گرفتند. معلوم نيست چرا اين دوستان نيز وقتي کم مي آورند، در اين زمينه، هم مي برند و هم مي دوزند. هم اتهام سرهم کرده و هم طرفداران دموکراسي را با اتهام جعلي محکوم مي کنند. لابداگر دستشان برمي آيد مصاحبه تلويژيوني هم ترتيب مي دادند تا سناريو کامل شود.ولي ناگفته نماند که هنديها و ترکها از ما ايراني ها از خيلي جهات، بويژه در تحمل آزادي منتقد و مخالف، پيشي گرفته اند. در عين حال که هرکدام ممکن است مشکلات خود را داشته باشند، آيا شماي کمونيست اگر درهندوستان بوديد با حزب کمونيست آنجا وارد پروسهً دموکراسي، و شرکت در دولت و ...مي شديد و يا در کنار سيک ها و مسلمانان افراطي، مي خواستيد آن را هم سرنگون کنيد. مطمئنم الگوي شما کوبا و کرهً شمالي و چين و اينها هم نمي تواند باشد چرا که جمهوري اسلامي در اين ادعاها جايي براي شما باقي نگذاشته است. دوم، هوادار هيچکس نيستم و آنچه مي نويسم نظرات فرديم مي باشد و در اظهار نظراتم نيز وابستگي گروهي و اي بسا ملي و مذهبي و ايدئولوژيک خاصي مد نظرم نيست. ولي کنار هم گذاشتن قاتل و قرباني، رژيم حاکم و مخالفين محکومش را خارج از نه تنها الفباي سياست، بلکه مغاير با شرافت اخلاقي مي دانم. بديهي است که ظالم و مظلوم، حاکم و محکوم همه همنوع يعني انسانند، آنچه ما را از انسانيت تهي مي کند انکار حقوق مسلم انساني همديگر است. چنين حقوقي تنها در نظام دموکراسي قابل تحقق و تضمين است.

[تاریخ ارسال: 10 Jun 2006] [ارسال‌کننده: فرهاد توانا] [ ]
آقای علی سالاری که مسئله را سرمایه داری نمی بیند، حرفهائی را می زند که زمان شاه مد بود. در زمان شاه می گفتند که فقط رژیم شاه را سرنگون کنید بعد بطور دموکراتیک مسائل درون خلق را حل می کنیم. در واقع آقای سالاری یک حکومتی می خواهد مثل حکومت هندوستان و از آن راضی است. آقای سالاری بیاید به من اثبات کند که حکومت هندوستان دموکراتیک نیست. پس خوب ببینید که لیبرالهای ما حرفشان دفاع از طبقه سرمایه دار است، و کارگر باید انقلاب کند که سرمایه دار مذهبی برود و سرمایه دار سکولار بیاید روی کار. بما می گویند به بقیه کاری نداشته باشید.من فکر می کنم که باید تشکلات کارگری برای حفظ بقا و سلامت خود به لیبرالها گوش نکنند، حواسشان را جمع کنند چون اتوپی لیبرال آخرش دست امپریالیسم (انحصارات و کورپوریشن ها) را در ایران بطور مستقیم باز کرده و علیه تشکل کارگری کودتا راه می اندازند. برای من سرمایه دار مذهبی و غیر مذهبی فرقی ندارد. در نهایت گنجی و مجاهدین و رژیم اسلامی یکی هستند، به ما می گویند وظیفه تو این است: کار، کار و باز هم کار!!اگر کارگرید بدانید که با سرنگونی بی قید و شرط، ایران آینده شما همان وضعی است که الان دارید نه بهتر، و با آوردن لیبرالها، رژیمی شبیه ترکیه و هندوستان می آورید. شرط قبول حکومت جدید در ایران باید آزادی تشکلات کارگری بدون قید و شرط باشد. اما این آزادی را مفت نمی دهند و تنها ضامن آن سازماندهی موثر است. "خدا" را شکر که شوروی سرنگون شده و بهانه ها کم شده، اما همیشه علیه کارگر، تعصب بورژوائی لیبرال وجود خواهد داشت، و بهانه های دیگر برای سرکوب آنها خواهد بود.
[تاریخ ارسال: 10 Jun 2006] [ارسال‌کننده: علي سالاري] [ G_alisalari@hotmail.com ]
با تشکر از نظر لطف جناب عرفاني به کلمهً سالاري، يادم مياد که اوايل انقلاب هم اين بحث بين گروههاي سياسي مطرح بود که آيا مرحلهً انقلاب دموکراتيک است يا مبارزات طبقاتي. امروزهم برخي مثل آقاي عرفاني دموکراسي و حقوق بشر و اين حرفا را تحفهً نظام سرمايه داري مي دونند و براي حاکميت طبقهً کارگر خيالي سينه مي زنند. درحاليکه بهبود شرايط کارگران، زنان و غيره تنها و تنها در نظام دموکراسي متکي بر مردم امکان پذير است.

دوم، اعتبار عنصر انقلابي به نقش پيشتاز او نخست در تئوري و بعد در عمل است. آن عنصر انقلابي که از نظر تئوريک از دوران خودش عقب بماند، باهرگذشته اي، ديگر انقلابي نيست. شعارهاي امثال آقاي عرفاني مربوط به دو، سه دهه قبل است و مردم ايران برسرآن شعارها هرچه بيشتر پرداخته اند، کمتر بدست آورده اند.

سوم، بايد نظرات امثال اکبر گنجي و يا خانم عبادي را با استدلال نقد کرد، نه با غيظ و کين بچه هاي کتک خوردهً فراري از خانه. برخورد سيخکي با جريانات مخالف ضد ولايت فقيه، با هر برداشت فلسفي و فکري، آنها را بيشتر از اينگونه مدعيان بي منطق اپوزيسيون نما مي ترساند و به دامن رژيم مي راند. اين نوع تغيير را در مواضع خانم عبادي شايد بتوان دنبال کرد.

چهارم، کسي که درد دموکراسي و آزادي نداشته باشد، شعرو شعارهاي چپ روانه اش بيشتر به استمرار ديکتاتوري ولايي کمک مي کند. بايد از افرادي مثل آقاي عرفاني خواست اول موضع شان را راست و پوست کنده در مورد دموکراسي و حقوق بشر بيان کنند تا آنوقت کنه مواضعشان در ساير موارد روشنتر گردد.

پنجم، نيروهاي افراطي چپ و راست در هرجامعه اي هستند. هر دو با دموکراسي ناسازگارند. در کشورهاي صنعتي عددي نيستند که به حساب بيايند، در کشورهاي در حال توسعه، که بدليل ناهنجاريها جامعه به چپ و راست مي غلتند، فرصت ظهور مي يابند. در کشورهاي بويژه اسلامي، منجمله ايران، (قابل توجه آقاي عرفاني و همهً عاشقان افراطي چپ) چپ روي به حاکميت و استمرار راست مذهبي مي انجامد و بس. بعبارتي چپ افراطي در ايران، پاسدار بي جيره و مواجب رژيم ولايت فقيه است و بس. سوسياليست و انقلابي واقعي کسي است که در اين شرايط پرچم آزادي و دموکراسي را از دست فروننهد.
ششم، بديهي است که در شرايطي که بساط سرکوب و شکنجه رژيم هنوز بر قرار است بحث بخشيدن جز براي نيروهاي ملي-مذهبي و اصلاح طلب مطرح نيست. در عين حاليکه دست آخر جامعهً ايران در کل بايد دوران طفوليت و خشونت چپ و راست را پشت سر بگذارد. چنين آرزويي، حد اقل در شرايط فعلي حاکميت افراطيون خشونت طلب وتماميت خواه در چشم انداز قرار ندارد.
[تاریخ ارسال: 09 Jun 2006] [ارسال‌کننده: عزیز] [ aziznsn@yahoo.com ]
آقای کورش عرفانی
هوشیاری شما را تبریک می‌گویم. اتفاقا از صدقه‌سری ِمخلوط کردن خشک و تر (همه با هم) رژیم ننگین جمهوری اسلامی ریشه‌های مسمومش را در این خاک نهاد. نخست همه پذیرفته شدند. راه عاشقانه و عدم خشونت همان چیزی بود که باعث شد مردم ِ عرفان پیشه ( از شباهت نام شما با این عنصر سازشکار متاسفم) دستی دستی خودشان را خلع سلاح کنند. ارتش هم ریش گذاشت و بخشیده شد. این همان شیرتوشیری است که برای نهادینه کردن ارتجاع پی‌آمد لازم و ضروری شده است و اکبر گنجی مار دیگری‌ست که از آستین ما بیرون آمده است بجای این که پرونده‌های محکومیت را برای روز محاکمه‌ی آدمکشان تکمیل کنیم از حالا دادگاه را تعطیل اعلام کرده‌ایم و این اولین بار نیست که پاسبان را گرفته ایم و دزد را رها کرده‌ایم. من واقعا شک دارم این بار سایت دیدگاه مطالب ام را منعکس کند. از آنها فقط می خواهم این دفعه بزرگ منشی نشان دهند و این چند سطر را لااقل بطور خصوصی به دست شما بسپارند.

[تاریخ ارسال: 09 Jun 2006] [ارسال‌کننده: سحر] [ saharariya_2000@yahoo.com ]
آقای عرفانی با سفید و سیاه دیدن مسائل اجتماعی علاوه براینکه مشکلات حل نشده بلکه معضلات جدیدی بر آن می افزاید ما نمیتوانیم فراموش کنیم که چه جنایاتی در رژیم جمهوری اسلامی انجام شده و می شود ولی در آینده خواهید دید که چه کسانی از رژیم جدا شده و تا حدودی در حد مقدورات خودشان افشاگری خواهند کرد.
گنجی نیز از این دسته است پس شما نمی توانید همه آن کسانی را که در این جهت حرکت می کنند تخطئه کرده و با یک چوب برانید بخاطر اینکه در جهت تحقق همان انقلابی که شما از آن نام بردید نخواهد بود چون این هم بنظر من « بحث خودی و غیر خودی را مطرح می کند که خود محشری است » شما و ما در آینده مجبور خواهیم بود بخاطر جلوگیری از خونریزیهای بیشتر حتی عفوعمومی هم اعلام کنیم آنچنان که در گذشته انجام نشد و تا به امروز ما در حال پرداخت بهای آن هستیم البته اگر مسئولانه با مسائل اجتماعی نگاه کنیم.مطالبی که شما در رابطه با مبارزه مسلحانه توده ها و غیره نوشته اید من را به یاد حرفهای کلیشه ایی دو ده گذشته انداخت که هیچ نتیجه ایی نداشته است بلکه حتی یک اعتراض معمولی را هم رژیم دیکتاتور بر روی مردم بسته است.
[تاریخ ارسال: 09 Jun 2006] [ارسال‌کننده: بهرام امروزی] [ bahram@1000.com ]
من فکر نمی کنم منظور اقای گنجی از بخشیدن ، توجیح جنا یات رژیم جمهوری اسلامی علیه مردومش باشد.اما ان بیان استعاره ای است که نباید نا امید شدو مبارزه برای برابری های اجتماعی با گذشت از موانع ،محزون نمی گردد.و دوباره با اشتیاق دنبال می گردد.
[تاریخ ارسال: 09 Jun 2006] [ارسال‌کننده: علی یحی پور (سل تی تی )] [ s.salehkia@freenet.de ]
بادرود به رفیق عرفانی عزیز باید عرض کنم تحلیل شما از دیدگاه مارکسیستی کلاٌ درست است باید لیبرالیسم را در هر شکلی افشاه کرد امااز دفاع او از ازادیهای بورژوائی باید پشتیبانی کرد وارج گذاشت وگر نه به چپ روی دچار خواهیم شد گنجی نمونهء تیپیک مبارزینیست که از باتلاق ارتجاع به نئو لیبرالیسم غلطید واز نئو لیبرالیسم به لیبرالیسم چپ تحول یافت وبا انتشار دفتر سوم ودفاع از انسان از دیدگاه کانت و هگل در دو قدمی اندیشه های مارکس قرار گرفت واین راه درازیست که گنجی صادقانه پیموده است باید به این تخول ارح گذاست ودستش را به گر می فشرددنیا را چه دیدی؛شاید گنجی بتواند پوستهء ایده آلیستیک اندیشه های کانت را در آینده به دور بریزد آنوقت به یک سوسیالیست انقلابی ارتقاء خواهد یافت طبقهء کار گد وظیفه دارد به گنجی وامثال گنجی که از طیقهء خود ریزش میکنند کمک کند واز مبارزات بورژوادموکراتیک گنجی در مقابل هجوم فاشیستهای مذهبی دفاع کند در حین اینکه دروغین بودن دموکراسی سرمایه را برای طبقهء کارگر مطرح نماید که وظیفه ای کارگریست ...
[تاریخ ارسال: 08 Jun 2006] [ارسال‌کننده: شهرام فاضل] [ shahramfazel1360@yahoo.com ]
لازم نیست که هر حرفی که از دهان اکبر گنجی بیرون آمد بشود رهنمود برای مردم ایران و نیروهای ضد رژیم پلید خمینی. مگر نمی شود با بیشتر حرفهای گنجی موافق بود و از آنها حمایت کرد و البته شهامت فوق العاده او را در مبارزه با عالیجنابان آدم کش ولایت فقیه تحسین کرد اما د عین حال استقلال فکری و عملی خود را حفظ کرده و با او در همه امور همفکر نبود؟! گنجی قابل تقدیر است اگر چه هنوز از توهمات به بخشی از این رژیمی که در کل فاسد و جنایتکار است خلاص نشده است و نمی خواهد و یا نمی تواند قبول کند که امثال حجاریان همان قدر دستشان در خون مردم ایران بوده است که دست لاجوردی پلید بود و این دو عملا دو روی یک سکه هستند. حال بگذار گنجی طلب بخشش برای این ایادی سابق یا فعلی این رژیم بکند اما من یکی و شمار زیادی از مردم ایران در خود ذره ای بخشش نسبت به آنها نمی بینم و روز شماری می کنیم که این جانیان به سزای اعمال پلید خود برسند و مجازات عادلانه خود را از مردم ستم کشیده ایران دریافت کنند. تنها مرگ قابل بخشش به رژیم جمهوری اسلامی و ایادیش است و این در آینده مطمنا برای ملایان به تحقق خواهد پیوست.
مرگ بر ولایت فقیه! مرگ بر حجاریان خاتمی رفسنجانی احمدی نژاد خامنه ای و ... تمامی اراذل و اوباش رژیم دین فروشان خمینی پلید!
[تاریخ ارسال: 08 Jun 2006] [ارسال‌کننده: آرش نيكپندار] [ .comNikpendar@mail.lawguru. ]
به گمان من منظور از به بخش و فراموش نكن، دعوت به بي خيالي و بي تفاوتي نيست، دعوت به تغير اوضاع براي با اصل قرار دادن گام گذاشتن به شرايط زندگي مطلوب و استقرار دموكراسي به جاي فكر تغير اوضاع با اصل قرار دادن انتقام كشي حتي براي يك كشيده است. اين كار به نوعي توسط توسط امام خميني در دادگاههاي شرع با احكام شرعي شيخ صادق خلخالي انجام شد و برخي كساني كه در آن دادگاههاي آغاز كار رژيم الهي جمهوري سلامي محكوم به مرگ شدند، سزاوار اعدام نبودند. كسي به دفاع از حقوق انساني آنان بر نخواست چون وجود همه لبريز از نفرت از رژيم شاه بود، به خاطر جنايات آن رژيم و تحقيري كه با زير پا گذاشتن حقوق شهروندني و انساني از جمله آزادي بيان و حق سازمان يابي و شركت در سرنوشت سياسي كشور تحمل كرده بودند. از طرف ديگر معلوم نيست كه وقتي دگركوني اوضاع با هدف انتقام گرفت تحقق پذيرفت، عدالت تا چه حد رعايت خواهد شد و خشم ها تا چه اندازه از افسار گسيخته شدن مهار خواهند شد. مثلا كساني كه «جدا شده ها را فضولات» دفع شده تشكيلات خود مي دانند، اگر رهبري چنين دگرگوني را در دست داشتند، راه «امام راحل» و« ولي امر مسلمين و اميد مستضعفان جهان» خامنه اي را كه خوديهاي منتقد را هم خدمات فرواني قبلا براي نظام كرده اند، به زندان و كنج انزوا فرستادند، دنبال نخواهند كرد؟ از آن گذشته در دنياي كنوني با روابط پيچيده كه در هر زمينه يي نياز به تخصص و تجربه است نمي شود، از صفر شروع كرد. نمي شود كه مثلا پرسنل نيروي انتظامي كنوني را همه را به كنچ زندان افكند و نيروي انتظام جديدي به راه انداختن، كاركنان و كارشناسان سازمان انرژي اتمي را زنداني و تبعيد كرد، و كارشناسان جديدي انتخاب كرد و همينطور در موارد ديگر. به علاوه در بسياري از كشورها كه از ديكتاتوري رنج برده اند، تحولات با هدف انتقام جويي صورت نگرفته است، بلكه با اصل قرار دادن تحقق حقوق شهروندان بوده است، نمونه هاي شيلي و آرژانتين و اندونزي و بوليوي از آن جمله اند. با انتقام كشي از نظام سرمايه داري مي شود گام در راه خمر سرخ گذاشت اما تضميني براي گام گذاشتن در راه سوسياليسم و عدالت اجتماعي نمي شود انتظار داشت. اين ديدگاه به معني تاييد كلي ديدگاههاي آقاي گنجي نيست، واكنشي بود به ديدگاه انتقام جويي.
[تاریخ ارسال: 08 Jun 2006] [ارسال‌کننده: فرهاد توانا] [ ]
مبارزه قهرآمیز؟ نتیجه مبارزات گاندی که غیر قهر آمیز بود و لنین و استالین و مائو که قهرآمیز بود، چندان متفاوت نبوده: ملیونها فقیر و مریض و بیکار. پس بیخود دنبال فاکت نروید چون فاکت های مربوط به چین و روسیه وحشتناک هستند. به وضع مسلمانانی هم که مثل مجاهدین قهرآمیز جنگیدند نگاه کنید، به قیام سربداران آمل بیست سال پیش هم نگاه کنید، به مبارزات قهرآمیز کردها هم نگاه کنید، به نتایج مبارزات چریکی دوران شاه هم نگاه کنید. اکبر گنجی لیبرال و ضد سوسیالیست و کارگر است، در این حرفی نیست. اما فعلا که به هر دلیلی مجبور شده که به لیبرالیسم و دموکراسی و انسانگرائی خودش را محدود کند. چرا این قضیه را عقب نشینی حساب نکنیم؟ عقب نشینی سرمایه داران همیشه خوب است. فقط باید دقت کرد و به خواب پیروزی و غرور نرفت. فعلا سوسیالیستها باید در ایران بدنبال شرایط رشد تشکلات کارگری در مقابل رژیم و سرمایه داران باشند نه بدنبال مبارزه مسلحانه.
[تاریخ ارسال: 08 Jun 2006] [ارسال‌کننده: جمال فراهانی] [ jamal75de@yahoo.de ]
اينها گفته های اکبر گنجی است که بعد از گذشت بيست و شش هفت سال و بعد از اينکه متحول و دموکرات و آزاديخواه شده است در نامه ای به منتظری ،يعنی همان کسی که به خمينی گفت جنايات شما روی ساواک شاه را سفيد کرده است مينويسد «


حضرت آيت الله!
حضرتعالی به خوبی به اين امر وقوف داريد كه عالم سياست با عالم شعر و شاعری تفاوت دارد. ابهام و ايهام، ذاتی شعر و شاعری است، اما شفافيت و صراحت، ذاتی عرصه سياست دموكراتيك است. از اين رو، آقای خمينی به صراحت تمام می‌گفت: "شاه بايد برود" اينك هم به صراحت و روشنی تمام بايد گفت: "آقای خامنه‌ای بايد برود" چرا؟ برای اين كه بنا بر نظريه آقای خمينی، آقای خامنه‌ای اينك از رهبری، خود به خود ، عزل شده است. آقای خمينی می‌گويد: "هر فردی از افراد ملت حق دارد مستقيما در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح كند و او بايد جواب قانع كننده دهد و در غير اين صورت اگر برخلاف وظايف اسلامی خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است." (آيت الله خمينی، صحيفه نور، جلد ٤، ص ١٩٠)
طی سالهای گذشته، بارها آقای خامنه‌ای از سوی افراد مختلف استيضاح شده است، اما نه تنها به پرسش‌های پرسش كنندگان پاسخ نگفته است، بلكه پرسش كنندگان را به شدت سركوب كرده است. مطابق انديشه آقای خمينی، آقای خامنه‌ای ديگر زمامدار جمهوری اسلامی ايران نيست و از اين سمت عزل شده است.». کسی که خمينی جلاد را مظهر سياست دموکراتيک ميداند و کد از اين پليد ميآورد و ميگويد خامنه ای بايد برود چون خمينی پليد چنين و چنان گفته است يک مار دو سر شياد بيش نيست.

[تاریخ ارسال: 08 Jun 2006] [ارسال‌کننده: تقی کی منش] [ keymanesht@yahoo.com ]
سلام آقای عرفانی ! مطلب شما از زوایه نگرش کلی و عمومی یعنی مقایسه سرمایه داری وسوسیالیسم(مورد نظر شما) بیشتر یک بحث و یا بهتر بگویم سخنرانی سر کلاس درس است تا ارائه راه حل مشخص و بررسی یک مسئله معین و مشخص ! اینکه سرمایه داری چنین و چنان است و سوسیالسم ( بگذریم از چگونگی اش) بهمان ، سرودی کهنه و تکراری است . سرودی قدیمی مانند عبارات کتاب مقدس مذهبی که نسل ها بعد از نسل ها فقط تکرار میشود ولی فاقد توانایی برای ارئه یک راه حل ملموس و دست یافتنی ! مشکل مردم ما نه سرودهای زیبای قدیمی است و نه تکرار مکر آنها . مشکل در رسیدن بدان و ارائه راه است . اتفاقا امپریالیست ها زیاد بدشان نمی آید که ما بنشینیم و بحث های اسکولاستیک و کلامی در باب "استثمار" ، "سود" ، "سرمایه داری" ، انقلاب پرولتری" ، سوسیالیسم" و... بکنیم .شما خودتان حتما واقفید که در دانشگاههای آمریکایی به طور رسمی بخشهای تحقیقات مارکسیستی وجود دارد و حتی از نظر اقتصادی تامین نیز میشوند . مطالعه و بحث های اسکولاستیک و کلامی ضرری را متوجه انان نمیکند بلکه برعکس انرزی روشنفکر را کانالیزه در مسیر انحرافی میکند ! بحث شما هم چنین است . کسی نمی گوید گنجی و "گنجی ها" فرشتگان معصومند و آنها نسخه آخرین درس رهایی را دارند . نه ! اصلا اینطور نیست !ولی در اوضاع کنونی کشور طرد گنجی و "گنجی ها" اصلا به سود دموکراسی و تغییر رژیم نیست بلکه آنرا به آینده ای نامعلوم و نامشخص ارجاع میکند و این همان خواست ارتجاع است !هنر انقلاب و انقلابی نه در تکرار آموزه های کلی و طرح شعار های کلی ولی در عمل اجتماعی و بلوک بندی سیاسی پوچ ، بلکه در ارائه راه حل های عملی و رسیدن به نتایج ملموس است . یعنی اینکه با وجودیکه انقلاب و رسیدن به سوسیالیسم مورد نظر شما راباید مد نظر داشت ولی در عین حال هنرمندتر و ماهرتر از دشمن به تاکتیک و هنر تاکتیک در رسیدن به هدف مسلط شد و از کوچکترین امکانات و روزنه ها برای زسیدن به بزرگترین دورنماها سود برد . یعنی اینکه در عین از دست ندادن دورنماها یک "پراگماتیست انقلابی" نیز بود . در غیر اینصورت گنده گویی های انقلابی مرگ بر این و آن، گرهی از کار ما نمیگشاید ولی ارتجاع را محکمتر میکند . برخورد به گنجی و "گنجی ها" نیز از همین اصل باید پیروی کند . شما در مقاله اتان حتی اعترافات آقای گنجی را باور ندارید و به تمسخر وی میپردازیذ . ولی چرا فکر میکنید که طرد وی از طرف شما کمک به انقلاب است ؟؟؟؟ ایا فکر نمیکنید بهتر میبود که مینوشتید : آقای گنجی با وجودیکه ما به شما زیاد اطمینان نداریم ولی ورود شما را به جبهه خود تبریک میگوییم . بگذار زمان نشان دهد که آیا این پیوستن امری قلبی است. یعنی اینکه شما با نپذیرفتن وی آگاهانه و یا غیر آگاهانه کمپ مبارزه بااستبداد مذهبی و رژیم را تضعیف میکنید و این اصلا نشانی از انقلاب در خود ندارد !

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:32

چرا رژیم به اشرف تاخت؟
یادداشت روز کورش عرفانی
کورش عرفاني

آنچه را که در اشرف روی داد می توان بی شک «جنایت علیه بشریت» نامید. مشتی مزدور تا دندان مسلح که به جان عده ای بی دفاع افتاده اند و آنها را به هرگونه که می خواهند تار و مار و قتل عام می کنند. وظیفه ی هر ایرانی است که در محکومیت این جنایت و به محاکمه کشاندن این جنایتکاران هر چه می تواند بکند.
اما در ورای این وجه انسانی-حقوقی باید به بعد سیاسی این حرکت را نیز دریابیم. کشف رابطه ی میان آنچه 48 روز است در خیابان های تهران و شهرهای بزرگ ایران جاری است و حمله به اشرف چندان پیچیده نیست. رژیم ضد بشری نزدیک به سی سال است که به عنوان یک استراتژی امنیت آفرینی برای خود دریافته است که باید نیروهای اجتماعی و نیروهای سیاسی را از هم جدا سازد و به آنها اجازه ی هیچ ارتباط منظم و ارگانیکی را ندهد. در این راستا از همان سال 58 از یکسو احزاب مخالف را ممنوع، سرکوب و از جامعه دور ساخت و از سوی دیگردر طول سه دهه به طور پی گیرانه شکل گیری هرگونه تشکل سیاسی نوینی را در دل جامعه ممنوع ساخت. امروز می بینیم که حتی شبه تشکل های سیاسی «خودی» را نیز بر نمی تابد و سران «جبهه مشارکت» یا «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی» را بازداشت و زندان می کند.
چرا سطح تساهل و مدارای رژیم تا این حد پایین آمده است که حتی سران تشکل هایی را که از دل خود نظام برآمده و دارای کارکردی مثبت برای حفظ ساختارهای رژیم بوده اند به محاکمه می کشاند؟ همه می دانند چرا. این جنبش اعتراضی مردم ایران است که رژیم را این گونه به هم زده است. جنبشی که همه محاسبات مثلث ولایت فقیه- سپاه-بازار را به هم زده است و چشم انداز فروپاشی یا سرنگونی را در مقابل وی قرار داده است. جنبش کنونی، سیستم مصونیت پیکره ی نظام را از کار انداخته است. با کمترین حرف و انتقادی رژیم دچار سرماخوردگی و تب و ذات الریه می شود.
در چنین شرایطی که نیروی اجتماعی به صحنه آمده است، پیوند خوردن آن با نیروهای سیاسی می تواند استراتژی دفاعی سی ساله ی نظام را به هم زند. زیرا رژیم خوب می داند که رازموفقیت یک جنبش اجتماعی در سازماندهی آن است و این سازماندهی فن و هنری است که تشکل های سیاسی می دانند و می توانند فراگیر و مردمی سازند. بنابراین حاکمان می پندارند که اگر بتوانند مانع از سازماندهی جنبش اجتماعی شوند در نهایت می توانند با سرکوب و ترس و فرسوده سازی جنبش را از میان برند. پس، به عنوان یک استراتژی امنیتی این را وظیفه خود می دانند که هر کانال سیاسی را که بخواهد به سازماندهی جنبش اجتماعی دست زند باید مسدود کنند، به هر بهایی، هر تشکلی را، داخلی یا خارجی، رادیکال یا غیر رادیکال را. برای دولت پاسداران این مهم است که جنبش اجتماعی نتواند خود را سازماندهی کند.
حمله به مجاهدین در پایگاه اشرف را، در کنار سایر عوامل دیگر، می توان در این چارچوب درک کرد. موضع گیری های مجاهدین در رابطه با جنبش کنونی به کلی محاسبات قبلی رژیم را به هم ریخت. آنها با اتخاذ سیاست «همراهی فعال» توانستند به طور تبلیغاتی و به تدریج عملی بسیاری از موانع جداساز جامعه و مجاهدین را از سر راه بردارند. بیانیه های مسعود رجوی و سخنرانی های او در این مدت نشان داد که مجاهدین می خواهند در بطن جنبش قرار گیرند و در این مسیر تا مرز هشدار به خامنه ای در مورد امنیت میرحسین موسوی، پیام به منتظری برای موضع گیری نهایی در مقابل جناح حاکم و حتی دعوت از «مجلس خبرگان رهبری» برای عزل خامنه ای و جایگزینی وی با منتظری پیش رفت. در سخنرانی های خود، وی شرایط را این گونه تحلیل کرد که همین قدر که مجاهدین بتوانند بدون ترس از حذف فیزیکی به داخل ایران بروند برایشان کافی است. سخنرانی مریم رجوی در ایتالیا و گذاشتن شرایط مشخص برای بازگشت به ایران نیز تابوی این موضوع را شکست و آمادگی مجاهدین برای ادغام دوباره در بستر اجتماعی خویش را به نمایش گذاشت.
این موضع گیری های فعال و مشخص و بیان اراده ی مصمم برای پیوند خوردن «تشکیلات» با جامعه، زنگ های خطر را چنان برای رژیم به صدا درآورد که بر آن شدند تا زمان حمله را جلو اندازد و هرچه سریعتر از طریق پاسداران و بسیجی های عراقی به مجاهدین در شهر اشرف بتازد. رژیم می دانست و می داند که روزهای سختی را در پیش روی دارد و باید خود را برای آن آماده سازد. کابوس رژیم این است که درموقعیت نبرد نهایی میان مردم و حاکمیت، یک نیروی چهارهزار نفره ی آموزش دیده، سازماندهی شده و رادیکال به صحنه بیاید.
بنابراین می توانیم در جمع بندی خود چند نکته را دریابیم:
1) رژیم نمی خواهد به هیچ بهایی میان نیروهای اجتماعی جنبش و تشکل های سیاسی سازمانده پیوندی به وجود آید.
2) رژیم در این رابطه مجاهدین را خطر اصلی ارزیابی کرد و به آن حمله ور شد.
3) مقاومت مجاهدین در اشرف برای باقی ماندن و دوام آوردن تضمینی است برای این که این پیوند میان قدرت اجتماعی و سازماندهی سیاسی در مراحل پیشرفته تر جنبش کنونی صورت پذیرد.
4) به همین دلیل، علاوه بر وجه انسانی، اخلاقی و حقوق بشری که دفاع از مجاهدین را ایجاب می کند حمایت از مجاهدین روی دیگر سکه ی موفقیت جنبش کنونی در ایران است.
5) هر نظر و دیدگاه سیاسی راکه دارا هستیم یک واقعیت را نمی توانیم منکر شویم: جنبش برای رسیدن به مقصد نیاز به سازماندهی دارد.
در پایان یاد آورشویم که لجاجت دولت های اروپایی و دولت آمریکا در حذف محدودیت های ناشی از «برچسب تروریستی» به خوبی نشان می دهد که این کشورها خواهان موفقیت یک تشکل مردم گرا در صحنه ی سیاسی ایران نیستند و ترجیح می دهند در میان تفاله های رژیم چیز دندان گیری برای تعامل با کشور ما می گردند. به همین خاطر باید اذعان کرد که گره ی کار مجاهدین در عراق بیش از آن چه از مجلس های اروپایی و کنگره آمریکا باز شود از خیابان های تهران و اصفهان و شیراز و تبریز و اهواز باز می شود.
کورش عرفانی korosherfani@yahoo.com
11 مرداد 1388
"یادداشت های روز"، ویژه سایت دیدگاه نوشته می شوند. در صورت تمایل به باز تکثیر متن، لطفا منبع را "یادداشت های روز سایت دیدگاه" قید کنید.

منبع: سايت ديدگاه
@ كپي رايت: اين مطلب ويژه سايت ديدگاه تهيه شده است. بازتكثير آن تنها با قيد منبع مجاز است.

________________________________________

[نظر دهید] [نظر دیگران در رابطه با این مطلب 3 برای خواندن نظرها اینجا را کلیک کنید!]
نسخه‌ی چاپی
ارسال اين مطلب به دوستان

________________________________________
نظر دیگران در پیوند با این مطلب:
[تاریخ ارسال: 04 Aug 2009] [ارسال‌کننده: كيان] [ ]
كاملا صحيح است. هيچ زدوبندي نميتواند سر مجاهدين را زير آب كند, چرا كه آنان ريشه در تاريخ اين سرزمين كهن دارند و برآيند دو صده مبارزه براي آزادي وطن هستند.
[تاریخ ارسال: 04 Aug 2009] [ارسال‌کننده: سعید] [ ]
افرین
[تاریخ ارسال: 04 Aug 2009] [ارسال‌کننده: Nayim] [ ]
Ba salam Harfe shoma hagigati ashkar , be omide sanegoni regime dajal khomeini

سایت دیدگاه: لطفا نظرات خود را با حروف فارسی بنویسید

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:28

رفراندم يا قيام مسلحانه ؟
کورش عرفاني
فراخوان برگزاري رفراندم از چندي پيش توجه و پي گيري بخش مهمي از اپوزيسيون ايراني را برانگيخته است. موافقان و مخالفان اين طرح، هر يك به نسبت باور به درستي يا نادرستي آن، به گويش و نگارش مشغولند. هدف اين نوشتار ارايه استدلال هايي ديگر افزون بر آنچه در رد اين طرح ارائه شده نيست، بلكه به دنبال آن است تا از نگاهي ديگر به آن نگريسته و نشان دهد كه چگونه چنين طرح هايي به دور از موارد ظاهري معمول خود تلاش دارند برخي از خصلت هاي نوين اخلاق سياسي را در ايرانيان جا مي اندازد. * نكته ي نخست، منشاء اين طرح است كه از جانب افرادي مي آيد كه از داخل و در مورد برخي از آنان متعلق به ساختار حاكميت مي آيد. محمد حسن سازگارا چهره ي شاخص اين جريان است. حضور او به عنوان يكي از بنيان گذاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامي از يكسو و به عنوان يكي از پيشنهاد دهندگان اين طرح پرمعنا به نظر مي رسد. اين بدين معني است كه كسي كه در پيدايش يكي از نهادهاي اصلي شكل گيري رژيم جمهوري اسلامي نقش داشته است در شكل دادن به آلترناتيو مطلوب به آن نظام هم نقش ايفاء مي كند. به عبارت ديگر سير تحولات آينده ي ايران هنوز قرار است در دست كساني باشد كه سير تحولات يك ربع قرن گذشته ي كشورمان را شكل داده اند. پيام روشن اين مطلب آنست كه همان كساني كه ايران سال 1357 را به ايران ويران سال 1383 تبديل نمودند اينك مي خواهند سرنوشت ايران سال 1400 را نيز تعيين كنند. نوعي تداوم تاريخي برنامه ريزي شده كه همه متفكران و مغزهاي داخلي و خارجي حامي رژيم جمهوري اسلامي در شكل گيري آن نقش داشته اند. طرح رفراندم به طور اعلي اين خصوصيت را در خود دارد كه ابتكار عمل را براي چگونگي برخورد با رژيم كنوني تعيين مي كند. رژيمي كه 26 سال است از هيچ گونه غارت و جنايتي كوتاهي نكرده و هر روز كه مي گذرد در ادامه و تشديد اين روند از خود مايه مي گذارد. اما بايد لحظه اي انديشيد كه وقاحت سالاري در عرصه ي سياسي ايران به چه حد رسيده است كه چنين رژيمي به خود اجازه مي دهد براي آينده ي خويش نيز خود تصميم بگيرد و سناريو لازم را از طريق مهره هاي نزديكش به باصطلاح اپوزيسيون خود سفارش مي دهد. طرح رفراندم مطرح شده در واقع به اين معناست كه رژيم اپوزيسيون را مامور بقاي خود مي سازد. در مقابل چنين طرحي مي بينيم كه بخشي از « اپوزيسيون» واكنش مطلوب رژيم را از خود نشان داده و با اعلام پشتيباني از آن، تبديل به عمله و نكره ي برون ساختاري نظام جمهوري اسلامي مي شود. رضا پهلوي بدين ترتيب بار ديگر و پس از ايفاي اين نقش درباره ي خاتمي به عنوان سركرده ي پياده نظام لشگر سياسي حافظ رژيم وارد صحنه مي شود. اين استراتژي اما از يكسو هوشمندي و زيركي رژيم را نشان مي دهد و از سوي ديگر خامي و جهل عميق بخشي از مخالفان او را. نبود يك خط فكري پويا و كمبود توليد محتوايي اپوزيسيون فضاي عمومي را براي امثال هخا و سازگارا مناسب مي سازد. در اين جريان رفراندم هم چنين جنبه هاي ديگري نيز نهفته است كه مخالفان واقعي رژيم نبايد آن را از نظر دور دارند. اين بار نيز رژيم با اين جريان درون نظامي موفق شد مانع از آن شود كه اكثريت مردم و اپوزيسيون در مورد يك امر مهم با هم به يك توافق عملي برسند : باور به اينكه نوع و ماهيت رژيم طوري است كه جز با برخورد قهر آميز نمي توان از شر آن رها شد. هر بار كه مجموعه ي نيروهاي اجتماعي و سياسي مخالف رژيم رفته اند تا به سوي اين قطعيت نزديك شوند و از اين طريق به يك استراتژي واحد دست يابند شاهد بوده ايم كه يك جريان انحرافي تخم شك و ترديد و تفرقه را ميان اپوزيسيون كاشته است و مانع از آن شده كه امكان اتخاذ يك استراتژي مشترك و واحد در رابطه با رژيم متبلور شود. جريان خاتمي نشان داد كه اين تاكتيك به راحتي در ميان نيروهاي متشتت و فاقد يك فرهنگ سياسي كنش گرا در اپوزيسيون موثر است. اين بار نيز نيروهاي به ظاهر از دور وابسته به نظام، با پيشنهاد طرح رفراندم موفق شدند ترديد درمورد غير قابل تغيير بودن شرايط جز از طريق مبارزه ي قهر آميز را زير سئوال ببرند و به اين توهم دامن زنند كه هنوز امكان اين هست كه رژيم از طريق يك روش مسالمت آميز، به طور مثال رفراندم، كنار زده شود. آنها پيكر مرده اصلاح طلبي خاتمي وار را به گونه اي ديگر نبش قبر كرده اند. بدين گونه طرح رفراندم بدين ترتيب يك بار ديگر شانس يك وحدت استراتژيك اجباري بر عليه رژيم را از بين برد. نكته ي قابل تامل ديگر مشاهده اين نكته است كه چگونه در وراي اختلافات ظاهري سياسي در هر دو جبهه ي رژيم و به ظاهر ضد رژيم، خط واحدي وجود دارد كه مي تواند با يك ابتكار ساده، وحدت زير بنايي خود را بازيابد : خط دفاع از منافع طبقاتي. بدين گونه از طريق اين طرح، نيروهاي سياسي متعلق به طبقه ي برتر گذشته (جناح سلطنت طلب)، طبقه ي برتر فعلي (نيروهاي داخلي موافق طرح) و طبقه ي برتر آينده ( تركيب هر دو)، حول اين محور با هم به توافق رسيده اند كه بايد به هر شكل كه شده مانع از آن شد كه تغيير اجباري حاكميت سياسي در ايران از طريق يك جنبش قهر آميز مردمي انجام شود. آنچه آنها به عنوان ضرورت احساس مي كنند پرداختن به آماده سازي يك جايگزين است كه بايد به موقع وارد عمل شده و مسئوليت جابجايي قدرت از بالا را به عهده گيرد. يعني «تعويض رژيم براي حفظ نظام» . نظام در اين جا به معناي «سيستم» است كه از جمله شامل ساختار طبقاتي و روابط دروني آن مي باشد. طرح رفراندم ابزار سياسي اتحاد طبقاتي اين جناح ها مي باشد. چنين نوع از حركتي به طور طبيعي و منطقي همان نوع از تغيير است كه مطلوب سرمايه داري غرب (آمريكا و اروپا و اسرائيل) مي باشد. آنها نيز از اين وحشت دارند كه ادامه ي وضعيت نابسامان اقتصادي ، اجتماعي و تنش هاي سياسي حاكم بر ايران منجر به آن شود كه يك انفجار مردمي زمينه ي به قدرت رسيدن يك نيروي راديكال و يا مدافع منافع ملت ايران را فراهم كند. چنين سناريويي در عصر جهاني شدن سرمايه و نيز آماده سازي بستر اجراي طرح آمريكايي خاورميانه بزرگ يك كابوس و اشكال جدي محسوب خواهد شد. هم از اين روي لازم است كه آلترناتيو غير راديكال براي شرايطي كه ضرورت تغيير رژيم مطرح خواهد شد از حالا پيش بيني شود. فراخوان رفراندم گام نخست آماده سازي يك جايگزين مطلوب سرمايه داري غرب و صهيونيسم در ايران است؛ يك جايگزين ذخيره كه داراي دو كاركرد است : تا زماني كه حضور آن باعث باج دهي هر چه بيشتر رژيم فعلي مي شود كشورهاي غربي اجازه ي تحرك عملي و جدي شدن طرح رفراندم را نخواهند داد. و اما در صورتي كه غرب احساس كند جنهوري اسلامي كارآيي خود را به عنوان رژيم غارتگر حافظ منافع سرمايه داري در ايران و منطقه از دست داده يا صهيونيسم احساس كند كه رژيم ديگر، به عنوان دشمن قلابي، در خدمت گسترش و تقويت او كاركردي ندارد آنها اين آلترناتيو را به طور مستقيم مورد حمايت قرار داده و زمينه تعويض قدرت از بالا براي ادامه ي چپاول سرمايه هاي مادي و انساني ايران را فراهم خواهند آورد. طرح رفراندم، در صورت اجرا، سبب روي كار آمدن يك حكومت خواهد شد كه از حيث بافت طبقاتي با رژيم فعلي مشابه است و كار ادغام اقتصاد ايران در سرمايه داري جهاني را تسريع خواهد كرد. اين طرح هم چنين نخستين آزمايش در ابعاد واقعي در زمينه ي محو حافظه جمعي است. رضا پهلوي روز سه شنبه 11 ژانويه در يك كنفرانس مطبوعاتي در پاسخ به سئوال يك خبرنگار كه از وي خواسته بود تا چگونگي نزديكي خود با محمد سازگارا، بنيان گذار سپاه پاسداران، را توضيح دهد گفت كه براي وي آنچه مهم است اين است كه آيا كسي در جبهه ي استبداد قرار دارد يا آزادي ؛ و ااينكه هر كه از آن طرف به جبهه آزادي پيوست قدمش گرامي باد و « من كاري به گذشته ي او ندارم». اين سخن نمودي است از آنچه براي همه ملت هاي زير ديكتاتوري تدارك مي بينند : محو تاريخ مندي خاطرات. از ميان بردن هر آنچه يك خلق به عنوان شاخص يادآوري وقايع و قضاوت ارزشي در مورد افراد مي تواند داشته باشد. با اين منطق ضد حافظه، كه حضور خود سازگارا شاخص اصلي آن است، هر كس مي تواند هر مدت كه لازم است به جنايت پيشگي و تجاور و پايمال ساختن حقوق ديگران پرداخته و بهترين خدمات را چون سگي وفادار در خدمت سيستم ارائه دهد و به هنگام نزديك شدن زمان پاسخ پس دادن به اعمال ننگين خود با يك مانوور «آزادي خواهانه» پرونده ي سياه خود را باز نشده ببندد. طرح رفراندم هجومي زيربنايي به حافظه ي جمعي به حق انتقام جوي ملت ايران است. * * اين چند ويژگي طرح رفراندم، كه تنها موارد آن هم نيستند، نشان مي دهند كه به دور از اينكه سرنوشت كوتاه مدت يا ميان مدت آن چه باشد، چگونه در خود پديد ه هاي منفي بسياري را براي جنبش آزديخواهي ايرانيان در بردارد. برخورد منفعل با اين طرح و عوارض منفي آن خدمتي است شايان به همه آنها كه مي خواهند بيست و پنج سال مقاومت و فداكاري هاي فراواني را كه در آن مندرج است با يك شارلاتان بازي سياسي جارو كنند و به جاي آن يك اقدام نمايشي سطحي و در خدمت منافع سرمايه داري غرب، صهيونيسم و طبقه برتر در ايران را به ملت قالب كنند. نمايشي كه قرار است در آن نقش موقتي هم به مردم داده شود تا مشروعيت خود را از طريق آن بدست آورد. برخورد قاطع و فعال با اين طرح شامل افشاء گري و بيان حقايق از يكسو و تاكيد بر خط راديكال مبارزه از سوي ديگر است. در مقابل همه ي نرمش و سازشكاري «مسالمت آميزي» كه در اين طرح ضد مردمي نهفته است بايد مخالفان واقعي رژيم بر چند نكته تاكيد داشته باشند : - رژيم جمهوري اسلامي بايد در تماميت خود سرنگون شود. - يگانه طريق ممكن براي سرنگوني مبارزه قهر آميز است. - مبارزه قهر آميز، يا همان قيام مسلحانه ي مردمي، جز با اتحاد تاكتيكي نيروهاي برانداز ممكن نيست. در شرايط كنوني بايد نيروهاي مبارز راديكال با مشاهده اتحاد طبقاتي نيروهاي داخلي و خارجي در حمايت از رفراندم در صدد تشكيل يك اتحاد ضد طبقاتي طرفدار قيام قهر آميز توسط محرومان و تود ه هاي ستمديده ي جامعه باشند. اين قيام هر چند كه به ظاهر دور از دست به نظر مي رسد اما نبايد فراموش كرد كه مناسب ترين پاسخ به توان مبارزاتي پنهان جامعه و پتانسيل انفجاري انباشته شده در ميان طبقات محروم است. پتانسيلي كه بايد توسط اپوزيسيون برانداز مورد توجه قرار گيرد. اين انباشت نارضايتي است كه منجر به اين شده تا حافظان ساختار طبقاتي جامعه ( يعني امضاء كنندگان نخست فراخوان رفراندم) به تقلا و دست و پا بيافتند تا بلكه به زعم خود راه حل نرم تري را براي تغيير خشونت بار غير قابل پرهيزي كه در انتظار رژيم است بيابند. نبايد در اين شرايط از بيان روشن آنچه ضرورت مبارزه ي زيربنايي و در خدمت طبقات محروم است وحشتي داشت. نبايد تحت تاثير جو تبليغاتي سرمايه داري ساخته و پرداخته قرار گرفت و از بيان نظرات خويش پيرامون مسائلي مانند «ضرورت جنگ مسلحانه»، «مبارزه ي قهر آميز»، «قيام توده اي برانداز» و «يورش به پايگاه هاي قدرت و مراكز ثروت» باكي داشت. بايد با صداي بلند گفت كه نيروهاي مبارز مدافع محرومان به دنبال قيامي هستند كه در آن جنايتكاران به اين خلق ستمديده بايد يا تسليم نيروهاي خلق شوند و يا در آتش خشم آنها بسوزند، قيامي كه در آن به حساب همه سرمايه داران و غارتگران ثروت هاي آنها رسيدگي خواهد شد. =نه حتي يك قطره خون آزادگان بيگناه اين كشور، = نه كمترين حق كشي و بي حرمتي به ايرانيان ستمديده = و نه حتي يك ريال غارت شده از ثروت هاي اين مردم مظلوم نبايد بي حسابرسي بماند. نيروهاي واقعي مدافع مردم بايد در اين شرايط كه همه زوزه ي كريه سازش و تسليم و فراموشي گذشته ي سياه رژيم و رژيمي ها را سر داده اند با شفافيت كامل بر اين نكته تاكيد كنند كه به دنبال احقاق حقوق اين ملت محروم خواهند بود حتي اگر بهاي آن نبردي خونين باشد. پنجاه سال بعد هنوز ملت ايران با احترام از مصدق نام مي برد، زيرا آن زمان كه سرنيزه ها زبانها را بيرون مي كشيد وي از بيان آنچه براي دفاع از حق ملت غارت شده ي ايران لازم ديد كوتاهي نكرد. به همين ترتيب از ياد نبريم كه : فردا ملت ايران آنچه را كه امروز مي گوييم و مي كنيم بياد خواهد آورد. contact@korosherfani.com * * www.korosherfani.com 13/01/2005
منبع: سايت ديدگاه

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:27

نارسايي فهم ماركسيستي از طبقه كارگر در ايران
کورش عرفاني
contact@korosherfan.com بررسي مبارزات كارگري در ايران در چارچوب چگونگي درك مبارزات طبقاتي در كشورمان ميسر است. طبقه كارگر در ايران با وجود قدمت تاريخي خود، كه به اواخر قرن نوزدهم باز مي گردد، نتوانسته است بطور مستقل نقش تعيين كننده اي در رويدادهاي سياسي سرنوشت ساز در ايران داشته باشد. كارگران معمولا بخشي از نيروهاي مردمي بودند كه به طور فرا طبقاتي به صحنه آمده اند و تحت رهبري سازمانها يا شخصيت هاي متعلق به ساير طبقات عمل كرده اند. دو مورد مشخص آن، جنبش ملي شدن نفت بين سالهاي 1330 تا 1332 و نيز انقلاب سال 1357 مي باشد. در مورد اول نيروهاي كارگري ايران تحت نفوذ جبهه ملي و يا حزب توده عمل كردند. تصميم گيرندگان و مهره هاي شاخص هر دو اين نيروي سياسي نيز از حيث طبقاتي ارتباطي مستقيم با طبقه كارگر نداشتند. در مورد دوم نيز كارگران بخشي از مجموعه ي نيروهاي اجتماعي بودند كه در نهايت زير رهبري خميني قرار گرفتند. تجارب تاريخي فوق و نيز ضعف تشكيلاتي مبارزات كارگري در ايران، ما را در مقابل سئوال زير قرار مي دهد : آيا طبقه ي كارگر در ايران امكان سازماندهي يك مبارزه ي خاص طبقاتي را دارد يا خير ؟ آيا تصور يك نبرد «كارگري» براي تغيير سرنوشت جامعه قابل تصور است ؟‌ مقاله ي حاضر داده هايي را براي پاسخگويي به اين سئوال ارائه مي دهد.[1] ماركسيسم و ماركسيسم ساختار طبقاتي در ايران، همانند بسياري ديگر از جوامع غير سرمايه داري و توسعه نيافته، از آشفتگي و مرزبندي هاي غير شفاف رنج مي برد. برداشت طبقاتي، كه در دانش اجتماعي بشري سابقه ي ديريني دارد، در نهايت توسط ماركس و ساير انديشمندان معاصر وي به صورت تدوين شده در آمد. ماركس براي نخستين بار موفق شد روايتي را از تاريخ ارائه دهد كه در آن، طبقه بندي اجتماعي توضيح دهنده ي شكل و محتواي حيات فردي و زندگي اجتماعي بود. بر اساس نظر وي، طبقات اجتماعي به طور عمده به دو بخش تقسيم مي شوند : طبقه ي استثمار كننده كه در نظام سرمايه داري در قالب طبقه سرمايه دار بروز مي كند و طبقه استثمار شونده كه در اين نظام به صورت اساسي طبقه ي كارگر را شامل مي شود. روايت رسمي از ماركسيسم كه در اتحاد جماهير شوروي جا افتاد و نقش مهمي در تحريف نگرش جامعه شناسانه ي ماركس داشت اين تقسيم بندي را تنها در شكل و در قالب يك نگرش منجمد معرفي كرد. ماركسيسم شورويايي، پويايي محتوايي نگرش ماركس را كه «ديالك تيك» مجموعه هاي اجتماعي را مورد توجه قرار داده بود به دست فراموشي سپرد و از اين طريق، مانع از تحول الگوي تشريحي ماركس از جهان سرمايه داري نوين شد. به همين خاطر، ماركسيسم تبديل به يك تئوري خشك و بسته از جامعه سرمايه داري شد كه به سرعت از واقعيت هاي پيچيده ي جامعه سرمايه داري دور افتاد و دستگاه فكري كشورهاي سرمايه داري صنعتي توانست آنرا كيش و مات كند. اما بايد دانست آنچه دستگاه تبليغاتي سرمايه داري هم زمان با فروپاشي ديوار برلن و اتحاد جماهير شوروي اعلام داشت، نه شكست منطق تحليلي ماركسيسم، بلكه شكست روايتي تحريف شده و عقيم از آن بود. نگرش جامعه شناسانه ي ماركس از روابط طبقاتي در جامعه سرمايه داري هم چنان ارزش نظري خود را حفظ كرده است. اين واقعيت اما نبايد ما را به هرگز به سمت تبديل ماركسيسم به يك ايدئولوژي بكشاند. نظرات ماركس مثل ديدگاههاي تحليلي همه ي انديشمندان اجتماعي، تابع زمان و مكان بود. يعني داراي محدوديت هاي خاص تاريخ و جغرافياي شكل گيري خود بود. باور به اينكه تفسير ماركس از روابط طبقاتي ازلي، ابدي و جهان شمول است يك باور ايدئولوژيك و احساسي است نه يك باور مبتني بر واقع گرايي و جستجو گري. يكي از مواردي كه به عنوان ضعف نگرشي ماركس عنوان مي شود، نا مناسب بودن دستگاه تحليل طبقاتي وي براي جوامع غير سرمايه داري يا جوامع غير غربي مي باشد. اما بايد دانست كه اين ضعف بخصوص به دليل اصرار برخي از متفكران و سياسيون كشورهاي غير سرمايه داري براي استفاده بي مبنا از دستگاه تحليل ماركس در مورد مسائل اجتماعي كشورهاي خودشان مي باشد. در حاليكه ماركس با مفاهيمي مانند «جامعه فئودالي معاصر» يا جوامع تحت «استبداد شرقي»، شرايط تاريخي اين كشورها را از تحليل طبقاتي مبتني بر روابط استثماري طبقه سرمايه دار و طبقه ي كارگر مجزا كرده بود، برخي از فعالان سياسي يا بعضي از روشنفكران جوامع آسيايي، آفريقايي و يا آمريكاي لاتيني، در كشورهايي مانند ايران، به طور كاذب تلاش كردند با كپي برداري ناقص از نظرات ماركس، پديده هاي اجتماعي جوامع خويش را توضيح دهند و از دل توضيح خود، راه حل هاي معجزه آسا براي مشكلات تاريخي غامض جوامع خويش پيدا كنند. به استثناي كوبا كه داراي شرايط ويژه اي بود، يگانه الگوي موفق گرته برداري از نظرات ماركس مربوط به چين مي باشد. مائو موفق شد با الهام گرفتن از انديشه هاي ماركس به كاوش و فهم پيچيدگيها و ويژگيهاي جامعه ي چين نائل شود و يك دستگاه فكري و سياسي نوين را براي كشور خود بنا نهد. مائوئيسم، به عنوان حاصل اين تلاش، توانست از يكي از عقب مانده ترين و در عين حال پر جمعيت ترين ممالك جهان، كشوري را بسازد كه امروز جزو قدرتهاي نخست اقتصادي، سياسي و نظامي جهان است. موفقيت مائو در ايجاد «ماركسيسم چيني» بود و عدم موفقيت ماركسيستهاي هندي، ايراني، نيكاراگوئه اي يا مراكشي، در عدم ايجاد ماركسيسم هاي بومي، محلي و منطقه اي. الگوي نظري ماركس در برگيرنده ي كليات و پايه هاي لازم براي درك عيني مسائل اجتماعي مي باشد، اما نبايد تصور كرد كه مانند يك دستگاه اندازه گيري فيزيكي، در هر نقطه از جهان قادر است عمل كرده و نتيجه ي مشابه بيرون دهد. حتي در كشورهاي سرمايه داري اروپا نيز احزاب كمونيست، قرباني همين دگم گرايي جهان شمولي نظر ماركس شدند و به دنبال احداث يك الگوي توضيحي مستقل و مناسب براي جامعه ي خود بر نيامدند. كپي برداري فعالان سياسي و روشنفكران بازتوليدگر از ماركسيسم اروپايي، از طريق ترجمه هايي ناقص و برخي مواقع غلط، سبب پيدايش نوعي «ماركسيسم جهان سومي» شد كه ارتباط محتوايي چنداني با ماركسيسم نظري اوليه نداشته باشد. در ايران، بطور مثال، اين حزب توده بود كه از طريق ترجمه هاي روايت رسمي ماركسيسم شورويايي، پديده ي كمونيسم را به ايرانيان شناساند.[2] ماركسيسم در ايران تلاشهاي فردي ديگر در زمينه تدوين و ترجمه از جانب ساير فعالان چپ ايران، در مقابل انبوه ادبيات توليدي حزب توده، تاثير عمده اي در رفع اين نقايص نداشت. تاثير ماركسيسم-لنينيسم- استالينيسم توده در ادبيات و كنش گري چپ ايران وسيع و مهم بود. به همين دليل، از همان ابتدا جنبش چپ در ايران با نقص و عيب زاده شد. قدرت تبليغاتي و مالي اتحاد شوروي در آن زمان به حدي بود كه اجازه نمي دهد سياسيون ايراني درباره عدم قابليت بكارگيري روايت ماركسيسم شورويايي در ايران بطور جدي بيانديشند. انتقادات اندكي هم كه بر اين روايت انجام مي شد كمتر از يك بررسي علمي و عيني گرا ناشي مي شد و بيشتر به دليل وابستگي منتقدين به ساير گرايش هاي چپ مانند مائويسم بود. نبايد فراموش كرد كه «چين كمونيست» نيز براي گسترش نفوذ خود در جهان به اشاعه مائويسم از طريق ترجمه و چاپ ميليوني آثار مائو پرداخت. بدين ترتيب چپ ايران، همانند جناحهاي چپ در ساير كشورهاي جهان سوم، محكوم شد كه از يك دستگاه فكري غير بومي تغذيه كند. اين نكته سبب شد كه فعالان ماركسيست در ايران واقعيت هاي اجتماعي متفاوت را با يك اسم مشابه نام ببرند. اصطلاح « طبقه كارگر»، كه در ادبيات ماركسيستي اروپايي معناي مشخصي را دارد، بدون تمايز ماهوي براي «كارگران» در ايران مورد استفاده قرار گرفت، بدون آنكه اين اصطلاح، در ادبيات ماركسيستي خود، بيانگر و دربرگيرنده ي هر دو اين واقعيتهاي تاريخي متفاوت باشد. از جمله ويژگيهاي طبقه كارگر در تحليل ماركس، «آگاهي طبقاتي» آن است كه به اعضايش اجازه مي دهد وارد يك نبرد طبقاتي با بهره وران كار خويش شوند. روند كسب اين آگاهي از يك سير تاريخي پيروي مي كند كه در جوامع سرمايه داري غرب و در جوامع غير غربي مشابه و همگون نيست. رشد علوم و دانش و بخصوص رشد تفكر اجتماعي در اروپا زمينه هاي فكري لازم براي شكل گيري يك تفكر مبارزاتي و تشكيلاتي را براي طبقه كارگر فراهم كرد. اتفاقي كه بصورت هم زمان و همانند نه در ايران، نه در هند و نه در آرژانتين روي نداد. اين البته به معناي آن نيست كه در اين كشورها دانش اجتماعي لازم براي مبارزات طبقاتي وجود نداشت، بلكه به اين مهم مي پردازد كه بايد بر دانش بومي اين كشورها تا كيد مي شد. برخي از ويژگيهاي فرهنگي، اجتماعي يا سياسي طبقه كارگر در اين كشورها مانع از تعميم مطلق مفاهيم ماركسيستي از يك جامعه به جامعه ديگر مي شود. يكي از مسائلي كه قبلا نيز بدان پرداخته شده است، خصلت استبدادي نظام سياسي در كشور ماست. ماركس نظريه ي خود را براي مبارزات كارگري در جامعه سرمايه داري بر روند دمكراتيكي بنا مي نهد كه سرمايه داري، براي سلب قدرت از طبقه فئودال و استقرار سالاريت اجتماعي و سياسي خود، مجبور است به آن تن در دهد. دمكراسي بورژوايي فضاي سياسي را تا حدي گشوده و بستري را براي شكل گيري اتحاديه هاي كارگري، انتشار ادبيات انتقادي، حق اعتصاب و مبارزات صنفي فراهم مي سازد. و اين، در پايان قرن نوزدهم ميلادي. حال آنكه در جامعه ي ايران، حتي در اواخر قرن بيستم اين حداقل حقوق دمكراتيك با خشونت تمام و به گونه اي نهادينه نفي مي شود. نبود اين بستر مناسب سبب شده است كه طبقه كارگر در كشور ما، از رشد فرهنگي مناسب براي تبديل شدن به يك طبقه مجهز به آگاهي طبقاتي سازماندهي شده محروم بماند. سرمايه داري، با ايجاد مجموعه هاي صنعتي عظيم در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، جمع كثيري از نيروهاي روستايي را به عنوان كارگر به شهرهاي بزرگ كشاند و آنها را در شرايط «مشابه» اجتماعي و اقتصادي قرار داد. روند صنعتي شدن با شتابي زياد، به ناگهان، ميليونها شهروند اروپايي را داراي يك وضعيت طبقاتي همگون كرد. اين كثرت تعداد كارگران و بخصوص تجمع جغرافيايي آنان در مجموعه هاي صنعتي و شهركهاي كارگري، موجب شد كه كميت ارتباط ميان آنها افزايش يابد و آگاهي از وضعيت مشترك خويش با سرعت شكل گيرد. اتفاقي كه در ايران با تاخير نزديك به بيش از 50 سال روي داد. در مورد نقش اين پديده همين بس كه جنبش هاي كارگري در ايران نيز بطور عمده در واحدهاي صنعتي بزرگ مانند كارخانجات بزرگ نساجي و نيز در صنعت نفت روي داد. اما بخش عظيمي از نيروي كارگري ايران در بخش خصوصي جذب شد و در واحدهاي كوچك صنعتي مشغول بكار گرديد. به همين دليل نيز تشتت و تفرق در ميان آنها بسيار قوي بود و امكان برقراري ارتباط ميان ايشان بسيار ضعيف بود. بر اساس آخرين آمار اعلام شده توسط مركز آمار كشور در بين شاغلان كشور« 75 درصد در بخشهاي خصوصي و 5/24 درصد در بخش عمومي و دولتي فعال هستند».[3] اين پراكندگي كارگران در كارگاههاي كوچك صنعتي مانع از شكل گيري ارتباط ارگانيگ و تولد يك شعور طبقاتي مشترك از دردها و مشكلات آنها شد و مي شود. نكته ديگر، اهميت كمي افراد شاغل به صنعت در غرب و كاهش چشم گير شاغلان كشاورزي در جوامع رو به صنعتي شدن است، حال آنكه در ايران، بخش عظيمي از نيروي كار كشور همچنان در بخش كشاورزي مانده است. آمار نشان مي دهد كه حتي در حال حاضر 22 درصد از نيروي شاغل به فعاليت هاي كشاورزي اشتغال دارند. در مكزيك اين رقم 20 درصد مي باشد.[4] در كشورهاي صنعتي حدود5 درصد جمعيت شاغل را كشاورزان تشكيل ميدهند، در آمريكا 4 درصد، در كانادا 3 درصد و در استراليا 7 درصد جمعيت شاغل را كشاورزان تشكيل ميدهند.[5] در همين حال رشد كاذب بخش خدمات در ايران بخش عظيمي از نيروي كار را به خود جذب كرد و با تبديل آن به نوعي از طبقه ي متوسط، امكان به هم پيوستن اجتماعي و سياسي بخش هاي مهمي از جمعيت به يكديگر را ناممكن ساخت. در حال حاضر بيش از 47 درصد از افراد شاغل ايراني در بخش خدمات هستند. شاغلان بخش صنعت در ايران تنها 31 درصد از كل نيروي كار كشور را تشكيل مي دهند. در حاليكه صنعتي شدن گسترده در غرب، همراه با رشد تدريجي دمكراسي، امكان تولد اتحاديه هاي كارگري را ايجاد كرد، درايران، وجود استبداد مانع از رشد فرهنگ سياسي كارگران شد و تلاش هاي متعدد براي شكل دهي به اتحاديه هاي فعال كارگري به سرانجامي نرسيد. قبل از انقلاب، رژيم شاه به سركوب اين تلاش ها مي پرداخت. تشكل هاي چپ ايران كه درك عميقي از ويژگيهاي جامعه شناختي كارگران در ايران نداشتند به جاي جستجوي اشكال مناسب براي سازماندهي نيروهاي كارگري كشور به مسائل و روشهاي مبارزاتي ديگر پرداختند. بعد از انقلاب نيز، دولت جمهوري اسلامي خود مسئوليت تشكيل و اداره ي تشكل هاي كارگري را به عهده گرفت. جدايي جغرافيايي فعالان چپ از محيط هاي كارگري به دليل سركوب و مهاجرت اجباري، دست رژيم را براي پيش بردن سياستهاي ضد كارگري باز گذاشت. ماركسيسم ايراني در چنين شرايطي به نظر مي رسد كه صحبت از مبارزات كارگري كردن به عنوان يك مجموعه ي واحد و متمايز طبقاتي براي تغيير آفريني در ايران قدري غير واقعي باشد. جوامعي مانند ايران كه از آشفتگي هاي ساختاري در زمينه هاي اقتصادي و اجتماعي رنج مي برند قادر نيستند كه پيرو الگوهاي كنش گري ماركسيستي عمل كنند. مرز بنديهاي طبقاتي در جامعه ي ايران نيازمند يك دستگاه تحليلي متفاوت است كه هر چند مي تواند از ماركسيسم الهام بگيرد اما نبايد تا مرز كپي برداري از آن پيش رود. خواندن مانيفست كمونيست نوشته ي ماركس و انگلس، در صورتي كه ترجمه ي روان و آساني از آن انجام شود، براي كارگر ايراني شايد خالي از فايده نباشد، اما او بيشتر به « بيانيه كارگران ايران» نيازمند است. بيانيه اي كه مباني كلي مبارزات گارگران را در شرايط مشخص امروز ايران به زباني روشن بيان كند. چرا چپ ايراني نبايد بعد از يكصد سال تبليغ «مانيفيست» نزد كارگران ايراني به تهيه اين «بيانيه» همت گمارد ؟ كداميك ار اين دو براي برانگيختن يك نبرد طبقاتي كارگري در كشورمان موثرتر است. مبارزين ايراني در درجه ي نخست نيازمند بسيج نيروهاي مختلف اجتماعي تحت ستم هستند تا بتوانند در درجه ي اول از شر استبدادسالاري سياسي رها شوند. تا زماني كه ديكتاتوري سركوبگرا ماهيت قدرت سياسي را تشكيل مي دهد امكان شكل دهي به ابزارهاي نظري و عملي مبارزه ي طبقاتي به معناي خاص كلمه موجود نخواهد بود. البته تفكيك اين دو هرگز مطلق نيست. مبارزات طبقاتي به مبارزات سياسي ياري مي رساند و مبارزات سياسي نيز امكان رشد انواع مبارزات طبقاتي را فراهم مي كند. نه براي شروع مبارزه ي طبقاتي مي توان منتظر پايان استبداد بود و نه براي مبارزه با استبداد بايد خود را محدود به يك مبارزه طبقاتي خاص كرد. كنش متقابل اين دو، يك واقعيت تاريخي است. اشكال در تحليل و عملكرد از زماني بروز مي كند كه بخواهيم يكي از اين دو مبارزه را به نفع ديگري تعطيل كنيم. ليكن تجربه تاريخي نشان مي دهد كه از حيث زماني نوعي تقدم و تاخر ميان اين دو وجود دارد. ليكن اين واقعيتي است كه با حضور استبداد هيچ مبارزه ي كارگري نمي تواند تا انتهاي خواستهاي خويش برود، زيرا هر بار ابزار سركوب سقف مطالبات اين مبارزه را در سطحي پايين و ابتدايي تعيين مي كند. در جامعه اي كه از حداقل هاي دمكراتيك برخوردار است مي توان اميدوار بود كه مبارزات صنفي كارگران، براي تبديل شدن به مبارزه ي سياسي و همه جانبه، با مانعي عمده برخورد نكنند. تا زماني كه حذف فيزيكي معترضين حتي صنفي براي يك دولت ممكن باشد تظاهرات و اعتراضات كارگري نمي تواند تداوم و گسترش لازم را بيابد. به همين خاطر نيز لازم است كه نخست يك دمكراسي، هر چند طبقاتي، شكل گيرد تا بتوان مبارزات سياسي و نوع برخورد با آنها را از «حداقل» امنيت ناشي از قانون سالاري برخوردار ساخت. هر چند كه طبقات برتر براي بقاي خود آماده اند در نبرد نهايي دست به هر نوع از سركوب بزنند. اما دمكراسي طبقاتي تا حدي دست آنان را خواهد بست و بر عكس دست مبارزان صنفي و اتحاديه هاي كارگري را خواهد گشود ؛ چيزي كه در حاكميت استبدادي جمهوري اسلامي وجود ندارد. اپوزيسيون راديكال ايران بايد از فهم «ايدئولوژيك» واقعيتهاي امروز پرهيز كند و با عينكهاي ساخت ساير جوامع به ايران ننگرد. جامعه ايران و طبقه كارگر، در دل اين جامعه، نياز به فهم بومي دارد، نياز به نوعي ماركسيسم ايراني، يك الگوي تحليل كه هر چند از مفاهيم قابل تعميم ماركسيسم يا ساير انديشه هاي مبارزاتي الهام مي گيرد، اما به تاريخ اجتماعي ايران تكيه مي كند و با نگاهي مستند به شرايط كنوني راهكارهاي عملي را از دل يك فهم واقع گرايانه بيرون مي كشد. باز توليد مدل هاي غير ايراني به زبان فارسي راهگشا نيست. زبان و شكل ارتباط جنبش چپ ايران با توده هاي ستمديده از ضعف هاي عمده اي رنج مي برد كه هنوز پابرجاست. با وجود تلاش هاي اخير در اين زمينه، هنوز راه درازي در پيش است. مبارزين و متفكرين متعهد ايراني بايد به بناي يك فهم نوين از بافت طبقاتي و مبارزات طبقاتي ممكن در ايران بپردازند و در اين راه، بدون تعصب و پيشداوري، از همه ي داده هاي مفيد علوم اجتماعي اعم از ماركسيسم يا غير آن بهره ببرند. به عنوان نتيجه گيري سرنگوني رژيم جمهوري اسلامي بدون بسيج طبقه كارگر ناممكن است اما نبرد رهايي بخش طبقه كارگر نيز بدون سرنگوني رژيم آخوندي آغاز نخواهد شد. تا زماني كه ساختار طبقاتي جامعه ي ما علاوه بر ستم طبقاتي از ظلم استبداد نيز رنج ببرد، صحبت كردن صرف از مبارزه ي طبقاتي امكان پذير نيست. امروزه ميليونها ايراني كه از بيكاري رنج مي برند از حيث اقتصادي و اجتماعي در وضعيتي شايد بدتر از طبقه كارگر هستند. اين طبقه ي فقير چه بسا از پتانسيل بيشتري براي يك مبارزه طبقاتي راديكال و كنش گرا برخوردار باشد. صف بندي طبقاتي در جامعه ي ما معناي خاص خود را دارد و شكل بندي مبارزات طبقاتي از منطق خاص خود پيروي مي كند ؛ منطقي كه نيروهاي مبارز ايراني در داخل و خارج از ايران بايد دريابند و در تعيين استراتژي و تاكتيك هاي خود بكار گيرند. مبارزات طبقه كارگر در ايران براي خروج خود از بن بست تاريخي اش در انتظار ظهور يك نوع فهم بومي چپ از ويژگيهاي ذاتي خود مي باشد. فهمي كه از يكسو ضرورت رهايي تماميت جامعه از چنگ استبداد را مورد بررسي قرار دهد و از سوي ديگر چگونگي پايان دادن به بهره كشي طبقه كارگر و طبقات ستمديده ي ايراني را جستجو كند. ماركسيسم از نوع ايراني بايد رهايي انسان ستمكش ايراني را به ارمغان آورد. * * www.korosherfani.com 25 Avril 2004 -------------------------------------------------------------------------------- [1] در اين رابطه هم چنين نگاه كنيد به مقاله اي از نگارنده در سال 1380 تحت عنوان : «جنبش كارگري ايران در انتظار كمونيسم ايراني» بر روي سايت زير : www.korosherfani.com ; هم چنين نگاه كنيد به : كنش براي سرنگوني(2) نگاهي ديگر به مبارزات طبقاتي در ايران [2] ZABIH Sepehr, Mouvement Communiste en Iran, SE, 1993 [3] http://216.55.151.46/index.asp?ID=15708&Subject=News [4] http://endehors.org/news/3043.shtml [5] http://www.ayandehnegar.org/ef_1.php?news_id=138
منبع: ماهنامه ارديبهشت ديدگاه

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:24

سرنوشت مشترک رژیم های آخوندی اسرائیل و ایران
کورش عرفانی
کورش عرفاني
اخبار چند روز گذشته نشان می دهد که دو رژیم برادر، همزبان و هم مسلک در بحران گرفتار شده اند: رژیم جنایتکار صهیونیستی و رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی. هر دو در حال از دست دادن اعتبار خود در چشم مردم خویش و در نزد جهانیان هستند. علت همزمانی این دو پدیده آن است که این دو به هم پیوند خورده اند و نبود یکی، بودن دیگری را به شدت دچار اشکال می کند.
برخی پیش بینی می کنند که بازسازی آن چه تصویر «دولت تروریست اسرائیل» می نامند سال ها طول بکشد. رژیم صهیونیستی که پیدایش خود را بر اشغال و تداوم خود را بر جنایت استوار کرده است این روزها در اجرای طرح های ضد انسانی خود با وجدان های فعال در سطح جهانی برخورد کرده و چهره اش به عنوان یک مجموعه ی آدمکش و دروغگو روشده است.
آدمکش و دروغگو دو صفتی است که رژیم اسلامی ایران نیز با آن معروف شده است و دیگر کمترین اعتمادی را نمی تواند در هیچ عرصه ای و حتی در نزد متحدان همیشگی خود، چین و روسیه، کسب کند. این رژیم نیز مبنای پیدایش خود را بر دروغ و دزدیدن یک حرکت مردمی در سال 57 و بقای خود را براساس جنایت نهادینه استوار ساخته بود.
با وجود تلاش نهادینه ی مثلث سرمایه داری، صهیونیسم و ارتجاع در طول دهه ها برای به رذالت کشیدن ارزش های انسانی و خو دادن انسان ها به خفت و خوشگذرانی و ذلت می بینیم که هنوز وجدان های بیدار مردم در ترکیه و اروپا و این سوی و آن سوی جهان خود را از این نکبت سالاری دور نگه داشته اند و برای دفاع از حقوق مردم مظلوم غزه بپا می خیزند.
به راستی مردم ستمدیده ی غزه برای زنده ماندن در مقابل وحشی گری صهیونیست ها به چه کسی می توانند پناه برند؟ به سازمان ملل که تفاله ای بیش نیست؟ به شورای امنیت که چماق دولت های زورگو است؟ به دولت های سراسر جهان که همگی برده ی قدرت و ثروتند؟ جز خلق های جهان، جز مردم عادی کوچه و بازار در سراسر جهان، مردم در حال مرگ فلسطین در زندان بزرگ غزه چه کسی را دارند تا آنها را در مقابل هیولاهای مثلث سرمایه داری/صهیونسیم/ارتجاع حمایت کند؟
تجربه ی کنونی نشان می دهد که دولت اسرائیل که 60 سال است تف به روی هرچه قطعنامه و نهاد بین الملل و دولت در جهان است انداخته و روسای جمهور آمریکا را به عنوان برده ای در خدمت دارد اینک در مقابل این اراده ی مردم آزادیخواه جهان مجبور به عقب نشینی شده است.
ویژگی دولت های ضد انسانی مانند رژیم اسرائیل و رژیم ایران این است که به واسطه ی عملکرد جنایتکارانه ی خود نفرت جهانی و نیز نفرت وجدان های بیدار را در میان ملت های خویش بر می انگیزند و گور خود را با دست خویش می کنند. آنها می توانند نابودی خویش را قدری به تاخیر بیاندازند لیکن هرگز نمی توانند از نتیجه ی طبیعی عملکرد خویش، که فراهم ساختن شرایط فروپاشی شان است، رهایی یابند.
صهیونیست ها با هزار و یک دروغ میلیون ها یهودی را از سراسر جهان از خانه و کاشانه شان جدا ساختند و با ایجاد یک سیستم جهنمی آنها را در سرزمین های اشغالی فلسطین اسکان دادند و با هزار و یک روش مافیایی و حق کشی از سراسر جهان پول فراهم کردند تا آنها را در این مجموعه ی مصنوعی و به یاری قتل و ستم و اشغالگری مظلومان نگه دارند. با چه هدفی؟ آنها خوب می دانند که اگر این دکان را باز نگه دارند می توانند میلیاردها دلار پول یهودیان سراسر جهان را به اسم خمس و زکاه مذهبی از آنها بگیرند و یا دولت های جهان را به دادن باج های غیر مستقیم و مستقیم وادار سازند و خود در این میان ثروت های نجومی به جیب بزنند و بهترین زندگی ها را که خوشگذرانی و لذت و شهوت عصاره ی آن است داشته باشند.
آخوندها-بازاری ها و پاسداران نیز می دانند که با حفظ نظام امام زمانی خود می توانند میلیاردها دلار ثروت این مردم مظلوم را به جیب بزنند و مخالفان خود را با اعدام و شکنجه و قتل عام در خیابان ها از میان ببرند و به این ترتیب بهشت آخرت را در زمین تجربه کنند. خوب بخورند، خوب بیاشاماند، و ... و آیا آخوند و بازاری و پاسدار جز شکم و ضد شکم چیزی هم از هستی می شناسد؟
هر دو این ها برای این دزدی و جنایتگری خود پوشش های ایدئولوژیک دارند: یکی شان ابراهیم و موسی و داوود را دارد و این که خدا آنها را به عنوان قوم برگزیده دارد و دیگری ابراهیم و محمد و مهدی و قول آمدن این آخری و برقراری عدالت در جهان را.
خدای هردوشان سراپا نفرت و خشونت و جنایت است. خدای هر دو شان بی رحم و انتقام کش است. خدای هردوشان را باید که بشریت مبرای از نفرت، بشریت علاقمند به محبت و عشق، به گورستان تاریخ بسپارد.
ما ایرانیان باید که خود و میهنمان را از چنگ ذلت حکومت سراپا جنایت جمهوری اسلامی برهانیم. به همان ترتیب که اسرائیلی ها باید خود را از چنگ باند آخوندها، سپاهی ها و بازاری های اسرائیل برهانند تا هم ما و هم آنها و هم فلسطینی ها در صلح، عدالت، برادری و صفا زندگی کنیم. آری وجدان های بشری در تهران و استانبول و لندن و پاریس و تل آویو و نیویورک بیدار می شوند. سیر تکامل بشری ایجاب می کند که پدیده های ضد تکاملی و ضد بشری مانند صهیونیسم و ارتجاع را تاریخ انسان بزداییم. نقش خود را در این مسیر تعالی بخشی ایفا کنیم پیش از آن که به عنوان زائده، بازتولیدگر و یاقربانی این سیستم ضد بشری عمر را به پایان بریم.
کورش عرفانی
**
www.korosherfani
6 Juin 2010
سایت دیدگاه

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:22

قیام های اجتماعی و بحران سرمایه داری
کورش عرفانی
کورش عرفاني
در حالی که کشورهای اروپایی و آمریکا به عنوان قلب سرمایه داری در بحرانی تاریخی دست و پا می زنند مردم فقیر در کشورهای حاشیه ای قیام و خیزش را آغاز کرده اند. حرکت مردم تونس به الجزایر، مصر، اردن و یمن سرایت کرده است و کشور فقیر آلبانی نیز به صف آنان پیوسته است. نقطه ی مشترک همه ی این موارد نابرابری شدید ثروت ها و توده گیر شدن فقر است. مردم در این کشورها به این نتیجه رسیده اند که بدون فداکاری و حرکت، آینده ی روشنی در مقابلشان نیست. نکته ی مهم اما رابطه ی میان این دو بحران است: بحران جهان سرمایه داری و بحران کشورهای حاشیه ای. بسیاری می اندیشند که رابطه ی میان این دو یک طرفه است. یعنی به واسطه ی بحران کشورهای اصلی سرمایه داری است که در این کشورهای پیرامونی شورش های اجتماعی به پا شده است. این حرف درست است اما کامل نیست. به آن سوی معادله هم بنگریم: به واسطه ی بروز جنبش های اجتماعی در این کشورها و سقوط حکومت های فاسد و وطن فروش مانند حکومت زین العابدین بن علی و نیز دیکتاتوری حسنی مبارک در مصر سیر و چرخه ی غارت ثروت های این کشورها به سوی جهان سرمایه داری پیشرفته باز هم ضعیف تر شده و بحران در کشورهای اصلی سرمایه داری گسترده تر و عمیق تر می شود. وقتی غارت شده اجازه ی غارت ندهد غارتگر بیچاره می شود.
نگاهی به روابط اقتصادی تونس و فرانسه در این مورد گویاست. فرانسه نخستین سرمایه گذار خارجی در تونس بوده است. در پایان سال 2009 بیش از 1250 شرکت فرانسوی در این شرکت به فعالیت مشغول بودند.سرمایه گذاری های فرانسه در این کشور بالغ بر300 میلیون یورو در سال 2008 بوده است. این سرمایه گذاری ها در حوزه های مختلف پارچه بافی، تولید لباس، تولیدات مکانیک و برقی و هوایی بوده است. فرانسه با بهره گیری از نیروی کار ارزان در این کشور نزدیک به 30 درصد از کل صادرات این کشور را به خود اختصاص می داده است. برای سالها فرانسه یک بیلان بازرگانی مثبت را برای خود در مراوادات با این کشور حفظ می کرده است. به طریقی که در سال 2000 این بیلان 650 میلیون یورو به نفع فرانسه بوده است. [1]
با چنین وضعیتی اصلا قابل تعجب نیست که وزیر امور خارجه ی فرانسه حتی تا چند ساعت قبل از فرار نوکر خودفروخته شان زین العابدین بن علی در مجلس این کشور پیشنهاد ارسال تجهیزات و نیرو برای درهم شکستن قیام مردم تونس بود. با آزاد شدن تونس از قید حکومت ضد مردمی بن علی باید دید در آنجا چه خواهد گذشت. اما اگر ماهیت مردمی قیام تونس حفظ شود بی شک حکومت منتخب مردم منافع ملی این کشور را به منافع شرکت های بزرگ فرانسوی و غربی ترجیح خواهد داد. و این رخدادی است که در هر کشوری که به دست مردم بیافتد روی خواهد داد. بدین ترتیب، نه تنها بحران سرمایه داری رفع نخواهد شد، بلکه عمیق تر هم خواهد گشت. مشکلات اجتماعی مانند بیکاری 23 درصدی در اسپانیا مردم را به خیابان ها خواهد آورد، چنانچه آورد. [2]
در قلب اروپا بیماران اقتصادی منطقه ی یورو در صف ایستاده اند: اسپانیا، یونان، پرتغال، ایرلند و شاید به زودی ایتالیا. وضع در سایر کشورها نیز بهتراز این نیست. بدین ترتیب پس از کشورهای حاشیه ای، بحران های حاد اجتماعی می تواند به قلب اروپا نفوذ کرده و از آن جا به آمریکای شمالی نیز پا گذارد. بریتانیا نیز غول اقتصادی دیگری است که می تواند با خود نیمی از اروپا را به ورطه ی سقوط کشاند. کشورهای دارای پول یورو در دام پول سرمایه داران که پول های ملی را نابود ساخت گرفتار شده اند.
در مقابل این چشم انداز نه چندان روشن، اقتصاد سرمایه داری محکوم به آن نوع بحرانی است که دیگر راه حل ساده ای ندارد. قدرت ابتکار اقتصاد جهانی اینک در دست چین و هند و برزیل است. اروپا و آمریکا در بهترین حالت می توانند آغاز گر رفرم هایی باشند که با خود سرمایه داری را گامی دیگر به سوی الگوی اقتصادی متفاوتی هدایت خواهد کرد. در حال حاضر آرامش نسبی اقتصادی در کشورهای اسکاندیناوی به خوبی بیان می کند که میزان و گستره ی بحران اقتصادی و اجتماعی رابطه ی مستقیمی با شکل و ماهیت توزیع ثروت ها در جامعه دارد. هر چه نابرابری بیشتر، شکنندگی اقتصادی و اجتماعی قویتر و احتمال بروز بحران های سیاسی بیشتر. هر چه رفاه اجتماعی و عدالت اجتماعی گسترده تر امکان مقابله ی موثرتر با دوره های رکود اقتصادی نیز بیشتر.
در سال 2011 بی شک خاورمیانه و به دنبال آن آفریقا دستخوش تحولاتی مهم در عرصه ی اجتماعی و سیاسی خواهند بود. لشگر میلیونی جا مانده از ماشین غارت سرمایه داری جهانی به خیابان ها خواهند آمد. از تونس شروع شد و بی شک به تونس خاتمه نخواهد یافت. یکی از کشورهایی که بحران را به صورت بالقوه در خود دارد ایران است. حذف یارانه ها سرعت بخش انحطاطی خواهد بود که مردم را به خیابان ها خواهد کشید، یا به زودی یا قدری دیرتر. در این میان اما آن چه مهم است این که جهان سرمایه داری غرب، با همدستی صهیونیسم جهانی، می تواند برای خروج از بحران اقتصادی خویش طرح همیشه امیدوارساز خود را اجرا کنند: به راه انداختن یک جنگ بزرگ منطقه ای که بتواند صنایع تسلیحاتی و فعالیت های وابسته به آن را فعال سازد، بیکاران را در ارتش جذب کند، چندین کشور دارای ثروت های زیر زمینی را با خاک یکسان کند و برای صنایع کشورهای سرمایه داری بازاری مناسب جهت ده سال کار و بازسازی بر اساس مدل عراق فراهم سازد. البته این رویای کهن سرمایه داری می تواند به کابوسی نو تبدیل شود. اما بر عکس، در نبود جنگ فروپاشی اقتصادی رژیم، قیام اجتماعی مردم و نابودی سیاسی جمهوری اسلامی گریز ناپذیر است.
**
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
26 January 2011

کورش عرفانی - جامعه شناس - آمریکا - 17.5.2011 12:21

سرنگونی حکومت اسلامی... چگونه؟
گفت‌وگو با کوروش عرفانی
مجید خوشدل

این گفتگو قرار بود به عملکرد طیف موسوم به اصلاح طلبان در پیوند با خیزش ضداستبدادی در ایران توجه داشته باشد. عملکردی که در«خیابان» صورت و کارکرد متفاوتی از گفتارها و نوشتارهای آنان داشته است.
بدیهی ست، در این مصاحبه یکی از اصلاح طلبان می بایستی مخاطب پرسش های من باشند. از این روی یکی از «چهره های شاخص» آنان را به گفتگو دعوت کردم. ایشان در نامه ای دعوت به مصاحبه را پذیرفت، اما دو روز بعد درخواست زیر را با من در میان گذاشت: شماره تلفن تان را در اختیارم بگذارید، و نیز رئوس مصاحبه را برای ام تشریح کنید.
برای ایشان نوشتم: «تیتر مصاحبه مشخص استبیشتر بخوانید شما در این مصاحبه از اصلاح پذیر بودن حاکمیت اسلامی ایران دفاع کنید، و من به عنوان گفتگوگر در مقابل استدلال شما قرار می گیرم. ضمن اینکه شماره تلفن زمینی ام را در اختیار گفتگو شوندگان قرار نداده و نمی دهم...»
ایشان چهار روز بعد از قبول شرکت در گفتگو، و یک روز پیش از زمان انجام مصاحبه در نامه ای از شرکت در گفتگو عذرخواهی کردند.
به این «آقایان» چه می شود گفت. در «اطاق های فکر» شیر بیشه اند و در اجتماع ... ؟!

* * *

«خیابان» و حاشیه ی آن در بیست و یک ماه گذشته درس های گران قیمتی با خود داشته که به سالها تحقیق در مؤسسات معتبر آموزشی شانه می زند. دسته بندی و تجزیه تحلیل تجربه هایم در ماههای گذشته به زمانی بس طولانی نیاز دارد.
می دانیم، بدنه خیزش اعتراضی در داخل و خارج از کشور، دو تجربه متفاوت را از سر گذرانده است. چه، حاکمیت اسلامی ایران دو راهکار متفاوت در مواجهه با خیزش اعتراضی در داخل و پشتیبانان اش درخارج کشور اتخاذ کرده است: سرکوب حداکثر در داخل، و تلاش برای تخریب و تلاشی آن با استفاده از راهکارهای مختلف در خارج کشور.
این مجموعه تجربه خیزش اعتراضی را در خارج کشور (لندن- انگلستان) مورد توجه قرار می دهد.

* * *

به راستی چگونه می توان، خیزشی توده ای را با کمترین هزینه، آنهم با استفاده توأمان از امکانات نیروهای موافق و مخالف در خارج کشور به بن بست و انشقاق کشاند؟
یافته های من از این جمله بوده است:

عملکرد حاکمیت اسلامی در خارج:
الف- استفاده از اطلاعات جمع آوری شده از جامعه ایرانی خارج کشور ظرف سالهای گذشته؛ تزریق عوامل اطلاعاتی به بدنه کمپین ها از روزهای نخست؛ میدانی کردن اطلاعات موجود.
ب- جمع آوری اطلاعات جدید؛ جایگزین کردن «اطلاعات- ضداطلاعات» و سپس تبلیغ و انتشار گسترده آن.
پ- انتشار انبوه«مقالات تحلیلی» در سال نخست خیزش اعتراضی، با هدف تسخیر مطبوعات اینترنتی بخشی از اپوزسیون (چپ، میانه، راست، مذهبی، سکولار...)، با استفاده از نامهای مستعار و نیز برخی چهره های شناخته شده؛ تحلیل های ضد و نقیض؛ «تحلیل های ایمانی» برای تشویش و تزلزل افکار عمومی در خارج.
ت- انتشار مستمر خبر- ضدِخبر، با هدف بی اعتبار کردن رسانه های اینترنتی اپوزسیون.
ث- اخلال در رسانه های پرمخاطب ایرانی در خارج کشور.
ج- استفاده مؤثر از نیرو و امکانات مخالفان (به دلیل ماهیت ضداستبدادی و توده ای خیزش اخیر)، سرمایه گذاری بر ادبیات سیاسی پوپولیسم و «چپ ضد امپریالیست»، برای اثبات «ماهیت ارتجاعی» خیزش اعتراضی و وابستگی رهبران آن به دول خارجی.
چ- استفاده وسیع از نیروهای فاسد یا بینابینی؛ از جمله استفاده چند منظوره از افرادی (نیروهای سابقاً سیاسی) که در سفر به ایران ضعف هایی از خود نشان داده، یا در مقاطع مختلف همکاریهای اطلاعاتی با رژیم ایران داشته اند.
ح- عکسبرداری از چهره معترضان در خارج؛ استفاده از عکس ها با هدف برخورد روانی با برخی از کسانی که در ماههای گذشته به ایران سفر کرده اند؛ خارج ساختن آنان از صفوف معترضین.
خ- ایزوله کردن گام به گام گرایش های سکولار، آزادیخواه، و نیز نیروهای ساختارشکن؛ از طریق ناامن کردن اجتماعات برای آنان؛ ایجاد برخوردهای فیزیکی؛ سپس میدان دادن به نیروهای غیربرانداز.
در فاز دوم، ایجاد چند دستگی و تفرقه در میان نیروهای اصلاح طلب و غیربرانداز.
د- ایجاد جنگ روانی در بدنه خیزش خیابانی؛ اصلی کردن نکات فرعی، از اولین روزهای تشکیل کمپین های اعتراضی در خارج کشور.
ذ- تزریق و تسهیل کردن حضور عناصر بدنام به بدنه کمپین ها در خارج؛ چهره کردن آنان؛ با هدف بی اعتبار ساختن ماهیت خیزش در میان طرفداران و نیروهای بینابین.
ر- تبلیغات گسترده بر «رهبر»ی موسوی و کروبی برای آچمز کردن نیروهای رادیکال؛ سپس تمرکز بر «نقاط ضعف» و گذشته آنان، بزرگنمایی کردن ضعف ها، سپس تلاش برای تخریب کامل آنان.

عملکرد اصلاح طلبان در خارج:
الف- صف بندی در مقابل اکثریت ایرانیان مقیم خارج، خصوصاً در زمان اوج تظاهرات خیابانی.
ب- انحصاری کردن «جنبش سبز» در خارج؛ استفاده از رسانه های پرمخاطب؛ تک قرائتی کردن «جنبش سبز».
پ- تقلیل خواستهای مردم معترض به خواستهایی حداقل: اجرای قانون اساسی ج . اسلامی، بازگشت به «دوران طلایی امام»، انتخابات آزاد.
ت- تدوین استراتژی «جنبش سبز» بر محور «اصلاح طلب»بودن حاکمیت اسلامی ایران.
ث- تفسیرپذیر بودن آگاهانه بیانیه ها و موضع گیری های «رهبر»ان «جنبش سبز».
ج- عدم موضع گیری قاطع در مقابل سرکوب عنان گسیخته در داخل؛ اشائه خط انفعال، بخصوص پس از عاشورای ۸۸ ، با توجیه «نفی خشونت»؟!
* * *
چنانچه اشاره شد، بنا بود، این مصاحبه به عملکرد اصلاح طلبان و نقش آنان در زمین گیر شدن خیزش اعتراضی توجه داشته باشد. با انصراف «چهره شاخص»، آنهم چهار روز پس از قبول شرکت در مصاحبه، نیز اجتناب از آزمونی مشابه، با تغییر دادن بخش اعظم ساختمان مصاحبه ام تصمیم گرفتم فرازی از عملکرد اصلاح طلبان و نیز تجربه های پراکنده«خیابان» را که ریشه در فرهنگ اجتماعی- سیاسی جامعه ایران دارد، از منظری اجتماعی به پرسش بگیرم.
بخش دوم این مصاحبه مفهوم «تغییر» را در بسترهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اخلاقی جامعه ایران مورد توجه قرار می دهد.
کوروش عرفانی در گفتگویی تلفنی به پرسش های من پاسخ می دهند. این گفتگو بر روی نوار ضبط شده است.


* کوروش عرفانی، خوش آمدید به این گفتگو.
- سپاسگزارم از شما، و با درود فراوان.
* پیش از شروع گفتگو می خواهم خواهش کنم، در طول این مصاحبه از منظر یک جامعه شناس به پرسش هایم پاسخ بدهید، تا یک کنشگر سیاسی...
- بله، حتماً.
* برای وارد شدن به مدخل موضوعی که در پیوند با آن شما را به این گفتگو دعوت کردم، لازم است به زمان شروع خیزش اعتراضی در ایران برگردم. البته محور گفتگوی ما جامعه ایرانی خارج کشور است.
درست از اولین روزهای تشکیل کمپین های اعتراضی در شهرهای مختلف اروپا دو گرایش عمده روبروی هم قرار گرفتند: گرایش اکثریتی که تمایل داشت، سقف خواستهای خیزش توده ای را در سطح معینی نگه دارد، و گرایش اقلیتی که بر خواستهای حداکثری پافشاری می کرد. توجه داشته باشید که ما در نقطه شروع حرکتهای اعتراضی در خارج کشور هستیم.
در ارتباط با این دو گرایش سیاسی اظهار نظر کوتاهی از شما می شنوم.
- این پدیده ناشی از این بود که آغازگر حرکت مردم ایران بودند. لذا حرف آنها معیار بود. یعنی شعارهایی که معترضین در ۲۳ خرداد [۸۸] و روزهای بعد از آن دادند، تعیین کننده خط و مسیر جنبش بود. به همین دلیل، با وجود بافت سیاسی ایرانیان خارج کشور- که شاید در جهتِ عکس این مسئله بود- یعنی اکثریت جامعه پیرو مسیری رادیکال تر و جدی تر از شعارهای مطرح شده در داخل ایران بودند، اما معیار تعیین کننده در این میان چیزی بود که ما از رسانه های مستقل ایران دریافت می کردیم...
* ببینید...
- بنابراین آن تقسیم بندی ای که شما کردید، به نظر من نتیجه طبیعی این بود که کی جنبش را آغاز کرده، و بنابراین کی حق دارد که خط و مسیر اصلی آنرا تعیین کند.
* ببینید، عوامل متعددی از جمله سرکوب وحشیانه، خیزش اعتراضی در ایران را آرام- آرام رادیکال کرد؛ به طریق اولی شعارها و خواسته های معترضین را. در خارج کشور هم روندِ رادیکالیزه شدن کمپین های اعتراضی را می شد، از ماههای دوم به بعد از نوع شعارها تشخیص داد.
نکته ای که می خواهم روی آن انگشت بگذارم، این است که توازن قوا در داخل و خارج کشور از اواخر ماه دوم حرکتهای اعتراضی به بعد به زیان گرایش های فکری- سیاسی تقلیل گرا عمل کرده، تا جایی که در دوره ای آنها در اقلیت مطلق قرار می گیرند.
اما آن چیزی که ما در اروپا شاهدش بوده ایم (بجز یک استثناء) میدان گرفتن مجازی گرایش های تقلیل گرا و به حاشیه رانده شدن تدریجی افراد و جریانات سکولار، آزادیخواه و نیروهای «ساختارشکن» بوده.
برداشت شما را در این رابطه می شنوم.
- در ابتدا گفتیم که دستِ بالا را داخل کشور داشته است. اما از مرحله ای در ادامه تحول جنبش، طرفین (یعنی داخل و خارج کشور) مقداری خودشان را هماهنگ کردند. این هماهنگی به این صورت تحقق پذیرفت که گفتمان کسانی که سعی می کردند، جنبش را به حداقل تقلیل دهند (همان جریانی که شما از آن به عنوان جریان تقلیل گرا نام بردید) با واقعیتی در داخل کشور روبرو شد، که آن گرایش حداکثرگرای رژیم در امر سرکوبگری بود. این دو با هم در تضاد قرار گرفتند. به این ترتیب که شما دائم دارید مردم رادعوت می کنید، از حرکتهای نمادین استفاده کنند، اما واقعیت سرکوب دارد خشن تر، بی رحم تر و افسارگسیخته تر می شود. این مسئله در جایی خرد جمعی را در مقابل قضاوتی قرار می دهد که بدیهی به نظر می رسد، و آن اینکه این گفتمان تأثیری ندارد. بنابراین رادیکالیسم از دل واقعیت بیرون می آید تا اینکه از دل گفتمان.
برای همین شما در خارج کشور می بینید، گفتمان رادیکال یا برانداز، که در ابتدای جنبش به حاشیه رانده شده بود، به تدریج دوباره به صحنه سیاسی برمی گردد و صحنه را بدست می گیرد. چنانچه در عبور از «عاشورای ۸۸» ما شاهد هستیم که این گفتمان سوار بر جنبش می شود. به همین خاطر واکنش گسترده نیروهای تقلیل گرا را برمی انگیزاند تا اجازه ندهند، این گفتمان تبدیل به گفتمان اصلی جنبش شود. که من فروکش کردن جنبش را در همین عامل می بینم.
* اشاره شما به تظاهرات عاشورای ۸۸ ، وادارم می کند، پرانتزی در طرح ام باز کنم: در ادبیات سیاسی طیفهای مختلف اصلاح طلبان در داخل و خارج کشور، واقعه روز عاشورا بکلی پاک شده است. در حالی که عاشورای ۸۸ یک حادثه نبود. بلکه روند مبارزاتی بود از نقطه الف تا نقطه ب. فاصله این دو نقطه را تظاهرات آرام، اما سرکوب خشن، دستگیری، شکنجه، تجاوز و کشتار پُر کرده است. در این روز برخی از معترضین در مقابل نیروهای سرکوبگر از خودشان دفاع کردند.
آیا این سانسور غیراخلاقی از سوی اصلاح طلبان، یک دلیل اش این نیست که هر گونه اشاره ای به آن، دستگاه و ساختار فکری آنان را فرو می ریزد؟
- به نظر من نه تنها ساختار فکری شان [فرو خواهد ریخت] بلکه موقعیت شان را. باید درنظر داشت که اینها در دیدگاه خودشان، هنوز مجموعه اصلاح طلبان را جزئی از ساختار قدرت می بینند. بنابراین حرکتی که به عنوان حرکت ساختارشکن محسوب می شود، تأئید آن خودبخود نقص غرض است. یعنی زیر سوأل بردن ساختاری که خودشان به آن تعلق و وابستگی دارند؛ وابستگی طبقاتی، ایدئولوژیکی و سیاسی.
اما نقطه قابل توجه در این است که شما نمی توانید با قرار دادن یک پتو بر روی آتشی که دارد زبانه می کشد، بگویید آتش را خاموش کرده ام. این آتش از جایی بیرون می زند.
من فکر می کنم، تأخیر یک ساله‌ای که با زایش حرکتهای اعتراضی و بازگشت مردم به خیابان ها انجام شد، پارامترهای متعددی داشت که یکی از پارامترها همین برخورد اصلاح طلبان با پدیده روز عاشورا بود. چنانچه اگر یادتان باشد، ما ادبیاتی را بعد از عاشورا در بین اصلاح طلبان می بینیم که درست یادآور همان ادبیات «۱۸ تیر ۷۸» بود. یعنی: به سمت رادیکالیسم نرویم؛ رادیکالیسم با خودش حرکتهایی را بوجود می آورد که قابل مدیریت نیست و می تواند ره به ناکجاآباد ببرد. ناکجاآباد، برای اصلاح طلبان حوزه ای در بیرون از ساختار نظام است. و به همین دلیل است که آنها مقصد حرکت شان را در درون نظام جستجو می کردند. یعنی همان تئوری معروف حجاریان: فشار از پایین، چانه زنی در بالا، که درواقع قطب نمای اصلاح طلبان است.
* می خواهم خواهش کنم، اظهارنظرهای خودتان را خلاصه تر کنید. من شباهتهای زیادی می بینم بین عاشورای ۸۸ ، و اصولاُ روندی که به این روز تاریخی منجر شد، با مقطع ۱۳۶۰ در ایران: تظاهرات صلح آمیز گروه بندی های مختلف جامعه، و سرکوب و دستگیری و کشتار از سوی حاکمیت.
آیا شما تشابهات یا تفاوتهایی بین این دو مقطع تاریخی می بینی؟
- یک نقطه اشتراک این است که جامعه در مقابل سرکوب پاسخ عملی می دهد. یعنی غلبه فرهنگ کنشگری بر فرهنگ انفعال. این نقطه ی اشتراک، نتیجه مستقیم رادیکالیسم اعمال شده از طرف رژیم در غالب سرکوبگری نسبت به جنش بود.
شما خاطرتان هست، از سال ۵۸ تا ۶۰ اینها زدند، دستگیر کردند، کشتند اما جامعه واکنش نشان نداد تا سال ۶۰ ، که جامعه ترکید و از خودش عکس العمل نشان داد. اما تفاوت عاشورای ۸۸ با سال ۱۳۶۰ در این است که در سال ۶۰ واکنش ها کمابیش سیاسی ست؛ تحت تأثیر سازمانهای سیاسی است، در حالی که در سال ۸۸ آن چیزی که غالب است، خصلت اجتماعی، مردمی و خودجوش مقاومت مردم است.
* یکی دیگر از پوشه اصلی مصاحبه را با بیان تجربه ای باز می کنم: تقریباً از اولین روزهای شکل گیری کمپین های اعتراضی در لندن چهره هایی خودشان را مدافعان «جنبش سبز» نشان می دادند، که هم افکار و رفتار به شدت ارتجاعی داشتند، و هم در برخی موارد آدمهایی بودند که از نظر امنیتی برای تظاهرکنندگان خطرناک بودند. هر دو گروهی که از آنها نام بردم، هدایت کننده اغلب درگیری های فیزیکی در بین تظاهر کنندگان، و متعاقباً حذف نیروهای دگراندیش بودند.
شما عملکرد این دو طیف، و تأثیرات مخرب آن را در یک کمپین اعتراضی چگونه ارزیابی می کنی؟
- اینها محافظان مرزهای محتوایی جنبشی هستند، که قرار است از بالا توسط جناحی هدایت شود. اینها کسانی هستند که بایستی از حضور نیروهای دیگری که می تواند، جلوه دیگری به جنبش مورد نظر آنها ببخشد، جلوگیری کنند؛ کتک بزنند، بترسانند، تا از تلفیق نیروهای «جنبش سبز» با نیروهای برانداز جلوگیری کنند. چون اگر این تلفیق به صورت طبیعی صورت می گرفت، بدیهی ست که چهره جنبش را بکلی دگرگون می کرد و تحولی کمّی و کیفی را در آن پدید می آورد.
در مورد اصلاح طلبان داخل ایران، من بارها از آنها به عنوان نگهبانان سیاسی نظام نام برده ام. به نظر من اصلاح طلبان در داخل از خرداد ۷۶ این نقش را ایفا کرده اند. اینها در عین حالی که می خواهند نقش ساختاری شان را حفظ کنند، می خواهند کمی هم فشار بیاورند، چانه زنی کنند، از جنبش استفاده ابزاری کنند، برای نشان دادن قدرت شان به سایر جناح های حاکمیت. برای اصلاح طلبان داخل مهم است، جنبشی که قرار است نقش ابزاری را برای آنها ایفا کند، وارد مرحله کیفی ای نشود که برای شان دردسرآفرین باشد.
* فکر می کنم، پرسش قبلی ام را باید شفاف تر کنم. در پرسش قبلی به عواملی اشاره کردم که از نظر امنیتی برای تظاهر کنندگان خطرناک بودند. به نمونه هایی اشاره می کنم: افرادی در بین تظاهرکنندگان حضور پیدا می کردند، که فقط چند روز بود از ایران به لندن آمده بودند. یا افرادی بودند که سالها با فعالیت سیاسی وداع کرده بودند، به ایران می رفتند و از موقعیت مالی نسبتاً عالی ای برخوردار بودند. یا نیروهای سیاسی ای که از گذشته های دور، عملکرد سیاسی شان موردِ نقدهای جدی بوده، حتا روابط آنها با بخش هایی از بدنه حاکمیت اسلامی ایران مستند شده است.
این مجموعه در دل یک حرکت اعتراضی خودجوش که از سازماندهی قوی ای برخوردار نباشد، چه تأثیر مخربی می تواند داشته باشد؟
- به نظر من پیش فرض شما اشتباه است. پیش فرضی که می گویید، جنبش فاقد هرگونه برنامه ریزی ست، یک پیش فرض اشتباه است. علت اش را خدمت تان می گویم. آن بخشی از جنبش که در خیابان به سر می برد؛ گلوله می خورد، در خودجوش بودن آن شکی ندارم. یک عده از ایرانیان در خارج کشور که با دیدن این تصاویر در تظاهراتها شرکت می کنند، در خصلت خودجوش آنها هم شکی ندارم. اما من یک پارامتر دیگر را اضافه می کنم، که شاید قبول اش نداشته باشید. و آن بخش برنامه ریزی شده و فرمانده ای شده [نامفهوم] است. ما این را در انگلستان و امریکا و سایر کشورها دیدیم: یک جریان معین، که می خواهد جنبش سبز با یک حرف و ایده و شعار مشخص در خارج، با رنگ و اسامی معین معرفی و مطرح شود، پشت این جریان است. به نظر من حضور این جریان اصلاً تصادفی نبود و از برنامه ریزی برخوردار بوده...
* لطفاً ادعای خودتان را با تجربه ای از امریکا مستند کنید.
- از تجربه نیویورک می گویم: زمانی که احمدی نژاد برای سخنرانی مجمع عمومی سازمان ملل به این شهر آمده بود، جمعیت سبزها در نیویورک چند هزار نفر بودند. حالا من اشاره به نیروهای دیگر نمی کنم. اما یک سال بعد این تعداد به چندده نفر هم نمی رسیدند. یعنی تفاوت کمّی به حدی بود که نمی توانست حاصل فروکش کردن خصلت خودجوش این جریان باشد. و مشخص بود، پشتِ آن بساط عظیمی که در سال ۸۸ چیده شده بود، برنامه ریزی، فکر، بودجه و سازماندهی وجود داشت، که در سال ۸۹ این پشتیبانی و برنامه ریزی برداشته شد. و این مسئله اصلاً تصادفی نبود.
* در شهر لندن، به جز نمایندگان چند گرایش معین از «جنش سبز»، یکی دو تشکیلات سیاسی، و افراد معینی که آنها را از نظر امنیتی و گذشته سیاسی شان تقسیم بندی کردم، بقیه اصلاً نمی دانستند، بعد از تظاهرات بعدی چه برنامه ای باید داشته باشند. من به عنوان یک فعال رسانه ای در جلسات طیفهای مختلف «سبز» شرکت کردم و در آنها بی برنامه گی ی توأم با بی تجربگی سیاسی کاملاً مشهود بود.
بگذارید با این پرسش، موضوع را ریشه ای تر نگاه کنیم: افرادِ جریانات سیاسی فاسد؛ عناصر بینابینی و عوامل اطلاعاتی چگونه همدیگر را در یک جمع پیدا می کنند؟ چه حلقه ای آنها را به هم وصل می کند؟
- یک عامل خیلی ساده: فرصت طلبی؛ اپورتونیسم. یعنی اگر نخواهیم، وارد توضیحات مافیایی و تئوری توطئه بشویم، نوعی غریزه اپورتونیستی ست که اینها را به هم وصل می کند. چون اینها به دنبال این هستند که سوار بر موج شوند. بدیهی ست، وقتی اینها سوار یک موج می شوند، در جایی به هم تلاقی پیدا می کنند. حالا ممکن است، بَنرهای آنها مختلف باشد، اما در یک چیز با هم مشترک اند: می خواهند به نوعی از آب گل آلود ماهی بگیرند.
حالا بر این خصلت درونی، شما تفکر برنامه ریزی و هدایت شده را هم اضافه کنید؛ تماس های پشت پرده را در نظر بگیرید و شناخت تاریخی ای که اینها از هم دارند.
* در بریتانیا و در اغلب کشورهای اروپایی، بخش بزرگی از پشتوانه توده ای خیزش اخیر به حاشیه رانده شده، و یا با وجود گرایش های موجود در کمپین ها، طیف بزرگی از ایرانیان صف خودشان را از بدنه کمپین جدا کرده است. در حال حاضر می توانم بگویم که یک گرایش اقلیت در اغلب کشورهای اروپایی میدان دار کمپین های اعتراضی شده است.
اگر نخواهیم «تحلیل های ایمانی» بدهیم، فکر نمی کنید خیزش ضداستبدادی، پشتوانه توده ای اش را در خارج کشور از دست داده است؟
- از دست نداده به نظر من؛ به این معنی که ایرانیان خارج کشور نسبت به آن چیزی که مردم در داخل فریاد می زنند، بی اعتناع شده باشد. به نظر من سردرگمی و آشفتگی است. و این ناشی از آشفتگی و سردرگمی خودِ جنبش است.
من احساس ام این است که سال ۹۰ سالی خواهد بود که جنبش، زمان لازمی به خودش اختصاص دهد تا بتواند دست به توهم زدایی بزند. یعنی برداشتن توهماتی که در خرداد ۸۸ سوار بر جنبش شده بود. البته یگانه موردی که این توهمات را زیر سوأل برده بود، روز عاشورا بود، که نشان داد این واقعه می تواند نقطه آغاز یک تغییر کیفی در جنبش باشد. اما طبق صحبتی که در آغاز بحث داشتیم، بعد از این روز یک عده آمدند و توهمّاتِ در حال فروپاشی را بازسازی کردند، که در این کار تا اواخر سال ۸۸ تا حدّی موفق بودند. اقدامی که از دل آن، جریان ۲۲ بهمن هم بیرون آمد...
* بحث شما، بیشتر داخل کشور را در برمی گیرد. خواهش می کنم، تمرکزتان به خارج کشور باشد.
- بله. مسیر جنبش در حال حاضر به صورت کاملاً مشهودی یکطرفه است. یعنی داخل تعیین کننده ی طرز تفکر بیرون است. دینامیزم جنبش در داخل، دینامیزم حرکت در خارج را تعیین می کند. هنوز رابطه معکوس دیده نمی شود. البته یک سری کانال ها زده شده، دارد عمل می کند و تأثیرگذار است. من، هم تجربه فردی در این زمینه دارم و هم تجربه جمعی. اما اگر من و شما از پشتِ شخصیتِ کنشگر بیرون بیاییم و ایرانی عادی ای باشیم که به کار و زندگی اش می پردازد، و گه گاهی اخبار داخل را دنبال می کند، این جمعیت به طور خیلی گسترده تحت تأثیر آنچه که در داخل می گذرد، است.
اگر نگاه کنید، می بینید از ۲۵ بهمن ۸۹ دوباره شاهد نوزایش حضور ایرانیها در خارج کشور هستیم؛ در رسانه ها و در فضای مجازی، برای اعلام حمایت از داخل...
* تا همین چند ماه قبل، اغلب فعالان سیاسی و اجتماعی بر تأثیرگذاری جامعه ایرانی خارج کشور بر داخل انگشت می گذاشتند و آن را عمده می کردند. نکته دیگر اینکه شما به دنیای مجازی اینترنتی اشاره کردید، و حضور ایرانیان در این عرصه. که به نظر من دنیای رسانه های اینترنتی حتا بخش کوچکی از واقعیت جامعه ایرانی را انعکاس نداده و نمایندگی نمی کند.
اما پرسشی را با شما در میان می گذارم که سوأل طیفی از بچه هایی ست که با آنها ارتباط دارم: چطور یک خیزش یا جنبش توده ای در کشورهایی نظیر تونس و مصر و لیبی به خواستهایی حداقل می رسند؛ اما خیزش ضداستبدادی ایران که پشتوانه میلیونی از لایه های جامعه شهری دارد، به روزمرگی می افتد و زمین گیر می شود؟
- این پرسش به نظر من یک پاسخ ندارد. اما چون فرصت کمی داریم، یکی را عنوان می کنم. جامعه تونس یا مصر از لحاظ اجتماعی، فرهنگی، طبقاتی- وحتا می خواهم بگویم سیاسی- جامعه ای ست با لایه های معدود و محدود. جامعه ایرانی از این نظر، جامعه ای ست بسیار متشتت، چندپاره و چندلایه. هر معجزه ای که در هر کجای جهان بتواند پاسخ بدهد، وقتی به ایران می رسد و می رود در دل این لایه بندی ها، قدرت اولیه اش را از دست می دهد. درست به سان سیلی که می آید و پخش می شود در جویبارهای کوچک.
امروز که داریم با هم صحبت می کنیم، هیچ فرمولی در ایران نداریم که بتواند، بخشی که از آن جمعیتی که به عنوان اکثریت جامعه ایران نام می برند، به صورت همسو در حرکتی بیاورد و آنها را تبدیل کند به اکتور تغییر. اگر چنین فرمولی وجود می داشت، به نظر من سی سال سازمانهای سیاسی، اپوزسیون، نوابغ سیاسی ما فرصت داشتند آنرا کشف کنند و ارائه اش دهند. اما این مسئله بیشتر از آنکه به نبوغ سیاسی ارتباط داشته باشد، به درک واقعیتِ جامعه شناختی ایران ربط دارد. اگر با دید جامعه شناسی نگاه کنید، می بینید که جامعه ای که بستر فرهنگی، قومی، تاریخی اش بستری موزائیکی است، ناگهان در دوره تاریخی ای قرار می گیرد که این دوره بقای حاکمیت؛ بقای نظام حاکم در هرچه متشتت کردن و پراکنده کردن این جامعه است؛ در واقع تبدیل «ملّت» به «امّت» است: مجموعه ای گمنام از آدمها، که در کنار هم زندگی می کنند، اما به یکدیگر توجهی ندارند. یعنی تبدیل یک مجموعه ارگانیک به یک مجموعه مکانیکی قابل کنترل.
به نظر من این تغییر و تحول در سی و دو سال گذشته، هم به صورت خودجوش و هم به صورت برنامه ریزی شده، انجام شده است. یعنی بصورت اغراق شده آن، ۷۵ میلیون ایرانی و ۷۵ میلیون ایران.
* در پدید آمدن وضع موجود؛ در شکستهای پیاپی جامعه ایران برای کسب آزادی و عدالت اجتماعی، آیا نباید نقش «برگزیدگان» و «نخبگان» جامعه را برجسته کرد؟
- ببینید، نخبگان و برگزیدگان آن جامعه تا جایی که از مشروعیت اجتماعی برخوردار باشند، می توانند نقش آفرین باشند. از زمانی که پدیده ای به اسم خودمداری و خودمحوری در بین نخبگان ما می رسد به درجه ای که ارتباط آنها را با واقعیت های اجتماعی و لایه های مختلف اجتماعی قطع می کند، نخبگان ما تبدیل می شوند به دون کیشوت های فکری که در عوالم خودشان زندگی می کنند. ارتباط هایی که اینان با توده ها برقرار می کنند، ارتباط هایی ذهنی ست. در نتیجه نخبه و روشنفکر ما ضمن اینکه ممکن است، دهها کتاب و صدها مقاله منتشر کرده باشند، اما در جای واقعی ای که باید تست بخورد و آزمایش شود؛ تبدیل شود به ابزاری برای بیرون کشیدن راهکار، قرار نمی گیرند. به همین خاطر است که ما از لحاظ تئوریک و نظری یکی از غنی ترین ملتهای خاورمیانه هستیم، اما از لحاظ سازمان دهی عملی جزو ضعیف ترین و فقیرترین ها.
شما نگاه کنید، یک اتحادیه کارگری در تونس سرنوشت جنبش این کشور را عوض می کند، در حالی که در ایران هزاران صفحه مطلب و مقاله در این فاصله در تحلیل جنبش بیرون آمده، اما جریانی را نداریم که بطور عملی در پی اتصال شبکه های اجتماعی لازم برای موفقیت جنبش باشد...
* در جامعه ای که «روشنفکر» و «الیت» جامعه اش کارکرد و کارنامه معین تاریخی داشته؛ سازمانها و گروههای سیاسی اش یا در خواستهای تخیلی، اتوپیایی، حداکثری زمین گیر شده اند، یا گروههایی که به بخشی از حاکمیت اسلامی دخیل بسته اند، چگونه می شود، انتظار تغییرات بنیادین در چنین جامعه ای داشت؟
می خواهم خواهش کنم، در اظهارنظر به این پرسش چک سفید به «مردم» ندهید و آنها را ایدآلیزه نکنید.
- نخیر، من این کار را نمی کنم. اما می خواهم پروژکتور را از بالای هرم بیاورم به سمت پایین. به جای اینکه دوربین ما همیشه به این سمت باشد که ببینیم، آقای فلانی؛ دکتر فلانی چی می گوید که ما به آن عمل کنیم، یکبار بیاییم ببینیم، از پایین چکار می توانیم بکنیم. «پایین» به معنی توده گرایی، عوام فریبی، پوپولیستی برخورد کردن نیست. باور واقعی به توان توده هایی ست که آگاه می شوند. البته من کلمه آگاهی را با احتیاط بسیار بکار می برم و منظورم از این واژه، پیدا کردن قدرت تشخیص در آنهاست.
من به این باورم، تا زمانی که این قدرت تشخیص تبدیل به یک پدیده اجتماعی نشود، تغییر در بالا؛ چه توسط یک کودتا باشد، چه به اصطلاح یک انقلاب باشد، چه توسط لابی گری های پشت پرده باشد، و یا هر شکل دیگری از تغییر، حاصل آن به سود مردم نخواهد بود. بنابراین یکبار هم که شده، ما بایستی منطق تاریخی تحول گرایی در ایران را تغییر دهیم. تا زمانی که این منطق تکیه اصلی اش را بر وجود نخبگان می گذارد، من فکر نمی کنم، دستاوردی برای جامعه داشته باشد. همیشه تغییر در کادر حاکمیت است؛ تغییر در بالاست. این است که تاج می رود و عمّامه می آید؛ عمامه می رود و کراوات می آید و همین طور ادامه پیدا می کند...
* چطور و چگونه می شود این منطق را شکست؟
- به نظر من از زمانی که من و شما از شتاب زدگی و اضطراب کاذبی که برای تحولات سیاسی داریم، بیرون بیاییم و معیار را بر این قرار دهیم که این تحول را چگونه می شود تحولی اجتماعی کرد؛ یعنی خصلت اجتماعی به تحول سیاسی داد. به همین خاطر یکبار ما بایستی این معیار را قرار بدهیم، که چرا همیشه باید به سمت تغییراتی برویم که سبب می شود، حکومت بر مردم سوار شود، و نه مردم بر حکومت سوار شوند.
به نظر من این، دو مسیر متفاوت است. یکی مسیر نخبه گرایی، سیاسی گرایی و سازمان گرایی است و دیگری مسیر فردگرایی، انسان گرایی، اجتماعی گرایی و کار کردن در درون جامعه. این انتخاب، انتخابی استراتژیک است. یا پیوستن به «نخبگان»، سهم گرفتن از قدرت (نه الزاماً قدرت سیاسی) و وارد شدن در این بازی، که مردم را با خود همراه کنیم و از آنها استفاده ابزاری کنیم؛ به اسم خیرخواهی و صلاح مردم. و یا اینکه می رویم درون جامعه، آز و طمع قدرت را کنار می گذاریم، و توجه می کنیم، آیا می شود «فرد» را در جامعه به معنی جامعه شناختی کلمه شکل داد؛ کسی که به حقوق خودش واقف است و برای دفاع از آن عمل می کند. همه بحث به این برمی گردد که آیا ما می خواهیم، چرخش تاریخ ایران را از استبداد به دموکراسی از بالا انجام دهیم، یا از پایین؟
* ارزیابی شما از قدرت تشخیص و اندازه آگاهی در لایه ها و گروه بندی های اجتماعی در ایران چی هست؟ در ارزیابی تان لطفاً کارکرد سی و دو ساله استبداد سیاسی، آموزه های مذهبی و خرافی را در لایه ها و گروه بندی های اجتماعی آن جامعه در نظر بگیرید.
- من معتقدم آگاهی اجتماعی زمانی در یک جامعه می تواند جواب دهد، که هم عرض و هم طراز دستگاه اخلاقی آن جامعه باشد. یعنی صرفِ تزریق آگاهی به آن جامعه از لحاظ کمّی؛ مسائلی مثل وسائل ارتباط جمعی، تکنولوژی جدید ارتباطی، گسترش دانشگاهها و موارد دیگر. اما آگاهی در کجا قرار است جواب بدهد؟
شما تصور کنید ما در امریکا انسانهایی داریم، تحصیل کرده. اما وقتی عملکرد امریکا را در جهان؛ در عراق و افغانستان می بینیم، می فهمیم کمبودی وجود دارد. در ایران هم همینطور است. در ایران گسترش «دانشگاه آزاد» در روستاها را داریم، بیست و هفت میلیون کاربر اینترنتی داریم، نزدیک به پنجاه کانال ماهواره ای فارسی زبان داریم. بنابراین مشکل در اینجا مشکلی کمّی یا فنی نیست؛ برای گسترش دانش و اطلاعات. اما چرا این مجموعه جواب نمی دهد؟ به نظر من به این خاطر که این آگاهی باید بر دستگاه اخلاقی ای سوار شود که آنرا تبدیل کند به موتوری انگیزشی. ولی در آن جامعه دستگاه اخلاقی فروپاشیده؛ ارزش های اخلاقی در آن جامعه ضعیف شده؛ تا حدّ زیادی تخریب شده. به همین دلیل است، استاد دانشگاه ما دستبوس احمدی نژاد است، از آنطرف کارگری مثل اسانلو برای ایده هایش سنگین ترین بها را در زندان می پردازد. چون یکی فاقد دستگاه ارزشی انسان مدار و اخلاق گرا است، اما دیگری آنرا دارد و هزینه اش را می پردازد.
بنابراین کسانی که فکر می کنند، فقط با تأکید بر گسترش آگاهی ها، ما به ملتی می رسیم آگاه، که دست به عملیات محیرالعقول انقلابی می زند، چنین نخواهد بود. به نظر من تا زمانی که بازسازی دستگاه اخلاقی و ارزشی وجود نداشته باشد؛ این دو [آگاهی و دستگاه ارزشی جامعه] همدیگر را نتوانند بصورت مکمّل پیدا کنند، اتفاق خاصی از گسترش کمّی «دانش آموزی» و «دانش جویی» در ایران بوجود نخواهد آمد.
- با اظهارنظرتان، پاسخ پرسش قبلی ام: تغییرات بنیادین در ایران، کی و چگونه؟
- من معتقدم، در درجه اول درد را باید شناسایی کرد. دردِ بقای استبداد در ایران- بدون اینکه بخواهم از ادبیات تشکلی که به آن وابستگی دارم؛ جمع «خودرهاگران» استفاده کنم- در نفی ارزش انسان است. تا زمانی که جایگاه انسان بدون هیچگونه صفتی اضافه بر آن مورد توجه قرار نگیرد، من معتقدم چندین بار بعد از رژیم ج . اسلامی رژیم عوض کنیم، از استبداد رها نخواهیم شد. بنابراین می بایستی در درجه اول یک دستگاه فکری شکل بگیرد که در آن انسان جایگاه نخست دارد؛ جایگاهی که برتر از خداست، برتر از اسلام است، برتر از شاه است، برتر از طبقه کارگر است، برتر از میهن و پرچم و غیره و ذالک است. اگر بتوانیم این کار را انجام دهیم و یک جریان فکری انسان مدار در جامعه بوجود بیاوریم، این جریان فکری در درازمدت می تواند، تبدیل شود به یک جریان اجتماعی. چون می پردازد به نیازهای تک تک شهروندان. یعنی امنیت جانی، امنیت جسمی، امنیت روحی انسان؛ حفظ حرمت شان، حفظ حقوق شان؛ مسائلی که به صورت ملموس هر شهروندی به عنوان یک انسان می تواند، درک کند. چنین چیزی در جامعه اگر فراگیر شود، من معتقدم زیرساخت و زیربنا بوجود می آید. روی این زیربنا ما می توانیم، روبنای آن نوع از حرکت سیاسی و اجتماعی ای را بوجود بیاوریم که منجر به فروپاشی استبداد و عدم بازتولید استبداد شود. ممانعت از بازتولید استبداد یک بحث جدی تر و حیاتی تری ست که هربار مورد غفلت فعالان سیاسی و اجتماعی قرار گرفته است. برای همین ما خون دادیم، جان دادیم، اما دقت نکردیم که بعد از این همه فداکاری و جانفشانی چه چیزی قرار است جایگزین استبداد شود. اتفاقاً به دلیل همین بی توجهی، هر بار فریب تاریخی خوردیم و اشتباه کردیم...
* و رفع این مقوله راه حل ساده ای نباید داشته باشد.
- به نظر من راه حل سطحی و معجزه آسایی ندارد؛ یک راه حل عقلایی دارد: می بایستی در دل جامعه بستری فراهم شود که در این بستر، به دلیل معیار و شاخص قرار دادن انسان (یعنی انسان مداری به عنوان قطب نمای حرکتی تاریخی) ما بتوانیم، به سمتی برویم که هر تحولی در جامعه از این مسیر و چارچوب نتواند، خارج شود.
هر بار ما موفق شدیم؛ یکبار به نام قانون اساسی مشروطیت، یکبار به اسم منافع ملی، یکبار به اسم «انقلاب اسلامی» این انسان ایرانی را نفی کنیم؛ زندان بیاندازیم اش؛ به دار اش بکشیم. یکبار می بایستی، چیزی جز جان و کرامت انسان مطرح نباشد، و ما حرکت کیفی ای داشته باشیم، که از دل این حرکت کیفی، تحولی بوجود بیاید که دیگر زمینه و بستر به استبداد ندهد.
* کوروش عرفانی، از شرکت تان در این گفتگو یکبار دیگر تشکر می کنم.
- خواهش می کنم، سپاسگزارم.

* * *

تاریخ انجام مصاحبه: ۱۹ مارس ۲۰۱۱
تاریخ انتشار مصاحبه: ۲۵ مارس ۲۰۱۱

فریدون از هواداران حزب سوسیال دموکرات ایران - 2.5.2011 0:19

درگذشت هنرمند محبوب و ملی میهنی جناب آقای منوچهر سخایی گه علی رقم هنرش سابقه مبارزاتی علیه رژیم کهریزکی را هم دارد و عضویت شورای ملی مقاومت را به خانواده آن عزیز تسلیت عرض میکنم فقدان این عزیز باعث ایجاد خلایی در هنر پیشرو خواهد بود و من هم بهمراه حزب سسیال دموکرات ایران را در غم خود شریک بدانید .
فریدون - تهران

فریدون از هواداران حزب سوسیال دموکرات ایران - 30.4.2011 9:37

بازهم درباره اشتراک
اهداف نهایی سوسیال دموکراتها و کمونیستها
در این جا می خواهم بار دیگر به این نکته اشاره کنم که در نزد ما سوسیال دموکراتها اجتماعی کردن تولید برابر با دولتی کردن آن نیست تولید شهری روستایی و محلی و تعاونی میتواند و باید در تولید سوسیالیستی نقش بزرگی بازی کنند اگر قرار باشد که انعطاف پذیری و استعداد تطبیق شیوه تولید سوسیالیستی با نیاز های مصرف کنندگان حفظ شود امری که تولید برای انسان مدرن باید از آن برخوردار باشد در آن صورت باید تولید شهری و روستایی و محلی و تعاونی بصورت بسیار برجسته ای از استقلال برخوردار باشند .
لیکت مهمترین و تعیین کننده ترین شرکت های بزرگ س