Homeحزب    عضو یت    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   

پیش گفتار چاپ دوم



پس از انتشار چاپ اول این مقاله، گروهی از سروران اندیشمند مرا یاد آور شدند که کوتاهی کلام را که در پیش گرفته ام موجب گردیده که حق کلام بزرگان ما به خوبی ادا نشود.
این پند را به جان خریدم و در چاپ دوم تا حد امکان به این مقاله وسعت دادم.
با این حال همواره هدف اصلی خود را که کوتاه نویسی است از نظر دور نداشتم و توجه کردم که درازی کلام ملال خاطر خوانند گان ارجمند را تا پایان مقاله سبب نگردد.
آنچه را که در این چاپ ملاحظه میفرمایید ثمره این یادآوریها است.

دکتر علی فریدون مدنی
تیر ماه 1396 خورشیدی



چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی
(Enlightenment – siècle des lumières - Aufklärung )


مقدمه:
چگونه نهضت روشنگراای در ادیان سامی، ترساای و یهود، بارور گردید ولی در اسلام به جاای نرسید. این موضوع بررسی بسیار کوتاه و فشرده مطالب در این مقاله میباشد که بشرح زیر مورد بررسی قرار میگیرند.

برای این کار ابتدا به شرح روشنگراای در هر سه دین میپردازیم و سپس از چگونگی آن ها به نتیجه خواهیم رسید.

بخش یکم: روشنگراای در دین ترساای ( مسیحی )
1 – گروه روحانیون
2 – گروه فرمانروایان
3 – گروه اندیشمندان
4 – گروه پژوهشگران

بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
1 - آغاز کار
2 – نهضت گروه دانایان ( Haskala ) که همان روحانیون اندیشمند و برجسته اروپاای بودند.
این گروه روشنگرا از کمک بعضی از فرمانروایان اندیشمند اروپای مسیحی برخوردار گردیدند.
3 – گروه اندیشمندان


بخش سوم: روشنگراای در اسلام ( با توجه خاص به ایران شیعه مذهب )
1 – گروه اندیشمندان
2 – نهضت ها، مکتب ها
3 – فرمانروایان

خلاصه و نتیجه گیری


1
بخش نخست: روشنگراای در دین ترساای

1 – گروه روحانیون
--------------------
پدیده روشنگراای در ادیان سامی ( ادیان ابراهیم ) همواره از داخل این ادیان آغاز گردید.
در قرن پانزدهم ترساای اولین روشنگراای دین ترساای بوسیله یک روحانی بنام ( Dr. Martin Luther )، که استاد الهیات نیز بود، آغاز گردید. تولد او را در سال ( 1483 ) ترساای در شهر ( Eisleben ) و در گذشت او را در سال ( 1546 ) ترساای ذکر کرده اند. در سال 1517 ترساای با نصب اعلامیه ای با 95 بند بر در کلیسای خود در شهر ( Wittenberg ) و آغاز ترجمه انجیل از لاتین به زبان آلمانی در سال 1522 ترسا ای در قلعه ( Wartburg ) کار روشنگراای را به اوج رساند. او در سال 1534 ترساای اولین جلد ترجمه کامل انجیل به زبان آلمانی را انتشار داد.



Dr. Martin Luther und Titelblätter der ersten vollständigen Ausgabe der Bibelübersetzung 1534.
Die Juden in Deutschland von der Römerzeit bis zur Weimare Republik.
1997 von Nachum T. Gidal Könemann Verlagsgesellschaft mbH - Mit einem Geleitwort von Marion Gräfin Dönhoff

در دین ترساای پس از ( Luther ) بسیاری از یاران مسیحی او دنباله کار او را گرفتند . در اینجا برای کوتاهی کلام به یاد آوری چند تن از آنان بسنده میکنم.
نهضت روشنگراای گرچه از سوی پروتستانها ( پیروان افکار لوتر ) آغاز گردید، کاتولیک های رم ( پیروان پاپ اعظم ) را نیز فرا گرفت.

از مهمترین یاران او باید نام ( Johannes Calvin ) فرانسوی، که در سال ( 1509 ترساای ) چشم بدنیا گشود و در سال (1564 ترساای ) درگذشت، ذکر گردد. او با جدیت افزون روشنگراای را
2
که ( Luther) آغاز کرده بود پیگیری کرده و به سوی تکامل پیش برد. او در راه اجرای مذهب سختگیر بود.
( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 113 )

از فنلاند روحانی دیگری به نام ( Michael Agricola ) متولد سال ( 1509 ترساای )، در شمال اروپا روشنگراای را با پشتکاری بسیار به پیش راند، وی در سال ( 1557 ترساای ) درگذشت. او نیز از بزرگان روشنگراای بشمار میرود.

دیگر از روحانیون مسیحی (Philipp Melanchthon ) ( 1560- 1479 ترساای ) میباشد که نویسنده و شاعر نیز بود و در روشنگراای اروپا ی مسیحی سهمی بزرگ داشت. او مسائل سیاسی از جمله گفتگو با حکام بخش های مختلف آلمان و پیداکردن راه حل ها را به عهده داشت. او از سال ( 1560 ترساای ) به بعد راه مسالمت آمیز خود را ترک گفت و به جمع افراطیون در آمد و مقاومت در برابر امپراطور کاتولیک آلمان Karl V. 1556 – 1519) Kaiser ترساای) را پیش گرفت.
Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 106-107) )

دیگر روحانی سویسی بنام ( Huldrych Zwingli ) ( 1531 - 1484 ترساای ) نیز در پای گیری روشنگراای در مرکز اروپا به سختی دست اندر کار بود. او گرچه با لوتر اختلاف نظر داشت ولی با میانجی گری ( Philip I.von Hessen ) در ماربورگ به توافق رسیدند. او در جنگ با کاتولیک ها به عنوان روحانی پروتستان ها شرکت داشت و کشته شد. کاتولیک ها جسد او را چهارقطعه کرده و سپس سوزاندند.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 114 )

از فرانسه میتوان نام (Martin Bucer ) 1551- 1491)ترساای ) را یاد کرد. این روحانی روشنگراای را در بخش الزاس و لرن فرانسه توسعه داد و به دلیل کوشش های سیاسی ( Diplomatie ) که نزدیک شدن روش کلیسا های مختلف را در بر داشت، نامی و اثری بزرگ از خود بر جای گذارد.

همچنین در زیر با ذکر نام چند روحانی ترساای اروپا که در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشتند به کوتاهی بسنده میکنم:
Johannes Bugenhagen ( 1558 - 1485 ترساای ) که در سال 1523)ترساای ) به عنوان روحانی شهر (Wittenberg) به لوتر پیوست و روحانی ای بود بسی روشنفکر و دانا. او از سال 1504 ترساای ودر سن 19 سالگی به ریاست مدرسه شهر ( Pommern ) انتخاب گردید.
او از نزدیکان Luther و نماینده او در شمال آلمان و دانمارک بود و از سال ( 1528 ترساای ) به بعد دستور العمل ها ای( Lutherische Kirchenordnung ) برای کلیسای شهر های مختلف شمال آلمان و دانمارک نوشت و انتشار داد .
( Kieler Nachrichten 28. Oktober 2016 Seite 2 ) انجمن شهر ( Hamburg ) به پاس قدرشناسی از او هدایاای برای او ارسال داشت که از جمله آن 150 لیتر شراب ناب، 200 لیتر آب جو و یک گاو پروار را میتوان نام برد.

Heinrich Bollinger (1575 - 1504 ترساای ) روحانی اهل سویس و از یاران بزرگ روشنگراای در شهر ( Zürich ) بود.

3
Thomas Müntzer روحانی و انقلابی دوره روشنگراای (1525- 1489 ترساای ) بود . او در خواست هایش انقلابی تر از لوتر بود به صورتی که حتی با لوتر گفتگوی بسیار داشت. او را پس از شکست جنگهای دهقانی آلمانها دستگیر و به دار آویختند.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 116 )

Dr. Andreas Bodenstein روحانی (1541- 1486ترساای ) معروف به ( Karlstadt ) که استاد دانشگاه (Wittenberg ) نیز بوده، از یاران لوتر بشمار میرود. این روشنگرای روحانی طرفدار کلیسای بدون تزیین بود.
او بعد ها با لوتر اختلاف پیدا کرد و به سویس نزد ( Zwingli ) رفت و به کمک او در دانشگاه شهر ( Basel ) تا پایان عمر به تدریس پرداخت.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 117 )

دیگر از روشنگرایان بزرگ اروپا ( Desiderius Erasmus von Rotterdam) روحانی کاتولیک مذهب هلندی میباشد. مورخین تولد احتمالی او را (1467 ترساای ) در ( Rotterdam ) و تاریخ درگذشت او را ( 1536 ترساای ) در شهر ( Basel - Swiss ) ذکر کرده اند.

او روحانی ای بود اندیشمند، انسان دوست ، زبان شناس ( Philolog ) و نویسنده ای زبردست و به زبان های مختلف ازجمله لاتین نیز از او آثار بسیار از جمله 150 کتاب دینی و2000 نامه بجای مانده است.
این روحانی کاتولیک راهبی بود وابسته به ( - Chorherr Augustiner ) و تحت تأثیر افکار
( Augustin ) قرار داشت.
در سال (1524 ترساای ) Erasmus von Rotterdam ) ) کتاب ( De Libero Arbitrio ) خود را انتشار داد. در این کتاب در مورد آزادی اراده انسانی می نویسد که تضمین نظام جهان وابسته به آزادی اراده انسان ها است زیرا بدون آزادی اراده، اخلاق و مسؤلیت که روابط انسانی را استحکام می بخشد، به وجود نمیآید.
او در کتاب خود بحث آزادی اراده را آنچنان در حدی بالا قرار داد که کلیسای کاتولیک اینگونه افکار را محکوم کرد.
( Martin Lutter ) در سال ( 1525 ترساای ) کتابی در پاسخ به کتاب ( Erasmus ) انتشار داد که در جهان آن روز سر و صداای بپا انداخت به صورتی که گروه طرفداران ( Reformation ) در یک سو و گروه واقع بینان انسان دوست ( Humanist ) در سوی دیگر قرار گرفتند.
از این رو بود که بین ( Erasmus ) در اینگونه موارد خاص که در بالا به آن اشاره شد با ( Martin Lutter ) اختلاف نظر شدید به وجود آمد.
از سوی رهبران کلیسای کاتولیک انتشارات ( Erasmus ) که در آنها پافشاری کرده بود که بدون آزادی اراده انسانی، زندگی با اخلاق ( Moral ) ممکن نیست و خرد و انسان دوستی را پایه اصول زندگی قرار داده بود ، مورد تحریم قرار گرفت.

( Kindel Literatur - Lexikon Band II S.2464 Zürich 1981 )





4
2 – گروه فرمانروایان
----------------------
اولین حامی ( Luther ) فرمانروای دیار ساکسن آلمان (Kurfürst von Sachsen ) به نام ( Friedrich III.) بود. او به جهت داناای که داشت به (Friedrich der Weise ) معروف گردید.
این فرمانروای دانا برای حفظ جان لوتر او را در تاریخ ( 04.05.1521 ) در قلعه ( Wartburg ) شهر ( Eisenach ) پنهان کرد واو را از مرگ حتمی نجات داد.
در همان قلعه شهر بود که ( Luther ) ترجمه انجیل را آغاز و به پایان رساند.

دیگر از فرمانروایان معروف (Georg III. von Anhalt ) را، که از یاران لوتر و در رشته الهیات تحصیل کرده بود، باید نام برد. او در خاور آلمان روشنگراای را توسعه داد.

نمونه دیگر فرمانروای بخش Hessen (Landgraf Philipp I .von Hessen ) (1504 1567- ترساای ) را باید نام برد که با تمام نیرو از روشنگراای پشتیبانی و آنرا توسعه داد. او بود که احداث دانشگاه شهر ( Marburg ) را در سال ( 1527ترساای ) به پایان رسانده و آن را افتتاح کرد.
در سال 1540 ترساای لوتر به عنوان رهبر پروتستان ها با ازدواج دوم فیلیپ یکم موافقت کرده بود،
( گرچه ازدواج دوم برای پیروان مذهب کاتولیک تاکنون هم ممنوع است. ) Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 110 -111) )
دیگر از فرمانروایانی که از پشتیبانان روشنگراای به حساب میآید، Jerome Bonapart پادشاه وستفال ( Königreich Westfalen ) میباشد. او به برابری ادیان در برابر قانون اعتقاد داشت. او در سال ( 1807 ) در یک سخنرانی اعلام نمود که یهودیان مانند دیگر همشهریان میتوانند مشاغل دولتی را عهده دار شوند. پشتیبانی از یهودیان اروپا ، گام مهمی در پیشبرد روشنگراای در اروپا بشمار میرود.

سیاستمدار و صدر اعظم پروس ( Preußen ) ( Karl August Freiherr von Hardenburg ) در بین سالهای (1822 - 1804 ترساای ) در برلین یکی از بزرگان روشنگراای در اروپا بود.
بوسیله او بود که با فرمان پادشاه پروس (III. Friedrich Wilhelm ) در سال ( 1812 ترساای ) برابری حقوق یهودیان به تصویب و به اجرا گذارده شد. از آن پس دین از حکومت جدا شد و یهودیان میتوانستند در شغل ها ای که تا کنون برای آنان ممنوع بود، مانند کشاورزی و صنعت کاری، مشغول بکار شوند.

در فرانسه روشنگراای از سال (1789 ترساای )، که فتح زندان باستیل در پاریس اتفاق افتاد، تا سال (1815ترساای ) ، شکست ( Waterloo) ، دوره ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) نامیده میشود.

کارهای روشنگراای در این دوران بسیار و از جمله (Code civil des Français ) قانون مدنی فرانسه در سال (1804 ترساای ) را باید نام برد که هنوز هم در فرانسه قوانین مدنی بر آن استوار است.

آرمان آزادی، برابری و برادری ( Liberté, Égalité, Fraternité ) شعار ملی فرانسه گردید. در دوره ناپلئون، افکار انقلابی او در سراسر اروپا جای گیر شد. در سال (1791 ترساای ) مجلس ملی فرانسه برابری تمام فرانسویان را در برابر قانون تصویب کرد.
از آن پس فرانسویان یهودی مشکل مذهبی نداشتند.

5
3 – گروه اندیشمندان
----------------------
همزمان اندیشمندان اروپا نیز دست به دست هم داده روشنگراای را پیش بردند. در زیر به چند تن از آنان اشاره میکنم :
نویسنده و فیلسوف فرانسوی (Voltaire) (1773 – 1694ترساای ) یکی از بزرگان اروپا میباشد. او در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشته است. این شاعر و نویسنده و ادیب در گروه روشنفکران
اروپا نفوذ بسیار داشت و توانست افکار پیشرو روشنگراای را در ذهن گروه های مختلف جایگزین کند. کتاب های او به زبان های اروپا ای ترجمه و انتشار می یافتند. خود ولتر به زبان های آلمانی، انگلیسی، ایتالیاای تسلط داشت و بعضی از آثار خود را به این زبان ها مینوشت.

فیلسوف، تاریخ دان و روشنگرای اسکاتلندی (David Hume) 1776 - 1711 ) ترساای ) در سال های (1748- 1749 ترساای ) در چندین کتاب گفتگو را در مورد عقل انسانی و اخلاق مورد پژوهش قرار داده است.
او مینویسد انسان بدون عقیده متولد میشود. آموزش انسان در اجتماعی که زندگی میکند شکل میگیرد. در اینجاست که برای پیداکردن راه درست با ید از شعور خود استفاده کند.
او بزرگترین روشنگرای اسکاتلندی بشمار میرود.

فیلسوف آلمانی (Immanuel Kant) (1804 – 1724 ترساای ) در کتابهای خود مردم را بسوی عقل کشانده و آن را یگانه معیار سنجش میشمارد. همچنین در یکی از کتاب های خود به قوانین و حقوق در مذهب پرداخته است. امانوئل کانت در اروپا روشنگراای را در افکار عمومی گنجانید.

نام فیلسوف معروف آلمانی، (Friedrich Nietzsche) ( 1900 – 1844 ترساای ) نویسنده کتاب « چنین گفت زرتشت » که عنوان دوم آن ( کتابی است برای همه کس و هیچکس ) میباشد را ایرانیان شنیده اند. نیچه در نوشته های خود فلسفه افلاطون (Platon) را پیش نظر داشته است. او در کتاب های خود به شدت به اخلاق در دین پرداخته و آن را مورد سؤال قرار داده است. نیچه معتقد بود که برای رسیدن به قدرت است که مردم به زاهد نزدیک میشوند. او بر این باور بود که آنچه را که زاهد گناه و خدا میداند بازیچه کودکانه ای بیش نیست. دین و مراسم آن را بیهوده میدانست که انسان را از فعالیت باز میدارد. توکل به خدا را ترس از دانستن حقیقت میداند که مردم از آن احساس رضایتمندی میکنند و آرامش مییابند.

دین را یکی از ابزار های استحکام قدرت فرمانروایان میشمارد. نیچه در روشنگراای در قرون گذشته سهیم بوده است.
( کتاب چنین گفت زرتشت ترجمه حمید نیّرنوری چاپ ابن سینا تهران 1346 خورشیدی )

فیلسوف و نویسنده، فرانسوی ( Jean Jacques Rousseau ) 1778 1712 ) ترساای ) که مسلط به علوم طبیعی نیز بوده، در نوشته های روشنگراای خود همواره عقل را منبع اصلی دانش و تعلیم وتربیت دانسته است.

یکی از روشنگرایان انگلستان ( John Locke) ( 1704 - 1632 ترساای ) میباشد. او با انتشار نشریات خود در روشنگراای مردم و به خصوص به روحانیون پرداخت و عقل انسانی و حقوق بشر را در تعلیم و تربیت در مرتبه بالا قرار میداد.


6
فیلسوف آلمانی ( Georg Wilhelm Friedrich Hegel ) ( 1831 -1770) از جمله نوشته های منتشر شده او در باره فلسفه طبیعت، فلسفه تفکر انسانی و عقل سلیم بوده است.
تحقیقات و آثار او شامل: علوم ، علوم اجتماعی، تاریخ، مذهب، سیاست و فرهنگ میباشد.
از جمله پیروان او میتوان ( Ludwig Feuerbach, Karl Marx ) را نام برد.


4 - گروه پژوهشگران
----------------------
فیلسوف و پژوهشگر ( Isaac Newton Sir ) ( 1727 - 1643 ترساای ) بزرگترین فیزیک و ریاضی دان و ستاره شناس انگلیسی بود و انقلاب علمی را پایه نهاد. قوانین جاذبه، که اصول فیزیک
میباشد، را در سال ( 1687 ترساای ) در کتاب فلسفی خود همراه با عوامل طبیعی، فیزیکی و ریاضی منتشر کرد.
نیوتن و تعداد بیشماری از پژوهشگران بزرگ مانند او با روشن کردن و شرح عوامل طبیعی، کمک بسیار شایانی به روشن شدن افکار دیگر اندیشمندان زمان خود کرده و بدین وسیله راه خرافات روحانیون را بسته و راه روشنگراای را هموار نموده اند.

7
بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
----------------------------------
1 - آغاز کار
------------
یهودیان اروپا سخت تحت تأثیر ترسایان که روشنگراای را پشت سر گذارده بودند، قرار داشتند.
از سوی دیگر آنها اروپاای و با فرهنگ اروپا آمیخته شده بودند. یهودیان در پیشبرد هنر، دانش، وفرهنگ در اروپا سهمی بزرگ را برعهده داشتند.
یکصد سال پیش از آغاز روشنگراای در دین یهود، فیلسوف بلند پایه یهودی بنام ( Baruch Spinoza ) متولد آمستردام ( 1677 - 1632 ترساای ) را در 23 سالگی به جرم ( Pantheismus ) که خدا و کیهان و طبیعت را یگانه میدانست، از مجمع یهودیان اخراج کرده بودند.

2 – گروه دانایان ( Haskala )
--------------------------------
روشنگراای در دین یهود بین سالهای (1770 – 1780 ترساای ) در اروپای ترساای آلمان ( برلین و کونیگز برگ ) Königsberg ) ) بوسیله گروهی بنام (Haskala )، که به معنای دانش و فلسفه ( داناای ) میباشد، آغاز گردید.
در این گروه جمعی از بزرگان یهودی شرکت داشتند. چند تن از بزرگان دین یهود را در زیر نام میبرم:
روشنگراای دین یهود، در اروپا بوسیله یک فیلسوف یهودی بنام ( Moses Mendelssohn ) (1786- 1729 ترساای ) ، که خود فرزند یک روحانی ترساای بود، آغاز گردید.
فیلسوف و روشنگرای یهودی ( Moses Mendelssohn ) اولین کتاب فلسفه اخلاق را در سال ( 1754 ترساای ) به زبان عبری انتشار داد.

ترجمه تورات را در سال ( 1783 ترساای) ، از زبان عبری به زبان آلمانی منتشر کرد و تصحیح شده آنرا در سال ( 1788 ترساای) به چاپ رساند. این اولین سنگ بنای روشنگراای دین یهود در اروپای ترساای آن روز بوده است.
ارزشهای روشنگراای در اروپای ترساای به مرحله ای بالا رسیده بود که یهودیان نمی توانستند این ارزش ها ( آزادی، برابری و برادری ) را، که ناپلئون بناپارت به مردم فهمانده بود، نادیده بگیرند.

فیلسوف، نویسنده، شاعر و روشنگرای آلمانی ( Gotthold Ephraim Lessing ) با نوشتن کتاب ( Nathan der Weise - 1779 ) انگیزه بزرگی برای ( Mendelssohn ) به وجود آورده بود.
Lessing ) ( در کتاب خود اشاره به دانا ای (Mendelssohn) کرده و از او الهام میگیرد




8
درام ( Nathan der Weise )، که در سومین جنگ صلیبی ( 1392 - 1189 ترساای ) در اورشلیم اتفاق افتاده است، شرح حال ( Nathan der Weise ) میباشد که به (Moses Mendelssohn ) اشاره کرده است. ناتان دانا ( der Weise Nathan ) در بازگشت از سفر میشنود که یک جوان ترساای دختر او را که یهودی مذهب بود از آتش نجات داده است و آن ترساای نیز زندگی خود را مدیون صلاح الدین ایوبی مسلمان میداند.

پس از درگذشت ( Moses Mendelssohn ) یکی از همگامان او به نام Friedländer ) David) دنباله کار او را گرفت و در سال (1778 ترساای ) اولین مدرسه آزاد را در برلین گشود. برنامه درسی و تدریس این مدرسه ، بر خلاف دیگر مدارس معمول یهودیان، بر پایه روشنگراای بنیاد نهاده شده بود.


Moses Mendelssohn

9
3 - گروه اندیشمندان
-------------------
در سال ( 1778 ترساای ) مجله ای بزبان عبری بوسیله ( Isaac Euchel ) در برلین انتشار یافت که روشنگراای را در دین یهود برای خوانندگان خود در آن مجله تجزیه و تحلیل میکرده است. او بشدت برای نو آوری در زبان عبری و تغییرات لازم برای روشنگراای در دین یهود کوشید.

دیگر از پیش آهنگ های روشنگراای در دین یهود بانک داری به نام ( Israel Jacobssen ) بود که در سال ( 1804 ترساای ) مدرسه مدرن روشنگراای را، با وجود مخالفت مسیحیان، بنام خود
( Jacobssenschule ) در شهر ( Sessen ) استان ( Niedersachsen ) افتتاح کرد. او مدارس بسیار برای آموزش و روند روشنگراای بنیاد نهاد.

از آغاز سال ( 1800 ترساای ) در بخش (Galizien ) واقع در جنوب (Ukraine, Polen ) خاخام بزرگ یهودی به نام ( Salomon Juda Rapoport ) برای اولین بار به بررسی و تجزیه و تحلیل علمی دین یهود پرداخت و از این راه به پیشبرد روشنگراای در بین مردم یهود بسیار کوشید.

هم زمان نویسنده لهستانی (Menachem Mendel Lefin ) که جزو گروه روشنفکران بلند پایه ( Haskala ) و از سال ( 1800 ترساای ) از رهبران روشنگراای بوده، با انتشار کتاب های
خود، و از جمله برای راهنماای جوانان، کتابی در مورد علوم طبیعی ( Iggerot ha-chochma ) نوشت. او تعداد بسیاری کتاب و نوشتجات برای پیشبرد روشنگراای نگاشته است.

دیگر نویسنده، فیلسوف و روشنگرای نامدار روسیه (Isaac Bär Levinsohn ) میباشد که به زبان عبری تسلطی خاص داشت. او متولد ( Ukrain ) و از نامداران ( Haskala ) در روسیه بشمار میرود.
او در کتاب فلسفه خود کوشید موجودیت و اهمیت دین یهود را با فلسفه ( Haskala ) همآهنگ نماید. او با انتشار کتاب فلسفه خود در سال ( 1837 ترساای ) در پیشبرد روشنگراای در دین یهود سهمی بزرگ داشته است.

ازجمله نام بزرگترین متفکر وبا نفوذ ترین اندیشمند روانکاو قرن بیستم (Sigmund Freud) (1939 - 1856 ترساای ) اتریشی را میتوان نام برد. او ، علاوه برآنکه در روانشناسی استادی بی نظیر بود، به نیروی عقل متکی و به هیچ مذهبی در زندگی اعتقاد نداشت گرچه در یک خانواده یهودی مذهب تولد یافته بود.
فروید در عقاید دینی همفکر با Ludwig Feuerbach )) بود که مذهب را مانند افیون برای انسانها میدانست. فروید با نوشته های بسیار با خرافات در ستیز و در پیشبرد تفکر انسانی در روشنگراای نقشی بزرگ داشت.

بنا به گفته باستان شناس و کاوشگر کنونی اسرائیلی آقای ( Uri Beer ) به نگارنده در تاریخ ( 10.03.2014 ) در شهر ) Tel Aviv )، شماره امر و نهی ( Mitzwot ) در دین یهود پیش از روشنگراای شامل 248 امر و 365 نهی که جمعآ 613 مورد بوده است.

تعداد امر و نهی برای معبد اورشلیم 200 مورد بوده که بعلت نبودن معبد، آنها را مورد احتیاج ندانستند. در شکوفاای روشنگراای 70 مورد دیگر آن نیز، که روشنفکران و بزرگان دین یهود مورد نیاز ندانستند، حذف گردید. در پایان روشنگراای از 613 مورد امر و نهی 343 مورد باقی ماند

27

( سوره 9 توبه آیه 29 و 30 - سوره 9 توبه آیه 23 و 34 - سوره 5 مائده آیه 51 - سوره 3 آل عمران آیه 85 )
( ص 35 گلستان باب اول مانند بالا )
( بر در ورودی دفتر یونسکو این سه بیت شعر سعدی خوانده میشود و علاوه بر آن از سال ( 2005 ترساای ) فرشی با این سه بیت « بنی آدم ..» که با نخ طلا ای بافته شده است، در سالن مذاکرات سازمان ملل متحد آویخته شده است.)

در حکایت « یکی از ملوک عرب که بی انصاف ولی نماز گذار و از دشمنی مردم اندیشناک بود، در دمشق از او کمک خواست » سعدی پاسخ میدهد:
به بازوان توانا و قوت سر دست خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
بتر سد آن که بر افتاد گان نه بخشاید که گرز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست
( کلیات سعدی گلستان باب اول مانند بالا ص 34- 35)

در قصیده دیگر پاکی و درستی را بهتر از پیشانی به خاک کشیدن ( نماز ) میداند:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
سعدیا گر چه سخندان و مصالح گوئی به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست
( کلیات سعدی مانند بالا ص 890 و 891 )

سعدی در باب دوم گلستان در یک حکایت میگوید پادشاهی مشکلی داشت، نذر کرد که اگر این مشکل حل شود به زاهدان شهر درهم ها خواهد داد. چون رفع مشکل شد کیسه ای از درم به غلامی داد که آن
را بین زاهدان تقسیم کند. غلام با کیسه پر درهم باز گشت و رو به پادشاه گفت زاهدی ندیدم. پادشاه گفت در این شهر چهار صد زاهد داریم. غلام پاسخ داد:
« آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه زر می ستاند زاهد نیست. ملک به خندید و گفت انگار حق به جانب اوست. » بیت: زاهد که درم گرفت و دینار زاهد تر از او کسی بدست آر
( ص 82 و 83 دیوان مانند بالا )

سعدی در باب دوم گلستان در حکایت دیگر به زاهدان دغل کار اشاره میکند.
« زاهدی مهمان پادشاهی بود، به طعام نشستند ، کمتر از آن خورد که عادت او بود.
چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود. »
بیت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تو میروی به ترکستان است
« چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناول کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت ای پدر باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید.»
پسر به پدر پاسخ داد: « نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.»
بیت: ای هنر ها گرفته بر کف دست عیب ها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی بسیم دغل
مقام خویش = خانه خویش
( ص 68 دیوان مانند بالا )

سعدی از بی خردی زاهد بتنگ آمده و در باب هشتم گلستان می گوید:

28
« دو کس دشمن ملک و دین اند، پادشاه بی حلم و زاهد بی علم »

حلم = برد باری
( ص 174 دیوان مانند بالا )

در باب هشتم گلستان در مورد نادانی و گمراهی مردمان مذهبی که دین خود را بر حق و دیگر ادیان را ناحق می دانند چنین میگوید:
« همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال »
یکی یهودی و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
بطیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میدانم
یهود گفت به تورة می خورم سوگند و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد بخود گمان مبر هیچکس که دانایم
بطیره = بخشم جمال = زیباای
( ص 176 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر آگاهی میدهد که با زهد گشایشی در زنگی ندیدم چه زهد مانند شیشه ای است که بر سنگ زده شود. میگوید ای زاهدان از سر ما دست بردارید چه خودتان نیز در دو جهان خشنود نخواهید بود. چند بیت آن:
کز زهد ندیده ایم فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ
گِرد دو جهان بگشته عاشق زاهد بنگر نشسته دلتنگ
من خرقه فکنده ام ز عشقت با شد که بوصل تو زنم چنگ
فتوحی = گشایشی
( ص 640 و 641 دیوان مانند بالا )
عقیده سعدی در طیبات دیوان خود، در مورد غزل مولوی « بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزواست » چنین است. چند بیت آن:

از جان برون نیامده جانانت آرزواست زنار نا بریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنی موری نۀ و ملک سلیمانت آرزوست
موری نۀ و خدمت موری نکردۀ وآنگه صف صفۀ مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انالحق همی زنی وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
انصاف را تو خود ز سر صدق داده به بر درد نا رسیده و درمانت آرزوست

زنار نا بریده = از کمربند موبدان زرتشتی آزاد نشده
ارنی = اشاره به سوره 7 اعراف آیه 143 میباشد که در آن موسی از خدا خواست که چهره
خود را به او بنمایاند.
انالحق = اشاره به منصور حلاج است که سرش به دار رسید.
( دیوان شمس تبریزی، تصحیح م. درویش انتشارات جاویدان علمی 1336 خورشیدی ص 175 )
( دیوان سعدی طیبات نسخه محمد علی فروغی انتشارات محمد حسن علمی تهران 1338 ص 549 و 550 )



29
فخرالدین عراقی
---------------
شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی معروف به عراقی در سال 592 خورشیدی در روستای کمیجان همدان چشم به جهان گشود و پس 75 سال زندگی در سال 667 خورشیدی در دمشق درگذشت.
عراقی از کودکی در همدان به تحصیل پرداخت و در 17 سالگی پس از آموزش در علوم و کسب دانش به هندوستان رفت. این سفر 25 سال به درازا کشید.
سپس رهسپار قونیه شد و مدتی در نزد جلال الدین رومی اقامت گزید. عراقی از مریدان شهاب الدین سهروردی بشمار میرود.
دیوان عراقی شامل غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و ترجیعات است که نزدیک شش هزار بیت میباشد
که امروزه بدست ما رسیده است. او در غزلیات عرفانی خود استادی بسیار بخرج داده است.
ریز بینی او نه تنها اشعارش را پر معنا بلکه بسیار آموزنده و روشنگرا کرده است.
عراقی در دو غزل زیر شکایت از رنج و رسواای دارد که از سوی زاهد ان به او میرسد.
او در ابیات زیر میگوید من دست از سر شما برداشتم و از کرم الله نیز گذشتم.

ما رخت ز مسجد به خرابات کشیدیم خط بر ورق زهد و کرامات کشیدیم
از زهد و مقامات گذشتیم که بسیار کاس تعب از زهد و مقامات کشیدیم

کاس = کُوس = طبل بزرگ تعب = رنج
( ص 49 دیوان )

در غزل زیر میگوید، خود شما بودید که راز خود را فاش کردید پس مرا چرا بدنام میکنید.
چند بیت آن:
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بد نام کردند
( ص 190 دیوان )

در غزل زیر عراقی زاهد را مسلمان واقعی نمیداند و میگوید از زهد فروشی و مناجات دائم، گنجی
بدستتان نمیرسد. چند بیت آن:
مست و خراب باید هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد، صد پیر در مناجات
تا کی کنی بعادت در صومعه عبادت کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات
جان باز در خرابات تا جرعه ای بیابی مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طاعات
چون غرقه شد عراقی باید حیات باقی اسرار غیب بیند در عالم شهادت

مناجات = راز و نیاز میقات = به محل احرام بستن حاجیان گویند طاعات = بندگی و عبادت
( ص 141 دیوان )

در غزل زیر میگوید از رفتن به مسجد و تفاخر فروشی خود را آزاد کردم. ترجیح میدهد که با مردم ندار دمساز باشد. دو بیت آن:
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد و ز لذت مباهات
از خانگاه رفته در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات


30
مباهات = تفاخر کردن عزی و لا ت = نام دو بت میباشد که در آیه 53 نجم سوره 19 تا 21 قرآن همراه بت منات ذکر شده است.
( ص 142 دیوان)

در غزل زیر میگوید اگر بهره گیری از زندگی را میخواهی در کعبه آنرا نمی یابی.
چند بیت آن:
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم بدر صومعه دیدم که فراز است
آواز ز میخانه بر آمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است

حرم عشق = محل بهره گیری از زندگی خوب فراز = بالا
( ص 151 دیوان )

در غزل زیر عراقی از صومعه و زاهد دوری میجوید ولی به آیین زرتشتی و مسیحی احساس نزدیکی میکند. چند بیت آن:
دل در گره زلف تو بستیم دگر بار وز هر دو جهان مهر گسستیم دگر بار
با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم از صومعه و زهد برستیم دگر بار
در بندگی زلف چلیپات بماندیم زنار هم از زلف تو بستیم دگر بار
چلیپا = صلیب زنار = شال سفید کمر مغان زرتشتی
( ص 201 دیوان )

در غزل زیر عراقی آنچه که ابزار دین است به کنار میگذارد. چند بیت آن:
کردم گذری به میکده دوش سبحه بکف و سجاده بر دوش
تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس در پوش
در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو، شراب می نوش
( ص 214 دیوان )

در غزل زیر نیز عراقی سجاده نماز و تسبیح را بدور افکنده است. چند بیت آن:

من باز ره خانه خمار گرفتم ترک ورع و زهد بیک بار گرفتم
سجاده و تسبیح بیک سو فکندم بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام می و شاهد و شمعست ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
ورع = پارسایی ( پرهیزکاری )
( ص 226 دیوان )

در غزل زیر عراقی بین خود و زاهد ریا کار فاصله ای شگرف میبیند و خود را به آیین زرتشت نزدیکتر میداند. چند بیت آن:
ز بند زهد و قرایی برستم نه مرد رزق و سالوس و ریا یم
ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار شد بند قبایم
برون کردندم از کعبه به خواری درون بتکده کردند جایم

قرایی = زهد ورزیدن طیلسان = شنل صومعه نشینان
( ص 239 دیوان )
31
در غزل زیر از زاهد ریاکار دوری میجوید و در پی درستی و پاکی است. اشاره او به آیین
زرتشت « می مغان » میباشد.
چند بیت آن:
از زهد و صلاح توبه کردم مخمور میم، می مغان کو
اسباب طرب همه مهیاست آن زاهد خشک جان فشان کو
گر زهد تو نیست تزویر ترک بد و نیک و سوزیان کو
در صومعه چند زهد ورزیم صحرا و گل و می مغان کو

سوزیان = سود و زیان می مغان = اشاره او به آیین زرتشت است
( ص 260 – 261 دیوان )

عراقی در غزل زیر از ریا کاری زاهد دوری میجوید.
چند بیت آن:
در صومعه نگنجد رند شرابخانه عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه
زین زهد و پارسایی چون نیست جز ریایی ما و شراب و شاهد، کنج شرابخانه
عنقا = سیمرغ
( ص 264 دیوان )

در غزل زیر عراقی همه ادیان را مانند یکدیگر میداند و از همه آنها بیزار گشته است.
چند بیت آن:
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دینی منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی
نیم اهل زهد و توبه، بمن آر ساغر می که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی
چو ز باده مست گشتم چه کلیسیا چه کعبه چو بترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی
در دیر میزدم من، ز درون صدا بر آمد که درآی، ای عراقی که تو خود حریف مایی
دغایی = نادرست
( ص291 - 292 دیوان و در ص 295 با تغییراتی تکرار شده است )

در رباعی زیر عراقی چهره زاهد را آشکار میکند:
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت
بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین از عشق تو می بر سر سجاده بریخت
( ص 302 دیوان )

در رباعی زیر عراقی به سوره 48 فتح و آیه 14 ( الله پادشاه آسمانها و زمین است، بیامرزد هرکه را خواهد و عذاب دهد هر که را خواهد و خدا است آمرزنده و مهربان ) به دلبخواه عمل کردن
الله اشاره میکند:
با حکم خدایی که قضایش اینست می ساز، دلا، مگر رضا یش اینست
ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش اینست
( ص 304 دیوان )


32
رباعی زیر شبیه رباعی استاد قلم خیام نیشابوری است « تاکی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ » و اشاره به آیه های ترس از جهنم مانند سوره 5 مائده آیه 35 تا37 ، و وعده بهشت سوره الرحمن آیه های 56 و 58 تا 76 است.
( ترساندن از آتش دوزخ و وعده بهشت که حوریان زیبا و باکره بر بالشهای سبز تکیه داده اند با انواع خوراکی )
بگذر ز چراغ مسجد و دود کنشت بگذر ز زیان دوزخ و سود بهشت
پس بر سر لوح شو که استاد قلم اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت
( ص 306 دیوان )
( کلیات شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی متخلص به عراقی با مقدمه و تصحیح سعید نفیسی از انتشارات کتابخانه سنائی تهران 1336 خورشیدی )


امیر خسرو دهلوی
------------------
امیر خسرو ابن امیر سیف الدین محمود دهلوی از بزرگترین شعرای پارسی گوی هند بشمار میرود به همین جهت وی را سعدی هندوستان لقب داده اند. او موسیقی دان بود و شعر و موسیقی را بهم پیوند میداد.
پدر امیر خسرو در شهر کش ترکستان میزیسته و در موقع استیلای مغولان به هندوستان گریخت و در شهر پتیالی ساکن شد. در همین شهر بود که امیر خسرو در حدود سال 632 خورشیدی چشم به جهان گشود و در سال 703 خورشیدی در شهر دهلی چشم از جهان فرو بست.
امیر خسرو پس از تحصیل علوم و فنون به زبان ملی خود فارسی به سرودن شعر پرداخت و در این فن از استادان زمان بشمار میرفت. از او دیوانی بجای مانده که شامل قصیده، غزل، مثنوی و رباعی میباشد که سرتاسر پند و روشنگراای است. امیر خسرو در دوران زندگی خود در شهر دهلی مورد احترام و توجه خاص پادشاهان وقت قرار گرفت. او در میان صوفیان هند نیز دارای شهرت و اعتبار بسیار بود.
(تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق چاپ تهران1321 خورشیدی ص 289 )

در غزل زیر وعده بهشت را نمی پذیرد و میگوید:
من به نقد امروز با وصل بتانم در بهشت زاهد بیچاره در دل وعده فردا گرفت
( دیوان ص 64 )

غزل زیر اشاره به سوره حج 22 آیه 27 میباشد « مردم از راه دور و سخت سوار بر شتر های لاغر به حج میآیند » . مسلمانان که به حج میروند در موقع انجام مراسم حج در « منا » با پرتاب سنگ شیطان را سرکوب میکنند.
چند بیت آن:
شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده اند التماس همت از دلهای مسکین کرده اند
سنگسار لعنت جاوید مر ابلیس را از برای کوری چشمان خودبین کرده اند
زاهدان تسبیح میخوانند و خسرو نام دوست ذکر هر کس آنچنان باشد که تلقین کرده اند

( دیوان ص 204 )
( منا = محلی در پنج کیلومتری مکه است و بیشتر مراسم حج در آنجا انجام میپذیرد )


33
یک بیتی زیر بر روی یکی ار دیوار های دیوان عام در قلعه سرخ دهلی ثبت شده است:
اگر فردوس بر روی زمین است همین است و همین است و همین است

در غزل زیر از زاهد و حتی از بوی حیله او که از دور به مشام میرسد دوری میجوید.
دو بیت آن:
زاهدا توبه مفرما ز رخ خوب که من بت پرستم نتوانم بخدا باز آمد
دی ز بوی تو بحیله ز صبا جان بردم باز آن وقت شد و باد صبا باز آمد
( ص 231- 232 دیوان )

در رباعی زیراشاره به چشم چرانی مسلمان ها کرده ، میگوید برو با اشک، خود را غسل پشیمانی ده:
ای دوست رضا به حکم یزدانی ده وز طاعت حق داد مسلمانی ده
چشمت چو زنا کند گرش خواهی پاک غسلش تو ز گریه پشیمانی ده
( ص 624 دیوان )

در رباعی زیر اشاره به روایات اسلامی میکند که محمد با معجزه « شق القمر » و با یک اشاره، ماه شب چهارده را به دو نیم کرده است. این روایت بر پایه آیه 1 و 2 سوره 54 قمر میباشد:
ای ختم رُسل در نبوت بستی وز معجزه جان منکران را خستی
مردانه مه دو هفته کردی به دو نیم شاهانه مصاف بدر را بشکستی

ختم رُسل = اشاره به پیامبر اسلام است مه دو هفته = اشاره به ماه شب چهارده است
خستن = مجروح کردن بدر = ماه پر است، زمانی آشکار میگردد که زمین میان ماه و خورشید قرار گرفته است
( ص 624 دیوان )

رباعی زیر اشاره به جهاد است . او میگوید اگر از جهاد محمد خبر نداری به عقل خود مراجعه کن. در موقع شهادت گویند: « محمد رسول الله » یعنی آنها ( الله و پیامبرش ) باهم هستند و به جهاد سرگرم.
از غز محمد ار نداری خبری کن از ره عقل در شهادت نظری
الله و محمد است پیوسته بهم یعنی که میانشان نگنجد دگری
غز = جنگ و چپاول
( ص 625 دیوان )
( دیوان امیر خسرو دهلوی از سعید نفیسی به کوشش م . درویش از انتشارات جاویدان تهران 1343 خورشیدی )

34
خواجه عبید الله زاکانی قزوینی
-------------------------------

عبید زاکانی شاعر، نویسنده و طنز نویس در تاریخ 680 خورشیدی در حوالی قزوین چشم به جهان گشود و در سال 750 خورشیدی در اصفهان از جهان چشم فرو بست. عبید زاکانی مدتی در شیراز در دربار شیخ ابو اسحق اینجو وشاه شجاع مظفر میزیسته است. او علاوه بر نثر در قصیده و غزل، رباعی و مثنوی دست داشته است. عبید زاکانی بر ضد تعصبات خشک مردم زمان که بوسیله آخوند ها تحریک میشدند همواره در شعر و نثر انتقاد میکرده است.
آثار بسیار مانند فال نامه، اخلاق الاشراف، رساله دلگشا، از او بجای مانده که در آنها با کمال رشادت از اوضاع اجتماعی انتقاد نموده است. قصیده معروف موش و گربه که در آن آخوند ها را به باد انتقاد گرفته، از او است. بیشتر ایرانیان با
این قصیده آشنا هستند. چند بیت آن:
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند و عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربۀ منظوم گوش کن همچو در غلطانا
.....
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوی مسجد شدی خرامانا
دست و روی را بشت و مسح کشید ورد میخواند همچو ملا نا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
موشکی بود در پس منبر زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که موش تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نیاز و افغانا
گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
موشکان را گرفت زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا
جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا
غرض ازموش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا

رباعی زیر از او است:
قومی ز پی مذهب و دین میسوزد قومی ز برای حور عین میسوزد
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت ویشان همه در حسرت این میسوزند
رباعی دیگر:
هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد
ساقی بده این باده گلرنگ به نقد کان نسیۀ او سر به قیامت دارد

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر حسین فریور چاپ اول چاپخانه چهر 1331 خورشیدی )


In Search of Eden

چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی


(Enlightenment – siècle des lumières - Aufklärung )


مقدمه:
چگونه نهضت روشنگراای در ادیان سامی، ترساای و یهود، بار ور گردید ولی در اسلام به جاای نرسید. این موضوع بررسی بسیار کوتاه و فشرده مطالب در این مقاله میباشد که بشرح زیر مورد بررسی قرار میگیرند.

برای این کار ابتدا به شرح روشنگراای در هر سه دین میپردازیم و سپس از چگونگی آن ها به نتیجه خواهیم رسید.

بخش یکم: روشنگراای در دین ترساای ( مسیحی )
1 – گروه روحانیون
2 – گروه فرمانروایان
3 – گروه اندیشمندان
4 – گروه پژوهشگران

بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
1 – نهضت گروه دانایان ( Haskala )، که همان روحانیون اندیشمند و برجسته اروپاای بودند،
این گروه روشنگرا از کمک بعضی از فرمانروایان اندیشمند اروپای مسیحی برخوردار گردیدند.


بخش سوم: روشنگراای در اسلام ( با توجه خاص به ایران شیعه مذهب )
1 – گروه اندیشمندان
2 – نهضت ها
3 – فرمانروایان

خلاصه و نتیجه گیری
---------------------


1
بخش نخست: روشنگراای در دین ترساای

1 – گروه روحانیون
--------------------
پدیده روشنگراای در ادیان سامی ( ادیان ابراهیم ) همواره از داخل این ادیان آغاز گردید.
در قرن پانزدهم ترساای اولین روشنگرای دین ترساای بوسیله یک روحانی بنام ( Dr. Martin Luther )، که استاد الهیات نیز بود، آغاز گردید. وی در سال 1517 ترساای با نصب اعلامیه ای با 95 بند بر در کلیسای خود در شهر ( Wittenberg ) و آغاز ترجمه انجیل از لاتین به زبان آلمانی در سال 1522 ترسا ای در قلعه ( Wartburg ) کار روشنگراای را به اوج رساند. او در سال 1534 ترساای اولین جلد ترجمه کامل انجیل به زبان آلمانی را انتشار داد.


     چگونگی نهضت های روشنگراای  در ادیان سامی      (Enlightenment – siècle des lumières - Aufklärung )

در دین ترساای پس از ( Luther ) بسیاری از یاران مسیحی او دنباله کار او را گرفتند . در اینجا برای کوتاهی کلام به یاد آوری چند تن از آنان بسنده میکنم.
نهضت روشنگراای گرچه از سوی پروتستانها ( پیروان افکار لوتر ) آغاز گردید، کاتولیک های رم ( پیروان پاپ اعظم ) را نیز فرا گرفت.
از مهمترین یاران او باید نام ( Johannes Calvin ) فرانسوی، که در سال ( 1509 چشم بدنیا گشود و در سال ) (1564) درگذشت، ذکر گردد. او با جدیت افزون روشنگراای را که ( Luther) آغاز کرده بود پیگیری کرده و به سوی تکامل پیش برد. او در راه اجرای مذهب سختگیر بود.
( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 113 )

2
از فنلاند روحانی دیگری به نام ( Michael Agricola ) متولد سال ( 1509)، در شمال اروپا روشنگراای را با پشتکاری بسیار به پیش راند، وی در سال ( 1557 ) درگذشت. او از بزرگان روشنگراای بشمار میرود.

دیگر از روحانیون مسیحی (Philipp Melanchthon ) ( 1560- 1479 ترساای ) میباشد که نویسنده و شاعر نیز بود و در روشنگراای اروپا ی مسیحی سهمی بزرگ داشت. او مسائل سیاسی از جمله گفتگو با حکام بخش های مختلف آلمان و پیداکردن راه حل ها را به عهده داشت. او از سال ( 1560 ) به بعد راه مسالمت آمیز خود را ترک گفت و به جمله افراطیون در آمد و مقاومت در برابر امپراطور کاتولیک آلمان Karl V. 1556 – 1519) Kaiser ترساای) را پیش گرفت.
Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 106-107) )

دیگر روحانی سویسی بنام ( Huldrych Zwingli ) ( 1531 - 1484 ) نیز در پای گیری روشنگراای در مرکز اروپا به سختی دست اندر کار بود. او گرچه با لوتر اختلاف نظر داشت، که با میانجی گری ( Philip I.von Hessen ) در ماربورگ به توافق رسیدند. او در جنگ با کاتولیک ها به عنوان روحانی پروتستان ها شرکت داشت و کشته شد. کاتولیک ها جسد او را چهارقطعه کرده و سپس سوزاندند.
( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 114 )

از فرانسه میتوان نام (Martin Bucer ) ( 1551- 1491)را یاد کرد. این روحانی روشنگراای را در بخش الزاس و لرن فرانسه توسعه داد و به دلیل کوشش های سیاسی ( Diplomatie ) که نزدیک شدن روش کلیسا های مختلف را در بر داشت، نامی و اثری بزرگ از خود بر جای گذارد.

همچنین در زیر با ذکر نام چند روحانی ترساای اروپا که در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشتند به کوتاهی بسنده میکنم:
( Johannes Bugenhagen ( 1558 - 1485 ) که در سال 1523) به عنوان روحانی شهر (Wittenberg) به لوتر پیوست و روحانی ای بود بسی روشنفکر و دانا. او از سال 1504 ترساای ودر سن 19 سالگی به ریاست مدرسه شهر ( Pommern ) انتخاب گردید.
او درسال ( 1528 ) دستور العمل برای کلیسای شهر های مختلف شمال آلمان و دانمارک نوشت و انتشار داد . انجمن شهر ( Hamburg ) به پاس قدرشناسی از او هدایاای برای او ارسال داشت که از جمله آن 150 لیتر شراب ناب، 200 لیتر آب جو و یک گاو پروار را میتوان نام برد.
(Heinrich Bollinger) (1575 - 1504 ) روحانی اهل سویس و از یاران بزرگ روشنگراای در شهر ( Zürich ) بود.
Thomas Müntzer روحانی و انقلابی دوره روشنگراای (1525- 1489 ) بود . او در خواست هایش انقلابی تر از لوتر بود به صورتی که حتی با لوتر گفت و گوی بسیار داشت. او را پس از شکست جنگهای دهقانی آلمانها دستگیر و به دار آویختند.
( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 116 )

Dr. Andreas Bodenstein روحانی (1541- 1486) معروف به ( Karlstadt ) که استاد دانشگاه (Wittenberg ) نیز بوده از یاران لوتر بشمار میرود. این روشنگرای روحانی طرفدار
کلیسای بدون تزیین بود. او بعد ها با لوتر اختلاف پیدا کرد و به سویس نزد ( Zwingli ) رفت و به کمک او در دانشگاه شهر ( Basel ) تا پایان عمر به تدریس پرداخت.
( Der Spiegel, Geschichte 6-15 Seite 117 )

3
2 – گروه فرمانروایان
----------------------
اولین حامی ( Luther ) فرمانروای (Kurfürst von Sachsen ) به نام ( Friedrich III.) بود. او به جهت داناای که داشت به (Friedrich der Weise ) معروف بود.
این فرمانروای دانا برای حفظ جان لوتر او را در تاریخ ( 04.05.1521 ) در قلعه ( Wartburg ) شهر ( Eisenach ) پنهان کرد واو را از مرگ حتمی نجات داد.
در همان قلعه شهر بود که ( Luther ) ترجمه انجیل را آغاز و به پایان رساند.

دیگر از فرمانروایان معروف (Georg III. von Anhalt ) را، که از یاران لوتر و در رشته الهیات تحصیل کرده بود، باید نام برد. او در خاور آلمان روشنگراای را توسعه داد.

نمونه دیگر فرمانروای بخش( Hessen (Landgraf Philipp I .von Hessen ) (1504 1567- ) را باید نام برد که با تمام نیرو از روشنگراای پشتیبانی و آنرا توسعه داد. او بود که احداث دانشگاه شهر ( Marburg ) را در سال ( 1527) به پایان رسانده و آن را افتتاح کرد.
در سال 1540 ترساای لوتر به عنوان رهبر پروتستان ها با ازدواج دوم فیلیپ یکم موافقت کرده بود،
گرچه ازدواج دوم برای پیروان مذهب کاتولیک تاکنون هم ممنوع است. ( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 110 -111)
دیگر از فرمانروایانی که از پشتیبانان روشنگراای به حساب میآید، Jerome Bonapart پادشاه وستفال ( Königreich Westfalen ) میباشد. او به برابری ادیان در برابر قانون اعتقاد داشت. او در سال ( 1807 ) در یک سخنرانی اعلام نمود که یهودیان مانند دیگر همشهریان میتوانند مشاغل دولتی را عهده دار شوند. پشتیبانی از یهودیان اروپا ، گام مهمی در پیشبرد روشنگراای در اروپا بشمار میرود.

سیاستمدار و صدر اعظم پروس ( Preußen ) ( Karl August Freiherr von Hardenburg ) در بین سالهای (1822 - 1804 ) در برلین یکی از بزرگان روشنگراای در اروپا بود.
بوسیله او بود که با فرمان پادشاه پروس (III. Friedrich Wilhelm ) در سال ( 1812 ) برابری حقوق یهودیان به تصویب و به اجرا گذارده شد. از آن پس دین از حکومت جدا شد و یهودیان میتوانستند در شغل ها ای که تا کنون برای آنان ممنوع بود، مانند کشاورزی و صنعت کاری، مشغول بکار شوند.

در فرانسه روشنگراای از سال (1789 )، که فتح زندان باستیل در پاریس اتفاق افتاد، تا سال (1815) ، شکست (Waterloo) ، دوره ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) نامیده میشود.
کارهای روشنگراای در این دوران بسیار و از جمله (Code civil des Français ) قانون مدنی فرانسه در سال (1804 ) را باید نام برد که هنوز هم در فرانسه قوانین مدنی بر آن استوار است.

آرمان آزادی، برابری و برادری ( Liberté, Égalité, Fraternité ) شعار ملی فرانسه گردید. در دوره ناپلئون، افکار انقلابی او در سراسر اروپا جای گیر شد. در سال (1791 ) مجلس ملی فرانسه برابری تمام فرانسویان را در برابر قانون تصویب کرد.
از آن پس فرانسویان یهودی مشکل مذهبی نداشتند.


4
3 – گروه اندیشمندان
----------------------
همزمان اندیشمندان اروپا نیز دست به دست هم داده روشنگراای را پیش بردند. در زیر به چند تن از آنان اشاره میکنم :
نویسنده و فیلسوف فرانسوی (Voltaire) (1773 - 1694) یکی از بزرگان اروپا میباشد. او در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشته است. این شاعر و نویسنده و ادیب در گروه روشنفکران اروپا نفوذ بسیار داشت و توانست افکار پیشرو روشنگراای را در ذهن گروه های مختلف جایگزین کند. کتاب های او به زبان های اروپا ای ترجمه و انتشار می یافتند. خود ولتر به زبان های آلمانی، انگلیسی، ایتالیاای تسلط داشت و بعضی از آثار خود را به این زبان ها مینوشت.

فیلسوف، تاریخ دان و روشنگرای اسکاتلندی (David Hume)( 1776 - 1711 ) در سال های (1748- 1749 ) در چندین کتاب گفت و گو را در مورد عقل انسانی و اخلاق مورد پژوهش قرار داده است.
مینویسد انسان بدون عقیده متولد میشود. آموزش او در اجتماعی که او زندگی میکند شکل میگیرد. در اینجاست که برای پیداکردن راه درست با ید از شعور خود استفاده کند.

او بزرگترین روشنگرای اسکاتلندی بشمار میرود.

فیلسوف آلمانی (Immanuel Kant) (1804 - 1724) در کتابهای خود مردم را بسوی عقل کشانده و آن را یگانه معیار سنجش میشمارد. همچنین در یکی از کتاب های خود به قوانین و حقوق در مذهب پرداخته است. امانوئل کانت در اروپا روشنگراای را در افکار عمومی گنجانید.

نام فیلسوف معروف آلمانی، (Friedrich Nietzsche) ( 1900 – 1844 ) نویسنده کتاب « چنین گفت زرتشت » که عنوان دوم آن ( کتابی است برای همه کس و هیچکس ) میباشد را ایرانیان شنیده اند. نیچه در نوشته های خود فلسفه افلاطون (Platon) را پیش نظر داشته است. او در کتاب های خود به شدت به اخلاق در دین پرداخته و آن را مورد سؤال قرار داده است. نیچه معتقد است برای رسیدن به قدرت است که مردم به زاهد نزدیک میشوند. او بر این باور است که آنچه را که زاهد گناه و خدا میداند بازیچه کودکانه ای بیش نیست. دین و مراسم آن را بیهوده میداند که انسان را از فعالیت باز میدارد. توکل به خدا را ترس از دانستن حقیقت میداند. مردم از آن احساس رضایتمندی میکنند و آرامش مییابند. دین را یکی از ابزار های استحکام قدرت فرمانروایان میشمارد. نیچه در روشنگراای در قرون گذشته سهیم بوده است. ( کتاب چنین گفت زرتشت ترجمه حمید نیّرنوری چاپ ابن سینا تهران 1346 )
فیلسوف، نویسنده، و مسلط به علوم طبیعی، فرانسوی ( Jean Jacques Rousseau ) ( 1778 – 1712 ) در نوشته های روشنگراای خود همواره عقل را منبع اصلی دانش و تعلیم وتربیت دانسته است.
یکی از روشنگرایان انگلستان ( John Locke) ( 1704 - 1632 ) میباشد. او با انتشار نشریات خود در روشنگراای مردم و به خصوص به روحانیون پرداخت و عقل انسانی و حقوق بشر را در تعلیم و تربیت در مرتبه بالا قرار داد.
فیلسوف آلمانی ( Georg Wilhelm Friedrich Hegel ) ( 1831 -1770) از جمله نوشته های منتشر شده او در باره فلسفه طبیعت، فلسفه تفکر انسانی و عقل سلیم میباشد.
تحقیقات و آثار او: علوم ، علوم اجتماعی، تاریخ، مذهب، سیاست و فرهنگ را در بر میگیرد.
از جمله پیروان او میتوان ( Ludwig Feuerbach, Karl Marx ) را نام برد.
5
4 - گروه پژوهشگران
----------------------

فیلسوف و پژوهشگر نیوتن ( Isaac Newton Sir ) ( 1727 - 1643 ) که بزرگترین فیزیک و ریاضی دان و ستاره شناس انگلیسی بود و انقلاب علمی را پایه نهاد. قوانین جاذبه، که اصول فیزیک میباشد، را در سال ( 1687 ) ترساای در کتاب فلسفی خود همراه با عوامل طبیعی، فیزیکی و ریاضی منتشر کرد.
نیوتن و تعداد بیشماری از پژوهشگران بزرگ مانند او با روشن کردن و شرح عوامل طبیعی، کمک بسیار شایانی به روشن شدن افکار دیگراندیشمندان زمان خود کرده و بدین وسیله راه خرافات روحانیون را بسته و راه روشنگراای را هموار نموده اند.

بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
----------------------------------

یهودیان اروپا سخت تحت تأثیر ترسایان که روشنگراای را پشت سر گذارده بودند، قرار داشتند.
از سوی دیگر آنها اروپاای و با فرهنگ اروپا آمیخته شده بودند. یهودیان در هنر و دانش و پیشبرد فرهنگ در اروپا سهمی بزرگ در برعهده داشتند.

یکصد سال پیش از آغاز روشنگراای در دین یهود، فیلسوف بلند پایه یهودی بنام ( Baruch Spinoza ) متولد آمستردام ( 1677 - 1632 ) را در 23 سالگی به جرم ( Pantheismus ) که خدا و کیهان و طبیعت را یگانه میدانست، از مجمع یهودیان اخراج کردند.

روشنگراای در دین یهود بین سالهای (1770 – 1780 ) در اروپای مسیحی آلمان ( برلین و کونیگز برگ ) (Königsberg ) بوسیله گروهی بنام (Haskala )، که به معنای دانش و فلسفه ( داناای ) میباشد، آغاز گردید.
در این گروه جمعی از بزرگان یهودی شرکت داشتند. چند تن از بزرگان دین یهود را در زیر نام میبرم:
روشنگراای دین یهود، در اروپا بوسیله یک فیلسوف یهودی بنام ( Moses Mendelssohn ) (1786- 1729 ) ، که خود فرزند یک روحانی مسیحی بود، آغاز گردید.
فیلسوف و روشنگرای یهودی ( Moses Mendelssohn ) اولین کتاب فلسفه اخلاق را در سال ( 1754 ) به زبان عبری انتشار داد.
ترجمه تورات را در سال ( 1783 ) ترساای، از زبان عبری به زبان آلمانی منتشر کرد و تصحیح شده آنرا در سال ( 1788 ) به چاپ رساند. این اولین سنگ بنای روشنگراای دین یهود در اروپای مسیحی آن روز بوده است.
ارزشهای روشنگراای در اروپای ترساای به مرحله ای بالا رسیده بود که یهودیان نمی توانستند این ارزش ها ( آزادی، برابری و برادری ) را، که ناپلئون بناپارت به مردم فهمانده بود، نادیده بگیرند.

فیلسوف، نویسنده، شاعر و روشنگرای آلمانی ( Gotthold Ephraim Lessing ) با نوشتن کتاب ( Natan der Weise - 1779 ) انگیزه بزرگی برای ( Mendelssohn ) به وجود آورده بود.
(Lessing ) ( در کتاب خود اشاره به دانا ای (Mendelssohn) کرده و از او الهام میگیرد.

در دین  ترساای پس از ( Luther )  بسیاری از یاران مسیحی او دنباله کار او ر

درام ( Nathan der Weise )، که در سومین جنگ صلیبی ( 1392 - 1189 ) در اورشلیم اتفاق افتاده است، شرح حال ( Nathan der Weise ) میباشد که به (Moses Mendelssohn ) اشاره کرده است. ناتان دانا ( der Weise Nathan ) در بازگشت از سفر میشنود که یک جوان ترساای دختر او را که یهودی مذهب بود از آتش نجات داده است و آن ترساای نیز زندگی خود را مدیون صلاح الدین ایوبی مسلمان میداند.



درام  ( Nathan der Weise  )، که در  سومین جنگ صلیبی  (  1392 - 1189 ) در اورشلیم اتفاق افتاده است،  شرح حال ( Nathan

پس از درگذشت ( Moses Mendelssohn ) یکی از همگامان او(David Friedländer ) دنباله کار او را گرفت و در سال
(1778 ) اولین مدرسه آزاد را در برلین گشود. برنامه درسی و تدریس این مدرسه ، بر خلاف دیگر مدارس معمول یهودیان، بر پایه روشنگراای بنیاد نهاده شده بود.

7
در سال ( 1778 ) مجله ای بزبان عبری بوسیله ( Isaac Euchel ) در برلین انتشار یافت که روشنگراای را در دین یهود برای خوانندگان خود در آن مجله تجزیه و تحلیل میکرده است. او بشدت برای نو آوری در زبان عبری و تغییرات لازم برای روشنگراای در دین یهود کوشید.

دیگر از پیش آهنگ های روشنگراای در دین یهود بانک داری به نام ( Israel Jacobssen ) بود که در سال ( 1804 ) مدرسه مدرن روشنگراای را، با وجود مخالفت مسیحیان، بنام خود
( Jacobssenschule ) در شهر ( Sessen ) استان ( Niedersachsen ) افتتاح کرد. او مدارس بسیار برای آموزش و روند روشنگراای بنیاد نهاد.

از آغاز سال ( 1800 ) در بخش (Galizien ) واقع در جنوب (Ukraine, Polen ) خاخام بزرگ یهودی به نام ( Salomon Juda Rapoport ) برای اولین بار به بررسی و تجزیه و تحلیل علمی دین یهود پرداخت و از این راه به پیشبرد روشنگراای در بین مردم یهود بسیار کوشید.

هم زمان نویسنده لهستانی (Menachem Mendel Lefin ) که جزو گروه روشنفکران بلند پایه ( Haskala ) و از سال ( 1800 ) از رهبران روشنگراای بوده، با انتشار کتاب های خود، و از جمله برای راهنماای جوانان، کتابی در مورد علوم طبیعی ( Iggerot ha-chochma ) نوشت. او تعداد بسیاری کتاب و نوشتجات برای پیشبرد روشنگراای نگاشته است.

دیگر نویسنده، فیلسوف و روشنگرای نامدار روسیه (Isaac Bär Levinsohn ) میباشد که به زبان عبری تسلطی خاص داشت. او متولد ( Ukrain ) و از نامداران ( Haskala ) در روسیه بشمار میرود.
او در کتاب فلسفه خود کوشید موجودیت و اهمیت دین یهود را با فلسفه ( Haskala ) همآهنگ نماید. او با انتشار کتاب فلسفه خود در سال ( 1837 ) در پیشبرد روشنگراای در دین یهود سهمی بزرگ داشته است.

ازجمله نام بزرگترین متفکر وبا نفوذ ترین اندیشمند روانکاو قرن بیستم (Sigmund Freud) (1939 - 1856 ) اتریشی را میتوان نام برد. او ، علاوه برآنکه در روانشناسی استادی بی نظیر بود، به نیروی عقل متکی و به هیچ مذهبی در زندگی اعتقاد نداشت، گرچه در یک خانواده یهودی مذهب تولد یافته بود.
فروید در عقاید دینی همفکر با Ludwig Feuerbach )) بود که مذهب را مانند افیون برای انسانها میدانست. فروید با نوشته های بسیار با خرافات در ستیز و در پیشبرد تفکر انسانی در روشنگراای نقشی بزرگ داشت.

بنا به گفته ( Uri Beer ) باستان شناس و کاوشگر کنونی اسرائیلی در تاریخ ( 10.03.2014 ) در شهر ) Tel Aviv )، شماره امر و نهی ( Mizwot ) در دین یهود پیش از روشنگراای شامل 613 مورد بوده است.
واجبات معبد اورشلیم 200 مورد بوده که بعلت نبودن معبد، آنها را مورد احتیاج ندانستند. در شکوفاای روشنگراای 70 مورد دیگر آن نیز، که روشنفکران و بزرگان دین یهود مورد نیاز ندانستند، حذف گردید. در پایان روشنگراای از 613 مورد امر و نهی 343 مورد باقی ماند.



8
بخش سوم: روشنگراای در دین اسلام
-------------------------------------

اگر چه در کشور های مسلمان به زبان های مختلف کوشش هاای در جهت روشنگراای در دین اسلام انجام گرفته و میگیرد ولی این کار در ایران زود تر از دیگر کشور های اسلامی آغاز گردید و
آنچه را که امروز از روشنگراای در ایران میدانیم، تنها فرهنگ بزرگ ما که میراث ایرانیان بشمار میرود، عامل اصلی آن بوده است.
در ایران جنبش روشنگراای در اسلام چهار صد سال پس از حمله اعراب به ایران به کوشش فردوسی به اوج خود رسید. از این رو در زیر بخصوص به چگونگی روشنگراای در ایران به یاد آوری چند تن از بزرگان ایرانی میپردازیم.

1 - اندیشمندان:
فردوسی
---------
فردوسی توسی، حماسه سرای ایرانی، شاهنامه را در سال 400 هجری برابر388 خورشیدی ( 1010 ترساای ) به پایان رساند.
فردوسی با اشاره به تاریخ ایران به دودمان های پیشدادیان، کیان، اشکانیان و ساسانیان و داستان های پهلوانی رستم و قیام های داخلی ( کاوه آهنگر ) کوشید که حس میهن دوستی و نیروی مقاومت ایرانیان را در برابر فشار اعراب برانگیزد. ( در این تاریخ از چگونگی دوره هخامنشیان آگاهی ای وجود نداشت. )
از سوی دیگر در بیشتر بخش های ایران در آن دوران زبان دانش و ادب، عربی شده بود.
فردوسی با سرودن شاهنامه برای زنده نگاهداشتن زبان پارسی و تاریخ ایران کوششی بزرگ و خردمندانه بکار برد. چنانکه خود او میگوید:
بسی رنج بردم در این سال سی _______ عجم زنده کردم بدین پارسی
فردوسی با سرودن چکامه رستم فرخزاد به برادرش در شرح جنگ قادسیه با لشگر عرب به سرپرستی سعد وقاص میخواست مردم را تکان داده، پایان کار را به پیش چشم شان بیاورد. یک بیت آن:
چو با تخت منبر برابر کنند _______ همه نام بوبکر و عمر کنند.


او کوشش داشت مردم عرب زده ایران را بیدار و آنها را از خرافات مذهب نجات داده به سوی ارزش های بزرگ ایرانی بکشاند.


 پس از درگذشت ( Moses Mendelssohn ) یکی از همگامان اوDavid Friedländer )   ) دنباله کار او را گرفت  و در سال (1778 ) اولین مدرسه آزاد را در برلین گشود. برنامه

9


بزرگان ما میکوشیدند مردم را با نوشته های خود رهنما باشند، گرچه برای آنان همواره خطر مرگ وجود داشته و همواره مورد تهدید اسلامیست ها قرار میگرفتند.
لذا مجبور بودند که با اشاره و کنایه حرف خود را بزنند که گرفتار تکفیر ملایان نشوند که خود موجب دستگیری و قتل آنان میگردید.

مولوی
-------
مولوی نیز در مورد تهدید آخوند ها حرف های خود را با اشاره به مردم میگوید:

واگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو
( کلیات شمس تبریزی جلد دوم انتشارات جاویدان علمی 1346 ص 355 )

پس بدين سبب است كه او در يكي از غزل‌هايش در ديوان شمس وصف حال خود را مي آورد.
این غزل مولوی در بعضی از دیوان ها حذف شده است، چند بیت آن:

من از آن روز بودم که اسما نبود _______ نشان از وجود مسما نبود
به بتخانه رفتم به بتخانه در _______ در او هیچ رنگی هویدا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب _______ در او مقصد پیر برنا نبود
سوی منظر قاب قوسین شدم _______ در آن بارگاه معلا نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن _______ در آنجاش دیدم دگر جا نبود
بجز شمس تبریز پاکیزه جان _______ کسی مست ومدهوش شیدا نبود

مولوی میگوید، به دل خود مراجعه کن نه به ادیان سامی . او میکوشد با این اشارات مردم را آگاه کرده و از خرافات به دور دارد.
بدین ترتیب به جستجوی خداوند برآمده و در اين جستجو، از كيشي به كيش ديگر، از ديني به دين ديگر، از بتخانه‌اي به بتخانه دیگر، از معبدي به معبد دیگر، گذار نموده است. اما در نهايت، خداوند را در درون خودش يافته، چرا كه بر طبق نظر او «جوهر نفس انساني» همان روح خداوند و يا به عبارت روشن تر، ذات خداوند میباشد.


حافظ شیرازی
--------------
حافظ شیرازی، شاعر روشنگرای بزرگ ایران ( 706 تا 769 خورشیدی ) نیز مانند دیگر بزرگان ما از ترس تکفیر آخوند و مرگ، آنچه را که برای آگاهی مردم لازم می دانسته به صورت غزل و با اشاره و کنایه گفته است:
ای باد حدیث من نهانش میگو _______ سّر دل من بصد زبانش میگو
میگو نه بدانسان که ملالش گیرد _______ میگو سخنی و در میانش میگو
مثال دیگر:
داستان در پرده میگویم ولی _______ گفته خواهد شد بدستان نیز هم
مثال دیگر:
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی _______ که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی


10
حافظ چون با قرآن آشناای کامل داشته است در اشعار خود به ایراد های بسیار قرآن اشاره میکند و بدین وسیله برای بیداری و آگاهی مردم میکوشد:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد _______ لطایف حکمی با نکات قرآنی
در جای دیگر میگوید:
چو من ماهی کلک آرم به تحریر _______ تو از نون و قلم میپرس تفسیر
اشاره به سوره قرآن ( سوره ن و القلم ) است.

در غزلی دیگر میگوید:
حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی _______ بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم.

در غزلی دیگر:
رموز عشق ز حافظ شنو نه از واعظ _______ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

چند نمونه ایراد دیگر حافظ به قر آن:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت _______ به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
غمزه = خون ریز - فریب کاری
در اینجا اشاره به ( آیه 1 تا 4 سوره الق - آیه 48 سوره عنکبوت – آیه 157و 158 سوره اعراف = النبّی الامّی ) میکند که پیامبر اسلام را عامی ( بیسواد ) اعلام میدارد.
حافظ میگوید که چگونه یک آدم بیسواد خود را راه نما ی اندیشمندان جهان می داند؟

حافظ در غزل زیر تردید خود را به روز قیامت و جزا و در نتیجه به موجودیت بهشت اعلام میکند:
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد _______ آه اگر از پی امروز بود فرداای

حافظ شیراز ادیان سامی را افسانه میداند و آنها را جوابگوی جنگ ملتها میشمارد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه _______ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

در غزل دیگر تکلیف قرآن ( دفتر ) را معلوم میکند:
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

حافظ در غزل دیگر به چشم پوشی در خطای آفرینش اشاره میکند:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت _______ آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

در غزل دیگری میگوید اگر گناه خطا است پس معنی عفو چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار هست _______ معنی عفو و رحمت پروردگار چیست

در جای دیگر میگوید:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب _______ چون نیک بنگری همه تزویر میکنند


11
در غزل دیگر مردم را به مفت خوری آخوند ها آگاه میسازد و چنین میگوید:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد _______ که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

حافظ با اشاره به آیه 93 سوره نحل « الله، گمراه کند هرکه را خواهد و رهبری کند هر که را خواهد » چنین میگوید:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ _______ تو در طریق ادب باش و گو گناه منست

حافظ به آیه 35 و36 سوره بقره و آیه های 19 تا 25 سوره اعراف ، به اخراج آدم و حوا از بهشت و ارزش بهشت اشاره کرده میگوید:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت _______ نا خلف باشم اگر من به جو ای نفروشم

سرتاسر دیوان حافظ روشنگراای است، برای کوتاهی کلام به چند نمونه بالا بسنده میکنم.

(ضمنآ کتاب « حافظ پیام آوری که باید از نو شناخت » را که جناب عبدالحمید شیبانی روشنگرای بزرگ معاصر در سال 2548 شاهنشاهی در رابطه با غزل های حافظ و آیات قرآن انتشار داده اند برای آگاهی کامل خواندن آن را توصیه میکنم.)
« ابیات بالا از روی دیوان حافظ نسخه قزوینی، قاسم غنی و خانلری میباشند. »

سعدی شیراز
------------
سعدی شاعر و روشنگرای بزرگ ایران (حدود 589 تا 671 خورشیدی ) نیز در بیشتر اشعار خود به آیات قرآن و در مورد بهشت و حوریان مکرر اشاره کرده است. برای نمونه به بیت زیر اشاره میشود:
حوران بهشتی که دل خلق ستادند _______ هر گز نستانند، دِلِ ما که تو داری
اشاره او به آیه های زیر در مورد بهشت و حوریان باکره سیاه چشم و سفید اندام میباشد:
( سوره الواقعه آیه 22 و23 – سوره انبیا، آیه 31 تا 33 – سوره ص، آیه 52 - سوره الرحمن، آیه 15 و 56 و71 و72 )
( کلیات سعدی، نسخه فروغی انتشارات ققنوس 1374 غزل ص 774 )

سعدی شیرازی حدود هشتصد سال پیش به روشنگراای پرداخته و در آن دوره کوشید که مردم عقب افتاده را بیدار و از خرافات دور کند. در غزلی میگوید از الله که خیری ندیدی، برای رسیدن به خواست های خود برو راه عقلانی پیش بگیر:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن _______ که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
( ص 743 )
سراسر گلستان و بوستان انباشته از این گونه تذکرات میباشد.

خاقانی شروانی
---------------
خاقانی از شعرا و سخنوران ملی و از روشنگرایان بزرگ ایران میباشد. تولد او در شیروان و در گذشت او در تبریز ( 498 – 568 خورشیدی ) بوده است.
قصیده زیر را برای مردم عرب زده زمان خود سروده است، میگوید ای ایرانی بیدار شو و تو زاده مدائن ایرانی، نه زاده مکه عربستان.

12
چند بیت آن : (دیوان خاقانی به کوشش حسین نخعی چاپ امیرکبیر 1336 خورشیدی ص 321)
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان _______ ایوان مدائن را آ یینه عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن _______ وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
ما بار گه دادیم این رفت ستم بر ما _______ برقصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گر زاد ره مکه تحفه است به هر شهری _______ تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

قصیده زیر را « در حسب و حال خود سروده » و میخانه را بر مکه و خانه کعبه شایسته تر میداند. چند بیت آن : ص 246 -249 بدل در خواص بقا میگریزم _______ به جان زین خراس فنا میگریزم
بده جام فرعونیم کز تزهدّ _______ چو فرعونیان ز اژدها میگریزم
بمن آشکارا ده آن می که داری _______ به پنهان مده کز ریا میگریزم
من از باده گویم تو از توبه گوای _______ مگو کز چنین ماجرا میگریزم
حریف صبوحم نه سبّوح خوانم _______ که از سُبحۀ پارسا میگریزم
مرا سجده گه بیت بنت العنب بس _______ که از بیت امّ ا لقری میگریزم
به بزغاله گفتند بگریز، گفتا _______ که قصاب در پی کجا میگریزم
همه حس من یک بیک هست سلطان _______ از این سگ مشام گدا میگریزم
مرا منتها ی طلب نیست سد ره _______ که از سدرة المنتهی میگریزم

خراس - آسیاب بزرگ که بکمک چهار پا میچرخد - سبّوح = یکی از نامهای الله ( دعا ) بیت بنت العنب = میخانه - بیت ام القری = خانه مکه - سدرةالمنتی = درختی است ( درخت کُنار یا درخت سدر) در آسمان هفتم که جز الله کسی به آن نرسیده است

ناصر خسرو قبادیانی
--------------------
ناصر خسرو شاعر، اندیشمند، فیلسوف و جهانگرد ی که از موسیقی و علم نجوم نیز برخوردار بود. او در سال 467 خورشیدی برابر 1088 ترساای در یمنگاه، که بخشی از بدخشان میباشد، به خاک
سپرده شد. این اندیشمند ایرانی تمام قرآن را از بر داشت. در قصیده راز و نیاز با خدا که برای آگاهی مردم و دوری آنها از خرافات بوده، چنین میگوید: چند بیت از آن قصیده

خدایا عرض و طول عالمت را _______ توانی در دل موری کشیدن
تو بتوانی که در یک طرفة العین _______ زمین و آسمان را آفریدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان _______ معین گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی _______ در آغاز خلایق آفریدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت _______ چرا بایست شیطان آفریدن ؟
ندارم اعتقادی یکسر موی _______ کلام زاهد نادان شنیدن
چرا بایست از هول قیامت _______ چنین تشویش ها بردل کشیدن
خدایا راست گویم فتنه از توست _______ ولی از ترس نتوانم چغیدن ( حرف زدن )
( دیوان اشعار ناصر خسرو قبادیانی به کوشش مهدی سهیلی چاپ گلشن 1348 ص 364- 368 )



13
فریدالدین عطار نیشابوری
--------------------------------
دیگر از بزرگان اندیشمند و روشنگرای ما عطار نیشابوری است که تاریخ تولد او روشن نیست احتمالآ 514 خورشیدی است. عطار پیش از حمله مغول از بیم مسلمانان متعصب در یکی از دهات نزدیک نیشابور در خفا زندگی میکرد. این اندیشمند ایرانی در سال 602 خورشیدی بدست مخالفان متعصب مسلمان کشته شد، ولی آنها مغولان را به قتل او متهم کردند.
سعید نفیسی دیوان فریدالدین عطار نیشابوری را تصحیح نموده است. در مقدمه چاپ سوم دیوان که از انتشارات کتابخانه سنائی تهران به تاریخ 1339 خورشیدی میباشد، در صفحه 5 چنین مینویسد: « مجموعه اشعار سنائی، مولانا جلال الدین و فریدالدین عطار بشماره 238 در کتابخانه حالت افندی در استانبول هست. این مجموعه تاریخ ندارد اما رسم الخط آن میرساند که در قرن هشتم در ایران نوشته شده است. نکته تازه ای که در آن هست اینست که رباعیاتی کاتب مجموعه از مختار نامه عطار برگزیده و در پایان قصاید و غزلیات که نقل کرده یک رباعی هست که در آن مجموعه چنین آمده است: سقی ﷲ ثراه در وقت شهید شدن.
معشوق بتیغ دست برد، ایدل، هین _______ بربند دو چشم و خوش بزانو بنشین
و انگه بزبان حال میگوای: که _______ زهر از کف دوست شربت بار پسین »

از این رباعی قرن هشتم پیداست که عطار نیشابوری بدست مغولان کشته نشده بلکه بدست دشمنان دوست نما کشته شده است
( سقی الله ثراه = خدا گور او را سیراب سازد = خدا رحمت خویش را بر گور او ریزد. )

عطار درغزلی زیر میگوید زاهدان دروغ میگویند، مغرورند و دل بیدار ندارند، اگر دارند نشان دهند.
چند بیت آن: از تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 127 و دیوان عطار با تصحیح سعید نفیسی ص 299 و300
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمائید _______ همه هستید در مستی یکی هشیار بنمائید
ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین _______ چنان کاندر درون هستید در بازار بنمائید
هزاران مرد دعوی دار بنمایم از این مسجد _______ شما یک مرد دعوی دار از خمار بنمائید
من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمایم _______ شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمائید
به زیر خرقه تزویر زنار مغان تاکی _______ ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمائید

عطار در حکایت منطق الطیر، از مرغ هاای گفت و گو دارد که برای دیدار سیمرغ ،که سمبل آفرینش بود، با راهنماای هدهد بسوی قله کوه قاف رهسپار شدند. از تمام مرغان فقط 30 ( سی ) مرغ پس از گذراندن هفت منزل دشوار به قله کوه قاف رسیدند. در آنجا از هدهد پرسیدند که سیمرغ کجاست؟ هد هد پاسخ داد که سیمرغی وجود ندارد.

آینه ای را در برابر مرغان قرار داد، از آنان پرسید که در آینه چه میبینید؟ مرغان گفتند ما سی مرغ در آینه می بینیم. هدهد به آنان رو کرده گفت، سیمرغ حقیقی خود شما هستید، عطار در حکایت منطق الطیر گفتار هد هد را چنین شرح میدهد:
هرکه آید خویشتن بیند در او _______ جان و تن هم جان و تن بیند در او
چون شما سی مرغ اینجا آمدید _______ سی در این آینه پیدا آمدید
مرغان میگویند
ما به سیمرغی بسی اولی تریم _______ زانکه سیمرغ حقیقی گوهریم
چون شما سی مرغ حیران مانده اید _______ بی دل و بی صبر و بیجان مانده اید
14
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد رهرو و رهبر نماند و راه شد
عطار با این اشارات میگوید چون شما خود را در آینه سی مرغ می بینید، در حقیقت خودتان سیمرغ حقیقی هستید، پس به دنبال خدای تصوری نروید.
( منطق الطیر تألیف دکتر محمد الهی قمشه ای چاپ 1367 خورشیدی ص 148 )

پروین اعتصامی
----------------
پروین شاعر گرانمایه معاصردر روشنگراای مردم و حقوق بانوان در اسلام بسیار کوشا بوده است که در زیر چند نمونه از اشعار او را میآورم. .
قطعه نهال آرزو را در جشن پایان تحصیل خود در مدرسه امریکاای تهران در خرداد ماه سال 1303 خورشیدی برای شرکت کنند گان در جشن خوانده است.
در این قصیده به پایین بودن ارزش زن در اسلام اشاره میکند.
چند بیت آن:
پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است _______ مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن _______ تا نگوید کس، پسر هشیارو دختر کودن است
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند _______ نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است _______ طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری

قصیده زن در ایران را که به مناسبت کشف حجاب در 17 دیماه 1314 خورشیدی در جشن پایان تحصیلی دختران در دانشسرای مقدماتی در برابر رضا شاه بزرگ خوانده و بدین وسیله سپاس خود را برای آزادی زنان و کشف حجاب بیان نموده است. قصیده چنین شروع میشود:
زن درایران پیش ازاین گوای که ایرانی نبود _______ پیشه اش، جز تیره روزی و پریشانی نبود

( دیوان پروین اعتصامی چاپ چهارم 1333 خورشیدی )

سه بیت آخر این قصیده از چاپ سوم به بعد بوسیله ابوالفتح اعتصامی، برادر پروین، از دیوان او حذف گردیده است.
خسروا، دست توانای تو آسان کرد کار _______ ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشته کشتی ناخدا _______ ساحلی پیدا در این دریای توفانی نبود
باید این انوار را پروین به چشم عقل دید _______ مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود
بیت زیر را آخوند ها پس از انقلاب اسلامی از دیوان حذف نموده اند.
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف _______ چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود

کمال خجندی
------------
معروف به شیخ کمال، از شعرا و اندیشمندان بزرگ پارسی گوی ( حدود 700 خورشیدی ) در خجند ( استان سغد در تاجیکستان ) چشم به جهان گشوده است. این شاعر عارف گرانمایه در
تربیت و آگاهی مردم کوشا و از روشنگرا یان زمان خود بشمار میرود. کمال خجندی حدود سال 784 خورشیدی در تبریز درگذشت و همانجا نیز به خاک سپرده شد.
ابیاتی چند از او:
در بیت زیر غزل حافظ ( شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش ) را تضمین کرده است:
شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون _______ که زاهد افعی وقت است و میسازم بدان کورش

15
و در جای دیگر:
زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را رهبر است _______ فکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگر است
ناصیحا دعوت مکن ما را به فردوس برین _______ کاستان همت صاحبدلان زان برتر است
ما به رندی در بساط قرب رفتیم و هنوز _______ همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است

در زیر اشاره به تکفیر منصور حلاج و قتل او ( 300 خورشیدی ) بوسیله مقتدر خلیفه عباسی کرده و به مردمی که پای منبر آخوند ها مینشینند میگوید، با اینکار ها نمی توانید به مقام منصور حلاج برسید:
به معراج « اناالحق » نرسی ز پای منبر _______ که سری شناسد این سر که سزای دار باشد

( دیوان کمال الدین مسعود خجندی چاپ 1975 ترساای روسیه به کوشش ک. شید فر – آکادمی علوم اتحاد شوروی، انستیتوی خاور شناسی )

احمد کسروی
-------------
اندیشمند، پژوهشگر، زبان شناس، تاریخ نگار و استاد حقوق ( 1269 تا 1324 خورشیدی ) یکی از بزرگترین روشنگرایان معاصر بشمار میرود.
کسروی با انتشار نوشته ها و کتب بسیار در روشنگراای مردم ایران کوشش بسیار کرد.
کسروی جنبش « پاک دینی » یا « ورجاوند بنیاد » ( Secularism ) را در ایران بنیان گذارد. در این جنبش او میکوشید مانع دخالت دین در تمام امور جامعه، سیاسی، اقتصادی و حقوقی کشور گردد. دولت باید به صورت مطلق دین را از سیاست جدا کند، که آن هدف اصلی او بود.

واژه ( Secularism ) بسیار قدیمی است و ریشه یونانی دارد و در سال 1846 ترساای بوسیله نویسندهٔ و روزنامه نگار بریتانیایی جورج هالی اوک ( Georg Jacob Halyoake ) ( 1817 - 1906 ) در اروپا پای نهاده است.

آخوند ها، کسروی را تکفیر کردند و اسلامیست های آن دوران بنام « فدائیان اسلام » او و منشی او حداد پور را در اتاق بازپرسی کاخ دادگستری در تاریخ 20 اسفند ماه 1324 خورشیدی بوسیله گلوله و 27 ضربه چاقو کشتند.

از آثار او تاریخ مشروطیت ایران، تاریخ هجده ساله آذربایجان، آذری یا زبان باستان آذربایجان، را میتوان از بزرگترین آثار او بشمار آورد.
مجله پیمان را در سال 1312 خورشیدی با مدیریت خود انتشار داد. علاوه بر آن به انتشار روزنامه پرچم، پرچم هفتگی، پرچم نیمه ماهه کوشید.

کتاب های شیعه گری، بهاای گری، صوفی گری، ورجاوند بنیاد، شهریاران گمنام، و حدود هفتاد کتاب از او برایمان بیادگار مانده است که تا به امروز بزرگ ترین منبع تاریخی و اجتماعی ایران بشمار میروند.



16
علی دشتی
------------
نویسنده، روزنامه نویس، پژوهشگر و روشنگرای معاصر علی دشتی ( 1276 – 1360 خورشیدی) در کتاب « عقلا برخلاف عقل » مینویسد:

« تا سال چهل هجری تکلیف مسلمین روشن بود. کتاب الله و سنت رسول الله و سیره خلفای راشدین سر مشق و ملاک کردار و رفتار مردم بود ولی از آن پس حدیث و روایات برای تفسیر .... پیدا شد و روز به روز فزونی گرفت مخصوصآ که حربه ای شده بود در دست فرقه های سیاسی و هر فرقه ای برای توجیه و اثبات روش خود بدان استناد میکرد و از این رو جعل حدیث شیوع یافت ( ص 6 - 7 )
چنین مینویسد:
« غالب آنان مردمان ساده لوحی بودند که خیال میکردند روایات و احادیث مرز نهاای معرفت انسانی است.....از دوران متوکل ( خلیفه عباسی ) که به اشعریان ( اهل حدیث ) تمایل خاص داشت و
معتزلیان ( آنها که پیرو عقل بودند ) را کنار گذاشت، مبارزه با معقولات عقلی آغاز شد و در قرون 3 تا 5 هجری به اوج خود رسید. » ص 8

« فلسفه و هرچه در این کلمه گنجانیده شده است، علوم مهجوره یا حکمت کفر آمیز میگفتند و در محیط متدینان مقدس تمام علوم عقلیه را مستلزم سستی عقیده و با لنتیجه انحراف از دین میدانستند. » ص 11
( عقلا بر خلاف عقل - سازمان چاپ و انتشارات جاویدان تهران چاپ دوم 1355 خورشیدی )

عارف قزوینی
--------------
شاعر ملی گرا و آزادی خواه ( 1259 تا 1312 خورشیدی ) دوران مشروطیت را میتوان از جمله روشنگرایان شمرد. او در سرتاسر دیوان خود میکوشد مردم را به آزادی فکر و دوری از خرافات وادار نماید.
این نیروی شگرف روشنگراای او موجب گردید که در 21 ماه رمضان 1279 خورشیدی، واعظان شهر قزوین در مسجد شاه او را تکفیر کردند.

عارف با اشاره به سوره 36 آیه توبه، از ماه های حرام به ستوه آمده و میگوید: ( ص 77 )
باز از افق هلال محرم شد آشکار _______ باز ابر گریه خیمه فکن شد به جویبار
آمد زمان ماتم و وقت طرب گذشت _______ چون اوفتاد ماه محرم به نو بهار

در قصیده گیسوی یار، در مورد پیچ آزاد عمامه ، ( تحت الحنک )، را بجای افسار بکار برده است میگوید: بیت آخر آن: ( ص182)
عارفا رشته تحت الحنک واعظ شهر _______ ظلم کردیم گر آن را به حماری بزنیم

در غزل حال دل اشاره به آیه 26 تا 33 سوره حجر قرآن و آفرینش شیطان است. ( ص 210 )

بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر _______ ذیحق است ار بد از افراد بشر میگوید
این سخن گر بنویسند به زر جا دارد _______ الحق عارف سخن سکه به زر میگوید
در غزل تمدن بی تربیت نسوان با اشاره به سوره 31 آیه نور ( در مورد حجاب ) چنین یاد آوری میکند: ( ص 229 )
17
بفکن نقاب و بگذا ر در اشتباه ماند _______ تو بر آن کسی که میگفت رخت به ماه ماند
بدر این حجاب و آخر بدر آ ز ابر چون خور _______ که تمدن ار نیائی تو به نیم راه ماند

در غزل حجاب، بانوان را با اشاره به سوره 33 آیه احزاب، توصیه میکند: ( ص 273 )
ترک حجاب بایدت ای ماه رو مگیر _______ در گوش، وعظ واعظ بی آبرو مگیر
چون شیخ مغز خالی پر حرف و لابه گو _______ ایراد بی جهت سر هر گفت و گو مگیر

عارف در تاریخ 25 آذر ماه 1310 خورشیدی، دو سال پیش از در گذشتش، به دوست دیرینه خود محمد رضا خان هزاره چنین مینویسد:
« بلکه میتوانم افتخار کنم به اینکه نیاکان من پشت به پشت پدر بر پدر تا پدر بزرگم با آیین دیرین خویش زندگی کردند».

عارف در سالخوردگی در سال 1308 خورشیدی در قصیده زرتشت در مورد دین عرب می نویسد: چند بیت آن:
به ایمانی ره بیگانه جوای _______ رها کن تا کی این بی آبروئی
بخون دل نیم، زین زیست شادم _______ که زردشتی بود خون و نژادم
چو دین کردارش و گفتار و پندار _______ نکوشد بهتر از یک دین پندار
( دیوان عارف به اهتمام عبدالرحمان سیف آزاد چاپ 1358 تهران ص 72 . این چاپ بر پایه چاپ 1303برلین میباشد که در زمان حیات عارف و به همت دکتر رضا زاده شفق گردآوری شده بود. )

میرزاده عشقی
---------------
میرزاده عشقی ( 1272 تا 1303 خورشیدی ) را میتوان جزو برجسته ترین چهره های روشنگرای و آزادی خواه دوره مشروطیت بشمار آورد.
عشقی در دوران کوتاه زندگی خود بزرگترین کمک را به مردمی که تشنه آزادی بودند، کرد.
مبارزه بی باکانه او با اسلام گرایان پسگرا آنچنان بود که آنها در سال 1303 خورشیدی او را در خانه خودش ناجوانمردانه به ضرب گلوله از پای در آوردند.

این ایرانی بزرگ در دیوانی که برای روشنگراای مردم از خود بجای گذاشته است، سرتاسر گویای فریاد از بد خویی و نادانی آخوند ها از یک سو و نادانی و بی تفاوتی جامعه از سوی دیگر میباشد.

عشقی با نمایش نامه های خود، که با موزیک اجرا میکرده، میکوشید که مردم را آگاهی دهد.

نمایشنامه کفن سیاه، داستان باستانی « خسرو دخت » و سرنوشت زنان ایرانی را بررسی میکند: ( کتاب چهارم ص 26 تا 27 از دیوان او) چند بیت آن :
یک بیک پادشهان را بمقر میدیدم _______ همه بر تخت و همه تاج بسر میدیدم
زان میان نقش ازآن پس زعمر میدیدم _______ سپس آن پرده دگر زیر و زبر میدیدم

ادامه آن: ( ص 34 )
جای پای عرب برهنه پائی دیدم _______ نسبت تاج شه و پای عرب سنجیدم
آنچه بایست بفهمم ز جهان فهمیدم _______ بعد از آن هرچه که دیدم ز فلک خندیدم

18
در پایان داستان: ( ص 39 )
شرم چه، مرد یکی بنده و زن یک بنده _______ زن چه کردست که از مرد شود شرمنده
چیست این چادر و رو بندۀ نا زیبنده _______ گرکفن نیست بگو چیست پس این روبنده
مرده باد آنکه زنان زنده بگور افکنده
عشقی از دیگر گوینده گان میخواهد با او هم صدا شوند و در آگاه کردن مردم بکوشند:
با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود _______ کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها روی زنان باز شود _______ زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
ور نه تا زن بکفن سر برده _______ نیمی از ملت ایران مرده

در نمایشنامه رستاخیز شهریاران ایران ( کتاب چهارم ص 51 ) چنین میگوید:
این درو دیوار دربار خراب _______ چیست یارب وین ستون بیحساب
این بود گهوارۀ ساسانیان _______ بنگه تاریخی ایرانیان
ای مدائن ازتوای قصر خراب _______ باید ایرانی ز خجلت گردد آب
ادامه میدهد:
اکنون که مرا وضع وطن در نظر آمد _______ بینم که زنی با کفن از قبر در آمد

در غزل دزد پایتختی با اشاره به چادر سیاه چنین میگوید: ( کتاب ششم ص 39 )
گذشت عمر به جان کندن ای خدا مردم _______ زدست اینهمه جان کندن،این چه جان سختی است
زنان کشور ما زنده اند و در کفن اند _______ که این اصول سیه بختی از سیه رختی است

قصیده مخالفت با قرار داد ایران و انگلیس ( قرار داد 1919 ترساای ) : ( کتاب ششم ص 5 )

ملتی کو باز قرن بیستم بر درد خود _______ چاره با ختم دعا و ذکر و افسون میکند
با ایراد ونا رضا یتی از خدا: ( کتاب ششم ص 7 )
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام _______ آفریدستی ؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب _______ گر خدائی هست ز انصاف خدائی دوربود
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات _______ هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد _______ از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود

در غزل درد وطن با اشاره به فرهنگ ایرانی به زاهد چنین میگوید: ( کتاب ششم ص 8 )
من روی پاک سجده نمایم تو روی خاک _______ زاهد برو معاملۀ ما نمی شود
مرغی که آشیان به گلشن گرفته است _______ او را دگر به بادیه مأوا نمی شود

روی به کائنات: ( کتاب ششم ص 12 )
از چه بر اوضاع کائنات نخندم مسخره بازیست این جهان زبر و زیر
( اشاره به سوره صافات آیه 6 و سوره الذاریات آیه 47 )


روی به فلک :( کتاب ششم ص 32 و 33)
عارم آید من ار بفلک اعتنا کنم _______ از من به چرخ جز بحقارت نظاره نیست
ای گول شیخ خورده، قضا و قدر مطیع _______ بر طاق و جفت و خوب وبد استخاره نیست
( اشاره به آیه های فوق )
19
در غزل سرفرازی میگوید دین از حکومت جدا است: (کتاب ششم ص 41)
مکن مداخله در کار مملکت ای شیخ _______ که این مباحثه غسل و بی نمازی نیست
خود این فضاحت اعمال روز عاشورا _______ قسم به ذات خدا جزء دین تازی نیست

در مورد استفاده از عقل به جای افسانه چنین میگوید: ( کتاب ششم ص 36 )
داده فتوا به نا پاکی من مفتی شهر _______ کز چه بر ساحت پاکیزه دین هتاکم
منکرم من که جهانی بجز این باز آید _______ چه کنم درک نمود است چنین ادراکم
قصه آدم وحوا همه وهم است و دروغ _______ نسل میمونم و افسانه بود از خاکم

اشاره عشقی به سوره فتح آیه 5 و سوره الرحمان آیه 56، 58، 70، 72، 76، و سوره واقعه آیه 10 تا 17 و آیه 20 تا 24 میباشد
( دیوان او به کوشش اکبر سلیمی در سال 1331 خورشیدی در مؤسسه امیر کبیر به چاپ رسیده است)
ایرج میرزا
-----------
شاهزاده ایرج میرزا ملقب به جلال المما لک ( 1252 تا 1304 خورشیدی ) در 52 سال عمر کوتاه خود از روشنگرایان دوران مشروطیت بشمار میرود. ایرج شاعری آزاده، کشور دوست و مشروطه خواه بود. پیش از انقلاب اسلامی کودکان از دوره دبستان با اشعار و پند های ایرج آشناای پیدا میکردند.
ایرج در تمامی دوران زندگی پر بارش به مبارزه با جهل، نادانی، و خرافات آخوند ها و واژگون کردن موهوماتی بود که آخوند ها سالیان دراز به مردم آموخته بودند.

برای آگاهی مردم در مثنوی انقلاب ادبی در باره گفته های آخوند های منبر میگوید: ( ص123 )
کار این چرخ و فلک تو در توست _______ کس نداند که چه در باطن اوست
آنکه پیش تو خدای ادبند _______ نکته چین کلمات عربند
آخدا خوب که سنجیدم من _______ از تو هم هیچ نفهمیدم من
یا تو آن نیستی ای خالق کل _______ که به ما وصف نمودند رسل
کاش مرغی شده پر باز کنم _______ تا لب بام تو پرواز کنم

در یک غزل رو به آخوند کرده میگوید: ( ص 26و 27 )
رند شراب خوارم در سینه ام دلیست _______ پاکیزه تر ز جامه شیخ نماز کن
بوئی ز بوستان محبت نبرده اند _______ سالوس زاهدان حقیقت مجاز کن

در غزل دیگر اشاره به تذویر آخوند است: ( ص 34 )
سبحه و سجاده و مهری مرتب کرده شیخ _______ تا چه پیش آید خدا، با دام و تزویر است و من

در عارف نامه میگوید: ( ص 50 تا 64 )
تو میگوای قیامت هم شلوغست _______ تمام حرف ملا ها دروغست
عموم مجتهد ها حرف مفتند _______ همه پیغمبرات گردن کلفتند
برو یک روز بنشین پای منبر _______ مسائل بشنو از ملای منبر
در ایران تا بود ملا و مفتی _______ به روز بدتر از این هم بیفتی


20

بقربانت مگر سیری پیازی ؟ _______ که توی بقچه و چادر نمازی
سرو ته بسته چون در کوچه آئی _______ تو بانو جان نه بادمجان مائی
بدان خوبی در این چادر کریهی _______ بهر چیزی بجز انسان شبیهی
خدا یا تا بکی ساکت نشینم _______ من اینها جمله از چشم تو بینم
همه ذرات عالم منتر توست _______ تمام حقه ها زیر سر تواست
تو این آخوند و ملا آفریدی _______ تو توی چرت ما مردم دویدی
بیا از گردن ما زنگ واکن _______ ز زیر بار خرملا رها کن
احادیث مزخرف جعل میکن _______ خران گریه خر را نعل میکن

غزل حجاب: ( ص 127 تا 129 )
نقاب بر رخ زن سد باب معرفتست _______ کجاست دست حقیقت که فتح باب کند
زمن مترس که خانم تو را خطاب کنم _______ از او بترس که همشیره ات خطاب کند

در قطعه « که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند » چنین میگوید: (ص 159 و160 )
بهشت و دوزخی آراست بهر بیم و امید _______ که دعوت همه بر منهج صواب کند «راه صواب »
برای ذوق تو شهوت پرستِ عبدلبطن _______ حدیث میوه و حوریه و شراب کند
از آن نماز که خود هیچ از آن نمیفهمی _______ خدا چه فایده و بهره اکتساب کند
تفاخری نبود مر خدای عالم را _______ که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند

در وصف دوزخ میگوید: ( ص 160)
از آن گروه چه خواهی که از هزار نفر اقل دویست نفر روضه خوان خر دارد
دویست دیگر جن گیر و شاعر و رمال دویست واعظ از روضه خوان بتر دارد
( دیوان ایرج میرزا هدیه ( خسرو ایرج ) چاپ سینا تهران 1324 خورشیدی ص 123 تا 127 )

میرزا حبیب خراسانی
----------------------
میرزا حبیب خراسانی ( 1228 تا 1278 خورشیدی ) در مشهد متولد شد. سر سلسله این خاندان، سید محمد مهدی معروف به شهید، حدود سال 1150 خورشیدی از اصفهان به خراسان مهاجرت کرده و ریاست روحانی و حکومت شرعی این سامان را برعهده داشت.
خاندان حبیب خراسانی با علوم زمان آشنا و از هنر موسیقی بر خور دار بو دند. بخصوص سرسلسله آنان تار را بخوبی می نواخته است.
این خاندان تا سال درگذشت میرزا حبیب حدود 140 سال ریاست روحانی و غالبآ حکومت شرعی خراسان را بر عهده داشته اند.

دیوان میرزا حبیب خراسانی به همت نواده او علی حبیب در سال ( 1330 خورشیدی ) در مشهد در چاپ تابان منتشر گردیده است. در اشاره به منابع زیر، شرح حال حبیب را بخش یکم و دیوان ، بخش دوم نامیده میشود. ( شرح احوال ص 5 تا 8 )
حبیب به بی دانشی پیامبر اسلام به( آیه 157 تا 158 سوره اعراف ) اشاره میکند: ( دیوان ص 2 و 3 )


21
ز دانشور سخن باور توان کرد _______ که نادان هرچه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشاید _______ که جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری را _______ بدست جم جز این انگشتری نیست (جم، اشاره به سلیمان )
همه پیغمبری ها را خرد کرد _______ جز او کس در خور پیغمبری نیست
چه باشد کافری انکار دانش _______ که جز انکار دانش کافری نیست

حبیب در یک قصیده میگوید: دو بیتی از آن: ( دیوان ص 17 تا 20 )
هزاران عالم آید هر دم از غیب بهر یک آدم و شیطان دیگر
برو زاهد بکار ما مپرداز تو زان دیگری ما زان دیگر

در غزل زیر میگوید: ( دیوان ص 25 تا 26 )
خواهم از پرده ناموس بر آیم یکبار _______ بزنم این درم ناسره یکسر بقمار
یعنی این خرقه ارزق بدر آرم از بر _______ جامۀ سرخ بپوشم ز طرب چون گلنار
نیستم شمع حرم از چه نشینم تا صبح _______ همه شب شعله زنان اشک فشان بر رخسار
هیچ دانی که چه خواهم ز خدا در دو جهان _______ زیم آزاده، بی مشغله، و بی تکرار

در غزل « ای پسر» عقل و خرد را بالاتر از کعبه و سنگ سیاه آن میداند: ( دیوان ص42 تا 43)
به هنر آدمی شود زنده _______ که همان مردن است بی هنری
آدمیزاد به هوش و عقل و خرد _______ بندگی کرده اند دیو و پری
همه گیتی سوی تو ره سپرند _______ که تو هم کعبه ای و هم حجری

حبیب در مورد دو فرشته، نویسنده نامه اعمال « رقیب و عتید » با اشاره به آیه 28 سوره ق میگوید: ( دیوان ص 57 )
میکده پیر پر از نقد زر _______ مدرسه شیخ ز وعد و وعید
خیز که تا فاش نما یم ترا _______ چهره ز رخسار رقیب و عتید

حبیب اشاره به حیله فقیه میکند و هشدار میدهد: ( دیوان ص 58 )
رندی و قلاشی شیخ و فقیه _______ نزد حریفان به وضوح آمده

در غزل افسانه میگوید: ( دیوان ص 74 تا 75 )
سبحۀ صد دانه چون کار مرا آسان نکرد _______ کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
بر فروز از می چراغی من ز مسجد نیمه شب _______ آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز _______ در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را

در غزل عمامه میگوید:( دیوان ص 80 )
شیخنا تاکی گرانتر میکنی عمامه را _______ تا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست _______ در ره خاصان منه شیخ دام عمامه را
میکنی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق _______ تا بکی زحمت دهی این آسمانی نامه را

در غزل شیخ و صوفی میگوید: (دیوان ص 90 )



22
می حلال است بکیش من و تزویر حرام _______ که بهر کیش حلالی و حرامی دگر است
رشته سبحه و زنار اگر چند یکی است _______ در حرم دامی و در بتکده دامی دگر است
شیخ دعوی کند از تقوی و صوفی ز صفا _______ که بهر بزمی ازین شعبده نامی دگر است
شیخ دارد نفسی با اثر واعظ و لیک _______ سخن پیر خرابات کلامی دگر است

در غزل سئوال از شیخ چنین میگوید: ( دیوان ص 93 )
ما را به شیخ شهر سؤال و جواب نیست _______ زیرا که در میانه حساب و کتاب نیست
تو میروی به مسجد و من سوی میفروش _______ ای نور دیده جای عتاب و خطاب نیست
من سالها به مسجد و میخانه بوده ام _______ جز در سرای پیر مغان فتح باب نیست

در غزل دام میگوید: (دیوان ص 98 )
تسبیح تو ای شیخ که صد دانه تمام است _______ ظاهر همگی دانه و باطن همه دام است
پیوسته چرا مست غرور از می دنیا ست _______ در مذهب این شیخ مگر باده حرام است

دو بیت از غزل یاوه سرائی : ( دیوان ص 200 تا 201 )
دم فرو بند از این یاوه سرائی زاهد _______ کار ما با تو حوالت به سرای دگر است
می حلال است برای من و تزویر حرام _______ شیخ را نیز در این مسئله راهی دگر است

در دو بیت زیر اشاره به آیات ابراهیم میکند ( آیه 97 سوره آل عمران ) و میگوید: اشعار من همانند آیات بیّنات ابراهیم ، تابناک است. ( دیوان ص 79 )
در بیان و اصول و فقه و حدیث _______ همه دان ناقد و بصیر مرا
شعر من بیّنات قرآن است _______ بمخوان شاعر و دبیر مرا ( بیّنات = روشن کننده = گواهی دهنده )

در ابیات زیر اشاره به سوره حمد آیه 4 میکند که خداوند مالک همه چیز میباشد.
سبحۀ تزویر شیخ شهر را کردم شمار _______ باطن او دام بود و ظاهر آن دانه بود
دزدی از دیوار آمد نیمه شب اندر سرای _______ چون چراغ افروختم دیدم که صاحبخانه بود

عماد خراسانی
---------------
عماد الدین حسنی برقعی معروف به عماد خراسانی ( 1300 – 1382 خورشیدی ) در شهر مشهد به دنیا آمد و در تهران درگذشت.
در قطعه زیراشاره به دامی میکند که درپیش انسانها پهن گردیده است، چند بیت آن:
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است _______ حرم و دیر یکی، سـُـبحه و پیمانه یکی است
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است _______ گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکی است
این همه قصه ز سودای گرفتاران است _______ ور نه از روز ازل دام یکی دانه یکی است

تعداد بزرگان و اندیشمندان ما بسیار و گفته های روشنگراای آنان بیشمار که از حوصله این مقاله خارج است. به آنچه که در بالا رفت بسنده میکنم و میپردازم به جنبش های روشنگراای که در ایران داشتیم.

23
2 - مکتب ها :
-------------

برای بررسی این پدیده در اسلام لازم است که ابتدا اشاره ای به نهضت شیخیه در ایران بنماییم.
این نهضت گر چه گامی بسیار کوچک در آغاز روشنگراای در اسلام بود، ولی ناکام ماند و کارش بجاای نرسید.
بنیان گذار مکتب شیخیه، شیخ احمد بن زین الدین ابراهیم احسائی در سال۱۱۶۶ ق، در منطقه «احساء» در شرق عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۴۱ ق، که از کرمانشاهان عازم مکه بود، در نزدیکی مدینه درگذشت.

احمد احسائی در بیست سالگی پس از حمله عبدالعزیز حاکم سعودی، از احساء به کربلا و نجف گریخت و در آنجا ساکن گردید و به تحصیل علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، فلسفه، نجوم و طب پرداخت.
در فلسفه تحت تأثیر افکار فلسفی شهاب الدّین سهروردی قرار داشته است.
وی در سال 1221 ق به مشهد و سپس به یزد رفت و تا سال 1229 ق در شهر یزد اقامت گزید و آنچنان معروف گشت که در سال 1223 ق بنا به دعوت فتحعلی شاه قاجار برای مدت کوتاهی به تهران رفت.
شیخیون، که خود شیعه بودند، کوشیدند افکار نو ( روشن گراای ) را در مذهب اسلام جایگزین کنند. گرچه این آغاز کار و گامی بسیار کوچک بود ولی در دل اسلام بوقوع پیوست و از خارج داخل دین اسلام ( شیعه ) نشد و پایه گذاران آن روحانیون بر جسته نامدار شیعه بودند.

اصول مکتب شیخیه ،که از مکتب های شیعه جعفری دوازده امامی است، را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1 - رستاخیز انسانها را، که در روز معاد انسان ها زنده میشوند تا به مکافات خود برسند، رد میکند
و به جای معاد جسمانی معتقد به معاد روحانی هستند که آن را « هور قلیایی » نامند.

2 – عدالت را جزو اصول دین نمیداند.
3 – معراج پیامبر اسلام را بدین صورت که نقل میشود غیر ممکن می داند.
4 – غیبت امام زمان را به این صورت که در عالم مادی سکونت دارد نمی پذیرند.
5– رکن چهارم را که وجود یک شیعه کامل و واسطه بین شیعیان و امام غایب است، به اصول دین
افزودند. (اصول دین را به: توحید، نبوت، امامت و رکن رابع محدود میکند )
( مدعیان مهدویت از صدر اسلام تا عصر حاضر چاپ 1334 از احمد سروش ص 59 تا 65 )

پس از درگذشت احمد احسائی سید کا ظم رشتی جانشین او شد.
سید کاظم در سال 1212 ق در رشت متولد شد. اجدادش از مردم مدینه بودند. با احمد احسائی در یزد آشنا شد و از جملهِ پیروان او در آمد. سید کاظم رشتی جانشین احمد احسائی به کربلا رفت و در آنجا به تدریس مکتب شیخیه پرداخت و پیروانی را بدور خود جمع کرد.
او در سال 1259 ق بدست حاکم عثمانی نجیب پاشا به حیله مسموم گردید.

زرین تاج برغانی قزوینی معروف به قرةالعین برای دیدار سید کاظم رشتی به کربلا رفت و زمانی بدانجا رسید که سید کاظم در گذشته بود.

24

زرین تاج در خانه سید کاظم در پس پرده به تبلیغ و تدریس مکتب شیخیه پرداخت. عده ای از مخالفین شیخیه به منزل سید کاظم حمله کردند، زرین تاج مجبور به ترک کربلا شد و به بغداد گریخت. پس از دو ماه اقامت و تبلیغ در بغداد به دستور سلطان عثمانی از بغداد اخراج گردید و به قزوین بازگشت.
زرین تاج در سالها ای که سید محمد علی باب بنیانگذار فرقه بابیه در شیراز بود، به بیراهه رفت و مکتب مرید خود سید کاظم رشتی را ترک کرده به فرقه با بیه پیوست. زرین تاج از اولین بانوان ایرانی بود که در روستای « بدشت » که در نزدیکی شاهرود قرار دارد، کشف حجاب کرده در برابر مردان ظاهر شد و با سخنرانی خود به بحث و مجادله پرداخته است.
زرین تاج را بعد از حادثه تیر اندازی به ناصر الدین شاه قاجار در سال 1231 خورشیدی در باغ ایلخانی ( محل کنونی بانک ملی تهران ) به دستور صدر اعظم میرزا آقا خان نوری خفه کردند.

آثاری اندک از شعر و نثر از او باقیمانده است.

( دیوان اشعار او به کوشش دکتر سهیلا واثقی و دکتر سام واثقی در سال 1385 خورشیدی در آلمان به چاپ رسید. )

از آن پس مکتب شیخیه از هم پاشید گرچه پیروان آن در شهر های مختلف گروه هاای از پیروان را بدور خود جمع کرده و به تبلیغ مکتب شیخیه پرداختند.
از جمله در کرمان، حاج محمد کریم خان کرمانی که پسر عمو و داماد فتحعلی شاه قاجار و از شاگردان سید کاظم رشتی بود، سومین پیشوای مکتب شیخیه گردید. این گروه به شیخیه کرمان معروف گردید. پس از کشته شدن حاج عبدالرضا خان آخرین پیشوای
شیخیه کرمان، در سال 1358 ق بدست مخالفین، پیروان او در شهر های مختلف ایران، کربلا و کویت پراکنده شدند.

در آذربایجان سه گروه از پیروان شیخیه به نام های:
شیخیه ثقة الاسلامی که پیرو حاج میرزا شفیع ثقة الاسلامی تبریزی بودند،
شیخیه حجت الاسلامی که پیرو میرزا محمد ممقانی ( که سیدعلی محمد باب را محکوم کرد ) بودند،
شیخیه گوهری یا احقاقی که پیرو آخوند ملا باقر اسکوئی بودند،
آغاز بکار کردند.
شیخیه باقریه که پیرو میرزا محمد باقر همدانی بودند، ابتدا در همدان گسترش یافتند، ولی بزودی به شدت با مخالفت و مقاومت آخوند های متعصب روبرو گردیدند.

در ماه رمضان 1315 قمری ( 1275 خورشیدی ) آخوند ملا عبدالله در همدان فتوا داد که مال و جان طرفداران شیخیه مباح است، در این روز خون و مال مریدان شیخیه برای مسلمانان حلال گشت. اوباش که منتظر چنین فتوا ای بودند، بدون درنگ دست به کشتار و چپاول این مردم زدند.
رهبر شیخیه میرزا محمد باقر و صدیق الاشراف مدنی ( پدر بزرگ نگارنده ) با خانواده خود شبانه به تهران گریختند و جان سالم بدر بردند، در حالیکه اوباش آخوند ملا عبدالله به غارت و تخریب خانه و دکان و تجارت خانه های آنان پرداختند.



25

 بزرگان ما میکوشیدند مردم را با نوشته های خود رهنما باشند، گرچه برای آنان همواره خطر مرگ وجود داشته و همواره مورد تهدید اسلامیست ها

محمد باقر همدانی در خانه خود با جمعی از پیروانش

در این عکس محمد باقر در وسط دیده میشود. در تابلوی سمت چپ عکاس خود را نظر خان مسیحی عکاس باشی حضرت ولیعهد معرفی کرده است. تابلوی سمت راست محمد باقر را در میان هوادارانش ذکر کرده است. تاریخ عکس 1313 قمری ( 1273 خورشیدی ) نوشته شده است. این عکس دو سال پیش از کشتار و غارت شیخیه را نشان میدهد.

صدیق الاشراف مدنی پسر بزرگتر خود ( صفا ) را برای تجارت و تحصیل پزشکی روانه هندوستان کرد. و سه پسر دیگر ( حسین، جعفر و ابوالفضل ) را از سال 1910 تا 1912ترساای برای تحصیل به امریکا روانه کرد.

صفا ( عموی بزرگ نگارنده ) پس از سه سال تحصیل در نزد پزشکان پارسی و در بیمارستان پارسیان هند در شهر بمبئی به همدان باز گشت و در آنجا به کار پزشکی پرداخت.

از صفا آثاری باقیمانده از شعر و نثر که در آن به روشنگراای پرداخته است. از آن جمله:
دیوانی از او باقی مانده که در آن صفا الحق لقب یافته و با زندگینامه خود همراه است.
در بخشی از زندگینامه ضمن بررسی اوضاع اجتماعی، طبیعی زمان خود به روحانیون رو کرده در با ره حیله گری آنان و نادانی مردم چنین مینویسد:
« از خود که پرداختی با روحانیون پردازی . به کذب و فریه تسخیر دیو، ملک، شمس و فلک کرده، عزایم نویسی و غرایم خواهی.»
« از این مقام نیز تجاوز کرده به ملکوت اعلا رفته، مجذوب و مستغرق گشته، با ذات احدیت دمساز و همراز، مستجاب الدعوه گردی. مردم را خر کرده، زر طلبی.
ای اشرف مخلوقات! بر آنچه نگاشتم کلّیات بود جزئیات را.»
26
فریه = دروغ عزایم = افسون غرایم = تاوان
( زندگی نامه و غزلیات صفا الحق انتشارات نصیرا چاپ تهران 1392 خورشیدی پژوهشگر امیر شهاب رضویان )

 محمد باقر همدانی  در خانه خود با جمعی از پیروانش

عکس صفا با کلاه پهلوی
تا پیش از رضا شاه بزرگ، مردان عمامه بسر و کارمندان و درباریان کلاه بدون لبه داشتند.
تا پیش از رضا شاه بزرگ، مردان عمامه بسر و کارمندان و درباریان کلاه بدون لبه داشتند.

چند بیت از دیوان صفا را برای نمونه میآورم:
صفا در دیوان غزل خود ( ص 176) رو به زاهدان میگوید بهره گیری از زندگی امروز است نه فرداای که تو وعده میدهی.
عیش ها را تنگ، تنگی های فرصت میکند _______ هر که دارد فرصتی امروز عشرت میکند
زاهدان تسبیح در دستند و ما ساغر بدست _______ واعظ بیهوده گو ما را نصیحت میکند

میگوید: حتی تسبیحی که از خاک زاهدان ساخته شود نیز پر از تزویر است. ( ص 167)
طینت بد را کجا مردن به اصلاح آورد _______ بود هر جا خاک زاهد سبحه تزویر شد

در مورد دین خود در غزل دیگر میگوید: ( ص 214)
نی به دینم التفاتی، نی به کفرم اعتمادی _______ بنده عشقم نه فکر این و نی پا بست آنم
یافتم از دولت عشق ای صفا الحق به گیتی _______ امتیازی در زمانه بر تمام همگنانم

در غزل دیگر عقل را برتر از گفته های واعظ ، که فالی بیش نیست، میداند.( ص 215 )
میان زاهد و رندی فال میزد واعظ شهرم _______ به مستی داد فتوا دوش عقل مصلحت بینم
تو راه کعبه میجویی و من در کعبه میگردم _______ تو پیش پای خود میبینی و من عاقبت بینم

27

در اشاره به بهشت فردا، عقل انسانی میگوید ( ص 163 )
چنان فرقی نباشد بودن امروز و فردا را _______ چه خواهد شد؟ چنین میدان که امروزتو فرداشد
هما را ز استخوان دادند کام سایه دولت _______ به ما دادند مغزی را که در سر شور سودا شد

درغزل دیگر میگوید: ( ص 202)
میان ما و تو زاهد بس است این برهان _______ تو دستگیر هوا، من به عشق پابستم
ز من مپرس که مست و خراب از چه شدی _______ از او بپرس که داد این پیاله بر دستم


3 – فرمانروایان:
----------------
بیشتر فرمانروایان ایران پس از حمله اعراب به ایران یا عرب بودند مانند ( طاهریان ، علویان ) و یا ترک بودند مانند ( غزنویان، سلجوقیان، خوارزمیان و قاجاریه ) و یا مغول بودند ( مغولان، ایلخانیان، آل جلایر، تیموریان و افشاریان ) و یا ترکمن بودند مانند ( آق قویونلو، قره قویونلو ) که در مجموع 712 سال سرنوشت ایران را در دست داشتند. عمومآ این حکام سنی مسلک و یا پیروی مشتقات آن بودند.
فرمانروایان ایرانی شامل( سربداریان خراسان، صفاریان، سامانیان، آل زیار وآل بویه، آل مظفر، صفویه، زندیه و پهلوی ) بودند که تا به امروز جمعآ 681 سال حکمرانی داشتند. مذهب آنان عمومآ شیعه و یا از مشتقات آن بوده است. فقط سامانیان در ابتدا ی حکومت زرتشتی بودند.
از 1393 سال که از حمله اعراب میگذرد، بیش از نیمی از آن را غیر ایرانی بر ما حاکم بودند.
این حکام برای جلب رضایت خلفای بغداد و استحکام حکومت خود و یا به خاطر همرنگ شدن با مردم ایران، اسلام آوردند و گهگاه نیز برای خوش آیند خلفا از تندی فروگذار نبودند.

روز نامه تایمز چاپ لندن در 27 اوت 1903 نوشت:
ملایان نامه ای به مظفر الدین شاه نوشتند و ضمن آن او را تهدید کردند که هر گاه به خواست آنان عمل نکند سلطان عثمانی را دعوت خواهند کرد که ایران را تصرف کند.
در طول تاریخ ایران موارد کمی را میشناسیم که فرمانروایان در زیر سلطه آخوند ها نبودند.
در دوران صفویه که مذهب مردم ایران شیعه گردید، ایران با کمبود آخوند شیعه مذهب مواجه گردید.
چاره این کمبود را ابتدا شاه اسماعیل صفوی با آوردن آخوند شیعه عرب از بخش جبل عامل در جنوب لبنان آغاز کرد و سپس شاه طهماسب اول این رویه را ادامه داد. آخوند های وارداتی از جبل عامل لبنان، که خود را سید علوی میدانستند، به ترویج سید سازی پرداختند و با گرفتن خمس از مردم بینوای ایرانی ثروتی برای خود گرد آوردند.
( کورش کبیر- محمدبن عبدالله ص 296 نشریه نیما چاپ چهارم 1378 – دکتر روشنگر )

بهمین دلیل است که در شرایط کنونی کشورمان رئیس مجلس آخوندها ،علی لاریجانی، خود را ایرانی نمیداند و چنین میگوید:
شعار جمهوری ایرانی به اسلام خدشه وارد میکند.
( کیهان لندن شماره 1278 ص 2 تاریخ 23 مهر ماه 1388 خورشیدی )

با این ترتیب آخوند ها عمومآ حکام را در بند خود داشتند که از آنها پیروی کرده و در یک چنین فضای مسموم هر نوع جنبش را در نطفه خفه میکردند.
28
به همین سبب بود که اندیشمندان ایرانی حرف های خود را به صورت اشاره میگفتند و یا اشعار دو پهلو میسرودند که گرفتار تیغ بیدریغ اسلام نشوند.

جنبشها ای که در ایران در جهت روشنگراای آغاز گردید، از سوی رجال و سیاسیون نه تنها مورد توجه قرار نگرفت، بلکه بشدت با آنها مبارزه شد.

خلاصه و نتیجه گیری: چگونه نهضت روشنگراای در اسلام به جاای نرسید
---------------------------------------------------------------------------

در ادیان مسیحی و یهودی، پر چم داران روشنگراای نه تنها مردمان روشنفکر بودند، بلکه روحانیون و مبلغین مذهبی نیز پشتوانه اساسی روشنگراای به حساب میآیند.

بدون کمک بی دریغ عده ای از فرمانروایان و سیاستمداران روشن بین، پیشرفت چشم گیر روشنگراای به چنین پیروزی که منجر به آزادی تفکر مردم مسیحی و یهود گردد ممکن نبود
در اسلام و ایران مسلمان، درست در جهت مخالف در حرکت بودند.
حتی در دوران ناصر الدین شاه قاجار که میخواست راه آهن « ماشین دودی » تهران - شهر ری را از فرانسه وارد کند با مخالفت آخوند ها روبرو شد ( 1261 خورشیدی ). آنها ماشین دودی را کار شیطان مینامیدند و مردم نادان ایران آن زمان را علیه آن مجهز میکردند. مردم نیز از ترس سوار آن نمیشدند. این تحریم موجب ورشکستگی شرکت راه آهن « ماشین دودی » گردید.
ناصر الدین شاه مجبور گردید با عده ای از رجال خود با ماشین دودی به شهر ری برود تا مردم ترسشان بریزد، به این ترتیب ماشین دودی به کمک دولت تا دهه 30 13 خورشیدی به رفت و آمد ادامه داد.

آخوند ها حتی در همین قرن بیستم با مدارس دخترانه مخالفت میکردند. ابراهیم خواجه نوری سیاستمدار، روزنامه نگار و نویسنده معاصر در « بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی »،
که در سالهای بعد از شهریور 1320 انتشار یافت، چنین مینویسد:
پس از کودتای 1299 و سرانجام گرفتن ارتش، امیر احمدی با عنوان امیر لشگر غرب به کرمانشاه وارد میشود.

« در حینی که امیر لشگر در سربازخانه بود سید جوان قوی البنیه عبای خود را ....نفس زنان نزدیک شد، سلام عرض میکنم، بنده پسر اکبر شاه هستم، ( سید محمد شیرازی معروف به اکبر شاه، مبلغ شریعت) پدرم چون شنیدند که امیر لشگر غرب تشریف آورده اند، توسط بنده سلام رسانیده خیر مقدم گفتند.
ضمنآ فرمودند بقراری که اطلاع به ما رسیده، از طرف معارف مدرسه دخترانه ای در اینجا دایر کرده اند و در آن دختران مسلمین را به بی نا موسی و بی عفتی تشویق و ترغیب میکنند.
پدرم فرمودند:
ما میخواستیم همین امروز صبح بریزیم و این محفل فساد اخلاق را بر سر متصدیا نش خراب کنیم ولی با احترام ورود شما گفتیم نگهدارند تا بعد از ظهر....»
( بازیگران عصر طلائی – سپهبد امیر احمدی ص 93 )
چنین ادامه میدهد:


29
« بلافاصله سید دیگری رسید- بنده را حجة الاسلام آقای محمد مهدی فرمودند که خیر مقدم عرض کنم. ضمنآ بعرضتان برسانم اداره عدلیه اینجا پریروز بزرگترین اهانت را باسلام وارد آورده و مسلمین و مریدان آقا میخواستند بریزند و این دستگاه عرفی خلاف شرع یعنی عدلیه را ویران کنند.
عجب عجب، خوب بگوئید ببینم عدلیه چه اهانتی باسلام وارد آورده است؟
پریروز در موقع محاکمه یکی از مدعیان سندی ابراز داشته است که ممهور به مهر آقا بوده و خود ایشان هم تسجیل ( قضاوت ) فرموده بودند.
محکمه دلایل بی اساس طرف و اباطیل او را بر مهر آقا مرجح دانسته و تسجیل حجة الاسلام را مردود قلم داده و به این طریق بزرگترین اهانت را به اسلام روا داشته است.»
(بازیگران عصر طلائی – سپهبد امیر احمدی ص 93-94 )

در مورد ماجرای مدرسه عشایری لرستان، امیر احمدی چنین میگوید:
« باید پایه مدرسه ای شبانه روزی را در اینجا بنا گذاشت و اطفال رؤسای عشایر را به دخول آن دعوت و تشویق نمود ، تا به این وسیله هم ریششان نزد من گیر باشد و هم کم کم اطفال را با سواد کرده و به زندگی تجدد و تجمل شهری آشنا و علاقمند سازیم. پسری که در تختخواب خوابیده، به آسایش و تمدن عادت کرد، دیگر مشکل به زندگانی زیر چادر و غارتگری و بیابان گردی راضی میشود.

افتتاح مدرسه.....هیاهوئی برپا کرد، داد و فریاد و اعتراض از اطراف بلند شد و عده ای از آخوند های باهوش و بیسواد، که باز شدن مدرسه را مترادف بسته شدن دکان خود میدیدند، مردم ساده لوح را به « وا اسلاما وا داشتند. »
امیر لشکر غرب در هفته اول فرماندهی یعنی از موقعی که وارد همدان شد، میخ محکمی در برابر ملا های دروغی کوبید.
( بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 171 172 )

در مورد کشتار شرعی آخوند ها ( حدی ) چنین مینویسد:
« روز اول شنید که هنوز داستان عجیب ( حدی ) که یکی از ملا ها در مورد یک جوان اجرا کرده و خودش با شمشیر گردنش را در حضور همه زده بود، تکرار میشود. »
« روز دوم به او خبر دادند که ملائی با چماق دستش، غرابه الکلی طبی را که برای مریضخانه امریکائی میبردند خورد کرده تا مایع نجس در مملکت اسلامی استعمال نشود.»
« روز سوم به اوگفتند که چندی قبل منحصر سینمای آن شهر را به امر آخوند ها آتش زده و تماشاچیان را فراری داده اند.»
( بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 172 )

در جای دیگر آخوند های شهر به امیر لشکر غرب مینویسند :
« با چه مجوّزی رضایت میدهید که سینما در این شهر دائر گردد ، و این عمل شیطانی به معرض نظاره عامه گذارده شود. »
( این ماجرا آتش زدن سینما مرا بیاد اندوهگین سینما رکس آبادان انداخت، که حدود 54 سال بعد از آن تاریخ به آتش کشیده شد. آخوند ها درب های خروجی سینما را از پشت بسته بودند و تمام تماشاچیان سینما رکس آبادان در آن سوختند. )

امیر لشکر غرب در مورد نفوذ آخوند ها میگوید:


30
« عجب اینها واقعآ شورش را در آورده اند، تمام مأمورین دولت ما تحت نفوذ این ها قرار گرفته اند و از ترس جرأت هیچ اقدامی را ندارند، باید با اقدام دندان شکنی جواب جسارت بیحد این عالم نما ها را داد تا مردم از شرشان خلاص شوند و خود این شیادان هم بفهمند که اوضاع تغییر کرده است.»
( بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 173 )

نام ادوارد برون ( Edward Browne ) شرق شناس انگلیسی و نویسنده کتاب ( از سعدی تا جامی) را بیشتر مردم اهل ادب فارسی میشناسند و مورد احترام ایرانیان قرار دارد.
حال ببینیم این مستشرق انگلیسی که در کشور خودش روشنگراای به ثمر رسیده است، مردم ایران را چگونه راهنماای میکند. مینویسد:

« تطبیق حمله عرب با مغول. عربها بجای آنچه معدوم کردند تمدن و نظام جدیدی آوردند ولی مغول ها جز وحشت و نابودی اثری باقی نگذاشتند. بعبارت دیگر مغول ها آدم کشانی بودند فتاک و مکار و غارتگر ولی اعراب حتی باقرار دشمنان اسپانیائی خود مردمانی بودند شجاع و با فتوت.»

ادوارد برون ادامه میدهد:
« حالت هولناک و آثار باقیه حمله مغول، اضمحلال خاندان خلافت عرب و درهم شکستن سلطنت اسلام و پیدایش تقسیمات سیاسی جدید در آسیای غربی و رانده شدن ترکهای عثمانی به آسیای صغیر و سپس به داخل اروپا بود... »

( از سعدی تا جامی تألیف ادوارد برون ترجمه علی اصغر حکمت تهران چاپخانه بانک ملی ایران 1327 خورشیدی برابر سال 1948 میلادی ص 2 و 4 )

ادوارد برون از حمله ترکان عثمانی به اروپا که تا دروازه های وین پایتخت اتریش رسیدند و در جنگ ( 1683- Kahlenberg ) به عقب رانده شدند خشمگین است و مغولان را مقصر میداند.

باید دید که این مستشرق انگلیسی که خود را محقق ادبیات فارسی میداند چه ضرورتی می بیند که برای ما سنگ اسلام را به سینه میزند.

از بخت بد بزرگان ما به او پاسخ ندادند که اسلام حتی نقاشی و موسیقی را برای ما ممنوع ساخت. الفبای ما را به زور عربی کرد، تفکر آزاد را از بین برد و کتاب های ما را طعمه آتش ساخت، فرهنگ
بزرگ ما را زیر پا گذارد. بزرگان معاصر ما فریاد نزدند و اعتراضی نکردند و مهر خاموشی بر لب زدند.
این درست است که:
مغولان از هر خرابی و کشتاری که از دستشان بر میآمد کوتاهی نکردند. ولی آنها به ما دین خود را تحمیل نکردند، آنها فرهنگ ما را پذیرفتند و در پی نابودی آن نبودند، موسیقی و هنر را ممنوع نکردند،
برای زندگی روزمره ما ( حتی رفتن به مستراح ) دستور العمل ننوشتند.
در عوض:
پادشاهان گورکانیان هند ( که از نواده گان خاندان تیموریان بودند ) از سال ( 1526 ترساای ) نخست در سرزمین لاهور ( شمال غربی هند ) سلسله خود را بنیان نهادند و به تدریج دامنه حکومت خود را گسترش دادند. بخش هاای از هند که در جنوب و مرکز هند قرار داشت آزاد باقی ماندند.
تیموریان زبان، فرهنگ، هنر و معماری ایران را در هندوستان گسترش دادند.
31
تیموریان پرچم هندوستان را با الهام از پرچم باستانی ایران ( شیر و خورشید) طرح ریزی کردند.

تیموریان پرچم هندوستان را با الهام از پرچم باستانی ایران ( شیر و خورشید) طرح ریزی کردند.

جواهر لعل نهرو در کتاب نگاهی به تاریخ جهان در باره زبان هند در دوره تیموریان هند مینویسد:
« زبان درباری فارسی بود. بیشتر مردم که با دربار ها و امور دولتی سر و کار داشتند زبان فارسی را میآموختند و یاد میگرفتند. بدین ترتیب بود که بسیاری از هندو ها فارسی را آموختند. تدریجآ زبان تازه ای در اردوگاههای سربازان و در بازار ها رواج یافت که زبان اردو نامیده میشد.

این زبان امروز با مختصر تغییر زبانی است که 150 میلیون نفر به آن حرف میزنند و آشنا هستند یکی از زبان های بزرگ دنیا است.»
( جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان ترجمه محمود تفضلی 1346 خورشیدی چاپ مؤسسه انتشارات امیر کبیر تهران جلد یکم ص 545-546 )

نهرو در مورد فن معماری مینویسد:
« در معماری هم سبک های تازه ای بوجود آمد و ساختمانهای عالی و متعددی در نقاط مختلف هند ... ساخته شد.»
ادامه میدهد:
« بنای تاج محل که رؤیای جمال و زیبا ایست نیز در زمان شاه جهان بنا گشت. در زمان او بود که معماری دوران مغولان هند به اوج خود رسید.»
( نگاهی به تاریخ جهان جلد یکم ص 673 )
آخرین پادشاه گورکانی هند بهادر شاه دوم بود که در سال ( 1857 ترساای ) بکمک کمپانی هند شرقی و بدست دولت انگلیس منقرض گردید و او را به کشور برمه که از مستعمرات بریتانیا بود تبعید کردند.
نهرو مینویسد:
« بطوریکه دیدیم در ابتدای کار، کمپانی هند شرقی در هند حکومت میکرد. اما در پشت سرش پارلمان انگلیس قرار داشت. پس از شورش بزرگ سال ( 1858) ترساای پارلمان انگلستان مستقیمآ حکومت بر هند را عهده دار گردید. .... که بنام هند بریتانیا نامیده میشد »
( نگاهی به تاریخ جهان جلد دوم ص 920 )

32
نهرو میگوید:
« انگلیسی ها خود را در تسلط بر هند جانشین مغولان هند میشمردند و میکوشیدند که تمام شکوه و جلال و نمایشهای مبتذل امپراتوری آن را هم تقلید کنند. »
( نگاهی به تاریخ جهان جلد یکم ص 677 )

انگلستان از سال ( 1857 ترساای ) زبان انگلیسی را جایگزین زبان فارسی کرد.
نهرو مینویسد:
« هدف تأسیس مدارس و دبیرستان ها و سازمانهای آموزشی از طرف انگلستان در هند در ابتدا تهیه همین کارمندان و کار کنان مورد احتیاج بود. در آموزش جدید انگلیسی استان بنگال پیشقدم دیگران بود ......در سال ( 1857 ) ترساای سه دانشگاه بمبئی، کلکته و مدرس شروع بکار کردند. »
(نگاهی به تاریخ جهان جلد دوم ص 222 – 923 )

بزرگان و ادبای ما ایرانیان:
یکی از بزرگان معاصر ما عبدالحسین زرین کوب است که بیشتر مردم اهل ادب با نام او آشنایند، و از او به احترام یاد میکنند.
حال ببینیم او فرهنگ و تمدن بزرگ ما ایران را چگونه میبیند:
زرین کوب در کتاب « دو قرن سکوت » اسلام را ستایش و پیام تازه را حیرت انگیز میداند و چنین مینویسد:
« زبان تازی پیش از آن، زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت.
با اینهمه ، وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید، زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گرایید.
آنچه در این حادثه زبان ایرانیان را بند آورد سادگی و عظمت پیام تازه بود.

پس چه عجب که این پیام شگفت انگیز تازه در ایران نیز زبان سخنوران را فرو بندد و خرد ها را به حیرت اندازد. حقیقت این است که ایرانیان آنها را به طیب خاطر پذیرفته بودند شور و شوق بی حدی که در این دین مسلمانی تازه می یافتند چنان آنها را محو و بیخود میساخت که به شاعری و
سخنگوای وقت خویش را تلف نمی آوردند. علی الخصوص که این پیام آسمانی شعر و شاعری را ستوده نمیداشت.»
(دو قرن سکوت- دو قرن اول اسلام-عبد الحسین زرین کوب- چاپ دوم 1336 تهران ص 94-95)

در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه آقای زرین کوب اسلام گرا چشم خود را میبندد و با دانشی که به او نسبت میدهند بی خبر از جنایات اعراب میماند.

آقای زرین کوب نمیداند که عرب و اسلام دشمن فرهنگ ما هستند. مگر نبود که سردار عرب سعد وقاص پس از فتح مداین به عمر نوشت « کتاب های بسیار به غنیمت بردم ، آنها را چه کنم ؟ »
عمر پاسخ داد « ما قرآن را داریم برای ما کافی است آنها را بسوزا نید . »

چگونه آقای زرین کوب اسلام گرا و افرادی مانند او نمی دانستند مردم ایران در بخش ها ای از ایران مقاومت بسیار کردند و به زبان دری شعر و سخن میگفتند.
عجب اینجا است که بزرگان ما به آقای زرین کوب اعتراض نکردند و با فریاد شان پاسخ جسارت او را به فرهنگ و ادب ما ندادند و او را به خاموشی دعوت نکردند.


33
ایرانیان بخوبی میدانند که زبان و مذهب عرب را به زور شمشیر در ایران رایج کردند. برخلاف نوشته آقای زرین کوب ایرانیان اعراب و مذهب شان را از دل نپذیرفتند، بلکه برای حفظ جان خویش به آن تن در دادند.
ابو حفص سغدی موسیقی دان و شاعری است که بزبان دری که در دوره سامانیان زبان رایج بوده شعر می سروده و سه قرن بعد از حمله اعراب میزیسته است.
نمونه شعر او:
آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا ( بودا ) _______ او ندارد یار بی یار چگونه روذا ( رودا )

حنظله باد غیسی شاعری است که در دوره طاهریان میزیسته، تاریخ درگذشت او را ( 212 خورشیدی ) نوشته اند. او به زبان دری سخن می گفته، شعر زیر را که در دوران تحصیل میخواندیم و از بر داشتیم از او است:

مهتری گر بکام شیر در است _______ شو خطر کن زکام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه _______ یا چو مردانت مرگ رو یا روی
( چهار مقاله نظامی عروضی سمر قندی نسخه قزوینی 1333 خورشیدی تهران ص 42 )

مگر نبود که در دوران حکومت یعقوب لیث صفاری ( 244 – 258 خورشیدی ) زبان فارسی به عنوان زبان رسمی ایران بود.
چگونه آقای زرین کوب از آن بی اطلاع بود و چنین روایتی را به خورد مردم ایران داد و کسی هم پاسخگوی ایشان نشد.

از بخت بد عمومآ فرمانروایان هم کمک نکردند، زبان روشنفکران را با تهدید به مرگ خاموش کردند.
آخوند ها بشدت مخالف هر نوع کوشش روشنگراای و آهنگ انسانی برای پیشرفت بودند و هستند و با کمک فرمانروایان و قوانین شرع هر نوع تفکر آزاد منشی را در نطفه خاموش کردند.

اسلام گرایانی بسیار بودند که بخود نام ادیب نهادند و اسلام را به جای خرد در ذهن مردم جای دادند.
همان گونه که در بالا اشاره شد، خارجیان نیز به کمک اندیشمند نمایان ظاهرساز شتافتند و در گمراهی مردم نادان کوشیدند.
این بود که در نهضت روشنگراای در ادیان سامی فقط ترسایان و یهودیان بهره بردند و اسلام پس گرا با قوانین کهنه 1400 سال پیش هنوز به راه کج خود ادامه میدهد.

دکتر علی فریدون مدنی

سه شنبه 10 خرداد 1395 خورشیدی
31.05.2016



در این تاریخ منتشر شده سه شنبه 07 آوریل 2015 - آخرین تغییرات در این تاریخ انجام شده است. چهارشنبه 08 آوریل 2015


نقد دین چیست و چرا پیش شرط رهایی است؟



نوشتۀ ناصر اعتمادی
کمتر دوره ای به اندازۀ زمان حاضر دین مایه و دستاویز خشونت و خودکامگی های غیرقابل وصف بوده است به طوری که برای یافتن موارد مشابه باید سده ها به عقب بازگشت و مثلاً به سیاه ترین دوره های قرون میانه و جنگ های خونین و طولانی مذهبی رجوع نمود. آیا خشونت های معاصر فی نفسه ماهیتی دینی دارند یعنی اینکه از ذات دین برمی خیزند یا اینکه بالعکس ریشۀ آنها را باید خارج از قلمرو دین جستجو کرد؟


تا کجا دستاوردهای روشنگری یا مدرنیته چنین جستجویی را در دورۀ حاضر تسهیل می سازند و چگونه می توان به یاری این میراث از شکست آزادی در برابر خشونت دینی جلوگیری کرد و در عین حال راهی به سوی رهایی و به ویژه رهایی از بند ازخودبیگانگی گشود.
این ها از جمله پرسش هایی هستند که "ایوون کینییو"، فیلسوف فرانسوی، کوشیده در آخرین اثرش تحت عنوان نقد دین* به آنها پاسخ بدهد. در این تلاش فکری، "کینییو" به لحظات خاصی از اندیشه های تجدد و روشنگری در نقد دین توجه کرده که دورۀ نسبتاً طولانی را از اواخر سدۀ هفدهم تا اوایل سدۀ بیستم در اروپا در برمی گیرند. هر چند افکار فویرباخ، مارکس و فروید لحظات مهم و کلیدی کتابنقد دین را تشکیل می دهند، اما، "ایوون کینییو" اثرش را به طرز گویایی با تفسیر و تلقی اسپینوزا آغاز می کند که می توان به حق او را همردیف دکارت در صیانت از عقل و در این راه در مصاف با خشونت دینی دانست.

از اسپینوزا تا کانت

باروخ اسپینوزا، فیلسوف هلندی سدۀ هفدهم، نویسندۀ کتاب اخلاق است که پس از مرگ او در سال ۱۶٧٧ منتشر شد. رسالۀ اخلاق که مهمترین اثر اسپینوزا به شمار می رود نه به دین اختصاص دارد و نه به الهیّات. با این حال، نخستین عبارت اخلاق که ساختار اصلی کتاب را تشکیل می دهد با مفهوم خدا یا در اصل با تلقی اسپینوزا از خدا آغاز می شود. می گوییم "تلقی اسپینوزا از خدا"، زیرا، در این شاهکار فلسفی که به تعبیر نویسنده اش بر اساس "روش هندسی" تهیه شده و هدفش پی افکندن حکمتی فردی است، اسپینوزا هیچ تمایزی میان خدا و طبیعت و همچنین میان انسان و طبیعت قائل نمی شود.
اسپینوزا هم مهمترین فیلسوف "وحدت وجود" عصر روشنگری است و هم منتقد آن نگرشی که خدا را آفریننده و خالقی متعال و بیرون از طبیعت و جهان می انگارد که گویا قوانین و اراده اش را به بندگان خود تحمیل می کند.
"ایوون کینییو"، نویسندۀ کتاب نقد دین، می گوید که رسالۀ اخلاق نقد غیرمستقیم ادیان تک خدایی است. اسپینوزا در این اثر صریحاً از این موضع فلسفی دفاع می کند که طبیعت هیچ غایت و هدف از قبل تعیین شده ای ندارد و علل غایی که ظاهراً توضیح دهندۀ منشاء جهان اند، تخیلات صرف انسانی به شمار می روند. "کینییو" می افزاید که از نظر اسپینوزا هیچ مشیتی نیز بر جهان حاکم نیست و انسان ها نباید از رویدادهایی بیمناک باشند که گویا پروردگار متعال برای تنبیه بندگان اش تدارک دیده است.
در تضاد با ادیان تک خدایی، اسپینوزا مدافع این نظر است که انسان به تنهایی راه رستگاری اش را می پیماید و در این راه که در اصل، مسیر سعادت و زندگی اخلاقی است نیازمند قادری متعال یا یک منجی نیست که به نیابت از خدا یا با توسل به تعالیم وحیّانی هدایت انسان ها را به سوی بهشت برعهده می گیرد. از نگاه اسپینوزا رستگاری لزوماً فرآوردۀ عقل است.
"کینییو" می افزاید که اسپینوزا در رسالۀ کلامی-سیاسی اش که تقریباً همزمان با کتاب اخلاق نوشته شده به نقد مستقیم دین روی می آورد. به گمان "کینییو" رسالۀ اخلاق بنیاد هستی شناسانۀ نقد صریحتر دین در رسالۀ کلامی-سیاسی است. نقطۀ شروع این نقد مستقیم نه دیباچۀ کتاب، که فصل های چهارده و پانزده اثر است که به تمایز الهیّات و عقل یا ایمان و فلسفه اختصاص دارند. در رسالۀ کلامی-سیاسی، اسپینوزا از این موضع دفاع می کند که دین یا تعالیم وحیّانی آموزندۀ "مفاهیم فلسفی و عقلی" نیستند و تنها ره آورد دین برای انسان، "ایمان پرشور" است. "کینییو" می گوید که اسپینوزا با این سخن شکاف میان فلسفه و دین یا در اصل شکاف میان عقل و ایمان را ژرف تر می کند و چنین اقدامی در دوره ای که دین همچنان نهادی پرقدرت است نیازمند شهامت فکری منحصر بفرد و دلیری ستایش انگیز است.
با این حال، اسپینوزا در رسالۀ کلامی-سیاسی از این نیز فراتر می رود و می گوید که ادیان تک خدایی ساخته و پرداختۀ ذهن تودۀ ناآگاهی هستند که در تلاطم دائمی بیم و امید به سر می برند و برای رهایی از اضطراب این تلاطم، تخیلات انسان گونه ای در قالب دین می پرورند. این تخیلات که، به گفتۀ اسپینوزا، بعضاً به "هذیان" و "جنون خشونت آمیز" نیز می انجامند زمینه ساز خرافات و به ویژه این خرافۀ بزرگ ادیان تاریخی است که می توان با طلب استمداد پروردگار رویدادهای غیرقابل کنترل و غیر قابل پیش بینی را به سود خود تغییر داد.
در نگاه اسپینوزا منشاء این تخیلات نه عقل، که عواطف و حسیّات سیّال آدمی است که بازماندۀ روح اسیر او در گذشته های باستانی به شمار می رود. "کینییو" می گوید : نتیجه ای که اسپینوزا از این ملاحظات می گیرد و در واقع مهمترین اصل فلسفۀ روشنگری است این است که در تبیین جهان و هستی، دین باید تابع عقل باشد و نه بالعکس. از این منظر، اسپینوزا با نقاش معروف اسپانیایی، "گویا"، هم نظر است که می گفت : "به خواب فرو رفتن عقل فی نفسه آفرینندۀ هیولا است."
"ایوون کینییو" در ادامۀ ملاحظات اش در مورد اسپینوزا به دیوید هیوم، فیلسوف تجربه گرای انگلیسی، اشاره می کند که در بررسی دین مبتکر نوعی عقلگرایی خاص خود است. هیوم معتقد بود که ادیان الهی، اعم از تک خدایی یا چندخدایی، بر چهار عامل متکی هستند : همانند اسپینوزا، هیوم بر این گمان بود که عامل نخست گرایش انسان به دین "بیم و امید" است که از جمله احساسات و هیجانات طبیعی انسان به شمار می روند. به گمان هیوم، منشاء "بیم و امید" بی سامانی و بی ثباتی زندگی روزمره است به ویژه اگر یک نظم سیاسی باثبات پشتیبان انسان ها نباشد و امنیت آنان را تأمین نکند. هیوم معتقد بود که چنین وضعیتی آفرینندۀ اعتقاد و ایمان آدمی به پروردگاری متعال است که گویا قادر است در شرایط دشوار به یاری انسان ها و به ویژه مؤمنان بشتابد و به آنان از خلال مراسم و مناسک عبادی وعدۀ زندگی بهتر را بدهد. هیوم از این سازوکار "بیم و امید" به عنوان عامل دوم گرایش آدمی به دین یاد کرده و می گوید : به این ترتیب عامل سوم گرایش به دین "جهل" یا بی اطلاعی از علل طبیعی امور و پدیده ها است که خود "مادر زهد" نیز به شمار می رود. همانند اسپینوزا، هیوم معتقد بود که عامل چهارم گرایش به دین تخیل است. او می گفت که کلیه ادیان بر خیال و نه عقل مبتنی هستند و به همین خاطر به خدایان یا خدای یگانه خصوصیاتی انسانی می دهند.
هیوم از این ملاحظات نتیجه می گرفت : دینی که حاصل جهل و خرافه و ناآشنایی انسان با علل طبیعی پدیده ها باشد لزوماً مظهر "نادانی" و در نتیجه عقل ستیزانه است. هیوم در کتاب تاریخ طبیعی دین صریحاً می گفت که تلقی انسان از دین نتیجۀ "ضعف و عقب ماندگی ادارک او است."
بر همین اساس هیوم خشونت و عدم تساهل تقریباً کلیه ادیان تک خدایی را مورد سرزنش قرار می داد و همانند فروید می گفت : "اصول دینی تحمیل شده در جهان چیزی جز رؤیاهای یک انسان بیمار نیست." "ایوون کینییو" تصریح می کند که نقد صریح هیوم بر دین با ارجاع به دین طبیعی، یعنی دین مبتنی بر عقل صورت می پذیرد. او می افزاید که اثر ماندگار امانوئل کانت تحت عنوان دین در محدوده های عقل ناب یادآور و ادامه دهندۀ همین تلقی از دین طبیعی است. زیرا کانت که خود فیلسوفی مؤمن بود تأمل فلسفی دربارۀ دین را خارج از ایمان وحیّانی و بر پایۀ عقل نقاد انجام می داد.
کانت در دیباچۀ نقد عقل ناب بیش از هر کس خود را مدیون آرای راهگشای دیوید هیوم می دانست که "چرت جزم اندیشانۀ" او را برهم زده بود و مسیرهای تازه ای را پیش روی وی گشوده بود. با این حال، "کینییو" یادآور می شود که سهم فلسفی هیوم شاید بیش از همه در اثر مهم کانت، دین در محدوده های عقل ناب، نمودار باشد که برای اولین بار در سال ١٧٩٣ یعنی در آخرین دورۀ زندگی کانت منتشر شد. در این اثر، کانت دین را از نگاهی فلسفی یعنی بر پایۀ عقل و فارغ از هر گونه اعتقاد وحیّانی مورد سنجش و داوری قرار می دهد، هر چند اعتقادات مسیحی کانت و تاثیر پروتستانتیسم بر افکار او از سنین کودکی قابل انکار نیستند. در این اثر کانت دین را بر پایۀ همان اصولی بررسی می کند که راهنمای وی در مقالۀ معروفش تحت عنوان "روشنگری چیست؟" بود. در این اثر فشرده کانت از "جسارت اندیشیدن" و "پرسیدن بی حد و حصر" تنها عیّار روشنگری را ساخته بود.
با اتکا به همین معیار کانت دین وحیّانی و مشخصاً مسیحیت را مورد سنجش قرار می دهد تا به هستۀ عقلانی آن راه یابد. "کینییو" می گوید که منظور کانت از "دین عقلانی" اساساً دین اخلاقی است و دین اخلاقی از نگاه کانت به کارگیری فضیلتی است که به فرمان عقل ساخته شده باشد. کانت تأکید می کند که فضیلت اخلاقی همان اخلاق عقلانی است که شناخت اش نیازمند اعتقادات مذهبی نیست. "کینییو" در ادامه می افزاید : از آنجا که فضیلت اخلاقی همان اخلاق عقلانی است، در نتیجه فقط عقل معیار سنجش خصوصیات الهی یا غیرالهی وحّی است. به بیان دیگر، وحّی به تنهایی معیار اثبات و صحت خود نیست و همانطور که الهیّات باید تابع فلسفه باشد، ایمان وحیّانی نیز چاره ای جز تبعیت از عقل ندارد. کانت به پیروی از دیگر اندیشمندان روشنگری از جمله جان لاک در کتاب معروفش تحت عنوان نامه ای دربارۀ مدارا میان دین و ایمان تمایز قائل می شد و می گفت : اگر تنها یک دین عقلانی وجود داشته باشد، در مقابل، اعتقادات مذهبی (که در تلقی کانت همگی اعتقادات تاریخی هستند) متنوع و بی شمار و دربرگیرندۀ انبوه خرافه ها، جزمیّات و توهمّات هستند.
"کینییو" چنین نقدی را در خصوص دین در زمان خود بی سابقه می خواند و می افزاید : درست است که کانت دین را در افقی مذهبی مورد انتقاد قرار می دهد. اما، این نقد تماماً با عیار عقل صورت می پذیرد که از جمله نتایجش موضع فلسفی لودویک فویرباخ است که می گفت : نباید انسان را به واسطۀ دین، بلکه بالعکس دین را باید به واسطۀ انسان شناخت. شکی نیست که در بطن این موضع میراث عقلگرایی کانت و هگل نهفته است. اما، "کینیو" می گوید که در قیاس با کانت، موضع فویرباخ در قبال دین بر نوعی ماتریالیسم، نوعی "ناتورآلیسم معنوی" استوار است (ص.٧٣) و همین تبیین دین توسط فویرباخ را به توضیحی انسان شناسانه ("آنتروپولوژیک") مبدل می سازد.

از فویرباخ تا مارکس : دین و ازخودبیگانگی

فویرباخ دین را "به رؤیای اندیشۀ انسانی" تشبیه می کند و می گوید که این رؤیا در عالم بیداری روی می دهد. از نگاه او، انسان در قالب دین وجود خود را در موجودی خیالی به نام خدا منعکس می سازد، هر چند به گمان فویرباخ چنین فرآیندی که روند "جدایی انسان از خویش است"، همانند هنر و زبان، روندی ضروری است، زیرا به انسان، به ویژه در جوامع باستانی، اجازه و امکان می داد و می دهد که به هستی یا به خویشتن اش عینیّت ببخشد. اگر از نگاه فویرباخ، دین نخستین تبلور خودآگاهی است، این آگاهی در توهم محض، در از خودبیگانگی و در تجسم طبیعت انسان در وجودی ساختگی، شکل می گیرد. به همین دلیل "کینییو" می گوید : "آنچه انسان در خدا می ستاید، خود انسان، خدای گونگی یا میل انسان به خدایی شدن است. یعنی همان چیزی که خارج از او است و در وجودی بیگانه با او تجسم یافته است" (ص.٧٧). در نتیجه، ایمان ارضاء کنندۀ انسانی ترین امیّال آدمی است تا آنجا که آدمی قادر به ارضای این امیّال در جهان واقعی نیست. انسان از خلال دین مخلوقِ آفریدۀ خود می شود و آفریدۀ خود را که به وجودی الهی تبدیل ساخته وسیلۀ رستگاری خود می انگارد. از نگاه فویرباخ، این فرآیند نقطۀ اوج از خودبیگانگی است.
نقد ازخودبیگانگی دینی توسط فویرباخ پیش درآمد نقد مارکس بر دین نیز هست که می گفت : از خودبیگانگی تحقق انسانیّت انسان در وجودی خیالی به نام خداست که مانع از تحقق انسانیّت انسان در زندگی واقعی اش می شود. به این ترتیب، ایثار و ازخودگذشتگی انسان در قبال این موجود خیالی جای ایثار و ازخودگذشتگی انسان در قبال انسان را می گیرد و تکالیف انسانی در قبال خدا جایگزین وظایف انسان در قبال همنوع اش می شود. "کینییو" با اتکا به مفهوم ازخودبیگانگی در نزد فویرباخ می افزاید : هر چقدر انسان بیشتر به ارزش گذاری خدا روی آورد، به همان اندازه از ارزش خود در فکر و در واقعیت می کاهد. بی دلیل نیست که فویرباخ می گفت که "انسان در وجود خدا بر انکار خویش صحه می گذارد."
از نگاه فویرباخ دین ذاتاً انسان ستیز است. زیرا، غنای خدا بستگی مستقیم به فقر انسان دارد و برای آنکه خدا به همه چیز، به ویژه به قادر مطلق، تبدیل شود، انسان باید در نیستی فروافتد و از انسانیّت اش تهی شود. به قول فویرباخ "انسان خود را قربانی خدا می کند" و انسان مذهبی لزوماً از فقر انسانی رنج می برد. فویرباخ می گوید برای رهایی از این فقر باید رابطۀ انسان با خدا را معکوس کرد. یعنی باید انسان را به خدا تبدیل کرد و رسیدن به این مقصود نیازمند رجعت به انسان است که از نظر فویرباخ "عالیترین ارزش" است. به گمان او این تنها راهی است که از طریق آن انسان می تواند تمام ظرفیت ها و ارزش های وانهاده اش را در وجودی خیالی بازیابد. در ادامۀ این سخن، "ایوون کینییو" می افزاید : "انسان باید در عین حال مناسبات اش را با دیگر انسان ها به ویژه مناسبات عاشقانه اش از جمله عشق جنسی را از نو بازیابد. عشق به خدا هدفی جز محروم کردن انسان از این عشق ندارد و ادیان تاریخی عشق جنسی را به شدیدترین شکل تاراج کرده اند." (ص.٨٢).
به این خاطر است که فویرباخ نه فقط خواستار مشارکت هر چه وسیعتر انسان ها در امور جامعه و در چارچوب یک نظام جمهوری است، بلکه او همچنین خواستار و مدافع سیاستی مبتنی بر عشق است که البته از نگاه فویرباخ در فردیتی کمونیستی تجسم می یابد. فویرباخ می گوید : فردیت هم به معنای "خودخواهی" است و هم به معنای "کمونیسم" و میان این دو تناقضی نیست. به گمان او، سیاست مبتنی بر عشق، دین مبتنی بر عشق است، با این تفاوت که این دین لزوماً اینجهانی است. در واقع، فویرباخ انسان را از خلال مهمترین جزء هستی اش یعنی عشق به انسان، به مرتبۀ خدایی می رساند و معتقد است که می توان رابطۀ انسان با خود را معکوس کرد. او صریحاً می گوید : "خدا انسان است و در نتیجه انسان خدا است یا باید خدای انسان باشد" (ص.٨٤).
"کینییو" معتقد است که خدایی شدن انسان در اندیشۀ فویرباخ، بیان نوعی انسانگرایی مطلق است که هنوز در مقولات دینی توصیف می شود. به همین دلیل نقد دین توسط فویرباخ نوعی رهایی دینی از دین است، هر چند نمی توان انکار کرد که نقد فویرباخ بر دین گشایندۀ مسیری است که نمی توان صرفاً به یاری اندیشۀ او پیمود. در هر حال، بدون این راه، دیگر تلاش های بعدی در آلمان سدۀ نوزدهم در زمینۀ نقد دین ممکن نبود.
برای نمونه، مارکس در مقدمۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل تصریح می کرد که بعد از فویرباخ می توان گفت که نقد دین در آلمان به پایان رسیده، هر چند در همین متن مارکس این جملۀ به یاد ماندنی را نیز می نوشت که "نقد دین، پیش شرط هر گونه نقدی است." خود او در ادامۀ سنت فویرباخ می گفت که دین اشاعه دهندۀ تصورات ایدئولوژیک در خصوص واقعیت و در خدمت منافع طبقات مسلط است، به گونه ای که چهرۀ این منافع پنهان بماند و از قیام علیه آن نیز جلوگیری شود. به همین دلیل از نگاه مارکس رهایی از وضع موجود در بادی امر نیازمند رهایی از تصورات ایدئولوژیکی است که در پیدایش آنها دین نقش کلیدی داشته و دارد.
مارکس در پی ریزی نقد غیردینی دین، از این پیش فرض اصلی فویرباخ عزیمت می کند که "انسان، دین را می آفریند و نه بالعکس". فروکاستن دین به پدیده ای انسانی نتیجۀ نظری دیگری نیز دارد و آن عبارت از این است که دین فاقد بنیاد فلسفی و چیزی جز نماد حرمان و سرخوردگی انسان در این جهان و جبران آن در جهانی خیالی نیست. به تعبیر "مارکس جوان" دین "نظریه عمومی و خواب عمیق این جهان و در عین حال تسلی و توجیه جهانشمول آن است." مارکس می افزود : "دین از یک طرف بیان اندوه واقعی و از طرف دیگر اعتراض علیه اندوه واقعی است."
"کینییو" می گوید : منظور مارکس از "اندوه واقعی"، اندوه اجتماعی-تاریخی انسان در جامعه ای ویژه است که منشاء مستقیم "اندوه مذهبی" به شمار می رود. به گمان "کینییو"، مارکس با این عبارت جهان تاریخی از خودبیگانگی و انسان ستیزی جهان سرمایه داری را منشاء اندوه مذهبی می داند. دین، چنانکه مارکس می گوید، "اندوه مخلوق سرکوب شده، جان جهان بی قلب و وضعیتی است که روح از آن رخت بر بسته باشد." دین جبران یا تسلی این اندوه در جهانی خیالی است و به همین خاطر "مارکس جوان" در جمله ای به یاد ماندنی می نوشت که "دین افیون توده هاست." یعنی : تسکین دهندۀ تصور آدمی از دردهای واقعی است بی آنکه علاج واقعی آنها باشد.
در واقع، دین سازندۀ نوعی سعادت ساختگی است، بی آنکه اندوه عمیق انسان را از بین ببرد. در تعبیر مارکس دین از آنرو "افیون توده هاست" که به عنوان ایدئولوژی ای تسکین بخش هم توده ها را به خوابی عمیق، به بیهوشی محض فرو می برد و هم قدرت تفکر انتقادی را از آنان سلب می کند. به همین دلیل، از نظر مارکس دین در پس غبار وهم آلودی که آن را احاطه کرده کارکردی عمیقاً سیاسی دارد. مارکس از این نیز فراتر می رود و در ادامۀ افکار فویرباخ می گوید : دین در عین حال، افیون یا دارویی است که تودۀ رنجور و بلا کشیده خود برای خویش تجویز می کند. به همین دلیل است که از نگاه مارکس دین بیان نوعی اعتراض ناآگاهانه و غیرمستقیم علیه اندوه این جهان نیز هست : در فقدان سعادت واقعی، یعنی سعادت این جهانی، انسان به سعادت در جهانی خیالی، به دین پناه می برد.
در نتیجه، از نگاه مارکس، نقد دین فی نفسه نقد جهان اندوه و ازخودبیگانگی، یعنی نقد ازخودبیگانگی اجتماعی و تاریخی است که ارتباطی به مشغله های دینی ندارد. مارکس در مقدمۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل یادآور می شود که نهایتاً "نقد آسمان به نقد زمین، یعنی نقد الهیّات به نقد حقوق و سیاست تبدیل می شود." به بیان دیگر، نه فقط انسان عالیترین وجود برای انسان است، بلکه، به تعبیر کانت، "امر مطلق" تغییر مناسبات اجتماعی را برعهده دارد؛ مناسباتی که انسان را به موجودی تحقیر شده تبدیل ساخته است. به این دلیل از نظر مارکس "نقد دین پیش شرط هرگونه نقدی است، یعنی شرط مقدماتی الغای شرایط اجتماعی است که پدیدۀ دینی، یعنی ازخودبیگانگی تاریخی و اجتماعی، را موجب می شود." در این معنا، نقد دین پیش شرط رهایی و به ویژه رهایی از سرمایه داری است.
در این دورنما یا جهت گیری، مارکس کمبودهای نقد دین توسط فویرباخ را برمی شمارد. او نخست می گوید که چیزی به عنوان "طبیعت انسانی" وجود ندارد و طبیعت انسانی، به گفتۀ معروف مارکس در تزهای دربارۀ فویرباخ، "مجموعه شرایط اجتماعی است." معنای این سخن این است که "اندیشۀ مذهبی" در بادی امر "شئی نامتحرکی" نیست که گویا در طبیعت نامتغّیر انسانی ریشه دارد. از نگاه مارکس، "اندیشۀ مذهبی" فرآورده و پدیده ای اجتماعی است که باید به همین عنوان شناخته شود. به دیگر کلام، در این تلقی، انسان وجودی تاریخی و اجتماعی است و در نتیجه مهمترین فرآوردۀ او در جهان از خودبیگانه، یعنی خود دین نیز باید به عنوان پدیده ای تاریخی و اجتماعی فهمیده شود.
تلقی مارکس در عین حال، کمبودهای روشنگری را نیز نشان می دهد که در نقد دین به تقابل تجریدی عقل و عقل ستیزی بسنده می کند و به این ترتیب شرایط اجتماعی و تاریخی پدیداری دین و عقل نقاد را نادیده می گیرد. از نظر مارکس (وبعداً انگلس در کتابآنتی دورینگ) نقد واقعی دین باید از این تقابل مجرد خارج شده و به نقد منابع اجتماعی دین یعنی به نقد جامعۀ سرمایه داری تبدیل شود که همۀ اشکال ازخودبیگانگی جهان پیشین به ویژه ازخودبیگانگی مذهبی را حفظ و به اوج می رساند. مارکس معتقد است که آگاهی مذهبی چیزی جز بیان ناتوانی و تسلیم انسان در برابر جهان ازخودبیگانۀ سرمایه داری نیست. چنانکه "کینییو" تصریح می کند : "در قیاس با جوامع طبقاتی پیشین، جامعۀ سرمایه داری شکل منحصر بفرد و تشدید شدۀ از خودبیگانگی است. در این جامعه انسان ها تحت سلطۀ مناسبات اقتصادی هستند که خود آفریده اند، هر چند این مناسبات همانند قدرتی بیگانه و از خلال بحران ها، فقر و بیکاری بر انسان ها فرمان می رانند" (صص.٩٩-٩٨).
مدرنیته سرمایه دارانه برغم پیشرفت هایش در حوزه های فرهنگ، دانش و فنون، نه فقط مبانی از خودبیگانگی مذهبی را از میان نبرده، بلکه آنها را به دلیل اشکال بی سابقۀ بی عدالتی به اوج رسانده است. "کینییو" با اتکاء به این پیش فرض اساسی مارکس، می افزاید : "می توان حتا افزود جهانی شدن کنونی اقتصاد سرمایه داری به همراه نابودی تدریجی قدرت سیاسی ملّت ها موجب حسّ قابل ملاحظه، بی سابقه و گستردۀ ازخودبیگانگی شده، تو گویی تاریخ برای همیشه از کنترل انسان ها خارج شده است. این حسّ تنها برگردان ذهنی سلطۀ واقعی یک طبقۀ سرمایه دار فراملّی بر زندگی مردمان است." (ص.٩٩) به گمان "کینییو" بی دلیل نیست که در دورۀ معاصر شاهد سربرآورن اشکال بی سابقه و بعضاً خشونت بار قومی و مذهبی در پهنۀ جهانی هستیم. از همین منظر است که او این جملۀ معروف فردریش انگلس در کتاب آنتی دورینگ را نیز نقل می کند که می گفت : "خدا، یعنی سلطۀ ازخودبیگانگی شیوۀ تولید سرمایه داری."
تلقی مارکس از دین یا از خودبیگانگی دینی، نتیجۀ مستقیم دریافت تاریخی او است که از آغاز و به ویژ در کتاب ایدئولوژی آلمانیمی گفت که آگاهی انسان برآمده از زندگی عملی، مادّی و مرتبط با تولید سرمایه داری است و نه بالعکس. دین یا ازخودبیگانگی مذهبی، همانند ایدئولوژی، انعکاس وارونه، وهم آلود و در نتیجه دروغین و کاذب واقعیت در شعور و وجدان انسان ها است تا آنجا که دین همواره منشایی فراطبیعی برای واقعیت زندگی مادّی ابداع می کند. از نگاه مارکس، افکار دینی همیشه و همواره بخشی از افکار طبقۀ مسلط هستند. وجود یا فقدان دین به امکان یا عدم امکان از میان رفتن دلایل تاریخی دین، یعنی از میان رفتن سلطۀ شکل ویژه ای از جامعه – جامعۀ سرمایه داری – بر انسان ها بستگی دارد. به بیان دیگر، از نظر مارکس یک جهان "پسادینی" امکانپذیر است مشروط به اینکه جامعه ای رها شده از بند ازخودبیگانگی را نیز امکانپذیر بدانیم.
با این ملاحظات، "کینییو" نتیجه می گیرد که مبارزه با ازخودبیگانگی دینی باید بیش و پیش از هر چیز به نبرد سیاسی علیه سرمایه داری تبدیل شود. "نمی توان ازخودبیگانگی مذهبی را در بستر و عرصۀ خاص دین، یعنی در عرصۀ آگاهی به مصاف طلبید. بالعکس، این نبرد باید در عرصۀ ازخودبیگانگی تاریخی-اجتماعی دنبال شود که در جهان اسطوره ای دین بازتاب می یابد. به دیگر کلام، انقلاب باید جای ضدیت با طبقۀ روحانی را بگیرد." (ص.١٠٢).
نتیجۀ دیگری که نویسندۀ کتاب نقد دین از این ملاحظات می گیرد، این است : هر چند دین با توجیهات الهی رنج های ناشی از بی عدالتی و محرومیت های انسان ها را تسکین می دهد، اما، با این اقدام به یک نظم اجتماعی ناعادلانه حقانیت بخشیده و در نگهداری اش نقش بازی می کند. "کینییو" با نقل این جملۀ معروف استاندال در کتاب سرخ و سیاه می گوید : "مفیدترین ایده برای مستبدان، ایدۀ خدا است."
در تفسیر دین به عنوان ایدئولوژی، "کینییو" به آرای دو متفکر مهم سدۀ بیستم، یعنی آنتونیو گرامشی و لویی آلتوسر نیز استناد می کند تا آنجا که برای نمونه، از نظر گرامشی، دین ایدئولوژی ای عمیقاً واپسگرا به دلیل نقش اش در محافظت و نگهداری از وضع موجود است. اما، متفکری که به نظر "کینییو" بیشترین و مهمترین سهم را در تبیین کارکرد ایدئولوژی مذهبی در نیمۀ دوم سدۀ گذشته داشته، فیلسوف فرانسوی، لویی آلتوسر، است. از نگاه آلتوسر ایدئولوژی به طور عمومی و به ویژه ایدئولوژی مذهبی، انسان ها را در این توهم نگه می دارند که عاملان آگاه یا "سوژه های" آزاد اقدام ها و فعالیت هایشان هستند و در نتیجه نقش مناسبات تولیدی، یعنی مناسبات استثمار طبقانی که انسان ها را می بلعد و هستی شان را رقم می زند در ابهام فرو می برد.
آلتوسر ایدئولوژی مذهبی را به دلیل قدمت اش از مهمترین ارکان "دستگاه ایدئولوژیک دولتی" می دانست و می گفت که کلیسای مسیحی به تنهایی یک "دستگاه ایدئولوژیک دولتی" است که در سده های میانه نقش دستگاه های آموزشی و فرهنگی را به طور همزمان ایفاء می کرد. به همین دلیل، از نگاه آلتوسر، ایدئولوژی مذهبی کارکرد اساسی ایدئولوژی را که نگاه داشتن انسان ها در توهم و ناآگاهی و پنهان کردن نقش واقعیت اجتماعی در بندگی و فرودستی آنان است به اوج می رساند. این ایدئولوژی در گذشته همانند امروز همواره در خدمت یک نظم اجتماعی واپسگرا، نابرابر، مردسالار، وزن ستیز و ضددموکراتیک بوده است.
"کینییو" در ادامۀ این استدلال ها می افزاید که تحلیل مارکس گرایانۀ دین، نقد دین را از تقابل تجریدی عقل و ستیز با عقل خارج می کند و بررسی علل تاریخی و اجتماعی پدیداری دین یا از خودبیگانگی دینی را در اولویت قرار می دهد. در این چارچوب، رهایی از ایدئولوژی یا ازخودبیگانگی مذهبی نیازمند پایان یافتن ازخودبیگانگی اجتماعی-تاریخی است که همزاد جامعۀ سرمایه داری به شمار می رود. در واقع، رهایی از دین، در این افق، نه بر پایۀ اصلاح دینی، که بر اساس تغییر مناسبات تولیدی میسر می شود و پایان یافتن از خودبیگانگی مذهبی و از خودبیگانگی اجتماعی صورت های مرتبط یک فرآیند واحد هستند.

فروید : ایدۀ خدا و "عقدۀ ادیپ"


دو بخش پایانی کتاب نقد دین اثر "ایوون کینییو"به بررسی آرای نیچه و فروید اختصاص دارد. "کینییو" در این دو بخش مفصلاً یادآور می شود که در زمینۀ نقد دین، نیچه ادامه دهندۀ آرای روشنگری است. زیرا، او همانند غالب روشنفکران عصر روشنگری در کتابانسانی بسا انسانی نوشته بود که ادیان در جهل، عقب ماندگی فنون و همچنین در ترس و نیاز ناشی از آن ریشه دارند. در این اثر، نیچه تأکید می کند که جهل و ناآگاهی نسبت به دلایل امور طبیعی، آدمی را به ساختن تصورات انسان گونه دربارۀ طبیعتی هولناک وامی دارد که بستر پیدایش آیین های کهن به منظور آشتی دادن انسان با طبیعت نخست از طریق جادوگری است. نیچه معتقد است که جادوگری نخستین اقدامی است که از طریق آن انسان می کوشد طبیعت را رام و قانون خود را بر آن تحمیل کند.
نیچه در عین حال می گوید : دین هنگامی که خود را به واسطۀ علم در معرض تهدید می بیند به الهیّات پناه می برد یا در حقیقت به این ادعا که اشیاء، امور و گزاره های دینی معانی پنهان و چندلایه دارند. "کینییو" تصریح می کند که از نگاه نیچه این ادعای دین که شناخت امور نیازمند تفسیر بی نهایت و تلاش پیوسته برای راه یافتن به لایه های درونی و پنهان گزاره ها و پدیده ها است چیزی جز انکار شناخت عینی نیست.
در عین حال، از نگاه نیچه دین ضدیت دائمی با شور زندگی است. با این همه، "کینییو" می گوید که نه فویرباخ، نه مارکس و نه نیچه هیچکدام به اندازۀ فروید در توضیح انتقادی دین شاید راه گشا نبوده اند. "کینییو" می گوید : هر چند روانشناسی فروید در بادی امر زندگی روحی افراد را بررسی می کند و نه واقعیت ها و پدیده های جمعی نظیر دین، اما، نظریۀ فروید دربارۀ دین بخشی از بررسی های انسان شناسانۀ او در این باره است.
"کینییو" یادآور می شود که نقطۀ عزیمت این دورنما را می توان در کتاب ناخوشی تمدن یافت که فروید در سال ١٩٣٠ و همزمان با پیروزی فاشیسم منتشر کرد. در این اثر، فروید نیاز دینی را زائدۀ به جا مانده از وضعیت وابستگی مطلق انسان در دوران کودکی و همچنین حسرت پدری حامی که ویژۀ همین دوره است می داند. به دلیل همین حسرت است که فروید نیاز دینی را بخشی از "عقدۀ ادیپ" یا حسرت عشق کودکی به پدر تلقی می کند که در نگاه کودک وار انسان تبلور امنیت است. فروید منشاء اعتقاد به خدا را همین نیاز می داند و می گوید که به گمان او هیچ نیازی به اندازۀ نیاز کودکی، یعنی نیاز بهره مندی از حمایت پدر در پیدایش دین و اعتقاد به خدا نقش ایفا نکرده است. او می افزاید که ادیان تک خدایی، یعنی تصور یک خدای قادر مطلق که خصوصیات یک پدر حامی را دارند انگیزۀ نیاز دینی را برملا می سازد.
در این تفسیر، فروید از این نیز فراتر می رود و می گوید که از جمله دلایل مهّم دلبستگی انسان ها به آیین ها و ایدئولوژی های ابلهانه (نظیر فاشیسم و مستبدان فرهمند)، همین حسرت پدری حامی و گم شده است. اما، فروید تأکید می کند که اعتقاد به خدا و آیین های مذهبی همانند دلبستگی به پدر نه ناشی از عقل، بلکه حاصل فرآیندهای عاطفی بیگانه با عقل، یعنی "عقدۀ ادیپ" است. به دیگر کلام، آدمی از خلال نیاز دینی در پی سعادت و خوشبختی است که نه در طبیعت سرکش و عاصی می یابد و نه در مناسبات منازعه آمیزش با همنوعان. در کتاب آیندۀ یک توهم فروید این نظر را بیشتر توسعه می دهد و می گوید : نه فقط دین بر "ارعاب عقل" و "کودکی معنوی" متکی است، بلکه در نزد پیروان اش "هذیانی جمعی"، نوعی رنج دائمی روح و روان را توسعه می دهد. او بر همین اساس دین را همانند روان پریشی کودک، نوعی "روان پریشی" جهانشمول انسان می داند که همانند روان پریشی کودک ریشه در "عقدۀ ادیپ" دارد.
از این ملاحظه، فروید نتیجه می گیرد که افکار و ایده های دینی "توهماتی" اند که نیروی درونی شان حاصل مهار و ارعاب عقل توسط امیال است. فروید تصریح می کند که منشاء توهم دینی نه "خطا"، بلکه امیال" است و تصورات دینی همانند رؤیا، "جبران هذیانی" امیال سرکوب شده از جمله میل جنسی است. او می افزاید که در این جبران هذیانی امیال سرکوب شده، خدا، میل امنیت و عدالت را تداعی می کند و وعدۀ بهشت و قربت دائمی حوریان زیبارو، امیال سرخوردۀ خوشبختی و شور زندگی در این جهان را جبران می سازند. قدرت دین از نگاه فروید، به ویژه مقاومت آن در مقابل عقل بیش از هر چیز ناشی از عصیان و قدرت سرکش امیّال است. به همین خاطر، در نظر فروید، فرد مؤمن کسی است که هرگونه پیوند حقیقی را با واقعیت از دست داده است.
فروید کارنامۀ دین را در زندگی واقعی و در زمینه های سعادت، هوشمندی و اخلاق بدون تردید منفی می داند. او می گوید که دین به دلیل مخالفت اش با دانش و اندیشۀ انتقادی نقش اساسی در استمرار جهالت و توهمات جبرانی داشته و ارادۀ تغییر و بهبود شرایط اجتماعی را از انسان سلب کرده است. همانند مارکس، فروید نیز معتقد است که "جبران های هذیانی" تصورات دینی همچون "افیون" آلام انسانی را تسکین می دهند، بی آنکه آنها را علاج کنند.
در حیطۀ آموزش و اخلاق، کارنامۀ دین، از نگاه فروید، از این نیز تیره تر است : دین با رواج خرافات و بازتولید توهمات از شکلگیری اندیشه های خودفرمان که شرط رهایی و پیدایش جامعۀ آزاد و خودفرمان است جلوگیری می کند و با توجیهات مذهبی منشاء بسیاری از منازعات خونین و خشونت های بی نام بوده است. دین از نظر فروید انسان را بیشتر در کودکی فرومی برد که از آن ریشه می گیرد.

از تارنمای رادیو فرانسه rfi

جلسه اول تارنمای دموکراسی با محمدرضا نیکفر: دموکراسی، نظریه و تاریخ
جلسه دوم تارنمای دموکراسی با محمدرضا نیکفر: دموکراسی و دولت مدرن. در این جلسه تمرکز بر روی تحول و گسترش ایده دموکراسی در عصر جدید است. دولت و رضایت مردم، حق مقاومت، انتخابات، انواع نظام‌ها (نمایندگی، نمایندگی-اجرایی، اجرایی)، قانون و فرمانروایی قانون موضوع‌های این جلسه هستند. جهت اطلاع بیشتر: http://bit.ly/1mzv7MB
رابطۀ فاشیسم و عقل ستیزی، از نگاه لوکاچ

رابطۀ فاشیسم و عقل ستیزی، از نگاه لوکاچ


نوشتۀ ناصر اعتمادی

کتاب "نابودی عقل" اثر گئورگ لوکاچ شصت سال پس از نخستین انتشارش همچنان از ساختاری مستحکم برخوردار است. فراتر حتا : در دورۀ حاضر که جهان با صورت های بی سابقه ای از توحش و عقل ستیزی به ویژه در قالب های مذهبی روبرو است، "نابودی عقل" همچنان اثری آموزنده برای نسل های امروز و آینده است.

http://rfi.my/1MYvrmQ رابطۀ فاشیسم و عقل ستیزی، از نگاه لوکاچ

دلایل شکست مدرنیته در ایران و جوامع مسلمان

دلایل شکست مدرنیته در ایران و جوامع مسلمان


چهارشنبه, ژانویه 21, 2015
• مهدی مظفری

نام دکارت، اسپینوزا، هابس، کانت، هگل و مارکس را در کنار اسامی افرادی نظیر جلال آل احمد، علی شریعتی، مهدی بازرگان... قرار بدهید تا دریابید که انقلاب ۱۳۵۷ ایران در کدام شوره زار فکری شکل گرفت... اقتصاد رانتی باعث شده که همه ی ثروت و اقتصاد ایران در انحصار یک دولت یا یک قدرت به نام "ولی فقیه" قرار بگیرد.

گفتگوی مهدی مظفری، اسلام شناس و استاد علوم سیاسی و اجتماعی در دانمارک، با ناصر اعتمادی در باره ی دلایل شکست مدرنیته در ایران و جوامع مسلمان:
سوءقصدهای تروریستی در پاریس علیه آزادی بیان نشان دادند که اقلیتی کوچک از اسلامگرایان هم اکثریت جوامع مسلمان را مدت هاست که با افراطیگری به گروگان گرفته اند، یعنی مانع گذار آنها به دموکراسی و مدرنیته شده اند و هم امروز می خواهند به زور رعب و وحشت ارادۀ خود را به جوامع باصطلاح غیرمسلمان، جوامع غربی نیز تحمیل کنند. به این ترتیب، اسلامگرایان عملاً به تهدیدی جدی علیه طرح مدرنیته هم در جوامع مسلمان و هم در جوامع غیرمسلمان بدل شده اند.
البته این اولین بار نیست که در عصر مُدرن جوامع اروپایی با تهدید و تعرض های جدی و خشونت آمیز علیه مدرنیته و دموکراسی مواجه می شوند. آخرین نمونۀ آن، شاید تجربۀ فاشیسم در اروپا به ویژه در آلمان نازی باشد که به بهای یک جنگ خونین جهانی و دو شقه شدن اروپا و خود کشور آلمان به دو اردوی متضاد خاتمه یافت. آیا می توان اسلامگرایی معاصر به ویژه در قالب "جهادی" آن را نمونۀ بی سابقه اما مشابه "فاشیسم" و یا "تمامیت خواهی" تلقی کرد؟ و این پدیده – پدیدۀ "فاشیسم" یا "تمامیت خواهی" اسلامی – به چه بهایی خاتمه خواهد یافت؟
مهدی مظفری : فاشیسم یکی از سه رویکرد تمامیت خواهی های سدۀ بیستم در اروپا پس از نخستین جنگ جهانی بود. منظورم از "سه رویکرد" بلشویسم، فاشیسم و نازیسم است که از سال ۱۹۱۷ تا ۱۹۳۳ در روسیه، ایتالیا و آلمان قدرت را در دست گرفتند. نظریۀ پردازان غربی – از هانا آرنت تا ریمون آرون و فرانسوا فوره - که در مورد سه جلوۀ اصلی تمامیت خواهی اروپا پژوهش کرده اند، رویهمرفته پنج خصیصۀ مهم و مشترک را برای تمامیت خواهی های اروپا در جریان سدۀ گذشته برشمرده اند که عبارتند از : ۱) ایدئولوژی واحد، ۲) کیش شخصیت، ۳) ترور، ۴) نظام تک حزبی، و بالاخره ۵) سلطۀ اقتصاد مرکزی. همین جا باید تصریح کنم که مبتکر واژه "توتالیتاریسم" (تمامیت خواهی) خود موسلینی بود که منظورش از این واژه دولت تمام یا فراگیر به معنای دربرگیرندۀ همه چیز بود.
در این بین، آنچه فاشیسم یا تمامیت خواهی اسلامی را متمایز می کند، این است که همانند سه جلوۀ تمامیت خواهی اروپا در سدۀ بیستم، تمامیت خواهی اسلامی از سه مشخصۀ "ایدولوژی واحد"، "کیش شخصیت" و "ابزار ترور" برخوردار است، اما، فاقد "نظام تک حزبی" و یا "اقتصاد مرکزی" به معنای رایج آن در غرب است. البته، فقدان نظام تک حزبی به هیچ وجه به این معنا نیست که فاشیسم یا تمامیت خواهی اسلامی نخواسته و یا نکوشیده که نظام "تک حزبی" را بر جامعه تحمیل کند. بالعکس، شعار "حزب، فقط حزب الله" که مبتکر اصلی اش خود خمینی بود و یا تأسیس حزب "جمهوری اسلامی" در آغاز روی کار آمدن روحانیان در ایران از مصادیق تلاش های مستمر برای ایجاد نظام تک حزبی بوده اند. شکست "حزب جمهوری اسلامی" – یعنی ناپایداری آن – بیشتر ریشه در فقدان فرهنگ تحزب در ایران همانند دیگر جوامع اسلامی داشته است.
حتا می توان گفت که در حال حاضر نیز در ایران نوعی نظام تک حربی حاکم است، هر چند این نظام بیشتر به یک نظام تک حزبی بی سامان می ماند که جلوه ها و صورت های مختلفی به خود گرفته و از خلال گروه ها و سازمان های متعدد، اما، با ماهیت کم و بیش مشابه، نمودار می شوند...
شاید "نظام هیئتی" بیشتر گویای ماهیت نظام "تک حزبی" ایران باشد که سرمشق اش در اصل هیئت های مذهبی بوده که از دیرباز وجود داشته اند. به یک معنا، نظام سیاسی حاکم بر ایران برآمده از همین هیئت های مذهبی است که در جریان انقلاب اسلامی به خود شکل سیاسی گرفتند.
گفتم که در قیاس با تمامیت خواهی های سدۀ بیستم، تمامیت خواهی اسلامی فاقد "اقتصاد مرکزی" است. اما، باید باز تصریح کنم که در تمامیت خواهی اسلامی "اقتصاد رانتی" جای "اقتصاد مرکزی" را گرفته است. به این معنا که پیرو سنت "استبداد شرقی" یا "شیوۀ تولید آسیایی" دولت و یا شخص خلیفه یا سلطان تمام ثروت کشور را – اعم از نفت و غیر نفت – در انحصار دارد و از آن برای تحکیم و اجرای اهداف ایدئولوژیک خود استفاده می کند.
با این همه، آنچه به "تمامیت خواهی اسلامی" تعّین بیشتر می بخشد، همین اسلامی بودنش هست. به بیان دیگر، در حالی که سه تمامیت خواهی اروپا در سدۀ بیستم، تمامیت خواهی های "زمینی" یا سکولار بودند، تمامیت خواهی اسلامی، یک تمامیت خواهی مذهبی و حتا دینی است. این تمایز نتایج مهمی در پی داشته است : یکی از آنها این است که سه رویکرد تمامیت خواهی اروپا منشا قدرت و حقانیت خود را "مردم" می دانستند، حال این "مردم" می خواهد "پرولتاریا" باشد یا volk در زبان و استعارات نازیسم آلمان.
اینکه تمامیت خواهی های اروپا منشاء قدرت و حقانیت خود را "پرولتاریا" یا "مردم" توصیف می کردند، خود به خود مسئولیتی نیز برای این نظام ها و رهبرانش ایجاد می کرد به این معنا که آنان، برخلاف مثلاً مستبدان دینی، خود را نه در برابر "خدا"، که در مقابل مردمی پاسخگو می دانستند که در عمل سرکوب شان می کردند...
در تمامیت خواهی اسلامی که شکل تکامل یافته اش جمهوری اسلامی ایران است منشاء قدرت و همچنین مشروعیت صاحبان قدرت نه مردم که خداوند است که مثلاً توسط "ولی فقیه" بر روی زمین نمایندگی می شود. از خمینی تا خامنه ای، از بن لادن تا الظواهری و ابوبکر البغدادی رهبران جوامع و جنبش های معاصر اسلامی همگی خود را تنها در مقابل خدا پاسخگو و مسئول دانسته اند. بی سبب نیست که قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران صراحتاً تأکید را نه بر "مردم" یا "ملت" (واژه هایی که اتفاقاً در این سند بسیار کم به کار رفته اند) که بر "امت" یا به عبارت دقیقتر بر "امت اسلامی" می گذارد.
در واقع، به همین دلیل تمامیت خواهی اسلامی در قیاس با تمامیت خواهی های اروپایی به مراتب سرسخت تر یا "تمامیت خواهانه تر" است. برای نمونه، اصل چهار قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می گوید : " کلیه قوانین و مقررات مدنی ، جزائی ، مالی ، اقتصادی ، اداری ، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر اینها باید براساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر برعهدۀ فقهای شورای نگهبان است ".
همین یک اصل قانون اساسی کافی است تا نشان دهد که در نظام سیاسی ایران جایی برای "مردم" و "ارادۀ مردم" وجود ندارد. یعنی وقتی که کلیه قوانین و مقررات و دستورات کشور باید بر اساس آن تلقی از اسلام باشد که به تأئید یا تشخیص فقهای شورای نگهبان رسیده باشند، عملاً جایی برای اعمال ارادۀ سیاسی مردم باقی نمی ماند. از این نظر است که می توان گفت که در قیاس با توتالیتاریسم های سکولار، توتالیتاریسم اسلامی شدیدتر و باصطلاح "سخت جان تر" است.
معروف است که تمامیت خواهی اسلامی زائیدۀ شکست نوسازی یا تجدد آمرانه به ویژه در جامعۀ ایران است. اما، عجیب است که طرح "ناتمام" یا شکست خوردۀ "تجدد" که از قرار امروز از پشتیبانی اکثریت جوامع مسلمان از جمله ایران نیز بهره مند است قادر به نوسازی و تبدیل خود به بدیل و جایگزین سیاسی در مقابل اسلامگرایی ضدتجدد نبوده است. آیا منشاء این ناکامی احتمالاً نقاط مشترک قرائت های متعدد از طرح مدرنیته و اسلامگرایی معاصر است؟
مهدی مظفری : کلمۀ "تجدد" تاریخی پیچیده و مبهم دارد. خود واژۀ "تجدد" به معنای "جدید کردن" است که گویای معنای "مدرنیته" در فرهنگ غرب نیست. "مدرنیته" همانند کاپیتالیسم یا لیبرالیسم زادگاه اش اروپا است و ثمرۀ رنسانس و عصر روشنگری است. پدیداری تاریخی "مدرنیته" در اروپا و همزمانی اش با کاپیتالیسم و لیبرالیسم تصادفی نیست. بنیاد این همزمانی به رسمیت شناخته شدن اصل "مالکیت خصوصی" است که نمی توان آن را به "مالکیت صرف خصوصی" فروکاست تا آنجا که به رسمیت شناخته شدن مالکیت خصوصی بستر رهایی "فرد" از قید و بندهای سنت ها و موانع جهان گذشته و به رسمیت شناخته شدن مالکیت انسان بر جسم و دارایی های خصوصی اش بوده است. در این معنا، فرد مالک، در بادی امر، فرد صاحب حقوق است و این را بهتر از همه شاید جان لاک، فیلسوف انگلیسی سدۀ هفدهم و مدافع سرسخت انقلاب انگلستان، توضیح داده باشد. به همین دلیل، فرد محروم از مالکیت نیز در بادی امر فرد محروم از حق است.
در واقع، مفهوم مالکیت به ویژه مالکیت خصوصی در فلسفۀ سیاسی مُدرن به ویژه در نزد جان لاک، مبحثی است غیراقتصادی. وجه مهم تر این مبحث انتقال قدرت از خدا به فرد یا انسان صاحب حقوق از جمله حق مالکیت بوده است. جوهر طرح مدرنیته این است که انسان صاحب حقوق جای خدا را می گیرد که این خود سرآغاز روند ناتمام و همیشگی آزادی انسان است. بی سبب نیست شاید که بزرگترین انقلاب های مدرن به ویژه در سده های هفده و هیجده میلادی در اروپا انقلاب هایی علیه نظام های مبتنی بر حقوق الهی، یعنی در اصل علیه نظام هایی مبتنی بر انکار حقوق و آزادی فرد بوده اند.
دیگر پی آمد همزمانی یا همزادی مدرنیته و لیبرالیسم که وجه مهم جنبش تاریخی مدرنیته به شمار می رود زایش و بالندگی فکر نقاد است. زیرا، مادام که خدا کانون جهان تلقی می شود هر نوع فکر انتقادی مصداق کفر تلقی شده و به همین عنوان مطرود شناخته می شود.
در واقع، با از میان رفتن "مرکزیت خدا" (یا نظام های مبتنی بر قانون الهی) فکر نقاد جای ایمان را در غرب گرفت. از آن زمان دیگر هیچ محدوده یا باصطلاح خط قرمزی نماند که از گزند پرسش و نقد در امان بماند. به همین دلیل می توان در توصیفی عمومی جنبش تاریخی مدرنیته را عصر نقد و همچنین عصر نقد بر نقد تعریف کرد. دموکراسی که خود نتیجۀ همین دوره، یعنی نتیجۀ نقد نظری و نقد عملی نهاد دین و نظام های پادشاهی مبتنی بر قانون الهی است، خود را دائماً در معرض نقد قرار داده است.
در جوامع اسلامی ما با چنین فرهنگی روبرو نبوده و نیستیم. یکی از دلایل این نقیصه شاید پیشینه ها و پشتوانه های تاریخی و فرهنگی خود ما باشد. توضیح می دهم : می توان فرآیند تاریخی مدرنیته در غرب از رنسانس تا امروز را نوعی رجعت به یونان باستان یا دقیقتر بگویم به دموکراسی آتنی نیز تلقی کرد که در اصل تمدنی چندخدایی و به همین دلیل زادگاه فلسفه، یعنی زادگاه فرهنگ پرسش و پاسخ و گفتگو و در نتیجه فرهنگ کنکاش و جستجو بود. یعنی اگر بتوان جوامع غربی را با اتکا به این پشتوانۀ فرهنگی و تاریخی جوامع فلسفی، یعنی جوامع پرسشگر و نقاد نامید، در مقایسه جوامع اسلامی هنوز و همچنان در مرحلۀ ایمان به سر می برند. یادمان نرود که مثلاً انقلاب فرانسه خوب یا بد متحقق کنندۀ افکار فلسفی دایرت المعارف نویسان و فیلسوفانی نظیر روسو بود.
اگر مدرنیته در تحلیل نهایی فرآیند تاریخی "رهایی فرد" یا انسان است، اما، این رهایی فردی از خلال تلاش های بزرگ جمعی، یعنی انقلاب های بزرگ تاریخی صورت گرفت. بر این اساس، آیا می توان گفت که جوامع معاصر مسلمان نیز به ویژه امروز بیش و پیش از هر چیز محتاج انقلاب های سیاسی هستند تا در بستر آنها طرح مدرنیته (یعنی رهایی فرد و جامعه از بند استبدادهای دینی) امکان تحقق یابد؟
مهدی مظفری : همانطور که گفتم تجربۀ مثلاً انقلاب کبیر فرانسه نشان می دهد که نقد نظری مقدم بر نقد عملی بوده است. یعنی انقلاب فکری بستر و شرط انقلاب سیاسی بوده است، صرف از نظر از اینکه نتیجۀ این قبیل انقلاب ها را بپذیریم یا نه و نسبت به دستاوردهایشان ارزیابی انتقادی داشته باشیم یا نداشته باشیم.
در مقابل، اگر پیش زمینه های فکری انقلاب ۱۳۵۷ را در نظر بگیریم بیشتر خود را با یک فقر بزرگ فکری و فلسفی روبرو می بینیم. اساسا نه در ایران و نه در هیچیک از دیگر جوامع اسلامی ما با هیچ فیلسوفی همردیف روسو یا ولتر روبرو نبوده ایم که مبتکر و مبدع آرای مهمی بوده باشد و یا آرای وی با استقبال عموم نیز روبرو بوده باشد. هنوز هم در جوامعی همانند ایران مبداء فکر نه فلسفه، که ایمان است. اصولاً در جهان اسلام فلسفه محلی از اعراب نداشته و پاره ای تلاش ها برای پی ریزی فکر فلسفی نیز همواره با مقاومت و سرکوب متشرعان روبرو بوده اند.
البته با آغاز دورۀ "هلنیسم" که مصادف است با دوران مأمون عباسی در قرن نهم میلادی ما شاهد برآمدن فیلسوفانی نظیر ابن سینا، فارابی، مسکویه بوده ایم. مهمترین تلاش فکری فارابی مثلاً جمع کردن آرای سیاسی ارسطو و افلاطون با یکدیگر بود. فارابی در این تلاش فکری کوشید مدینۀ فاضله ای را تعریف کند که در رأس اش یک فیلسوف قرار می گیرد. اما، همانطور که گفتم این موج با مقاومت و سرکوب دگماتیسم اسلامی روبرو شد که با ابن حنبل و ابوحامد غزالی شروع شد و آخرین نتایجش نیز در دورۀ معاصر حسن البنا در مصر و روح الله خمینی در ایران بوده اند. به کوتاه کلام "هلنیسم" و اندیشۀ فلسفی در جوامع اسلامی پدیدار شد. اما، نتوانست پس از مواجهه با سرکوب دگماتیسم اسلامی از نو قد علم کند. در این بین تنها یک استثناء درخشان وجود دارد و آن ابن خلدون است.
باری از پی آمدهای این شکست فلسفی انتقال اندیشۀ نقاد از فکر به عالم شعر و در نزد شاعرانی همچون مولانا، سعدی، فردوسی و حافظ بوده است. اما، این ابتکارهای ادبی نیز به گُل هایی می مانستند که در فواصل طولانی مدت آنهم در صحراهای بی آب و علف می روییدند، در حالی که در غرب روییدن چنین گُل هایی به پیدایش گلستان های بارور منجر شد. علت آن هم این است که تقریباً مهمترین فیلسوفان عصر روشنگری و نوزایی در غرب به فواصل بسیار کوتاه زمانی از پی هم می آمدند و بسیاری شان حتا نظیر دکارت، اسپینوزا، هابس، کانت، هگل و مارکس هم عصر یا معاصر یکدیگر بودند. ویژگی بارز همۀ این فیلسوفان تا امروز نقد مداوم آرای یکدیگر بوده است، در حالی که چنین خاصیت تراکمی از نقد را هرگز در تاریخ جوامع اسلامی مشاهده نمی کنیم.
کافی است شما همین اسامی در تمدن غربی را در کنار اسامی افرادی نظیر جلال آل احمد، علی شریعتی، مهدی بازرگان... قرار بدهید تا دریابید که انقلاب ۱۳۵۷ ایران در کدام شوره زار فکری شکل گرفت و تا امروز ادامه داشته است. هنوز هم ۳٦ سال پس از انقلاب اسلامی جامعۀ ایران با فکر نقاد حقیقتاً بیگانه است و این تجربه در بهترین حالت مراحل کودکی اش را به زحمت طی می کند.
در این سه دهۀ اخیر چند تحصیلکردۀ ایرانی را که با زبان های خارجی نیز آشنا هستند می توان سراغ گرفت که به نقد جدی دین در جامعۀ خودمان روی آورده باشند؟ هنوز بعد از بیش از سه دهه برای حتا بسیاری از تحصیلکردگان کشورمان دین منطقۀ ممنوعه ای است که باید از گزند پرسش و نقد بگریزد. آنان در بهترین حالت خواستار اصلاح ناممکن همین تمامیت خواهی دینی هستند که در آن مثلاً نظارت استصوابی شورای نگهبان قدری تقلیل یابد. هیچیک از اینان حتا حاضر نیست به نقد رهبری و مقام و قدرت مطلق او در قدرت روی آورد. هنوز "الیت" ایران حاضر نیست که به ماهیت تمامیت خواهانۀ قدرت دینی در ایران اعتراف کند و چنین وضعی از نظر فرهنگی و فکری دردناک و فاجعه بار است.
شناخت مقدمۀ تغییر است. در خود اروپا فروپاشی رژیم های تمامیت خواه ثمرۀ شناخت عمیق ماهیت این نظام ها طی سالیان بوده است. باید پرسید : چند اثر جدی در شناخت ماهیت نظام اسلامی ایران و همتراز با آثار پژوهشگران و متفکران اروپایی دربارۀ فاشیسم، استالنیسم و نازیسم می توان امروز سراغ گرفت؟ هنوز ۳٦ سال پس از انقلاب اسلامی این ایده در نزد تحصیلکرده ها و "الیت" ایرانی جا نیافتاده که آنچه در خود غرب به "رفرماسیون" یا "اصلاح دینی" شهرت یافت نتیجۀ اجتناب ناپذیر جنبش تاریخی "مدرنیته" یعنی نهادینه شدن فکر نقاد و سازگاری ناگزیر مسیحیت با این جنبش بوده است. در ایران همانند غرب یک "رفرماسیون" حقیقی، یک اصلاح حقیقی دینی تنها از درون جنبش عمومی نقد دین می تواند زاده شود که به معنای همراهی دین با تجدد است.
در واقع اگر منظور شما را بد نفهمیده باشم، جوامع مسلمان از جمله جامعۀ امروز ایران در پیوستن به مدرنیته با شکست روبرو شدند، زیرا، در مرحلۀ نقد دین بازمانده اند، هر چند به قول "مارکس جوان" نقد دین سرآغاز و پیش شرط هر نقدی و در این معنا شرط پیوستن به مدرنیته است. آیا در اختلاف با تجربۀ غرب جوامع مسلمان امروز بیشتر نیازمند انقلاب های فرهنگی هستند یا انقلاب های سیاسی که زمینه ساز تحولات بزرگ فکری شوند؟
مهدی مظفری : نقد دین آغاز هر حرکتی است. در این زمینه حق با مارکس و دیگر کسانی است که نظری مشابه داشته اند. اهمیت این اصل به معنای خوب یا بد بودن دین نیست. اهمیت این اصل از اینجا ناشی می شود که تا زمانی که ایمان جای فکر را می گیرید، جایی برای اندیشیدن و فکر کردن باقی نمی ماند. اولین عاملی که جوامع اسلامی معاصر را به معضل تبدیل کرده همین سلطۀ جهان بینی دینی است. یعنی جامعه ای که در آن دین نقطۀ آغاز و پایان هر چیز است. عامل دیگر این معضل "استبداد شرقی" است. میدانیم که مارکس در توضیح این پدیده از "شیوۀ تولید آسیایی" صحبت کرده که بیشتر گویای شگفتی او در مقابل پدیدۀ تاریخی است که در قالب مدل تحلیل تاریخی وی قابل تبیین و توضیح نبود. از نظر مارکس، "شیوۀ تولید آسیایی" گویای واقعیتی است که در آن ثروت در انحصار و اختیار یک نفر است که به همین دلیل دیگر اجزای جامعه را از دستیابی به ثروت یا تبدیل شدن به مالک و صاحب حق عاجز و ناتوان می سازد. ما در زبان خودمان این واقعیت را "اقطاع" نامیده ایم که به معنای "قطعه قطعه" کردن است. بر پایه این اصل، پادشاهان ایرانی چه در دورۀ اسلامی چه در دورۀ پیشااسلامی "قطعاتی" از سرزمین را در اختیار گماردگان و سپهسالاران خود می گذاشتند بی آنکه حق تصاحب یا مالکیت قطعات را به آنان منتقل کنند. در هر حال، پادشاه، سلطان یا خلیفه تنها مالک نهایی و مطلق سرزمین و اجزای آن باقی می ماند و هر بار که اراده می کرد می توانست این یا آن قطعه را از تصرف یکی خارج و به دیگری و یا مجدداً به خود منتقل کند.
در واقع، عدم مالکیت خصوصی باعث شد که در ممالک اسلامی حتا فئودالیسم شکل نگیرد. اتفاقاً ماکیاول در کتاب "شهریار" در دو نوبت به این ویژگی اشاره می کند. مثلا او می پرسد : چرا پس از سرنگونی داریوش سوم به دست اسکندر مقدونی کسی در ایران به مقاومت برنخاست؟ ماکیاول پاسخ این پرسش را فقدان مالکیت خارج از مالکیت مطلق پادشاه بر همه چیز می داند. فیلسوف فلورانسی در جای دیگری از کتاب "شهریار" خلیفه عثمانی را با پادشاه فرانسه مقایسه می کند و می گوید که کافی است خلیفۀ عثمانی را برداریم تا کل امپراتوری عثمانی فروبپاشد، در حالی که برافتادن پادشاه فرانسه قطعاً مقاومت یا برآمدن مالکان بزرگ در اقصی نقاط فرانسه را باعث می شود. به بیان دیگر، ماکیاول می خواهد بگوید که تمام فرانسه متعلق به پادشاه فرانسه نیست و فروافتادن وی لزوماً فروپاشی فرانسه را در پی نخواهد داشت.
به کوتاه کلام، جهان بینی دینی، استبداد شرقی و اقتصاد رانتی جوامع اسلامی را امروز به یک معضل تبدیل کرده اند. همین اقتصاد رانتی باعث شده که همۀ ثروت و اقتصاد ایران در انحصار یک دولت یا یک قدرت قرار بگیرد، حال نام این قدرت می خواهد "ولی فقیه" باشد یا ملک عبدالله پادشاه عربستان.

برگرفته از:
تارنمای رادیو بین المللی فرانسه

ابهام در لائیسیته و مذهب شیعه، علی صدارت

ابهام در لائیسیته و مذهب شیعه، علی صدارت



علی صدارت

هرچه ميزان باور به اصالت قدرت در فردی بيشتر باشد، فهم و تفهيم لائيسيته مشکل‌تر می‌شود. کسانی که با عدم اعتماد به نفس فردی و با عدم اعتماد به نفس ملی ايرانيان، هنوز به‌دنبال راه حلی برای هرگونه اصلاحاتی در اين نظام بسته هستند، در گوارش اين مفهوم سوء هاضمه دارند و نمی‌بينند که در يک نظام بسته، هر اصلاحی فقط با انقلاب ممکن است

بیشتر بخوانید

براندازی رامین کامران

چرا براندازی ؟ در گفتگو با رامین کامران


از هنگام انتشار کتاب «ضد ولایت فقیه ، براندازی حکومت اسلامی » نوشته آقای رامین کامران شش سال می گذرد*. ظرف این مدت شاهد طرح سؤال های بسیاری در بارهُ این نوشته بوده ایم که بسا اوقات به طور مستقیم با ما در میان نهاده شده است.
در فضایی که تبلیغات اصلاح طلبانه رواج بسیار دارد گزینهُ براندازی برای برخی قدری نامأنوس جلوه می کند. پس بر آن شدیم تا با جمعبندی سؤالات و انتقادها، آنها را با نویسنده در میان بگذاریم و به وی فرصت شرح و بسط نظراتش را بدهیم تا مطلب برای همگان روشنتر شود.ح.بهگر

بیشتر بخوانید

دانلود کتاب «اندیشمندان و دینهای دروغین» مترجم و نویسنده :

[h2 «دکتر احمد ایرانی» بیش از 3000 سال است که کابوسی به نام دین و بختکی به نام مذهب چون سنگ آسیاب بر روی سینه نوع انسان نشسته است. در طول تاریخ تمدن بشر، دین تراشان و فرقه سازان به نام خدایی افسانه ای و در نقش پیامبران و رهبران دین، پاپ ها، کاردینال ها، خاخام ها و آیت الله ها، خونین ترین کشتارها را در تاریخ به راه انداختند و دست به ننگین ترین جنایت ها آلودند. از دوران پیش از سقراط تا زمان ما اندیشمندان و فرزانگان سرزمین های گوناگون در شرایطی بسیار دشوار علیه شیادان روحانی به پا خواستند. در راه آگاهانیدن نوع انسان از ریاکاری ها و پلیدی های روحانیان و دین های ساختگی بزرگترین سختی ها را به جان خریدند، شکنجه شدند و بسیاری در این راه جان دادند. لینک دانلود http://bashgaheadabiyat.files.wordpress.com/2013/10/andishmandan-va-dinhaye-doroghin.pdf

قانون آزادی، حکومت جمهوری و صلح جاودان


(نگاهی به فلسفة سياسی ايمانوئل کانت)

بهرام. م
ترديدی نبايد داشت که کانت بيشترين تأثير را بر انديشة دوران جديد و بويژه در حوزه های گوناگون فلسفه مانند معرفت شناسی، فلسفة اخلاق (اتيک)، فلسفة زيبايی شناسی (استه تيک) و نيز فلسفة حق داشته است. اما آنچه که شايد جالب توجه باشد، ذکر اين نکته است که کانت علاوه بر آن، به عنوان فيلسوفی سياسی، دارای انديشه های درخشانی نيز در حوزة فلسفة سياسی است.

بیشتر بخوانید

کانت در “نقد عقل محض”

ترانه جوانبخت

کانت در کتابش با نام “نقد عقل محض” به تعیین مرزهای محدودیت عقل محض پرداخته است. او می گوید که
عقل محض به نقد خودش می پردازد یعنی عقل محض هم قاضی ست و هم کسی که مورد قضاوت قرار گرفته
است. کانت هیوم را باعث بیرون آمدنش از خواب غفلت می داند زیرا از زمان دکارت عقل گرایی مطرح بود و
هیوم با مطرح کردن دیدگاه تجربه گرایی بر اساس استفاده از حواس به انتقاد از عقل گرایی پرداخت و راه شناخت
را حس گرایی دانست.

بیشتر بخوانید

آرامش دوستدار، پرسنده‌ای پرسش برانگیز (بخش اول)

فرتور: "فیلسوف"، اثر نقاش معاصر فرانسوی روژه- ادگار ژیله
مقاله ویژه - این مقاله در این تاریخ منتشر شده پنجشنبه 27 سپتامبر 2012 - آخرین تغییرات در این تاریخ انجام شده است. جمعه 19 اکتبر 2012

آرامش دوستدار، پرسنده‌ای پرسش برانگیز (بخش اول)

نوشتۀ علیرضا مناف زاده

برای فهم آنچه دوستدار می‌گوید باید هر چهار کتاب او را با حوصله و به دقت خواند. سنجش اندیشه‌های او با تکیه بر مفاهیم و گزاره‌های برساخته‌اش ممکن نیست. مفهوم برای خواننده ابزار شناخت است و گزاره‌ بیان متراکم، برهم انباشته و درهم تنیدۀ انبوهی اندیشه. وانگهی، دوستدار بسیار موجز می‌نویسد. بنابراین، خلاصه کردن اندیشه‌های او کار دشواری است. شاید مناسب‌ترین راه برای سنجش اندیشه‌های او طرح برخی پرسش‌ها باشد که پرسندگی‌های او به‌طبع و ناگزیر برمی‌انگیزند...

بیشتر بخوانید

آرامش دوستدار، پرسنده‌ ای پرسش‌ برانگیز (بخش دوم): یونان و تمدن های شرق

فرتور:ویرانه های شهر ملط، یا میلتوس- تمدن یونان باستان، واقع در ترکیۀ امروزی
مقاله ویژه - این مقاله در این تاریخ منتشر شده جمعه 19 اکتبر 2012 - آخرین تغییرات در این تاریخ انجام شده است. جمعه 19 اکتبر 2012

(بخش دوم): یونان و تمدن های شرق


آرامش دوستدار، پرسنده‌ ای پرسش‌ برانگیز
بیشتر بخوانید

زایش فلسفه- آرامش دوستدار، پرسنده‌ای پرسش برانگیز (بخش سوم)

مقاله ویژه - این مقاله در این تاریخ منتشر شده چهارشنبه 07 نوامبر 2012 - آخرین تغییرات در این تاریخ انجام شده است. چهارشنبه 07 نوامبر 2012

زایش فلسفه- (بخش سوم)


آرامش دوستدار، پرسنده‌ای پرسش برانگیز

پارمنید
نوشتۀ علیرضا مناف زاده
فلسفه در میلتوس (مَلَط) از دل اندیشۀ سیاسی بیرون آمد و در آغاز ترجمان دل‌مشغولی‌های بنیادین آن بود و بخشی از واژگانش را نیز از آن گرفت. اما خیلی زود راه مستقل خود را یافت و، درواقع، از زمان پارمنید (قرن پنجم پیش از میلاد) به راه خود رفت. بدین‌سان، دانش نوینی پدید آمد که کارش کند و کاو در عرصه‌ای ناشناخته و تازه‌ بود و مسائلی را مطرح می‌کرد که خاص خود آن بود.

بیشتر بخوانید

نخستین فیلسوفان یونانی چه می‌گفتند؟ آرامش دوستدار، پرسنده ای پرسش برانگیز- بخش چهارم

نخستین فیلسوفان یونانی چه می‌گفتند؟- بخش چهارم


آرامش دوستدار، پرسنده ای پرسش برانگیز

نخستین فیلسوفان یونانی چه می‌گفتند؟ آرامش دوستدار، پرسنده ای پرسش برانگیز- بخش چهارم

بیشتر بخوانید

اسلام و فلسفه: آرامش دوستدار، پرسنده ای پرسش برانگیز- بخش پنجم

اسلام و فلسفه: - بخش پنجم


آرامش دوستدار، پرسنده ای پرسش برانگیز

فیلون اسکندرانی
نوشتۀ علیرضا مناف زاده
مفسران بیشتر وقت‌ها دریافت‌های نوافلاطونی از ارسطو را به ارسطو نسبت داده بودند و همین خطا سرچشمۀ بدفهمی‌های بزرگ و دیرپایی در جهان اسلام شد. یکی از این بدفهمی‌ها پنداشت یا ایدۀ نادرستی بود که بنابرآن گویا میان افلاطون و ارسطو سازگاری کامل وجود داشت. این پنداشت که سراسر تاریخ فلسفۀ اسلامی را درنوردید نتیجۀ همان خطای نخستین بود. درواقع، ارسطویی که مسلمانان شناختند، ارسطوی دگردیسی یافته یا، به سخن دقیق‌تر، ارسطوی نوافلاطونی شده بود

بیشتر بخوانید

آوریل 18, 2012
آرامش دوستدار

مشکل جدايي دين و دولت نيست، مشکل ما مشکل جدايي خودمان از خودمان است!


صحبت جدايي دين از دولت است و معني اش اين است که بهتر است دو چيز با هم نباشند، دين و دولت. معناي بعدي آن اين است که براي تحقق بخشيدن به چنين امري يکي از اين دو عملا بايد از صحنه خارج شود. يعني از تمام اموري که به کشورداري، سياست، جامعه سازي و مناسبات حقوقي همه افراد جامعه مربوط مي شود.

بیشتر بخوانید

شیدان وثیق -

اعلامیه‌ی جهانی در باره‌ی لائیسیته در سده‌ی بیست و یکم

۲۷,۰۸,۱۳۹۰

لائیسیته در انحصار فرهنگ، ملت، کشور یا قاره‌ا‌‌ی خاص نیست.
ما لائیسیته را در سه اصل تفکیک‌ناپیر زیر تعریف می‌کنیم:
استقلال و خودمختاری دولت و بخش عمومی جامعه نسبت به دین،
آزادی اعتقادات مذهبی و غیر مذهبی،
عدم تبعیض چه مستقیم یا غیر مستقیم نسبت به افراد.
پیش‌گفتار مترجم: جایگاه امروزی لائیسیته

بیشتر بخوانید

برخورد اسلام به سوسیالسیم و دموکراسی و سیستم سرمایه داری، چگونه است؟


پاسخ به پرسشهای مجله ی آرش
آرامش دوستدار

قلیچخانی: به نظر شما برخورد اسلام به سوسیالسیم و دموکراسی و سیستم سرمایهداری، چگونه است؟
دوستدار : اسلام مانند آدمی است که ياد نگرفته است درست راه برود، در نتيجه دائماٌ به هر کسی و هر چيزی تنه میزند. از جمله به سوسياليسم، به دمکراسی و حتابه سرمايه داری.

بیشتر بخوانید

لائیسم - لائیسیته و فرق آن با سکولاریسم



شنبه 11 دی ماه سال 1389لائیسیته از زبان یونانی گرفته شده است. اگر بخواهیم تعریفی از آن ارائه دهیم می‌توان گفت : «حکومت از هیچ دینی پبروی نمی‌کند و دین در جامعه مدنی آزادانه به فعالیت می‌پردازد اما دین در سیاست هیچ‌گونه قدرتی اعمال نمی‌کند». این مفهوم ریشه در نوشتارهای روشنگرانی مانند دنیس دیدروت، ولتایره، جان لاک، پدران بنیانگذار ایالات متحده مانند جیمز مدیسون، توماس جفرسون، توماس پین و در فرانسه از طریق قانون‌های جولس فری (Jules Ferry) و در نوشتارهای آزاداندیشان، ندانم‌گویان و بی‌خدایان مدرن همچون برتراند راسل، رابرت اینگرسول، آلبرت اینشتین و سم هریس دارد.

بیشتر بخوانید

تارنمای آرامش دوستدار فلسفه

http://www.aramesh-dustdar.com/index.php/article/93/

استيون هاوکينگ،: بهشت وجود ندارد، بهشت يک افسانه است

استيون هاوکينگ،: بهشت وجود ندارد، بهشت يک افسانه است


۱۳۹۰/۰۲/۲۶

استيون هاوکينگ، فيزيکدان و فضا شناس سرشناس بريتانيايی در يک مصاحبه اختصاصی با روزنامه گاردين ديدگاههای خود را در مورد مرگ، دلايل وجود انسان و تصادفی بودن موجوديت هستی و بشر را تشريح کرده است.
استيون هاوکينگ، می گويد اعتقاد به وجود بهشت و يا نوعی از حيات پس از مرگ در حقيقت « افسانه ای » است برای مردمانی که از مرگ می هراسند. او با صراحت می گويد که پس از آخرين فعاليت مغز انسان ديگر حياتی برای وی وجود ندارد. اعلام اين نظر نشانی از مخالفت صريح وی با توجيحات دينی در اين زمينه است.

بیشتر بخوانید

علل عدم تحقق سکولاریزاسیون در جهان اسلام


برگردان : امیرغلامی
پاسخ به پرسش "علت دوام دین چیست؟" هر چه که باشد- خواه تبیین تکاملی داروینی، مارکسیستی،اجماعی-فرهنگی، اجماعی- اقتصادی یا فرویدی صحیح باشد- این پرسش را می توان مشخصا در مورد اسلام مطرح نمود. همچنین می توان پرسش های مشخص تر زیر را نیز در مورد اسلام طرح کرد: " چرا در جوامع اسلامی مانند جوامع غربی سکولاریزاسیون صورت نگرفت؟" سکولاریزاسیون در غرب چگونه و چرا صورت گرفت؟

weiterlesen...ادامه

در حاشیه" دومین گردهمائی در باره کشتار سراسری زندانیان سیاسی" قسمت (3)

لائیسیته ضرورت اجتناب نا پذیر شرایط کنونی


لائیسیته به مفهوم عام خود یعنی جدائی کامل و بدون قید و شرط قلمرو مذهب از دستگاه دولت کمتر مورد مطالعه نیروهای مختلف قرار گرفته و به عبارتی اهمیت چندانی به آن داده نشده است.

weiterlesen...ادامه

علوم انسانی و ترجمه‌ی آن در ایران   گفت‌وگو با داریوش آشوری

علوم انسانی و ترجمه‌ی آن در ایران گفت‌وگو با داریوش آشوری

علوم انسانی و ترجمه‌ی آن در ایران


دوشنبه, 10/20/1389 - 12:22
گفت‌وگو با داریوش آشوری − ۱
اندیشه زمانه- در ادامه گفت‌وگوهایی که درباره مسئله علوم انسانی با جمعی صاحب‌نظران داشتیم، در منزل آخر پای صحبت داریوش آشوری نشستیم.داریوش آشوری، متولد ۱۳۱۷، یکی از شکل‌دهندگان به زبان فارسی مدرن در حوزه‌ی علوم انسانی است. او ترجمه کرده، لغت گردآورده، مفهوم‌سازی کرده و درباره‌ی زبان اندیشیده است، آن هم از این زاویه که چگونه زبان خود را به روی جهان باز کنیم و بتوانیم با آن مسائل جدید را درک و تبیین کنیم.
گفت‌وگوی طولانی با داریوش آشوری از اصطلاح "علوم انسانی" شروع می‌شود، پس از آن بحث به زبان این علوم کشیده می‌شود. از این بحث نقبی زده می‌شود به پروژه‌ی "زبان باز" او.

weiterlesen... ادامه

چرا دشمنی با عرب؟

آرامش دوستدار

چرا دشمنی با عرب؟


از سه حمله‌ی بزرگ که ایران در تاریخ به‌خود دیده، سهمناک‌ترینش از آن مغول بوده است. با اینهمه ایلغار مغول، که همتایش را تاریخ فقط در هجوم آشوری‌ها می‌شناسد، هرگز نتوانسته است خاطره‌ی تلخ حمله‌ی عرب را از حافظه‌ی تاریخی ما بزداید، با وجود ارمغان اسلام. فردوسی حافظه‌ی جاودان این تلخکامی تاریخی است.

weiterlesen...

نامه‌ سرگشاده‌ آرامش دوستدار به يورگن هابرماس

نامه‌ سرگشاده‌ آرامش دوستدار به يورگن هابرماس


» نوشته‌ی زیر برگردان فارسی نامه‌ی سرگشاده‌ای است که آرامش دوستدار در تاریخ سوم سپتامبر ۲۰۱۰ به زبان آلمانی برای یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی نوشته‌ است. این نامه به مناسبت سخنرانی هابرماس در دانشگاه کوپر نیویورک نگاشته شده. پاسخ یورگن هابرماس به این نامه همراه با پاسخ دوباره‌ی آرامش دوستدار به وی، بزودی منتشر خواهد شد .

weiterlesen...ادامه

لائیسیته متضمن موضعگیری دولت در برابر درازدستی مذهب است

لائیسیته متضمن موضعگیری دولت در برابر درازدستی مذهب است



"اگر من «لائیسیته» را بر «سکولاریسم» مرجح میشمارم به چند دلیل است. اول از همه اینکه بیشتر رو به عمل سیاسی دارد تا به نظریه پردازی و به جای اینکه به بحث های طولانی و مهمتر از آن به مغلطه پردازی میدان بدهد توجه را به نتایج عملی کار معطوف میسازد. دیگر اینکه لائیسیته در کشوری دارای اکثریت قاطع کاتولیک پیدا شده و رشد کرده که به موقعیت ایران با اکثریت شیعه بسیار شبیه است. از اینها گذشته لائیسیته متضمن موضعگیری دولت است در برابر درازدستی مذهب ولی سکولاریسم بیشتر با داوری دولت بین مذاهب طرف دعوا مناسبت دارد"...

weiterlesen...ادامه

آزادی اندیشه و آزادی گفتار در یک حکومت آزاد

نویسنده: باروخ اسپینوزا/ترجمه سیروس آرین پور

ناشر: بنیاد برومند
تاریخ انتشار: ۱۱ دی ۱۰۴۸
نوع متن: فصل کتاب
مقدمه ناشر
"هرگز از مرگ نهراسيده ام , حتی اکنون که آن را در قريب ترين فضا و صميمانه ترين زمان , در کنار خويش حس ميکنم. آن را ميبويم و بازش ميشناسم , چراکه آشنايی ست ديرينه به اين ملت و سرزمين. نه با مرگ که با دلايل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که "تاوان" دگرديسی يافته، و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند، آيا ميتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ "ما" ای که از سوی "آنان" به مرگ محکوم شده ايم در طلب يافتن روزنه ای به سوی يک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ايم , آيا آنان نيز به کرده ی خود واقف اند؟"

weiterlesen... ادامه

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

[h1 دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند: weiterlesen... ادامه

دموكراسی هابزیweiterlesen...
ما می‌توانيم دموكراسی‌های مدرن غربی را به عنوان دموكراسی‌های هابزی توصيف كنيم. آنها اين اصل را مبنای خود قرار می‌دهند كه حكومت به جهت تمامی اهداف عملی و مفيد خود يك حاكميت سياسی از نوع هابزی است. هرچند خصوصيت ويژه‌ی آن‌ها اين است كه اغلب انسان‌هايی كه قدرت مطلق حكومت به آنها واگذار می‌شود توسط رای مخفی و براساس قاعده‌ی رای عمومی انتخاب می‌شوند.weiterlesen...ادامه

اصول و مبانی دمکراسی اگر چه در دنيای امروز "دموکراسی" واژه ايست رايج، تعريف آن می تواند چالش انگيز باشد. اين سری مقالات ابتدا با ارائه يک نمای کلی به خواننده آغاز شده، و سپس عناصر خاص يک حکومت دموکراتيک را به موضوعات مجزا تفکيک می کند.weiterlesen... ادامه

دکتر جمشيد بهنام
'مدرنيته بايد از درون جامعه ظهور کند'
دکتر جمشيد بهنام که دو تاليف برجسته او در سالهای اخير به تجدد و تاريخ تجدد اختصاص يافته است: "ايرانيان و انديشه تجدد" و "برلنی ها". دکتر بهنام استاد جامعه شناسی دانشگاه تهران تا سال ۱۳۵۷ و بنيانگذار و رييس دانشکده علوم اجتماعی اين دانشگاه بوده است که در سالهای آخر پيش از انقلاب رياست دانشگاه فارابی را بر عهده داشت. از آن زمان تا کنون وی مقيم پاريس است و از سال ۱۹۸۱، چندی قائم مقام دبير کل شورای جهانی علوم اجتماعی در يونسکو بود. از تاليفات او در پيش از انقلاب "ساختار خانواده و خويشاوندی" و "مقدمه ای بر جامعه شناسی" ( به همراه دکتر شاپور راسخ ) است.weiterlesen...ادامه

 کانت؛ فیلسوف صلح

کانت؛ فیلسوف صلح
Was kann ich wissen, was soll ich tun, was darf ich hoffen, wie ist der Mensch?


این انسان آنگاه که می خواهد نهادسازی سیاسی کند با اراده آزاد خود حق اکثریت را جاری می کند و با فضیلت مندی خویش، حق اقلیت را به جا می آورد. همه دستاوردهایی که سیاست مدرن در مجموعه فلسفی غرب دارد، در کوره فکری کانت به عقل آبدیده می شود و به طلای آزادی فراپرورده می شود.weiterlesen... ادامه

از :ناصر کاخساز

پيش درآمدی بر چالش سنت و مدرنيته در ايران


جوهری در تاريخ انسان هست که همواره از نسلي به نسلي منتقل می شود و ما را به انسان هاي ديگر متصل می کند، يکی می کند. و از همين جاست احساس درد مشترک و شادی مشترک و اينكه همديگر را مي فهميم و درک مي کنيم.weiterlesen...ادامه

سروش وحي يا وحي سروش "...اظهار نظر اخير عبدالكريم سروش درباره مخلوق بشري بودن قرآن كريم همچنان ادامه دارد،..."


جوابيه‌اي از ابوالفضل بهرامپور
خبرگزاري فارس: واكنش مفسران، مترجمان و قرآن پژوهان به اظهار نظر اخير عبدالكريم سروش درباره مخلوق بشري بودن قرآن كريم همچنان ادامه دارد، از آخرين واكنش‌ها پاسخ ابوالفضل بهرامپور مترجم و مفسر قرآن كريم به سروش است.weiterlesen...ادامه

جمعیت سنتی ، در تقابل با جامعه مدنی .


درارتباط با« انتخابات » یا در حقیقت انتصابات دوره هشتم مجلش شورای اسلامی ،در نظام ولایت مطلقه فقیه که در24 اسفند ماه 1386 در پیش داریم ، آقای حسن بهگر ، مدیرمحترم سایت «ایران لیبرال » ، در این رابطه ، سئوالاتی را پیش کشیده اند ، من صاحب این قلم سعی خواهم داشت در محدوده این مقاله ، به آن سئوالات بصورت تحلیلی در یک رساله ،جواب بدهم .weiterlesen...ادامه

از:حمید حمیدی

مدرنیته و مصائب "دگر اندیشان دینی" با سکولاریزم


نوشتاری در باره " در مصائب روشنفکر دینی" - بخش اول و دوم
• با عنایت به اینکه جامعه ما، جامعه‌ای است در حال گذار، که از منابع معرفتی و فرهنگی گذشته (سنتی) فاصله گرفته و همچنین در اتصال به سرچشمه‌های جدید معرفتی و فرهنگی ناتوان نشان می دهد، به نظر می رسد بررسی و سنجش پذیرش پارامترهای فرهنگ مدرن ضروری باشد ...weiterlesen...ادامه

يک مرتد و هزار مفتی


اتهام دکتر سروش نه شک کردن به «اصول»، که انديشيدن به اصول است! چرا که شک کردن و تأويل نو آوردن خود حاصل و نتيجهء انديشيدن است. پس، وقتی که پای يک مذهب يا مکتب در کار باشد، مصلحت پيروان آن است که اساساً کليد فکر کردن را بزنند و آنچه استاد ازل (لابد در قالب اجماع علمای سلف) گفت بگو را بگويند.weiterlesen...ادامه

ایران در رده های آخر شاخص توسعه و دمکراسی


بنياد برتلزمن که بنيادی علمی وپژوهشی در آلمان است با بررسی شرايط سياسی و اقتصادی در ۱۲۵ کشور جهان امروز شاخص های دموکراسی و توسعه د راين کشورها را منتشرکرد.weiterlesen...ادامه

رامین جهانبگلو، نویسنده ایرانی، به بررسی فعالیت های وی پس از آزادی از زندان و اقامت در هند پرداخته است.


نیویورک تایمز می نویسد: رامین جهانبگلو، فیلسوف ایرانی، اقامت موقت خود در هند را این گونه توصیف می کند:«من با احتساب چند ماهی که در زندان بودم، دو سال است در اینجا زندگی می کنم». weiterlesen...ادامه

عبدالکريم سروش


هرچند عبدالکریم سروش در انقلاب تخریبگرا ی فرهنگی رژیم فاشیستی مذهبی اسلامی در بستن دانشگاه های میهنمان نقش محوری داشت و میکوشید و همچنان میکوشد توجیه جنایات حکومت اسلامی را تئوریزه دینی کند، weiterlesen...ادامه

« دين خويي » چيرگي بر


آرامش دوستدار، كه در ميانِ ما از سرشنا سترينِ اهل فلسفه است، نا مآوريِ خود را وامدارِ طرحِ مسأل هي را، به اصطلاحِ خود، ذيلِ « بغرنج » بن بستِ تاريخي فرهنگيِ ما در برخورد با تمدنِ مدرن است. دوستدار اين طرح مي كند و به آن پاسخ مي دهد. weiterlesen...

مبانی فلسفی- سیاسی «مسأله ی لائیك»


شیدان وثیق


در این گفتار، «مسأله انگیزهای لائیسیته» را یادآوری کرده، موضوعی را به بحث می گذاریم كه در كتاب «لائیسیته چیست؟» به آن نپرداخته ایم: مبانی فلسفی-سیاسی «مسأله ی لائیک» در سیر تاریخ فلسقه ی سیاسی. در بخش اول، این مبانی را به طور مشخص در فلسفه، تراژدی و گفتمان سیاسی یونان سده ی پنجم پیش از میلاد مطالعه خواهیم کرد.

بیشتر بخوانید

در باره منشا لائیسیته


Alain GRESH

در جریان تدوین قانونی پیرامون (منع استفاده از)نشانه های مذهبی در آموزشگاه ها، فرانسویان موضوع جدائی سیاست از دین را ازنو باز شناختند. گرچه فلسفه های گوناگون دراین باره به رویاروئی با یکدگر برخاستند، اما جای تاریخ در این مجادله سخت خالی بود. با اینهمه به گواهی سلسله آثاری که به تازگی انتشار یافته، حکایت تصویب قانون ١٩٠٥ بمنظور جدا ساختن (کار)دولت از(اقتدار) کلیسا سرشار از اندرز است.

بیشتر بخوانید

لائیسیته و سکولاریسم

ش.و

صد سال از قانون «جدایی دولت و كلیساها» در فرانسه می گذرد. قانونی كه در 9 دسامبر 1905 به تصویب مجلس ملی این كشور می رسد و به «قانون لائیسیته» معروف می گردد. اكنون، به مناسبت صدومین سالگرد قانونی که در زمان خود، رویدادی تاریخی، بدیع و افتتاح كننده در جهان بود، بهانه ای یافته ایم تا بار دگر در باره ی لائیسیته اظهار نظری كنیم .و بر موضوعیت امروزی و مبرم آن در نظام سیاسی- اجتماعی کشور، تاكید نماییم.

بیشتر بخوانید

آن چیست كه ‌«لائیسیته‌» می‌نامند؟


شیدان وثیق

بر خلاف واژه‌هایی چون ‌«دمكراسی» (مردم سالاری)، ‌«دسپوتیسم‌» (استبداد)، ‌«كُنستیتوسیون‌» (قانون اساسی)... كه حداقل از مشروطه به این سو در فرهنگ سیاسی ایرانی به كار رفته‌اند و معادل‌های فارسی خود را پیدا كرده‌اند، اصطلاح لائیسیته هیچ گاه، به شناخت ما و تا این سال‌های اخیر، وارد واژگان سیاسی ایرانیان نشده است. در نتیجه تلاش برای تفهیم این مقوله و یافتن معادلی برای آن در زبان سیاسی فارسی، وظیفه‌ای است كه بر دوش روشنفكران و فعالان امروزی قرار می‌گیرد..

بیشتر بخوانید

wasistlaicite (3.7 MB)

جهان سیاست جهان ایده الیسم و رویا ها نیست .

(بخش سوم)

به قلم : کاظم رنجبر ، دکتر درجامعه شناسی سیاسی .
(از خوانندگان گرامی تقاضا دارم ، آنهائیکه علاقه به شناختن مسائل سیاسی از منظرعلمی و تحلیل تاریخی ندارند ، ودنبال شعار های گرم و هیجان آمیز هستند ، بی خود وقت خود را تلف نکنند. این مقالات برای آنان نوشته نشده است . با نهایت احترام .نویسنده مقاله )

بیشتر بخوانید

دین بازی dinbazi
Just another WordPress.com site
مه 2, 2012

آيا نظم جهان دليل بر اثبات وجود خداست¬؟


۱

)تنها چيزي كه نميتواند باشد

مذهبيون٬ قشريون٬ ايدآليستها و روحانيون و نيز روشنفكران ودانشمندانشان ( وصد البته سرمايه داران ضد سوسياليست و ماترياليست ) ازهر مذهب و نژاد و دين و كشوري ٬ مثل همين مسلمانان اطراف خودمان٬ شريعتيستها٬ انصار حزب الله ٬ ملي مذهبي ها ٬ مجاهدين مسلمان و انقلابي ٬ به اصطلاح روشنفكران اسلامي آمريكايي كه در قلب نيويورك هم از سفره ابولفضل و عاشورا وآش نذري و… غافل نمي شوند و حتي برخي شخصيت هاي علمي كه مذهب عوام ٬ امامها٬ و روايات و احاديث و پيامبران و كتابهاي مثلا آسماني شان را هم قبول ندارند ٬ متفق القولند :نظمي كه بر جهان حاكم است ٬ دليل بر وجود خالق و ناظمي است كه وي مي تواند خدا يا روح بي جسم ٬ عقل كل يا ابرنيرويي ماوراء الطبيعي و …

بیشتر بخوانید

چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی

چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی

چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی

چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی

     پیش گفتار چاپ دوم  پس از انتشار چاپ اول این مقاله، گروهی از سروران اندیشمند  مرا یاد آور شدند که                        کوتاهی کلام  را که در پ





چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی
(Enlightenment – siècle des lumières - Aufklärung )




مقدمه:
چگونه نهضت روشنگراای در ادیان سامی، ترساای و یهود، بارور گردید ولی در اسلام به جاای نرسید. این موضوع بررسی بسیار کوتاه و فشرده مطالب در این مقاله میباشد که بشرح زیر مورد بررسی قرار میگیرند.

برای این کار ابتدا به شرح روشنگراای در هر سه دین میپردازیم و سپس از چگونگی آن ها به نتیجه خواهیم رسید.

بخش یکم: روشنگراای در دین ترساای ( مسیحی )
1 – گروه روحانیون
2 – گروه فرمانروایان
3 – گروه اندیشمندان
4 – گروه پژوهشگران

بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
1 - آغاز کار
2 – نهضت گروه دانایان ( Haskala ) که همان روحانیون اندیشمند و برجسته اروپاای بودند.
این گروه روشنگرا از کمک بعضی از فرمانروایان اندیشمند اروپای مسیحی برخوردار گردیدند.
3 – گروه اندیشمندان


بخش سوم: روشنگراای در اسلام ( با توجه خاص به ایران شیعه مذهب )
1 – گروه اندیشمندان
2 – نهضت ها، مکتب ها
3 – فرمانروایان

خلاصه و نتیجه گیری

1
بخش نخست: روشنگراای در دین ترساای

1 – گروه روحانیون
--------------------
پدیده روشنگراای در ادیان سامی ( ادیان ابراهیم ) همواره از داخل این ادیان آغاز گردید.
در قرن پانزدهم ترساای اولین روشنگراای دین ترساای بوسیله یک روحانی بنام ( Dr. Martin Luther )، که استاد الهیات نیز بود، آغاز گردید. تولد او را در سال ( 1483 ) ترساای در شهر ( Eisleben ) و در گذشت او را در سال ( 1546 ) ترساای ذکر کرده اند. در سال 1517 ترساای با نصب اعلامیه ای با 95 بند بر در کلیسای خود در شهر ( Wittenberg ) و آغاز ترجمه انجیل از لاتین به زبان آلمانی در سال 1522 ترسا ای در قلعه ( Wartburg ) کار روشنگراای را به اوج رساند. او در سال 1534 ترساای اولین جلد ترجمه کامل انجیل به زبان آلمانی را انتشار داد.



Dr. Martin Luther und Titelblätter der ersten vollständigen Ausgabe der Bibelübersetzung 1534.
Die Juden in Deutschland von der Römerzeit bis zur Weimare Republik.
1997 von Nachum T. Gidal Könemann Verlagsgesellschaft mbH - Mit einem Geleitwort von Marion Gräfin Dönhoff

در دین ترساای پس از ( Luther ) بسیاری از یاران مسیحی او دنباله کار او را گرفتند . در اینجا برای کوتاهی کلام به یاد آوری چند تن از آنان بسنده میکنم.
نهضت روشنگراای گرچه از سوی پروتستانها ( پیروان افکار لوتر ) آغاز گردید، کاتولیک های رم ( پیروان پاپ اعظم ) را نیز فرا گرفت.

از مهمترین یاران او باید نام ( Johannes Calvin ) فرانسوی، که در سال ( 1509 ترساای ) چشم بدنیا گشود و در سال (1564 ترساای ) درگذشت، ذکر گردد. او با جدیت افزون روشنگراای را
2
که ( Luther) آغاز کرده بود پیگیری کرده و به سوی تکامل پیش برد. او در راه اجرای مذهب سختگیر بود.
( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 113 )

از فنلاند روحانی دیگری به نام ( Michael Agricola ) متولد سال ( 1509 ترساای )، در شمال اروپا روشنگراای را با پشتکاری بسیار به پیش راند، وی در سال ( 1557 ترساای ) درگذشت. او نیز از بزرگان روشنگراای بشمار میرود.

دیگر از روحانیون مسیحی (Philipp Melanchthon ) ( 1560- 1479 ترساای ) میباشد که نویسنده و شاعر نیز بود و در روشنگراای اروپا ی مسیحی سهمی بزرگ داشت. او مسائل سیاسی از جمله گفتگو با حکام بخش های مختلف آلمان و پیداکردن راه حل ها را به عهده داشت. او از سال ( 1560 ترساای ) به بعد راه مسالمت آمیز خود را ترک گفت و به جمع افراطیون در آمد و مقاومت در برابر امپراطور کاتولیک آلمان Karl V. 1556 – 1519) Kaiser ترساای) را پیش گرفت.
Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 106-107) )

دیگر روحانی سویسی بنام ( Huldrych Zwingli ) ( 1531 - 1484 ترساای ) نیز در پای گیری روشنگراای در مرکز اروپا به سختی دست اندر کار بود. او گرچه با لوتر اختلاف نظر داشت ولی با میانجی گری ( Philip I.von Hessen ) در ماربورگ به توافق رسیدند. او در جنگ با کاتولیک ها به عنوان روحانی پروتستان ها شرکت داشت و کشته شد. کاتولیک ها جسد او را چهارقطعه کرده و سپس سوزاندند.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 114 )

از فرانسه میتوان نام (Martin Bucer ) 1551- 1491)ترساای ) را یاد کرد. این روحانی روشنگراای را در بخش الزاس و لرن فرانسه توسعه داد و به دلیل کوشش های سیاسی ( Diplomatie ) که نزدیک شدن روش کلیسا های مختلف را در بر داشت، نامی و اثری بزرگ از خود بر جای گذارد.

همچنین در زیر با ذکر نام چند روحانی ترساای اروپا که در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشتند به کوتاهی بسنده میکنم:
Johannes Bugenhagen ( 1558 - 1485 ترساای ) که در سال 1523)ترساای ) به عنوان روحانی شهر (Wittenberg) به لوتر پیوست و روحانی ای بود بسی روشنفکر و دانا. او از سال 1504 ترساای ودر سن 19 سالگی به ریاست مدرسه شهر ( Pommern ) انتخاب گردید.
او از نزدیکان Luther و نماینده او در شمال آلمان و دانمارک بود و از سال ( 1528 ترساای ) به بعد دستور العمل ها ای( Lutherische Kirchenordnung ) برای کلیسای شهر های مختلف شمال آلمان و دانمارک نوشت و انتشار داد .
( Kieler Nachrichten 28. Oktober 2016 Seite 2 ) انجمن شهر ( Hamburg ) به پاس قدرشناسی از او هدایاای برای او ارسال داشت که از جمله آن 150 لیتر شراب ناب، 200 لیتر آب جو و یک گاو پروار را میتوان نام برد.

Heinrich Bollinger (1575 - 1504 ترساای ) روحانی اهل سویس و از یاران بزرگ روشنگراای در شهر ( Zürich ) بود.


3
Thomas Müntzer روحانی و انقلابی دوره روشنگراای (1525- 1489 ترساای ) بود . او در خواست هایش انقلابی تر از لوتر بود به صورتی که حتی با لوتر گفتگوی بسیار داشت. او را پس از شکست جنگهای دهقانی آلمانها دستگیر و به دار آویختند.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 116 )

Dr. Andreas Bodenstein روحانی (1541- 1486ترساای ) معروف به ( Karlstadt ) که استاد دانشگاه (Wittenberg ) نیز بوده، از یاران لوتر بشمار میرود. این روشنگرای روحانی طرفدار کلیسای بدون تزیین بود.
او بعد ها با لوتر اختلاف پیدا کرد و به سویس نزد ( Zwingli ) رفت و به کمک او در دانشگاه شهر ( Basel ) تا پایان عمر به تدریس پرداخت.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 117 )

دیگر از روشنگرایان بزرگ اروپا ( Desiderius Erasmus von Rotterdam) روحانی کاتولیک مذهب هلندی میباشد. مورخین تولد احتمالی او را (1467 ترساای ) در ( Rotterdam ) و تاریخ درگذشت او را ( 1536 ترساای ) در شهر ( Basel - Swiss ) ذکر کرده اند.

او روحانی ای بود اندیشمند، انسان دوست ، زبان شناس ( Philolog ) و نویسنده ای زبردست و به زبان های مختلف ازجمله لاتین نیز از او آثار بسیار از جمله 150 کتاب دینی و2000 نامه بجای مانده است.
این روحانی کاتولیک راهبی بود وابسته به ( - Chorherr Augustiner ) و تحت تأثیر افکار
( Augustin ) قرار داشت.
در سال (1524 ترساای ) Erasmus von Rotterdam ) ) کتاب ( De Libero Arbitrio ) خود را انتشار داد. در این کتاب در مورد آزادی اراده انسانی می نویسد که تضمین نظام جهان وابسته به آزادی اراده انسان ها است زیرا بدون آزادی اراده، اخلاق و مسؤلیت که روابط انسانی را استحکام می بخشد، به وجود نمیآید.
او در کتاب خود بحث آزادی اراده را آنچنان در حدی بالا قرار داد که کلیسای کاتولیک اینگونه افکار را محکوم کرد.
( Martin Lutter ) در سال ( 1525 ترساای ) کتابی در پاسخ به کتاب ( Erasmus ) انتشار داد که در جهان آن روز سر و صداای بپا انداخت به صورتی که گروه طرفداران ( Reformation ) در یک سو و گروه واقع بینان انسان دوست ( Humanist ) در سوی دیگر قرار گرفتند.
از این رو بود که بین ( Erasmus ) در اینگونه موارد خاص که در بالا به آن اشاره شد با ( Martin Lutter ) اختلاف نظر شدید به وجود آمد.
از سوی رهبران کلیسای کاتولیک انتشارات ( Erasmus ) که در آنها پافشاری کرده بود که بدون آزادی اراده انسانی، زندگی با اخلاق ( Moral ) ممکن نیست و خرد و انسان دوستی را پایه اصول زندگی قرار داده بود ، مورد تحریم قرار گرفت.

( Kindel Literatur - Lexikon Band II S.2464 Zürich 1981 )




4
2 – گروه فرمانروایان
----------------------
اولین حامی ( Luther ) فرمانروای دیار ساکسن آلمان (Kurfürst von Sachsen ) به نام ( Friedrich III.) بود. او به جهت داناای که داشت به (Friedrich der Weise ) معروف گردید.
این فرمانروای دانا برای حفظ جان لوتر او را در تاریخ ( 04.05.1521 ) در قلعه ( Wartburg ) شهر ( Eisenach ) پنهان کرد واو را از مرگ حتمی نجات داد.
در همان قلعه شهر بود که ( Luther ) ترجمه انجیل را آغاز و به پایان رساند.

دیگر از فرمانروایان معروف (Georg III. von Anhalt ) را، که از یاران لوتر و در رشته الهیات تحصیل کرده بود، باید نام برد. او در خاور آلمان روشنگراای را توسعه داد.

نمونه دیگر فرمانروای بخش Hessen (Landgraf Philipp I .von Hessen ) (1504 1567- ترساای ) را باید نام برد که با تمام نیرو از روشنگراای پشتیبانی و آنرا توسعه داد. او بود که احداث دانشگاه شهر ( Marburg ) را در سال ( 1527ترساای ) به پایان رسانده و آن را افتتاح کرد.
در سال 1540 ترساای لوتر به عنوان رهبر پروتستان ها با ازدواج دوم فیلیپ یکم موافقت کرده بود،
( گرچه ازدواج دوم برای پیروان مذهب کاتولیک تاکنون هم ممنوع است. ) Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 110 -111) )
دیگر از فرمانروایانی که از پشتیبانان روشنگراای به حساب میآید، Jerome Bonapart پادشاه وستفال ( Königreich Westfalen ) میباشد. او به برابری ادیان در برابر قانون اعتقاد داشت. او در سال ( 1807 ) در یک سخنرانی اعلام نمود که یهودیان مانند دیگر همشهریان میتوانند مشاغل دولتی را عهده دار شوند. پشتیبانی از یهودیان اروپا ، گام مهمی در پیشبرد روشنگراای در اروپا بشمار میرود.

سیاستمدار و صدر اعظم پروس ( Preußen ) ( Karl August Freiherr von Hardenburg ) در بین سالهای (1822 - 1804 ترساای ) در برلین یکی از بزرگان روشنگراای در اروپا بود.
بوسیله او بود که با فرمان پادشاه پروس (III. Friedrich Wilhelm ) در سال ( 1812 ترساای ) برابری حقوق یهودیان به تصویب و به اجرا گذارده شد. از آن پس دین از حکومت جدا شد و یهودیان میتوانستند در شغل ها ای که تا کنون برای آنان ممنوع بود، مانند کشاورزی و صنعت کاری، مشغول بکار شوند.

در فرانسه روشنگراای از سال (1789 ترساای )، که فتح زندان باستیل در پاریس اتفاق افتاد، تا سال (1815ترساای ) ، شکست ( Waterloo) ، دوره ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) نامیده میشود.

کارهای روشنگراای در این دوران بسیار و از جمله (Code civil des Français ) قانون مدنی فرانسه در سال (1804 ترساای ) را باید نام برد که هنوز هم در فرانسه قوانین مدنی بر آن استوار است.

آرمان آزادی، برابری و برادری ( Liberté, Égalité, Fraternité ) شعار ملی فرانسه گردید. در دوره ناپلئون، افکار انقلابی او در سراسر اروپا جای گیر شد. در سال (1791 ترساای ) مجلس ملی فرانسه برابری تمام فرانسویان را در برابر قانون تصویب کرد.
از آن پس فرانسویان یهودی مشکل مذهبی نداشتند.


5
3 – گروه اندیشمندان
----------------------
همزمان اندیشمندان اروپا نیز دست به دست هم داده روشنگراای را پیش بردند. در زیر به چند تن از آنان اشاره میکنم :
نویسنده و فیلسوف فرانسوی (Voltaire) (1773 – 1694ترساای ) یکی از بزرگان اروپا میباشد. او در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشته است. این شاعر و نویسنده و ادیب در گروه روشنفکران
اروپا نفوذ بسیار داشت و توانست افکار پیشرو روشنگراای را در ذهن گروه های مختلف جایگزین کند. کتاب های او به زبان های اروپا ای ترجمه و انتشار می یافتند. خود ولتر به زبان های آلمانی، انگلیسی، ایتالیاای تسلط داشت و بعضی از آثار خود را به این زبان ها مینوشت.

فیلسوف، تاریخ دان و روشنگرای اسکاتلندی (David Hume) 1776 - 1711 ) ترساای ) در سال های (1748- 1749 ترساای ) در چندین کتاب گفتگو را در مورد عقل انسانی و اخلاق مورد پژوهش قرار داده است.
او مینویسد انسان بدون عقیده متولد میشود. آموزش انسان در اجتماعی که زندگی میکند شکل میگیرد. در اینجاست که برای پیداکردن راه درست با ید از شعور خود استفاده کند.
او بزرگترین روشنگرای اسکاتلندی بشمار میرود.

فیلسوف آلمانی (Immanuel Kant) (1804 – 1724 ترساای ) در کتابهای خود مردم را بسوی عقل کشانده و آن را یگانه معیار سنجش میشمارد. همچنین در یکی از کتاب های خود به قوانین و حقوق در مذهب پرداخته است. امانوئل کانت در اروپا روشنگراای را در افکار عمومی گنجانید.

نام فیلسوف معروف آلمانی، (Friedrich Nietzsche) ( 1900 – 1844 ترساای ) نویسنده کتاب « چنین گفت زرتشت » که عنوان دوم آن ( کتابی است برای همه کس و هیچکس ) میباشد را ایرانیان شنیده اند. نیچه در نوشته های خود فلسفه افلاطون (Platon) را پیش نظر داشته است. او در کتاب های خود به شدت به اخلاق در دین پرداخته و آن را مورد سؤال قرار داده است. نیچه معتقد بود که برای رسیدن به قدرت است که مردم به زاهد نزدیک میشوند. او بر این باور بود که آنچه را که زاهد گناه و خدا میداند بازیچه کودکانه ای بیش نیست. دین و مراسم آن را بیهوده میدانست که انسان را از فعالیت باز میدارد. توکل به خدا را ترس از دانستن حقیقت میداند که مردم از آن احساس رضایتمندی میکنند و آرامش مییابند.

دین را یکی از ابزار های استحکام قدرت فرمانروایان میشمارد. نیچه در روشنگراای در قرون گذشته سهیم بوده است.
( کتاب چنین گفت زرتشت ترجمه حمید نیّرنوری چاپ ابن سینا تهران 1346 خورشیدی )

فیلسوف و نویسنده، فرانسوی ( Jean Jacques Rousseau ) 1778 1712 ) ترساای ) که مسلط به علوم طبیعی نیز بوده، در نوشته های روشنگراای خود همواره عقل را منبع اصلی دانش و تعلیم وتربیت دانسته است.

یکی از روشنگرایان انگلستان ( John Locke) ( 1704 - 1632 ترساای ) میباشد. او با انتشار نشریات خود در روشنگراای مردم و به خصوص به روحانیون پرداخت و عقل انسانی و حقوق بشر را در تعلیم و تربیت در مرتبه بالا قرار میداد.


6
فیلسوف آلمانی ( Georg Wilhelm Friedrich Hegel ) ( 1831 -1770) از جمله نوشته های منتشر شده او در باره فلسفه طبیعت، فلسفه تفکر انسانی و عقل سلیم بوده است.
تحقیقات و آثار او شامل: علوم ، علوم اجتماعی، تاریخ، مذهب، سیاست و فرهنگ میباشد.
از جمله پیروان او میتوان ( Ludwig Feuerbach, Karl Marx ) را نام برد.


4 - گروه پژوهشگران
----------------------
فیلسوف و پژوهشگر ( Isaac Newton Sir ) ( 1727 - 1643 ترساای ) بزرگترین فیزیک و ریاضی دان و ستاره شناس انگلیسی بود و انقلاب علمی را پایه نهاد. قوانین جاذبه، که اصول فیزیک
میباشد، را در سال ( 1687 ترساای ) در کتاب فلسفی خود همراه با عوامل طبیعی، فیزیکی و ریاضی منتشر کرد.
نیوتن و تعداد بیشماری از پژوهشگران بزرگ مانند او با روشن کردن و شرح عوامل طبیعی، کمک بسیار شایانی به روشن شدن افکار دیگر اندیشمندان زمان خود کرده و بدین وسیله راه خرافات روحانیون را بسته و راه روشنگراای را هموار نموده اند.



























7
بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
----------------------------------
1 - آغاز کار
------------
یهودیان اروپا سخت تحت تأثیر ترسایان که روشنگراای را پشت سر گذارده بودند، قرار داشتند.
از سوی دیگر آنها اروپاای و با فرهنگ اروپا آمیخته شده بودند. یهودیان در پیشبرد هنر، دانش، وفرهنگ در اروپا سهمی بزرگ را برعهده داشتند.
یکصد سال پیش از آغاز روشنگراای در دین یهود، فیلسوف بلند پایه یهودی بنام ( Baruch Spinoza ) متولد آمستردام ( 1677 - 1632 ترساای ) را در 23 سالگی به جرم ( Pantheismus ) که خدا و کیهان و طبیعت را یگانه میدانست، از مجمع یهودیان اخراج کرده بودند.

2 – گروه دانایان ( Haskala )
--------------------------------
روشنگراای در دین یهود بین سالهای (1770 – 1780 ترساای ) در اروپای ترساای آلمان ( برلین و کونیگز برگ ) Königsberg ) ) بوسیله گروهی بنام (Haskala )، که به معنای دانش و فلسفه ( داناای ) میباشد، آغاز گردید.
در این گروه جمعی از بزرگان یهودی شرکت داشتند. چند تن از بزرگان دین یهود را در زیر نام میبرم:
روشنگراای دین یهود، در اروپا بوسیله یک فیلسوف یهودی بنام ( Moses Mendelssohn ) (1786- 1729 ترساای ) ، که خود فرزند یک روحانی ترساای بود، آغاز گردید.
فیلسوف و روشنگرای یهودی ( Moses Mendelssohn ) اولین کتاب فلسفه اخلاق را در سال ( 1754 ترساای ) به زبان عبری انتشار داد.

ترجمه تورات را در سال ( 1783 ترساای) ، از زبان عبری به زبان آلمانی منتشر کرد و تصحیح شده آنرا در سال ( 1788 ترساای) به چاپ رساند. این اولین سنگ بنای روشنگراای دین یهود در اروپای ترساای آن روز بوده است.
ارزشهای روشنگراای در اروپای ترساای به مرحله ای بالا رسیده بود که یهودیان نمی توانستند این ارزش ها ( آزادی، برابری و برادری ) را، که ناپلئون بناپارت به مردم فهمانده بود، نادیده بگیرند.

فیلسوف، نویسنده، شاعر و روشنگرای آلمانی ( Gotthold Ephraim Lessing ) با نوشتن کتاب ( Nathan der Weise - 1779 ) انگیزه بزرگی برای ( Mendelssohn ) به وجود آورده بود.
Lessing ) ( در کتاب خود اشاره به دانا ای (Mendelssohn) کرده و از او الهام میگیرد





8
درام ( Nathan der Weise )، که در سومین جنگ صلیبی ( 1392 - 1189 ترساای ) در اورشلیم اتفاق افتاده است، شرح حال ( Nathan der Weise ) میباشد که به (Moses Mendelssohn ) اشاره کرده است. ناتان دانا ( der Weise Nathan ) در بازگشت از سفر میشنود که یک جوان ترساای دختر او را که یهودی مذهب بود از آتش نجات داده است و آن ترساای نیز زندگی خود را مدیون صلاح الدین ایوبی مسلمان میداند.

پس از درگذشت ( Moses Mendelssohn ) یکی از همگامان او به نام Friedländer ) David) دنباله کار او را گرفت و در سال (1778 ترساای ) اولین مدرسه آزاد را در برلین گشود. برنامه درسی و تدریس این مدرسه ، بر خلاف دیگر مدارس معمول یهودیان، بر پایه روشنگراای بنیاد نهاده شده بود.




Moses Mendelssohn


9
3 - گروه اندیشمندان
-------------------
در سال ( 1778 ترساای ) مجله ای بزبان عبری بوسیله ( Isaac Euchel ) در برلین انتشار یافت که روشنگراای را در دین یهود برای خوانندگان خود در آن مجله تجزیه و تحلیل میکرده است. او بشدت برای نو آوری در زبان عبری و تغییرات لازم برای روشنگراای در دین یهود کوشید.

دیگر از پیش آهنگ های روشنگراای در دین یهود بانک داری به نام ( Israel Jacobssen ) بود که در سال ( 1804 ترساای ) مدرسه مدرن روشنگراای را، با وجود مخالفت مسیحیان، بنام خود
( Jacobssenschule ) در شهر ( Sessen ) استان ( Niedersachsen ) افتتاح کرد. او مدارس بسیار برای آموزش و روند روشنگراای بنیاد نهاد.

از آغاز سال ( 1800 ترساای ) در بخش (Galizien ) واقع در جنوب (Ukraine, Polen ) خاخام بزرگ یهودی به نام ( Salomon Juda Rapoport ) برای اولین بار به بررسی و تجزیه و تحلیل علمی دین یهود پرداخت و از این راه به پیشبرد روشنگراای در بین مردم یهود بسیار کوشید.

هم زمان نویسنده لهستانی (Menachem Mendel Lefin ) که جزو گروه روشنفکران بلند پایه ( Haskala ) و از سال ( 1800 ترساای ) از رهبران روشنگراای بوده، با انتشار کتاب های
خود، و از جمله برای راهنماای جوانان، کتابی در مورد علوم طبیعی ( Iggerot ha-chochma ) نوشت. او تعداد بسیاری کتاب و نوشتجات برای پیشبرد روشنگراای نگاشته است.

دیگر نویسنده، فیلسوف و روشنگرای نامدار روسیه (Isaac Bär Levinsohn ) میباشد که به زبان عبری تسلطی خاص داشت. او متولد ( Ukrain ) و از نامداران ( Haskala ) در روسیه بشمار میرود.
او در کتاب فلسفه خود کوشید موجودیت و اهمیت دین یهود را با فلسفه ( Haskala ) همآهنگ نماید. او با انتشار کتاب فلسفه خود در سال ( 1837 ترساای ) در پیشبرد روشنگراای در دین یهود سهمی بزرگ داشته است.

ازجمله نام بزرگترین متفکر وبا نفوذ ترین اندیشمند روانکاو قرن بیستم (Sigmund Freud) (1939 - 1856 ترساای ) اتریشی را میتوان نام برد. او ، علاوه برآنکه در روانشناسی استادی بی نظیر بود، به نیروی عقل متکی و به هیچ مذهبی در زندگی اعتقاد نداشت گرچه در یک خانواده یهودی مذهب تولد یافته بود.
فروید در عقاید دینی همفکر با Ludwig Feuerbach )) بود که مذهب را مانند افیون برای انسانها میدانست. فروید با نوشته های بسیار با خرافات در ستیز و در پیشبرد تفکر انسانی در روشنگراای نقشی بزرگ داشت.

بنا به گفته باستان شناس و کاوشگر کنونی اسرائیلی آقای ( Uri Beer ) به نگارنده در تاریخ ( 10.03.2014 ) در شهر ) Tel Aviv )، شماره امر و نهی ( Mitzwot ) در دین یهود پیش از روشنگراای شامل 248 امر و 365 نهی که جمعآ 613 مورد بوده است.

تعداد امر و نهی برای معبد اورشلیم 200 مورد بوده که بعلت نبودن معبد، آنها را مورد احتیاج ندانستند. در شکوفاای روشنگراای 70 مورد دیگر آن نیز، که روشنفکران و بزرگان دین یهود مورد نیاز ندانستند، حذف گردید. در پایان روشنگراای از 613 مورد امر و نهی 343 مورد باقی ماند

10
بخش سوم: روشنگراای در دین اسلام
-------------------------------------
اگر چه در کشور های مسلمان به زبان های مختلف کوشش هاای در جهت روشنگراای در دین اسلام انجام گرفته و میگیرد ولی این کار در ایران زود تر از دیگر کشور های اسلامی آغاز گردید و
آنچه را که امروز از روشنگراای در ایران میدانیم، تنها فرهنگ بزرگ ما که میراث ایرانیان بشمار میرود، عامل اصلی آن بوده است.
در ایران جنبش روشنگراای در اسلام، چهار صد سال پس از حمله اعراب به ایران به کوشش فردوسی به اوج خود رسید. از این رو در زیر بخصوص به چگونگی روشنگراای در ایران به یاد آوری چند گروه از بزرگان ایرانی میپردازیم.

1 - اندیشمندان:
فردوسی توسی
--------------
فردوسی، حماسه سرای ایرانی، شاهنامه را در سال 400 هجری برابر388 خورشیدی ( 1010 ترساای ) به پایان رساند.
فردوسی با اشاره به تاریخ ایران به دودمان های پیشدادیان، کیان، اشکانیان و ساسانیان و داستان های پهلوانی رستم و قیام های داخلی ( کاوه آهنگر ) کوشید که حس میهن دوستی و نیروی مقاومت ایرانیان را در برابر فشار اعراب برانگیزد. ( در این تاریخ از چگونگی دوره هخامنشیان آگاهی ای وجود نداشت. )
از سوی دیگر در بیشتر بخش های ایران در آن دوران زبان دانش و ادب، عربی شده بود.
فردوسی با سرودن شاهنامه برای زنده نگاهداشتن زبان پارسی و تاریخ ایران کوششی بزرگ و خردمندانه بکار برد. چنانکه خود او میگوید:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

فردوسی با سرودن چکامه رستم فرخزاد به برادرش در شرح جنگ قادسیه با لشگر عرب به سرپرستی سعد وقاص میخواست مردم را تکان داده، پایان کار را به پیش چشم شان بیاورد. یک بیت آن:
چو با تخت منبر برابر کنند همه نام بوبکر و عمر کنند.
او کوشش داشت مردم عرب زده ایران را بیدار و آنها را از خرافات مذهب نجات داده به سوی ارزش های بزرگ ایرانی بکشاند.


فردوسی در شاهنامه از یزدان همواره بنام داور، دادار، دادگر، دست گیر، جهان آفرین و مانند آن یاد میکند و آنرا در برابر الله اسلام که نه تنها انتقام

جو، کیفر دهنده، عذاب دردناک دهنده ( عذاب الیم)، عقوبت دهنده، قهار، بلکه خود را صاحب و مالک انتقام ( ذَو انتقام ) میداند، به مقایسه میگذارد.
چند نمونه:
سوره 13 ایراهیم آیه 47 - سوره 3 آل عمران آیه 4 - سوره30 روم آیه 47
سوره 32 سجده آیه 22 - سوره 5 مائده آیه 95 – سوره 4 نساء آیه 84
فردوسی یزدان شناسی را با دانش، خرد و داناای ممکن میداند.

به چند نمونه آن از شاهنامه چاپ مسکو ( 1971 1965 -ترساای ) اشاره میکنم:

بدانش فزای و به یزدان گرا که او یست جان تو را رهنما
پادشاهی کسرا نوشین روان شاهنامه جلد هشتم نامه به هرمز ( ص 276 مانند بالا )

ز دانش نخستین به یزدان گرای کجا هست و باشد همیشه بجای
پادشاهی کسرا نوشین روان شاهنامه جلد هشتم، داستان بوذرجمهر ( ص 140 مانند بالا )

به دانش ز یزدان شناسد سپاس خنک مرد دانا و یزدان شناس
پادشاهی شاپور پسر اردشیر شاهنامه جلد هفتم ( ص 195 مانند بالا )

در مورد چادر چنین آمده است:
اسلام در سوره24 نور آیه 31 و سوره 33 احزاب آیه 33 و 59 حکم میکند که زنان در برابر هر نامحرمی خود را بپوشانند و در خانه هایشان قرار گیرید. در آیه 59 سوره احزاب به پیامبر اسلام ندا میرسد کا به زنان و دخترانت بگو پوششهای خود را فرو گیرند.
آخوند ها از این دستور ها را به چادر، روبند و برقع تبدیل کردند
فردوسی چنین پاسخ آخوند ها را میدهد:
هر آنکس که رخ زیر چادر نهفت چنان دان که گشتست با خاک جفت

( پادشاهی بهرام گور ص 409 مانند بالا )

در اسلام مردم را با تهدید و به زور شمشیر به الله نزدیک میکنند ، چند نمونه آن:
سوره 4 نساء آیه 84 - سوره 5 مائده آیه 35 و 37 - سوره 26 شعرا آیه 208

در شاهنامه فردوسی سخنانی را که رودابه و زال باهم داشتند، همان پذیرش پیمان زناشوای است که از دلها بر میخیزد و برای آن آخوندی را ضروری نمیداند.

فردوسی پایه زناشوای و شیوه برخورد انسانها را بر پایه پیمان و مهر و یزدان دادگرا ای میداند نه برپایه بیم و انتقام. زال گوید:
پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز ز پیمان تو نگذرم
شوم پیش یزدان ستایش کنم چو ایزد پرستان نیایش کنم
جهان آفرین بشنود گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من
رودابه پاسخ میدهد:
بدوگفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین
که بر من نباشد کسی پادشاه جهان آفرین بر زبانم گواه
12
پایان کار، مهر بود:
همی مهرشان هر زمان بیش بود خرد دور بود آرزو پیش بود
شاهنامه جلد یکم بخش 9 منوچهر ( ص 173 مانند بالا )

پس از هزار سال شاهنامه فردوسی رهنما و پایه گذار زندگی ایرانیان میباشد.
در پایین درفش شاهنشاهی ایران نیم بیت زیر از زبان کسرا نوشین روان نوشته شده است.
مرا داد فرمود و خود داور است زهر برتری جاودان بر تر است
شاهنامه جلد هشتم پادشاهی کسرا نوشین روان ( ص 59 مانند بالا )

درفش شاهنشاهی ایران

بزرگان ما میکوشیدند مردم را با نوشته های خود رهنما باشند، گرچه برای آنان همواره خطر مرگ وجود داشته و مورد تهدید اسلامیست ها قرار میگرفتند.
لذا مجبور بودند که با اشاره و کنایه حرف خود را بزنند که گرفتار تکفیر ملایان نشوند که خود موجب دستگیری و قتل آنان میگردید.


ناصر خسرو قبادیانی مروزی 13
-----------------------------

ناصر خسرو روشنگرا، شاعر، اندیشمند، فیلسوف و جهانگرد ی که از موسیقی و علم نجوم و طب و هندسه نیز برخوردار بود. او در سال 384 خورشیدی برابر ( 1007 ترساای ) در قبادیان، نزدیکی بلخ چشم به جهان گشود و در سال 471 خورشیدی برابر 1094 ) ترساای ) در یمنگاه، که بخشی از بدخشان میباشد، به خاک سپرده شد.

علاوه بر دیوان، از ناصر خسرو آثاری بسیار باقیمانده است که سفر نامه و سعادت نامه از آن جمله اند.
این اندیشمند ایرانی در مصر پیرو فرقه اسماعیلیه شد. ناصر خسرو تمام قرآن را از بر داشت و با این حال اساس زندگی را بر پایه دانش قرار داده است.
چنین میگوید:
بهر نوعی که بشنیدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور
نماند از هیچگونه دانش که من زان نکردم استفاده بیش و کمتر
در جای دیگر میگوید:
تن به جان زنده است و جان زنده بعلم دانش اندر کام جانت گوهر است
علم جان جان تُست ای هوشیار گر بجوئی جان جان را در خور است
در جای دیگر عمل بی علم را رد میکند:
بی علم عمل چون درم قلب بود زود رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار
وانکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار
درم قلب = سکه تقلبی

( تاریخ ادبیات ایران دکتر رضا زاده شفق دانشگاه تهران 1321 خورشیدی ص 142 - 138)

در قصیده راز و نیاز با خدا که برای آگاهی مردم و دوری آنها از خرافات بوده، چنین میگوید: چند بیت از آن قصیده:

خدایا عرض و طول عالمت را توانی در دل موری کشیدن
تو بتوانی که در یک طرفة العین زمین و آسمان را آفریدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان معین گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی در آغاز خلایق آفریدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت چرا بایست شیطان آفریدن ؟
ندارم اعتقادی یکسر موی کلام زاهد نادان شنیدن
چرا بایست از هول قیامت چنین تشویش ها بردل کشیدن
خدایا راست گویم فتنه از توست ولی از ترس نتوانم چغیدن ( حرف زدن )

( دیوان اشعار ناصر خسرو قبادیانی به کوشش مهدی سهیلی چاپ گلشن 1348 خورشیدی ص 364- 368 )




14
عمر ابن ابراهیم خیام نیشابوری
-------------------------------

خیام نیشابوری اندیشمند ، فیلسوف و روشنگرای بزرگ ایران بشمار میرود. او در عصر خود مورد احترام همگنان خود بوده است. خیام در دانش ریاضی یکتا و در ستاره شناسی و تاریخ و ادبیات و فقه در آن دوران مشهور بوده گرچه او امروزه در ایران بیشتر به خاطر سرودن دیوان رباعیات معروف گردیده است.
نویسنده مشهور انگلیسی ( Edward Fitz Gerald ) در سال 1237 خورشیدی ( 1859 ترسا ای ) با ترجمه رباعیات او، خیام نیشابوری را به جهانیان معرفی و مشهور کرد.

یکی از کار های علمی خیام نیشابوری اصلاح گاه شماری بوده است که با کوشش خواجه نظام الملک توسی که وزارت سلجوقیان را بعهده داشته، انجام پذیرفته است.
در مورد تولد خیام نیشابوری مورخین یک قول نیستند. بیشترشان تولد او در سال 472 خورشیدی (1050 ترساای ) و در گذشت او را سال 510 خورشیدی ( 1133 ترساای ) در نیشابور ذکر کرده اند.
خیام نیشابوری در رباعیات تردید خود را در مورد جهنم و بهشت آشکارا بیان میکند. با اشاره به آیه های ترس از جهنم و وعده بهشت میگوید، برای مثال دو رباعی زیر:

گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

(رباعیات خیام نسخه محمد علی فروغی تهران سازمان چاپ و انتشارات 1374 خورشیدی ص 55)

دوری که در او آمدن و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران 1321 خورشیدی ص 159)

ترس از جهنم:( سوره8 انفعال آیه 17) و ( سوره 5 مائده آیه 35 و 37 و 38 )
و (سوره 9 توبه آیه 35 ) و ( سوره 11 هود آیه 119 )
وعده بهشت: ( سوره 48 فتح آیه 5 ) و ( سوره 55 الرحمن آیه های 56 ، 58 ، 70 ، 72 ، 76 )
( سوره واقعه آیه 10 تا 17 و 20 تا 24 )

خیام نیشابوری در چند رباعی زیر شکوه دارد که کسی از معمای آفرینش، انسان ها را آگاه نمیکند، و انسان ها بازیچه ای میمانند که چرخ و فلک ( آفرینش ) مدتی آنها را بازیچه قرار داده سپس نابود میکند. او مردم را از تردید خود، با اشاره به آیه های زیر و ده ها آیه نظیر آن، این گونه آگاهی میدهد. برای نمونه 3 رباعی زیر:

ای چرخ و فلک خرابی از کینه تو است بیداد گری پیشه دیرینه تو است
ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تو است

در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاند می ز سر گردانی
15
( رباعیات خیام مانند بالا ص 186 )

جامیست که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش
( رباعیات خیام مانند بالا ص 129 )

( سوره 2 بقره آیه 164 ) و ( سوره 21 انبیاء سوره 30 ) و ( سوره 54 قمر آیه 11و 12 )
( سوره 80 عبس آیه 26 و27 ) و ( سوره 41 فصّلت آیه 11 و 12 )

خیام نیشابوری برای آگاه کردن یکا یک مردم تردید خود را با صدای بلند در رباعیات خود اعلام میکند و به این صورت به راهنماای و روشنگراای مردم میپردازد. در رباعی زیر نشان میدهد تا چه اندازه از مردم نادان و خرافاتی، که زمین را بر روی دو شاخ گاو قرار گرفته میدانسته اند و در موقع زلزله میگفته اند: زمین شاخ به شاخ شده است، دلگیر است.

او که یک ستاره شناس میباشد، دانش خود را به صورت رباعی برای آگاهی مردم میسراید و میکوشد به این وسیله مردم را از خرافات دور نگه دارد. رباعی زیر نشانگر نگرانی او از نادانی مردم است:

گاویست در آسمان و نامش پروین یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

(رباعیات خیام مانند بالا ص 158 )

اشاره خیام به ستاره پروین، که خوشه مانند و با پیکر آسمانی ( صورت فلکی ) گاو نامگذاری شده است، میباشد.
گاو زیر زمین، اشاره به اعتقاد مردم است که از روی نادانی زمین را بر روی دو شاخ گاو قرار گرفته می دانسته اند.
خیام هزار سال پیش کوشیده با سرودن رباعیات خود مردم را وا دار نماید خرد را معیار سنجش قرار دهند نه خرافات را.

(رباعیات خیام نسخه محمد علی فروغی تهران سازمان چاپ و انتشارات 1374 خورشیدی ص 26 )


خاقانی شروانی
---------------
خاقانی از قصیده سرایان ، سخنوران ملی و از روشنگرایان بزرگ ایران میباشد. تولد او در شروان و سال آنرا حدود ( 505 خورشیدی) و در گذشت او در تبریز و سال آن را حدود ( 577 خورشیدی) برابر سال ( 1200 - 1128 ترساای ) آورده اند.
خاقانی ار سوی مادر ِنستوری مذهب ( شاخه ای از دین مسیح ) بوده، چنانکه در باره خود گوید:
تاکی چو مسیح بر تو بینند از بی پدری نشان مادر

( دیوان خاقانی شروانی به کوشش حسین نخعی موسَسه مطبوعاتی امیر کبیر1336 خورشیدی ص 816 )
16
خاقانی بسال 552 خورشیدی که عازم خراسان بود در ری به دستور والی شهر، که در مسلمانی او تردید داشت، به زندان افتاد. خود او چنین میگوید:
والی ری بند بر عزمم نهاد نیک دامن گیر شد بندش مرا
عزمم = آهنگ
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص755 )
در قصیده ای از زندانی شدن و به زنجیر کشیده شدن خود در پنجاه سالگی شکایت دارد. چند بیت آن:

مرا از بعد پنجاه ساله اسلام نزیبد چون صلیبی بند بر پا
مرا اسلامیان چون داد ندهند شوم برگردم از اسلام حاشا
روم ناقوس بوسم زین تحکم شوم زنّار بندم زین تعدّ ا
تنم چون رشته مریم دوتایست دلم چون سوزن عیساست یکتا

رشته مریم دو تایست = اشاره به پدر عیسی است که یوسف نجار است ( به روایت قرآن ) و یا فرزند روح القدس میباشد ( به روایت انجیل ).
سوزن عیسی = اشاره به سوزنی است که عیسی در موقع اوج به آسمان همراه داشت لذا او را در فلک چهارم متوقف کردند - حاشا = مبادا
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 17 – 22 )

قصیده مدائن را برای همشهری های عرب زده سروده است، میگوید ای ایرانی بیدار شو، تو زاده مدائن ایرانی، نه زاده مکه عربستان.
چند بیت آن :
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مدائن را آ یینه عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
ما بار گه دادیم این رفت ستم بر ما برقصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گر زاد ره مکه تحفه است به هر شهری تو زاد مدائن بر سبحه ز پی شروان
خذلان = درمانده و ضعیف (دیوان خاقانی مانند بالا ص 321 - 322 )

قصیده زیر را « در حسب و حال خود سروده » و میخانه را از مکه و خانه کعبه شایسته تر میداند. چند بیت آن : بدل در خواص بقا میگریزم به جان زین خراس فنا میگریزم
بده جام فرعونیم کز تزهدّ چو فرعونیان ز اژدها میگریزم
بمن آشکارا ده آن می که داری به پنهان مده کز ریا میگریزم
من از باده گویم تو از توبه گوای مگو کز چنین ماجرا میگریزم
حریف صبوحم نه سبّوح خوانم که از سُبحۀ پارسا میگریزم
مرا سجده گه بیت بنت العنب بس که از بیت امّ ا لقری میگریزم
به بزغاله گفتند بگریز، گفتا که قصاب در پی کجا میگریزم
همه حس من یک بیک هست سلطان از این سگ مشام گدا میگریزم
مرا منتها ی طلب نیست سد ره که از سدرة المنتهی میگریزم

خراس - آسیاب بزرگ که بکمک چهار پا میچرخد - سبّوح = یکی از نامهای الله ( دعا ) سبحه = تسبیح - بیت بنت العنب = میخانه - بیت ام القری = خانه مکه - سدرةالمنتهی = درختی است ( درخت کُنار یا درخت سدر) در آسمان هفتم که جز الله کسی به آن نرسیده است
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 246 - 249 )
17
خاقانی در رباعی زیر از شیعیان دلگیر است:
این رافضیان که امت شیطانند بی دینند و سخت بی ایمانند
از بسکه خطا فهم و غلط پیمانند خاقانی را خارجی میدانند
رافضیان = شیعیان
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 681 )
داستان یونس پیامبر:
چون قهر الهی امتحان تو کند حسن تو نهنگ جان ستان تو کند
وانجا که کرم نگاهبان توکند از کام نهنگ حصن جان تو کند
حصن = دژ، پناهگاه
در این رباعی اشاره خاقانی به داستان عجیب قرآن در مورد یونس پیامبر است.
یونس پیامبر چون پس از 33 سال از دعوت مردم نینوا نتیجه ای نگرفت، بیمار گشت و قوم خود را بدون اجازه الله ترک کرد. الله سخت خشمگین شده: ( سوره 37 صاقات آیه 139 - 146 )

« همانا یونس پیامبر است، آیه 139 - گریخت و به کشتی ای نشست و به دریا زد، آیه 140 - در قرعه کشی در کشتی بازنده شد و او را به دریا افکندند، آیه 141 - و ماهی یونس را بلعید، آیه 142 - اگر او نبود از تسبیح کننده گان ( اگر از کرده خود پشیمان نبود )، آیه 143 - تا روز قیامت در شکم ماهی میماند، آیه 144 - پس ( الله ) افکندش به دشت و او بیمار بود، آیه 145- و رویاندیم براو درخت کدو را، آیه 146. »
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 680 )

در مورد تزویر و حیله گری آخوند ها در مورد تعبیر شرع بسود خودشان، چنین میگوید:
خواهند جماعتی که تزویر کنند از حیله طریق شرع تغییر کنند
تغییر قضا به هیچ رو ممکن نیست هر چند که این گروه تدبیر کنند
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 680 )

در رباعی دیگر اشاره خاقانی به امام ها ی شیعیان است برای مثال امام های چهارم، هشتم و پنجم را نام برده است.
میگوید: کو محک دانش در مورد پرهیز کاری، راستی و درستی آنها ؟ زیرا امام هشتم شیعیان در خراسان سمت ولیعهدی مأمون خلیفه عباسی را به عهده داشته است.
کو آنکه به پرهیز و به توفیق و سداد هم باقر بود هم رضا هم سجاد
از بهر عیار دانش اکنون به بلاد کو صیرفی و کو محک و کو نقاد
سداد = راستی - صیرفی = مرد چاره گر - محک = آزمایش کننده نقاد = جدا کننده خوب از بد ( منتقد )
(دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 682 )


حکیم ابومحمد الیاس نظامی گنجوی
---------------------------------
نظامی گنجوی شاعر روشنگرای بزرگ و فیلسوف ایران زمین که در علوم پزشکی، ریاضی، نجوم و حکمت از اساتید دوران خود بشمار میرفته، در سال 519 خورشیدی ( 1141 ترساای ) در شهر گنجه و به روایت دیگر در تفرش چشم به جهان گشود و در شهر گنجه در سال 582 خورشیدی ( 1204 ترساای ) از این جهان چشم فرو بست.

18
نظامی گنجوی در مثنوی اسکندر نامه « فهرست تاریخ اسکندر در یک ورق » حمله اسکندر به ایران را با تمام کشتار و خرابی که همراه داشت با حمله اعراب به مقایسه گذاشته است که در زیر به چند مورد آن اشاره میشود:

1 - نظامی میگوید اسکندر در حمله خود به ایران، آیین ما را محترم شمرده است، درست برعکس
آن را اعراب بکار بستند:
بهر تختگاهی که بنهاد پی نگهداشت آیین شاهان کی

2 – نظامی در بیت زیر میگوید اسکندر برای ایرانیان، برخلاف اعراب، مذهب و پیامبری
بر جای نگذاشت:
دویم ره که بر بست افزود هفت به پیغمبری رخت بر بست و رفت

3 - نظامی در ابیات زیر میگوید، برخلاف اعراب که شهر های ایران را نابود کردند، اسکندر
به آبادی نیز پرداخت و بهر کجا که رسید شهری ساخت و آن را اسکندریه نامید:

بسی حجت انگیخت بر دین پاک عمارت همی کرد بر روی خاک
بهر گردشی کرد پرگار دهر بنا کرد چندین گران مایه شهر
ز هندوستان تا به اقصای روم بر انگیخت شهری بهر مرز و بوم
هم او داد زیور سمرقند را سمرقند نی کان چنان چند را
بنا کرد شهری چو شهر هری کز آنسان کند شهر کردن کری

شهر هری = شهر هرات ، کردن کری = با ارزش،

4 - اسکندر در آبادانی کشور و شهر ها و راه ها نیز کوشید و معماران و دبیران را به کار گماشت:

بدان چهار گوشه خط اطلسی بر انگیخت اندازه هندسی
مساحت گران داشت اندازه گیر بر آن شغل بگماشته صد دبیر
زمین راکه چند است و ره از کجاست ترازوی تدبیر او کرد راست
بهر مرز و هر بوم کو راند رخش از آبادی آن بوم را داد بخش

5 - اسکندر فقط خرد را معیار سنجش و پذیرفتن هر چیز قرار میدهد و خرافات را
نمی پذیرد و چنین میگوید:
بلی هرچه نا باورش یافتم ز تمکین او روی بر تافتم

6 – اسکندر « سد یا جوج » یا دیوار غربی را که ایرانیان برای جلو گیری از تهاجم
اقوام شمالی در ادامه کوه های قفقاز تا شهر دربند ساخته بودند، به کمال رساند.
اعراب دیوار شهر دربند را « باب الابواب » می نامیده اند.

دروبند اول که در بند یافت بشرط خرد زان خردمند یافت
همان سد یاجوج از او شد بلند که بست آنچنان کوه تا کوه بند
جز این نیز بسیار بنیاد کرد کزین بیش نتوان از او یاد کرد

19
درو بند = وسیله بستن در یا کلید در

7 – نظامی گنجوی، کتاب ها ای را که اسکندر پس از فتح ایران بدست آورده، خرد نامه مینامد.
اسکندر این کتاب ها را جهت نگهداری برای آینده گان در اختیار مترجمان میگذارد تا به زبان
یونانی ترجمه کنند.

نظامی چنین میگوید:
خرد نامه ها را ز لفظ دری به یونان زبان کرد کسوت گری

( ص 724 تا 727 دیوان مانند زیر )

( دیوان نظامی گنجوی مقدمه دکتر معین فر انتشارات زرین تهران چاپ دوم سال 1362
خورشیدی )

حال ببینیم اعراب پس از فتح ایران با کتاب ها چگونه رفتار کردند:
ابن خلدون تاریخ نگار، فیلسوف، جامعه شناس، مردم شناس و سیاستمدار در سال 710
خورشیدی در تونس ( نزدیک دویست سال پس از نظامی ) چشم به جهان گشود.
در آغاز کتاب تاریخ خود که به « مقدمه ابن خلدون » معروف است، چنین مینویسد:

« چون کشور ایران بدست اعراب فتح شد و کتب بسیاری در آن سرزمین یافتند، سعد بن وقاص
به عمر بن خطاب نامه ای نوشت تا در بارۀ امر کتب و غنیمت بردن آنها برای مسلمانان کسب
اجازه کند، لیکن عمر به وی نوشت که آنها را در آب فرو افکنید چه اگر آنها راهنمایی و
راستی باشد، خداوند ما را به رهبری کننده تر از آنها هدایت کرده است.
و اگر کتب اهل ضلال و گمراهی است، پس کتاب خدا ما را از آنها بی نیاز کرده است،
از اینرو آنها را در آب یا آتش افکندند. »
ابن خلدون چنین ادامه میدهد:
«این است که علوم عقلی ایرانیان از میان رفت و چیزی از آنها به ما نرسید و اما رومیان
در آغاز کار دولت ایشان خاص یونانیان بود و این علوم در میان ایشان میدانی پهناور داشت
و نامورانی از رجال آنان مانند اساطین حکمت و جز ایشان دانندۀ علوم بودند »

اساطین حکمت = اشاره به فیثاغورث، سقراط ، ارسطو، افلاطون و مانند آنها میباشد.

(مقدمه ابن خلدون تألیف عبد الرحمان بن خلدون و ترجمه محمد پروین گنابادی بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران 1353 خورشیدی ص 1002 )
این اثر و ترجمه هشتاد مین نشریه بنگاه نشر و ترجمه کتاب از آغاز تأسیس آن سال 1333 خورشیدی است که زیر نظر احسان یار شاطر بوده است.

نظامی در خسرو شیرین بار دیگر عقل را معیار سنجش قرار میدهد. او میگوید سجده من مانند راه رفتن در تاریکی است که مانند دایره پرگار بدور خود میچرخم و به جاای نمیرسم. او سجده را مانند معراج پیامبر اسلام می داند که جبرئیل در آسمان هفتم ( سدره المنتهی ) به او اجازه پیش رفتن را نداد. پیامبر اسلام الله را ندید و با دست خالی بازگشت.
( آیه های معراج در قرآن مانند: سوره 3 آل عمران آیه 68 - سوره 53 نجم آیه 13 تا 17
سوره 59 اسرای آیه 1 )
20
ز هر عقلی مبارک یادم آمد طریق العقل واحد یادم آمد
همه ره سجده میبردم قلم وار به تارک راه میرفتم چو پرگار
شکوه زهد من بر من نگه داشت نه زان پشمی که زاهد در کُله داشت
به خدمت ساقیان را داشت در بند به سجده مطربان را کرد خرسند
چنان رفتم سوی کعبه حجاج چنان باز آمدم که احمد ز معراج

احمد = نام دیگر پیامبر اسلام در معراج است
( ص 343 تا 348 دیوان مانند بالا )

در داستان زاهد توبه شکن است که پشت به مسجد کرده و میگوید دانه تسبیح برایم دامی گسترده بود که از آن رهاای یافتم. چند بیت آن:
مسجد ی ئی بسته آفات شد معتکف کوی خرابات شد
می بدهن برد و چو می میگریست کای من بیچاره مرا چاره نیست
مرغ هوا در دلم آرام کرد دانه تسبیح مرا دام کرد
کعبه مرا رهزن اوقات کرد خانه اصلیم خرابات کرد
گرنه قضا بود من و لات کی مسجدی و کوی خرابات کی
دین که تورا دید چنین مست خواب چهره نهان کرد بزیر نقاب

مسجدی ئی = اشاره به زاهد است
( ص 60 و61 دیوان مانند بالا )
نظامی در مخزن الاسرار میگوید آنچه را که پیامبر اسلام میگوید در پرده است. گرچه او ولایات بسیار تسخیر کرده، ولی من بر آستان او سر خم نمیکنم. زاهد و راهب خرقه و زنار بدور افکندند،
اگر سخنان آنان را بازگو کنم شیپور قیامت به صدا در میآید.
چند بیت آن:
پرده رازی که سخن پروریست سایۀ از پرده پیغمبریست
با سر زانوی ولایت ستان سر ننهند بر سر هر آستان
زاهد و راهب سوی من تاختند خرقه و زنار در انداختن
گر بنمایم سخن تازه را صور قیامت کنم آوازه را
صنعت من برده ز جادو شکیب سحر من افسون ملایک فریب

ولایت = بخش حکومتی
( ص 20 تا 22 مخرن الاسرار )

در مخزن الاسرار، نظامی پند میدهد: مواظب باشید که اگر حرفی مخالف بزنی سرت را بباد میدهی.
میگوید اعراب مسلمان را دیدی که کاخ پرویز را چگونه نابود کرده اند، گرچه آثاری که از این کاخ باقیمانده نشان گر بزرگی آنان ( ساسانیان ) میباشد.

در این منزل بهمت ساز بردار در این پرده بوقت آواز بر دار
کمین سازند اگر بی وقت رانی سر اندازند اگر بی وقت خوانی
تو مردم بین که چون بیرای وهوشند که جانی را به نانی میفروشند
نصیحت های هاتف را شنیدم چو هاتف روی درخلوت کشیدم
بیرای و هوشند = بی هوشند



21

نظامی در همینجا ادامه میدهد و میپرسد افسانه بهشت را شنیده اید ؟ که آن آتشخانه ای میباشد آرایش شده.
چند بیت آن:


ن

هادم تکیه گاه افسانه ای را بهشتی کردم آتشخانه ای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر آن نقشی نبستم
( ص111 - 112 مخزن الاسرار )

فریدالدین عطار نیشابوری
-------------------------

دیگر از بزرگان اندیشمند، عارف، شاعر بلند پایه و روشنگرای ما عطار نیشابوری است که تاریخ تولد و مرگ او روشن نیست. احتمالآ 524 خورشیدی در نیشابور متولد شده است. عطار پیش از حمله مغول از بیم مسلمانان متعصب در اطراف نیشابور در خفا زندگی میکرد. این اندیشمند ایرانی در سال 608 خورشیدی بدست مخالفان متعصب مسلمان در محله شاد یاخ نیشابور کشته شد. بعد ها آنها مغولان را به قتل او متهم کردند.

عطار نیشابوری در غزل، قصیده و ترجیعات آنچنان استادی بسیار بخرج داده است که مورد ستایش دیگر بزرگان قرار گرفته است. یک نمونه آن جلال الدین مولوی است که میگوید:
من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد ولیکن در سخن گفتن غلام شیخ عطارم

عطار داروسازی و داروشناسی را نزد پدر آموخت و از این راه زندگی میکرد و چون بی نیاز بود
هرگز مدح گو ای نکرده است.
آثار بزرگی از او برایمان باقیمانده است که مهمترین آنها عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی اسرار نامه، داستانهای الهی نامه، مختار نامه، منطق الطیر و تذکرة الاولیا، که شامل سرگذشت هفت تن از بزرگان میباشد.
دکتر رضا زاده شفق در مورد اشعار عطار مینویسد:« از خواص آن تضمین آیات قرآن و ذکر نا پایداری جهان و لزوم بیداری انسانست.»
( ص 125 تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی )

سعید نفیسی دیوان فریدالدین عطار نیشابوری را تصحیح نموده است. او در مقدمه چاپ سوم دیوان که از انتشارات کتابخانه سنائی تهران به تاریخ 1339 خورشیدی میباشد، در صفحه 5 چنین مینویسد:

« مجموعه اشعار سنائی، مولانا جلال الدین و فریدالدین عطار و.... بشماره 238 در کتابخانه حالت افندی در استانبول هست. این مجموعه تاریخ ندارد اما رسم الخط آن میرساند که در قرن هشتم در ایران نوشته شده است. نکته تازه ای که در آن هست اینست که رباعیاتی کاتب مجموعه از مختار نامه عطار برگزیده و در پایان قصاید و غزلیات که نقل کرده یک رباعی هست که در آن مجموعه چنین آمده است: سقی ﷲ ثراه در وقت شهید شدن.
معشوق بتیغ دست برد، ایدل، هین بربند دو چشم و خوش بزانو بنشین
و انگه بزبان حال میگوای: که زهر از کف دوست شربت باز پسین »
از سرودن این رباعی عطار نیشابوری پیداست که او از پیش مورد تهدید بوده و می دانسته است که مخالفان قصد کشتن او را داشتند. پس بدست مغولان کشته نشده بلکه بدست دشمنان دوست نما ی مسلمان کشته شده است.

22
عطار در غزل زیر میگوید زاهدان دروغ میگویند، مغرورند و دل بیدار ندارند، اگر دارند نشان دهند. چند بیت آن:
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمائید همه هستید در مستی یکی هشیار بنمائید
ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کاندر درون هستید در بازار بنمائید
هزاران مرد دعوی دار بنمایم از این مسجد شما یک مرد دعوی دار از خمار بنمائید
من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمایم شما مستی اگر دارید از اسرار بنمائید
من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینم شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید
به زیر خرقه تزویر زنار مغان تاکی ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمائید

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 127 و دیوان عطار با تصحیح سعید نفیسی ص 299 و300)

در غزل زیر عطار توبه، تزویر و پندار بیهوده زاهدان را نمیپذیرد و میخواهد پندار بیهوده و خرافات را از میان بردارد. چند بیت آن:
عزم آن دارم که امشب نیمه مست پای کوبان کوزۀ دردی بدست
سر به بازار قلندر بر نهم پس بیک ساعت ببازم هرچه هست
تاکی از تزویر باشم ره نما تاکی از پندار باشم خود پرست
پردۀ پندار می باید درید توبۀ تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بود آخر پای بست

( ص 111 دیوان فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح سعید نفیسی انتشارات سنائی 1339 تهران )

در غزل زیرعطار بی وفایی آخوند را محکوم میداند و ترک مسجد میکند.
چند بیت آن:
عاشقی نه بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست
بود عمری در میان اهل دل این زمان تسبیح ما زنار ماست
چون بمسجد یک زمان حاضر نه ایم مسجد ما این زمان خمار ماست
(ص 117 دیوان مانند بالا)

در غزل زیر عطار میان مسجد، میخانه و مکه تفاوتی نمی بیند و آنها را یکسان میشمارد.
چند بیت آن:
ره میخانه و مسجد کدامست ؟ که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذا رندم که رندست نه در میخانه کین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیست بجویید ای عزیزان کین کدامست ؟
مرا کعبه خراباتست امروز حریفم قاضی و ساقی امامست
به میخانه امامی مست خفتست نمی دانم که آن بت را چه نامست ؟
( ص 139 دیوان مانند بالا )

عطار در غزل زیر دین را کنار میگذارد و خرقه را به آتش میکشد و سرنوشت منصور حلاج را در پیش چشم دارد. چند بیت آن:



23
پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین بر زد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین از سر جمع خرقۀ سوخته در حلقه زنار نهاد
دُرد خمار بنوشید و دل از دست بداد می خوران، نعره زنان، روی به بازار نهاد
باز گفتم چه اناالحق زده ای بر سر دار گفت: آری زده ام روی سوی دار نهاد

اناالحق = من حقم = خود را مانند خدا دانستن، اشاره به منصور حلاج است که سرش بر سر دار رفت
( ص 179 دیوان مانند بالا )
عطار در غزل زیر از اسلام میگریزد و به زرتشت پناه میبرد.
چند بیت آن:
منم آن گبر دیرینه که بت خانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه در این عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم
اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم
گبر = در فارسی دری به معنی زرتشتی است
( ص 362 361 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار بیزاری خود را از اسلام و مسجد و آنچه را که بدین مربوط است اعلام میکند و گرایش خود را به زرتشت ابراز میدارد.
چند بیت آن:
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارم مسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم
طریق صوفیان و رزم ولیکن از صفا دورم صفا کی با شدم چون من سر خمار میدارم
ببستم خانقه در، در میخانه بگشادم ز می من فخر میگیرم ز مسجد عار میدارم
چو یار اندر خراباتست اندر کعبه چون باشم خراباتی صفت خود را ز بهر یار میدارم
( ص 382 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار سجده نشینی را ترک میکند و به بتخانه و زنار( زرتشت ) و به مسیحیت پناه میبرد. چند بیت آن:
ترسا بچه ام افکند از زهد به ترسایی زین پس من و زناری در دیر بتنهایی
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی
امرو ز اگر هستم شوریده و سر مستم در بتکده بنشینم دل داده بتر سایی
نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم نه اینم و نه آنم شوریده و سودایی
بس گفته در این معنی نه کفر نه دین اولی بر تر شو ازین یعنی تو سوخته مایی
ترسا = مسیحی
( ص 542 دیوان مانند بالا )

غزل زیر را به عطار نسبت میدهند که در دیوان او، که به تصحیح سعید نفیسی است، از قلم افتاده است. در این غزل عطار عشق را که سمبل بهره گیری از زندگی است بالاترین مذهب میداند.
چند بیت آن:
دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است
بخند ای زاهد خشک ار نه ای سنگ چه وقت گریه و چه جای پند است
یقین میدان کین جا مذهب عشق و رای مذهب هفتاد و اند است
مرا با عاشقان مست بنشان چه جای زاهدان بر گزند است

24
عطار در حکایت منطق الطیر، از مرغ هاای گفت و گو دارد که برای دیدار سیمرغ ،که سمبل آفرینش بوده، با راهنماای هدهد بسوی قله کوه قاف پرواز کردند. از تمام مرغان فقط 30 ( سی ) مرغ پس از گذراندن هفت منزل دشوار به قله کوه قاف رسیدند. در آنجا از هدهد پرسیدند که سیمرغ کجاست؟ هدهد پاسخ داد که سیمرغی وجود ندارد.
آینه ای را در برابر مرغان قرار داد و از آنان پرسید که در آینه چه می بینید؟ مرغان گفتند ما سی مرغ در آینه می بینیم. هدهد به آنان رو کرده گفت، سیمرغ حقیقی خود شما هستید. عطار در حکایت منطق الطیر گفتار هدهد را چنین شرح میدهد:

هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهره سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود
کشف این سّر قوی در خواستند حل مائی و توئی در خواستند
بی زبان آمد از آن حضرت خطاب کاینه است این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند در او جان و تن هم جان و تن بیند دراو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی در این آینه پیدا آمدید
چون شما سی مرغ حیران مانده اید بی دل و بی صبر و بیجان مانده اید
مرغان میگویند

ما به سیمرغی بسی اولی تریم زانکه سیمرغ حقیقی گوهریم
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد رهرو و رهبر نماند و راه شد
عطار با این اشارات میگوید چون شما خود را در آینه سی مرغ می بینید در حقیقت خودتان سیمرغ حقیقی هستید و خدا را در خود خواهید یافت پس به دنبال خدای تصوری نروید.

در این ارتباط خواجه عبدلله انصاری نیز میگوید خود شناسی خدا شناسی است « من عرف نفسه فقد عرف ربه »
( منطق الطیر تألیف دکتر محمد الهی قمشه ای چاپ 1367 خورشیدی ص146 تا 148 و تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 132 )


جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی
----------------------------------------
مولوی عارف، صوفی و اندیشمند بزرگ ایرانی در سال 586 خورشیدی در بلخ چشم به جهان گشود، و در سال 592 خورشیدی بلخ را ترک گفت و بسوی قونیه رهسپار گشت و در سال 652 خورشیدی در همان شهر درگذشت. ( 1209 1275 -ترساای.)

غزلی زیبا برای قبر خود سروده است .دو بیت آن:
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید
میا بی دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد اول انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 272 )

از این شاعر گرانمایه آثاری چون مثنوی و دیوان شمس تبریزی برایمان باقی مانده است.

25
مولوی نیز مانند سایر بزرگان ما گفته های خود را با اشاره و کنایه میگوید تا از جور مذهبی ها در امان باشد. او چنین میگوید:
و اگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد دوم انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 355 )

او در يك غزل ‌عارفانه در وصف حال و نظریه خود در جست و جوی خدا چنین میسراید:
چند بیت آن:
من آن روز بودم که اسما نبود نشان از وجود مسما نبود
به بتخانه رفتم به دیر کهن در او هیچ رنگی هویدا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب در او مقصد پیر برنا نبود
سوی منظر قاب قوسین شدم در آن بارگاه معلا نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن در آنجاش دیدم دگر جا نبود
بجز شمس تبریز پاکیزه جان کسی مست ومدهوش شیدا نبود
این غزل مولوی در بعضی از دیوان ها حذف شده است.

اسما = مخفف اسماء عربی است ( اشاره به آفریدگار است )
مسما = نامیده شده ( اشاره به پروردگار است)
معلا = بر افراشته

مولوی به جای نماز و مجلس وعظ، به سماع می نشست.
یعنی او گوش به نغمه پرشور نی و ترانه دلنواز رباب با چرخیدن و رقص، به سماع می نشست. رقص با موسیقی و آواز و لباسی سفید یا رنگ های رنگین کمان انجام میگیرد. در این مجلس، وجد و حالی به آنها دست میدهد و آن را مجلس یا حلقهء سماع خوانند. سماع همواره با مخالفت اسلامیست ها مواجه بوده است.

مولوی میگوید سرشت آدمی برپایه شادی، عشق و موسیقی استوار است .
در غزلی میگوید دهانم را نبندید که راز گشایی میکنم، محشر را نمی پذیرم. چند بیت آن:
فرمان سقی الله رسیده است بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی
خواهیم سخنی گفت دهانم بمبندید که امروز حلال است و را راز گشایی

سقی الله = خدا رحمت کرد
اخوان الصفا = در قرن چهارم (قرن دهم ترساای ) در بغداد و بصره گروهی مخفی از اندیشمند ان ایرانی بودند که میگفتند اسلام با خرافات و اوهام آمیخته است. آنها طرفدار فلسفه یونانی بودند و آنرا علاج شریعت عربی میدانستند.
هله = حرف بیهوده - ژاژ نخایی = جفنگ گفتن - بمبندید = نبندید
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 527 )

در غزل زیر شعرو ترانه را به ذکر با تسبیح ارجح میداند. سه بیت آن:

26
در دست همیشه مصحفم بود در عشق گــــــرفته ام چغانه
اندر دهــنی کــــه بود تسبیح شــعر است و دو بیتی و ترانه
از شرم عقیق دُرفشانش دُر ها بگداخت دانه دانه
(کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 407-408 )

شعر مولوی جوششی دارد که میبایست از دهان او تراوش کند، خود او میگوید:
سخنم خور فرشته است، من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو َخمُش چرایی
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص611 )
عطار نیشابوری، خاقانی شروانی، امیر خسرو دهلوی و بسیاری از بزرگان ما در باره سماع اشعاری سروده اند که با رقص و موسیقی همراه بوده است که همیشه با مخالفت آخوند ها برخورد داشته است، که یاد آوری آنها در اینجا از حوصله این نوشته خارج است.

سعدی شیراز
------------
مشرف الدین سعدی شیرازی شاعر و روشنگرای بزرگ ادب ایران است که زبان فارسی را در شعر و نثر به درجه بالا رسانده است. او درحدود 589 خورشیدی در شیراز چشم به جهان گشود و در حدود 671 خورشیدی در همان شهر در گذشت. سعدی در بیشتر اشعار خود به آیات قرآن اشاره کرده است. در مورد بهشت و حوریان بهشت چنین میگوید:
حوران بهشتی که دل خلق ستادند هر گز نستانند، دِلِ ما که تو داری
اشاره او به آیه های زیر در مورد بهشت و حوریان باکره سیاه چشم و سفید اندام میباشد:
( سوره الواقعه آیه 22 و23 – سوره انبیا، آیه 31 تا 33 – سوره ص، آیه 52 - سوره الرحمن، آیه 15 و 56 و71 و72 )
( کلیات سعدی، نسخه فروغی انتشارات ققنوس 1374 خورشیدی غزل ص 774 )

سعدی شیرازی حدود هشتصد سال پیش به روشنگراای پرداخته و در آن دوره کوشید که مردم عقب افتاده را بیدار و از خرافات دور کند. در غزلی میگوید از الله که خیری ندیدی، برای رسیدن به خواست های خود برو راه عقلانی پیش بگیر:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
( کلیات سعدی مانند بالا ص 743 )
سراسر گلستان و بوستان انباشته از این گونه تذکرات میباشد.

سعدی سه بیت زیر« بنی آدم اعضای یکدیگرند » را با اشاره به آیات قرآن که الله را سختگیر تر در شکنجه و کیفر دادن میداند و از سوی دیگر او را نابود کننده شهر ها برای ترساندن مردم معرفی میکند ، مورد مقایسه قرار میدهد:
( سوره4 نساء آیه 84 - سوره 5 مائده آیه 38 - سوره 26 شعرا آیه 208 )

و علاوه بر آن با اشاره به آیه آل عمران که « از کسی جز اسلام پذیرفته نمیشود» و آیات دیگر در مورد دشمنی و کشتن یهودیان و ترسایان، هشدار میدهد که انسان نباید همنوع خود را بکشد و میگوید:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
27
( سوره 9 توبه آیه 29 و 30 - سوره 9 توبه آیه 23 و 34 - سوره 5 مائده آیه 51 - سوره 3 آل عمران آیه 85 )
( ص 35 گلستان باب اول مانند بالا )
( بر در ورودی دفتر یونسکو این سه بیت شعر سعدی خوانده میشود و علاوه بر آن از سال ( 2005 ترساای ) فرشی با این سه بیت « بنی آدم ..» که با نخ طلا ای بافته شده است، در سالن مذاکرات سازمان ملل متحد آویخته شده است.)

در حکایت « یکی از ملوک عرب که بی انصاف ولی نماز گذار و از دشمنی مردم اندیشناک بود، در دمشق از او کمک خواست » سعدی پاسخ میدهد:
به بازوان توانا و قوت سر دست خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
بتر سد آن که بر افتاد گان نه بخشاید که گرز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست
( کلیات سعدی گلستان باب اول مانند بالا ص 34- 35)

در قصیده دیگر پاکی و درستی را بهتر از پیشانی به خاک کشیدن ( نماز ) میداند:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
سعدیا گر چه سخندان و مصالح گوئی به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست
( کلیات سعدی مانند بالا ص 890 و 891 )

سعدی در باب دوم گلستان در یک حکایت میگوید پادشاهی مشکلی داشت، نذر کرد که اگر این مشکل حل شود به زاهدان شهر درهم ها خواهد داد. چون رفع مشکل شد کیسه ای از درم به غلامی داد که آن
را بین زاهدان تقسیم کند. غلام با کیسه پر درهم باز گشت و رو به پادشاه گفت زاهدی ندیدم. پادشاه گفت در این شهر چهار صد زاهد داریم. غلام پاسخ داد:
« آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه زر می ستاند زاهد نیست. ملک به خندید و گفت انگار حق به جانب اوست. » بیت: زاهد که درم گرفت و دینار زاهد تر از او کسی بدست آر
( ص 82 و 83 دیوان مانند بالا )

سعدی در باب دوم گلستان در حکایت دیگر به زاهدان دغل کار اشاره میکند.
« زاهدی مهمان پادشاهی بود، به طعام نشستند ، کمتر از آن خورد که عادت او بود.
چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود. »
بیت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تو میروی به ترکستان است
« چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناول کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت ای پدر باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید.»
پسر به پدر پاسخ داد: « نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.»
بیت: ای هنر ها گرفته بر کف دست عیب ها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی بسیم دغل
مقام خویش = خانه خویش
( ص 68 دیوان مانند بالا )

سعدی از بی خردی زاهد بتنگ آمده و در باب هشتم گلستان می گوید:

28
« دو کس دشمن ملک و دین اند، پادشاه بی حلم و زاهد بی علم »

حلم = برد باری
( ص 174 دیوان مانند بالا )

در باب هشتم گلستان در مورد نادانی و گمراهی مردمان مذهبی که دین خود را بر حق و دیگر ادیان را ناحق می دانند چنین میگوید:
« همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال »
یکی یهودی و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
بطیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میدانم
یهود گفت به تورة می خورم سوگند و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد بخود گمان مبر هیچکس که دانایم
بطیره = بخشم جمال = زیباای
( ص 176 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر آگاهی میدهد که با زهد گشایشی در زنگی ندیدم چه زهد مانند شیشه ای است که بر سنگ زده شود. میگوید ای زاهدان از سر ما دست بردارید چه خودتان نیز در دو جهان خشنود نخواهید بود. چند بیت آن:
کز زهد ندیده ایم فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ
گِرد دو جهان بگشته عاشق زاهد بنگر نشسته دلتنگ
من خرقه فکنده ام ز عشقت با شد که بوصل تو زنم چنگ
فتوحی = گشایشی
( ص 640 و 641 دیوان مانند بالا )
عقیده سعدی در طیبات دیوان خود، در مورد غزل مولوی « بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزواست » چنین است. چند بیت آن:

از جان برون نیامده جانانت آرزواست زنار نا بریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنی موری نۀ و ملک سلیمانت آرزوست
موری نۀ و خدمت موری نکردۀ وآنگه صف صفۀ مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انالحق همی زنی وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
انصاف را تو خود ز سر صدق داده به بر درد نا رسیده و درمانت آرزوست

زنار نا بریده = از کمربند موبدان زرتشتی آزاد نشده
ارنی = اشاره به سوره 7 اعراف آیه 143 میباشد که در آن موسی از خدا خواست که چهره
خود را به او بنمایاند.
انالحق = اشاره به منصور حلاج است که سرش به دار رسید.
( دیوان شمس تبریزی، تصحیح م. درویش انتشارات جاویدان علمی 1336 خورشیدی ص 175 )
( دیوان سعدی طیبات نسخه محمد علی فروغی انتشارات محمد حسن علمی تهران 1338 ص 549 و 550 )



29
فخرالدین عراقی
---------------
شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی معروف به عراقی در سال 592 خورشیدی در روستای کمیجان همدان چشم به جهان گشود و پس 75 سال زندگی در سال 667 خورشیدی در دمشق درگذشت.
عراقی از کودکی در همدان به تحصیل پرداخت و در 17 سالگی پس از آموزش در علوم و کسب دانش به هندوستان رفت. این سفر 25 سال به درازا کشید.
سپس رهسپار قونیه شد و مدتی در نزد جلال الدین رومی اقامت گزید. عراقی از مریدان شهاب الدین سهروردی بشمار میرود.
دیوان عراقی شامل غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و ترجیعات است که نزدیک شش هزار بیت میباشد
که امروزه بدست ما رسیده است. او در غزلیات عرفانی خود استادی بسیار بخرج داده است.
ریز بینی او نه تنها اشعارش را پر معنا بلکه بسیار آموزنده و روشنگرا کرده است.
عراقی در دو غزل زیر شکایت از رنج و رسواای دارد که از سوی زاهد ان به او میرسد.
او در ابیات زیر میگوید من دست از سر شما برداشتم و از کرم الله نیز گذشتم.

ما رخت ز مسجد به خرابات کشیدیم خط بر ورق زهد و کرامات کشیدیم
از زهد و مقامات گذشتیم که بسیار کاس تعب از زهد و مقامات کشیدیم

کاس = کُوس = طبل بزرگ تعب = رنج
( ص 49 دیوان )

در غزل زیر میگوید، خود شما بودید که راز خود را فاش کردید پس مرا چرا بدنام میکنید.
چند بیت آن:
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بد نام کردند
( ص 190 دیوان )

در غزل زیر عراقی زاهد را مسلمان واقعی نمیداند و میگوید از زهد فروشی و مناجات دائم، گنجی
بدستتان نمیرسد. چند بیت آن:
مست و خراب باید هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد، صد پیر در مناجات
تا کی کنی بعادت در صومعه عبادت کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات
جان باز در خرابات تا جرعه ای بیابی مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طاعات
چون غرقه شد عراقی باید حیات باقی اسرار غیب بیند در عالم شهادت

مناجات = راز و نیاز میقات = به محل احرام بستن حاجیان گویند طاعات = بندگی و عبادت
( ص 141 دیوان )

در غزل زیر میگوید از رفتن به مسجد و تفاخر فروشی خود را آزاد کردم. ترجیح میدهد که با مردم ندار دمساز باشد. دو بیت آن:
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد و ز لذت مباهات
از خانگاه رفته در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات


30
مباهات = تفاخر کردن عزی و لا ت = نام دو بت میباشد که در آیه 53 نجم سوره 19 تا 21 قرآن همراه بت منات ذکر شده است.
( ص 142 دیوان)

در غزل زیر میگوید اگر بهره گیری از زندگی را میخواهی در کعبه آنرا نمی یابی.
چند بیت آن:
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم بدر صومعه دیدم که فراز است
آواز ز میخانه بر آمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است

حرم عشق = محل بهره گیری از زندگی خوب فراز = بالا
( ص 151 دیوان )

در غزل زیر عراقی از صومعه و زاهد دوری میجوید ولی به آیین زرتشتی و مسیحی احساس نزدیکی میکند. چند بیت آن:
دل در گره زلف تو بستیم دگر بار وز هر دو جهان مهر گسستیم دگر بار
با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم از صومعه و زهد برستیم دگر بار
در بندگی زلف چلیپات بماندیم زنار هم از زلف تو بستیم دگر بار
چلیپا = صلیب زنار = شال سفید کمر مغان زرتشتی
( ص 201 دیوان )

در غزل زیر عراقی آنچه که ابزار دین است به کنار میگذارد. چند بیت آن:
کردم گذری به میکده دوش سبحه بکف و سجاده بر دوش
تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس در پوش
در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو، شراب می نوش
( ص 214 دیوان )

در غزل زیر نیز عراقی سجاده نماز و تسبیح را بدور افکنده است. چند بیت آن:

من باز ره خانه خمار گرفتم ترک ورع و زهد بیک بار گرفتم
سجاده و تسبیح بیک سو فکندم بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام می و شاهد و شمعست ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
ورع = پارسایی ( پرهیزکاری )
( ص 226 دیوان )

در غزل زیر عراقی بین خود و زاهد ریا کار فاصله ای شگرف میبیند و خود را به آیین زرتشت نزدیکتر میداند. چند بیت آن:
ز بند زهد و قرایی برستم نه مرد رزق و سالوس و ریا یم
ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار شد بند قبایم
برون کردندم از کعبه به خواری درون بتکده کردند جایم

قرایی = زهد ورزیدن طیلسان = شنل صومعه نشینان
( ص 239 دیوان )
31
در غزل زیر از زاهد ریاکار دوری میجوید و در پی درستی و پاکی است. اشاره او به آیین
زرتشت « می مغان » میباشد.
چند بیت آن:
از زهد و صلاح توبه کردم مخمور میم، می مغان کو
اسباب طرب همه مهیاست آن زاهد خشک جان فشان کو
گر زهد تو نیست تزویر ترک بد و نیک و سوزیان کو
در صومعه چند زهد ورزیم صحرا و گل و می مغان کو

سوزیان = سود و زیان می مغان = اشاره او به آیین زرتشت است
( ص 260 – 261 دیوان )

عراقی در غزل زیر از ریا کاری زاهد دوری میجوید.
چند بیت آن:
در صومعه نگنجد رند شرابخانه عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه
زین زهد و پارسایی چون نیست جز ریایی ما و شراب و شاهد، کنج شرابخانه
عنقا = سیمرغ
( ص 264 دیوان )

در غزل زیر عراقی همه ادیان را مانند یکدیگر میداند و از همه آنها بیزار گشته است.
چند بیت آن:
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دینی منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی
نیم اهل زهد و توبه، بمن آر ساغر می که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی
چو ز باده مست گشتم چه کلیسیا چه کعبه چو بترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی
در دیر میزدم من، ز درون صدا بر آمد که درآی، ای عراقی که تو خود حریف مایی
دغایی = نادرست
( ص291 - 292 دیوان و در ص 295 با تغییراتی تکرار شده است )

در رباعی زیر عراقی چهره زاهد را آشکار میکند:
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت
بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین از عشق تو می بر سر سجاده بریخت
( ص 302 دیوان )

در رباعی زیر عراقی به سوره 48 فتح و آیه 14 ( الله پادشاه آسمانها و زمین است، بیامرزد هرکه را خواهد و عذاب دهد هر که را خواهد و خدا است آمرزنده و مهربان ) به دلبخواه عمل کردن
الله اشاره میکند:
با حکم خدایی که قضایش اینست می ساز، دلا، مگر رضا یش اینست
ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش اینست
( ص 304 دیوان )


32
رباعی زیر شبیه رباعی استاد قلم خیام نیشابوری است « تاکی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ » و اشاره به آیه های ترس از جهنم مانند سوره 5 مائده آیه 35 تا37 ، و وعده بهشت سوره الرحمن آیه های 56 و 58 تا 76 است.
( ترساندن از آتش دوزخ و وعده بهشت که حوریان زیبا و باکره بر بالشهای سبز تکیه داده اند با انواع خوراکی )
بگذر ز چراغ مسجد و دود کنشت بگذر ز زیان دوزخ و سود بهشت
پس بر سر لوح شو که استاد قلم اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت
( ص 306 دیوان )
( کلیات شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی متخلص به عراقی با مقدمه و تصحیح سعید نفیسی از انتشارات کتابخانه سنائی تهران 1336 خورشیدی )


امیر خسرو دهلوی
------------------
امیر خسرو ابن امیر سیف الدین محمود دهلوی از بزرگترین شعرای پارسی گوی هند بشمار میرود به همین جهت وی را سعدی هندوستان لقب داده اند. او موسیقی دان بود و شعر و موسیقی را بهم پیوند میداد.
پدر امیر خسرو در شهر کش ترکستان میزیسته و در موقع استیلای مغولان به هندوستان گریخت و در شهر پتیالی ساکن شد. در همین شهر بود که امیر خسرو در حدود سال 632 خورشیدی چشم به جهان گشود و در سال 703 خورشیدی در شهر دهلی چشم از جهان فرو بست.
امیر خسرو پس از تحصیل علوم و فنون به زبان ملی خود فارسی به سرودن شعر پرداخت و در این فن از استادان زمان بشمار میرفت. از او دیوانی بجای مانده که شامل قصیده، غزل، مثنوی و رباعی میباشد که سرتاسر پند و روشنگراای است. امیر خسرو در دوران زندگی خود در شهر دهلی مورد احترام و توجه خاص پادشاهان وقت قرار گرفت. او در میان صوفیان هند نیز دارای شهرت و اعتبار بسیار بود.
(تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق چاپ تهران1321 خورشیدی ص 289 )

در غزل زیر وعده بهشت را نمی پذیرد و میگوید:
من به نقد امروز با وصل بتانم در بهشت زاهد بیچاره در دل وعده فردا گرفت
( دیوان ص 64 )

غزل زیر اشاره به سوره حج 22 آیه 27 میباشد « مردم از راه دور و سخت سوار بر شتر های لاغر به حج میآیند » . مسلمانان که به حج میروند در موقع انجام مراسم حج در « منا » با پرتاب سنگ شیطان را سرکوب میکنند.
چند بیت آن:
شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده اند التماس همت از دلهای مسکین کرده اند
سنگسار لعنت جاوید مر ابلیس را از برای کوری چشمان خودبین کرده اند
زاهدان تسبیح میخوانند و خسرو نام دوست ذکر هر کس آنچنان باشد که تلقین کرده اند

( دیوان ص 204 )
( منا = محلی در پنج کیلومتری مکه است و بیشتر مراسم حج در آنجا انجام میپذیرد )


33
یک بیتی زیر بر روی یکی ار دیوار های دیوان عام در قلعه سرخ دهلی ثبت شده است:
اگر فردوس بر روی زمین است همین است و همین است و همین است

در غزل زیر از زاهد و حتی از بوی حیله او که از دور به مشام میرسد دوری میجوید.
دو بیت آن:
زاهدا توبه مفرما ز رخ خوب که من بت پرستم نتوانم بخدا باز آمد
دی ز بوی تو بحیله ز صبا جان بردم باز آن وقت شد و باد صبا باز آمد
( ص 231- 232 دیوان )

در رباعی زیراشاره به چشم چرانی مسلمان ها کرده ، میگوید برو با اشک، خود را غسل پشیمانی ده:
ای دوست رضا به حکم یزدانی ده وز طاعت حق داد مسلمانی ده
چشمت چو زنا کند گرش خواهی پاک غسلش تو ز گریه پشیمانی ده
( ص 624 دیوان )

در رباعی زیر اشاره به روایات اسلامی میکند که محمد با معجزه « شق القمر » و با یک اشاره، ماه شب چهارده را به دو نیم کرده است. این روایت بر پایه آیه 1 و 2 سوره 54 قمر میباشد:
ای ختم رُسل در نبوت بستی وز معجزه جان منکران را خستی
مردانه مه دو هفته کردی به دو نیم شاهانه مصاف بدر را بشکستی

ختم رُسل = اشاره به پیامبر اسلام است مه دو هفته = اشاره به ماه شب چهارده است
خستن = مجروح کردن بدر = ماه پر است، زمانی آشکار میگردد که زمین میان ماه و خورشید قرار گرفته است
( ص 624 دیوان )

رباعی زیر اشاره به جهاد است . او میگوید اگر از جهاد محمد خبر نداری به عقل خود مراجعه کن. در موقع شهادت گویند: « محمد رسول الله » یعنی آنها ( الله و پیامبرش ) باهم هستند و به جهاد سرگرم.
از غز محمد ار نداری خبری کن از ره عقل در شهادت نظری
الله و محمد است پیوسته بهم یعنی که میانشان نگنجد دگری
غز = جنگ و چپاول
( ص 625 دیوان )
( دیوان امیر خسرو دهلوی از سعید نفیسی به کوشش م . درویش از انتشارات جاویدان تهران 1343 خورشیدی )










34
خواجه عبید الله زاکانی قزوینی
-------------------------------

عبید زاکانی شاعر، نویسنده و طنز نویس در تاریخ 680 خورشیدی در حوالی قزوین چشم به جهان گشود و در سال 750 خورشیدی در اصفهان از جهان چشم فرو بست. عبید زاکانی مدتی در شیراز در دربار شیخ ابو اسحق اینجو وشاه شجاع مظفر میزیسته است. او علاوه بر نثر در قصیده و غزل، رباعی و مثنوی دست داشته است. عبید زاکانی بر ضد تعصبات خشک مردم زمان که بوسیله آخوند ها تحریک میشدند همواره در شعر و نثر انتقاد میکرده است.
آثار بسیار مانند فال نامه، اخلاق الاشراف، رساله دلگشا، از او بجای مانده که در آنها با کمال رشادت از اوضاع اجتماعی انتقاد نموده است. قصیده معروف موش و گربه که در آن آخوند ها را به باد انتقاد گرفته، از او است. بیشتر ایرانیان با
این قصیده آشنا هستند. چند بیت آن:
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند و عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربۀ منظوم گوش کن همچو در غلطانا
.....
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوی مسجد شدی خرامانا
دست و روی را بشت و مسح کشید ورد میخواند همچو ملا نا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
موشکی بود در پس منبر زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که موش تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نیاز و افغانا
گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
موشکان را گرفت زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا
جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا
غرض ازموش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا

رباعی زیر از او است:
قومی ز پی مذهب و دین میسوزد قومی ز برای حور عین میسوزد
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت ویشان همه در حسرت این میسوزند
رباعی دیگر:
هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد
ساقی بده این باده گلرنگ به نقد کان نسیۀ او سر به قیامت دارد

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر حسین فریور چاپ اول چاپخانه چهر 1331 خورشیدی )




35
حافظ شیرازی
--------------
حافظ شیرازی، شاعر روشنگرای بزرگ ایران ( 706 تا 769 خورشیدی ) نیز مانند دیگر بزرگان ما از ترس تکفیر آخوند و مرگ، آنچه را که برای آگاهی مردم لازم می دانسته به صورت غزل و با اشاره و کنایه گفته است:
ای باد حدیث من نهانش میگو سّر دل من بصد زبانش میگو
میگو نه بدانسان که ملالش گیرد میگو سخنی و در میانش میگو
مثال دیگر:
داستان در پرده میگویم ولی گفته خواهد شد بدستان نیز هم
مثال دیگر:
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حافظ چون با قرآن آشناای کامل داشته است در اشعار خود به ایراد های بسیار قرآن اشاره میکند و بدین وسیله برای بیداری و آگاهی مردم میکوشد:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با نکات قرآنی
در جای دیگر میگوید:
چو من ماهی کلک آرم به تحریر تو از نون و قلم میپرس تفسیر
اشاره به سوره قرآن ( سوره ن و القلم ) است.

در غزلی دیگر میگوید:
حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم.

در غزلی دیگر:
رموز عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

چند نمونه ایراد دیگر حافظ به قر آن:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
غمزه = خون ریز - فریب کاری
در اینجا اشاره به ( آیه 1 تا 4 سوره الق - آیه 48 سوره عنکبوت – آیه 157و 158 سوره اعراف = النبّی الامّی ) میکند که پیامبر اسلام را عامی ( بیسواد ) اعلام میدارد.
حافظ میگوید که چگونه یک آدم بیسواد خود را راه نما ی اندیشمندان جهان می داند؟

حافظ در غزل زیر تردید خود را به روز قیامت و جزا و در نتیجه به موجودیت بهشت اعلام میکند:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فرداای

حافظ شیراز ادیان سامی را افسانه میداند و آنها را جوابگوی جنگ ملتها میشمارد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

در غزل دیگر تکلیف قرآن ( دفتر ) را معلوم میکند:
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

36
حافظ در بیت دیگر تکیه بر خطای آفرینش دارد:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

در بیت دیگری میگوید اگر گناه خطا است پس معنی عفو چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار هست معنی عفو و رحمت پروردگار چیست

در جای دیگر میگوید:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

در بیت دیگر مردم را به مفت خوری آخوند ها آگاه میسازد و چنین میگوید:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

حافظ با اشاره به آیه 93 سوره نحل « الله، گمراه کند هرکه را خواهد و رهبری کند هر که را خواهد » چنین میگوید:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش و گو گناه منست

حافظ به آیه 35 و36 سوره بقره و آیه های 19 تا 25 سوره اعراف ، به اخراج آدم و حوا از بهشت و ارزش بهشت اشاره کرده میگوید:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به جو ای نفروشم

سرتاسر دیوان حافظ روشنگراای است، برای کوتاهی کلام به چند نمونه بالا بسنده میکنم.

(ضمنآ کتاب « حافظ پیام آوری که باید از نو شناخت » را که جناب عبدالحمید شیبانی روشنگرای بزرگ معاصر در سال 2548 شاهنشاهی در رابطه با غزل های حافظ و آیات قرآن انتشار داده اند برای آگاهی کامل خواندن آن را توصیه میکنم.)

« ابیات بالا از روی دیوان حافظ نسخه قزوینی، قاسم غنی و خانلری میباشند. »


کمال الدین مسعود خجندی
-------------------------
معروف به شیخ کمال، از شعرا و اندیشمندان بزرگ پارسی گوی، حدود ( 696-699 خورشیدی ) برابر (1318- 1321 ترساای ) در خجند ( استان سُغد در تاجیکستان ) چشم به جهان گشوده است. این شاعر عارف گرانمایه در تربیت و آگاهی مردم کوشا و از روشنگرا یان زمان خود بشمار میرود. کمال خجندی حدود سال ( 784 خورشیدی ) برابر ( 1406 ترساای ) در تبریز درگذشت و همانجا نیز به خاک سپرده شد.

کمال خجندی در بیت زیر غزل حافظ ( شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش ) را تضمین کرده است:
شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون که زاهد افعی وقت است و میسازم بدان کورش
اشاره کمال خجندی به داستانی است باستانی که چون آفتاب بر زمرد بتابد، چون شعله آتش گردد و
افعی را کور کند.

37
این داستان را انوری نیز در قصیده « هر کرا در دور گردون ذکر مقصد می رود » در دیوان خود آورده است:
دانی از بهر تو با چشم بد گردون چه رفت آنچه آن با چشم افعی از زمرد می رود
گردون = اشاره به آفرینش و روزگار
( دیوان انوری بکوشش سعید نفیسی از انتشارات سکه – پیروز سال 1364خورشیدی ص101)

کمال خجندی در غزل زیر بیزاری خود را از منبر و گفته های زاهد آشکار میکند . چند بیت آن:
زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را رهبر است فکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگر است
زاهدا دعوت مکن ما را به فردوس برین کاستان همت صاحبدلان زان برتر است
ما به رندی در بساط قرب رفتیم و هنوز همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است
چون قلم انگشت برحرفم منه صوفی که من خرقه کردم رهنِ مستان و سخن در دفتر است

در زیر اشاره به تکفیر منصور حلاج و قتل او ( 300 خورشیدی ) بوسیله مقتدر خلیفه عباسی کرده و به مردمی که پای منبر آخوند ها می نشینند میگوید، با اینکار ها نمی توانید به مقام منصور حلاج برسید:
به معراج « اناالحق » نرسی ز پای منبر که سری شناسد این سر که سزای دار باشد

کمال خجندی به زاهدان میگوید بهشتی را که آنقدر شرح میدهید پیشکش خودتان باشد. بهشت من کوهپایه روستای ولیان نیم فرسخی شهر تبریز است و آن را به بهشت واهی شما ترجیح میدهم:
زاهدا تو بهشت جو که کمال ولیان کوه خواهد و تبریز
از بهشت خدای عز و جل تا به تبریز نیم فرسنگ است‏

بیت زیر بر لوحه یاد بود آرامگاه او در باغ کمال تبریز نوشته شده است:
کمال از کعبه رفتی بر در یار هزارت آفرین مردانه رفتی

( دیوان کمال الدین مسعود خجندی چاپ 1975 ترساای روسیه به کوشش ک. شید فر – آکادمی علوم اتحاد شوروی، انستیتوی خاور شناسی )


وحشی بافقی
------------
شمس الدین محمد وحشی بافقی در سال 911 خورشیدی در شهر بافق چشم به جهان گشود و در سال 961 خورشیدی در یزد چشم از جهان فرو بست.
وحشی شاعری زبر دست بود و از او برایمان دیوانی گرانقدر بجای مانده که شامل غزل، قطعه، رباعی، مثنوی، ترکیب بند، و ترجیع بند میباشد.
در غزل زیر وحشی بافقی وضع خود را شرح میدهد:
زمن باور کند او کی زهی عقل که کردم توبه وز میخانه رفتم
سفر کردم ز کوی آشنایی ز صبر و دین و دل بیگانه گشتم
( ص 133 دیوان )
در زندگی نامه وحشی بافقی در ابتدای دیوان او بنا بر تذکره میخانه نوشته فخرالزمان قزوینی (در هندوستان قرن 17 ترساای )، وحشی بافقی در یکی از میخانه های شهر یزد درگذشته است.
38
بر طبق اعتقاد گروهی از مسلمانان ،معراج را پیامبر اسلام از خانه « امّ هانی » آغاز کرده است.
وحشی بافقی در شیرین و فرها د به حکایت معراج (صعود محمد به آسمان هفتم ) پرداخته است. او تعجب میکند که چرا محمد از خانه امّ هانی این سفر« معراج » را آغاز کرده است. در پایا ن میگوید از این حکایت چیزی سر در نیاوردم. چند بیت آن:
شبی روشنتر از سرچشمه نور رخ شب در نقاب روز مستور
همه روشن دلان آسمانی دوان گردند سرای امّ هانی
سرای امّ هانی را زهی قدر که میتابد در وی آنهمه بدر
از آن دولت سرا تا عرش اعظم ملایک بافته، پر در پر خویش
رهی آراسته از عرش تا فرش براقی جِسته بر فرش از در عرش
براقی برق کرده از تکش نام ز فرشش تا فراز عرش یک گام
براقش پیش باز آمد به تعجیل دوید و در رکاب آویخت جبریل
از این روی زمین بیرحم مهمیز بر آن سوی زمین جستی به یک خیز
بیک حمله که آورد آن جهان گیر دژ مریخ را فرمود تسخیر
گذر بر منتهای سدره فرمود به سد ره جبرئیلش کرد بدرود
زبان بستم که سّر این حکایت خدا میداند و شاه ولایت

امّ هانی = دختر ابو طالب و خواهر علی بن ابیطالب
براق = اسبی است با سر یک زن، که محمد را تا آسمان هفتم پیش برد و در آنجا جبرئیل از
ادامه پرواز او جلوگیری کرد.
بدر = نور ماه در شب چهاردهم
مهمیز = وسیله ایست فلزی که در انتهای چکمه سوارکار قرار دارد که با آن اسب را نهیب میزنند.
سدره = درخت کُنار( عناب ) است در بالای آسمان هفتم که حد رسیدن جبرئیل همان جا است. سدرة المنتهی = پس از آن ( آسمان هفتم ) بهشت است. اشاره به ( سوره 53 النجم آیه 14 و 15)
( ص 207 – 210 دیوان )

ترجیع بند « ماگوشه نشینان خرابات الستیم » اشاره

میرزا حبیب خراسانی


----------------------

میرزا حبیب خراسانی ( 1228 تا 1278 خورشیدی ) در مشهد متولد شد. سر سلسله این خاندان، سید محمد مهدی معروف به شهید، حدود سال 1150 خورشیدی از اصفهان به خراسان مهاجرت کرده و ریاست روحانی و حکومت شرعی این سامان را برعهده داشت.
خاندان حبیب خراسانی با علوم زمان آشنا و از هنر موسیقی بر خور دار بو دند. بخصوص سرسلسله آنان تار را بخوبی می نواخته است.
این خاندان تا سال درگذشت میرزا حبیب حدود 140 سال ریاست روحانی و غالبآ حکومت شرعی خراسان را بر عهده داشته اند.

دیوان میرزا حبیب خراسانی به همت نواده او علی حبیب در سال ( 1330 خورشیدی ) در مشهد در چاپ تابان منتشر گردیده است. در اشاره به منابع زیر، شامل شرح احوال حبیب و دیوان میباشد. ( شرح احوال حبیب ص 5 تا 8 )

حبیب به بی دانشی پیامبر اسلام به( آیه 157 تا 158 سوره اعراف ) اشاره میکند:
ز دانشور سخن باور توان کرد که نادان هرچه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشاید که جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری را بدست جم جز این انگشتری نیست (جم، اشاره به سلیمان )
همه پیغمبری ها را خرد کرد جز او کس در خور پیغمبری نیست
چه باشد کافری انکار دانش که جز انکار دانش کافری نیست
( دیوان ص 2 و 3 )

حبیب در یک قصیده به زاهد میگوید. دو بیت آن:
هزاران عالم آید هر دم از غیب بهر یک آدم و شیطان دیگر
برو زاهد بکار ما مپرداز تو زان دیگری ما زان دیگر
( دیوان ص 17 تا 20 )

در غزل زیر آرزوی زندگی آزاده و بدون مشغله دارد و چنین میگوید:
خواهم از پرده ناموس بر آیم یکبار بزنم این درم ناسره یکسر بقمار
یعنی این خرقه ارزق بدر آرم از بر جامۀ سرخ بپوشم ز طرب چون گلنار
نیستم شمع حرم از چه نشینم تا صبح همه شب شعله زنان اشک فشان بر رخسار
هیچ دانی که چه خواهم ز خدا در دو جهان زیم آزاده، بی مشغله، و بی تکرار
( دیوان ص 25 تا 26 )

در غزل « ای پسر» عقل و خرد را بالاتر از کعبه و سنگ سیاه آن میداند:
به هنر آدمی شود زنده که همان مردن است بی هنری
آدمیزاد به هوش و عقل و خرد بندگی کرده اند دیو و پری
همه گیتی سوی تو ره سپرند که تو هم کعبه ای و هم حجری
( دیوان ص42 تا 43)

حبیب در مورد دو فرشته، نویسنده نامه اعمال « رقیب و عتید » با اشاره به آیه 28 سوره قمر میگوید:
میکده پیر پر از نقد زر مدرسه شیخ ز وعد و وعید
خیز که تا فاش نما یم ترا چهره ز رخسار رقیب و عتید
41
( دیوان ص 57 )

حبیب اشاره به حیله فقیه میکند و هشدار میدهد:
باده کشان وقت صبوح آمده است می به قدح راحت روح آمده است
رندی و قلاشی شیخ و فقیه نزد حریفان به وضوح آمده است
( دیوان ص 58 )

در غزل زیر ازافسانه گوای واعظ بیزار است و چنین دمیگوید:
سبحۀ صد دانه چون کار مرا آسان نکرد کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
بر فروز از می چراغی من ز مسجد نیمه شب آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
( دیوان ص 74 تا 75 )

در غزل عمامه چنین میگوید:
شیخنا تاکی گرانتر میکنی عمامه را تا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست در ره خاصان منه شیخ دام عمامه را
میکنی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق تا بکی زحمت دهی این آسمانی نامه را
تحت الحنک = اشاره به رشته آخر عمامه میباشد
( دیوان ص 80 )

در غزل شیخ و صوفی، تزویر را حرام میداند ومیگوید:
می حلال است بکیش من و تزویر حرام که بهر کیش حلالی و حرامی دگر است
رشته سبحه و زنار اگر چند یکی است در حرم دامی و در بتکده دامی دگر است
شیخ دعوی کند از تقوی و صوفی ز صفا که بهر بزمی ازین شعبده نامی دگر است
شیخ دارد نفسی با اثر واعظ و لیک سخن پیر خرابات کلامی دگر است
(دیوان ص 90 )

در غزل سئوال و جواب با شیخ چنین میگوید:
ما را به شیخ شهر سؤال و جواب نیست زیرا که در میانه حساب و کتاب نیست
تو میروی به مسجد و من سوی میفروش ای نور دیده جای عتاب و خطاب نیست
من سالها به مسجد و میخانه بوده ام جز در سرای پیر مغان فتح باب نیست
( دیوان ص 93 )

در غزل دام تسبیح میگوید:
تسبیح تو ای شیخ که صد دانه تمام است ظاهر همگی دانه و باطن همه دام است
پیوسته چرا مست غرور از می دنیا ست در مذهب این شیخ مگر باده حرام است
(دیوان ص 98 )

دو بیت از غزل یاوه سرائی زاهد:
دم فرو بند از این یاوه سرائی زاهد کار ما با تو حوالت به سرای دگر است
می حلال است برای من و تزویر حرام شیخ را نیز در این مسئله راهی دگر است
( دیوان ص 200 تا 201 )

42

در دو بیت زیر اشاره به آیات ابراهیم میکند ( آیه 97 سوره آل عمران ) و میگوید: اشعار من همانند آیات بیّنات ابراهیم ، تابناک است.
در بیان و اصول و فقه و حدیث همه دان ناقد و بصیر مرا
شعر من بیّنات قرآن است بمخوان شاعر و دبیر مرا ( بیّنات = روشن کننده = گواهی دهنده )
( دیوان ص 79 )

در ابیات زیر اشاره به سوره حمد آیه 4 میکند که خداوند مالک همه چیز میباشد:
سبحۀ تزویر شیخ شهر را کردم شمار باطن او دام بود و ظاهر آن دانه بود
دزدی از دیوار آمد نیمه شب اندر سرای چون چراغ افروختم دیدم که صاحبخانه بود
( دیوان ص 125 )


ایرج میرزا
-----------
شاهزاده ایرج میرزا ملقب به جلال المما لک ( 1252 تا 1304 خورشیدی ) در 52 سال عمر کوتاه خود از روشنگرایان دوران مشروطیت بشمار میرود. ایرج شاعری آزاده، کشور دوست و مشروطه خواه بود. پیش از انقلاب اسلامی، کودکان از دوره دبستان با اشعار و پند های ایرج آشناای پیدا میکردند.
ایرج در تمامی دوران زندگی پر بارش به مبارزه با جهل، نادانی، و خرافات آخوند ها و واژگون کردن موهوماتی بود که آخوند ها سالیان دراز به مردم آموخته بودند.

برای آگاهی مردم در مثنوی انقلاب ادبی در باره گفته های آخوند های منبر میگوید:
کار این چرخ و فلک تو درتوست کس نداند که چه در باطن اوست
آنکه پیش تو خدای ادبند نکته چین کلمات عربند
بود غافل که فلک پرده در است پرده ها در پس این پرده دراست
آخدا خوب که سنجیدم من از تو هم هیچ نفهمیدم من
تو گر آن ذات قدیم فردی ذات بی عاطفه ی نامردی
یا تو آن نیستی ای خالق کل که به ما وصف نمودند رُسل
کاش مرغی شده پر باز کنم تا لب بام تو پرواز کنم
( دیوان خسرو ایرج ص121 تا 127 )
( بیت پنجم از دیوان ایرج به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب چاپ سوم 1353 خورشیدی نشر اندیشه – یادداشت ها و توضیحات ص 265 )
در یک غزل رو به آخوند کرده میگوید:
رند شراب خوارم در سینه ام دلیست پاکیزه تر ز جامه شیخ نماز کن
بوئی ز بوستان محبت نبرده اند سالوس زاهدان حقیقت مجاز کن
( دیوان خسرو ایرج ص 26و 27 )
در غزل دیگر اشاره به تزویر آخوند است:
باز روز آمد بپایان، شام دلگیر است و من تا سحر سودای آن زلف چو زنجیر است و من
سبحه و سجاده و مهری مرتب کرده شیخ تا چه پیش آید خدا یا دام و تزویر است و من
( دیوان خسرو ایرج ص 34 )

43
در عارف نامه چنین میگوید:
تو میگوای قیامت هم شلوغست تمام حرف ملا ها دروغست
عموم مجتهد ها حرف مفتند همه پیغمبرات گردن کلفتند
برو یک روز بنشین پای منبر مسائل بشنو از ملای منبر
در ایران تا بود ملا و مفتی به روز بدتر از این هم بیفتی
بقربانت مگر سیری پیازی ؟ که توی بقچه و چادر نمازی
سرو ته بسته چون در کوچه آئی تو بانو جان نه بادمجان مائی
بدان خوبی در این چادر کریهی بهر چیزی بجز انسان شبیهی
خدا یا تا بکی ساکت نشینم من اینها جمله از چشم تو بینم
همه ذرات عالم منتر توست تمام حقه ها زیر سر تواست
تو این آخوند و ملا آفریدی تو توی چرت ما مردم دویدی
بیا از گردن ما زنگ واکن ز زیر بار خرملا رها کن
احادیث مزخرف جعل میکن خران گریه خر را نعل میکن
( دیوان خسرو ایرج ص 50 تا 64 )

در غزل حجاب چنین میگوید:
نقاب بر رخ زن سد باب معرفتست کجاست دست حقیقت که فتح باب کند
زمن مترس که خانم تو را خطاب کنم از او بترس که همشیره ات خطاب کند
( دیوان خسرو ایرج ص 127 تا 129 )

در قطعه « که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند » چنین میگوید:
بهشت و دوزخی آراست بهر بیم و امید که دعوت همه بر منهج صواب کند «راه صواب »
برای ذوق تو شهوت پرستِ عبدلبطن حدیث میوه و حوریه و شراب کند
از آن نماز که خود هیچ از آن نمیفهمی خدا چه فایده و بهره اکتساب کند
تفاخری نبود مر خدای عالم را که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند
(دیوان خسرو ایرج ص 159 و160 )

در وصف دوزخ میگوید:
بقدر فهم تو کردند وصف دوزخ را که مار هفت سر و عقرب دو سر دارد
از آن گروه چه خواهی که از هزار نفر اقل دویست نفر روضه خوان خر دارد
دویست دیگر جن گیر و شاعر و رمال دویست واعظ از روضه خوان بتر دارد
( دیوان خسرو ایرج ص 160)
( دیوان ایرج میرزا هدیه ( خسرو ایرج ) چاپ سینا تهران 1324 خورشیدی )










44
علامه علی اکبر دهخدا
----------------------
دهخدا را مردم ایران به ویژه نسل جوان به خاطر بنیان گذاری و انتشار« لغت نامه دهخدا » می شناسند. قرار داد تألیف، تأسیس و انتشار لغت نامه دهخدا در سالهای 1313 و 1314 بین وزارت معارف آن دوران و علی اکبر دهخدا بسته شد. انتشار لغت نامه دهخدا شاهکاری است بی مانند و تکیه گاهی است برای ادب و فرهنگ ملی ایران زمین.
علامه دهخدا علاوه بر تهیه لغت نامه، ادیب و اندیشمندی روشنگرا، آزادی خواه، سیاستمدار، شاعر و روزنامه نگار (سر دبیر روزنامه صور اسرافیل که سه نسخه آن در سویس منتشر شد) نیز بوده است.
به همین جهات او را مجامع علمی ایران علامه دهخدا می خواندند.
دهخدا در سال 1257 خورشیدی ( 1879 ترساای ) در تهران چشم به جهان گشود و در سال 1334 خورشیدی ( 1956 ترساای ) در همین شهر درگذشت.
پس از درگذشت علامه دهخدا، خانه او به دبستانی با نام خودش تبدیل شد. ( از بخت بد پس از انقلاب اسلامی به دستور آخوند ها نام او را حذف کردند. )

از دهخدا دیوانی شامل قصیده، غزل، مثنوی، رباعی و انواع دیگر شعر برای ما بیاد گار مانده است.

در قصیده « مردم آزاد » چنین میگوید. دو بیت آن:
ای مردم آزاده کجائید کجائید آزادگی افسرده، بیائید بیائید
با چاره گری و خرد خویش به هر درد بر مشرق رنجور دوائید و شفائید
( دیوان ص 45)

در چهار بیتی « چهار زانو » چگونگی ادب عرب را گوشزد کرده و هوشیار میدهد. دو بیت آن:
گفتا منشین چهار زانو کان هست نشانه تکبر
آموخته ایم این ادب را ما از عرب و عرب ز اشتر
( دیوان ص 47 )

در شعر « راز هستی حل شود؟ گفتم به..... » اشاره او به آیه های زیر میباشد که نحوه آغاز نخستین آفرینش را بدست الله شرح میدهد. چهار بیت آن:
دیدی از شوخی چشم آن بت یغمای من چاک شد در پیری آخر جامه تقوای من
گرچه شاگرد است صد ها روتش اندر ساحری کند شد درکار او کلک پری افسای من
همچو سرو ناز ماند سرفکنده پای گُل دعوی بالا کند گر سدره با طوبای من
راز هستی حل شود؟ گفتم به پیر می فروش گفت: آری لیک اندر جامی از صهبای من
( سوره 21 انبیاء آیه 104 - سوره 41 فصلت آیه 9 تا 12 )
( دیوان ص64-65 )
روتش = روت ش = اشاره به دو فرشته « هاروت، و ماروت، » میباشد که برای آزمایش مردم که از شیطان فریب خورده و کافر شده بودند، مأمور شدند. ( سوره 2 بقره آیه 102 )

سدره = درختی است در انتهای آسمان که جز الله کسی به آن دسترسی ندارد. (سوره 45 نجم آیه 14) طوبا = درختی است در بهشت - صهبا = شراب، می

در مثنوی « انشاءالله گربه است » دهخدا به ریا کاری، خود خواهی و عوام فریبی آخوند ها با شکم گنده و عمامه بزرگ که بر سر دارند اشاره میکند :
45
« دیر بامی امام ده به مسجد میرفت. جامه اش به سگی باران دیده بسایید. امام چشم برهم نهاده گفت: انشا الله گربه است حکایت منظوم ذیل مأخوذ از این مثل است.»
دیر بامی= صبح زود
چند بیت آن:
گردن و سینه در شکم مُدغم پای تا سر چو خم تمام شکم
هیچ نه جز عمامه و شکمی کلمی ضخم بر فراز ُخمی
بر زبان ذکر و خاتمش به یمین سُبحه در دست و پینه بار جبین
ریش انبوه پُر ز اشپش و کک زیر او اوفتاده تحت حَنَک
ناخنان پُر ز چربی بُن مُو بسکه تخلیل لحیه گاه وضو
پیرهن شوخگن قبا نا پاک آستین ها گشاده و یقه چاک
شیخ خورده ست چرب و شیرین دوش سیمساقی فشرده در آغوش
صبح در خواب ژرف مانده به ناز کی تواند به مسجد آمد باز
بس کنم قصه، وقت بیگاه است شیخ را چشم عمامه در راه است
خر مریدان به انتظار نماز کار تطهیر شیخ دور و دراز
بار ها گفته ام به شیخ ابو یک کرت کج نشین و راست بگو
شیخ ابو در جواب من هر بار بعد چندین اعوذ و استغفار
گوید: اینها نه کار وجدان است نفس عماره عامل آنست

مُدغم = درهم فرو رفته - ضخم = ضخیم، بسیار گنده - یمین = دست راست
سبحه = تسبیح - پینه بار جبین = پینه پیشانی بر اثر مهر نماز - خاتم = انگشتری
اشپش = شپش - تحت حنک = دنباله عمامه - تخلیل = انگشتان لحیه = ریش ( هنگام وضو با انگشتان آب به ته ریش رساندن که موجب جذب چربی ریش در زیر ناخن است )
شوخگن = چرکین - سیمساقی = ساقی زیبا - بیگاه = شام - شیخ ابو = نامی است - کرت = دفعه - نفس امّاره = تمایلات حیوانی حاکم بر انسان

« علامه محمد قزوینی در باره این منظومه که در مجله مهر انتشار یافته مینویسد:
شکی نیست که گل سرسبد همه آنها ( سه شماره مجله مهر ) بلا تردید اشعار بسیار بسیار نفیس و بدیع آقای دهخدا است. حکایت ( انشاءالله گربه است ) بدون هیچ گفتگو شاهکاریست از شاهکارهای ادبی امروزه.»
بدیع = زیباای های صنایع شعری

( دیوان ص 157 - 170 )

( گلچینی از دیوان علامه علی اکبر دهخدا، به کوشش دکتر دبیر سیاقی قزوینی انتشارات مؤسسه فرهنگی طَهَ قزوین 1378 خورشیدی )


عارف قزوینی
--------------
عارف قزوینی شاعر ملی گرا و آزادی خواه ( 1259 تا 1312 خورشیدی ) دوران مشروطیت را میتوان از جمله روشنگرایان شمرد. او در سرتاسر دیوان خود میکوشد مردم را به آزادی فکر و دوری از خرافات وادار نماید

46.
این نیروی شگرف روشنگراای او موجب گردید که در 21 ماه رمضان 1279 خورشیدی، واعظان شهر قزوین در مسجد شاه او را تکفیر کردند.
عارف با اشاره به سوره 36 آیه توبه، از ماه های حرام به ستوه آمده و میگوید:
باز از افق هلال محرم شد آشکار باز ابر گریه خیمه فکن شد به جویبار
آمد زمان ماتم و وقت طرب گذشت چون اوفتاد ماه محرم به نو بهار
( دیوان ص 77 )

در قصیده گیسوی یار، در مورد پیچ آزاد عمامه ، ( تحت الحنک )، را بجای افسار بکار برده است. در بیت آخر آن میگوید:
عارفا رشته تحت الحنک واعظ شهر ظلم کردیم گر آن را به حماری بزنیم
تحت الحنک = یک پیچ عمامه که از سوی دیگر به پشت اندازند.
(دیوان ص182)

در غزل حال دل اشاره به آیه 26 تا 33 سوره حجر قرآن و آفرینش شیطان است.
بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر ذیحق است ار بد از افراد بشر میگوید
این سخن گر بنویسند به زر جا دارد الحق عارف سخن سکه به زر میگوید
( دیوان ص 210 )

در غزل تمدن بی تربیت نسوان با اشاره به سوره 31 آیه نور ( در مورد حجاب ) چنین یاد آوری میکند:
بفکن نقاب و بگذا ر در اشتباه ماند تو بر آن کسی که میگفت رخت به ماه ماند
بدر این حجاب و آخر بدر آ ز ابر چون خور که تمدن ار نیائی تو به نیم راه ماند
( دیوان ص 229 )

در غزل حجاب، بانوان را با اشاره به سوره 33 آیه احزاب، توصیه میکند:
ترک حجاب بایدت ای ماه رو مگیر در گوش، وعظ واعظ بی آبرو مگیر
چون شیخ مغز خالی پر حرف و لابه گو ایراد بی جهت سر هر گفت و گو مگیر
( دیوان ص 273 )

عارف در تاریخ 25 آذر ماه 1310 خورشیدی، دو سال پیش از در گذشتش، به دوست دیرینه خود محمد رضا خان هزاره چنین مینویسد:
« بلکه میتوانم افتخار کنم به اینکه نیاکان من پشت به پشت پدر بر پدر تا پدر بزرگم با آیین دیرین خویش زندگی کردند».

عارف در سالخوردگی در سال 1308 خورشیدی در قصیده زرتشت در مورد دین عرب می نویسد: چند بیت آن:
به ایمانی ره بیگانه جوای رها کن تا کی این بی آبروئی
بخون دل نیم، زین زیست شادم که زردشتی بود خون و نژادم
چو دین کردارش و گفتار و پندار نکوشد بهتر از یک دین پندار
( دیوان ص 72 )

( دیوان عارف به اهتمام عبدالرحمان سیف آزاد چاپ 1358 تهران . این چاپ بر پایه چاپ 1303برلین میباشد که در زمان حیات عارف و به همت دکتر رضا زاده شفق گردآوری شده بود. )
47
ملک الشعرای بهار
--------------------
محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرا، شاعر، ادیب، روزنامه نگار، سیاستمدار و روشنگرای که یکی از بزرگترین اندیشمندان معاصر میباشد. بهار درسال 1263 خورشیدی در مشهد چشم به جهان گشود و در سال 1330 خورشیدی در تهران درگذشت.

بهار علاوه بر استادی دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات تهران، شش دوره نیز نماینده مجلس شورای ملی بود. در دوره ششم ( 1306 خورشیدی ) بود که او عمامه و عبا را به کنار گذاشت.
( جلد یکم دیوان ص 416 - 417 )
بهار در انقلاب مشروطه فعال و چون به آزادی خواهان پیوست مدتها در زندان و تبعید بود.

از بهار علاوه بر دو جلد دیوان اشعار او، کتاب های بسیار از جمله سبک شناسی درسه جلد، تاریخ احزاب سیاسی و تصحیح نوشته های پیشینیان مانند تاریخ سیستان تاریخ بلعمی و بسیاری از دیوان های شعرای پیشین که برای ما از او به یادگار مانده است.
خدمات بهار در امور سیاست ، روزنامه نگاری و ادبیات فارسی و روشنگراای آنچنان بسیار است که در این مختصر نمی گنجد.

تاریخ ترجیع بند زیر پیش از سال 1284 خورشیدی میباشد. بهار خدا را در مورد دشمنی با خاندان پیامبر مورد سؤال قرار میدهد.
چند بیت آن :
آسمانا جز به کینِ آل پیغمبر نگشتی تا نکشتی آل زهرا را از این ره بر نگشتی
چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی یار است و یاور از چه رو او را در آن بی یاوری یاورنگشتی
چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را از چه آن گمگشته گان را جانبی رهبر نگشتی
چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی سر از چه رو بی تن نگشتی، از چه رو بی سرنگشتی
چون حسین بن علی با لشگر کین شد مقابل از چه پشتیبان آن سلطان بی لشگر نگشتی
چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد از چه رو ای زورق بی داد! بی لنگر نگشتی
خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفا یت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت
(جلد یکم دیوان ص 45 )
قصیده جهنم را بهار درسال1287 خورشیدی سروده است. اشاره بهار به سوره 88 غایشه آیه های ( آیه 4 تا 7 وعده آتشِ سوزان و خوراکی از خار ) سوره 44 دخان ( آیه 43 تا 46 خوراک در جهنم میوه درخت زقوم است که در آتش جهنم میروید )
چند بیت آن:
ترسم من از جهنم و آتش فشان او وان مالک عذاب و عمود گران او
آن اژدهای او که دمش هست صد ذراع وان آدمی که رفته میان دهان او
جز شیعیان هر که هست در عالم خدا پرست در دوزخ است روز قیامت مکان او
وز شیعه نیز هرکه فکل بست و شیک شد سوزد به نار، هیکل چون پرنیان او
باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار زیرا بحق ما و تو بد شد گمان او
عمود گران = ستون بلند - ذراع = واحد طول
( جلد یکم دیوان ص 163 تا 165 )

ترکیب بند « من با کیم » را در سال 1305 خورشیدی سروده و به آخوند ها تذکرمیدهد و مردم را به هوشیاری دعوت میکند. چند بیت آن:
48
انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهر کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید
خود کشی باشد قمه برسر زدن، آن تیغ تیز برسر دشمن زنید و خویش را احیا کنید
کشور دارا لگد کوب سمند جور شد
راستی فکری برای کشور دارا کنید
هی علی وهی حسین و هی حسن گویم، چو نیست نی علی ونی حسین و نی حسن، من با کیم
گویم این قداره را بر گردن ظالم بزن لیک شیطان گویدش برخود بزن، من باکیم
گویم این زنجیر بهر قید دزدانست و او هی زند زنجیر را بر خویشتن، من باکیم
گویم ای آخوند خوردند این شپشها خون تو او شپش میجوید اندر پیرهن، من باکیم
گویم ای کلاش آخر این گداای تابه کی
گویدم: چیزی بنذر پنج تن، من با کیم
سمندر = اسبی که رنگش به زردی گراید
( جلد یکم دیوان ص 387 – 389 )

بهار قصیده محرم را در سال 1298 خورشیدی سروده، زیرا او از نادانی مردم و دروغ گنده آخوند ها به ستوه آمده و میگوید: آخوند ها ی رند مردم نادان را همواره خر کرده و سوار شان میشوند. چند بیت آن:
در محرم اهل ری خود را دگرگون میکنند از زمین آه و فغان را زیب گردون میکنند
گاه بگشوده گریبان روز تا شب سینه را گه کفن پوشیده فرق خویش پر خون میکنند
وز دروغ گنده « یا لیتنا کنا معک » شاه دین را کوک و زینب را جگر خون میکنند
حق گواه است ار محمد زنده گردد ور علی هر دو را تسلیم نواب همایون میکنند
آید از دروازه شمران اگر روزی حسین شامش از دروازه دولاب بیرون میکنند
حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب مشگ او را در دم دروازه وارون میکنند
قائم آل محمد، گر کند نا گه ظهور کله اش داغون، بضرب چوب قانون میکنند
گر علی اصغر بیاید بر در دکان شان در دو پول آن طفل را یک پول مغبون میکنند
ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان روز پنهان گشته شب بر وی شبیخون میکنند
خود اسیرانند در بند جفای ظالمان بر اسیران عرب این نوحه ها چون میکنند
تا خرند این قوم رندان خر سواری میکنند وین خران در زیر ایشان آه و زاری میکنند

یا لیتنا کنا معک = آخوند دروغی گنده میگوید « کاش ما با شما می بودیم تا یاری تان می کردیم.»
اشاره به صحرای کربلا و آیه 4 نساء و سوره 71 است. « ای که ایمان آورده ای در برابر دشمن سلاح خود را بر دارید »
نواب همایون کیا = سپهسالار مقتدر گیلان در دوران شاه عباس بزرگ
( جلد یکم دیوان ص 307 تا 309 )

قصیده بهشت و دوزخ بهار اشاره به آیات زیر است که برای روشنگراای مردم در سال 1307 خورشیدی سروده است.
( آیه های 48 فتح سوره 5، آیه 55 سوره 56،58،70،72،76، و سوره 56 واقعه آیه های 10 تا 17و 20 تا 24. )

هم منکر خدائی و هم منکر رسول هم منکر دعائی و هم منکر دمی
گیرم که نیست حشر و سراسر گزافه گفت آن پیر آریائی و آن مرد هاشمی
گویند فیلسوفان نوع بشر شود اندر نژاد، اصل به بوزینه منتمی
گر این درست گشت تو را فخر کی رسد کز دودمان گلشه، یا نسل آدمی
49
ز آباء خویش اگر تو فزون نامدی بقدر می دان که مرتو راست ز بوزینگان کمی
واقف نه ای ز دوزخ و فردوس، تا تو باز دایم بیاد آدم و حوا و گندمی
فردوس چیست، دانش و دوزخ کجاست جهل وان دیو چیست؟ کاهلی و نا فراهمی

دم = نفس = مثلآ آخوند با دمیدن یک ورد بیمار را معالجه میکند. !
منتمی = منتسب - گلشه = گلِشاه لقب کیومرث نخستین پادشاه پیشدادیان در دینکرد ( اوستا ) است
(جلد یکم ص 437 تا 441 )

در غزل زیر میگوید : با گریه جانسوز، تو به وعده مرموز بهشت نمی رسی.
بهار تذکر میدهد، بوسیدن یک پاره سنگ ( شهاب سنگ خانه کعبه ) برای تو کرامت نمی آورد. وعده دیدار بهشت افسانه ای بیش نیست. او شرف انسان را در بزرگی، مردانگی و محبت میداند.
چند بیت آن:
شمعیم ولی مشعله افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه جانسوز و دگرهیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگرهیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگرهیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف وکرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگرهیچ
کرامت = معجزه = چیز های خارج از عادت
( جلد دوم دیوان ص 384 )

در غزل « رحمت خدای خطا بخش و جرم پوش » اشاره به سوره 16 نحل و آیه 93 در مورد دلبخواه عمل کردن الله میباشد. آیه چنین است ( ولیکن گمراه کند هرکه را خواهد و رهبری کند هرکه را خواهد. )
چند بیت آن:
پوشیده می بنوش که سهل است این خطا با رحمت خدای خطا بخش جرم پوش
زاهد که دین فروشد و دنیا طلب کند او را کجا رسد که کند عیب می فروش
خیز ای بهار عذر گناهان رفته خواه زان پیشتر که مژدۀ رحمت دهد سروش
( جلد دوم دیوان ص 405 )

بهار در غزل زیر، عشق را پایه زندگی انسانی میشمارد و پرهیز از خدعه و میل به دوستی با انسان ها را ارج میگذارد و میگوید از ملامت آخوندها ترسی نداشته باشید.
چند بیت آن:
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند که خدعه باز کدامست و عشق باز کدام
بنام عشق که از عشق رخ نخواهم تافت اگر دچار ملامت شوم و گر دشنام
بها ر باشد و بس آنکه در ارادت دوست کشید ه طعنه کفر و ملامت اسلام
( جلد دوم دیوان ص 410 )

بهار در غزل دیگر فاصله خود را با آخوند ها بزرگتر می بیند. چند بیت آن:
الفت چگونه دست دهد بین ما و شیخ ما کار بر حقیقت و او مجاز کن
ما در درون میکده صهبا بجام ریز شیخ از درون صومعه گردن دراز کن
با دشمنان ز ضعف دم از درستی زدیم چون ملحد به خاطر مردم نماز کن
صهبا = شراب - ملحد = کافر
( جلد دوم دیوان ص 418 )

50
در رباعی زیر خرقه و تسبیح آخوند را بی ارزش میداند:
با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک کس میوه نچیده است از شاخ چنار
( جلد دوم دیوان ص 525 )

بهار دو بار از سوی یک آخوند آستان قدس رضوی مورد تکفیر قرار گرفت .
بار یکم در سال 1284 خورشیدی که او 21 سال داشت از سوی آخوندی از آستان قدس مورد تکفیر قرار می گیرد.
ای جناب میر زا ....... ....... از بهر چه حکم بر کفر من دلریش محزون داده اید
اشتباهات عجیب و انتسابات خنک همچو آروغ از درون سینه بیرون داده اید
چون منی در آستانه باعث ضعف شماست زان سبب در عزل من دستور معجون داده اید
گر برای هجو اول بود، کان هجوی نبود کزغضب رخساره را رنگ طبر خون داده اید
خود سراپا جوهر هجوید و بهر هجو خویش زین خریت ها بدست خلق مضمون داده اید
داد نتوان شرح نسبت ها که بر این بی گناه آنچه سابق داده اید و آنچه اکنون داده اید
گفته اید این شخص باشد دشمن دین مبین این چنین نسبت به من یا سیدی چون داده اید
مضمون = ضمانت شده
( جلد دوم دیوان ص 535 تا 536 )

( دیوان محمد تقی بهار چاپ خانواده بهار جلد یکم 1335 خورشیدی تهران چاپخانه فردوسی و
جلد دوم چاپ دوم 1345 خورشیدی تهران مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر )

احمد کسروی
-------------
احمد کسروی اندیشمند، پژوهشگر، زبان شناس، تاریخ نگار و استاد حقوق 1269 تا 1324 خورشیدی (1891 1923 -ترساای ) یکی از بزرگترین روشنگرایان معاصر بشمار میرود.
زنده یاد احمد کسروی با انتشار نوشته ها و کتب بسیار در روشنگراای مردم ایران کوشش بسیار کرد.
احمد کسروی جنبش « پاک دینی » یا « ورجاوند بنیاد » ( Secularism ) را در ایران بنیان گذارد. در این جنبش او میکوشید مانع دخالت دین در امور جامعه، سیاسی، اقتصادی و حقوقی کشور گردد و دولت باید به صورت مطلق دین را از سیاست جدا کند. این هدف اصلی او بود.

واژه ( Secularism ) بسیار قدیمی است و ریشه لاتین دارد و در سال (1846 ترساای ) بوسیله نویسنده و روزنامه نگار بریتانیایی جورج هالی اوک ( Georg Jacob Halyoake ) ( 1817 - 1906 ترساای ) در اروپا رواج یافت.

از آثار زنده یاد احمد کسروی تاریخ مشروطیت ایران، تاریخ هجده ساله آذربایجان، آذری یا زبان باستان آذربایجان را میتوان از بزرگترین آثار او بشمار آورد.

او مجله پیمان را در سال 1312 خورشیدی با مدیریت خود انتشار داد و علاوه بر آن به انتشار روزنامه پرچم، پرچم هفتگی، پرچم نیمه ماهه کوشید.

کتاب های شیعه گری، بهاای گری، صوفی گری، ورجاوند بنیاد، شهریاران گمنام، تاریخچه شیر و خورشید سرخ و حدود هفتاد کتاب از او برایمان بیاد گار مانده است که تا به امروز بزرگ ترین منبع تاریخی و اجتماعی ایران بشمار میروند.
51
اولین بار زنده یاد کسروی در سال 1291 خورشیدی مورد ناسزا و تکفیر آخوند ها قرار گرفت زیرا او از مشروطه خواهان دفاع کرده بود.
زنده یاد کسروی در همان زمان روش آخوند ی را رها کرد و عبا و عمامه را به کنار گذاشت.

تکفیر زنده یاد کسروی، که به قتل او منجر گردید، بوسیله نامه ای که سید روح الله خمینی در تاریخ اردیبهشت ماه 1323 برای قتل او انتشار داد، آغاز گردید.

او در بالای نامه در داخل پرانتز نوشت ( بخوانید و بکار بندید )
این پاسخی بود بر کتاب شیعه گری زنده یاد کسروی که درابتدای کتاب نوشته است
(بخوانید و داوری کنید).
صفحه یکم نامه خمینی ( بخوانید و بکار بندید )

خمینی در فتوای خود چنین مینویسد.
بخشی از آن:
« همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی بی سروپا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له الفداءـ آنهمه جسارتها کرد و هیچ کلمه از شما ها صادر نشد. امروز چه عذری در محکمه خدا دارید؟
قیام برای نفس اماره است که مدارس، علم و دانش را تسلیم مشتی کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده. »
52
منظور خمینی از مرکز فحشا، مدارس دخترانه است.
( این اولین بار نیست که مدارس دخترانه را آخوند ها مرکز فحشا نامیده اند. در بخش پایانی، خلاصه و نتیجه گیری ص 68 همین مقاله و در کتاب« بازیگران عصر طلائی ص 93 » این تشبیه
را آخوند ها از پیش بکار برده اند.)

« قیام برای خود است که موقوفات مدارس و محافل دینی را به رایگان تسلیم مشتی هرزه گرد بیشرف کرده و نفس از هیچ کس در نمیآید.
قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بیسواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره می کند که حَرْث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند.
قیام برای نفس است که چادر عفت را از سر زنهای عفیف مسلمان برداشت و الان هم این امر خلاف دین و قانون در مملکت جاری است و کسی بر علیه آن سخنی نمی گوید. »
( اشاره خمینی به کشف حجاب سال 1314 خورشیدی است. )
« خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده.
امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است »

خمینی علاوه بر نامه فوق در کتاب «کشف اسرار» بعد از هتاّکی به کسروی مینویسد: « سوابق آن مرد ابله در تبریز و طهران در دست است و آن ها که او را میشناسند، به نا پاکی و خلاف عفت میشناسند چنین عنصری که خود نا پاکترين عناصر است مردم را به آئین پاک که آئین زرتشت موهوم است دعوت ميکند. »

قتل زنده یاد کسروی و منشی او حداد پور در اتاق بازپرسی کاخ دادگستری در تاریخ 20 اسفند ماه 1324 خورشیدی با گلوله و 27 ضربه چاقو بوسیله گروه اخوان المسلمین انجام پذیرفت.
پایه گذار اخوان المسلمین در ایران نوجوانی بود به نام سید مجتبی میر لوحی که در نجف شاگرد آیت الله حاج حسین قمی بود، او بعد ها نام نواب صفوی را بر روی خود گذارده بود. ( نام صفوی اشاره به سلسله شیعه صفویه است )
از سوی نواب صفوی دو برادر به نام های سید علی محمد امامی و سید حسین امامی مأمور اجرای این جنایت بزرگ شدند.

از سوی دیگر آقای عباس میلانی
استاد علوم سیاسی در دانشگاه استنفورد آمریکا نیز در BBC در 11.03.2012 برابر با 21 اسفند ماه 1390 یخش فارسی تحت عنوان « شهید ایران مدرن در راه عقلانیت » چنین میگوید:

« چند ماه پیش از آن، آیت الله خمینی تا آستانه صدور فتوای قتل کسروی پیش رفته « نامه آیت‌الله خمینی؛ 'بخوانید و به کار بندید » و او را "مفسد فی الارض" خوانده بود و این پرسش را مطرح کرده بود که چرا شیعیان "با مشتی آهنین" جهان را از لوث وجود "بی شرمان و جاهلانی" مثل او پاک نمی کنند. یک آیت الله دیگر ( آیت الله حاج حسین قمی) از این هم جلوتر رفت و در جواب فرد متعصبی بنام نواب صفوی فتوایی صادر کرد و به موجب آن قتل کسروی را مجاز شمرد.
نواب صفوی با نیت کشتن کسروی از نجف به تهران آمد. عده ای از روحانیان هزینه سفر او به این شهر را متقبل شده بودند. او در تهران چند بار با کسروی دیدار و بحث کرد. ظاهرا روحانی دیگری به
نام آیت الله محمدحسن طالقانی او را متقاعد کرده بود که پیش از اقدام به قتل کسروی باید با او به بحث بپردازد. اما نواب صفوی بعد از چند جلسه مباحثه بار دیگر به فکر کشتن کسروی افتاد.
53
روز هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ او کسروی را در کوچه ای دید و با یک هفت تیر به او شلیک کرد. اولین گلوله کشنده نبود و گلوله بعدی در هفت تیر گیر کرد. کسروی چند روز در بیمارستان بستری شد.

دولت احمد قوام (قوام السلطنه) نمی خواست خشم روحانیت را برانگیزد، سوء قصد کننده تنها به سه هفته زندان محکوم شد. این سیاست مماشات به دو تروریست اسلامی دیگر، که هر دو از پیروان نواب
صفوی بودند، جرأت داد و آنها در روز دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ ملبس به یونیفورم سربازی کسروی را تا شعبه هفتم دادگاه تحقیق، واقع در طبقه سوم ساختمان وزارت دادگستری تعقیب کردند.
او قرار بود در آنجا در چارچوب یک پرونده قضایی به برخی سوالات پاسخ بدهد. عده ای از مقامات عالی رتبه ایرانی، از جمله صدرالاشراف (نخست وزیر پیشین) و فرماندار نظامی تهران، از کسروی به خاطر عقاید "ضد اسلامی" او شکایت کرده بودند. قاتلان وارد اتاق شدند و او را به طرز وحشیانه
ای بقتل رساندند. بعد از حمله در بدن او یک گلوله و جای ۲۷ ضربه چاقو به جای مانده بود. او ۵۷ سال داشت. منشی کسروی که او را همراهی می کرد هم در این حمله بقتل رسید. بازپرسی که شاهد صحنه بود با دیدن صحنه جنایت از حال رفت. »

پس از انقلاب اسلامی سال 1357 خورشیدی حاج مهدی عراقی که از یاران نواب صفوی بود، در خاطرات خود ( مؤسسه خدمات فرهنگی رسا تهران 1370 خورشیدی ) مینویسد حاج آقا حسین قمی در نجف حکم ارتداد یعنی ( بازگشت به کفر) کسروی را میدهد.
آخوند ها ای مانند روح الله خمینی، (آن زمان او خود را آیت الله نمی خواند ) آیت الله حاج حسین قمی، که در آن روزگار دومین مرجع شیعیان بود، با استناد به سوره آل عمران آیه 19 ( و کسی که کفر ورزد به آیت های خدا همانا خدا است شتابنده در حساب ) کسروی را محکوم کرد،
سپس همگی آنها برای آزادی قاتلین کسروی فتوا دادند و آنها با پول بازاریان تهران و به حکم ضمانت آزاد گردیدند.

عبدالحسین هژیر نخست وزیر ایران ( خرداد 1327 تا آبان 1327 خورشیدی ) از کسانی بود که برای نزدیکی به آخوند ها به آزادی سید حسین امامی از زندان کمک کرد.
هژیر نیز مانند بسیاری از نخست وزیران بعد از شهریور 1320 خورشیدی که برای نزدیکی به آخوند ها بعضی از قوانین سکولار ایران را که در دوران پهلوی ( رضا شاه بزرگ ) به تصویب رسیده بود، لغو کرد.
همین سید حسین امامی بود که چهار سال بعد از قتل زنده یاد کسروی، هژیر را که برای مراسم روضه خوانی به مسجد سپهسالار رفته بود به قتل رساند. تمام کوشش هژیر نخست وزیر برای نزدیکی به آخوند ها به ثمر نرسید و سر انجام به قیمت جان او تمام شد.

احمد کسروی
54
میرزاده عشقی
---------------
میرزاده عشقی ( 1272 تا 1303 خورشیدی ) را میتوان جزو برجسته ترین چهره های روشنگرای و آزادی خواه دوره مشروطیت بشمار آورد.
عشقی در دوران کوتاه زندگی خود بزرگترین کمک را به مردمی که تشنه آزادی بودند، کرد.
مبارزه بی باکانه او با اسلام گرایان پسگرا آنچنان بود که آنها در سال 1303 خورشیدی او را در خانه خودش ناجوانمردانه به ضرب گلوله از پای در آوردند.

این ایرانی بزرگ در دیوانی که برای روشنگراای مردم از خود بجای گذاشته است، سرتاسر گویای فریاد از بد خویی و نادانی آخوند ها از یک سو و نادانی و بی تفاوتی جامعه از سوی دیگر میباشد.

زنده یاد میرزاده عشقی
عشقی با نمایش نامه های خود، که با موزیک اجرا میکرده، میکوشید که مردم را آگاهی دهد.

نمایشنامه کفن سیاه، داستان باستانی « خسرو دخت » و سرنوشت زنان ایرانی را بررسی میکند: چند بیت آن :

یک بیک پادشهان را بمقر میدیدم همه بر تخت و همه تاج بسر میدیدم
زان میان نقش ازآن پس زعمر میدیدم سپس آن پرده دگر زیر و زبر میدیدم
( کتاب چهارم ص 26 تا 27 از دیوان )
ادامه آن:
جای پای عرب برهنه پائی دیدم نسبت تاج شه و پای عرب سنجیدم
آنچه بایست بفهمم ز جهان فهمیدم بعد از آن هرچه که دیدم ز فلک خندیدم
( ص 34 دیوان)

در پایان داستان:
شرم چه، مرد یکی بنده و زن یک بنده زن چه کردست که از مرد شود شرمنده
چیست این چادر و رو بندۀ نا زیبنده گرکفن نیست بگو چیست پس این روبنده
مرده باد آنکه زنان زنده بگور افکنده
55
عشقی از دیگر گویند گان میخواهد با او هم صدا شوند و در آگاه کردن مردم بکوشند:
با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها روی زنان باز شود زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
ور نه تا زن بکفن سر برده نیمی از ملت ایران مرده
( ص 39 دیوان )
در نمایشنامه رستاخیز شهریاران ایران چنین میگوید:
این درو دیوار دربار خراب چیست یارب وین ستون بیحساب
این بود گهوارۀ ساسانیان بنگه تاریخی ایرانیان
ای مدائن از تو ای قصر خراب باید ایرانی ز خجلت گردد آب
ادامه میدهد:
اکنون که مرا وضع وطن در نظر آمد بینم که زنی با کفن از قبر در آمد
( کتاب چهارم ص 51 دیوان )
در غزل دزد پایتختی با اشاره به چادر سیاه چنین میگوید:
گذشت عمر به جان کندن ای خدا مردم زدست اینهمه جان کندن،این چه جان سختی است
زنان کشور ما زنده اند و در کفن اند که این اصول سیه بختی از سیه رختی است
( کتاب ششم ص 39 )

قصیده مخالفت با قرار داد ایران و انگلیس ( قرار داد 1919 ترساای ) :
انگلیس آخر دلش بهر من و تو سوخته ؟ آنکه بهر یک وجب خاک اینقدر خون میکند؟
طبع من مسؤل تاریخ است و گر مانم خموش هان به وجدانم مرا تاریخ مدیون میکند
ملتی کو باز قرن بیستم بر درد خود چاره با ختم دعا و ذکر و افسون میکند
( کتاب ششم ص 5 )

با ایراد و نا رضا یتی از خدا:
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام آفریدستی ؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب گر خدائی هست ز انصاف خدائی دوربود
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود
( کتاب ششم ص 7 )

در غزل درد وطن با اشاره به فرهنگ ایرانی به زاهد چنین میگوید:
من روی پاک سجده نمایم تو روی خاک زاهد برو معاملۀ ما نمی شود
مرغی که آشیان به گلشن گرفته است او را دگر به بادیه مأوا نمی شود
( کتاب ششم ص 8 )

روی به کائنات: سه ییت آن
باری از این عمر سفله سیر شدم سیر تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر
زود بمن آنچه میکنی بکن ای دهر و آنچه ز دست آیدت مباد کنی دیر
از چه بر اوضاع کائنات نخندم؟ مسخره بازیست این جهان زبر و زیر
( اشاره به سوره صافات آیه 6 و سوره الذاریات آیه 47 )
( کتاب ششم ص 12 )


56
روی به فلک : ( اشاره به دو آیه بالا میکند )
عارم آید من ار بفلک اعتنا کنم از من به چرخ جز بحقارت نظاره نیست
ای گول شیخ خورده، قضا و قدر مطیع بر طاق و جفت و خوب وبد استخاره نیست
( کتاب ششم ص 32 و 33)

در غزل سرفرازی میگوید دین از حکومت جدا است:
مکن مداخله در کار مملکت ای شیخ که این مباحثه غسل و بی نمازی نیست
خود این فضاحت اعمال روز عاشورا قسم به ذات خدا جزء دین تازی نیست
(کتاب ششم ص 41)

در مورد استفاده از عقل به جای افسانه چنین میگوید:
داده فتوا به نا پاکی من مفتی شهر کز چه بر ساحت پاکیزه دین هتاکم
منکرم من که جهانی بجز این باز آید چه کنم درک نمود است چنین ادراکم
قصه آدم وحوا همه وهم است و دروغ نسل میمونم و افسانه بود از خاکم

اشاره عشقی به سوره فتح آیه 5 و سوره الرحمان آیه 56، 58، 70، 72، 76، و سوره واقعه آیه 10 تا 17 و آیه 20 تا 24 میباشد.
( کتاب ششم ص 36 )
( دیوان میرزاده عشقی به کوشش اکبر سلیمی در سال 1331 خورشیدی در مؤسسه امیر کبیر به چاپ رسیده است)

علی دشتی
------------
نویسنده، روزنامه نگار، سیاستمدار، پژوهشگر و روشنگرای معاصر علی دشتی ( 1276 – 1360 خورشیدی) شرح زندگی خود را چنین آغاز میکند:
« من از کودکی در کربلا و در خانواده ای بسیار متعصب با خشکی ها و نادانی ها و فشارها بزرگ شده ام و دنیای منجمد قشریون را با همه وجودم لمس کرده ام و میدانم که تعصب چه بلائی است و وظیفه خود میدانم که آنچه در توان دارم با این بلا بجنگم »
( یادداشت بهرام چوبینه ناشر کتاب 23 سال علی دشتی چاپ دوم انتشارات مرد امروز 1367 خورشیدی ص7+8 مقدمه )
تحصیلات دشتی در حوره علمیه نجف و مدارس دینی آغاز گردیده بود.

بهرام چوبینه چنین ادامه میدهد: « علی دشتی کتاب 23 سال را بر مبنای زمینه فکری و عاطفی از جانب شخصی نگارش یافته است که سالها خود از طلاب مدارس دینی نجف و کربلا بوده و آشنائی نزدیکی به علوم اسلامی داشته است.»
(ص 2 مقدمه مانند بالا )

«علت پنهان ماندن و یا اعلام نکردن نام نویسنده 23 سال پیوندی محکم با سیستم مذهبی و سیاسی 500 ساله اخیر دارد. خصوصآ اگر با عقیده متولیان مذهب رسمی، به گونه ای مخالف باشد با سخت ترین و شدید ترین شکل ممکن تهدید به نابودی میگردد. » ( ص 3 مقدمه مانند بالا )


57
بهرام چوبینه در مقدمه کتاب 23 سال ادامه میدهد:
« هنوز کتاب روشن و خرد پسندی در باره وی ( رسول الله ) نوشته نشده است که سیمای او را عاری
از گرد و غبار و اغراض و پندار ها و تعصبات نشان دهد.»
( ص2 مقدمه مانند بالا )

بهرام چوبینه در مورد آخوند ها از قول میرزا عبدالرحیم طالبوف چنین ادامه میدهد:

« این بیچاره ها چه بکنند؟ چند جلد کتاب فقه و اصول خوانده و هم از اخبار و احادیث کاذبه و جعلی یاد گرفته و هر اندیشه جدیدی را شنیده اند وا اسلاما سرداده اند و یا دست به دامان حکومت وقت شده و از رواج کتابهای به قول خودشان ضاله و ضد اسلامی و قرآنی شکایت برده اند. »
( ص 4 مقدمه مانند بالا )

« سرنوشت غم انگیز احمد کسروی آن هم در کاخ دادگستری ایران یکی از سیاه ترین صفحات تاریخ ایران بشمار میرود. اما ملایان هر چه خواستند نوشتند و هیچ دادگری نه تنها جلوی نشر خرافات را نگرفت بلکه برای توسعه این آثار اسلامی بودجه های پنهانی خرج شد.
پس به سبب این که کتاب 23 سال بدون نام و نشان منتشر شده است جای شکوه هیچکس نمی تواند باشد.»
( ص 4 و 5 مقدمه مانند بالا )

ابراهیم خواجه نوری، علی دشتی نویسنده کتاب 23 سال را یکی از بازیگران عصر طلائی ایران میداند.
علی دشتی در اسفند ماه 1360 در یکی از بیمارستان های تهران درگذشت. محمد عاصمی در سوک او مینویسد:
« نخستین بار که او را دیدم بسال 1352 خورشیدی در هتل( Hotel Königshof, München ) بود...اینک او در برابر من بود، قامتی کشیده و لاغر، ریشی که سفیدیش به سیاهیش جلوه میفروخت، چشمانی نافذ و چهره ای مهربان و بیانی گرم و آرام. پس از ساعتی که برخاستیم، دفتر قطوری به من داد و گفت:
من تا پس فردا اینجا هستم ممنون میشوم اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و برگردانی.
تمام شب را خواندم یعنی حریصانه این نوشته های فاخر و کامل را تا به آخر بلعیدم و یکباره از خودم بدم آمد و در برابر علی دشتی و تصوراتی که از او داشتم شرمنده شدم. عنوان این نوشته ها 23 سال بود. نه پس فردا که فردا به دیدنش

بهرام چوبینه در مقدمه کتاب 23 سال ادامه میدهد:


« هنوز کتاب روشن و خرد پسندی در باره وی ( رسول الله ) نوشته نشده است که سیمای او را عاری
از گرد و غبار و اغراض و پندار ها و تعصبات نشان دهد.»
( ص2 مقدمه مانند بالا )

بهرام چوبینه در مورد آخوند ها از قول میرزا عبدالرحیم طالبوف چنین ادامه میدهد:

« این بیچاره ها چه بکنند؟ چند جلد کتاب فقه و اصول خوانده و هم از اخبار و احادیث کاذبه و جعلی یاد گرفته و هر اندیشه جدیدی را شنیده اند وا اسلاما سرداده اند و یا دست به دامان حکومت وقت شده و از رواج کتابهای به قول خودشان ضاله و ضد اسلامی و قرآنی شکایت برده اند. »
( ص 4 مقدمه مانند بالا )

« سرنوشت غم انگیز احمد کسروی آن هم در کاخ دادگستری ایران یکی از سیاه ترین صفحات تاریخ ایران بشمار میرود. اما ملایان هر چه خواستند نوشتند و هیچ دادگری نه تنها جلوی نشر خرافات را نگرفت بلکه برای توسعه این آثار اسلامی بودجه های پنهانی خرج شد.
پس به سبب این که کتاب 23 سال بدون نام و نشان منتشر شده است جای شکوه هیچکس نمی تواند باشد.»
( ص 4 و 5 مقدمه مانند بالا )

ابراهیم خواجه نوری، علی دشتی نویسنده کتاب 23 سال را یکی از بازیگران عصر طلائی ایران میداند.
علی دشتی در اسفند ماه 1360 در یکی از بیمارستان های تهران درگذشت. محمد عاصمی در سوک او مینویسد:
« نخستین بار که او را دیدم بسال 1352 خورشیدی در هتل( Hotel Königshof, München ) بود...اینک او در برابر من بود، قامتی کشیده و لاغر، ریشی که سفیدیش به سیاهیش جلوه میفروخت، چشمانی نافذ و چهره ای مهربان و بیانی گرم و آرام. پس از ساعتی که برخاستیم، دفتر قطوری به من داد و گفت:
من تا پس فردا اینجا هستم ممنون میشوم اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و برگردانی.
تمام شب را خواندم یعنی حریصانه این نوشته های فاخر و کامل را تا به آخر بلعیدم و یکباره از خودم بدم آمد و در برابر علی دشتی و تصوراتی که از او داشتم شرمنده شدم. عنوان این نوشته ها 23 سال بود. نه پس فردا که فردا به دیدنش و اینبار به زیارتش رفتم و دیگر من بودم که همه حرف بودم و او همه گوش. گفتم در باره اوچه اندیشه هائی داشتم و اینک با این نوشته چگونه دگرگون شدم و گفتم معمولآ در این سن و سال بسیاری از مردم آگاه و دانا نیز که روز گاری یکه تاز میدان جدال با اوهام
و خرافات بوده اند، از گفته ها و کرده ها اعراض میکنند و شما بر عکس به شجاعت و جسارت دوران جوانی پرده دری کرده اید و سرمشقی شده اید برای همه روشنفکران زمان. »
اعراض = رویگرداندن
( ص 7 مقدمه مانند بالا )
کتاب 23 سال را علی دشتی با بیت زیر از جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی در همان صفحه یکم آغاز کرده است.
رهی جز کعبه و بتخانه می پو یم که می بینم گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا
دشتی در مورد تولد پیامبر اسلام چنین مینویسد:
« در سال ( 570 ترساای ) کودکی از آمنه بنت وهب در مکه چشم به زندگی گشود و او را محمد نامیدند.»
58
( ص 5 کتاب 23 سال ناشر بهرام چوبینه 1367 خورشیدی )
دشتی مینویسد:
« محمد بن جریر طبری در اواخر قرن سوم هجری ( اواخر قرن 9 خورشیدی ) تفسیری بر قرآن نوشته است:
قبل از بعثت در مکه آوازه ای در افتاد که پیامبری ظهور خواهد کرد بنام محمد.....»

دشتی ادامه میدهد: نه آوازه ای در مکه بود و نه کمترین اثری از رسالت مردی بنام محمد. حتی ابو طالب هم که حامی و ولی او بود از این آوازه ها و نشان ها بی خبر بود. از همین روی اسلام نیاورد و از دنیا رفت. خود حضرت نیز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعی نداشت. آیه 16
سوره 10 یونس شاهدی است گویا، مفهوم آن این است ( عمری میان شما زندگی کردم ادعائی نداشتم. اکنون به من وحی رسیده است.) »

« واقدی ( مورخ ) به شکل دیگر از تولد آن حضرت سخن میگوید:
همین که از مادر متولد شد گفت ( الله و اکبر کبیرا ) ، در ماه اول میسرید، ماه دوم می استاد، ماه سوم راه میرفت، ماه چهارم میدوید، ......و ماه نهم تیر می انداخت.»

« در کتاب معروف بابیان موسوم به نقطة الکاف تاریخ ظهور باب و شرح حوادث هشت سال اول که بهائیان کوشیدند آن کتاب را جمع کنند و از بین ببرند، حاج میرزا جانی کاشانی، نظیر آنرا به سید محمد علی باب نسبت میدهد که به محض تولد از مادر به سخن آمد و گفت ( الملک لله ) »
(ص 6 تا 7 کتاب 23 سال مانند بالا )
کتاب 23 سال علی دشتی چاپ دوم انتشارات مرد امروز 1367 ناشر بهرام چوبینه
شرح بیشتر کتاب 23 سال از حوصله این نوشته خارج است و به همین جا بسنده میکنم.

دشتی در کتاب « عقلا برخلاف عقل » مینویسد:
« تا سال چهل هجری تکلیف مسلمین روشن بود. کتاب الله و سنت رسول الله و سیره خلفای راشدین سر مشق و ملاک کردار و رفتار مردم بود ولی از آن پس حدیث و روایات برای تفسیر .... پیدا شد و
روز به روز فزونی گرفت مخصوصآ که حربه ای شده بود در دست فرقه های سیاسی و هر فرقه ای برای توجیه و اثبات روش خود بدان استناد میکرد و از این رو جعل حدیث شیوع یافت. چنین ادامه میدهد:
( ص 6- 7 )

« غالب آنان مردمان ساده لوحی بودند که خیال میکردند روایات و احادیث مرز نهاای معرفت انسانی است.....از دوران متوکل ( خلیفه عباسی ) که به اشعریان ( اهل حدیث ) تمایل خاص داشت و
معتزلیان ( آنها که پیرو عقل بودند ) را کنار گذاشت، مبارزه با معقولات عقلی آغاز شد و در قرون 3 تا 5 هجری به اوج خود رسید. »
(ص 8 )
« فلسفه و هرچه در این کلمه گنجانیده شده است، علوم مهجوره یا حکمت کفر آمیز میگفتند و در محیط متدینان مقدس تمام علوم عقلیه را مستلزم سستی عقیده و با لنتیجه انحراف از دین میدانستند. » (ص 11 )
دشتی نمونه دیگری از این گونه برداشت ها ی غیر معقول را در فتوای عجیب امام محمد غزالی ذکر کرده و در کتاب عقلا بر خلاف عقل برای روشن شدن بیشتر موضوعات حدیث و روایات آورده است:


59
امام محمد غزالی در سال 435 خورشیدی در توس چشم به جهان گشود و در سال 490 خورشیدی در همان شهر درگذشت.

غزالی صوفی مسلک بوده و در علوم دینی به درجه استادی رسید و در نظامیه بغداد به تدریس علوم شرعی می پرداخته است.
از او آثار بسیار باقیمانده است. در زیر اشاره ای به کتاب فضایح الباطنیه می نماییم که به دستور المستظهر بالله خلیفه عباسی نوشته شده است.
(ص 172 و 180 و 211 )
در فصل هشتم این کتاب فتواای علیه فرقه باطنیه صادر کرده است.
غزالی باطنیه را به دو گروه تقسیم کرده است:

« گروه اول را که از راه جهالت گمراه شده اند کافر نمیداند و مینویسد آنها را باید با نکوهش و زجر براه راست آورد. »
« گروه دوم مبارزان میباشند، که بنا بگفته غزالی خون سنی ها را مباح میدانند.
غزالی مینویسد « بی گمان آنها سزاوار تکفیر و قتل میباشند. »
( در حقیقت گروه دوم، مبارزان ضد خلفای عباسی بوده اند )
(ص 212 )
« در باب کافران مینویسد: « امام عصر مخیر است که یا آنها را در مقابل فدیه آزاد کند، یا جزیه بگیرد، یا به بردگی ببرد، و یا بکشد. »
ولی در باب مرتدین مینویسد: « واجب است آنها را بکشند »
(ص213 و 214 )

غزالی در باره زنان مینویسد: « زنها که هم عقیدۀ شوهران شان باشند و ما شوهرا نشان را مرتد دانستیم باید کشته شوند » و دلیل آن را حدیث پیامبر اسلام میداند :
« من بدل دینه فاقتلوه = هرکس دین خود را تغییر داد بکشید »

در باره کودکان مینویسد: « باید صبر کنیم تابه سن بلوغ برسند آنوقت اسلام را بر آنها عرضه کنیم، اگر پذیرفتند از مرگ نجات یافته اند و اگر بخواهند به مسلک پدران باقی بمانند باید گردن شان را زد »

( در اسلام سن بلوغ پسر 15 سال و سن بلوغ دختر 9 سال میباشد )
مینویسد اموال آنها: « حکم غنایم جنگی را دارد. »
(ص 216و 217)
فرقه باطنیه = فرقه اسماعیلیه مرتد = از دین برگشته کافر = آنکه پیرو دین اسلام و توحید نیست

تکفیر پور سینا
غزالی در کتاب « نقد فلسفه » به سه دلیل پور سینا را مورد تکفیر قرار داده است:
1 – پور سینا در مسأله آفرینش معتقد نبود که الله جهان را در زمان خاصی آفریده است.
2 – پور سینا به معاد جسمانی معتقد نبود.
3 – پور سینا مسأله علم الله را مانند غزالی توجیه نکرده بود.
( عقلا بر خلاف عقل – علی دشتی سازمان چاپ و انتشارات جاویدان تهران چاپ دوم 1355 خورشیدی)
60
پروین اعتصامی
----------------
پروین شاعر گرانمایه معاصر( 1285 تا 1320 خورشیدی ) در روشنگراای مردم و حقوق بانوان در اسلام بسیار کوشا بوده است که در زیر چند نمونه از اشعار او را میآورم.
قطعه نهال آرزو را در جشن پایان تحصیل خود در مدرسه امریکا ای تهران در خرداد ماه سال 1303 خورشیدی برای شرکت کنند گان در جشن خوانده است.
در این قصیده به پایین بودن ارزش زن در اسلام اشاره میکند.
چند بیت آن:
پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری

قصیده زن در ایران را که به مناسبت کشف حجاب در 17 دیماه 1314 خورشیدی در جشن پایان تحصیلی دختران در دانشسرای مقدماتی در برابر رضا شاه بزرگ خوانده و بدین وسیله سپاس خود را برای آزادی زنان و کشف حجاب بیان نموده است.
قصیده چنین شروع میشود:
زن در ایران پیش از این گو ای که ایرانی نبود پیشه اش، جز تیره روزی و پریشانی نبود

سه بیت آخر این قصیده از چاپ سوم به بعد بوسیله ابوالفتح اعتصامی، برادر پروین، از دیوان او حذف گردیده است.
خسروا، دست توانای تو آسان کرد کار ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشته کشتی ناخدا ساحلی پیدا در این دریای توفانی نبود
باید این انوار را پروین به چشم عقل دید مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود

بیت زیر را آخوند ها پس از انقلاب اسلامی از دیوان حذف نموده اند.
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود

( دیوان پروین اعتصامی چاپ چهارم 1333 خورشیدی )

61

عماد خراسانی
---------------
شاعر معاصر عماد الدین حسین برقعی معروف به عماد خراسانی در سال ( 1299 خورشیدی ) در شهر مشهد چشم به جهان گشود و در سال ( 1382 خورشیدی ) در تهران درگذشت.
از عماد خراسانی دیوانی از قصیده، غزل، مثنوی، و قطعه برای ما به یادگار مانده است که پر از یاد آوری و روشنگراای میباشد.
معروف ترین شعر او را که مردم بسیار شنیده اند، غزل زیر میباشد که در برنامه های رادیو و تلویزیون همراه با موسیقی اصیل ایرانی خوانده شده است.

در این غزل دلچسب زیر عماد اشاره به دامی میکند که در پیش پای انسانها پهن گردیده است.
چند بیت آن:
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است حرم و دیر یکی، سـُـبحه و پیمانه یکیست
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید چون نکو مینگرد حاصل افسانه یکیست
این همه قصه ز سودای گرفتاران است ور نه از روز ازل دام یکی دانه یکیست
ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ار نه گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست
شوخ = چرک ( در اینجا اشاره به تزویر کثیف میباشد )

در غزلی دیگر اشاره به حوریان بهشت است:
شیخ هم رشته گیسوی بتان دارد دوست هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد
همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد
در جای دیگر
قصه کوتاه کن ای ناصح و از ما بگذر یک دم از عمر گرانمایه هدر نتوان کرد
درغزل دیگر چنین میگوید.
دو بیت آن
عهد کردم که دمی می نخورم در همه عمر به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر


( تعداد بزرگان و اندیشمندان ما بسیار و گفته های روشنگراای آنان بیشمار و از حوصله این مقاله خارج است. به آنچه که در بالا رفت بسنده میکنم و میپردازم به چگونگی جنبش های روشنگراای که در ایران داشتیم و مبارزه مردم و مقاومت آخوند ها.)

62
2 – نهضت ها، مکتب ها :
-------------------------
در اسلام نیز مانند دیگر ادیان سامی نهضت روشنگراای از داخل و بوسیله روحانیون آغاز گردیده است. برای بررسی این پدیده در اسلام لازم است که ابتدا اشاره ای به مکتب شیخیه در ایران بنماییم.
این نهضت گر چه گامی بسیار کوچک در روشنگراای در اسلام شیعه بود، ولی ناکام ماند و کارش بجاای نرسید.
بنیان گذار مکتب شیخیه، شیخ احمد بن زین الدین ابراهیم احسائی در سال۱۱۶۶ ق، برابر با 1131 خورشیدی در منطقه «احساء» در شرق عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۴۱ ق، برابر با 1204 خورشیدی که از کرمانشاهان عازم مکه بود، در نزدیکی مدینه درگذشت.

احمد احسائی در بیست سالگی پس از حمله عبدالعزیز حاکم سعودی، از احساء به کربلا و نجف گریخت و در آنجا ساکن گردید و به تحصیل علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، فلسفه، نجوم و طب پرداخت.
در فلسفه تحت تأثیر افکار فلسفی شهاب الدین سهروردی قرار داشته است.
وی در سال 1221 ق، برابر با 1184 خورشیدی به مشهد و سپس به یزد رفت و تا سال 1229 ق، برابر با 1192 خورشیدی در شهر یزد اقامت گزید و آنچنان معروف گشت که در سال 1223 ق، برابر با 1186 خورشیدی بنا به دعوت فتحعلی شاه قاجار برای مدت کوتاهی به تهران رفت.
شیخیون، که خود شیعه بودند، کوشیدند افکار نو ( روشن گراای ) را در مذهب اسلام جایگزین کنند. گرچه این آغاز کار و گامی بسیار کوچک بود ولی در دل اسلام بوقوع پیوست و از خارج داخل دین اسلام ( شیعه ) نشد که پایه گذاران آن روحانیون بر جسته نامدار شیعه بودند.

اصول مکتب شیخیه ،که از مکتب های شیعه جعفری دوازده امامی است، را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1 - رستاخیز انسانها را، که در روز معاد انسان ها زنده میشوند تا به مکافات خود برسند، رد میکند
و به جای معاد جسمانی معتقد به معاد روحانی هستند که آن را « هور قلیایی » نامند.
2 – عدالت را جزو اصول دین نمیداند.
3 – معراج پیامبر اسلام را بدین صورت که نقل میشود غیر ممکن می داند.
4 – غیبت امام زمان را به این صورت که در عالم مادی سکونت دارد نمی پذیرند.
5– رکن چهارم را که وجود یک شیعه کامل و واسطه بین شیعیان و امام غایب است، به اصول دین
افزودند. (اصول دین را به: توحید، نبوت، امامت و رکن رابع محدود میکند. )
( مدعیان مهدویت از صدر اسلام تا عصر حاضر چاپ 1334 از احمد سروش ص 59 تا 65 )

پس از درگذشت احمد احسائی سید کا ظم رشتی جانشین او شد.
سید کاظم در سال 1212 ق، در رشت متولد شد. اجدادش از مردم مدینه بودند. با احمد احسائی در یزد آشنا شد و از جمله پیروان او در آمد. سید کاظم رشتی، جانشین احمد احسائی، به کربلا رفت و در آنجا به تدریس مکتب شیخیه پرداخت و پیروانی را بدور خود جمع کرد.
او در سال 1259 ق، بدست حاکم عثمانی نجیب پاشا به حیله مسموم گردید.

زرین تاج برغانی قزوینی معروف به قرةالعین برای دیدار سید کاظم رشتی به کربلا رفت و زمانی بدانجا رسید که سید کاظم در گذشته بود.

زرین تاج در خانه سید کاظم در پس پرده به تبلیغ و تدریس مکتب شیخیه پرداخت.

63
عده ای از مخالفین شیخیه به منزل سید کاظم حمله کردند، زرین تاج مجبور به ترک کربلا شد و به بغداد گریخت. پس از دو ماه اقامت و تبلیغ در بغداد به دستور سلطان عثمانی از بغداد اخراج گردید و به قزوین بازگشت.
زرین تاج در سالها ای که سید محمد علی باب بنیانگذار فرقه بابیه در شیراز بود، به بیراهه رفت و مکتب مرید خود سید کاظم رشتی را ترک کرده به فرقه با بیه پیوست. زرین تاج از اولین بانوان ایرانی بود که در روستای « بدشت » که در نزدیکی شاهرود قرار دارد، کشف حجاب کرده در برابر مردان ظاهر شد و با سخنرانی خود به بحث و مجادله پرداخته است.
زرین تاج را بعد از حادثه تیر اندازی به ناصر الدین شاه قاجار در سال 1231 خورشیدی در باغ ایلخانی ( محل کنونی بانک ملی تهران ) به دستور صدر اعظم میرزا آقا خان نوری خفه کردند.

آثاری اندک از شعر و نثر از او باقیمانده است.
( دیوان اشعار او به کوشش دکتر سهیلا واثقی و دکتر سام واثقی در سال 1385 خورشیدی در آلمان به چاپ رسید. )

از آن پس مکتب شیخیه از هم پاشید گرچه پیروان آن در شهر های مختلف گروه هاای از پیروان را بدور خود جمع کرده و به تبلیغ مکتب شیخیه پرداختند.
از جمله در کرمان، حاج محمد کریم خان کرمانی که پسر عمو و داماد فتحعلی شاه قاجار و از شاگردان سید کاظم رشتی بود، سومین پیشوای مکتب شیخیه گردید. این گروه به شیخیه کرمان معروف گردید. پس از کشته شدن حاج عبدالرضا خان آخرین پیشوای
شیخیه کرمان، در سال 1358 ق، بدست مخالفین، پیروان او در شهر های مختلف ایران، کربلا و کویت پراکنده شدند.
در آذربایجان سه گروه از پیروان شیخیه به نام های:
شیخیه ثقة الاسلامی که پیرو حاج میرزا شفیع ثقة الاسلامی تبریزی بودند،
شیخیه حجت الاسلامی که پیرو میرزا محمد ممقانی ( که سیدعلی محمد باب را محکوم کرد ) بودند،
شیخیه گوهری یا احقاقی که پیرو آخوند ملا باقر اسکوئی بودند،
آغاز بکار کردند.
شیخیه باقریه که پیرو میرزا محمد باقر اصفهانی معروف به همدانی بودند، ابتدا در همدان گسترش یافتند ولی بزودی به شدت با مخالفت و مقاومت آخوند های متعصب روبرو گردیدند.

در ماه رمضان وعید فطر سال 1315 قمری ( 1275 خورشیدی ) آخوند ملا عبدالله در همدان فتوا داد که مال و جان طرفداران شیخیه مباح است، در این روز خون و مال مریدان شیخیه برای مسلمانان حلال گشت. اوباش که منتظر چنین فتوا ای بودند، بدون درنگ دست به کشتار و چپاول این مردم زدند.
اوباش به یهودیان نیز حمله کرده و پس از دریافت رشوه آنها را آزاد میکردند. (ص 28و 29 و ص 137 تا 151 مانند زیر )

رهبر شیخیه میرزا محمد باقر و سید محمود مدنی تهرانی ملقب به صدیق الاشراف مدنی ( پدر بزرگ نگارنده) با خانواده خود شبانه به تهران گریختند و جان سالم بدر بردند، در حالیکه اوباش آخوند ملا عبدالله به غارت و تخریب خانه و دکان و تجارت خانه های آنان پرداختند.
(ص 81 – 161 و 220 )
میرزا محمد باقر سپس به جندق ( خراسان ) رفت و در همانجا درگذشت.
محمد باقر همدانی در کتاب خود که تاریخ چاپ آن مشخص نیست، ( بنام « تاریخ عبرة لمن اعتبر » در مشهد در 266 صفحه به چاپ رساند و قایع 1315 هجری قتل و چپاول شیخیون همدان را مفصل شرح داده است.)

64


محمد باقر همدانی در خانه خود با جمعی از پیروانش

در این عکس محمد باقر در وسط یاران خود نشسته دیده میشود. در تابلوی سمت چپ، عکاس خود را نظرخان مسیحی عکاس باشی حضرت ولیعهد معرفی کرده است. تابلوی سمت راست محمد باقر را در میان هوادارانش ذکر کرده است. تاریخ عکس 1313 قمری ( 1273 خورشیدی ) نوشته شده است. این عکس دو سال پیش از کشتار و غارت شیخیه را نشان میدهد.

صدیق الاشراف محمود مدنی تهرانی پسر بزرگتر خود ( صفا ) را برای تجارت و تحصیل پزشکی روانه هندوستان کرد. و سه پسر دیگر ( حسین، جعفر و ابوالفضل ) را از سال 1910 تا 1912ترساای برای تحصیل به امریکا روانه کرد.
صفا ( عموی بزرگ نگارنده ) پس از سه سال تحصیل در نزد پزشکان پارسی و در بیمارستان پارسیان هند در شهر بمبئی به همدان باز گشت و در آنجا به کار پزشکی پرداخت.

از صفا آثاری از شعر و نثر باقیمانده که در آن به روشنگراای پرداخته است. از آن جمله:
دیوانی از او باقی مانده که در آن صفا الحق لقب یافته و با زندگینامه خود همراه است.
در بخشی از زندگینامه ضمن بررسی اوضاع اجتماعی و طبیعی زمان خود به روحانیون رو کرده در با ره حیله گری آنان و نادانی مردم چنین مینویسد:
« از خود که پرداختی با روحانیون پردازی . به کذب و فریه تسخیر دیو، ملک، شمس و فلک کرده، عزایم نویسی و غرایم خواهی.»
« از این مقام نیز تجاوز کرده به ملکوت اعلا رفته، مجذوب و مستغرق گشته، با ذات احدیت دمساز و همراز، مستجاب الدعوه گردی. مردم را خر کرده، زر طلبی.
ای اشرف مخلوقات! بر آنچه نگاشتم کلّیات بود جزئیات را.»
فریه = دروغ عزایم = افسون ( دعا نویسی ) غرایم = تاوان ( پول )
65
( زندگی نامه و غزلیات صفا الحق انتشارات نصیرا چاپ تهران 1392 خورشیدی پژوهشگر امیر شهاب رضویان )


عکس صفا با کلاه پهلوی

تا پیش از رضا شاه بزرگ، مردان عمامه بسر و کارمندان و درباریان کلاه بدون لبه داشتند.
کلاه پهلوی و لباس یک شکل در تاریخ دیماه 1307 به تصویب مجلس شورای ملی رسید.

چند بیت از دیوان اشعار صفا را برای نمونه میآورم:
صفا در دیوان غزل خود ( ص 176) رو به زاهدان میگوید بهره گیری از زندگی امروز است نه وعده بهشت فرداای که تو وعده میدهی.
عیش ها را تنگ، تنگی های فرصت میکند هر که دارد فرصتی امروز عشرت میکند
زاهدان تسبیح در دستند و ما ساغر بدست واعظ بیهوده گو ما را نصیحت میکند

میگوید: حتی تسبیحی که از خاک شخص زاهد ساخته شود نیز پر از تزویر است. ( ص 167)
طینت بد را کجا مردن به اصلاح آورد بود هر جا خاک زاهد سبحه تزویر شد


66
در مورد دین خود در غزل دیگر میگوید: ( ص 214)
نی به دینم التفاتی، نی به کفرم اعتمادی بنده عشقم نه فکر این و نی پا بست آنم
یافتم از دولت عشق ای صفا الحق به گیتی امتیازی در زمانه بر تمام همگنانم

در غزل دیگر عقل را برتر از گفته های واعظ ، که فالی بیش نیست، میداند.( ص 215 )
میان زاهد و رندی فال میزد واعظ شهرم به مستی داد فتوا دوش عقل مصلحت بینم
تو راه کعبه میجویی و من در کعبه میگردم تو پیش پای خود میبینی و من عاقبت بینم

در اشاره به بهشت فردا، عقل انسانی میگوید ( ص 163 )
چنان فرقی نباشد بودن امروز و فردا را چه خواهد شد؟ چنین میدان که امروز تو فردا شد
هما را ز استخوان دادند کام سایه دولت به ما دادند مغزی را که در سر شور سودا شد

در غزل دیگر میگوید: آمادگی گفت و گو ی بیشتری را با زاهد ندارد. ( ص 202)
میان ما و تو زاهد بس است این برهان تو دستگیر هوا، من به عشق پا بستم
ز من مپرس که مست و خراب از چه شدی از او بپرس که داد این پیاله بر دستم


3 – فرمانروایان:
----------------
بیشتر فرمانروایان ایران پس از حمله اعراب به ایران یا عرب بودند مانند ( طاهریان ، علویان ) و یا ترک بودند مانند ( غزنویان، سلجوقیان، خوارزمیان و قاجاریه ) و یا مغول بودند مانند ( مغولان، ایلخانیان، آل جلایر، تیموریان و افشاریان ) و یا ترکمن بودند مانند ( آق قویونلو، قره قویونلو ) که در مجموع 712 سال سرنوشت ایران را در دست داشتند. عمومآ این حکام سنی مسلک و یا پیرو مشتقات آن بودند.
فرمانروایان ایرانی شامل( سربداریان خراسان، صفاریان، سامانیان، آل زیار وآل بویه، آل مظفر، صفویه، زندیه و پهلوی ) بودند که جمعآ 681 سال حکمرانی داشتند. مذهب آنان عمومآ شیعه و یا از مشتقات آن بوده است. سامانیان در ابتدا ی حکومت، زرتشتی بودند.
از 1366 سال که با کشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی تسلط اعراب بر ایران آغاز گردید تا کنون که سال 1396 خورشیدی میباشد بیش از نیمی ازاین مدت را غیر ایرانی ها بر ما حکومت کرده اند.
حکام غیر مسلمان برای جلب رضایت خلفای بغداد و استحکام حکومت خود و یا به خاطر همرنگ شدن با مردم ایران، اسلام آوردند و گهگاه نیز برای خوش آیند خلفا بغداد از تندی فروگذار نکردند.

بدین ترتیب آخوند ها، با تهدید حکام قدرت را در دست داشتند

روز نامه تایمز چاپ لندن در 27 اوت 1903 ترساای چنین نوشت:
ملایان نامه ای به مظفر الدین شاه نوشتند و ضمن آن او را تهدید کردند که هر گاه به خواست آنان عمل نکند سلطان عثمانی را دعوت خواهند کرد که ایران را تصرف کند.
در طول تاریخ ایران موارد کمی را میشناسیم که فرمانروایان در زیر سلطه آخوند ها نبوده اند.

در دوران صفویه که مذهب مردم ایران شیعه گردید، ایران با کمبود آخوند شیعه مذهب مواجه شد.
چاره این کمبود را ابتدا شاه اسماعیل صفوی با آوردن آخوند شیعه عرب از بخش جبل عامل در جنوب لبنان آغاز کرد و سپس شاه طهماسب اول این رویه را ادامه داد.
67
آخوند های وارداتی جبل عامل لبنان، که خود را سید علوی میدانستند، به ترویج سید سازی پرداختند و با گرفتن خمس از مردم نادان ایرانی ثروتی برای خود گرد آوردند.
( کورش کبیر- محمدبن عبدالله ص 296 نشریه نیما چاپ چهارم 1378 – دکتر روشنگر )

بهمین دلیل است که در شرایط کنونی کشورمان، رئیس مجلس آخوندها ،علی لاریجانی، خود را ایرانی نمیداند و چنین میگوید:
شعار جمهوری ایرانی به اسلام خدشه وارد میکند.
( کیهان لندن شماره 1278 ص 2 تاریخ 23 مهر ماه 1388 خورشیدی )

با این ترتیب آخوند ها عمومآ حکام را در بند خود داشتند که از آخوند ها پیروی نموده و در یک چنین فضای مسموم هر نوع جنبش روشنگراای را در نطفه خفه میکردند.
به همین سبب بود که اندیشمندان ایرانی حرف های خود را به صورت اشاره میگفتند و یا اشعار دو پهلو میسرودند و بیشتر منظور خود را در یک شعر پشت سرهم نمی آوردند که گرفتار تیغ بیدریغ اسلام نشوند.

جنبش ها ای که در ایران در جهت روشنگراای آغاز گردید از سوی حکام و رجال و سیاستمدارن و قدرتمندان نه تنها مورد توجه قرار نگرفت بلکه آنها بخاطر تحکیم قدرت خود و خوش رقصی نزد آخوند ها بشدت با آن مبارزه کردند.

68
خلاصه و نتیجه گیری: چگونه نهضت روشنگراای در اسلام به جاای نرسید
---------------------------------------------------------------------------

در ادیان مسیحی و یهودی، پر چم داران روشنگراای نه تنها روحانیون و مبلغین مذهبی بودند بلکه اندیشمندان و فیلسوفان آزادی خواهان نیز پشتوانه اساسی روشنگراای به حساب میآیند.

بدون کمک بی دریغ عده ای از فرمانروایان و سیاستمداران روشن بین، پیشرفت چشم گیر روشنگراای به چنین پیروزی که منجر به آزادی تفکر مردم مسیحی و یهود گردید، ممکن نبود.
در اسلام و ایران روحانیون و فرمانروایان و مبلغین اسلامی، درست در جهت مخالف هر نوع جنبش روشنگراای در حرکت بودند.
حتی در دوران ناصر الدین شاه قاجار که میخواست راه آهن « ماشین دودی » تهران - شهر ری را از فرانسه وارد کند با مخالفت آخوند ها روبرو شد ( 1261 خورشیدی ). آنها ماشین دودی را کار شیطان می نامیدند و مردم نادان ایران آن زمان را علیه آن مجهز میکردند. مردم نادان نیز از ترس آتش جهنم سوار آن نمیشدند. این تحریم موجب ورشکستگی شرکت راه آهن « ماشین دودی » گردید.
ناصر الدین شاه مجبور گردید با عده ای از رجال خود با ماشین دودی به شهر ری برود تا مردم ترسشان بریزد، به این ترتیب ماشین دودی به کمک دولت تا دهه 30 13 خورشیدی به رفت و آمد ادامه داد.

آخوند ها حتی در همین قرن بیستم با مدارس دخترانه مخالفت میکردند. ابراهیم خواجه نوری، سیاستمدار، روزنامه نگار و نویسنده معاصر در « بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی » که در سالهای بعد از شهریور 1320 انتشار یافت، چنین مینویسد:

پس از کودتای 1299 و سرانجام گرفتن ارتش، امیر احمدی با عنوان امیر لشگر غرب به کرمانشاه وارد میشود.

« در حینی که امیر لشگر در سربازخانه بود سید جوان قوی البنیه با عبای خود .. ....نفس زنان نزدیک شد، سلام عرض میکنم، بنده پسر اکبر شاه هستم، ( سید محمد شیرازی معروف به اکبر شاه، مبلغ شریعت) پدرم چون شنیدند که امیر لشگر غرب تشریف آورده اند، توسط بنده سلام رسانیده خیر مقدم گفتند.
ضمنآ فرمودند به قراری که اطلاع به ما رسیده، از طرف معارف مدرسه دخترانه ای در اینجا دایر کرده اند و در آن دختران مسلمین را به بی نا موسی و بی عفتی تشویق و ترغیب میکنند.
پدرم فرمودند:
ما میخواستیم همین امروز صبح بریزیم و این محفل فساد اخلاق را بر سر متصد یانش خراب کنیم ولی به احترام ورود شما گفتیم نگهدارند تا بعد از ظهر....»
( خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی – سپهبد امیر احمدی ص 93 )
چنین ادامه میدهد:

« بلافاصله سید دیگری رسید- بنده را حجة الاسلام آقای محمد مهدی فرمودند که خیر مقدم عرض کنم. ضمنآ بعرضتان برسانم اداره عدلیه اینجا پریروز بزرگترین اهانت را باسلام وارد آورده و مسلمین و مریدان آقا میخواستند بریزند و این دستگاه عرفی خلاف شرع یعنی عدلیه را ویران کنند.
امیر لشگر: عجب عجب، خوب بگوئید ببینم عدلیه چه اهانتی باسلام وارد آورده است؟
پریروز در موقع محاکمه یکی از مدعیان سندی ابراز داشته است که ممهور به مهر آقا بوده و خود ایشان هم تسجیل فرموده بودند.»
69
محکمه دلایل بی اساس طرف و اباطیل او را بر مهر آقا مرجع دانسته و تسجیل حجة الاسلام را مردود قلم داده و به این طریق بزرگترین اهانت را به اسلام روا داشته است.»
(ابراهیم خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی – سپهبد امیر احمدی ص 93-94 )
تسجیل = سند نوشته شده

در مورد ماجرای مدرسه عشایری لرستان، خواجه نوری از قول امیر لشگر چنین مینویسد:
« باید پایه مدرسه ای شبانه روزی را در اینجا بنا گذاشت و اطفال رؤسای عشایر را به دخول آن دعوت و تشویق نمود ، تا به این وسیله هم ریششان نزد من گیر باشد و هم کم کم اطفال را با سواد کرده و به زندگی تجدد و تجمل شهری آشنا و علاقمند سازیم. پسری که در تختخواب خوابیده، به آسایش و تمدن عادت کرد، دیگر مشکل به زندگانی زیر چادر و غارتگری و بیابان گردی راضی میشود.

افتتاح مدرسه.....هیاهوئی برپا کرد، داد و فریاد و اعتراض از اطراف بلند شد و عده ای از آخوند های باهوش و بیسواد، که باز شدن مدرسه را مترادف بسته شدن دکان خود میدیدند، مردم ساده لوح را به « وا اسلاما وا داشتند. »

امیر لشکر غرب در هفته اول فرماندهی یعنی از موقعی که وارد همدان شد، میخ محکمی در برابر ملا های دروغی کوبید.
( خواجه نوری بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 171 - 172 )

در مورد کشتار شرعی آخوند ها ( حدی ) چنین مینویسد:
« روز اول شنید که هنوز داستان عجیب ( حدی ) که یکی از ملا ها در مورد یک جوان اجرا کرده و خودش با شمشیر گردنش را در حضور همه زده بود، تکرار میشود. »
« روز دوم به او خبر دادند که ملائی با چماق دستش، غرابه الکلی طبی را که برای مریضخانه امریکائی میبردند خورد کرده تا مایع نجس در مملکت اسلامی استعمال نشود.»
« روز سوم به اوگفتند که چندی قبل منحصر سینمای آن شهر را به امر آخوند ها آتش زده و تماشاچیان را فراری داده اند.»
( خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 172 )

در جای دیگر آخوند های شهر به امیر لشکر غرب مینویسند :
« با چه مجوّزی رضایت میدهید که سینما در این شهر دائر گردد ، و این عمل شیطانی به معرض نظاره عامه گذارده شود. »
( این ماجرا آتش زدن سینما مرا بیاد اندوهگین سینما رکس آبادان انداخت، که سال ها بعد از آن تاریخ به آتش کشیده شد. آخوند ها درب های خروجی سینما را از پشت بسته بودند و تمام تماشاچیان سینما رکس آبادان در آن سوختند. )

امیر لشکر غرب در مورد نفوذ آخوند ها میگوید:
« عجب اینها واقعآ شورش را در آورده اند، تمام مأمورین دولت ما تحت نفوذ این ها قرار گرفته اند و از ترس جرات هیچ اقدامی را ندارند، باید با اقدام دندان شکنی جواب جسارت بیحد این عالم نما ها را داد تا مردم از شرشان خلاص شوند و خود این شیادان هم بفهمند که اوضاع تغییر کرده است.»
( خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 173 )

نام ادوارد برون ( Edward Browne ) شرق شناس انگلیسی و نویسنده کتاب ( از سعدی تا جامی) را بیشتر مردم اهل ادب فارسی میشناسند و مورد احترام ایرانیان قرار دارد.
70
حال ببینیم این مستشرق انگلیسی که در کشور خودش روشنگراای به ثمر رسیده است، مردم ایران را چگونه راهنماای میکند.
مینویسد:
« تطبیق حمله عرب با مغول: عربها بجای آنچه معدوم کردند تمدن و نظام جدیدی آوردند ولی مغول ها جز وحشت و نابودی اثری باقی نگذاشتند. بعبارت دیگر مغول ها آدم کشانی بودند فتاک و مکار و غارتگر ولی اعراب حتی باقرار دشمنان اسپانیائی خود مردمانی بودند شجاع و با فتوت.»

ادوارد برون ادامه میدهد:
« حالت هولناک و آثار باقیه حمله مغول، اضمحلال خاندان خلافت عرب و درهم شکستن سلطنت اسلام و پیدایش تقسیمات سیاسی جدید در آسیای غربی و رانده شدن ترکهای عثمانی به آسیای صغیر و سپس به داخل اروپا بود... »

( از سعدی تا جامی تألیف ادوارد برون ترجمه علی اصغر حکمت تهران چاپخانه بانک ملی ایران 1327 خورشیدی برابر سال 1948 میلادی ص 2 و 4 )

ادوارد برون از حمله ترکان عثمانی به اروپا که تا دروازه های وین پایتخت اتریش رسیدند و در جنگ ( 1683- Kahlenberg ) به عقب رانده شدند خشمگین است و مغولان را مقصر میداند.

باید دید که این مستشرق انگلیسی که خود را محقق ادبیات فارسی میداند چه ضرورتی می بیند که برای ما سنگ اسلام را به سینه میزند.

از بخت بد بزرگان ما به او پاسخ ندادند که اسلام حتی نقاشی و موسیقی را برای ما ممنوع ساخت. الفبای ما را به زور عربی کرد، تفکر آزاد را از بین برد و کتاب های ما را طعمه آتش ساخت، فرهنگ
بزرگ ما را زیر پا گذارد. بزرگان معاصر ما فریاد نزدند و اعتراضی نکردند و مهر خاموشی بر لب زدند.
این درست است که:
مغولان از هر خرابی و کشتاری که از دستشان بر میآمد کوتاهی نکردند. ولی آنها به ما دین خود را تحمیل نکردند، آنها فرهنگ ما را پذیرفتند و در پی نابودی آن نبودند، موسیقی و هنر را ممنوع نکردند.
برای زندگی روزمره ما مانند اعراب که ( حتی برای رفتن به مستراح دستورالعمل صادر کردند )، دستوراتی برا ی ما ننوشتند.
در عوض:
پادشاهان گورکانیان هند ( که از نواده گان خاندان تیموریان بودند ) از سال 1526 ترساای نخست در سرزمین لاهور ( شمال غربی هند ) سلسله خود را بنیان نهادند و به تدریج دامنه حکومت خود را گسترش دادند. بخش هاای از هند که در جنوب و مرکز هند قرار داشت آزاد باقی ماندند.
تیموریان زبان، فرهنگ، هنر و معماری ایران را در هندوستان گسترش دادند.
تیموریان پرچم هندوستان را با الهام از پرچم باستانی ایران ( شیر و خورشید) طرح ریزی کردند.
جواهر لعل نهرو در کتاب نگاهی به تاریخ جهان در باره زبان هند در دوره تیموریان هند مینویسد:
« زبان درباری فارسی بود. بیشتر مردم که با دربار ها و امور دولتی سر و کار داشتند زبان فارسی را میآموختند و یاد میگرفتند. بدین ترتیب بود که بسیاری از هندو ها فارسی را آموختند. تدریجآ زبان تازه ای در اردوگاههای سربازان و در بازار ها رواج یافت که زبان اردو نامیده میشد.
71

پر چم هندوستان در دوره پادشاهان گورکانی هند

این زبان امروز با مختصر تغییر زبانی است که 150 ملیون نفر به آن حرف میزنند و آشنا هستند یکی از زبان های بزرگ دنیا است.»
( جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان ترجمه محمود تفضلی 1346 خورشیدی چاپ مؤسسه انتشارات امیر کبیر تهران جلد یکم ص 545-546 )

نهرو در مورد فن معماری مینویسد:
« در معماری هم سبک های تازه ای بوجود آمد و ساختمانهای عالی و متعددی در نقاط مختلف هند ... ساخته شد.»
ادامه میدهد:
« بنای تاج محل که رؤیای جمال و زیبا ایست نیز در زمان شاه جهان بنا گشت. در زمان او بود که معماری دوران مغولان هند به اوج خود رسید.»
( نگاهی به تاریخ جهان جلد یکم ص 673 )
آخرین پادشاه گورکانی هند بهادر شاه دوم بود که در سال ( 1857 ترساای ) بکمک کمپانی هند شرقی و بدست دولت انگلیس منقرض گردید و او را به کشور برمه که از مستعمرات بریتانیا بود تبعید کردند.
نهرو مینویسد:

« بطوریکه دیدیم در ابتدای کار، کمپانی هند شرقی در هند حکومت میکرد. اما در پشت سرش پارلمان انگلیس قرار داشت. پس از شورش بزرگ سال ( 1858 ترساای ) پارلمان انگلستان مستقیمآ حکومت بر هند را عهده دار گردید. .... که بنام هند بریتانیا نامیده میشد »
( نگاهی به تاریخ جهان جلد دوم ص 920 )
72
نهرو میگوید:
« انگلیسی ها خود را در تسلط بر هند جانشین مغولان هند میشمردند و میکوشیدند که تمام شکوه و جلال و نمایشهای مبتذل امپراتوری آن را هم تقلید کنند. »
( نگاهی به تاریخ جهان جلد یکم ص 677 )

انگلستان از سال ( 1857 ترساای ) زبان انگلیسی را جایگزین زبان فارسی کرد.
نهرو مینویسد:
« هدف تأسیس مدارس و دبیرستان ها و سازمانهای آموزشی از طرف انگلستان در هند در ابتدا تهیه همین کارمندان و کار کنان مورد احتیاج بود. در آموزش جدید انگلیسی استان بنگال پیشقدم دیگران بود ......در سال ( 1857 ترساای ) سه دانشگاه بمبئی، کلکته و مدرس شروع بکار کردند. »
(نگاهی به تاریخ جهان جلد دوم ص 922 – 923 )

و اما بزرگان و ادبای ما ایرانیان:
یکی از بزرگان معاصر ما عبدالحسین زرین کوب است که بیشتر مردم اهل ادب با نام او آشنایند، و از او به احترام یاد میکنند.
حال ببینیم او فرهنگ و تمدن بزرگ ما ایران را چگونه میبیند:
زرین کوب در کتاب « دو قرن سکوت » اسلام را ستایش و پیام تازه را حیرت انگیز میداند و چنین مینویسد:
« زبان تازی پیش از آن، زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت.
با اینهمه ، وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید، زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گرایید.
آنچه در این حادثه زبان ایرانیان را بند آورد سادگی و عظمت پیام تازه بود.»
آقای زرین کوب ادامه میدهد:
« پس چه عجب که این پیام شگفت انگیز تازه در ایران نیز زبان سخنوران را فرو بندد و خرد ها را به حیرت اندازد. حقیقت این است که ایرانیان آنها را به طیب خاطر پذیرفته بودند شور و شوق بی حدی که در این دین مسلمانی تازه می یافتند چنان آنها را محو و بیخود میساخت که به شاعری و
سخنگوای وقت خویش را تلف نمی آوردند. علی الخصوص که این پیام آسمانی شعر و شاعری را ستوده نمیداشت.»
(دو قرن سکوت- دو قرن اول اسلام-عبد الحسین زرین کوب- چاپ دوم 1336 تهران ص 94-95)

در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه آقای زرین کوب اسلام گرا چشم خود را میبندد و با دانشی که به او نسبت میدهند بی خبر از جنایات اعراب میماند.

آقای زرین کوب نمیداند که اسلام دشمن فرهنگ ما است. مگر نبود که سردار عرب سعد وقاص پس از فتح مداین به عمر نوشت « کتاب های بسیار به غنیمت بردم ، آنها را چه کنم ؟ »
عمر پاسخ داد « ما قرآن را داریم برای ما کافی است آنها را بسوزا نید . »
(مقدمه ابن خلدون تألیف عبدالرحمن ابن خلدون ترجمه پروین گنابادی ص 1002 )

چگونه آقای زرین کوب اسلام گرا و افرادی مانند او نمی دانستند مردم ایران در بخش ها ای بزرگ از ایران مقاومت بسیار کردند و به زبان دری شعر و سخن میگفتند.

عجب اینجا است که بزرگان ما به آقای زرین کوب اعتراض نکردند و با فریاد شان پاسخ جسارت او را به فرهنگ و ادب ما ندادند و او را به خاموشی دعوت نکردند.
73
ایرانیان بخوبی میدانند که زبان و مذهب عرب را به زور شمشیر در ایران رایج کردند. برخلاف نوشته آقای زرین کوب ایرانیان اعراب و مذهب شان را از دل نپذیرفتند، بلکه برای حفظ جان خویش به آن تن در دادند.
ابو حفص سغدی موسیقیدان و شاعری است که بزبان دری، که در دوره سامانیان زبان رایج بوده، شعر می سروده و حتی سه قرن بعد از حمله اعراب میزیسته است.
نمونه شعر او:
آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا ( بودا ) او ندارد یار بی یار چگونه روذا ( رودا )

حنظله باد غیسی شاعری است که در دوره طاهریان میزیسته، تاریخ درگذشت او را ( 212 خورشیدی ) نوشته اند. او به زبان دری سخن می گفته، شعر زیر را که در دوران تحصیل میخواندیم و از بر داشتیم از او است:

مهتری گر بکام شیر در است شو خطر کن زکام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رو یا روی
( چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی نسخه قزوینی 1333 خورشیدی تهران ص 42 )

مگر نبود که در دوران حکومت یعقوب لیث صفاری ( 244 – 258 خورشیدی ) زبان فارسی زبان رسمی مردم ایران بود.
مگر نبود که یعقوب لیث صفاری در جلسه شعرا، سرودن شعر به زبان عربی را منع کرد و رئیس دبیرخانه او محمد بن وصیف سگزی در همان مجلس شعری را که به زبان پارسی سروده بود در برای یعقوب لیث خواند که سرآغاز آن چنین است.
ای امیری که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای سگ بند و غلام
ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید به ابی یوسف یعقوب بن اللیث همام
سگ بند = خدمتکار پادشاه
( تاریخ سیستان به تصحیح محمد تقی بهار چاپ 1314 خورشیدی تهران )

چگونه آقای زرین کوب از آن بی اطلاع بودند و مینویسند «بانک قرآن زبان ایرانیان را بند آورد » و چنین روایتی را به خورد مردم ایران دادند و کسی هم پاسخگوی ایشان نشد.

از بخت بد عمومآ فرمانروایان هم کمک نکردند، زبان وصدای روشنفکران را با تهدید به مرگ بستند.
آخوند ها بشدت مخالف هر نوع کوشش روشنگراای و آهنگ انسانی برای پیشرفت بودند و هستند و با کمک فرمانروایان و قوانین شرع هر نوع تفکر آزاد منشی را در نطفه خفه کردند و میکنند.

اسلام گرایانی بسیار بودند و هستند که بخود نام ادیب میگذارند و اسلام را به جای خرد در ذهن مردم جای میدهند.
همان گونه که در بالا اشاره شد، خارجیان نیز به کمک اندیشمند نمایان ظاهرساز ایرانی شتافتند و در گمراهی مردم نادان کوشیدند.

اکنون که چاپ دوم این مقاله انتشار مییابد، سال 2017 ترساای میباشد که از آغاز روشنگراای در دین ترساای 500 سال میگذرد.
500 سال پیش ( Martin Luther Dr.) حقوق دان و استاد الهیات در دانشگاه شهر ( Wittenberg ) در سال ( 1517 ) ترساای اعلامیه خود را که شامل 95 بند افکار ضد خرافاتی کلیسای کاتولیک بود بر در کلیسای شهر ( Wittenberg ) آویخت.
74
نتیجه روشنگراای پیشرفت علم و دانش بود که مردم جهان از آن بهره مند شدند.
از نهضت روشنگراای در ادیان سامی فقط ترسایان و یهودیان موفق شده و از آن بهره بردند.

از بخت بد روشنگراای در اسلام به جاای نرسیده است و اسلام پس گرا با قوانین کهنه 1400 سال پیش هنوز به کج راهه خود ادامه میدهد.

نمونه بارز آن گروهای اسلامیست داعش ( IS ) میباشند که در همین قرن بیست و یک ترساای در کشورهای عراق و سوریه بساط خود را پهن کرده و همانند صدر اسلام به گردن زدن مردم ادامه میدهند.
گروه دیگر طالبان، که همان شاگردان مکتب های اسلامی میباشند، در ده سال گذشته به کشتار ملت افغانستان و گه گاهی نیز حمله وحشیانه خود را به ترسایان گسترش داده اند.
این گروه های اسلامی چون دسترسی به حکام و قدرتمندان ندارند، به کشتار ضعیف ترین افراد اجتماع که زنان، کودکان و سال خرد گان باشند میپردازند.

در ابتدای قرن دوازدهم ترساای گروهی از پیروان اسماعیلیه که در اروپای آن زمان به نام اساسیون ( Assassin ) معروف بودند ، دامنه کشتار خود را تا سوریه امروزی توسعه داده بودند و تا اواسط قرن 13 ترساای به مدت بیش از یکصد سال به تاخت و تاز خود ادامه دادند

اختلاف آنان با اسلامیست های قرن بیست ویکم ترساای در این است که اساسیون توجه شان به حکام و قدرتمندان و ثروتمندان آن دوران بود و از آنها باج میگرفتند و درصورت خودداری از پرداخت، به کشتار آنان و نزدیکان شان میپرداختند.

بزرگان ما در دوران های پیش کوشیدند مردم ایران را از خواب غفلت بیدار کنند. اسلام گرایان با آنها مبارزه کردند و حتی این مبارزه را تا حد تکفیر پیش راندند.
نمونه بارز آن فرزند بزرگ ایران پور سینا پزشک بزرگ جهانی میباشد که مورد تکفیر قرار گرفت.
(رجوع شود به صفحه 59 این مقاله « کتاب عقلا برخلاف عقل » )
مسلمانان از قافله تمدن عقب مانده و سهمی در پیشرفت های جدید و علوم و دانش امروزی جهان ندارند و تا به امروز که قرن بیست و یکم ترساای میباشد دست به گریبان با خرافاتی میباشند که آخوند ها با افتخار دین اسلام را بدان زیور میدهند و خرد را که سر چشمه تکامل و پیشرفت انسانی میباشد به کنار نهاده اند.

دکتر علی فریدون مدنی

شانزدهم تیر ماه 1396 خورشیدی

75

فهرست مندرجات
----------------
عنوان شماره صفحه


بخش یکم: روشنگراای در دین ترساای
-------------------------------------
1 – گروه روحانیون 1
2 – گروه فرمانروایان 3
3 – گروه اندیشمندان 4
4 – گروه پژوهشگران 5

بخش

21
نظامی در همینجا ادامه میدهد و میپرسد افسانه بهشت را شنیده اید ؟ که آن آتشخانه ای میباشد آرایش شده.
چند بیت آن:
نهادم تکیه گاه افسانه ای را بهشتی کردم آتشخانه ای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر آن نقشی نبستم
( ص111 - 112 مخزن الاسرار )

فریدالدین عطار نیشابوری
-------------------------

دیگر از بزرگان اندیشمند، عارف، شاعر بلند پایه و روشنگرای ما عطار نیشابوری است که تاریخ تولد و مرگ او روشن نیست. احتمالآ 524 خورشیدی در نیشابور متولد شده است. عطار پیش از حمله مغول از بیم مسلمانان متعصب در اطراف نیشابور در خفا زندگی میکرد. این اندیشمند ایرانی در سال 608 خورشیدی بدست مخالفان متعصب مسلمان در محله شاد یاخ نیشابور کشته شد. بعد ها آنها مغولان را به قتل او متهم کردند.

عطار نیشابوری در غزل، قصیده و ترجیعات آنچنان استادی بسیار بخرج داده است که مورد ستایش دیگر بزرگان قرار گرفته است. یک نمونه آن جلال الدین مولوی است که میگوید:
من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد ولیکن در سخن گفتن غلام شیخ عطارم

عطار داروسازی و داروشناسی را نزد پدر آموخت و از این راه زندگی میکرد و چون بی نیاز بود
هرگز مدح گو ای نکرده است.
آثار بزرگی از او برایمان باقیمانده است که مهمترین آنها عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی اسرار نامه، داستانهای الهی نامه، مختار نامه، منطق الطیر و تذکرة الاولیا، که شامل سرگذشت هفت تن از بزرگان میباشد.
دکتر رضا زاده شفق در مورد اشعار عطار مینویسد:« از خواص آن تضمین آیات قرآن و ذکر نا پایداری جهان و لزوم بیداری انسانست.»
( ص 125 تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی )

سعید نفیسی دیوان فریدالدین عطار نیشابوری را تصحیح نموده است. او در مقدمه چاپ سوم دیوان که از انتشارات کتابخانه سنائی تهران به تاریخ 1339 خورشیدی میباشد، در صفحه 5 چنین مینویسد:

« مجموعه اشعار سنائی، مولانا جلال الدین و فریدالدین عطار و.... بشماره 238 در کتابخانه حالت افندی در استانبول هست. این مجموعه تاریخ ندارد اما رسم الخط آن میرساند که در قرن هشتم در ایران نوشته شده است. نکته تازه ای که در آن هست اینست که رباعیاتی کاتب مجموعه از مختار نامه عطار برگزیده و در پایان قصاید و غزلیات که نقل کرده یک رباعی هست که در آن مجموعه چنین آمده است: سقی ﷲ ثراه در وقت شهید شدن.
معشوق بتیغ دست برد، ایدل، هین بربند دو چشم و خوش بزانو بنشین
و انگه بزبان حال میگوای: که زهر از کف دوست شربت باز پسین »
از سرودن این رباعی عطار نیشابوری پیداست که او از پیش مورد تهدید بوده و می دانسته است که مخالفان قصد کشتن او را داشتند. پس بدست مغولان کشته نشده بلکه بدست دشمنان دوست نما ی مسلمان کشته شده است.

22
عطار در غزل زیر میگوید زاهدان دروغ میگویند، مغرورند و دل بیدار ندارند، اگر دارند نشان دهند. چند بیت آن:
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمائید همه هستید در مستی یکی هشیار بنمائید
ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کاندر درون هستید در بازار بنمائید
هزاران مرد دعوی دار بنمایم از این مسجد شما یک مرد دعوی دار از خمار بنمائید
من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمایم شما مستی اگر دارید از اسرار بنمائید
من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینم شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید
به زیر خرقه تزویر زنار مغان تاکی ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمائید

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 127 و دیوان عطار با تصحیح سعید نفیسی ص 299 و300)

در غزل زیر عطار توبه، تزویر و پندار بیهوده زاهدان را نمیپذیرد و میخواهد پندار بیهوده و خرافات را از میان بردارد. چند بیت آن:
عزم آن دارم که امشب نیمه مست پای کوبان کوزۀ دردی بدست
سر به بازار قلندر بر نهم پس بیک ساعت ببازم هرچه هست
تاکی از تزویر باشم ره نما تاکی از پندار باشم خود پرست
پردۀ پندار می باید درید توبۀ تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بود آخر پای بست

( ص 111 دیوان فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح سعید نفیسی انتشارات سنائی 1339 تهران )

در غزل زیرعطار بی وفایی آخوند را محکوم میداند و ترک مسجد میکند.
چند بیت آن:
عاشقی نه بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست
بود عمری در میان اهل دل این زمان تسبیح ما زنار ماست
چون بمسجد یک زمان حاضر نه ایم مسجد ما این زمان خمار ماست
(ص 117 دیوان مانند بالا)

در غزل زیر عطار میان مسجد، میخانه و مکه تفاوتی نمی بیند و آنها را یکسان میشمارد.
چند بیت آن:
ره میخانه و مسجد کدامست ؟ که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذا رندم که رندست نه در میخانه کین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیست بجویید ای عزیزان کین کدامست ؟
مرا کعبه خراباتست امروز حریفم قاضی و ساقی امامست
به میخانه امامی مست خفتست نمی دانم که آن بت را چه نامست ؟
( ص 139 دیوان مانند بالا )

عطار در غزل زیر دین را کنار میگذارد و خرقه را به آتش میکشد و سرنوشت منصور حلاج را در پیش چشم دارد. چند بیت آن:



23
پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین بر زد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین از سر جمع خرقۀ سوخته در حلقه زنار نهاد
دُرد خمار بنوشید و دل از دست بداد می خوران، نعره زنان، روی به بازار نهاد
باز گفتم چه اناالحق زده ای بر سر دار گفت: آری زده ام روی سوی دار نهاد

اناالحق = من حقم = خود را مانند خدا دانستن، اشاره به منصور حلاج است که سرش بر سر دار رفت
( ص 179 دیوان مانند بالا )
عطار در غزل زیر از اسلام میگریزد و به زرتشت پناه میبرد.
چند بیت آن:
منم آن گبر دیرینه که بت خانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه در این عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم
اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم
گبر = در فارسی دری به معنی زرتشتی است
( ص 362 361 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار بیزاری خود را از اسلام و مسجد و آنچه را که بدین مربوط است اعلام میکند و گرایش خود را به زرتشت ابراز میدارد.
چند بیت آن:
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارم مسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم
طریق صوفیان و رزم ولیکن از صفا دورم صفا کی با شدم چون من سر خمار میدارم
ببستم خانقه در، در میخانه بگشادم ز می من فخر میگیرم ز مسجد عار میدارم
چو یار اندر خراباتست اندر کعبه چون باشم خراباتی صفت خود را ز بهر یار میدارم
( ص 382 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار سجده نشینی را ترک میکند و به بتخانه و زنار( زرتشت ) و به مسیحیت پناه میبرد. چند بیت آن:
ترسا بچه ام افکند از زهد به ترسایی زین پس من و زناری در دیر بتنهایی
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی
امرو ز اگر هستم شوریده و سر مستم در بتکده بنشینم دل داده بتر سایی
نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم نه اینم و نه آنم شوریده و سودایی
بس گفته در این معنی نه کفر نه دین اولی بر تر شو ازین یعنی تو سوخته مایی
ترسا = مسیحی
( ص 542 دیوان مانند بالا )

غزل زیر را به عطار نسبت میدهند که در دیوان او، که به تصحیح سعید نفیسی است، از قلم افتاده است. در این غزل عطار عشق را که سمبل بهره گیری از زندگی است بالاترین مذهب میداند.
چند بیت آن:
دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است
بخند ای زاهد خشک ار نه ای سنگ چه وقت گریه و چه جای پند است
یقین میدان کین جا مذهب عشق و رای مذهب هفتاد و اند است
مرا با عاشقان مست بنشان چه جای زاهدان بر گزند است

24
عطار در حکایت منطق الطیر، از مرغ هاای گفت و گو دارد که برای دیدار سیمرغ ،که سمبل آفرینش بوده، با راهنماای هدهد بسوی قله کوه قاف پرواز کردند. از تمام مرغان فقط 30 ( سی ) مرغ پس از گذراندن هفت منزل دشوار به قله کوه قاف رسیدند. در آنجا از هدهد پرسیدند که سیمرغ کجاست؟ هدهد پاسخ داد که سیمرغی وجود ندارد.
آینه ای را در برابر مرغان قرار داد و از آنان پرسید که در آینه چه می بینید؟ مرغان گفتند ما سی مرغ در آینه می بینیم. هدهد به آنان رو کرده گفت، سیمرغ حقیقی خود شما هستید. عطار در حکایت منطق الطیر گفتار هدهد را چنین شرح میدهد:

هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهره سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود
کشف این سّر قوی در خواستند حل مائی و توئی در خواستند
بی زبان آمد از آن حضرت خطاب کاینه است این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند در او جان و تن هم جان و تن بیند دراو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی در این آینه پیدا آمدید
چون شما سی مرغ حیران مانده اید بی دل و بی صبر و بیجان مانده اید
مرغان میگویند

ما به سیمرغی بسی اولی تریم زانکه سیمرغ حقیقی گوهریم
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد رهرو و رهبر نماند و راه شد
عطار با این اشارات میگوید چون شما خود را در آینه سی مرغ می بینید در حقیقت خودتان سیمرغ حقیقی هستید و خدا را در خود خواهید یافت پس به دنبال خدای تصوری نروید.

در این ارتباط خواجه عبدلله انصاری نیز میگوید خود شناسی خدا شناسی است « من عرف نفسه فقد عرف ربه »
( منطق الطیر تألیف دکتر محمد الهی قمشه ای چاپ 1367 خورشیدی ص146 تا 148 و تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 132 )


جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی
----------------------------------------
مولوی عارف، صوفی و اندیشمند بزرگ ایرانی در سال 586 خورشیدی در بلخ چشم به جهان گشود، و در سال 592 خورشیدی بلخ را ترک گفت و بسوی قونیه رهسپار گشت و در سال 652 خورشیدی در همان شهر درگذشت. ( 1209 1275 -ترساای.)

غزلی زیبا برای قبر خود سروده است .دو بیت آن:
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید
میا بی دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد اول انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 272 )

از این شاعر گرانمایه آثاری چون مثنوی و دیوان شمس تبریزی برایمان باقی مانده است.

25
مولوی نیز مانند سایر بزرگان ما گفته های خود را با اشاره و کنایه میگوید تا از جور مذهبی ها در امان باشد. او چنین میگوید:
و اگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد دوم انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 355 )

او در يك غزل ‌عارفانه در وصف حال و نظریه خود در جست و جوی خدا چنین میسراید:
چند بیت آن:
من آن روز بودم که اسما نبود نشان از وجود مسما نبود
به بتخانه رفتم به دیر کهن در او هیچ رنگی هویدا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب در او مقصد پیر برنا نبود
سوی منظر قاب قوسین شدم در آن بارگاه معلا نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن در آنجاش دیدم دگر جا نبود
بجز شمس تبریز پاکیزه جان کسی مست ومدهوش شیدا نبود
این غزل مولوی در بعضی از دیوان ها حذف شده است.

اسما = مخفف اسماء عربی است ( اشاره به آفریدگار است )
مسما = نامیده شده ( اشاره به پروردگار است)
معلا = بر افراشته

مولوی به جای نماز و مجلس وعظ، به سماع می نشست.
یعنی او گوش به نغمه پرشور نی و ترانه دلنواز رباب با چرخیدن و رقص، به سماع می نشست. رقص با موسیقی و آواز و لباسی سفید یا رنگ های رنگین کمان انجام میگیرد. در این مجلس، وجد و حالی به آنها دست میدهد و آن را مجلس یا حلقهء سماع خوانند. سماع همواره با مخالفت اسلامیست ها مواجه بوده است.

مولوی میگوید سرشت آدمی برپایه شادی، عشق و موسیقی استوار است .
در غزلی میگوید دهانم را نبندید که راز گشایی میکنم، محشر را نمی پذیرم. چند بیت آن:
فرمان سقی الله رسیده است بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی
خواهیم سخنی گفت دهانم بمبندید که امروز حلال است و را راز گشایی

سقی الله = خدا رحمت کرد
اخوان الصفا = در قرن چهارم (قرن دهم ترساای ) در بغداد و بصره گروهی مخفی از اندیشمند ان ایرانی بودند که میگفتند اسلام با خرافات و اوهام آمیخته است. آنها طرفدار فلسفه یونانی بودند و آنرا علاج شریعت عربی میدانستند.
هله = حرف بیهوده - ژاژ نخایی = جفنگ گفتن - بمبندید = نبندید
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 527 )

در غزل زیر شعرو ترانه را به ذکر با تسبیح ارجح میداند. سه بیت آن:

26
در دست همیشه مصحفم بود در عشق گــــــرفته ام چغانه
اندر دهــنی کــــه بود تسبیح شــعر است و دو بیتی و ترانه
از شرم عقیق دُرفشانش دُر ها بگداخت دانه دانه
(کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 407-408 )

شعر مولوی جوششی دارد که میبایست از دهان او تراوش کند، خود او میگوید:
سخنم خور فرشته است، من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو َخمُش چرایی
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص611 )
عطار نیشابوری، خاقانی شروانی، امیر خسرو دهلوی و بسیاری از بزرگان ما در باره سماع اشعاری سروده اند که با رقص و موسیقی همراه بوده است که همیشه با مخالفت آخوند ها برخورد داشته است، که یاد آوری آنها در اینجا از حوصله این نوشته خارج است.

سعدی شیراز
------------
مشرف الدین سعدی شیرازی شاعر و روشنگرای بزرگ ادب ایران است که زبان فارسی را در شعر و نثر به درجه بالا رسانده است. او درحدود 589 خورشیدی در شیراز چشم به جهان گشود و در حدود 671 خورشیدی در همان شهر در گذشت. سعدی در بیشتر اشعار خود به آیات قرآن اشاره کرده است. در مورد بهشت و حوریان بهشت چنین میگوید:
حوران بهشتی که دل خلق ستادند هر گز نستانند، دِلِ ما که تو داری
اشاره او به آیه های زیر در مورد بهشت و حوریان باکره سیاه چشم و سفید اندام میباشد:
( سوره الواقعه آیه 22 و23 – سوره انبیا، آیه 31 تا 33 – سوره ص، آیه 52 - سوره الرحمن، آیه 15 و 56 و71 و72 )
( کلیات سعدی، نسخه فروغی انتشارات ققنوس 1374 خورشیدی غزل ص 774 )

سعدی شیرازی حدود هشتصد سال پیش به روشنگراای پرداخته و در آن دوره کوشید که مردم عقب افتاده را بیدار و از خرافات دور کند. در غزلی میگوید از الله که خیری ندیدی، برای رسیدن به خواست های خود برو راه عقلانی پیش بگیر:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
( کلیات سعدی مانند بالا ص 743 )
سراسر گلستان و بوستان انباشته از این گونه تذکرات میباشد.

سعدی سه بیت زیر« بنی آدم اعضای یکدیگرند » را با اشاره به آیات قرآن که الله را سختگیر تر در شکنجه و کیفر دادن میداند و از سوی دیگر او را نابود کننده شهر ها برای ترساندن مردم معرفی میکند ، مورد مقایسه قرار میدهد:
( سوره4 نساء آیه 84 - سوره 5 مائده آیه 38 - سوره 26 شعرا آیه 208 )

و علاوه بر آن با اشاره به آیه آل عمران که « از کسی جز اسلام پذیرفته نمیشود» و آیات دیگر در مورد دشمنی و کشتن یهودیان و ترسایان، هشدار میدهد که انسان نباید همنوع خود را بکشد و میگوید:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
27
( سوره 9 توبه آیه 29 و 30 - سوره 9 توبه آیه 23 و 34 - سوره 5 مائده آیه 51 - سوره 3 آل عمران آیه 85 )
( ص 35 گلستان باب اول مانند بالا )
( بر در ورودی دفتر یونسکو این سه بیت شعر سعدی خوانده میشود و علاوه بر آن از سال ( 2005 ترساای ) فرشی با این سه بیت « بنی آدم ..» که با نخ طلا ای بافته شده است، در سالن مذاکرات سازمان ملل متحد آویخته شده است.)

در حکایت « یکی از ملوک عرب که بی انصاف ولی نماز گذار و از دشمنی مردم اندیشناک بود، در دمشق از او کمک خواست » سعدی پاسخ میدهد:
به بازوان توانا و قوت سر دست خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
بتر سد آن که بر افتاد گان نه بخشاید که گرز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست
( کلیات سعدی گلستان باب اول مانند بالا ص 34- 35)

در قصیده دیگر پاکی و درستی را بهتر از پیشانی به خاک کشیدن ( نماز ) میداند:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
سعدیا گر چه سخندان و مصالح گوئی به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست
( کلیات سعدی مانند بالا ص 890 و 891 )

سعدی در باب دوم گلستان در یک حکایت میگوید پادشاهی مشکلی داشت، نذر کرد که اگر این مشکل حل شود به زاهدان شهر درهم ها خواهد داد. چون رفع مشکل شد کیسه ای از درم به غلامی داد که آن
را بین زاهدان تقسیم کند. غلام با کیسه پر درهم باز گشت و رو به پادشاه گفت زاهدی ندیدم. پادشاه گفت در این شهر چهار صد زاهد داریم. غلام پاسخ داد:
« آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه زر می ستاند زاهد نیست. ملک به خندید و گفت انگار حق به جانب اوست. » بیت: زاهد که درم گرفت و دینار زاهد تر از او کسی بدست آر
( ص 82 و 83 دیوان مانند بالا )

سعدی در باب دوم گلستان در حکایت دیگر به زاهدان دغل کار اشاره میکند.
« زاهدی مهمان پادشاهی بود، به طعام نشستند ، کمتر از آن خورد که عادت او بود.
چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود. »
بیت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تو میروی به ترکستان است
« چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناول کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت ای پدر باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید.»
پسر به پدر پاسخ داد: « نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.»
بیت: ای هنر ها گرفته بر کف دست عیب ها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی بسیم دغل
مقام خویش = خانه خویش
( ص 68 دیوان مانند بالا )

سعدی از بی خردی زاهد بتنگ آمده و در باب هشتم گلستان می گوید:

28
« دو کس دشمن ملک و دین اند، پادشاه بی حلم و زاهد بی علم »

حلم = برد باری
( ص 174 دیوان مانند بالا )

در باب هشتم گلستان در مورد نادانی و گمراهی مردمان مذهبی که دین خود را بر حق و دیگر ادیان را ناحق می دانند چنین میگوید:
« همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال »
یکی یهودی و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
بطیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میدانم
یهود گفت به تورة می خورم سوگند و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد بخود گمان مبر هیچکس که دانایم
بطیره = بخشم جمال = زیباای
( ص 176 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر آگاهی میدهد که با زهد گشایشی در زنگی ندیدم چه زهد مانند شیشه ای است که بر سنگ زده شود. میگوید ای زاهدان از سر ما دست بردارید چه خودتان نیز در دو جهان خشنود نخواهید بود. چند بیت آن:
کز زهد ندیده ایم فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ
گِرد دو جهان بگشته عاشق زاهد بنگر نشسته دلتنگ
من خرقه فکنده ام ز عشقت با شد که بوصل تو زنم چنگ
فتوحی = گشایشی
( ص 640 و 641 دیوان مانند بالا )
عقیده سعدی در طیبات دیوان خود، در مورد غزل مولوی « بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزواست » چنین است. چند بیت آن:

از جان برون نیامده جانانت آرزواست زنار نا بریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنی موری نۀ و ملک سلیمانت آرزوست
موری نۀ و خدمت موری نکردۀ وآنگه صف صفۀ مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انالحق همی زنی وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
انصاف را تو خود ز سر صدق داده به بر درد نا رسیده و درمانت آرزوست

زنار نا بریده = از کمربند موبدان زرتشتی آزاد نشده
ارنی = اشاره به سوره 7 اعراف آیه 143 میباشد که در آن موسی از خدا خواست که چهره
خود را به او بنمایاند.
انالحق = اشاره به منصور حلاج است که سرش به دار رسید.
( دیوان شمس تبریزی، تصحیح م. درویش انتشارات جاویدان علمی 1336 خورشیدی ص 175 )
( دیوان سعدی طیبات نسخه محمد علی فروغی انتشارات محمد حسن علمی تهران 1338 ص 549 و 550 )



29
فخرالدین عراقی
---------------
شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی معروف به عراقی در سال 592 خورشیدی در روستای کمیجان همدان چشم به جهان گشود و پس 75 سال زندگی در سال 667 خورشیدی در دمشق درگذشت.
عراقی از کودکی در همدان به تحصیل پرداخت و در 17 سالگی پس از آموزش در علوم و کسب دانش به هندوستان رفت. این سفر 25 سال به درازا کشید.
سپس رهسپار قونیه شد و مدتی در نزد جلال الدین رومی اقامت گزید. عراقی از مریدان شهاب الدین سهروردی بشمار میرود.
دیوان عراقی شامل غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و ترجیعات است که نزدیک شش هزار بیت میباشد
که امروزه بدست ما رسیده است. او در غزلیات عرفانی خود استادی بسیار بخرج داده است.
ریز بینی او نه تنها اشعارش را پر معنا بلکه بسیار آموزنده و روشنگرا کرده است.
عراقی در دو غزل زیر شکایت از رنج و رسواای دارد که از سوی زاهد ان به او میرسد.
او در ابیات زیر میگوید من دست از سر شما برداشتم و از کرم الله نیز گذشتم.

ما رخت ز مسجد به خرابات کشیدیم خط بر ورق زهد و کرامات کشیدیم
از زهد و مقامات گذشتیم که بسیار کاس تعب از زهد و مقامات کشیدیم

کاس = کُوس = طبل بزرگ تعب = رنج
( ص 49 دیوان )

در غزل زیر میگوید، خود شما بودید که راز خود را فاش کردید پس مرا چرا بدنام میکنید.
چند بیت آن:
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بد نام کردند
( ص 190 دیوان )

در غزل زیر عراقی زاهد را مسلمان واقعی نمیداند و میگوید از زهد فروشی و مناجات دائم، گنجی
بدستتان نمیرسد. چند بیت آن:
مست و خراب باید هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد، صد پیر در مناجات
تا کی کنی بعادت در صومعه عبادت کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات
جان باز در خرابات تا جرعه ای بیابی مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طاعات
چون غرقه شد عراقی باید حیات باقی اسرار غیب بیند در عالم شهادت

مناجات = راز و نیاز میقات = به محل احرام بستن حاجیان گویند طاعات = بندگی و عبادت
( ص 141 دیوان )

در غزل زیر میگوید از رفتن به مسجد و تفاخر فروشی خود را آزاد کردم. ترجیح میدهد که با مردم ندار دمساز باشد. دو بیت آن:
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد و ز لذت مباهات
از خانگاه رفته در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات


30
مباهات = تفاخر کردن عزی و لا ت = نام دو بت میباشد که در آیه 53 نجم سوره 19 تا 21 قرآن همراه بت منات ذکر شده است.
( ص 142 دیوان)

در غزل زیر میگوید اگر بهره گیری از زندگی را میخواهی در کعبه آنرا نمی یابی.
چند بیت آن:
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم بدر صومعه دیدم که فراز است
آواز ز میخانه بر آمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است

حرم عشق = محل بهره گیری از زندگی خوب فراز = بالا
( ص 151 دیوان )

در غزل زیر عراقی از صومعه و زاهد دوری میجوید ولی به آیین زرتشتی و مسیحی احساس نزدیکی میکند. چند بیت آن:
دل در گره زلف تو بستیم دگر بار وز هر دو جهان مهر گسستیم دگر بار
با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم از صومعه و زهد برستیم دگر بار
در بندگی زلف چلیپات بماندیم زنار هم از زلف تو بستیم دگر بار
چلیپا = صلیب زنار = شال سفید کمر مغان زرتشتی
( ص 201 دیوان )

در غزل زیر عراقی آنچه که ابزار دین است به کنار میگذارد. چند بیت آن:
کردم گذری به میکده دوش سبحه بکف و سجاده بر دوش
تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس در پوش
در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو، شراب می نوش
( ص 214 دیوان )

در غزل زیر نیز عراقی سجاده نماز و تسبیح را بدور افکنده است. چند بیت آن:

من باز ره خانه خمار گرفتم ترک ورع و زهد بیک بار گرفتم
سجاده و تسبیح بیک سو فکندم بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام می و شاهد و شمعست ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
ورع = پارسایی ( پرهیزکاری )
( ص 226 دیوان )

در غزل زیر عراقی بین خود و زاهد ریا کار فاصله ای شگرف میبیند و خود را به آیین زرتشت نزدیکتر میداند. چند بیت آن:
ز بند زهد و قرایی برستم نه مرد رزق و سالوس و ریا یم
ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار شد بند قبایم
برون کردندم از کعبه به خواری درون بتکده کردند جایم

قرایی = زهد ورزیدن طیلسان = شنل صومعه نشینان


bis seite 30


پیش گفتار چاپ دوم



پس از انتشار چاپ اول این مقاله، گروهی از سروران اندیشمند مرا یاد آور شدند که کوتاهی کلام را که در پیش گرفته ام موجب گردیده که حق کلام بزرگان ما به خوبی ادا نشود.
این پند را به جان خریدم و در چاپ دوم تا حد امکان به این مقاله وسعت دادم.
با این حال همواره هدف اصلی خود را که کوتاه نویسی است از نظر دور نداشتم و توجه کردم که درازی کلام ملال خاطر خوانند گان ارجمند را تا پایان مقاله سبب نگردد.
آنچه را که در این چاپ ملاحظه میفرمایید ثمره این یادآوریها است.

دکتر علی فریدون مدنی
تیر ماه 1396 خورشیدی







چگونگی نهضت های روشنگراای در ادیان سامی
(Enlightenment – siècle des lumières - Aufklärung )


مقدمه:
چگونه نهضت روشنگراای در ادیان سامی، ترساای و یهود، بارور گردید ولی در اسلام به جاای نرسید. این موضوع بررسی بسیار کوتاه و فشرده مطالب در این مقاله میباشد که بشرح زیر مورد بررسی قرار میگیرند.

برای این کار ابتدا به شرح روشنگراای در هر سه دین میپردازیم و سپس از چگونگی آن ها به نتیجه خواهیم رسید.

بخش یکم: روشنگراای در دین ترساای ( مسیحی )
1 – گروه روحانیون
2 – گروه فرمانروایان
3 – گروه اندیشمندان
4 – گروه پژوهشگران

بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
1 - آغاز کار
2 – نهضت گروه دانایان ( Haskala ) که همان روحانیون اندیشمند و برجسته اروپاای بودند.
این گروه روشنگرا از کمک بعضی از فرمانروایان اندیشمند اروپای مسیحی برخوردار گردیدند.
3 – گروه اندیشمندان


بخش سوم: روشنگراای در اسلام ( با توجه خاص به ایران شیعه مذهب )
1 – گروه اندیشمندان
2 – نهضت ها، مکتب ها
3 – فرمانروایان

خلاصه و نتیجه گیری
1
بخش نخست: روشنگراای در دین ترساای

1 – گروه روحانیون
--------------------
پدیده روشنگراای در ادیان سامی ( ادیان ابراهیم ) همواره از داخل این ادیان آغاز گردید.
در قرن پانزدهم ترساای اولین روشنگراای دین ترساای بوسیله یک روحانی بنام ( Dr. Martin Luther )، که استاد الهیات نیز بود، آغاز گردید. تولد او را در سال ( 1483 ) ترساای در شهر ( Eisleben ) و در گذشت او را در سال ( 1546 ) ترساای ذکر کرده اند. در سال 1517 ترساای با نصب اعلامیه ای با 95 بند بر در کلیسای خود در شهر ( Wittenberg ) و آغاز ترجمه انجیل از لاتین به زبان آلمانی در سال 1522 ترسا ای در قلعه ( Wartburg ) کار روشنگراای را به اوج رساند. او در سال 1534 ترساای اولین جلد ترجمه کامل انجیل به زبان آلمانی را انتشار داد.



Dr. Martin Luther und Titelblätter der ersten vollständigen Ausgabe der Bibelübersetzung 1534.
Die Juden in Deutschland von der Römerzeit bis zur Weimare Republik.
1997 von Nachum T. Gidal Könemann Verlagsgesellschaft mbH - Mit einem Geleitwort von Marion Gräfin Dönhoff

در دین ترساای پس از ( Luther ) بسیاری از یاران مسیحی او دنباله کار او را گرفتند . در اینجا برای کوتاهی کلام به یاد آوری چند تن از آنان بسنده میکنم.
نهضت روشنگراای گرچه از سوی پروتستانها ( پیروان افکار لوتر ) آغاز گردید، کاتولیک های رم ( پیروان پاپ اعظم ) را نیز فرا گرفت.

از مهمترین یاران او باید نام ( Johannes Calvin ) فرانسوی، که در سال ( 1509 ترساای ) چشم بدنیا گشود و در سال (1564 ترساای ) درگذشت، ذکر گردد. او با جدیت افزون روشنگراای را
2
که ( Luther) آغاز کرده بود پیگیری کرده و به سوی تکامل پیش برد. او در راه اجرای مذهب سختگیر بود.
( Der Spiegel, Geschichte 6-2015 Seite 113 )

از فنلاند روحانی دیگری به نام ( Michael Agricola ) متولد سال ( 1509 ترساای )، در شمال اروپا روشنگراای را با پشتکاری بسیار به پیش راند، وی در سال ( 1557 ترساای ) درگذشت. او نیز از بزرگان روشنگراای بشمار میرود.

دیگر از روحانیون مسیحی (Philipp Melanchthon ) ( 1560- 1479 ترساای ) میباشد که نویسنده و شاعر نیز بود و در روشنگراای اروپا ی مسیحی سهمی بزرگ داشت. او مسائل سیاسی از جمله گفتگو با حکام بخش های مختلف آلمان و پیداکردن راه حل ها را به عهده داشت. او از سال ( 1560 ترساای ) به بعد راه مسالمت آمیز خود را ترک گفت و به جمع افراطیون در آمد و مقاومت در برابر امپراطور کاتولیک آلمان Karl V. 1556 – 1519) Kaiser ترساای) را پیش گرفت.
Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 106-107) )

دیگر روحانی سویسی بنام ( Huldrych Zwingli ) ( 1531 - 1484 ترساای ) نیز در پای گیری روشنگراای در مرکز اروپا به سختی دست اندر کار بود. او گرچه با لوتر اختلاف نظر داشت ولی با میانجی گری ( Philip I.von Hessen ) در ماربورگ به توافق رسیدند. او در جنگ با کاتولیک ها به عنوان روحانی پروتستان ها شرکت داشت و کشته شد. کاتولیک ها جسد او را چهارقطعه کرده و سپس سوزاندند.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 114 )

از فرانسه میتوان نام (Martin Bucer ) 1551- 1491)ترساای ) را یاد کرد. این روحانی روشنگراای را در بخش الزاس و لرن فرانسه توسعه داد و به دلیل کوشش های سیاسی ( Diplomatie ) که نزدیک شدن روش کلیسا های مختلف را در بر داشت، نامی و اثری بزرگ از خود بر جای گذارد.

همچنین در زیر با ذکر نام چند روحانی ترساای اروپا که در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشتند به کوتاهی بسنده میکنم:
Johannes Bugenhagen ( 1558 - 1485 ترساای ) که در سال 1523)ترساای ) به عنوان روحانی شهر (Wittenberg) به لوتر پیوست و روحانی ای بود بسی روشنفکر و دانا. او از سال 1504 ترساای ودر سن 19 سالگی به ریاست مدرسه شهر ( Pommern ) انتخاب گردید.
او از نزدیکان Luther و نماینده او در شمال آلمان و دانمارک بود و از سال ( 1528 ترساای ) به بعد دستور العمل ها ای( Lutherische Kirchenordnung ) برای کلیسای شهر های مختلف شمال آلمان و دانمارک نوشت و انتشار داد .
( Kieler Nachrichten 28. Oktober 2016 Seite 2 ) انجمن شهر ( Hamburg ) به پاس قدرشناسی از او هدایاای برای او ارسال داشت که از جمله آن 150 لیتر شراب ناب، 200 لیتر آب جو و یک گاو پروار را میتوان نام برد.

Heinrich Bollinger (1575 - 1504 ترساای ) روحانی اهل سویس و از یاران بزرگ روشنگراای در شهر ( Zürich ) بود.


3
Thomas Müntzer روحانی و انقلابی دوره روشنگراای (1525- 1489 ترساای ) بود . او در خواست هایش انقلابی تر از لوتر بود به صورتی که حتی با لوتر گفتگوی بسیار داشت. او را پس از شکست جنگهای دهقانی آلمانها دستگیر و به دار آویختند.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 116 )

Dr. Andreas Bodenstein روحانی (1541- 1486ترساای ) معروف به ( Karlstadt ) که استاد دانشگاه (Wittenberg ) نیز بوده، از یاران لوتر بشمار میرود. این روشنگرای روحانی طرفدار کلیسای بدون تزیین بود.
او بعد ها با لوتر اختلاف پیدا کرد و به سویس نزد ( Zwingli ) رفت و به کمک او در دانشگاه شهر ( Basel ) تا پایان عمر به تدریس پرداخت.
( Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 117 )

دیگر از روشنگرایان بزرگ اروپا ( Desiderius Erasmus von Rotterdam) روحانی کاتولیک مذهب هلندی میباشد. مورخین تولد احتمالی او را (1467 ترساای ) در ( Rotterdam ) و تاریخ درگذشت او را ( 1536 ترساای ) در شهر ( Basel - Swiss ) ذکر کرده اند.

او روحانی ای بود اندیشمند، انسان دوست ، زبان شناس ( Philolog ) و نویسنده ای زبردست و به زبان های مختلف ازجمله لاتین نیز از او آثار بسیار از جمله 150 کتاب دینی و2000 نامه بجای مانده است.
این روحانی کاتولیک راهبی بود وابسته به ( - Chorherr Augustiner ) و تحت تأثیر افکار
( Augustin ) قرار داشت.
در سال (1524 ترساای ) Erasmus von Rotterdam ) ) کتاب ( De Libero Arbitrio ) خود را انتشار داد. در این کتاب در مورد آزادی اراده انسانی می نویسد که تضمین نظام جهان وابسته به آزادی اراده انسان ها است زیرا بدون آزادی اراده، اخلاق و مسؤلیت که روابط انسانی را استحکام می بخشد، به وجود نمیآید.
او در کتاب خود بحث آزادی اراده را آنچنان در حدی بالا قرار داد که کلیسای کاتولیک اینگونه افکار را محکوم کرد.
( Martin Lutter ) در سال ( 1525 ترساای ) کتابی در پاسخ به کتاب ( Erasmus ) انتشار داد که در جهان آن روز سر و صداای بپا انداخت به صورتی که گروه طرفداران ( Reformation ) در یک سو و گروه واقع بینان انسان دوست ( Humanist ) در سوی دیگر قرار گرفتند.
از این رو بود که بین ( Erasmus ) در اینگونه موارد خاص که در بالا به آن اشاره شد با ( Martin Lutter ) اختلاف نظر شدید به وجود آمد.
از سوی رهبران کلیسای کاتولیک انتشارات ( Erasmus ) که در آنها پافشاری کرده بود که بدون آزادی اراده انسانی، زندگی با اخلاق ( Moral ) ممکن نیست و خرد و انسان دوستی را پایه اصول زندگی قرار داده بود ، مورد تحریم قرار گرفت.

( Kindel Literatur - Lexikon Band II S.2464 Zürich 1981 )




4
2 – گروه فرمانروایان
----------------------
اولین حامی ( Luther ) فرمانروای دیار ساکسن آلمان (Kurfürst von Sachsen ) به نام ( Friedrich III.) بود. او به جهت داناای که داشت به (Friedrich der Weise ) معروف گردید.
این فرمانروای دانا برای حفظ جان لوتر او را در تاریخ ( 04.05.1521 ) در قلعه ( Wartburg ) شهر ( Eisenach ) پنهان کرد واو را از مرگ حتمی نجات داد.
در همان قلعه شهر بود که ( Luther ) ترجمه انجیل را آغاز و به پایان رساند.

دیگر از فرمانروایان معروف (Georg III. von Anhalt ) را، که از یاران لوتر و در رشته الهیات تحصیل کرده بود، باید نام برد. او در خاور آلمان روشنگراای را توسعه داد.

نمونه دیگر فرمانروای بخش Hessen (Landgraf Philipp I .von Hessen ) (1504 1567- ترساای ) را باید نام برد که با تمام نیرو از روشنگراای پشتیبانی و آنرا توسعه داد. او بود که احداث دانشگاه شهر ( Marburg ) را در سال ( 1527ترساای ) به پایان رسانده و آن را افتتاح کرد.
در سال 1540 ترساای لوتر به عنوان رهبر پروتستان ها با ازدواج دوم فیلیپ یکم موافقت کرده بود،
( گرچه ازدواج دوم برای پیروان مذهب کاتولیک تاکنون هم ممنوع است. ) Der Spiegel, Geschichte 6.2015 Seite 110 -111) )
دیگر از فرمانروایانی که از پشتیبانان روشنگراای به حساب میآید، Jerome Bonapart پادشاه وستفال ( Königreich Westfalen ) میباشد. او به برابری ادیان در برابر قانون اعتقاد داشت. او در سال ( 1807 ) در یک سخنرانی اعلام نمود که یهودیان مانند دیگر همشهریان میتوانند مشاغل دولتی را عهده دار شوند. پشتیبانی از یهودیان اروپا ، گام مهمی در پیشبرد روشنگراای در اروپا بشمار میرود.

سیاستمدار و صدر اعظم پروس ( Preußen ) ( Karl August Freiherr von Hardenburg ) در بین سالهای (1822 - 1804 ترساای ) در برلین یکی از بزرگان روشنگراای در اروپا بود.
بوسیله او بود که با فرمان پادشاه پروس (III. Friedrich Wilhelm ) در سال ( 1812 ترساای ) برابری حقوق یهودیان به تصویب و به اجرا گذارده شد. از آن پس دین از حکومت جدا شد و یهودیان میتوانستند در شغل ها ای که تا کنون برای آنان ممنوع بود، مانند کشاورزی و صنعت کاری، مشغول بکار شوند.

در فرانسه روشنگراای از سال (1789 ترساای )، که فتح زندان باستیل در پاریس اتفاق افتاد، تا سال (1815ترساای ) ، شکست ( Waterloo) ، دوره ناپلئون بناپارت (Napoleon Bonaparte) نامیده میشود.

کارهای روشنگراای در این دوران بسیار و از جمله (Code civil des Français ) قانون مدنی فرانسه در سال (1804 ترساای ) را باید نام برد که هنوز هم در فرانسه قوانین مدنی بر آن استوار است.

آرمان آزادی، برابری و برادری ( Liberté, Égalité, Fraternité ) شعار ملی فرانسه گردید. در دوره ناپلئون، افکار انقلابی او در سراسر اروپا جای گیر شد. در سال (1791 ترساای ) مجلس ملی فرانسه برابری تمام فرانسویان را در برابر قانون تصویب کرد.
از آن پس فرانسویان یهودی مشکل مذهبی نداشتند.


5
3 – گروه اندیشمندان
----------------------
همزمان اندیشمندان اروپا نیز دست به دست هم داده روشنگراای را پیش بردند. در زیر به چند تن از آنان اشاره میکنم :
نویسنده و فیلسوف فرانسوی (Voltaire) (1773 – 1694ترساای ) یکی از بزرگان اروپا میباشد. او در پیشبرد روشنگراای سهمی بزرگ داشته است. این شاعر و نویسنده و ادیب در گروه روشنفکران
اروپا نفوذ بسیار داشت و توانست افکار پیشرو روشنگراای را در ذهن گروه های مختلف جایگزین کند. کتاب های او به زبان های اروپا ای ترجمه و انتشار می یافتند. خود ولتر به زبان های آلمانی، انگلیسی، ایتالیاای تسلط داشت و بعضی از آثار خود را به این زبان ها مینوشت.

فیلسوف، تاریخ دان و روشنگرای اسکاتلندی (David Hume) 1776 - 1711 ) ترساای ) در سال های (1748- 1749 ترساای ) در چندین کتاب گفتگو را در مورد عقل انسانی و اخلاق مورد پژوهش قرار داده است.
او مینویسد انسان بدون عقیده متولد میشود. آموزش انسان در اجتماعی که زندگی میکند شکل میگیرد. در اینجاست که برای پیداکردن راه درست با ید از شعور خود استفاده کند.
او بزرگترین روشنگرای اسکاتلندی بشمار میرود.

فیلسوف آلمانی (Immanuel Kant) (1804 – 1724 ترساای ) در کتابهای خود مردم را بسوی عقل کشانده و آن را یگانه معیار سنجش میشمارد. همچنین در یکی از کتاب های خود به قوانین و حقوق در مذهب پرداخته است. امانوئل کانت در اروپا روشنگراای را در افکار عمومی گنجانید.

نام فیلسوف معروف آلمانی، (Friedrich Nietzsche) ( 1900 – 1844 ترساای ) نویسنده کتاب « چنین گفت زرتشت » که عنوان دوم آن ( کتابی است برای همه کس و هیچکس ) میباشد را ایرانیان شنیده اند. نیچه در نوشته های خود فلسفه افلاطون (Platon) را پیش نظر داشته است. او در کتاب های خود به شدت به اخلاق در دین پرداخته و آن را مورد سؤال قرار داده است. نیچه معتقد بود که برای رسیدن به قدرت است که مردم به زاهد نزدیک میشوند. او بر این باور بود که آنچه را که زاهد گناه و خدا میداند بازیچه کودکانه ای بیش نیست. دین و مراسم آن را بیهوده میدانست که انسان را از فعالیت باز میدارد. توکل به خدا را ترس از دانستن حقیقت میداند که مردم از آن احساس رضایتمندی میکنند و آرامش مییابند.

دین را یکی از ابزار های استحکام قدرت فرمانروایان میشمارد. نیچه در روشنگراای در قرون گذشته سهیم بوده است.
( کتاب چنین گفت زرتشت ترجمه حمید نیّرنوری چاپ ابن سینا تهران 1346 خورشیدی )

فیلسوف و نویسنده، فرانسوی ( Jean Jacques Rousseau ) 1778 1712 ) ترساای ) که مسلط به علوم طبیعی نیز بوده، در نوشته های روشنگراای خود همواره عقل را منبع اصلی دانش و تعلیم وتربیت دانسته است.

یکی از روشنگرایان انگلستان ( John Locke) ( 1704 - 1632 ترساای ) میباشد. او با انتشار نشریات خود در روشنگراای مردم و به خصوص به روحانیون پرداخت و عقل انسانی و حقوق بشر را در تعلیم و تربیت در مرتبه بالا قرار میداد.


6
فیلسوف آلمانی ( Georg Wilhelm Friedrich Hegel ) ( 1831 -1770) از جمله نوشته های منتشر شده او در باره فلسفه طبیعت، فلسفه تفکر انسانی و عقل سلیم بوده است.
تحقیقات و آثار او شامل: علوم ، علوم اجتماعی، تاریخ، مذهب، سیاست و فرهنگ میباشد.
از جمله پیروان او میتوان ( Ludwig Feuerbach, Karl Marx ) را نام برد.


4 - گروه پژوهشگران
----------------------
فیلسوف و پژوهشگر ( Isaac Newton Sir ) ( 1727 - 1643 ترساای ) بزرگترین فیزیک و ریاضی دان و ستاره شناس انگلیسی بود و انقلاب علمی را پایه نهاد. قوانین جاذبه، که اصول فیزیک
میباشد، را در سال ( 1687 ترساای ) در کتاب فلسفی خود همراه با عوامل طبیعی، فیزیکی و ریاضی منتشر کرد.
نیوتن و تعداد بیشماری از پژوهشگران بزرگ مانند او با روشن کردن و شرح عوامل طبیعی، کمک بسیار شایانی به روشن شدن افکار دیگر اندیشمندان زمان خود کرده و بدین وسیله راه خرافات روحانیون را بسته و راه روشنگراای را هموار نموده اند.



























7
بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
----------------------------------
1 - آغاز کار
------------
یهودیان اروپا سخت تحت تأثیر ترسایان که روشنگراای را پشت سر گذارده بودند، قرار داشتند.
از سوی دیگر آنها اروپاای و با فرهنگ اروپا آمیخته شده بودند. یهودیان در پیشبرد هنر، دانش، وفرهنگ در اروپا سهمی بزرگ را برعهده داشتند.
یکصد سال پیش از آغاز روشنگراای در دین یهود، فیلسوف بلند پایه یهودی بنام ( Baruch Spinoza ) متولد آمستردام ( 1677 - 1632 ترساای ) را در 23 سالگی به جرم ( Pantheismus ) که خدا و کیهان و طبیعت را یگانه میدانست، از مجمع یهودیان اخراج کرده بودند.

2 – گروه دانایان ( Haskala )
--------------------------------
روشنگراای در دین یهود بین سالهای (1770 – 1780 ترساای ) در اروپای ترساای آلمان ( برلین و کونیگز برگ ) Königsberg ) ) بوسیله گروهی بنام (Haskala )، که به معنای دانش و فلسفه ( داناای ) میباشد، آغاز گردید.
در این گروه جمعی از بزرگان یهودی شرکت داشتند. چند تن از بزرگان دین یهود را در زیر نام میبرم:
روشنگراای دین یهود، در اروپا بوسیله یک فیلسوف یهودی بنام ( Moses Mendelssohn ) (1786- 1729 ترساای ) ، که خود فرزند یک روحانی ترساای بود، آغاز گردید.
فیلسوف و روشنگرای یهودی ( Moses Mendelssohn ) اولین کتاب فلسفه اخلاق را در سال ( 1754 ترساای ) به زبان عبری انتشار داد.

ترجمه تورات را در سال ( 1783 ترساای) ، از زبان عبری به زبان آلمانی منتشر کرد و تصحیح شده آنرا در سال ( 1788 ترساای) به چاپ رساند. این اولین سنگ بنای روشنگراای دین یهود در اروپای ترساای آن روز بوده است.
ارزشهای روشنگراای در اروپای ترساای به مرحله ای بالا رسیده بود که یهودیان نمی توانستند این ارزش ها ( آزادی، برابری و برادری ) را، که ناپلئون بناپارت به مردم فهمانده بود، نادیده بگیرند.

فیلسوف، نویسنده، شاعر و روشنگرای آلمانی ( Gotthold Ephraim Lessing ) با نوشتن کتاب ( Nathan der Weise - 1779 ) انگیزه بزرگی برای ( Mendelssohn ) به وجود آورده بود.
Lessing ) ( در کتاب خود اشاره به دانا ای (Mendelssohn) کرده و از او الهام میگیرد





8
درام ( Nathan der Weise )، که در سومین جنگ صلیبی ( 1392 - 1189 ترساای ) در اورشلیم اتفاق افتاده است، شرح حال ( Nathan der Weise ) میباشد که به (Moses Mendelssohn ) اشاره کرده است. ناتان دانا ( der Weise Nathan ) در بازگشت از سفر میشنود که یک جوان ترساای دختر او را که یهودی مذهب بود از آتش نجات داده است و آن ترساای نیز زندگی خود را مدیون صلاح الدین ایوبی مسلمان میداند.

پس از درگذشت ( Moses Mendelssohn ) یکی از همگامان او به نام Friedländer ) David) دنباله کار او را گرفت و در سال (1778 ترساای ) اولین مدرسه آزاد را در برلین گشود. برنامه درسی و تدریس این مدرسه ، بر خلاف دیگر مدارس معمول یهودیان، بر پایه روشنگراای بنیاد نهاده شده بود.




Moses Mendelssohn


9
3 - گروه اندیشمندان
-------------------
در سال ( 1778 ترساای ) مجله ای بزبان عبری بوسیله ( Isaac Euchel ) در برلین انتشار یافت که روشنگراای را در دین یهود برای خوانندگان خود در آن مجله تجزیه و تحلیل میکرده است. او بشدت برای نو آوری در زبان عبری و تغییرات لازم برای روشنگراای در دین یهود کوشید.

دیگر از پیش آهنگ های روشنگراای در دین یهود بانک داری به نام ( Israel Jacobssen ) بود که در سال ( 1804 ترساای ) مدرسه مدرن روشنگراای را، با وجود مخالفت مسیحیان، بنام خود
( Jacobssenschule ) در شهر ( Sessen ) استان ( Niedersachsen ) افتتاح کرد. او مدارس بسیار برای آموزش و روند روشنگراای بنیاد نهاد.

از آغاز سال ( 1800 ترساای ) در بخش (Galizien ) واقع در جنوب (Ukraine, Polen ) خاخام بزرگ یهودی به نام ( Salomon Juda Rapoport ) برای اولین بار به بررسی و تجزیه و تحلیل علمی دین یهود پرداخت و از این راه به پیشبرد روشنگراای در بین مردم یهود بسیار کوشید.

هم زمان نویسنده لهستانی (Menachem Mendel Lefin ) که جزو گروه روشنفکران بلند پایه ( Haskala ) و از سال ( 1800 ترساای ) از رهبران روشنگراای بوده، با انتشار کتاب های
خود، و از جمله برای راهنماای جوانان، کتابی در مورد علوم طبیعی ( Iggerot ha-chochma ) نوشت. او تعداد بسیاری کتاب و نوشتجات برای پیشبرد روشنگراای نگاشته است.

دیگر نویسنده، فیلسوف و روشنگرای نامدار روسیه (Isaac Bär Levinsohn ) میباشد که به زبان عبری تسلطی خاص داشت. او متولد ( Ukrain ) و از نامداران ( Haskala ) در روسیه بشمار میرود.
او در کتاب فلسفه خود کوشید موجودیت و اهمیت دین یهود را با فلسفه ( Haskala ) همآهنگ نماید. او با انتشار کتاب فلسفه خود در سال ( 1837 ترساای ) در پیشبرد روشنگراای در دین یهود سهمی بزرگ داشته است.

ازجمله نام بزرگترین متفکر وبا نفوذ ترین اندیشمند روانکاو قرن بیستم (Sigmund Freud) (1939 - 1856 ترساای ) اتریشی را میتوان نام برد. او ، علاوه برآنکه در روانشناسی استادی بی نظیر بود، به نیروی عقل متکی و به هیچ مذهبی در زندگی اعتقاد نداشت گرچه در یک خانواده یهودی مذهب تولد یافته بود.
فروید در عقاید دینی همفکر با Ludwig Feuerbach )) بود که مذهب را مانند افیون برای انسانها میدانست. فروید با نوشته های بسیار با خرافات در ستیز و در پیشبرد تفکر انسانی در روشنگراای نقشی بزرگ داشت.

بنا به گفته باستان شناس و کاوشگر کنونی اسرائیلی آقای ( Uri Beer ) به نگارنده در تاریخ ( 10.03.2014 ) در شهر ) Tel Aviv )، شماره امر و نهی ( Mitzwot ) در دین یهود پیش از روشنگراای شامل 248 امر و 365 نهی که جمعآ 613 مورد بوده است.

تعداد امر و نهی برای معبد اورشلیم 200 مورد بوده که بعلت نبودن معبد، آنها را مورد احتیاج ندانستند. در شکوفاای روشنگراای 70 مورد دیگر آن نیز، که روشنفکران و بزرگان دین یهود مورد نیاز ندانستند، حذف گردید. در پایان روشنگراای از 613 مورد امر و نهی 343 مورد باقی ماند

10
بخش سوم: روشنگراای در دین اسلام
-------------------------------------
اگر چه در کشور های مسلمان به زبان های مختلف کوشش هاای در جهت روشنگراای در دین اسلام انجام گرفته و میگیرد ولی این کار در ایران زود تر از دیگر کشور های اسلامی آغاز گردید و
آنچه را که امروز از روشنگراای در ایران میدانیم، تنها فرهنگ بزرگ ما که میراث ایرانیان بشمار میرود، عامل اصلی آن بوده است.
در ایران جنبش روشنگراای در اسلام، چهار صد سال پس از حمله اعراب به ایران به کوشش فردوسی به اوج خود رسید. از این رو در زیر بخصوص به چگونگی روشنگراای در ایران به یاد آوری چند گروه از بزرگان ایرانی میپردازیم.

1 - اندیشمندان:
فردوسی توسی
--------------
فردوسی، حماسه سرای ایرانی، شاهنامه را در سال 400 هجری برابر388 خورشیدی ( 1010 ترساای ) به پایان رساند.
فردوسی با اشاره به تاریخ ایران به دودمان های پیشدادیان، کیان، اشکانیان و ساسانیان و داستان های پهلوانی رستم و قیام های داخلی ( کاوه آهنگر ) کوشید که حس میهن دوستی و نیروی مقاومت ایرانیان را در برابر فشار اعراب برانگیزد. ( در این تاریخ از چگونگی دوره هخامنشیان آگاهی ای وجود نداشت. )
از سوی دیگر در بیشتر بخش های ایران در آن دوران زبان دانش و ادب، عربی شده بود.
فردوسی با سرودن شاهنامه برای زنده نگاهداشتن زبان پارسی و تاریخ ایران کوششی بزرگ و خردمندانه بکار برد. چنانکه خود او میگوید:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

فردوسی با سرودن چکامه رستم فرخزاد به برادرش در شرح جنگ قادسیه با لشگر عرب به سرپرستی سعد وقاص میخواست مردم را تکان داده، پایان کار را به پیش چشم شان بیاورد. یک بیت آن:
چو با تخت منبر برابر کنند همه نام بوبکر و عمر کنند.
او کوشش داشت مردم عرب زده ایران را بیدار و آنها را از خرافات مذهب نجات داده به سوی ارزش های بزرگ ایرانی بکشاند.

فردوسی
11
فردوسی در شاهنامه از یزدان همواره بنام داور، دادار، دادگر، دست گیر، جهان آفرین و مانند آن یاد میکند و آنرا در برابر الله اسلام که نه تنها انتقام جو، کیفر دهنده، عذاب دردناک دهنده ( عذاب الیم)، عقوبت دهنده، قهار، بلکه خود را صاحب و مالک انتقام ( ذَو انتقام ) میداند، به مقایسه میگذارد.
چند نمونه:
سوره 13 ایراهیم آیه 47 - سوره 3 آل عمران آیه 4 - سوره30 روم آیه 47
سوره 32 سجده آیه 22 - سوره 5 مائده آیه 95 – سوره 4 نساء آیه 84
فردوسی یزدان شناسی را با دانش، خرد و داناای ممکن میداند.

به چند نمونه آن از شاهنامه چاپ مسکو ( 1971 1965 -ترساای ) اشاره میکنم:

بدانش فزای و به یزدان گرا که او یست جان تو را رهنما
پادشاهی کسرا نوشین روان شاهنامه جلد هشتم نامه به هرمز ( ص 276 مانند بالا )

ز دانش نخستین به یزدان گرای کجا هست و باشد همیشه بجای
پادشاهی کسرا نوشین روان شاهنامه جلد هشتم، داستان بوذرجمهر ( ص 140 مانند بالا )

به دانش ز یزدان شناسد سپاس خنک مرد دانا و یزدان شناس
پادشاهی شاپور پسر اردشیر شاهنامه جلد هفتم ( ص 195 مانند بالا )

در مورد چادر چنین آمده است:
اسلام در سوره24 نور آیه 31 و سوره 33 احزاب آیه 33 و 59 حکم میکند که زنان در برابر هر نامحرمی خود را بپوشانند و در خانه هایشان قرار گیرید. در آیه 59 سوره احزاب به پیامبر اسلام ندا میرسد کا به زنان و دخترانت بگو پوششهای خود را فرو گیرند.
آخوند ها از این دستور ها را به چادر، روبند و برقع تبدیل کردند
فردوسی چنین پاسخ آخوند ها را میدهد:
هر آنکس که رخ زیر چادر نهفت چنان دان که گشتست با خاک جفت

( پادشاهی بهرام گور ص 409 مانند بالا )

در اسلام مردم را با تهدید و به زور شمشیر به الله نزدیک میکنند ، چند نمونه آن:
سوره 4 نساء آیه 84 - سوره 5 مائده آیه 35 و 37 - سوره 26 شعرا آیه 208

در شاهنامه فردوسی سخنانی را که رودابه و زال باهم داشتند، همان پذیرش پیمان زناشوای است که از دلها بر میخیزد و برای آن آخوندی را ضروری نمیداند.

فردوسی پایه زناشوای و شیوه برخورد انسانها را بر پایه پیمان و مهر و یزدان دادگرا ای میداند نه برپایه بیم و انتقام. زال گوید:
پذیرفتم از دادگر داورم که هرگز ز پیمان تو نگذرم
شوم پیش یزدان ستایش کنم چو ایزد پرستان نیایش کنم
جهان آفرین بشنود گفت من مگر کاشکارا شوی جفت من
رودابه پاسخ میدهد:
بدوگفت رودابه من همچنین پذیرفتم از داور کیش و دین
که بر من نباشد کسی پادشاه جهان آفرین بر زبانم گواه
12
پایان کار، مهر بود:
همی مهرشان هر زمان بیش بود خرد دور بود آرزو پیش بود
شاهنامه جلد یکم بخش 9 منوچهر ( ص 173 مانند بالا )

پس از هزار سال شاهنامه فردوسی رهنما و پایه گذار زندگی ایرانیان میباشد.
در پایین درفش شاهنشاهی ایران نیم بیت زیر از زبان کسرا نوشین روان نوشته شده است.
مرا داد فرمود و خود داور است زهر برتری جاودان بر تر است
شاهنامه جلد هشتم پادشاهی کسرا نوشین روان ( ص 59 مانند بالا )

درفش شاهنشاهی ایران

بزرگان ما میکوشیدند مردم را با نوشته های خود رهنما باشند، گرچه برای آنان همواره خطر مرگ وجود داشته و مورد تهدید اسلامیست ها قرار میگرفتند.
لذا مجبور بودند که با اشاره و کنایه حرف خود را بزنند که گرفتار تکفیر ملایان نشوند که خود موجب دستگیری و قتل آنان میگردید.


ناصر خسرو قبادیانی مروزی 13
-----------------------------

ناصر خسرو روشنگرا، شاعر، اندیشمند، فیلسوف و جهانگرد ی که از موسیقی و علم نجوم و طب و هندسه نیز برخوردار بود. او در سال 384 خورشیدی برابر ( 1007 ترساای ) در قبادیان، نزدیکی بلخ چشم به جهان گشود و در سال 471 خورشیدی برابر 1094 ) ترساای ) در یمنگاه، که بخشی از بدخشان میباشد، به خاک سپرده شد.

علاوه بر دیوان، از ناصر خسرو آثاری بسیار باقیمانده است که سفر نامه و سعادت نامه از آن جمله اند.
این اندیشمند ایرانی در مصر پیرو فرقه اسماعیلیه شد. ناصر خسرو تمام قرآن را از بر داشت و با این حال اساس زندگی را بر پایه دانش قرار داده است.
چنین میگوید:
بهر نوعی که بشنیدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور
نماند از هیچگونه دانش که من زان نکردم استفاده بیش و کمتر
در جای دیگر میگوید:
تن به جان زنده است و جان زنده بعلم دانش اندر کام جانت گوهر است
علم جان جان تُست ای هوشیار گر بجوئی جان جان را در خور است
در جای دیگر عمل بی علم را رد میکند:
بی علم عمل چون درم قلب بود زود رسوا شود و شوره برون آرد و زنگار
وانکو نکند طاعت علمش نبود علم زرگر نبود مرد چو بر زر نکند کار
درم قلب = سکه تقلبی

( تاریخ ادبیات ایران دکتر رضا زاده شفق دانشگاه تهران 1321 خورشیدی ص 142 - 138)

در قصیده راز و نیاز با خدا که برای آگاهی مردم و دوری آنها از خرافات بوده، چنین میگوید: چند بیت از آن قصیده:

خدایا عرض و طول عالمت را توانی در دل موری کشیدن
تو بتوانی که در یک طرفة العین زمین و آسمان را آفریدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان معین گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی در آغاز خلایق آفریدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت چرا بایست شیطان آفریدن ؟
ندارم اعتقادی یکسر موی کلام زاهد نادان شنیدن
چرا بایست از هول قیامت چنین تشویش ها بردل کشیدن
خدایا راست گویم فتنه از توست ولی از ترس نتوانم چغیدن ( حرف زدن )

( دیوان اشعار ناصر خسرو قبادیانی به کوشش مهدی سهیلی چاپ گلشن 1348 خورشیدی ص 364- 368 )

14
عمر ابن ابراهیم خیام نیشابوری
-------------------------------

خیام نیشابوری اندیشمند ، فیلسوف و روشنگرای بزرگ ایران بشمار میرود. او در عصر خود مورد احترام همگنان خود بوده است. خیام در دانش ریاضی یکتا و در ستاره شناسی و تاریخ و ادبیات و فقه در آن دوران مشهور بوده گرچه او امروزه در ایران بیشتر به خاطر سرودن دیوان رباعیات معروف گردیده است.
نویسنده مشهور انگلیسی ( Edward Fitz Gerald ) در سال 1237 خورشیدی ( 1859 ترسا ای ) با ترجمه رباعیات او، خیام نیشابوری را به جهانیان معرفی و مشهور کرد.

یکی از کار های علمی خیام نیشابوری اصلاح گاه شماری بوده است که با کوشش خواجه نظام الملک توسی که وزارت سلجوقیان را بعهده داشته، انجام پذیرفته است.
در مورد تولد خیام نیشابوری مورخین یک قول نیستند. بیشترشان تولد او در سال 472 خورشیدی (1050 ترساای ) و در گذشت او را سال 510 خورشیدی ( 1133 ترساای ) در نیشابور ذکر کرده اند.
خیام نیشابوری در رباعیات تردید خود را در مورد جهنم و بهشت آشکارا بیان میکند. با اشاره به آیه های ترس از جهنم و وعده بهشت میگوید، برای مثال دو رباعی زیر:

گویند کسان بهشت با حور خوش است من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

(رباعیات خیام نسخه محمد علی فروغی تهران سازمان چاپ و انتشارات 1374 خورشیدی ص 55)

دوری که در او آمدن و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران 1321 خورشیدی ص 159)

ترس از جهنم:( سوره8 انفعال آیه 17) و ( سوره 5 مائده آیه 35 و 37 و 38 )
و (سوره 9 توبه آیه 35 ) و ( سوره 11 هود آیه 119 )
وعده بهشت: ( سوره 48 فتح آیه 5 ) و ( سوره 55 الرحمن آیه های 56 ، 58 ، 70 ، 72 ، 76 )
( سوره واقعه آیه 10 تا 17 و 20 تا 24 )

خیام نیشابوری در چند رباعی زیر شکوه دارد که کسی از معمای آفرینش، انسان ها را آگاه نمیکند، و انسان ها بازیچه ای میمانند که چرخ و فلک ( آفرینش ) مدتی آنها را بازیچه قرار داده سپس نابود میکند. او مردم را از تردید خود، با اشاره به آیه های زیر و ده ها آیه نظیر آن، این گونه آگاهی میدهد. برای نمونه 3 رباعی زیر:

ای چرخ و فلک خرابی از کینه تو است بیداد گری پیشه دیرینه تو است
ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تو است

در گوش دلم گفت فلک پنهانی حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی خود را برهاند می ز سر گردانی
15
( رباعیات خیام مانند بالا ص 186 )

جامیست که عقل آفرین میزندش صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش
( رباعیات خیام مانند بالا ص 129 )

( سوره 2 بقره آیه 164 ) و ( سوره 21 انبیاء سوره 30 ) و ( سوره 54 قمر آیه 11و 12 )
( سوره 80 عبس آیه 26 و27 ) و ( سوره 41 فصّلت آیه 11 و 12 )

خیام نیشابوری برای آگاه کردن یکا یک مردم تردید خود را با صدای بلند در رباعیات خود اعلام میکند و به این صورت به راهنماای و روشنگراای مردم میپردازد. در رباعی زیر نشان میدهد تا چه اندازه از مردم نادان و خرافاتی، که زمین را بر روی دو شاخ گاو قرار گرفته میدانسته اند و در موقع زلزله میگفته اند: زمین شاخ به شاخ شده است، دلگیر است.

او که یک ستاره شناس میباشد، دانش خود را به صورت رباعی برای آگاهی مردم میسراید و میکوشد به این وسیله مردم را از خرافات دور نگه دارد. رباعی زیر نشانگر نگرانی او از نادانی مردم است:

گاویست در آسمان و نامش پروین یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین

(رباعیات خیام مانند بالا ص 158 )

اشاره خیام به ستاره پروین، که خوشه مانند و با پیکر آسمانی ( صورت فلکی ) گاو نامگذاری شده است، میباشد.
گاو زیر زمین، اشاره به اعتقاد مردم است که از روی نادانی زمین را بر روی دو شاخ گاو قرار گرفته می دانسته اند.
خیام هزار سال پیش کوشیده با سرودن رباعیات خود مردم را وا دار نماید خرد را معیار سنجش قرار دهند نه خرافات را.

(رباعیات خیام نسخه محمد علی فروغی تهران سازمان چاپ و انتشارات 1374 خورشیدی ص 26 )


خاقانی شروانی
---------------
خاقانی از قصیده سرایان ، سخنوران ملی و از روشنگرایان بزرگ ایران میباشد. تولد او در شروان و سال آنرا حدود ( 505 خورشیدی) و در گذشت او در تبریز و سال آن را حدود ( 577 خورشیدی) برابر سال ( 1200 - 1128 ترساای ) آورده اند.
خاقانی ار سوی مادر ِنستوری مذهب ( شاخه ای از دین مسیح ) بوده، چنانکه در باره خود گوید:
تاکی چو مسیح بر تو بینند از بی پدری نشان مادر

( دیوان خاقانی شروانی به کوشش حسین نخعی موسَسه مطبوعاتی امیر کبیر1336 خورشیدی ص 816 )
16
خاقانی بسال 552 خورشیدی که عازم خراسان بود در ری به دستور والی شهر، که در مسلمانی او تردید داشت، به زندان افتاد. خود او چنین میگوید:
والی ری بند بر عزمم نهاد نیک دامن گیر شد بندش مرا
عزمم = آهنگ
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص755 )
در قصیده ای از زندانی شدن و به زنجیر کشیده شدن خود در پنجاه سالگی شکایت دارد. چند بیت آن:

مرا از بعد پنجاه ساله اسلام نزیبد چون صلیبی بند بر پا
مرا اسلامیان چون داد ندهند شوم برگردم از اسلام حاشا
روم ناقوس بوسم زین تحکم شوم زنّار بندم زین تعدّ ا
تنم چون رشته مریم دوتایست دلم چون سوزن عیساست یکتا

رشته مریم دو تایست = اشاره به پدر عیسی است که یوسف نجار است ( به روایت قرآن ) و یا فرزند روح القدس میباشد ( به روایت انجیل ).
سوزن عیسی = اشاره به سوزنی است که عیسی در موقع اوج به آسمان همراه داشت لذا او را در فلک چهارم متوقف کردند - حاشا = مبادا
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 17 – 22 )

قصیده مدائن را برای همشهری های عرب زده سروده است، میگوید ای ایرانی بیدار شو، تو زاده مدائن ایرانی، نه زاده مکه عربستان.
چند بیت آن :
هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مدائن را آ یینه عبرت دان
یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران
ما بار گه دادیم این رفت ستم بر ما برقصر ستمکاران تا خود چه رسد خذلان
گر زاد ره مکه تحفه است به هر شهری تو زاد مدائن بر سبحه ز پی شروان
خذلان = درمانده و ضعیف (دیوان خاقانی مانند بالا ص 321 - 322 )

قصیده زیر را « در حسب و حال خود سروده » و میخانه را از مکه و خانه کعبه شایسته تر میداند. چند بیت آن : بدل در خواص بقا میگریزم به جان زین خراس فنا میگریزم
بده جام فرعونیم کز تزهدّ چو فرعونیان ز اژدها میگریزم
بمن آشکارا ده آن می که داری به پنهان مده کز ریا میگریزم
من از باده گویم تو از توبه گوای مگو کز چنین ماجرا میگریزم
حریف صبوحم نه سبّوح خوانم که از سُبحۀ پارسا میگریزم
مرا سجده گه بیت بنت العنب بس که از بیت امّ ا لقری میگریزم
به بزغاله گفتند بگریز، گفتا که قصاب در پی کجا میگریزم
همه حس من یک بیک هست سلطان از این سگ مشام گدا میگریزم
مرا منتها ی طلب نیست سد ره که از سدرة المنتهی میگریزم

خراس - آسیاب بزرگ که بکمک چهار پا میچرخد - سبّوح = یکی از نامهای الله ( دعا ) سبحه = تسبیح - بیت بنت العنب = میخانه - بیت ام القری = خانه مکه - سدرةالمنتهی = درختی است ( درخت کُنار یا درخت سدر) در آسمان هفتم که جز الله کسی به آن نرسیده است
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 246 - 249 )
17
خاقانی در رباعی زیر از شیعیان دلگیر است:
این رافضیان که امت شیطانند بی دینند و سخت بی ایمانند
از بسکه خطا فهم و غلط پیمانند خاقانی را خارجی میدانند
رافضیان = شیعیان
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 681 )
داستان یونس پیامبر:
چون قهر الهی امتحان تو کند حسن تو نهنگ جان ستان تو کند
وانجا که کرم نگاهبان توکند از کام نهنگ حصن جان تو کند
حصن = دژ، پناهگاه
در این رباعی اشاره خاقانی به داستان عجیب قرآن در مورد یونس پیامبر است.
یونس پیامبر چون پس از 33 سال از دعوت مردم نینوا نتیجه ای نگرفت، بیمار گشت و قوم خود را بدون اجازه الله ترک کرد. الله سخت خشمگین شده: ( سوره 37 صاقات آیه 139 - 146 )

« همانا یونس پیامبر است، آیه 139 - گریخت و به کشتی ای نشست و به دریا زد، آیه 140 - در قرعه کشی در کشتی بازنده شد و او را به دریا افکندند، آیه 141 - و ماهی یونس را بلعید، آیه 142 - اگر او نبود از تسبیح کننده گان ( اگر از کرده خود پشیمان نبود )، آیه 143 - تا روز قیامت در شکم ماهی میماند، آیه 144 - پس ( الله ) افکندش به دشت و او بیمار بود، آیه 145- و رویاندیم براو درخت کدو را، آیه 146. »
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 680 )

در مورد تزویر و حیله گری آخوند ها در مورد تعبیر شرع بسود خودشان، چنین میگوید:
خواهند جماعتی که تزویر کنند از حیله طریق شرع تغییر کنند
تغییر قضا به هیچ رو ممکن نیست هر چند که این گروه تدبیر کنند
( دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 680 )

در رباعی دیگر اشاره خاقانی به امام ها ی شیعیان است برای مثال امام های چهارم، هشتم و پنجم را نام برده است.
میگوید: کو محک دانش در مورد پرهیز کاری، راستی و درستی آنها ؟ زیرا امام هشتم شیعیان در خراسان سمت ولیعهدی مأمون خلیفه عباسی را به عهده داشته است.
کو آنکه به پرهیز و به توفیق و سداد هم باقر بود هم رضا هم سجاد
از بهر عیار دانش اکنون به بلاد کو صیرفی و کو محک و کو نقاد
سداد = راستی - صیرفی = مرد چاره گر - محک = آزمایش کننده نقاد = جدا کننده خوب از بد ( منتقد )
(دیوان خاقانی شروانی مانند بالا ص 682 )


حکیم ابومحمد الیاس نظامی گنجوی
---------------------------------
نظامی گنجوی شاعر روشنگرای بزرگ و فیلسوف ایران زمین که در علوم پزشکی، ریاضی، نجوم و حکمت از اساتید دوران خود بشمار میرفته، در سال 519 خورشیدی ( 1141 ترساای ) در شهر گنجه و به روایت دیگر در تفرش چشم به جهان گشود و در شهر گنجه در سال 582 خورشیدی ( 1204 ترساای ) از این جهان چشم فرو بست.

18
نظامی گنجوی در مثنوی اسکندر نامه « فهرست تاریخ اسکندر در یک ورق » حمله اسکندر به ایران را با تمام کشتار و خرابی که همراه داشت با حمله اعراب به مقایسه گذاشته است که در زیر به چند مورد آن اشاره میشود:

1 - نظامی میگوید اسکندر در حمله خود به ایران، آیین ما را محترم شمرده است، درست برعکس
آن را اعراب بکار بستند:
بهر تختگاهی که بنهاد پی نگهداشت آیین شاهان کی

2 – نظامی در بیت زیر میگوید اسکندر برای ایرانیان، برخلاف اعراب، مذهب و پیامبری
بر جای نگذاشت:
دویم ره که بر بست افزود هفت به پیغمبری رخت بر بست و رفت

3 - نظامی در ابیات زیر میگوید، برخلاف اعراب که شهر های ایران را نابود کردند، اسکندر
به آبادی نیز پرداخت و بهر کجا که رسید شهری ساخت و آن را اسکندریه نامید:

بسی حجت انگیخت بر دین پاک عمارت همی کرد بر روی خاک
بهر گردشی کرد پرگار دهر بنا کرد چندین گران مایه شهر
ز هندوستان تا به اقصای روم بر انگیخت شهری بهر مرز و بوم
هم او داد زیور سمرقند را سمرقند نی کان چنان چند را
بنا کرد شهری چو شهر هری کز آنسان کند شهر کردن کری

شهر هری = شهر هرات ، کردن کری = با ارزش،

4 - اسکندر در آبادانی کشور و شهر ها و راه ها نیز کوشید و معماران و دبیران را به کار گماشت:

بدان چهار گوشه خط اطلسی بر انگیخت اندازه هندسی
مساحت گران داشت اندازه گیر بر آن شغل بگماشته صد دبیر
زمین راکه چند است و ره از کجاست ترازوی تدبیر او کرد راست
بهر مرز و هر بوم کو راند رخش از آبادی آن بوم را داد بخش

5 - اسکندر فقط خرد را معیار سنجش و پذیرفتن هر چیز قرار میدهد و خرافات را
نمی پذیرد و چنین میگوید:
بلی هرچه نا باورش یافتم ز تمکین او روی بر تافتم

6 – اسکندر « سد یا جوج » یا دیوار غربی را که ایرانیان برای جلو گیری از تهاجم
اقوام شمالی در ادامه کوه های قفقاز تا شهر دربند ساخته بودند، به کمال رساند.
اعراب دیوار شهر دربند را « باب الابواب » می نامیده اند.

دروبند اول که در بند یافت بشرط خرد زان خردمند یافت
همان سد یاجوج از او شد بلند که بست آنچنان کوه تا کوه بند
جز این نیز بسیار بنیاد کرد کزین بیش نتوان از او یاد کرد

19
درو بند = وسیله بستن در یا کلید در

7 – نظامی گنجوی، کتاب ها ای را که اسکندر پس از فتح ایران بدست آورده، خرد نامه مینامد.
اسکندر این کتاب ها را جهت نگهداری برای آینده گان در اختیار مترجمان میگذارد تا به زبان
یونانی ترجمه کنند.

نظامی چنین میگوید:
خرد نامه ها را ز لفظ دری به یونان زبان کرد کسوت گری

( ص 724 تا 727 دیوان مانند زیر )

( دیوان نظامی گنجوی مقدمه دکتر معین فر انتشارات زرین تهران چاپ دوم سال 1362
خورشیدی )

حال ببینیم اعراب پس از فتح ایران با کتاب ها چگونه رفتار کردند:
ابن خلدون تاریخ نگار، فیلسوف، جامعه شناس، مردم شناس و سیاستمدار در سال 710
خورشیدی در تونس ( نزدیک دویست سال پس از نظامی ) چشم به جهان گشود.
در آغاز کتاب تاریخ خود که به « مقدمه ابن خلدون » معروف است، چنین مینویسد:

« چون کشور ایران بدست اعراب فتح شد و کتب بسیاری در آن سرزمین یافتند، سعد بن وقاص
به عمر بن خطاب نامه ای نوشت تا در بارۀ امر کتب و غنیمت بردن آنها برای مسلمانان کسب
اجازه کند، لیکن عمر به وی نوشت که آنها را در آب فرو افکنید چه اگر آنها راهنمایی و
راستی باشد، خداوند ما را به رهبری کننده تر از آنها هدایت کرده است.
و اگر کتب اهل ضلال و گمراهی است، پس کتاب خدا ما را از آنها بی نیاز کرده است،
از اینرو آنها را در آب یا آتش افکندند. »
ابن خلدون چنین ادامه میدهد:
«این است که علوم عقلی ایرانیان از میان رفت و چیزی از آنها به ما نرسید و اما رومیان
در آغاز کار دولت ایشان خاص یونانیان بود و این علوم در میان ایشان میدانی پهناور داشت
و نامورانی از رجال آنان مانند اساطین حکمت و جز ایشان دانندۀ علوم بودند »

اساطین حکمت = اشاره به فیثاغورث، سقراط ، ارسطو، افلاطون و مانند آنها میباشد.

(مقدمه ابن خلدون تألیف عبد الرحمان بن خلدون و ترجمه محمد پروین گنابادی بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران 1353 خورشیدی ص 1002 )
این اثر و ترجمه هشتاد مین نشریه بنگاه نشر و ترجمه کتاب از آغاز تأسیس آن سال 1333 خورشیدی است که زیر نظر احسان یار شاطر بوده است.

نظامی در خسرو شیرین بار دیگر عقل را معیار سنجش قرار میدهد. او میگوید سجده من مانند راه رفتن در تاریکی است که مانند دایره پرگار بدور خود میچرخم و به جاای نمیرسم. او سجده را مانند معراج پیامبر اسلام می داند که جبرئیل در آسمان هفتم ( سدره المنتهی ) به او اجازه پیش رفتن را نداد. پیامبر اسلام الله را ندید و با دست خالی بازگشت.
( آیه های معراج در قرآن مانند: سوره 3 آل عمران آیه 68 - سوره 53 نجم آیه 13 تا 17
سوره 59 اسرای آیه 1 )
20
ز هر عقلی مبارک یادم آ

21

نظامی در همینجا ادامه میدهد و میپرسد افسانه بهشت را شنیده اید ؟ که آن آتشخانه ای میباشد آرایش شده.
چند بیت آن:


نهادم تکیه گاه افسانه ای را بهشتی کردم آتشخانه ای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر آن نقشی نبستم
( ص111 - 112 مخزن الاسرار )

فریدالدین عطار نیشابوری
-------------------------

دیگر از بزرگان اندیشمند، عارف، شاعر بلند پایه و روشنگرای ما عطار نیشابوری است که تاریخ تولد و مرگ او روشن نیست. احتمالآ 524 خورشیدی در نیشابور متولد شده است. عطار پیش از حمله مغول از بیم مسلمانان متعصب در اطراف نیشابور در خفا زندگی میکرد. این اندیشمند ایرانی در سال 608 خورشیدی بدست مخالفان متعصب مسلمان در محله شاد یاخ نیشابور کشته شد. بعد ها آنها مغولان را به قتل او متهم کردند.

عطار نیشابوری در غزل، قصیده و ترجیعات آنچنان استادی بسیار بخرج داده است که مورد ستایش دیگر بزرگان قرار گرفته است. یک نمونه آن جلال الدین مولوی است که میگوید:
من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد ولیکن در سخن گفتن غلام شیخ عطارم

عطار داروسازی و داروشناسی را نزد پدر آموخت و از این راه زندگی میکرد و چون بی نیاز بود
هرگز مدح گو ای نکرده است.
آثار بزرگی از او برایمان باقیمانده است که مهمترین آنها عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی اسرار نامه، داستانهای الهی نامه، مختار نامه، منطق الطیر و تذکرة الاولیا، که شامل سرگذشت هفت تن از بزرگان میباشد.
دکتر رضا زاده شفق در مورد اشعار عطار مینویسد:« از خواص آن تضمین آیات قرآن و ذکر نا پایداری جهان و لزوم بیداری انسانست.»
( ص 125 تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی )

سعید نفیسی دیوان فریدالدین عطار نیشابوری را تصحیح نموده است. او در مقدمه چاپ سوم دیوان که از انتشارات کتابخانه سنائی تهران به تاریخ 1339 خورشیدی میباشد، در صفحه 5 چنین مینویسد:

« مجموعه اشعار سنائی، مولانا جلال الدین و فریدالدین عطار و.... بشماره 238 در کتابخانه حالت افندی در استانبول هست. این مجموعه تاریخ ندارد اما رسم الخط آن میرساند که در قرن هشتم در ایران نوشته شده است. نکته تازه ای که در آن هست اینست که رباعیاتی کاتب مجموعه از مختار نامه عطار برگزیده و در پایان قصاید و غزلیات که نقل کرده یک رباعی هست که در آن مجموعه چنین آمده است: سقی ﷲ ثراه در وقت شهید شدن.
معشوق بتیغ دست برد، ایدل، هین بربند دو چشم و خوش بزانو بنشین
و انگه بزبان حال میگوای: که زهر از کف دوست شربت باز پسین »
از سرودن این رباعی عطار نیشابوری پیداست که او از پیش مورد تهدید بوده و می دانسته است که مخالفان قصد کشتن او را داشتند. پس بدست مغولان کشته نشده بلکه بدست دشمنان دوست نما ی مسلمان کشته شده است.

22
عطار در غزل زیر میگوید زاهدان دروغ میگویند، مغرورند و دل بیدار ندارند، اگر دارند نشان دهند. چند بیت آن:
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمائید همه هستید در مستی یکی هشیار بنمائید
ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کاندر درون هستید در بازار بنمائید
هزاران مرد دعوی دار بنمایم از این مسجد شما یک مرد دعوی دار از خمار بنمائید
من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمایم شما مستی اگر دارید از اسرار بنمائید
من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینم شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید
به زیر خرقه تزویر زنار مغان تاکی ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمائید

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 127 و دیوان عطار با تصحیح سعید نفیسی ص 299 و300)

در غزل زیر عطار توبه، تزویر و پندار بیهوده زاهدان را نمیپذیرد و میخواهد پندار بیهوده و خرافات را از میان بردارد. چند بیت آن:
عزم آن دارم که امشب نیمه مست پای کوبان کوزۀ دردی بدست
سر به بازار قلندر بر نهم پس بیک ساعت ببازم هرچه هست
تاکی از تزویر باشم ره نما تاکی از پندار باشم خود پرست
پردۀ پندار می باید درید توبۀ تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بود آخر پای بست

( ص 111 دیوان فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح سعید نفیسی انتشارات سنائی 1339 تهران )

در غزل زیرعطار بی وفایی آخوند را محکوم میداند و ترک مسجد میکند.
چند بیت آن:
عاشقی نه بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست
بود عمری در میان اهل دل این زمان تسبیح ما زنار ماست
چون بمسجد یک زمان حاضر نه ایم مسجد ما این زمان خمار ماست
(ص 117 دیوان مانند بالا)

در غزل زیر عطار میان مسجد، میخانه و مکه تفاوتی نمی بیند و آنها را یکسان میشمارد.
چند بیت آن:
ره میخانه و مسجد کدامست ؟ که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذا رندم که رندست نه در میخانه کین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیست بجویید ای عزیزان کین کدامست ؟
مرا کعبه خراباتست امروز حریفم قاضی و ساقی امامست
به میخانه امامی مست خفتست نمی دانم که آن بت را چه نامست ؟
( ص 139 دیوان مانند بالا )

عطار در غزل زیر دین را کنار میگذارد و خرقه را به آتش میکشد و سرنوشت منصور حلاج را در پیش چشم دارد. چند بیت آن:



23
پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین بر زد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین از سر جمع خرقۀ سوخته در حلقه زنار نهاد
دُرد خمار بنوشید و دل از دست بداد می خوران، نعره زنان، روی به بازار نهاد
باز گفتم چه اناالحق زده ای بر سر دار گفت: آری زده ام روی سوی دار نهاد

اناالحق = من حقم = خود را مانند خدا دانستن، اشاره به منصور حلاج است که سرش بر سر دار رفت
( ص 179 دیوان مانند بالا )
عطار در غزل زیر از اسلام میگریزد و به زرتشت پناه میبرد.
چند بیت آن:
منم آن گبر دیرینه که بت خانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه در این عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم
اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم
گبر = در فارسی دری به معنی زرتشتی است
( ص 362 361 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار بیزاری خود را از اسلام و مسجد و آنچه را که بدین مربوط است اعلام میکند و گرایش خود را به زرتشت ابراز میدارد.
چند بیت آن:
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارم مسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم
طریق صوفیان و رزم ولیکن از صفا دورم صفا کی با شدم چون من سر خمار میدارم
ببستم خانقه در، در میخانه بگشادم ز می من فخر میگیرم ز مسجد عار میدارم
چو یار اندر خراباتست اندر کعبه چون باشم خراباتی صفت خود را ز بهر یار میدارم
( ص 382 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار سجده نشینی را ترک میکند و به بتخانه و زنار( زرتشت ) و به مسیحیت پناه میبرد. چند بیت آن:
ترسا بچه ام افکند از زهد به ترسایی زین پس من و زناری در دیر بتنهایی
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی
امرو ز اگر هستم شوریده و سر مستم در بتکده بنشینم دل داده بتر سایی
نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم نه اینم و نه آنم شوریده و سودایی
بس گفته در این معنی نه کفر نه دین اولی بر تر شو ازین یعنی تو سوخته مایی
ترسا = مسیحی
( ص 542 دیوان مانند بالا )

غزل زیر را به عطار نسبت میدهند که در دیوان او، که به تصحیح سعید نفیسی است، از قلم افتاده است. در این غزل عطار عشق را که سمبل بهره گیری از زندگی است بالاترین مذهب میداند.
چند بیت آن:
دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است
بخند ای زاهد خشک ار نه ای سنگ چه وقت گریه و چه جای پند است
یقین میدان کین جا مذهب عشق و رای مذهب هفتاد و اند است
مرا با عاشقان مست بنشان چه جای زاهدان بر گزند است

24
عطار در حکایت منطق الطیر، از مرغ هاای گفت و گو دارد که برای دیدار سیمرغ ،که سمبل آفرینش بوده، با راهنماای هدهد بسوی قله کوه قاف پرواز کردند. از تمام مرغان فقط 30 ( سی ) مرغ پس از گذراندن هفت منزل دشوار به قله کوه قاف رسیدند. در آنجا از هدهد پرسیدند که سیمرغ کجاست؟ هدهد پاسخ داد که سیمرغی وجود ندارد.
آینه ای را در برابر مرغان قرار داد و از آنان پرسید که در آینه چه می بینید؟ مرغان گفتند ما سی مرغ در آینه می بینیم. هدهد به آنان رو کرده گفت، سیمرغ حقیقی خود شما هستید. عطار در حکایت منطق الطیر گفتار هدهد را چنین شرح میدهد:

هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهره سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود
کشف این سّر قوی در خواستند حل مائی و توئی در خواستند
بی زبان آمد از آن حضرت خطاب کاینه است این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند در او جان و تن هم جان و تن بیند دراو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی در این آینه پیدا آمدید
چون شما سی مرغ حیران مانده اید بی دل و بی صبر و بیجان مانده اید
مرغان میگویند

ما به سیمرغی بسی اولی تریم زانکه سیمرغ حقیقی گوهریم
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد رهرو و رهبر نماند و راه شد
عطار با این اشارات میگوید چون شما خود را در آینه سی مرغ می بینید در حقیقت خودتان سیمرغ حقیقی هستید و خدا را در خود خواهید یافت پس به دنبال خدای تصوری نروید.

در این ارتباط خواجه عبدلله انصاری نیز میگوید خود شناسی خدا شناسی است « من عرف نفسه فقد عرف ربه »
( منطق الطیر تألیف دکتر محمد الهی قمشه ای چاپ 1367 خورشیدی ص146 تا 148 و تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 132 )


جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی
----------------------------------------
مولوی عارف، صوفی و اندیشمند بزرگ ایرانی در سال 586 خورشیدی در بلخ چشم به جهان گشود، و در سال 592 خورشیدی بلخ را ترک گفت و بسوی قونیه رهسپار گشت و در سال 652 خورشیدی در همان شهر درگذشت. ( 1209 1275 -ترساای.)

غزلی زیبا برای قبر خود سروده است .دو بیت آن:
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید
میا بی دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد اول انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 272 )

از این شاعر گرانمایه آثاری چون مثنوی و دیوان شمس تبریزی برایمان باقی مانده است.

25
مولوی نیز مانند سایر بزرگان ما گفته های خود را با اشاره و کنایه میگوید تا از جور مذهبی ها در امان باشد. او چنین میگوید:
و اگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد دوم انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 355 )

او در يك غزل ‌عارفانه در وصف حال و نظریه خود در جست و جوی خدا چنین میسراید:
چند بیت آن:
من آن روز بودم که اسما نبود نشان از وجود مسما نبود
به بتخانه رفتم به دیر کهن در او هیچ رنگی هویدا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب در او مقصد پیر برنا نبود
سوی منظر قاب قوسین شدم در آن بارگاه معلا نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن در آنجاش دیدم دگر جا نبود
بجز شمس تبریز پاکیزه جان کسی مست ومدهوش شیدا نبود
این غزل مولوی در بعضی از دیوان ها حذف شده است.

اسما = مخفف اسماء عربی است ( اشاره به آفریدگار است )
مسما = نامیده شده ( اشاره به پروردگار است)
معلا = بر افراشته

مولوی به جای نماز و مجلس وعظ، به سماع می نشست.
یعنی او گوش به نغمه پرشور نی و ترانه دلنواز رباب با چرخیدن و رقص، به سماع می نشست. رقص با موسیقی و آواز و لباسی سفید یا رنگ های رنگین کمان انجام میگیرد. در این مجلس، وجد و حالی به آنها دست میدهد و آن را مجلس یا حلقهء سماع خوانند. سماع همواره با مخالفت اسلامیست ها مواجه بوده است.

مولوی میگوید سرشت آدمی برپایه شادی، عشق و موسیقی استوار است .
در غزلی میگوید دهانم را نبندید که راز گشایی میکنم، محشر را نمی پذیرم. چند بیت آن:
فرمان سقی الله رسیده است بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی
خواهیم سخنی گفت دهانم بمبندید که امروز حلال است و را راز گشایی

سقی الله = خدا رحمت کرد
اخوان الصفا = در قرن چهارم (قرن دهم ترساای ) در بغداد و بصره گروهی مخفی از اندیشمند ان ایرانی بودند که میگفتند اسلام با خرافات و اوهام آمیخته است. آنها طرفدار فلسفه یونانی بودند و آنرا علاج شریعت عربی میدانستند.
هله = حرف بیهوده - ژاژ نخایی = جفنگ گفتن - بمبندید = نبندید
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 527 )

در غزل زیر شعرو ترانه را به ذکر با تسبیح ارجح میداند. سه بیت آن:

26
در دست همیشه مصحفم بود در عشق گــــــرفته ام چغانه
اندر دهــنی کــــه بود تسبیح شــعر است و دو بیتی و ترانه
از شرم عقیق دُرفشانش دُر ها بگداخت دانه دانه
(کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 407-408 )

شعر مولوی جوششی دارد که میبایست از دهان او تراوش کند، خود او میگوید:
سخنم خور فرشته است، من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو َخمُش چرایی
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص611 )
عطار نیشابوری، خاقانی شروانی، امیر خسرو دهلوی و بسیاری از بزرگان ما در باره سماع اشعاری سروده اند که با رقص و موسیقی همراه بوده است که همیشه با مخالفت آخوند ها برخورد داشته است، که یاد آوری آنها در اینجا از حوصله این نوشته خارج است.

سعدی شیراز
------------
مشرف الدین سعدی شیرازی شاعر و روشنگرای بزرگ ادب ایران است که زبان فارسی را در شعر و نثر به درجه بالا رسانده است. او درحدود 589 خورشیدی در شیراز چشم به جهان گشود و در حدود 671 خورشیدی در همان شهر در گذشت. سعدی در بیشتر اشعار خود به آیات قرآن اشاره کرده است. در مورد بهشت و حوریان بهشت چنین میگوید:
حوران بهشتی که دل خلق ستادند هر گز نستانند، دِلِ ما که تو داری
اشاره او به آیه های زیر در مورد بهشت و حوریان باکره سیاه چشم و سفید اندام میباشد:
( سوره الواقعه آیه 22 و23 – سوره انبیا، آیه 31 تا 33 – سوره ص، آیه 52 - سوره الرحمن، آیه 15 و 56 و71 و72 )
( کلیات سعدی، نسخه فروغی انتشارات ققنوس 1374 خورشیدی غزل ص 774 )

سعدی شیرازی حدود هشتصد سال پیش به روشنگراای پرداخته و در آن دوره کوشید که مردم عقب افتاده را بیدار و از خرافات دور کند. در غزلی میگوید از الله که خیری ندیدی، برای رسیدن به خواست های خود برو راه عقلانی پیش بگیر:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
( کلیات سعدی مانند بالا ص 743 )
سراسر گلستان و بوستان انباشته از این گونه تذکرات میباشد.

سعدی سه بیت زیر« بنی آدم اعضای یکدیگرند » را با اشاره به آیات قرآن که الله را سختگیر تر در شکنجه و کیفر دادن میداند و از سوی دیگر او را نابود کننده شهر ها برای ترساندن مردم معرفی میکند ، مورد مقایسه قرار میدهد:
( سوره4 نساء آیه 84 - سوره 5 مائده آیه 38 - سوره 26 شعرا آیه 208 )

و علاوه بر آن با اشاره به آیه آل عمران که « از کسی جز اسلام پذیرفته نمیشود» و آیات دیگر در مورد دشمنی و کشتن یهودیان و ترسایان، هشدار میدهد که انسان نباید همنوع خود را بکشد و میگوید:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
27
( سوره 9 توبه آیه 29 و 30 - سوره 9 توبه آیه 23 و 34 - سوره 5 مائده آیه 51 - سوره 3 آل عمران آیه 85 )
( ص 35 گلستان باب اول مانند بالا )
( بر در ورودی دفتر یونسکو این سه بیت شعر سعدی خوانده میشود و علاوه بر آن از سال ( 2005 ترساای ) فرشی با این سه بیت « بنی آدم ..» که با نخ طلا ای بافته شده است، در سالن مذاکرات سازمان ملل متحد آویخته شده است.)

در حکایت « یکی از ملوک عرب که بی انصاف ولی نماز گذار و از دشمنی مردم اندیشناک بود، در دمشق از او کمک خواست » سعدی پاسخ میدهد:
به بازوان توانا و قوت سر دست خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
بتر سد آن که بر افتاد گان نه بخشاید که گرز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست
( کلیات سعدی گلستان باب اول مانند بالا ص 34- 35)

در قصیده دیگر پاکی و درستی را بهتر از پیشانی به خاک کشیدن ( نماز ) میداند:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
سعدیا گر چه سخندان و مصالح گوئی به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست
( کلیات سعدی مانند بالا ص 890 و 891 )

سعدی در باب دوم گلستان در یک حکایت میگوید پادشاهی مشکلی داشت، نذر کرد که اگر این مشکل حل شود به زاهدان شهر درهم ها خواهد داد. چون رفع مشکل شد کیسه ای از درم به غلامی داد که آن
را بین زاهدان تقسیم کند. غلام با کیسه پر درهم باز گشت و رو به پادشاه گفت زاهدی ندیدم. پادشاه گفت در این شهر چهار صد زاهد داریم. غلام پاسخ داد:
« آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه زر می ستاند زاهد نیست. ملک به خندید و گفت انگار حق به جانب اوست. » بیت: زاهد که درم گرفت و دینار زاهد تر از او کسی بدست آر
( ص 82 و 83 دیوان مانند بالا )

سعدی در باب دوم گلستان در حکایت دیگر به زاهدان دغل کار اشاره میکند.
« زاهدی مهمان پادشاهی بود، به طعام نشستند ، کمتر از آن خورد که عادت او بود.
چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود. »
بیت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تو میروی به ترکستان است
« چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناول کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت ای پدر باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید.»
پسر به پدر پاسخ داد: « نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.»
بیت: ای هنر ها گرفته بر کف دست عیب ها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی بسیم دغل
مقام خویش = خانه خویش
( ص 68 دیوان مانند بالا )

سعدی از بی خردی زاهد بتنگ آمده و در باب هشتم گلستان می گوید:

28
« دو کس دشمن ملک و دین اند، پادشاه بی حلم و زاهد بی علم »

حلم = برد باری
( ص 174 دیوان مانند بالا )

در باب هشتم گلستان در مورد نادانی و گمراهی مردمان مذهبی که دین خود را بر حق و دیگر ادیان را ناحق می دانند چنین میگوید:
« همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال »
یکی یهودی و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
بطیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میدانم
یهود گفت به تورة می خورم سوگند و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد بخود گمان مبر هیچکس که دانایم
بطیره = بخشم جمال = زیباای
( ص 176 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر آگاهی میدهد که با زهد گشایشی در زنگی ندیدم چه زهد مانند شیشه ای است که بر سنگ زده شود. میگوید ای زاهدان از سر ما دست بردارید چه خودتان نیز در دو جهان خشنود نخواهید بود. چند بیت آن:
کز زهد ندیده ایم فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ
گِرد دو جهان بگشته عاشق زاهد بنگر نشسته دلتنگ
من خرقه فکنده ام ز عشقت با شد که بوصل تو زنم چنگ
فتوحی = گشایشی
( ص 640 و 641 دیوان مانند بالا )
عقیده سعدی در طیبات دیوان خود، در مورد غزل مولوی « بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزواست » چنین است. چند بیت آن:

از جان برون نیامده جانانت آرزواست زنار نا بریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنی موری نۀ و ملک سلیمانت آرزوست
موری نۀ و خدمت موری نکردۀ وآنگه صف صفۀ مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انالحق همی زنی وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
انصاف را تو خود ز سر صدق داده به بر درد نا رسیده و درمانت آرزوست

زنار نا بریده = از کمربند موبدان زرتشتی آزاد نشده
ارنی = اشاره به سوره 7 اعراف آیه 143 میباشد که در آن موسی از خدا خواست که چهره
خود را به او بنمایاند.
انالحق = اشاره به منصور حلاج است که سرش به دار رسید.
( دیوان شمس تبریزی، تصحیح م. درویش انتشارات جاویدان علمی 1336 خورشیدی ص 175 )
( دیوان سعدی طیبات نسخه محمد علی فروغی انتشارات محمد حسن علمی تهران 1338 ص 549 و 550 )



29
فخرالدین عراقی
---------------
شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی معروف به عراقی در سال 592 خورشیدی در روستای کمیجان همدان چشم به جهان گشود و پس 75 سال زندگی در سال 667 خورشیدی در دمشق درگذشت.
عراقی از کودکی در همدان به تحصیل پرداخت و در 17 سالگی پس از آموزش در علوم و کسب دانش به هندوستان رفت. این سفر 25 سال به درازا کشید.
سپس رهسپار قونیه شد و مدتی در نزد جلال الدین رومی اقامت گزید. عراقی از مریدان شهاب الدین سهروردی بشمار میرود.
دیوان عراقی شامل غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و ترجیعات است که نزدیک شش هزار بیت میباشد
که امروزه بدست ما رسیده است. او در غزلیات عرفانی خود استادی بسیار بخرج داده است.
ریز بینی او نه تنها اشعارش را پر معنا بلکه بسیار آموزنده و روشنگرا کرده است.
عراقی در دو غزل زیر شکایت از رنج و رسواای دارد که از سوی زاهد ان به او میرسد.
او در ابیات زیر میگوید من دست از سر شما برداشتم و از کرم الله نیز گذشتم.

ما رخت ز مسجد به خرابات کشیدیم خط بر ورق زهد و کرامات کشیدیم
از زهد و مقامات گذشتیم که بسیار کاس تعب از زهد و مقامات کشیدیم

کاس = کُوس = طبل بزرگ تعب = رنج
( ص 49 دیوان )

در غزل زیر میگوید، خود شما بودید که راز خود را فاش کردید پس مرا چرا بدنام میکنید.
چند بیت آن:
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بد نام کردند
( ص 190 دیوان )

در غزل زیر عراقی زاهد را مسلمان واقعی نمیداند و میگوید از زهد فروشی و مناجات دائم، گنجی
بدستتان نمیرسد. چند بیت آن:
مست و خراب باید هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد، صد پیر در مناجات
تا کی کنی بعادت در صومعه عبادت کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات
جان باز در خرابات تا جرعه ای بیابی مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طاعات
چون غرقه شد عراقی باید حیات باقی اسرار غیب بیند در عالم شهادت

مناجات = راز و نیاز میقات = به محل احرام بستن حاجیان گویند طاعات = بندگی و عبادت
( ص 141 دیوان )

در غزل زیر میگوید از رفتن به مسجد و تفاخر فروشی خود را آزاد کردم. ترجیح میدهد که با مردم ندار دمساز باشد. دو بیت آن:
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد و ز لذت مباهات
از خانگاه رفته در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات


30
مباهات = تفاخر کردن عزی و لا ت = نام دو بت میباشد که در آیه 53 نجم سوره 19 تا 21 قرآن همراه بت منات ذکر شده است.
( ص 142 دیوان)

در غزل زیر میگوید اگر بهره گیری از زندگی را میخواهی در کعبه آنرا نمی یابی.
چند بیت آن:
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم بدر صومعه دیدم که فراز است
آواز ز میخانه بر آمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است

حرم عشق = محل بهره گیری از زندگی خوب فراز = بالا
( ص 151 دیوان )

در غزل زیر عراقی از صومعه و زاهد دوری میجوید ولی به آیین زرتشتی و مسیحی احساس نزدیکی میکند. چند بیت آن:
دل در گره زلف تو بستیم دگر بار وز هر دو جهان مهر گسستیم دگر بار
با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم از صومعه و زهد برستیم دگر بار
در بندگی زلف چلیپات بماندیم زنار هم از زلف تو بستیم دگر بار
چلیپا = صلیب زنار = شال سفید کمر مغان زرتشتی
( ص 201 دیوان )

در غزل زیر عراقی آنچه که ابزار دین است به کنار میگذارد. چند بیت آن:
کردم گذری به میکده دوش سبحه بکف و سجاده بر دوش
تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس در پوش
در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو، شراب می نوش
( ص 214 دیوان )

در غزل زیر نیز عراقی سجاده نماز و تسبیح را بدور افکنده است. چند بیت آن:

من باز ره خانه خمار گرفتم ترک ورع و زهد بیک بار گرفتم
سجاده و تسبیح بیک سو فکندم بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام می و شاهد و شمعست ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
ورع = پارسایی ( پرهیزکاری )
( ص 226 دیوان )

در غزل زیر عراقی بین خود و زاهد ریا کار فاصله ای شگرف میبیند و خود را به آیین زرتشت نزدیکتر میداند. چند بیت آن:
ز بند زهد و قرایی برستم نه مرد رزق و سالوس و ریا یم
ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار شد بند قبایم
برون کردندم از کعبه به خواری درون بتکده کردند جایم

قرایی = زهد ورزیدن طیلسان = شنل صومعه نشینان
( ص 239 دیوان )
31
در غزل زیر از زاهد ریاکار دوری میجوید و در پی درستی و پاکی است. اشاره او به آیین
زرتشت « می مغان » میباشد.
چند بیت آن:
از زهد و صلاح توبه کردم مخمور میم، می مغان کو
اسباب طرب همه مهیاست آن زاهد خشک جان فشان کو
گر زهد تو نیست تزویر ترک بد و نیک و سوزیان کو
در صومعه چند زهد ورزیم صحرا و گل و می مغان کو

سوزیان = سود و زیان می مغان = اشاره او به آیین زرتشت است
( ص 260 – 261 دیوان )

عراقی در غزل زیر از ریا کاری زاهد دوری میجوید.
چند بیت آن:
در صومعه نگنجد رند شرابخانه عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه
زین زهد و پارسایی چون نیست جز ریایی ما و شراب و شاهد، کنج شرابخانه
عنقا = سیمرغ
( ص 264 دیوان )

در غزل زیر عراقی همه ادیان را مانند یکدیگر میداند و از همه آنها بیزار گشته است.
چند بیت آن:
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دینی منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی
نیم اهل زهد و توبه، بمن آر ساغر می که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی
چو ز باده مست گشتم چه کلیسیا چه کعبه چو بترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی
در دیر میزدم من، ز درون صدا بر آمد که درآی، ای عراقی که تو خود حریف مایی
دغایی = نادرست
( ص291 - 292 دیوان و در ص 295 با تغییراتی تکرار شده است )

در رباعی زیر عراقی چهره زاهد را آشکار میکند:
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت
بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین از عشق تو می بر سر سجاده بریخت
( ص 302 دیوان )

در رباعی زیر عراقی به سوره 48 فتح و آیه 14 ( الله پادشاه آسمانها و زمین است، بیامرزد هرکه را خواهد و عذاب دهد هر که را خواهد و خدا است آمرزنده و مهربان ) به دلبخواه عمل کردن
الله اشاره میکند:
با حکم خدایی که قضایش اینست می ساز، دلا، مگر رضا یش اینست
ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش اینست
( ص 304 دیوان )


32
رباعی زیر شبیه رباعی استاد قلم خیام نیشابوری است « تاکی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ » و اشاره به آیه های ترس از جهنم مانند سوره 5 مائده آیه 35 تا37 ، و وعده بهشت سوره الرحمن آیه های 56 و 58 تا 76 است.
( ترساندن از آتش دوزخ و وعده بهشت که حوریان زیبا و باکره بر بالشهای سبز تکیه داده اند با انواع خوراکی )
بگذر ز چراغ مسجد و دود کنشت بگذر ز زیان دوزخ و سود بهشت
پس بر سر لوح شو که استاد قلم اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت
( ص 306 دیوان )
( کلیات شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی متخلص به عراقی با مقدمه و تصحیح سعید نفیسی از انتشارات کتابخانه سنائی تهران 1336 خورشیدی )


امیر خسرو دهلوی
------------------
امیر خسرو ابن امیر سیف الدین محمود دهلوی از بزرگترین شعرای پارسی گوی هند بشمار میرود به همین جهت وی را سعدی هندوستان لقب داده اند. او موسیقی دان بود و شعر و موسیقی را بهم پیوند میداد.
پدر امیر خسرو در شهر کش ترکستان میزیسته و در موقع استیلای مغولان به هندوستان گریخت و در شهر پتیالی ساکن شد. در همین شهر بود که امیر خسرو در حدود سال 632 خورشیدی چشم به جهان گشود و در سال 703 خورشیدی در شهر دهلی چشم از جهان فرو بست.
امیر خسرو پس از تحصیل علوم و فنون به زبان ملی خود فارسی به سرودن شعر پرداخت و در این فن از استادان زمان بشمار میرفت. از او دیوانی بجای مانده که شامل قصیده، غزل، مثنوی و رباعی میباشد که سرتاسر پند و روشنگراای است. امیر خسرو در دوران زندگی خود در شهر دهلی مورد احترام و توجه خاص پادشاهان وقت قرار گرفت. او در میان صوفیان هند نیز دارای شهرت و اعتبار بسیار بود.
(تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق چاپ تهران1321 خورشیدی ص 289 )

در غزل زیر وعده بهشت را نمی پذیرد و میگوید:
من به نقد امروز با وصل بتانم در بهشت زاهد بیچاره در دل وعده فردا گرفت
( دیوان ص 64 )

غزل زیر اشاره به سوره حج 22 آیه 27 میباشد « مردم از راه دور و سخت سوار بر شتر های لاغر به حج میآیند » . مسلمانان که به حج میروند در موقع انجام مراسم حج در « منا » با پرتاب سنگ شیطان را سرکوب میکنند.
چند بیت آن:
شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده اند التماس همت از دلهای مسکین کرده اند
سنگسار لعنت جاوید مر ابلیس را از برای کوری چشمان خودبین کرده اند
زاهدان تسبیح میخوانند و خسرو نام دوست ذکر هر کس آنچنان باشد که تلقین کرده اند

( دیوان ص 204 )
( منا = محلی در پنج کیلومتری مکه است و بیشتر مراسم حج در آنجا انجام میپذیرد )


33
یک بیتی زیر بر روی یکی ار دیوار های دیوان عام در قلعه سرخ دهلی ثبت شده است:
اگر فردوس بر روی زمین است همین است و همین است و همین است

در غزل زیر از زاهد و حتی از بوی حیله او که از دور به مشام میرسد دوری میجوید.
دو بیت آن:
زاهدا توبه مفرما ز رخ خوب که من بت پرستم نتوانم بخدا باز آمد
دی ز بوی تو بحیله ز صبا جان بردم باز آن وقت شد و باد صبا باز آمد
( ص 231- 232 دیوان )

در رباعی زیراشاره به چشم چرانی مسلمان ها کرده ، میگوید برو با اشک، خود را غسل پشیمانی ده:
ای دوست رضا به حکم یزدانی ده وز طاعت حق داد مسلمانی ده
چشمت چو زنا کند گرش خواهی پاک غسلش تو ز گریه پشیمانی ده
( ص 624 دیوان )

در رباعی زیر اشاره به روایات اسلامی میکند که محمد با معجزه « شق القمر » و با یک اشاره، ماه شب چهارده را به دو نیم کرده است. این روایت بر پایه آیه 1 و 2 سوره 54 قمر میباشد:
ای ختم رُسل در نبوت بستی وز معجزه جان منکران را خستی
مردانه مه دو هفته کردی به دو نیم شاهانه مصاف بدر را بشکستی

ختم رُسل = اشاره به پیامبر اسلام است مه دو هفته = اشاره به ماه شب چهارده است
خستن = مجروح کردن بدر = ماه پر است، زمانی آشکار میگردد که زمین میان ماه و خورشید قرار گرفته است
( ص 624 دیوان )

رباعی زیر اشاره به جهاد است . او میگوید اگر از جهاد محمد خبر نداری به عقل خود مراجعه کن. در موقع شهادت گویند: « محمد رسول الله » یعنی آنها ( الله و پیامبرش ) باهم هستند و به جهاد سرگرم.
از غز محمد ار نداری خبری کن از ره عقل در شهادت نظری
الله و محمد است پیوسته بهم یعنی که میانشان نگنجد دگری
غز = جنگ و چپاول
( ص 625 دیوان )
( دیوان امیر خسرو دهلوی از سعید نفیسی به کوشش م . درویش از انتشارات جاویدان تهران 1343 خورشیدی )










34
خواجه عبید الله زاکانی قزوینی
-------------------------------

عبید زاکانی شاعر، نویسنده و طنز نویس در تاریخ 680 خورشیدی در حوالی قزوین چشم به جهان گشود و در سال 750 خورشیدی در اصفهان از جهان چشم فرو بست. عبید زاکانی مدتی در شیراز در دربار شیخ ابو اسحق اینجو وشاه شجاع مظفر میزیسته است. او علاوه بر نثر در قصیده و غزل، رباعی و مثنوی دست داشته است. عبید زاکانی بر ضد تعصبات خشک مردم زمان که بوسیله آخوند ها تحریک میشدند همواره در شعر و نثر انتقاد میکرده است.
آثار بسیار مانند فال نامه، اخلاق الاشراف، رساله دلگشا، از او بجای مانده که در آنها با کمال رشادت از اوضاع اجتماعی انتقاد نموده است. قصیده معروف موش و گربه که در آن آخوند ها را به باد انتقاد گرفته، از او است. بیشتر ایرانیان با
این قصیده آشنا هستند. چند بیت آن:
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند و عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربۀ منظوم گوش کن همچو در غلطانا
.....
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوی مسجد شدی خرامانا
دست و روی را بشت و مسح کشید ورد میخواند همچو ملا نا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
موشکی بود در پس منبر زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که موش تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نیاز و افغانا
گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
موشکان را گرفت زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا
جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا
غرض ازموش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا

رباعی زیر از او است:
قومی ز پی مذهب و دین میسوزد قومی ز برای حور عین میسوزد
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت ویشان همه در حسرت این میسوزند
رباعی دیگر:
هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد
ساقی بده این باده گلرنگ به نقد کان نسیۀ او سر به قیامت دارد

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر حسین فریور چاپ اول چاپخانه چهر 1331 خورشیدی )




35
حافظ شیرازی
--------------
حافظ شیرازی، شاعر روشنگرای بزرگ ایران ( 706 تا 769 خورشیدی ) نیز مانند دیگر بزرگان ما از ترس تکفیر آخوند و مرگ، آنچه را که برای آگاهی مردم لازم می دانسته به صورت غزل و با اشاره و کنایه گفته است:
ای باد حدیث من نهانش میگو سّر دل من بصد زبانش میگو
میگو نه بدانسان که ملالش گیرد میگو سخنی و در میانش میگو
مثال دیگر:
داستان در پرده میگویم ولی گفته خواهد شد بدستان نیز هم
مثال دیگر:
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حافظ چون با قرآن آشناای کامل داشته است در اشعار خود به ایراد های بسیار قرآن اشاره میکند و بدین وسیله برای بیداری و آگاهی مردم میکوشد:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با نکات قرآنی
در جای دیگر میگوید:
چو من ماهی کلک آرم به تحریر تو از نون و قلم میپرس تفسیر
اشاره به سوره قرآن ( سوره ن و القلم ) است.

در غزلی دیگر میگوید:
حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم.

در غزلی دیگر:
رموز عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

چند نمونه ایراد دیگر حافظ به قر آن:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
غمزه = خون ریز - فریب کاری
در اینجا اشاره به ( آیه 1 تا 4 سوره الق - آیه 48 سوره عنکبوت – آیه 157و 158 سوره اعراف = النبّی الامّی ) میکند که پیامبر اسلام را عامی ( بیسواد ) اعلام میدارد.
حافظ میگوید که چگونه یک آدم بیسواد خود را راه نما ی اندیشمندان جهان می داند؟

حافظ در غزل زیر تردید خود را به روز قیامت و جزا و در نتیجه به موجودیت بهشت اعلام میکند:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فرداای

حافظ شیراز ادیان سامی را افسانه میداند و آنها را جوابگوی جنگ ملتها میشمارد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

در غزل دیگر تکلیف قرآن ( دفتر ) را معلوم میکند:
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

36
حافظ در بیت دیگر تکیه بر خطای آفرینش دارد:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

در بیت دیگری میگوید اگر گناه خطا است پس معنی عفو چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار هست معنی عفو و رحمت پروردگار چیست

در جای دیگر میگوید:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

در بیت دیگر مردم را به مفت خوری آخوند ها آگاه میسازد و چنین میگوید:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

حافظ با اشاره به آیه 93 سوره نحل « الله، گمراه کند هرکه را خواهد و رهبری کند هر که را خواهد » چنین میگوید:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش و گو گناه منست

حافظ به آیه 35 و36 سوره بقره و آیه های 19 تا 25 سوره اعراف ، به اخراج آدم و حوا از بهشت و ارزش بهشت اشاره کرده میگوید:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به جو ای نفروشم

سرتاسر دیوان حافظ روشنگراای است، برای کوتاهی کلام به چند نمونه بالا بسنده میکنم.

(ضمنآ کتاب « حافظ پیام آوری که باید از نو شناخت » را که جناب عبدالحمید شیبانی روشنگرای بزرگ معاصر در سال 2548 شاهنشاهی در رابطه با غزل های حافظ و آیات قرآن انتشار داده اند برای آگاهی کامل خواندن آن را توصیه میکنم.)

« ابیات بالا از روی دیوان حافظ نسخه قزوینی، قاسم غنی و خانلری میباشند. »


کمال الدین مسعود خجندی
-------------------------
معروف به شیخ کمال، از شعرا و اندیشمندان بزرگ پارسی گوی، حدود ( 696-699 خورشیدی ) برابر (1318- 1321 ترساای ) در خجند ( استان سُغد در تاجیکستان ) چشم به جهان گشوده است. این شاعر عارف گرانمایه در تربیت و آگاهی مردم کوشا و از روشنگرا یان زمان خود بشمار میرود. کمال خجندی حدود سال ( 784 خورشیدی ) برابر ( 1406 ترساای ) در تبریز درگذشت و همانجا نیز به خاک سپرده شد.

کمال خجندی در بیت زیر غزل حافظ ( شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش ) را تضمین کرده است:
شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون که زاهد افعی وقت است و میسازم بدان کورش
اشاره کمال خجندی به داستانی است باستانی که چون آفتاب بر زمرد بتابد، چون شعله آتش گردد و
افعی را کور کند.

37
این داستان را انوری نیز در قصیده « هر کرا در دور گردون ذکر مقصد می رود » در دیوان خود آورده است:
دانی از بهر تو با چشم بد گردون چه رفت آنچه آن با چشم افعی از زمرد می رود
گردون = اشاره به آفرینش و روزگار
( دیوان انوری بکوشش سعید نفیسی از انتشارات سکه – پیروز سال 1364خورشیدی ص101)

کمال خجندی در غزل زیر بیزاری خود را از منبر و گفته های زاهد آشکار میکند . چند بیت آن:
زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را رهبر است فکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگر است
زاهدا دعوت مکن ما را به فردوس برین کاستان همت صاحبدلان زان برتر است
ما به رندی در بساط قرب رفتیم و هنوز همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است
چون قلم انگشت برحرفم منه صوفی که من خرقه کردم رهنِ مستان و سخن در دفتر است

در زیر اشاره به تکفیر منصور حلاج و قتل او ( 300 خورشیدی ) بوسیله مقتدر خلیفه عباسی کرده و به مردمی که پای منبر آخوند ها می نشینند میگوید، با اینکار ها نمی توانید به مقام منصور حلاج برسید:
به معراج « اناالحق » نرسی ز پای منبر که سری شناسد این سر که سزای دار باشد

کمال خجندی به زاهدان میگوید بهشتی را که آنقدر شرح میدهید پیشکش خودتان باشد. بهشت من کوهپایه روستای ولیان نیم فرسخی شهر تبریز است و آن را به بهشت واهی شما ترجیح میدهم:
زاهدا تو بهشت جو که کمال ولیان کوه خواهد و تبریز
از بهشت خدای عز و جل تا به تبریز نیم فرسنگ است‏

بیت زیر بر لوحه یاد بود آرامگاه او در باغ کمال تبریز نوشته شده است:
کمال از کعبه رفتی بر در یار هزارت آفرین مردانه رفتی

( دیوان کمال الدین مسعود خجندی چاپ 1975 ترساای روسیه به کوشش ک. شید فر – آکادمی علوم اتحاد شوروی، انستیتوی خاور شناسی )


وحشی بافقی
------------
شمس الدین محمد وحشی بافقی در سال 911 خورشیدی در شهر بافق چشم به جهان گشود و در سال 961 خورشیدی در یزد چشم از جهان فرو بست.
وحشی شاعری زبر دست بود و از او برایمان دیوانی گرانقدر بجای مانده که شامل غزل، قطعه، رباعی، مثنوی، ترکیب بند، و ترجیع بند میباشد.
در غزل زیر وحشی بافقی وضع خود را شرح میدهد:
زمن باور کند او کی زهی عقل که کردم توبه وز میخانه رفتم
سفر کردم ز کوی آشنایی ز صبر و دین و دل بیگانه گشتم
( ص 133 دیوان )
در زندگی نامه وحشی بافقی در ابتدای دیوان او بنا بر تذکره میخانه نوشته فخرالزمان قزوینی (در هندوستان قرن 17 ترساای )، وحشی بافقی در یکی از میخانه های شهر یزد درگذشته است.
38
بر طبق اعتقاد گروهی از مسلمانان ،معراج را پیامبر اسلام از خانه « امّ هانی » آغاز کرده است.
وحشی بافقی در شیرین و فرها د به حکایت معراج (صعود محمد به آسمان هفتم ) پرداخته است. او تعجب میکند که چرا محمد از خانه امّ هانی این سفر« معراج » را آغاز کرده است. در پایا ن میگوید از این حکایت چیزی سر در نیاوردم. چند بیت آن:
شبی روشنتر از سرچشمه نور رخ شب در نقاب روز مستور
همه روشن دلان آسمانی دوان گردند سرای امّ هانی
سرای امّ هانی را زهی قدر که میتابد در وی آنهمه بدر
از آن دولت سرا تا عرش اعظم ملایک بافته، پر در پر خویش
رهی آراسته از عرش تا فرش براقی جِسته بر فرش از در عرش
براقی برق کرده از تکش نام ز فرشش تا فراز عرش یک گام
براقش پیش باز آمد به تعجیل دوید و در رکاب آویخت جبریل
از این روی زمین بیرحم مهمیز بر آن سوی زمین جستی به یک خیز
بیک حمله که آورد آن جهان گیر دژ مریخ را فرمود تسخیر
گذر بر منتهای سدره فرمود به سد ره جبرئیلش کرد بدرود
زبان بستم که سّر این حکایت خدا میداند و شاه ولایت

امّ هانی = دختر ابو طالب و خواهر علی بن ابیطالب
براق = اسبی است با سر یک زن، که محمد را تا آسمان هفتم پیش برد و در آنجا جبرئیل از
ادامه پرواز او جلوگیری کرد.
بدر = نور ماه در شب چهاردهم
مهمیز = وسیله ایست فلزی که در انتهای چکمه سوارکار قرار دارد که با آن اسب را نهیب میزنند.
سدره = درخت کُنار( عناب ) است در بالای آسمان هفتم که حد رسیدن جبرئیل همان جا است. سدرة المنتهی = پس از آن ( آسمان هفتم ) بهشت است. اشاره به ( سوره 53 النجم آیه 14 و 15)
( ص 207 – 210 دیوان )

ترجیع بند « ماگوشه نشینان خرابات الستیم » اشاره به در

در رباعی زیر خرقه و تسبیح آخوند را بی ارزش میداند:
با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک کس میوه نچیده است از شاخ چنار
( جلد دوم دیوان ص 525 )

بهار دو بار از سوی یک آخوند آستان قدس رضوی مورد تکفیر قرار گرفت .
بار یکم در سال 1284 خورشیدی که او 21 سال داشت از سوی آخوندی از آستان قدس مورد تکفیر قرار می گیرد.
ای جناب میر زا ....... ....... از بهر چه حکم بر کفر من دلریش محزون داده اید
اشتباهات عجیب و انتسابات خنک همچو آروغ از درون سینه بیرون داده اید
چون منی در آستانه باعث ضعف شماست زان سبب در عزل من دستور معجون داده اید
گر برای هجو اول بود، کان هجوی نبود کزغضب رخساره را رنگ طبر خون داده اید
خود سراپا جوهر هجوید و بهر هجو خویش زین خریت ها بدست خلق مضمون داده اید
داد نتوان شرح نسبت ها که بر این بی گناه آنچه سابق داده اید و آنچه اکنون داده اید
گفته اید این شخص باشد دشمن دین مبین این چنین نسبت به من یا سیدی چون داده اید
مضمون = ضمانت شده
( جلد دوم دیوان ص 535 تا 536 )

( دیوان محمد تقی بهار چاپ خانواده بهار جلد یکم 1335 خورشیدی تهران چاپخانه فردوسی و
جلد دوم چاپ دوم 1345 خورشیدی تهران مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر )

احمد کسروی
-------------
احمد کسروی اندیشمند، پژوهشگر، زبان شناس، تاریخ نگار و استاد حقوق 1269 تا 1324 خورشیدی (1891 1923 -ترساای ) یکی از بزرگترین روشنگرایان معاصر بشمار میرود.
زنده یاد احمد کسروی با انتشار نوشته ها و کتب بسیار در روشنگراای مردم ایران کوشش بسیار کرد.
احمد کسروی جنبش « پاک دینی » یا « ورجاوند بنیاد » ( Secularism ) را در ایران بنیان گذارد. در این جنبش او میکوشید مانع دخالت دین در امور جامعه، سیاسی، اقتصادی و حقوقی کشور گردد و دولت باید به صورت مطلق دین را از سیاست جدا کند. این هدف اصلی او بود.

واژه ( Secularism ) بسیار قدیمی است و ریشه لاتین دارد و در سال (1846 ترساای ) بوسیله نویسنده و روزنامه نگار بریتانیایی جورج هالی اوک ( Georg Jacob Halyoake ) ( 1817 - 1906 ترساای ) در اروپا رواج یافت.

از آثار زنده یاد احمد کسروی تاریخ مشروطیت ایران، تاریخ هجده ساله آذربایجان، آذری یا زبان باستان آذربایجان را میتوان از بزرگترین آثار او بشمار آورد.

او مجله پیمان را در سال 1312 خورشیدی با مدیریت خود انتشار داد و علاوه بر آن به انتشار روزنامه پرچم، پرچم هفتگی، پرچم نیمه ماهه کوشید.

کتاب های شیعه گری، بهاای گری، صوفی گری، ورجاوند بنیاد، شهریاران گمنام، تاریخچه شیر و خورشید سرخ و حدود هفتاد کتاب از او برایمان بیاد گار مانده است که تا به امروز بزرگ ترین منبع تاریخی و اجتماعی ایران بشمار میروند.
51
اولین بار زنده یاد کسروی در سال 1291 خورشیدی مورد ناسزا و تکفیر آخوند ها قرار گرفت زیرا او از مشروطه خواهان دفاع کرده بود.
زنده یاد کسروی در همان زمان روش آخوند ی را رها کرد و عبا و عمامه را به کنار گذاشت.

تکفیر زنده یاد کسروی، که به قتل او منجر گردید، بوسیله نامه ای که سید روح الله خمینی در تاریخ اردیبهشت ماه 1323 برای قتل او انتشار داد، آغاز گردید.

او در بالای نامه در داخل پرانتز نوشت ( بخوانید و بکار بندید )
این پاسخی بود بر کتاب شیعه گری زنده یاد کسروی که درابتدای کتاب نوشته است
(بخوانید و داوری کنید).
صفحه یکم نامه خمینی ( بخوانید و بکار بندید )

خمینی در فتوای خود چنین مینویسد.
بخشی از آن:
« همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی بی سروپا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له الفداءـ آنهمه جسارتها کرد و هیچ کلمه از شما ها صادر نشد. امروز چه عذری در محکمه خدا دارید؟
قیام برای نفس اماره است که مدارس، علم و دانش را تسلیم مشتی کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده. »
52
منظور خمینی از مرکز فحشا، مدارس دخترانه است.
( این اولین بار نیست که مدارس دخترانه را آخوند ها مرکز فحشا نامیده اند. در بخش پایانی، خلاصه و نتیجه گیری ص 68 همین مقاله و در کتاب« بازیگران عصر طلائی ص 93 » این تشبیه
را آخوند ها از پیش بکار برده اند.)

« قیام برای خود است که موقوفات مدارس و محافل دینی را به رایگان تسلیم مشتی هرزه گرد بیشرف کرده و نفس از هیچ کس در نمیآید.
قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بیسواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره می کند که حَرْث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند.
قیام برای نفس است که چادر عفت را از سر زنهای عفیف مسلمان برداشت و الان هم این امر خلاف دین و قانون در مملکت جاری است و کسی بر علیه آن سخنی نمی گوید. »
( اشاره خمینی به کشف حجاب سال 1314 خورشیدی است. )
« خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده.
امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است »

خمینی علاوه بر نامه فوق در کتاب «کشف اسرار» بعد از هتاّکی به کسروی مینویسد: « سوابق آن مرد ابله در تبریز و طهران در دست است و آن ها که او را میشناسند، به نا پاکی و خلاف عفت میشناسند چنین عنصری که خود نا پاکترين عناصر است مردم را به آئین پاک که آئین زرتشت موهوم است دعوت ميکند. »

قتل زنده یاد کسروی و منشی او حداد پور در اتاق بازپرسی کاخ دادگستری در تاریخ 20 اسفند ماه 1324 خورشیدی با گلوله و 27 ضربه چاقو بوسیله گروه اخوان المسلمین انجام پذیرفت.
پایه گذار اخوان المسلمین در ایران نوجوانی بود به نام سید مجتبی میر لوحی که در نجف شاگرد آیت الله حاج حسین قمی بود، او بعد ها نام نواب صفوی را بر روی خود گذارده بود. ( نام صفوی اشاره به سلسله شیعه صفویه است )
از سوی نواب صفوی دو برادر به نام های سید علی محمد امامی و سید حسین امامی مأمور اجرای این جنایت بزرگ شدند.

از سوی دیگر آقای عباس میلانی
استاد علوم سیاسی در دانشگاه استنفورد آمریکا نیز در BBC در 11.03.2012 برابر با 21 اسفند ماه 1390 یخش فارسی تحت عنوان « شهید ایران مدرن در راه عقلانیت » چنین میگوید:

« چند ماه پیش از آن، آیت الله خمینی تا آستانه صدور فتوای قتل کسروی پیش رفته « نامه آیت‌الله خمینی؛ 'بخوانید و به کار بندید » و او را "مفسد فی الارض" خوانده بود و این پرسش را مطرح کرده بود که چرا شیعیان "با مشتی آهنین" جهان را از لوث وجود "بی شرمان و جاهلانی" مثل او پاک نمی کنند. یک آیت الله دیگر ( آیت الله حاج حسین قمی) از این هم جلوتر رفت و در جواب فرد متعصبی بنام نواب صفوی فتوایی صادر کرد و به موجب آن قتل کسروی را مجاز شمرد.
نواب صفوی با نیت کشتن کسروی از نجف به تهران آمد. عده ای از روحانیان هزینه سفر او به این شهر را متقبل شده بودند. او در تهران چند بار با کسروی دیدار و بحث کرد. ظاهرا روحانی دیگری به
نام آیت الله محمدحسن طالقانی او را متقاعد کرده بود که پیش از اقدام به قتل کسروی باید با او به بحث بپردازد. اما نواب صفوی بعد از چند جلسه مباحثه بار دیگر به فکر کشتن کسروی افتاد.
53
روز هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ او کسروی را در کوچه ای دید و با یک هفت تیر به او شلیک کرد. اولین گلوله کشنده نبود و گلوله بعدی در هفت تیر گیر کرد. کسروی چند روز در بیمارستان بستری شد.

دولت احمد قوام (قوام السلطنه) نمی خواست خشم روحانیت را برانگیزد، سوء قصد کننده تنها به سه هفته زندان محکوم شد. این سیاست مماشات به دو تروریست اسلامی دیگر، که هر دو از پیروان نواب
صفوی بودند، جرأت داد و آنها در روز دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ ملبس به یونیفورم سربازی کسروی را تا شعبه هفتم دادگاه تحقیق، واقع در طبقه سوم ساختمان وزارت دادگستری تعقیب کردند.
او قرار بود در آنجا در چارچوب یک پرونده قضایی به برخی سوالات پاسخ بدهد. عده ای از مقامات عالی رتبه ایرانی، از جمله صدرالاشراف (نخست وزیر پیشین) و فرماندار نظامی تهران، از کسروی به خاطر عقاید "ضد اسلامی" او شکایت کرده بودند. قاتلان وارد اتاق شدند و او را به طرز وحشیانه
ای بقتل رساندند. بعد از حمله در بدن او یک گلوله و جای ۲۷ ضربه چاقو به جای مانده بود. او ۵۷ سال داشت. منشی کسروی که او را همراهی می کرد هم در این حمله بقتل رسید. بازپرسی که شاهد صحنه بود با دیدن صحنه جنایت از حال رفت. »

پس از انقلاب اسلامی سال 1357 خورشیدی حاج مهدی عراقی که از یاران نواب صفوی بود، در خاطرات خود ( مؤسسه خدمات فرهنگی رسا تهران 1370 خورشیدی ) مینویسد حاج آقا حسین قمی در نجف حکم ارتداد یعنی ( بازگشت به کفر) کسروی را میدهد.
آخوند ها ای مانند روح الله خمینی، (آن زمان او خود را آیت الله نمی خواند ) آیت الله حاج حسین قمی، که در آن روزگار دومین مرجع شیعیان بود، با استناد به سوره آل عمران آیه 19 ( و کسی که کفر ورزد به آیت های خدا همانا خدا است شتابنده در حساب ) کسروی را محکوم کرد،
سپس همگی آنها برای آزادی قاتلین کسروی فتوا دادند و آنها با پول بازاریان تهران و به حکم ضمانت آزاد گردیدند.

عبدالحسین هژیر نخست وزیر ایران ( خرداد 1327 تا آبان 1327 خورشیدی ) از کسانی بود که برای نزدیکی به آخوند ها به آزادی سید حسین امامی از زندان کمک کرد.
هژیر نیز مانند بسیاری از نخست وزیران بعد از شهریور 1320 خورشیدی که برای نزدیکی به آخوند ها بعضی از قوانین سکولار ایران را که در دوران پهلوی ( رضا شاه بزرگ ) به تصویب رسیده بود، لغو کرد.
همین سید حسین امامی بود که چهار سال بعد از قتل زنده یاد کسروی، هژیر را که برای مراسم روضه خوانی به مسجد سپهسالار رفته بود به قتل رساند. تمام کوشش هژیر نخست وزیر برای نزدیکی به آخوند ها به ثمر نرسید و سر انجام به قیمت جان او تمام شد.

احمد کسروی
54
میرزاده عشقی
---------------
میرزاده عشقی ( 1272 تا 1303 خورشیدی ) را میتوان جزو برجسته ترین چهره های روشنگرای و آزادی خواه دوره مشروطیت بشمار آورد.
عشقی در دوران کوتاه زندگی خود بزرگترین کمک را به مردمی که تشنه آزادی بودند، کرد.
مبارزه بی باکانه او با اسلام گرایان پسگرا آنچنان بود که آنها در سال 1303 خورشیدی او را در خانه خودش ناجوانمردانه به ضرب گلوله از پای در آوردند.

این ایرانی بزرگ در دیوانی که برای روشنگراای مردم از خود بجای گذاشته است، سرتاسر گویای فریاد از بد خویی و نادانی آخوند ها از یک سو و نادانی و بی تفاوتی جامعه از سوی دیگر میباشد.

زنده یاد میرزاده عشقی
عشقی با نمایش نامه های خود، که با موزیک اجرا میکرده، میکوشید که مردم را آگاهی دهد.

نمایشنامه کفن سیاه، داستان باستانی « خسرو دخت » و سرنوشت زنان ایرانی را بررسی میکند: چند بیت آن :

یک بیک پادشهان را بمقر میدیدم همه بر تخت و همه تاج بسر میدیدم
زان میان نقش ازآن پس زعمر میدیدم سپس آن پرده دگر زیر و زبر میدیدم
( کتاب چهارم ص 26 تا 27 از دیوان )
ادامه آن:
جای پای عرب برهنه پائی دیدم نسبت تاج شه و پای عرب سنجیدم
آنچه بایست بفهمم ز جهان فهمیدم بعد از آن هرچه که دیدم ز فلک خندیدم
( ص 34 دیوان)

در پایان داستان:
شرم چه، مرد یکی بنده و زن یک بنده زن چه کردست که از مرد شود شرمنده
چیست این چادر و رو بندۀ نا زیبنده گرکفن نیست بگو چیست پس این روبنده
مرده باد آنکه زنان زنده بگور افکنده
55
عشقی از دیگر گویند گان میخواهد با او هم صدا شوند و در آگاه کردن مردم بکوشند:
با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها روی زنان باز شود زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
ور نه تا زن بکفن سر برده نیمی از ملت ایران مرده
( ص 39 دیوان )
در نمایشنامه رستاخیز شهریاران ایران چنین میگوید:
این درو دیوار دربار خراب چیست یارب وین ستون بیحساب
این بود گهوارۀ ساسانیان بنگه تاریخی ایرانیان
ای مدائن از تو ای قصر خراب باید ایرانی ز خجلت گردد آب
ادامه میدهد:
اکنون که مرا وضع وطن در نظر آمد بینم که زنی با کفن از قبر در آمد
( کتاب چهارم ص 51 دیوان )
در غزل دزد پایتختی با اشاره به چادر سیاه چنین میگوید:
گذشت عمر به جان کندن ای خدا مردم زدست اینهمه جان کندن،این چه جان سختی است
زنان کشور ما زنده اند و در کفن اند که این اصول سیه بختی از سیه رختی است
( کتاب ششم ص 39 )

قصیده مخالفت با قرار داد ایران و انگلیس ( قرار داد 1919 ترساای ) :
انگلیس آخر دلش بهر من و تو سوخته ؟ آنکه بهر یک وجب خاک اینقدر خون میکند؟
طبع من مسؤل تاریخ است و گر مانم خموش هان به وجدانم مرا تاریخ مدیون میکند
ملتی کو باز قرن بیستم بر درد خود چاره با ختم دعا و ذکر و افسون میکند
( کتاب ششم ص 5 )

با ایراد و نا رضا یتی از خدا:
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام آفریدستی ؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب گر خدائی هست ز انصاف خدائی دوربود
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود
( کتاب ششم ص 7 )

در غزل درد وطن با اشاره به فرهنگ ایرانی به زاهد چنین میگوید:
من روی پاک سجده نمایم تو روی خاک زاهد برو معاملۀ ما نمی شود
مرغی که آشیان به گلشن گرفته است او را دگر به بادیه مأوا نمی شود
( کتاب ششم ص 8 )

روی به کائنات: سه ییت آن
باری از این عمر سفله سیر شدم سیر تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر
زود بمن آنچه میکنی بکن ای دهر و آنچه ز دست آیدت مباد کنی دیر
از چه بر اوضاع کائنات نخندم؟ مسخره بازیست این جهان زبر و زیر
( اشاره به سوره صافات آیه 6 و سوره الذاریات آیه 47 )
( کتاب ششم ص 12 )


56
روی به فلک : ( اشاره به دو آیه بالا میکند )
عارم آید من ار بفلک اعتنا کنم از من به چرخ جز بحقارت نظاره نیست
ای گول شیخ خورده، قضا و قدر مطیع بر طاق و جفت و خوب وبد استخاره نیست
( کتاب ششم ص 32 و 33)

در غزل سرفرازی میگوید دین از حکومت جدا است:
مکن مداخله در کار مملکت ای شیخ که این مباحثه غسل و بی نمازی نیست
خود این فضاحت اعمال روز عاشورا قسم به ذات خدا جزء دین تازی نیست
(کتاب ششم ص 41)

در مورد استفاده از عقل به جای افسانه چنین میگوید:
داده فتوا به نا پاکی من مفتی شهر کز چه بر ساحت پاکیزه دین هتاکم
منکرم من که جهانی بجز این باز آید چه کنم درک نمود است چنین ادراکم
قصه آدم وحوا همه وهم است و دروغ نسل میمونم و افسانه بود از خاکم

اشاره عشقی به سوره فتح آیه 5 و سوره الرحمان آیه 56، 58، 70، 72، 76، و سوره واقعه آیه 10 تا 17 و آیه 20 تا 24 میباشد.
( کتاب ششم ص 36 )
( دیوان میرزاده عشقی به کوشش اکبر سلیمی در سال 1331 خورشیدی در مؤسسه امیر کبیر به چاپ رسیده است)

علی دشتی
------------
نویسنده، روزنامه نگار، سیاستمدار، پژوهشگر و روشنگرای معاصر علی دشتی ( 1276 – 1360 خورشیدی) شرح زندگی خود را چنین آغاز میکند:
« من از کودکی در کربلا و در خانواده ای بسیار متعصب با خشکی ها و نادانی ها و فشارها بزرگ شده ام و دنیای منجمد قشریون را با همه وجودم لمس کرده ام و میدانم که تعصب چه بلائی است و وظیفه خود میدانم که آنچه در توان دارم با این بلا بجنگم »
( یادداشت بهرام چوبینه ناشر کتاب 23 سال علی دشتی چاپ دوم انتشارات مرد امروز 1367 خورشیدی ص7+8 مقدمه )
تحصیلات دشتی در حوره علمیه نجف و مدارس دینی آغاز گردیده بود.

بهرام چوبینه چنین ادامه میدهد: « علی دشتی کتاب 23 سال را بر مبنای زمینه فکری و عاطفی از جانب شخصی نگارش یافته است که سالها خود از طلاب مدارس دینی نجف و کربلا بوده و آشنائی نزدیکی به علوم اسلامی داشته است.»
(ص 2 مقدمه مانند بالا )

«علت پنهان ماندن و یا اعلام نکردن نام نویسنده 23 سال پیوندی محکم با سیستم مذهبی و سیاسی 500 ساله اخیر دارد. خصوصآ اگر با عقیده متولیان مذهب رسمی، به گونه ای مخالف باشد با سخت ترین و شدید ترین شکل ممکن تهدید به نابودی میگردد. » ( ص 3 مقدمه مانند بالا )

57
بهرام چوبینه در مقدمه کتاب 23 سال ادامه میدهد:
« هنوز کتاب روشن و خرد پسندی در باره وی ( رسول الله ) نوشته نشده است که سیمای او را عاری
از گرد و غبار و اغراض و پندار ها و تعصبات نشان دهد.»
( ص2 مقدمه مانند بالا )

بهرام چوبینه در مورد آخوند ها از قول میرزا عبدالرحیم طالبوف چنین ادامه میدهد:

« این بیچاره ها چه بکنند؟ چند جلد کتاب فقه و اصول خوانده و هم از اخبار و احادیث کاذبه و جعلی یاد گرفته و هر اندیشه جدیدی را شنیده اند وا اسلاما سرداده اند و یا دست به دامان حکومت وقت شده و از رواج کتابهای به قول خودشان ضاله و ضد اسلامی و قرآنی شکایت برده اند. »
( ص 4 مقدمه مانند بالا )

« سرنوشت غم انگیز احمد کسروی آن هم در کاخ دادگستری ایران یکی از سیاه ترین صفحات تاریخ ایران بشمار میرود. اما ملایان هر چه خواستند نوشتند و هیچ دادگری نه تنها جلوی نشر خرافات را نگرفت بلکه برای توسعه این آثار اسلامی بودجه های پنهانی خرج شد.
پس به سبب این که کتاب 23 سال بدون نام و نشان منتشر شده است جای شکوه هیچکس نمی تواند باشد.»
( ص 4 و 5 مقدمه مانند بالا )

ابراهیم خواجه نوری، علی دشتی نویسنده کتاب 23 سال را یکی از بازیگران عصر طلائی ایران میداند.
علی دشتی در اسفند ماه 1360 در یکی از بیمارستان های تهران درگذشت. محمد عاصمی در سوک او مینویسد:
« نخستین بار که او را دیدم بسال 1352 خورشیدی در هتل( Hotel Königshof, München ) بود...اینک او در برابر من بود، قامتی کشیده و لاغر، ریشی که سفیدیش به سیاهیش جلوه میفروخت، چشمانی نافذ و چهره ای مهربان و بیانی گرم و آرام. پس از ساعتی که برخاستیم، دفتر قطوری به من داد و گفت:
من تا پس فردا اینجا هستم ممنون میشوم اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و برگردانی.
تمام شب را خواندم یعنی حریصانه این نوشته های فاخر و کامل را تا به آخر بلعیدم و یکباره از خودم بدم آمد و در برابر علی دشتی و تصوراتی که از او داشتم شرمنده شدم. عنوان این نوشته ها 23 سال بود. نه پس فردا که فردا به دیدنش و اینبار به زیارتش رفتم و دیگر من بودم که همه حرف بودم و او همه گوش. گفتم در باره اوچه اندیشه هائی داشتم و اینک با این نوشته چگونه دگرگون شدم و گفتم معمولآ در این سن و سال بسیاری از مردم آگاه و دانا نیز که روز گاری یکه تاز میدان جدال با اوهام
و خرافات بوده اند، از گفته ها و کرده ها اعراض میکنند و شما بر عکس به شجاعت و جسارت دوران جوانی پرده دری کرده اید و سرمشقی شده اید برای همه روشنفکران زمان. »
اعراض = رویگرداندن
( ص 7 مقدمه مانند بالا )
کتاب 23 سال را علی دشتی با بیت زیر از جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی در همان صفحه یکم آغاز کرده است.
رهی جز کعبه و بتخانه می پو یم که می بینم گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا
دشتی در مورد تولد پیامبر اسلام چنین مینویسد:
« در سال ( 570 ترساای ) کودکی از آمنه بنت وهب در مکه چشم به زندگی گشود و او را محمد نامیدند.»
58
( ص 5 کتاب 23 سال ناشر بهرام چوبینه 1367 خورشیدی )
دشتی مینویسد:
« محمد بن جریر طبری در اواخر قرن سوم هجری ( اواخر قرن 9 خورشیدی ) تفسیری بر قرآن نوشته است:
قبل از بعثت در مکه آوازه ای در افتاد که پیامبری ظهور خواهد کرد بنام محمد.....»

دشتی ادامه میدهد: نه آوازه ای در مکه بود و نه کمترین اثری از رسالت مردی بنام محمد. حتی ابو طالب هم که حامی و ولی او بود از این آوازه ها و نشان ها بی خبر بود. از همین روی اسلام نیاورد و از دنیا رفت. خود حضرت نیز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعی نداشت. آیه 16
سوره 10 یونس شاهدی است گویا، مفهوم آن این است ( عمری میان شما زندگی کردم ادعائی نداشتم. اکنون به من وحی رسیده است.) »

« واقدی ( مورخ ) به شکل دیگر از تولد آن حضرت سخن میگوید:
همین که از مادر متولد شد گفت ( الله و اکبر کبیرا ) ، در ماه اول میسرید، ماه دوم می استاد، ماه سوم راه میرفت، ماه چهارم میدوید، ......و ماه نهم تیر می انداخت.»

« در کتاب معروف بابیان موسوم به نقطة الکاف تاریخ ظهور باب و شرح حوادث هشت سال اول که بهائیان کوشیدند آن کتاب را جمع کنند و از بین ببرند، حاج میرزا جانی کاشانی، نظیر آنرا به سید محمد علی باب نسبت میدهد که به محض تولد از مادر به سخن آمد و گفت ( الملک لله ) »
(ص 6 تا 7 کتاب 23 سال مانند بالا )
کتاب 23 سال علی دشتی چاپ دوم انتشارات مرد امروز 1367 ناشر بهرام چوبینه
شرح بیشتر کتاب 23 سال از حوصله این نوشته خارج است و به همین جا بسنده میکنم.

دشتی در کتاب « عقلا برخلاف عقل » مینویسد:
« تا سال چهل هجری تکلیف مسلمین روشن بود. کتاب الله و سنت رسول الله و سیره خلفای راشدین سر مشق و ملاک کردار و رفتار مردم بود ولی از آن پس حدیث و روایات برای تفسیر .... پیدا شد و
روز به روز فزونی گرفت مخصوصآ که حربه ای شده بود در دست فرقه های سیاسی و هر فرقه ای برای توجیه و اثبات روش خود بدان استناد میکرد و از این رو جعل حدیث شیوع یافت. چنین ادامه میدهد:
( ص 6- 7 )

« غالب آنان مردمان ساده لوحی بودند که خیال میکردند روایات و احادیث مرز نهاای معرفت انسانی است.....از دوران متوکل ( خلیفه عباسی ) که به اشعریان ( اهل حدیث ) تمایل خاص داشت و
معتزلیان ( آنها که پیرو عقل بودند ) را کنار گذاشت، مبارزه با معقولات عقلی آغاز شد و در قرون 3 تا 5 هجری به اوج خود رسید. »
(ص 8 )
« فلسفه و هرچه در این کلمه گنجانیده شده است، علوم مهجوره یا حکمت کفر آمیز میگفتند و در محیط متدینان مقدس تمام علوم عقلیه را مستلزم سستی عقیده و با لنتیجه انحراف از دین میدانستند. » (ص 11 )
دشتی نمونه دیگری از این گونه برداشت ها ی غیر معقول را در فتوای عجیب امام محمد غزالی ذکر کرده و در کتاب عقلا بر خلاف عقل برای روشن شدن بیشتر موضوعات حدیث و روایات آورده است:


59
امام محمد غزالی در سال 435 خورشیدی در توس چشم به جهان گشود و در سال 490 خورشیدی در همان شهر درگذشت.

غزالی صوفی مسلک بوده و در علوم دینی به درجه استادی رسید و در نظامیه بغداد به تدریس علوم شرعی می پرداخته است.
از او آثار بسیار باقیمانده است. در زیر اشاره ای به کتاب فضایح الباطنیه می نماییم که به دستور المستظهر بالله خلیفه عباسی نوشته شده است.
(ص 172 و 180 و 211 )
در فصل هشتم این کتاب فتواای علیه فرقه باطنیه صادر کرده است.
غزالی باطنیه را به دو گروه تقسیم کرده است:

« گروه اول را که از راه جهالت گمراه شده اند کافر نمیداند و مینویسد آنها را باید با نکوهش و زجر براه راست آورد. »
« گروه دوم مبارزان میباشند، که بنا بگفته غزالی خون سنی ها را مباح میدانند.
غزالی مینویسد « بی گمان آنها سزاوار تکفیر و قتل میباشند. »
( در حقیقت گروه دوم، مبارزان ضد خلفای عباسی بوده اند )
(ص 212 )
« در باب کافران مینویسد: « امام عصر مخیر است که یا آنها را در مقابل فدیه آزاد کند، یا جزیه بگیرد، یا به بردگی ببرد، و یا بکشد. »
ولی در باب مرتدین مینویسد: « واجب است آنها را بکشند »
(ص213 و 214 )

غزالی در باره زنان مینویسد: « زنها که هم عقیدۀ شوهران شان باشند و ما شوهرا نشان را مرتد دانستیم باید کشته شوند » و دلیل آن را حدیث پیامبر اسلام میداند :
« من بدل دینه فاقتلوه = هرکس دین خود را تغییر داد بکشید »

در باره کودکان مینویسد: « باید صبر کنیم تابه سن بلوغ برسند آنوقت اسلام را بر آنها عرضه کنیم، اگر پذیرفتند از مرگ نجات یافته اند و اگر بخواهند به مسلک پدران باقی بمانند باید گردن شان را زد »

( در اسلام سن بلوغ پسر 15 سال و سن بلوغ دختر 9 سال میباشد )
مینویسد اموال آنها: « حکم غنایم جنگی را دارد. »
(ص 216و 217)
فرقه باطنیه = فرقه اسماعیلیه مرتد = از دین برگشته کافر = آنکه پیرو دین اسلام و توحید نیست

تکفیر پور سینا
غزالی در کتاب « نقد فلسفه » به سه دلیل پور سینا را مورد تکفیر قرار داده است:
1 – پور سینا در مسأله آفرینش معتقد نبود که الله جهان را در زمان خاصی آفریده است.
2 – پور سینا به معاد جسمانی معتقد نبود.
3 – پور سینا مسأله علم الله را مانند غزالی توجیه نکرده بود.
( عقلا بر خلاف عقل – علی دشتی سازمان چاپ و انتشارات جاویدان تهران چاپ دوم 1355 خورشیدی)
60
پروین اعتصامی
----------------
پروین شاعر گرانمایه معاصر( 1285 تا 1320 خورشیدی ) در روشنگراای مردم و حقوق بانوان در اسلام بسیار کوشا بوده است که در زیر چند نمونه از اشعار او را میآورم.
قطعه نهال آرزو را در جشن پایان تحصیل خود در مدرسه امریکا ای تهران در خرداد ماه سال 1303 خورشیدی برای شرکت کنند گان در جشن خوانده است.
در این قصیده به پایین بودن ارزش زن در اسلام اشاره میکند.
چند بیت آن:
پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
به که هر دختر بداند قدر علم آموختن تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است
از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری
دامن مادر، نخست آموزگار کودک است طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری

قصیده زن در ایران را که به مناسبت کشف حجاب در 17 دیماه 1314 خورشیدی در جشن پایان تحصیلی دختران در دانشسرای مقدماتی در برابر رضا شاه بزرگ خوانده و بدین وسیله سپاس خود را برای آزادی زنان و کشف حجاب بیان نموده است.
قصیده چنین شروع میشود:
زن در ایران پیش از این گو ای که ایرانی نبود پیشه اش، جز تیره روزی و پریشانی نبود

سه بیت آخر این قصیده از چاپ سوم به بعد بوسیله ابوالفتح اعتصامی، برادر پروین، از دیوان او حذف گردیده است.
خسروا، دست توانای تو آسان کرد کار ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود
شه نمیشد گر در این گمگشته کشتی ناخدا ساحلی پیدا در این دریای توفانی نبود
باید این انوار را پروین به چشم عقل دید مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود

بیت زیر را آخوند ها پس از انقلاب اسلامی از دیوان حذف نموده اند.
چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف چادر پوسیده، بنیاد مسلمانی نبود

( دیوان پروین اعتصامی چاپ چهارم 1333 خورشیدی )

61

عماد خراسانی
---------------
شاعر معاصر عماد الدین حسین برقعی معروف به عماد خراسانی در سال ( 1299 خورشیدی ) در شهر مشهد چشم به جهان گشود و در سال ( 1382 خورشیدی ) در تهران درگذشت.
از عماد خراسانی دیوانی از قصیده، غزل، مثنوی، و قطعه برای ما به یادگار مانده است که پر از یاد آوری و روشنگراای میباشد.
معروف ترین شعر او را که مردم بسیار شنیده اند، غزل زیر میباشد که در برنامه های رادیو و تلویزیون همراه با موسیقی اصیل ایرانی خوانده شده است.

در این غزل دلچسب زیر عماد اشاره به دامی میکند که در پیش پای انسانها پهن گردیده است.
چند بیت آن:
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است حرم و دیر یکی، سـُـبحه و پیمانه یکیست
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید چون نکو مینگرد حاصل افسانه یکیست
این همه قصه ز سودای گرفتاران است ور نه از روز ازل دام یکی دانه یکیست
ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ار نه گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست
شوخ = چرک ( در اینجا اشاره به تزویر کثیف میباشد )

در غزلی دیگر اشاره به حوریان بهشت است:
شیخ هم رشته گیسوی بتان دارد دوست هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد
همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد
در جای دیگر
قصه کوتاه کن ای ناصح و از ما بگذر یک دم از عمر گرانمایه هدر نتوان کرد
درغزل دیگر چنین میگوید.
دو بیت آن
عهد کردم که دمی می نخورم در همه عمر به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر


( تعداد بزرگان و اندیشمندان ما بسیار و گفته های روشنگراای آنان بیشمار و از حوصله این مقاله خارج است. به آنچه که در بالا رفت بسنده میکنم و میپردازم به چگونگی جنبش های روشنگراای که در ایران داشتیم و مبارزه مردم و مقاومت آخوند ها.)

62
2 – نهضت ها، مکتب ها :
-------------------------
در اسلام نیز مانند دیگر ادیان سامی نهضت روشنگراای از داخل و بوسیله روحانیون آغاز گردیده است. برای بررسی این پدیده در اسلام لازم است که ابتدا اشاره ای به مکتب شیخیه در ایران بنماییم.
این نهضت گر چه گامی بسیار کوچک در روشنگراای در اسلام شیعه بود، ولی ناکام ماند و کارش بجاای نرسید.
بنیان گذار مکتب شیخیه، شیخ احمد بن زین الدین ابراهیم احسائی در سال۱۱۶۶ ق، برابر با 1131 خورشیدی در منطقه «احساء» در شرق عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۴۱ ق، برابر با 1204 خورشیدی که از کرمانشاهان عازم مکه بود، در نزدیکی مدینه درگذشت.

احمد احسائی در بیست سالگی پس از حمله عبدالعزیز حاکم سعودی، از احساء به کربلا و نجف گریخت و در آنجا ساکن گردید و به تحصیل علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، فلسفه، نجوم و طب پرداخت.
در فلسفه تحت تأثیر افکار فلسفی شهاب الدین سهروردی قرار داشته است.
وی در سال 1221 ق، برابر با 1184 خورشیدی به مشهد و سپس به یزد رفت و تا سال 1229 ق، برابر با 1192 خورشیدی در شهر یزد اقامت گزید و آنچنان معروف گشت که در سال 1223 ق، برابر با 1186 خورشیدی بنا به دعوت فتحعلی شاه قاجار برای مدت کوتاهی به تهران رفت.
شیخیون، که خود شیعه بودند، کوشیدند افکار نو ( روشن گراای ) را در مذهب اسلام جایگزین کنند. گرچه این آغاز کار و گامی بسیار کوچک بود ولی در دل اسلام بوقوع پیوست و از خارج داخل دین اسلام ( شیعه ) نشد که پایه گذاران آن روحانیون بر جسته نامدار شیعه بودند.

اصول مکتب شیخیه ،که از مکتب های شیعه جعفری دوازده امامی است، را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1 - رستاخیز انسانها را، که در روز معاد انسان ها زنده میشوند تا به مکافات خود برسند، رد میکند
و به جای معاد جسمانی معتقد به معاد روحانی هستند که آن را « هور قلیایی » نامند.
2 – عدالت را جزو اصول دین نمیداند.
3 – معراج پیامبر اسلام را بدین صورت که نقل میشود غیر ممکن می داند.
4 – غیبت امام زمان را به این صورت که در عالم مادی سکونت دارد نمی پذیرند.
5– رکن چهارم را که وجود یک شیعه کامل و واسطه بین شیعیان و امام غایب است، به اصول دین
افزودند. (اصول دین را به: توحید، نبوت، امامت و رکن رابع محدود میکند. )
( مدعیان مهدویت از صدر اسلام تا عصر حاضر چاپ 1334 از احمد سروش ص 59 تا 65 )

پس از درگذشت احمد احسائی سید کا ظم رشتی جانشین او شد.
سید کاظم در سال 1212 ق، در رشت متولد شد. اجدادش از مردم مدینه بودند. با احمد احسائی در یزد آشنا شد و از جمله پیروان او در آمد. سید کاظم رشتی، جانشین احمد احسائی، به کربلا رفت و در آنجا به تدریس مکتب شیخیه پرداخت و پیروانی را بدور خود جمع کرد.
او در سال 1259 ق، بدست حاکم عثمانی نجیب پاشا به حیله مسموم گردید.

زرین تاج برغانی قزوینی معروف به قرةالعین برای دیدار سید کاظم رشتی به کربلا رفت و زمانی بدانجا رسید که سید کاظم در گذشته بود.

زرین تاج در خانه سید کاظم در پس پرده به تبلیغ و تدریس مکتب شیخیه پرداخت.

63
عده ای از مخالفین شیخیه به منزل سید کاظم حمله کردند، زرین تاج مجبور به ترک کربلا شد و به بغداد گریخت. پس از دو ماه اقامت و تبلیغ در بغداد به دستور سلطان عثمانی از بغداد اخراج گردید و به قزوین بازگشت.
زرین تاج در سالها ای که سید محمد علی باب بنیانگذار فرقه بابیه در شیراز بود، به بیراهه رفت و مکتب مرید خود سید کاظم رشتی را ترک کرده به فرقه با بیه پیوست. زرین تاج از اولین بانوان ایرانی بود که در روستای « بدشت » که در نزدیکی شاهرود قرار دارد، کشف حجاب کرده در برابر مردان ظاهر شد و با سخنرانی خود به بحث و مجادله پرداخته است.
زرین تاج را بعد از حادثه تیر اندازی به ناصر الدین شاه قاجار در سال 1231 خورشیدی در باغ ایلخانی ( محل کنونی بانک ملی تهران ) به دستور صدر اعظم میرزا آقا خان نوری خفه کردند.

آثاری اندک از شعر و نثر از او باقیمانده است.
( دیوان اشعار او به کوشش دکتر سهیلا واثقی و دکتر سام واثقی در سال 1385 خورشیدی در آلمان به چاپ رسید. )

از آن پس مکتب شیخیه از هم پاشید گرچه پیروان آن در شهر های مختلف گروه هاای از پیروان را بدور خود جمع کرده و به تبلیغ مکتب شیخیه پرداختند.
از جمله در کرمان، حاج محمد کریم خان کرمانی که پسر عمو و داماد فتحعلی شاه قاجار و از شاگردان سید کاظم رشتی بود، سومین پیشوای مکتب شیخیه گردید. این گروه به شیخیه کرمان معروف گردید. پس از کشته شدن حاج عبدالرضا خان آخرین پیشوای
شیخیه کرمان، در سال 1358 ق، بدست مخالفین، پیروان او در شهر های مختلف ایران، کربلا و کویت پراکنده شدند.
در آذربایجان سه گروه از پیروان شیخیه به نام های:
شیخیه ثقة الاسلامی که پیرو حاج میرزا شفیع ثقة الاسلامی تبریزی بودند،
شیخیه حجت الاسلامی که پیرو میرزا محمد ممقانی ( که سیدعلی محمد باب را محکوم کرد ) بودند،
شیخیه گوهری یا احقاقی که پیرو آخوند ملا باقر اسکوئی بودند،
آغاز بکار کردند.
شیخیه باقریه که پیرو میرزا محمد باقر اصفهانی معروف به همدانی بودند، ابتدا در همدان گسترش یافتند ولی بزودی به شدت با مخالفت و مقاومت آخوند های متعصب روبرو گردیدند.

در ماه رمضان وعید فطر سال 1315 قمری ( 1275 خورشیدی ) آخوند ملا عبدالله در همدان فتوا داد که مال و جان طرفداران شیخیه مباح است، در این روز خون و مال مریدان شیخیه برای مسلمانان حلال گشت. اوباش که منتظر چنین فتوا ای بودند، بدون درنگ دست به کشتار و چپاول این مردم زدند.
اوباش به یهودیان نیز حمله کرده و پس از دریافت رشوه آنها را آزاد میکردند. (ص 28و 29 و ص 137 تا 151 مانند زیر )

رهبر شیخیه میرزا محمد باقر و سید محمود مدنی تهرانی ملقب به صدیق الاشراف مدنی ( پدر بزرگ نگارنده) با خانواده خود شبانه به تهران گریختند و جان سالم بدر بردند، در حالیکه اوباش آخوند ملا عبدالله به غارت و تخریب خانه و دکان و تجارت خانه های آنان پرداختند.
(ص 81 – 161 و 220 )
میرزا محمد باقر سپس به جندق ( خراسان ) رفت و در همانجا درگذشت.
محمد باقر همدانی در کتاب خود که تاریخ چاپ آن مشخص نیست، ( بنام « تاریخ عبرة لمن اعتبر » در مشهد در 266 صفحه به چاپ رساند و قایع 1315 هجری قتل و چپاول شیخیون همدان را مفصل شرح داده است.)

64
محمد باقر همدانی در خانه خود با جمعی از پیروانش

در این عکس محمد باقر در وسط یاران خود نشسته دیده میشود. در تابلوی سمت چپ، عکاس خود را نظرخان مسیحی عکاس باشی حضرت ولیعهد معرفی کرده است. تابلوی سمت راست محمد باقر را در میان هوادارانش ذکر کرده است. تاریخ عکس 1313 قمری ( 1273 خورشیدی ) نوشته شده است. این عکس دو سال پیش از کشتار و غارت شیخیه را نشان میدهد.

صدیق الاشراف محمود مدنی تهرانی پسر بزرگتر خود ( صفا ) را برای تجارت و تحصیل پزشکی روانه هندوستان کرد. و سه پسر دیگر ( حسین، جعفر و ابوالفضل ) را از سال 1910 تا 1912ترساای برای تحصیل به امریکا روانه کرد.
صفا ( عموی بزرگ نگارنده ) پس از سه سال تحصیل در نزد پزشکان پارسی و در بیمارستان پارسیان هند در شهر بمبئی به همدان باز گشت و در آنجا به کار پزشکی پرداخت.

از صفا آثاری از شعر و نثر باقیمانده که در آن به روشنگراای پرداخته است. از آن جمله:
دیوانی از او باقی مانده که در آن صفا الحق لقب یافته و با زندگینامه خود همراه است.
در بخشی از زندگینامه ضمن بررسی اوضاع اجتماعی و طبیعی زمان خود به روحانیون رو کرده در با ره حیله گری آنان و نادانی مردم چنین مینویسد:
« از خود که پرداختی با روحانیون پردازی . به کذب و فریه تسخیر دیو، ملک، شمس و فلک کرده، عزایم نویسی و غرایم خواهی.»
« از این مقام نیز تجاوز کرده به ملکوت اعلا رفته، مجذوب و مستغرق گشته، با ذات احدیت دمساز و همراز، مستجاب الدعوه گردی. مردم را خر کرده، زر طلبی.
ای اشرف مخلوقات! بر آنچه نگاشتم کلّیات بود جزئیات را.»
فریه = دروغ عزایم = افسون ( دعا نویسی ) غرایم = تاوان ( پول )
65
( زندگی نامه و غزلیات صفا الحق انتشارات نصیرا چاپ تهران 1392 خورشیدی پژوهشگر امیر شهاب رضویان )


عکس صفا با کلاه پهلوی

تا پیش از رضا شاه بزرگ، مردان عمامه بسر و کارمندان و درباریان کلاه بدون لبه داشتند.
کلاه پهلوی و لباس یک شکل در تاریخ دیماه 1307 به تصویب مجلس شورای ملی رسید.

چند بیت از دیوان اشعار صفا را برای نمونه میآورم:
صفا در دیوان غزل خود ( ص 176) رو به زاهدان میگوید بهره گیری از زندگی امروز است نه وعده بهشت فرداای که تو وعده میدهی.
عیش ها را تنگ، تنگی های فرصت میکند هر که دارد فرصتی امروز عشرت میکند
زاهدان تسبیح در دستند و ما ساغر بدست واعظ بیهوده گو ما را نصیحت میکند

میگوید: حتی تسبیحی که از خاک شخص زاهد ساخته شود نیز پر از تزویر است. ( ص 167)
طینت بد را کجا مردن به اصلاح آورد بود هر جا خاک زاهد سبحه تزویر شد


66
در مورد دین خود در غزل دیگر میگوید: ( ص 214)
نی به دینم التفاتی، نی به کفرم اعتمادی بنده عشقم نه فکر این و نی پا بست آنم
یافتم از دولت عشق ای صفا الحق به گیتی امتیازی در زمانه بر تمام همگنانم

در غزل دیگر عقل را برتر از گفته های واعظ ، که فالی بیش نیست، میداند.( ص 215 )
میان زاهد و رندی فال میزد واعظ شهرم به مستی داد فتوا دوش عقل مصلحت بینم
تو راه کعبه میجویی و من در کعبه میگردم تو پیش پای خود میبینی و من عاقبت بینم

در اشاره به بهشت فردا، عقل انسانی میگوید ( ص 163 )
چنان فرقی نباشد بودن امروز و فردا را چه خواهد شد؟ چنین میدان که امروز تو فردا شد
هما را ز استخوان دادند کام سایه دولت به ما دادند مغزی را که در سر شور سودا شد

در غزل دیگر میگوید: آمادگی گفت و گو ی بیشتری را با زاهد ندارد. ( ص 202)
میان ما و تو زاهد بس است این برهان تو دستگیر هوا، من به عشق پا بستم
ز من مپرس که مست و خراب از چه شدی از او بپرس که داد این پیاله بر دستم


3 – فرمانروایان:
----------------
بیشتر فرمانروایان ایران پس از حمله اعراب به ایران یا عرب بودند مانند ( طاهریان ، علویان ) و یا ترک بودند مانند ( غزنویان، سلجوقیان، خوارزمیان و قاجاریه ) و یا مغول بودند مانند ( مغولان، ایلخانیان، آل جلایر، تیموریان و افشاریان ) و یا ترکمن بودند مانند ( آق قویونلو، قره قویونلو ) که در مجموع 712 سال سرنوشت ایران را در دست داشتند. عمومآ این حکام سنی مسلک و یا پیرو مشتقات آن بودند.
فرمانروایان ایرانی شامل( سربداریان خراسان، صفاریان، سامانیان، آل زیار وآل بویه، آل مظفر، صفویه، زندیه و پهلوی ) بودند که جمعآ 681 سال حکمرانی داشتند. مذهب آنان عمومآ شیعه و یا از مشتقات آن بوده است. سامانیان در ابتدا ی حکومت، زرتشتی بودند.
از 1366 سال که با کشته شدن یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی تسلط اعراب بر ایران آغاز گردید تا کنون که سال 1396 خورشیدی میباشد بیش از نیمی ازاین مدت را غیر ایرانی ها بر ما حکومت کرده اند.
حکام غیر مسلمان برای جلب رضایت خلفای بغداد و استحکام حکومت خود و یا به خاطر همرنگ شدن با مردم ایران، اسلام آوردند و گهگاه نیز برای خوش آیند خلفا بغداد از تندی فروگذار نکردند.

بدین ترتیب آخوند ها، با تهدید حکام قدرت را در دست داشتند

روز نامه تایمز چاپ لندن در 27 اوت 1903 ترساای چنین نوشت:
ملایان نامه ای به مظفر الدین شاه نوشتند و ضمن آن او را تهدید کردند که هر گاه به خواست آنان عمل نکند سلطان عثمانی را دعوت خواهند کرد که ایران را تصرف کند.
در طول تاریخ ایران موارد کمی را میشناسیم که فرمانروایان در زیر سلطه آخوند ها نبوده اند.

در دوران صفویه که مذهب مردم ایران شیعه گردید، ایران با کمبود آخوند شیعه مذهب مواجه شد.
چاره این کمبود را ابتدا شاه اسماعیل صفوی با آوردن آخوند شیعه عرب از بخش جبل عامل در جنوب لبنان آغاز کرد و سپس شاه طهماسب اول این رویه را ادامه داد.
67
آخوند های وارداتی جبل عامل لبنان، که خود را سید علوی میدانستند، به ترویج سید سازی پرداختند و با گرفتن خمس از مردم نادان ایرانی ثروتی برای خود گرد آوردند.
( کورش کبیر- محمدبن عبدالله ص 296 نشریه نیما چاپ چهارم 1378 – دکتر روشنگر )

بهمین دلیل است که در شرایط کنونی کشورمان، رئیس مجلس آخوندها ،علی لاریجانی، خود را ایرانی نمیداند و چنین میگوید:
شعار جمهوری ایرانی به اسلام خدشه وارد میکند.
( کیهان لندن شماره 1278 ص 2 تاریخ 23 مهر ماه 1388 خورشیدی )

با این ترتیب آخوند ها عمومآ حکام را در بند خود داشتند که از آخوند ها پیروی نموده و در یک چنین فضای مسموم هر نوع جنبش روشنگراای را در نطفه خفه میکردند.
به همین سبب بود که اندیشمندان ایرانی حرف های خود را به صورت اشاره میگفتند و یا اشعار دو پهلو میسرودند و بیشتر منظور خود را در یک شعر پشت سرهم نمی آوردند که گرفتار تیغ بیدریغ اسلام نشوند.

جنبش ها ای که در ایران در جهت روشنگراای آغاز گردید از سوی حکام و رجال و سیاستمدارن و قدرتمندان نه تنها مورد توجه قرار نگرفت بلکه آنها بخاطر تحکیم قدرت خود و خوش رقصی نزد آخوند ها بشدت با آن مبارزه کردند.

68
خلاصه و نتیجه گیری: چگونه نهضت روشنگراای در اسلام به جاای نرسید
---------------------------------------------------------------------------

در ادیان مسیحی و یهودی، پر چم داران روشنگراای نه تنها روحانیون و مبلغین مذهبی بودند بلکه اندیشمندان و فیلسوفان آزادی خواهان نیز پشتوانه اساسی روشنگراای به حساب میآیند.

بدون کمک بی دریغ عده ای از فرمانروایان و سیاستمداران روشن بین، پیشرفت چشم گیر روشنگراای به چنین پیروزی که منجر به آزادی تفکر مردم مسیحی و یهود گردید، ممکن نبود.
در اسلام و ایران روحانیون و فرمانروایان و مبلغین اسلامی، درست در جهت مخالف هر نوع جنبش روشنگراای در حرکت بودند.
حتی در دوران ناصر الدین شاه قاجار که میخواست راه آهن « ماشین دودی » تهران - شهر ری را از فرانسه وارد کند با مخالفت آخوند ها روبرو شد ( 1261 خورشیدی ). آنها ماشین دودی را کار شیطان می نامیدند و مردم نادان ایران آن زمان را علیه آن مجهز میکردند. مردم نادان نیز از ترس آتش جهنم سوار آن نمیشدند. این تحریم موجب ورشکستگی شرکت راه آهن « ماشین دودی » گردید.
ناصر الدین شاه مجبور گردید با عده ای از رجال خود با ماشین دودی به شهر ری برود تا مردم ترسشان بریزد، به این ترتیب ماشین دودی به کمک دولت تا دهه 30 13 خورشیدی به رفت و آمد ادامه داد.

آخوند ها حتی در همین قرن بیستم با مدارس دخترانه مخالفت میکردند. ابراهیم خواجه نوری، سیاستمدار، روزنامه نگار و نویسنده معاصر در « بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی » که در سالهای بعد از شهریور 1320 انتشار یافت، چنین مینویسد:

پس از کودتای 1299 و سرانجام گرفتن ارتش، امیر احمدی با عنوان امیر لشگر غرب به کرمانشاه وارد میشود.

« در حینی که امیر لشگر در سربازخانه بود سید جوان قوی البنیه با عبای خود .. ....نفس زنان نزدیک شد، سلام عرض میکنم، بنده پسر اکبر شاه هستم، ( سید محمد شیرازی معروف به اکبر شاه، مبلغ شریعت) پدرم چون شنیدند که امیر لشگر غرب تشریف آورده اند، توسط بنده سلام رسانیده خیر مقدم گفتند.
ضمنآ فرمودند به قراری که اطلاع به ما رسیده، از طرف معارف مدرسه دخترانه ای در اینجا دایر کرده اند و در آن دختران مسلمین را به بی نا موسی و بی عفتی تشویق و ترغیب میکنند.
پدرم فرمودند:
ما میخواستیم همین امروز صبح بریزیم و این محفل فساد اخلاق را بر سر متصد یانش خراب کنیم ولی به احترام ورود شما گفتیم نگهدارند تا بعد از ظهر....»
( خواجه

خلاصه و نتیجه گیری: چگونه نهضت روشنگراای در اسلام به جاای نرسید


---------------------------------------------------------------------------


در ادیان مسیحی و یهودی، پر چم داران روشنگراای نه تنها روحانیون و مبلغین مذهبی بودند بلکه اندیشمندان و فیلسوفان آزادی خواهان نیز پشتوانه اساسی روشنگراای به حساب میآیند.

بدون کمک بی دریغ عده ای از فرمانروایان و سیاستمداران روشن بین، پیشرفت چشم گیر روشنگراای به چنین پیروزی که منجر به آزادی تفکر مردم مسیحی و یهود گردید، ممکن نبود.
در اسلام و ایران روحانیون و فرمانروایان و مبلغین اسلامی، درست در جهت مخالف هر نوع جنبش روشنگراای در حرکت بودند.
حتی در دوران ناصر الدین شاه قاجار که میخواست راه آهن « ماشین دودی » تهران - شهر ری را از فرانسه وارد کند با مخالفت آخوند ها روبرو شد ( 1261 خورشیدی ). آنها ماشین دودی را کار شیطان می نامیدند و مردم نادان ایران آن زمان را علیه آن مجهز میکردند. مردم نادان نیز از ترس آتش جهنم سوار آن نمیشدند. این تحریم موجب ورشکستگی شرکت راه آهن « ماشین دودی » گردید.
ناصر الدین شاه مجبور گردید با عده ای از رجال خود با ماشین دودی به شهر ری برود تا مردم ترسشان بریزد، به این ترتیب ماشین دودی به کمک دولت تا دهه 30 13 خورشیدی به رفت و آمد ادامه داد.

آخوند ها حتی در همین قرن بیستم با مدارس دخترانه مخالفت میکردند. ابراهیم خواجه نوری، سیاستمدار، روزنامه نگار و نویسنده معاصر در « بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی » که در سالهای بعد از شهریور 1320 انتشار یافت، چنین مینویسد:

پس از کودتای 1299 و سرانجام گرفتن ارتش، امیر احمدی با عنوان امیر لشگر غرب به کرمانشاه وارد میشود.

« در حینی که امیر لشگر در سربازخانه بود سید جوان قوی البنیه با عبای خود .. ....نفس زنان نزدیک شد، سلام عرض میکنم، بنده پسر اکبر شاه هستم، ( سید محمد شیرازی معروف به اکبر شاه، مبلغ شریعت) پدرم چون شنیدند که امیر لشگر غرب تشریف آورده اند، توسط بنده سلام رسانیده خیر مقدم گفتند.
ضمنآ فرمودند به قراری که اطلاع به ما رسیده، از طرف معارف مدرسه دخترانه ای در اینجا دایر کرده اند و در آن دختران مسلمین را به بی نا موسی و بی عفتی تشویق و ترغیب میکنند.
پدرم فرمودند:
ما میخواستیم همین امروز صبح بریزیم و این محفل فساد اخلاق را بر سر متصد یانش خراب کنیم ولی به احترام ورود شما گفتیم نگهدارند تا بعد از ظهر....»
( خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی – سپهبد امیر احمدی ص 93 )
چنین ادامه میدهد:

« بلافاصله سید دیگری رسید- بنده را حجة الاسلام آقای محمد مهدی فرمودند که خیر مقدم عرض کنم. ضمنآ بعرضتان برسانم اداره عدلیه اینجا پریروز بزرگترین اهانت را باسلام وارد آورده و مسلمین و مریدان آقا میخواستند بریزند و این دستگاه عرفی خلاف شرع یعنی عدلیه را ویران کنند.
امیر لشگر: عجب عجب، خوب بگوئید ببینم عدلیه چه اهانتی باسلام وارد آورده است؟
پریروز در موقع محاکمه یکی از مدعیان سندی ابراز داشته است که ممهور به مهر آقا بوده و خود ایشان هم تسجیل فرموده بودند.»
69
محکمه دلایل بی اساس طرف و اباطیل او را بر مهر آقا مرجع دانسته و تسجیل حجة الاسلام را مردود قلم داده و به این طریق بزرگترین اهانت را به اسلام روا داشته است.»
(ابراهیم خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی – سپهبد امیر احمدی ص 93-94 )
تسجیل = سند نوشته شده

در مورد ماجرای مدرسه عشایری لرستان، خواجه نوری از قول امیر لشگر چنین مینویسد:
« باید پایه مدرسه ای شبانه روزی را در اینجا بنا گذاشت و اطفال رؤسای عشایر را به دخول آن دعوت و تشویق نمود ، تا به این وسیله هم ریششان نزد من گیر باشد و هم کم کم اطفال را با سواد کرده و به زندگی تجدد و تجمل شهری آشنا و علاقمند سازیم. پسری که در تختخواب خوابیده، به آسایش و تمدن عادت کرد، دیگر مشکل به زندگانی زیر چادر و غارتگری و بیابان گردی راضی میشود.

افتتاح مدرسه.....هیاهوئی برپا کرد، داد و فریاد و اعتراض از اطراف بلند شد و عده ای از آخوند های باهوش و بیسواد، که باز شدن مدرسه را مترادف بسته شدن دکان خود میدیدند، مردم ساده لوح را به « وا اسلاما وا داشتند. »

امیر لشکر غرب در هفته اول فرماندهی یعنی از موقعی که وارد همدان شد، میخ محکمی در برابر ملا های دروغی کوبید.
( خواجه نوری بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 171 - 172 )

در مورد کشتار شرعی آخوند ها ( حدی ) چنین مینویسد:
« روز اول شنید که هنوز داستان عجیب ( حدی ) که یکی از ملا ها در مورد یک جوان اجرا کرده و خودش با شمشیر گردنش را در حضور همه زده بود، تکرار میشود. »
« روز دوم به او خبر دادند که ملائی با چماق دستش، غرابه الکلی طبی را که برای مریضخانه امریکائی میبردند خورد کرده تا مایع نجس در مملکت اسلامی استعمال نشود.»
« روز سوم به اوگفتند که چندی قبل منحصر سینمای آن شهر را به امر آخوند ها آتش زده و تماشاچیان را فراری داده اند.»
( خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 172 )

در جای دیگر آخوند های شهر به امیر لشکر غرب مینویسند :
« با چه مجوّزی رضایت میدهید که سینما در این شهر دائر گردد ، و این عمل شیطانی به معرض نظاره عامه گذارده شود. »
( این ماجرا آتش زدن سینما مرا بیاد اندوهگین سینما رکس آبادان انداخت، که سال ها بعد از آن تاریخ به آتش کشیده شد. آخوند ها درب های خروجی سینما را از پشت بسته بودند و تمام تماشاچیان سینما رکس آبادان در آن سوختند. )

امیر لشکر غرب در مورد نفوذ آخوند ها میگوید:
« عجب اینها واقعآ شورش را در آورده اند، تمام مأمورین دولت ما تحت نفوذ این ها قرار گرفته اند و از ترس جرات هیچ اقدامی را ندارند، باید با اقدام دندان شکنی جواب جسارت بیحد این عالم نما ها را داد تا مردم از شرشان خلاص شوند و خود این شیادان هم بفهمند که اوضاع تغییر کرده است.»
( خواجه نوری - بازیگران عصر طلائی - سپهبد امیر احمدی ص 173 )

نام ادوارد برون ( Edward Browne ) شرق شناس انگلیسی و نویسنده کتاب ( از سعدی تا جامی) را بیشتر مردم اهل ادب فارسی میشناسند و مورد احترام ایرانیان قرار دارد.
70
حال ببینیم این مستشرق انگلیسی که در کشور خودش روشنگراای به ثمر رسیده است، مردم ایران را چگونه راهنماای میکند.
مینویسد:
« تطبیق حمله عرب با مغول: عربها بجای آنچه معدوم کردند تمدن و نظام جدیدی آوردند ولی مغول ها جز وحشت و نابودی اثری باقی نگذاشتند. بعبارت دیگر مغول ها آدم کشانی بودند فتاک و مکار و غارتگر ولی اعراب حتی باقرار دشمنان اسپانیائی خود مردمانی بودند شجاع و با فتوت.»

ادوارد برون ادامه میدهد:
« حالت هولناک و آثار باقیه حمله مغول، اضمحلال خاندان خلافت عرب و درهم شکستن سلطنت اسلام و پیدایش تقسیمات سیاسی جدید در آسیای غربی و رانده شدن ترکهای عثمانی به آسیای صغیر و سپس به داخل اروپا بود... »

( از سعدی تا جامی تألیف ادوارد برون ترجمه علی اصغر حکمت تهران چاپخانه بانک ملی ایران 1327 خورشیدی برابر سال 1948 میلادی ص 2 و 4 )

ادوارد برون از حمله ترکان عثمانی به اروپا که تا دروازه های وین پایتخت اتریش رسیدند و در جنگ ( 1683- Kahlenberg ) به عقب رانده شدند خشمگین است و مغولان را مقصر میداند.

باید دید که این مستشرق انگلیسی که خود را محقق ادبیات فارسی میداند چه ضرورتی می بیند که برای ما سنگ اسلام را به سینه میزند.

از بخت بد بزرگان ما به او پاسخ ندادند که اسلام حتی نقاشی و موسیقی را برای ما ممنوع ساخت. الفبای ما را به زور عربی کرد، تفکر آزاد را از بین برد و کتاب های ما را طعمه آتش ساخت، فرهنگ
بزرگ ما را زیر پا گذارد. بزرگان معاصر ما فریاد نزدند و اعتراضی نکردند و مهر خاموشی بر لب زدند.
این درست است که:
مغولان از هر خرابی و کشتاری که از دستشان بر میآمد کوتاهی نکردند. ولی آنها به ما دین خود را تحمیل نکردند، آنها فرهنگ ما را پذیرفتند و در پی نابودی آن نبودند، موسیقی و هنر را ممنوع نکردند.
برای زندگی روزمره ما مانند اعراب که ( حتی برای رفتن به مستراح دستورالعمل صادر کردند )، دستوراتی برا ی ما ننوشتند.
در عوض:
پادشاهان گورکانیان هند ( که از نواده گان خاندان تیموریان بودند ) از سال 1526 ترساای نخست در سرزمین لاهور ( شمال غربی هند ) سلسله خود را بنیان نهادند و به تدریج دامنه حکومت خود را گسترش دادند. بخش هاای از هند که در جنوب و مرکز هند قرار داشت آزاد باقی ماندند.
تیموریان زبان، فرهنگ، هنر و معماری ایران را در هندوستان گسترش دادند.
تیموریان پرچم هندوستان را با الهام از پرچم باستانی ایران ( شیر و خورشید) طرح ریزی کردند.
جواهر لعل نهرو در کتاب نگاهی به تاریخ جهان در باره زبان هند در دوره تیموریان هند مینویسد:
« زبان درباری فارسی بود. بیشتر مردم که با دربار ها و امور دولتی سر و کار داشتند زبان فارسی را میآموختند و یاد میگرفتند. بدین ترتیب بود که بسیاری از هندو ها فارسی را آموختند. تدریجآ زبان تازه ای در اردوگاههای سربازان و در بازار ها رواج یافت که زبان اردو نامیده میشد.



71


پر چم هندوستان در دوره پادشاهان گورکانی هند

این زبان امروز با مختصر تغییر زبانی است که 150 ملیون نفر به آن حرف میزنند و آشنا هستند یکی از زبان های بزرگ دنیا است.»
( جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان ترجمه محمود تفضلی 1346 خورشیدی چاپ مؤسسه انتشارات امیر کبیر تهران جلد یکم ص 545-546 )

نهرو در مورد فن معماری مینویسد:
« در معماری هم سبک های تازه ای بوجود آمد و ساختمانهای عالی و متعددی در نقاط مختلف هند ... ساخته شد.»
ادامه میدهد:
« بنای تاج محل که رؤیای جمال و زیبا ایست نیز در زمان شاه جهان بنا گشت. در زمان او بود که معماری دوران مغولان هند به اوج خود رسید.»
( نگاهی به تاریخ جهان جلد یکم ص 673 )
آخرین پادشاه گورکانی هند بهادر شاه دوم بود که در سال ( 1857 ترساای ) بکمک کمپانی هند شرقی و بدست دولت انگلیس منقرض گردید و او را به کشور برمه که از مستعمرات بریتانیا بود تبعید کردند.
نهرو مینویسد:

« بطوریکه دیدیم در ابتدای کار، کمپانی هند شرقی در هند حکومت میکرد. اما در پشت سرش پارلمان انگلیس قرار داشت. پس از شورش بزرگ سال ( 1858 ترساای ) پارلمان انگلستان مستقیمآ حکومت بر هند را عهده دار گردید. .... که بنام هند بریتانیا نامیده میشد »
( نگاهی به تاریخ جهان جلد دوم ص 920 )
72
نهرو میگوید:
« انگلیسی ها خود را در تسلط بر هند جانشین مغولان هند میشمردند و میکوشیدند که تمام شکوه و جلال و نمایشهای مبتذل امپراتوری آن را هم تقلید کنند. »
( نگاهی به تاریخ جهان جلد یکم ص 677 )

انگلستان از سال ( 1857 ترساای ) زبان انگلیسی را جایگزین زبان فارسی کرد.
نهرو مینویسد:
« هدف تأسیس مدارس و دبیرستان ها و سازمانهای آموزشی از طرف انگلستان در هند در ابتدا تهیه همین کارمندان و کار کنان مورد احتیاج بود. در آموزش جدید انگلیسی استان بنگال پیشقدم دیگران بود ......در سال ( 1857 ترساای ) سه دانشگاه بمبئی، کلکته و مدرس شروع بکار کردند. »
(نگاهی به تاریخ جهان جلد دوم ص 922 – 923 )

و اما بزرگان و ادبای ما ایرانیان:
یکی از بزرگان معاصر ما عبدالحسین زرین کوب است که بیشتر مردم اهل ادب با نام او آشنایند، و از او به احترام یاد میکنند.
حال ببینیم او فرهنگ و تمدن بزرگ ما ایران را چگونه میبیند:
زرین کوب در کتاب « دو قرن سکوت » اسلام را ستایش و پیام تازه را حیرت انگیز میداند و چنین مینویسد:
« زبان تازی پیش از آن، زبان مردم نیمه وحشی محسوب میشد و لطف و ظرافتی نداشت.
با اینهمه ، وقتی بانگ قرآن و اذان در فضای ملک ایران پیچید، زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گرایید.
آنچه در این حادثه زبان ایرانیان را بند آورد سادگی و عظمت پیام تازه بود.»
آقای زرین کوب ادامه میدهد:
« پس چه عجب که این پیام شگفت انگیز تازه در ایران نیز زبان سخنوران را فرو بندد و خرد ها را به حیرت اندازد. حقیقت این است که ایرانیان آنها را به طیب خاطر پذیرفته بودند شور و شوق بی حدی که در این دین مسلمانی تازه می یافتند چنان آنها را محو و بیخود میساخت که به شاعری و
سخنگوای وقت خویش را تلف نمی آوردند. علی الخصوص که این پیام آسمانی شعر و شاعری را ستوده نمیداشت.»
(دو قرن سکوت- دو قرن اول اسلام-عبد الحسین زرین کوب- چاپ دوم 1336 تهران ص 94-95)

در اینجا این سؤال پیش میآید که چگونه آقای زرین کوب اسلام گرا چشم خود را میبندد و با دانشی که به او نسبت میدهند بی خبر از جنایات اعراب میماند.

آقای زرین کوب نمیداند که اسلام دشمن فرهنگ ما است. مگر نبود که سردار عرب سعد وقاص پس از فتح مداین به عمر نوشت « کتاب های بسیار به غنیمت بردم ، آنها را چه کنم ؟ »
عمر پاسخ داد « ما قرآن را داریم برای ما کافی است آنها را بسوزا نید . »
(مقدمه ابن خلدون تألیف عبدالرحمن ابن خلدون ترجمه پروین گنابادی ص 1002 )

چگونه آقای زرین کوب اسلام گرا و افرادی مانند او نمی دانستند مردم ایران در بخش ها ای بزرگ از ایران مقاومت بسیار کردند و به زبان دری شعر و سخن میگفتند.

عجب اینجا است که بزرگان ما به آقای زرین کوب اعتراض نکردند و با فریاد شان پاسخ جسارت او را به فرهنگ و ادب ما ندادند و او را به خاموشی دعوت نکردند.
73
ایرانیان بخوبی میدانند که زبان و مذهب عرب را به زور شمشیر در ایران رایج کردند. برخلاف نوشته آقای زرین کوب ایرانیان اعراب و مذهب شان را از دل نپذیرفتند، بلکه برای حفظ جان خویش به آن تن در دادند.
ابو حفص سغدی موسیقیدان و شاعری است که بزبان دری، که در دوره سامانیان زبان رایج بوده، شعر می سروده و حتی سه قرن بعد از حمله اعراب میزیسته است.
نمونه شعر او:
آهوی کوهی در دشت چگونه بوذا ( بودا ) او ندارد یار بی یار چگونه روذا ( رودا )

حنظله باد غیسی شاعری است که در دوره طاهریان میزیسته، تاریخ درگذشت او را ( 212 خورشیدی ) نوشته اند. او به زبان دری سخن می گفته، شعر زیر را که در دوران تحصیل میخواندیم و از بر داشتیم از او است:

مهتری گر بکام شیر در است شو خطر کن زکام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه یا چو مردانت مرگ رو یا روی
( چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی نسخه قزوینی 1333 خورشیدی تهران ص 42 )

مگر نبود که در دوران حکومت یعقوب لیث صفاری ( 244 – 258 خورشیدی ) زبان فارسی زبان رسمی مردم ایران بود.
مگر نبود که یعقوب لیث صفاری در جلسه شعرا، سرودن شعر به زبان عربی را منع کرد و رئیس دبیرخانه او محمد بن وصیف سگزی در همان مجلس شعری را که به زبان پارسی سروده بود در برای یعقوب لیث خواند که سرآغاز آن چنین است.
ای امیری که امیران جهان خاصه و عام بنده و چاکر و مولای سگ بند و غلام
ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید به ابی یوسف یعقوب بن اللیث همام
سگ بند = خدمتکار پادشاه
( تاریخ سیستان به تصحیح محمد تقی بهار چاپ 1314 خورشیدی تهران )

چگونه آقای زرین کوب از آن بی اطلاع بودند و مینویسند «بانک قرآن زبان ایرانیان را بند آورد » و چنین روایتی را به خورد مردم ایران دادند و کسی هم پاسخگوی ایشان نشد.

از بخت بد عمومآ فرمانروایان هم کمک نکردند، زبان وصدای روشنفکران را با تهدید به مرگ بستند.
آخوند ها بشدت مخالف هر نوع کوشش روشنگراای و آهنگ انسانی برای پیشرفت بودند و هستند و با کمک فرمانروایان و قوانین شرع هر نوع تفکر آزاد منشی را در نطفه خفه کردند و میکنند.

اسلام گرایانی بسیار بودند و هستند که بخود نام ادیب میگذارند و اسلام را به جای خرد در ذهن مردم جای میدهند.
همان گونه که در بالا اشاره شد، خارجیان نیز به کمک اندیشمند نمایان ظاهرساز ایرانی شتافتند و در گمراهی مردم نادان کوشیدند.

اکنون که چاپ دوم این مقاله انتشار مییابد، سال 2017 ترساای میباشد که از آغاز روشنگراای در دین ترساای 500 سال میگذرد.
500 سال پیش ( Martin Luther Dr.) حقوق دان و استاد الهیات در دانشگاه شهر ( Wittenberg ) در سال ( 1517 ) ترساای اعلامیه خود را که شامل 95 بند افکار ضد خرافاتی کلیسای کاتولیک بود بر در کلیسای شهر ( Wittenberg ) آویخت.
74
نتیجه روشنگراای پیشرفت علم و دانش بود که مردم جهان از آن بهره مند شدند.
از نهضت روشنگراای در ادیان سامی فقط ترسایان و یهودیان موفق شده و از آن بهره بردند.

از بخت بد روشنگراای در اسلام به جاای نرسیده است و اسلام پس گرا با قوانین کهنه 1400 سال پیش هنوز به کج راهه خود ادامه میدهد.

نمونه بارز آن گروهای اسلامیست داعش ( IS ) میباشند که در همین قرن بیست و یک ترساای در کشورهای عراق و سوریه بساط خود را پهن کرده و همانند صدر اسلام به گردن زدن مردم ادامه میدهند.
گروه دیگر طالبان، که همان شاگردان مکتب های اسلامی میباشند، در ده سال گذشته به کشتار ملت افغانستان و گه گاهی نیز حمله وحشیانه خود را به ترسایان گسترش داده اند.
این گروه های اسلامی چون دسترسی به حکام و قدرتمندان ندارند، به کشتار ضعیف ترین افراد اجتماع که زنان، کودکان و سال خرد گان باشند میپردازند.

در ابتدای قرن دوازدهم ترساای گروهی از پیروان اسماعیلیه که در اروپای آن زمان به نام اساسیون ( Assassin ) معروف بودند ، دامنه کشتار خود را تا سوریه امروزی توسعه داده بودند و تا اواسط قرن 13 ترساای به مدت بیش از یکصد سال به تاخت و تاز خود ادامه دادند

اختلاف آنان با اسلامیست های قرن بیست ویکم ترساای در این است که اساسیون توجه شان به حکام و قدرتمندان و ثروتمندان آن دوران بود و از آنها باج میگرفتند و درصورت خودداری از پرداخت، به کشتار آنان و نزدیکان شان میپرداختند.

بزرگان ما در دوران های پیش کوشیدند مردم ایران را از خواب غفلت بیدار کنند. اسلام گرایان با آنها مبارزه کردند و حتی این مبارزه را تا حد تکفیر پیش راندند.
نمونه بارز آن فرزند بزرگ ایران پور سینا پزشک بزرگ جهانی میباشد که مورد تکفیر قرار گرفت.
(رجوع شود به صفحه 59 این مقاله « کتاب عقلا برخلاف عقل » )
مسلمانان از قافله تمدن عقب مانده و سهمی در پیشرفت های جدید و علوم و دانش امروزی جهان ندارند و تا به امروز که قرن بیست و یکم ترساای میباشد دست به گریبان با خرافاتی میباشند که آخوند ها با افتخار دین اسلام را بدان زیور میدهند و خرد را که سر چشمه تکامل و پیشرفت انسانی میباشد به کنار نهاده اند.

دکتر علی فریدون مدنی

شانزدهم تیر ماه 1396 خورشیدی












75

فهرست مندرجات
----------------
عنوان شماره صفحه


بخش یکم: روشنگراای در دین ترساای
-------------------------------------
1 – گروه روحانیون 1
2 – گروه فرمانروایان 3
3 – گروه اندیشمندان 4
4 – گروه پژوهشگران 5

بخش دوم: روشنگراای در دین یهود
-----------------------------------
1 - آغاز کار 6
2 – گروه دانایان ( Haskala ) 6
3 – گروه اندیشمندان 7

بخش سوم: روشنگراای در دین اسلام
------------------------------------
1 – اندیشمندان 10

ابوالقاسم فردوسی توسی 10
ناصر خسرو قبادیانی مروزی 13
عمرابن ابراهیم خیام نیشابوری 14
افضل الدین خاقانی شروانی 15
حکیم ابو محمد الیاس نظامی گنجوی 17
فریدالدین عطار نیشابوری 21
جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی 24
مشرف الدین سعدی شیرازی 26
شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی متخلص به عراقی 29
امیر خسرو دهلوی 32
خواجه عبید الله زاکانی قزوینی 34
شمس الدین محمد حافظ شیرازی 35
کمال الدین مسعود خجندی 36
شمس الدین محمد وحشی بافقی 37
سید احمد هاتف اصفهانی 39






76


میرزا حبیب خراسانی 40
شاهزاده ایرج میرزا ملقب به جلال الممالک 42
علامه علی اکبر دهخدا 43
میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی 45
محمد تقی ملک الشعرای بهار 46
احمد کسروی 49
میر زاده عشقی 53
علی دشتی 55
پروین اعتصامی 59
عماد خراسانی 60

2 – نهضت ها، مکتب ها 61

3 – فرمانروایان 65

خلاصه و نتیجه گیری: چگونه نهضت 67
های روشنگراای در اسلام به جاای نرسید
------------------------------------------
فهرست مندرجات 75


[h2 ز هر عقلی مبارک یادم آمد طریق العقل واحد یادم آمد
همه ره سجده میبردم قلم وار به تارک راه میرفتم چو پرگار
شکوه زهد من بر من نگه داشت نه زان پشمی که زاهد در کُله داشت
به خدمت ساقیان را داشت در بند به سجده مطربان را کرد خرسند
چنان رفتم سوی کعبه حجاج چنان باز آمدم که احمد ز معراج

احمد = نام دیگر پیامبر اسلام در معراج است
( ص 343 تا 348 دیوان مانند بالا )

در داستان زاهد توبه شکن است که پشت به مسجد کرده و میگوید دانه تسبیح برایم دامی گسترده بود که از آن رهاای یافتم. چند بیت آن:
مسجد ی ئی بسته آفات شد معتکف کوی خرابات شد
می بدهن برد و چو می میگریست کای من بیچاره مرا چاره نیست
مرغ هوا در دلم آرام کرد دانه تسبیح مرا دام کرد
کعبه مرا رهزن اوقات کرد خانه اصلیم خرابات کرد
گرنه قضا بود من و لات کی مسجدی و کوی خرابات کی
دین که تورا دید چنین مست خواب چهره نهان کرد بزیر نقاب

مسجدی ئی = اشاره به زاهد است
( ص 60 و61 دیوان مانند بالا )
نظامی در مخزن الاسرار میگوید آنچه را که پیامبر اسلام میگوید در پرده است. گرچه او ولایات بسیار تسخیر کرده، ولی من بر آستان او سر خم نمیکنم. زاهد و راهب خرقه و زنار بدور افکندند،
اگر سخنان آنان را بازگو کنم شیپور قیامت به صدا در میآید.
چند بیت آن:
پرده رازی که سخن پروریست سایۀ از پرده پیغمبریست
با سر زانوی ولایت ستان سر ننهند بر سر هر آستان
زاهد و راهب سوی من تاختند خرقه و زنار در انداختن
گر بنمایم سخن تازه را صور قیامت کنم آوازه را
صنعت من برده ز جادو شکیب سحر من افسون ملایک فریب

ولایت = بخش حکومتی
( ص 20 تا 22 مخرن الاسرار )

در مخزن الاسرار، نظامی پند میدهد: مواظب باشید که اگر حرفی مخالف بزنی سرت را بباد میدهی.
میگوید اعراب مسلمان را دیدی که کاخ پرویز را چگونه نابود کرده اند، گرچه آثاری که از این کاخ باقیمانده نشان گر بزرگی آنان ( ساسانیان ) میباشد.

در این منزل بهمت ساز بردار در این پرده بوقت آواز بر دار
کمین سازند اگر بی وقت رانی سر اندازند اگر بی وقت خوانی
تو مردم بین که چون بیرای وهوشند که جانی را به نانی میفروشند
نصیحت های هاتف را شنیدم چو هاتف روی درخلوت کشیدم
بیرای و هوشند = بی هوشند

نظامی در همینجا ادامه میدهد و میپرسد افسانه بهشت را شنیده اید ؟ که آن آتشخانه ای میباشد آرایش شده.
21
چند بیت آن:
نهادم تکیه گاه افسانه ای را بهشتی کردم آتشخانه ای را
چو شد نقاش این بتخانه دستم جز آرایش بر آن نقشی نبستم
( ص111 - 112 مخزن الاسرار )

فریدالدین عطار نیشابوری
-------------------------

دیگر از بزرگان اندیشمند، عارف، شاعر بلند پایه و روشنگرای ما عطار نیشابوری است که تاریخ تولد و مرگ او روشن نیست. احتمالآ 524 خورشیدی در نیشابور متولد شده است. عطار پیش از حمله مغول از بیم مسلمانان متعصب در اطراف نیشابور در خفا زندگی میکرد. این اندیشمند ایرانی در سال 608 خورشیدی بدست مخالفان متعصب مسلمان در محله شاد یاخ نیشابور کشته شد. بعد ها آنها مغولان را به قتل او متهم کردند.

عطار نیشابوری در غزل، قصیده و ترجیعات آنچنان استادی بسیار بخرج داده است که مورد ستایش دیگر بزرگان قرار گرفته است. یک نمونه آن جلال الدین مولوی است که میگوید:
من آن ملای رومی ام که از نطقم شکر ریزد ولیکن در سخن گفتن غلام شیخ عطارم

عطار داروسازی و داروشناسی را نزد پدر آموخت و از این راه زندگی میکرد و چون بی نیاز بود
هرگز مدح گو ای نکرده است.
آثار بزرگی از او برایمان باقیمانده است که مهمترین آنها عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی اسرار نامه، داستانهای الهی نامه، مختار نامه، منطق الطیر و تذکرة الاولیا، که شامل سرگذشت هفت تن از بزرگان میباشد.
دکتر رضا زاده شفق در مورد اشعار عطار مینویسد:« از خواص آن تضمین آیات قرآن و ذکر نا پایداری جهان و لزوم بیداری انسانست.»
( ص 125 تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی )

سعید نفیسی دیوان فریدالدین عطار نیشابوری را تصحیح نموده است. او در مقدمه چاپ سوم دیوان که از انتشارات کتابخانه سنائی تهران به تاریخ 1339 خورشیدی میباشد، در صفحه 5 چنین مینویسد:

« مجموعه اشعار سنائی، مولانا جلال الدین و فریدالدین عطار و.... بشماره 238 در کتابخانه حالت افندی در استانبول هست. این مجموعه تاریخ ندارد اما رسم الخط آن میرساند که در قرن هشتم در ایران نوشته شده است. نکته تازه ای که در آن هست اینست که رباعیاتی کاتب مجموعه از مختار نامه عطار برگزیده و در پایان قصاید و غزلیات که نقل کرده یک رباعی هست که در آن مجموعه چنین آمده است: سقی ﷲ ثراه در وقت شهید شدن.
معشوق بتیغ دست برد، ایدل، هین بربند دو چشم و خوش بزانو بنشین
و انگه بزبان حال میگوای: که زهر از کف دوست شربت باز پسین »
از سرودن این رباعی عطار نیشابوری پیداست که او از پیش مورد تهدید بوده و می دانسته است که مخالفان قصد کشتن او را داشتند. پس بدست مغولان کشته نشده بلکه بدست دشمنان دوست نما ی مسلمان کشته شده است.

22
عطار در غزل زیر میگوید زاهدان دروغ میگویند، مغرورند و دل بیدار ندارند، اگر دارند نشان دهند. چند بیت آن:
الا ای زاهدان دین دلی بیدار بنمائید همه هستید در مستی یکی هشیار بنمائید
ز دعوی هیچ نگشاید اگر مردید اندر دین چنان کاندر درون هستید در بازار بنمائید
هزاران مرد دعوی دار بنمایم از این مسجد شما یک مرد دعوی دار از خمار بنمائید
من اندر یک زمان صد مست از خمار بنمایم شما مستی اگر دارید از اسرار بنمائید
من این رندان مفلس را همه عاشق همی بینم شما یک عاشق صادق چنین بیدار بنمایید
به زیر خرقه تزویر زنار مغان تاکی ز زیر خرقه گر مردید آن زنار بنمائید

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 127 و دیوان عطار با تصحیح سعید نفیسی ص 299 و300)

در غزل زیر عطار توبه، تزویر و پندار بیهوده زاهدان را نمیپذیرد و میخواهد پندار بیهوده و خرافات را از میان بردارد. چند بیت آن:
عزم آن دارم که امشب نیمه مست پای کوبان کوزۀ دردی بدست
سر به بازار قلندر بر نهم پس بیک ساعت ببازم هرچه هست
تاکی از تزویر باشم ره نما تاکی از پندار باشم خود پرست
پردۀ پندار می باید درید توبۀ تزویر می باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بود آخر پای بست

( ص 111 دیوان فریدالدین عطار نیشابوری با تصحیح سعید نفیسی انتشارات سنائی 1339 تهران )

در غزل زیرعطار بی وفایی آخوند را محکوم میداند و ترک مسجد میکند.
چند بیت آن:
عاشقی نه بی وفایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست
بود عمری در میان اهل دل این زمان تسبیح ما زنار ماست
چون بمسجد یک زمان حاضر نه ایم مسجد ما این زمان خمار ماست
(ص 117 دیوان مانند بالا)

در غزل زیر عطار میان مسجد، میخانه و مکه تفاوتی نمی بیند و آنها را یکسان میشمارد.
چند بیت آن:
ره میخانه و مسجد کدامست ؟ که هر دو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گذا رندم که رندست نه در میخانه کین خمار خامست
میان مسجد و میخانه راهیست بجویید ای عزیزان کین کدامست ؟
مرا کعبه خراباتست امروز حریفم قاضی و ساقی امامست
به میخانه امامی مست خفتست نمی دانم که آن بت را چه نامست ؟
( ص 139 دیوان مانند بالا )

عطار در غزل زیر دین را کنار میگذارد و خرقه را به آتش میکشد و سرنوشت منصور حلاج را در پیش چشم دارد. چند بیت آن:



23
پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین بر زد و سر بر خط کفار نهاد
خرقه آتش زد و در حلقۀ دین از سر جمع خرقۀ سوخته در حلقه زنار نهاد
دُرد خمار بنوشید و دل از دست بداد می خوران، نعره زنان، روی به بازار نهاد
باز گفتم چه اناالحق زده ای بر سر دار گفت: آری زده ام روی سوی دار نهاد

اناالحق = من حقم = خود را مانند خدا دانستن، اشاره به منصور حلاج است که سرش بر سر دار رفت
( ص 179 دیوان مانند بالا )
عطار در غزل زیر از اسلام میگریزد و به زرتشت پناه میبرد.
چند بیت آن:
منم آن گبر دیرینه که بت خانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه در این عالم ندا کردم
صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که من آن کهنه بت ها را دگر باره جلا کردم
اگر عطار مسکین را درین گبری بسوزانند گوا باشید ای مردان که من خود را فنا کردم
گبر = در فارسی دری به معنی زرتشتی است
( ص 362 361 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار بیزاری خود را از اسلام و مسجد و آنچه را که بدین مربوط است اعلام میکند و گرایش خود را به زرتشت ابراز میدارد.
چند بیت آن:
مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار میدارم مسلمانم همی خوانند و من زنار میدارم
طریق صوفیان و رزم ولیکن از صفا دورم صفا کی با شدم چون من سر خمار میدارم
ببستم خانقه در، در میخانه بگشادم ز می من فخر میگیرم ز مسجد عار میدارم
چو یار اندر خراباتست اندر کعبه چون باشم خراباتی صفت خود را ز بهر یار میدارم
( ص 382 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر عطار سجده نشینی را ترک میکند و به بتخانه و زنار( زرتشت ) و به مسیحیت پناه میبرد. چند بیت آن:
ترسا بچه ام افکند از زهد به ترسایی زین پس من و زناری در دیر بتنهایی
دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین بودم سر دفتر دانایی
امرو ز اگر هستم شوریده و سر مستم در بتکده بنشینم دل داده بتر سایی
نه محرم ایمانم نه کفر همی دانم نه اینم و نه آنم شوریده و سودایی
بس گفته در این معنی نه کفر نه دین اولی بر تر شو ازین یعنی تو سوخته مایی
ترسا = مسیحی
( ص 542 دیوان مانند بالا )

غزل زیر را به عطار نسبت میدهند که در دیوان او، که به تصحیح سعید نفیسی است، از قلم افتاده است. در این غزل عطار عشق را که سمبل بهره گیری از زندگی است بالاترین مذهب میداند.
چند بیت آن:
دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است
بخند ای زاهد خشک ار نه ای سنگ چه وقت گریه و چه جای پند است
یقین میدان کین جا مذهب عشق و رای مذهب هفتاد و اند است
مرا با عاشقان مست بنشان چه جای زاهدان بر گزند است

24
عطار در حکایت منطق الطیر، از مرغ هاای گفت و گو دارد که برای دیدار سیمرغ ،که سمبل آفرینش بوده، با راهنماای هدهد بسوی قله کوه قاف پرواز کردند. از تمام مرغان فقط 30 ( سی ) مرغ پس از گذراندن هفت منزل دشوار به قله کوه قاف رسیدند. در آنجا از هدهد پرسیدند که سیمرغ کجاست؟ هدهد پاسخ داد که سیمرغی وجود ندارد.
آینه ای را در برابر مرغان قرار داد و از آنان پرسید که در آینه چه می بینید؟ مرغان گفتند ما سی مرغ در آینه می بینیم. هدهد به آنان رو کرده گفت، سیمرغ حقیقی خود شما هستید. عطار در حکایت منطق الطیر گفتار هدهد را چنین شرح میدهد:

هم ز عکس روی سیمرغ جهان چهره سیمرغ دیدند از جهان
چون نگه کردند آن سی مرغ زود بیشک این سی مرغ آن سیمرغ بود
کشف این سّر قوی در خواستند حل مائی و توئی در خواستند
بی زبان آمد از آن حضرت خطاب کاینه است این حضرت چون آفتاب
هر که آید خویشتن بیند در او جان و تن هم جان و تن بیند دراو
چون شما سی مرغ اینجا آمدید سی در این آینه پیدا آمدید
چون شما سی مرغ حیران مانده اید بی دل و بی صبر و بیجان مانده اید
مرغان میگویند

ما به سیمرغی بسی اولی تریم زانکه سیمرغ حقیقی گوهریم
لاجرم اینجا سخن کوتاه شد رهرو و رهبر نماند و راه شد
عطار با این اشارات میگوید چون شما خود را در آینه سی مرغ می بینید در حقیقت خودتان سیمرغ حقیقی هستید و خدا را در خود خواهید یافت پس به دنبال خدای تصوری نروید.

در این ارتباط خواجه عبدلله انصاری نیز میگوید خود شناسی خدا شناسی است « من عرف نفسه فقد عرف ربه »
( منطق الطیر تألیف دکتر محمد الهی قمشه ای چاپ 1367 خورشیدی ص146 تا 148 و تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق تهران آبان ماه 1321 خورشیدی ص 132 )


جلال الدین محمد بلخی معروف به مولوی
----------------------------------------
مولوی عارف، صوفی و اندیشمند بزرگ ایرانی در سال 586 خورشیدی در بلخ چشم به جهان گشود، و در سال 592 خورشیدی بلخ را ترک گفت و بسوی قونیه رهسپار گشت و در سال 652 خورشیدی در همان شهر درگذشت. ( 1209 1275 -ترساای.)

غزلی زیبا برای قبر خود سروده است .دو بیت آن:
ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید
میا بی دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد اول انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 272 )

از این شاعر گرانمایه آثاری چون مثنوی و دیوان شمس تبریزی برایمان باقی مانده است.

25
مولوی نیز مانند سایر بزرگان ما گفته های خود را با اشاره و کنایه میگوید تا از جور مذهبی ها در امان باشد. او چنین میگوید:
و اگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو

( کلیات شمس تبریزی با تصحیح م. درویش مقدمه فروزانفر جلد دوم انتشارات جاویدان 1346 خورشیدی ص 355 )

او در يك غزل ‌عارفانه در وصف حال و نظریه خود در جست و جوی خدا چنین میسراید:
چند بیت آن:
من آن روز بودم که اسما نبود نشان از وجود مسما نبود
به بتخانه رفتم به دیر کهن در او هیچ رنگی هویدا نبود
به کعبه کشیدم عنان طلب در او مقصد پیر برنا نبود
سوی منظر قاب قوسین شدم در آن بارگاه معلا نبود
نگه کردم اندر دل خویشتن در آنجاش دیدم دگر جا نبود
بجز شمس تبریز پاکیزه جان کسی مست ومدهوش شیدا نبود
این غزل مولوی در بعضی از دیوان ها حذف شده است.

اسما = مخفف اسماء عربی است ( اشاره به آفریدگار است )
مسما = نامیده شده ( اشاره به پروردگار است)
معلا = بر افراشته

مولوی به جای نماز و مجلس وعظ، به سماع می نشست.
یعنی او گوش به نغمه پرشور نی و ترانه دلنواز رباب با چرخیدن و رقص، به سماع می نشست. رقص با موسیقی و آواز و لباسی سفید یا رنگ های رنگین کمان انجام میگیرد. در این مجلس، وجد و حالی به آنها دست میدهد و آن را مجلس یا حلقهء سماع خوانند. سماع همواره با مخالفت اسلامیست ها مواجه بوده است.

مولوی میگوید سرشت آدمی برپایه شادی، عشق و موسیقی استوار است .
در غزلی میگوید دهانم را نبندید که راز گشایی میکنم، محشر را نمی پذیرم. چند بیت آن:
فرمان سقی الله رسیده است بنوشید ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی
ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی
خواهیم سخنی گفت دهانم بمبندید که امروز حلال است و را راز گشایی

سقی الله = خدا رحمت کرد
اخوان الصفا = در قرن چهارم (قرن دهم ترساای ) در بغداد و بصره گروهی مخفی از اندیشمند ان ایرانی بودند که میگفتند اسلام با خرافات و اوهام آمیخته است. آنها طرفدار فلسفه یونانی بودند و آنرا علاج شریعت عربی میدانستند.
هله = حرف بیهوده - ژاژ نخایی = جفنگ گفتن - بمبندید = نبندید
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 527 )

در غزل زیر شعرو ترانه را به ذکر با تسبیح ارجح میداند. سه بیت آن:

26
در دست همیشه مصحفم بود در عشق گــــــرفته ام چغانه
اندر دهــنی کــــه بود تسبیح شــعر است و دو بیتی و ترانه
از شرم عقیق دُرفشانش دُر ها بگداخت دانه دانه
(کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص 407-408 )

شعر مولوی جوششی دارد که میبایست از دهان او تراوش کند، خود او میگوید:
سخنم خور فرشته است، من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو َخمُش چرایی
( کلیات شمس تبریزی مانند بالا ص611 )
عطار نیشابوری، خاقانی شروانی، امیر خسرو دهلوی و بسیاری از بزرگان ما در باره سماع اشعاری سروده اند که با رقص و موسیقی همراه بوده است که همیشه با مخالفت آخوند ها برخورد داشته است، که یاد آوری آنها در اینجا از حوصله این نوشته خارج است.

سعدی شیراز
------------
مشرف الدین سعدی شیرازی شاعر و روشنگرای بزرگ ادب ایران است که زبان فارسی را در شعر و نثر به درجه بالا رسانده است. او درحدود 589 خورشیدی در شیراز چشم به جهان گشود و در حدود 671 خورشیدی در همان شهر در گذشت. سعدی در بیشتر اشعار خود به آیات قرآن اشاره کرده است. در مورد بهشت و حوریان بهشت چنین میگوید:
حوران بهشتی که دل خلق ستادند هر گز نستانند، دِلِ ما که تو داری
اشاره او به آیه های زیر در مورد بهشت و حوریان باکره سیاه چشم و سفید اندام میباشد:
( سوره الواقعه آیه 22 و23 – سوره انبیا، آیه 31 تا 33 – سوره ص، آیه 52 - سوره الرحمن، آیه 15 و 56 و71 و72 )
( کلیات سعدی، نسخه فروغی انتشارات ققنوس 1374 خورشیدی غزل ص 774 )

سعدی شیرازی حدود هشتصد سال پیش به روشنگراای پرداخته و در آن دوره کوشید که مردم عقب افتاده را بیدار و از خرافات دور کند. در غزلی میگوید از الله که خیری ندیدی، برای رسیدن به خواست های خود برو راه عقلانی پیش بگیر:
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
( کلیات سعدی مانند بالا ص 743 )
سراسر گلستان و بوستان انباشته از این گونه تذکرات میباشد.

سعدی سه بیت زیر« بنی آدم اعضای یکدیگرند » را با اشاره به آیات قرآن که الله را سختگیر تر در شکنجه و کیفر دادن میداند و از سوی دیگر او را نابود کننده شهر ها برای ترساندن مردم معرفی میکند ، مورد مقایسه قرار میدهد:
( سوره4 نساء آیه 84 - سوره 5 مائده آیه 38 - سوره 26 شعرا آیه 208 )

و علاوه بر آن با اشاره به آیه آل عمران که « از کسی جز اسلام پذیرفته نمیشود» و آیات دیگر در مورد دشمنی و کشتن یهودیان و ترسایان، هشدار میدهد که انسان نباید همنوع خود را بکشد و میگوید:
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی
27
( سوره 9 توبه آیه 29 و 30 - سوره 9 توبه آیه 23 و 34 - سوره 5 مائده آیه 51 - سوره 3 آل عمران آیه 85 )
( ص 35 گلستان باب اول مانند بالا )
( بر در ورودی دفتر یونسکو این سه بیت شعر سعدی خوانده میشود و علاوه بر آن از سال ( 2005 ترساای ) فرشی با این سه بیت « بنی آدم ..» که با نخ طلا ای بافته شده است، در سالن مذاکرات سازمان ملل متحد آویخته شده است.)

در حکایت « یکی از ملوک عرب که بی انصاف ولی نماز گذار و از دشمنی مردم اندیشناک بود، در دمشق از او کمک خواست » سعدی پاسخ میدهد:
به بازوان توانا و قوت سر دست خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
بتر سد آن که بر افتاد گان نه بخشاید که گرز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده و گر تو می ندهی داد، روز دادی هست
( کلیات سعدی گلستان باب اول مانند بالا ص 34- 35)

در قصیده دیگر پاکی و درستی را بهتر از پیشانی به خاک کشیدن ( نماز ) میداند:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
ببری مال مسلمان و چو مالت ببرند بانگ و فریاد بر آری که مسلمانی نیست
سعدیا گر چه سخندان و مصالح گوئی به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست
( کلیات سعدی مانند بالا ص 890 و 891 )

سعدی در باب دوم گلستان در یک حکایت میگوید پادشاهی مشکلی داشت، نذر کرد که اگر این مشکل حل شود به زاهدان شهر درهم ها خواهد داد. چون رفع مشکل شد کیسه ای از درم به غلامی داد که آن
را بین زاهدان تقسیم کند. غلام با کیسه پر درهم باز گشت و رو به پادشاه گفت زاهدی ندیدم. پادشاه گفت در این شهر چهار صد زاهد داریم. غلام پاسخ داد:
« آنکه زاهد است زر نمی ستاند و آنکه زر می ستاند زاهد نیست. ملک به خندید و گفت انگار حق به جانب اوست. » بیت: زاهد که درم گرفت و دینار زاهد تر از او کسی بدست آر
( ص 82 و 83 دیوان مانند بالا )

سعدی در باب دوم گلستان در حکایت دیگر به زاهدان دغل کار اشاره میکند.
« زاهدی مهمان پادشاهی بود، به طعام نشستند ، کمتر از آن خورد که عادت او بود.
چون به نماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او بود. »
بیت: ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تو میروی به ترکستان است
« چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناول کند. پسری صاحب فراست داشت، گفت ای پدر باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید.»
پسر به پدر پاسخ داد: « نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید.»
بیت: ای هنر ها گرفته بر کف دست عیب ها بر گرفته زیر بغل
تا چه خواهی خریدن ای مغرور روز درماندگی بسیم دغل
مقام خویش = خانه خویش
( ص 68 دیوان مانند بالا )

سعدی از بی خردی زاهد بتنگ آمده و در باب هشتم گلستان می گوید:

28
« دو کس دشمن ملک و دین اند، پادشاه بی حلم و زاهد بی علم »

حلم = برد باری
( ص 174 دیوان مانند بالا )

در باب هشتم گلستان در مورد نادانی و گمراهی مردمان مذهبی که دین خود را بر حق و دیگر ادیان را ناحق می دانند چنین میگوید:
« همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال »
یکی یهودی و مسلمان نزاع میکردند چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
بطیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میدانم
یهود گفت به تورة می خورم سوگند و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد بخود گمان مبر هیچکس که دانایم
بطیره = بخشم جمال = زیباای
( ص 176 دیوان مانند بالا )

در غزل زیر آگاهی میدهد که با زهد گشایشی در زنگی ندیدم چه زهد مانند شیشه ای است که بر سنگ زده شود. میگوید ای زاهدان از سر ما دست بردارید چه خودتان نیز در دو جهان خشنود نخواهید بود. چند بیت آن:
کز زهد ندیده ایم فتوحی تا کی زنم آبگینه بر سنگ
ای زاهد خرقه پوش تا کی با عاشق خسته دل کنی جنگ
گِرد دو جهان بگشته عاشق زاهد بنگر نشسته دلتنگ
من خرقه فکنده ام ز عشقت با شد که بوصل تو زنم چنگ
فتوحی = گشایشی
( ص 640 و 641 دیوان مانند بالا )
عقیده سعدی در طیبات دیوان خود، در مورد غزل مولوی « بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزواست » چنین است. چند بیت آن:

از جان برون نیامده جانانت آرزواست زنار نا بریده و ایمانت آرزوست
بر درگهی که نوبت ارنی همی زنی موری نۀ و ملک سلیمانت آرزوست
موری نۀ و خدمت موری نکردۀ وآنگه صف صفۀ مردانت آرزوست
فرعون وار لاف انالحق همی زنی وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
انصاف را تو خود ز سر صدق داده به بر درد نا رسیده و درمانت آرزوست

زنار نا بریده = از کمربند موبدان زرتشتی آزاد نشده
ارنی = اشاره به سوره 7 اعراف آیه 143 میباشد که در آن موسی از خدا خواست که چهره
خود را به او بنمایاند.
انالحق = اشاره به منصور حلاج است که سرش به دار رسید.
( دیوان شمس تبریزی، تصحیح م. درویش انتشارات جاویدان علمی 1336 خورشیدی ص 175 )
( دیوان سعدی طیبات نسخه محمد علی فروغی انتشارات محمد حسن علمی تهران 1338 ص 549 و 550 )



29
فخرالدین عراقی
---------------
شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی معروف به عراقی در سال 592 خورشیدی در روستای کمیجان همدان چشم به جهان گشود و پس 75 سال زندگی در سال 667 خورشیدی در دمشق درگذشت.
عراقی از کودکی در همدان به تحصیل پرداخت و در 17 سالگی پس از آموزش در علوم و کسب دانش به هندوستان رفت. این سفر 25 سال به درازا کشید.
سپس رهسپار قونیه شد و مدتی در نزد جلال الدین رومی اقامت گزید. عراقی از مریدان شهاب الدین سهروردی بشمار میرود.
دیوان عراقی شامل غزل، قصیده، رباعی، مثنوی و ترجیعات است که نزدیک شش هزار بیت میباشد
که امروزه بدست ما رسیده است. او در غزلیات عرفانی خود استادی بسیار بخرج داده است.
ریز بینی او نه تنها اشعارش را پر معنا بلکه بسیار آموزنده و روشنگرا کرده است.
عراقی در دو غزل زیر شکایت از رنج و رسواای دارد که از سوی زاهد ان به او میرسد.
او در ابیات زیر میگوید من دست از سر شما برداشتم و از کرم الله نیز گذشتم.

ما رخت ز مسجد به خرابات کشیدیم خط بر ورق زهد و کرامات کشیدیم
از زهد و مقامات گذشتیم که بسیار کاس تعب از زهد و مقامات کشیدیم

کاس = کُوس = طبل بزرگ تعب = رنج
( ص 49 دیوان )

در غزل زیر میگوید، خود شما بودید که راز خود را فاش کردید پس مرا چرا بدنام میکنید.
چند بیت آن:
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بد نام کردند
( ص 190 دیوان )

در غزل زیر عراقی زاهد را مسلمان واقعی نمیداند و میگوید از زهد فروشی و مناجات دائم، گنجی
بدستتان نمیرسد. چند بیت آن:
مست و خراب باید هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد، صد پیر در مناجات
تا کی کنی بعادت در صومعه عبادت کفر است زهد و طاعت تا نگذری ز میقات
جان باز در خرابات تا جرعه ای بیابی مفروش زهد، کانجا کمتر خرند طاعات
چون غرقه شد عراقی باید حیات باقی اسرار غیب بیند در عالم شهادت

مناجات = راز و نیاز میقات = به محل احرام بستن حاجیان گویند طاعات = بندگی و عبادت
( ص 141 دیوان )

در غزل زیر میگوید از رفتن به مسجد و تفاخر فروشی خود را آزاد کردم. ترجیح میدهد که با مردم ندار دمساز باشد. دو بیت آن:
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد و ز لذت مباهات
از خانگاه رفته در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات


30
مباهات = تفاخر کردن عزی و لا ت = نام دو بت میباشد که در آیه 53 نجم سوره 19 تا 21 قرآن همراه بت منات ذکر شده است.
( ص 142 دیوان)

در غزل زیر میگوید اگر بهره گیری از زندگی را میخواهی در کعبه آنرا نمی یابی.
چند بیت آن:
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم بدر صومعه دیدم که فراز است
آواز ز میخانه بر آمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است

حرم عشق = محل بهره گیری از زندگی خوب فراز = بالا
( ص 151 دیوان )

در غزل زیر عراقی از صومعه و زاهد دوری میجوید ولی به آیین زرتشتی و مسیحی احساس نزدیکی میکند. چند بیت آن:
دل در گره زلف تو بستیم دگر بار وز هر دو جهان مهر گسستیم دگر بار
با عشق تو ما راه خرابات گرفتیم از صومعه و زهد برستیم دگر بار
در بندگی زلف چلیپات بماندیم زنار هم از زلف تو بستیم دگر بار
چلیپا = صلیب زنار = شال سفید کمر مغان زرتشتی
( ص 201 دیوان )

در غزل زیر عراقی آنچه که ابزار دین است به کنار میگذارد. چند بیت آن:
کردم گذری به میکده دوش سبحه بکف و سجاده بر دوش
تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس در پوش
در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو، شراب می نوش
( ص 214 دیوان )

در غزل زیر نیز عراقی سجاده نماز و تسبیح را بدور افکنده است. چند بیت آن:

من باز ره خانه خمار گرفتم ترک ورع و زهد بیک بار گرفتم
سجاده و تسبیح بیک سو فکندم بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم
کارم همه با جام می و شاهد و شمعست ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم
ورع = پارسایی ( پرهیزکاری )
( ص 226 دیوان )

در غزل زیر عراقی بین خود و زاهد ریا کار فاصله ای شگرف میبیند و خود را به آیین زرتشت نزدیکتر میداند. چند بیت آن:
ز بند زهد و قرایی برستم نه مرد رزق و سالوس و ریا یم
ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار شد بند قبایم
برون کردندم از کعبه به خواری درون بتکده کردند جایم

قرایی = زهد ورزیدن طیلسان = شنل صومعه نشینان
( ص 239 دیوان )
31
در غزل زیر از زاهد ریاکار دوری میجوید و در پی درستی و پاکی است. اشاره او به آیین
زرتشت « می مغان » میباشد.
چند بیت آن:
از زهد و صلاح توبه کردم مخمور میم، می مغان کو
اسباب طرب همه مهیاست آن زاهد خشک جان فشان کو
گر زهد تو نیست تزویر ترک بد و نیک و سوزیان کو
در صومعه چند زهد ورزیم صحرا و گل و می مغان کو

سوزیان = سود و زیان می مغان = اشاره او به آیین زرتشت است
( ص 260 – 261 دیوان )

عراقی در غزل زیر از ریا کاری زاهد دوری میجوید.
چند بیت آن:
در صومعه نگنجد رند شرابخانه عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه
زین زهد و پارسایی چون نیست جز ریایی ما و شراب و شاهد، کنج شرابخانه
عنقا = سیمرغ
( ص 264 دیوان )

در غزل زیر عراقی همه ادیان را مانند یکدیگر میداند و از همه آنها بیزار گشته است.
چند بیت آن:
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دینی منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی
نیم اهل زهد و توبه، بمن آر ساغر می که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی
چو ز باده مست گشتم چه کلیسیا چه کعبه چو بترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی
در دیر میزدم من، ز درون صدا بر آمد که درآی، ای عراقی که تو خود حریف مایی
دغایی = نادرست
( ص291 - 292 دیوان و در ص 295 با تغییراتی تکرار شده است )

در رباعی زیر عراقی چهره زاهد را آشکار میکند:
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت
بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین از عشق تو می بر سر سجاده بریخت
( ص 302 دیوان )

در رباعی زیر عراقی به سوره 48 فتح و آیه 14 ( الله پادشاه آسمانها و زمین است، بیامرزد هرکه را خواهد و عذاب دهد هر که را خواهد و خدا است آمرزنده و مهربان ) به دلبخواه عمل کردن
الله اشاره میکند:
با حکم خدایی که قضایش اینست می ساز، دلا، مگر رضا یش اینست
ایزد به کدامین گنهم داد جزا؟ توبه ز گناهی، که جزایش اینست
( ص 304 دیوان )


32
رباعی زیر شبیه رباعی استاد قلم خیام نیشابوری است « تاکی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟ » و اشاره به آیه های ترس از جهنم مانند سوره 5 مائده آیه 35 تا37 ، و وعده بهشت سوره الرحمن آیه های 56 و 58 تا 76 است.
( ترساندن از آتش دوزخ و وعده بهشت که حوریان زیبا و باکره بر بالشهای سبز تکیه داده اند با انواع خوراکی )
بگذر ز چراغ مسجد و دود کنشت بگذر ز زیان دوزخ و سود بهشت
پس بر سر لوح شو که استاد قلم اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت
( ص 306 دیوان )
( کلیات شیخ فخرالدین ابراهیم همدانی متخلص به عراقی با مقدمه و تصحیح سعید نفیسی از انتشارات کتابخانه سنائی تهران 1336 خورشیدی )


امیر خسرو دهلوی
------------------
امیر خسرو ابن امیر سیف الدین محمود دهلوی از بزرگترین شعرای پارسی گوی هند بشمار میرود به همین جهت وی را سعدی هندوستان لقب داده اند. او موسیقی دان بود و شعر و موسیقی را بهم پیوند میداد.
پدر امیر خسرو در شهر کش ترکستان میزیسته و در موقع استیلای مغولان به هندوستان گریخت و در شهر پتیالی ساکن شد. در همین شهر بود که امیر خسرو در حدود سال 632 خورشیدی چشم به جهان گشود و در سال 703 خورشیدی در شهر دهلی چشم از جهان فرو بست.
امیر خسرو پس از تحصیل علوم و فنون به زبان ملی خود فارسی به سرودن شعر پرداخت و در این فن از استادان زمان بشمار میرفت. از او دیوانی بجای مانده که شامل قصیده، غزل، مثنوی و رباعی میباشد که سرتاسر پند و روشنگراای است. امیر خسرو در دوران زندگی خود در شهر دهلی مورد احترام و توجه خاص پادشاهان وقت قرار گرفت. او در میان صوفیان هند نیز دارای شهرت و اعتبار بسیار بود.
(تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر رضا زاده شفق چاپ تهران1321 خورشیدی ص 289 )

در غزل زیر وعده بهشت را نمی پذیرد و میگوید:
من به نقد امروز با وصل بتانم در بهشت زاهد بیچاره در دل وعده فردا گرفت
( دیوان ص 64 )

غزل زیر اشاره به سوره حج 22 آیه 27 میباشد « مردم از راه دور و سخت سوار بر شتر های لاغر به حج میآیند » . مسلمانان که به حج میروند در موقع انجام مراسم حج در « منا » با پرتاب سنگ شیطان را سرکوب میکنند.
چند بیت آن:
شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده اند التماس همت از دلهای مسکین کرده اند
سنگسار لعنت جاوید مر ابلیس را از برای کوری چشمان خودبین کرده اند
زاهدان تسبیح میخوانند و خسرو نام دوست ذکر هر کس آنچنان باشد که تلقین کرده اند

( دیوان ص 204 )
( منا = محلی در پنج کیلومتری مکه است و بیشتر مراسم حج در آنجا انجام میپذیرد )


33
یک بیتی زیر بر روی یکی ار دیوار های دیوان عام در قلعه سرخ دهلی ثبت شده است:
اگر فردوس بر روی زمین است همین است و همین است و همین است

در غزل زیر از زاهد و حتی از بوی حیله او که از دور به مشام میرسد دوری میجوید.
دو بیت آن:
زاهدا توبه مفرما ز رخ خوب که من بت پرستم نتوانم بخدا باز آمد
دی ز بوی تو بحیله ز صبا جان بردم باز آن وقت شد و باد صبا باز آمد
( ص 231- 232 دیوان )

در رباعی زیراشاره به چشم چرانی مسلمان ها کرده ، میگوید برو با اشک، خود را غسل پشیمانی ده:
ای دوست رضا به حکم یزدانی ده وز طاعت حق داد مسلمانی ده
چشمت چو زنا کند گرش خواهی پاک غسلش تو ز گریه پشیمانی ده
( ص 624 دیوان )

در رباعی زیر اشاره به روایات اسلامی میکند که محمد با معجزه « شق القمر » و با یک اشاره، ماه شب چهارده را به دو نیم کرده است. این روایت بر پایه آیه 1 و 2 سوره 54 قمر میباشد:
ای ختم رُسل در نبوت بستی وز معجزه جان منکران را خستی
مردانه مه دو هفته کردی به دو نیم شاهانه مصاف بدر را بشکستی

ختم رُسل = اشاره به پیامبر اسلام است مه دو هفته = اشاره به ماه شب چهارده است
خستن = مجروح کردن بدر = ماه پر است، زمانی آشکار میگردد که زمین میان ماه و خورشید قرار گرفته است
( ص 624 دیوان )

رباعی زیر اشاره به جهاد است . او میگوید اگر از جهاد محمد خبر نداری به عقل خود مراجعه کن. در موقع شهادت گویند: « محمد رسول الله » یعنی آنها ( الله و پیامبرش ) باهم هستند و به جهاد سرگرم.
از غز محمد ار نداری خبری کن از ره عقل در شهادت نظری
الله و محمد است پیوسته بهم یعنی که میانشان نگنجد دگری
غز = جنگ و چپاول
( ص 625 دیوان )
( دیوان امیر خسرو دهلوی از سعید نفیسی به کوشش م . درویش از انتشارات جاویدان تهران 1343 خورشیدی )










34
خواجه عبید الله زاکانی قزوینی
-------------------------------

عبید زاکانی شاعر، نویسنده و طنز نویس در تاریخ 680 خورشیدی در حوالی قزوین چشم به جهان گشود و در سال 750 خورشیدی در اصفهان از جهان چشم فرو بست. عبید زاکانی مدتی در شیراز در دربار شیخ ابو اسحق اینجو وشاه شجاع مظفر میزیسته است. او علاوه بر نثر در قصیده و غزل، رباعی و مثنوی دست داشته است. عبید زاکانی بر ضد تعصبات خشک مردم زمان که بوسیله آخوند ها تحریک میشدند همواره در شعر و نثر انتقاد میکرده است.
آثار بسیار مانند فال نامه، اخلاق الاشراف، رساله دلگشا، از او بجای مانده که در آنها با کمال رشادت از اوضاع اجتماعی انتقاد نموده است. قصیده معروف موش و گربه که در آن آخوند ها را به باد انتقاد گرفته، از او است. بیشتر ایرانیان با
این قصیده آشنا هستند. چند بیت آن:
اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند و عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربۀ منظوم گوش کن همچو در غلطانا
.....
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوی مسجد شدی خرامانا
دست و روی را بشت و مسح کشید ورد میخواند همچو ملا نا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
موشکی بود در پس منبر زود برد این خبر به موشانا
مژدگانی که موش تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نیاز و افغانا
گربه چون دید شاه موشان را
غیرتش شد چو دیگ جوشانا
موشکان را گرفت زد به زمین
که شدندی به خاک یکسانا
جان من پند گیر از این قصه که شوی در زمانه شادانا
غرض ازموش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا

رباعی زیر از او است:
قومی ز پی مذهب و دین میسوزد قومی ز برای حور عین میسوزد
من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت ویشان همه در حسرت این میسوزند
رباعی دیگر:
هر چند بهشت صد کرامت دارد مرغ و می و حور سرو قامت دارد
ساقی بده این باده گلرنگ به نقد کان نسیۀ او سر به قیامت دارد

( تاریخ ادبیات ایران تألیف دکتر حسین فریور چاپ اول چاپخانه چهر 1331 خورشیدی )




35
حافظ شیرازی
--------------
حافظ شیرازی، شاعر روشنگرای بزرگ ایران ( 706 تا 769 خورشیدی ) نیز مانند دیگر بزرگان ما از ترس تکفیر آخوند و مرگ، آنچه را که برای آگاهی مردم لازم می دانسته به صورت غزل و با اشاره و کنایه گفته است:
ای باد حدیث من نهانش میگو سّر دل من بصد زبانش میگو
میگو نه بدانسان که ملالش گیرد میگو سخنی و در میانش میگو
مثال دیگر:
داستان در پرده میگویم ولی گفته خواهد شد بدستان نیز هم
مثال دیگر:
سخن در پرده میگویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

حافظ چون با قرآن آشناای کامل داشته است در اشعار خود به ایراد های بسیار قرآن اشاره میکند و بدین وسیله برای بیداری و آگاهی مردم میکوشد:

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با نکات قرآنی
در جای دیگر میگوید:
چو من ماهی کلک آرم به تحریر تو از نون و قلم میپرس تفسیر
اشاره به سوره قرآن ( سوره ن و القلم ) است.

در غزلی دیگر میگوید:
حافظم در مجلسی دُردی کشم در محفلی بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم.

در غزلی دیگر:
رموز عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

چند نمونه ایراد دیگر حافظ به قر آن:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
غمزه = خون ریز - فریب کاری
در اینجا اشاره به ( آیه 1 تا 4 سوره الق - آیه 48 سوره عنکبوت – آیه 157و 158 سوره اعراف = النبّی الامّی ) میکند که پیامبر اسلام را عامی ( بیسواد ) اعلام میدارد.
حافظ میگوید که چگونه یک آدم بیسواد خود را راه نما ی اندیشمندان جهان می داند؟

حافظ در غزل زیر تردید خود را به روز قیامت و جزا و در نتیجه به موجودیت بهشت اعلام میکند:

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فرداای

حافظ شیراز ادیان سامی را افسانه میداند و آنها را جوابگوی جنگ ملتها میشمارد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

در غزل دیگر تکلیف قرآن ( دفتر ) را معلوم میکند:
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

36
حافظ در بیت دیگر تکیه بر خطای آفرینش دارد:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

در بیت دیگری میگوید اگر گناه خطا است پس معنی عفو چیست؟
سهو و خطای بنده گرش اعتبار هست معنی عفو و رحمت پروردگار چیست

در جای دیگر میگوید:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند

در بیت دیگر مردم را به مفت خوری آخوند ها آگاه میسازد و چنین میگوید:
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد که می حرام ولی به ز مال اوقاف است

حافظ با اشاره به آیه 93 سوره نحل « الله، گمراه کند هرکه را خواهد و رهبری کند هر که را خواهد » چنین میگوید:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ تو در طریق ادب باش و گو گناه منست

حافظ به آیه 35 و36 سوره بقره و آیه های 19 تا 25 سوره اعراف ، به اخراج آدم و حوا از بهشت و ارزش بهشت اشاره کرده میگوید:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت نا خلف باشم اگر من به جو ای نفروشم

سرتاسر دیوان حافظ روشنگراای است، برای کوتاهی کلام به چند نمونه بالا بسنده میکنم.

(ضمنآ کتاب « حافظ پیام آوری که باید از نو شناخت » را که جناب عبدالحمید شیبانی روشنگرای بزرگ معاصر در سال 2548 شاهنشاهی در رابطه با غزل های حافظ و آیات قرآن انتشار داده اند برای آگاهی کامل خواندن آن را توصیه میکنم.)

« ابیات بالا از روی دیوان حافظ نسخه قزوینی، قاسم غنی و خانلری میباشند. »


کمال الدین مسعود خجندی
-------------------------
معروف به شیخ کمال، از شعرا و اندیشمندان بزرگ پارسی گوی، حدود ( 696-699 خورشیدی ) برابر (1318- 1321 ترساای ) در خجند ( استان سُغد در تاجیکستان ) چشم به جهان گشوده است. این شاعر عارف گرانمایه در تربیت و آگاهی مردم کوشا و از روشنگرا یان زمان خود بشمار میرود. کمال خجندی حدود سال ( 784 خورشیدی ) برابر ( 1406 ترساای ) در تبریز درگذشت و همانجا نیز به خاک سپرده شد.

کمال خجندی در بیت زیر غزل حافظ ( شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش ) را تضمین کرده است:
شراب لعل می نوشم من از جام زمرد گون که زاهد افعی وقت است و میسازم بدان کورش
اشاره کمال خجندی به داستانی است باستانی که چون آفتاب بر زمرد بتابد، چون شعله آتش گردد و
افعی را کور کند.

37
این داستان را انوری نیز در قصیده « هر کرا در دور گردون ذکر مقصد می رود » در دیوان خود آورده است:
دانی از بهر تو با چشم بد گردون چه رفت آنچه آن با چشم افعی از زمرد می رود
گردون = اشاره به آفرینش و روزگار
( دیوان انوری بکوشش سعید نفیسی از انتشارات سکه – پیروز سال 1364خورشیدی ص101)

کمال خجندی در غزل زیر بیزاری خود را از منبر و گفته های زاهد آشکار میکند . چند بیت آن:
زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را رهبر است فکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگر است
زاهدا دعوت مکن ما را به فردوس برین کاستان همت صاحبدلان زان برتر است
ما به رندی در بساط قرب رفتیم و هنوز همچنان پیر ملامتگر به پای منبر است
چون قلم انگشت برحرفم منه صوفی که من خرقه کردم رهنِ مستان و سخن در دفتر است

در زیر اشاره به تکفیر منصور حلاج و قتل او ( 300 خورشیدی ) بوسیله مقتدر خلیفه عباسی کرده و به مردمی که پای منبر آخوند ها می نشینند میگوید، با اینکار ها نمی توانید به مقام منصور حلاج برسید:
به معراج « اناالحق » نرسی ز پای منبر که سری شناسد این سر که سزای دار باشد

کمال خجندی به زاهدان میگوید بهشتی را که آنقدر شرح میدهید پیشکش خودتان باشد. بهشت من کوهپایه روستای ولیان نیم فرسخی شهر تبریز است و آن را به بهشت واهی شما ترجیح میدهم:
زاهدا تو بهشت جو که کمال ولیان کوه خواهد و تبریز
از بهشت خدای عز و جل تا به تبریز نیم فرسنگ است‏

بیت زیر بر لوحه یاد بود آرامگاه او در باغ کمال تبریز نوشته شده است:
کمال از کعبه رفتی بر در یار هزارت آفرین مردانه رفتی

( دیوان کمال الدین مسعود خجندی چاپ 1975 ترساای روسیه به کوشش ک. شید فر – آکادمی علوم اتحاد شوروی، انستیتوی خاور شناسی )


وحشی بافقی
------------
شمس الدین محمد وحشی بافقی در سال 911 خورشیدی در شهر بافق چشم به جه


میرزا حبیب خراسانی
----------------------
میرزا حبیب خراسانی ( 1228 تا 1278 خورشیدی ) در مشهد متولد شد. سر سلسله این خاندان، سید محمد مهدی معروف به شهید، حدود سال 1150 خورشیدی از اصفهان به خراسان مهاجرت کرده و ریاست روحانی و حکومت شرعی این سامان را برعهده داشت.
خاندان حبیب خراسانی با علوم زمان آشنا و از هنر موسیقی بر خور دار بو دند. بخصوص سرسلسله آنان تار را بخوبی می نواخته است.
این خاندان تا سال درگذشت میرزا حبیب حدود 140 سال ریاست روحانی و غالبآ حکومت شرعی خراسان را بر عهده داشته اند.

دیوان میرزا حبیب خراسانی به همت نواده او علی حبیب در سال ( 1330 خورشیدی ) در مشهد در چاپ تابان منتشر گردیده است. در اشاره به منابع زیر، شامل شرح احوال حبیب و دیوان میباشد. ( شرح احوال حبیب ص 5 تا 8 )

حبیب به بی دانشی پیامبر اسلام به( آیه 157 تا 158 سوره اعراف ) اشاره میکند:
ز دانشور سخن باور توان کرد که نادان هرچه گوید باوری نیست
به نادان داوری بردن نشاید که جز دانش به گیتی داوری نیست
پذیره کردن دیو و پری را بدست جم جز این انگشتری نیست (جم، اشاره به سلیمان )
همه پیغمبری ها را خرد کرد جز او کس در خور پیغمبری نیست
چه باشد کافری انکار دانش که جز انکار دانش کافری نیست
( دیوان ص 2 و 3 )

حبیب در یک قصیده به زاهد میگوید. دو بیت آن:
هزاران عالم آید هر دم از غیب بهر یک آدم و شیطان دیگر
برو زاهد بکار ما مپرداز تو زان دیگری ما زان دیگر
( دیوان ص 17 تا 20 )

در غزل زیر آرزوی زندگی آزاده و بدون مشغله دارد و چنین میگوید:
خواهم از پرده ناموس بر آیم یکبار بزنم این درم ناسره یکسر بقمار
یعنی این خرقه ارزق بدر آرم از بر جامۀ سرخ بپوشم ز طرب چون گلنار
نیستم شمع حرم از چه نشینم تا صبح همه شب شعله زنان اشک فشان بر رخسار
هیچ دانی که چه خواهم ز خدا در دو جهان زیم آزاده، بی مشغله، و بی تکرار
( دیوان ص 25 تا 26 )

در غزل « ای پسر» عقل و خرد را بالاتر از کعبه و سنگ سیاه آن میداند:
به هنر آدمی شود زنده که همان مردن است بی هنری
آدمیزاد به هوش و عقل و خرد بندگی کرده اند دیو و پری
همه گیتی سوی تو ره سپرند که تو هم کعبه ای و هم حجری
( دیوان ص42 تا 43)

حبیب در مورد دو فرشته، نویسنده نامه اعمال « رقیب و عتید » با اشاره به آیه 28 سوره قمر میگوید:
میکده پیر پر از نقد زر مدرسه شیخ ز وعد و وعید
خیز که تا فاش نما یم ترا چهره ز رخسار رقیب و عتید
41
( دیوان ص 57 )

حبیب اشاره به حیله فقیه میکند و هشدار میدهد:
باده کشان وقت صبوح آمده است می به قدح راحت روح آمده است
رندی و قلاشی شیخ و فقیه نزد حریفان به وضوح آمده است
( دیوان ص 58 )

در غزل زیر ازافسانه گوای واعظ بیزار است و چنین دمیگوید:
سبحۀ صد دانه چون کار مرا آسان نکرد کرد باید جستجو آن گوهر یکدانه را
بر فروز از می چراغی من ز مسجد نیمه شب آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
( دیوان ص 74 تا 75 )

در غزل عمامه چنین میگوید:
شیخنا تاکی گرانتر میکنی عمامه را تا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
رشته تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست در ره خاصان منه شیخ دام عمامه را
میکنی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق تا بکی زحمت دهی این آسمانی نامه را
تحت الحنک = اشاره به رشته آخر عمامه میباشد
( دیوان ص 80 )

در غزل شیخ و صوفی، تزویر را حرام میداند ومیگوید:
می حلال است بکیش من و تزویر حرام که بهر کیش حلالی و حرامی دگر است
رشته سبحه و زنار اگر چند یکی است در حرم دامی و در بتکده دامی دگر است
شیخ دعوی کند از تقوی و صوفی ز صفا که بهر بزمی ازین شعبده نامی دگر است
شیخ دارد نفسی با اثر واعظ و لیک سخن پیر خرابات کلامی دگر است
(دیوان ص 90 )

در غزل سئوال و جواب با شیخ چنین میگوید:
ما را به شیخ شهر سؤال و جواب نیست زیرا که در میانه حساب و کتاب نیست
تو میروی به مسجد و من سوی میفروش ای نور دیده جای عتاب و خطاب نیست
من سالها به مسجد و میخانه بوده ام جز در سرای پیر مغان فتح باب نیست
( دیوان ص 93 )

در غزل دام تسبیح میگوید:
تسبیح تو ای شیخ که صد دانه تمام است ظاهر همگی دانه و باطن همه دام است
پیوسته چرا مست غرور از می دنیا ست در مذهب این شیخ مگر باده حرام است
(دیوان ص 98 )

دو بیت از غزل یاوه سرائی زاهد:
دم فرو بند از این یاوه سرائی زاهد کار ما با تو حوالت به سرای دگر است
می حلال است برای من و تزویر حرام شیخ را نیز در این مسئله راهی دگر است
( دیوان ص 200 تا 201 )

42

در دو بیت زیر اشاره به آیات ابراهیم میکند ( آیه 97 سوره آل عمران ) و میگوید: اشعار من همانند آیات بیّنات ابراهیم ، تابناک است.
در بیان و اصول و فقه و حدیث همه دان ناقد و بصیر مرا
شعر من بیّنات قرآن است بمخوان شاعر و دبیر مرا ( بیّنات = روشن کننده = گواهی دهنده )
( دیوان ص 79 )

در ابیات زیر اشاره به سوره حمد آیه 4 میکند که خداوند مالک همه چیز میباشد:
سبحۀ تزویر شیخ شهر را کردم شمار باطن او دام بود و ظاهر آن دانه بود
دزدی از دیوار آمد نیمه شب اندر سرای چون چراغ افروختم دیدم که صاحبخانه بود
( دیوان ص 125 )


ایرج میرزا
-----------
شاهزاده ایرج میرزا ملقب به جلال المما لک ( 1252 تا 1304 خورشیدی ) در 52 سال عمر کوتاه خود از روشنگرایان دوران مشروطیت بشمار میرود. ایرج شاعری آزاده، کشور دوست و مشروطه خواه بود. پیش از انقلاب اسلامی، کودکان از دوره دبستان با اشعار و پند های ایرج آشناای پیدا میکردند.
ایرج در تمامی دوران زندگی پر بارش به مبارزه با جهل، نادانی، و خرافات آخوند ها و واژگون کردن موهوماتی بود که آخوند ها سالیان دراز به مردم آموخته بودند.

برای آگاهی مردم در مثنوی انقلاب ادبی در باره گفته های آخوند های منبر میگوید:
کار این چرخ و فلک تو درتوست کس نداند که چه در باطن اوست
آنکه پیش تو خدای ادبند نکته چین کلمات عربند
بود غافل که فلک پرده در است پرده ها در پس این پرده دراست
آخدا خوب که سنجیدم من از تو هم هیچ نفهمیدم من
تو گر آن ذات قدیم فردی ذات بی عاطفه ی نامردی
یا تو آن نیستی ای خالق کل که به ما وصف نمودند رُسل
کاش مرغی شده پر باز کنم تا لب بام تو پرواز کنم
( دیوان خسرو ایرج ص121 تا 127 )
( بیت پنجم از دیوان ایرج به اهتمام دکتر محمد جعفر محجوب چاپ سوم 1353 خورشیدی نشر اندیشه – یادداشت ها و توضیحات ص 265 )
در یک غزل رو به آخوند کرده میگوید:
رند شراب خوارم در سینه ام دلیست پاکیزه تر ز جامه شیخ نماز کن
بوئی ز بوستان محبت نبرده اند سالوس زاهدان حقیقت مجاز کن
( دیوان خسرو ایرج ص 26و 27 )
در غزل دیگر اشاره به تزویر آخوند است:
باز روز آمد بپایان، شام دلگیر است و من تا سحر سودای آن زلف چو زنجیر است و من
سبحه و سجاده و مهری مرتب کرده شیخ تا چه پیش آید خدا یا دام و تزویر است و من
( دیوان خسرو ایرج ص 34 )

43
در عارف نامه چنین میگوید:
تو میگوای قیامت هم شلوغست تمام حرف ملا ها دروغست
عموم مجتهد ها حرف مفتند همه پیغمبرات گردن کلفتند
برو یک روز بنشین پای منبر مسائل بشنو از ملای منبر
در ایران تا بود ملا و مفتی به روز بدتر از این هم بیفتی
بقربانت مگر سیری پیازی ؟ که توی بقچه و چادر نمازی
سرو ته بسته چون در کوچه آئی تو بانو جان نه بادمجان مائی
بدان خوبی در این چادر کریهی بهر چیزی بجز انسان شبیهی
خدا یا تا بکی ساکت نشینم من اینها جمله از چشم تو بینم
همه ذرات عالم منتر توست تمام حقه ها زیر سر تواست
تو این آخوند و ملا آفریدی تو توی چرت ما مردم دویدی
بیا از گردن ما زنگ واکن ز زیر بار خرملا رها کن
احادیث مزخرف جعل میکن خران گریه خر را نعل میکن
( دیوان خسرو ایرج ص 50 تا 64 )

در غزل حجاب چنین میگوید:
نقاب بر رخ زن سد باب معرفتست کجاست دست حقیقت که فتح باب کند
زمن مترس که خانم تو را خطاب کنم از او بترس که همشیره ات خطاب کند
( دیوان خسرو ایرج ص 127 تا 129 )

در قطعه « که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند » چنین میگوید:
بهشت و دوزخی آراست بهر بیم و امید که دعوت همه بر منهج صواب کند «راه صواب »
برای ذوق تو شهوت پرستِ عبدلبطن حدیث میوه و حوریه و شراب کند
از آن نماز که خود هیچ از آن نمیفهمی خدا چه فایده و بهره اکتساب کند
تفاخری نبود مر خدای عالم را که چون تو ابلهی او را خدا حساب کند
(دیوان خسرو ایرج ص 159 و160 )

در وصف دوزخ میگوید:
بقدر فهم تو کردند وصف دوزخ را که مار هفت سر و عقرب دو سر دارد
از آن گروه چه خواهی که از هزار نفر اقل دویست نفر روضه خوان خر دارد
دویست دیگر جن گیر و شاعر و رمال دویست واعظ از روضه خوان بتر دارد
( دیوان خسرو ایرج ص 160)
( دیوان ایرج میرزا هدیه ( خسرو ایرج ) چاپ سینا تهران 1324 خورشیدی )










44
علامه علی اکبر دهخدا
----------------------
دهخدا را مردم ایران به ویژه نسل جوان به خاطر بنیان گذاری و انتشار« لغت نامه دهخدا » می شناسند. قرار داد تألیف، تأسیس و انتشار لغت نامه دهخدا در سالهای 1313 و 1314 بین وزارت معارف آن دوران و علی اکبر دهخدا بسته شد. انتشار لغت نامه دهخدا شاهکاری است بی مانند و تکیه گاهی است برای ادب و فرهنگ ملی ایران زمین.
علامه دهخدا علاوه بر تهیه لغت نامه، ادیب و اندیشمندی روشنگرا، آزادی خواه، سیاستمدار، شاعر و روزنامه نگار (سر دبیر روزنامه صور اسرافیل که سه نسخه آن در سویس منتشر شد) نیز بوده است.
به همین جهات او را مجامع علمی ایران علامه دهخدا می خواندند.
دهخدا در سال 1257 خورشیدی ( 1879 ترساای ) در تهران چشم به جهان گشود و در سال 1334 خورشیدی ( 1956 ترساای ) در همین شهر درگذشت.
پس از درگذشت علامه دهخدا، خانه او به دبستانی با نام خودش تبدیل شد. ( از بخت بد پس از انقلاب اسلامی به دستور آخوند ها نام او را حذف کردند. )

از دهخدا دیوانی شامل قصیده، غزل، مثنوی، رباعی و انواع دیگر شعر برای ما بیاد گار مانده است.

در قصیده « مردم آزاد » چنین میگوید. دو بیت آن:
ای مردم آزاده کجائید کجائید آزادگی افسرده، بیائید بیائید
با چاره گری و خرد خویش به هر درد بر مشرق رنجور دوائید و شفائید
( دیوان ص 45)

در چهار بیتی « چهار زانو » چگونگی ادب عرب را گوشزد کرده و هوشیار میدهد. دو بیت آن:
گفتا منشین چهار زانو کان هست نشانه تکبر
آموخته ایم این ادب را ما از عرب و عرب ز اشتر
( دیوان ص 47 )

در شعر « راز هستی حل شود؟ گفتم به..... » اشاره او به آیه های زیر میباشد که نحوه آغاز نخستین آفرینش را بدست الله شرح میدهد. چهار بیت آن:
دیدی از شوخی چشم آن بت یغمای من چاک شد در پیری آخر جامه تقوای من
گرچه شاگرد است صد ها روتش اندر ساحری کند شد درکار او کلک پری افسای من
همچو سرو ناز ماند سرفکنده پای گُل دعوی بالا کند گر سدره با طوبای من
راز هستی حل شود؟ گفتم به پیر می فروش گفت: آری لیک اندر جامی از صهبای من
( سوره 21 انبیاء آیه 104 - سوره 41 فصلت آیه 9 تا 12 )
( دیوان ص64-65 )
روتش = روت ش = اشاره به دو فرشته « هاروت، و ماروت، » میباشد که برای آزمایش مردم که از شیطان فریب خورده و کافر شده بودند، مأمور شدند. ( سوره 2 بقره آیه 102 )

سدره = درختی است در انتهای آسمان که جز الله کسی به آن دسترسی ندارد. (سوره 45 نجم آیه 14) طوبا = درختی است در بهشت - صهبا = شراب، می

در مثنوی « انشاءالله گربه است » دهخدا به ریا کاری، خود خواهی و عوام فریبی آخوند ها با شکم گنده و عمامه بزرگ که بر سر دارند اشاره میکند :
45
« دیر بامی امام ده به مسجد میرفت. جامه اش به سگی باران دیده بسایید. امام چشم برهم نهاده گفت: انشا الله گربه است حکایت منظوم ذیل مأخوذ از این مثل است.»
دیر بامی= صبح زود
چند بیت آن:
گردن و سینه در شکم مُدغم پای تا سر چو خم تمام شکم
هیچ نه جز عمامه و شکمی کلمی ضخم بر فراز ُخمی
بر زبان ذکر و خاتمش به یمین سُبحه در دست و پینه بار جبین
ریش انبوه پُر ز اشپش و کک زیر او اوفتاده تحت حَنَک
ناخنان پُر ز چربی بُن مُو بسکه تخلیل لحیه گاه وضو
پیرهن شوخگن قبا نا پاک آستین ها گشاده و یقه چاک
شیخ خورده ست چرب و شیرین دوش سیمساقی فشرده در آغوش
صبح در خواب ژرف مانده به ناز کی تواند به مسجد آمد باز
بس کنم قصه، وقت بیگاه است شیخ را چشم عمامه در راه است
خر مریدان به انتظار نماز کار تطهیر شیخ دور و دراز
بار ها گفته ام به شیخ ابو یک کرت کج نشین و راست بگو
شیخ ابو در جواب من هر بار بعد چندین اعوذ و استغفار
گوید: اینها نه کار وجدان است نفس عماره عامل آنست

مُدغم = درهم فرو رفته - ضخم = ضخیم، بسیار گنده - یمین = دست راست
سبحه = تسبیح - پینه بار جبین = پینه پیشانی بر اثر مهر نماز - خاتم = انگشتری
اشپش = شپش - تحت حنک = دنباله عمامه - تخلیل = انگشتان لحیه = ریش ( هنگام وضو با انگشتان آب به ته ریش رساندن که موجب جذب چربی ریش در زیر ناخن است )
شوخگن = چرکین - سیمساقی = ساقی زیبا - بیگاه = شام - شیخ ابو = نامی است - کرت = دفعه - نفس امّاره = تمایلات حیوانی حاکم بر انسان

« علامه محمد قزوینی در باره این منظومه که در مجله مهر انتشار یافته مینویسد:
شکی نیست که گل سرسبد همه آنها ( سه شماره مجله مهر ) بلا تردید اشعار بسیار بسیار نفیس و بدیع آقای دهخدا است. حکایت ( انشاءالله گربه است ) بدون هیچ گفتگو شاهکاریست از شاهکارهای ادبی امروزه.»
بدیع = زیباای های صنایع شعری

( دیوان ص 157 - 170 )

( گلچینی از دیوان علامه علی اکبر دهخدا، به کوشش دکتر دبیر سیاقی قزوینی انتشارات مؤسسه فرهنگی طَهَ قزوین 1378 خورشیدی )


عارف قزوینی
--------------
عارف قزوینی شاعر ملی گرا و آزادی خواه ( 1259 تا 1312 خورشیدی ) دوران مشروطیت را میتوان از جمله روشنگرایان شمرد. او در سرتاسر دیوان خود میکوشد مردم را به آزادی فکر و دوری از خرافات وادار نماید

46.
این نیروی شگرف روشنگراای او موجب گردید که در 21 ماه رمضان 1279 خورشیدی، واعظان شهر قزوین در مسجد شاه او را تکفیر کردند.
عارف با اشاره به سوره 36 آیه توبه، از ماه های حرام به ستوه آمده و میگوید:
باز از افق هلال محرم شد آشکار باز ابر گریه خیمه فکن شد به جویبار
آمد زمان ماتم و وقت طرب گذشت چون اوفتاد ماه محرم به نو بهار
( دیوان ص 77 )

در قصیده گیسوی یار، در مورد پیچ آزاد عمامه ، ( تحت الحنک )، را بجای افسار بکار برده است. در بیت آخر آن میگوید:
عارفا رشته تحت الحنک واعظ شهر ظلم کردیم گر آن را به حماری بزنیم
تحت الحنک = یک پیچ عمامه که از سوی دیگر به پشت اندازند.
(دیوان ص182)

در غزل حال دل اشاره به آیه 26 تا 33 سوره حجر قرآن و آفرینش شیطان است.
بوالبشر یک غلطی کرد که شیطان تا حشر ذیحق است ار بد از افراد بشر میگوید
این سخن گر بنویسند به زر جا دارد الحق عارف سخن سکه به زر میگوید
( دیوان ص 210 )

در غزل تمدن بی تربیت نسوان با اشاره به سوره 31 آیه نور ( در مورد حجاب ) چنین یاد آوری میکند:
بفکن نقاب و بگذا ر در اشتباه ماند تو بر آن کسی که میگفت رخت به ماه ماند
بدر این حجاب و آخر بدر آ ز ابر چون خور که تمدن ار نیائی تو به نیم راه ماند
( دیوان ص 229 )

در غزل حجاب، بانوان را با اشاره به سوره 33 آیه احزاب، توصیه میکند:
ترک حجاب بایدت ای ماه رو مگیر در گوش، وعظ واعظ بی آبرو مگیر
چون شیخ مغز خالی پر حرف و لابه گو ایراد بی جهت سر هر گفت و گو مگیر
( دیوان ص 273 )

عارف در تاریخ 25 آذر ماه 1310 خورشیدی، دو سال پیش از در گذشتش، به دوست دیرینه خود محمد رضا خان هزاره چنین مینویسد:
« بلکه میتوانم افتخار کنم به اینکه نیاکان من پشت به پشت پدر بر پدر تا پدر بزرگم با آیین دیرین خویش زندگی کردند».

عارف در سالخوردگی در سال 1308 خورشیدی در قصیده زرتشت در مورد دین عرب می نویسد: چند بیت آن:
به ایمانی ره بیگانه جوای رها کن تا کی این بی آبروئی
بخون دل نیم، زین زیست شادم که زردشتی بود خون و نژادم
چو دین کردارش و گفتار و پندار نکوشد بهتر از یک دین پندار
( دیوان ص 72 )

( دیوان عارف به اهتمام عبدالرحمان سیف آزاد چاپ 1358 تهران . این چاپ بر پایه چاپ 1303برلین میباشد که در زمان حیات عارف و به همت دکتر رضا زاده شفق گردآوری شده بود. )
47
ملک الشعرای بهار
--------------------
محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرا، شاعر، ادیب، روزنامه نگار، سیاستمدار و روشنگرای که یکی از بزرگترین اندیشمندان معاصر میباشد. بهار درسال 1263 خورشیدی در مشهد چشم به جهان گشود و در سال 1330 خورشیدی در تهران درگذشت.

بهار علاوه بر استادی دانشسرای عالی و دانشکده ادبیات تهران، شش دوره نیز نماینده مجلس شورای ملی بود. در دوره ششم ( 1306 خورشیدی ) بود که او عمامه و عبا را به کنار گذاشت.
( جلد یکم دیوان ص 416 - 417 )
بهار در انقلاب مشروطه فعال و چون به آزادی خواهان پیوست مدتها در زندان و تبعید بود.

از بهار علاوه بر دو جلد دیوان اشعار او، کتاب های بسیار از جمله سبک شناسی درسه جلد، تاریخ احزاب سیاسی و تصحیح نوشته های پیشینیان مانند تاریخ سیستان تاریخ بلعمی و بسیاری از دیوان های شعرای پیشین که برای ما از او به یادگار مانده است.
خدمات بهار در امور سیاست ، روزنامه نگاری و ادبیات فارسی و روشنگراای آنچنان بسیار است که در این مختصر نمی گنجد.

تاریخ ترجیع بند زیر پیش از سال 1284 خورشیدی میباشد. بهار خدا را در مورد دشمنی با خاندان پیامبر مورد سؤال قرار میدهد.
چند بیت آن :
آسمانا جز به کینِ آل پیغمبر نگشتی تا نکشتی آل زهرا را از این ره بر نگشتی
چون بدیدی مسلم اندر کوفه بی یار است و یاور از چه رو او را در آن بی یاوری یاورنگشتی
چون دو طفل مسلم اندر کوفه گم کردند ره را از چه آن گمگشته گان را جانبی رهبر نگشتی
چون تن آن کودکان از تیغ حارث گشت بی سر از چه رو بی تن نگشتی، از چه رو بی سرنگشتی
چون حسین بن علی با لشگر کین شد مقابل از چه پشتیبان آن سلطان بی لشگر نگشتی
چون دچار موج غم شد کشتی آل محمد از چه رو ای زورق بی داد! بی لنگر نگشتی
خانمان آل زهرا رفت بر باد از جفا یت
آوخ از بیداد و داد از جور و فریاد از جفایت
(جلد یکم دیوان ص 45 )
قصیده جهنم را بهار درسال1287 خورشیدی سروده است. اشاره بهار به سوره 88 غایشه آیه های ( آیه 4 تا 7 وعده آتشِ سوزان و خوراکی از خار ) سوره 44 دخان ( آیه 43 تا 46 خوراک در جهنم میوه درخت زقوم است که در آتش جهنم میروید )
چند بیت آن:
ترسم من از جهنم و آتش فشان او وان مالک عذاب و عمود گران او
آن اژدهای او که دمش هست صد ذراع وان آدمی که رفته میان دهان او
جز شیعیان هر که هست در عالم خدا پرست در دوزخ است روز قیامت مکان او
وز شیعه نیز هرکه فکل بست و شیک شد سوزد به نار، هیکل چون پرنیان او
باشد یقین ما که به دوزخ رود بهار زیرا بحق ما و تو بد شد گمان او
عمود گران = ستون بلند - ذراع = واحد طول
( جلد یکم دیوان ص 163 تا 165 )

ترکیب بند « من با کیم » را در سال 1305 خورشیدی سروده و به آخوند ها تذکرمیدهد و مردم را به هوشیاری دعوت میکند. چند بیت آن:
48
انتظار از مجلس و از شیخ و از ملای شهر کار بیهوده است خود را حاضر دعوا کنید
خود کشی باشد قمه برسر زدن، آن تیغ تیز برسر دشمن زنید و خویش را احیا کنید
کشور دارا لگد کوب سمند جور شد
راستی فکری برای کشور دارا کنید
هی علی وهی حسین و هی حسن گویم، چو نیست نی علی ونی حسین و نی حسن، من با کیم
گویم این قداره را بر گردن ظالم بزن لیک شیطان گویدش برخود بزن، من باکیم
گویم این زنجیر بهر قید دزدانست و او هی زند زنجیر را بر خویشتن، من باکیم
گویم ای آخوند خوردند این شپشها خون تو او شپش میجوید اندر پیرهن، من باکیم
گویم ای کلاش آخر این گداای تابه کی
گویدم: چیزی بنذر پنج تن، من با کیم
سمندر = اسبی که رنگش به زردی گراید
( جلد یکم دیوان ص 387 – 389 )

بهار قصیده محرم را در سال 1298 خورشیدی سروده، زیرا او از نادانی مردم و دروغ گنده آخوند ها به ستوه آمده و میگوید: آخوند ها ی رند مردم نادان را همواره خر کرده و سوار شان میشوند. چند بیت آن:
در محرم اهل ری خود را دگرگون میکنند از زمین آه و فغان را زیب گردون میکنند
گاه بگشوده گریبان روز تا شب سینه را گه کفن پوشیده فرق خویش پر خون میکنند
وز دروغ گنده « یا لیتنا کنا معک » شاه دین را کوک و زینب را جگر خون میکنند
حق گواه است ار محمد زنده گردد ور علی هر دو را تسلیم نواب همایون میکنند
آید از دروازه شمران اگر روزی حسین شامش از دروازه دولاب بیرون میکنند
حضرت عباس اگر آید پی یک جرعه آب مشگ او را در دم دروازه وارون میکنند
قائم آل محمد، گر کند نا گه ظهور کله اش داغون، بضرب چوب قانون میکنند
گر علی اصغر بیاید بر در دکان شان در دو پول آن طفل را یک پول مغبون میکنند
ور علی اکبر بخواهد یاری از این کوفیان روز پنهان گشته شب بر وی شبیخون میکنند
خود اسیرانند در بند جفای ظالمان بر اسیران عرب این نوحه ها چون میکنند
تا خرند این قوم رندان خر سواری میکنند وین خران در زیر ایشان آه و زاری میکنند

یا لیتنا کنا معک = آخوند دروغی گنده میگوید « کاش ما با شما می بودیم تا یاری تان می کردیم.»
اشاره به صحرای کربلا و آیه 4 نساء و سوره 71 است. « ای که ایمان آورده ای در برابر دشمن سلاح خود را بر دارید »
نواب همایون کیا = سپهسالار مقتدر گیلان در دوران شاه عباس بزرگ
( جلد یکم دیوان ص 307 تا 309 )

قصیده بهشت و دوزخ بهار اشاره به آیات زیر است که برای روشنگراای مردم در سال 1307 خورشیدی سروده است.
( آیه های 48 فتح سوره 5، آیه 55 سوره 56،58،70،72،76، و سوره 56 واقعه آیه های 10 تا 17و 20 تا 24. )

هم منکر خدائی و هم منکر رسول هم منکر دعائی و هم منکر دمی
گیرم که نیست حشر و سراسر گزافه گفت آن پیر آریائی و آن مرد هاشمی
گویند فیلسوفان نوع بشر شود اندر نژاد، اصل به بوزینه منتمی
گر این درست گشت تو را فخر کی رسد کز دودمان گلشه، یا نسل آدمی
49
ز آباء خویش اگر تو فزون نامدی بقدر می دان که مرتو راست ز بوزینگان کمی
واقف نه ای ز دوزخ و فردوس، تا تو باز دایم بیاد آدم و حوا و گندمی
فردوس چیست، دانش و دوزخ کجاست جهل وان دیو چیست؟ کاهلی و نا فراهمی

دم = نفس = مثلآ آخوند با دمیدن یک ورد بیمار را معالجه میکند. !
منتمی = منتسب - گلشه = گلِشاه لقب کیومرث نخستین پادشاه پیشدادیان در دینکرد ( اوستا ) است
(جلد یکم ص 437 تا 441 )

در غزل زیر میگوید : با گریه جانسوز، تو به وعده مرموز بهشت نمی رسی.
بهار تذکر میدهد، بوسیدن یک پاره سنگ ( شهاب سنگ خانه کعبه ) برای تو کرامت نمی آورد. وعده دیدار بهشت افسانه ای بیش نیست. او شرف انسان را در بزرگی، مردانگی و محبت میداند.
چند بیت آن:
شمعیم ولی مشعله افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه جانسوز و دگرهیچ
افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعدهٔ مرموز و دگرهیچ
حاجی که خدا را به حرم جست چه باشد از پارهٔ سنگی شرف اندوز و دگرهیچ
خواهی که شوی باخبر از کشف وکرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگرهیچ
کرامت = معجزه = چیز های خارج از عادت
( جلد دوم دیوان ص 384 )

در غزل « رحمت خدای خطا بخش و جرم پوش » اشاره به سوره 16 نحل و آیه 93 در مورد دلبخواه عمل کردن الله میباشد. آیه چنین است ( ولیکن گمراه کند هرکه را خواهد و رهبری کند هرکه را خواهد. )
چند بیت آن:
پوشیده می بنوش که سهل است این خطا با رحمت خدای خطا بخش جرم پوش
زاهد که دین فروشد و دنیا طلب کند او را کجا رسد که کند عیب می فروش
خیز ای بهار عذر گناهان رفته خواه زان پیشتر که مژدۀ رحمت دهد سروش
( جلد دوم دیوان ص 405 )

بهار در غزل زیر، عشق را پایه زندگی انسانی میشمارد و پرهیز از خدعه و میل به دوستی با انسان ها را ارج میگذارد و میگوید از ملامت آخوندها ترسی نداشته باشید.
چند بیت آن:
غمم بکشت که خوبان چرا ندانستند که خدعه باز کدامست و عشق باز کدام
بنام عشق که از عشق رخ نخواهم تافت اگر دچار ملامت شوم و گر دشنام
بها ر باشد و بس آنکه در ارادت دوست کشید ه طعنه کفر و ملامت اسلام
( جلد دوم دیوان ص 410 )

بهار در غزل دیگر فاصله خود را با آخوند ها بزرگتر می بیند. چند بیت آن:
الفت چگونه دست دهد بین ما و شیخ ما کار بر حقیقت و او مجاز کن
ما در درون میکده صهبا بجام ریز شیخ از درون صومعه گردن دراز کن
با دشمنان ز ضعف دم از درستی زدیم چون ملحد به خاطر مردم نماز کن
صهبا = شراب - ملحد = کافر
( جلد دوم دیوان ص 418 )

50
در رباعی زیر خرقه و تسبیح آخوند را بی ارزش میداند:
با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار گفتا ز چراغ زهد ناید انوار
کس شهد ندیده است در کان نمک کس میوه نچیده است از شاخ چنار
( جلد دوم دیوان ص 525 )

بهار دو بار از سوی یک آخوند آستان قدس رضوی مورد تکفیر قرار گرفت .
بار یکم در سال 1284 خورشیدی که او 21 سال داشت از سوی آخوندی از آستان قدس مورد تکفیر قرار می گیرد.
ای جناب میر زا ....... ....... از بهر چه حکم بر کفر من دلریش محزون داده اید
اشتباهات عجیب و انتسابات خنک همچو آروغ از درون سینه بیرون داده اید
چون منی در آستانه باعث ضعف شماست زان سبب در عزل من دستور معجون داده اید
گر برای هجو اول بود، کان هجوی نبود کزغضب رخساره را رنگ طبر خون داده اید
خود سراپا جوهر هجوید و بهر هجو خویش زین خریت ها بدست خلق مضمون داده اید
داد نتوان شرح نسبت ها که بر این بی گناه آنچه سابق داده اید و آنچه اکنون داده اید
گفته اید این شخص باشد دشمن دین مبین این چنین نسبت به من یا سیدی چون داده اید
مضمون = ضمانت شده
( جلد دوم دیوان ص 535 تا 536 )

( دیوان محمد تقی بهار چاپ خانواده بهار جلد یکم 1335 خورشیدی تهران چاپخانه فردوسی و
جلد دوم چاپ دوم 1345 خورشیدی تهران مؤسسه مطبوعاتی امیر کبیر )

احمد کسروی
-------------
احمد کسروی اندیشمند، پژوهشگر، زبان شناس، تاریخ نگار و استاد حقوق 1269 تا 1324 خورشیدی (1891 1923 -ترساای ) یکی از بزرگترین روشنگرایان معاصر بشمار میرود.
زنده یاد احمد کسروی با انتشار نوشته ها و کتب بسیار در روشنگراای مردم ایران کوشش بسیار کرد.
احمد کسروی جنبش « پاک دینی » یا « ورجاوند بنیاد » ( Secularism ) را در ایران بنیان گذارد. در این جنبش او میکوشید مانع دخالت دین در امور جامعه، سیاسی، اقتصادی و حقوقی کشور گردد و دولت باید به صورت مطلق دین را از سیاست جدا کند. این هدف اصلی او بود.

واژه ( Secularism ) بسیار قدیمی است و ریشه لاتین دارد و در سال (1846 ترساای ) بوسیله نویسنده و روزنامه نگار بریتانیایی جورج هالی اوک ( Georg Jacob Halyoake ) ( 1817 - 1906 ترساای ) در اروپا رواج یافت.

از آثار زنده یاد احمد کسروی تاریخ مشروطیت ایران، تاریخ هجده ساله آذربایجان، آذری یا زبان باستان آذربایجان را میتوان از بزرگترین آثار او بشمار آورد.

او مجله پیمان را در سال 1312 خورشیدی با مدیریت خود انتشار داد و علاوه بر آن به انتشار روزنامه پرچم، پرچم هفتگی، پرچم نیمه ماهه کوشید.

کتاب های شیعه گری، بهاای گری، صوفی گری، ورجاوند بنیاد، شهریاران گمنام، تاریخچه شیر و خورشید سرخ و حدود هفتاد کتاب از او برایمان بیاد گار مانده است که تا به امروز بزرگ ترین منبع تاریخی و اجتماعی ایران بشمار میروند.
51
اولین بار زنده یاد کسروی در سال 1291 خورشیدی مورد ناسزا و تکفیر آخوند ها قرار گرفت زیرا او از مشروطه خواهان دفاع کرده بود.
زنده یاد کسروی در همان زمان روش آخوند ی را رها کرد و عبا و عمامه را به کنار گذاشت.

تکفیر زنده یاد کسروی، که به قتل او منجر گردید، بوسیله نامه ای که سید روح الله خمینی در تاریخ اردیبهشت ماه 1323 برای قتل او انتشار داد، آغاز گردید.

او در بالای نامه در داخل پرانتز نوشت ( بخوانید و بکار بندید )
این پاسخی بود بر کتاب شیعه گری زنده یاد کسروی که درابتدای کتاب نوشته است
(بخوانید و داوری کنید).
صفحه یکم نامه خمینی ( بخوانید و بکار بندید )

خمینی در فتوای خود چنین مینویسد.
بخشی از آن:
« همه دیدید کتابهای یک نفر تبریزی بی سروپا را که تمام آیین شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشیع به امام صادق و امام غایب روحی له الفداءـ آنهمه جسارتها کرد و هیچ کلمه از شما ها صادر نشد. امروز چه عذری در محکمه خدا دارید؟
قیام برای نفس اماره است که مدارس، علم و دانش را تسلیم مشتی کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده. »
52
منظور خمینی از مرکز فحشا، مدارس دخترانه است.
( این اولین بار نیست که مدارس دخترانه را آخوند ها مرکز فحشا نامیده اند. در بخش پایانی، خلاصه و نتیجه گیری ص 68 همین مقاله و در کتاب« بازیگران عصر طلائی ص 93 » این تشبیه
را آخوند ها از پیش بکار برده اند.)

« قیام برای خود است که موقوفات مدارس و محافل دینی را به رایگان تسلیم مشتی هرزه گرد بیشرف کرده و نفس از هیچ کس در نمیآید.
قیام برای شخص است که یک نفر مازندرانی بیسواد را بر یک گروه چندین میلیونی چیره می کند که حَرْث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند.
قیام برای نفس است که چادر عفت را از سر زنهای عفیف مسلمان برداشت و الان هم این امر خلاف دین و قانون در مملکت جاری است و کسی بر علیه آن سخنی نمی گوید. »
( اشاره خمینی به کشف حجاب سال 1314 خورشیدی است. )
« خودخواهی و ترک قیام برای خدا ما را به این روزگار سیاه رسانده.
امروز روزی است که نسیم روحانی الهی وزیدن گرفته و برای قیام اصلاحی بهترین روز است »

خمینی علاوه بر نامه فوق در کتاب «کشف اسرار» بعد از هتاّکی به کسروی مینویسد: « سوابق آن مرد ابله در تبریز و طهران در دست است و آن ها که او را میشناسند، به نا پاکی و خلاف عفت میشناسند چنین عنصری که خود نا پاکترين عناصر است مردم را به آئین پاک که آئین زرتشت موهوم است دعوت ميکند. »

قتل زنده یاد کسروی و منشی او حداد پور در اتاق بازپرسی کاخ دادگستری در تاریخ 20 اسفند ماه 1324 خورشیدی با گلوله و 27 ضربه چاقو بوسیله گروه اخوان المسلمین انجام پذیرفت.
پایه گذار اخوان المسلمین در ایران نوجوانی بود به نام سید مجتبی میر لوحی که در نجف شاگرد آیت الله حاج حسین قمی بود، او بعد ها نام نواب صفوی را بر روی خود گذارده بود. ( نام صفوی اشاره به سلسله شیعه صفویه است )
از سوی نواب صفوی دو برادر به نام های سید علی محمد امامی و سید حسین امامی مأمور اجرای این جنایت بزرگ شدند.

از سوی دیگر آقای عباس میلانی
استاد علوم سیاسی در دانشگاه استنفورد آمریکا نیز در BBC در 11.03.2012 برابر با 21 اسفند ماه 1390 یخش فارسی تحت عنوان « شهید ایران مدرن در راه عقلانیت » چنین میگوید:

« چند ماه پیش از آن، آیت الله خمینی تا آستانه صدور فتوای قتل کسروی پیش رفته « نامه آیت‌الله خمینی؛ 'بخوانید و به کار بندید » و او را "مفسد فی الارض" خوانده بود و این پرسش را مطرح کرده بود که چرا شیعیان "با مشتی آهنین" جهان را از لوث وجود "بی شرمان و جاهلانی" مثل او پاک نمی کنند. یک آیت الله دیگر ( آیت الله حاج حسین قمی) از این هم جلوتر رفت و در جواب فرد متعصبی بنام نواب صفوی فتوایی صادر کرد و به موجب آن قتل کسروی را مجاز شمرد.
نواب صفوی با نیت کشتن کسروی از نجف به تهران آمد. عده ای از روحانیان هزینه سفر او به این شهر را متقبل شده بودند. او در تهران چند بار با کسروی دیدار و بحث کرد. ظاهرا روحانی دیگری به
نام آیت الله محمدحسن طالقانی او را متقاعد کرده بود که پیش از اقدام به قتل کسروی باید با او به بحث بپردازد. اما نواب صفوی بعد از چند جلسه مباحثه بار دیگر به فکر کشتن کسروی افتاد.
53
روز هشتم اردیبهشت ۱۳۲۴ او کسروی را در کوچه ای دید و با یک هفت تیر به او شلیک کرد. اولین گلوله کشنده نبود و گلوله بعدی در هفت تیر گیر کرد. کسروی چند روز در بیمارستان بستری شد.

دولت احمد قوام (قوام السلطنه) نمی خواست خشم روحانیت را برانگیزد، سوء قصد کننده تنها به سه هفته زندان محکوم شد. این سیاست مماشات به دو تروریست اسلامی دیگر، که هر دو از پیروان نواب
صفوی بودند، جرأت داد و آنها در روز دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ ملبس به یونیفورم سربازی کسروی را تا شعبه هفتم دادگاه تحقیق، واقع در طبقه سوم ساختمان وزارت دادگستری تعقیب کردند.
او قرار بود در آنجا در چارچوب یک پرونده قضایی به برخی سوالات پاسخ بدهد. عده ای از مقامات عالی رتبه ایرانی، از جمله صدرالاشراف (نخست وزیر پیشین) و فرماندار نظامی تهران، از کسروی به خاطر عقاید "ضد اسلامی" او شکایت کرده بودند. قاتلان وارد اتاق شدند و او را به طرز وحشیانه
ای بقتل رساندند. بعد از حمله در بدن او یک گلوله و جای ۲۷ ضربه چاقو به جای مانده بود. او ۵۷ سال داشت. منشی کسروی که او را همراهی می کرد هم در این حمله بقتل رسید. بازپرسی که شاهد صحنه بود با دیدن صحنه جنایت از حال رفت. »

پس از انقلاب اسلامی سال 1357 خورشیدی حاج مهدی عراقی که از یاران نواب صفوی بود، در خاطرات خود ( مؤسسه خدمات فرهنگی رسا تهران 1370 خورشیدی ) مینویسد حاج آقا حسین قمی در نجف حکم ارتداد یعنی ( بازگشت به کفر) کسروی را میدهد.
آخوند ها ای مانند روح الله خمینی، (آن زمان او خود را آیت الله نمی خواند ) آیت الله حاج حسین قمی، که در آن روزگار دومین مرجع شیعیان بود، با استناد به سوره آل عمران آیه 19 ( و کسی که کفر ورزد به آیت های خدا همانا خدا است شتابنده در حساب ) کسروی را محکوم کرد،
سپس همگی آنها برای آزادی قاتلین کسروی فتوا دادند و آنها با پول بازاریان تهران و به حکم ضمانت آزاد گردیدند.

عبدالحسین هژیر نخست وزیر ایران ( خرداد 1327 تا آبان 1327 خورشیدی ) از کسانی بود که برای نزدیکی به آخوند ها به آزادی سید حسین امامی از زندان کمک کرد.
هژیر نیز مانند بسیاری از نخست وزیران بعد از شهریور 1320 خورشیدی که برای نزدیکی به آخوند ها بعضی از قوانین سکولار ایران را که در دوران پهلوی ( رضا شاه بزرگ ) به تصویب رسیده بود، لغو کرد.
همین سید حسین امامی بود که چهار سال بعد از قتل زنده یاد کسروی، هژیر را که برای مراسم روضه خوانی به مسجد سپهسالار رفته بود به قتل رساند. تمام کوشش هژیر نخست وزیر برای نزدیکی به آخوند ها به ثمر نرسید و سر انجام به قیمت جان او تمام شد.

احمد کسروی
54
میرزاده عشقی
---------------
میرزاده عشقی ( 1272 تا 1303 خورشیدی ) را میتوان جزو برجسته ترین چهره های روشنگرای و آزادی خواه دوره مشروطیت بشمار آورد.
عشقی در دوران کوتاه زندگی خود بزرگترین کمک را به مردمی که تشنه آزادی بودند، کرد.
مبارزه بی باکانه او با اسلام گرایان پسگرا آنچنان بود که آنها در سال 1303 خورشیدی او را در خانه خودش ناجوانمردانه به ضرب گلوله از پای در آوردند.

این ایرانی بزرگ در دیوانی که برای روشنگراای مردم از خود بجای گذاشته است، سرتاسر گویای فریاد از بد خویی و نادانی آخوند ها از یک سو و نادانی و بی تفاوتی جامعه از سوی دیگر میباشد.

زنده یاد میرزاده عشقی
عشقی با نمایش نامه های خود، که با موزیک اجرا میکرده، میکوشید که مردم را آگاهی دهد.

نمایشنامه کفن سیاه، داستان باستانی « خسرو دخت » و سرنوشت زنان ایرانی را بررسی میکند: چند بیت آن :

یک بیک پادشهان را بمقر میدیدم همه بر تخت و همه تاج بسر میدیدم
زان میان نقش ازآن پس زعمر میدیدم سپس آن پرده دگر زیر و زبر میدیدم
( کتاب چهارم ص 26 تا 27 از دیوان )
ادامه آن:
جای پای عرب برهنه پائی دیدم نسبت تاج شه و پای عرب سنجیدم
آنچه بایست بفهمم ز جهان فهمیدم بعد از آن هرچه که دیدم ز فلک خندیدم
( ص 34 دیوان)

در پایان داستان:
شرم چه، مرد یکی بنده و زن یک بنده زن چه کردست که از مرد شود شرمنده
چیست این چادر و رو بندۀ نا زیبنده گرکفن نیست بگو چیست پس این روبنده
مرده باد آنکه زنان زنده بگور افکنده
55
عشقی از دیگر گویند گان میخواهد با او هم صدا شوند و در آگاه کردن مردم بکوشند:
با من ار یک دو سه گوینده هم آواز شود کم کم این زمزمه در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها روی زنان باز شود زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
ور نه تا زن بکفن سر برده نیمی از ملت ایران مرده
( ص 39 دیوان )
در نمایشنامه رستاخیز شهریاران ایران چنین میگوید:
این درو دیوار دربار خراب چیست یارب وین ستون بیحساب
این بود گهوارۀ ساسانیان بنگه تاریخی ایرانیان
ای مدائن از تو ای قصر خراب باید ایرانی ز خجلت گردد آب
ادامه میدهد:
اکنون که مرا وضع وطن در نظر آمد بینم که زنی با کفن از قبر در آمد
( کتاب چهارم ص 51 دیوان )
در غزل دزد پایتختی با اشاره به چادر سیاه چنین میگوید:
گذشت عمر به جان کندن ای خدا مردم زدست اینهمه جان کندن،این چه جان سختی است
زنان کشور ما زنده اند و در کفن اند که این اصول سیه بختی از سیه رختی است
( کتاب ششم ص 39 )

قصیده مخالفت با قرار داد ایران و انگلیس ( قرار داد 1919 ترساای ) :
انگلیس آخر دلش بهر من و تو سوخته ؟ آنکه بهر یک وجب خاک اینقدر خون میکند؟
طبع من مسؤل تاریخ است و گر مانم خموش هان به وجدانم مرا تاریخ مدیون میکند
ملتی کو باز قرن بیستم بر درد خود چاره با ختم دعا و ذکر و افسون میکند
( کتاب ششم ص 5 )

با ایراد و نا رضا یتی از خدا:
ذات من معلوم بودت نیست مرغوب از چه ام آفریدستی ؟ زبانم لال، چشمت کور بود؟
آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب گر خدائی هست ز انصاف خدائی دوربود
گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات هر کسی از بهر کار بهتری مأمور بود
آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد از چه کرد این آفرینش را مگر مجبور بود
( کتاب ششم ص 7 )

در غزل درد وطن با اشاره به فرهنگ ایرانی به زاهد چنین میگوید:
من روی پاک سجده نمایم تو روی خاک زاهد برو معاملۀ ما نمی شود
مرغی که آشیان به گلشن گرفته است او را دگر به بادیه مأوا نمی شود
( کتاب ششم ص 8 )

روی به کائنات: سه ییت آن
باری از این عمر سفله سیر شدم سیر تازه جوانم ز غصه پیر شدم پیر
زود بمن آنچه میکنی بکن ای دهر و آنچه ز دست آیدت مباد کنی دیر
از چه بر اوضاع کائنات نخندم؟ مسخره بازیست این جهان زبر و زیر
( اشاره به سوره صافات آیه 6 و سوره الذاریات آیه 47 )
( کتاب ششم ص 12 )


56
روی به فلک : ( اشاره به دو آیه بالا میکند )
عارم آید من ار بفلک اعتنا کنم از من به چرخ جز بحقارت نظاره نیست
ای گول شیخ خورده، قضا و قدر مطیع بر طاق و جفت و خوب وبد استخاره نیست
( کتاب ششم ص 32 و 33)

در غزل سرفرازی میگوید دین از حکومت جدا است:
مکن مداخله در کار مملکت ای شیخ که این مباحثه غسل و بی نمازی نیست
خود این فضاحت اعمال روز عاشورا قسم به ذات خدا جزء دین تازی نیست
(کتاب ششم ص 41)

در مورد استفاده از عقل به جای افسانه چنین میگوید:
داده فتوا به نا پاکی من مفتی شهر کز چه بر ساحت پاکیزه دین هتاکم
منکرم من که جهانی بجز این باز آید چه کنم درک نمود است چنین ادراکم
قصه آدم وحوا همه وهم است و دروغ نسل میمونم و افسانه بود از خاکم

اشاره عشقی به سوره فتح آیه 5 و سوره الرحمان آیه 56، 58، 70، 72، 76، و سوره واقعه آیه 10 تا 17 و آیه 20 تا 24 میباشد.
( کتاب ششم ص 36 )
( دیوان میرزاده عشقی به کوشش اکبر سلیمی در سال 1331 خورشیدی در مؤسسه امیر کبیر به چاپ رسیده است)

علی دشتی
------------
نویسنده، روزنامه نگار، سیاستمدار، پژوهشگر و روشنگرای معاصر علی دشتی ( 1276 – 1360 خورشیدی) شرح زندگی خود را چنین آغاز میکند:
« من از کودکی در کربلا و در خانواده ای بسیار متعصب با خشکی ها و نادانی ها و فشارها بزرگ شده ام و دنیای منجمد قشریون را با همه وجودم لمس کرده ام و میدانم که تعصب چه بلائی است و وظیفه خود میدانم که آنچه در توان دارم با این بلا بجنگم »
( یادداشت بهرام چوبینه ناشر کتاب 23 سال علی دشتی چاپ دوم انتشارات مرد امروز 1367 خورشیدی ص7+8 مقدمه )
تحصیلات دشتی در حوره علمیه نجف و مدارس دینی آغاز گردیده بود.

بهرام چوبینه چنین ادامه میدهد: « علی دشتی کتاب 23 سال را بر مبنای زمینه فکری و عاطفی از جانب شخصی نگارش یافته است که سالها خود از طلاب مدارس دینی نجف و کربلا بوده و آشنائی نزدیکی به علوم اسلامی داشته است.»
(ص 2 مقدمه مانند بالا )

«علت پنهان ماندن و یا اعلام نکردن نام نویسنده 23 سال پیوندی محکم با سیستم مذهبی و سیاسی 500 ساله اخیر دارد. خصوصآ اگر با عقیده متولیان مذهب رسمی، به گونه ای مخالف باشد با سخت ترین و شدید ترین شکل ممکن تهدید به نابودی میگردد. » ( ص 3 مقدمه مانند بالا )


57
بهرام چوبینه در مقدمه کتاب 23 سال ادامه میدهد:
« هنوز کتاب روشن و خرد پسندی در باره وی ( رسول الله ) نوشته نشده است که سیمای او را عاری
از گرد و غبار و اغراض و پندار ها و تعصبات نشان دهد.»
( ص2 مقدمه مانند بالا )

بهرام چوبینه در مورد آخوند ها از قول میرزا عبدالرحیم طالبوف چنین ادامه میدهد:

« این بیچاره ها چه بکنند؟ چند جلد کتاب فقه و اصول خوانده و هم از اخبار و احادیث کاذبه و جعلی یاد گرفته و هر اندیشه جدیدی را شنیده اند وا اسلاما سرداده اند و یا دست به دامان حکومت وقت شده و از رواج کتابهای به قول خودشان ضاله و ضد اسلامی و قرآنی شکایت برده اند. »
( ص 4 مقدمه مانند بالا )

« سرنوشت غم انگیز احمد کسروی آن هم در کاخ دادگستری ایران یکی از سیاه ترین صفحات تاریخ ایران بشمار میرود. اما ملایان هر چه خواستند نوشتند و هیچ دادگری نه تنها جلوی نشر خرافات را نگرفت بلکه برای توسعه این آثار اسلامی بودجه های پنهانی خرج شد.
پس به سبب این که کتاب 23 سال بدون نام و نشان منتشر شده است جای شکوه هیچکس نمی تواند باشد.»
( ص 4 و 5 مقدمه مانند بالا )

ابراهیم خواجه نوری، علی دشتی نویسنده کتاب 23 سال را یکی از بازیگران عصر طلائی ایران میداند.
علی دشتی در اسفند ماه 1360 در یکی از بیمارستان های تهران درگذشت. محمد عاصمی در سوک او مینویسد:
« نخستین بار که او را دیدم بسال 1352 خورشیدی در هتل( Hotel Königshof, München ) بود...اینک او در برابر من بود، قامتی کشیده و لاغر، ریشی که سفیدیش به سیاهیش جلوه میفروخت، چشمانی نافذ و چهره ای مهربان و بیانی گرم و آرام. پس از ساعتی که برخاستیم، دفتر قطوری به من داد و گفت:
من تا پس فردا اینجا هستم ممنون میشوم اگر بتوانی این نوشته را بخوانی و برگردانی.
تمام شب را خواندم یعنی حریصانه این نوشته های فاخر و کامل را تا به آخر بلعیدم و یکباره از خودم بدم آمد و در برابر علی دشتی و تصوراتی که از او داشتم شرمنده شدم. عنوان این نوشته ها 23 سال بود. نه پس فردا که فردا به دیدنش و ای

61

عماد خراسانی

---------------
شاعر معاصر عماد الدین حسین برقعی معروف به عماد خراسانی در سال ( 1299 خورشیدی ) در شهر مشهد چشم به جهان گشود و در سال ( 1382 خورشیدی ) در تهران درگذشت.
از عماد خراسانی دیوانی از قصیده، غزل، مثنوی، و قطعه برای ما به یادگار مانده است که پر از یاد آوری و روشنگراای میباشد.
معروف ترین شعر او را که مردم بسیار شنیده اند، غزل زیر میباشد که در برنامه های رادیو و تلویزیون همراه با موسیقی اصیل ایرانی خوانده شده است.

در این غزل دلچسب زیر عماد اشاره به دامی میکند که در پیش پای انسانها پهن گردیده است.
چند بیت آن:
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکی است حرم و دیر یکی، سـُـبحه و پیمانه یکیست
این همه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید چون نکو مینگرد حاصل افسانه یکیست
این همه قصه ز سودای گرفتاران است ور نه از روز ازل دام یکی دانه یکیست
ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ار نه گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست
گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد بی وفایی و وفاداری جانانه یکیست
شوخ = چرک ( در اینجا اشاره به تزویر کثیف میباشد )

در غزلی دیگر اشاره به حوریان بهشت است:
شیخ هم رشته گیسوی بتان دارد دوست هوس سبحهء صد دانه اگر بگذارد
همچو زاهد طلبم صحبت حوران بهشت یاد آن نرگس مستانه اگر بگذارد
در جای دیگر
قصه کوتاه کن ای ناصح و از ما بگذر یک دم از عمر گرانمایه هدر نتوان کرد
درغزل دیگر چنین میگوید.
دو بیت آن
عهد کردم که دمی می نخورم در همه عمر به جز از امشب و فردا شب و شب های دگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه غم من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر


( تعداد بزرگان و اندیشمندان ما بسیار و گفته های روشنگراای آنان بیشمار و از حوصله این مقاله خارج است. به آنچه که در بالا رفت بسنده میکنم و میپردازم به چگونگی جنبش های روشنگراای که در ایران داشتیم و مبارزه مردم و مقاومت آخوند ها.)






62
2 – نهضت ها، مکتب ها :
-------------------------
در اسلام نیز مانند دیگر ادیان سامی نهضت روشنگراای از داخل و بوسیله روحانیون آغاز گردیده است. برای بررسی این پدیده در اسلام لازم است که ابتدا اشاره ای به مکتب شیخیه در ایران بنماییم.
این نهضت گر چه گامی بسیار کوچک در روشنگراای در اسلام شیعه بود، ولی ناکام ماند و کارش بجاای نرسید.
بنیان گذار مکتب شیخیه، شیخ احمد بن زین الدین ابراهیم احسائی در سال۱۱۶۶ ق، برابر با 1131 خورشیدی در منطقه «احساء» در شرق عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۴۱ ق، برابر با 1204 خورشیدی که از کرمانشاهان عازم مکه بود، در نزدیکی مدینه درگذشت.

احمد احسائی در بیست سالگی پس از حمله عبدالعزیز حاکم سعودی، از احساء به کربلا و نجف گریخت و در آنجا ساکن گردید و به تحصیل علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، فلسفه، نجوم و طب پرداخت.
در فلسفه تحت تأثیر افکار فلسفی شهاب الدین سهروردی قرار داشته است.
وی در سال 1221 ق، برابر با 1184 خورشیدی به مشهد و سپس به یزد رفت و تا سال 1229 ق، برابر با 1192 خورشیدی در شهر یزد اقامت گزید و آنچنان معروف گشت که در سال 1223 ق، برابر با 1186 خورشیدی بنا به دعوت فتحعلی شاه قاجار برای مدت کوتاهی به تهران رفت.
شیخیون، که خود شیعه بودند، کوشیدند افکار نو ( روشن گراای ) را در مذهب اسلام جایگزین کنند. گرچه این آغاز کار و گامی بسیار کوچک بود ولی در دل اسلام بوقوع پیوست و از خارج داخل دین اسلام ( شیعه ) نشد که پایه گذاران آن روحانیون بر جسته نامدار شیعه بودند.

اصول مکتب شیخیه ،که از مکتب های شیعه جعفری دوازده امامی است، را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1 - رستاخیز انسانها را، که در روز معاد انسان ها زنده میشوند تا به مکافات خود برسند، رد میکند
و به جای معاد جسمانی معتقد به معاد روحانی هستند که آن را « هور قلیایی » نامند.
2 – عدالت را جزو اصول دین نمیداند.
3 – معراج پیامبر اسلام را بدین صورت که نقل میشود غیر ممکن می داند.
4 – غیبت امام زمان را به این صور