Homeحزب    عضو یت    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان و کودکان     زنان    گارگری،آموزگاران ،اساتیددانشگاه ها،روزنامه نگاران ،اتحادیه ها     مسائل جهانی    گزارش از جنایات 3 دهه رژیم .فساد حکومتی     فرهنگ وهنر    اقتصاد و فن آوری    تاریخ/آثار باستانی     تریبون آزاد/ رویداد news    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   
مرورى بر كتاب : شكوفه هاى درخت انار، يادهاى ٤٧٩١ روز زندان در ديكتاتورى شاهنشاهى ١٣٥٧-١٣٤٤ ، عباس مظاهرى، انتشارات گفتگوهاى زندان، ز

يادهاى عباس مظاهرى

مرورى بر كتاب :
شكوفه هاى درخت انار، يادهاى ٤٧٩١ روز زندان در ديكتاتورى شاهنشاهى ١٣٥٧-١٣٤٤ ، عباس مظاهرى، انتشارات گفتگوهاى زندان، زمستان

١٣٨٥، آلمان.
بهروز جليليان

خاطرات زندان آقاى عباس مظاهرى با نام كامل، عباسعلى مظاهرى عمرانى، از تولد در سال ١٣٢٢ تا آزادى از زندان شاه توسط مردم در سال ١٣٥٧، را در برمى گيرد. ١٨٤ صفحه از اين كتاب ٣٠٦ صفحه اى را خاطرات مستقيم نويسنده از دوران ١٤ ساله زندان شاه را شامل مى شود. در حدود ١٠٠ صفحه ديگر، به خاطرات پيش از زندان و رويدادهايى كه به دستگيرى وى و يارانش منجر شد، مى پردازد و از اين بابت نمى توان اين كتاب را تنها خاطرات زندان آقاى مظاهرى دانست. كتاب با انشايى روان و خواندنى نوشته شده و خواننده مى تواند رويدادها را به راحتى دنبال كند كه با وجود گذشت زمان بازگويى اين يادها، ارزشمند است.
رويدادهاى پيش از زندان، دلايل مبارزه وى و همراهانش، دستگيرى و مجازات سنگين آنها به خاطر فعاليت هاى سياسى، توضيحات اساسى است كه نويسنده به خوبى آن را نشان داده است. مبارزه با بى عدالتى رژيم ديكتاتوری شاهنشاهى در ايران، دليل فعالیت سیاسی نويسنده بوده است و خوانندگان و بويژه نسل هاى بعدى نيازمند اين آگاهى هستند.
از پشت جلد كتاب كه توضيحات ناشر درباره آقاى مظاهرى و اين كتاب است، متوجه مى شويم كه ايشان » تا چند سال پيش با سازمان راه كارگر همكارى مى كرده است.» نويسنده از مسئولين تشکلی بوده به نام «حزب ملل اسلامى» كه در همان سال تاسيس خود توسط پليس كشف و همه اعضاى آن دستگير مى شوند. آقاى مظاهرى فردى مذهبى بوده كه با خواندن كتاب نیز به پایبندی گذشته ایشان به اعتقادات مذهبى پی می بریم. وى در طى سال هاى زندان دچار تغيير و تحولات اعتقادى شده، آن گونه كه در كتاب توضيح داده شده، ماركسيست مى گردد.
با توجه به اين تغيير و تحول فكرى، درهم شدنِ نظرات نويسنده امروز با عباس مظاهرى در دورانى كه كتاب به آن مى پردازد از مهمترين ضعف هاى كتاب است. در صفحه ١٠، نويسنده با اشتياق از پيروزى مصدق در ٣٠ تيرماه ١٣٣١ مى نويسد: «مصدق با استعفاى خود به درستى مى خواست توده هاى مردم را عليه ارتجاع بسيج كند و به ميدان آورد. ( و خوشبختانه كامياب شد.) » بدون توجه به درستى اين ادعاى نويسنده از بسيج مردم در قيام ٣٠ تير توسط مصدق، تحليل امروزين وى به اين مقوله احساساتى و سطحى است.
نويسنده در توضيح فعاليتش در انجمن حجتيه كه محفلى ضد بهايى بوده است، دچار شرمندگى شده و در صدد جبران كار نادرست خود از آن سوى پشت بام فرو مى افتد. در صفحه هاى ٣٦-٣٥، ديدگاه نويسنده در مترقى بودن جنبش بابيه و خود شخص على محمد باب، و يا كشف حجاب قرة العين اشتباه و گمراه كننده مى باشد. اساسا جنبش على محمد باب در همان محدوده ارتجاع صورت گرفت. باب همان طور كه در كتاب هم آمده است خود را امام دوازدهم خواند كه پس از هزار و چند صد سال ظهور كرده است، كه خود نشانى از فرصت طلبى، قدرت خواهى و مواضع ارتجاعى اش داشت.
آقاى مظاهرى در مورد خمينى و رساله » ولايت فقيه» وى در صفحه ٥٩، معتقد است كه » در طول هزار و سيصد سال تاريخ شيعه در ايران هيچ يك از » علما» و » زعماى» شيعه سخنى از حكومت اسلامى و حاكميت فقيه به ميان نياورده بودند.» نويسنده باور دارد كه خمينى اولين فردى است كه چنين ادعايى كرده است. خارج از اين كه ايشان هيچ دليل و مدركى براى اين نكته نياورده است، در اين مورد مى توان به كتاب » مشروطه ايرانى» از آقاى ماشا الله آجودانى نام برد كه در فصل ولايت فقيه همين كتاب از ملا احمد نراقى در دوران سلطنت فتحعلى شاه قاجار، نزديك به دويست سال پيش از خمينى اشاره دارد.
يكى از نكته هاى مهم كه در هيچ جايى به آن اشاره نشده در صفحه ٨١، آمده است كه شهيد ناصر صادق از رهبرى سازمان مجاهدين خلق ايران سر سال های بعد، که بعدها هم به همین دلیل در بی دادگاه نظامی شاه محكوم به عدام شد، كمى پيش از لو رفتن حزب ملل اسلامى و دستگيرى اعضا آن در پاییز 1344، توسط عليرضا سپاسى آشتيانى، عضو گيرى شده بود و به علت عدم ثبت نامش در ليست اعضاى حزب، به دام ساواك نيافتاد. البته باید یادآوری كرد كه سازمان مجاهدین خلق در اواسط شهریور 1344 با حضور تعدادی نزدیك به بیست نفر هسته اولیه اش بنیان گذاشته شده بود و ناصر صادق هم جزء همان محفل اولیه بوده است.
نويسنده از صفحه ٩٢ به بعد با درج كليشه هايى از كيهان سال و كپی آنها از كتاب خاطرات كاظم بجنوردى رهبر حزب كه به خاطر بدی كیفیت قابل خواندن نيست، به جاى كليشه هايى از روزنامه هاى زمان دستگيرى ارائه داده كه متاسفانه فاقد هرگونه شناسنامه است و ما نمى دانيم در چه تاريخى منتشر شده است. هر چند كه وی منبع آنها را ذكر كرده است.
مطلبى كه باعث جلب توجه نگارنده شد، نظر آقاى مظاهرى در باره اعدام پرويز نيكخواه پس از انقلاب توسط رژيم جمهورى اسلامى بود. پرويز نيكخواه پس از چندين سال زندان، سرانجام در خود شكست و تسليم رژيم شاه شد و به همكارى با آنها پرداخت، وى البته از زندانيان مذهبى نبود. نويسنده معتقد است كه: «ارتجاع پرويز نيكخواه را اعدام كرد، نه به خاطر آن كه وى در زندان شاه اظهار ندامت كرده و عليه كمونيست ها با ساواك همكارى كرده بود، چون اين كار را اعضاى موتلفه هم به شكل مفتضحانه تر مثل دعا به جان شاهنشاه در پانزدهم بهمن ماه ١٣٥٥ كرده بودند، بلكه اين اولين انتقام ارتجاع اسلامى بود از دگرانديشان.» با توجه به اين كه رژيم جمهورى اسلامى هيچ حقى براى محاكمه و يا اعدام هيچ كس از همكاران رژيم گذشته را نداشت و متاسفانه از پرويز نيكخواه و اعدام بى دليل وى توسط جمهورى اسلامى در كمتر منبعى يادى شده است. پرويز نيكخواه يكى از ضعيف ترين و كم پشتوانه ترين افراد غير مذهبى و غير همسو با جمهورى اسلامى بود كه توسط اين رژيم اعدام شد و كمتر اعتراضى هم بدان صورت گرفت. رژیم ایران البته مرض کشتنِ «دگراندیش» ندارد. مخالف مؤثر یعنی «محارب با خدا» را از پا در می آورد و این کار را همه رژیم ها با بهانه هاى متفاوت انجام مى دهند، تنها کمی نرم تر یا خشن تر که آن هم به شرايط بستگی دارد.
نويسنده با ادعايى عجيب در صفحه ١٧٤، درباره ايدئولوژى و حكومت اسلامى كه در ايران فرمان مى راند و جنبه نكبت بار آن براى مردم، نظرى كلى گويانه ابراز مى كند كه: » ايدئولوژى در هر شكل آن وقتى كه به استيلا و حاكميت رسد، محكوم به همين سرنوشت است». اساسا از ديدگاه طبقاتى كه ماركسيسم بدان مسلح است، هر گونه تغيير و تحولات در حاكميت ها، محصول مناسبات طبقاتى در وهله اول است و ايدئولوژى و ساير روابط اجتماعى در پى آن قرار دارند. هيچگاه ايدئولوژى به تنهايى قادر به ايجاد انگيزه براى يك سيستم اجتماعى نخواهد بود. منافع طبقاتى، ستيز و آز براى چپاول هر چه بيشتر، انباشتن سرمايه، به دست آوردن قدرت عامل پيش برنده حكومت ها در جوامع طبقاتى است. در واقع اين مذهب نيست كه در ايران حكومت مى كند، بلكه اين حكومت سرمايه است. شكل ظاهرى مذهب در حكومت، رنگ و لعاب ديگرگونه اى از اين گونه حكومت هاست. آيا اغلب دولت هاى سرمايه دارى در غرب، رنگ و لعاب مذهبى ندارند. آيا آقاى مظاهرى مى تواند يك دولت در جهان نشان دهد كه خارج از سيستم سرمايه دارى و بازار و صرفا بر پايه مذهب، اداره شود.
در صفحه ٢٤٧، آقاى مظاهرى از رويدادهاى سال ١٣٥١ به ناصر جوهرى، زندانى مجاهد كه يك دستش را بر اثر بمب گذارى از دست داده اشاره مى كند كه از نظر تاريخى، نادرست است. محمد ابراهيم جوهرى كه با نام ناصر بيشتر مشهور است در پى ضربه سال ١٣٥٠ به سازمان مجاهدين، دستگير و پس از يك سال آزاد شد و مدتی بعد در حال آماده سازى بمبى كه در تابستان ١٣٥٣، در دستش منفجر مى شود، يك دستش را از دست داده مجددا دستگير و تا زمان انقلاب در زندان مى ماند. در تابستان 1353 و بعد از آن مطابق يادهاى آقاى مظاهرى، ايشان هيچگاه در زندان هاى تهران نبوده، در سال ١٣٥١ نيز ناصر جوهرى هنوز برا اثر انفجار بمب زخمى نشده بود.
در پى تغيير و تحولات ايدئولوژيك در سازمان مجاهدين خلق و اعلام ماركسيست شدن آنها در مهر ١٣٥٤، نگارنده كه براى يافتن يادهايى از اين رويداد مهم در زندان، مشتاقانه كتاب را مطالعه مى كردم، با استدلالات نادرست نويسنده، نا اميد شدم. ايشان معتقد است كه كشتن مجاهد مجيد شريف واقفى و نگهدارى نام سازمان توسط اعضاى ماركسيست شده، باعث رشد، يك جريان راست ارتجاعى شد و مى نويسد؛ » پيشبينى هاى عسگر اولادى ها» به تحقق پيوست. او كه به عنوان سگ قلعه واق واق مى كرد كه » دزدها» ( كمونيست ها) دارند مى آيند، اخطارش به اثبات رسيده بود. » دزدها» آمدند و سازمان را با همه سنت ها و ارزش هاى بسيار گران بهاى مبارزاتى اش با خود بردند. اى كاش تنها به بردن اكتفا مى كردند. آن ها كشتند و بردند. آن ها كشتند و اجساد بى جان را هم حتی به آتش كشيدند. آن ها » پل پت» وار تمامى پل هاى ارتباطى با ديگر مبارزان و مبارزان ديگر انديش را ويران ساختند.» اين حرف هاى ناروا و غير منصفانه در مورد مجاهدينى است كه اين سازمان به آنها نيز تعلق داشت. آنها در بنيان گذارى اش شركت داشتند و اكثريت آنها بر اين مهم تصميم گرفتند كه با همان نام و ايدئولوژى ماركسيستى به مبارزه خود ادامه دهند و نبردى پر خون وفداكارانه اى با نزديك به پنجاه شهيد تا زمان انقلاب ١٣٥٧ از خود باقى گذاردند. از سوى ديگر به صورتى احساساتى و بدون منطق از به آتش كشيدن جسد، شهيد مجيد شريف واقفى ياد كردن، از همان حرف هاى بى سر و ته است كه پيشتر نويسنده، همانند عسگر اولادى، مجاهدين م ل را «دزد» خطاب كرده است. آتش زدن جسد به خاطر عدم شناسايى آن توسط ساواك بوده است و نه كينه ورزى به جسدى بى جان.
نويسنده از پنهان كارى تغيير ايدئولوژى خود و چندين عضو مجاهدين در زندان به ماركسيسم، تلويحا به بهانه همبستگى با سازمان دفاع مى كند، اما به تغيير و تحولاتى درونى سازمان كه در بيرون از زندان و زير فشار بسيار شديد پليس و ساواك در سازمان مجاهدين بوجود آمده بود و متاسفانه موجب اشتباهاتى گرانبارى براى جنبش شد، انتقاد دارد. نقد ايشان ، نه بر پايه چگونگى اين تغيير و تحولات كه خود حداقل بيش از دو سال به طول كشيد، بلكه اين انتقاد، فرصت طلبانه است و تنها بر حفظ اعتبار و قدرت اجتماعى سازمان مجاهدين خلق (مسلمان) تكیه دارد. بایستی یادآوری كرد كه سازمان مجاهدين خلق سال ها با دوگانگى ايدئولوژيك دست به گريبان بود و مى بايستى سال هاى پيشتر، آن را به نفع يكى از ايدئولوژى ها حل مى كرد. متاسفانه ضربات پليسى و اختناق بزرگ پليس شاه، هيچ گاه مجال آزادانه و عادلانه اى براى اين مسئله نبود.
در صفحات پايانى كتاب كه نويسنده از رويدادهاى روزهاى پر خروش انقلاب مى نويسد، در صفحه ٢٩٢، اشاره مى كند كه: » حزب توده» خواستار احياى آزادی هاى دموكراتيك بود و » پيكار براى آزادى طبقه كارگر» ( نام جديد مجاهدين م ل) در اعلاميه اى » خمينى» را سمبل دمكراتيسم انقلابى خرده بورژوازى ناميده بود.» بدون توجه به اين كه ايشان نام «سازمان پيكار در راه آزادى طبقه كارگر» را هم اشتباه عنوان مى كند، آن را نام جديد مجاهدين م ل مى نامد. سازمان پيكار، شامل همه اعضاى مجاهدين م ل نمى شد و از سوى ديگر اين تغيير صرفا شامل تغيير نام نبود و اساسا سازمانى متفاوت با سياست و روش كارى ديگرگون به وجود آمده بود. سازمان پيكار عليرغم اشتباهاتى كه در طول دوره سه سال خود داشت، در هيچ اعلاميه اى از خمينى به دين گونه نام نبرده است. اعضاى مهم آن همچون تراب حقشناس و حسين روحانى سال ها پيشتر با خمينى ملاقات كرده بودند و او را به خوبى مى شناختند و هيچ گاه چنين توصيفى از وى نداشته اند. در تحلیل از آرایش نیروهای اجتماعی درگیر انقلاب، سازمان پيكار معتقد به مرحلهء انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی بود و در این مرحله نیروهای پشتیبان یا مؤثر در انقلاب، غیر از کارگران و دهقانان، باید خرده بورژوازی شهر و ده (یعنی خرده مالکان) و در مبارزه ضد امپریالیستی و ضد کومپرادوری، حتی بورژوازی ملی را هم به حساب آورد (حالا اینکه در ایران بورژوازی ملی هست یا نه بحث دیگری ست) جزو نخستین اعلامیه های پیکار به نظرم «حکومت ازهاری، آخرین تیر ترکش رژیم» یا یکی دیگر، عبارتی هست كه غير مستقیم درباره خمینی اشاره مى كند و از نیروهای اجتماعی نام می برد و از «دموکراتیسم ناپیگیر اقشار متوسط جامعه» سخن می گوید. دموکراتیسم در تعریف آن زمان پيكار که از آثار لنین آموخته بود از جمله مبارزه با امپریالیسم و باز بودن دست کمونیست ها برای تبلیغ و ترویج افکارشان معنا می داد. صفت «ناپیگیر» هم که اضافه کرده نشان دهنده محدود بودن افق طبقاتی خرده بورژوازی و درگیری آتی آنان با کارگران و … بوده است.
در پايان بايستى اشاره كنم كه كتاب يادهاى زندان آقاى مظاهرى عليرغم چند اشتباه تاريخى و تحليل هاى نارواى ايشان، بخشى از تاريخ سياسى ما است. با توجه به اين كه از زندان دوران شاه، خاطرات چندانى منتشر نشده، اين كتاب به تمام آرمان خواهان و آزادانديشان ايرانى و خوانندگان جوان، راه دردناك و فرسوده كننده مبارزه براى دنيايى بهتر و زيباتر را يادآورى مى كند. تحمل چهارده سال زندان در شرايط طاقت فرسا، به خاطر آزاديخواهى و برابرى طلبى تجربه سخت ايشان است.


https://youtu.be/VzgMTPG05gU

 لینک های  کتابهای زیر که  از جمله کارهای پر ارزش هموطن کوشا و مبارز آقای جمال صفری  است را  برایتان  بدینوسیله ارسال  می گردد.

با درود به هموطنان و همزبانان و دوستان ارجمند


لینک های کتابهای زیر که از جمله کارهای پر ارزش هموطن کوشا و مبارز آقای جمال صفری است را برایتان بدینوسیله ارسال می گردد.
1 - مصدق و کاربرد «اختیارات، رفراندوم و انحلال مجلس» درپیشبرد اهداف نهضت ملی ایران
2 - خصوصیات اخلاقی و فضیلت های انسانی دکتر محمّد مصدّق
3 - « مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» - چهار جلد می باشد که جلد چهارم آن هفته گذشته در دسترس عموم قرار گرفته است.




ـ کتاب « مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» ـ جلد چهارم / کار جمال صفری
http://www.ois-iran.com/2016/shahriwar-1395/ois-iran-7455-Jamal_Safari_ketabe_Mossadegh_Nehzate_Meli_jelde_4.htm



درهمین رابطه:
ـ کتاب « مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» ـ جلدسوم / کار جمال صفری
http://www.ois-iran.com/2016/khordad-1395/ois-iran-7421-Jamal_Safari-ketabe_Mossadegh_Nehzate_Meli_Jelde_3.htm
ـ کتاب « مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» ـ جلددوم / کار جمال صفری
http://www.ois-iran.com/2016/bahman-1394/ois-iran-7341-Jamal_Safari_ketab_Mossadeg-jeld_2.htm
ـ کتاب« مصدق، نهضت ملی و رویدادهای تاریخ معاصر ایران» جلد اول / کار جمال صفری
http://www.ois-iran.com/2015/aban-1394/ois-iran-7285-Jamal_Safari-ketab_Mossadegh-jeld_1.htm
ـ خصوصیات اخلاقی و فضیلت های انسانی دکتر محمّد مصدّق ـ جمال صفری
http://www.ois-iran.com/2016/esfand-1394/ois-iran-7380-Khodosiyat_Akhlaghi_dr_Mossadegh.htm
ـ کتاب الکترونیکی تحت عنوان:
مصدق و کاربرد «اختیارات، رفراندوم و انحلال مجلس» درپیشبرد اهداف نهضت ملی ایران: بقلم جمال صفری
http://www.ois-iran.com/2015/mordad-1394/ois-iran-7171-moghadamehe_ketabe_Mossadegh...-Jamal_Safari.htm

  برونو کرایسکی: دولتمرد سوسیال دمکرات اروپا (بیوگرافی سیاسی)


برونو کرایسکی: دولتمرد سوسیال دمکرات اروپا (بیوگرافی سیاسی)

نویسنده : فلاح‌نوده - مهدی

در این کتاب شرحی از زندگی سیاسی برونو کرایسکی ( 1911ـ 1995م) سیاستمدار یهودی سوسیال دموکرات فراهم آمده است .نامبرده در مبارزه با رژیم‌های دیکتاتوری در سال‌های قبل و حین جنگ جهانی دوم, در شکل‌گیری جمهوری اتریش بعد از جنگ و به خصوص در همسویی آن با اروپای غرب و مدرنیزه کردن این کشور, نقشی بسزا ایفا نمود .وی فعالیت‌های سیاسی خویش را در سنین نوجوانی و در فاصله بین دو جنگ جهانی آغاز کرد .در دوران حکومت فاشیست بر اتریش دو بار روانه زندان شد و با اشغال این کشور از سوی ارتش آلمان هیتلری در سال 1938, ناگزیر به اقامت در کشور سوئد شد .وی در موطن جدیدش سوئد, بر دامنه فعالیت خود افزود و با کسب تجارب سیاسی و آشنایی بیشتر با دموکراسی غرب, با رنگ و بوی سوسیال دموکراتیک آبدیده شد .با خاتمه جنگ جهانی ابتدا در مقام یک دیپلمات, منافع کشورش را در اسکاندیناوی نمایندگی کرد .

بیشتر بخوانید

معرفی یک کتاب: «زوال جهان اسلام» به فارسی

آزاده سپهری

قبل از اینکه این کتاب را معرفی کنم، باید بگویم که کتاب "زوال جهان اسلام" از بهترین کتاب هایی ست که تا کنون خوانده ام. ترجمه ی فارسی آن هفته ی پیش منتشر شده و در خارج از کشور می توان آن را خرید. ترجمه فارسی این کتاب که توسط ب. بی نیاز (داریوش) انجام گرفته، نسبتا روان است و خواننده دچار مشکل نمی شود. زبان نویسنده کتاب، حامد عبدالصمد، بسیار ساده و برای همگان قابل فهم است. این نکته در ترجمه فارسی هم رعایت شده.

بیشتر بخوانید

جهان سیاست جهان ایده الیسم و رویا ها نیست .
به قلم : کاظم رنجبر ، دکتر درجامعه شناسی سیاسی .


.(بخش سوم)

به قلم : کاظم رنجبر ، دکتر درجامعه شناسی سیاسی .
"رقابت های قدرت های بزرگ خصوصأ رقابت همه جانبه سیاسی ، نظامی و اید ه ئولوژیک بین جهان سرمایه داری و جهان کمونیستی ، بعد از جنگ دوم جهانی ، اگر چه با عنوان «جنگ سرد » در تاریخ ضبط شده است ، ولی در حقیقت امر ، رقابت بین دو اردوگاه سرمایه داری و سوسیالیزم ، با جنگهای استقلال طلبانه ملت های مستعمره ، از یک طرف ، و جنگ ایده ئولوژیک از طرف دیگر ، بشد ت ادامه داشت.( با وجود فروپاشی نظام کمونیستی در شوروی سابق ، این رقابت ها همین امروز با شدت هرچه تمامتر ادامه دارند ). در این رقابت های سیاسی و فرهنگی هستند،که مشاهده می شود که بخشی از تحصیل کرده های جهان سوم ( اصطلاحی که بعد از تقسم جهان به دو قطب سیاسی و اقتصادی در سالهای 1950 وارد فرهنگ سیاسی شد) ، از طریق تبلیغات ایده ئولوژیک ، ودستگاه های اطلاعاتی مخفی و نیمه مخفی گسترده این دو اردوگاه ، مستقیم و غیر مستقیم ، وارد فعالیت های سیاسی و فرهنگی - تبلیغاتی و بینش و گرایش های سیاسی می شدند.البته موقعیت ژئوپولتیک ، اهمیت اقتصادی ، نیروی انسانی ، وذخائر زیر زمینی این کشورها ، در رقابت قدرت های رقیب ، اهمیت حیاتی داشتند. چنانکه در بحران کوبا از 16 تا 28 اکتبر 1962، ناشی از استقرار موشک های با کلاهک های آتمی توسط روسیه شوروی در این کشور ، دنیا تا چند قدمی یک جنگ تمام عیار اتمی پیش رفت ."

بیشتر بخوانید

رقص ققنوس‌ها و آواز خاکستر

از: ایرج مصداقی

رقص ققنوس‌ها و آواز خاکستر


تقدیم به علی صارمی و طلعت ساویز
طلعت ساویز مادر جاودانه‌گان کاووس، بهنام، بیژن و منوچهر رضایی جهرمی روز پنج شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۴ ساعت ۹ شب هنگامی که از مزار عزیزانش در بهشت زهرا باز می‌گشت پس از پیاده شدن از اتوبوس، دستش میان در گیر می‌کند و به زمین می‌افتد و پیکرش در زیر چرخ‌های عقب اتوبوس له می‌شود و به طرز فجیعی جان می‌سپارد.

بیشتر بخوانید

انار بانو و پسرهايش

انار بانو و پسرهايش


جايزه‌ي ادبي صادق هدايت صفحات ويژه‌ي نويسندگان نقدهاي حسن ميرعابديني داستان‌هاي كوتاه نقد و مرور كتاب هشتاد سال هشتاد داستان گفتگو با نويسندگان در محفل سخن مقالات اميرحسن چهل‌تن ادبيات داستاني 81 ادبيات داستاني 82
گلي ترقي در سال 1318 متولد شده است. نخستين مجموعه داستان او "من هم چه گوارا هستم" در سال 1348 منتشر شد. رمان "خواب زمستاني" ، كتاب شعر "دريا پري، كاكل زري"، و مجموعه داستان‌هاي "جايي ديگر"، "خاطره‌هاي پراكنده" و "دو دنيا" آثار ديگر او را تشكيل مي‌دهند.
انار بانو و پسرهايش
گلي ترقي
فرودگاه مهرآباد ـ پرواز شماره 726 ـ ايرفرانس.
دو بعد از نيمه شب يعني تمام شب بي‌خوابي. يعني كلافگي و خستگي و شتاب، همراه با دلتنگي و اضطرابي مجهول و اين كه مي‌روم و مي‌مانم و ديگر برنمي‌گردم (از آن فكرهاي الكي)، يا برعكس، همين جا، در همين تهران عزيز ـ با همه خوبي‌ها و بدي‌هايش ـ مي‌مانم و از جايم تكان نمي‌خورم (از آن تصميم‌هاي الكي‌تر) و خلاصه اين كه گور پدر اين سرگرداني و اين رفت و برگشت‌هاي ابدي (ابدي به اندازه‌ي عمر من) و اين پرواز نصف شب و كشيدن چمدان‌ها و عبور از گمرك ـ پل صراط ـ و تفتيش تحقيرآميز بدن و كفش و جيب و كيف و سوراخ گوش و دماغ.
خداحافظي. بدون حرف، بدون نگاه، سرد و سريع، با بغضي پنهاني و خشمي بي‌دليل، كه نبايد نشان داد و حسي تلخ كه بايد فرو بلعيد و زد به چاك.

weiterlesen...ادامه

کتابخانه اینترنتی بر روی این لینک فشار دهید.

http://andishesara.xphpbb.com/viewtopic.php?t=1062

کتابخانه اینترنتی برای دیدن و وارد شدن به سیت کتابخانه اینترنتی بر روی لینک فشار دهید.http://www.ketabfarsi.org/
کتابخانه اینترنتی بر روی لینک فشار دهید.
http://www.golshan.com/

براندازی – به قلم استیفن کینزر

براندازی – به قلم استیفن کینزر


مترجم فریدون گیلانی

مقدمه مترجم: من این کتاب را براندازی ترجمه کردهام٬ در سال ٢۰۰۶ و تقریبا در پی کتاب بازی شیطان نوشته رابرت دریفوس٬ در ایالات متحده منتشر شده و مثل کار تحقیقی٬ جامعه شناسانه و آگاهی بخش او٬ نقش حساسی در تعمیق آگاهی و نشتر زدن به تصور آمریکائی هائ داشته که فکر میکنند وظیفه دارند جهان را تبدیل به خود کنند. این تصور را سرمایه داری حاکم و ترکیب معماران سیاسی ایالات متحده که آن سرمایه داری را نمایندگی میکنند٬ به جامعه تزریق کرده اند.

weiterlesen... ادامه

	آرش زمانه

معرفی یک کتاب آرش زمانه



• آرش زمانه

• یادنامۀ فرزاد کمانگر (جُنگ فرزاد)
• گردآوری و تنظیم: سیامک مؤیدزاده
• تیراژ: 500 نسخه
• چاپ: مرتضوی
• کلن – مرداد 1389- آگوست 2010

تقدیم به دایه سلطنه مادر هزاران فرزاد

مادر فرزاد کمانگر:
"من خیالم از این راحته که یک گل شقایق دیگه به این سرزمین هدیه شد،
که این گل از خونه من رفته این¬بار "
نقل از مصاحبه خانم سرور فاتحی با صدای آمریکا در شبان¬گاه روز یک¬شنبه 19 اردی¬بهشت

رامین كامران
تهمت های كهنه و بسته بندی نو

آوریل 2010

اخیراً یكی از خدمتگزاران جمهوری اسلامی (به نام احمد بنی جمالی) محض حمله به مصدق كتابی (به نام «آشوب») چاپ كرده و مدعی شده كه «زندگینامهٌ روانشناسانهٌ» وی را نگاشته. بر تازه ایست كه از باغ جمهوری اسلامی رسیده. یكی از دوستان خواستار نظر من در بارهٌ این كتاب شد. برای اینكه مطلبم سراسر به تحلیل حرفهای نامعقول افراد نادرست اختصاص نیابد اول چند كلمه ای راجع به زندگینامه نویسی میگویم بعد میروم سر رطب و یابسی كه این شخص به هم بافته تا آخر برسم به نكتهٌ اصلی كه انتشار این كتاب در جمهوری اسلامی نشانگر چه امریست.

weiterlesen...ادامه


حکم توقیف برای کافه کتاب های تهران




کتاب
کافه کتاب های تهران تا فردا صبح فرصت تخلیه مکان خود را دارند، در غیر این صورت اداره اماکن نیروی انتظامی این کافه ها را پلمپ خواهد کرد.

کافه کتاب ها که تعداد آن ها در تهران به بیش از ۵ مورد می رسد، فضاهایی است که در کنار کتابفروشی ها شکل گرفته و امکان گفت و گوی میان مراجعه کنندگان و مولفان آثار و حتی ورق زدن کتاب ها را فراهم کرده است.

نخستین کافه کتاب تهران به همت نشر روشنگران و مطالعات زنان در اوایل دهه ۸۰ با عنوان پاتوق فرهنگی تهران شکل گرفت که شعار آن خواندن کتاب با یک فنجان چای بود، اما در نهایت مدیر این پاتوق ناگزیر به تعطیلی و تخلیه این مکان شد.

اگر از پاتوق فرهنگی تهران بگذریم، شاید مهم ترین کافه کتاب تهران را بتوان "کافه کتاب نشر چشمه" دانست که علیرغم فضای کوچکش به سرعت تبدیل به یکی از پاتوق های روشنفکری تهران شد و نه تنها به رونق کتابفروشی نشر چشمه انجامید که خود به تاسیس این کافه ها کمک کرد.

اما دولت کافه کتاب نشر چشمه هم مستعجل بود و به حکم اداره اماکن نیروی انتظامی پیش از این که ناگزیر شوند کتابفروشی را هم تعطیل کنند، کافه آن را تعطیل کردند.

کافه کتاب نشر چشمه هنگامی تعطیل شد که کافه کتاب های دیگری نیز در حال تاسیس بودند و مخاطبان ایرانی و به خصوص جوانان از این کافه ها استقبال می کردند.

کافه کتاب ثالث در چند متری کافه کتاب تعطیل شده نشر چشمه، مهم ترین کافه کتابی بود که تاسیس شد و پس از آن کافه کتاب های دیگری در تهران شکل گرفت؛ که شهر کتاب ونک، کتاب روشن و بدرقه جاویدان و ویستار از آن جمله اند.

کافه کتاب ها به جز برنامه روزانه خود، برنامه های ویژه ای نیز به مناسبت های مختلف تدارک می دیدند که از آن جمله می توان به برنامه های سخنرانی، رونمایی کتاب و دیدار با نویسندگان نیز اشاره کرد.

اداره اماکن نیروی انتظامی با ارسال اخطاریه ای به ۶ کافه کتاب از آنان خواسته است تا کافه کتاب و کتابفروشی هایشان را تا صبح فردا تخلیه کنند، این در حالی است که مدیران این کافه کتاب در حال رایزنی هستند تا حداقل بتوانند کتابفروشی های خود را از این حکم مصون نگهدارند.

اداره اماکن نیروی انتظامی مشکل این کافه کتاب ها را تداخل صنفی اعلام کرده است. بر اساس قانون نظام صنفی ایران هر شغلی باید از اتحادیه مربوطه مجوز دریافت کند و اتحادیه مربوط به هر شغل نمی تواند مجوز به شغل دیگری بدهد، در حالی که کافه کتاب ها فقط از اتحادیه ناشران و کتابفروشان مجوز دارند و پیگری هایشان برای دریافت مجوز از صنف مربوط به کافه ها به جایی نرسیده است.

با این همه به گمان برخی از کارشناسان تداخل صنفی بهانه ای بیش نبوده و پیش از این کافه کتاب های چشمه و پاتوق فرهنگی تهران به دلایل دیگری تعطیل شده بودند و هم چنین تداخل هایی در صنوف دیگر نیز متدوال است و کسی کاری به آن ها ندارد.

این داوری را تعطیلی کافه تیتر و برخی از محافل تجمع روشنفکری نیز تشدید می کند و می توان چنین نتیجه گرفت که مشکل اصلی برای اداره اماکن این است که در چنین محافلی امکان گفت و گوی روشنفکری پدید می آید.

جالب این جاست که پس از تاسیس کافه کتاب ها، وزارت ارشاد نیز اخیرا سرای اهل قلم را راه اندازی کرده است که می توان آن را نوعی از همین کافه ها ارزیابی کرد.
به روز شده: 17:34 گرينويچ - سه شنبه 23 اکتبر 2007 - 01 آبان 1386

پاسخی به منادیان کتاب در تیررس حادثه


حمید شوکت
در چند ماهی که از انتشار کتاب درتیررس حادثه می گذرد، شماری تحت عنوان دفاع از مصدق و نهضت ملی یا چپ و زحمتکشان، حملات تندی را که نام نقد و بررسی کتاب بر آن نهاده اند آغاز کرده و دست به انتشار مقالاتی زده اند که جز تهمت و ناسزا و مخدوش کردن واقعیات، چیز دیگری بیش نیست. دامنه ی بهتان و افترایی که به نام نقد کتاب صورت گرفته است، در حوزه ای است که کمترین ارتباطی به نقد، آن هم نقد کتابی که به زندگی سیاسی قوام السلطنه، به مثابه یکی از شخصیت های موثر تاریخ معاصر ایران مربوط می شود ندارد. این اقدام تنها نشانی است از کوردلی و نمادی از واقعیت تلخی که چرا و چگونه سانسور و ترور عقیده و افکار نه تنها در میان حاکمان، که در میان مخالفان استبداد نیز تجدید تولید می شود. پاسخ بدان اتهامات نیز تنها از این بابت ضروری به نظر می آید، وگرنه محل اعتنا نمی بود. همین جا اضافه کنم که برخی نیز، در عرصه ی تخصص شان پیرامون تاریخ و سیاست، مواردی از کاستی های کتاب را برشمرده و نظراتی را ابراز داشته اند که چون از سرشت دیگری هستند، جداگانه و در فرصتی دیگر بدان خواهم پرداخت، من برای این نظرات، حتی آنجا که با تلخی و تندی ابراز شده اند، ارزشی درخور احترام قایلم. احترامی مبتنی بر این اصل که دستیابی بر حقیقت، جز از راه تقابل آراء و عقاید و فرهنگی که بر اساس جدال در عرصه ی نظری سامان گرفته باشد، میسر نخواهد بود. اما جدالی فارغ از تصفیه حساب های سیاسی و کینه توزی های ایدئولوژیک یا مبتنی بر پیشداوری های ساده انگارانه ای که بنیادش بر ترور شخصیت و افکار، بنیادش بر برملا ساختن راز و رمزی از حوزه ی زندگی خصوصی یا برچسب و اتهام استوار باشد. اگر در عرصه ی نقد و فرهنگ سیاسی تا این درجه سقوط کرده باشیم که نتوانیم پیرامون مسایلی که به سال های بس دور باز می گردند، بدون تهمت و افترا با یکدیگر بحث و گفتگو کنیم، چگونه می توان انتظار داشت، راهی برای چیرگی بر دشواری های بی شماری که امروز با آن روبرو هستیم بیابیم؟
منادیان به جای نقد کتاب، به رسم آشنای شیوه و ذهنیتی که از بنیادهای نظام های توتالیتر است، نخست سابقه ی زندگی شخصی و سیاسی ام را بررسیده و با ارائه ی تصویری مخدوش و واژگونه، دست به پرونده سازی زده اند. آن هم با عنوان ساختن اتهاماتی تکان دهنده مبنی بر تبلیغ مواضع ضدملی، همگامی و همراهی با جمهوری اسلامی و سرانجام وابستگی به نئوکان های آمریکا و حمایت از دخالت نظامی آن کشور در ایران. وصف و ثنای آیت الله کاشانی و دفاع از سلطنت پهلوی به عنوان نیمچه "روشنفکری" با گذشته ای مائوئیستی که روزگاری چپ می زد و اکنون به راست گرویده است، چاشنی چنین اتهاماتی هستند. اتهاماتی که به طور روزمره، گاه با ایما و اشاره و گاه صریح و آشکار در سایت های اینترنتی تکرار شده و طیفی از عناصری بی نام و نشان تا روزنامه ای چون انقلاب اسلامی و پیک نت را در بر می گیرد. آن هم با عناوینی گاه از این دست که: "جنبش دمکراتیک مردم ایران در تیررس حمید شوکت". گویی همین را کم داشتیم که آقای بنی صدر و بقایای حزب توده، نزدیک به گذشت سی سال پس از استقرار جمهوری اسلامی، جای چپ و راست را نشان مان دهند! و این همه به بهانه ی نقد کتابی که یک فصل آن به موضوعی پرداخته است که ماجرایش د ر نهایت به 60، 50 سال پیش بازمی گردد؛ آن هم از سوی منادیانی که به ادعای خود یا از رشته ی تاریخ سررشته ای ندارند و یا نگاهی سطحی به کتاب انداخته و یا اصولا آن را نخوانده اند. گویی نقد کتاب ناخوانده نیز خود فضیلت است!

سفرم به ایران را نیز اقدامی نابخشودنی قلمداد کرده اند. اقدامی که اگر در حوزه عمومی کنجکاوی کسی را برانگیزد، برای مراجعه به آرشیو و دستیابی به سند و مدرک جهت دقیق کردن کتابم بوده است و تا آنجا که به حوزه خصوصی مربوط می گردد، کسی حق پرس و جو ندارد، چه رسد به دخالت و اظهارنظر. گویی فراموش کرده اند که در روزگار پیش از انقلاب، هر کس که ادعایی در عرصه سیاست داشت، گاه با تحمل خطر خود را به آب و آتش می زد تا به ایران بازگردد؛ اقدامی که مایه افتخار شمارده می شد و امروز پیدا می شوند کسانی که چنین عملی را مایه خفت می شمارند؛ حال آنکه نه این و نه آن، به خودی خود نشان فضیلتی نیستند.

هر چه هست، در کتابسوزانی این چنین، زندگی و سابقه ی سیاسی نویسنده آن به عنوان مائوئیست سابق، چون گناهی کبیره ، ترجیع بند هر اتهامی شده است، بی آنکه کمترین عنایتی به چگونگی این سابقه و زمینه های آن شده باشد.

همه کسانی که در سال های پایانی دهه شصت و آغاز دهه ی هفتاد میلادی، یعنی در اوج جنگ ویتنام و رشد جنبش جوانان در کشورهای اروپا و آمریکا پا به عرصه ی مبارزه ی سیاسی نهاده اند، ازقدرت جریان چپ و به ویژه آوازه ی انقلاب کوبا و "اندیشه مائوتسه دون" آگاهی دارند. انقلاب فرهنگی چین با شعار "شورش برضد مرتجعین برحق است" و "بگذار صد گل بشکفد، بگذار صد مکتب با هم رقابت کنند" به میدان آمده و شماری از جوانان ایرانی مشتاق مبارزه سیاسی را نیز مفتون خود ساخته بود؛ آن هم هنگامی که آمریکا از استبداد موجود در ایران حمایت می کرد و حزب توده به تبعیت از شوروی، کرنش و مماشات با رژیم شاه را توصیه می نمود. امروز می دانیم که انقلاب فرهنگی، چیزی جز نبرد قدرت میان گرایش های موجود در حزب کمونیست چین نبود و زیان های غیر قابل انکاری به آن کشور وارد ساخت. اما تهی ساختن این واقعیت از زمینه آن و مخدوش کردن چگونگی گرویدن کسانی چون من به مائوئیسم، آن هم در 19 سالگی، نه تنها نادرست، که از مروت نیز به دور است. این اقدام چنین شبهه ی را بر می انگیزد که منادیان، بیش از آنکه در پی تکیه بر واقعیتی باشند که به هر حال روشن نیست چه ارتباطی با ارزیابی من از شخصیت قوام السلطنه دارد، هدف دیگری را دنبال می کنند. واقعیت این است که من نیز چون شماری دیگر ازجوانانی که در چنین فضایی به مبارزه ی سیاسی روی آوردند، شیفته و مفتون انقلاب دهقانی و مبارزه ی مسلحانه توده ای بوده ام. اما دیگران، دیگرانی که امروز می خواهند با برملا ساختن سابقه ی سیاسی ام ، کتابم را بی اعتبار کنند، خود طی آن سال ها چه می کردند و چه عقایدی داشتند؟ کسانی که به نام جبهه ی ملی خود را مبلغ بسیج توده های دهقانی و مبارزه با نظم موجود و مدافع قهر و انقلاب شمرده و امروز یاد دفاع از سنت مبارزات قانونی دکتر مصدق افتاده اند:

"... جبهه ی ملی با بسیج توده های دهقانی که در مبارزات رهایی بخش و نبرد علیه نظام موجود هیچ ندارند که از دست بدهند، بلکه با رهایی از قید استعمار و استبداد همه چیز به دست خواهند آورد، پایگاه توده ای خود را وسعت بخشیده است. توجه به این منبع عظیم نیرو، طبعا با طرح مسایل خاص توده عظیم دهقانی و سعی در یافتن راه حل های مشخص و بیان صریح و آشکار توام خواهد بود... گسترش جبهه از طریق در برگرفتن نیروهای دهقانی و کارگری، تصریح در هدف ها و شعارهای روز مربوط به آن به تاکتیک جبهه برای تحقق هدف هایش قابلیت نرمش و انعطاف می بخشد... نسل جدید معتقد است که رهبری نباید افراد مبارز و صاحب آرمان و ایده آل را برّه وار به دم تیغ یا رگبار مسلسل بفرستد، بلکه با درایت کامل و با توجه به عزت مرگ برای یک مجاهد، روحیه انقلابی او را پرورش دهد و به قهر او جهت بخشد و به سوی انقلاب رهبری نماید." (1)

نشریه ایران آزاد، ارگان سازمان های جبهه ی ملی ایران در اروپا طی مقاله ای در همان شماره پیرامون انقلاب مشروطیت که با عنوان "تحلیلی تاریخی از رفتار انقلابی در ایران" انتشار می یافت نوشت: جامعه می بایست "برای استقرار یک حکومت ملی از گذرگاه انقلاب" گذر کند و "برای استقرار نظم نو هرگونه مسالمتی که بوی سازش بدهد" مطرود اعلام شود. انتشار مقاله دیگری در همان شماره در بررسی موضوع سلطنت و جمهوری در یونان و انتشار قسمت هایی از کتاب جنگ چریکی چه گوارا، انقلابی نام آور آرژانتینی، آن هم در نشریه ی ارگان جریانی که روزگاری نه چندان دور در میتینگ جلالیه تهران به برقراری حکومت قانونی بسنده کرده بود، بازگو کننده چنین فضایی است. فضایی که خود روزگاری شیفته ی آن بودند و در جریان برملا ساختن سابقه ی سیاسی ام، از نظر مدعیان نقد تاریخی و منادیان آشکار ساختن حقایق دور مانده است. آن هم با سکوت درباره اینکه روزگاری مشی جنگ چریکی شهری را چاره درد می دانستند. دردی که درمان خود را گاه در روی آوردن به مصر، لیبی و عراق در روزگار فرمانروایی ناصر، قدافی و صدام حسین جستجو می کرد.

مائوئیسم من در عمل، مائوئیسم اعتراض به بی عدالتی، ستم، فقر و استبداد، مائوئیسم اعتراض به قراردادهای اسارت بار، مائوئیسم شورش در برابر نظامی بود که هر مخالفی را به خاطر یک اعلامیه، بازداشت، زندانی و شکنجه می کرد. مائوئیسمی که من شیفته و مفتون آن بودم، جوهر واقعی خود را در حمایت از حقوق همان دهقانانی باز می یافت که کارگزاران جبهه ی ملی مدعی بودند در نظر دارند منافع شان را تضمین کرده و با جهت دادن به قهر مبارزان، نه تنها حکومت، که نظام موجود را از میان بردارند. من با چنین مائوئیسمی به مبارزه ی سیاسی گرویده و به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی پیوسته بودم. همان کنفدراسیونی که به مبارزاتش افتخار می کنید و تاریخش را نوشته ام. (2) تاریخی که در پی انتشار نیز کم و بیش با حملاتی از نوع آنچه اخیرا با آن مواجه بوده ام روبرو شد. حملاتی که با گذشت این همه سال از انتشار آن کتاب همچنان ادامه دارد.

با این همه، هنگامی که پی بردم مائوئیسم یا هر سوسیالیسم دیگری که بنیادش بر تازیانه استوار باشد، جز جایگزین ساختن شقاوتی با شقاوتی دیگر، حاصلی در بر نخواهد داشت، در بازبینی نقادانه ای از آن دست شستم. حاصل این اقدام، دو کتاب پیرامون چگونگی شکل گیری و تکوین سوسیالیسم روسی و نقد لنینسیم بود که بیست سال پیش منتشر شد. روزگاری که چپ سنتی، نه نقد به لنین، که نقد به استالین را نیز به سختی مجاز می شمارد. از آ ن روزگار تا به امروز نیز در مجموعه ای از گفتگو با چهارتن از رهبران سازمان انقلابی حزب توده ایران که در زمینه هایی حاکی از نقد به ذهنیت و تفکر مائوئیستی است، کوششی را برای روشن ساختن آنچه گذشته است آغاز کرده ام. آن وقت می بینیم که در برملا ساختن سابقه ی من، اشاره ای از آنها در میان نیست. این بی اعتنایی قطعا نمی تواند حاصل گذشت زمان یا نخواندن آن کتاب ها بوده باشد، چرا که کتاب در تیررس حادثه را نیز به اذعان خود، نخوانده نقد کرده اند.

از شرکتم در تشکیل جبهه ی دمکراتیک ملی و عضویتم در هیت تحریریه ی نشریه ی آزادی نیز سخنی در میان نیست، چرا که امروز به سختی می توان ارزش هایی را که آن تشکیلات در راهش مبارزه می کرد، مورد عیب و ایراد قرار داد. در برملا ساختن سابقه ام، به همکاریم با نشریه ی نامه آزادی خواهان که از سوی جمهوری خواهان ملی ایران منتشر می شد نیز بی اعتنا مانده اند. بیست و چند سال پیش، تنها شماری اندک در پی تحقق چنین اهدافی بودند و بار اتهام مدافع آمریکا بودن را به جان می خریدند. روزگاری که صحبت از سکولاریسم، رسمی معمول نبود و جمهوری خواهی، بدون پیشوند و پسوند، نشان از پشت پا زدن به آمال چپ و انقلاب به شمار می رفت و کم نبودند کسانی که به نام مارکسیسم، به نام سوسیالیسم دمکراتیک و به نام نهضت ملی، با عضویت در شورای ملی مقاومت در پی جایگزین ساختن جمهوری دمکراتیک اسلامی با جمهوری اسلامی بودند؛ و امروز البته همه جمهوری خواه و مدافع جدایی دین و دولت شده اند.

همه ی اینها، بی آنکه فروتنی کاذبی در میان باشد، از این روست که نشان داده شود چرا و چگونه شماری با تاختن بر من و ارائه تصویری مخدوش از سابقه ی سیاسی ام، خود مدعی ارائه ی پرچمی بی لکه اند. آن هم با تکیه به راه و منشی که تنها در نظام های توتالیتر می توان سراغ کرد. با ادعایی واهی مبنی بر این اینکه کتابم را که در تخطئه مصدق است، به تایید جمهوری اسلامی رسانده ام و از همین روست که "با شتاب اجازه چاپ می گیرد و با شتابی فزونتر چاپ می شود." روشن نیست کسی که مدعی است کتابم "با شتاب" مجوز چاپ گرفته است، از کدام منبع به چنین خبری دست یافته و چه پاسخی برای انتشار کتاب های بی شماری که در جمهوری اسلامی در دفاع از مصدق چاپ می شود دارد؟ حال آنکه کتاب در تیررس حادثه نزدیک به یک سال در انتظار دریافت مجوز برای انتشار بود و برای دریافت مجوز انتشار کتاب دیگرم می بایست دو سال و نیم انتظار می کشیدم.

سانسور کتاب در ایران واقعیتی تلخ و دردناک است. اما کسانی که مدعی اند با انتشار کتابی، آن هم در تیراژ سه هزار نسخه، توطئه ای سازمان یافته با تایید جمهوری اسلامی و نئوکان های آمریکا در کار است تا دستاوردهای گرانقدری لوث گردند؛ منادیانی که جار می زنند و مردم را به هوشیاری فرا می خوانند که مبادا با خواندن چنین کتابی منحرف گردند، اگر بر سر کار می بودند، خود با کتاب و کتابخوانی چه می کردند؟ اما چه باک که دستشان از مردم کوتاه است و سردارانی بی سپاه و فقهایی بی امت بیش نیستند، چرا که اگر جز این می بود، از تیغ شقاوت پیروانشان امانی در میان نمی بود.

موضوع دیگر در این پرده دری ها، گفتگویم با نشریه توقیف شده هم میهن پیرامون مقوله ی روشنفکری و با صدای آمریکا در معرفی کتاب در تیررس حادثه است. یکی دلیل همراهی با جمهوری اسلامی و دیگری نشانه ی همکاری با نئوکان ها. در گفتگو با نشریه هم میهن در مقوله روشنفکری اشاره کردم که "نمی توان هر عنصر فرهیخته، وزیر یا استادی را به صرف اینکه کتاب یا اثری منتشر کرده و از این بابت منشاء خدمتی بوده است، روشنفکر دانست؛ کتاب یا اثری که احیانا به هر دلیل در میان عوام یا خواص مورد عنایتی کافی قرار نگرفته باشد. تکیه بر کرسی استادی دانشگاه و صندلی وزارت، هنوز به معنای روشنفکری نیست. اگر روزگاری رسم بر این بود که هر اقدامی در مقابله با استبداد، اعتباری روشنفکری ایجاد می کرد و هر اثری، هر اندازه سطحی، به صرف ممنوعیت جدی تلقی می شد، چرا باید با درک این حقیقت، این بار از آن سوی بام بیفتیم و کسانی را که چشم بر بی عدالتی، ستم و استبداد بسته بودند، به صرف انتشار کتابی یا دارا بودن شغل و مقامی فرهنگی روشنفکر بخوانیم؟ پشتوانه روشنفکری نه تحصیل در فرنگ است، نه استادی دانشگاه، نه کار علمی و تحقیقاتی و نه صرفا انتشار کتاب و مقاله. روشنفکری بدون جوهر نقاد در عرصه سیاسی، بدون اخلاق به معنای وجدان اجتماعی و بدون اومانیسم، هر چه باشد، روشنفکری نیست." (3)

در ارتباط با نقش جریان چپ و بحث هایی که جریان دارد نیز اشاره کردم که جریان " چپ در نگاه واژگونه ما به غرب، به ویژه در واپسین سال های حکومت محمد رضا شاه نقشی مهم داشته است. تقدس فقر و پرستش توده نیز که جوهر عوام گرایی است در شمار همین "دستاوردهاست". نگاه خیر و شر یا خلاصه کردن عامل همه گرفتاری های ما در دسیسه های ارتجاع و استعمار نیز جز این نیست. اما نقد اینها می بایست فارغ از کینه توزی های ایدئولوژیک و تصفیه حساب های سیاسی صورت گیرد. تا آرشیو ها مورد ملاحظه قرار نگیرند و اسناد، اوراق و یادداشت ها منتشر نگردند، اظهار نظر نهایی در این عرصه، دریچه تازه ای را به روی شناختی همه جانبه از تاریخ مان نخواهد گشود. تا قفل ها برجای، زخم ها تازه و محفوظات در سینه حبس اند، بستن این پرونده و بر دار کردن کارنامه جریانی که تا تاریخ به یاد دارد، سر بر دار داشته است، شایسته منش روشنفکری نیست. در زیر و روی خاک این سرزمین، هنوز که هنوز است، آثار و نشانه هایی باقی است که با نام، سنت و پیشینه، با آرمان و اعتبار چپ گره خورده است. لوث کردن این واقعیت به هر عنوان، سزاوار که نیست هیچ، حتی روزمره گی روشنفکری نیز نخواهد بود؛ که نان به نرخ روز خوردن است. (4)

در جریان گفتگویم با صدای آمریکا ادعا می کنند که با صرف بودجه ای هنگفت یک ساعت وقت در اختیارم گذاشته اند تا به مصدق و به همه ی ارزش هایی که "شالوده مبارزات رهایی بخش مردم ایران است" بتازم. در اشاره به نقش مصدق، ضمن انتقاد به سیاستی که در چگونگی حل مسئله نفت در پیش گرفته بود، توضیح دادم که هیچ نخست وزیری در تاریخ ایران موفق نشد به اندازه او این نکته بس مهم را به باور عمومی بدل سازد که هیچ ملتی بدون آگاهی ملی قادر نخواهد بود منابع زیر زمینی خود را به بهترین وجه مورد استفاده قرار دهد. اشاره کردم که از دیرباز، رسم غالب در سرزمین مان چنین بوده است که نام شخصیت های تاریخی را از کتاب های درسی، از خیابان ها و میدان ها حذف می کنند و این را نمادی از استبداد و گسست از حافظه ی تاریخی دانستم. اشاره کردم چنانکه شاه می پذیرفت در پی فوت مصدق، علی رغم هر آنچه پیش آمده بود، به رسم معمول آن روزگار برایش از طرف وزارت دربار مجلس ترحیمی در مسجد سپهسالار برگزار شود؛ اگر نامش را از کتاب های درسی حذف نمی کرد؛ اگر اجازه می داد تا در سرزمینی به وسعت ایران، میدان و خیابان و دانشگاهی به نام مصدق نامگذاری شود، مردم مجبور نمی بودند تا او یا هر شخصیت محبوب دیگری را تنها در قالب افسانه و اسطوره باز شناسند. در این صورت، هر کوششی برای شناخت زندگی واقعی و ارزیابی از نیک و بد اقدامات او یا هر دولتمرد دیگری که خدماتی نیز به میهنش کرده است، این گمان را در میان عامه مردم بر نمی انگیخت که گویی توطئه ای در کار است. آن وقت می نویسید در گفتگوی با نشریه جهان کتاب اعلام کرده ام "مصدق مستبدترین نخست وزیر ایران" بوده است. با چه جراتی چنین ادعایی می کنید؟ آیا واقعا گمان می کنید اگر چنین نظری داشتم، از آنکه در دهی نزدیک هامبورک یا نقطه پرتی در کالیفرنیا کسی به اعتراض برخیزد، هراسی به دل راه می دادم؟ یا خوانندگان خود را آنقدر لاقید می پندارید که گمان می کنید هر دروغی را بدون مراجعه به متن اصلی می پذیرند؟

همان جا و نیز در گفتگوی با نشریه شهروند امروز اشاره کرده ام که تاریخ اگرچه با گذشته ارتباط دارد، اما با گذشته یکسان نیست و بازنگری وجهی مهم در دستیابی به هویت تاریخی به شمار می آید. هر نسلی حق، بلکه وظیفه دارد رخدادهای گذشته را در پرتو وسواسی نقادانه مورد بازبینی مجدد قرار دهد تا به حقیقت های تازه ای دست یابد. حقیقت هایی که اگرچه برای همه و برای همیشه نیستند، اما بر کثرت گرایی استوارند. بدون چنین کوششی، تاریخ در یادماندهای دور و نزدیک خلاصه شده و از تحرک و پویایی تهی می گردد. اقدامی که اسطوره را جایگزین تاریخ و ایمان را جانشین خرد می سازد. من این را مومیایی کردن رخدادها، مومیایی کردن شخصیت ها در حافظه ی تاریخی مان می شناسم. حال آنکه امروز بیش از هر زمان دیگری به کاوش، به نقد و به جستجو برای دستیابی بر حقیقت و دلایل شکست، ناکامی و نابخردی های تاریخی مان نیاز داریم.

شما مختارید از مصدق بت بسازید و پرستش کنید، اما در خلوت خود؛ نه با سد معبر و علم و کتل برپا کردن و قرق عرصه ی نقد که راه گشای شناخت از تاریخ است، اعلام حکومت نظامی در عرصه ی نگاه به گذشته، در حوزه ی اختیارات هیچ مرجعی نیست. مختارید اگر بخواهید، تنها صدای خود را بشنوید، اما در تحمیل تک صدایی به دیگران مجاز نیستید. چرا نمی پذیرید که می توان برخی اقدامات مصدق را ارج نهاد و برخی را نقد کرد؟ چرا نمی توان چون خلیل ملکی، غلامحسین صدیقی و شاپور بختیار مدافع مصدق بود، اما انتقاداتی جدی نیز داشت. یا اینکه می بایست تنها چون کریم سنجابی مدافع مصدق بود؟ اگر نام مصدق را از کتاب های درسی حذف کرده اند؛ اگر میدان و خیابانی را به نامش نامگذاری نکرده اند؛ اگر مانع شده اند تا آرامگاهی درخور قدر و منزلتش ساخته شود، همه از کوردلی استبداد است. اما چرا چهل سال پس از مرگ او، یک بیوگرافی که نقش موثرش را در تاریخ معاصر ایران بررسیده و نیک و بد اقداماتش را از منظر نقد و نگاهی خلاق مورد ارزیابی و قضاوت قرار داده باشد در اختیار نداریم؟ آیا این نیز حاصل سانسور موجود، حاصل دسیسه های استعمار، حاصل اقدامات هواداران آیت الله کاشانی و نقش مدافعان نظام سلطنت است؟ یا اینکه انتظار دارید جور این یکی را نیز مائوئیست های سابق بکشند؟

امروز با گذشت بیش از پنجاه سال از مرگ قوام، همان اتحادی که بر ضد او شکل گرفته بود، پیرامون کتابی شکل می گیرد که زندگی سیاسی اش را بررسیده است. قوام در مسجد و منبر، در مجلس و دولت در مطبوعاتی که زیر نفوذ آیت الله کاشانی، جبهه ملی و حزب توده بود، "مفسد فی الارض"، "مهدورالدم" و عامل بیگانه قلمداد شد، چرا که در نهایت از راه و چاره ای دیگر به مسئله نفت و سعادت و بهروزی میهنش می اندیشید. تا سرانجام در موجی از افترا و اتهام، بر خاک نشست و زیر آوار هولناک سی تیر مدفون شد. ظاهرا آنچه در کتاب در تیررس حادثه خشم منادیان حقیقت های مطلق را برانگیخته است، تکیه بر این نکته است که سی تیر را نه قیامی ملی، که فرصت تاریخی از دست رفته و شکستی شوم شمارده ام. شکستی شوم که با سقوط قوام، آخرین امکان چیرگی بر بحرانی که ایران را بر آتش می کشید از میان برداشت. اما چرا می بایست سی تیر را قیامی ملی شمارد؟ واقعه ای که با تهدید به اعلام "جهاد" آیت الله کاشانی بر ضد قوام و "وحدت کلمه ای" که جبهه ملی خود را بانی و پیرو آن می دانست آغاز گشته و در هماهنگی میان دربار، حزب توده، نیروهای ملی و مذهبی و جانفشانی کفن پوشان کرمانشاه به ثمر نشسته است. سی تیر شاید سرآغاز دوران دیگری در تاریخ میهن ما باشد. از مشروطه بدین سوی، این نخستین بار بود که گفتمان دینی تحت رهبری روحانی نامداری چون کاشانی به گفتمان عمومی بدل می شد و روحانیت حضور موثر خود را در عرصه سیاست و سرنوشت کشور اعلام می نمود. حضوری که به ویژه پس از پادشاهی رضا شاه با مقابله ای آشکار روبرو شده بود.

به راستی چرا می بایست سی تیر را حماسه دانست؟ چرا می بایست همواره در دوری باطل، پنداشته های پذیرفته شده را بدون نقد و بازبینی مجدد، چون آیه های آسمانی جاودانه دانسته و هر تردیدی را با کفر و هر پرسشی را با ارتداد یکسان شمارد؟ چرا می بایست همه چیز را از منظر خیر و شر و حق و باطل بررسید و هر حقیقتی را با عیار افسانه محک زد و هر شخصیتی را برای همیشه یا خادم و خائن و یا معصوم و منفور شمارد؟ چرا می بایست با تکرار ملال آور رخدادهایی که می توان قدر نهاد، آنها را از جوهر خود تهی کرد و چون اوراد سکرآور به هذیانی تب آلوده بدل ساخت؟ چرا می بایست تا آخرین قطره ی نفت، تا روزگاری که این کره ی خاکی به دور خورشید می گردد؛ تا ابدیت، همه چیز را در کودتا، در خلع ید و در دسیسه های استعمار خلاصه نمود؟ آیا سزاوار است که خاک بر چشم دیگران پاشید و به نام دفاع از دستاوردهای گرانقدر مردم، راه را بر کاوش و بر جستجوی حقیقت بست؟
________________________________
1- ایران آزاد، سال سوم، شماره 35، مرداد 1344، اوت 1965، صفحه 4-1

2- حمید شوکت. کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحادیه ملی) از آغاز تا انشعاب. نشر گردون، 1995 . کتاب دگری نیز درباره کنفدراسیون انتشار یافته است. نگاه کنید به: افشین متین. کنفدراسیون. تاریخ جنبش دانشجویان ایرانی در خارج از کشور 57-1332

3- نشریه هم میهن. به نقل از سایت ایران امروز 16 ژوئن 2007

4- همان
منبع: سایت ایران امروز

انقلاب اسلامی:

نقدها که از کتاب ﺁقای حمید شوکت بعمل ﺁمده اند، نه به سابقه او محدود می شوند و نه به سی تیر را فرصت تاریخی از دست رفته خواندن. پاسخی که ﺁقای شوکت به نقدها داده است ، بمعنای پذیرفتن انتقادهای اساسی بر کتاب او است اما بهتر این بود خود با شجاعت ﺁنها را می پذیرفت . در این پاسخ، بیشتر به خود پرداخته و خشم خویش را از کسانی ابراز کرده است که گذشته و حال او را به رخ او کشیده اند . اما اگر این رویه بد است - که البته به نقد کتاب و مصاحبه های او ندارد – چرا در این پاسخ ، او روشی بدتر از ﺁن را در همین پاسخ بکار برده است ؟

افزون بر این ، سی تیر را اتحاد جبهه ملی و کاشانی و شاه خواندن ادعائی است که مدعی می باید از زبان اسناد ثابت کند . و نیز بر او است ثابت کند چرا اگر قیام سی تیر نبود ، فرصت تاریخی از دست نمی رفت و 28 مرداد نیز نبود ؟ و این چگونه تاریخی است که بر « اگر» بنا می شود و این « اگر» نیز یک طرفه است . برای مثال، چرا ﺁقای شوکت بر این «اگر» تاریخ خود را ننوشت : اگر امثال شاه و قوام به سراغ بیگانه نمی رفتند و ارتش را بر ضد نهضت ملی ایران بکار نمی بردند، نهضت ملی ایران به پیروزی می رسید ؟ ﺁیا او اسناد منتشره از جمله این دو سند از اسناد محرمانه امریکا را که از قید « سری است » خارج شده اند، نخوانده است که تصریح می کنند : چاره دیگری جز حل مشکل نفت با مصدق نیست ؟ اگر« اگری» که ﺁقای شوکت مبنای تاریخ ساخته است ساخته ذهن او است، این « اگر» بیانگر واقعیت است. بر او است که به زبان استدلال بگوید: چرا واقعیت را نمی پذیرد و مجاز را جانشین واقعیت می کند و تازه منتقدان خود را متهم به بت پرستی و اسطوره سازی و... می کند ؟
16 سپتامبر 2007

حاشیه ای بر کتاب دکتر جلال متینی در باره
کارنامه سیاسی دکتر مصدق


دکتر مرتضی مشیری
چندی قبل ، بوسیله ﺁقای دکتر جلال متینی ، در لوس ﺁنجلس، با پولهای دزدان فراری و عاملین کودتای ننگین 28 مرداد 1332، کتابی در باره زنده یاد دکتر محمد مصدق پیشوای بزرگ ملی ایران ، به چاپ رسید که سراپا دروغ و دشنام و مهمل ها است.
نویسنده این کتاب ، خدمت خویش را، در بندگی شرکت غارتگر سابق نفت، در خوزستان، ﺁغاز کرده و سپس، تحت حمایت ساواک ﺁریا مهری ، به انگلستان سفر و با اخذ تعلیمات لازم به ایران بر می گردد و با رسوائی زیر نظر ساواک به دانشگاه مشهد فرستاده می شود تا به رژیم استبدادی خدمت کند . نظیر نایب سرهنگ ولیان ، شخصی که با وجود قریب هزار نفر ارتشبد ، سپهبد، سرلشگر و سرتیپ، به مقام وزارت و بعد استانداری خراسان می رسد .
هر دو در خدمت استبداداز هیچ خوش خدمتی فرو گذار نکردند و سر انجام، هر دو بزرگوار به امریکا فراری و پناهنده شدند . انتصاب های امثال این دو از جمله عواملی بودند که نطفه انقلاب رادر ایران پرورش دادند.
ﺁقای ولیان چند سال قبل فوت کرد ولی ﺁقای جلال متینی زیر نام مجله ایران شناسی، نشریه ای منتشر ساخت تا به قول راویان اخبار و ناقلان گفتار ، خصوصیات زندگیش را به شرح مندرجات فوق الذکر توجیه کند .
بعد، اقدام به چاپ کتاب موصوف نمود که هیچ با شرفی از ﺁن استقبال نکرد. به دعاوی دروغ او در این کتاب، از تلویزیونهای 24 ساعته لوس ﺁنجلس ، دکتر حسن اشرافی ، مهندس مشیری ، دکتر جلیل بهار و مصاحبه یک ساعته نگارنده پاسخ هائی پوشش دروغ را بر دردیدند و حقایق را ﺁشکار کردند، داده ایم . این خاطرات ، ﺁبرو ربزی دائمی است که او از خود کرده است .
به غیر از نقد نویسنده محترم ، ﺁقای غفور میرزائی در مجله ره ﺁورد ، اخیراً در مجله همسایگان ، مرداد و شهریور 1385 ، که در لوس ﺁنجلس منتشر می شود ، به قلم نویسندهء بنام، ﺁقای ناصر شاهین پر ، دروغ سازیهای ﺁقای متینی چنان عریان در معرض دید خوانندگان قرار گرفته است که، در ﺁنها، احساس غرور به نهضت ملی ایران و به وجود مصدق برانگیخته می شود .
در جائی ، منتقد محترم ، دروغ نویسی متینی را با اظهار حقیقت ، ﺁشکار کرده است : پس از قتل سپهبد رزم ﺁرا، در 16 اسفند 1329 ، شور و ولوله ای که در ایران از رهگذر جنبش ملی کردن صنعت نفت پدید ﺁمد تا بدانجا که نمایندگان سر سپرده نیز از بیم به قانون ملی شدن صنایع نفت رأی دادند و به همت زنده یاد دکتر مصدق در 29 اسفند ماه همان سال قانون تصویب شد، شاه و سفارت انگلیس توطئه چیدند تا سید ضیاء الدین طباطبائی، نوکر سر شناس انگلستان را، به نخست وزیری رسانند . سید ضیاء در کودتای 1299 ، همراه با رضا خان قزاق ، امتحان خود را در وفاداری و شایستگی در نوکری ، داده بود . به دنبال استعفای علاء از نخست وزیری، در اوائل اردیبهشت 1330 ، شاه سید ضیاء را به دربار احضار می کند تا از طرف مجلس دوره 16 ، از سوی اکثریت نمایندگان به نخست وزیری برگزیده شود و یک نوبت دیگر به ارباب انگلیسی خدمت کند . در مجلس، جمال امامی ، نوکر سرشناس انگلستان ، به این گمان که مصدق نخست وزیری را نخواهد پذیرفت، از راه ملعنت، به دکتر مصدق می گوید : شما که برای تصویب طرح 9 ماده ای طرز اجرای قانون ملی شدن نفت اصرار می کنید ، بیائید خود نخست وزیر شوید و شخصا ً قانون 9 ماده را اجرا کنید . مصدق که اطلاع یافته بود شاه، به میل سفیر انگلیس، خواهان رأی تمایل مجلس به سید ضیاء است و او را برای صدور فرمان به دربار احضار کرده است ، بلافاصله مشت جمال بی کمال را باز و برخلاف دفعات سابق ، از جمله ﺁن بار که شاه بخاطر مخالفت با نخست وزیری رزم ﺁرا ، به او پیشنهاد نخست وزیری داده و او قبول نکرده بود، این بار، ﺁن را می پذیرد واکثریت ناچار به او رأی می دهد . در همان روز، وقتی ﺁیة الله بهبهانی به جمال امامی می گوید : این چه پیشنهادی بود که کردی و باعث شدی مصدق رئیس دولت بشود ؟ او پاسخ می دهد : ﺁقا نگران نباشید کاری خواهیم کرد که دفع شر مصدق برای همیشه بشود .
ﺁقای شاهین پر از کتاب « همه مردان شاه » نقل کرده است که « سفیر بریتانیا معتقد بود در صورت انتخاب یک نخست وزیر طرفدار انگلستان ، می توان اوضاع را تحت کنترل ﺁورد . وی از شاه مصرانه خواسته بود سید ضیاء را به مجلس معرفی کند و شاه نیز پذیرفته بود . مجلس در 8 اردیبهشت 1330 ( نه 18 اردیبهشت ) را برای رأی تمایل گرفتن به نخست وزیری سید ضیاء ، معین می کند . صبح ﺁن روز، شپرد ، سفیر انگلستان در تهران، بیانیه ای صادر و در ﺁن ، تأکید می کند : « دولت اعلیحضرت ملکه انگلستان هیچ مذاکره ای زیر سایه تهدید به ملی کردن نفت ، انجام نخواهد داد ».
ﺁقای متینی ساواکی چرا جرأت نکرده است بنوسید محمد رضا شاه ، به قول تقی زاده ، ﺁلت فعل سفیر دولت متجاوز انگلستان به حقوق ملی ایران بوده است ؟
مایه رسوائی است که ﺁقای متینی معلوم الحال ، در صفحه 500 کتاب پر دروغ خود ، نوشته است مصدق عوام فریب بوده است . و با لحنی تمسخر ﺁمیز ، قول مصدق را این سان ﺁورده است : « درخواب مردی نورانی را دیدم که گفت : برخیز و این ملت را از دست استعمار انگلیس نجات بده » .
اما اگر او قصد تحقیق برای یافتن و تحریر حقیقت را داشت به صفحات 25 و 26 چاپ اول و صفحات 37 و 38 چاپ دوم کتابی نوشته من ، در باره خاطرات شادروان الهیار صالح مراجعه می کرد و اینطور می خواند :

« درجریان ملی شدن نفت ، روزی مرحوم دکتر مصدق در مجلس نطقی می کند و می گوید : دیشب در عالم خواب ، سیدی نورانی بخوابم ﺁمد و به من گفت : ﺁقای دکتر مصدق چرا بلند نمی شوید و این زنجیر اسارت را از گردن ملت بر نمی دارید ؟ من گفتم : ﺁقا مریض هستم و توانائی این کار را ندارم . ولی سید نورانی گفت : بپا خیزید که ما شما را حمایت می کنیم . »
دکتر مصدق توضیح می دهد : از فردا که به مجلس ﺁمدم ، تز ملی شدن نفت را با همه موانع موجود ، با قاطعیت دنبال کردم و موفق شدیم .
پس از چند روز ، یکی از وکلای ﺁن روز، به نام ﺁقای رضا ﺁشتیانی زاده که گویا زنده است ( در سال 1364 ) و حدود 80 سال و اندی سن دارد و به قول مخالفانش همیشه دو دوزه بازی کرده است، هم با رزم ﺁرا بوده و هم به حزب توده ارادت می ورزیده ، بطور مسخره ﺁمیز به مصدق رأی موافق و به وزرای او رأی مخالف می داده است ، روزی در مجلس نطقی ایراد می کند و می گوید : خواب دیدن که استثنائی نیست تا فقط پیشوای ملت خواب ببیند . منهم دیشب یک سید نورانی را به خواب دیدم . او گفت: به ﺁقای دگتر مصدق بگو با این وزرا و رجالی که دور و بر تورا گرفته اند، قادر به حل مشکلات نخواهی شد .
این قضیه می گذرد و چند روز بعد ، در روزنامه هفتگی حمله که اگر فراموش نکرده باشم ، امتیازش با مرحوم حاج ابوالسباع ، یکی از مریدان شادروان دکتر مصدق بود ، عکس رنگی زن زیبائی در صفحه اول گرآور و چاپ می شود . در تصویر ، از دریچه افق ، سر سیدی نورانی با گیسوان سفید متجلی است . زیر ﺁن، خطاب به ﺁشتیانی زاده می نویسد : رضا جان ! خواب زن چپ است . ﺁن سید نورانی که به خواب تو ﺁمده سید ضیاء الدین طباطبائی بوده است.»
در حقیقت، دو خواب ، گویای دو انتخاب بودند که یکی راه و دیگری بیراهه را گشودند : یکی راه مصدق و دیگری بیراهه سید ضیاء یا استبداد در وابستگی . بیچاره آن که خواب را دید و به تمسخر گرفت و راه را ندید و در بیراهه شد و پس از نیم قرن ، قلم را به مزدوری گماشت و دروغها نوشت . و نیز،
1 – ﺁقای متینی در جائی نوشته است : « مصدق با تمام طرحها و پیشنهادات در مجلس مخالفت می کرد و مخالفت او در باره راه ﺁهن سراسر از جنوب به شمال بی مورد بود » !
درباره راه ﺁهن که او و عده ای جاسوس انگلیس هر از چندی رژیم بدهکار پهلوی را طلبکار و مصدق را بدهکار می کنند، دکتر مصدق در خاطرات خود نوشته است :
« در خصوص راه ﺁهن ، مدت 3 سال ، یعنی از 1304 تا 1306 ، هر وقت راجع به این راه در مجلس صحبتی می شد و یا لایحه ای جزء دستور قرار می گرفت ، من با ﺁن مخالفت کرده ام . چون که خط خرمشهر – بندر شاه ( نام جدید ﺁن بندر ترکمن است ) یک خطی است کاملا  سوق الجیشی و در یکی از جلسات حتی خود را برای هر پیش ﺁمدی حاضر کرده و گفتم : هرکس به این لایحه رأی بدهد خیانتی است که به وطن خود نموده است . این بیان در وکلای فرمایشی تأثیر ننموده و شاه فقید را هم عصبانی کرد و مجلس لایحه را تصویب نمود .

در جلسه 2 اسفند 1305 مجلس شورا ، گفتم : برای ایجاد راه دو خط بیشتر نیست : ﺁنکه ترانزیت بین المللی دارد و ما را به بهشت می برد و راهی که بمنظور سوق الجیشی ساخته شود و ما را به جهنم می برد » .

درخاطرات دکتر مصدق،پس از عزل رضا شاه و فوت او ذکر شده است :

« علت بدبختیهای ما در جنگ بین المللی دوم همین راهی بود که اعلیحضرت شاه فقید ساخته بودند » .

در حقیقت، شبکه راه ها که در کشورهای مختلف ایجاد می شوند، ازهدفهای چندگانه ای تبعیت می کند . مهمترین این هدفها، هدفهای اقتصادی و نظامی هستند . راه هائی که در دوران پهلوی ساخته شدند، محورهای تولید را به شهرها و روستاها وصل نمی کنند . بلکه شهرهای مصرف کننده را به بندرهای واردات وصل می کنند . در همان حال که شبکه بندی راه ها از توقع های سلطه اقتصاد مسلط بر اقتصاد ایران پیروی می کند، خواستهای نظامی قدرت مسلط را نیز بر می ﺁورد . بدین لحاظ بود که ایران در جنگ دوم جهانی اشغال شد و عنوان « پل پیروزی » گرفت و واردات محور اقتصاد ایران شد و اینست حال و روزاقتصاد ایران . دریغ که قلم مزدور خیانترا خدمت می کند . دریغ که خائنان هنوز نیز بجای ابراز پشیمانی ، خیانت خویش را خدمت می گردانند و خدمت مصدق را « مخالفت بی مورد » توصیف می کنند .

2 – یکی از استادان فاضل و دانشمندی که سمت معلمی ﺁقای جلال متینی را داشته است ، یعنی شادروان بدیع الزمان فروزانفر که از سوی شاه سابق به سناتوری منصوب شده بود . زمانی که بنا بر تفسیر مجلس شورای ملی ، عمر مجلس سنا، به جای 6 سال، 2 سال شد و مجلس پوشالی ساخته اربابان انگلیسی بسته شد و شاه بر ناراحت شد ، فروزان فر قصیده ای در مدح مصدق گفت . این دو بیت از ﺁن قصیده است :

ای مصدق که مرد مردی تو

با دد و دیو در نبردی تو

چون که برهم زن سنا باشی

لایق مدح و هم ثنا باشی .

حال شاگرد او و دیگر نوکران فراری به امریکا که از غرور ملی تهی ، همچنان برکنار مرداب خواری نشسته اند : ﺁیا ستایش از عاقد قرار داد 1933 نفت به ﺁقای متینی احساس شرم نداده است ؟ این قرارداد بزرگ ترین خیانت رضا شاه بود . حتی تقی زاده در مجلس پانزدهم گفت : در امضای ﺁن قرار داد، من ﺁلت فعل بودم . او قرارداد را که به مدت 60 سال ، یعنی تا 1993 ، نفت ایران را در اختیار انگلستان می نهاد، اشتباهی خواند که شاه کرد و نتوانست از ﺁن برگردد ! چرا در مجله ایران شناسی - که گروهی می گویند با گدائی از والاحضرت اشرف خواهر خجسته خصال !! شاه سابق و اردشیر زاهدی، انتشار می یابد ، او چرا جرأت ﺁن را نمی یابد واقعیت های زیر را انتشار دهد :

الف – شاه سابق اعتراف نموده است که « انگلیس ها قاجاریه را برانداختند و پدر مرا ﺁوردند و بردند . اگر بخواهند می توانند مرا از کار برکنار کنند . اگر میل دارند بمانم ، بگویند و اگر می خواهند بروم فورا  بگویند که بی سر و صدا مملکت را ترک کنم . » ( بنا بر سند او این پیغام را در تاریخ 21 مه 1953 ، سه ماه پیش از کودتای 28 مرداد به انگلیسها داده است ) .

ب – شاه سابق ، در پیام رادیو – تلویزونی 15 ﺁبان 1357 خود، اقرار کرده است :

« ملت عزیز ایران در فضای باز سیاسی که ازدو سال پیش بتدریج ایجاد شد، شماملت ایران علیه ظلم و فساد بپا خاستید. انقلاب ایران نمی تواند مورد تأیید من بعنوان پادشاه و به عنوان یک فرد ایرانی نباشد . من به نام پادشاه شما که سوگند خورده ام تمامیت ارضی مملکت، وحدت ملی و مذهب شیعه اثنی عشری را حفظ کنم ، بار دیگر ، در برابر ملت ایران سوگند خود را تکرار می کنم و متعهد می شوم که خطاهای گذشته و بی قانونی و ظلم و فساد دیگر تکرار نشود . بلکه خطاها از هر جهت جبران نیز گردد . متعهد می شوم که پس از برقراری نظم و ﺁرامش ، در اسرع وقت، یک دولت ملی برای ﺁزادیهای اساسی و انجام انتخابات ﺁزاد ، تعیین شود تا قانون اساسی که خون بهای انقلاب مشروطیت است ، بصورت کامل، به اجرا در ﺁید .

من نیز پیام انقلاب شما را شنیدم و ﺁنچه را که شما برای بدست ﺁوردنش قربانی داده اید تضمین می کنم که حکومت ایران در ﺁینده بر اساس قانون اساسی ، عدالت اجتماعی و اراده ملی ، بدور از استبداد و ظلم و فساد ، خواهد بود ».

بدین سان، بنا براعتراف صریح شاه، رژیم او – فرﺁورده کودتای 28 مرداد 32 – رژیم استبداد و ظلم و فساد بوده است. با وجود این اعتراف صریح ، پوشاندن واقعیت با دروغ، جز رسوائی برای دروغ ساز چه ببار می ﺁورد؟

ج – پس از پیروزی انقلاب و انقراض سلطنت پهلوی ، شاه سابق در « پاسخ به تاریخ » ، از قول سپهبد ربیعی نوشته است: شاه به ما گفت : امریکائیها ژنرال هایزر را به ایران فرستادند تا دم مرا بگیرد و مثل موش مرده به خارج از مملکت بیاندازد . ( نقل از صفحه 27 کتاب به زبان فرانسه ) .

اگر ﺁقای متینی بنا را بر رعایت حداقل شرافت قلم و اظهار حقایق می کرد، به جای دروغ سازی در باره مصدق، می پرسید : شاه سابق چرا تا این اندازه خود را دست نشانده امریکا و انگلیس کرده بود به ترتیبی که هر وقت لازم دیدند، دم او را بگیرند و مثل یک موش مرده بیرون بیاندازند ؟ ﺁیا جز این کرده بود که بر ضد حکومت ملی و قانون دکتر مصدق به امریکائیها پیشنهاد کودتا کرده بود و خود عامل اجرای کودتا گشته و از فردای کودتا ، عامل امریکا و انگلیس در ایران شده بود ؟

گفتنیها بسیار است . علاقمندان به قضاوت تاریخ در باره رضا شاه و محمد رضا شاه ،می توانند به کتاب دکتر مصدق در دوره قاجار و پهلوی که این جانب تألیف کرده ام بخصوص صفحه 201 تا 297 مراجعه کنند .


آژيتاتور پرووكاتور سياسي كيست؟
در رابطه با «نقد» حميد شوكت


بالاخره كوه غريد و موش زائيد. سرانجام آقاي حميد شوكت لازم ديد به «منتقدين» كتاب «در تيررس حادثه» پاسخ دهد. البته ايشان هم‌چون كارفرماي سابق خويش، يعني آقاي عباس ميلاني، كه او نيز به منتقدين خود جواب داده است، نيازي نمي‌بيند از اين منتقدين نامي برد تا خواننده‌اي كه نوشته‌اش را مي‌خواند، بداند اين آدم‌هاي «بد ذات» و «خبيث» كه در مكتب «استبداد» پرورش يافته‌اند و در پي «ترور شخصيت» اويند، كساني كه مي‌خواهند «تنها صداي خود را بشنوند» و «با سد معبر و علم و كتل برپا كردن و قرق عرصه‌ي نقد» در پي «كودتاي نظامي در عرصه‌ي نگاه به‌گذشته»اند، كيستند و كجا مي‌توان به‌نوشته‌هاي آنان دست يافت. روشن است، كسي كه از منتقد و يا منتقدين خود نامي نمي‌برد، مي‌كوشد آب را گل‌آلود كند، زيرا با نامرئي و بي‌هويت ساختن افراد و مبهم كردن موضوع مي‌توان هر چيزي را كه دل‌خواه آدمي است، نوشت و مدعي پاسخ‌گوئي به منتقدين خود شد. علاوه بر آن، در دوران سلطه استبدادي استالين از روش بي‌هويت و نامرئي ساختن مخالفين و منتقدين استفاده شد و به‌فرمان او نام آنان از كتاب‌هاي تاريخ حذف و چهره‌هاي آنان از متن عكس‌هاي تاريخي پاك شد. و اينك مي‌بينيم كسي كه مدعي «منش دمكراتيك» است و از «تجديد توليد استبداد» در ميان مخالفين حكومت استبدادي (البته معلوم نيست منظور كدام حكومت استبدادي است!!) گلايه مي‌كند، خود در برخورد با منتقدين خويش از همان روش استالينيستي بي‌هويت و نامرئي ساختن منتقدين خويش بهره مي‌گيرد.

اما از آن‌جا كه شيوه من چنين نيست و بر اين باورم كه هر فرد مسئول انديشه، كردار و گفتار خود است، پس مي‌كوشم در اين نوشته آشكار سازم چرا آقاي حميد شوكت در نقد خود به منتقدين «در تيررس حادثه» به‌حاشيه مي‌زند و با هياهوي بسيار درباره چند نكته فرعي نوشته من، در پي گل‌آلود كردن آب و رد گم كردن است و از پاسخ‌دهي به داوري‌هاي نادرستي كه در كتاب خود درباره حكومت دكتر مصدق مطرح كرده است، شانه خالي مي‌كند:

يكم آن كه آقاي شوكت مرا كه يكي از نخستين منتقدين كتاب «در تيررس حادثه» ايشان بوده‌ام، متهم مي‌سازد كه آدمي هستم «كوردل»، زيرا با برخورد به زندگي شخصي او خواسته‌ام برايش پرونده‌سازي كنم تا بتوانم زمينه را براي «سانسور و ترور افكار» او فراهم آورم.

اما واقعيت چيست؟ واقعيت آن است كه آقاي حميد شوكت در سايت شخصي خويش زندگي‌نامه خود را انتشار داده است. بنابراين نه من، بلكه خود او مسئول برخورد به زندگي شخصي خويش است. ايشان در آن زندگي‌نامه نوشته است كه در دوران دانشجوئي عضو كنفدراسيون بوده و از بازگوئي ديگر فعاليت‌هاي سياسي خود از آن دوران طفره رفته است. از آن‌جا كه ايشان تمام حقيقت را از دوران فعاليت سياسي خود در كنفدراسيون نگفته بود و بلكه فقط به بازگوئي ‌نيمه‌اي و يا پاره‌اي از حقيقت را كه خوش داشت، بسنده كرده بود، كوشيدم به‌اطلاع خواننده نوشته‌ي خويش برسانم كه او در دوران فعاليت‌هاي كنفدراسيوني مائوئيست بوده است، بدون آن كه گفته باشم كار ايشان خوب و يا بد بوده است. در جهاني چند پاره، روشن است هر كسي در انتخاب راه سياسي خويش آزاد است و ايشان هم حق داشت در 19 سالگي مائوئيست گردد و از انديشه‌هاي «صدر مائو» دفاع كند و در نيمه 30 سالگي ضد بلشويسم گردد و در نيمه 40 سالگي شيفته قوام‌السطنه شود و او را سياستمداري كاركُشته بنامد و در نيمه 50 سالگي مصدق را نقد كند و او را سياستمداري بدون طرح و برنامه بنماياند. من در نوشته‌ام نه به‌مائوئيسم بد گفته‌ام و نه كساني را كه پيرو آن انديشه بوده‌اند، محكوم كرده‌ام. اشاره من به‌اين مسئله به‌اين خاطر بود كه براي خواننده روشن سازم آقاي شوكت چون از بخشي از كاركردهاي گذشته خود شرمسار است، در نوشتن زندگي‌نامه خود نيمي و يا فقط پاره‌اي از حقيقت را گفته و كسي كه در رابطه با زندگي‌نامه خويش چنين رفتاري را در پيش گرفته است، نمي‌تواند تاريخ‌نويسي «بي‌طرف» و به‌دور از «پيشداوري و حُب و بُغض» باشد. من در همان نوشته با آوردن نقل‌قول‌هائي از كتاب آقاي شوكت كوشيدم اين برداشتم را اثبات كنم و نشان دادم كه او پيش از آن كه بررسي‌هاي تاريخي خود درباره احمد قوام را آغاز كند، مي‌دانست كه قوام «يكي از چهره‌هاي سياسي مؤثر» جامعه ايران بوده است و ... آقاي شوكت به‌اين بخش از نوشته من كم‌ترين برخوردي نكرده است، زيرا حرفي براي گفتن ندارد.

البته آقاي شوكت مي‌تواند و حق دارد از كارهاي سياسي بزرگ ديگري كه در گذشته انجام داد، سخن بگويد و آن را به‌رخ منتقدين خود بكشد، اما نمي‌تواند از من خرده گيرد كه چرا به اين ‌بخش از زندگي او اشاره‌اي نكرده‌ام. برخورد من به‌زندگي‌نامه او در همان محدوده‌اي بود كه در سايت خود منتشر كرد و من نخواستم و نيازي نيز نديدم فراتر از آن روم. اگر ايشان از آن فراتر رفته و به‌فعاليت‌هاي سياسي خود در دوران پس از انقلاب اشاره كرده بود و مي‌ديدم كه در اين زمينه نيز فقط نيمي و يا پاره‌اي از حقيقت را بيان كرده است، بدون ترديد آن نكات را نيز با خواننده درميان مي‌گذاشتم.

از منظر بازگوئي تاريخي، البته جبهه ملي خارج از كشور در سال 1965 هوادار قيام دهقانان در ايران بوده است. اما با اشاره به‌اين ‌نكته چگونه مي‌توان دنباله‌روي كوركورانه از مائوئيسم را توجيه كرد؟ جبهه ملي در آن دوران با الهام گرفتن از جنبش جنگل به رهبري ميرزا كوچك خان و نيز انقلاب‌هاي الجزاير و كوبا و حتي چين به‌اين نتيجه رسيده بود كه براي رهائي ايران از استبداد پهلوي بايد توده‌ها را بسيج كرد و از آن‌جا كه در آن دوران توده مردم را دهقانان تشكيل مي‌دادند، در ميان ما باور به انقلاب دهقاني وجود داشت، بدون آن كه خود را در اسارت ايدئولوژيك مائوئيسم، كاستريسم، چه‌گواريسم و ... قرار دهيم. جبهه ملي خارج از كشور، لااقل تا زماني كه من عضو اين سازمان بودم، در همه‌ي دوران‌هاي مبارزاتي خويش، هميشه از استقلال و آزادي ايران هواداري كرد و هيچ‌گاه به كپي‌برداري از رخدادهاي كشورهاي ديگر و نيز برنامه‌هاي احزاب چپ و راست ديگر كشورها بسنده نكرد و از امروز به‌فردا ايران را كشوري «نيمه‌مستعمره- نيمه‌فئودال» نناميد و بلكه كوشيد بنا بر شناخت و آگاهي از زمانه‌ي خويش، براي حل دشواري‌هاي جامعه ايران راه حل بيابد، هر چند كه بيش‌تر آن «راه‌حل»‌ها با واقعييات زمانه هم‌خواني نداشتند و به‌همين دليل نيز نتوانستند از كارآئي اجتماعي چنداني برخوردار گردند. اما ميان يك‌چنين روشي با اسلوب دنباله‌روي كوركورانه تفاوت از زمين تا آسمان است.

علاوه بر آن، بودند مائوئيست‌هائي كه پس از دستگيري و زندان و شكنجه، هم‌چون آقاي عباس ميلاني با ساواك شاه به‌همكاري پرداختند و عليه كنفدراسيون جزوه افشاءگرايانه منتشر كردند. اما اين‌گونه آدم‌ها را نمي‌توان معيار گرفت و گفت همه مائوئيست‌ها «خائن» بودند، زيرا چه بسيار افرادي كه به مائوئيسم باور داشتند، در راه تحقق آرمان‌هاي خود در مبارزه با رژيم شاه جان باختند و شهيد شدند. هيچ‌كس نمي‌تواند صميميت اين افراد در مبارزه عليه نظام استثماري سرمايه‌داري و عليه امپرياليسم آمريكا را كه در ايران سبب استقرار و استمرار حكومتي استبدادي شد، انكار كند و به‌آن احترام نگذارد. اما همان‌طور كه رفتار و كردار آن واداده‌ها را نمي‌توان به‌معيار سنجش مائوئيسم در ايران بدل ساخت، فداكاري و جانبازي اين شهيدان را نيز نمي‌توان معيار «حقانيت» مائوئيسم دانست. چنين است در ارزيابي از كساني كه در جبهه ملي فعال بودند. كساني از ما نيز در روند مبارزه وادادند و پس از بازگشت به‌ايران در سيستم استبدادي پهلوي جذب شدند. برخي از ما به‌ايران رفتند و در مبارزه با رژيم پهلوي شهيد شدند و برخي نيز به ‌ليبي و لبنان و عراق رفتند و بدون اطلاع ما «جبهه ملي خاورميانه» را كه بايد سازماني مخفي مي‌بود و زمينه را براي انتقال مبارزه از خارج به‌ايران آماده مي‌ساخت، علني ساختند و سبب انشعاب و تجزيه جبهه ملي خارج از كشور گشتند. حميد شوكت بخوبي مي‌داند كه من در صف و اردوي اين آقايان قرار نداشتم و حتي با آنها درگير مبارزه فكري و سياسي بودم.

دوم آن‌كه مسئله بنياد هوور را من مطرح نساختم و بلكه آقاي شوكت آن را در نامه‌ي سرگشاده خود به آقاي عباس ميلاني كه كارفرماي پيشين او بود، در سايت خود مطرح كرد. من اما در آن‌ نوشته يادآور شدم كه بنا به‌ادعاي يك نشريه آمريكائي كه نام و تاريخ انتشار آن را نيز در پانوشت نوشته‌ام ارائه دادم، آقاي ميلاني مشاور ديوانسالاري جورج بوش است. علاوه بر آن، غير از خواجه حافظ شيرازي، همه مي‌دانند كه بودجه بنياد هوور توسط «سيا» تأمين مي‌شود و حقوق آقاي شوكت از بودجه‌اي پرداخت مي‌شد كه بنياد هوور در اختيار آقاي عباس ميلاني گذاشته بود. اگر اين ادعا نادرست است و من قصد «افتراء و اتهام» دارم، خوب است آقاي شوكت براي افكار عمومي روشن كند چرا در نامه‌ي سرگشاده خود به بنياد هوور اشاره كرد و كوشيد نشان دهد كه كار او به‌اين مؤسسه ربطي نداشته است؟ مي‌بينيم كه آقاي شوكت خود مسائل شخصي‌اش را علني كرده است، اما از ما مي‌خواهد به نوشته‌هائي كه درباره زندگي شخصي‌اش انتشار داده است، برخورد نكنيم، چرا كه مي‌خواهيم «شخصيت و انديشه»اش را «ترور» كنيم. آيا بحث در اين سطح مبتذل نيست؟

سوم آن كه آقاي حميد شوكت تا كنون چند كتاب انتشار داده‌ است و من در هر يك از آنان خطاها و برداشت‌هاي نادرستي را ديده‌ام و منتهي از آن‌جا كه آن موارد از اهميتي برخوردار نبودند، در آن باره نقدي ننوشتم. روزي كه مقدمه «تاريخچه 20 ساله كنفدراسيون» را خواندم، برايم آشكار شد كه شوكت براي آن كه بتواند آن كتاب را در ايران منتشر كند، در آن مقدمه بدون هرگونه دليل و توجيه منطقي به آيت‌الله كاشاني اشاره كرده است. اما تشخيص اين امر باعث نشد كه بخواهم ايشان را «افشاء» و «ترور شخصيت» كنم. هم‌چنين درباره مصاحبه‌اش با مهدي تهراني كه در 2 جلد كتاب انتشار داد، مي‌توان حرف‌هاي زيادي زد، اما آن نيز برايم از اهميت چنداني برخوردار نبود و به‌همين دليل تا به‌امروز در آن باره چيزي ننوشتم.

ليكن در مورد «در تيررس حادثه» چنين نيست. شوكت در اين كتاب كوشيده است به‌ما بياموزد كه مبارزه با امپرياليسم كار بيهوده‌اي است و سياستمدار خوب كسي است كه بايد با توجه به‌منافع امپرياليسم براي حل مشكلات جامعه‌ي خويش «راه حلي واقعگرايانه» بيابد. كار تاريخ‌نويس طرح يك‌چنين پيامي نيست. كسي كه خود را «تاريخ‌نگار» مي‌نامد، بايد تاريخ، يعني رويدادهاي گذشته را كالبدشكافي كند و براي خواننده روشن سازد كه چرا وقايع اين گونه اتفاق افتاده‌اند و با توجه به تناسب نيروهائي كه در برابر يكديگر صف‌بندي كرده بودند، به‌گونه ديگري نمي‌توانستند رخ دهند. اما حميد شوكت از اين مرز فراتر مي‌رود و در هيبت «تاريخ‌نويس» مي‌خواهد به‌ما بقبولاند كه مردان سياسي وابسته به امپرياليسم مردان بزرگ سياسي بوده‌اند و مردان سياسي هم‌چون دكتر مصدق كه براي استقلال و آزادي ايران مبارزه كردند، چون «واقعگرا» نبوده‌اند، در نهايت، كوتوله‌هاي سياسي‌اند. روشن است در برابر يك‌چنين «تاريخ‌نويساني» نبايد سكوت كرد و بلكه بايد آشكار ساخت كه از دو حال خارج نيست. يا اين «تاريخ‌نويسان» نمي‌دانند چه مي‌گويند و طرح چنين مواضعي از روي ناداني است و يا آن كه چون عامل و مزدبگير گشته‌اند، پس مأمورند و معذور، هم‌چون جلال متيني و علی ميرفطروس كه مي‌گويند جيره‌خوار خانواده پهلوي هستند.

جالب آن كه شوكت «نقد» خود به منتقدين نامرئي و بي‌هويت خويش را در سايتي انتشار داده است كه مخارجش از طريق آگهي‌هائي كه از «راديو فردا»، «صداي آمريكا» و ... دريافت مي‌كند، تأمين مي‌گردد و سال‌ها است كه با سماجت از پخش نوشته‌هاي افرادي چون من خودداري و ما را «سانسور» مي‌كند. علاوه بر اين، در اين سايت كساني چون آقاي حسين باقرزاده و ... كه علنأ با آقاي تيمرمن آمريكائي و مأمورين «موساد» در پاريس جلسه مشترك برگزار كردند، قلم‌فرسائي مي‌كنند. و در همين سايت بيش از هر سايت ديگري براي تشكيل موفقيت‌آميز كنفرانس‌هاي برلين و لندن و پاريس كه هزينه همه آنها را «سيا» تأمين كرده، تبليغ شده است.

چهارم آن كه من در نوشته‌هايم نه تنها به‌كسي توصيه نكرده‌ام كتاب «در تيررس حادثه» را نخواند، بلكه نقد من هر چند سبب اشتهار آن كتاب، اما موجب بدنامي نويسنده‌اش گشت. بنابراين، اين ما «كوردلان» و «بد ذاتان» نيستيم كه در پي «ترور شخصيت» آقاي شوكت برآمده‌ايم و بلكه او به‌سبب برخورد يك‌جانبه‌نگرانه و سرشار از پيش‌داوري‌هايش نسبت به جنبش ملي به‌رهبري دكتر مصدق، و ستايش يك نوكر بيگانه‌ي مال مردم خور، موجب بدنامي خويش گشته است. در حقيقت، او خود طناب دار بدنامي را بر حلق خويش آويخته و از آن آويزان شده است.

پنجم آن كه معلوم نيست چه كسي از قيام خودجوش سي تير «حماسه» ساخته و مصدق را «اسطوره» ناميده است! لااقل من به‌چنين كساني تعلق ندارم و مصدق را نيز بدون خطا نمي‌دانم. اما تفاوتي است ميان برخورد كساني چون خليل ملكي، دكتر صديقي و ... به‌خطاها و تصميم‌هاي اشتباهي كه مصدق در دوران فعاليت سياسي خود گرفت، با نقد كساني چون متيتي، ميرفطروس، شوكت و ... كه مصدق را «نقد»كرده‌اند. نقد خليل ملكي، دكتر صديقي و ديگر نزديكان و همكاران دكتر مصدق نقدي خيرخواهانه است و در خدمت پيش‌برد جنبش استقلال‌طلبانه و آزاديخواهانه مردم ايران قرار دارد، در حالي كه «نقد» اين آقايان خرابكارانه، هم‌راه با تحريف تاريخ و با هدف از پا درآوردن جنبش آزاديخواهانه مردم ايران در برابر زياده‌خواهي‌هاي امپرياليسم آمريكا انجام گرفته است. كساني كه مدعي‌اند ما از رخدادها و رهبران جنبش ملي حماسه و اسطوره ساخته‌ايم، هم‌چون آن دزدي كه براي رد گم كردن فرياد «دزد، دزد را بگيريد» را سر داده بود، با طرح اين حرف‌ها مي‌خواهند رد گم كنند. در اين زمينه نيز تاريخ‌نگاران «نوآوري» چون شوكت نخست افراد نامرئي و بي‌هويتي را به‌جرمي متهم مي‌سازند تا سپس بتوانند براي نظرات انحرافي، ضد تاريخي و يك‌جانبه‌نگرانه خويش فضاي زيست بوجود آورند. اما كسي كه بدون هرگونه سند و مدرك و استدلالي مي‌نويسد سياست نفتي مصدق «معطوف به حل دشواري‌ها و راه منطقي نبود» و هم‌چنين بدون ارائه هرگونه سند و مدرك و تحليلي مدعي مي‌شود «مصدق كم و بيش در همه عرصه‌ها شكست خورده بود و بدون كودتا نيز ماندني نبود» و يا آن كه بدون هرگونه سند و استدلال و منطقي مدعي مي‌شود «آزادي و استقلال و حق حاكميتي كه او (مصدق) خود را منجي آن مي‌دانست، فاقد طرح و برنامه‌اي هدفمند بود»، در پي افشاءگري سياسي است و نه كار مبتني بر بررسي‌هاي دانش‌پژوهانه. كسي كه اين سخن‌هاي شعارگونه، پوچ، بدون سند و مدرك و تحليل را مي‌زند و در همين «پاسخي به مناديان ...» باز هم تكرار مي‌كند كه قيام سي تير در «هماهنگی ميان دربار، حزب توده، نيروهای ملی و مذهبی و ...» تحقق يافت، در پي روشنگري تاريخ‌نگارانه نيست و بلكه مي‌كوشد با طرح اتهاماتي بدين گونه پاي دربار وابسته به‌استعمار را به‌درون جنبش سي تير بكشاند كه محتوائي ضد استعماري داشت. «تاريخ‌نگاري» كه مرزها را بدين‌گونه درهم مي‌ريزد و مخدوش مي‌كند، در پي تاريخ‌نگاري نيست و بلكه يك آژيتاتور پرووكاتور سياسي تمام عيار است.

ششم آن كه تخصص من در تاريخ‌نگاري به‌اندازه آقاي شوكت است، يعني هر دو ما در اين رشته تخصصي نداريم. فرق شوكت و من آن است كه من اين سخن را گفته‌ام و او مي‌پندارد چون چند مصاحبه با چند تن انجام داده است كه به‌جنبش «چپ» تعلق داشتند، و آنها را به‌صورت كتاب منتشر ساخته است، پس بايد او را «تاريخ‌نگار متخصص» دانست. مقايسه تاريخ كنفدراسيون شوكت با تاريخ كنفدراسيون افشين متين آشكار مي‌سازد كه ميان تاريخ‌نگاري تخصصي و غيرتخصصي تفاوت از زمين تا آسمان است. و به‌همين دليل نيز به‌ايشان پيشنهاد مي‌كنم نه درباره تاريخچه جبهه ملي در خارج از كشور تاريخ‌نگاري كند و نه با اين همه پيشداوري و كژانديشي، بيوگرافي دكتر مصدق را بنويسد.

اما عدم تخصص در دانش تاريخ‌نگاري به‌اين معني نيست كه او و من از تاريخ ايران بي‌‌خبريم و نمي‌توانيم درباره آن بنويسيم. به‌همين دليل نيز او حق دارد كتاب «در تيررس حادثه» را بنويسد و من، هم‌چون هر كس ديگري، حق دارم درباره ادعاها و بهتان‌هائي كه شوكت در كتاب خود عليه جنبش ملي و دكتر مصدق مطرح كرده است، داوري كنم. به‌همين گونه نيز آقاي دكتر مهرآسا در نقد خود مطرح ساخت كه كتاب «در تيررس حادثه» را نخوانده و به مضمون آن نيز انتقادي نكرده است. نقد او درباره ‌سخنان شوكت در مصاحبه با نشريه «جهان كتاب» بود. بنابراين كسي را نمي‌توان متهم ساخت كه «كتاب» او را نخوانده نقد كرده است، چنين ادعائي دروغ و بهتاني بيش نيست. ديگر آن كه من كتاب «در تيررس حادثه» را بسيار با دقت خواندم و مي‌توانم درباره آن بيش‌تر از آن‌چه تا كنون نوشته‌ام، بنويسم. اما از آن‌جا كه ديدم در آن كتاب مواضعي به‌غايت انحرافي و ارتجاعي، آن‌هم بدون ارائه مدرك و سند و برهان و تحليل، مطرح شده‌اند كه بايد افشاء شوند، به‌نوشتن مقاله «كسي كه هم از توبره مي‌خورد و هم از آخور» بسنده كردم.

هفتم آن كه من هميشه هوادار آزادي انديشه و گفتار و نوشتار بوده‌ام و در سازمان‌هاي سياسي‌اي كه در آنها عضو بودم و هستم و نشرياتي كه در آنها مي‌نوشتم و هنوز نيز مي‌نويسم، از اين منش و اسلوب هواداري كرده‌ام. بنابراين خوب است آقاي شوكت چماق «سانسور» را بر سر كساني بكوبد كه در ايران جامعه را به‌ «خودي» و «غيرخودي» تقسيم كرده‌اند و هفته‌اي نيست كه روزنامه و نشريه‌اي را كه صاحب‌امتيازهاي آنان «خودي» هستند، توقيف نكنند و براي انتشار كتاب بايد حتمأ از آنها مجوز گرفت. ديگر آن كه خود هوادار پژوهش هستم و تا كنون نيز در اين رابطه چند كتاب‌ پژوهشي درباره دمكراسي، پديده بنيادگرائي ديني و تروريسم انتشار داده‌ام. بنابراين مخالفت با مواضعي كه شوكت در «تيررس حادثه» مطرح ساخته است، ربطي به‌دشمني من و امثال من با «كاوش» و «جستجوي حقيقت» ندارد. كسي كه مي‌كوشد به دشنام‌ها و كينه‌توزي‌هاي خود جامه «كاوش و جستجوي حقيقت» بپوشاند، كسي كه بدون ارائه هر گونه سند و مدركي «سستي و ناپايداري» را «ويژگي ذاتي جبهه ملي و راز گشوده‌ي طلسم شكست و ناكامي»اش مي‌نامد، در پي خاك پاشيدن در چشمان مردم است تا آنها را از ديدن واقعيت باز دارد. همه‌ي اين ادعاها از گوهر تحقيق، كاوش و پژوهش تهي هستند و مي‌توانند از سوي يك جريان سياسي در يك اعلاميه سياسي گنجانده شوند.

مشكل آقاي شوكت آن است كه همه كساني را كه باورهاي او از جنبش ملي ايران را كه بدون استدلال، بدون سند و بدون تحليل منطقي مطرح ساخته است، انحرافي و حتي به‌غايت ارتجاعي مي‌دانند، به «سانسور» و «كتاب‌سوزي» متهم مي‌سازد تا خود را مظلوم بنماياند و ديگران را كه با منطق و استدلال نادرستي‌ها، سستي‌ها و موضع‌گيري‌هاي سياسي او به‌نفع اردوگاه ارتجاع شكست‌خورده و ارتجاع حاكم را آشكار ساخته‌اند، به‌«شقاوت» سياسي متهم سازد. البته اين خود روشي است شناخته شده، يعني خود را در گفتار دمكرات، آزاديخواه و هوادار گفتگو و جامعه چند صدائي نماياندن، اما در كردار به‌همه دستاوردهاي جنبش دمكراتيك و آزاديخواهانه مردم ايران تاختن و رهبران آن را هم‌چون ابلهاني كه نه طرحي داشتند و نه برنامه‌اي و نه مي‌دانستند چه مي‌كنند، جلوه دادن، فقط و فقط مي‌تواند كار يك آژيتاتور پرووكاتور سياسي باشد. روشن است كه ميان يك تاريخ‌نويس و يك آژيتاتور پرووكاتور سياسي تفاوت از زمين تا آسمان است.

هشتم آن كه شوكت مرا به «تسويه‌حساب سياسي و كينه‌توزي ايدئولوژيك» متهم ساخته است. تا آن‌جا كه مي‌دانم، ايشان سال‌‌ها است كه از سياست كناره گرفته است، وگرنه نه مي‌توانست به‌ايران سفر كند و نه نشريات ايران كه توسط «خودي‌»هاي رژيم اسلامي منتشر مي‌شوند، با ايشان مصاحبه مي‌كردند و سبب شهرت‌شان مي‌گشتند.

صرف‌نظر از آن كه اصطلاح «كينه‌توزي ايدئولوژيك» حرف بي‌ربط و پوچي است، من نمي‌دانم آقاي شوكت كه در گذشته خود را «چپ» و مائوئيست مي‌دانست و به‌قول خود پس از انقلاب به‌جبهه دمكراتيك ملي در ايران پيوست و عضو هيئت تحريريه نشريه «آزادي» بود كه توسط آن جبهه انتشار مي‌يافت و پس ازبازگشت به‌اروپا به‌همكاري با «نامه آزادی خواهان» پرداخت که از سوی «جمهوری‌خواهان ملی ايران» منتشر می شد، و پس از آن نيز سياست را بوسيد و كنار نهاد، اينك پيرو كدام ايدئولوژي است تا بتوانم به‌ ايدئولوژي او كينه ورزم. علاوه براين، من هم‌چون ماركس، ايدئولوژي را خودآگاهي كاذب مي‌دانم و معلوم نيست چرا بايد به خودآگاهي كاذب آقاي شوكت كه سبب شده است تا در «در تيررس حادثه» اين‌ همه به‌دستاوردهاي جنبش ملي توهين كند، كينه داشته باشم؟ آن زمان كه ايشان مائويست بودند، با نوشتن مقاله‌اي در نشريه «كارگر» نادرستي انديشه مائو در رابطه با تئوري جامعه نيمه مستعمره- نيمه‌فئودال را از منظر انديشه‌هاي ماركس نشان دادم. امروز اما با توجه به‌مضمون و مواضع ايشان در «در تيررس حادثه» دريافته‌ام كه او هوادار «واقعگرائي» در سياست است و به‌همين دليل قوام‌السطنه را در برابر دكتر مصدق علم كرده است تا به‌ما بياموزد كه با توجه به‌جهاني‌شدن سرمايه‌داري و تك‌ابرقدرتي آمريكا، بايد در رابطه با منافع ملي خويش با كانون‌هاي امپرياليستي از در مصالحه درآئيم، وگرنه همه تلاش‌هاي ما هم‌چون سي تير «شكست شومي» بيش نخواهند بود.

نهم آن كه آقاي شوكت به‌خود اجازه مي‌دهد از رسانه‌هاي امپرياليستي براي مردم ايران سخنراني كند و به‌آنها اصول «آزادي و دمكراسي» را بياموزد، اما كساني چون آقاي بني صدر را شايسته سخن گفتن درباره آزادي و دمكراسي نمي‌داند. اگر آقاي بني‌صدر حق ندارد به‌ايشان «جاي چپ و راست» را نشان دهد، چگونه شوكت به‌خود حق مي‌دهد با بررسي تاريخ ايران يك نوكر بيگانه و دزد مال مردم خور را كه با آن پول‌هاي باد آورده در كازينوي مونته كارلو با ملك فارغ، شاه فراري مصر، قمار مي‌‌زد، به‌قهرمان ملي بدل سازد؟

دهم آن كه فضيلت سفر به‌ايران مبارزان خارج از كشور در دوران سلطه استبدادي شاه در آن بود كه مي‌خواستند مبارزه مسلحانه را عليه آن حكومت استبدادي سازمان دهند. اما سفر به‌ايران براي «مراجعه به‌آرشيو و دستيابي به سند ومدرك» و مصاحبه با نشرياتي كه در ايران انتشار مي‌يابند، از هيچ‌گونه فضيلتي برخوردار نيست و اصولأ اين‌گونه سفرها را نمي‌توان با يكديگر مقايسه كرد. علاوه بر آن، تا آنجا كه مي‌دانم، يكي از اين سفرها در دوراني انجام گرفت كه كتاب «در تيررس حادثه» براي دريافت اجازه انتشار نزد «اداره ارشاد» بود.

نتيجه آن كه آقاي شوكت پيش از آن كه تاريخ‌نگار باشد، يك آژيتاتور پرووكاتور سياسي است. بنا براين بايد چنين كسي را افشاء كرد تا مردم ايران با مطالعه نوشته‌ها و ادعاهاي كساني چون شوكت، متيني، ميرفطروس، داريوش همايون، باقر پرهام و ... و آن‌چه كه ما در نقد و افشاءگري اينان نوشته‌ايم، بتوانند بد را از خوب و سره را از ناسره تشخيص دهند و بدانند دوستان و دشمنانشان كيستند.

منوچهر صالحي

msalehi@t-online.de

کتابخانه اینترنتی برای دیدن و وارد شدن به سیت کتابخانه اینترنتی بر روی لینک فشار دهید.

حمید شوکت

پاسخی به منادیان کتاب در تیررس حادثه

در چند ماهی که از انتشار کتاب درتیررس حادثه می گذرد، شماری تحت عنوان دفاع از مصدق و نهضت ملی یا چپ و زحمتکشان، حملات تندی را که نام نقد و بررسی کتاب بر آن نهاده اند آغاز کرده و دست به انتشار مقالاتی زده اند که جز تهمت و ناسزا و مخدوش کردن واقعیات، چیز دیگری بیش نیست.

بیشتر بخوانید

حاشیه ای بر کتاب دکتر جلال متینی در باره کارنامه سیاسی دکتر مصدق


دکتر مرتضی مشیری

کارنامه سیاسی دکتر مصدق
چندی قبل ، بوسیله ﺁقای دکتر جلال متینی ، در لوس ﺁنجلس، با پولهای دزدان فراری و عاملین کودتای ننگین 28 مرداد 1332، کتابی در باره زنده یاد دکتر محمد مصدق پیشوای بزرگ ملی ایران ، به چاپ رسید که سراپا دروغ و دشنام و مهمل ها است.

بیشتر بخوانید

       روز آنلاین، حمزه فراحتی و پروژه‌ی سفید سازی

روز آنلاین، حمزه فراحتی و پروژه‌ی سفید سازی

ایرج مصداقی

محسن درزی«روز آنلاین» مطلبی را تحت عنوان «چاپ ویژه کتاب» به قلم پرستو سپهری به شرح زیر درج کرده است:
«کتاب خواندني و ارزشمند " از آن سال ها و سال هاي ديگر" پيشتر در اين صفحات معرفي شده است. حمزه فراحتي نويسنده کتاب، در بخش هاي پاياني اثر خود، متني از يک زنداني سياسي را آورده است. نويسنده - محسن درزي - واقعيتي را تصوير مي‌کند که به يک داستان استادانه پهلو مي‌زند.»

بیشتر بخوانید


letzte Änderungen: 30.3.2017 6:48