Homeحزب    عضو یت    دفترمیهمانان وخوانندگان    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

"...در کتاب تجدید حیات سوسیال دموکراسی در ایران؟ "


به یاد منصور خاکسار
سعید رهنما - آدينه ٣ ارديبهشت ۱٣٨۹ - ۲٣ آوريل ۲۰۱۰

• مصاحبه با زنده یاد منصور خاکسار ابتدا در کتاب تجدید حیات سوسیال دموکراسی در ایران؟ انتشارات باران٬ با نام مستعار پرویز منصور بچاپ رسید. از آنجا که این مصاحبه جنبه هائی از شخصیت و نظرات منصور٬ و گوشه ای از تجربه زندگی سیاسی او را نشان می دهد٬ در اینجا مجددا چاپ می شود ...
وقتی خبر مرگ خود خواسته منصور را دریافت کردم بشدت منقلب شدم. منصور خاکسار از شریف ترین انسانهای مبارزی بود که می شناختم. با او در دوران انقلاب آشنا شدم٬ و از همان ابتدا شیفته شخصیت نجیب و آرام او شدم. از طریق او با برادران گرانمایه اش٬ ناصر٬ از پیشکسوتان جنبش کارگری ایران٬ و با دوست عزیز و گرامی ام نسیم آشنا شدم. واضح ترین خاطره ای که از منصور دارم به شبی باز می گردد که پس از یک جلسه با گذر طولانی از کوچه پس کوچه ها به خیابان پهلوی رسیدیم . به محض آنکه سوار اتومبیل مان شدیم و قبل از آنکه من بتوانم ماشین را روشن کنم٬ دراتومبیل از دو طرف باز شد و دو پاسدار درشت هیکل بی گفتگو شروع به جستجوی قسمت کمر ما کردند تا مطمئن شوند که اسلحه حمل نمی کنیم. هر دوی ما را پیاده کردند و جداگانه شروع به سئوال و جواب کردند. ما هر دو داستان های مشابه و از قبل تعیین شده را در مورد یکدیگر داشتیم. درآن سوی ماشین چهره منصور را میدیدم که با چه خونسردی و چه تسلط قانع کننده ای با آن پاسدار صحبت می کرد. او تجارب زیادی را در برخورد با جانیان امنیتی رژیم جمهوری اسلامی و رژیم شاه پشت سر داشت . پس از سئوال و جواب های طولانی از ما٬ دو پاسدار باهم صحبتی کردند٬ و یکی از آنها به طرف ماشین پاترول خود رفت تا نام ما را با مرکز چک کند٬ . من و منصور بهم نگاهی طولانی کردیم٬ گوئی خدا حافظی می کردیم . اما به دلیلی که هرگز بر ما معلوم نشد٬ پاسدار مربوطه قبل از رسیندن به ماشین اش برگشت و گواهینامه های هر دوی ما را پس داد. سوار ماشین شدیم و شاید ازخوشحالی و بحت زده از جستن از خطر تا مقصد هیچ حرفی با هم نزدیم.سالها بعد در غربت غرب در سفری که منصور برای سخن رانی و شعر خوانی به تورونتوآمد باز همدیگر را دیدیم و از گذشته از جمله خاطره ای که ذکر کردم تجدید یاد کردیم . یادش گرامی باد.
مصاحبه سعید رهنما با منصور خاکسار
تابستان ۱۹۹۴
مصاحبه با زنده یاد منصور خاکسار ابتدا در کتاب تجدید حیات سوسیال دموکراسی در ایران؟ انتشارات باران٬ با نام مستعار پرویز منصور بچاپ رسید. از آنجا که این مصاحبه جنبه هائی از شخصیت و نظرات منصور٬ و گوشه ای از تجربه زندگی سیاسی او را نشان می دهد٬ در اینجا مجددا چاپ می شود.
س ـ بسیاری دلیل پیدایش نظرات اصلاح طلبانه در چپ ایران را معلول شکست شوروی و مشاهده عقب ماندگی های آن از سوی فعالان چپ که پس از انقلاب به شوروی رفتند می دانند. چون خود شما از کادرهایی هستید که در رأس یک هیئت به شوروی رفتید، تجارب خود را از این بازدید توضیح دهید؟
اوائل سال ۱٣۶٣ جلال یکی از کادرهای مرکزی سازمان فدائیان خلق ایران به دیدار من، که در شرایط مخفی زندگی می کردم، آمد، و با تحلیلی که از اوضاع می خواست از من خواست که در صورت امکان خود را برای یک سفر آماده کنم تا به نمایندگی از طرف سازمان، خواست هایی را با شوروی مطرح کنم. آن طوری که به من توضیح داده شد از قبل تماس هایی با مقامات شوروی گرفته شده و آن ها در جریان سفر من خواهند بود. من به اتفاق دو تن از کادرهای قدیمی جنبش از طریق جلفا راهی شوروی شدیم. علی رغم بعضی ذهنیات دور از توهم و درکی که از شوروی و چند و چون سوسیالیسم در آن کشور داشتیم، پنهان نمی کنم که در لحظه ورود به خاک شوروی سرشار از شیفتگی و جاذبه و هیجان دیدن یک کشور سوسیالیستی و مشاهده ی دستاوردهای آن از نزدیک بودم. شب هنگام از مرز گذشتیم و رفقا سرود می خواندند که توسط گارد مرزی محاصره شدیم و به یک پاسگاه مرزی هدایت شدیم. فرم هایی پر کردیم و من خواستار ملاقات هر چه زودتر با یکی از مقامات مسئول شدم. فردای آن روز دو نفر به دیدن ما آمدند و خود را از افراد حزبی معرفی کردند و توصیه کردند که ما به جای جدیدی که یک بیمارستان بود منتقل شویم. مسئله ی بیمارستان هنوز روشن نبود ولی بعد از چند روز متوجه شدیم که ما عملاً تحت مراقبت هستیم. غذا را همچون زندان به نوبت می دادند و حتی استفاده از دستشوئی و حمام هم نوبت داشت.
س ـ آیا واقعاً بیمارستان بود یا زندانی تحت این نام؟
بعدها متوجه شدیم کسانی که در آنجا نگه داشته می شدند بیمار نبودند بلکه همه زندانی بودند، بیمارستان پوششی بود برای مشروع جلوه دادن. هفته ها در آنجا ماندیم و در این مدت چندین بار با ما ملاقات کردند و تکرار می کردند که درخواست ملاقات شما در جریان است و مشغول شناسائی و تأیید هویت شما هستند. پس از چندی تحمل به آن ها اخطار کردیم که ما دیگر حاضر به ماندن نیستیم. بعد از چند هفته ما را به اردوگاه لنکران منتقل کردند.
س ـ منظورتان از اردوگاه چیست؟
کلیه کسانی که به خاک شوروی وارد شده بودند و عمدتاً از کادرها و اعضای حزب توده و اکثریت بودند، در آنجا نگهداری می شدند که ما را هم به جمع آن ها افزودند. دلیل نگهداری این افراد در اردوگاه ظاهراً این بود که هویت هر یک از آن ها از سوی حزب و سازمان مربوطه شان تأیید شود. کسانی که مجرد بودند پنج یا شش نفری در یک اتاق کوچک مشترکاً زندگی می کردند و به متاهلین هم یک اتاق کوچک جداگانه داده شده بود.
س ـ فقط ایرانی ها بودند یا دیگر ملیت ها هم بودند؟
نه، فقط ایرانی بودند. پذیرش پناهنده سیاسی در خطر تنها منوط به شناسائی وی از طرف سازمانش بود. این در حالی بود که این افراد از اعضای حزب توده و اکثریت بودند و یکدیگر را می شناختند. در مواردی که هویت افراد تأئید نمی شد آن ها را به کنار مرز ایران برده و رها می کردند و این امر بازتاب غم انگیزی حتی بین خود اعضاء مومن به شوروی داشت. موقعیت ما از این نظر مشکل تر بود که ما دفتر و یا نمایندگی در شوروی نداشتیم. به علاوه ما از جانب دو جریان دیگر (توده ای و اکثریت) نیز منزوی شده بودیم و آن ها ما را وابسته به یک جریان "توطئه طلب" می دانستند. بار دیگر یکی از مقامات حزب کمونیست آذربایجان که خودش را معاون نخست وزیر معرفی می کرد، به اتفاق یک مترجم به دیدن ما آمد و در یک جلسه ی سه ساعته، اطلاعاتی در مورد موقعیت سازمان ما و خود ما و مقاصد ما کسب کرد. به هر حال ما نزدیک به سه ماه در همان شرائط باقی ماندیم. آنچه که برای ما جالب توجه بود عشق و شیفتگی اعضاء حزب توده و اکثریت به اقامت در شوروی بود. گاهی برای تسریع کار خود و رفتن به باکو یا سایر نقاط و استفاده از "مواهب" و امکاناتی که به تصور آن ها در انتظارشان بود، دست به هر کاری می زندند.
س ـ آیا برخوردهای مقامات شوروی و شرایط اردوگاه هیچ تردیدی در پیش داوری هایشان به وجود نیاورده بود؟
در آن مرحله به جز ما که از آغاز تردیدهای خودمان را داشتیم، کوچکترین خللی در ایمان این افراد دیده نمی شد. با آنکه موارد ناراحت کننده فراوانی وجود داشت. چنانچه بعداً به ما می گفتند که مثلاً پزشکی که برای درمان به آنجا می آمد، فردی فاقد اخلاق بود و بیشتر زنانی را که به او مراجعه می کردند، حتی اگر برای یک درد ساده هم نزد او رفته بودند، وادار می کرد که برهنه شوند و به بدن های آنها دست می زده و سعی کرده بود با پاره ای از آنها رابطه برقرار کند. پس از آن که این جریان از سوی زنان با همسران ناباورشان در میان گذاشته شد، تصمیم گرفتند به هر شکل شده نگذارند که یک زن بدون همراه به مطب دکتر برود یا اگر کسانی شدیداً مریض می شدند و به بیمارستان منطقه انتقال می یافتند با صحنه هایی روبرو می شدند که بازگویی آن در اردوگاه اثرات بسیار منفی به بار می آورد، در حالی که مسئولان بالاتر این دو جریان سعی می کردند از پخش این اخبار و اطلاعات جلوگیری شود. در مقابل یک پیراهن خارجی و یا یک ساعت خارجی، نرس بیمارستان حاضر بود خود را در اختیار هر کسی قرار دهد و یا مسئله پول و ارز خارجی که حرص و ولع همه را برمی انگیخت. از همه جالب تر عکس العمل منفی در مقابل کسی که خود را کمونیست بنامد بود. کسانی که به بیمارستان می رفتند خود را در خطر این می دیدند که به آن ها رسیدگی نکنند و مشاهده کرده بودند که پرداخت پول و رشوه به مراتب کارسازتر از تأکید بر ارزش های مبارزاتی و کمونیستی است. به هر حال این اطلاعات در اردوگاه پخش می شد، ولی همه از ترس این که مبادا این ها موارد استثنائی باشند یا تأکید بر این واقعیات موقعیت شان را از نظر گرفتن تأئیدیه به خطر اندازد، و یا حمل بر بی اعتقادی آن ها شود، سکوت می کردند.
به هر حال در این مدت عده ای تأئیدیه گرفتند، عده ای کماکان در انتظار می ماندند، و عده ای نیز صلاحیت شان برای زندگی در کشور شوراها رد می شد و آن ها را بدون اطلاع دیگران تحت عنوان انتقال به محل دیگر به مرز ایران برده و رهایشان می کردند. تازه واردان از مرز خبر دستگیری افراد بازگردانده شده را به اردوگاه می آوردند.
س ـ چه تعداد افراد پناهنده در این اردوگاه نگهداری می شدند؟
رقم دقیقی ندارم ولی بین ٢٠٠ الی ٣٠٠ نفر. ممکن است اردوگاه های دیگری هم بوده که من خبری ندارم.
س ـ امکان بیرون رفتن از اردوگاه را داشتید؟
نه، اجازه ی خروج نداشتیم، بجز بیمارستان و آنهم تحت مراقبت. نکته ای را که باید تأکید کنم این است که در طول انتظار گرفتن تأئیدیه جو تبلیغاتی وسیعی راه می انداختند که اجازه زندگی و اقامت در کشور شوراها و مهد سوسیالیسم افتخاری است که هر کسی شایسته ی آن نیست و از این نظر لازم است که در بررسی سوابق سخت گیری های لازم انجام شود. سرانجام روزی که کار رسیدگی به پرونده های حزب توده و اکثریت تمام شده بود، لاهرودی به عنوان مسئول این دو جریان ابلاغ کرد که آنها پذیرفته شده اند و تأکید کرد که آنها به عنوان کمونیست های برگزیده مورد تأئید قرار گرفته اند، و باید بدانند که ممکن است در طول اقامت شان به جنبه هایی برخورد کنند که با تصور قبلی شان خوانایی ندارد و باید بدانند که به هر حال مشکلاتی هست و نباید که جا بخورند، چرا که شرایط و امکانات زندگی هنوز محدود است و نباید انتظار زیادی داشته باشند. به هر حال واضح بود که چشم اندازی که تصویر می کرد با آنچه که جمع از جامعه ی شوروی انتظار داشتند کاملاً متفاوت بود و سعی می کرد که آنها را برای رویاروئی با مشکلات زندگی و کار در باکو و سایر نقاط شوروی آماده کند. البته جالب آنکه بسیاری از این جماعت هنوز تصور می کردند که این سخنرانی برای آزمایش کردن اعتقاد و اراده ی آن ها است و واقعیت کار و زندگی در شوروی نمی تواند آنطور که لاهرودی مطرح می کند باشد. وضعیت گروه ما نیز با آنکه مسیر رسیدگی متفاوتی را طی می کرد، همزمان با سایرین نهائی شد و چون اردوگاه را تخلیه می کردند، ما را نیز همراه بقیه اعزام کردند. ما بلافاصله سعی کردیم با مقامات حزب کمونیست شوروی تماس بگیریم و با فردی به نام احمداف که مسئول حلال احمر منطقه و رابط با حزب بود ملاقات کردیم و از او خواستیم که با مقامات بالاتر تماس داشته باشیم، چرا که ما نه به قصد پناهندگی و اقامت در شوروی، بلکه به خاطر طرح مسائل دیگر و بررسی امکان استفاده از امکانات برای ادامه فعالیت هایمان به شوروی رفته بودیم. پس از مشکلات فراوان و پافشاری ما سرانجام پس از دو ماه از طریق نصیراف، معاون آخونداف که بالاترین رده حزب کمونیست آذربایجان شوروی بود، اعلام شد که آنها حاضرند با ما ملاقاتی داشته باشند.
س ـ از آنجا که شما عضو حزب توده و اکثریت نبودید، ممکن است توضیح دهید چگونه این مقامات حاضر به ملاقات با شما شدند؟
زمانی که متوجه شدیم که مسئولان شوروی سوابق سازمان را تأیید نکرده اند و توده ای ها و اکثریت های اردوگاه هم سازمان ما را به عنوان یک جریان مشکوک به آن ها عرضه کرده بودند، من به ناچار سوابق فردی خودم را مطرح کردم و با توجه به آنکه مدتی در فلسطین بودم و روابط گسترده ای با سازمان های سیاسی از جمله سازمان آزادی بخش فلسطین داشتم از مسئولان شوروی خواستم که با دفتر سازمان آزادی بخش در مسکو تماس بگیرند و سوابق مرا تأیید کنند و تهدید کردیم که اگر آنها نکنند ما خودمان سعی به برقراری تماس خواهیم کرد. سرانجام خبر دادند که سوابق شما را بررسی کرده ایم و مورد تأیید قرار گرفته است.
س ـ نتیجه ی ملاقات شما با رهبران حزب کمونیست آذربایجان شوروی چه بود؟
اولین ملاقات ما با نصیراف بود همراه با یک مترجم. مطرح کرد با آنکه شخصاً سوابق شما را بررسی کرده و مورد تأیید هستید، مواضع و وضعیت سازمانتان برای ما نامشخص است و مادام که روشن نشود، امکان همکاری مشکل خواهد بود و اطلاعات بیشتری می خواست. بالاخص تأکیدش بر نظر و روابط ما با سازمان های مورد تأییدشان، در درجه اول حزب توده و بعد اکثریت بود. قرار بر این شد که در عرصه های مختلف نظری با افراد گوناگون حزب کمونیست آذربایجان شوروی تماس برقرار شود تا آنها تقارن و تفاوت نظری ما را با خودشان مشخص کنند.
س ـ با اعضای فرقه دموکرات هم ملاقات کردید؟
بله چندین مرتبه با لاهرودی و یکبار هم با غلام یحیی دانشیان ملاقات کردیم و جالب است که این دعوت از جانب غلام یحیی صورت گرفت، و از طریق پسرش جهان که مورخ بود به اتفاق یکی دیگر از اعضاء هیئت با او ملاقات کردیم. غلام یحیی به شدت بیمار بود و همسرش واسطه انتقال مباحث ما بود. غلام یحیی برای اثبات اینکه یک شخصیت انقلابی است دفترچه قطوری را که خاطرات خودش بود به ما نشان داد و معتقد بود که به فرقه خیانت شده و حزب توده را حزبی می دانست که به تعهدات خودش در مقابل فرقه عمل نکرده است.
س ـ منظور غلام یحیی این بود که حزب توده چنین کرده یا حزب کمونیست آذربایجان شوروی؟
هم از جانب حزب کمونیست شوروی و هم متحدش یعنی حزب توده. معتقد بود که عملکرد انقلابی خودش بیرون از فرقه مطرح نشده و به همین دلیل وظیفه خودش می دانست که در خاطرات خودش نکات گفته نشده را روشن کند.
س ـ این نکته ی جالبی است چرا که درست در همان مقاطع است که غلام یحیی نقش بسیار مهمی در تغییر و تعیین رهبری جدید حزب توده ایفا کرد. و آنطوری که اسکندری در خاطراتش مطرح می کند عملاً اوست که وارد جلسه می شود و اسامی را می خواند.
جالب این است که بیرون از دایره ی فکری خود غلام یحیی، تا آنجا که ما برخورد کردیم، اعضاء فرقه هیچ نظر خوشی به غلام یحیی و کسانی که به نام او فرقه را اداره می کردند، نداشتند، ولی به هر حال خودش معتقد بود که داوری درستی روی او نشده و بیشتر جوسازی دشمنانش بوده.
س ـ چه کسان دیگری از فرقه را ملاقات کردید؟
از شخصیت های مهمی که می توانم یاد کنم، یکی محمدتقی شاهین است که یکی از بازماندگان حزب کمونیست ایران بود که سن بالایی داشت و تنهایی زندگی می کرد و عضو بخش تاریخ آکادمی علوم و بسیار مورد احترام بود. یک بار من به دیدن او رفتم و یک بار هم او به دیدن ما آمد و جالب آنکه هنگام ملاقات با ما نهایت کوشش را داشت که هیچ کس از این ملاقات آگاه نشود. دیدار ما درنیمه های شب صورت می گرفت و حتی کفش خودش را به داخل اتاق می آورد. معتقد بود که اگر مقامات متوجه شوند، برای او مشکلات زیادی ایجاد می کنند. نکته ی دردبار این بود که مطرح می کرد کتاب های زیادی نوشته و آرزو داشت که بخش هایی از این نوشتجات به بیرون برسد و منتشر شود، اما وحشت او این بود که فرقه تنها دخترش را آزار بدهد. دیگر ملاقات هم با پناهیان بود که او هم در نهایت کهولت بود و معتقد بود که سرنوشت او همان سرنوشت فرقه است و تأکید می کرد که نه به حزب توده اعتماد کنید نه به فرقه. حتی از اقامت در آنجا دل پرخونی داشت، البته ما با کسان دیگر هم ملاقات کردیم که اخلاق بسیار نازلی داشتند، ولی به هر حال سرنوشت غم انگیزشان برای ما سخت تأثرانگیز بود. اکرامی که خود را عضو کمیته مرکزی حزب توده قلمداد می کرد با ذکر نام پاره ای از اعضای رهبری حزب توده آشکارا می گفت که آنها پادوی حزب کمونیست شوروی هستند. در کل آنچه برای ما قابل توجه بود و ذهن ما را مشغول می کرد این بود که ما با کمتر عضوی از حزب توده و فرقه، چه در رده های بالایی و چه پایین تر برخورد کردیم، که برخورد مثبتی به این جریان از خود نشان دهند. اکثر از کارهای غیر قانونی و خلاف آنها داستان های زیادی می گفتند که سر نخ همه ی آنها به حزب کمونیست می رسید و آنها را مسبب این فجایع می دانستند.
س ـ آیا بالاخره مقامات حزب کمونیست به خواست های شما توجه کردند؟
در طول مذاکراتی که با مقامات حزب کمونیست داشتیم به این نتیجه رسیدیم که علیرغم واقعیاتی که در مورد وضعیت سازمان ما و سایر سازمان های چپ مطرح می کردیم، تأکیدشان بر اطلاعات مغشوش و نادرستی بود که از کانال همیشگی خود، یعنی حزب توده، دریافت می کردند و کاملاً واضح بود که حزب توده هیچ گونه اطلاع درستی از سایر سازمان های چپ به آنها ارائه نداده بود. در مواردی هم که متوجه می شدند اطلاعات نادرست از چپ ایران دارند، تأکید می کردند که به هر حال به خاطر روابط قدیمی شان با حزب توده در شرایطی نیستند که آنها را به خاطر واگذاری اطلاعات نادرست مواخذه کنند. دیگر آنکه آنها مشخص کردند که اگر بخواهیم از امکاناتی که آنها در اختیار می گذارند استفاده کنیم، باید از کانال حزب توده این کار را انجام دهیم و نحوه ی برخورد فدائیان اکثریت را به ما یادآوری می کردند. به هر حال خواستار نوعی اتحاد ما با حزب توده و اکثریت بودند. در مورد رادیو مطرح می کردند که همه ی ما می توانیم از یک رادیو، با حفظ نظرات خودمان استفاده کنیم. اما از نظر رفت و آمد به ایران تأکید می کردند که به خاطر روابط گسترده ای که با جمهوری اسلامی دارند کمتر مایلند تعهدی در این زمینه بدهند، ولی در مورد انتقال تجارب شوروی احتمال همکاری و کمک به ما را می پذیرفتند. در مواردی برخورد صادقانه داشتند و صداقت آن ها وقتی زیر سئوال می رفت که انتظار داشتند همه چیز در قالب یک جریان سنتی یعنی حزب توده انجام شود. حتی ضمن تأیید ضمنی این که حزب توده در مقاطع مختلف تاریخی ایران برخوردهای فرصت طلبانه و نادرست داشته، معتقد بودند که ورود دیگر جریانات می تواند آن حزب را اصلاح کند.
پذیرش این شرایط برای ما قابل قبول نبود و تا مدتها هم مانع انتقال اطلاعات ما به مرکزیت سازمان مان در خارج می شدند. سرانجام، هم خود ما هم رهبری سازمان به این نتیجه رسیدند که این مذاکرات به جایی نخواهد رسید. به هر حال مشاهدات ما در این جریانات بسیار قابل توجه است. مثلاً در یکی از ملاقات ها با نصیراف بحثی حول سیاست های حزب توده و تز اولیانفسکی در مورد نهضت های آزادی بخش ملی درگرفت و من با انتقاد از نظر اولیانفسکی اشاره کردم که او فاقد درک روشنی از انقلابات ملی و دموکراتیک است. به محض ذکر نام اولیانفسکی صحبت قطع شد و نصیراف پس از چندی خیره شدن به من و القاء این نظر که چگونه من جرأت کرده ام در حضور او از اولیانفسکی انتقاد کنم، جلسه را همراه مترجم ترک کرد. من ساعتی در آن اتاق تنها ماندم تا اینکه بالاخره آنها بازگشتند و با یک عذرخواهی ظاهری اعلام کردند که بعداً کسان دیگری که صلاحیت شنیدن این انتقادات را دارند، خواهند آمد تا با من صحبت کنند. و البته دیگر کسی نیامد، برای من عجیب بود که اعضا و کادرهای یک حزب کمونیست حتی جرأت شنیدن یک انتقاد از یک تئوریسین حزبی را ندارند.
س ـ چه جنبه های دیگری از زندگی در شوروی برای شما تعجب آور بود؟
هیچ نظم و دقتی در کارشان نبود، به جلسات تعیین شده دیر می آمدند و گاه اصلاً فراموش می کردند. زمانی که در انتظار ملاقات این مقامات بودیم، در سالن انتظار شاهد رفتارهای خشن و دیکتاتور مآبانه ی مقامات حزبی با اعضاء و مراجعه کنندگان بودیم که گاه با داد و فریاد و گریه و زاری همراه بود. دیدن این صحنه ها برای ما تعجب آور بود. بعدها مشاهدات ما در جامعه و در شهر بیانگر رابطه ی فوق العاده ضعیف حزب با مردم بود. در موردی وقتی عده ای فهمیدند که کمونیست هستیم واژه ای را به کار بردند که اینها "انسان فروش"اند و این برای ما واقعاً شوک آور بود که برداشت مردم از این ایدئولوژی این است. یا با دزدی ها و فساد فراوانی در محل کار مواجه می شدیم و فرد مسئول رسماً پول و رشوه می گرفت. وقتی که این مشاهدات را به آخونداف معرفی کردیم، عکس العمل او این بود که من و دوستانم هنوز دانش سیاسی روشنی نداریم و برداشت هایمان غلط است. حزب توده از این نظر هم جریان خوش آیندی برای حزب کمونیست شوروی بود چرا که هرگز سعی نمی کرد این واقعیات را ببیند یا با مقامات در میان بگذارد. مثال دیگری از محیط کار بزنم که یک کادر شناخته شده حزب توده، حشمت ر... برایم تعریف کرد. روزی حشمت با ناچالنیک رئیس کارگاه در محیط کار شطرنج بازی می کند و از او می برد. تمام کارگرانی که شاهد این بازی بودند از این عمل "احمقانه" حشمت نگران می شوند. بعد از خاتمه بازی ناچالنیک ضمن تبریک حشمت را مسئول پاک کردن کلیه توالت ها و لوله های فاضلاب می کند. و از فردا همان کار هر روز به او واگذار می شود، بالاخره متوجه می شود که کارش عوض شده و به اعتراضش هم توجه نمی کنند. حتی به حزب خودش حزب توده هم می گوید تا مداخله کنند و آنها هم نتوانستند کاری از پیش ببرند. بیماری روحی وحشتناکی برای او به وجود آمده بود و این بیانگر یک رابطه دیکتاتوری فردی در سطح کارخانه بود. به طور کلی رابطه ی محیط، رابطه ی بسیار ناسالمی بود و هیچ کارگری خودش را معتقد به تولید نمی دید و اگر دستش می رسید برای تخریب تولید دست به هر کاری می زد و نمونه های بسیار زیادی را در این زمینه شاهد بودیم.
در محیط مدارس وضع نیز بر همین منوال بود. تجربه بیشتر ایرانیان در آنجا این بود که در مدارس بچه ها مورد آزار و تجاوز جنسی قرار می گیرند. ابتدا تصور بسیاری از خانواده ها این بود که مدارس شبانه روزی برای فرزندانشان بهتر است چرا که علاوه بر آموزش از نظر فرهنگی هم رشد می کنند. بعد متوجه می شوند که بچه ها همگی وحشت و هراس دارند که به تدریج خانواده ها متوجه می شوند که مورد آزار جنسی قرار گرفته بودند. بعداً دیگر هیچ خانواده ی ایرانی بچه ها را به مدارس شبانه روزی نگذاشت و با توجه و مراقبت زیاد آنها را به محل مدرسه برده و بازمی گرداندند. حتی در محیط های بهداشتی و پزشکی هم ما سقوط و انحطاط وحشتناک را می دیدیم.
در زمینه ی روابط ملیت ها به وضوح می دیدیم که روس ها به هیچ وجه مورد احترام اهالی نبودند. آذری نسبت به ارمنی برخورد بسیار منفی داشت، ارمنی نسبت به آذری بی اعتماد بود و روس ها به هر دو، و ما کمتر شاهد نوعی آشتی و مسالمت بین این ملیت ها بودیم. در مورد عقب ماندگی مذهبی داستان های زیادی است و آنقدر شدید بود که بعضی اعضاء اکثریت و حزب توده را می شناسم که چون حس می کردند که در محیط کار و با مشکلاتی که دارند نمی توانند کار کنند از این شرایط عقب مانده استفاده می کردند مثلاً دزدانه بدون اطلاع سایر رفقایشان به محافل و مساجد می رفتند و قرآن می خواندند ـ البته بی آنکه وارد باشند، وانمود به قرآن خوانی می کردند ـ و پولی چندین برابر حقوق ماهانه می گرفتند. مثلاً برای قرآن خواندن ٤٠٠ روبل می گرفتند در حالیکه مزد و حقوق ماهانه در کارخانه چیزی بین ١٢٠ تا ١٩٠ روبل بود، آن هم هشت ساعت تمام و با وسایل ابتدایی. تعدادی از بچه ها دست هایشان قطع شد. ما شاهد صدمه دیدن خیلی از ایرانی ها بودیم. وسایل آنقدر عقب مانده بود که حتی برای خم کردن لوله ها، به جای استفاده از دستگاه های بسیار ساده ای که ما در ایران هم دیده بودیم، تعداد زیادی کارگر در دو طرف لوله قرار می گرفتند و عده ای با آویزان شدن به آن لوله را خم می کردند. ساعت ها طول می کشید که آن کار انجام شود و دست، شانه و کمر کارگران سخت آسیب می دید.
س ـ آیا مجموعه ی این عوامل بود که شما تصمیم گرفتید شوروی را ترک کنید؟
مجموعه ی عوامل بود. اولاً رابطه ی ما با حزب کمونیست بود که مشخص کرده بودند که تنها از طریق حزب توده می توانیم کارمان را پیش ببریم. دیگری بی تأثیری خود ما در رابطه با مردم که می بایست از معتقدات خودمان کلاً صرف نظر کنیم. از نظر فردی هم به عنوان یک نویسنده می دیدم که کمیته ای بر کار قلم نظارت داشت، هر نوشته ای را باید تأیید می کرد و بدون تأیید آن هیچ مطلبی را نمی شد چاپ کرد. در واقع یک اداره ی سانسور بسیار قوی بر کار نگارش، کنترل همه جانبه داشت. به علاوه جریان فوق العاده عقب مانده ای هم بود. به اعتبار تصویب انتشار یک اثر، این نهاد پولی نیز می داد، در واقع نهاد مربوطه نوشته یا شعر را می خرید. دوست شاعری حکایت می کرد که شعری را گفته بود و از تصویب گذرانده بود اما به هنگام محاسبه ی پول پرداختی، مسئول مربوط گفته بود که یا باید چهار مصرع را حذف کند و یا همانجا چهار مصرع به آن اضافه کند تا در قالب یکی از رقم های تعیین شده قرار گیرد! به هر حال مجموعه ی این عوامل ما را به این نتیجه رسانده بود که ماندن در شوروی برای ما بی فایده خواهد بود.
س ـ شما در مجموع چه مدت در شوروی ماندید؟ و آیا با مقامات مسکو هم ملاقات داشتید؟
حدود یک سال و نیم در شوروی ماندیم. بالاترین شخصیتی از حزب کمونیست شوروی را که در مسکو ملاقات کردیم، بارانف، مسئول شعبه ایران بود. در ابتدای صحبت او تأکید کرد که من در رابطه با ایران بالاترین مقام حزبی هستم و تصمیم من تعیین کننده است و حتی دبیر کل حزب کمونیست اتحاد شوروی هم بر اساس تصمیم و توصیه ی من سیاست خود را در قبال ایران تعیین می کند. بنابراین آخرین فرصتی است که شما دارید دست خالی نروید. بهتر است موضع انعطاف پذیرتری بگیرید. تأکید کرد که بر اساس خواندن صورت جلسات و بررسی گزارش های مربوطه، به این نتیجه رسیدم که شما هیچ انعطافی از خود نشان نداده اید و همان مواضع اولیه ی خود را حفظ کرده اید. آنگاه به نکته ای اشاره کرد که ابتدا متوجه منظور او نشدم. بارانف گفت مواردی در گذشته بوده که افراد و جریاناتی با مواضع انتقادی از شوروی برای مذاکره با حزب به این کشور آمده اند ولی با موضع دوستانه تری شوروی را ترک گفته اند، اما هستند کسان دیگری که برای این قبیل مذاکرات آمده اند ولی دیگر همین جا مانده اند. آنگاه متوجه شدم که تلویحاً اشاره بر این بود که ما هم مجبور به ماندن در شوروی خواهیم بود و ترک آن کشور ساده نخواهد بود، اما اجبار به نگهداشتن ما در شوروی برایشان چندان ساده نبود چرا که ما هم با خارج رابطه برقرار کرده بودیم و هم دفتر سازمان آزادیبخش فلسطین از بودن من در شوروی خبردار بود. به علاوه ما هم تلویحاً اشاره کردیم که در صورت ممانعت از خروج از شوروی بدون پرده پوشی دست به افشاگری خواهیم زد، البته با داستانهایی که جسته و گریخته می شنیدیم ، گاه احساس خطر هم می کردیم که ممکن است ما را سربه نیست کنند و بسیار موارد مشابه را نیز به ما یادآوری می کردند.
س ـ سرانجام چه موقع شوروی را ترک کردید؟
در سال ١٣٦۵ .


http://poshtibanan.org/index.php?option=com_content&task=view&id=1966&Itemid=1

برگشت

letzte Änderungen: 11.7.2017 7:22