
|
برای آشنائی با کتوب و آثار ادبی بیشتر لطفا" به این تارنما مراجعه کنید. http://ketabkhaneh.youjustclik.com/
|

|
انتشار رمان جدید برنده جايزه نوبل ادبيات در ترکیه
اورهان پاموک، نويسنده ترک و برنده جايزه نوبل ادبيات در سال ۲۰۰۶ ، اولين رمان خود را پس از دريافت جايزه نوبل، در ترکيه، منتشر کرد.
"موزه بی گناهی" نام کتاب تازه پاموک است که داستانی عاشقانه است درباره رابطه مردی ثروتمند و خويشاوندی فقيرو دور که در استانبول روی می دهد.
اورهان پاموک به خاطر ابراز نظر درباره کشتار همگانی ارامنه به دست عثمانی ها در جنگ اول جهانی به محاکمه کشيده شد.
با آن که محاکمه او متوقف شد اما هنوز عده ای از گفته های او خشمگينند.05.09.2008
|
معرفی و نقد آثار
آزادي و خيانت به آزادي*
مقدمه
اخيرا نشر ماهي اقدام به انتشار همزمان چهار اثر مهم از« آيزيا برلين» فيلسوف بزرگ ليبرال نموده است كه بي گمان پس از انتشار ترجمه جديد« سرمايه »ی كارل ماركس ، از سوي نشر آگه از مهم ترين اتفاقات عرصه كتاب و نشر بوده است .
ترجمه«كارل ماركس»**،«مجوس شمال» ، « ريشه هاي رمانتيسم» ، و « آزادي و خيانت به آزادي » ، كه در اين مجال به آن مي پردازيم ، چهار اثري است كه از برلين به زينت طبع آراسته شده است .
اگر چه همواره قلم برلين را سنگين و براي كساني كه با زبان فلسفه ، نيز قلم برلين آشنايي چنداني ندارند ، بدفهم توصيف كرده اند ، اما ترجمه خوب «عزت اله فولادوند» كه با كارهاي سترگي چون «جامعه باز و دشمنان آن » از "پوپر" و «انقلاب » از"هانا آرنت" آزمون خود را در بيش از نيم قرن پس داده است ، خواندن «آزادي و خيانت به آزادي » را آسان مي كند . از ديگر ويژگي هاي اين اثر مقدمه اي در آثار و آراء برلين به قلم "هنري هاردي" ويراستار عمده آثار برلين است كه در شناخت برلين برای كساني كه چندان شناختي از وي ندارند موثر است ...
1
- هلوسيوس
مقدمه
اخيرا نشر ماهي اقدام به انتشار همزمان چهار اثر مهم از« آيزيا برلين» فيلسوف بزرگ ليبرال نموده است كه بي گمان پس از انتشار ترجمه جديد« سرمايه »ی كارل ماركس ، از سوي نشر آگه از مهم ترين اتفاقات عرصه كتاب و نشر بوده است .
ترجمه«كارل ماركس»**،«مجوس شمال» ، « ريشه هاي رمانتيسم» ، و « آزادي و خيانت به آزادي » ، كه در اين مجال به آن مي پردازيم ، چهار اثري است كه از برلين به زينت طبع آراسته شده است .
اگر چه همواره قلم برلين را سنگين و براي كساني كه با زبان فلسفه ، نيز قلم برلين آشنايي چنداني ندارند ، بدفهم توصيف كرده اند ، اما ترجمه خوب «عزت اله فولادوند» كه با كارهاي سترگي چون «جامعه باز و دشمنان آن » از "پوپر" و «انقلاب » از"هانا آرنت" آزمون خود را در بيش از نيم قرن پس داده است ، خواندن «آزادي و خيانت به آزادي » را آسان مي كند . از ديگر ويژگي هاي اين اثر مقدمه اي در آثار و آراء برلين به قلم "هنري هاردي" ويراستار عمده آثار برلين است كه در شناخت برلين برای كساني كه چندان شناختي از وي ندارند موثر است .
« آزادي و خيانت به آزادي» همچنان كه در متن اثر و بر جلد كتاب آمده است ، به شش متفكر مي پردازد. شش متفكري كه در اين كتاب با آنها سر و كار داريم « هلوسيوس ، روسو ، فيشته ، هگل ، سن سيمون و دومستر » مي باشند .
برلين در اين اثر مدعي است شش متفكر مورد اشاره ، جز«دومستر» همه مكرر از آزادي سخن گفته اند و حتا به دفاع پرشور از آزادي پرداخته اند ، اما " عقايدشان نهايتا ضد آنچه معمولا آزادي فردي يا آزادي سياسي خوانده مي شود از كار در مي آيد " .
نويسنده با طرح سوالي كه به زعم خويش پرسش بنيادين در عصر ما بوده است ؛ با چنين مضموني كه " چرا اصولا كسي بايد از كس يا كساني ديگر اطاعت كند ؟ " به پاسخ هاي شش انديشمند مورد بحثش مي پردازد و معتقد است پاسخ هاي هر شش تن همچنان " اساس عقايد دشمنان آزادي و محور پيكار دوستداران آن است".
از ميان شش متفكر مورد بحث ، هلوسيوس بيش از همه و دومستر به واسطه ي آرايي كه بيشتر در عالم حقوق دارد پس از وي براي پويندگان غير حرفه اي و حتا اهل پويش متمركز كتابخوان نا شناخته اند . بر اين اساس پيشنهاد مي شود خوانندگان براي مطالعه كتاب و جهت آشنايي مقدماتي با هر شش تن ، جستجويي در دوره 9جلدي«تاريخ فلسفه» از« فردريك كاپلستون» صورت دهند تا با زمينه اي هر چند موجز به سراغ مدعيات برلين بروند .
سعي ما نيز بر اين است كه در چند مطلب، آنچه در كتاب آمده است را جهت شناخت بهتر اين شش فيلسوف اجتماعي و سياسي مورد دقت قرار دهيم .
هلوسیوس که بود؟
«كلود آرين هلوسيوس » ، فيلسوف فرانسوي آلمان تبار ، در 1715 به دنيا آمد . هلوسيوس به واسطه افكار و آثار خود ، يكي از سران نهضتي نام گرفت كه به روشنگري معروف شده است . مهم ترين اثر هلوسيوس كتابي به عنوان « درباره روان» بود كه به سال 1758 منتشر و به دليل آنكه حاوي مطالب تند الحادي تشخيص داده شد ، محكوم به اعدام گرديد . پس از آنكه مامور مخصوص اعدام، نسخ كتاب را به سانسور آتش كشاند ، هلوسيوس ناگزير ، سه بار و به دفعات مختلف آنچه را كه گفته بود پس گرفت تا حكم برائت بگيرد . با اين همه اما در پي انتشار اثر ديگري به سال 1775 و پس از مرگ وي به نام " درباره انسان " مشخص شد كه او هرگز آرای ضد ديني و الحادي خود را تغيير نداده بود .
هلوسيوس چه مي گفت؟
هلوسيوس در تمام حيات فكري خود مي انديشيد و مي گفت كه در حيات اجتماعي و اخلاق ( اعم از سياست و اخلاق به معناي خاص ) اصولي هست ، چونان اصول نيوتن در فيزيك يا اقليدس در هندسه كه بايد به كشف آن اصول مبادرت ورزيد ، اخلاق را بازتعريف كرد و جامعه اي را پي ريخت كه در آن انسان بداند چگونه رفتار كند ، جگونه زندگي كند و به كجا برود . بر اين اساس هلوسيوس خود را نيوتن سياست تعريف مي كند .
واقعيت اين بود كه پيش از هلوسيوس و به ويژه نزد اصحاب دايرة المعارف (انسيكلوپديست ها ) چنين علائمي از تفكر ديده شده بود . همچنانكه "كندرسه" مي گفت يا آنچنانكه « الباك » در جايي اين چنين مي نمود كه ؛ "اخلاق، علم به نسبت هاي موجود ميان اذهان و اراده ها و اعمال انسان هاست به همان وجه كه هندسه علم نسبت هاي بين اجسام است " .
پس هلوسيوس به دنبال هندسه سياست و اخلاق تا بدانجايي پيش رفت كه به زعم خود موفق به كشف اصول يااصل حاكم بر اخلاق به معناي اعم شد . بر اساس اين اصل ، تنها چيزي كه انسان مي خواهد لذت است و يگانه چيزي كه نمي خواهد و از آن مي پرهيزد ، درد و الم است . اين هر دو، تنها انگيزه هايي هستند كه در آدمي كارگر مي افتند ، همجنان كه گرانش در فيزيك به نسبت اجسام بي جان . بنابراين همه رفتارها ،بود ها و هست هاي بشر از عشق و نفرت و شور و انديشه و ... به اين دليل است كه انسان ها در پي لذت و پرهيز از دردند اعم از اينكه آگاهانه باشد يا ناآگاهانه .
چنان گزاره هايي در انديشه ي «هلوسيوس» برلين را مدعي اين مطلب نموده است كه چنين زمزمه هايي اولين نشانه ها از «فايده باوري» است كه پس از هلوسيوس و نزد شاگرد وي «ژرمی بنتام» كه از وي به عنوان نخستين بنيانگذار «مكتب فايده باوري » نام برده اند ، ديده شد.
هلوسيوس پس از اين كشف است كه به فكر تشريح علل ناكامي ها و عدم خوشبختي مردمان مي افتد و جهل تاريخي مردمان به واسطه اقليت حاكم و حاكمان فاسد كه هرگز مايل به آگاهي مردم به راز هاي شادكاميشان نبوده اند را قرينه مي گيرد تا به تحويل هاي بعدي برسد .
هلوسيوس مي گويد: " آدمي مستحق سعادت ، فضيلت و حقيقت است " و چونان كندرسه اما به تفسير ديگر « طبيعت را حلقه اتصال اين هر سه مي داند » ، باري اما هلوسيوس معتقد است كه آدميان به واسطه خبث ذاتي و ضعف طبيعي و بيماري هاي فكري درمان ناپذيرشان از آن هر سه محروم مانده اند . بر همين اساس است كه پيشنهاد مي دهد " ما اصلاحگران روشن بين نبايد سعي كنيم مردم را با استدلال به كيش خود درآوريم زيرا در شرايط امروز به علت سو ء حكومت وحشتناك در گذشته ، عقلشان به آن حد قوي نيست كه بفهمند چه مي خواهيم به آنان بگوييم . بايد زبان منافع را جانشين لحن آزردگي كنيم . شكايت نكنيم ، به منافع آنان متوسل شويم . " از همين جاست كه هلوسيوس نخستين تكليف فيلسوف را پيش مي نهد كه همانا كاربرد گونه اي بهداشت اجتماعي براي درمان صفات خباثت بار و جهل آلود آدميان است .
هلوسيوس چه مي خواست؟
آنچنانكه آمد اولين كار فيلسوف ايجاد بهداشت اجتماعي براي پاكسازي آدميان از جهل است . هلوسيوس بر خلاف بسياري قائل به طبيعت خير خواه يا بد انديش آدمي نبود ، بلكه معتقد به اين ايده بود كه انسان طبيعت منعطف و تأ ثير پذيري دارد . همچنانكه ساختار هاي پيشين با تأثير در اين طبيعت، كشف راز شادكامي و لذت را از وي سلب مي كرد با ورزيدن اين طبيعت منعطف به وسيله تربيت صحيح مي توان به سمت حداكثر لذت سوقش داد. از اينجاست كه اخلاق نزد هلوسيوس تكنولوژيك مي شود و در زمره علوم طبيعي. بر اين اساس است كه وي پيشنهاد بناي جامعه اي جديد را ارائه ميكند . جامعه اي البته نه مبتني بر دموكراسي كه حكومت اكثريت جامعه را بر بلاهت ايشان موجب شود چه اکثريت ابله اند پس نمي توانند به تأمين منفعت خود نائل آيند . اين ايده كه در ميان همه فيلسوفان ليبرال تا قبل از «روسو» غلبه داشت به زعم هلوسيوس بايد به سمت ايجاد جامعه اي مي رفت كه فيلسوفان معمار بلكه سازنده آن باشند . و از آنجا كه به تصور وي يگانه چيزي كه بر بشر حكومت مي كند «منفعت» است فيلسوف بايد حول همين منفعت و تحت تأثير تربیت خود، وي را شرطي نمايد . بدين صورت كه آنچه انجام مي دهد مشروط به منفعت وي باشد . پس اداره جامعه نزد هلوسيوس چونان افلاطون و ارسطو بايد به دست «حاكمان حكيم » باشد . و بشر در پاسخ به اين مسئله كه «چرا بايد از كسي اطاعت كند ؟» هماره اين پاسخ را خواهد داشت كه بنا بر مقتضيات طبيعي و آموزه هاي حاكمان حكيم ، در چنين تابعيتی است كه منافع وي محقق مي شود.
در چنين نظامي نخست همه ي مسائل ارزشي (آنچه بايد باشد ) مسائل مربوط به امور واقع (آنچه هست ) انگاشته مي شو ند و دوم همه غايات نهايي با يكديگر سازگارند و بلا تعارض ( كه به زعم برلين اين هر دو پيش فرض نظام هلوسيوس باطل است چه تجربه نشان داده است .) چرا كه به سان منطق و هندسه كه در آن هيچ گزاره صادقي ممكن نيست با هيچ گزاره صادق ديگر منافات داشته باشد، پس در علم اخلاق نيز گزاره اي ارزشي نافي گزاره هاي ديگر نخواهد بود و اين مهم هنگامي محقق است كه به دست حقيقت راز گشايي شود ، هر كس به حقيقت دسترسي داشته باشد سعادتمند است و دانشمندان (حكيمان ) از آن دسته اند.،پس لايق راهبري جامعه . اين هر دو فرض البته با تكيه بر اين فرض اساسي تر ممكن است كه آدمي با طبيعت يكي است و متصل ، پس چيزي به نام علم انسان موجود است و قادر به تغيير طبيعت ورزپذير و منعطف انسان .
چرا دشمن آزادي؟
اگر چه هلوسيوس به دنبال جامعه ايست با حد اكثر خوشبختي براي همه، مبتني بر يكسان سازي اخلاقي و شرطي شدن انسان و اعمالش به رفتار منفعت بار ، اما برلين معتقد است ؛ "آنچه مسلم است در عالمي كه هلوسيوس ترسيم مي كند هيچ يا تقريبا هيچ جايي براي آزادي فردي نيست . آدميان ممكن است در دنياي او خوشبخت شوند ، ولي مفهوم آزادي سرانجام ناپديد خواهد شد ، زيرا آزادي بد كاري از ميان ميرود و همگان به نحوي شرطي شده اند كه فقط به كار خوب دست بزنند. "
برلين معتقد است اگرچه هلوسيوس به دنبال برپايي نظامي سرشار از خوشي و خوشبختي براي همه بود و مي خواست جامعه اي بر محور فايده باوري بر پا كند ، اما طرح او مستقيما به گونه اي جباريت تكنو کراتیك مي انجاميد كه به جاي جباريت جهل و ترس كشيشان خرافه پرست و پادشاهان خودسر و همه لولوهايي كه روشنگري با آنها مي جنگيد ، قرار مي گرفت و چنين جباريتي باز، همان قدر با آزادي و با اين تصور سر دشمني داشت كه، " ارزشمند ترين امور در زندگي انسان آزادي انتخاب است به خاطر نفس انتخاب ، نه انتخاب آنچه خوب است ، بلكه به خاطر خود انتخاب " چه " نه اكنون روشن است و نه حتا در قرن هيجدهم روشن بود و يقينن از آن پس نيز روشن تر نشده است كه خوشي و خوشبختي يگانه هدفي است كه آدميان مي جويند . "
...................................
پی نوشت ها:
*. « آزادي و خيانت به آزادي» پيش از اين به سال 82 توسط محمد امين كاردان تحت عنوان «به نام آزادي» از سوي نشر مرواريد نتشر شده بود كه نشر ماهي سال 87 باهمه اضافات و اشارات در 260 صفحه به قيمت 6500 تومان منتشر كرده است .
**. «كارل ماركس» عنوان اولين اثر برلين است كه سال 86 توسط نشر ثالث و به ترجمه سيف اله گلكار با قيمت 4200 تومان به بازار آمده اما نشر ماهي با ترجمه رضا رضايي و به قيمت 7500 تومان در سال جاري آن را منتشر کرده است.
منبع: یاسر عزیزی07.09.2008
|

|
معرفی کتاب: آذربايجان واقعی کجاست؟
تاريخ و زبان آذری کدام است؟
نوشته : احمد خلیل الله مقدم
978-3-00-025137-5 :ISBN شابک
از دهم مرداد ماه 1387
برابر 31 ژوييه 2008
در کتابفروشی ها در دسترس علاقه مندان
احمد خلیل الله مقدم در سال1307 خورشیدی در تهران به دنیا آمد. در آن زمان که متفقین ایران را اشغال کرده بودند، در اثر تمایلات سیاسی، مخالفت با سلطه ی بیگانگان در نهادش جای گرفت. از سال 1327 خورشیدی بنابر باورهای ملی گرایانه و آزادی خواهانه ی خود در لوای جبهه ی ملی وارد مبارزات سیاسی شد. پس از کودتای 28 مرداد به تلاش های سیاسی زیرزمینی روی آورد و تا زمان انقلاب 57 شش بار زندانی شد. با انتشار نخستین کتاب هایش «تمدن سیاه» و «فساد مدرن » در سال های 1350 و 1352 به نقد مدرنیته ی تصنعی و وارداتی پرداخت. سپس با انتشار رساله های طنزآمیز «زنگ انشا»، «کابینه ی وحوش»، «محاکمه ی شیطان» و «طنز چیست» نظام سیاسی و فرهنگی حاکم را به نقد کشاند. درسالهای 1356 و 1357 کتاب های «برای آگاهی نسل جوان»، «حادثه ی 9 اسفند1331»، «پژوهشی در کودتای 28 مرداد» و «تاریخ مبارزات ضدامپریالیستی مردم ایران» را منتشر کرد. «تاریخ جامع ملی شدن نفت» و «تاریخ مستند ایران و جهان» حاصل پنجاه سال تحقیقات تاریخی وی میباشند. به ویژه در خصوص جنبش ملی شدن صنعت نفت تحقیقات احمد خلیل الله مقدم از اهمیت به سزایی برخوردار است. وی با ظرافت و دقت عمل بسیار و به دور از داوری، حقایق مستند تاریخی را در اختیار خوانندگان خود قرار می دهد.
کتاب پیش روی قبل از هر چیز تحقیقی است مستند درباره ی تاریخ آذربایجان. در روزهایی که موضوع «ملیت ها» و «قومیت ها» افکار عمومی و نگرانی بخش وسیعی از جامعه ی ایران را به خود متوجه ساخته، نویسنده با مراجعه به ریشه های فرهنگی، به زبان و به حدود اقلیمی آذربایجان درمراحل مختلف تاریخی و چگونگی رشد و توسعه ی آذربایجان تصویری ملموس و قابل درک به خواننده داده و وی را در مواجهه با موضوع «قومیت ها» یاری می بخشد.
آدرس ای ميل جهت سفارش کتاب:
kh.mogh@yahoo.de
بهاء ارسال کتاب با هزينه پست: در آلمان جمعا 9 يورو.
به آسيا، اروپا، آمريکا با پست زمينی: 9 يورو بعلاوه 4/5 يورو
و با پست هوايی: به اروپا بعلاوه 7 يورو و به آسيا، آمريکا بعلاوه 11 يورو
11.07.2008
|

|
|
معرفی کتاب: آذربايجان واقعی کجاست؟
تاريخ و زبان آذری کدام است؟
|

|
به بهانهی دهمین سالمرگ صادق چوبک
چوبك، کلنجار با پوستهی سنت.چوبک سرانجام در روز جمعه سوم جولای 1998 (12 تیرماه 1377) در غربتکدهاش به سن 82 سالگی از دنیا رفت. *
صادق چوبک از نویسندگان موفق نسل اول داستاننویسی مدرن ایران بود؛ از همنسلان صادق هدایت، جلال آلاحمد، بهآذین و ابراهیم گلستان.
در تیرماه 1295 در بوشهر متولد شد. در 1316 از کالج آمریکایی تهران دیپلم گرفت، با قدسی خانم ازدواج کرد و در وزارت فرهنگ استخدام شد. به دلیل تسلطاش به زبان انگلیسی به عنوان مترجم در سال دوم سربازی، خدمتاش در ستاد ارتش به پایان رسید. او همراه با تدریس، در هیأت مستشاران آمریکایی، روابط عمومی سفارت انگلیس و شرکت نفت ایران و انگلیس به عنوان مترجم مشغول به کار شد.
از آثار او میتوان به مجموعهی داستانهای «خیمهشب بازی» (یازده داستان کوتاه)، «انتری که لوطیاش مرده بود» (چهار داستان و یک نمایشنامه)، روز اول قبر (ده داستان کوتاه و یک نمایشنامه) و داستانهای بلند «تنگسیر» که فیلمی از آن به همین نام به کارگردانی امیر نادری در سال 1353 به نمایش عمومی درآمد؛ و «سنگ صبور» که به زعم اکثر منتقدین، در کنار بوف کور صادق هدایت و شازده احتجاب هوشنگ گلشیری جزو برترین رمانهای نو ایرانی است، اشاره کرد.
چوبک در سال 1353 خود را بازنشسته کرد و بعد از مدتی راهی انگلستان و سپس آمریکا شد و در «السوریتو»ی کالیفرنیا اقامت گزید.
او در دههی آخر زندگی، بخش زیادی از بینایی خود را از دست داد: «و این ضایعهای بود مصیبتبار که زندگی مرا بسوخت. قلم و دفتر و آنچه خواندنی ونوشتنی بود از زندگی من بیرون شد». (مقدمهی مهپاره، داستانهای عشقی هندو، ترجمه از انگلیسی، نیلوفر 12:1370)
چوبک سرانجام در روز جمعه سوم جولای 1998 (12 تیرماه 1377) در غربتکدهاش به سن 82 سالگی از دنیا رفت.
﷼
میخواهم به سوی دریا بروم. به سراغ صادق چوبک. صبح سحر قبل از طلوع آفتاب، زمانی که تاریکی سایهی وهمانگیزش را از روی امواج برمیدارد و پی ِ کارش میرود و خیزابها به ناگهان جانشان آزاد میشود. موجها، خیزابهها، نفس میکشند و چون کوپارههایی به رقص در میآیند و خود را به آسمان برمیکشند. وقتی به دریا برسم، بر این موجها، بر صورت دریا و بر حنجرهی دریا، حنجرهی صادق چوبک بوسه خواهم زد. بر حنجرهیِ چوبک که جز راست و حقیقت و جز از آزادیِ انسان دربند و اسیر و فقیر چیزی نگفت و ننوشت». (1)
همسرش قدسی خانم در گفتوگو با مرتضا میرآفتابی میگوید: «این روزهایِ آخر چهقدر سخت اندوهبار بود چوبک. چهقدر سخت بر او میگذشت. صادق راه میرفت و گریه میکرد. از اینکه در ایران نبود و دور بود گریه میکرد. تمام مدت اشک میریخت و گریه میکرد برای ایران. میگفت قدسی، آیا ممکن است که من یکبار دیگر به ایران بروم و آنجا را ببینم؟
حوصلهی خواندن نداشت و دیگر حوصلهای نداشت که کسی برایش داستان و مقالهای بخواند. میگفت بیا، دیگر وقتی برای ما نمانده قدسی. بیا اینجا نشین. ما دیگر وقت نداریم. وقت نداریم با هم باشیم. حس میکرد رفتنی است. به خواهرش میگفت بیا به دیدن ما. دیگر همدیگر را نخواهیم دید. پنج-شش روز آخر هیچچیز نمیخورد. میگفت سعی نکنید با دوا و درمان مرا نگه دارید. چوبک میگفت باید بروم. یک روز مرا نشاند کنار شومینه و هرچه که قبلاً نوشته بود، سوزاند. من نمیتوانستم مانع او بشوم و جلوی او را بگیرم. میگفت دیگر تمام شد. هر چه بود تمام شد. حالاش خوب نبود. دکترها گفتند باید جایی باشی که از شما پرستاری کنند. اما صادق از خانهی سالمندان خوشاش نمیآمد. این اواخر خیلی وضع بدی داشتیم. هم من مریض بودم، هم صادق چوبک. خانهی پدران را قبول نمیکرد. در بیمارستان نه حرف میزد و نه چیزی میگفت. گوشاش هم دیگر نمیشنید. بیماری، فشار خون، قند، کلیهاش هم ضعیف بود. آخ ریههای صادق!
ساعت شش بود که دفناش کردیم. یک ساعت بود که صادق رفته بود. پنج و پنج دقیقهی جمعه. سه-چهار ماه بود که حس کرده بود. گاه چرت میزد. وقتی شب دیروقت ساعت 11-12 میخوابید، دو ساعت بعد از خواب بلند میشد و دیگر نمیتوانست بخوابد. خیلی کمحرف شده بود. فقط نگاه میکرد. وصیت کرد که جسدش را بسوزانیم و خاکسترش را به اقیانوس بدهیم. میدانید که صادق به این حرفها عقیدهای نداشت؛ به ختم و دور هم جمع شدن و سخنرانی کردن و روضه و عزاداری. همهی نوشتههایش را سوزاند و وصیت کرد که جسدش را هم بسوزانیم».(2(
﷼
نثر ساده و طنزآلود در آثار صادق چوبک همراه با اصطلاحات تند و خشن و گاه رکیک کوچه و بازار، خوانندگان بسیاری را جذب کرده است. او با دید خاص خود اغلب به اقشار پایین دستِ جامعه نظر دارد. متأثر از ادبیات جدید آمریکا به ساختمان داستان توجهی ویژه میکند و آثاری هنرمندانه پدید میآورد.
داستانهای او در دنیای بیرحمی میگذرد که آدمهایش ترسخورده و از خود بیگانهاند. کسانی که حتا نمیتوانند تمایلات غریزی خود را بیان کنند. ستمدیدگانی هستند که یکدیگر را مورد ستم و آزار قرار میدهند.
آدمهای چوبک بیش از آنکه اهل کردار باشند، اهل گفتارند. گفتاری که از پشتوانههای پندار تهیاند. او جامعهای را به تصویر میکشد که به غایت عقب افتاده است و پیچکهای موهومپرستی و خرافه بر دست و پای این جامعه تنیده و توان تفکر و تحرک را از او سلب کرده است؛ با آدمهایی واپسگرا و بیمار و ناتوان. فرهنگ انتظار و تسلیم و رضا طبیعی به نظر میرسد. او مدافع ستمدیدگان است ولی به جای پرداختن به روابط بین افراد، به طبیعت آنها میپردازد و نکبتزدگی آدمها را ازلی و ابدی میپندارد. (3)
جمال میرصادقی در بررسی زبان چوبک میگوید: «یکی از خدمتهایی که مکتب ناتورالیسم به ادبیات کرد، شکستن حرمت قلابی کلمات و مفاهیم بود. چوبک هم از این قاعده پیروی میکند و کلمههایی را که نویسندگان پیش از او از آوردن آنها ابا و کراهت داشتند، در داستانهایش به کار میگیرد و مناظر و صحنههایی که نویسندگان به اختصار از آن میگذشتند، یا به کلی از داستانهایشان حذف میکردند، با جسارت تحسینبرانگیزی در آثارش به نمایش میگذارد...
زبان داستانهای چوبک، زبانیست تصویری. به این معنی که از تشبیهات و استعارهها بیشتر مدد میگیرد تا عبارتهای توضیحی و جملههای تشریحی. او با تشبیهات و تعبیرات و استعارهها به روانی و شفافیت و قدرت تجسمی نثر میافزاید». (4)
عنایت سمیعی نیز در مقایسهی نثر چوبک و هدایت میگوید: «بدیهی است که نثر هدایت در برابر نثر چوبک کم میآورد، ولی چوبک از حیث آفرینش جهان داستانی پشتِ سر هدایت قرار میگیرد. دیالکتیک داستاننویسی یا معرفتشناختی چوبک عمدتاً تقابلی است و عناصر ثنویِ داستانهای وی در برخورد رویارو با یکدیگرند، در حالیکه جهان برآیند تقابلهای غیرمستقیم و رابطهی گونهگون، پیچیده و انحرافی است که به یک یا چند عنصر فروکاستنی نیست. با این همه چوبک از پایههای محکم داستاننویسی است که استعداد صعود وسقوط در آثار وی آشکارا پنهان است».(5)
﷼
نمونهای از نثر چوبک:
اگر تو گلوله به مغزت خورده باشد، جمجمهات را متلاشی کرده باشد، آنوقت دیگر تو را نخواهند شست. تو حالت سرباز فداکار و مجاهدی را داری که تو میدانِ جنگ کشته شده و بیاینکه بشویندت و هفت جایت را پنبه بتپانند، به خاکات میسپارند. فایدهی این مزیت آن است که تو شهید شدهای آن هم در حین انجام وظیفه. اما اگر گلوله به شکمات خورده باشد و فقط یک سوراخ تیرهی سوخته تو گوشت تنات باشد، آنوقت به طرز فجیعی تو را خواهند شست. چنان فجیع که از مردن هم برایت شرمآورتر خواهد بود. مردهشوها به طرزی دلخراش و توهینآمیز، تنات را روی تختهسنگ مردهشورخانه میکوبند و کیسهات میکشند و هفت سوراخ تنات را انگشت میتپانند و پنبهآجینات میکنند و کافور میگذارند و سپس گور سیاه است و شب اول قبر و آن نکیر و منکر کذا و این حرفها.
افسوس که من کافرم و به آن دنیا اعتقاد ندارم. اما خیلی دلم میخواست معتقد بودم. ای کاش از پس امروز فردایی باشد. اگر حساب و کتابی تو کار باشد، در آن دنیا هم عذاب و شکنجهی ابدی در انتظارت خواهد بود. اما هیچکس نمیداند. (۶)
پانوشتها:
* این یادداشت پیشتر در هفتهنامهی بهارزنجان، چهارشنبه 19 تیر 1381، سال اول شمارهی 14، منتشر شده است.
1. مرتضا میرآفتابی، مدیر نشریهی سیمرغ، چاپ آمریکا در یک ویژهبرنامهی رادیویی برونمرزی.
2. همسر صادق چوک در گفتوگو با مرتضا میرآفتابی
3. حسن میرعابدینی، صد سال داستاننویسی ایران، نشر چشمه 1380، صص 242 و 243
4. جمال میرصادقی، ادبیات داستانی، صص 625 و 627
5. عنایت سمیعی، روزنامهی ایران، ش 1843، ص 12
۶. گزیدهی داستانهای صادق چوبک، نشر روزگار، ۱۳۷۸، از داستان دستهگل، ص 01072008
|
ایران یا پرشیا؟
پنجشنبه ۹/خرداد/۱۳۸۷ - ۲۹/می/۲۰۰۸
اگرچه بر اساس نوشتههای پیشااسلامی و پسااسلامی کشور ما همواره ایران نامیده میشده (در زمان ساسانیان «اِرانشهر» Eranshahr = کشور آریایی)، اما به دلیل این که نخستین بار مردم پارس شاهنشاهی بزرگ هخامنشی را پدید آوردند، در زبان یونانی و پس از آنان در میان رومیان و اروپاییان، کشور ما Persia (پارس) خوانده شد. تازیان یا عربان نیز کشور ما را مملکت فارس یا فرس میخواندند مانند نامهی پیامبر اسلام به خسرو پرویز که در آن وی را «کسرا، عظیم الفُرس/الفارس» (خسرو، بزرگ ایرانیان/ایران) خطاب کرده است.
پیشتر در نمونههای از شعر شاعران بزرگ پسااسلامی نیز نشان دادم که همواره کشور ما ایران خوانده میشده است و مردم نیز خود را ایرانی میدانستند مانند
رودكی سمرقندی (سدهی ۳ و ۴ خ):
شادی بوجعفر احمد بن محمد ------------ آن مَه آزادگان و مَفخَر ايران
سنایی غزنوی (سدهی ۵ خ):
تا در ايران خواجه بايد، خواجه «ايران شاه» باد ----------- حكم او چون آسمان بر اهل ايران، شاه باد!
ناصر خسرو قباديانی (سدهی ۵):
برون كرده است از ايران ديو، دين را --------- ز بیدينی چنين ويران شد ايران
منوچهری دامغانی (سدهی ۵):
زود شود چون بهشت، گيتی ِ ويران ------------ بگذرد اين روزگار سختی از ايران
نظامی گنجوی (سدهی ۶):
همه عالم تن است و ایران دل ----------- نیست گوینده زین قیاس خجل
خاقانی شروانی (سدهی ۶):
چون غلام تو است خاقانی، تو نيز ------------ جز غلام خسرو ايران مشو
دل که از درگاه تو محروم شد، محروموار --------- رفت و راه آستان صدر ایران برگرفت
انوری ابیوردی (سدهی ۶) پس از حملهی ترکان غُز به ایران و در شرح ویرانگریهای آنان:
خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود ----------- در همه ایران امروز نماندست اثر
عبيد زاكانی (سدهی ٨):
ز بامداد ازل تا به انقراض ازل ---------- زمام ملک به فرمان شاه ایران کرد
اما در سال ۱۳۱۴ خ/۱۹۳۵ م. دولت وقت ایران به توصیهی روشنفکران و به فرمان رضا شاه پهلوی از کشورهای خارجی خواست که پس از این در نوشتههای میانکشوری (بینالمللی) نام کشور ما را همان ایران بنویسند نه پرشیا با این استدلال که نام اصلی کشور ما از زمان باستان ایران بوده و هست و فارس تنها یک استان ما است. شاید این درخواست اشتباه بود زیرا همان طور که کشور مصر در زبان میانکشوری Egypt خوانده میشود و یونان در زبان خودشان الاس Hellas، شاید لازم نبود نام کشور ما تغییر کند.
متاسفانه چون این نامگردانی در میان جنگهای جهانی روی داد بسیاری گمان میکنند که ایران کشوری جدید است و همان طور که امپراتوریهای پروس/اتریش و عثمانی از بین رفت و کشورهایی مانند ترکیه و دیگران به وجود آمدند امپراتوری پرشیا نیز از بین رفته و ایران یکی از بازماندگان آن است. این را از چند کانادایی و امریکایی شنیدم و نیز از کسانی در انگلستان.
اکنون دشمنان ایران به این توهم دامنه میزنند که تا پیش از جنگ جهانی و حکومت پهلویها کشوری به نام ایران وجود نداشته است و ایران ساختهی خاورشناسان است.
یک نفر که گویا اطلاعاتش بیشتر از رسانههای گروهی بود تا از مطالعه، از من پرسید: آیا شما گروه قومی به نام Persians (منظورش پارسی بود) دارید که حاکم کشورند و باقی غیرپارسی هستند؟ گفتم نه. از نظر فنی و در زبان انگلیسی Iranian و Persian مترادف و به یک معنا (ایرانی) هستند و طبقهی حاکم نیز از قومهای مختلف اند. و جریان تغییر نام ایران در سال ۱۳۱۴ خ/۱۹۳۵ م را برایش گفتم.
هم چنین یکی از دوستانم در آلمان تعریف میکرد که یک آلمانی از او پرسیده تو Perser (ایرانی) هستی یا Iraner (ایرانی)؟ دوست من هم گفته: Iraner. او نیز در توضیح گفته اگر میگفتی Perser میفهمیدم نژادپرستی و دیگر قومهای ساکن ایران را نادیده میگیری!؟!
در کتابی به نام «برنامهی ایران» (Iran Agenda) نیز خواندم که Not all Iranians are Persian (همهی ایرانیان ایرانی نیستند!). در واقع اینان دانسته یا نادانسته سعی میکنند اصطلاح Persian را به صورت ظاهری و تحت اللفظی به «فارس» ترجمه کنند در صورتی که هرگز چنین معنایی برای این اصطلاح وجود نداشته است. در لغتنامهها و فرهنگهای معروف و معتبری مانند آکسفورد و وبستر و «میراث امریکایی» (American Heritage Dictionary) همواره برای Persian نوشته شده است: A native or inhabitant of Persia or Iran (بومی یا ساکن ایران) یعنی ایرانی بدون قید نام هیچ گونه گروه قومی.
همان طور که نمیتوانیم بگوییم کاربرد صفت «عثمانی» (عثمانلو/عثمانلی= منسوب به عثمان پسر ارطغرل) بر تمام چیزها و کسانی که در امپراتوری عثمانی زندگی میکردند تبعیض نژادی و نادیده گرفتن دیگر ساکنان غیرعضو خاندان عثمانلو (مانند عرب، یونانی، آلبانی و بالکانی و ...) بوده است.
امروزه دیگر گروه قومی مشخصی به نام پارس/فارس در ایران نداریم. شاید بتوانیم باشندگان استان فارس را فارسی/فارس بنامیم که البته آنان نیز خود را با شهر خود مینامند مانند شیرازی، فسایی، کازرونی و مانند آن. دیگر کسانی که «فارس» خوانده میشوند یا تهرانی اند یا اصفهانی (اسپاهانی)، یا خراسانی، سمنانی و .. که همه پارسی/فارسی زبانند. برای سادگی، فارسی زبان را «فارس» میگوییم در برابر ترکزبان که آن هم برای سادگی «ترک» گفته میشود. متاسفانه از یک هممیهن آذربایجانی شنیدم که به یک غیرایرانی میگفت:
I am Turk ,I am Iranian but I am not Persian, با همین تصور که Persian یعنی فارس
برای همین، به نظر من علاوه بر تاکید بر یکی بودن Iran و Persia و نیز صفت Iranian و Persian (و برابرهای آن در دیگر زبانها) و برای جلوگیری از سوءتفاهم و سوءاستفادهی ضدایرانیان، بهتر است همواره از Iran و Iranian استفاده کنیم به جز در کاربردهای شناختهشدهای چون نام زبان ملی و سراسری (Persian language)، ادبیات و شعر پارسی (Persian literature)، فرش ایرانی (Persian carpet)، باغ ایرانی (Persian garden) و ..
نوشتهی شهربراز
شهربَراز
http://shahrbaraz.blogspot.com/2008/05/blog-post_29.htm
|

|
مهمانی ایرانیکا در دبی با حضور هنرمندان سرشناس
سام هدا (دوحه)
جمعه شب که از مهمانی ایرانیکا در هتل هایت دبی باز می گشتم در این فکر بودم که چگونه این گردهمایی ایرانیان مقیم دبی را توصیف کنم. شاید بهترین شروع گفت و گویی باشد که با منوچهر هوشمند، رییس انجمن دوستداران ایرانیکا در دبی داشتم. او از صنعتگران و کارآفرینان با سابقه ایران که به عنوان نماینده ایرانیکا در دبی فعالیت می کند.
وی می گوید: «هدف ما اول این بود که ایرانیکا را به مردم بشناسانیم و در قبال آن اگر توانستیم پولی هم جمع کنیم چه بهتر. در مهمانی سال گذشته ۱۰۲ هزار دلار جمع آوری شد. پنج سال پیش از ۱۸۰۰ دلار شروع شد.»
به گفته آقای هوشمند، «امسال برای اولین بار سازمان ایرانیکا تصمیم گرفته که هفته اول ماه مه را به عنوان هفته ایرانیکا نامگذاری کند.»
دانشنامه ایرانیکا یکی از پروژه های مرکز تحقیقات ایرانی دانشگاه کلمبیاست که به همت پروفسور احسان یار شاطر در سال ۱۹۷۴ پایه گذاری شد و هدف آن ارائه تصویری کامل از زندگی، تاریخ و تمدن چندین هزار ساله اقوام ایرانی است.
هفته اول ماه مه به هفته ایرانیکا اختصاص یافته و انچمن دوستداران ایرانیکا در کشورهای مختلف جهان در این هفته طی مراسمی به معرفی دانشنامه ایرانیکا و جمع آوری کمک های مالی برای آن می پردازد و جشنواره ایرانیکا در دبی نیز یکی از همین بزرگداشت هاست.
مراسم ایرانیکا با سخنرانی شهره آغداشلو بازیگر سینما آغاز شد که از مدت ها پیش نام او در محافل هالیوود بر سر زبان ها افتاده است.
وی پس از سخنرانی، با حضور همسرش هوشنگ توزیع، نمایشنامه نویس و کارگردان به پرسش های مهمانان پاسخ داد.
گالری عکس میهمانی ایرانیکا در دبی. کلیک کنید
خانم آغداشلو خطاب به حاضران در این میهمانی گفت: «شما بهتر می دانید که ما، هنرمندان شما، دست پروده های شما هستیم. با عشق شما و عشق ایران به هر کجا که رسیده ایم رسیده ایم. بنابر این حضور شما در زندگی ما معنای دیگری دارد. برای همین خیلی خوشحالم که این راه را آمدیم تا در کنار شما باشیم.»
وی سپس به شرح زندگی خود پرداخت و گفت: «من از یک خانواده جوان می آیم. مادرم معلم مدرسه بود و پدرم در وزارت بهداری کار می کرد. مادرم عاشق کتاب خواندن بود مثل مادر بزرگم که مرا با پروین اعتصامی آشنا کرد و مادر مرا با صادق هدایت. پدرم عاشق تاریخ بود و اولین نفری بود که کتاب "خواجه تاجدار" را در تولدم به من هدیه داد تا با تاریخ ایران آشنا شوم.»
* «(یک) سریال با شرکت ۸۰هنرپیشه از اقصی نقاط جهان، از مصر و از اسرائیل (ساخته شده است). نقش اول این سریال را آقای ایگال نوئار بازی می کند، نقش صدام حسین را، که یک بازیگر خارق العاده اسرائیلی است. من نقش همسرش را بازی می کنم، سجیدا خیرالله و دو بازیگر از انگلستان آمده بودند که نقش دخترانش رغد و رعنا را بازی می کنند.»
شهره آغداشلو
این بازیگر سینمای هالیوود افزود: «هیچکدام شان اصراری برای وطن پرستی نداشتند، اما در واقع زندگی ای که می کردند به من آموخت که چگونه وطنم را و مردم وطنم را دوست داشته باشم.»
بازی در سریال صدام حسین
شهره آغداشلو در پاسخ به سوالی در این خصوص که آیا اطلاعی در مورد زن صدام دارد؟، گفت: « بله، یک مینی سریال است که بی بی سی و HBO با همدیگر ساخته اند. ساختش شش ماه پیش تمام شد. امیدوارند بتوانند در ماه ژوئن در اروپا، خاورمیانه و آمریکا به طور همزمان نمایش دهند.»
وی اظهار داشت: « این سریال با شرکت ۸۰ هنرپیشه از اقصی نقاط جهان، از مصر و از اسرائیل (ساخته شده است). نقش اول این سریال را آقای ایگال نوئار بازی می کند، نقش صدام حسین را، که یک بازیگر خارق العاده اسرائیلی است. من نقش همسرش را بازی می کنم، سجیدا خیرالله و دو بازیگر از انگلستان آمده بودند که نقش دخترانش رغد و رعنا را بازی می کنند.»
عارف عارف کیا خواننده نامدار و با سابقه ایرانی که پس از مدتی اقامت در لس آنجلس اکنون ساکن دبی است، به خاطر همکاری های چندین ساله خود با کمیته دوستداران ایرانیکا مدال افتخار ایرانیکا را دریافت کرد.
مهمان افتخاری جشنواره ایرانیکا، فیلیپ ولتی سفیر سویس در تهران بود که تابلوی بزرگی از مراسم سان نظامی در زمان ناصرالدین شاه قاچار را به جشنواره اهدا کرد که در مراسم حراج به مبلغ هشت هزار دلار به فروش رسید.
در مراسم حراج، چندین فرش، جواهر و کتاب نفیس به فروش رفت که عوائد حاصل از آن برای کمک به انتشار دانشنامه ایرانیکا اختصاص یافت. در این میان گفته های هوشنگ توزیع به مراسم حراج لطف خاصی بخشید.
نوازندگان گروه درخشنده از دیگر هنرمندانی بودند که ما را به صدای گرم و موسیقی دلنواز خود مهمان کردند و استاد سعیدی با اجرای مراسم نقالی صفحاتی از شاهنامه را به تصویر کشید.
در پایان سیلوانا سلیمانپور، یکی از دوستداران ایرانیکا قطعه شعری دکلمه کرد که که یادآور اشعار حماسی فردوسی بود.
هفته ایرانیکا هنوز ادامه دارد و در روز هفتم ماه مه گردهمایی دیگری در نالج ویلیج دبی و با حضور استادان ایرانشناس برگزار خواهد شد. ضمنا مراسم دیگری برای آشنایی با ایرانیکا و جمع آوری کمک های مالی در روزهای آینده در شهرهای مختلف جهان برگزار خواهد شد و از آن جمله است
به گفته یکی از دوستان، تشابه زیادی بین شاهنامه فردوسی و دانشنامه ایرانیکا وجود دارد. هر دوی این آثار تمامیت تمدن ایرانی را به تصویر می کشند و هر دو متعلق به یکی از سخت ترین ایام این تمدن هستند. اکنون باید دید که آیا این هم مانند آن یکی و با وجود ناملایمات روزگار به پایان خواهد رسید؟ پاسخ این پرسش در همت ایرانیان نهفته است که اکنون در سراسر جهان پراکنده اند. سام هدا (دوحه)
03.05.2008
|

|
يونسکو روز 23آوريل (۴ ارديبهشت) را روز جهانی کتاب نام نهاده است.
فرهنگ کتابخوانی در ایران؛ «در جامعه شفاهی به سر می بريم»
۲۳
آوريل،۴ ارديبهشت، تاريخی نمادين برای ادبيات در دنياست. در اين تاريخ بزرگانی چون میگوئل دو سروانتس و ویلیام شکسپير درگذشتند و ديگرانی چون ولاديمير ناباکوف نيز به دنيا آمدند. يونسکو اين روز را روز جهانی کتاب نام نهاده است.
بر پايه گزارشی که به تازگی خبرگزاری رسمی ايران،ايرنا، مخابره کرده، هر ايرانی در شبانه روز تنها دو دقيقه کتاب می خواند؛ رقمی که در اروپا به طور متوسط سه ساعت در روز است.
کامران فانی، مترجم، پژو هشگر و کارشناس کتاب در تهران، در گفت و گو با راديو فردا از وضعيت کتابخوانی و نشر در ايران می گويد.
راديو فردا: وضعيت کتابخوانی در ايران چگونه است؟
کامران فانی: عادت کتابخوانی در دوره کودکی در محيط خانواده و مدرسه نهادينه می شود. از آنجايی که خانواده های ايرانی کتابخوان نيستند، مدارس هم کتابخانه ندارند، بنابراين کودکان مراجعه به کتابخانه را در دوره کودکی ياد نمی گيرند. در نتيجه وقتی بزرگ می شوند می بينيم که بيشتر ايرانی ها اصلاً کتاب نمی خوانند.
* «عادت کتابخوانی برای خواندن کتاب و لذت بردن از خود کتاب در ايران چندان رايج نيست. ايرانی ها هنوز ملتی شفاهی هستند. يعنی تبادئل اطلاعات را شفاهی انجام می دهند».
کامران فانی
چه قشری در ايران بيشتر کتاب می خوانند؟
اول بايد ببينيم وظيفه کتاب چيست؟ به کتاب می شود به دو صورت نگاه کرد. اول به عنوان ابزار که شما را به هدفی برساند و دوم به هدف دانش آموزی و دانش اندوزی بی شائبه و نيز برای لذت بردن. اينجاست که خود کتاب هدف است.
درباره کتابخوانی ايرانيان گونه ی اول تقريباً شايع است. درسال ۱۳۸۶ طبق آمار ها حدود ۴۰ هزار عنوان کتاب با تيراژ نزديک به سيصد ميليون در ايران چاپ شده است.
ولی وقتی به محتوای اين کتاب ها نگاه می کنيد می بينيم که بيشتر آنها همان کتاب های ابزاری است. يک نمونه از کتابهای ابزاری کتاب آشپزی است.
فرد کتاب را می خواند تا بتواند غذا پختن را ياد بگيرد. برای نمونه تاکنون صدها هزار نسخه از کتاب آشپزی رزا منتظمی و يا کتاب مستطاب آشپزی نجف دريابندری چاپ و فروخته شده است. اين ها کتاب هايی هستند که برای رسيدن به يک هدف خاص از آنها استفاده می کنيم.
ولی کتابهايی که برای دانش اندوزی يا لذت بی شائبه است آمار پايينی دارد. در ميان همين کتابها باز به کتابهايی بر می خوريم که به باور من جنبه ابزاری دارند.
مثلاً فکر می کنم در ايران ديوان حافظ همه ساله در بيش از ۲۰۰هزار نسخه چاپ می شود؛ کتاب های مذهبی مانند مفاتيح الجنان هم همين طور هستند.
اما حافظ را به خاطر لذت بردن از شعرش نمی نگرند بلکه آن را به خاطر فال می خوانند و مفاتيح الجنان را هم به خاطر دعا. تيراژ کتابهای جدی که بتوان آنها را برای لذت بردن از خود کتاب خواند در ايران بسيار پايين است. بنابراين در ايران عنوان کتاب پرفروش (Best Seller ) معنا ندارد.
عادت کتابخوانی برای خواندن کتاب و لذت بردن از خود کتاب در ايران چندان رايج نيست. ايرانی ها هنوز ملتی «شفاهی» هستند.
يعنی تبادئل اطلاعات را شفاهی انجام می دهند. تقريباً همه جوامع قديمی اينطور بودند. پيدايش صنعت چاپ بود که جامعه را «کتبی» کرد. ولی ما همچنان در همان جامعه شفاهی گذشته به سر می بريم.
گذشته از اين کتابهای ابزاری کدام کتابها در ايران پرفروش تر هستند و پرطرفدار تر؟
کتابهای کودکان. اين درست است که خانواده های ما خودشان کتابخوان نيستند اما برای بچه هايشان کتاب می خرند. البته طبيعی است که بايد کتاب پرفروش را در حوزه داستان و رمان پيدا کرد.البته در حوزه دين هم کتابهای پرفروش زياد است.
آثار فلاسفه پست مدرن هم در ايران تيراژی برابر با رمان های پرفروش دارد.
در سالهای اخير کتاب هايی که درباره ی يوگا و مديتيشن يا آنگونه که در ايران می گويند «مراقبه» بسيار محبوب بوده است. دليل از نگاه شما چيست؟
من اينها را کتابهای فرا روانشناسی می دانم و البته آنها را در رده های اعتقادی و دينی طبقه بندی می کنم .
دليل اين است که ايرانی ها دنبال چاره جويی بسيار سريع هستند. ايرانی دوست دارد در سريع ترين زمان و با چند دستور ساده مشکلاتش را حل کند.
اگر بخواهيد چند کتاب را که به نظر شما هرکسی بايد بخواند نام ببريد از کدام ها ياد می کنيد؟
کمی مشکل است ولی فکر می کنم بايد از کتابهای فارسی: شاهنامه، حافظ و ديوان مولانا؛ جنگ و صلح از ادبيات روسی؛ مادام بوواری از ادبيات فرانسه؛ بلندی های بادگير از ادبيات انگليسی؛ موبی ديک از ادبيات آمريکا؛ دن کيشوت از اسپانيا و کمدی الهی از ايتاليا.
امیر زمانی فر23.04.2008
|
پرندی بر کاکل آخرین خرند
وقتی که سرمایه حسی اش
در حصر خانگی ی ابتلا فرو ریخت
در لحظه ای که گریه مجال ذوب شدن میداد
دخترک تنها به آزادی می اندیشید
و میله های زندان
دوام دام را بر موجودیتش می تنید
در شبی که دیوار شعرم را بالا میبردم
دختر همسایه گفت:
بر کاکل آخرین خرند
پرندی را بنشان
که در محدود چهار دیواری ابیات گرفتار نیاید
گفتم
شاعری نوشته بود
در کنار بنای آزادی
مذهب را
و در کنار لانه گوسفندان
گرک را
دخترک خندید و گفت
در هوای پرواز کبوتران
قرقی را
و در کنار آرامش و سکون و هزل
شعر را
گفتم بر آخرین خرند
گفت
پرنده دل را
شعر از نوید اخگر 28.01.2008
|
کاکُوتی ها
برای راهله زمانی
رضا بی شتاب
کاکُوتی!
کجا وُ کی
حلقِ حلقه ای
خفقانِ رؤیای من شد
نفحه ی منفور
می دمید
دیو
کالیو
حقارتی شبرنگ
چشم را می انباشت
در چشم اندازی
همه ریو
ریو
کاکُوتی ها!
باز این منم
سینه سرخ
سر فرو بُرده به پَر
پشتِ سروستانِ سرد
صدای گریه می آمد
اشک ژاله می گشت
می بارید
می بارید
دایره در دایره
بر بلورِ آب
2008-01-07
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاکُوتی: گیاهی خوشبو که در سردسیر می روید
|
|
پس از تلاش بي وقفه مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران و انتشار كتاب لانه فساد به قلم قربانيان فساد ، فحشا و افشاي فعاليت باندهاي مافيايي در زندانهاي ايران .
از تاريخ سه شنبه مورخه 7 آذر 1386 مسئولين بازرسي كل زندانهاي استان تهران دست به انجام اصلاحات كلي درزندان اوين زده اند به طوريكه حداقل درطي 8 روز سپري شده 13 هيئت بازديدكننده از نهادهاي مختلف به بازديدهايي متفاوت از گذشته از زندان اوين اقدام نموده اند و فروشگاه سالنهاي 3 و 5 اندرزگاه 7 زندان اوين براي رسيدگي تعطيل و مقدمات ايجاد فروشگاه براي اندرزگاه 8 كه عنوان تبعيدگاه زندان اوين را يدك مي كشد وهمچنين سالن غذاخوري آغاز گشته است ، يك مسئول اندرزگاه و چند وكيل بند بدنام تعويض و به زندانهاي ديگر منتقل گشته اند و بسياري از زندانيان معترض جهت بيان مشكلات از سوي بازرسي فراخوانده شده اند ، حداقل 74 نفراز تاريخ مذكور تا كنون در نوبت هاي مختلف از زندان اوين به زندان رجايي شهر و قزلحصار منتقل شده اند و گفته شده است حداقل 300 تن ديگر نيز از اين زندان منتقل خواهند گشت.
مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران ضمن استقبال از انجام تغييراتي كه امر رعايت حقوق انساني را حمايت و ابقاء نمايد . نظر گروههاي مدافع حقوق بشري را به تبعيد زندانيان سياسي در طي روزهاي اخير كه تا كنون به 5 تن (فرزاد كمانگر- علي حيدريان – فرهاد وكيلي – بابك دادبخش – دكتر مصطفي علوي جدائي) رسيده اند جلب مي نمايد . اين مجموعه معتقد است اين تبعيد ها تنها به منظور تحت فشار قراردادن زندانيان سياسي و جلوگيري از انتشار اخبار از زندانها و بازگشت به سياستهاي گذشته خفقان آور است و با توجه به اين موضوع تغييرات انجام شده طي روزهاي اخير را نيز به عنوان تغييراتي سطحي و محتمل به بازگشت ارزيابي ميكند .
همچنين تني از خانم ها و آقايان زنداني دخيل در تهيه و تدوين كتاب لانه فساد به حفاظت زندان اوين(كورگل) و معاونت حفاظت كل زندانها (زاهدي) فراخوانده شده اند . اين مجموعه ضمن هشدار نسبت به حاشيه هاي ايجاد شده در برخورد با اين كتاب مستند از سوي مسئولين زندان اعلام ميدارد در صورت تحت فشار قرار دادن نويسندگان اين كتاب اعم از خانم يا آقا نسبت به افشاي اسناد مربوط به مافياي زندانها اقدام خواهد نمود.فعالان حقوق بشر در ايران08.12.2007
|

|
|
محمـد جـلالی چیـمـه (م.سحر)
فیلســوف الاســـلام و «آنچــه خـــود کــرد!»
بخشـــی از کتـــآب مستطــــآب «گـفتـمــان الــرجــال»
دوبیتـــی هــای فیلســـوف اُلاســـلام ،
حضرتِ ایدئولوگ علیشاهِ مغرب کوب
(همـــراه بـــا حــــواشــــی وتـــوضیــحــــات)
مو علم ِ مُطلق از تقلید دارُم
ز تعلیماتِ دین ، تأیید دارُم
هنر در بازپرسی و شکنجه
به فرِّ حکمتِ فردید* دارُم !
تفکُّربارهء بیدادی اُم مو
نظرپردازِ استبدادی اُم مو
فلاطونی* فراکِ هایدگر* پوش
به سِلکِ حاج مُلاّ هادی* اُم مو !
مو که سرچشمهء ادراک بودُم
حکیمُ الاَرض، فی الاَفلاک بودُم
به حکم ِ«امرهُم شورا»* در این مُلک
مُشاورباشی ِ ساواک بودُم !
به عُمری در پیِ معلول و علّت
شدُم سنگِ بنای کاخ ِ ذلُت
گَهی صیقلگرِ ساطورِ اسلام
گَهی اندیشه سازِ «شاه و ملّت»* !
حقوق از حق ، مقام از بُت گرفتُم
قبا دادُم به مُلاّ ، کُت گرفتُم
به مشرق ، مشعلِ پیکارِ با غرب
ز مشعلدارِ «دُن کیشوت»* گرفتُم !
سر آوردُم برون از چاهِ هاروت*
که در بازارِ دین گِرد آورُم قوت
سگِ اصحابِ کـَهف *از مو درآموخت
فنون ِ جاهلی در نفی ِطاغوت*!
مو بازرگان ِافکارِ بُلندُم
که از انواع ِ دانش بهره مندُم
تو شیطان باش،امّا مُشتری باش
بخر، امّا مپُرس از موکه چندُم !
زمانی عارفی در جوفِ صوفُم*
گَهی اُستادِ ایوان ِ مخوفُم*
حکیم ِ تاجرُم در کُفر و اسلام
مو کاسبکارِ فکرُم، فیلسوفُم !
مو درویشُم که پیرُم مُقتدر بی
سَماعُم تیز* و شَطحُم* شِرّ و وِر بی
مُرادِ مغرب آموزُم اُلاغی ست
که اُستادش الاغ ِ هایدگر* بی !
زمانی هرچه می دیدُم بدی بود
در ایران ، مغربیّت مُرتدی بود
عرق روسی، فُکـُل «ایو سَن لورانی»*
مرا اندیشه، آلِ احمدی* بود!
زمانی غرب از ایران راندنی بود
نظرگاهُم در این ره خواندنی بود
به جادوی دو برگ از فانون* و سارتر*
مرا نورافکنی تاباندنی بود!
مو که اُستادِ ذوقیّات بودُم
مُرادِ اهل ِمطبوعات بودُم
به امدادِ«عبورازخطِّ»* یونگر*
«خَسی درعرصهء میقات»* بودُم !
مو که سرچشمهء افکارِ بکرُم
بُتِ بُتخانهء اصحابِ فکرُم
گَهی با یونگ* و کافکا* هم پیاله
گهی در کربلا مشغول ِ ذکرُم !
خوش از حزبی گری و خِیلتاشی*
پُلی بستـُم به روشنفکرِ ناشی
به خادم سنجی و خائن تراشی*
شدُم سنگِ ترازودارباشی !
مو در توزین ِ خدمت یا خیانت
به دستِ کینه دادُم با متانت :
امین ِ راستی، سنگِ شریعت
کلیدِ حق، ترازوی دیانت !
به عقلِ کور و چشم ِ بابقوری
شدستُم ـ هم غیابی، هم حضوری ـ
شرف بخشندهء مشروعه خواهان
وکیلِ شیخ فضل اللّه نوری*!
زدُم پیوند ، کاهو با کَـلَم پیچ
لنین بر دین*، شریعت را به گورویچ*
ز طوفانُم چه غیر از باد در دست؟
ز مزروعُم چه اندر دست جُز هیچ؟
نه با قُبح ِ عمَل ، با حُسن ِ نیّات
شدُم اندیشمند از سوربُنیّات*
دکارت* و مالبرانش* و مجلسی* را
زدُم پیوند با ماسینیونیّات*!
ز چسبِ کینه پیوستُم به نیکی
اصولِ دین و رسم ِ بُلشِویکی
لنین بر شیعه ،عاشورا به اُکتُبر
شهادت را به افکارِ چریکی !
رژیم ِ شاه را از بهرِ توبیخ
به تابوتِ حقیقت می زدُم میخ
برای عیش ِ مُلاّ های ایران
شهیدان می فرستادُم به تاریخ* !
به داء اُلفکرِ* مو قُرآن دوا بی
نظرگاهُم سوی «آلِ عبا»* بی
همه ایّام ، عاشورای ایران
همه عالم ، زمینِ کربلا بی* !
محقق بوده یُم در «قلبِ تاریخ»*
که تا سازُم از ایران سلبِ تاریخ
خرِ دجّالِ *عصرُم رخش ِ رستم
سگِ اصحابِ کـَهفـُم* کلبِ* تاریخ !
ز ایّام ِ ازل تا عصرِ حاضر
ز مجموع ِ نوابغ یا نوادر
بلالُم* حجّت و پیرُم ابوذر*
دلِم سلمان* ، سرُم عمّارِ یاسر*
پژوهش کرده در آبِ کـُر*اَستـُم
ز قُم مُلاّ، ز«سوربُن» *دکتُراستـُم
خدا در توبره و خُرما در آخور
نظر بر توبره ، سر در آخوراستـُم *!
افاضاتِ مو رمزی بود و کـُد داشت
نیامد آمد و شد یا نشد داشت
نبرد افکارُم از بیگانه فیضی
ولی سیل ِ فنا بُرد «آنچه خود داشت»* !
پاریس ، بهار 2004
آنـچـــــه خــــود کـــــرد!
ابتـــدا
نزدیک به چهار سال است که این دوبیتی های طنز آمیز و انتقادی سروده شده اند.
سراینده طی این مدت همواره در نظر داشت تا یادداشت هایی در توضیح و تفسیر و شأن نزول آنها بنویسد تا از دامنهء سوء تعبیرها و سوء تفاهمات احتمالی کاسته شود و به خوانندگانی که درهرحال روزی ، روزگاری این دوبیتی ها را برابر خود خواهند داشت یاد آوری کند که مطالب و مضامین این ابیات نه از سر بلهوسی های شاعرانه یا شیطنت های ذوق ورزانه بلکه تصویری صمیمانه ـ اگرچه گاهی نیشدار و تلخ ـ ازگیرودارهای فکری سراینده اند و ریشه در گرفتاری هایی دارند که ازابتدای نیمهء آخر قرن بسیتم تا امروز جامعهء ایران را در میان دوسنگ آسیای سـُنّت و مدرنیته ، واپس گرایی و پیشرفت، به سایش و فرسایش هولناکی گرفتار داشته است.
امیدوارم سخنانی که در این ابیات طرح می شوند و به ویژه صراحتی که در بیان ِ توضیحات مشاهده می شود رنجش خاطرکسان را فراهم نیاورد و شاگردان و پیروان یا شیفتگان برخی نحله ها و فرقه ها در جامعهء روشنفکری معاصر ایران را آزرده نسازد و چنانچه با خواندن یادداشت های زیر، نادرستی یا کژفهمی درآراء یا دربرداشت های من دیدند به حساب فقر فرهنگی زمانه و جامعه ای بگذارند که ما نیز چون دیگران محصول آنیم و بر ما حَرَجی نیست ، زیرا معلمان فکری و چراغداران فرهنگی و علمی و به قولی« پیشنمازان» جامعهء ما به هر صورت همین اندیشه ورزان و نظریه پردازانی بوده اند که از آنان نام برده می شود. به گفتهء حافظ :
مکن دراین چمنم سرزنش به خودرویی
چنان که پرورشم می دهند می رویم!
از این رو گذشته ای که جوانی و روزگار ما و نسل های پس از ما در آن طی شد ، همانا «آینده» ای بود که همین جنابان پیشقراولان فکری طرح ریزی کرده بودند. درست است که برخی از آنان نیّت خیر داشته اند ، اما نیّت های خیر و صفای باطن آنان همراه خود ِآنان از این جهان رخت بربسته و رفته است اما آنچه برجای مانده است همین محصول تلخ زقوّم وار و کـَبَست کرداری ست که ما امروز درومی کنیم و می چشیم وهزاردریغ که برای آیندگان نیزبه یادگار می گذاریم!
از همهء اینها گذشته قرار نیست تا ما نیز همچون سایرهم وطنانمان که در داخل کشور زنجیرهای اسارت استبداد دینی را برتن و روان خود تجربه می کنند ، زبان درکام کشیم و در بیانِ صریح سخنان خود خسّت به خرج دهیم زیرا ما جان به دربردگان ِ معاصر ایران، در تبعید ناخواستهء خود ، از خانمان وهست ونیست گذشته و از یار ودیار گسسته ایم تا در بیان آزادانهء آراء خود به احدی باج ندهیم و بیم و باکی در دل نپروریم. سیصد گل سرخ و صد گل نصرانی....
امــّا بعــد
این دوبیتی های طنز آمیز در نقد افکار و اندیشه های گروهی از «متفکران » و «روشنفکران» ایران معاصرسروده شده اند. از احمد فردید که به دستاویز انواع شیوه ها، خود را سرحلقهء هایدگرین های سنت پرست و غرب ستیز ایران قرار داده بود بگیرید تا برسید به شاگرد فکری او آل احمد که خود الهام بخش وفرصت ساز ِنظرات مندرس، اما نو نمای شریعتی در جامعه ایران بود و زمینه ساز اقبال عمومی بسیاری از دانشجویان و درس خواندگان ایران دههء پنجاه از افکار بنیاد گرایانه ، آشوبگر و رجعت خواه او گردید که نتیجهء آن را در سال 57 دیدیم و نزدیک به سه دهه است که ملت ایران در جهنم سوزان آن گرفتار است و چشم انداز رستگاری و رهایی از شعله های هراسناک آن همچنان نا روشن و روزگار اهل ایران درمیان قلعهء اسارتباری که فردید وآل احمد و شریعتی از معماران آن به شمار می آیند، همچنان غرقه در سیاهی و دهشت و تباهی استبداد دینی است .
از آن میان فردید درسایهء «بخت کارساز خویش» به درک «دوران پربرکت انقلاب اسلامی» نائل شد و پس از کوشش های ناموفق برای شرکت مستقیم در قدرت سیاسی (نمایندگی مجلس خبرگان و نمایندگی مجلس اسلامی) ، فرصت انواع «خدمتگذاری» را به دست آورد و در مقام « فایلاسوف و حکیم متآله دینی و عالم علم اشتقاق و ماسونولوگ و یهودشناس» ، کرسی استادی فلسفه را در دانشگاه های ایران یا در خانه خود به کارخانهء شکنجه گر سازی و بازپرس پروری حکومت استبداد دینی بدل کرد و در پاسخ منویات و ارادهء حضرت «پیشوا» ، مشتی «تکنوکرات» و حقوق بگیر و پلیس ِ فکری برای تداوم حیات تئوریک و ایدئولوژیک حاکمیت روحانیون شیعه در ایران پرورش داد.از این رو احمد میهنی یزدی معروف به فردید طی دو دهه نخستین انقلاب اسلامی نمایندگی فکری و فلسفی سرسپردگان تحجر و استبداد و ظلم و جور در ایران از آن خود ساخت و بلا منازع و بی رقیب ، به نماد خدمتگزاری فلسفه به وحشت و توحش در تاریخ معاصر ایران بدل گردید و افسوس که جای شاگرد جنجال گرا و جاه طلب او جلال آل احمد خالی بود تا در کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران » خود ، فصل افتخار آمیزی به «خدمات» ِ این «استاد روشن ضمیر» خویش اختصاص دهد! .
اشارات و تلمیحاتی که دراین ابیات رفته اند، به نظرگاه ها و نظریه پردازی های این سه تن (فردید ، آل احمد ، شریعتی) محدود نمی شوند، بل دامن کسان رانیز می گیرند که هرچند در جایگاه فیلسوف یا جامعه شناس نظریه پرداز و اسلام شناس در خدمت دستگاه حاکمهء پیشین بودند و ازاندیشمندان و فکربازان و فکرسازان ِرسمی دستگاه دولتی محسوب می شدند، با این وجود به موازات دیگرهمکاران خود در عرصهء اندیشه ونظر، آیندهء سیاه ایران و ظهور دستگاه جور حاکمیت دینی را زمینه سازی می کردند و حتی در این مسیر شخص اول مملکت یعنی شاه را نیز تا حدودی با خود همراه و همآواز کرده بودند.(ر.ک. یاداشت : ذیل « آنچه خود داشت ...»).
درمیان این عالیجنابان می توان از سید حسین نصر نام برد که یک «فوندامانتالیست» اسلام گرا و معتقد به« مشرب اصالت بازگشت به ریشه و اصل» بود و« ریشه و اصل » را هم مثل سایر آخوند ها در تاریخ هزار و چهارصد ساله پس از اسلام و در دوسه دههء نخست برآمدن شریعت اسلام در صحرای حجاز می دید وهم اکنون نیز سال هاست که درمقام استاد فیلسوف و اسلام شناس در دانشگاه های آمریکا به یمن تألیفاتی که به زبان انگلیسی منتشر کرده ، توانسته است تا به عنوان متفکری مقبول و مرجع ، خود را در میان بسیاری از درس خواندگان بنیادگرا واسلامیست جهان عرب و مسلمان ازجایگاه و موقعیت و «اعتبار»ویژه ای برخوردار سازد. هرچند بنیادگرائی این نواسلامیست های درس خواندهء عرب معاصر درقیاس با بنیاد گرائی هایی از نوع «ملا عمری» و «ملا روح اللهی»، دارای مختصر تفاوت هایی ازنوع «سربریدن با پنبه یا با شمشیر» است.( فوندامانتالیسم بازگانی و شریعتی نیز از همین نوع بود! و آقایان سروش و حجاریان نیز به همین معنا «فوندامانتالیست » هستند!)
آقای نصر این اعتنا و اعتبار نزد اسلام گرا های دنیای عرب را تا آنجا رسانده است که دستگاه حاکمهء ولایت فقیه نیز که روزگاری سایهء ایشان را با تیر می زد و « تیغ روح اللهی » خود را برای بریدن سر جناب ایشان آبدیده و تیز می کرد ، اینک چند سالی است که حضرتشان را گرامی می دارد، برای وی بزرگداشت می گیرد و دعوتنامه ها می فرستد و کنگره ها می گشاید و ستایش نامه ها و جشن نامه ها منتشر می کند.
( پیداست نظامی که در سالهای نخستین انقلاب اسلامی اش ، ملکوتی ترین صدای ایران معاصر را خاموش کرد و حنجرهء سحرانگیز انسانی چون سید جواد ذبیحی را به تیغ رذالت بُرید و نیستان شکوهمندی را که در صوت این مؤذن بزرگ و این استاد بی مانند آواز های عرفانی و مذهبی تعبیه بود به آتش کشید، هرگزنوشیدن جام های پیاپی از خون رئیس دفتر «علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی همسر محبوب شاهنشاه آریامهر» را بر خود حرام نمی شمُرد. لابد این مایه بزرگداشت و ستایش و تقدیر که این روز ها از سوی فرزندان خونریز « امام » نثار «شهید زنده» استاد دکتر سید حسین نصر می شود ، کفاره و بهای خونی است که حاکمان فعلی در عالم آرزو و مجاز، روزگاری از فوران رگهای وی نوشیده اند! )
به هر صورت مقصودِ من از ذکر نام این استاد اسلام شناس،آن بود که چشمه ای وگوشه ای ازهمآوازی و همدلی پادشاه سابق را با طرح نظریات اسلامیستی و اندیشه های نو اسلام گرایی در ایران یادآوری کنم و اشاره وار بگویم و بگذرم که دکتر سید حسین نصر رئیس انتصابی (از جانب شخص اعلیحضرت همایونی) مهم ترین دانشگاه علم و تکنولوژی مدرن یعنی دانشگاه آریامهر در ایران بود. یعنی پادشاه وقت ، اداره و ریاست دانشگاهی را بر عهدهء ایشان نهاده بود که نماد توسعهء تکنولوژیک و پیشرفت علوم دقیقه ( ریاضیات ، فیزیک ، مکانیک ، الکترونیک ...) در ایران بود و قاعدتاً مدیریتی را می طلبید که درمنتهای روشمندی، از سوی دانشمندانی برخوردار ازروحیهء ای آزادمنش (Esprit libre)و بری از انواع قشریت های مشربی و ایدئولوژیک ، و فارغ از هرگونه درویش مسلکی های رایج در میان ایرانیان اعمال شود. در یک کلام ، دانشگاه صنعتی ایرانی که به سوی مدرنیسم و توسعهء علمی و عقلانی و صنعتی جامعه گام برمی داشت منطقاً و اصولاً می باید از سوی دانشمندانی با وسعت نظر و برخوردار از روحیات کاملاً راسیونل (خرد گرا) و دکارتی اداره می شد، نه از سوی فضلای حوزه دیده یا ندیده ای که دانایی و استعداد و توانایی های فکری و فرهنگی خود را تقدیم به تئولوژی یا تئو سوفی یا انواع دیگر معارف اسلامی می کردند و رؤیا های خوش و شیرین بازگشت به روزهای طلائی مدینةالنبی را در ذهن و روح دانشجویان ودانش آموختگان ایرانی پرورش می دادند!
این کار یک نادانی بود و چوب ِ ویرانگری بود که« پادشاه متجدد» دانسته یا نادانسته درمیان چرخ دنده های پیشرفت و تجدد ایرانی فرو می کرد.
پیداست که با خرد و دانش و پیشرفت و توسعه ، سازگار تر آن می بود که فضلای درویش مسلک و اسلامگرایی همچون دکتر سید حسین نصر به حوزه های علمیه گسیل می شدند تا نگاه و منظر ملایان متحجر عهد بوقی را نسبت به معارف دینی و تاریخ اسلام و اصولاً نسبت به جهان معاصر ارتقاء دهند و روحانیت تنها کشور شیعه مذهب ـ یعنی ایران ـ را به لحاظ فکری برای هماهنگ شدن با مدنیت مدرن ــ که بیش از یک قرن همهء اندیشمندان و مصلحان بزرگ ایران در آرزوی اخذ آن می گداختند ــ مهیا سازند . نه آن که در مقام مدیر ِ درس خواندهء مؤمن و متقی و دیندار ودرویش مسلک یک دانشگاه علمی و صنعتی، و به عنوان نمونهء اعلای یک رئیس و یک استاد محترم و والاجاه فرنگ رفته و فیزیک خوانده ، گرایشات شرعیهء دانشجویان را صیقل زنند و به جای پرورش مهندسان آینده ساز خردگرا و معماران آزاد اندیش ِ ایران مدرن ، برای جامعهء درحال توسعهء ما ، معتقدان نماز خوان و قرآن دان تربیت کنند و دانشجویان ایمان آورده و دل به دین باخته ای بپرورند که انواع اعتراضات صنفی یا خواست های سیاسی خود را نیز از« فیلتر شرع انور» می گذراندند و مبارزات اجتماعی و کوشش در راه کسب حقوق فردی و اجتماعی را به«شیعهء علوی یا صفوی» پیوندمی زدند و سیاست، تنها در عبور از صافی اسلامیت و دین برای آنها معنا می یافت! تا آنجا که حتی برای بالابردن کیفیت تغذیهء خود در رستوران های دانشگاهی به یاد مظلومیت حسین شهید در کربلای مُعّلا می افتادند و به حَرمَله و شمر و یزید لعنت و نفرین می فرستادند!
شمر و یزید و حرمله ای که به یمن تفسیرهای «انقلابی و نئو اسلامیستی» (لنینی یا گورویچی) آن روزگار از سوی برخی قاریان ِ سوربن دیده بدل به اسامی مستعاری شده بودند برای شخص شاه و کارگزاران ِ دستگاه حاکمه و همچون فرمول های جادویی و کُدهای رمزی کارکردی سیاسی و تحریک آمیز و تبلیغاتی یافته بودند و بلاواسطه و آشکارا نام پادشاه وقت و سران حکومت را فرایاد جوانان هیچ ندان و سرخورده وبرآشفته و ایدئولوژی زدهء آن روزگار می آوردند و دکان بلواگری ها و تحریکات طلاب منبری ونوخاستگان ِ پامنبری آنان را بر منابر و مقابر و مساجد و تکایای سراسر ایران رونق می دادند و تخم آشوب می پراکندند!
آیا به طرز شگفتاوری نابجا و خردگریزانه نبود که مثلاً سید حسین نصر رئیس دانشکدهء مهندسی و علوم تکنولوژیک مدرن باشد و در همان زمان دانشکدهء معقول و منقول ــ که ظاهراً روحانیون«بافرهنگ» و«عالم »جهاندیده و«دانش دوست» د آنجا فوق لیسانس و دکترا می گرفتند ــ از وجود امثال ایشان محروم بماند و کرسی استادی دکترسید حسین نصر در دانشکدهء الهیات، نصیب ماتریالیستِ لنین شناس و مارکسولوگ مشهور، جناب دکتر امیرحسین آریانپور گردد؟
و به راستی آیا در ایران آن سالها برنامه و پروژهء اندیشیده و تدارک دیده شده ای موجود بود که در عالم فلسفه بنا را برآن مینهاد تا مکاتب دیر سال و دیرپا و نامتجانس ایدآلیسم و ماتریالیسم را با یکدیگر آشتی دهد؟ و آیا قصد گردانندگان فکری جامعهء آن روزگار ایران آن بود که مثلاً در عرصهء سیاست و جامعه و فرهنگ ، دو مشرب ناهمگون و آشتی ناپذیر مارکسیسم و اسلامیسم سیاسی را به هم پیوند زنند و خطبهء عقد شرعی این دو مکتب را در ایران پادشاهی جاری سازند؟
آیا با منطق ِ سیاستِ فرهنگی و سیاست ِ آموزشی زمانه سازگار بود که مثلاَ اسلامولوگ مؤمنی همچون نصر که در مشرب درویشی و ئآله و تفقه اسلامی مقام و موقعیت و اعتباری بهم رسانده بود و افزون براین ، با تکیه به تیتر دانشگاهی اش در مقام ِفیزیکدانی فرنگ دیده واستادی که تقوی و تدین و«تقدس» خود را به مُهر اعتبار آکادمیک و علمی ممهور و مؤیّد می ساخت وجاذبهء معارف الهی و منش آخوندی خود را نزد دانشجویان علم و صنعت مدرن، خواستنی تر و ستایش آمیزترمی کرد، به ریاست ِ یکی از مهم ترین نهادهای پیشگام و منادی علوم دقیقه و توسعهء دانش و تکنولوژی مدرن (دانشگاه صنعتی آریامهر) فرستاده شود و آن دیگری (آریانپور) که در مکتب« ناخداباور» (آتئیسم) مارکسیستی صاحب نام و شهرتی بود به پایگاه علوم شرعیهء اسلامی و اردوگاه معارف دینی و فقه و الهیات(دانشکدهء معقول و منقول) اعزام گردد؟
آیا حضور نمادین این دو استاد شاخص در دو حوزهء علمی با ماهیتی کاملاً متنافر و ناهمگون به معنای سردرگمی و تشتت فکری وسوراخ دعا گم کردگی گردانندگان فکری نظام پیشین نبود؟
آیا خدمتگزاری این دو استاد ناهمجنس ، در دو نهاد آموزشی نا همساز ، دانسته یا نادانسته ، به قصدحوزوی کردن دانشگاه یا دانشگاهی کردن حوزه های «علمیه» برنامه ریزی شده بود؟
آیا می باید به وجود اراده های نامرئی و مرموزی اندیشید که در مسیرِ اهداف وانگیزه های ناروشنی درکاربودند و طرح و برنامهء ویژه ای را درسیستم آموزشی حکومت وقت به اجراء می نهادند ؟
آیا این امر تنها یک اتفاق ساده بود که سران و پایه گذراران جوان و مسلمانی که در طیف چپ اسلامی آن روزها به جنبش چریکی و اقدام مسلحانه پیوسته بودند و در سازمانهایی همچون «مجاهدین خلق» ، اصول لنینیسم حضرت استالین را با نهج البلاغه امام اول شیعیان آشتی می دادند ، و قرآن خدا را با کاپیتال کارل مارکس در یک ترازو می نهادند؛ همه از مهندسان یا دانشجویان مهندسی و تکنولوژی بودند؟
آیا این نکته فاقد معنا بود وهیچ اندیشه ورز یا هیچ سیاستمداری را در جامعهء ایران به تفکر بر نمی انگیخت و بر نمی انگیزد؟
به هر حال این دوبیتی ها در چنین فضا ی فکری و درحول و حوش ِچنین پرسش هایی سروده شده اند!
و باز در چنین فضای فکری و با چنین نگاه پرسشگری ست که درآن ها به کسانی نیز اشاره می رود که با بهره وری از پیدایش تجدد در ایران و برخوردای از نماد و مرکز حقیقی دانش مدرن ( یعنی دانشگاه) ، به گوشه هایی از علوم معاصر پی برده بودند یا درسایهء بورس های دولتی ـ که غالباً نصیب فرزندان اشراف یا تجار متمکن ایران بعد از مشروطیت می شد ـ به دانشگاه های فرنگستان راهی یافته و بدینگونه افکار و روحیات و خلقیات سُنّت زده و مذهبی و گاه متحجرّخود را به فرمول های ریاضی و فیزیک و ترمو دینامیک و الکترونیک مسلح و مجهّز کرده و به ایران بازگشته بودند تا درجایگاه منتقد ومخالف سیاسی« دِین ِ خود را به مام میهن» ادا کنند و داد ِ «اسلام عزیز» خود را از تجدد کافرکیشی که پای پر آبله و خونینش هنوزبه پشت دروازه های ایران سنت زده و غرقه در جهالت نرسیده بود بستانند. مهندس مهدی بازرگان ، نمونه ای از انواع این طلاب مُکلای فرنگ رفته بود! (سید حسین نصر هم درآمریکا فیزیک خوانده بود) و نیز متآسفانه ، جمع بزرگ «مهندسان» ی که زیر لوای « نهضت آزادی» طی سی سال اخیر خود را میراث دار مهندس بازرگان و مهندس سحابی و امثال آل احمد و شریعتی دانسته و همراه با داعیه ای که در دانش و صنعت و تکنولوژی و خردگرایی مدرن داشته و دارند،هرگز از پذیرش پدرخواندگی و قیمومت روحانیت شیعه شرمگین نبوده اند وهرگز درکنش ها ورفتارهای فکری و فرهنگی و اجتماعی وسیاسی خود تناقضی نیافته اند!
این گروه از دانش آموختگان علوم دقیقه و تکنولوژی ،ضمن تمکین به استیلای سیاسی و قدرت قاهرهء مذهبی که «ملت» ایران را به «امُـّت اسلامی» فرو کاسته و هویت فرهنگی و تاریخی مردم این سرزمین را در کلیّت خود به رسمیت نمی شناسد ، جمع ِخود را همواره «ملی» و«مذهبی» می نامند ولابد قصد دارند تا همچون استاد ترمودینامیک خود مهندس بازرگان این تناقض آشتی ناپذیر را به اعجاز فورمول های فیزیک کوانتُم یا تکنولوژی مدرن رابوتیک و انفورماتیک ـ باز هم به نفع ِ «اسلام ِ عزیز» ــ حل و فصل کنند!!
و به راستی این است نتیجه روحیات و خلقیات شترگاو پلنگی ما ایرانیان که در قرن پرآشوبِ اخیر نتوانستیم تکلیف خودمان را با خودمان و با جهانی که در راه بود و ما را به پذیرش مدنیت جدید ناگزیر می کرد روشن کنیم. هرگز نتوانستیم برای تدارک سرپناهی که می توانست ما را از جهنم تحجر و عقب ماندگی درامان نگاه دارد، بهشت موهومی را که دراسارت سنت برای خود ساخته بودیم رها کنیم ونخواستیم تا دست و پا و اراده و آرزوی خود را از زنجیر های ذهنی قشریت برهانیم واز اسارت خونین و تباهکار تصلـّب و کُهن فکری بیرون آئیم ! بگذریم...
فلاطون = افلاطون
هایدگر
(Martine Heidegger)
مارتین هایدگر ، فیلسوف معاصر آلمانی (1889 ــ 1976 ) ــ که به علت بدفهمی ها و کژاندیشی های چند آخوند مکلا در ماسک روشنفکر ــ انقلاب اسلامی و بدبختی ملت ایران به شدت گره خورده با نام ِ اوست. وی از بزرگترین فیلسوفان معاصر غرب به شمار می رود.
هایدگرظاهراً با حزب نازی روابطی داشته است و از عجایب روزگار است که کسانی در ایران با تفسیر از برخی آثار وی یا به نام و با تحریف فلسفهء هایدگری خدمات گرانبهایی به تسلط «خمینیسم» وحاکمیت استبداد دینی در ایران کرده اند!
وبه هر حال حتی اگر راست و درست نباشد که این استادِ آلمانی به نازیسم خدمت کرده است ، منکر این حقیقت نمی توان شد که پایمردی و همت تعدادی از به اصطلاح پیروان ِ راه گم کردهء ایرانی او به برآمدن و تقویت استبداد دینی و استمرار بیست و هشت سالهء ولایت ِ خودکامهء فقها و استیلای اوباش در عرصه های سیاسی و نظامی و اقتصادی و فرهنگی ایران ، کمک های فراوانی رسانده است. از این رو می توان گفت که اگر مغز و گوهر اندیشه و فلسفهء هایدگری نصیب جامعه و فرهنگ مغربیان شده باشد، (که شده است) قطعاً ، پوست و تفالهء آن به همّت برخی سوراخ دعا گم کردگان کوتاه قد«روشنفکری» در ایران، به کار برخی جولاهگان ِ فکرباف و اندیشه لافی آمده است که ضمن غبارزدودن از تحجر و تصلب دینی ، با برکشیدن و به میدان آوردن اسلامیسم سیاسی ، طناب اسارتباری برای دست و پا و گردن مجروح ایرانیان بافته اند و«کان ذلک عِند اللّه ِ فوزاَ عظیما...»!
حاج ملا هادی
حاج ملا هادی سبزواری فیلسوف و حکیم متأله ایرانی که در قرن نوزدهم می زیست و از آخرین متفکران بزرگ فلسفهء اسلامی در ایران به شمار می رود.
امرهُم شورا بینهُم :
و کارشان را به مشورت یکدیگر انجام می دهند
قران . سورهء42 آیهء38
دُن کیشوت Don Quichotte
قهرمان اول رُمان نامی سروانتس(Miguel de Cervantes1547-1616) نویسندهء بزرگ اسپانیایی است.
شخصیت دُن کیشوت در این رمان ـ که همواره به عنوان نخستین رُمان مدرن غرب و یکی از شاهکار های ادبیات جهان محسوب می شود ـ بیانگرانسانی ست که دوران او سپری شده و زمانه، دیگر برای به ظهور رسانیدن و واقعیت دادن به ارزش هایی که بدانها پایبند است و بر آنها اصرار می ورزد سازگارنیست، وتوانایی هایی که دارد و آرزوهایی که در دل می پرورد با ویژگی های دوران همآهنگ نیستند. اما او ساده دل ایدآلیست خوش قلب ولی متوهّمی ست که واقعیت های روزگار خود را نمی پذیرد و بدینگونه اسیر توهمات خود می شود وبرای پاک کردن کشور از« بلیات» و «دفع خطر» از جامعه ، به جنگ آسیاب های بادی و به مصاف دشمنان خیالی دیگری می رود که درتصورات خام ودر رؤیا پردازی های بی بنیاد برای خود ساخته بوده است . سروانتس بانوشتن این رما ن می خواست تا قصه ها و افسانه پردازی های پهلوانی و«شهسواری» رایج دراسپانیای روزگار خویش را به ریشخند گیرد. وی با این انگیزه رمانی آفریده است که به اعجاز هنر، ابعاد فراگیر و جهان شمول زندگی و روحیات و پیچیدگی های روانی انسان را با طنزی توأم با اندوه و روایتی بلیغ و شیوا به نمایش می نهد و نیز درسایهء شخصیت اصلی داستان (دُن کیشوت) شکست و نامرادی آرزو ها و انگیزه های جاه طلبانهء اسپانیای قرن شانزدهم را روایت می کند.
دُن کیشوت سروانتس مردیست اصیل و نیک سیرت و آرمان خواه ، اما مرد واقعیت هایی ست که تنها در ذهن اوموجودیت دارند. مجموعهء ارزش هایی که وی به پاس آنها جامهء رزم می پوشد و برای آنها تا پای جان فداکاری می کند درجامعهء معاصر او به سکه های بی مقداری ماننده اند که مدتهاست از رواج افتاده و به قول عبید زاکانی به «مذهب منسوخ» بدل شده اند.
اینجاست که تراژدی این قهرمان اصیل و فداکار و بلند نظر، اما خوش خیال و ساده لوح سوداوی مزاج به یک کمدی ترحم انگیزی بدل می گردد که به کار خنداندن اهل روزگار می آید و مایهء تفریح خاطر انسان هایی ست که دیگر دیریست تا با اخلاقیات و اصول و ارزش های پیشین وداع گفته اند و به پیروان «مذهب مختار» پیوسته اند !
در هرصورت آنچه جناب دُن کیشوت نوع ایرانی روزگار ما را ـ که در این دوبیتی ها به جنابشان اشارتی رفته است ـ با دُن کیشوت اصیل و شجاع و خوش قلب سروانتس مشابهتی می بخشد و قیاس کردنی می سازد، نه صداقت و سلامت وشجاعت و اصالت این قهرمان رمانسک اسپانیایی، بلکه احساس ترحم طنزآلودی ست که از تماشای سرگذشت این هردو درآدمی برانگیخته می شود
اختلاف دیگری که میان دُن کیشوت سروانتس و دُن کیشوت وطنی می توان یافت همان اصالتی است که در وجود و شخصیت شهسوار رؤیاپرور و خیالپرداز سودا زدهء اسپانیایی آشکارا می درخشد. دُن کیشوت سروانتس ، خود، استادِ خویش و مراد و معیار خویش و قائم به ذات خویش است اما دُن کیشوت وطنی مقلِـّد مفلوکی ست که وِرد ِ خود را از خواجه و پیر و مراد خود به خوبی آموخته است و با زیر و زبر و تمدید و تشدید و تجوید آن کاملاً آشناست اما به قول ملای روم « سوراخ دعا گم کرده» است :
آن یکی در وقت استنجا بگفت
که مرا با باد جنتّ دار جُفت
گفت شخصی : «خوب وِرد آورده ای
لیک سوراخ ِ دُعا گم کرده ای !»
اندیشه ساز شاه و ملت
محمد رضا شاه پهلوی بسیار علاقه داشت ، تا مجموعهء رفرم هایی که با هدایت و رهبری ایشان از سال 1342 به نام «انقلاب سفید» در ایران طرح و اجراء شده بود ازیک دستگاه فکری و نظری منسجم برخوردار شود و در چارچوب یک «تئوری فلسفی یا جامعه شناسانه» تدوین و تشریح گردد!
از این رو پادشاه وقت گاه و بیگاه این تمایل قلبی را با «اندیشه و رزان» و «اندیشه سازان» درمیان می گذاشت:
گویا یکی از توقعاتی که ایشان از «انجمن فلسفهء شاهنشاهی» داشتند ، همین تدوین تئوری برای «انقلاب سفید» و دادن انسجام نظری به پروژهء حاکمیت تک حزبی «رستاخیز» بود.
البته این «انجمن» فرصت اجرای منویات پادشاه را نیافت ، اما پس از برآمدن حاکمیت جدید ،«انجمن فلسفهء شاهنشاهی» نیز همچون بنادر و مساجد و مقابر ،به فرمان «اَسلـَموا تـَسلـَموا» گردن نهاد و نام و هویت خود را به «اسلام عزیز» تسلیم کرد و با نام «انجمن فلسفهء اسلامی» ، درپناه «انقلاب خمینیستی» به اجرای منویات و فرامین پیشوایان استبداد دینی کوشید و به توجیه و انتظام و تزیین نظری و فکری و فرهنگی نظام حاکم پرداخت.
چاه هاروت
اشاره است به افسانهء هاروت و ماروت و چنانکه از قصص قرانی و اسطوره های سامی بر می آید : هاروت و ماروت دوفرشته بوده اند که بر زمین آمده و به جرم گناهی که از آنان سرزده بوده است محکوم و در چاه بابل آویخته شده بوده اند. در این ابیات منظور از چاه هاروت همان چاه بابل است که اسارتگاه این دو فرشتهء بد اقبال ِاعصار اساطیری محسوب می شود.
اصحاب کهف و سگ اصحاب کهف
نیز در اساطیر سامی و قصص قرآن از اصحاب کهف چنین سخن به میان آمده است که :
اصحاب کهف جمعی از مردمان بودند که به رغم «دقیانوس» پادشاه جبار روزگار خود به خدای یگانه باور داشتند واز سر ترس ،«تقیه» می کردند و اعتقاد خود را از این حاکم جابر نهان می داشتند وآنچنان از بیم وی در رنج بودند که سرانجام همراه با سگ خویش به غاری گریختند و به خواب ژرف ِ سیصد ساله ای فرو رفتند و سگ آنان بر درِغار آنچنان خفته بود که گویی نگاهبانی بیداراست . سرانجام به معجزتی ازخواب برخاستند و پنداشتند که ساعتی بیشتر از خواب آنان نگذشته است.
پس با سکه هایی که از عهد دقیانوس در کف داشتند به شهررفتند تا قوت لایموتی فراهم سازند و چنین بود که جهان پیرامون را باز نشناختند زیرا جهان دیگر گونه بود و سکه های دقیانوسی آنان از رواج افتاده بود. پس به غار خویش برگشتند و دیگر کسی از آنان خبری نیافت.
طاغوت
طاغوت ظاهراً نام بتی بوده یا مرادف با بُت انگاشته می شده است .
معروف ترین آیهء قرآنی (سورهء 2 ، آیهء 256 ) که درآن وآژهء طاغوت به کاررفته است چنین است:
لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَيُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ
در دين هيچ اجبارى نيست و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است پس هر كس به طاغوت كفر ورزد وبه خدا ایمان آورد به یقین به دستاويزى استوار كه آن را گسستن نيست چنگ زده است و خداوندشنواى داناست.
ظاهراً به دستاویز این آیهء قرانی (که اتفاقاً از آیات مداراجویانه و بلند نظر قرآن محسوب ست) بوده است که واژهء «طاغوت» نیزهمراه با یای نسبتی که برآن افزوده می شد ، مانند بسیاری کلمات دیگربار سیاسی یافت و به اسباب و ابزار سرکوبگری نوخاستگانی بدل شد که اسلامیسم سیاسی را وسیلهء کسب قدرت کرده بودند و برخی نظریه پردازان مزور و فکر فروش رانیز به استخدام خود درآورده بودند تا برای آنان دستگاه نظری انقلابی و اسلامی فراهم آورند..ظاهراً هدف این بود تا در برابر و در رقابت با طرفداران طیف چپ ایران(که به دستگاه واژگانی ِخاص خود مجهز بودند و همواره از طبقات« پرولتاریا» و« بورژوازی» و «خرده بورژوازی» و «وابسته» و «امپریالیسم» و «کمپرادور» دم می زدند و کلید همهء مشکلات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی را در فرمولهای کُد بندی شدهء مارکسیستی (به روایت استالینی یا مائویی) در اختیارخود داشتند) ، واژگان «انقلابی» برخاسته از «فرهنگ اسلامی و دینی» تدارک دیده شود و در سایهء آن، پروژهء حاکمیت روحانیون شیعه ـ که از سال ها پیش در نمک نظریهء« ولایت فقیه» خوابانده شده بود ـ جلوه و جلایی نو نما و جامعه شناسانه یا فلسفی بیابد و لقای بدیمن وهیأت دهشتناک حکومت دینی به سرخاب سفیداب واژگانی که تا آن زمان در سطح جامعه رواجی نداشت و به ذهن و زبان مردم ایران راه نیافته بود ، مقبول و پذیرفتنی گردد و اینچنین، به لشگر سِحر شده و نادان دسته های حزب اللهی اعتماد به نفس تئوریک و«سوسیولوژیک» عطا شود.
احمد فردید استاد و سردستهء مُتفلسفان نان به نرخ روزخوری بود که به گرد کرسی استادی اش و زیر کسای کسب و کار فلسفی اش شاگردان جور و واجوری غذای فکری تناول می کردند و حاجت روحی اغناء می فرمودند و برای ساختن بهشت دنیوی و خانهء اُخروی خود خشت می زدند و می فلسفیدند و آجرپاره بر سر ملت ایران می کوفتند!
یکی ازآن آجر پاره ها واژهء سیاسی شده و ایدئولوژیک شده و«انقلابی» شدهء«طاغوت» بود که از دستکارهای سوغاتی حضرت استادی و حواریون ایشان محسوب می شد. به هر حال این کلمهء قرآنی در کنار بسیاری واژگان کهن و آرکائیک مربوط به معارف دینی و تئولوژیک ، غبار زدائی تئوریک شده وبه دستگاه نظری فکرسازان و ایدئولوژی فروشان قدرت خواه یا فرصت طلب راه یافته و همچون کوکتل مولو تُف یا کلاشنیکوف، به چماق سرکوب طبقهء متوسط و مردم درس خوانده و به اصطلاح متجدد ایران تبدیل شده بودند.
بنا بر این ، «مارک» رذیلانهء «طاغوتی» که در سالهای پس از 57 تا اواخر دههء 60 برای سرکوب ملت ایران ساخته و رایج کرده بودند ، واژه ای تحقیرآمیز و مردم آزار بود و به انسانهایی اطلاق می شد که تمیز لباس می پوشیدند ، موزیک گوش می دادند، به تئآتر می رفتند یا به هر حال اوضاع اقتصادی و معیشتی شان با رفتار و فرهنگ و شیوهء زیست اجتماعی آنان همآهنگی داشت و به زبانی دیگر شهروندان ِ متجدد و مدرن ایران بودند. اطلاق ِ این واژهء نفرت انگیز به برخی از ایرانیان، هرگز ارتباطی به تمکـّـُن مالی و تموّل طبقاتی آنان نداشت زیرا هرگز به «شرخرها» ی مؤمن نماو گردن کلفت های خرپول و قمه کش میدان بار یا پ |