حزب سوسيال دمکرات ايران
Home حزب    حقوق بشر    دانشگاه های ایران    جوانان    زنان    گارگری    مسائل جهانی    گزارش    فرهنگ و    اقتصاد    تاریخ    تریبون آزاد    ورزشی    بهداشت و بهزیستی    پیرامون زیست ایران و جهان   
فلسفه،مردم شناسی،جامعه شناسی،علوم سیاسی فيلم و سينما تئاتر و موزيكال موزيك و كنسرت معرفي فرهنگ و ادبيات ايران و كشورهاي همسايه رسانه های همگانی سیاست های آموزشی رژیم اسلامی شعرو معرفی کتاب و نقد بر آن فرهنگ ، آداب و رسوم، جشن های ایران زمین anmelden Suche
fa en de fr es

ایمیل ما :
info@spiran.com
webmaster@spiran.com
www.spiran.com

آدرس پستی ما :
Spiran
P.O.BOX 420 450
50937 KÖLN
Germany
Fax: 0049221 42 42 27

اين نوشته از درون ايران می آيد:
درستی و نادرستی و دقت مطالب را من بررسی نکرده ام:

جشن مهرگان


جشن مهرگان، جشن پیمان و دوستی، جشن روشنایی و مهر در جان و روان هستی بر همه هم میهنان و مهرافرینان خجسته باد.
پس از جشن نوروز و زادروز اشوزرتشت در این روزها، جشن مهرگان از بزرگترین جشنهای ایرانیان باستان است.
درباره این جشن سخن فراوان و متفاوت است. در روزگاران پیشین هر سال را به دو فصل تابستان بزرگ و زمستان بزرگ بخش می کردند که تابستان بزرگ از فروردین تا پایان مهر و زمستان بزرگ از ابان تا اغاز فروردین به درازا می انجامید. برخی جشن نوروز را سر اغاز تابستان بزرگ و جشن مهرگان را اغاز زمستان بزرگ می دانند.. برخی این جشن را به ایزد مهر که از ان در اوستا به عنوان بزرگترین ایزد اریایی های پیش از اشوزرتشت یاد شده، نسبت می دهند.
اما درست ترین و بهترین انگیزه برپایی این جشن که تا کنون بدست امده و امروزه بر اساس ان مهرگان برگزار می شود اشاره به پیروزی فریدون بر ضحاک ماردوش دارد. حال چکیده ای از این داستان را برای شما بازگو می کنم:
پس از شهریاری جمشید شاه، ضحاک بر ایران زمین دست درازی نمود و خود را شاه ایران نامید. در زمان پادشاهی ضحاک اهریمن او را فریب داده و بر شانه اش بوسه زده تا دو مار بر شانه هایش بروید. خوراک این مارها مغز انسان بود. پس بدستور شاه روزانه یک نفر سربریده می شود. روزی شاه خواب هولناکی می بیند که تعبیرش اینگونه است: جوانی در اینده بپا خواهد خواست که تو را(ضحاک) در کوه دماوند به بند خواهد کشید. پس ضحاک دستور داد همه کودکان را سر بریدند. اما فریدون توسط مادر جان سالم به در برده و بوسیله گاوی شیر داده می شود تا ببالید و با کمک کاوه اهنگر بر ضد ضحاک شورید و وی را در کوه دماوند به بند کشید.(در داستانها امده که در اینده ضحاک از بند گسسته و دوباره به قدرت می رسد.)
نکته ی مهم
چگونه است که در سالنمای(تقویم) کشور ما عزاداری ها و جشنهای(اعیاد) اسلام گرامی شمرده شده و تعطیل رسمی می باشد اما هنوز 99% مردم کشور ما از جشنهای خود اگاه نمی باشند؟
به هر روی جشن مهرگان را شادباش مي گويم و اميد دارم كه همه ايرانيان میهن خواه روزي را ببينند كه در همه روزشمارها شادروزهاي پارسي نقش بسته باشد

04.10.2008


بزرگترین جشن ملی ایران که در نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آن‌گاه که آفتاب جهانتاب به برج حمل انتقال یابد و روز و شب برابر گردد ـ آغاز می‌شود. در ادبیات پارسی گاه به نام «جشن فروردین» خوانده می‌شود. این جشن در اصل یکی از دو جشن سال آریائی بود: آریائیان در اعصار باستانی دو فصل گرما و سرما داشتند. فصل گرما شامل بهار و تابستان و فصل سرما شامل پائیز و زمستان می‌شد. فصل سرما در اوستائی زیمه Zima و فصل گرما همه Hama خوانده شده. در هریک از این دو فصل جشنی برپا می‌داشتند.





مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی

دکتر محمد معين

جشن نوروز

بزرگترین جشن ملی ایران که در نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آن‌گاه که آفتاب جهانتاب به برج حمل انتقال یابد و روز و شب برابر گردد ـ آغاز می‌شود در ادبیات پارسی گاه به نام «جشن فروردین» خوانده می‌شود:
جشن فرخندۀ فروردین است
روز بازار گل و نسرین است
و گاه «جشن بهار» یا «بهار جشن»:
بهار سال غلام بهار جشن ملک
که هم به طبع غلامست و هم بطوع غلام


و بیشتر به نام «نوروز» معروف است:
بر لشگر زمستان نوروز نامدار
کرده است رای تاختن و قصد کارزار

جشن سال نو نزد آریائیان
این جشن در اصل یکی از دو جشن سال آریائی بود: آریائیان در اعصار باستانی دو فصل گرما و سرما داشتند. فصل گرما شامل بهار و تابستان و فصل سرما شامل پائیز و زمستان می‌شد. فصل سرما در اوستائی زیمه Zima و فصل گرما همه Hama خوانده شده. در زمانی بسیار کهن فصل سرما شامل ده ماه و فصل گرما شامل دو ماه بود، چنان‌که در وندیداد فرگرد اول بند 2 و 3 آمده، ولی بعدها در دو فصل مزبور تغییری پدیدار گشت چه تابستان دارای هفت ماه و زمستان پنج ماه گردید، چنان‌که این امر نیز در شرح بندهای نامبرده از وندیداد مسطور است.

در هریک از این دو فصل جشنی برپا می‌داشتند که هر دو آغاز سال نو به شمار می‌رفته: نخست جشنی که به هنگام آغاز فصل گرما ـ یعنی وقتی که گله‌ها را از آغل‌ها به چمن‌های سبز و خرم می‌کشانیدند و از دیدن چهرۀ دل آرای خورشید شاد و خرم می‌شدند ـ و دیگر در آغاز فصل سرما که گله را به آغل کشانیده توشۀ روزگار سرما را تهیه می‌دیدند.


نوروز و مهرگان
از یک طرف می‌بینیم که در عهد هند و اروپائی سال از اول تابستان «انقلاب صیفی» و با ماه تیر آغاز می‌شده و دلیل آن لغت (میذیایری) است که اسم گاهنبار پنجم از شش گاهنبار (جشن) سال است. این جشن در حوالی «انقلاب شتوی» برپا می‌شده و معنای لغوی آن «نیمۀ سال» است. از بیان بندهشن پهلوی چنین بر می‌آید که (میذیایری) در اصل در حوالی انقلاب شتوی (اول جدی) و بنابراین اول سال در حوالی انقلاب صیفی (اول سرطان) و مطابق (میذیایری شم) بوده است.

از سوی دیگر در می‌یابیم که در زمانی سال با اول تابستان شروع می‌شد ولی نه با تیرماه، بلکه با فروردین ماه ـ بیرونی، اول سال ایرانیان را در فروردین و در انقلاب صیفی می‌داند و اعیاد خوارزمی نیز مؤید این مدعا است. مسعودی در التنبیه و الاشراف گوید: «آغاز سال ایرانیان در اول تابستان و مهرگان در آغاز فصل زمستان بوده است.» در نوروزنامه منسوب به خیام آمده.: «فروردین آن روز

سی سال گذشته از پادشاهی گشتاسب که زردشت بیرون آمد[ آفتاب به اول سرطان قرار کرد و جشن کرد.» در کتاب التاج منسوب به جاحظ آمده: «نوروز و مهرگان دو فصل سال هستند: مهرگان دخول زمستان و فصل سرما است و نوروز اذن دخول فصل گرما است.»


هنگام جشن
قرائنی در دست است که می‌رساند این جشن در عهد قدیم، یعنی به هنگام تدوین بخش کهن اوستا نیز در آغاز برج حمل یعنی اول بهار برپا می‌شده و شاید به نحوی که اکنون بر ما معلوم نیست آن را رد اول برج مزبور ثابت نگاه می‌داشتند ـ مطابق حدس بعضی از خاورشناسان در عهد داریوش اول و اواخر پادشاهی او (در حدود 505ق‌م)، در هنگامی که تقویم اوستائی یعنی سال فروردین تا اسفندارمذ بجای تقویم باستانی و سالی که ماههای آن «باگایادی» و «گرماپادا» و غیره بود و از اوایل پائیز شروع می‌شد، رسماً در کشور ایران پذیرفته شد، ترتیب کبیسۀ سال معمولی به هم خورد و فقط در سال مذهبی و برای امور دینی و روحانی کبیسه را مراعات می‌کردند ولی از آن زمان به بعد سال رسمی ناقص و غیرثابت شده است ـ برخی دیگر از اندیشمندان برآنند که این ترتیب در زمان داریوش دوم (یعنی در سال 411ق.م) به عمل آمده است.

چنانکه از تواریخ بر می‌آید، در عهد ساسانیان نوروز ـ یعنی روز اول سال ایرانی و نخستین روز فروردین ماه در اول فصل بهار نبود بلکه مانند عید فطر و عید اضحی در میان مسلمانان، آن هم در فصول می‌گشت.

در سال یازدهم هجرت که مبدأ تاریخ یزدگردی و مصادف با جلوس یزدگرد پسر شهریار آخرین شاهنشاه ساسانی است، نوروز در شانزدهم حزیران رومی (ژوئن فرنگی) یعنی نزدیک به اول تابستان بود و از آن تاریخ به این طرف به تدریج هر چهار سال یک روز عقب‌تر ماند، تا در حدود سال 392 هجری، نوروز به اول حمل رسید ـ در سال 467 هجری نوروز در بیست و سوم برج حوت یعنی هفده روز به پایان زمستان مانده واقع بود ـ در این هنگام جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی (465-485) ترتیب تقویم جدید جلالی را بنا نهاد و نوروز را در روز اول بهار که موقع نجومی تحویل آفتاب به برج حمل است ـ قرار داده و ثابت نگاهداشت. بدین طریق که قرار شد در هر چهار سال یک بار سال را به 366 روز بشمرند و پس از تکرار این عمل هفت بار یعنی پس از هفت مرتبه چهار سال (یا 28 سال) بار هشتم به جای اینکه سال چهارم را 366 روز حساب کنند با سال پنجم (یعنی درواقع با سال سی و سوم از آغاز حمل) این معامله را بکنندو بدین ترتیب روی هم رفته سال جلالی نزدیک‌ترین سال‌های دنیا به سال خورشیدی حقیقی که 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه است می‌شود.

جشن فروردین و فروردگان
فروردین از ریشه فرور و فرورد است که از یک واژۀ پارسی باستان به ما رسیده: در سنگ نبشتۀ بهستان (بیستون) داریوش بزرگ یکی از هماوردان خود را به نام فراورتی Faravarti یاد کرده. دومین پادشاه ماد نیز فرودتی نام داشته و پدر دیاکو سردودمان پادشاهان ماد هم که در 713ق.م به تخت شاهی جلوس کرد همین نام را داشته، فرودتی با واژۀ اوستائی فروشی Farvashi و پهلوی فروهر Farvahr برابر است. در اوستا فروشی یکی از نیروهای نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی گراید. هیأت واژۀ (فروردین) از هیأت اوستائی در حالت اضافه در جمع مؤنث اتخاذ شده، چه در اوستا این ترکیب همیشه با واژۀ اشاون ashâvan آمده به معنی فرودهای پاکان، فروهرهای نیرومند پارسیان ـ بنابراین در کلمۀ فارسی (فروردین) مضاف‌الیه آنکه (پاکان) باشد افتاده است.

اما فروردگان مرکب است از همان فرورد و گان پسوند نسبت و اتصاف. این لغت به جشن ویژۀ ارواح در گذشتگان اطلاق می‌شده و آن هنگام نزول فروهران است از آسمان برای دیدن بازماندگان. نظیر آن در دیگر ادیان کهن و نو نیز دیده می‌شود و آن را (عید اموات) گویند. در نزد هندوان ستایش نیاکان (پیتارا Pitara) شباهتی به این جشن ایرانی دارد ـ رومیان نیز ارواح مردگان را به نام Manes خدایانی به تصور درآورده فدیه نثار آنان می‌کردند و معتقد بودند پس از آنکه تن به خاک سپرده شد، روان به مقامی ارجمند خواهد رسید، از این‌رو در گورستان‌ها، در ماه فوریه جشنی برای مردگان برپا می‌کردند و فدیه می‌دادند. بعضی مدت جشن فروردگان را پنج روز و برخی ده روز دانسته‌اند. این عید که اکنون پارسیان هند آن را «مقتات» می‌نامند در ایران به نام فروردگان و فروردیگان و معرب آنها فروردجان و فروردیجان از لغات پهلوی فردگان و پردگان و پردجان و به اصطلاح ادبی فروردکان نامیده شده و ریشۀ آنها از لغت اوستائی فرورتی و فروشی است که در بالا گذشت.

بنابر مشهور، این عید ده روز بوده که در اصل عبارت بوده است از پنج روز آخر ماه دوازدهم با پنج روز الحاقی اندر گاه و در اواخر عهد ساسانیان و همچنین نزد اغلب زرتشتیان قرون نخستین اسلام پنج روز آخر ماه آبان با پنج روز اندرگاه که پس از آخر آبان می‌آمده است. از خود اوستا مستفاد می‌شود که این عید از زمان قدیم ده روز بوده است چه در «یشت 13 بند 49» مدت نزول ارواح را ده روز می‌شمارد ولی معذلک ممکن و بلکه محتمل است هنگامی که خمسۀ مسترقه در جلو دی ماه بوده پنج روز پایان اسفندارمذ، یعنی از 26 تا 30 آن ماه عید بازگشت ارواح به منازل خودشان بوده است و چون خمسه را بعدها به آخر اسفندارمذ نقل کردند بعضی چون فروردگان را در واقع آخرین پنج روز قبل از فروردین می‌دانستند همان خمسه را فروردگان شمردند و برخی دیگر بنابر همان سنت جاری قدیم پنج روز آخر اسفندارمز را فروردگان گرفتند و عاقبت چنان‌که بیرونی نوشته: «از آنجا که این ایام در آئین مذهبی اهمیت بسیار داشته و از زرتشتیان نمی‌بایست فوت شود عمل به احتیاط کردند و هر دو پنج روز یعنی همۀ ده روز را جشن گرفتند.»

فروردگان که در پایان سال گرفته می‌شد ظاهراً در واقع روزهای عزا و ماتم بوده نه جشن شادی، چنان‌که بیرونی راجع به همین روزهای آخر سال نزد سغدیان گوید: «در آخر ماه دوازدهم (خشوم) اهل سغد برای اموات قدیم خود گریه و نوحه‌سرائی کنند چهره‌های خود را بخراشند و برای مردگان خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها گذارند و ظاهراً به همین جهت جشن نوروز که پس از آن می‌آید روز شادی بزرگ بوده (علاوه بر آنکه جشن آغاز سال محسوب می‌شده).»

کلمۀ جشن هم که در این اصطلاح به کار رفته با (یشتن) پهلوی و (یزشن) پازند و (یسنا) و (یشت) اوستائی از یک ریشه و به معنی نیایش و ستایش و مجازاً برپا داشتن آئین و رسوم و تشریفات (اعم از سوگ و سور) است.

در داستانهای ملی
فردوسی که بدون شک مواد شاهنامۀ خود را مع‌الواسطه از خداینامک و دیگر کتب و رسایل پهلوی اتخاذ کرده، اندر پادشاهی جمشید گوید:

چو آن کارهای وی آمد به جای
ز جای مهی بر تر آورد پای

به فر کیانی یکی سخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشناخت

که چون خواستی دیو برداشتی
ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت اوی
از آن بر شده فرۀ بخت اوی

به جمشید بر، گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو، هرمز فروردین
برآسود از رنج تن، دل ز کین

به نوروز نو، شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار
بمانده از آن خسروان یادگار


وجه تسمیه

از همین داستانی که بیرونی آن را نقل کرده نیک بر می‌آید که نوروز را به معنی «روز نو و تازه» یعنی روزی که سال نو بدان آغاز گردد، می‌دانستند. ابوریحان در التفهیم نوشته:
«از رسم‌های پارسیان نوروز چیست؟ نخستین روز است از فروردین ماه، و از این جهت روز نو نام کردند، زیرا که پیشانی سال نو است.»

برخی نوشته‌اند سبب آنکه این روز را نوروز خواندند آن بود که صابیان در روزگار طهمورث پدید آمدند و چون جمشید با پادشاهی رسید دین را تازه کرد و چون نوروز روز نوین بود آن را جشن گرفتند و نیز گفته‌اند: جم در شهرها می‌گردید و چون خواست به آذربایجان اندر شود بر تختی از زر نشست و مردم به دوش می‌بردند و چون فروغ خورشید برو تابید و مردم او را بدیدند، وی را بزرگ داشته بدان شادی کردند و آن روز را جشن گرفتند و آن روز میان مردم آئین شد که به یکدیگر شکر دادند.

حسین بن عمرو الرستمی که از سرداران مأموران بود از مؤبدان مؤبد خراسان سبب پیدایش نوروز و مهرگان را پرسشید و او علت ایجاد نوروز را چنین شرح داد که در بطیخه وبائی پدیدار گشت و ساکنان آن به ناگزیر فرار اختیار کردند ولی مرگ برایشان مستولی شد و همگی بمردند، و چون نخستین روز فرا رسید خداوند بارانی برایشان بارید و آنان را زنده کرد و ایشان به مساکن خود بازگشتند. پس پادشاه آن زمان گفت که: «این نوروز است» یعنی روز نوین می‌باشد و در نتیجه این روز بدان نامیده شد و مردم آن را مبارک شمرده عید گرفتند.

و نیز گفته‌اند: «چون اهریمن برکت را از روی زمین زایل کرد و باد را از وزش انداخت تا درختان خشک شوند و نزدیک بود که عالم کون دچار فساد گردد پس جمشید به امر خداوند و ارشاد او به ناحیۀ جنوبی رفت و قصد مقام ابلیس و یاران وی کرد، در آنجا مدتی بماند ت این غائله رفع شد. پس مردم به اعتدال و برکت و فراوانی برگشتند و از بلا نجات یافتند و در این هنگام جم به دنیا بازگشت و در این روز مانند آفتاب طلوع کرد و نور از او ساطع شد چه او مثل خورشید نورانی بوده است و از این روی مردم از دو افتاب تعجب کردند و آنچه چوب خشک بود سبز شد پس مردم گفتند: روز نو.»

ابن البخی در فارسنامه نوشته: «پس ]جمشید[ بفرمود تا جملۀ ملوک و اصحاب اطراف و مردم جهان به اصطخر حاضر شوند چه جمشید در سرای نو بر تخت خواهد نشستن و جشن ساختن. و همگان بر این میعاد آنجا حاضر شدند؛ و طالع نگاه داشت و ان ساعت که شمس به درجۀ اعتدال ربیعی رسید وقت سال گردش، در آن سرای به تخت نشست و تاج بر سر نهاد و همۀ بزرگان جهان در پیش او بایستادند و جمشید گفت: بر سبیل خطبه که ایزد تعالی ارج و بهاء ما تمام گردانید و تأیید ارزانی داشت و در مقابله این نعمت‌ها بر خویشتن واجب گردانیدیم که با رعایا عدل و نیکوئی فرمائیم ـ چون این سخنان بگفت همگان او را دعای خیر گفتند و شادی‌ها کردند و آن روز جشن ساخت و نوروز نام نهاد و آن سال باز نوروز آئین شد ـ و آن روز هرمز از ماه فروردین بود و در آن روز بسیار خیرات فرمود و یک هفته متواتر به نشاط و خرمی مشغول بودند.» شکی نیست که همۀ این گفتارها افسانه‌آمیز است ولی از تواتر این اخبار وجه تسمیۀ نوروز و همچنین قدمت (انتساب آن به اعصار آریائی پیش از ظهور زرتشت) آشکار می‌گردد.

روزهای نوروز عامه و خاصه

جشن نوروز فقط در روز اول فروردین ماه برپا نمی‌شده بلکه چندین روز دوام می‌یافته. ابوریجان در التفهیم، پساز ذکر نخستین روز فروردین، نوشته:

«و آنچه از پس او است پنج روز همه جشن‌ها است و ششم فروردین ماه «نوروز بزرگ» است زیرا که خسروان بدان پنج روز حق‌های حشم و کروهان بگزاردندی و حاجت‌ها روا کردندی: آن‌گاه بدین روز ششم خلوت کردندی خاصگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین است که اول روزی است از فرنامه و بدو فلک آغاز گردیدن» شهمردان رازی در روضة المنجمین نوشته:

«نوروز بزرگ ـ آنچه معروف است آن دانند که خسروان چون نوروز بودی بر تخت نشسستندی و پنج روز رسم بودی که حاجت مردم روا کردندی و عطاهای فراوان دادندی، و چون این پنج روز به گذشتی به لهو کردن و باده خوردن مشغول شدندی پس از این روز از این سبب بزرگ کردندی و گفته‌اند که آن روزی است که جمشید مردم را بشارت دادی به بی‌مرگی و تندرستی و آمرزندگی و گویند که هم اندر این روز بود که کیومرث... دیو را بکشت و بسیار گونه گفته‌اند لکن چون درستی آن ندانم بدین اختصار شد.»

برخی در ضمن رسوم درباری، مدت این جشن را یک ماه دانسته‌اند و گروهی پنج روز اول را نوروز عامه و بقیه را نوروز خاصه نامیده‌اند. بدیهی است که اگر فی‌المثل در دربار شاهنشاهان ساسانی یک ماه جشن برپا می‌شده، این امر مستلزم آن نبود که همۀ مردم یک ماه تمام را جشن بگیرند بلکه در پنج روز اول همگی جشن برپا می‌کردند. نوروز خاصه را «نوروز بزرگ» و «جشن بزرگ» و «نوروز ملک» هم خوانده‌اند.

در پنج روز اول فروردین حق‌های حشم و لشکر را می‌گزاردند. و حاجت آنان روا می‌کردند و چون نوروز بزرگ می‌رسد زندانیان را آزاد و مجرمان را عفو می‌نمودند و به عشرت می‌پرداختند. بنابر قول جاحظ در زمان جمشید و به گفتار ابوریحان بیرونی پس از وی و به نظر محققان معاصر به هنگام شاهنشاهی ساسانیان، فروردین ماه به شش بخش تقسیم می‌شده که پنج روز اولی را شاهنشاه به اشراف و پنج روز دوم را به بخشش اموال و دریافت هدیه‌های نوروز و پنجۀ سوم را به خدم خود و چهارم را به خواص خویش و پنجم را به لشکریان و ششم را به رعایا اختصاص می‌داد.

نخستین پادشاهی که در دو قسمت نوروز عامه و خاصه را به هم پیوست و همۀ ایام ما بین آن را جشن گرفت هرمز پسر شاهپور بود.


نوروز در ایران پیش از اسلام

از آنچه گفته شد آشکار گردید که نوروز از مراسم بسیار کهن ایرانیان آریائی است. اگرچه در اوستا از نوروز نامی نیست ولی برخی از کتاب‌های دینی پهلوی از نوروز و مراسم ایرانیان باستان یاد کرده‌اند. در بندهشن بزرگ و نیز درصد در بندهشن آمده: «زرتشت سه بار با هو و Hvôv نزدیک شد و هر بار نطفه‌ای از او بر زمین افتاد و این سه نطفه در تحت مراقبت ایزد آناهیته Anahita (ناهید ـ فرشته آب) در ردیاچۀ کسوه Kasava نهاده شده. در آنجا کوهی است به نام «کوه خدا» که جایگاه گروهی از پارسایان است. هر سال در نوروز و مهرگان این مردم دختران خود را برای آب‌تنی در دریاچۀ مزبور می‌فرستند زیرا زرتشت بدانان گفته است که از دختران ایشان اوشیدر Oshidar و اوشیدر ماه Oshidar-mâh و سوشیان Soshyan (موعودان سه‌گانۀ مزدیسنا) به وجود خواهند آمد:

بطور کلی از مراسم نوروز در دربار شاهنشاهان هخامنشی و اشکانی اطلاعات دقیقی در دست نیست و به عکس از عصر ساسانی اطلاعات گرانبها موجود است که خلاصۀ آنها در ذیل نقل می‌شود:

در بامداد نوروز شاهنشاه جامه‌ای که معمولاً از بُرد یمانی بود بر تن می‌کرد و زینت بر خود استوار می‌فرمود و به تنهائی در دربار حاضر می‌شد و شخصی که قدم او را به فال نیک می‌گرفتند بر شاه داخل می‌شد. در نورزنامه آمده:

«آمدن موبد موبدان و نوروزی آوردن ـ آئین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجرد شهریار که آخر ملوک عجم بود چنان بوده است که روز نوروز نخست کس از مردمان بیگانه موبد موبدان پیش‌آمدی با جام زرین پر می، و انگشتری، و درمی و دیناری خسروانی، و یک دسته خوید سبز رسته، و شمشیری، و تیر و کمان و دوات و قلم، و اسپی، و غلامی خوبروی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به زبان پارسی به عبارت ایشان، چون موبد موبدان از افرین بپرداختی، پس بزرگان دولت درآمدندی و خدمت‌ها پیش آوردندی.


آفرین موبد موبدان به عبارت ایشان: شها به جشن فروردین به ماه فروردین آزادی گزین به روان و دین کیان سروش آورد ترا دانائی و بینائی به کاردانی و دیرزی و با خوی هژیر و شادباش بر تخت زرین و انوشه خور به جام جمشید و رسم نیاکان در همت بلند و نیکوکاری و ورزش داد و راستی نگاهدار سرت سبز باد و جوانی چو خرید، اسپت کامگار و پیروز و تیغت روشن و کاری به دشمن و بازت گیرا ]و[ خجسته به شکار و کارت راست چون تیر و هم کشوری بگیر و نو بر تخت با درم و دینار، پیشت هنری و دانا گرامی و درم خوار و سرایت‌آباد و زندگانی بسیار.

چون این بگفتی چاشنی کردی و جام به ملک دادی، و خوید در دست دیگر نهادی و دینار و درم درپ یش تخت او بنهادی و بدین آن خواستی که روز نو و سال نو هر چه بزرگان اولد دیدار چشم بر آن افکنند تا سال دیگر شادمان و خرم با آن چیزها در کامرانی بمانند، و آن برایشان مبارک گردد. که خرمی و آبادانی جهان در این چیزها است که پیش ملک آوردندی.»

و این رسم در عصر خلفای اسلام نیز ادامه یافت. مالیات‌های کشوری در روزگار ساسانیان در نوروز افتتاح می‌شد و یکی از جهات اصلاح تقویم و کبیسه قرار دادن سال‌های پارسی به توسط المتوکل علی الله و المعتمد بالله همین امر بود.

در هریک از ایام نوروز، پادشاه بازی سپید پرواز می‌داد و از چیزهائی که شاهنشاهان در نوروز به خوردن آن تبرک می‌جستند اندکی شیر تازه و خالص و پنیر نو بود و در هر نوروزی برای پادشاه با کوزه‌ای آهنین یا سیمین آب برداشته می‌شد. در گردن این کوزه قلاده‌ای قرار می‌دادند از یاقوت‌های سبز که در زنجیری زرین گذشته و بر آن مهره‌های زیرجدین کشیده بودند. این آب را دختران عذرا از زیر آسیاب‌ها برمی‌داشتند جاحظ پس از این قول نوشته: «که چون نوروز به شنبه می‌افتاد، پادشاه می‌فرمود که از رئیس یهودیان چهار هزار درهم بستانند و کسی سبب این کار را نمی‌دانست جز اینکه این رسم بین ملوک جاری شده و مانند جزیه گردیده بود.»

بیست و پنج روز پیش از نوروز در صحن دارالملک دوازده ستون از خشت خام برپا می‌شد که بر ستونی گندم و بر ستونی جو و بر ستونی برنج و بر ستونی عدس و بر ستونی باقلی و بر ستونی کاجیله و بر ستونی ارزن و بر ستونی ذرت و بر ستونی لوبیا و بر ستونی نخود و بر ستونی کنجد و بر ستونی ماش می‌کاشتند و اینها را نمی‌چیدند مگر بغتا و ترنم و لهو. در ششمین روز نوروز این حبوب را می‌کندند و میمنت را در مجلس می‌پراکندند و تا روز مهر از ماه فروردین (شانزدهم فروردین) آن را جمع نمی‌کردند. این حبوب را باری تفأل می‌کاشتند و گمان می‌کردند که هریک از آنها که نیکوتر و باروتر شد محصولش در آن سال فراوان خواهد بود و شاهنشاه به نظر کردن در جو به ویژه تبرک می‌جست.

شاه در این روزها بار عام می‌داد و ترتیب آن را به طرق گوناگون نوشته‌اند: ابوریحان گوید که: «آئین پادشاهان ساسان در پنج روز اول فروردین (نوروز عامه) چنین بود که شاه به روز اول نوروز ابتدا می‌کرد عامه را از جلوس خویش برای ایشان و احساس بدانان می‌آگاهیدند ـ در روز دوم برای کسانی که از عامه رفیع‌تر بودند یعنی دهگانان و اهل آتشکده‌ها جلوس می‌کرد ـ در روز سوم از برای اسواران و مؤبدان بزرگ ـ و روز چهارم از برای افراد خاندان و نزدیکان و خاصان خود ـ در روز پنجم برای پسر و نزدیکان خویش و به هریک از اینان، درخور رتبت اکرام و انعام می‌نمود. و چون روز ششم فرا می‌رسید از اداء حقوق مردم فارغ می‌شد و از این پس نوروز از آن خود او بود و دیگر کس جز ندیمان و اهل انس و شایستگان خلوت به نزد او نمی‌توانست برود ـ همچنین در ایام نوروز نواهایی خاص در خدمت پادشاه نواخته می‌شد که مختص همان ایام بود.»

پادشاهان در نوروز کلیۀ مایحتاج دفتری و لوازم دیگر سالیانۀ دربار را تهیه می‌کردند، از قبیل کاغذ و پوست‌هایی که در آنها رسایل نوشته می‌شد و آنچه که مهر کردنش از طرف پادشاه لازم بود آخر آن کاغذ مهر می‌شد و آنها را «اسپیدا نوشت» یا «اسپید نوشت» می‌نامیدند. به قول مسعودی خسروپرویز در یکی از اعیاد در حالی که سپاهیان با اعداد و سلاح خود رده بسته و هزار پیل با پیلبانان صف کشیده بودند برای سان دیدن آنان خارج شده بود و ظاهراً این عید همان نوروز بوده است.

در بامداد نوروز مردم به یکدیگر آب می‌پاشیدند و این رسم در سده‌های نخستین اسلامی نیز رایج بوده ـ دیگر هدیه دادن شکر متداول بود ـ نویسندگان اسلامی برای علت این دو امر افسانه‌هایی چند نقل کرده‌اند که از ذکر آنها صرف‌نظر می‌شود.

همچنین در شب نوروز آتش بر می‌افروختند و این رسم تا عهد عباسیان نیز (در بین‌النهرین) ادامه یافت و نخستین کسی که این رسم را نهاد هرمزد شجاع پسر شاهپور پسر اردشیر بابکان است.


نوروز در عصر خلفا
دربارهای نخستین خلفای اسلام به نوروز اعتنائی نداشتند و حتی هدایای این جشن را به عنوان خراج سالیانه می‌پذیرفتند، ولی بعدها خلفای اموی برای افزودن درآمد خود، هدایای نوروز را از نو معمول داشتند و امیران ایشان برای جلب منافع خود مردم را به اهداء تحف دعوت می‌کردند ـ اندکی بعد این رسم نیز از طرف خلفای مزبور به عنوان گران آمدن اهداء تحف بر مردم منسوخ گردید ولی در تمام این مدت ایرانیان مراسم جشن نوروز را برپا می‌داشتند.

در نتیجه ظهور ابومسلم خراسانی و روی کار آمدن خلافت عباسی و نفوذ برمکیان و دیگر وزرای ایرانی و تشکیل سلسلۀ طاهریان، جشن‌های ایران از نو رونق یافتند. گویندگان دربارۀ آنها قصاید پرداختند و نویسندگانی مانند حمزه بن حسن اصفهانی مؤلف «اشعار السائره فی النیروز و المهرجان» آنها را مدون ساختند.

نوروز در دربار عباسیان بسیاری از رسوم خویش را حفظ کرد و از آن جمله اخذ مالیات از مردم که در زمان ساسانیان معمول بود در این زمان هم اجرا گردید و نوروز معتضدی و متوکلی در اثر همین امر پیدا شد. تقدیم هدایا از جانب بزرگان و امیران اسلامی و دیگران به خدمت خلفا از مراسم عادی به شمار رفت چنان‌که خالدالمهلبی به متوکل در نوروز جامۀ وشی زربفتی و گوی عنبری که بر آن ریزه‌های گوهر بود و جوشنی بلند و چوب بخوری به بلندی یک قامت و جامه‌ای بغدادی هدیه فرستاد. و نخستین کسی که در زمان عباسیان هدیه فرستادن نزد خلفا را اهمیت داد احمدبن یوسف از نویسندگان زمان مأمون است که این شعر را با هدیه‌ای گرانبها نزد وی فرستاد:

هذا یوم جرت فیه العادة
بالطاف العبید للسادة


از آن پس هدیۀ نوروز از رسوم درباری گردید ـ نوشتن نامه‌های تبریک (به نظم و نظر) نیز برای خلفا معمول بود: حسن بن وهب به متوکل عباسی مکتوبی در تبریک جشن نوروز نگاشت ـ مازنی این ابیات را رد تبریک نوروز برای خلیفه فرستاد:
جَعَلت فداک لل نیروز حق
فانت علی اعظم منه حقا

ولو اهدیت فیه جمیع ملکی
لکان جلیله لک مسدقا

فاهدیت الثناء بنظم شعر
و کنت لذاک منی مستحقا

این رسم ویژه خلفا نبود بلکه مردم عهد عباسیان نیز بدان اقتفاء می‌کردند چنان‌که سعید بن حمید به یکی از دوستان خویش نامه‌ای در تبریک عید نگاشت و گفت من چیز قابلی نداشتم تا به رسم هدیه گسیل خدمت کنم، ناچار این مکتوب را جانشین آن می‌سازم.

هم در عهد عباسی ریختن آب و افروختن آتش در شب آن کماکان مجری بود. طبری در حوادث سال 248 نویسد: در روز چهارشنبه سه شب از جمادی‌الاولی رفته مطابق با شب یازدهم حزیران در بازارهای بغداد از جانب خلیفه منادی ندا در داد که در شب نوروز آتش نیفروزند و آب نریزند و نیز در روز پنجم همین مذاکره شد ولی در هنگام غروب روز جمعه در باب سعیدبن تسکین محتسب بغداد که در جانب شرقی بغداد است ندا در دادند که امیرالمؤمنین مردم را در افروختن آتش و ریختن آب آزاد گردانیده است ـ پس عامه این کار را به افراط رسانیدند و از حد تجاوز کردند چنان‌که آب را بر محتسبان شهر بغداد فرو ریختند.

نوروز در آئین تشیع

محمدبن شاه مرتضی معروف به محسن فیض (1007-1091) در رساله‌ای به فارسی، در وصف نوروز و سی روز ماه چنین آورده:

«چنین روایت کرده معلی بن خنیس که در روز نوروز نزد منبع حقایق و دقایق، اما جعفر صادق علیه‌السلام رفتم، فرمود آیا می‌دانی امروز چه روز است؟ گفتم فدای تو شوم روزی است که عجمان تعظیم آن می‌نمایند و هدیه به یکدیگر می‌فرستند. فرمود به خانه کعبه سوگند باعث آن تعظیم امری قدیم است، بیان می‌کنم آن را برای تو تا بفهمی ـ گفتم ای سید! من دانستن این را دوست‌تر دارم از آنکه دوستان مردۀ من زنده شوند و دشمنان من بمیرند ـ پس فرمود ای معلی! نوروز روزی است که خدای تعالی عهدنامه‌ای از ارواح بندگان خود گرفته که او را بندگی نمایند و دیگری را با او شریک نسازند و ایمان بیاورند به فرستاده‌ها و حجت‌های او و «ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین»، اول روزی است که آفتاب طلوع کرده و بادی که درختان را بارور می‌سازد وزیده، و خرمی زمین آفریده شده، و روزی است که «کشتی نوح» بر زمین قرار گرفته و روزی است که خدای تعالی زنده گردانید جماعتی را که پس از بیم مرگ از شهر و دیار خود بیرون رفته بودند و چندین هزار کس بودند پس اولاً حق تعالی حکم کرد ایشان را که بمیرند، بعد از آن زنده گردانید، و روزی است که «جبرئیل علیه‌السلام» بر حضرت رسالت صلی‌الله علیه و آله نازل شد به وحی، و روزی است که آن حضرت بت‌های کفار را شکست، و روزی است که حضرت رسالت صلی‌الله علیه و آله امر فرمود یاران خود را که با حضرت «امیرالمؤمنین علیه‌السلام» بیعت امارت نمایند، و روزی است که آن حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام را میان جنیان فرستاد که بیعت از ایشان بگیرد، و روزی است که بار دوم اهل اسلام با امیرالمؤمنین علیه‌السلام بیعت کردند و روزی است که آن حضرت در جنگ نهروان فتح کرد و به قتل رسانید ذوالثدیه را که سر کرده آن خوارج بود، و روزی است که قائم آل محمد یعنی حضرت «صاحب‌الامر» ظاهر می‌شود، آن حضرت بر دجال ظفر می‌یابد و آن ملعون را در کناسه، که محله‌ای است در کوفه از گلو می‌کشد، و هیچ نوروزی نیست که ما توقع خاصی از غم نداشته باشیم زیرا که این به ما و شیعیان نسبت دارد، عجمان آن را حفظ کرده‌اند و شما ضایع کرده‌اید. دیگر فرمود یکی از انبیاء سؤال از پروردگار کرد که چگونه زنده گرداند آن جماعت را که از دیار خود بیرون رفته و مرده بودند؟ «پس وحی به آن نبی آمد که آب برایشان بریز در روز نوروز که اول سال فارسیان است، پس زنده شدند و سی هزار کس بودند، و از این جهت آب ریختن در این روز سنت شده.»

صرف نظر از صحت و سقم این خبر، در کتب بزرگان شیعه به خصوص در قرون متأخر اخبار بسیار در فضیلت نیروز (نوروز) منقول است. از این‌رو است که تنها جشنی که از زمان باستان تاکنون تقریباً بدون فوت برپا شده و هنوز هم رسماً منعقد می‌گردد همان نوروز است.


نوروز در اشعار پارسی

گویندگان ایرانی از دیرباز تاکنون در وصف نوروز و جشن فروردین که همراه مواهب گرانبهای طبیعت و هنگام تجدید عهد نشاط و شادمانی است، داد سخن داده‌اند و ما در ذیل به برخی از لطایف اشعار پارسی در این موضوع اشارت می‌کنیم:

نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر
نزد یکدگر و هر دو زده یک بدگر بر

نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین
دهقان جهان دیده‌اش پرورده ببر بر

آن زیور شاهانه که خورشید برو بست
آورد همی خواهد بستن به شجر بر...

و هم او در قصیدۀ دیگر چنین گوید:

نوروز بزرگ آمد آرایش علم
میراث به نزدیک ملوک عجم از جم...

فرخی ترجیع‌بند مشهوری در وصف نوروز دارد که بند اول آن چنین است:

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید

چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان‌دانی که هرکس را همی زو بوی یار آید

بهار امسال پندار همی خوشتر ز پار آید
وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار اید

بدین شـایستگی جشنـی بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی


منوچهری مسمطی در نوروز ساخته که بند اول آن این است:
آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد

باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرز زمستان و بهاران بزاد


ز ابر سیه روی سمن بوی داد
گیتـی گـردید چـو دارالقـرار


هم او در مسمط دیگر گفته:
نوروز بزرگم بزن ای مطرب نوروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز

برزن غزلی نغز و دل‌انگیز و دلفروز
ور نیست ترا بشنو از مرغ نوآموز

کاین فاخته زان کوز و دگر فاخته زانکوز
بر قافیۀ خوب همی خواند اشعار

ابوالفرج رونی گوید:
جشن فرخندۀ فروردین است
روز بازار گل و نسرین است

آب چون آتش عود افروزست
باد چون خاک عبیر آگین است

باغ پیراسته گلزار بهشت
گلبن آراسته حورالعین است

مسعود سعد سلمان از عید مزبور چنین یاد کند:

رسید عید و من از روی حور دلبر دور
چگونه باشم بی روی آن بهشتی

رسید عید همایون شها به خدمت تو
نهاده پیش تو هدیه نشاط لهو و سر

برسم عید شها بادۀ مروق نوش
به لحن بربط و چنگ و چغانه و طنبور


جمال‌الدین عبدالرزاق گفته:

اینک اینک نوبهار آورد بیرون لشکری
هریکی چون نوعروسی در دگرگون زیوری

گر تماشا می‌کنی برخیز کاندر باغ هست
با چون مشاطه‌ای و باغ چون لعبت گری...

عرض لشکر می‌دهد نوروز و ابرش عارض است
وز گل و نرگس مراد را چون ستاره لشکری


حافظ در غزلی گفته:
ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی...


هاتف در قصیده‌ای گوید:
نسیم صبح عنبر بیز شد بر تودۀ غبرا
زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا

ز فیض ابر آزادی زمین مرده شده زنده
ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا

بگرد سرو گرم پرفشانی قمری نالان
به پای گل به کار جان سپاری بلبل شیدا...

همایون روز نوروز است امروز و بیفروزی
بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی ماوی


قاآنی در قصیده‌ای به وصف نخستین روز بهار گوید:

رساند باد صبا مژدۀ بهار امروز
ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز

هوا بساط زمرد فکند در صحرا
بیا که وقت نشاطست و روز کار امروز

سحاب بر سر اطفال بوستان بارد
به جای قطره همی در شاهوار امروز

رسد به گوش دل این مژده‌ام ز هاتف غیب
که گشت شیر خداوند شهریار امروز

http://www.cgie.org.ir/]


والـنـتـايـن؟
اسفندگان بر همگان به ويژه بانوان خجسته باد



روزي همکاري درباره ي هديه ي والنتاين از من پرس و جو مي کرد، در پاسخ گفتم: "ما در ايران روز پاسداشت عشق و مهر داريم و آن پنجم اسفند، جشن اسفندگان است که روز زن و مادر است. من هديه ي عشقم و هديه ي مادرم را در آن روز مي دهم و هيچ لزومي نمي بينم از فرهنگ ديگران _ با وجود چنين آيين ژرفي در ميهنم _ پيروي کنم."
اين سخنِ من، آن اندازه در وي تاثير گذاشت که فرداي آن روز هديه اي را که براي همسر خود فراهم کرده بود با شور و اشتياق به او داد و بدو گفت که به مناسبت جشن اسفندگان روز مهر و عشق در ايران باستان، اين هديه را به او پيشکش کرده است.
وقتي اين را شنيدم و آگاه شدم که با سخناني هر چند کوتاه، مي توانم تاثيري ژرف بر دل دوستداران فرهنگ ايران بگذارم، بر آن شدم جُستاري هر چند کوتاه در اين رابطه بنويسم؛
در آيين ايراني، زن از جايگاه والايي برخوردار است به گونه اي که ايرانيان باستان، اسفند روز از اسفند ماه را بزرگداشت مادر، زن، مهرورزي و عشق نام نهاده اند. در اين روز که به روز مزدبگيران نيز معروف است، مردان به بانوان پيشکش هايي مي دهند.
در اوستا نيز، زن و مرد از حقوق برابر برخوردارند و دختران در انتخاب همسر خود آزادند و پدر و مادر نمي توانند دخترانشان را وادار به ازدواج با فردي که مورد علاقه او نيست بکنند. اين گونه است که مردماني مي توانند سده هاي فراوان جهاني را مسحور فرهنگ خود کنند.
به جامعه امروز ايران که نگاه مي افکنيم آن چنان ناآگاهي از فرهنگ خودي و نفوذ فرهنگ بيگانه در آن رسوخ کرده که اين مردمان مسخ شده به راستي دل دوستداران فرهنگ ايراني را به درد مي آورند. زماني که به جاي آيين هاي پربار سده، مهرگان، اسفندگان و ... ما شاهد برپايي کريسمس، ولنتاين و... هستيم، آن گاه بايد انتظار داشته باشيم کم کم ايراني بودن خود را نيز به فراموشي بسپاريم!

از دگر سو آن قدر فرهنگ عزاداري و ماتم و سياه پوشي رواج پيدا کرده که به ندرت کسي مي داند نياکان باستانيمان در سال بيش از 70 جشن داشتند يعني يا در جشن بودند يا روز پس از جشن را سپري کرده بودند يا در تدارک جشن آينده شان بودند و حتا يک روز براي غم نداشتند چون در انديشه ي آنان، اندوه گساري کار انسان نابخرد بود. اما اکنون خيلي از ايرانيان حتا نام جشن هايشان به مانند خردادگان، امردادگان، اسفندگان و ... به گوششان ناآشنا است! و از ما مي پرسند آيا اين ها جشن هاي ايراني هستند؟
امروزه کمتر ايراني پيدا مي شود که نداند 14 فوريه روز والنتاين است و بداند 5 اسفند روز اسفندگان. مغازه ها در هفته هاي پاياني بهمن ماه چنان رنگ و بويي به خود مي گيرند که حتا براي نوروز باستاني نيز اين قدر آشکار نيست چه رسد به ديگر جشن هاي ايراني.
اکنون چه کسي است که بداند آرتميس ( نخستين زني که در تاريخ به درجه ي درياسالاري رسيد )، پانته آ ( فرمانده گارد جاويدان )، سورا ( دختر اردوان پنچم که در جنگ ها همراه پدر دلاورانه مي جنگيد ) يا بانو ( همسر دلاور بابک خرم دين در جنگ با دشمنان بيگانه ) از آنِ ميهن ما بوده اند؟
اکنون زمان آن رسيده، دست به دست هم دهيم و در زنده نگه داشتن جشن هاي ايراني اهتمام ورزيم و به جاي آن که ولنتاين را باشکوه برگزار کنيم در برپايي پرشکوه اسفندگان و در شناساندن فرهنگ و تمدن ايران زمين کوشا باشيم.
اسفندگان بر همگان به ويژه بانوان خجسته باد!

نيلوفر احمدپور

زبان، گنجینه فرهنگ بشری


آنچه که هر جامعه را از جوامع دیگر تمییز می‌دهد, خصوصیاتی است که شناسنامه‌ی فرهنگی آن جامعه به حساب می‌آید.
تاریخ و گذشته تاریخی, وطن و سرزمین نیاکان, باورها, زبان, عقاید, دین و اسطوره‌های مذهبی, حماسه‌ها, هنر وادبیات کهن ,نژاد و قومیت و سنن قومی عناصری هستند که “هویت فرهنگی” هر جامعه را می‌سازند.(۱)
آنتا دیوپ انسان شناس, آفریقایی در مقا‌له‌ای در باره هویت فرهنگی هر فرد می‌نویسد: هویت فرهنگی هر جامعه به سیه عامل بستگی دارد: تاریخ, زبان و روان شناختی. اهمیت عوامل فوق در موقعیت‌های تاریخی و اجتماعی مختلف یکسان نیست. هر گاه این عوامل به طور کلی در یک ملت یا فرد وجود نداشته باشد , هویت فرهنگی ناقص می‌شود تلفیق موزون این عوامل یک وضعیت ایده آل است. هرگاه یکی از این عوامل تحت تاثیر قرار گیرد, شخصیت فرهنگی جمعی یا فردی تغییر می‌کند. این تغییرات ممکن است تا آن جا ادامه یابد که موجب یک ” بحران هویتی” شود.(۲ )
زبان نیز یکی از مهمترین ابزار فرهنگ هر ملت می‌باشد, همانا زبان‌ها و فرهنگ‌های متفاوت دست‌آوردهای بشری در هزاران سال زندگی خود بر روی کره‌ی خاکی و در واقع در بچه هایی متفاوت زبانی , نگرش متفاوت آنها به هستی است, تک تک انها گنجینه‌هی ارزشمندی هستند که مستحق محافظت و شکوفایی می‌باشد , خداوند متعال در کتاب آسمانی ما مسلمانان چندین مرتبه به اهمیت ” گونا گونی” زبانها و “تعداد اقوام” اشاره نموده و عظمت ان را همسان با خلقت زمین و آسمان نامیده و همه اینها را نشانه‌ای برای دانشمندان می‌داند هر چند که در پیشگاه عظمتش تنها عامل برتری و تمایز پرهیز کاری و تقواست.
همانا زبان نخستین وسیله‌ارتباطی بین انسانها و رایج‌ترین و کارآمدترین ان در طول قرون متمادی در میان طوایف, اقوام و ملل جهان بوده است. در دنیای امروز زبان دیگر مثل گذشته تنها وسیله ارتباطی ساده بین انسانها نیست, بلکه زبان نشانه هویت و مهمترین عامل در شناسایی موجودیت و مشخصه یک ملت زنده و پویا است، زبان وسیله ای است که انسان توسط آن کاخ فرهنگ و مدنیت خویش را بر پا می‌سازد و اندیشه و عقیده و ایمان را استحکام می‌بخشد.
از این روست که دانشمندان گاهی از زبان به عنوان کلید شبکه‌های ارتباطی و گاهی نیز سرمایه فرهنگی یاد می کنند.
بنابر قولی مشهور از کادامر وجه اساسی بودن انسان در جهان زبان است. که افراد با تسلط بر آن می‌توانند علاوه بر برقراری روابط اجتماعی نوعی هویت ویژه کسب می‌کنند .
ویتگنشتاین یکی از فیلسوفان جهان معاصر جمله‌ای دارد که تعریف زبان را به مراتب روشن تر از همگان ارائه می‌دهد او در جمله‌ای کوتاه به اندیشه‌ای بسیار بزرگ می پردارد: ”زبان من جهان من است و جهان من زبان من” تاملی مختصر در این جمله اندیشمندانه معانی بلندی از رابطه ذهن و زبان فراهم می‌آورد.
پس هویت فرد چه در سطح قومی و در سطح ملی تا حدود زیادی بستگی به زبانی دارد که او فرا می‌گیرد. وقتیکه از حفظ, تقویت و توسعه فرهنگ یک جامعه سخن به میان می‌آید, زبان به عنوان یک عامل اساسی مطرح می‌شود, چرا که زبان در حکم رشته‌ای است که فرهنگ گذشته و حال را به هم پیوند می‌دهد. زبان پدیده بیرونی نیست. انسان با زبانش زاده میشود در زبانش سیر می‌کند, در حریم زبانی خود تنفس می‌کند, رشد می‌کند و می‌میرد.
زبان هر ملت به مثابه ظرف حضور ان ملت در کره‌ی خاکی است یعنی اینکه برای شناخت ملتی باید زبان او را شناخت. شاید آوردن ضرب المثل معروف فرانسوی که می‌گوید:” هرکس زبان مادری خود را نداند یک وحشی است.” در اینجا بیجا نباشد.
بنابر این امروزه سازمان‌های علمی و فرهنگی دنیا سعی در بررسی و محافظت از زبانهای متفاوت و حتی مواظبت از زبانهای قلیل‌المتکلم در حال نابودی دارند.
چند سالی می‌شود که جهان روز -۲۱ فوریه اول اسفند شمسی - را در حالی سپری می‌کند که یونسکو(unescu) بزرگترین نهاد فرهنگی دنیای معاصر ان را روز جهانی زبان مادری نام نهاده است. درک هوشمندانه طراحان این روز در سال پایانی هزاره دوم (۱۹۹۹ و اغاز هزاره سوم- هزاره‌ای که جهان با عزمی تمام به سوی “دهکده” شدن می‌تابد و نظریه‌ای که مارشال لوهان در اواسط دهه ۹۰ بدان پرداخته بود جامه عمل می‌پوشد - بیانگر اهمیت فوق‌العاده زبانهای متعدد و اقوام متنوع ساکن در این دهکده بی‌کران است.
امه سه رز شاعر سیاهپوست می‌گوید: ”هر فرهنگی برای اینکه شکفته شود. نیاز به چارچوبی دارد و به ساختمانی که زبان را می‌توان در این چهارچوب قرارداد”.
زبان را روانشناسان منجمد گفته‌‌اند که با رشد جامعه بسوی تکامل می‌رود و چون در بعضی جوامع (مانند ایران) زبانهای بومی ازآنجا که دیگر زبان رسمی, اداری, مدرسه‌ای و زبان فکری نیست به قهقرا می رود, و از این رو مانع رشد آن زبان می‌شود که حتی گاه به نیستی‌اش تهدید می‌کند.
وقتی فرانسویها قبول نمی‌کردند که زبان عربی را درالجزایر و زبان ماداگاسکاری زبانهای رسمی باشند و مانع از آن می‌شوند تا در شرایط دنیوی نوین این زبانها با تمام نیروی‌ بالقوه خود را به فعل درآورند. از این راه به فرهنگ عربی و ماداگاسکاری ضربه می زنند(٣)
جان استوارت می‌گوید :” اگر استعمار بخواهد که ملتی را وابسته خود سازد نخست سراغ هویت و زبان آنها می‌رود.” , اگر ملتی فرهنگ ( زبان و نژاد و..) خود را از دست بدهد و استحاله و آسیمیله شود همیشه در طول تاریخ مورد استثمار دیگر ملل و فرهنگ مهاجم قرار می‌گیرد. چرا که استثمار و استعمار اقتصادی و اجتماعی از استثمار فرهنگی آغاز میشود. استعمار گران (فرهنگی…) معمولا” در عصر جدید از حذف فیزیکی ملتی استفاده نمی‌کنند و همانا از نظریه استعماری هیتلری که می‌گوید:”بطور کلی برای معدوم و منقرض ساختن یک ملت ( با تمامی عقاید و فرهنگ مربوط اش) تنها کافی است زبان آن ملت و قوم از بین برده شود! ” بهره می‌جویند.
دکتر علی شریعتی در کتاب ” خودآگاهی” در باره استعمار فرهنگی چنین می نویسد:” استعمار گران همانا از دیالکتیک سوردل استفاده کردند , بچه, وقتی که مادرش می‌زند, دعوا و تهدیدش می‌کند ناراحت است و برای‌ اینکه از حمله مادر در امان بماند, به خود مادر پناه می‌برد., این دیالکتیک سوردل است که نژاد حاکم , برای اینکه قوم و ملت یا ادمی را به زیر مهمیز قدرت و تسلط خودش بکشد تحقیر اش می‌کند و به قدری مذهبش را , ایمانش را , آداب اش را, فکر‌اش را, شخصیت‌هایش را, گذشته‌اش را همه‌چیز اش را تحقیر می‌کند که او برای اینکه از مسیر هایی که بوسیله انها تحقیر می‌شود, فرار می‌کند به دامن خود او پناه می‌برد.(۴)
نتیجه:
هما نطوریکه گفتیم زبان پدیده‌ای اجتماعی است با رشد جامعه به سوی تکامل متحول می‌شود و جزو پدیده‌هایی است که با انسان می‌بالد و با انسان مضمحل می شود, از این رو دانشمندان وجامعه‌شناسان برای مقابله با تهاجم فرهنگی بیگانه تکیه بر فرهنگ خودی و تقویت ان را راه کار مقابله می‌دانند.
همانا زبانها گنجینه‌های معنویت, انسانیت هستند و نه تنها پایمال کردن زبانی ظلم به سخنگویان آن زبان است, بلکه در کل دشمنی با معنویت و فرهنگ بشری محسوب می‌شود.
همانا دشمنی با یک زبان, بی‌توجهی یا سعی در نابود کردن آن چه عمدا” و چه سهوا” زبان کشی محسوب می‌شود. که همانا زبان کشی یکی از ابزارهای قوم کشی (ethnocide) ویا به عبارتی فرهنگ زدایی از مردم به شمار می رود. نابود کردن ان در حقیقت تلاش برای از بین بردن نشانه‌های خداوندی و عصیان در مقابل اراده خداوند است.
علاوه بر مطالب گفته شده بی توجهی و یا ایجاد محدودیت زبانی اثرات سو بیشماری در پی دارد از جمله: ترک تحصیلی, افت شدید درسی, شکست در امتحانات تعیین‌کننده مثل کنکور, عدم تکمیل نظام فکری و شخصیتی فرد, کاهش خلاقیت, ضعف بیان, جدایی عاطفی از مادر و خانواده, بحران عاطفی و عملا”, حذف تدریجی از سطوح ممتاز جامعه و….

علیرغم وجود اصول مترقی ۱۵ و۱۹ قانون اساسی که تاکید بر “حقوق مساوی”ملل مختلف در ایران و همچنین”استفاده از زبانهای آنها در مطبوعات و رسانه‌های گروهی و تدریس ادبیات آنها در مدارس” می‌نماید.ائتنیک ها در ایران از ابتدایی ترین حقوق خود محروم ساخته است. آنها محروم از تحصیل به زبان مادری اشان هستند و تنها اقلیتهای ارمنی از این حقوق بر خوردارند.

آذربايجانی های ايران خواستار حقوقی در امور فرهنگی و زبان، از جمله حق تحصيل و آموزش به زبان مادری هستند. اما متاسفانه مقامات ايرانی به کسانی که در پی ترويج هويت فرهنگی آذربایجانی هستند، به ديده سوء ظن می نگرند و آنان را توقيف، شکنجه و محکوم به حبس می کنند.

بی شک غفلت در مورد ایرانیان تورک زبانی که حدود بیش از ٣۰ میلیون از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند و خواستار آموزش مدرسه‌ای و دانشگاهی زبان و ادبیات غنی تورکی آذربایجانی هستند می‌تواند چالش‌هایی را در این برهه زمانی حساس بیافریند.

منابع:
۱-زمینه فرهنگ شناسی - دکتر محمد روح الامینی ص۱۱۱
۲-پیام یونسکو(unescu)- شهریور و مهر(٣۶)
٣-از کتاب : فرهنگ و نژاد پرستی, اثر هیلون دیوپ, فرانتس فانون, امه سهرز
۴-خودآگاهی- استعمار-دکتر علی شریعتی-ص٣۱-٣۲
واحید قاراباغلی

22.02.2008

عوامل وابسته به رژیم اسلامی که در اصل ضد ایرانی و ارزش های ایران زمین اند با لاالات خود به دشمنی با فرهنگ ایران ادامه میدهند.
خزعلي :‌ نوروز نبايد عيد بزرگ ما محسوب شود


خزعلي تاكيد كرد: مديران بايد در انجام كارها دل مردم را به دست آورند نه افراد خاص،چرا كه اين مردم هستند كه ‌انقلاب كردند و باعث زمينه سازي عدالت در جامعه اسلامي ايران شدند.‌به گزارش مهر ، عضو مجلس خبرگان و دبير كل بنياد بين المللي غدير، ديروز در جلسه شوراي اداري استان تهران اظهار داشت: بنياد بين المللي غدير، هم اكنون در 29 استان كشور ‌غير از استان كردستان فعال است كه شعبه استاني ما نيز در اين استان به زودي راه اندازي خواهد شد.‌همچنين بنياد بين المللي غدير در كشورهاي آلمان ، هلند، بلژيك ، هند، لبنان ، سوريه ،حجاز ، عراق و 5 ‌كشور حاشيه درياي خزر نيز نمايندگي دارد كه به ترويج فرهنگ علوي مي پردازد.‌خزعلي تاكيد كرد: بايد افرادي از سوي مسئولان در مسئوليت هاي مختلف به كار گرفته شوند كه به درد مردم ‌بخوردند وگرنه نبايد به واسطه دوستي ، آشنايي و يا قوميت، اين افراد را در مسئوليت هاي متفاوت به كار گرفت.‌وي با بيان اينكه روسا و مسئولان نبايد به رياست و مسئوليت خود غره شوند، تصريح كرد: غرور كاذب باعث مي‌شود كه قلب انسانها كريه شده و نتوانند به مسئوليت هاي خود به نحو احسن بپردازند.‌خزعلي با بيان اينكه عيد غدير بايد عيد بزرگ مسلمانان و مردم كشورمان باشد ، گفت: نوروز نيز عيد مختصري ‌است عيد طبيعت و بهار است و نبايد عيد بزرگ ما محسوب شود بلكه اين غدير است كه مي تواند عيد بزرگ ما باشد

09.10.2008


آذر روز از آذرماه برابر با 9 آذر در گاهشماری ایرانی



«نماز به تو ای آتش، ای بزرگ ترین آفریده ی اهورامزدا و سزاوار ستایش»
یسنا 62، بند 9

روز نهم هر ماه «آذر» یا «اَتر»(Atar) نام دارد؛ آذر ایزد ِویژه ی همه ی آتش هاست و از احترام ویژه ای نسبت به سایر آخشیج ها (عناصر) برخوردار می باشد و «جشن آذرگان» جشنی دیگر از جشن های آتش است در گرامیداشت این آخشیج و ایزد منسوب به آن.

در صفحه ۲۵۶ ترجمه ی آثارالباقيه از ابوريحان بیرونی درباره ی این جشن آمده است :
«... روز نهم آذر عيدی است که به مناسبت توافق دو نام آذرجشن می گويند و در اين روز به افروختن آتش نيازمند می باشند و اين روز جشن آتش است و بنام فرشته ای که به همه ی آتش ها موکل است ناميده شده، زرتشت امر کرده در اين روز آتشکده ها را زيارت کنند و در کارهای جهان مشورت نمايند ...»

در «فرهنگ جهانگیری»، «برهان قاطع»، «مروج الذهب مسعودی» و «المدخل فی صناعة احکام النجوم» از کیا کوشیار ابن لبان با شهری جیلی، این جشن را «آذرخش» نوشته اند.

در جشن های آتش مردم روی بام خانه ها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و پایکوبی و نیایش و فرآوری خوراک های ویژه و «آفرینگان خوانی» جشن می گیرند.
نزد ایرانیان، جشن آذرگان از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و همچون نوروز و مهرگان بر آن ارج می نهاده اند. در این روز آتشکده ها را آراسته و آذین بندی می کردند و در آن جایگاه مقدس مراسم ویژه ای برای جشن برگزار می کردند. نظافت و پاکیزگی، از جمله ستردن موی و چیدن ناخن در این روز نیک بود و معتقد بودند در این روز «نماز به تو ای آتش، ای بزرگ ترین آفریده ی اهورامزدا و سزاوار ستایش»
یسنا 62، بند 9

روز نهم هر ماه «آذر» یا «اَتر»(Atar) نام دارد؛ آذر ایزد ِویژه ی همه ی آتش هاست و از احترام ویژه ای نسبت به سایر آخشیج ها (عناصر) برخوردار می باشد و «جشن آذرگان» جشنی دیگر از جشن های آتش است در گرامیداشت این آخشیج و ایزد منسوب به آن.

در صفحه ۲۵۶ ترجمه ی آثارالباقيه از ابوريحان بیرونی درباره ی این جشن آمده است :
«... روز نهم آذر عيدی است که به مناسبت توافق دو نام آذرجشن می گويند و در اين روز به افروختن آتش نيازمند می باشند و اين روز جشن آتش است و بنام فرشته ای که به همه ی آتش ها موکل است ناميده شده، زرتشت امر کرده در اين روز آتشکده ها را زيارت کنند و در کارهای جهان مشورت نمايند ...»

در «فرهنگ جهانگیری»، «برهان قاطع»، «مروج الذهب مسعودی» و «المدخل فی صناعة احکام النجوم» از کیا کوشیار ابن لبان با شهری جیلی، این جشن را «آذرخش» نوشته اند.

در جشن های آتش مردم روی بام خانه ها آتش افروخته و آن روز را با شادی و شادمانی و پایکوبی و نیایش و فرآوری خوراک های ویژه و «آفرینگان خوانی» جشن می گیرند.
نزد ایرانیان، جشن آذرگان از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده و همچون نوروز و مهرگان بر آن ارج می نهاده اند. در این روز آتشکده ها را آراسته و آذین بندی می کردند و در آن جایگاه مقدس مراسم ویژه ای برای جشن برگزار می کردند. نظافت و پاکیزگی، از جمله ستردن موی و چیدن ناخن در این روز نیک بود و معتقد بودند در این روز مشاوره و رایزنی درباره ی امور و دشواری ها به نتیجه ی مطلوب می انجامد.

آتش به طور عموم از روزگاران بسیار کهن تا به امروز مورد توجه همه ی اقوام روی زمین بوده و هر قوم و طایفه ای به شکلی آن را ستوده اند.

دانشمند آلمانی «شفتلویتز»(Sheftelwitz) در کتاب خود «آیین قدیم ایران و یهودیت» نوشتار بسیار مفیدی در این باره دارد و نشان می دهد که چگونه همه ی ملل جهان از هر نژاد آتش را می ستایند و از متمدن ترین کشورها در اروپا تا وحشی ترین قبایل آفریقایی در ستودن این عنصر درخشان با یکدیگر شریک هستند.

در نزد هندوان نیز، «آگنی»(Agni) اسم آتش و نام پروردگار آن است و در «ریگ ودا»ی هندوان و اوستای ایرانیان اسم پیشوای دینی هر دو دسته از آریایی ها، «اَتره ون»(Athravan) می باشد که به مانک آذربان و آن کسی که از برای پاسبانی آتش گماشته می شود است.

همچنان در «وستالیس»(Westalis) در رم قدیم دختری پاکدامن و دانا از خاندانی شریف به نگهبانی و زنده نگه داشتن آتش مقدس در معبد «وستا»(Westa) موظف بوده است و در مدت خدمتش که 30 سال بوده، می بایست با کمال پاکی و پرهیزگاری و تقدس به سر برد و نگذارد آتش مقدسی که پشتیبان دولت رم تصور می شد خاموش گردد.

فرستنده تارنمای http://www.aariaboom.com/content/view/636/2/


جشن مهرگان خجسته باد



" می ستاییم مهر ِدارنده ی دشت های پهناور را،
او که به همه ی سرزمین های ایرانی،
خانمانی پُر از آشتی، پُر از آرامی و پُر از شادی می بخشد "
«اوستا - مهریَشت»

مهر روز از مهرماه برابر با 16 مهر در گاهشماری ایرانی

«جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد، پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.

«مهر یشت» نام بخش بزرگی در اوستا است که در بزرگداشت و ستایش این ایزد بزرگ و کهن ایرانی سروده شده است. مهر یشت، دهمین یشت اوستا است و همچون فروردین یشت، از کهن‌ترین بخش های اوستا بشمار می‌آید. مهر یشت از نگاه اشاره های نجومی و باورهای کیهانی از مهم‌ترین و ناب‌ترین بخش‌های اوستا است و کهن ترین سند درباره ی آگاهی ایرانیان از کروی بودن زمین، بند 95 همین یشت می باشد. از مهر یشت تا به امروز 69 بند کهن و 77 بند افزوده شده از دوران ساسانیان، به جا مانده است.

روز آغاز جشن مهرگان، «مهرگان همگانی» یا «مهرگان عامه» و روز انجام، «مهرگان ویژه» یا «مهرگان خاصه» نام دارد.


همان طور که می دانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش می شد، تابستان (هَمَ) هفت ماهه و زمستان (زَیَنَ) پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان بزرگ و مهرگان جشن آغاز زمستان بزرگ بود و از این رو این دو جشن با هم برابری می کرده اند.

سنگ نگاره ی میترا
سنگ‌‌نگاره ی میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری
سده ی یکم پیش از میلاد


آن چنان که ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه»‌ از زبان «سلمان فارسی» آورده است :

«... ما در عهد زرتشتی بودن می‌گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر ...»

در برهان قاطع «خلف تبریزی» نیز درباره ی مهرگان می خوانیم :

«نام روز شانزدهم از هر ماه و نام ماه هفتم از سال شمسی باشد و آن بودن آفتاب عالم تاب است در برج میزان که ابتدای فصل خزان است و نزد فارسیان بعد از جشن و عید نوروز که روز اول آمدن آفتاب است به برج حمل از این بزرگ تر جشنی نمی باشد و همچنان که نوروز را عامه و خاصه می باشد، مهرگان را نیز عامه و خاصه است و تا شش روز تعظیم این جشن کنند. ابتدا از روز شانزدهم و آن را مهرگان عامه خوانند و انتها روز بیست و یکم و آن را مهرگان خاصه (روز جشن مُغان یعنی آتش پرستاران) خوانند و عجمان گویند که خدایتعالی زمین را در این روز گسترانید و اجساد را در این روز محل و مقر ارواح گردانید ...»

پیدایش مهرگان

چگونگی برپایی جشن مهرگان در گذشته

چگونگی برگزاری کنونی جشن مهرگان

سفره مهرگان

موسیقی مهرگان

مهرگان در ادبیات

انجمن دوستداران یادمان های باستانی آریابوم

زبان فارسي ، باستان گرايي و هويت ايرانيان


[h3 در پاسخ تقريرات رضا براهني
محمد جلالي چیمه ( م. سحر)
بگو آنچـه داني که حق گفته بـه
نه رشوت ستاني و نه عشوه ده ! « سعدي»

آقاي براهني ، ايران کشوري «کثير المله» نيست و نيازي به تکرار نيست که اين واژه بر اساس يک غرض سياسي ، به جهت تکميل ِ متصرفات و تداوم تجاوزات استعماري تزاريسم ، از دورهء بلشويک ها در روسيه، و به کوشش دفاتر ويژهء دايره هاي نظريه سازي و ايدئولوژيک روسيهء شوروي تدارک ديده شده و به واسطهء تسخيرشدگان فکري و سياسي و عقيدتي ايراني در کشور ما رواج يافته است.
اساس و بُنمايهء اين نظريهء شوم ، برگرفته از کتابي ست به نام «سوساليسم و مسئلهء ملي» که استالين براي به اصطلاح «حل مشکلات ملي» در روسيهء استعماري و براي انتظام دادن و در واقع به جهت انقياد کامل متصرفات تزاري و ملت هاي مسلمان قفقاز و ماوراء قفقاز و آسياي ميانه تنظيم کرده بو و به مدت ۶۰ الي ۷۰ سال به وسيلهء شيفتگان بلشويسم و وابستگان فکري و سياسي روسيه در ايران به نام «راه حل مارکسيستي مسائل ملي» در ايران تبليغ مي شد
و مقصود آن بود که اين نظريات دستوري با شرايط اجتماعي ، تاريخي، جغرافيائي و فرهنگي و زباني ايران تطبيق داده شود تا همان برنامه ها و آرزو هاي تزاريسم روسي ، اين بار به نام «مارکسيسم» و در جامهء سرخ «اردوگاه سوسياليستي» تحقق يابد.
اين هدف شوم حتي يک بار ، يعني در دوراني که بواسطهء وقايع مربوط به جنگ جهاني دوم شمال ايران در اشغال ارتش سرخ بود واقعيت عملي يافت و به مدت يک سال شهرهاي شمال غربي کشور ما را دچار آشوب و پريشاني و جداسري ساخت .هرچند خوشبختانه دشمن ناگزير به ترک ايران شد و جز روسياهي براي مزدوران داخلي و خيالبافي براي کژانديشان يا شستشو شدگان مغزي باقي ننهاد.
پس جناب براهني ، اساس تئوري شما در اين دو مقاله مبتني بر يک پيش فرض بي بنيادِ وارداتي ست و دست ساخت کارگاه هاي نظرپردازي بيگانگاني ست که با طرح آنها ده ها سال است، اهداف سياسي خاصي را دنبال مي کنند وبراي ارضاء آزمندي هاي منطقه اي و جهاني ، تورِ تئوريک مي بافند و به قلم برخي «ايرانيان » مي نويسانند و به زبان برخي «ايرانيان» مي گويانند. اين گونه است که ويروس اين تفکر منحرف در ذهنيت تعدادي از بازماندگان ِ مرحوم سوسياليسم روسي جان سختي مي کند( ۴ ) و آش ِ دشمنان ايران را به هم مي زند و براي مطامع برخي همسايگان و قدرت هاي بين المللي خوراک تهيه مي کند.
چنين نظريه اي ، به واسطهء آن که با منافع کساني که ايران را کشوري متشتت و ضعيف و پراکنده مي خواهند هماهنگ است ، به انواع چاشني هاي نظري ديگر از نوع تئوري هاي نژادپرستانه پان تورانيستي ميراث خواران ترک عثماني يا خواب و خيال هاي پان عربيست هاي بعثي و ناصري تقويت شده ونيز از صدقات و دست و دلبازي هاي پترودلاري شيخ هاي حاشيهء خليج فارس و توحش ِ بنياد گرايانهء وهابيسم نفتالوده عرب نيزبرخوردار است.
و در چنين وضعيت داخلي و منطقه اي و بين المللي ست که انواع «تريبون» هاي ترکي و عربي و اروپايي و آمريکايي را به اشغال خود درآورده است. پس آقاي براهني از شما انتظار نمي رود که شالودهء افکار سياسي خود را برچنين نظريه اي بنياد نهيد به ويژه آنکه سالياني درازي اندر «مظلوميت تروتسکي» اين «شهيد بزرگ ِ استالينيسم» گريسته و نوحه سرداده ايد. اکنون جاي بسي شگفتي ست که پان تورکيسم ِ پنهان ِخويش رادر پرتو نظريات فريب کارانهء حضرت استالين در بارهء «مسائل ملي» توجيه و تقويت مي فرماييد! مردم چيزفهم جهان از شما انتظار ندارند که به تأثير از استالينيزم بگوييد و بنويسيد و امضاء کنيد که : «ايران کشوري است کثيرالمله!» آقاي براهني!
پيداست ، هرگاه اين پيش فرض را مبناي تفکرات سياسي خود قرار دهيم ، آنگاه مي بايد در ايران به دنبال ملت ها و به خصوص به دنبال يک «ملت ستمگر» به نام «ملت فارس» بگرديم .

گفتند: يافت مي نشود جُسته ايم ما
گفت : آنک يافت مي نشود ، آنم آرزوست! (مولوي)

و آن «آني» که شما و همفکران آررزو داريد ، ظاهراً وجود ملت هاي متکثر و متنوع در کشور ايران است و به ويژه وجود يک «ملت غالب» براي بنياد و پي ريزي نظريات شما اهميت حياتي دارد!
آري ساختمان نظري شما به وجود «ملت ظالم» نيازمند است و بدون يافتن يا ايجاد يا تراشيدن ِ يک «ملت غالب » و نشان دادن يک «قوم الظالمين» براي زمينه سازي اجراي يک «سنگسار» يا «شمع آجين ِملي» ( lynchage) در ايران پاي چوبين استدلالتان خواهد شکست و کمُيتِ فکريتان خواهد لنگيد و به گِل فرو خواهد رفت. معادلهء شما يک طرف بيشتر ندارد : طرف دوم . از اين رو به جعل طرف اول معادله نيازمند شده ايد و سرآسيمه به دنبال «پرتقال فروش» مي گرديد تا او را « ملت ظالم فارس» بناميد!هم اکنون در يک بنگاه معاملاتي ِسياسي که به نام «کنگرهء مليت هاي ايران...» ساخته ايد(يا همفکران شما ساخته اند تا با اين نام دهان پرکن با محافل آنچناني نشست و برخاست کنند و از «مزاياي آن» برخوردار گردند!) و شمع و گل و پروانه و بلبل را به نمايندگي از مردم خوزستان و بلوچستان و کردستان جمع آورده ايد، جاي اين «پرتقال فروش» خالي ست! و چنانچه مرز وقاحت سياسي سراسر تاريخ رانيز درنوردد بازهم چنين «پرتغال فروشي» پيدا نخواهد شد و «ملت فارس» نماينده اي در«کنگرهء مليت هاي ...» شما نخواهد يافت! زيرا چنانچه به فرض محال ، سياستباز دغلي يافت شود و مجموعه بي آزرمي هاي جهان را يک جا از آن ِ خود کند و پلاک يا مدال «پرتقال فروش» به گردن بياويزد و با برخورداري از لقبِ افتخار آميزِ «فارس هوشمند » ، که شما به او عطا کرده ايد ، در «کنگره ها» و «فرقه ها» و «احزاب» ي از اين قبيل،عَلَم نمايندگي از«ملتِ ناموجود فارس» را به دوش بگيرد نه تنها مضحکه ء کودکان ِ کوي و برزن خواهد بود، بل به عنوان ديوانه مي بايد به نزديک ترين تيمارستان شهرخويش عودت داده شود يا چنانچه، سلامت مشاعر و قواي عقلي او مورد تأييد پزشکان و عالمان علم روانکاوي قراگرفت ، به اتهام خيانت به کشور و مردم ايران تحت تعقيب دادگاه صالحه قرار گيرد! زيرادر سرزمين ما ايران هرگز ملتي به نام«ملت فارس» وجود خارجي نداشته ، ندارد و نخواهد داشت.
در اين زمينه پيش از اين به اجمال سخن گفته ام و مکرر نمي کنم : علاقمندان مي توانند به اين دو مقاله که در سايت هاي ايراني انتشار يافته است ، مراجعه کنند.( ۵ ) تنها اشاره وار مي گويم و مي گذرم که هرگز تکلم به يک زبان دليل وجود يک ملت نيست همچنان که انگليسي زبانان جهان را «ملت انگليس» خطاب نمي کنند و فرانسوي زبان هاي قارهء آفريقا يا آمريکا راهم فرانسوي نمي دانند.
پس در ايران تنها يک زبان فارسي موجود است ونه يک «ملت فارس».
اما مقصد شومي که در اين واژهء«ملت فارس» تعبيه شده و اصولاً« غرض از اطلاق ِ واژهء «فارس» به مردم ِ فارسي زبان ِ جهان آن است که اين کلمه را در برابر واژه «ترک» يا «عرب» يا «بلوچ» يا «کُرد» قراردهند و متکلمين به زبان هاي ترکي و بلوچي و عربي يا کردي را در ايران تا حد «ملت»ي جداگانه ارتقاء دهند و مطالبهء حق ويژه کنند . يعني موقعيت و نقش ِ زبان مشترک و سراسري و ملي و تاريخي و فرهنگي اقوام ِ گوناگون ِ ايران يعني زبان ِ فارسي را تا حدِ زبان يکي از« اقوام» يا به قول خودشان «ملت» هاي ساکن ايران کاهش مي دهند و هم عرض و هم ارز ِ ديگر زبان ها و گويش هاي رايج در کشور ما قرار مي دهند تا از متکلمين به اين زبان به نام ِ «حق قانوني و دموکراتيک» درخواستِ مطالباتِ ملي تا حد جدايي کنند! اين است جوهر و هدف فکري که با تکيه بر تنوعاتِ زباني مردم ايران مرتکبِ «تئوري ملت سازي» مي شود. (۶)
پس آنچه در ايران وجود دارد و وجودي درخشان و بنيادين درارد ، نه «ملت فارس» که زبان فارسي ست. زباني که به قول نويسندهء بزرگ ايران دکتر غلامحسين ساعدي ــ که خود آذري بود و به زبان مادري خود هم بسيار علاقه داشت ـ : « ستون فقرات يک ملت عظيم است» .(۷) و اگرچه تنها در ايران به آن تکلم نمي شود و نمي شده است ، با اينهمه موجوديت ايران بدون اين زبان که ميراث مشترک ملي و رشتهء پيوند مردم سراسر ايران است ، به مخاطره خواهد افتاد. و اين سخني ست که کليهء عقلا و انديشمندان قوم ازهرتيره و نژاد و قبيله و ولايتي که بوده اند جملگي بر آنند.
نيازي به تکرار اين سخن نيست که مردم سراسر ايران در ايجاد و گسترش و درخشش زبان فارسي نقش داشته اند.همهء مردم ايران در بستر يک تاريخ مشترک ، مواريث ملي مارا (که سرچشمهء اصلي هويت ايراني ماست ) و در اين زبان منعکس و مسطور و مکنون است آفريده اند و خود نيز به تعبيري آفريدهء اين زبانند. وجود آنان و هويت آنان با اين زبان پيوند ديرين و گسست ناپذير دارد و شمشير هيچ نژاد و تباري قادر به بريدن اين پيوند نيست و بگذاريد بگويم که حتي اگر خودِ چنگيز و تيمور و هلاکو زنده شوند و تئوري استالين را در باره حل «مسائل ملي» بپذيرند و همچون همفکران شما به مذهب قوم پرستي و نژادگرايي ميراث خواران ترکيهء عثماني بپيوندند و عضو «کنگرهء مليت هاي ايران...» شوند و در مقام وکالت فضولي از«حقوق ملي» ارامنه وکرد و تاتي و طالش هم دفاع کنند و از قدرتهاي خارجي براي ايجاد «فدراليسم در ايران » تقاضاي کمک و حمايت مالي و سياسي کنند ، بازهم قادر نخواهند بود که ميان مردم سراسر ايران و حافظ و سعدي و فردوسي و مولوي و خيام جدايي بيفکنند.
خير آقاي براهني ! اين زبان بريدني نيست و ايران را نمي توان به نام تنوع زبان ها و تکثر لهجه ها به پاره هاي گوناگون تقسيم کرد. پس بيش ازاين پيروان و فريب خوردگان را به دنبال نخود سياه نفرستيد و هابيل را بر قابيل نشورانيد.
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر کس
ملتي با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان
بي کس است ايران به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو اي جانانه آذربايجان
شهريار تبريزي

چتر زبان فارسي بر سراسر ايران گسترده است زيرا به لحاظ تاريخي زبان ملي و زبان مشترک و زبان آموزش همگاني و سراسري ست و جاي زبان ها و لهجه هاي ديگر را تنگ نمي کند و نبايد تنگ کند. اما ، به بهانهء آرزوهاي برحقي که تقويت زبان ها و لهجه هاي رايج در ايران را از دولت هاي مرکزي درخواست دارند ، نمي توان و نمي بايد شمشيرکين جوئي در برابر زبان فارسي برکشيد وبا شعار حذف زبان آموزش سراسري و ملي در برخي از ايالات مرزي کشور ما ، تيشه به ريشه ملت ايران کوبيد. زبان فارسي ازميان رفتني نيست زيرا با اتحاد ملي ايرانيان يعني با موجوديت ايران گره خورده است و اين نکته را دشمنان کشور ما به خوبي درک کرده اند و درست به همين سبب است که زبان مشترک و ملي ايرانيان يعني زبان فارسي دري را نشانه گرفته اند!
هويت ايراني از زبان فارسي ، از گلستان و بوستان سعدي ، از شاهنامهء فردوسي ، از ديوان حافظ و از سرود ها و نغمه هاي روستايي باباطاهر و فايز دشتستاني ، حتي از نوحه هاي جوهري و مرثيه هاي محتشم کاشاني جدانيست. هويت ايراني همان سنگ مزار اجداد من و شماست. هريک از اعضاء ملت ايران و هريک از شهروندان اين کشور (درهرکجاي اين سرزمين که بوده باشند و به هر زباني که تکلم کنند) ، سرگذشت نياکان و پيشينيان ِ خويش را و عهدنامه ها و مقاوله نامه ها و معارضه نامه ها و فتح نامه ها و سندهاي خانوادگي ازدواج ها و برادرخواندگي ها و مالکيت ها و سلب مالکيت ها ، وصييت نامه ها و تفويض نامه ها و طومارها و عرض حال ها و هزاران نسخه از ياد نامه ها و يادگارها و عريضه ها را به زبان فارسي مي خوانند و به زبان فارسي ست که گورهاي گم شدهء عزيزان خود را پيدا مي کنند. حالا شما براي مردم آذربايجان و ديگر شهروندان مناطق مرزي کشور ما از شمال تا جنوب نسخه مي نويسيد و امرنامه به دولت مرکزي مي فرستيد که : هرچه زودتر به قول شما : اين «ملت ها مي بايد هويتشان را اشاعه دهند!»؟
آقاي براهني تصور نکنيد که هويت مردم ، شعر يا نثر شماست که مي بايد به هر قيمتي «اشاعه» داده شود!هويت مردم ايران همان شاهنامه اي ست که بر رف خاندان هاي ايراني آذربايجان با همهء شکوه و هيمنهء خويش نشسته است . هويت همان نگاه حرمتگزاري ست که به سوي اين کتاب مي چرخد و اسطوره ها و شاهان ايراني پيش ازاسلام را پاي کرسي ها يا ديگر حلقه هاي فرهنگي خانواده هاي ايراني فرامي خواند. هويت همان احترامي ست که به ديوان حافظ نثار مي شود . همان پيچ و تاب دلآويز نستعليق و شکسته ايست که خوشنويسان مکتب تبريز کتابت کرده اند و از زبان حافظ به آيندگان گفته اند :

ياربيگانه مشو تا مبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم

هويت همان آوازهء جادويي اقبال السلطان آذر است وقتي در سه گاه قفقازي يا در بيات شيراز مي خواند.
گويند کسان بهشت با حور خوشست
من مي گويم که آب انگور خوشست
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
آواز دُهُل شنيدن از دور خوشست ! (خيام)

جناب آقاي براهني ، استاد دانشگاه . در اين رشتهء درسي متأسفانه شما کم آورده ايد و دانشجوي باهوشي در ايران نخواهيد يافت!
کليدهويت ايرانيان ــ ازهرتير و طايفه و تبار ــ در زبان فارسي تعبيه است و اين هنري ست که تاريخ به اين زبان عطا کرده و نقشي ست که گذشتهء مشترک بسياري از اقوام و عشيره ها و تبارها و نژادهاي اين سرزمين بر عهدهء زبان فارسي نهاده و اين ميراث مشترک و يکدله ساز را به ايرانيان سپرده است. و ملت ايران بابت اين هديهء بزرگوار و نجات بخش به احدي بدهکار نيست، تا چه رسد به اين که ــ آنگونه که شما و برخي نژادپرستان مي گوييد و مي نويسيد ــ مديون يورشگران و تجاوزکاراني بوده باشد که از مرزهاي چين و نواحي دوردست آسياي مرکزي به قصد جهانسوزي و ويرانگري به ايران و هند و بخشي از اروپاي شرقي سرازيرشده بودند. اگر کسي به ديگري بدهکار باشد اين يورشکران قبايل و سلسله هاي متخاصم ترک يا مغول يا گورکاني نژادند که بارها شهرهاي ايران راويران کرده اند (شهر تبريز، همين شهر که شما به آن فخر مي فروشيد و «باغ عدن باستاني» و «پايتخت ترکان ايران » اش مي ناميد، دست کم سه بار به وسيلهء لشکر متخاصم سلسله هاي ترک و عثماني اشغال و ويران شده است و مردم آن کشته شده و زنان و کودکان و هنرمندان آن به اسارت برده شده اند.
( و من نميدانم چگونه مي شود هم تاريخ باستاني شهر خود را دوست داشت و از آن خود دانست و با مردماني که در طول تاريخ قرباني ظلم و تجاوز شده اند احساس همدلي و هم ريشگي داشت ، وهم به واسطهء يک شيفتگي و سرسپردگي ايدئولوژيک ِ نژادي ، يورشگران و متجاوزان به اين شهر را ستايش کرد و آنان را پدران و اقوام و اجداد خود پنداشت!).
پس بدهکاران به اين سرزمين نه زبان فارسي که تجاوزگرانند که به اعجاز مدنيت ديرين و زباني که محمل و کجاوهء اين مدنيت و فرهنگ بود و در کلام بزرگاني همچون بيروني و ابن سينا و رازي و بيهقي و فردوسي و نظامي و عطار و سهروردي و عين القضاة و روزبهان و شمس و مولوي و سعدي و نظامي و خاقاني و فلکي شيرواني وحافظ و همام و صائب بيان مي شد ، کم کمک رام شدند و نام و هويت و ايرانيتِ باشندگان اين سرزمين را به خواست يا به اکراه پذيرفتند تا آنجا که شيوهء مُلکداري خود را از آنان اقتباس کردند وبه زبان سعدي : «پلنگان رها کرده خوي پلنگي» به قول حافظ : «صلايي به شاهان پيشينه» زدند وحتي شيوهء زيست خود را در رزم يا در شکار و بزم از آنان گرفتند و بر کشوري فرمانروايي کردند که به دانش و خِرَد و سياستِ وزيران و منشيان و مستوفيان و دانشمندان اين ملک اداره مي شد.
گفتني ست که هيچ گونه سنخيت نژادي يا يا اشتراکات قبيله اي يا زباني يا فرهنگي در ميان سلاطين و امرا وسلسله ها و قبايل ترک و مغول و تتار نبود که هريک از اين گروه سه گانه برخاسته از تبار و زبان و فرهنگ خاص خود بودند . موجوديت و هويت آنان در دشمني با يکديگر معني مي يافت و پادشاهان و سلسله هاي گوناگون در جنگ ها و مخاصمات پي درپي و خانمان برانداز بريکد.يگر غلبه مي يافتند اين تاخت و تازها و غارت و يغما ها و جنگ هاي جهان سوز همواره در ميان اعضاي يک خاندان نيز برپا بود . پسر بر پدر مي شوريد. پدر فرزند را کور مي کرد و جنايت ها بود که اعضاء قبايل و خاندان ها و سلسله ها به ضد يکديگر برجنايت مي افزودند وآنان که در ميانه مي سوختند و نابود مي شدند مردم کشور ما بودند .از اهالي تبريز و مراغه و زنجان بگيريد تا برسيد به نيشابور و زاهدان و کرمان و اصفهان و ري و قزوين. مردم سرزمين ما قرن ها بهاي اين تاخت و تازهاي خانگي شاهان و اميران و غازيان و سرهنگان ترک و تاتار و مغول را پرداخته اند. تداوم ِ هزارسالهء حکومت سلسله هاي شاهي ترکان و تتاران ومغولان در ايران همواره تداوم دشمني و جنگ اين يک بر ضد آن ديگري بوده است و هريک از آنان حکومت خود را بر ويرانه هاي خاندان پيشين بنا مي نهاده است .
مي خواهيد بدانيد روش حکومتداري بسياري از اين شاهان ترک تبار و نيز رابطه شان با فرزند يا پدر خويش چگونه بوده است تا نمونه اي از اين جنگ ها و غارت ها و ويرانگري ها را به ياد بياوريد و دريابيد که چگونه در بستر آشوب هاي روزگار ، مردم ري و قزوين و اراک و کاشان و اصفهان و سايرنواحي مرکزي ايران (عراق) با همان شمشير قتل عام وزيرسُمّ همان ستوراني له مي شدند که مردم تبريز و مراغه ؟
باري ، به اين سخن حافظ در بارهء رفتار اميرمبارز محمد مظفر (شاه غازي) و نيز رفتاري که فرزند وي با او کرده است توجه بفرماييد تا مشتي از خروار و يکي از هزاران بي رحمي و قساوت را از زبان خواجهء شيراز بشنويد :

شاه غازي خسرو گيتي ستان
آنکه از شمشير او خون مي چکيد
سروران را بي سبب مي کرد حبس
گردنان را بي خطر سر مي بريد
عاقبت شيراز و تبريز و عراق
چون مُسخّر کرد ، وقتش در رسيد
آن که روشن بُد جهان بينش بدو
ميل در چشمِ جهان بينش کشيد .

مي بينيد که «سلطان غازي» ( «خسرو » گيتي ستان ) ، يعني ولي فقيه عصر حافظ ، (سلطانولي امام) اميرمبارزالدين محمد مظفر پس از تاخت و تاز و غارت و کشتار ، در تبريز(مشهور ترين شهر آذربايجان که شما «پايتخت نمادين ترکان جها ن» اش مي خوانيد) و شيراز و شهرهاي مرکزي ايران وپس از تسخير اين نواحي به دست پسر خود کور مي شود.
ازاين شيوه خشونت و نامردمي که در ميان سرکردگان وحکمرانان ۱۰۰۰سالهء ايران رايج بود ، فراوان مي توان مثال آورد و حتي نيازي نيست که به سقط بيضهء بنيانگذار سلسلهء قاجارها اشاره اي کنيم.
(با توجه به اين نکته شايد بفهميد چرا احمد شاملو از نام خويش يعني از انتساب به ايل «شاملو» ـ که يکي از ايلات هفت گانهء قزلباش بودند و خون ريزي ها کرده بودند ـ بيزاري مي جويد و شايد بفهميد که حس او نه بيانگر «نژادپرستي ضدترک» ـ چنان گه شما مي گوييد ـ بلکه شهادتِ صميمانه ايست بر انساندوستي وهومانيسم اين شاعر بزرگ معاصر. زيرا وجود و نام خويش را بري و بيگانه از ستمگري هاي تبار و طايفه اي مي خواهد که به آن منتسب است! و به عنوان شاعر ، بد نيست که شما هم به او تأسي جوييد و از پرستش موهوماتي از نوع نژاد و تبار و ولايت و قبيله بگريزيد ! )
باري،هيچ نقطهء اشتراکي در ميان اين سلاطين يا امراي مستبد نمي توان يافت ونه هيچ اثري که تعلق آنان را به يک عنصر ريشه دار فرهنگي يا قومي يا زباني اثبات کند يا از وجود نوعي عِرق ِ نژادي وتباري و خوني در ميان آنان سخن گويد:
نقطهء اشتراکي اگر ميان آنان باشد چيز ديگري جز ايران و استمرار فرهنگي و تاريخي آن نبوده و نيست. ايراني که به عنف و جبر يا به هر دليل ديگر در آنجا به سلطنت رسيده بودند و سنت پادشاهي دوهزار ساله را در اين کشور به مدد وزيران و مستوفيان و خردمندان اين سرزمين ادامه مي دادند و زبان فارسي براي آنان محمل اين فرهنگ و استمرار تاريخ کشوري شده بود که بر آن حکومت مي کردند. آنها که مي کوشند يک ملت ترک از دل ۱۰۰۰ سال غارت و خونريزي قبايل و عشاير متخاصم و معاند بيرون بياورند و يک «زبان واحد ترکي» به آنان بدهند و قباي «فرهنگ ِ واحد ترک بر آنان بپوشانند» و اين« لولو»ي ساختگي خود را در برابر ملت ايران (که اين روزها به جسارت يا به ناداني يا به دستور، «ملت فارس » اش مي نامند) قرار دهند، جز با تمسخر و لبخند اهل فهم و درک، مواجه نخواهند بود. پيداست که آن گروه از مطالبات نژادي که خود را پشت مسئلهء تنوعات زباني و فرهنگي پنهان مي کنند ، مقصودي جز تبرئهء ترکتازي ها و ويرانگري هاي قبايل متخاصم و خونريز را ندارند و فکر و فلسفه شان مبتني بر تئوري هاي نژادي و فاشيست مآب اواخر قرن نوزدهم و نيمهء اول قرن بيستم است . آنان در پرتو اين تئوري ها و با چنين شيشهء کبود ايدئولوژيکي ست که به تاريخ ايران و سرگذشت مناطق و نواحي مختلف اين سرزمين مي نگرند و تفسير هاي هذيان آلودي از داستان ِزبان فارسي و تمدن ايراني ارائه مي دهند و در بوق و کرنا مي دمند. تفسيرهاي مقلوب و مجعولي که برخاسته و حاصل ِ گم گشتگي هاي فکري و نگاه کژنگر آنان است. روشن است که هيچ نقاب مظلوميتي نيز قادر نيست تا وجود اين تخمه و نطفهء توسعه طلبي و تجاوزگري و مخالفت با آزادي و حقوق انساني ِ مکنون در تئوري هاي آنان را از نگاه تيزبيين انسانهاي آزادي خواه و بشردوست پنهان نگاه دارد. هرچند افکار خود را درانواع زرورق ها و بسته بندي هاي مساوات طلبانه يا دموکراتيک بپيچند و به نام تکثر فرهنگي و زباني اهداف ناموجه خود را به عبارت هايي از نوع «فدراليسم » يا «حق تعيين سرنوشت» يا «اتحاد جماهير ايران!!» و امثال اين مفاهيم زينت دهند!
از اين رو شايستهء شما نيست که عنصر ترک را در برابر ايرانيان و در برابر زبان فارسي پرچم تفاخر نژادي و قبيله اي سازيد و «طلبِ پرداخت نشدهء» مهاجمان خارجي را از ايرانيان مطالبه فرماييد. استمرار هويت و همدلي و همبستگي و همنوايي و همدردي و همزنجيري ايرانيان ريشه دار تر از آن است که تئوري هاي قالبي و دستوري و بخشنامه اي بيگانگان بتواند آن را به سموم نفاق بيالايد و با ايجاد تفرقه و شکاف در ميان مردم ايران، زمينه ساز نزاع داخلي و جنگ برادرکشي گردد و نمونهء ديگري از آن توحش جنگل را در ميان بخشي از ايرانيان بيدار سازد که ترکان عثماني در اواخر قرن نوزدهم نسبت به ارامنه بروز دادند ، يا نازي هاي آلمان هيتلري نسبت به يهوديان و کولي ها روا داشتند يا صربي ها در يوگوسلاوي بنام نژاد اسلاو بر ضد هم وطنان غير اسلاو خويش مرتکب شدند . (۸)
شما